حجت الهی

از دانشنامه امامت
پرش به ناوبری پرش به جستجو

متن این جستار آزمایشی است، امید می رود در آینده نه چندان دور آماده شود.

این مدخل از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:
در این باره، تعداد بسیاری از پرسش‌های عمومی و مصداقی مرتبط، وجود دارند که در مدخل حجت الهی (پرسش) قابل دسترسی خواهند بود.

حجت‌شناسی

  • حجّت، یعنی آنچه به آن استدلال و احتجاج می‌شود، برای اثبات یا ردّ چیزی، دلیل و برهان. پیامبران و امامان از سوی خداوند به عنوان حجت قرار داده شده‌اند. در اذان نیز به حجّت بودن امیر المؤمنینعلیه السلام وامامان دیگر گواهی می‌دهیم. خداوند برای آنکه بندگان، او را بشناسند و با دین او آشنا شوند و راه زندگی براساس معیارهای الهی را بشناسند، حجت‌هایی نهان یا آشکار قرار داده است. حجّت نهان و باطنی عقل است، حجت آشکار، انبیا و اوصیای پیامبرانند. به فرمودۀ امام کاظمعلیه السلام: "إنّ للّه علی النّاس حجّتین: حجّة ظاهرة و حجّة باطنة، فأمّا الظاهرة فالرّسل و الأنبیاء و الأئمّة علیهم السّلام و أمّا الباطنة فالعقول"[۱] در حدیث دیگری امام صادقعلیه السلام، پیامبر را حجت خدا بر مردم و عقل را حجت خدا میان بندگان و پروردگار معرفی کرده است: حجّة اللّه علی العباد النّبیّ و الحجّة فیما بین العباد و بین اللّه العقل.[۲] عقیده و عمل کسی نزد پروردگار قبول می‌شود که دارای حجت باشد و معتقدات و اعمالش متّکی به حجت شرعی و الهی باشد. ازاین‌رو شناخت حجّت‌های الهی برای مشروعیّت و حجّت بخشیدن به باورها، رفتارها، مواضع و عملکردها ضروری است. در دعای عصر غیبت، از خداوند می‌خواهیم که خودش را به ما بشناساند وگرنه پیامبرش را نمی‌شناسیم، پیامبرش را بشناساند وگرنه حجّتش را نمی‌شناسیم، حجّتش را بشناساند وگرنه از دین به در خواهیم شد: أللّهمّ عرّفنی نفسک... أللّهمّ عرّفنی حجّتک، فإنّک إن لم تعرّفنی حجّتک ضللت عن دینی.[۳] بحث حجت‌شناسی، همان بحث امام‌شناسی است، شناخت خود امامان، کلام و امر و نهی آنان، سیره و زندگیشان، مواعظ و هدایت‌هایشان، شأن و مقامشان، عقیده به علم و عصمت و برتری‌شان، تسلیم بودن در برابرشان، پرهیز از مخالفت با ایشان، شناخت حقّی که بر ما دارند، وظایفی که ما نسبت به آنان داریم،[۴] ویژگی‌های ائمهعلیهم السلام، ضرورت وجود حجّت در عالم، ضرورت عقیده به حجّت الهی و تبعیّت از او، اثبات امامتشان با ادلّۀ خاصّ و... همۀ اینها از سرفصل‌های حجت‌شناسی در منطق شیعه است. مرحوم کلینی بخش عمدۀ جلد اوّل کتاب اصول کافی را به مباحث امامت اختصاص داده و نام آنها را "کتاب الحجّة" نهاده و صدها حدیث در این باب آورده است.[۵] زمین خدا خالی از حجّت نمی‌ماند و حجت خدا با وجود امام، بر مردم تمام می‌شود و اگر در زمین جز دو نفر باقی نمانند، یکی حجت بر دیگری است.[۶] شناخت امام و حجّت الهی و تعبّد و طاعت در برابر او شرط ایمان و اسلام است. با عبارت‌های مختلف این حقیقت از زبان پیامبر و امامان روایت شده که هرکس بمیرد ولی امام زمان خود را نشناسد، یا امامی نداشته باشد، یا در اطاعت امامی نباشد، مرگ او مرگ جاهلیّت است. از جمله کلام نبوی که فرمود: من مات و لیس له إمام فمیتته میتة جاهلیّة.[۷] در دعای توسل، تک‌تک چهارده معصوم را با عنوان یا حجّة اللّه علی خلقه یاد می‌کنیم، در دعای افتتاح، برای امیر مؤمنانعلیه السلام تعبیر و حجّتک علی خلقک به کار رفته و در زیارت جامعۀ کبیره نیز از ائمه معصومین علیهم السلام با تعبیر و حجج اللّه علی أهل الدّنیا و الآخرة و حججا علی بریّته یاد شده است و از آنجا که برای یک مؤمن مکتبی، معیار در عمل و اندیشه، جنگ و صلح، فصل و وصل، برائت و ولایت، دوستی و دشمنی، همان حجت الهی است، پس باید حجت را شناخت و خود را با او تطبیق داد، نه جلو افتاد، نه عقب ماند، نه نافرمانی کرد، نه کوتاهی نمود، نه در کار او چون‌وچرا کرد. أئمّه، به دلیل صدق و تقوا و علم و عصمتشان و به سبب حجّت بودنشان، کلام عادی آنان حکم برهان دارد و از آن نباید دلیل خواست، چراکه خودشان دلیل و حجّت‌اند. ازاین‌رو در همان زیارت جامعه خطاب به این حجت‌های الهی می‌گوییم: فالرّاغب عنکم مارق، و اللاّزم لکم لاحق، و المقصّر فی حقّکم زاهق و الحقّ معکم و فیکم و منکم و إلیکم و أنتم أهله و معدنه و میراث النّبوّة عندکم و إیاب الخلق إلیکم و حسابهم علیکم و فصل الخطاب عندکم... آنچه در غدیر خم اتّفاق افتاد، معرفی و تعیین حجت از سوی پیامبر و به امر خدا بود، تا مردم حجت الهی را بشناسند و پس از پیامبر از او اطاعت کنند. در روز غدیر، با خطبۀ پیامبر حجّت بر همگان تمام شد. ازاین‌رو حضرت علیعلیه السلام و ائمه و اصحاب وفادار و علمای دین و هرشیعۀ علوی، به حادثۀ غدیر که حجت الهی بود، "احتجاج" می‌کردند و آن را روشن‌ترین دلیل بر امامت علی بن ابی طالبعلیه السلام می‌دانستند. امروز نیز حرکت در "خطّ اهل بیت" و عمل به "مذهب أئمّۀ معصوم" و پیروی از "عترت"، موجب می‌شود که انسان در دینداری "حجّت" داشته باشد، چون خداوند اطاعت از اینان را به عنوان "اولی الأمر" واجب ساخته و از آن سؤال خواهد کرد. در عصر غیبت امام زمانعلیه السلام نیز، فقهای شیعه حجت‌های تعیین‌شده از سوی آن حضرت و محور و معیار درستی عمل در احکام دینند. امام زمان که خود حجّت خداست، برای عصر غیبت، فقها را حجت خویش بر مردم معرفی کرده است: و امّا الحوادث الواقعة فارجعوا فیها إلی رواة أحادیثنا، فإنّهم حجّتی علیکم و أنا حجّة اللّه[۸] قرآن، حجّت دیگر خداوند بر مردم است و معیار و محور سنجش و ردّ و قبول آنچه به نام دین گفته می‌شود. حضرت علیعلیه السلام نیز قرآن را حجت خدا می‌داند: فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق، حجّة اللّه علی خلقه[۹] قرآن، فرمان‌دهنده و بازدارنده است و ساکت گویاست، حجت خدا بر بندگان اوست. احتجاجاتی که ائمه معصومین و اصحاب و علما و متکلمین شیعه داشتند و با تکیه بر حجّت‌های قوی و انکارناپذیر، حقانیت تشیّع و راه اهل بیت را ثابت کرده‌اند، از محورهای دیگر بحث از "حجت‌شناسی" است و رجوع به اینگونه احتجاجات، حجت شیعه را قوی‌تر می‌سازد.[۱۰].

حجت ادبیات شیعه

  • در ادبیات گفتاری و نوشتاری شیعه، حجت دو مفهوم وصفی‏ هم‏سنگ دارد[۱۱]:
  1. مفهومی وصفی و عام که درباره هر دلیل و برهان الهی چون پیامبران و امامانعلیهم السلام یا عقل به کار برده می‌‏شود و این دلیل همواره در زمین بر انسان آشکار است؛ ازاین ‏رو در روایت امام کاظمعلیه السلام آمده است که فرمود: خداوند سبحانه و تعالی را بر مردم دو حجّت است: یکی ظاهر که آن عبارت است از پیامبران و رهبران دینی و دیگری باطن که آن عقول مردم است[۱۲]. پیامبران و اوصیای آنانعلیهم السلام به این دلیل حجّت نامیده شده‌‏اند که خداوند سبحانه و تعالی به وجود ایشان، بر بندگان خود احتجاج کند. آنان همچنین دلیل بر وجود خدا هستند و گفتار و کردارشان دلیل بر نیاز مردم به قانون آسمانی است. بر اساس روایات فراوانی، زمین هرگز از حجّت خالی نیست؛ چنان که از امام رضاعلیه السلام پرسیده شد: آیا زمین از حجّت خالی می‌‏ماند؟ حضرت فرمود: "اگر زمین از حجّت خالی باشد، اهلش را فرو می‌‏برد"[۱۳][۱۴].
  2. مفهوم وصفی خاصی که از نگاه شیعه، حضرت مهدیعلیه السلام‏ آخرین حجّت الهی است؛ ازاین ‏رو به حجة بن الحسن العسکریعلیه السلام شهرت دارد[۱۵]. داود بن قاسم گوید: از امام دهمعلیه السلام شنیدم که فرمود: "جانشین من، پسرم حسن است. شما نسبت به جانشین پس از جانشین من چه حالی خواهید داشت؟ عرض کردم: خداوند سبحانه و تعالی مرا قربانت کند؛ چرا؟ فرمود: برای آن که شخص او را نمی‌‏توانید ببینید و ذکر او به نام مخصوصش روا نیست. عرض کردم: پس چطور او را یاد کنیم؟ فرمود: بگویید حجّت از خاندان محمدصلى الله عليه وآله وسلم"[۱۶]. در بیشتر روایات، این لقب به صورت الحجّة من آل محمّد به کار رفته است[۱۷][۱۸].

ادعای ناسازگاری حجت الهی‌انگاری امامان با خاتمیت

  • برخی مدعی‌اند که خاتمیت، پایان و خاتمیت حجیّت، قداست و پذیرش بدون مطالبه دلیل است؛ چراکه آنها جزء مختصات پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم بودند و با رحلت آن حضرتَ، دیگر ما به انسانی قائل نیستیم که قول و فعلش برای ما حجت و شخصیّت حقوقی داشته باشد که دارای قداست و موجوب تعبد و التزام به آن بدون مطالبه دلیل واجب می‌باشد، برای این‌که حجیت ذاتی شخصیّت‌های دینی به پیامبران اختصاص داشته و در آیین اسلام تنها حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم از آن بهره‌مند بود. براین اساس، جایگاه خاصی که شیعه بر امامانعلیه السلام می-دهد و آنان را دارای مقام قدسی و حجت الهی وصف می‌کند، با اصل خاتمیت تعارض دارد، یکی از به اصطلاح روشنفکران مسلمان در این وادی در جاهای متعدد حکم‌فرمایی کرده و نظریه فوق را نوعی "غلو" شمرده است: آنچه ذاتی اسلام استَ، شخصیّت پیامبر و تجربه باطنی و اوامر و نواهی ناشی از آن تجارب است که با رحلت ایشان خاتمه می‌پذیرد و هرچه پس از آن می‌آید باید چنان تفسیر شود که با این اصل اصیل و رکن رکین منافات پیدا نکند. غالیان بسیار بوده‌اند چه آنان که اولیا خدا را رتبه‌ای خدایی داده‌اند و چه آنان که آنان را در مرتبه پیامبر نشانده‌اند [۱۹]. البته پیش از او برخی دگراندیشان شیعی اشکال فوق را مطرح کرده بودند [۲۰][۲۱].
  • شبهه ناسازگاری حجیت انگاری امامان با خاتمیت در دو نکته ذیل قابل تحلیل است:
  1. ناسازگاری با شخصیّت حقوقی پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم:پیامبر اسلام از سوی خداوند دارای یک شخصیّت حقوقی بود که مهم‌ترین مولفه آن خصلت "ولایت" است که لازمه آن، حق تشریع احکام، خطابات آمرانه، پذیرفتن حکم وی بدون مطالبه دلیل وتعدی و حجیت تجربه دینی وی در سایر افراد می‌باشد. یکی از به اصطلاح روشنفکران مسلمان در این‌باره می‌گوید: این عنصر "عنصر مقوم شخصیّت حقوقی پیامبر" ولایت است، ولایت به معنای این است که شخصیّت شخص سخنگو حجت سخن وفرمان او باشد و این همان چیزی است که به خاتمیت مطلقاً ختم شده است - ما اینک سخن هیچ‌کس را نمی‌پذیریم مگر اینکه دلیلی بیاورد یا به قانونی استناد کند. امّا پیامبران چنین نبودند؛ آنان خود پشتوانه سخن و فرمان خود بودند، حجت سرخود بودند... تجربه دینی آنان متعدی بود نه لازم، حکمش دیگران را هم شامل می‌شد، تکلیف آوردند، و عمل آفرین‌اند [۲۲]. وی تصریح می‌کند با رحلت پیامبراسلام، اعتبار حجت الهی نیز پایان یافته است و این شامل اقوال امامان نیز می‌شود: پس از پیامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم دیگر هیچ‌کس ظهور نخواهد کرد که شخصیّتش به لحاظ دینی ضامن صحت سخن و حسن رفتارش باشد و برای دیگران تکلیف دینی بیاورد[۲۳].
  2. عدم حجیت روایات ائمهعلیه السلام:لازمه انحصار شخصیّت حقوقی و دینی به پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم، نفی حجیت به صورت مطلق از دیگران، وبه صورت خاص از امامان در حوزه دین، و تفسیر آن از طریق روایات است؛ چراکه در زعم مدعی تئوری فوق حجت انگاری کلام و تفسیر امامان با خاتمیت ناسازگار است. یکی از به اصطلاح روشنفکران مسلمان در این‌باره می‌گوید: پس از پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم دیگر هیچ‌کس ظهور نخواهد کرد که شخصیّت به لحاظ دینی ضامن صحت سخن و حسن رفتارش باشد و برای دیگران تکلیف دینی بیاورد[۲۴] ... تفسیر کلمات خدا و پیامبر هم نمی‌تواند شخصی و متکی به شخصیّت‌ها باشد، آن‌هم باید دسته جمعی و مستدل باشد[۲۵]
  • یکی از به اصطلاح روشنفکران مسلمان از خاتمیت حجت الهی به مقوله معرفت و تفسیر متن دینی تعدی می‌کند و لازمه خاتمیت را ختم حجیت تفسیر متون دینی و به عبارتی جزمی نبودن معرفت دینی تفسیر می‌کند:هیچ کلام و متن دینی را هم نمی‌توان چنان تفسیر کرد که حق ولایت بدین معنی را به کسی بدهد این عین تناقض است که رسول خاتم به کسی یا کسانی حقوقی را ببخشند که ناقض خاتمیت باشد[۲۶]
  • پیام خاتمیت این است که هیچ فهمی از دین را فهم خاتم ندانیم و ار این طریق، راه این دریا را دریاهای دیگر بگشاییم و به بسط تجربه نبوی مجال بدهیم[۲۷]
  • خاتم‌النبیین آمده است، اما خاتم‌الشارحین نیامده است. و سخن هیچ‌کس در مقام شرح و تفسیر در رتبه وحی نمی‌نشیند، لذا اگر چه دین خاتم داریم، اما فهم خاتم نداریم و گرچه دین کامل داریم ( که مدعای درون دین است و به تبع تصدیق نبی، تصدیق می‌شود) امّا معرفت دینی کامل نداریم[۲۸]
  • او تصریح می‌کند که ما تنها در کلام نبوی دنبال دلیل نمی‌گردیم، امّا در کلام غیر پیامبر حتّی حضرت علیعلیه السلام نیز باید ملاک پذیرش آن دلیل باشد وگرنه صرف شخصیّت صاحب سخن، حجّت‌آور نخواهد بود:اگر دلیل قانع‌کننده باشد، مدّعا را می‌پذیریم و اگر نباشد، دیگر مهمّ نیست که استدلال‌کنندهٔ ‌علیعلیه السلام باشد یا دیگری از این پس دلیل پشتوانه سخن است نه گوینده صاحب کرامت آن[۲۹]. همو در آخرین موضع‌گیری‌اش نیز حجیت قول امامان را با خاتمیت ناسازگار توصیف می‌کند [۳۰]

نقد و بررسی

  • در تحلیل و نقد ادّعای فوق نکات ذیل در خور تأمّل است:
  1. ادعای بدون دلیل: چنان‌که در پاسخ تو هم ناسازگاری عصمت با اصل خاتمیت ذکر شد، عصمت در آن بحث و مفترض الطاعه و حجت با اصل نبوت و خاتمیت منافات ندارد. به دیگر سخن، مدّعی تنافی نخست باید ادّعای خود یعنی تنافی واجب الاطاعة و حجت بودن امامعلیه السلام با نبوت و اصل خاتمیت را ثابت کند؛ در حالی‌که به صرف ادّعا بسنده نموده است. افزون بر این ما در نکات بعدی عکس ادّعای فوق را ثابت خواهیم کرد.
  2. حجت و مفترض الطّاعه لازمهٔ ‌عصمت: پیش‌تر عصمت امامانعلیه السلام با ادلّهٔ ‌عقلی و نقلی ثابت شد، حال به این نکته اشاره می‌کنیم که با وجود امام و شخص معصوم در جامعه و اعلام و تأیید آن توسط قرآن و پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم آیا مقصود از آن اعلام و تأیید و سفارش‌های مکرر در اطاعت از آن، وجوب اطاعت و پیروی از آن نیست؟ آیا لازمهٔ ‌عصمت این نیست که حرف و عمل، مواضع و تکالیفش، مفترض الطاعه و مطابق واقع و برای دیگران حجت و معیار باشد؟ اگر بر عصمت امامان خدشه وارد شود و مورد انکار قرار گیرد، برای طرح شبهه فوق (انکار لزوم اطاعت و حجیت اقوال امامان) مجالی باقی می‌ماند، امّا با فرض عصمت، شبهه از بن ناموجّه است؛ چراکه در آن به معنا و لازمهٔ ‌عصمت توجّه نشده است[۳۱].
  3. سفارش قرآن به اطاعت و جعل حجّیت: قرآن کریم اطاعت ﴿أُولِي الأَمْرِ را هم طراز و هم ردیف اطاعت رسول خدا ذکر کرده است ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُولِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً [۳۲]. در این آیه شریفه با یک امر ﴿أَطِيعُواْ از مردم خواسته که از پیامبر و ﴿أُولِي الأَمْرِ اطاعت و پیروی کنند، در حقیقت اطاعت ﴿أُولِي الأَمْرِ اطاعت پیامبر تلقّی شده است. این‌که در شبهه گفته شده اطاعت به پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم اختصاص دارد با صریح آیهٔ ‌شریفه ناسازگار است. البتّه در تفسیر ﴿أُولِي الأَمْرِ بحث است که آیا آن به امام معصومعلیه السلام اختصاص دارد یا به غیر آن نیز شامل می‌شود؟ شیعه و سنی در شمول آن بر رهبر واجد شرایط دینی اتّفاق نظر دارند [۳۳] که مصداق بارز آن ائمه اطهار هستند، که روایات مختلفی از فریقین وارد شده است [۳۴] امّا اهل تسنن آن را به هر حاکم و رهبری تعمیم داده و چه‌بسا بعضی‌شان آن را شامل حاکم فاسق نیز می‌دانند [۳۵] پس "مفترض الطاعه" نه به شیعه اختصاص دارد و نه با اصل خاتمیت تعارض پیدا می‌کند. چراکه خاتمیت تنها در قلمرو نبوت و نزول وحی و شریعت جدید معنا و مفهوم پیدا می‌کند و آن با ظهور انسان‌های معصوم، مفترض الطاعه و حجت الهی تهافتی ندارد[۳۶].
  4. جعل حجیت توسّط پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم: مدّعی تئوری فوق می‌کوشید که با توسّل به خاتمیّت، تنها و آخرین حجت الهی و آسمانی را پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم معرفی کند و از آن طریق شأن و مرتبهٔ ‌خاصّ ائمه اطهارعلیه السلام را به حدّ انسان‌های عادی فرو کاسته بود، لکن اگر منتقد محترم به تئوری فوق باور دارد و می‌پذیرد که حداقل حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم یک شخصیّت حقوقی دارد که باید آن حضرت را حجت الهی قلمداد کرد و کلام و نظر ایشان را به تعبیر خود بدون مطالبه دلیل پذیرفت، باید به لازمهٔ ‌ادّعای خود نیز ملتزم باشد، یعنی روایات پیامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم در حقّ امام علیعلیه السلام و منزلت و مقام آن حضرت و دیگر امامان را بپذیرد. با این پیش فرض، وقتی به روایات حضرت پیامبر در حقّ علیعلیه السلام نیم‌نگاهی می‌اندازیم، که پی می‌بریم که حضرت علیعلیه السلام توسّط پیامبر و خداوند، دارای یک شخصیّت حقوقی در اسلام می‌باشد که لازمهٔ ‌آن جعل حجیت و مقام ولایت - نه نبوت - برای حضرت علیعلیه السلام می‌باشد. چنان‌که در شرح حدیث منزلت گفته شد، پیامبر اسلام با حدیث منزلت و دیگر روایات و هم‌چنین آیات متعدّد مقام امامت به معنای مرجعیت علمی و دینی و جانشینی پیامبر در شئون دینی را به حضرت علیعلیه السلام تفویض کرده است که لازمهٔ ‌آن حجیت اقوال و افعال حضرت برای مسلمانان و اعتبار روایات و تفاسیر امامعلیه السلام در معرفت دینی است. آیات و روایات متعدّدی در این باب از فریقین گزارش شده است که ما در این‌جا به اشاره بسنده می‌کنیم:
    1. علیعلیه السلام حجت خدا: پیامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم بارها به مقام و منزلت امام علیعلیه السلام به عنوان برگزیده و حجت الهی تصریح داشته است، چنان‌که خطاب به یکی از اصحاب خویش با اشاره به آن حضرت فرمود: " يَا أَنَسُ أَنَا وَ هَذَا حُجَّةُ اللَّهِ‏ عَلَى‏ خَلْقِه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏" [۳۷]. نکتهٔ ‌قابل تأمّل در این حدیث توصیف پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم حضرت علیعلیه السلام را به حجت الهی مانند خودش می‌باشد، پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم گویا حجت خدا بودن هر درویشان را به یک سیاق تفسیر می‌کند. از حضرت علیعلیه السلام روایاتی بر استمرار حجت الهی بعد از خاتمیت وارد شده است که در ذیل نقد دلیل نقلی شبهه فوق خواهد آمد. پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم هم‌چنین فرمود: " إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ عَلِيّاً وَ زَوْجَتَهُ‏ وَ أَبْنَاءَهُ‏ حُجَجَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏"[۳۸]
    2. علیعلیه السلام واجب الاطاعة: آیهٔ ‌ذیل مؤمنان را به اطاعت از خداوند و رسولش وأولی الأمر امر می‌کند: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُولِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً [۳۹]. پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم در روایات متعدّد ﴿أُولِي الأَمْرِ را - که اطاعت آن اطاعت از رسول است - بر حضرت علیعلیه السلام تفسیر می‌کند[۴۰]. پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم در روایات دیگر به تصدیق و اطاعت حضرت امر می‌نمایند: " إِنَّ إِمَامَكُمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ فَنَاصِحُوهُ وَ صَدِّقُوهُ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏" [۴۱]؛ " إِنَّ هَذَا أَخِي وَ وَصِيِّي وَ وَزِيرِي وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏"[۴۲]
    3. علیعلیه السلام ولی خداوند: خداوند در آیهٔ ‌ذیل ولی مؤمنان را خداوند، پیامبر و کسانی که نماز و زکات در حال رکوع اقامه می‌کنند معرّفی می‌کند: ﴿ إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ[۴۳]. پیامبر اسلام در روایات متعدّد آن را بر حضرت علیعلیه السلام تطبیق می‌کند [۴۴]
    4. علیعلیه السلام ملازم حق و قرآن: در روایات نبوی بین حق و قرآن از یک‌سو و امام علیعلیه السلام از سوی دیگر یک نوع رابطهٔ ‌ملازمهٔ ‌غیر قابل انفکاک بیان شده است: " عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ وَ لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ يَوْمَ الْقِيَامَة‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏"[۴۵]؛ " عَلِىٌّ مَعَ الحَقِّ وَ القُرآنِ، وَ الحٌّق وَ القُرآنِ مَعَ عَلِىٍّ، وَ لَن يَفتِرقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏" [۴۶]
    5. علیعلیه السلام مدار هدایت و نجات: از حضرت علیعلیه السلام و سایر اهل بیت در روایات نبوی به "کشتی نوح" و "پرچم هدایت" تعبیر شده است: " إِنَّمَا مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي فِيكُمْ كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏" [۴۷]؛ " إِنَّ رَبَّ الْعَالَمِينَ عَهِدَ لِي عَهْداً فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ إِنَّهُ‏ رَايَةُ الْهُدَى‏ وَ مَنَارُ الْإِيمَانِ‏ وَ إِمَامُ أَوْلِيَائِي ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏"[۴۸]؛ " إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي، أَحَدُهُمَا أَعْظَمُ مِنَ الْآخَرِ، كِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ، وَ عِتْرَتِي أَهْلُ بَيْتِي، لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْض ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏"[۴۹]
    6. علیعلیه السلام مرجع حل اختلافات: پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم، امام علیعلیه السلام را مرجع حل و فصل اختلافات امت خویش معرفی می‌کند: " أَنْتَ تُبَيِّنُ لِأُمَّتِي مَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنْ بَعْدِي‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏" [۵۰]. پیامبر در روایات دیگر به تبیین بیشتر مرجعیت علمی و دینی حضرت می‌پردازد و جایگاه حضرت را در این مقوله، با جایگاه خویش تطبیق می‌دهد: " يَا عَلِيُّ أَنْتَ الَّذِي تُبَيِّنُ لِأُمَّتِي مَا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ بَعْدِي وَ تَقُومُ فِيهِمْ مَقَامِي قَوْلُكَ قَوْلِي وَ أَمْرُكَ أَمْرِي‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏" [۵۱]؛ " عَلِيٌّ بَابُ عِلْمِي وَ مُبِينٌ لِأُمَّتِي مَا أُرْسِلْتُ بِهِ مِنْ بَعْدِي‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏"[۵۲]. چگونگی استدلال بر روایات روشن است. از این‌که پیامبر، امامعلیه السلام را "ولی خدا"، "واجب الاطاعة"، "ملازم حق و قرآن"، "پرچم هدایت"، "کشتی نوح"، "مرجع و مفسر دین"، "متصل به عالم غیب" و "حجت خدا" به صورت متعدّد توصیف می‌کند که ظاهر بل نص در جعل حجیت است وگرنه این‌همه روایات و سفارش‌ها لغو خواهد بود. حاصل آنکه با توجّه به روایات فوق که شاید یک‌صدم همهٔ روایات دربارهٔ امامان و حضرت علیعلیه السلام نباشد، باید گفت که انکار شخصیت حقوقی امامعلیه السلام و فروکاستن آن به حدّ انسان عادی و انکار حجیت کلام و حدیث امام در تفسیر دین، در نگاه حسن نگرانه، باید آن را به عدم مشاهده روایات فوق حمل و توجیه کرد و لذا از منتقدان در حوزهٔ امامت دلسوزانه استدعا می‌شود، نیم‌نگاهی به روایات مسئله بیندازند تا آفتاب حقیقت روشن گردد. امّا اگر منتقدی با وجود روایات فوق، باز منکر حجت انگاری امامعلیه السلام گردد، باید گفت انکار حجیت امامعلیه السلام به انکار حجت شخصیت حقوقی پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم منجر می‌شود؛ چراکه بر حسب روایات متعدّد و متواتر - که بیشترشان از فریقین گزارش شده است - جاعل حجیت امامعلیه السلام خود پیامبر و خداوند است و کسی که کلام و قول پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم را ذاتی می‌نامد باید به لوازم آن یعنی پذیرفتن احادیث حضرت نیز ملتزم باشد، مگر این‌که مسلمانی منکر شخصیّت حقوقی و حجیت آسمانی پیامبر گردد که در این صورت صدق اسم «مسلمان» بر وی مشکل بل محال خواهد بود[۵۳].
  5. حجیت علیعلیه السلام در طول حجیت پیامبر و خدا: نکته قابل اشاره این‌که از منظر شیعه حجیت و اطاعت امامعلیه السلام در طول حجیت پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم و خداوند است و شیعه نیز بر ارجاع حجیت قول امام به پیامبر و خداوند اذعان دارد، لکن از آن‌جا که بعد از رحلت پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم آخرین حجت آسمانی از جنس نبوت خاتمه یافته است، حجت آسمانی از جنس امامت و ولایت جایگزین آن می‌شود و مطابق روایات پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم، امامعلیه السلام در همهٔ شئون نبوت - مانند مرجعیت، تفسیر دین و لزوم اطاعت - به انجام وظیفه خواهد پرداخت و کلام آن مانند کلام پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم برای دیگران حجت و ملاک حق خواهد بود و اینکه حجت امام از پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم اخذ شده است، موجب سلب و بی اعتباری حجیت کلام امامعلیه السلام نمی‌شود، چنان‌که منتقد محترم توهم ‌کرده بود. علامه طباطبایی با اشاره و تمسّک به روایات متعدّد پیامبر مانند احادیث: غدیر، سفینه، ثقلین، حق، منزلت و انذار می‌نویسد:با تواتر قطعی از آن حضرت رسیده است که بیان اهل بیت وی مانند بیان خودش می‌باشد. و به موجب این حدیث و احادیث نبوی قطعی دیگر بیان اهل بیت تالی بیان پیغمبرصلى الله عليه وآله وسلم می‌باشد و اهل بیت در اسلام سمت مرجعیت علمی داشته، در بیان معارف و احکام اسلام هرگز خطا نمی‌کنند و بیانشان به طریق مشافهه یا نقل قابل اعتماد و حجت است [۵۴][۵۵].
  6. دلالت قرآن بر خاتمیت حجت الهی؟ ! یکی از طرّاحان شبهه با فحص زیاد توانسته است یک آیه پیدا کند که در آن به زعم خود بر نفی حجت بعد از پیامبران اشاره دارد که عبارت است از: ﴿رُّسُلاً مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا [۵۶] مستشکل آیه را چنین ترجمه و معنی می‌کند: پس از رسولان الهی کسی را خدا حجت قرار نداده است... در دین اسلام به حکم آیه، پس از انبیا کس دیگر حجت نیست و جز انبیا به کسی وحی نمی‌شود، ولی در مذهب، هر امامی حجت و هر ملّائی حجت الاسلام و قول هر قطب و پیشوا حجت است [۵۷]. از توضیحات پیش گفته سستی دلیل مزبور روشن می‌شود، امّا از باب ضرورت به نکاتی اشاره می‌شود:
    1. آیهٔ ‌شریفهٔ ‌فوق در مقام بیان و تبیین فلسفه بعثت پیامبران است، به این معنی برخی گمان برده‌اند که با وجود عقل به نبوت آسمانی نیازی نیست یا این‌که ممکن بود برخی در قیامت دلیل عدم ایمان خود به خدا و آخرت را عدم اتمام حجت الهی در حقّ خودشان توجیه کنند، آیهٔ ‌شریفه ضرورت بعثت انبیا را چنین بازگو می‌کند که خداوند در طول تاریخ پیامبرانی با دو وصف بشارت و انذاردهنده فرستاد تا این‌که بهانه و توجیه‌ای به نفع مردم ﴿لِلنَّاسِ - لام برای نفع است - بر علیه خداوند ﴿عَلَى اللَّهِ وجود نداشته باشد، البتّه سلب توجیه ملحدان ﴿بَعْدَ الرُّسُلِ یعنی بعد از فرستادن پیامبران تحقّق می‌یابد [۵۸]. خواننده مشاهده می‌کند، اصلاً آیه در مقام بحث خاتمیت پیامبران و حجت‌های آسمانی نیست تا از آن به عنوان پایان دورهٔ ‌تحقّق حجت الهی تلقّی شود.
    2. از نکتهٔ ‌پیشین روشن می‌شود حجت در آیهٔ ‌شریفه به معنای دلیل و مستمسک ملحدان اراده و قصد شده است و بر انسان های برگزیده الهی اعمّ از پیامبر یا امام ناظر نیست.
    3. آیهٔ ‌شریفهٔ ‌فوق نهایت بر خاتمیت و پایان ظهور ﴿الرُّسُلِ دلالت می‌کند و این ادّعا مورد نفاق است[۵۹].
  7. کلام امامعلیه السلام در خاتمیت حجت الهی؟ ! دلیل دوّم طرّاح شبهه استناد به یک فراز نهج البلاغه است که حضرت علیعلیه السلام فرمود: " تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍصلى الله عليه وآله وسلم حُجَّتُهُ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏" [۶۰]. همو در معنای کلام حضرت می‌گوید: "حجت خدایی با آمدن محمّد تمام شد و کسی پس از او حجت نیست" [۶۱]. در نقد این دلیل نیز به نکاتی چند اشاره می‌شود:
    1. طراحان چنین شبهاتی در همه‌جا همهٔ ‌روایاتی که از ائمه اطهار که توسّط محدثّان نقل و گزارش شده است را به هر بهانه ای مورد انکار قرار می‌دادند، مثلاً می‌گفتند چنین روایاتی جعل خود محدّثان است یا شأن و منزلت امامت و امام را نباید با روایت خود امامعلیه السلام اثبات نمود، ظاهراً مستشکل در این موضوع چون حسب زعم خود ظاهر روایت و خطبه حضرت علیعلیه السلام را به نفع ادّعای خویش توهم کرده است، از اشکال مبنایی خود صرف‌نظر نموده است. لکن بحث اخلاقی و منطقی مقتضی است که انسان در همهٔ ‌زمینه‌ها بر مبنای خود ملتزم باشد.
    2. ظاهر خطبه حضرت بر مدّعای شبهه ناسازگاری حجت انگاری امام با اصل خاتمیت نیز دلالت ندارد؛ چراکه مدّعی ناسازگاری فراز کامل خطبه را نیاورده و خواسته با تقطیع به مراد خود برسد، خطبه حضرت چنین است: " بَلْ تَعَاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلَى أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيَائِهِ وَ مُتَحَمِّلِي وَدَائِعِ رِسَالاتِهِ قَرْناً فَقَرْناً حَتَّى تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍصلى الله عليه وآله وسلم حُجَّتُهُ وَ بَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ وَ نُذُرُهُ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏". خواننده عزیز چنان‌که مشاهده می‌کند حضرت در توصیف برانگیختن پیامبران الهی در هر قرن و زمانی است که خداوند برای راهنمایی مردم، پیامبران الهی در هر قرن و زمانی است که خداوند برای راهنمایی مردم، پیامبران متعددی فرستاده است، حضرت تأکید می‌کند این سیر و برانگیختن بدون نقطه پایان نیست، بلکه نقطه پایانی به نام اصل بعثت انبیاء به کمال نهایی خود رسیده و دیگر ما شاهد ظهور پیامبر آسمانی نخواهیم بود. مقصود حضرت از حجت در کلام شریفش "تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍصلى الله عليه وآله وسلم حُجَّتُهُ" حجت آسمانی یعنی ظهور پیامبر آسمانی است که بر آن کلام پیشین "که بر بعثت انبیاء در هر قرنی ناظر بود" و کلام پسین حضرت "پایان و قطع عذر مردم" دلالت می‌کند، مقصود از حجت همان دلیل و مستمسک است که خداوند با ارسال آخرین پیامبر خود حجت و احتجاج خود بر مردم را تمام کرد که این حجت در قالب ظهور پیامبر اسلام اتفاق افتاد. چراکه ذیل روایت دلالت دارد که با ظهور پیامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم عذر و بهانه مردم تمام شد، شارح معروف نهج‌البلاغه یعنی ابن ابی الحدید معتزلی فراز فوق نهج‌البلاغه را بر همین معنا "ختم نبوت و نه حجّت" تفسیر نموده است:بعد از پیامبرصلى الله عليه وآله وسلم رسول و پیامبر دیگری که انتظار کشیده شود، ظهور نخواهد کرد[۶۲]. این‌که بعد از پیامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم دیگر پیشوای دینی برگزیده الهی در غیر مقام امامت و شریعت مثلاً مقام امامت ظاهر نخواهد شد، از فراز فوق نهج‌البلاغه بر‌نمی‌آید. نهایت می‌توان گفت از این حدیث مجمل و متشابه است و حکم آن رجوع به نصوص دیگر حضرت است.
    3. دلیل دیگر بر این‌که مقصود از اتمام حجت اتمام نبوت و نه حجت الهی است، ادلّهٔ نقلی منقول از پیامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم و خود امام علیعلیه السلام است که بر استمرار حجت الهی دلالت دارند. چنان‌که پیامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم خود و حضرت علیعلیه السلام را حجت خداوند وصف می‌کند: " يَا أَنَسُ أَنَا وَ هَذَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏" [۶۳] امام علیعلیه السلام نیز خود را حجت الهی توصیف می‌کند: " أَلَا وَ إِنِّي عَلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ فَ لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏" [۶۴]. حضرت علیعلیه السلام در جای دیگر به صورت مطلق بر عدم خلو زمین از حجت الهی تأکید و تصریح می‌کند. علاوه بر آن یادآور می‌شود این حجت الهی ممکن است ظاهر مثل یازده امام معصوم یا غایب مثل حضرت حجتعلیه السلام گردد: " اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ" [۶۵]. حضرت در اولین خطبه نهج‌البلاغه نیز بر عدم خلو خلق از پیامبر و حجت تأکید می‌کند: " وَ لَمْ يُخْلِ اللَّهُ سُبْحَانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِيٍّ مُرْسَلٍ أَوْ كِتَابٍ مُنْزَلٍ أَوْ حُجَّةٍ لَازِمَةٍ أَوْ مَحَجَّةٍ قَائِمَةٍ" [۶۶]. در این خطبه حضرت حجت را در ردیف و عرض "نَبِيٍّ مُرْسَلٍ" قرار داده و از آن بر‌می‌آید که آن دو متفاوت‌اند. روشن است اگر اصل خاتمیت بر خاتمیت حجت الهی به صورت مطلق دلالت می‌کرد، به هیچ وجه پیامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم و خود حضرت علیعلیه السلام بر استمرار آن تأکید نمی‌کردند؛ چراکه آن دو بزرگوار خود مبیّن و شارح حقیقی دین و عالم واقعی به مقصود قرآن از جمله آیه مورد استناد طراح شبهه می‌باشند[۶۷].
  8. انحصار حجت به پیامبر و عقل: مستشکل به روایت دیگر از امام صادقعلیه السلام تمسّک کرده که در آن حجت به دو حجت یعنی "پیامبر" و "عقل" بسنده و منحصر شده است [۶۸]: " حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى الْعِبَادِ النَّبِيُّ وَ الْحُجَّةُ فِيمَا بَيْنَ الْعِبَادِ وَ بَيْنَ اللَّهِ الْعَقْلُ"ظاهر روایت انحصار حجت به دو حجت پیامبر و عقل است و اگر امام نیز جزء حجت بود، در روایت ذکر می‌شد [۶۹]. در تحلیل و بررسی این مطلب باید گفت:
    1. روایت فوق در مقام تبیین و توضیح حجت خداوند بر انسان است که به دو نوع بیرونی و آسمانی (پیامبران) و درونی (عقل) تقسیم می‌شود، حدیث شریف به صورت کلی به دو حجت مستقل (عقل و نبی) اشاره داشته است، امّا این‌که بعد از نبوت، حجت خدا چیست؟ حدیث در مقام تبیین آن نیست. به دیگر سخن از آن‌جا که حجت بودن امام منشعب از حجت نبی و در طول آن است در حدیث به افراد و مصادیق طولی حجت نبی اشاره نشده است.
    2. باقطع نظر از نکته پیشین باید گفت حصر فوق در روایت نه حصر حقیقی بلکه حصر اضافی و اعتباری است، به این معنا که امامعلیه السلام در این روایت در صدد بیان همه اقسام موضوع نبوده بلکه به مصادیق شاخص آن اهتمام داشته است. چراکه در روایات دیگر به مصادیق دیگر حجت اشاره شده است. مانند وصف قرآن به حجت - که خود مستشکل آن را در همان‌جا آورده است - یا توصیف امامان به حجت که تفصیل آن در صفحات پیشین گذشت. اگر حصر روایت فوق بر حصر حقیقی حمل شود، لازم می‌آید که با دیگر روایات تعارض پیدا کند در حالی‌که لسان روایت بر حصر اضافی قابل حمل و توجیه می‌باشد.
    3. نکته آخر این‌که اگر مستشکل به روایت ائمه اطهار تمسّک می‌کند، باید نه به یک مورد خاص بلکه به مجموعه روایات ائمه استناد ورزد و با مطالعه و کنار هم قرار دادن مجموعه روایات در باب حجّت، به یک راه حل و نظریه مستفاد از روایات دست یازد. نه این‌که هر روایتی را که به نفع مدعا و فرضیه خود دید آن را مطرح و دیگر روایات را طرد نماید[۷۰][۷۱].

حجة الله در موعودنامه

  • از القاب حضرت مهدی علیه السلام ذکر شده و به معنی غلبه یا سلطنت خدا بر خلایق است، و این سلطنت به واسطه آن حضرت به ظهور خواهد رسید. نقش انگشتر آن حضرت "أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ" است و به روایتی "أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ وَ خَالِصَتُهُ" و به همین مهر، روی زمین حکومت می‌کند[۷۲]

پرسش‌های وابسته

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

Icon4.png با کلیک بر فلش ↑ به محل متن مرتبط با این پانویس منتقل می‌شوید ... بسیاری از پانویس‌ها برخوردار از لینک انتقال به اطلاعات جدید هستند:  

  1. اصول کافی، ج ۱ ص ۱۶، تحف العقول، ص ۳۸۶
  2. اصول کافی، ج ۱ ص ۲۵ ح ۲۲
  3. اصول کافی، ج ۱ ص ۳۳۷ ح ۵
  4. اهل البیت فی الکتاب و السنّه، ص ۳۵۷ تا ۳۹۵
  5. همچنین کتاب بحار الأنوار، ج ۲۳ بحث از امامت و حجّت و ویژگی‌های حجج الهی است
  6. عنوان سه باب از باب‌های کتاب الحجّة در اصول کافی (ج ۱ ص ۱۷۷ و ۱۷۹)
  7. اصول کافی، ج ۱ ص ۳۷۶ ح ۲
  8. وسائل الشیعه، ج ۱۸ ص ۱۰۱
  9. نهج البلاغه، خطبه ۱۸۳
  10. محدثی، جواد، فرهنگ غدیر، ص:۲۰۱.
  11. سلیمیان، خدامراد،فرهنگ‌نامه مهدویت، ص:۱۶۳ - ۱۶۵.
  12. " إِنَ‏ لِلَّهِ‏ عَلَى‏ النَّاسِ‏ حُجَّتَيْنِ‏ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ‏ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ علیهم السلام وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ ‏‏‏‏‏‏‏‏"، محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج ۱، ص ۱۵
  13. " لَوْ بَقِيَتْ‏ بِغَيْرِ إِمَامٍ‏ لَسَاخَتْ‏‏‏‏‏‏‏‏‏"، شیخ صدوق، علل الشرایع، ج ۱، ص ۱۹۸
  14. سلیمیان، خدامراد،فرهنگ‌نامه مهدویت، ص:۱۶۳ - ۱۶۵.
  15. محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج ۲۵، ح ۶ و ج ۹۷، ص ۳۴۳
  16. شیخ طوسی، کتاب الغیبة، ص ۲۰۲، ح ۱۶۹؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج ۱، ص ۳۲۸، ح ۱۳
  17. ر.ک: شیخ صدوق، علل الشرایع، ج ۱، ص ۲۴۵؛ همو، کمال الدین و تمام النعمة، ج ۲، ص ۶۴۸
  18. سلیمیان، خدامراد،فرهنگ‌نامه مهدویت، ص:۱۶۳ - ۱۶۵.
  19. سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، ص ۱۴۴.
  20. ابوالفضل برقعی سه دهه پیش با اشاره به دعای عدیله « اقوالهم حجة» نوشته است: «آیا جعل حجت به دست شما دعاسازان است یا حجت الهی را خدا باید حجت قرار دهد - خدا کجا گفته اقوال ائمه حجت است تا شما هر خرافاتی به نام ائمه و قول ایشان جعل کنید!»، ( تضاد با مفاتیح، صص ۲۴و۲۵) - وی آنگاه به ظاهر یک آیه و فرازی ار نهج البلاغه استناد می‌کند که شرح آن در صفحات آینده خواهد آمد.
  21. قدردان قراملکی، محمد حسن، امامت، ص:۱۵۸ - ۱۷۴.
  22. سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، صص ۱۳۳،۱۳۲.
  23. سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، ص:۱۳۴.
  24. سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، ص:۱۳۳.
  25. سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، ص:۱۳۴.
  26. سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، ص:۱۳۵.
  27. سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، ص:۱۵۹.
  28. سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، ص:۱۴۸.
  29. سروش، عبدالکریم، بسط تجربه نبوی، ص:۱۳۵.
  30. پاسخ اوّل به بهمن‌پور، اوّل شهریور ۸۴، سایت بازتاب و سروش.
  31. قدردان قراملکی، محمد حسن، امامت، ص:۱۵۸ - ۱۷۴.
  32. ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید و اگر به خداوند و روز بازپسین ایمان دارید، چون در چیزی با هم به ستیز برخاستید آن را به خداوند و پیامبر بازبرید که این بهتر و بازگشت آن نیکوتر است؛ سوره نساء، آیه:۵۹.
  33. «الامامة هی خلافة الرسول فی اقامة الدین بحیث یجب اتباعه علی کافة الأمة‌»، (شرح مواقف، ج ۸، ص ۳۴۵ و نیز: سیف الدین آمدی، ابکار الأفکار فی اصول الدّین، ج ۳، ص ۴۱۶).
  34. ر. ک: شواهد التنزیل، ج ۱،‌ ص ۱۹۱ و تفاسیر اهل سنت و شیعه، ذیل آیهٔ ‌فوق.
  35. ر .ک: تفتازانی، شرح المقاصد، ج ۳، ص ۴۶۹.
  36. قدردان قراملکی، محمد حسن، امامت، ص:۱۵۸ - ۱۷۴.
  37. تاریخ میدنة دمشق، ج ۴۲، ص ۳۰۴.
  38. «خداى سبحان؛ على عليه السّلام و همسر و فرزندانش را حجّت‏هاى خود بر مردم قرار داده است‏» شواهد التنزیل، ج۱، ص۷۶.
  39. ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید و اگر به خداوند و روز بازپسین ایمان دارید، چون در چیزی با هم به ستیز برخاستید آن را به خداوند و پیامبر بازبرید که این بهتر و بازگشت آن نیکوتر است؛ سوره نساء، آیه:۵۹.
  40. موسوعه الامام علی، ج ۲، صص ۱۲۹ و ۱۶۹.
  41. «امام شما على بن ابى طالب است، پس او را تصديق كرده و با او اخلاص ورزيد» شرح نهج البلاغه این ابی الحدید، ج ۳، ص ۹۸؛ شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۲۲۵.
  42. «اين برادر و وصى و وزير و جانشين من در ميان شما است، سخن او را بشنويد و فرمان بريد» همان، ج۱۳، ص ۲۴۴؛ ج۲، ص ۱۴۵؛ تاریخ دمشق، ج ۴۲، ص ۴۸.
  43. سرور شما تنها خداوند است و پیامبر او و (نیز) آنانند که ایمان آورده‌اند، همان کسان که نماز برپا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند؛ سوره مائده، آیه:۵۵.
  44. موسوعةالامام علی، ج۲، ص ۱۹۷.
  45. علی با حق و حق نیز با علی است. آن دو از یکدیگر جدا نمی‌شوند تا این‌که در قیامت بر من در حوض کوثر وارد شوند؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۳، ص۱۱۸.
  46. «على با حقّ و قرآن است، و حق و قرآن با على است، و آن دو از هم جدا نخواهند شد، تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند»؛ موسوعة الامام علی، ج۲،‌ص ۲۳۵.
  47. «مثل اهل بيت من در ميان شما چون كشتى نوح است هر كه سوار آن شد نجات يافت و هر كه تخلف نمود غرق شد» بحار، ج ۲۳، ص ۱۰۵؛ طبرانی، المعجم الأوسط، ج ۵، ص ۳۵۵؛ مقریزی، امتاع الأسماع، ج ۱۱، ص ۱۷۸.
  48. «پروردگار عالميان دربارۀ على با من عهد كرده است كه على پرچم هدايت و منار ايمان و امام اولياء من است» موسوعة امام علی، ج ۲، ص ۱۸۶.
  49. «من در بين شما يادگارى را مى‌نهم كه اگر به آن چنگ زنيد هرگز پس از من گمراه نشويد. يكى از آن دو بزرگتر از ديگرى است و آن كتاب خدا است كه ريسمان پيوسته‌اى است از آسمان به زمين و ديگرى عترتم يعنى اهل بيتم و اين دو هرگز از يكديگر جدا نشوند تا در حوض بر من وارد شوند» موسوعة امام علی، ج ۲، ص۵۶.
  50. «تو پس از من اختلاف‏های امت را براى آن‏ها تبيين مى‏كنى‏» تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص ۳۸۷؛ شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۳۸۲؛ موسوعة امام علی، ج ۲، ص ۲۴۵.
  51. «اى على! تو كسى هستى كه اختلافات امت را پس از من برايشان روشن مى‌كنى و در ميان آنان به جاى من قرار مى‌گيرى.گفته تو گفته من،فرمان تو فرمان من است» موسوعة امام علی، ج۲، ص۲۴۶.
  52. «على باب علم من و روشنگر تمام چيزهائى است كه من از جانب پروردگار براى امت آورده‏ام پس از من‏» موسوعة امام علی، ج ۲، ص ۲۴۷.
  53. قدردان قراملکی، محمد حسن، امامت، ص:۱۵۸ - ۱۷۴.
  54. شیعه در اسلام، صص ۷۸ و ۱۷۷.
  55. قدردان قراملکی، محمد حسن، امامت، ص:۱۵۸ - ۱۷۴.
  56. پیامبرانی نویدبخش و هشدار دهنده تا پس از این پیامبران برای مردم بر خداوند حجتی نباشد و خداوند پیروزمندی فرزانه است؛ سوره نساء، آیه:۱۶۵.
  57. ابوالفضل برقعی، تضاد مفاتیح با قرآن، صص ۱۵-۱۹۶ و ۲۵.
  58. ر. ک: تفسیر المیزان، ج۵، ص ۱۴۳.
  59. قدردان قراملکی، محمد حسن، امامت، ص:۱۵۸ - ۱۷۴.
  60. «به وسيله پيامبر ما محمّد صلى الله عليه وآله وسلم حجّتش تمام شد» فیض الاسلام، نهج البلاغه، خطبه ۹۰، ش ۴۸، ص ۲۶۲.
  61. برقعی، تضاد مفاتیح با قرآن، صص ۱۵، ۲۵ و ۱۹۶.
  62. "ای لم یبلغ بعده رسول ینتظر"؛ شرح نهج البلاغه، ج ۷، ص ۶.
  63. «اى انس! من و اين،حجت خدا بر خلقش هستيم»؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۲، ص ۲۷۲.
  64. «آگاه باشيد كه من بر شما از جانب خدا حجت رسايم پس دوست مداريد گروهى را كه خدا بر ايشان خشم كرده است» التوحید، ص۹۳؛ تفسیر کنز الدقائق و بحرالغرائب، ج ۱۴، ص ۵۱۳.
  65. «آرى! خداوند! زمين هيچ گاه از حجت الهى خالى نيست، كه براى خدا با برهان روشن قيام كند، يا آشكار و شناخته شده، يا بيمناك و پنهان، تا حجت خدا باطل نشود» نهج‌البلاغه، حکمت، شمارهٔ ۱۳۹، ص ۱۱۵۸.
  66. «خداوند هرگز انسان‏ها را بدون پيامبر، يا كتابى آسمانى، يا برهانى قاطع، يا راهى استوار، رها نساخته است‏» نهج‌البلاغه، خطبه اول، ص ۳۷.
  67. قدردان قراملکی، محمد حسن، امامت، ص:۱۵۸ - ۱۷۴.
  68. ابوالفضل برقعی، تضاد مفاتیح الجنان با قرآن، ص ۱۹۶.
  69. «حجت خدا بر بندگان پيغمبر است و حجت ميان بندگان و خدا عقل است‏» کافی، ج ۱، کتاب العقل و الجهل، ح ۲۲، ص ۲۵.
  70. ر.ک: کافی، ج ۱، کتاب الحجّة.
  71. قدردان قراملکی، محمد حسن، امامت، ص:۱۵۸ - ۱۷۴.
  72. نجم الثاقب، باب دوم.