

<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://fa.imamatpedia.com/w/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Bahmani</id>
	<title>امامت‌پدیا - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.imamatpedia.com/w/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Bahmani"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Bahmani"/>
	<updated>2026-04-19T01:03:24Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.41.0</generator>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366091</id>
		<title>ام‌کلثوم دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366091"/>
		<updated>2026-04-18T11:01:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* نسب */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = فرزندان پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[ام‌کلثوم دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{دیگر کاربردها|ام کلثوم}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ام‌کلثوم دختر [[پیامبر اکرم]] {{صل}}&#039;&#039;&#039; و [[حضرت خدیجه]] است. او ابتدا با عتیبه پسر [[ابولهب]] [[ازدواج]] کرد، لکن بعد از نزول [[سوره مسد]] به دستور ابولهب او را [[طلاق]] داد. بعد از آن ام‌کلثوم همواره همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش او هم مسلمان شد و به [[مدینه]] [[مهاجرت]] کرد. بعد از [[وفات]] خواهرش [[رقیه]] که [[همسر]] [[عثمان]] بود، با او ازدواج کرد و در اثر ضرباتی که عثمان به او زده بود وفات کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نسب ==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} بعد از [[ازدواج با حضرت خدیجه]] دارای شش فرزند، دو پسر و چهار دختر شدند: قاسم و عبدالله معروف به [[طیب]] و طاهر، [[زینب]]، ام‌کلثوم، رقیه و [[فاطمه]]{{س}}&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، حمیری، ص۹؛ ابن کثیر، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۶ ـ ۴۰۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم سومین دختر [[پیامبر خاتم]] و [[حضرت خدیجه]] بود. ام‌کلثوم همواره در [[مکه]] و همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش [[خدیجه]]{{س}} او هم مسلمان شد و [[رسول الله]]{{صل}} هنگامی که از [[زن‌ها]] [[بیعت]] می‌گرفت، از او و خواهرش هم بیعت گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم همراه خواهر کوچکش [[فاطمه]]{{س}} در سختی‌های زندگی به مادرشان کمک می‌کردند و در کاستن [[درد]] و رنج‌های پدرشان که از ناحیه مشرکان قریش می‌رسید، تلاش می‌کردند. ام‌کلثوم در [[شعب ابی‌طالب]] مانند دیگر [[مسلمانان]] سختی‌های این محاصره را چشید و [[غم]] و غصه‌های مادر بر دوش‌های ظریف او نیز سنگینی می‌کرد. پس از اتمام محاصره شعب، او در [[خانه]] بیشترین [[مسئولیت]] را به عهده گرفت و علاوه بر پرستاری از مادر بیمارش به [[مراقبت]] از خواهر کوچکش فاطمه{{س}} هم پرداخت و او نیز با وجود کمی سن از [[رنج]] و [[آلام]] پدرش می‌کاست. پس از رحلت مادر بزرگوارش مسئولیت ام‌کلثوم در خانه پدر بیشتر آشکار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] فرمود، ام‌کلثوم هم همراه دیگر کسانی که تحت تکفل رسول الله{{صل}} بودند، همراه امیرالمؤمنین علی{{ع}} به مدینه هجرت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم با پسر [[ابولهب]]، عتیبه [[ازدواج]] کرده بود، زمانی که [[رسول اکرم]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شدند و [[خداوند]] [[سوره مسد]] را در [[شأن]] ابولهب و ام جمیله، پدر و مادر عتیبه نازل کرد، ابولهب به پسرانش گفت: اگر [[دختران محمد]] را [[طلاق]] ندهید همواره با شما قهر خواهم بود و [[عتبه]] و عتیبه بدون اینکه با [[دختران پیامبر]] نزدیکی کرده باشند آنها را طلاق دادند&amp;lt;ref&amp;gt; الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۲۹-۳۰؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۴، ص۱۸۳۹-۱۸۴۰؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۳۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عتیبه پس از طلاق دادن ام‌کلثوم، پیش پیامبر اکرم{{صل}} آمد و در کمال بی‌ادبی گفت: &amp;quot;من به [[دین]] تو کافرم، دخترت را هم طلاق دادم. نه مرا [[دوست]] داشته باش و نه شما را دوست دارم&amp;quot;. سپس به رسول اکرم{{صل}} حمله و پیراهن آن حضرت را پاره کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)| فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۸؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۱۳۶؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ازدواج]] با [[عثمان بن عفان]] ==&lt;br /&gt;
ام کلثوم همواره در [[مکه]] و همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش [[خدیجه]] او هم مسلمان شد و [[رسول خدا]]{{صل}} هنگامی که از [[زن‌ها]] [[بیعت]] می‌گرفت از او و خواهرانش نیز بیعت گرفت. هنگامی که [[پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] فرمود، ام کلثوم هم همراه دیگر کسانی که تحت تکفل [[پیامبر]]{{صل}} بودند به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد و چون [[رقیه دختر رسول خدا]]{{صل}} درگذشت، سه ماه بعد از [[وفات]] رقیه&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۳۰-۳۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;، عثمان با ام‌کلثوم که دوشیزه بود [[ازدواج]] نمود. مراسم عقد در ماه [[ربیع الاول]] [[سال سوم هجری]] بود و در ماه [[جمادی الثانی]] همان سال به [[خانه]] عثمان برده شد و از او بچه‌ای به [[دنیا]] نیاورد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۴۹۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وفات ام کلثوم ==&lt;br /&gt;
در مورد چگونگی وفات ام کلثوم، [[امام صادق]]{{ع}} فرمودند: «زمانی که [[عثمان بن عفان]] عموی خود مغیرة بن ابی العاص که پیامبر{{صل}} [[خون]] وی را هدر اعلام فرموده بود پناه داد، به ام کلثوم [[دختر رسول خدا]]{{صل}} گفت: پدرت را از این ماجرا باخبر نکن. سپس عمویش را در جالباسی مخفی نمود. پیامبر{{صل}} از [[طریق وحی]] از مکان [[مغیره]] [[آگاه]] شد و به علی{{ع}} فرمود: شمشیرت را بردار و به خانه دختر پسر عمویت برو اگر به مغیره [[دست]] یافتی او را به [[قتل]] برسان. علی{{ع}} مغیره را پیدا نکرد و به سوی پیامبر{{صل}} بازگشت و عرض کرد یا [[رسول‌الله]] وی را نیافتم. پیامبر{{صل}} فرمود: به من [[وحی]] رسید که او در جالباسی است. عثمان نزد پیامبر{{صل}} آمد و از پیامبر [[امان]] خواست و پیامبر{{صل}} امان نداد تا اینکه عثمان سه بار آمد و خیلی اصرار نمود. مرتبه چهارم پیامبر{{صل}} سر خود را بلند کرد و فرمود: اگر بعد از سه [[روز]] وی را بیابم به قتل می‌رسانم. عثمان سه روز از مغیره [[پذیرایی]] کرد و در روز چهارم او را تجهیز نمود و بیرون فرستاد. مغیره در اطراف مدینه زیر [[سایه]] درختی برای استراحت نشسته بود که به پیامبر{{صل}} وحی رسید و از مکان مغیره خبر داد. [[پیامبر]]{{صل}} به علی{{ع}} دستور داد تا با عمار و یک نفر دیگر به سراغ مغیرة بن ابی العاص برود و او را زیر فلان درخت به [[قتل]] برساند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} آمدند و [[مغیره]] را کشتند. عثمان، ام‌کلثوم [[دختر رسول خدا]]{{صل}} را کتک زد و گفت: تو پدرت را [[آگاه]] ساختی. ام کلثوم کسی را پیش پیامبر{{صل}} فرستاد و از شوهرش [[شکایت]] کرد. پیامبر{{صل}} نیز به دخترش [[پیام]] فرستاد حیای خود را [[حفظ]] کن. ام کلثوم چند بار شکایت خود را تکرار کرد تا اینکه در مرتبه چهارم پیامبر{{صل}} به علی{{ع}} دستور داد و فرمود: [[شمشیر]] بردار و به [[خانه]] ام کلثوم برو و او را با خود بیاور و اگر کسی مانع کارت شد با شمشیر قطعه قطعه‌اش کن. سپس خود پیامبر{{صل}} به در خانه عثمان آمد و علی{{ع}} ام کلثوم را بیرون آورد. وقتی پدرش را دید صدای گریه‌اش بلند شد و [[رسول خدا]]{{صل}} محزون شد و [[گریه]] نمود و دخترش را در [[روز]] یکشنبه به خانه‌اش برد و آثار کتک را در بدن ام کلثوم مشاهده نمود. عثمان شب‌ها را با کنیزش به سر برد و دختر رسول خدا{{صل}} روز چهارشنبه از [[دنیا]] رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} و [[زنان]] [[مؤمنین]] به دستور رسول خدا{{صل}} در [[تشییع جنازه]] وی شرکت کردند و عثمان نیز به تشییع جنازه آمد. پیامبر{{صل}} تا عثمان را دید، فرمود: هر کس شب گذشته با همسرش یا با کنیزش نزدیکی کرده دنبال جنازه نیاید. پیامبر{{صل}} سه بار این حرف را تکرار کرد ولی عثمان برنگشت. پیامبر{{صل}} مرتبه چهارم فرمود: اگر برنگردد نامش را می‌گویم. عثمان [[دست]] روی شکم خود گذاشت و به عبد خود تکیه نمود و گفت: یا [[رسول‌الله]] من شکم درد دارم اگر [[اذن]] بدهی من برگردم. فرمود برگرد. پیامبر{{صل}} به همراه فاطمه{{س}} و زنان مؤمنین و [[مهاجرین]] بر جنازه دخترش [[نماز]] خواند»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۵۱-۲۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ام کلثوم در [[شعبان]] [[سال نهم هجرت]] از [[دنیا]] رفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفة بن خیاط، ص۴۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;، &amp;quot;[[اسماء بنت عمیس]]&amp;quot; و [[صفیه دختر عبدالمطلب]] و [[زنان]] [[انصار]] از جمله ام [[عطیه]] و [[لیلی]] بنت قانف الثقفیه او را [[غسل]] دادند. علی{{ع}} با [[فضل بن عباس]] و [[اسامة بن زید]] وارد [[قبر]] شده و او را به خاک سپردند&amp;lt;ref&amp;gt;الذریة الطاهرة النبویه، دولابی، ص۸۸. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵-۲۴۷؛ [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)| فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۸-۳۸۹؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۱۳۶؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100352.jpg|22px]] [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{زنان صحابی}}&lt;br /&gt;
{{صحابه مهاجر به مدینه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366090</id>
		<title>ام‌کلثوم دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366090"/>
		<updated>2026-04-18T11:01:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* نسب */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = فرزندان پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[ام‌کلثوم دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{دیگر کاربردها|ام کلثوم}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ام‌کلثوم دختر [[پیامبر اکرم]] {{صل}}&#039;&#039;&#039; و [[حضرت خدیجه]] است. او ابتدا با عتیبه پسر [[ابولهب]] [[ازدواج]] کرد، لکن بعد از نزول [[سوره مسد]] به دستور ابولهب او را [[طلاق]] داد. بعد از آن ام‌کلثوم همواره همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش او هم مسلمان شد و به [[مدینه]] [[مهاجرت]] کرد. بعد از [[وفات]] خواهرش [[رقیه]] که [[همسر]] [[عثمان]] بود، با او ازدواج کرد و در اثر ضرباتی که عثمان به او زده بود وفات کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نسب ==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} بعد از [[ازدواج با حضرت خدیجه]] دارای شش فرزند، دو پسر و چهار دختر شدند: قاسم و عبدالله معروف به [[طیب]] و طاهر، [[زینب]]، ام‌کلثوم، رقیه و [[فاطمه]]{{س}}&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، حمیری، ص۹؛ ابن کثیر، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۶ ـ ۴۰۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم سومین دختر [[پیامبر خاتم]] و [[حضرت خدیجه]] بود. ام‌کلثوم همواره در [[مکه]] و همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش [[خدیجه]]{{س}} او هم مسلمان شد و [[رسول الله]]{{صل}} هنگامی که از [[زن‌ها]] [[بیعت]] می‌گرفت، از او و خواهرش هم بیعت گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم همراه [[خواهر]] کوچکش [[فاطمه]]{{س}} در [[سختی‌های زندگی]] به مادرشان کمک می‌کردند و در کاستن [[درد]] و رنج‌های پدرشان که از ناحیه [[مشرکان قریش]] می‌رسید، تلاش می‌کردند. ام‌کلثوم در [[شعب ابی‌طالب]] مانند دیگر [[مسلمانان]] سختی‌های این محاصره را چشید و [[غم]] و غصه‌های مادر بر دوش‌های ظریف او نیز سنگینی می‌کرد. پس از اتمام محاصره شعب، او در [[خانه]] بیشترین [[مسئولیت]] را به عهده گرفت و علاوه بر [[پرستاری]] از مادر بیمارش به [[مراقبت]] از خواهر کوچکش فاطمه{{س}} هم پرداخت و او نیز با وجود کمی سن از [[رنج]] و [[آلام]] پدرش می‌کاست. پس از [[رحلت]] مادر بزرگوارش مسئولیت ام‌کلثوم در خانه پدر بیشتر آشکار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] فرمود، ام‌کلثوم هم همراه دیگر کسانی که تحت تکفل رسول الله{{صل}} بودند، همراه امیرالمؤمنین علی{{ع}} به مدینه هجرت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم با پسر [[ابولهب]]، عتیبه [[ازدواج]] کرده بود، زمانی که [[رسول اکرم]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شدند و [[خداوند]] [[سوره مسد]] را در [[شأن]] ابولهب و ام جمیله، پدر و مادر عتیبه نازل کرد، ابولهب به پسرانش گفت: اگر [[دختران محمد]] را [[طلاق]] ندهید همواره با شما قهر خواهم بود و [[عتبه]] و عتیبه بدون اینکه با [[دختران پیامبر]] نزدیکی کرده باشند آنها را طلاق دادند&amp;lt;ref&amp;gt; الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۲۹-۳۰؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۴، ص۱۸۳۹-۱۸۴۰؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۳۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عتیبه پس از طلاق دادن ام‌کلثوم، پیش پیامبر اکرم{{صل}} آمد و در کمال بی‌ادبی گفت: &amp;quot;من به [[دین]] تو کافرم، دخترت را هم طلاق دادم. نه مرا [[دوست]] داشته باش و نه شما را دوست دارم&amp;quot;. سپس به رسول اکرم{{صل}} حمله و پیراهن آن حضرت را پاره کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)| فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۸؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۱۳۶؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ازدواج]] با [[عثمان بن عفان]] ==&lt;br /&gt;
ام کلثوم همواره در [[مکه]] و همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش [[خدیجه]] او هم مسلمان شد و [[رسول خدا]]{{صل}} هنگامی که از [[زن‌ها]] [[بیعت]] می‌گرفت از او و خواهرانش نیز بیعت گرفت. هنگامی که [[پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] فرمود، ام کلثوم هم همراه دیگر کسانی که تحت تکفل [[پیامبر]]{{صل}} بودند به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد و چون [[رقیه دختر رسول خدا]]{{صل}} درگذشت، سه ماه بعد از [[وفات]] رقیه&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۳۰-۳۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;، عثمان با ام‌کلثوم که دوشیزه بود [[ازدواج]] نمود. مراسم عقد در ماه [[ربیع الاول]] [[سال سوم هجری]] بود و در ماه [[جمادی الثانی]] همان سال به [[خانه]] عثمان برده شد و از او بچه‌ای به [[دنیا]] نیاورد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۴۹۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وفات ام کلثوم ==&lt;br /&gt;
در مورد چگونگی وفات ام کلثوم، [[امام صادق]]{{ع}} فرمودند: «زمانی که [[عثمان بن عفان]] عموی خود مغیرة بن ابی العاص که پیامبر{{صل}} [[خون]] وی را هدر اعلام فرموده بود پناه داد، به ام کلثوم [[دختر رسول خدا]]{{صل}} گفت: پدرت را از این ماجرا باخبر نکن. سپس عمویش را در جالباسی مخفی نمود. پیامبر{{صل}} از [[طریق وحی]] از مکان [[مغیره]] [[آگاه]] شد و به علی{{ع}} فرمود: شمشیرت را بردار و به خانه دختر پسر عمویت برو اگر به مغیره [[دست]] یافتی او را به [[قتل]] برسان. علی{{ع}} مغیره را پیدا نکرد و به سوی پیامبر{{صل}} بازگشت و عرض کرد یا [[رسول‌الله]] وی را نیافتم. پیامبر{{صل}} فرمود: به من [[وحی]] رسید که او در جالباسی است. عثمان نزد پیامبر{{صل}} آمد و از پیامبر [[امان]] خواست و پیامبر{{صل}} امان نداد تا اینکه عثمان سه بار آمد و خیلی اصرار نمود. مرتبه چهارم پیامبر{{صل}} سر خود را بلند کرد و فرمود: اگر بعد از سه [[روز]] وی را بیابم به قتل می‌رسانم. عثمان سه روز از مغیره [[پذیرایی]] کرد و در روز چهارم او را تجهیز نمود و بیرون فرستاد. مغیره در اطراف مدینه زیر [[سایه]] درختی برای استراحت نشسته بود که به پیامبر{{صل}} وحی رسید و از مکان مغیره خبر داد. [[پیامبر]]{{صل}} به علی{{ع}} دستور داد تا با عمار و یک نفر دیگر به سراغ مغیرة بن ابی العاص برود و او را زیر فلان درخت به [[قتل]] برساند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} آمدند و [[مغیره]] را کشتند. عثمان، ام‌کلثوم [[دختر رسول خدا]]{{صل}} را کتک زد و گفت: تو پدرت را [[آگاه]] ساختی. ام کلثوم کسی را پیش پیامبر{{صل}} فرستاد و از شوهرش [[شکایت]] کرد. پیامبر{{صل}} نیز به دخترش [[پیام]] فرستاد حیای خود را [[حفظ]] کن. ام کلثوم چند بار شکایت خود را تکرار کرد تا اینکه در مرتبه چهارم پیامبر{{صل}} به علی{{ع}} دستور داد و فرمود: [[شمشیر]] بردار و به [[خانه]] ام کلثوم برو و او را با خود بیاور و اگر کسی مانع کارت شد با شمشیر قطعه قطعه‌اش کن. سپس خود پیامبر{{صل}} به در خانه عثمان آمد و علی{{ع}} ام کلثوم را بیرون آورد. وقتی پدرش را دید صدای گریه‌اش بلند شد و [[رسول خدا]]{{صل}} محزون شد و [[گریه]] نمود و دخترش را در [[روز]] یکشنبه به خانه‌اش برد و آثار کتک را در بدن ام کلثوم مشاهده نمود. عثمان شب‌ها را با کنیزش به سر برد و دختر رسول خدا{{صل}} روز چهارشنبه از [[دنیا]] رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} و [[زنان]] [[مؤمنین]] به دستور رسول خدا{{صل}} در [[تشییع جنازه]] وی شرکت کردند و عثمان نیز به تشییع جنازه آمد. پیامبر{{صل}} تا عثمان را دید، فرمود: هر کس شب گذشته با همسرش یا با کنیزش نزدیکی کرده دنبال جنازه نیاید. پیامبر{{صل}} سه بار این حرف را تکرار کرد ولی عثمان برنگشت. پیامبر{{صل}} مرتبه چهارم فرمود: اگر برنگردد نامش را می‌گویم. عثمان [[دست]] روی شکم خود گذاشت و به عبد خود تکیه نمود و گفت: یا [[رسول‌الله]] من شکم درد دارم اگر [[اذن]] بدهی من برگردم. فرمود برگرد. پیامبر{{صل}} به همراه فاطمه{{س}} و زنان مؤمنین و [[مهاجرین]] بر جنازه دخترش [[نماز]] خواند»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۵۱-۲۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ام کلثوم در [[شعبان]] [[سال نهم هجرت]] از [[دنیا]] رفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفة بن خیاط، ص۴۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;، &amp;quot;[[اسماء بنت عمیس]]&amp;quot; و [[صفیه دختر عبدالمطلب]] و [[زنان]] [[انصار]] از جمله ام [[عطیه]] و [[لیلی]] بنت قانف الثقفیه او را [[غسل]] دادند. علی{{ع}} با [[فضل بن عباس]] و [[اسامة بن زید]] وارد [[قبر]] شده و او را به خاک سپردند&amp;lt;ref&amp;gt;الذریة الطاهرة النبویه، دولابی، ص۸۸. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵-۲۴۷؛ [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)| فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۸-۳۸۹؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۱۳۶؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100352.jpg|22px]] [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{زنان صحابی}}&lt;br /&gt;
{{صحابه مهاجر به مدینه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366089</id>
		<title>ام‌کلثوم دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366089"/>
		<updated>2026-04-18T10:58:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = فرزندان پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[ام‌کلثوم دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{دیگر کاربردها|ام کلثوم}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ام‌کلثوم دختر [[پیامبر اکرم]] {{صل}}&#039;&#039;&#039; و [[حضرت خدیجه]] است. او ابتدا با عتیبه پسر [[ابولهب]] [[ازدواج]] کرد، لکن بعد از نزول [[سوره مسد]] به دستور ابولهب او را [[طلاق]] داد. بعد از آن ام‌کلثوم همواره همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش او هم مسلمان شد و به [[مدینه]] [[مهاجرت]] کرد. بعد از [[وفات]] خواهرش [[رقیه]] که [[همسر]] [[عثمان]] بود، با او ازدواج کرد و در اثر ضرباتی که عثمان به او زده بود وفات کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نسب ==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} بعد از [[ازدواج با حضرت خدیجه]] دارای شش فرزند، دو پسر و چهار دختر شدند: قاسم و عبدالله معروف به [[طیب]] و طاهر، [[زینب]]، ام‌کلثوم، رقیه و [[فاطمه]]{{س}}&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، حمیری، ص۹؛ ابن کثیر، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۶ ـ ۴۰۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم با پسر [[ابولهب]]، عتیبه [[ازدواج]] کرده بود، زمانی که [[رسول اکرم]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شدند و [[خداوند]] [[سوره مسد]] را در [[شأن]] ابولهب و ام جمیله، پدر و مادر عتیبه نازل کرد، ابولهب به پسرانش گفت: اگر [[دختران محمد]] را [[طلاق]] ندهید همواره با شما قهر خواهم بود و [[عتبه]] و عتیبه بدون اینکه با [[دختران پیامبر]] نزدیکی کرده باشند آنها را طلاق دادند&amp;lt;ref&amp;gt; الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۲۹-۳۰؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۴، ص۱۸۳۹-۱۸۴۰؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۳۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عتیبه پس از طلاق دادن ام‌کلثوم، پیش پیامبر اکرم{{صل}} آمد و در کمال بی‌ادبی گفت: &amp;quot;من به [[دین]] تو کافرم، دخترت را هم طلاق دادم. نه مرا [[دوست]] داشته باش و نه شما را دوست دارم&amp;quot;. سپس به رسول اکرم{{صل}} حمله و پیراهن آن حضرت را پاره کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)| فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۸؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۱۳۶؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ازدواج]] با [[عثمان بن عفان]] ==&lt;br /&gt;
ام کلثوم همواره در [[مکه]] و همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش [[خدیجه]] او هم مسلمان شد و [[رسول خدا]]{{صل}} هنگامی که از [[زن‌ها]] [[بیعت]] می‌گرفت از او و خواهرانش نیز بیعت گرفت. هنگامی که [[پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] فرمود، ام کلثوم هم همراه دیگر کسانی که تحت تکفل [[پیامبر]]{{صل}} بودند به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد و چون [[رقیه دختر رسول خدا]]{{صل}} درگذشت، سه ماه بعد از [[وفات]] رقیه&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۳۰-۳۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;، عثمان با ام‌کلثوم که دوشیزه بود [[ازدواج]] نمود. مراسم عقد در ماه [[ربیع الاول]] [[سال سوم هجری]] بود و در ماه [[جمادی الثانی]] همان سال به [[خانه]] عثمان برده شد و از او بچه‌ای به [[دنیا]] نیاورد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۴۹۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وفات ام کلثوم ==&lt;br /&gt;
در مورد چگونگی وفات ام کلثوم، [[امام صادق]]{{ع}} فرمودند: «زمانی که [[عثمان بن عفان]] عموی خود مغیرة بن ابی العاص که پیامبر{{صل}} [[خون]] وی را هدر اعلام فرموده بود پناه داد، به ام کلثوم [[دختر رسول خدا]]{{صل}} گفت: پدرت را از این ماجرا باخبر نکن. سپس عمویش را در جالباسی مخفی نمود. پیامبر{{صل}} از [[طریق وحی]] از مکان [[مغیره]] [[آگاه]] شد و به علی{{ع}} فرمود: شمشیرت را بردار و به خانه دختر پسر عمویت برو اگر به مغیره [[دست]] یافتی او را به [[قتل]] برسان. علی{{ع}} مغیره را پیدا نکرد و به سوی پیامبر{{صل}} بازگشت و عرض کرد یا [[رسول‌الله]] وی را نیافتم. پیامبر{{صل}} فرمود: به من [[وحی]] رسید که او در جالباسی است. عثمان نزد پیامبر{{صل}} آمد و از پیامبر [[امان]] خواست و پیامبر{{صل}} امان نداد تا اینکه عثمان سه بار آمد و خیلی اصرار نمود. مرتبه چهارم پیامبر{{صل}} سر خود را بلند کرد و فرمود: اگر بعد از سه [[روز]] وی را بیابم به قتل می‌رسانم. عثمان سه روز از مغیره [[پذیرایی]] کرد و در روز چهارم او را تجهیز نمود و بیرون فرستاد. مغیره در اطراف مدینه زیر [[سایه]] درختی برای استراحت نشسته بود که به پیامبر{{صل}} وحی رسید و از مکان مغیره خبر داد. [[پیامبر]]{{صل}} به علی{{ع}} دستور داد تا با عمار و یک نفر دیگر به سراغ مغیرة بن ابی العاص برود و او را زیر فلان درخت به [[قتل]] برساند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} آمدند و [[مغیره]] را کشتند. عثمان، ام‌کلثوم [[دختر رسول خدا]]{{صل}} را کتک زد و گفت: تو پدرت را [[آگاه]] ساختی. ام کلثوم کسی را پیش پیامبر{{صل}} فرستاد و از شوهرش [[شکایت]] کرد. پیامبر{{صل}} نیز به دخترش [[پیام]] فرستاد حیای خود را [[حفظ]] کن. ام کلثوم چند بار شکایت خود را تکرار کرد تا اینکه در مرتبه چهارم پیامبر{{صل}} به علی{{ع}} دستور داد و فرمود: [[شمشیر]] بردار و به [[خانه]] ام کلثوم برو و او را با خود بیاور و اگر کسی مانع کارت شد با شمشیر قطعه قطعه‌اش کن. سپس خود پیامبر{{صل}} به در خانه عثمان آمد و علی{{ع}} ام کلثوم را بیرون آورد. وقتی پدرش را دید صدای گریه‌اش بلند شد و [[رسول خدا]]{{صل}} محزون شد و [[گریه]] نمود و دخترش را در [[روز]] یکشنبه به خانه‌اش برد و آثار کتک را در بدن ام کلثوم مشاهده نمود. عثمان شب‌ها را با کنیزش به سر برد و دختر رسول خدا{{صل}} روز چهارشنبه از [[دنیا]] رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} و [[زنان]] [[مؤمنین]] به دستور رسول خدا{{صل}} در [[تشییع جنازه]] وی شرکت کردند و عثمان نیز به تشییع جنازه آمد. پیامبر{{صل}} تا عثمان را دید، فرمود: هر کس شب گذشته با همسرش یا با کنیزش نزدیکی کرده دنبال جنازه نیاید. پیامبر{{صل}} سه بار این حرف را تکرار کرد ولی عثمان برنگشت. پیامبر{{صل}} مرتبه چهارم فرمود: اگر برنگردد نامش را می‌گویم. عثمان [[دست]] روی شکم خود گذاشت و به عبد خود تکیه نمود و گفت: یا [[رسول‌الله]] من شکم درد دارم اگر [[اذن]] بدهی من برگردم. فرمود برگرد. پیامبر{{صل}} به همراه فاطمه{{س}} و زنان مؤمنین و [[مهاجرین]] بر جنازه دخترش [[نماز]] خواند»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۵۱-۲۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ام کلثوم در [[شعبان]] [[سال نهم هجرت]] از [[دنیا]] رفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفة بن خیاط، ص۴۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;، &amp;quot;[[اسماء بنت عمیس]]&amp;quot; و [[صفیه دختر عبدالمطلب]] و [[زنان]] [[انصار]] از جمله ام [[عطیه]] و [[لیلی]] بنت قانف الثقفیه او را [[غسل]] دادند. علی{{ع}} با [[فضل بن عباس]] و [[اسامة بن زید]] وارد [[قبر]] شده و او را به خاک سپردند&amp;lt;ref&amp;gt;الذریة الطاهرة النبویه، دولابی، ص۸۸. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵-۲۴۷؛ [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)| فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۸-۳۸۹؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۱۳۶؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100352.jpg|22px]] [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{زنان صحابی}}&lt;br /&gt;
{{صحابه مهاجر به مدینه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366088</id>
		<title>بحث:ام‌کلثوم دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366088"/>
		<updated>2026-04-18T10:57:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* پانویس */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== ام‌کلثوم دختر پیامبر {{صل}} ==&lt;br /&gt;
سومین [[دختر رسول خدا]]{{صل}} امّ‌کلثوم است. او با همین [[کنیه]] معروف شده و هیچ یک از مورخان نام او را ذکر نکرده‌اند. [[رقیه]] و امّ‌کلثوم از [[دختران]] [[رسول خدا]]{{صل}} با دو تن از [[فرزندان]] [[ابولهب]] به نام [[عتبه]] و [[عتیبه]] [[ازدواج]] کرده بودند، ولی پس از نکوهش ابولهب و همسرش از زبان [[وحی]] او به فرزندانش دستور داد از دختران پیامبر جدا شوند و آنها دستور پدرشان را اجرا کرده و با دختران رسول خدا{{صل}} متارکه نمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی مورخان و محدثان درباره عتیبه مطلب و حادثه جالبی نقل نموده‌اند که می‌توان آن را به عنوان یکی از [[معجزات]] رسول خدا{{صل}} ذکر کرد و آن حادثه این است: با آنکه عتیبه حاضر به [[زندگی]] با امّ‌کلثوم نگردید ولی باز هم شعله کینه و عداوتش نسبت به رسول خدا{{صل}} خاموش نشد و تصمیم گرفت [[عناد]] و [[لجاجت]] خویش را به طریق دیگری [[اعمال]] کند. او در حالی که برای [[تجارت]] با عده‌ای عازم [[سفر به شام]] بود، نزد رسول خدا{{صل}} رفت و خطاب به آن حضرت گفت: {{عربی|كفرت بدينك و فارقت ابنتط لا تحبني و لا احبك}}؛ «دیدی چگونه [[آیین]] تو را نپذیرفتم و دخترت را [[طلاق]] گفتم؟! من با تو دشمنم همان‌گونه که تو با من [[دشمنی]]». آن‌گاه [[جسارت]] و [[بی‌ادبی]] را به آنجا رساند که گوشه‌ای از [[لباس پیامبر]] را گرفت و با شدت به سوی خود کشید؛ به طوری که یقه آن حضرت پاره گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا در پاسخ این جسارت و بی‌ادبی عتیبه، چنین فرمود: {{متن حدیث|اما إني أسأل الله أن يسلط عليك كلبة}}، «من هم از [[خدا]] می‌خواهم سگی را بر تو مسلط کند». عتیبه پس از این جریان [[مکه]] را به سوی [[شام]] ترک نمود تا این که شبی در گوشه‌ای از بیابان [[شامات]]، به نام «[[زرقا]]» در حالی که به [[استراحت]] پرداخته بودند، مورد [[حمله]] شیری قرار گرفت و بدن او در زیر پنجه‌های [[قوی]] شیر تکه تکه گردید و [[نفرین]] [[رسول خدا]]{{صل}} در مورد او به [[اجابت]] رسید&amp;lt;ref&amp;gt;ذخائر العقبی، محب الدین طبری، ص۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ام‌کلثوم]] در [[سال نهم هجرت]] در [[مدینه]] بدرود [[حیات]] گفت و رسول خدا{{صل}} در [[تشییع]] دخترش شرکت کرد و بر پیکر او [[نماز]] خواند. در کتب [[تاریخ]] و [[رجال اهل سنت]]، نقل شده است که رسول خدا{{صل}} به هنگام [[دفن]] امّ‌کلثوم فرمود: {{متن حدیث|أفيكم أحد لم يقارف الليلة}}&amp;lt;ref&amp;gt;استیعاب، ابن عبدالبر، ج۴، ص۴۸۷؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۵، ص۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا {{متن حدیث|من لم يقارف الليلة فليدخل}}&amp;lt;ref&amp;gt;یعنی هر کس با همسرش همبستر نشده داخل قبر شود.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از میان جمع حاضر که [[عثمان]] نیز جزو آنها بود، سه تن اعلام آمادگی نموده و داخل [[قبر]] شدند: [[امیرمؤمنان]]{{ع}}، [[فضل بن عباس]] و [[اسامة بن زید]] و بدین‌گونه مراسم خاکسپاری پیکر امّ‌کلثوم بدون مشارکت همسرش عثمان انجام پذیرفت. این موضوع در منابع حدیثی اهل سنت در طی حدیث‌های متعدد و با مختصر تفاوت در متن آن نقل گردیده است. در متن بعضی از این [[احادیث]] به جای «[[ام کلثوم]]»، «[[رقیه]]» آمده است و در بعضی از آنها بدون ذکر نام و {{عربی|ابنة لرسول الله}} عنوان شده است. ولی هم‌زمان بودن فوت رقیه با [[جنگ بدر]] و دفن پیکر او قبل از مراجعت رسول خدا{{صل}}، [[صحت]] نظر علمای [[تراجم]] و وقوع این جریان به هنگام دفن امّ‌کلثوم را [[تأیید]] می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ حرم ائمه بقیع، نجمی، ص۲۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۱۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ام کلثوم==&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم سومین دختر [[پیامبر خاتم]] و [[حضرت خدیجه]] بود.&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم همواره در [[مکه]] و همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش [[خدیجه]]{{س}} او هم مسلمان شد و [[رسول الله]]{{صل}} هنگامی که از [[زن‌ها]] [[بیعت]] می‌گرفت، از او و خواهرش هم بیعت گرفت.&lt;br /&gt;
[[پیش از بعثت]] [[رسول خدا]]{{صل}}، [[عتیبة بن ابی‌لهب]] پسر عموی پدرش او را نامزد و [[عقد]] کرد و چون [[پیامبر]] [[مبعوث]] شد و [[خداوند]] [[سوره مسد]] را نازل فرمود، [[عتیبه]] نیز به تحریک پدرش [[ابولهب]] و یا مادرش [[ام‌جمیل]]، همسرش را [[طلاق]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۶؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم همراه [[خواهر]] کوچکش [[فاطمه]]{{س}} در [[سختی‌های زندگی]] به مادرشان کمک می‌کردند و در کاستن [[درد]] و رنج‌های پدرشان که از ناحیه [[مشرکان قریش]] می‌رسید، تلاش می‌کردند.&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم در [[شعب ابی‌طالب]] مانند دیگر [[مسلمانان]] سختی‌های این محاصره را چشید و [[غم]] و غصه‌های مادر بر دوش‌های ظریف او نیز سنگینی می‌کرد.&lt;br /&gt;
پس از اتمام محاصره شعب، او در [[خانه]] بیشترین [[مسئولیت]] را به عهده گرفت و علاوه بر [[پرستاری]] از مادر بیمارش به [[مراقبت]] از خواهر کوچکش فاطمه{{س}} هم پرداخت و او نیز با وجود کمی سن از [[رنج]] و [[آلام]] پدرش می‌کاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از [[رحلت]] مادر بزرگوارش مسئولیت ام‌کلثوم در خانه پدر بیشتر آشکار شد.&lt;br /&gt;
هنگامی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] فرمود، ام‌کلثوم هم همراه دیگر کسانی که تحت تکفل رسول الله{{صل}} بودند، همراه امیرالمؤمنین علی{{ع}} به مدینه هجرت کرد.&lt;br /&gt;
چون خواهرش رقیه درگذشت، [[عثمان بن عفان]] با ام‌کلثوم که هنوز دوشیزه بود، [[ازدواج]] کرد.&lt;br /&gt;
[[مراسم عقد]] در ماه [[ربیع الاول]] [[سال سوم هجرت]] بود و در ماه جمادی‌الاخر همان سال به خانه عثمان برده شد و بدون اینکه [[فرزندی]] برای عثمان بیاورد، در [[شعبان]] [[سال نهم هجرت]] درگذشت و در [[بقیع]] به خاک سپرده شد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۶-۳۷؛ نهایة الارب فی فنون الادب، ج۳، ص۱۹۲-۱۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
او آخرین [[فرزند رسول الله]]{{صل}} از خدیجه{{س}} بود که در [[زمان]] [[حیات]] آن حضرت درگذشت.&lt;br /&gt;
موضوع ازدواج عثمان با دو دختر [[رسول الله]]{{صل}} از دیرباز مورد تردید بوده است.&lt;br /&gt;
[[اسماء دختر عمیس]] [[خثعمی]] پیکر ام‌کلثوم را [[غسل]] داد و برای او شبه تابوتی فراهم آورد و دستور داد شاخه‌های‌تر و تازه آوردند و پیکر را پوشاندند.&lt;br /&gt;
گفته شده پیکر ام‌کلثوم را تنی چند از [[بانوان]] [[انصار]] که ام‌عطیه هم میان ایشان بود، غسل دادند و [[ابوطلحه]] برای [[خاکسپاری]] او وارد گور شد.&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} خود بر پیکر دخترش [[نماز]] گزارد و به هنگام خاکسپاری کنار [[قبر]] او نشست و [[اشک]] می‌ریخت. [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}}، [[فضل بن عباس]] و [[اسامة بن زید]] وارد [[گور]] شدند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶ ـ ۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366087</id>
		<title>ام‌کلثوم دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366087"/>
		<updated>2026-04-18T10:56:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* وفات ام کلثوم */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = فرزندان پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[ام‌کلثوم دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{دیگر کاربردها|ام کلثوم}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ام‌کلثوم دختر [[پیامبر اکرم]] {{صل}}&#039;&#039;&#039; و [[حضرت خدیجه]] است. او ابتدا با عتیبه پسر [[ابولهب]] [[ازدواج]] کرد، لکن بعد از نزول [[سوره مسد]] به دستور ابولهب او را [[طلاق]] داد. بعد از آن ام‌کلثوم همواره همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش او هم مسلمان شد و به [[مدینه]] [[مهاجرت]] کرد. بعد از [[وفات]] خواهرش [[رقیه]] که [[همسر]] [[عثمان]] بود، با او ازدواج کرد و در اثر ضرباتی که عثمان به او زده بود وفات کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نسب ==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} بعد از [[ازدواج با حضرت خدیجه]] دارای شش فرزند، دو پسر و چهار دختر شدند: قاسم و عبدالله معروف به [[طیب]] و طاهر، [[زینب]]، ام‌کلثوم، رقیه و [[فاطمه]]{{س}}&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، حمیری، ص۹؛ ابن کثیر، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۶ ـ ۴۰۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم با پسر [[ابولهب]]، عتیبه [[ازدواج]] کرده بود، زمانی که [[رسول اکرم]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شدند و [[خداوند]] [[سوره مسد]] را در [[شأن]] ابولهب و ام جمیله، پدر و مادر عتیبه نازل کرد، ابولهب به پسرانش گفت: اگر [[دختران محمد]] را [[طلاق]] ندهید همواره با شما قهر خواهم بود و [[عتبه]] و عتیبه بدون اینکه با [[دختران پیامبر]] نزدیکی کرده باشند آنها را طلاق دادند&amp;lt;ref&amp;gt; الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۲۹-۳۰؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۴، ص۱۸۳۹-۱۸۴۰؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۳۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عتیبه پس از طلاق دادن ام‌کلثوم، پیش پیامبر اکرم{{صل}} آمد و در کمال بی‌ادبی گفت: &amp;quot;من به [[دین]] تو کافرم، دخترت را هم طلاق دادم. نه مرا [[دوست]] داشته باش و نه شما را دوست دارم&amp;quot;. سپس به رسول اکرم{{صل}} حمله و پیراهن آن حضرت را پاره کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)| فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۸؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۱۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ازدواج]] با [[عثمان بن عفان]] ==&lt;br /&gt;
ام کلثوم همواره در [[مکه]] و همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش [[خدیجه]] او هم مسلمان شد و [[رسول خدا]]{{صل}} هنگامی که از [[زن‌ها]] [[بیعت]] می‌گرفت از او و خواهرانش نیز بیعت گرفت. هنگامی که [[پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] فرمود، ام کلثوم هم همراه دیگر کسانی که تحت تکفل [[پیامبر]]{{صل}} بودند به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد و چون [[رقیه دختر رسول خدا]]{{صل}} درگذشت، سه ماه بعد از [[وفات]] رقیه&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۳۰-۳۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;، عثمان با ام‌کلثوم که دوشیزه بود [[ازدواج]] نمود. مراسم عقد در ماه [[ربیع الاول]] [[سال سوم هجری]] بود و در ماه [[جمادی الثانی]] همان سال به [[خانه]] عثمان برده شد و از او بچه‌ای به [[دنیا]] نیاورد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۴۹۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وفات ام کلثوم ==&lt;br /&gt;
در مورد چگونگی وفات ام کلثوم، [[امام صادق]]{{ع}} فرمودند: «زمانی که [[عثمان بن عفان]] عموی خود مغیرة بن ابی العاص که پیامبر{{صل}} [[خون]] وی را هدر اعلام فرموده بود پناه داد، به ام کلثوم [[دختر رسول خدا]]{{صل}} گفت: پدرت را از این ماجرا باخبر نکن. سپس عمویش را در جالباسی مخفی نمود. پیامبر{{صل}} از [[طریق وحی]] از مکان [[مغیره]] [[آگاه]] شد و به علی{{ع}} فرمود: شمشیرت را بردار و به خانه دختر پسر عمویت برو اگر به مغیره [[دست]] یافتی او را به [[قتل]] برسان. علی{{ع}} مغیره را پیدا نکرد و به سوی پیامبر{{صل}} بازگشت و عرض کرد یا [[رسول‌الله]] وی را نیافتم. پیامبر{{صل}} فرمود: به من [[وحی]] رسید که او در جالباسی است. عثمان نزد پیامبر{{صل}} آمد و از پیامبر [[امان]] خواست و پیامبر{{صل}} امان نداد تا اینکه عثمان سه بار آمد و خیلی اصرار نمود. مرتبه چهارم پیامبر{{صل}} سر خود را بلند کرد و فرمود: اگر بعد از سه [[روز]] وی را بیابم به قتل می‌رسانم. عثمان سه روز از مغیره [[پذیرایی]] کرد و در روز چهارم او را تجهیز نمود و بیرون فرستاد. مغیره در اطراف مدینه زیر [[سایه]] درختی برای استراحت نشسته بود که به پیامبر{{صل}} وحی رسید و از مکان مغیره خبر داد. [[پیامبر]]{{صل}} به علی{{ع}} دستور داد تا با عمار و یک نفر دیگر به سراغ مغیرة بن ابی العاص برود و او را زیر فلان درخت به [[قتل]] برساند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} آمدند و [[مغیره]] را کشتند. عثمان، ام‌کلثوم [[دختر رسول خدا]]{{صل}} را کتک زد و گفت: تو پدرت را [[آگاه]] ساختی. ام کلثوم کسی را پیش پیامبر{{صل}} فرستاد و از شوهرش [[شکایت]] کرد. پیامبر{{صل}} نیز به دخترش [[پیام]] فرستاد حیای خود را [[حفظ]] کن. ام کلثوم چند بار شکایت خود را تکرار کرد تا اینکه در مرتبه چهارم پیامبر{{صل}} به علی{{ع}} دستور داد و فرمود: [[شمشیر]] بردار و به [[خانه]] ام کلثوم برو و او را با خود بیاور و اگر کسی مانع کارت شد با شمشیر قطعه قطعه‌اش کن. سپس خود پیامبر{{صل}} به در خانه عثمان آمد و علی{{ع}} ام کلثوم را بیرون آورد. وقتی پدرش را دید صدای گریه‌اش بلند شد و [[رسول خدا]]{{صل}} محزون شد و [[گریه]] نمود و دخترش را در [[روز]] یکشنبه به خانه‌اش برد و آثار کتک را در بدن ام کلثوم مشاهده نمود. عثمان شب‌ها را با کنیزش به سر برد و دختر رسول خدا{{صل}} روز چهارشنبه از [[دنیا]] رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} و [[زنان]] [[مؤمنین]] به دستور رسول خدا{{صل}} در [[تشییع جنازه]] وی شرکت کردند و عثمان نیز به تشییع جنازه آمد. پیامبر{{صل}} تا عثمان را دید، فرمود: هر کس شب گذشته با همسرش یا با کنیزش نزدیکی کرده دنبال جنازه نیاید. پیامبر{{صل}} سه بار این حرف را تکرار کرد ولی عثمان برنگشت. پیامبر{{صل}} مرتبه چهارم فرمود: اگر برنگردد نامش را می‌گویم. عثمان [[دست]] روی شکم خود گذاشت و به عبد خود تکیه نمود و گفت: یا [[رسول‌الله]] من شکم درد دارم اگر [[اذن]] بدهی من برگردم. فرمود برگرد. پیامبر{{صل}} به همراه فاطمه{{س}} و زنان مؤمنین و [[مهاجرین]] بر جنازه دخترش [[نماز]] خواند»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۵۱-۲۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ام کلثوم در [[شعبان]] [[سال نهم هجرت]] از [[دنیا]] رفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفة بن خیاط، ص۴۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;، &amp;quot;[[اسماء بنت عمیس]]&amp;quot; و [[صفیه دختر عبدالمطلب]] و [[زنان]] [[انصار]] از جمله ام [[عطیه]] و [[لیلی]] بنت قانف الثقفیه او را [[غسل]] دادند. علی{{ع}} با [[فضل بن عباس]] و [[اسامة بن زید]] وارد [[قبر]] شده و او را به خاک سپردند&amp;lt;ref&amp;gt;الذریة الطاهرة النبویه، دولابی، ص۸۸. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵-۲۴۷؛ [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)| فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۸-۳۸۹؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۱۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ام کلثوم==&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم سومین دختر [[پیامبر خاتم]] و [[حضرت خدیجه]] بود.&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم همواره در [[مکه]] و همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش [[خدیجه]]{{س}} او هم مسلمان شد و [[رسول الله]]{{صل}} هنگامی که از [[زن‌ها]] [[بیعت]] می‌گرفت، از او و خواهرش هم بیعت گرفت.&lt;br /&gt;
[[پیش از بعثت]] [[رسول خدا]]{{صل}}، [[عتیبة بن ابی‌لهب]] پسر عموی پدرش او را نامزد و [[عقد]] کرد و چون [[پیامبر]] [[مبعوث]] شد و [[خداوند]] [[سوره مسد]] را نازل فرمود، [[عتیبه]] نیز به تحریک پدرش [[ابولهب]] و یا مادرش [[ام‌جمیل]]، همسرش را [[طلاق]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۶؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم همراه [[خواهر]] کوچکش [[فاطمه]]{{س}} در [[سختی‌های زندگی]] به مادرشان کمک می‌کردند و در کاستن [[درد]] و رنج‌های پدرشان که از ناحیه [[مشرکان قریش]] می‌رسید، تلاش می‌کردند.&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم در [[شعب ابی‌طالب]] مانند دیگر [[مسلمانان]] سختی‌های این محاصره را چشید و [[غم]] و غصه‌های مادر بر دوش‌های ظریف او نیز سنگینی می‌کرد.&lt;br /&gt;
پس از اتمام محاصره شعب، او در [[خانه]] بیشترین [[مسئولیت]] را به عهده گرفت و علاوه بر [[پرستاری]] از مادر بیمارش به [[مراقبت]] از خواهر کوچکش فاطمه{{س}} هم پرداخت و او نیز با وجود کمی سن از [[رنج]] و [[آلام]] پدرش می‌کاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از [[رحلت]] مادر بزرگوارش مسئولیت ام‌کلثوم در خانه پدر بیشتر آشکار شد.&lt;br /&gt;
هنگامی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] فرمود، ام‌کلثوم هم همراه دیگر کسانی که تحت تکفل رسول الله{{صل}} بودند، همراه امیرالمؤمنین علی{{ع}} به مدینه هجرت کرد.&lt;br /&gt;
چون خواهرش رقیه درگذشت، [[عثمان بن عفان]] با ام‌کلثوم که هنوز دوشیزه بود، [[ازدواج]] کرد.&lt;br /&gt;
[[مراسم عقد]] در ماه [[ربیع الاول]] [[سال سوم هجرت]] بود و در ماه جمادی‌الاخر همان سال به خانه عثمان برده شد و بدون اینکه [[فرزندی]] برای عثمان بیاورد، در [[شعبان]] [[سال نهم هجرت]] درگذشت و در [[بقیع]] به خاک سپرده شد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۶-۳۷؛ نهایة الارب فی فنون الادب، ج۳، ص۱۹۲-۱۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
او آخرین [[فرزند رسول الله]]{{صل}} از خدیجه{{س}} بود که در [[زمان]] [[حیات]] آن حضرت درگذشت.&lt;br /&gt;
موضوع ازدواج عثمان با دو دختر [[رسول الله]]{{صل}} از دیرباز مورد تردید بوده است.&lt;br /&gt;
[[اسماء دختر عمیس]] [[خثعمی]] پیکر ام‌کلثوم را [[غسل]] داد و برای او شبه تابوتی فراهم آورد و دستور داد شاخه‌های‌تر و تازه آوردند و پیکر را پوشاندند.&lt;br /&gt;
گفته شده پیکر ام‌کلثوم را تنی چند از [[بانوان]] [[انصار]] که ام‌عطیه هم میان ایشان بود، غسل دادند و [[ابوطلحه]] برای [[خاکسپاری]] او وارد گور شد.&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} خود بر پیکر دخترش [[نماز]] گزارد و به هنگام خاکسپاری کنار [[قبر]] او نشست و [[اشک]] می‌ریخت. [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}}، [[فضل بن عباس]] و [[اسامة بن زید]] وارد [[گور]] شدند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100352.jpg|22px]] [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{زنان صحابی}}&lt;br /&gt;
{{صحابه مهاجر به مدینه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366086</id>
		<title>ام‌کلثوم دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366086"/>
		<updated>2026-04-18T10:54:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* وفات ام کلثوم */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = فرزندان پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[ام‌کلثوم دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{دیگر کاربردها|ام کلثوم}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ام‌کلثوم دختر [[پیامبر اکرم]] {{صل}}&#039;&#039;&#039; و [[حضرت خدیجه]] است. او ابتدا با عتیبه پسر [[ابولهب]] [[ازدواج]] کرد، لکن بعد از نزول [[سوره مسد]] به دستور ابولهب او را [[طلاق]] داد. بعد از آن ام‌کلثوم همواره همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش او هم مسلمان شد و به [[مدینه]] [[مهاجرت]] کرد. بعد از [[وفات]] خواهرش [[رقیه]] که [[همسر]] [[عثمان]] بود، با او ازدواج کرد و در اثر ضرباتی که عثمان به او زده بود وفات کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نسب ==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} بعد از [[ازدواج با حضرت خدیجه]] دارای شش فرزند، دو پسر و چهار دختر شدند: قاسم و عبدالله معروف به [[طیب]] و طاهر، [[زینب]]، ام‌کلثوم، رقیه و [[فاطمه]]{{س}}&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، حمیری، ص۹؛ ابن کثیر، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۶ ـ ۴۰۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم با پسر [[ابولهب]]، عتیبه [[ازدواج]] کرده بود، زمانی که [[رسول اکرم]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شدند و [[خداوند]] [[سوره مسد]] را در [[شأن]] ابولهب و ام جمیله، پدر و مادر عتیبه نازل کرد، ابولهب به پسرانش گفت: اگر [[دختران محمد]] را [[طلاق]] ندهید همواره با شما قهر خواهم بود و [[عتبه]] و عتیبه بدون اینکه با [[دختران پیامبر]] نزدیکی کرده باشند آنها را طلاق دادند&amp;lt;ref&amp;gt; الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۲۹-۳۰؛ الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۴، ص۱۸۳۹-۱۸۴۰؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۳۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عتیبه پس از طلاق دادن ام‌کلثوم، پیش پیامبر اکرم{{صل}} آمد و در کمال بی‌ادبی گفت: &amp;quot;من به [[دین]] تو کافرم، دخترت را هم طلاق دادم. نه مرا [[دوست]] داشته باش و نه شما را دوست دارم&amp;quot;. سپس به رسول اکرم{{صل}} حمله و پیراهن آن حضرت را پاره کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)| فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۸؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۱۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ازدواج]] با [[عثمان بن عفان]] ==&lt;br /&gt;
ام کلثوم همواره در [[مکه]] و همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش [[خدیجه]] او هم مسلمان شد و [[رسول خدا]]{{صل}} هنگامی که از [[زن‌ها]] [[بیعت]] می‌گرفت از او و خواهرانش نیز بیعت گرفت. هنگامی که [[پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] فرمود، ام کلثوم هم همراه دیگر کسانی که تحت تکفل [[پیامبر]]{{صل}} بودند به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد و چون [[رقیه دختر رسول خدا]]{{صل}} درگذشت، سه ماه بعد از [[وفات]] رقیه&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۳۰-۳۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;، عثمان با ام‌کلثوم که دوشیزه بود [[ازدواج]] نمود. مراسم عقد در ماه [[ربیع الاول]] [[سال سوم هجری]] بود و در ماه [[جمادی الثانی]] همان سال به [[خانه]] عثمان برده شد و از او بچه‌ای به [[دنیا]] نیاورد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۴۹۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وفات ام کلثوم ==&lt;br /&gt;
در مورد چگونگی وفات ام کلثوم، [[امام صادق]]{{ع}} فرمودند: «زمانی که [[عثمان بن عفان]] عموی خود مغیرة بن ابی العاص که پیامبر{{صل}} [[خون]] وی را هدر اعلام فرموده بود پناه داد، به ام کلثوم [[دختر رسول خدا]]{{صل}} گفت: پدرت را از این ماجرا باخبر نکن. سپس عمویش را در جالباسی مخفی نمود. پیامبر{{صل}} از [[طریق وحی]] از مکان [[مغیره]] [[آگاه]] شد و به علی{{ع}} فرمود: شمشیرت را بردار و به خانه دختر پسر عمویت برو اگر به مغیره [[دست]] یافتی او را به [[قتل]] برسان. علی{{ع}} مغیره را پیدا نکرد و به سوی پیامبر{{صل}} بازگشت و عرض کرد یا [[رسول‌الله]] وی را نیافتم. پیامبر{{صل}} فرمود: به من [[وحی]] رسید که او در جالباسی است. عثمان نزد پیامبر{{صل}} آمد و از پیامبر [[امان]] خواست و پیامبر{{صل}} امان نداد تا اینکه عثمان سه بار آمد و خیلی اصرار نمود. مرتبه چهارم پیامبر{{صل}} سر خود را بلند کرد و فرمود: اگر بعد از سه [[روز]] وی را بیابم به قتل می‌رسانم. عثمان سه روز از مغیره [[پذیرایی]] کرد و در روز چهارم او را تجهیز نمود و بیرون فرستاد. مغیره در اطراف مدینه زیر [[سایه]] درختی برای استراحت نشسته بود که به پیامبر{{صل}} وحی رسید و از مکان مغیره خبر داد. [[پیامبر]]{{صل}} به علی{{ع}} دستور داد تا با عمار و یک نفر دیگر به سراغ مغیرة بن ابی العاص برود و او را زیر فلان درخت به [[قتل]] برساند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[امیرالمؤمنین]]{{ع}} آمدند و [[مغیره]] را کشتند. عثمان، ام‌کلثوم [[دختر رسول خدا]]{{صل}} را کتک زد و گفت: تو پدرت را [[آگاه]] ساختی. ام کلثوم کسی را پیش پیامبر{{صل}} فرستاد و از شوهرش [[شکایت]] کرد. پیامبر{{صل}} نیز به دخترش [[پیام]] فرستاد حیای خود را [[حفظ]] کن. ام کلثوم چند بار شکایت خود را تکرار کرد تا اینکه در مرتبه چهارم پیامبر{{صل}} به علی{{ع}} دستور داد و فرمود: [[شمشیر]] بردار و به [[خانه]] ام کلثوم برو و او را با خود بیاور و اگر کسی مانع کارت شد با شمشیر قطعه قطعه‌اش کن. سپس خود پیامبر{{صل}} به در خانه عثمان آمد و علی{{ع}} ام کلثوم را بیرون آورد. وقتی پدرش را دید صدای گریه‌اش بلند شد و [[رسول خدا]]{{صل}} محزون شد و [[گریه]] نمود و دخترش را در [[روز]] یکشنبه به خانه‌اش برد و آثار کتک را در بدن ام کلثوم مشاهده نمود. عثمان شب‌ها را با کنیزش به سر برد و دختر رسول خدا{{صل}} روز چهارشنبه از [[دنیا]] رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} و [[زنان]] [[مؤمنین]] به دستور رسول خدا{{صل}} در [[تشییع جنازه]] وی شرکت کردند و عثمان نیز به تشییع جنازه آمد. پیامبر{{صل}} تا عثمان را دید، فرمود: هر کس شب گذشته با همسرش یا با کنیزش نزدیکی کرده دنبال جنازه نیاید. پیامبر{{صل}} سه بار این حرف را تکرار کرد ولی عثمان برنگشت. پیامبر{{صل}} مرتبه چهارم فرمود: اگر برنگردد نامش را می‌گویم. عثمان[[دست]] روی شکم خود گذاشت و به عبد خود تکیه نمود و گفت: یا [[رسول‌الله]] من شکم درد دارم اگر [[اذن]] بدهی من برگردم. فرمود برگرد. پیامبر{{صل}} به همراه فاطمه{{س}} و زنان مؤمنین و [[مهاجرین]] بر جنازه دخترش [[نماز]] خواند»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۵۱-۲۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ام کلثوم در [[شعبان]] [[سال نهم هجرت]] از [[دنیا]] رفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفة بن خیاط، ص۴۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;، &amp;quot;[[اسماء بنت عمیس]]&amp;quot; و [[صفیه دختر عبدالمطلب]] و [[زنان]] [[انصار]] از جمله ام [[عطیه]] و [[لیلی]] بنت قانف الثقفیه او را [[غسل]] دادند. علی{{ع}} با [[فضل بن عباس]] و [[اسامة بن زید]] وارد [[قبر]] شده و او را به خاک سپردند&amp;lt;ref&amp;gt;الذریة الطاهرة النبویه، دولابی، ص۸۸. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۵-۲۴۷؛ [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)| فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۸-۳۸۹؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۱۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ام کلثوم==&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم سومین دختر [[پیامبر خاتم]] و [[حضرت خدیجه]] بود.&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم همواره در [[مکه]] و همراه پدر بزرگوارش بود و پس از [[مسلمان]] شدن مادرش [[خدیجه]]{{س}} او هم مسلمان شد و [[رسول الله]]{{صل}} هنگامی که از [[زن‌ها]] [[بیعت]] می‌گرفت، از او و خواهرش هم بیعت گرفت.&lt;br /&gt;
[[پیش از بعثت]] [[رسول خدا]]{{صل}}، [[عتیبة بن ابی‌لهب]] پسر عموی پدرش او را نامزد و [[عقد]] کرد و چون [[پیامبر]] [[مبعوث]] شد و [[خداوند]] [[سوره مسد]] را نازل فرمود، [[عتیبه]] نیز به تحریک پدرش [[ابولهب]] و یا مادرش [[ام‌جمیل]]، همسرش را [[طلاق]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۶؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم همراه [[خواهر]] کوچکش [[فاطمه]]{{س}} در [[سختی‌های زندگی]] به مادرشان کمک می‌کردند و در کاستن [[درد]] و رنج‌های پدرشان که از ناحیه [[مشرکان قریش]] می‌رسید، تلاش می‌کردند.&lt;br /&gt;
ام‌کلثوم در [[شعب ابی‌طالب]] مانند دیگر [[مسلمانان]] سختی‌های این محاصره را چشید و [[غم]] و غصه‌های مادر بر دوش‌های ظریف او نیز سنگینی می‌کرد.&lt;br /&gt;
پس از اتمام محاصره شعب، او در [[خانه]] بیشترین [[مسئولیت]] را به عهده گرفت و علاوه بر [[پرستاری]] از مادر بیمارش به [[مراقبت]] از خواهر کوچکش فاطمه{{س}} هم پرداخت و او نیز با وجود کمی سن از [[رنج]] و [[آلام]] پدرش می‌کاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از [[رحلت]] مادر بزرگوارش مسئولیت ام‌کلثوم در خانه پدر بیشتر آشکار شد.&lt;br /&gt;
هنگامی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] فرمود، ام‌کلثوم هم همراه دیگر کسانی که تحت تکفل رسول الله{{صل}} بودند، همراه امیرالمؤمنین علی{{ع}} به مدینه هجرت کرد.&lt;br /&gt;
چون خواهرش رقیه درگذشت، [[عثمان بن عفان]] با ام‌کلثوم که هنوز دوشیزه بود، [[ازدواج]] کرد.&lt;br /&gt;
[[مراسم عقد]] در ماه [[ربیع الاول]] [[سال سوم هجرت]] بود و در ماه جمادی‌الاخر همان سال به خانه عثمان برده شد و بدون اینکه [[فرزندی]] برای عثمان بیاورد، در [[شعبان]] [[سال نهم هجرت]] درگذشت و در [[بقیع]] به خاک سپرده شد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۶-۳۷؛ نهایة الارب فی فنون الادب، ج۳، ص۱۹۲-۱۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
او آخرین [[فرزند رسول الله]]{{صل}} از خدیجه{{س}} بود که در [[زمان]] [[حیات]] آن حضرت درگذشت.&lt;br /&gt;
موضوع ازدواج عثمان با دو دختر [[رسول الله]]{{صل}} از دیرباز مورد تردید بوده است.&lt;br /&gt;
[[اسماء دختر عمیس]] [[خثعمی]] پیکر ام‌کلثوم را [[غسل]] داد و برای او شبه تابوتی فراهم آورد و دستور داد شاخه‌های‌تر و تازه آوردند و پیکر را پوشاندند.&lt;br /&gt;
گفته شده پیکر ام‌کلثوم را تنی چند از [[بانوان]] [[انصار]] که ام‌عطیه هم میان ایشان بود، غسل دادند و [[ابوطلحه]] برای [[خاکسپاری]] او وارد گور شد.&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} خود بر پیکر دخترش [[نماز]] گزارد و به هنگام خاکسپاری کنار [[قبر]] او نشست و [[اشک]] می‌ریخت. [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}}، [[فضل بن عباس]] و [[اسامة بن زید]] وارد [[گور]] شدند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100352.jpg|22px]] [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{زنان صحابی}}&lt;br /&gt;
{{صحابه مهاجر به مدینه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366085</id>
		<title>رقیه دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366085"/>
		<updated>2026-04-18T10:51:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* نسب */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = فرزندان پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[رقیه دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  =  پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{دیگر کاربردها|رقیه (ابهام زدایی)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;رقیه&#039;&#039;&#039; دومین دختر [[رسول اکرم]] {{صل}} است و پیش از [[اسلام]] با پسر عموی پدرش &amp;quot;عتبة بن ابولهب بن عبدالمطلب&amp;quot; ازدواج کرد. بعد از نزول سوره مسد، پدر و مادر عتبة، او را مجبور کردند تا همسرش را [[طلاق]] دهد. رقیه پس از جدایی از عتبة بن ابولهب با &amp;quot;عثمان بن عفان&amp;quot; ازدواج کرد. او برای عثمان بن عفان پسری به نام &amp;quot;[[عبدالله]]&amp;quot; به [[دنیا]] آورد که در کودکی از دنیا رفت. رقیه در [[رمضان]] [[سال دوم هجری]] پس از یکسال و ده ماه و بیست [[روز]] بعد از [[هجرت پیامبر]] {{صل}} به [[مدینه]] به [[مرض]] حصبه دچار شد و از [[دنیا]] رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نسب ==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]] {{صل}} بعد از [[ازدواج]] با [[حضرت خدیجه]] دارای شش فرزند: دو پسر و چهار دختر شدند: [[قاسم فرزند پیامبر خاتم|قاسم]] و [[عبدالله فرزند پیامبر خاتم|عبدالله]] معروف به [[طیب فرزند پیامبر خاتم|طیب]] و [[طاهر فرزند پیامبر خاتم|طاهر]]، [[زینب فرزند پیامبر خاتم|زینب]]، [[ام‌کلثوم فرزند پیامبر خاتم|ام‌کلثوم]]، رقیه و [[فاطمه فرزند پیامبر خاتم|فاطمه]] {{س}}&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، حمیری، ص۹؛ ابن کثیر، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۶ ـ ۴۰۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رقیه دومین دختر [[رسول اکرم]] {{صل}} است و پیش از [[اسلام]] با پسر عموی پدرش &amp;quot;عتبة بن ابولهب بن عبدالمطلب&amp;quot; ازدواج کرد. مادر عتبة &amp;quot;[[ام‌جمیل]]&amp;quot; دختر &amp;quot;حرب بن امیه&amp;quot; است که بعد از نزول [[سوره]] [[مبارک]] &amp;quot;مسد&amp;quot; به &amp;quot;حماله الحطب&amp;quot; معروف شد. ام‌جمیل و [[ابولهب]] پس از نزول سوره &amp;quot;مسد&amp;quot; که مذمت خودشان بود، عتبة بن ابولهب را مجبور کردند تا همسرش رقیه را [[طلاق]] دهد و به او گفتند: &amp;quot;دختر محمد را رها کن&amp;quot; و ابولهب گفت: &amp;quot;اگر همسرت را طلاق ندهی، با تو [[قطع]] رابطه می‌کنم&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته پیامبر اکرم {{صل}} قبلاً طلاق رقیه را از عتبة بن ابولهب خواسته بود و خود رقیه نیز به این امر [[راضی]] بود، به [[دلیل]] آنکه عتبة او را سخت در [[اذیت]] و فشار قرار می‌داد لذا [[پیامبر]] {{صل}} عتبة را [[نفرین]] کرد و فرمود: خداوندا یکی از سگ‌های خود را بر وی مسلط کن. پس از چندی شیری بر وی حمله نمود و او را پاره پاره نمود&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۱۴۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;. سرانجام با نزول سوره &amp;quot;مسد&amp;quot; و به دلیل [[مسلمان]] شدن رقیه، عتبة او را طلاق داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۳۹. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۶-۳۸۷؛ [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۳-۲۴۴؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۱۱؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ازدواج رقیه با [[عثمان بن عفان]] ==&lt;br /&gt;
رقیه پس از جدایی از عتبة بن ابولهب با &amp;quot;عثمان بن عفان&amp;quot;ازدواج کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابو بکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۳۹؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، م ص۴۰۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;. البته بنابر قولی [[ازدواج]] [[رقیه]] با &amp;quot;[[عثمان بن عفان]]&amp;quot; در [[زمان]] [[جاهلیت]] صورت گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ حسین دیار بکری، تاریخ الخمیس فی أحوال انفس النفیس، ج۱، ص۲۷۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳، ص۱۴۲؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۷، ص۲۸۷. &amp;lt;/ref&amp;gt;. او برای عثمان بن عفان پسری به نام &amp;quot;[[عبدالله]]&amp;quot; به [[دنیا]] آورد که در کودکی از دنیا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;، در یکی از روزها خروسی با منقار چشم عبدالله را زخمی نمود و در نتیجه عبدالله مریض شد و از دنیا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۳۰؛ اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۱۴۰. &amp;lt;/ref&amp;gt; و برای [[دفن]] او [[عثمان]] در [[مدینه]] ماند و در [[جنگ بدر]] شرکت نکرد&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۱۴۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۷؛ [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۳-۲۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر قول دیگر، عبدالله در سال ۴ هجری و بعد از مادرش رقیه از دنیا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الحفدة و المتاع، ج۵، ص۳۵۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۱۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۹. &amp;lt;/ref&amp;gt;. رقیه در هر دو [[هجرت]] با عثمان بن عفان به [[حبشه]] رفت و در هجرت نخست، کودکی را سقط کرد. رقیه پس از [[سفر]] عثمان بن عفان به مدینه که هم زمان با هجرت [[حضرت رسول]] {{صل}} بود، به مدینه رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;؛ البته آنها زودتر از سایر [[مسلمانان]] از حبشه به [[مکه]] بازگشته بودند و قبل از [[رسول اکرم]] {{صل}} به مدینه هجرت کردند&amp;lt;ref&amp;gt;محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص۴۱۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۸۳؛ ج۳، ص۴۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۷؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۱۱؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[وفات]] [[رقیه]] ==&lt;br /&gt;
رقیه در [[رمضان]] [[سال دوم هجری]] پس از یکسال و ده ماه و بیست [[روز]] بعد از [[هجرت پیامبر]] {{صل}} به [[مدینه]]&amp;lt;ref&amp;gt;المعارف، ابن قتیبه دینوری، ص۱۴۲. &amp;lt;/ref&amp;gt; به [[مرض]] حصبه دچار شد و از [[دنیا]] رفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ المدینه، ابن شبه، ج۱، ص۱۰۴. &amp;lt;/ref&amp;gt;، در روزی که [[زید بن حارثه]] به مدینه وارد شد تا خبر [[پیروزی]] [[مسلمانان]] را در [[جنگ بدر]] به اطلاع [[مردم]] برساند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳، ص۱۷۸؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۷، ص۲۸۳؛ ابوالربیع حمیری کلاعی، الإکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله {{صل}} و الثلاثة الخلفاء، ج۱، ص۳۴۴. &amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} در [[مرگ]] او فرمود: &amp;quot;ملحق شو به سَلفمان، [[عثمان بن مظعون]]&amp;lt;ref&amp;gt;وی مرد عابدی بود و روزها روزه می‌گرفت و شب‌ها به عبادت طی می‌کرد. او اولین مهاجری بود که در مدینه از دنیا رفت و در بقیع مدفون شد. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۷-۳۸۸؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام [[زنان]] بر مرگ رقیه گریستند. [[حضرت فاطمه]] {{س}} هم در بالای [[قبر]]، کنار [[رسول خدا]] قرار داشت و می‌گریست. رسول خدا {{صل}} نیز با [[لباس]] خود [[اشک]] چشمان [[فاطمه]] {{س}} را [[پاک]] می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۴۱؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر]] {{صل}} سرش را رو به [[آسمان]] کرد و در حالی که اشک از چشمانش جاری می‌شد، [[دعا]] کرد: خدایا رقیه را از فشار قبر [[نجات]] بده&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۳۶. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۴؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۱۱؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100352.jpg|22px]] [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{زنان صحابی}}&lt;br /&gt;
{{مهاجران به مدینه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366084</id>
		<title>رقیه دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366084"/>
		<updated>2026-04-18T10:51:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* نسب */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = فرزندان پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[رقیه دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  =  پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{دیگر کاربردها|رقیه (ابهام زدایی)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;رقیه&#039;&#039;&#039; دومین دختر [[رسول اکرم]] {{صل}} است و پیش از [[اسلام]] با پسر عموی پدرش &amp;quot;عتبة بن ابولهب بن عبدالمطلب&amp;quot; ازدواج کرد. بعد از نزول سوره مسد، پدر و مادر عتبة، او را مجبور کردند تا همسرش را [[طلاق]] دهد. رقیه پس از جدایی از عتبة بن ابولهب با &amp;quot;عثمان بن عفان&amp;quot; ازدواج کرد. او برای عثمان بن عفان پسری به نام &amp;quot;[[عبدالله]]&amp;quot; به [[دنیا]] آورد که در کودکی از دنیا رفت. رقیه در [[رمضان]] [[سال دوم هجری]] پس از یکسال و ده ماه و بیست [[روز]] بعد از [[هجرت پیامبر]] {{صل}} به [[مدینه]] به [[مرض]] حصبه دچار شد و از [[دنیا]] رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نسب ==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]] {{صل}} بعد از [[ازدواج]] با [[حضرت خدیجه]] دارای شش فرزند: دو پسر و چهار دختر شدند: [[قاسم فرزند پیامبر خاتم|قاسم]] و [[عبدالله فرزند پیامبر خاتم|عبدالله]] معروف به [[طیب فرزند پیامبر خاتم|طیب]] و [[طاهر فرزند پیامبر خاتم|طاهر]]، [[زینب فرزند پیامبر خاتم|زینب]]، [[ام‌کلثوم فرزند پیامبر خاتم|ام‌کلثوم]]، رقیه و [[فاطمه فرزند پیامبر خاتم|فاطمه]] {{س}}&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، حمیری، ص۹؛ ابن کثیر، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۶ ـ ۴۰۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رقیه دومین دختر [[رسول اکرم]] {{صل}} است و پیش از [[اسلام]] با پسر عموی پدرش &amp;quot;عتبة بن ابولهب بن عبدالمطلب&amp;quot; ازدواج کرد. مادر عتبة &amp;quot;[[ام‌جمیل]]&amp;quot; دختر &amp;quot;[[حرب بن امیه]]&amp;quot; است که بعد از نزول [[سوره]] [[مبارک]] &amp;quot;مسد&amp;quot; به &amp;quot;حماله الحطب&amp;quot; معروف شد. ام‌جمیل و [[ابولهب]] پس از نزول سوره &amp;quot;مسد&amp;quot; که مذمت خودشان بود، عتبة بن ابولهب را مجبور کردند تا همسرش رقیه را [[طلاق]] دهد و به او گفتند: &amp;quot;دختر محمد را رها کن&amp;quot; و ابولهب گفت: &amp;quot;اگر همسرت را طلاق ندهی، با تو [[قطع]] رابطه می‌کنم&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته پیامبر اکرم {{صل}} قبلاً طلاق رقیه را از عتبة بن ابولهب خواسته بود و خود رقیه نیز به این امر [[راضی]] بود، به [[دلیل]] آنکه عتبة او را سخت در [[اذیت]] و فشار قرار می‌داد لذا [[پیامبر]] {{صل}} عتبة را [[نفرین]] کرد و فرمود: خداوندا یکی از سگ‌های خود را بر وی مسلط کن. پس از چندی شیری بر وی حمله نمود و او را پاره پاره نمود&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۱۴۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;. سرانجام با نزول سوره &amp;quot;مسد&amp;quot; و به دلیل [[مسلمان]] شدن رقیه، عتبة او را طلاق داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۳۹. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۶-۳۸۷؛ [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۳-۲۴۴؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۱۱؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ازدواج رقیه با [[عثمان بن عفان]] ==&lt;br /&gt;
رقیه پس از جدایی از عتبة بن ابولهب با &amp;quot;عثمان بن عفان&amp;quot;ازدواج کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابو بکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۳۹؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، م ص۴۰۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;. البته بنابر قولی [[ازدواج]] [[رقیه]] با &amp;quot;[[عثمان بن عفان]]&amp;quot; در [[زمان]] [[جاهلیت]] صورت گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ حسین دیار بکری، تاریخ الخمیس فی أحوال انفس النفیس، ج۱، ص۲۷۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳، ص۱۴۲؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۷، ص۲۸۷. &amp;lt;/ref&amp;gt;. او برای عثمان بن عفان پسری به نام &amp;quot;[[عبدالله]]&amp;quot; به [[دنیا]] آورد که در کودکی از دنیا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;، در یکی از روزها خروسی با منقار چشم عبدالله را زخمی نمود و در نتیجه عبدالله مریض شد و از دنیا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۳۰؛ اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۱۴۰. &amp;lt;/ref&amp;gt; و برای [[دفن]] او [[عثمان]] در [[مدینه]] ماند و در [[جنگ بدر]] شرکت نکرد&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۱۴۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۷؛ [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۳-۲۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر قول دیگر، عبدالله در سال ۴ هجری و بعد از مادرش رقیه از دنیا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الحفدة و المتاع، ج۵، ص۳۵۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۱۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۹. &amp;lt;/ref&amp;gt;. رقیه در هر دو [[هجرت]] با عثمان بن عفان به [[حبشه]] رفت و در هجرت نخست، کودکی را سقط کرد. رقیه پس از [[سفر]] عثمان بن عفان به مدینه که هم زمان با هجرت [[حضرت رسول]] {{صل}} بود، به مدینه رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;؛ البته آنها زودتر از سایر [[مسلمانان]] از حبشه به [[مکه]] بازگشته بودند و قبل از [[رسول اکرم]] {{صل}} به مدینه هجرت کردند&amp;lt;ref&amp;gt;محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص۴۱۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۸۳؛ ج۳، ص۴۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۷؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۱۱؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[وفات]] [[رقیه]] ==&lt;br /&gt;
رقیه در [[رمضان]] [[سال دوم هجری]] پس از یکسال و ده ماه و بیست [[روز]] بعد از [[هجرت پیامبر]] {{صل}} به [[مدینه]]&amp;lt;ref&amp;gt;المعارف، ابن قتیبه دینوری، ص۱۴۲. &amp;lt;/ref&amp;gt; به [[مرض]] حصبه دچار شد و از [[دنیا]] رفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ المدینه، ابن شبه، ج۱، ص۱۰۴. &amp;lt;/ref&amp;gt;، در روزی که [[زید بن حارثه]] به مدینه وارد شد تا خبر [[پیروزی]] [[مسلمانان]] را در [[جنگ بدر]] به اطلاع [[مردم]] برساند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳، ص۱۷۸؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۷، ص۲۸۳؛ ابوالربیع حمیری کلاعی، الإکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله {{صل}} و الثلاثة الخلفاء، ج۱، ص۳۴۴. &amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} در [[مرگ]] او فرمود: &amp;quot;ملحق شو به سَلفمان، [[عثمان بن مظعون]]&amp;lt;ref&amp;gt;وی مرد عابدی بود و روزها روزه می‌گرفت و شب‌ها به عبادت طی می‌کرد. او اولین مهاجری بود که در مدینه از دنیا رفت و در بقیع مدفون شد. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۷-۳۸۸؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام [[زنان]] بر مرگ رقیه گریستند. [[حضرت فاطمه]] {{س}} هم در بالای [[قبر]]، کنار [[رسول خدا]] قرار داشت و می‌گریست. رسول خدا {{صل}} نیز با [[لباس]] خود [[اشک]] چشمان [[فاطمه]] {{س}} را [[پاک]] می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۴۱؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر]] {{صل}} سرش را رو به [[آسمان]] کرد و در حالی که اشک از چشمانش جاری می‌شد، [[دعا]] کرد: خدایا رقیه را از فشار قبر [[نجات]] بده&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۳۶. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۴؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۱۱؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100352.jpg|22px]] [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{زنان صحابی}}&lt;br /&gt;
{{مهاجران به مدینه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366083</id>
		<title>رقیه دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366083"/>
		<updated>2026-04-18T10:50:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = فرزندان پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[رقیه دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  =  پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{دیگر کاربردها|رقیه (ابهام زدایی)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;رقیه&#039;&#039;&#039; دومین دختر [[رسول اکرم]] {{صل}} است و پیش از [[اسلام]] با پسر عموی پدرش &amp;quot;عتبة بن ابولهب بن عبدالمطلب&amp;quot; ازدواج کرد. بعد از نزول سوره مسد، پدر و مادر عتبة، او را مجبور کردند تا همسرش را [[طلاق]] دهد. رقیه پس از جدایی از عتبة بن ابولهب با &amp;quot;عثمان بن عفان&amp;quot; ازدواج کرد. او برای عثمان بن عفان پسری به نام &amp;quot;[[عبدالله]]&amp;quot; به [[دنیا]] آورد که در کودکی از دنیا رفت. رقیه در [[رمضان]] [[سال دوم هجری]] پس از یکسال و ده ماه و بیست [[روز]] بعد از [[هجرت پیامبر]] {{صل}} به [[مدینه]] به [[مرض]] حصبه دچار شد و از [[دنیا]] رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نسب ==&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]] {{صل}} بعد از [[ازدواج]] با [[حضرت خدیجه]] دارای شش فرزند: دو پسر و چهار دختر شدند: [[قاسم فرزند پیامبر خاتم|قاسم]] و [[عبدالله فرزند پیامبر خاتم|عبدالله]] معروف به [[طیب فرزند پیامبر خاتم|طیب]] و [[طاهر فرزند پیامبر خاتم|طاهر]]، [[زینب فرزند پیامبر خاتم|زینب]]، [[ام‌کلثوم فرزند پیامبر خاتم|ام‌کلثوم]]، رقیه و [[فاطمه فرزند پیامبر خاتم|فاطمه]] {{س}}&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، حمیری، ص۹؛ ابن کثیر، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۶ ـ ۴۰۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رقیه دومین دختر [[رسول اکرم]] {{صل}} است و پیش از [[اسلام]] با پسر عموی پدرش &amp;quot;[[عتبة بن ابولهب بن عبدالمطلب]]&amp;quot;ازدواج کرد. مادر عتبة &amp;quot;[[ام‌جمیل]]&amp;quot; دختر &amp;quot;[[حرب بن امیه]]&amp;quot; است که بعد از نزول [[سوره]] [[مبارک]] &amp;quot;مسد&amp;quot; به &amp;quot;[[حماله الحطب]]&amp;quot; معروف شد. ام‌جمیل و [[ابولهب]] پس از نزول سوره &amp;quot;مسد&amp;quot; که مذمت خودشان بود، [[عتبة بن ابولهب]] را مجبور کردند تا همسرش رقیه را [[طلاق]] دهد و به او گفتند: &amp;quot;دختر محمد را رها کن&amp;quot; و ابولهب گفت: &amp;quot;اگر همسرت را طلاق ندهی، با تو [[قطع]] رابطه می‌کنم&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته پیامبر اکرم {{صل}} قبلاً طلاق رقیه را از عتبة بن ابولهب خواسته بود و خود رقیه نیز به این امر [[راضی]] بود، به [[دلیل]] آنکه عتبة او را سخت در [[اذیت]] و فشار قرار می‌داد لذا [[پیامبر]] {{صل}} عتبة را [[نفرین]] کرد و فرمود: خداوندا یکی از سگ‌های خود را بر وی مسلط کن. پس از چندی شیری بر وی حمله نمود و او را پاره پاره نمود&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۱۴۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;. سرانجام با نزول سوره &amp;quot;مسد&amp;quot; و به دلیل [[مسلمان]] شدن رقیه، عتبة او را طلاق داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۳۹. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۶-۳۸۷؛ [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۳-۲۴۴؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۱۱؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ازدواج رقیه با [[عثمان بن عفان]] ==&lt;br /&gt;
رقیه پس از جدایی از عتبة بن ابولهب با &amp;quot;عثمان بن عفان&amp;quot;ازدواج کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابو بکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۳۹؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، م ص۴۰۱. &amp;lt;/ref&amp;gt;. البته بنابر قولی [[ازدواج]] [[رقیه]] با &amp;quot;[[عثمان بن عفان]]&amp;quot; در [[زمان]] [[جاهلیت]] صورت گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ حسین دیار بکری، تاریخ الخمیس فی أحوال انفس النفیس، ج۱، ص۲۷۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳، ص۱۴۲؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۷، ص۲۸۷. &amp;lt;/ref&amp;gt;. او برای عثمان بن عفان پسری به نام &amp;quot;[[عبدالله]]&amp;quot; به [[دنیا]] آورد که در کودکی از دنیا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;، در یکی از روزها خروسی با منقار چشم عبدالله را زخمی نمود و در نتیجه عبدالله مریض شد و از دنیا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۳۰؛ اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۱۴۰. &amp;lt;/ref&amp;gt; و برای [[دفن]] او [[عثمان]] در [[مدینه]] ماند و در [[جنگ بدر]] شرکت نکرد&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۱۴۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۷؛ [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۳-۲۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر قول دیگر، عبدالله در سال ۴ هجری و بعد از مادرش رقیه از دنیا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;تقی الدین مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الحفدة و المتاع، ج۵، ص۳۵۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص۴۱۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۹. &amp;lt;/ref&amp;gt;. رقیه در هر دو [[هجرت]] با عثمان بن عفان به [[حبشه]] رفت و در هجرت نخست، کودکی را سقط کرد. رقیه پس از [[سفر]] عثمان بن عفان به مدینه که هم زمان با هجرت [[حضرت رسول]] {{صل}} بود، به مدینه رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;؛ البته آنها زودتر از سایر [[مسلمانان]] از حبشه به [[مکه]] بازگشته بودند و قبل از [[رسول اکرم]] {{صل}} به مدینه هجرت کردند&amp;lt;ref&amp;gt;محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص۴۱۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۸۳؛ ج۳، ص۴۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۷؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۱۱؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[وفات]] [[رقیه]] ==&lt;br /&gt;
رقیه در [[رمضان]] [[سال دوم هجری]] پس از یکسال و ده ماه و بیست [[روز]] بعد از [[هجرت پیامبر]] {{صل}} به [[مدینه]]&amp;lt;ref&amp;gt;المعارف، ابن قتیبه دینوری، ص۱۴۲. &amp;lt;/ref&amp;gt; به [[مرض]] حصبه دچار شد و از [[دنیا]] رفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ المدینه، ابن شبه، ج۱، ص۱۰۴. &amp;lt;/ref&amp;gt;، در روزی که [[زید بن حارثه]] به مدینه وارد شد تا خبر [[پیروزی]] [[مسلمانان]] را در [[جنگ بدر]] به اطلاع [[مردم]] برساند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳، ص۱۷۸؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۷، ص۲۸۳؛ ابوالربیع حمیری کلاعی، الإکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله {{صل}} و الثلاثة الخلفاء، ج۱، ص۳۴۴. &amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} در [[مرگ]] او فرمود: &amp;quot;ملحق شو به سَلفمان، [[عثمان بن مظعون]]&amp;lt;ref&amp;gt;وی مرد عابدی بود و روزها روزه می‌گرفت و شب‌ها به عبادت طی می‌کرد. او اولین مهاجری بود که در مدینه از دنیا رفت و در بقیع مدفون شد. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۷-۳۸۸؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام [[زنان]] بر مرگ رقیه گریستند. [[حضرت فاطمه]] {{س}} هم در بالای [[قبر]]، کنار [[رسول خدا]] قرار داشت و می‌گریست. رسول خدا {{صل}} نیز با [[لباس]] خود [[اشک]] چشمان [[فاطمه]] {{س}} را [[پاک]] می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۴۱؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۳۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر]] {{صل}} سرش را رو به [[آسمان]] کرد و در حالی که اشک از چشمانش جاری می‌شد، [[دعا]] کرد: خدایا رقیه را از فشار قبر [[نجات]] بده&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۳۶. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴۴؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۱۱؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100352.jpg|22px]] [[فرهاد علی‌زاده|علی‌زاده، فرهاد]]، [[رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا (مقاله)|مقاله «رقیه و ام‌کلثوم دختران رسول خدا»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{زنان صحابی}}&lt;br /&gt;
{{مهاجران به مدینه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366082</id>
		<title>بحث:رقیه دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366082"/>
		<updated>2026-04-18T10:49:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* پانویس */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== [[مظلومیت پیامبر]] {{صل}} در [[شکنجه]] دخترش [[رقیه]] توسط عثمان ==&lt;br /&gt;
ماجرای [[ازدواج]] [[رقیه دختر رسول خدا]] با عثمان این‌گونه نگاشته شده که: [[ابوبصیر]] از [[امام صادق]] {{ع}} [[روایت]] کرده که ایشان فرمود: سبب ازدواج رقیه با عثمان این بود که پیامبر در میان [[اصحاب]] ندا داد هر کس جیش العسره یعنی [[غزوه تبوک]] را برای [[حمله]] آماده کند و [[چاه]] رومه را حفر کند و از [[مال]] خود برای این دو مورد [[خرج]] نماید، خانه‌ای در [[بهشت]] برای او فراهم می‌شود و من برایش نزد [[خدا]] خانه‌ای را در بهشت ضمانت می‌کنم. عثمان عرض کرد: من از مال خود برای آن دو خرج می‌کنم، آیا شما برای من خانه‌ای در بهشت ضمانت می‌کنی؟ [[رسول خدا]] فرمود: خرج کن من برای تو نزد خدا ضامن خانه‌ای در بهشت هستم. عثمان برای [[سپاه]] و حفر چاه خرج کرد و خانه‌ای به ضمانت رسول خدا برای او لحاظ شد. سپس در [[دل]] عثمان افتاد تا از [[رقیه دختر پیامبر]] [[خواستگاری]] کند، او رقیه را از پیامبر خواستگاری کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر به او فرمود: رقیه می‌گوید [[زن]] تو نمی‌شوم مگر آنکه خانه‌ای را که من برای تو نزد خدا در بهشت ضمانت کرده‌ام برای مهریه به او بسپاری و این‌گونه من از عهده خانه‌ای که در بهشت برای تو ضمانت کردم بیرون می‌آیم. عثمان عرض کرد: چنین کن ای رسول خدا! پس [[حضرت]]، رقیه را به همسری او در آورد و در آن هنگام [[گواهی]] داد که ذمه‌اش از عهده [[خانه]] عثمان خارج شده و خانه تضمینی در بهشت تنها برای رقیه است و بر رسول خدا هیچ تعهدی برای بازگشت خانه عثمان نیست، چه اینکه رقیه زنده بماند و چه در گذرد، سپس رقیه در گذشت&amp;lt;ref&amp;gt;البرهان، ج۹، ص۴۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باند [[اموی]] شرورترین قبیله‌ای بودند که از عصر [[رسالت پیامبر]] {{صل}} تا بعد از وفاتش و قبضه کردن [[خلافت]] و تبدیل آن به [[سلطنت]]، از هیچ [[جسارت]] و اهانتی به پیامبر {{صل}} و به [[اهل]] بیتش فروگذار نکردند. عثمان که [[تاریخ]] سیاه [[خلافت]] غاصبانه‌اش را در جای خود ورق زده‌ایم، در عصر [[حیات پیامبر اکرم]] {{صل}} با تهمتی واهی [[رقیه]] بنت الرسول را زیر [[شکنجه]] و ضربات کتک گرفت و سرانجام به [[شهادت]] رسید. [[دفاع]] عثمان از عموی خود که از [[مشرکین]] معروف بود و [[پیامبر]] {{صل}} خونش را [[مباح]] کرده بود، نشان می‌دهد در عین اینکه عثمان به ظاهر [[مسلمان]] شده بود؛ ولی این دفاع، ریشه در عمق [[جاهلیت]] از یک طرف و [[نفاق]] او از طرف دیگر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مغیره بن ابی العاص]] عموی عثمان که در جاهلیت به [[پیامبر اکرم]] {{صل}} جسارت‌ها کرده بود و پیامبر {{صل}} [[خون]] او را مباح کرده و کسی جرئت نداشت به او [[پناه]] دهد. عثمان در [[منزل]] به او پناه داد. [[وحی]] نازل شد که مغیره [[دشمن خدا]] و پیامبر {{صل}}، در [[خانه]] عثمان مخفی است. پیامبر {{صل}} به علی {{ع}} دستور [[قتل]] مغیره را در خانه عثمان صادر کرد. عثمان از آمدن علی {{ع}} خبردار شد، فوراً عموی خود را حضور پیامبر {{صل}} آورد و سه [[روز]] مهلت خواست تا از [[مدینه]] خارج شود. وقتی عثمان از منزل پیامبر {{صل}} بیرون رفت پیامبر {{صل}} دست به [[آسمان]] بلند کرد و گفت: {{عربی|اللهم العن مغیره...}}. خدایا [[لعنت]] کن مغیره و آن کس که به او آب و نان دهد و او را پناه دهد و به او عطا کند و کار او را درست کند. (آیا عثمان که آب و [[غذا]] و پناه و عطا به او داد مشمول [[لعن]] پیامبر {{صل}} نیست؟) روز چهارم مغیره از مدینه خارج شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحی آمد که مغیره به طرف [[مکه]] فرار می‌کند. پیامبر {{صل}}، علی {{ع}} و [[عمار]] را فرستاد در کنار [[شهر]] او را کشتند و عثمان که همسرش [[رقیه دختر پیامبر]] {{صل}} بود به [[تهمت]] اینکه رقیه به [[حضرت]] جریان مغیره را اطلاع داده به [[تلافی]] خون عموی خود رقیه را شکنجه داد. رقیه از این پیش آمد به پدرش [[رسول خدا]] [[شکایت]] کرد، [[حضرت]] با [[اخلاق]] [[کریم]] خود فرمود: [[قبیح]] است [[زن]] با [[دیانت]] هر [[روز]] از شوهرش [[شکایت]] کند، عثمان چهار مرتبه به [[رقیه]] صدمه زد، سرانجام [[پیامبر]] {{صل}} به علی {{ع}} فرمود: شمشیرت را بردار و رقیه را از [[خانه]] عثمان [[نجات]] ده. اگر عثمان [[امتناع]] کرد، گردن او را بزن! علی {{ع}} آمد و رقیه را به [[خانه پیامبر]] {{صل}} آورد. رقیه جای [[شکنجه]] عثمان را در بدنش به پیامبر {{صل}} نشان داد، [[چشم]] [[رسول خدا]] به جراحت‌های [[بدن]] دخترش که افتاد فرمود: [[خدا]] عثمان را بکشد که تو را کشته است. روز چهارم در اثر شدت ضربات عثمان، رقیه از [[دنیا]] رفت و در [[بقیع]] به [[خاک]] سپرده شد&amp;lt;ref&amp;gt;منتخب التواریخ، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|مظلومیت پیامبر]] ص ۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[رقیه دختر پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
دومین [[دختر پیامبر]]{{صل}} از نظر سن [[رقیه]] است. رقیه در [[مکه]] با یکی از [[فرزندان]] [[ابولهب]] به نام [[عتبه]] [[ازدواج]] کرده بود، همان‌گونه که خواهرش [[ام‌کلثوم]] به همسری فرزند دیگر ابولهب به نام عتیبه درآمده بود و چون [[سوره مبارکه]] {{متن قرآن|تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«توش و توان ابو لهب تباه و او نابود باد» سوره مسد، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; در نکوهش ابولهب نازل گردید، او فرزندان خویش را مجبور کرد تا با [[دختران پیامبر]]{{صل}} متارکه کنند و به خیال خود در مقابل نکوهش [[قرآن]] که از وی به عمل آورده است، او هم با این عمل خویش [[رسول خدا]]{{صل}} را در فشار [[روحی]] قرار دهد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ابن اثیر، ج۵، ص۴۵۶ و ۶۱۲؛ استیعاب، ابن عبد البر، ج۴، ص۲۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از متارکه در میان [[دختران]] رسول خدا و پسران ابولهب رقیه به همسری [[عثمان]] درآمد و چون عده‌ای از [[مسلمانان]] در اثر فشار مشرکان مکه، مجبور شدند به [[حبشه]] [[هجرت]] کنند، رقیه هم به همراه عثمان به حبشه هجرت نمود و پس از مراجعت به مکه راهی [[مدینه]] شد و جزو [[مهاجرین]] این [[شهر]] گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از منابع نقل شده است که رقیه از عثمان دارای [[فرزندی]] شد به نام عبدالله و در ماه [[جمادی الأولی]] [[سال چهارم هجرت]]، در شش سالگی در اثر عارضه‌ای که در چشم او به وجود آمد، از [[دنیا]] رفت و بعضی می‌گویند: در دوران شیرخوارگی از دنیا رفت، ولی [[قتاده]] اصل موضوع را [[تکذیب]] نموده و می‌گوید: همان‌گونه که ام‌کلثوم از عثمان دارای فرزند نشد، رقیه هم از وی فرزندی به دنیا نیاورده است&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ابن اثیر، ج۵، ص۴۵۶؛ الاصابه، ابن حجر، ج۴، ص۳۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رقیه پس از مراجعت از حبشه، به [[همراهی]] عثمان وارد مدینه گردید و پس از یکسال و ده ماه و بیست [[روز]] از ورود رسول خدا{{صل}} به مدینه، با [[مرض]] حصبه از دنیا رفت و در [[بقیع]] به خاک سپرده شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ حرم ائمه بقیع، نجمی، ص۲۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما خبری از [[امام]] صادق‌{{ع}} حاکی از این است که [[رقیه]] به وسیله شوهرش [[عثمان]] به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفت و در پی آن، چندبار به پدرش [[رسول خدا]]{{صل}} [[شکایت]] کرد. رسول خدا{{صل}} حضرت علی‌{{ع}} را فرستادند تا رقیه را از [[خانه]] عثمان بیاورند. هنگامی که رقیه به خانه پدر آمد، پشت خود را به پدرانشان داد. حضرت فرمود: عثمان او را کشت، [[خدا]] او را بکشد. او یکی دو [[روز]] زنده بود و سپس [[وفات]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۵۲؛ بحارالانوار، مجلسی، ج۲۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رقیه==&lt;br /&gt;
رقیه دومین دختر [[خدیجه]]{{س}} از [[پیامبر اکرم]]{{صل}} بود. او هفت سال [[قبل از بعثت]] و سه سال بعد از خواهرش [[زینب دختر پیامبر|زینب]] متولد شد&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[پیش از بعثت]] [[رسول خدا]]{{صل}}، [[عتبة بن ابی‌لهب]] پسرعموی پدرش او را نامزد و [[عقد]] کرد و چون [[پیامبر]] [[مبعوث]] شد و [[خداوند]] [[سوره مسد]] و [[آیه]] {{متن قرآن|تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«توش و توان ابو لهب تباه و او نابود باد» سوره مسد، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; را نازل فرمود، [[عتبه]] به تحریک پدرش [[ابولهب]] و یا مادرش [[ام‌جمیل]]، همسرش را [[طلاق]] داد. گویند ابولهب به پسر خود گفت اگر دختر محمد{{صل}} را طلاق ندهی، همواره با تو [[قهر]] خواهم بود. عتبه بدون اینکه با رقیه [[عروسی]] کرده باشد، او را طلاق داد&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۳؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. گویند عتبه، پیامبر اکرم{{صل}} را سخت [[آزار]] می‌داد، بر اثر [[نفرین]] آن حضرت در صحرای [[شام]] طعمه درنده‌ای شد&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل‌النبوه، ج۲، ص۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
رقیه به هنگامی که مادرش خدیجه [[مسلمان]] شد [[اسلام]] آورد و پیامبر اکرم{{صل}} هنگامی که با [[زنان]] [[بیعت]] می‌فرمود، با رقیه و خواهرش هم بیعت فرمود.&lt;br /&gt;
پس از آن رقیه با [[عثمان بن عفان]] [[ازدواج]] کرد و همراه او در هر دو [[هجرت به حبشه]] شرکت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۳؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۸۳-۸۴؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در [[هجرت]] نخست [[کودکی]] را که از عثمان باردار بود، سقط کرد. پس از آن برای عثمان پسری آورد که نامش را عبدالله نهاد و [[کنیه]] عثمان به [[روزگار]] اسلام به نام او [[ابوعبدالله]] است. این پسرک هم چون دوساله شد، خروسی بر چهره‌اش چنگ و منقار زد. محل زخم آماس و چرک کرد و پسرک درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۴-۳۵؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رقیه پس از هجرت شوهرش به [[مدینه]] به آن [[شهر]] هجرت کرد و این هم‌زمان با هجرت [[رسول‌الله]]{{صل}} به مدینه بود.&lt;br /&gt;
در [[رمضان]] هفدهمین ماه هجرت هنگامی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} آماده رفتن به [[بدر]] می‌شد، رقیه [[بیمار]] شد و [[رسول‌الله]]{{صل}}، عثمان را به [[پرستاری]] و مواظبت از او گماشت. پیامبر اکرم{{صل}} در بدر بودند که رقیه درگذشت. هنگامی که [[زید بن حارثه]] برای مژده‌رسانی از بدر وارد [[مدینه]] شد، [[مردم]] از [[دفن]] رقیه در [[بقیع]] فارغ شده بودند و بر [[قبر]] او خاک می‌ریختند و آن را با [[زمین]] هموار می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۵؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[رسول‌الله]]{{صل}} پس از آمدن به مدینه بر [[مزار]] او حاضر شد. [[زنان]] بر رقیه گریستند و مویه کردند. [[عمر بن خطاب]] با تازیانه پیش آمد و شروع به زدن آنان کرد، رسول‌الله{{صل}} دست عمر را گرفت و فرمود: «ای عمر! رهایشان کن که بگریند» و سپس چنین فرمود: «بگریید ولی از نعره زدن [[شیطانی]] [[پرهیز]] کنید. [[اندوه]] و [[اشک]] تا آنجا که از [[دل]] سرچشمه می‌گیرد و از چشم فرومی‌ریزد، [[رحمت]] و از [[الطاف خداوند]] است و چون به ضربه زدن با دست و هیاهوی زبانی برسد، از [[شیطان]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} نیز بر لبه قبر و کنار پدرش نشسته بود و می‌گریست. [[رسول خدا]]{{صل}} با کنار [[جامه]] خود اشک‌های چشم [[زهرا]] را خشک می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;مغازی واقدی، ج۱، ص۷۵، ۱۱۴؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۵؛ اعلام‌النساء، ص۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به نقل دیگر [[انس بن مالک]] گوید: برای [[تشییع جنازه]] [[رقیه دختر رسول خدا]]{{صل}} حاضر بودیم و پیامبر اکرم{{صل}} بر کنار قبر او نشست، چشم‌های آن حضرت را دیدم که از آن اشک فرومی‌ریخت. آن‌گاه فرمود: آیا میان شما کسی هست که دیشب با [[همسر]] خود نزدیکی نکرده باشد؟ [[ابوطلحه]] گفت: آری من، فرمود: تو وارد [[گور]] او شو!&amp;lt;ref&amp;gt;شمائل النبی، ص۱۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
شارحان شمائل نوشته‌اند عثمان همسر این بانو در شب [[مرگ]] و حال [[احتضار]] او با یکی از [[کنیزکان]] خود گرد آمده بود و رسول خدا{{صل}} از این سبب بر او [[خشمگین]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;پاورقی شمائل النبی، ص۱۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۴ ـ ۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366081</id>
		<title>بحث:رقیه دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366081"/>
		<updated>2026-04-18T10:40:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* نسب */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== [[مظلومیت پیامبر]] {{صل}} در [[شکنجه]] دخترش [[رقیه]] توسط عثمان ==&lt;br /&gt;
ماجرای [[ازدواج]] [[رقیه دختر رسول خدا]] با عثمان این‌گونه نگاشته شده که: [[ابوبصیر]] از [[امام صادق]] {{ع}} [[روایت]] کرده که ایشان فرمود: سبب ازدواج رقیه با عثمان این بود که پیامبر در میان [[اصحاب]] ندا داد هر کس جیش العسره یعنی [[غزوه تبوک]] را برای [[حمله]] آماده کند و [[چاه]] رومه را حفر کند و از [[مال]] خود برای این دو مورد [[خرج]] نماید، خانه‌ای در [[بهشت]] برای او فراهم می‌شود و من برایش نزد [[خدا]] خانه‌ای را در بهشت ضمانت می‌کنم. عثمان عرض کرد: من از مال خود برای آن دو خرج می‌کنم، آیا شما برای من خانه‌ای در بهشت ضمانت می‌کنی؟ [[رسول خدا]] فرمود: خرج کن من برای تو نزد خدا ضامن خانه‌ای در بهشت هستم. عثمان برای [[سپاه]] و حفر چاه خرج کرد و خانه‌ای به ضمانت رسول خدا برای او لحاظ شد. سپس در [[دل]] عثمان افتاد تا از [[رقیه دختر پیامبر]] [[خواستگاری]] کند، او رقیه را از پیامبر خواستگاری کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر به او فرمود: رقیه می‌گوید [[زن]] تو نمی‌شوم مگر آنکه خانه‌ای را که من برای تو نزد خدا در بهشت ضمانت کرده‌ام برای مهریه به او بسپاری و این‌گونه من از عهده خانه‌ای که در بهشت برای تو ضمانت کردم بیرون می‌آیم. عثمان عرض کرد: چنین کن ای رسول خدا! پس [[حضرت]]، رقیه را به همسری او در آورد و در آن هنگام [[گواهی]] داد که ذمه‌اش از عهده [[خانه]] عثمان خارج شده و خانه تضمینی در بهشت تنها برای رقیه است و بر رسول خدا هیچ تعهدی برای بازگشت خانه عثمان نیست، چه اینکه رقیه زنده بماند و چه در گذرد، سپس رقیه در گذشت&amp;lt;ref&amp;gt;البرهان، ج۹، ص۴۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باند [[اموی]] شرورترین قبیله‌ای بودند که از عصر [[رسالت پیامبر]] {{صل}} تا بعد از وفاتش و قبضه کردن [[خلافت]] و تبدیل آن به [[سلطنت]]، از هیچ [[جسارت]] و اهانتی به پیامبر {{صل}} و به [[اهل]] بیتش فروگذار نکردند. عثمان که [[تاریخ]] سیاه [[خلافت]] غاصبانه‌اش را در جای خود ورق زده‌ایم، در عصر [[حیات پیامبر اکرم]] {{صل}} با تهمتی واهی [[رقیه]] بنت الرسول را زیر [[شکنجه]] و ضربات کتک گرفت و سرانجام به [[شهادت]] رسید. [[دفاع]] عثمان از عموی خود که از [[مشرکین]] معروف بود و [[پیامبر]] {{صل}} خونش را [[مباح]] کرده بود، نشان می‌دهد در عین اینکه عثمان به ظاهر [[مسلمان]] شده بود؛ ولی این دفاع، ریشه در عمق [[جاهلیت]] از یک طرف و [[نفاق]] او از طرف دیگر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مغیره بن ابی العاص]] عموی عثمان که در جاهلیت به [[پیامبر اکرم]] {{صل}} جسارت‌ها کرده بود و پیامبر {{صل}} [[خون]] او را مباح کرده و کسی جرئت نداشت به او [[پناه]] دهد. عثمان در [[منزل]] به او پناه داد. [[وحی]] نازل شد که مغیره [[دشمن خدا]] و پیامبر {{صل}}، در [[خانه]] عثمان مخفی است. پیامبر {{صل}} به علی {{ع}} دستور [[قتل]] مغیره را در خانه عثمان صادر کرد. عثمان از آمدن علی {{ع}} خبردار شد، فوراً عموی خود را حضور پیامبر {{صل}} آورد و سه [[روز]] مهلت خواست تا از [[مدینه]] خارج شود. وقتی عثمان از منزل پیامبر {{صل}} بیرون رفت پیامبر {{صل}} دست به [[آسمان]] بلند کرد و گفت: {{عربی|اللهم العن مغیره...}}. خدایا [[لعنت]] کن مغیره و آن کس که به او آب و نان دهد و او را پناه دهد و به او عطا کند و کار او را درست کند. (آیا عثمان که آب و [[غذا]] و پناه و عطا به او داد مشمول [[لعن]] پیامبر {{صل}} نیست؟) روز چهارم مغیره از مدینه خارج شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحی آمد که مغیره به طرف [[مکه]] فرار می‌کند. پیامبر {{صل}}، علی {{ع}} و [[عمار]] را فرستاد در کنار [[شهر]] او را کشتند و عثمان که همسرش [[رقیه دختر پیامبر]] {{صل}} بود به [[تهمت]] اینکه رقیه به [[حضرت]] جریان مغیره را اطلاع داده به [[تلافی]] خون عموی خود رقیه را شکنجه داد. رقیه از این پیش آمد به پدرش [[رسول خدا]] [[شکایت]] کرد، [[حضرت]] با [[اخلاق]] [[کریم]] خود فرمود: [[قبیح]] است [[زن]] با [[دیانت]] هر [[روز]] از شوهرش [[شکایت]] کند، عثمان چهار مرتبه به [[رقیه]] صدمه زد، سرانجام [[پیامبر]] {{صل}} به علی {{ع}} فرمود: شمشیرت را بردار و رقیه را از [[خانه]] عثمان [[نجات]] ده. اگر عثمان [[امتناع]] کرد، گردن او را بزن! علی {{ع}} آمد و رقیه را به [[خانه پیامبر]] {{صل}} آورد. رقیه جای [[شکنجه]] عثمان را در بدنش به پیامبر {{صل}} نشان داد، [[چشم]] [[رسول خدا]] به جراحت‌های [[بدن]] دخترش که افتاد فرمود: [[خدا]] عثمان را بکشد که تو را کشته است. روز چهارم در اثر شدت ضربات عثمان، رقیه از [[دنیا]] رفت و در [[بقیع]] به [[خاک]] سپرده شد&amp;lt;ref&amp;gt;منتخب التواریخ، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|مظلومیت پیامبر]] ص ۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[رقیه دختر پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
دومین [[دختر پیامبر]]{{صل}} از نظر سن [[رقیه]] است. رقیه در [[مکه]] با یکی از [[فرزندان]] [[ابولهب]] به نام [[عتبه]] [[ازدواج]] کرده بود، همان‌گونه که خواهرش [[ام‌کلثوم]] به همسری فرزند دیگر ابولهب به نام عتیبه درآمده بود و چون [[سوره مبارکه]] {{متن قرآن|تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«توش و توان ابو لهب تباه و او نابود باد» سوره مسد، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; در نکوهش ابولهب نازل گردید، او فرزندان خویش را مجبور کرد تا با [[دختران پیامبر]]{{صل}} متارکه کنند و به خیال خود در مقابل نکوهش [[قرآن]] که از وی به عمل آورده است، او هم با این عمل خویش [[رسول خدا]]{{صل}} را در فشار [[روحی]] قرار دهد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ابن اثیر، ج۵، ص۴۵۶ و ۶۱۲؛ استیعاب، ابن عبد البر، ج۴، ص۲۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از متارکه در میان [[دختران]] رسول خدا و پسران ابولهب رقیه به همسری [[عثمان]] درآمد و چون عده‌ای از [[مسلمانان]] در اثر فشار مشرکان مکه، مجبور شدند به [[حبشه]] [[هجرت]] کنند، رقیه هم به همراه عثمان به حبشه هجرت نمود و پس از مراجعت به مکه راهی [[مدینه]] شد و جزو [[مهاجرین]] این [[شهر]] گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از منابع نقل شده است که رقیه از عثمان دارای [[فرزندی]] شد به نام عبدالله و در ماه [[جمادی الأولی]] [[سال چهارم هجرت]]، در شش سالگی در اثر عارضه‌ای که در چشم او به وجود آمد، از [[دنیا]] رفت و بعضی می‌گویند: در دوران شیرخوارگی از دنیا رفت، ولی [[قتاده]] اصل موضوع را [[تکذیب]] نموده و می‌گوید: همان‌گونه که ام‌کلثوم از عثمان دارای فرزند نشد، رقیه هم از وی فرزندی به دنیا نیاورده است&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ابن اثیر، ج۵، ص۴۵۶؛ الاصابه، ابن حجر، ج۴، ص۳۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رقیه پس از مراجعت از حبشه، به [[همراهی]] عثمان وارد مدینه گردید و پس از یکسال و ده ماه و بیست [[روز]] از ورود رسول خدا{{صل}} به مدینه، با [[مرض]] حصبه از دنیا رفت و در [[بقیع]] به خاک سپرده شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ حرم ائمه بقیع، نجمی، ص۲۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما خبری از [[امام]] صادق‌{{ع}} حاکی از این است که [[رقیه]] به وسیله شوهرش [[عثمان]] به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفت و در پی آن، چندبار به پدرش [[رسول خدا]]{{صل}} [[شکایت]] کرد. رسول خدا{{صل}} حضرت علی‌{{ع}} را فرستادند تا رقیه را از [[خانه]] عثمان بیاورند. هنگامی که رقیه به خانه پدر آمد، پشت خود را به پدرانشان داد. حضرت فرمود: عثمان او را کشت، [[خدا]] او را بکشد. او یکی دو [[روز]] زنده بود و سپس [[وفات]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۵۲؛ بحارالانوار، مجلسی، ج۲۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366080</id>
		<title>بحث:رقیه دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366080"/>
		<updated>2026-04-18T10:40:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* مقدمه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==نسب==&lt;br /&gt;
&amp;quot;رقیه&amp;quot; دومین دختر [[رسول اکرم]]{{صل}} است و پیش از [[اسلام]] با پسر عموی پدرش &amp;quot;[[عتبه بن ابولهب بن عبدالمطلب]]&amp;quot; [[ازدواج]] کرد. [[مادر]] عتبه &amp;quot;[[ام‌جمیل]]&amp;quot; دختر &amp;quot;[[حرب بن امیه]]&amp;quot; است که بعد از [[نزول]] [[سوره]] [[مبارک]] &amp;quot;مسد&amp;quot; به &amp;quot;حماله الحطب&amp;quot; معروف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ام‌جمیل]] و [[ابولهب]] پس از [[نزول]] [[سوره]] &amp;quot;مسد&amp;quot; که [[مذمت]] خودشان بود، [[عتبه بن ابولهب بن عبدالمطلب]] را مجبور کردند تا همسرش رقیه را [[طلاق]] دهد و به او گفتند: &amp;quot;دختر [[محمد]] را رها کن&amp;quot;. و [[ابولهب]] گفت: &amp;quot;اگر همسرت را [[طلاق]] ندهی، با تو [[قطع]] رابطه می‌کنم&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته [[پیامبر اکرم]]{{صل}} قبلاً [[طلاق]] رقیه را از [[عتبه بن ابولهب بن عبدالمطلب]] خواسته بود و خود رقیه نیز به این امر [[راضی]] بود. سرانجام با [[نزول]] [[سوره]] &amp;quot;مسد&amp;quot; و به [[دلیل]] [[مسلمان]] شدن رقیه، [[عتبه بن ابولهب بن عبدالمطلب]] او را [[طلاق]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی معتقدند [[قریش]] به منظور [[دشمنی]] با [[پیامبر]]{{صل}} از [[عتبه بن ابولهب بن عبدالمطلب]] خواستند که همسرش را [[طلاق]] دهد و با هر کس دیگری که [[دوست]] داشته باشد [[ازدواج]] کند. [[عتبه بن ابولهب بن عبدالمطلب]] [[راضی]] شد و سپس با دختر [[سعید بن عاص]] [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[رقیه و ام‌کلثوم (مقاله)|رقیه و ام‌کلثوم]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۸۶-۳۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[مظلومیت پیامبر]] {{صل}} در [[شکنجه]] دخترش [[رقیه]] توسط عثمان ==&lt;br /&gt;
ماجرای [[ازدواج]] [[رقیه دختر رسول خدا]] با عثمان این‌گونه نگاشته شده که: [[ابوبصیر]] از [[امام صادق]] {{ع}} [[روایت]] کرده که ایشان فرمود: سبب ازدواج رقیه با عثمان این بود که پیامبر در میان [[اصحاب]] ندا داد هر کس جیش العسره یعنی [[غزوه تبوک]] را برای [[حمله]] آماده کند و [[چاه]] رومه را حفر کند و از [[مال]] خود برای این دو مورد [[خرج]] نماید، خانه‌ای در [[بهشت]] برای او فراهم می‌شود و من برایش نزد [[خدا]] خانه‌ای را در بهشت ضمانت می‌کنم. عثمان عرض کرد: من از مال خود برای آن دو خرج می‌کنم، آیا شما برای من خانه‌ای در بهشت ضمانت می‌کنی؟ [[رسول خدا]] فرمود: خرج کن من برای تو نزد خدا ضامن خانه‌ای در بهشت هستم. عثمان برای [[سپاه]] و حفر چاه خرج کرد و خانه‌ای به ضمانت رسول خدا برای او لحاظ شد. سپس در [[دل]] عثمان افتاد تا از [[رقیه دختر پیامبر]] [[خواستگاری]] کند، او رقیه را از پیامبر خواستگاری کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر به او فرمود: رقیه می‌گوید [[زن]] تو نمی‌شوم مگر آنکه خانه‌ای را که من برای تو نزد خدا در بهشت ضمانت کرده‌ام برای مهریه به او بسپاری و این‌گونه من از عهده خانه‌ای که در بهشت برای تو ضمانت کردم بیرون می‌آیم. عثمان عرض کرد: چنین کن ای رسول خدا! پس [[حضرت]]، رقیه را به همسری او در آورد و در آن هنگام [[گواهی]] داد که ذمه‌اش از عهده [[خانه]] عثمان خارج شده و خانه تضمینی در بهشت تنها برای رقیه است و بر رسول خدا هیچ تعهدی برای بازگشت خانه عثمان نیست، چه اینکه رقیه زنده بماند و چه در گذرد، سپس رقیه در گذشت&amp;lt;ref&amp;gt;البرهان، ج۹، ص۴۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باند [[اموی]] شرورترین قبیله‌ای بودند که از عصر [[رسالت پیامبر]] {{صل}} تا بعد از وفاتش و قبضه کردن [[خلافت]] و تبدیل آن به [[سلطنت]]، از هیچ [[جسارت]] و اهانتی به پیامبر {{صل}} و به [[اهل]] بیتش فروگذار نکردند. عثمان که [[تاریخ]] سیاه [[خلافت]] غاصبانه‌اش را در جای خود ورق زده‌ایم، در عصر [[حیات پیامبر اکرم]] {{صل}} با تهمتی واهی [[رقیه]] بنت الرسول را زیر [[شکنجه]] و ضربات کتک گرفت و سرانجام به [[شهادت]] رسید. [[دفاع]] عثمان از عموی خود که از [[مشرکین]] معروف بود و [[پیامبر]] {{صل}} خونش را [[مباح]] کرده بود، نشان می‌دهد در عین اینکه عثمان به ظاهر [[مسلمان]] شده بود؛ ولی این دفاع، ریشه در عمق [[جاهلیت]] از یک طرف و [[نفاق]] او از طرف دیگر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مغیره بن ابی العاص]] عموی عثمان که در جاهلیت به [[پیامبر اکرم]] {{صل}} جسارت‌ها کرده بود و پیامبر {{صل}} [[خون]] او را مباح کرده و کسی جرئت نداشت به او [[پناه]] دهد. عثمان در [[منزل]] به او پناه داد. [[وحی]] نازل شد که مغیره [[دشمن خدا]] و پیامبر {{صل}}، در [[خانه]] عثمان مخفی است. پیامبر {{صل}} به علی {{ع}} دستور [[قتل]] مغیره را در خانه عثمان صادر کرد. عثمان از آمدن علی {{ع}} خبردار شد، فوراً عموی خود را حضور پیامبر {{صل}} آورد و سه [[روز]] مهلت خواست تا از [[مدینه]] خارج شود. وقتی عثمان از منزل پیامبر {{صل}} بیرون رفت پیامبر {{صل}} دست به [[آسمان]] بلند کرد و گفت: {{عربی|اللهم العن مغیره...}}. خدایا [[لعنت]] کن مغیره و آن کس که به او آب و نان دهد و او را پناه دهد و به او عطا کند و کار او را درست کند. (آیا عثمان که آب و [[غذا]] و پناه و عطا به او داد مشمول [[لعن]] پیامبر {{صل}} نیست؟) روز چهارم مغیره از مدینه خارج شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحی آمد که مغیره به طرف [[مکه]] فرار می‌کند. پیامبر {{صل}}، علی {{ع}} و [[عمار]] را فرستاد در کنار [[شهر]] او را کشتند و عثمان که همسرش [[رقیه دختر پیامبر]] {{صل}} بود به [[تهمت]] اینکه رقیه به [[حضرت]] جریان مغیره را اطلاع داده به [[تلافی]] خون عموی خود رقیه را شکنجه داد. رقیه از این پیش آمد به پدرش [[رسول خدا]] [[شکایت]] کرد، [[حضرت]] با [[اخلاق]] [[کریم]] خود فرمود: [[قبیح]] است [[زن]] با [[دیانت]] هر [[روز]] از شوهرش [[شکایت]] کند، عثمان چهار مرتبه به [[رقیه]] صدمه زد، سرانجام [[پیامبر]] {{صل}} به علی {{ع}} فرمود: شمشیرت را بردار و رقیه را از [[خانه]] عثمان [[نجات]] ده. اگر عثمان [[امتناع]] کرد، گردن او را بزن! علی {{ع}} آمد و رقیه را به [[خانه پیامبر]] {{صل}} آورد. رقیه جای [[شکنجه]] عثمان را در بدنش به پیامبر {{صل}} نشان داد، [[چشم]] [[رسول خدا]] به جراحت‌های [[بدن]] دخترش که افتاد فرمود: [[خدا]] عثمان را بکشد که تو را کشته است. روز چهارم در اثر شدت ضربات عثمان، رقیه از [[دنیا]] رفت و در [[بقیع]] به [[خاک]] سپرده شد&amp;lt;ref&amp;gt;منتخب التواریخ، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|مظلومیت پیامبر]] ص ۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[رقیه دختر پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
دومین [[دختر پیامبر]]{{صل}} از نظر سن [[رقیه]] است. رقیه در [[مکه]] با یکی از [[فرزندان]] [[ابولهب]] به نام [[عتبه]] [[ازدواج]] کرده بود، همان‌گونه که خواهرش [[ام‌کلثوم]] به همسری فرزند دیگر ابولهب به نام عتیبه درآمده بود و چون [[سوره مبارکه]] {{متن قرآن|تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«توش و توان ابو لهب تباه و او نابود باد» سوره مسد، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; در نکوهش ابولهب نازل گردید، او فرزندان خویش را مجبور کرد تا با [[دختران پیامبر]]{{صل}} متارکه کنند و به خیال خود در مقابل نکوهش [[قرآن]] که از وی به عمل آورده است، او هم با این عمل خویش [[رسول خدا]]{{صل}} را در فشار [[روحی]] قرار دهد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ابن اثیر، ج۵، ص۴۵۶ و ۶۱۲؛ استیعاب، ابن عبد البر، ج۴، ص۲۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از متارکه در میان [[دختران]] رسول خدا و پسران ابولهب رقیه به همسری [[عثمان]] درآمد و چون عده‌ای از [[مسلمانان]] در اثر فشار مشرکان مکه، مجبور شدند به [[حبشه]] [[هجرت]] کنند، رقیه هم به همراه عثمان به حبشه هجرت نمود و پس از مراجعت به مکه راهی [[مدینه]] شد و جزو [[مهاجرین]] این [[شهر]] گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از منابع نقل شده است که رقیه از عثمان دارای [[فرزندی]] شد به نام عبدالله و در ماه [[جمادی الأولی]] [[سال چهارم هجرت]]، در شش سالگی در اثر عارضه‌ای که در چشم او به وجود آمد، از [[دنیا]] رفت و بعضی می‌گویند: در دوران شیرخوارگی از دنیا رفت، ولی [[قتاده]] اصل موضوع را [[تکذیب]] نموده و می‌گوید: همان‌گونه که ام‌کلثوم از عثمان دارای فرزند نشد، رقیه هم از وی فرزندی به دنیا نیاورده است&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ابن اثیر، ج۵، ص۴۵۶؛ الاصابه، ابن حجر، ج۴، ص۳۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رقیه پس از مراجعت از حبشه، به [[همراهی]] عثمان وارد مدینه گردید و پس از یکسال و ده ماه و بیست [[روز]] از ورود رسول خدا{{صل}} به مدینه، با [[مرض]] حصبه از دنیا رفت و در [[بقیع]] به خاک سپرده شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ حرم ائمه بقیع، نجمی، ص۲۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما خبری از [[امام]] صادق‌{{ع}} حاکی از این است که [[رقیه]] به وسیله شوهرش [[عثمان]] به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفت و در پی آن، چندبار به پدرش [[رسول خدا]]{{صل}} [[شکایت]] کرد. رسول خدا{{صل}} حضرت علی‌{{ع}} را فرستادند تا رقیه را از [[خانه]] عثمان بیاورند. هنگامی که رقیه به خانه پدر آمد، پشت خود را به پدرانشان داد. حضرت فرمود: عثمان او را کشت، [[خدا]] او را بکشد. او یکی دو [[روز]] زنده بود و سپس [[وفات]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، کلینی، ج۳، ص۲۵۲؛ بحارالانوار، مجلسی، ج۲۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366076</id>
		<title>زینب دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366076"/>
		<updated>2026-04-18T10:34:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = زینب دختر پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = زینب دختر پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[زینب دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;زینب&#039;&#039;&#039; از حضرت خدیجه {{س}} متولد شد. او [[همسر]] [[ابوالعاص]] و بزرگ‌ترین خواهر [[حضرت فاطمه]] {{س}} بود. [[قریش]] برای اینکه [[پیامبر]] {{صل}} را تحت فشار قرار دهند، از ابوالعاص خواستند زینب را [[طلاق]] دهد، اما ابوالعاص حاضر نشد او را طلاق دهد. در برخی [[اخبار]]، زینب، ربیبه پیامبر {{صل}} شمرده شده است، نه دختر او. زینب از ابوالعاص پسری به نام علی و دختری به نام امامه به [[دنیا]] آورد. علی در کودکی در گذشت. [[علی بن ابی طالب]] {{ع}}، پس از رحلت [[فاطمه]] {{س}}، امامه را به همسری گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]] {{صل}} از دو نفر از [[همسران]] خویش [[فرزند]] داشت. یکی از &amp;quot;[[خدیجه بنت خویلد]]&amp;quot; و دیگری از &amp;quot;[[ماریه قبطیه]]&amp;quot;. [[فرزندان]] ذکور آن حضرت، همگی در دوران کودکی از [[دنیا]] رفتند؛ اما دختران آن حضرت که چهار نفر بودند و به سن بزرگسالی رسیدند، عبارت‌اند از: &amp;quot;[[حضرت فاطمه زهرا]] {{س}}&amp;quot;، &amp;quot;زینب&amp;quot;، &amp;quot;[[رقیه]]&amp;quot;، &amp;quot;[[ام‌کلثوم]]&amp;quot; که مادر همه آنان [[خدیجه بنت خویلد]] است. در این مقاله به شرح حال دختر بزرگ آن حضرت یعنی &amp;quot;زینب&amp;quot; می‌پردازیم&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زینب، [[همسر]] [[ابوالعاص]]، بزرگ‌ترین خواهر [[حضرت فاطمه]] {{س}} بود. [[قریش]] برای اینکه [[پیامبر]] {{صل}} را تحت فشار قرار دهند، از ابوالعاص خواستند زینب را [[طلاق]] دهد و در عوض، هر زنی را که بخواهد به او می‌دهند. اما ابوالعاص حاضر نشد او را طلاق دهد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در برخی [[اخبار]]، زینب، ربیبه پیامبر {{صل}} شمرده شده است، نه دختر او. طبق خبری از ابن هشام، [[خدیجه]] {{س}} دختری به نام زینب از شوهر قبلی‌اش، ابوهاله، داشته است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه ج۴، ص۱۰۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن‌شهرآشوب]] از کتاب‌های پیشینیان نقل کرده است که زینب و [[رقیه دختر پیامبر خاتم|رقیه]]، ربیبه‌های پیامبر {{صل}} بودند، نه [[دختران]] آن حضرت {{صل}}&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب ج۱، ص۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اگر، بر خلاف رأی مشهور، [[ازدواج خدیجه]] {{س}} را با پیامبر {{صل}}، سه یا ده سال پیش از بعثت بدانیم، نمی‌توانیم بپذیریم که زینب و رقیه، [[فرزندان]] ایشان بوده و پیش از بعثت [[ازدواج]] کرده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;عاملی، سید جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم {{صل}}، ج۲، ص۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. زینب از ابوالعاص پسری به نام علی و دختری به نام امامه به [[دنیا]] آورد. علی در کودکی در گذشت. [[علی بن ابی طالب]] {{ع}}، پس از رحلت [[فاطمه]] {{س}}، امامه را به همسری گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۳، ص۱۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سبب [[مرگ]] زینب این بود که هنگام خروج از [[مکه]] به سمت [[مدینه]]، هبار بن اسود و شخص دیگری از [[کفار]]، به هودج او حمله کردند و باعث سقط جنین او شدند. وی [[بیمار]] شد و پس از آمدن به مدینه هم بهبود نیافت، تا اینکه در [[سال هشتم هجرت]] درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[غلام حسن محرمی|محرمی، غلام حسن]]، [[برادران و خواهران فاطمه (مقاله)| مقاله «برادران و خواهران فاطمه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|دانشنامه فاطمی ج۱]]، ص ۱۱۵؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱ ـ ۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ولادت و [[ازدواج]] [[زینب]] ==&lt;br /&gt;
[[زینب]]، دختر بزرگ [[رسول گرامی اسلام]] {{صل}} و مادرش [[حضرت خدیجه]] {{س}} بوده است. او ده سال قبل از [[بعثت پیامبر اکرم]]{{صل}} در حالی که آن حضرت ۳۰ ساله بود، به [[دنیا]] آمد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. درباره اینکه چرا [[زینب]] که [[مسلمان]] بود، نزد [[ابوالعاص]] [[کافر]] بوده است؟ برخی معتقدند در این زمان، هنوز [[آیه تحریم]] [[زن]] [[مسلمان]] برای مرد [[کافر]] نازل نشده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با [[ابوالعاص بن ربیع]]، [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مادر [[ابوالعاص]]، هاله، خواهر [[خدیجه]] {{س}} بود. این [[ازدواج]] پیش از بعثت اتفاق افتاد. [[زینب]] نخستین [[دختر پیامبر]] {{صل}} است که [[ازدواج]] کرده است. در بعضی از کتاب‌های [[تاریخی]] آمده است: &amp;quot;بعد از ظهور [[اسلام]] و [[مسلمان]] شدن [[زینب]]، روابط [[زناشویی]] آن دو به هم خورده بود، ولی [[ابوالعاص]] به هیچ وجه برای [[طلاق]] دادن [[زینب]]، حاضر نشد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از آنجا که [[رسول اکرم]] {{صل}} قدرتی در مقابل [[قریش]] در [[مکه]] نداشت، نتوانست آنها را از هم جدا کند و [[ابوالعاص]] را به [[طلاق]] [[زینب]] مجبور کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوالعاص]] بعد از [[مسلمان]] شدن [[زینب]]، همچنان بر [[کفر]] خویش باقی بود. او از معدود مردان تاجر و ثروتمند و [[امانتدار]] [[مکه]] بود. بزرگان [[قریش]] بعد از ظهور [[اسلام]] از او خواستند تا [[زینب]] را [[طلاق]] دهد؛ ولی او هرگز قبول نکرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۱-۶۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زینب]] برای [[ابوالعاص]] دو [[فرزند]] به نام‌های &amp;quot;[[علی]]&amp;quot; و &amp;quot;امامه&amp;quot; آورد. [[علی]] در کودکی از [[دنیا]] حضرت رفت؛ ولی امامه زنده بود و [[علی]] {{ع}} بعد از [[شهادت حضرت فاطمه]] {{س}} به سفارش آن حضرت&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶ ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; با امامه [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بنابر [[نقل]] دیگر خود [[ابوالعاص]] به امامه سفارش کرد با [[علی]] {{ع}}[[ازدواج]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۸۹؛ عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶ ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۰-۴۰۱؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱ ـ ۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[اسارت]] و [[آزادی]] [[ابوالعاص]] ==&lt;br /&gt;
&amp;quot;[[ابوالعاص بن ربیع]]&amp;quot; همراه [[مشرکان]] و سران [[قریش]] در [[جنگ بدر]]، علیه [[مسلمانان]] شرکت کرد. او در این [[جنگ]] به وسیله &amp;quot;[[عبدالله بن جبیر]]&amp;quot;[[اسیر]] شد. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} پس از اتمام [[جنگ]]، برای [[آزادی]] [[اسیران]] فدیه تعیین کرد؛ از این‌رو [[مردم]] [[مکه]]، کسانی را برای پرداخت فدیه و [[آزاد]] کردن [[اسیران]] خود به [[مکه]] فرستادند. از جمله این افراد، &amp;quot;عمرو بن ربیع&amp;quot; [[برادر]] [[ابو العاص]] بود. [[زینب]]، دختر [[پیامبر اکرم]] {{صل}} که آن موقع در [[مکه]] بود، گردن‌بندی که یادگار مادرش [[خدیجه]] بود به عنوان فدیه برای [[آزادی]] [[ابوالعاص]] فرستاد. همین که [[رسول اکرم]] {{صل}} آن گردن‌بند را دید، [[شناخت]] و به [[مسلمانان]] فرمود: &amp;quot;اگر [[صلاح]] می‌دانید این [[اسیر]] را [[آزاد]] کنید و کالای او را هم برایش پس بفرستید&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۳-۱۳۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مسلمانان]] نیز او را [[آزاد]] کردند و گردن‌بند را هم به [[زینب]] باز گرداندند. [[پیامبر]] {{صل}} از [[ابوالعاص]] [[تعهد]] گرفت که [[زینب]] را برای آمدن به [[مدینه]] [[آزاد]] بگذارد. [[ابوالعاص]] نیز این [[تعهد]] را پذیرفت و به آن عمل کرد و پس از بازگشت به [[مکه]]، [[زینب]] را نزد [[رسول خدا]] {{صل}} فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[نقل]] دیگری نیز وجود دارد مبنی بر اینکه [[زینب]] همراه پدر بزرگوارش {{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کرده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۱-۴۰۲؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱ ـ ۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مصادره کالاهای تجاری [[قریش]] ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[ابوالعاص]]، [[همسر]] خود [[زینب]] را به [[مکه]] روانه کرد. خودش، همراه کاروانی برای [[تجارت]] به &amp;quot;[[شام]]&amp;quot; رفت. [[مردم]] [[مکه]]، [[اموال]] تجاری فراوانی به جهت [[امانتداری]] و درستکاری [[ابوالعاص]] به او سپرده بودند، تا برایشان [[تجارت]] کند. هنگامی که [[ابوالعاص]] از [[شام]] به سوی [[مکه]] حرکت می‌کرد، [[پیامبر اکرم]] {{صل}} از این امر باخبر شد و [[زید بن حارثه]] را همراه ۱۷۰ سوار برای دستگیری آنها اعزام کرد. [[زید]] در [[جمادی الاولی]] [[سال ششم هجرت]] در ساحل دریای سرخ و در مسیر کاروان‌های [[مکه]] به [[مدینه]] که منطقه &amp;quot;عیص&amp;quot; نامیده می‌شود، با کاروان [[قریش]] طرف شد. [[زید]]، [[اموال]] کاروان را تصرف و گروهی از اهل کاروان را دستگیر کرد؛ ولی [[ابوالعاص]] به [[مکه]] گریخت و پس از چندی، برای بازپس‌گیری [[اموال]] به [[مدینه]] [[سفر]] کرد و در نیمه‌های شب، مخفیانه وارد [[شهر]] شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۲؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۷-۶۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او سحرگاه به در [[خانه]] [[زینب]] دختر [[رسول اکرم]] {{صل}} رفت و از او پناه خواست. وی نیز او را پناه داد. [[زینب]] بر در [[خانه]] خود ایستاد و با صدای بلند گفت: &amp;quot;من [[ابوالعاص]] را پناه دادم&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]] {{صل}} چون این را شنید به [[مردم]] فرمود: &amp;quot;ای [[مردم]]! آیا شما هم آنچه را که من شنیدم، شنیدید؟&amp;quot; گفتند: &amp;quot;بله ای [[رسول خدا]]&amp;quot;. پس فرمود: &amp;quot;من هم هر که را که [[زینب]] پناه داد، پناه دادم&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۲؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۸-۹۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آن گاه برخاست و به [[خانه]] [[زینب]] آمد و به او گفت: &amp;quot;به خوبی از [[ابوالعاص]] [[پذیرایی]] کن؛ ولی مواظب باش که به تو دسترسی پیدا نکند؛ زیرا تو بر او [[حلال]] نیستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس [[رسول اکرم]] {{صل}}، ضبط کنندگان [[اموال]] [[ابوالعاص]] را خواست و به آنان فرمود: &amp;quot;شما نسبت [[ابوالعاص]] و وصلت او را با من می‌دانید. از طرفی شما [[مالی]] را به دست آورده‌اید که کسی را در آن حقی نیست و در آن [[خشنودی]] ماست. اگر نخواهید حقی است که [[خدا]] به شما داده و کسی نمی‌تواند شما را به پرداخت آن مجبور کند. شما از همه کس به تصرف آن [[اموال]] مستحق‌تر و شایسته‌تر هستید&amp;quot;. [[مسلمانان]]، همه اموالی را که از او گرفته بودند، به او پس دادند. [[ابوالعاص]] نیز تمامی [[اموال]] را به [[مکه]] آورد و به صاحبانشان تحویل داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۲-۱۷۰۳؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۹؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۲-۴۰۳؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱ ـ ۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[اسلام]] [[ابی‌العاص]] ==&lt;br /&gt;
[[ابوالعاص]] پس از آنکه [[اموال]] [[مردم]] را به آنها پس داد، در مقابل [[مردم]] ایستاد و گفت: &amp;quot;اکنون من [[گواهی]] می‌دهم که معبودی جز خدای یگانه نیست و [[گواهی]] می‌دهم که [[محمد]] {{صل}} [[بنده]] و [[پیامبر]] او است. به [[خدا]] [[سوگند]]! اینکه من تا در [[مدینه]] و پیش [[محمد]] {{صل}} بودم، [[مسلمان]] نشدم، برای آن بود که مبادا شما خیال کنید، به آن وسیله می‌خواهم [[اموال]] شما را بخورم و [[اسلام]] را وسیله این کار قرار دهم و از این‌رو [[صبر]] کردم تا تمامی [[اموال]] را به شما رد کنم و آن گاه [[مسلمان]] شوم&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۸؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوالعاص]] در [[محرم]] [[سال هفتم هجری]] در حالی که [[مسلمان]] شده بود، به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد و به حضور [[رسول اکرم]] {{صل}} رسید&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} نیز [[زینب]] را با همان [[عقد]] اول به او بازگردانید. بعضی گفته‌اند که [[عقد]] را تجدید کرد&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۵؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابوالعاص]] در [[ذی‌حجه]] سال دوازدهم هجری درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۳؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[وفات]] [[زینب]] ==&lt;br /&gt;
[[زینب]] در [[سال هشتم هجری]] از [[دنیا]] رفت. &amp;quot;[[ام‌ایمن]]&amp;quot;، &amp;quot;[[سودة بنت زمعه]]&amp;quot;، و &amp;quot;[[ام‌سلمه]]&amp;quot; او را [[غسل]] دادند&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} به آنها فرمود: &amp;quot;با سدر و [[کافور]] او را بشویید و چون از [[غسل]] دادن او فارغ شدید، مرا خبر کنید&amp;quot;. وقتی کار [[غسل]] دادن [[زینب]] تمام شد، [[رسول خدا]] {{صل}} پیراهن خود را داد و فرمود: &amp;quot;آن را چسبیده به بدنش بر او بپیچند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره علت [[وفات]] [[زینب]] گفته‌اند: &amp;quot;زمانی که او از [[مکه]] به [[مدینه]] می‌آمد، مردانی از [[قریش]] به تعقیب وی برخاستند و دو مرد به نام‌های [[هبار بن اسود]] و [[نافع بن عبدالقیس]] به او رسیدند و هودج او را آماج تیز قرار دادند. [[زینب]] که باردار بوده است فرزندش را بر اثر [[ترس]] سقط می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۶۹-۴۷۰؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷-۳۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او بر اثر این اتفاق [[بیمار]] شد و بهبود نیافت و سرانجام در [[گذشت]]&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخلاف این [[روایت]] که زینب را [[دختر پیامبر]] اکرم {{صل}} تلقی کرده است، عده‌ای از مؤرخان و نسب‌شناسان، او را دختر هاله، خواهر [[حضرت خدیجه]] {{س}} معرفی کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که بر بر اثر [[مرگ]] پدر و مادر، [[حضرت خدیجه]] {{س}} او را تحت [[سرپرستی]] خود قرار داد. بر فرض صحت این [[روایات]]، زینب ربیبه [[رسول خدا]] {{صل}} است و به مرور زمان و بر اساس [[سنت]] [[عرب]] که ربیبه را دختر شخص می‌دانستند و نیز دست‌اندازی برخی دست‌اندازان، وی را به عنوان دختر [[رسول خدا]] {{صل}} برشمرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۴؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱ ـ ۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1379590.jpg|22px]] [[غلام حسن محرمی|محرمی، غلام حسن]]، [[برادران و خواهران فاطمه (مقاله)| مقاله «برادران و خواهران فاطمه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دانشنامه فاطمی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366075</id>
		<title>بحث:زینب دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366075"/>
		<updated>2026-04-18T10:33:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: صفحه‌ای تازه حاوی «== زینب == زینب بزرگ‌ترین دختر رسول خدا{{صل}} بوده است. او ده سال قبل از بعثت در سی‌سالگی رسول‌الله{{صل}} به دنیا آمد&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۳؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در خانه نبوت رشد کرد و از سرچشمه ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زینب ==&lt;br /&gt;
زینب بزرگ‌ترین [[دختر رسول خدا]]{{صل}} بوده است. او ده سال قبل از بعثت در سی‌سالگی [[رسول‌الله]]{{صل}} به [[دنیا]] آمد&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۳؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در [[خانه]] [[نبوت]] [[رشد]] کرد و از سرچشمه [[اخلاق]] و [[رفتار]] پدر و مادر بزرگوارش سیراب گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسرخاله‌اش [[ابوالعاص بن ربیع بن عبدالعزی]]، یکی از بزرگان و [[ثروتمندان]] [[مکه]] بود که پیش از بعثت رسول‌الله{{صل}} با او [[ازدواج]] کرد. مادر [[ابوالعاص]]، هاله دختر خویلد بن اسد بن عبدالعزی است که خاله زینب بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زندگی]] این زوج [[جوان]] بسیار عاشقانه و پر از مهر و [[محبت]] بود. ابوالعاص به او علاقه زیادی داشت. پس از [[بعثت]] رسول‌الله{{صل}}، [[خدیجه]] و دخترانش به آن حضرت گرویدند، اما ابوالعاص [[اسلام]] نیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزرگان قریش از او خواستند [[زن]] خود را [[طلاق]] دهد ابوالعاص نپذیرفت و گفت او بهترین [[همسر]] است. پس از [[هجرت]] رسول‌الله{{صل}} به [[مدینه]]، زینب به همراه خواهرانش هجرت نکرد و در کنار همسرش در مکه ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوالعاص همراه [[مشرکان]] در [[جنگ بدر]] شرکت کرد و عبدالله بن جبیر بن نعمان انصاری او را به اسیری گرفت. چون [[مردم]] مکه کسانی را برای پرداخت [[فدیه]] [[اسیران]] گسیل داشتند، عمرو بن ربیع [[برادر]] ابوالعاص بدین منظور به مدینه آمد. زینب گردنبندی را که از مهره‌های ناحیه ظفار&amp;lt;ref&amp;gt;کوهی در یمن. ر.ک: المعجم البلدان، (ذیل واژه).&amp;lt;/ref&amp;gt; بود و به مادرش تعلق داشت و خدیجه{{س}} آن را در شب [[عروسی]] زینب و ابوالعاص به دخترش داده بود، همراه عمرو به عنوان فدیه ابوالعاص فرستاد. رسول‌الله{{صل}} همین که آن گردنبند را دید، [[شناخت]] و افسرده شد و خدیجه{{س}} را به یاد آورد و بر او [[رحمت]] فرستاد و خطاب به [[مسلمانان]] فرمود: «اگر صلاح بدانید [[اسیر]] زینب را رها کنید و کالای او را هم برای خودش پس فرستید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمانان ابوالعاص را [[آزاد]] کردند و گردنبند زینب را هم به او برگرداندند. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} از ابوالعاص [[تعهد]] گرفت که زینب را برای آمدن به حضورش [[آزاد]] بگذارد. [[ابوالعاص]] این [[وعده]] را داد و به آن عمل کرد، اما خود در [[مکه]] ماند&amp;lt;ref&amp;gt;مغازی واقدی، ج۱، ص۹۷؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۹-۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گویند در آن جو متشنج پس از [[غزوه بدر]]، [[ابوالعاص]]، [[زینب]] را بدرقه کرد تا او را به نمایندگان پیامبر اکرم{{صل}} که در خارج [[مدینه]] [[منتظر]] بودند برساند، اما سران قریش جلوی شتر او را گرفتند و هبار بن اسود با نیزه به هودج زینب حمله کرد. نیزه به پشت زینب اصابت کرد و او که باردار بود، از [[ترس]] فرزندش را سقط کرد. [[قریش]] دست از [[لجاجت]] کشیدند و زینب به پدرش ملحق شد، اما این [[بیماری]] تا پایان عمر با او بود و منجر به مرگش شد&amp;lt;ref&amp;gt;مغازی واقدی، ج۳، ص۶۵۶؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[روز فتح مکه]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[خون]] هبار را هدر [[اعلان]] فرموده بودند، اما او [[مسلمان]] شد و آن حضرت نیز او را بخشید&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا به نقل [[واقدی]] در جمادی‌الاولی [[سال ششم هجری]] ابوالعاص به [[سرپرستی]] کاروانی از قریش و همراه گروهی از [[مردم]] به [[شام]] رفت. به پیامبر اکرم{{صل}} خبر رسید که کاروان از شام برمی‌گردد. آن حضرت [[زید بن حارثه]] را همراه یکصد و هفتاد سوار گسیل فرمود. آنان در منطقه [[عیص]]&amp;lt;ref&amp;gt;عیص: نام ناحیه‌ای است که فاصله آن تا مدینه چهار شب راه است. ر.ک: معجم البلدان، (ذیل واژه).&amp;lt;/ref&amp;gt; با کاروان رویاروی شدند، کاروان و بارها را تصرف کردند و گروهی از کسانی را که همراه کاروان بودند از جمله ابوالعاص را به اسیری گرفتند. ابوالعاص چون به مدینه رسید، نزد [[زینب دختر رسول خدا]]{{صل}} که همسرش بود، رفت و از او پناه خواست. زینب او را پناه داد. همین که پیامبر اکرم{{صل}} نماز صبح گزارد، زینب بر درب [[مسجد]] ایستاد و با صدای بلند اعلام کرد که من به [[ابوالعاص بن ربیع]] پناه دادم. هنگامی که [[نماز]] [[رسول‌الله]]{{صل}} تمام شد، از مردم پرسید: آیا صدای زینب را شنیدید؟ گفتند: آری! فرمود: {{متن حدیث|وَ الَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ مَا عَلِمْتُ شَيْئاً مِمَّا كَانَ حَتَّى سَمِعْتُ وَ إِنَّهُ يُجِيرُ عَلَى الْمُسْلِمِينَ أَدْنَاهُمْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۳؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[سوگند]] به کسی که [[جان]] محمد در دست اوست، من از این موضوع هیچ [[آگاه]] نبودم، اما [[مؤمنان]] پشت و پناه یکدیگرند و می‌توانند کسی را پناه دهند. من هم هر که را [[زینب]] پناه داده است، پناه می‌دهم. چون [[پیامبر]]{{صل}} به [[خانه]] خود برگشت، زینب به حضور پدر آمد و استدعا کرد تا [[اموال]] [[ابوالعاص]] را پس دهند. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} پذیرفتند و خطاب به زینب فرمود: تا زمانی که ابوالعاص [[مشرک]] است، بر تو [[حرام]] می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوالعاص به [[مکه]] برگشت و کالاهای هرکس را [[تسلیم]] کرد و گفت: اکنون [[گواهی]] می‌دهم که خدایی جز [[پروردگار]] یگانه نیست و محمد{{صل}} [[رسول]] خداست. من در [[مدینه]] [[اسلام]] آوردم و فقط به این جهت در مدینه نماندم که ترسیدم شما تصور کنید اسلام آوردم برای اینکه اموال شما را از میان ببرم. آن‌گاه ابوالعاص به مدینه برگشت و پیامبر اکرم{{صل}} زینب را با همان [[عقد]] [[زناشویی]] قبلی به او دادند&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۲، ص۳۱۲-۳۱۳؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۱؛ مغازی واقدی، ج۱، ص۴۱۸؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۲۹۲؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۹۱؛ المستدرک علی‌الصحیحین، ج۴، ص۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زینب در آغاز [[سال هشتم هجری]] و در سن سی و یک سالگی از [[دنیا]] رفت. او بسیار مورد توجه پیامبر اکرم{{صل}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۲؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سوده دختر زمعه]] و [[ام‌سلمه]] [[همسران]] [[رسول‌الله]]{{صل}}، [[ام‌ایمن]] و ام‌عطیه، زینب را [[غسل]] دادند. ام‌عطیه گوید: هنگامی که زینب درگذشت، پیامبر اکرم{{صل}} فرمودند: شمار غسل‌هایی که می‌دهید، فرد باشد سه یا پنج بار و در غسل پنجم او را با آب آمیخته با سدر بشویید و مقداری [[کافور]] بیفزایید و چون از غسل فارغ شدید، مرا آگاه کنید. گویند ما چنین کردیم. آن‌گاه رسول‌الله{{صل}} یکی از پارچه‌های ملافه‌ای و یا [[جامه]] خود را دادند و فرمودند: این را چسبیده بر بدنش بر او بپیچید&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۲؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۵۲؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آن‌گاه [[حضرت فاطمه]]{{س}} و سایر [[زنان]] بر پیکرش [[نماز میت]] خواندند&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح مسلم، ج۴، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زینب]] برای ابوالعاص پسری به نام علی و دختری به نام [[امامه]] آورد، علی در کودکی درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. امامه بسیار مورد توجه و علاقه [[رسول‌الله]]{{صل}} بود. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} او را که دخترک کوچکی بود، در آغوش می‌گرفت، اگر او [[گریه]] می‌کرد، او را بر دوش می‌گرفت و [[نماز]] می‌گزارد و هرگاه که به [[رکوع]] می‌رفت، او را بر [[زمین]] می‌نهاد و چون بر می‌خاست طفل را بر دوش می‌نهاد و تا پایان نماز همین‌گونه [[رفتار]] می‌فرمود&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی پیامبر اکرم{{صل}} پیش [[بانوان]] [[خانواده]] خود رفت و همراه آن حضرت گردن‌بندی از سنگ‌های [[یمنی]] بود و خطاب به آنها فرمود: اینک این گردنبند را به محبوب‌ترین شما می‌دهم، آن‌گاه امامه را فراخواند و آن را با دست خویش به گردن او بست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین [[نجاشی]] [[پادشاه]] [[حبشه]] زیورهایی به [[رسول خدا]]{{صل}} [[هدیه]] داد که انگشتری زرین هم میان آنها بود. پیامبر اکرم{{صل}} آن را برای امامه فرستاد و [[پیام]] داد که دخترک عزیزم این را [[زیور]] خود قرار بده!&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امامه بعد از رحلت خاله‌اش [[فاطمه]]{{س}}، با امیرالمؤمنین علی{{ع}} [[ازدواج]] کرد و پس از [[شهادت]] آن حضرت با [[مغیرة بن نوفل بن حارث]] ازدواج کرد&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366072</id>
		<title>زینب دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366072"/>
		<updated>2026-04-18T10:32:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = زینب دختر پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = زینب دختر پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[زینب دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;زینب&#039;&#039;&#039; از حضرت خدیجه {{س}} متولد شد. او [[همسر]] [[ابوالعاص]] و بزرگ‌ترین خواهر [[حضرت فاطمه]] {{س}} بود. [[قریش]] برای اینکه [[پیامبر]] {{صل}} را تحت فشار قرار دهند، از ابوالعاص خواستند زینب را [[طلاق]] دهد، اما ابوالعاص حاضر نشد او را طلاق دهد. در برخی [[اخبار]]، زینب، ربیبه پیامبر {{صل}} شمرده شده است، نه دختر او. زینب از ابوالعاص پسری به نام علی و دختری به نام امامه به [[دنیا]] آورد. علی در کودکی در گذشت. [[علی بن ابی طالب]] {{ع}}، پس از رحلت [[فاطمه]] {{س}}، امامه را به همسری گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]] {{صل}} از دو نفر از [[همسران]] خویش [[فرزند]] داشت. یکی از &amp;quot;[[خدیجه بنت خویلد]]&amp;quot; و دیگری از &amp;quot;[[ماریه قبطیه]]&amp;quot;. [[فرزندان]] ذکور آن حضرت، همگی در دوران کودکی از [[دنیا]] رفتند؛ اما دختران آن حضرت که چهار نفر بودند و به سن بزرگسالی رسیدند، عبارت‌اند از: &amp;quot;[[حضرت فاطمه زهرا]] {{س}}&amp;quot;، &amp;quot;زینب&amp;quot;، &amp;quot;[[رقیه]]&amp;quot;، &amp;quot;[[ام‌کلثوم]]&amp;quot; که مادر همه آنان [[خدیجه بنت خویلد]] است. در این مقاله به شرح حال دختر بزرگ آن حضرت یعنی &amp;quot;زینب&amp;quot; می‌پردازیم&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زینب، [[همسر]] [[ابوالعاص]]، بزرگ‌ترین خواهر [[حضرت فاطمه]] {{س}} بود. [[قریش]] برای اینکه [[پیامبر]] {{صل}} را تحت فشار قرار دهند، از ابوالعاص خواستند زینب را [[طلاق]] دهد و در عوض، هر زنی را که بخواهد به او می‌دهند. اما ابوالعاص حاضر نشد او را طلاق دهد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در برخی [[اخبار]]، زینب، ربیبه پیامبر {{صل}} شمرده شده است، نه دختر او. طبق خبری از ابن هشام، [[خدیجه]] {{س}} دختری به نام زینب از شوهر قبلی‌اش، ابوهاله، داشته است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه ج۴، ص۱۰۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن‌شهرآشوب]] از کتاب‌های پیشینیان نقل کرده است که زینب و [[رقیه دختر پیامبر خاتم|رقیه]]، ربیبه‌های پیامبر {{صل}} بودند، نه [[دختران]] آن حضرت {{صل}}&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب ج۱، ص۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اگر، بر خلاف رأی مشهور، [[ازدواج خدیجه]] {{س}} را با پیامبر {{صل}}، سه یا ده سال پیش از بعثت بدانیم، نمی‌توانیم بپذیریم که زینب و رقیه، [[فرزندان]] ایشان بوده و پیش از بعثت [[ازدواج]] کرده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;عاملی، سید جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم {{صل}}، ج۲، ص۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. زینب از ابوالعاص پسری به نام علی و دختری به نام امامه به [[دنیا]] آورد. علی در کودکی در گذشت. [[علی بن ابی طالب]] {{ع}}، پس از رحلت [[فاطمه]] {{س}}، امامه را به همسری گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۳، ص۱۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سبب [[مرگ]] زینب این بود که هنگام خروج از [[مکه]] به سمت [[مدینه]]، هبار بن اسود و شخص دیگری از [[کفار]]، به هودج او حمله کردند و باعث سقط جنین او شدند. وی [[بیمار]] شد و پس از آمدن به مدینه هم بهبود نیافت، تا اینکه در [[سال هشتم هجرت]] درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[غلام حسن محرمی|محرمی، غلام حسن]]، [[برادران و خواهران فاطمه (مقاله)| مقاله «برادران و خواهران فاطمه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|دانشنامه فاطمی ج۱]]، ص ۱۱۵؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ولادت و [[ازدواج]] [[زینب]] ==&lt;br /&gt;
[[زینب]]، دختر بزرگ [[رسول گرامی اسلام]] {{صل}} و مادرش [[حضرت خدیجه]] {{س}} بوده است. او ده سال قبل از [[بعثت پیامبر اکرم]]{{صل}} در حالی که آن حضرت ۳۰ ساله بود، به [[دنیا]] آمد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. درباره اینکه چرا [[زینب]] که [[مسلمان]] بود، نزد [[ابوالعاص]] [[کافر]] بوده است؟ برخی معتقدند در این زمان، هنوز [[آیه تحریم]] [[زن]] [[مسلمان]] برای مرد [[کافر]] نازل نشده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با [[ابوالعاص بن ربیع]]، [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مادر [[ابوالعاص]]، هاله، خواهر [[خدیجه]] {{س}} بود. این [[ازدواج]] پیش از بعثت اتفاق افتاد. [[زینب]] نخستین [[دختر پیامبر]] {{صل}} است که [[ازدواج]] کرده است. در بعضی از کتاب‌های [[تاریخی]] آمده است: &amp;quot;بعد از ظهور [[اسلام]] و [[مسلمان]] شدن [[زینب]]، روابط [[زناشویی]] آن دو به هم خورده بود، ولی [[ابوالعاص]] به هیچ وجه برای [[طلاق]] دادن [[زینب]]، حاضر نشد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از آنجا که [[رسول اکرم]] {{صل}} قدرتی در مقابل [[قریش]] در [[مکه]] نداشت، نتوانست آنها را از هم جدا کند و [[ابوالعاص]] را به [[طلاق]] [[زینب]] مجبور کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوالعاص]] بعد از [[مسلمان]] شدن [[زینب]]، همچنان بر [[کفر]] خویش باقی بود. او از معدود مردان تاجر و ثروتمند و [[امانتدار]] [[مکه]] بود. بزرگان [[قریش]] بعد از ظهور [[اسلام]] از او خواستند تا [[زینب]] را [[طلاق]] دهد؛ ولی او هرگز قبول نکرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۱-۶۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زینب]] برای [[ابوالعاص]] دو [[فرزند]] به نام‌های &amp;quot;[[علی]]&amp;quot; و &amp;quot;امامه&amp;quot; آورد. [[علی]] در کودکی از [[دنیا]] حضرت رفت؛ ولی امامه زنده بود و [[علی]] {{ع}} بعد از [[شهادت حضرت فاطمه]] {{س}} به سفارش آن حضرت&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶ ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; با امامه [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بنابر [[نقل]] دیگر خود [[ابوالعاص]] به امامه سفارش کرد با [[علی]] {{ع}}[[ازدواج]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۸۹؛ عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶ ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۰-۴۰۱؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[اسارت]] و [[آزادی]] [[ابوالعاص]] ==&lt;br /&gt;
&amp;quot;[[ابوالعاص بن ربیع]]&amp;quot; همراه [[مشرکان]] و سران [[قریش]] در [[جنگ بدر]]، علیه [[مسلمانان]] شرکت کرد. او در این [[جنگ]] به وسیله &amp;quot;[[عبدالله بن جبیر]]&amp;quot;[[اسیر]] شد. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} پس از اتمام [[جنگ]]، برای [[آزادی]] [[اسیران]] فدیه تعیین کرد؛ از این‌رو [[مردم]] [[مکه]]، کسانی را برای پرداخت فدیه و [[آزاد]] کردن [[اسیران]] خود به [[مکه]] فرستادند. از جمله این افراد، &amp;quot;عمرو بن ربیع&amp;quot; [[برادر]] [[ابو العاص]] بود. [[زینب]]، دختر [[پیامبر اکرم]] {{صل}} که آن موقع در [[مکه]] بود، گردن‌بندی که یادگار مادرش [[خدیجه]] بود به عنوان فدیه برای [[آزادی]] [[ابوالعاص]] فرستاد. همین که [[رسول اکرم]] {{صل}} آن گردن‌بند را دید، [[شناخت]] و به [[مسلمانان]] فرمود: &amp;quot;اگر [[صلاح]] می‌دانید این [[اسیر]] را [[آزاد]] کنید و کالای او را هم برایش پس بفرستید&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۳-۱۳۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مسلمانان]] نیز او را [[آزاد]] کردند و گردن‌بند را هم به [[زینب]] باز گرداندند. [[پیامبر]] {{صل}} از [[ابوالعاص]] [[تعهد]] گرفت که [[زینب]] را برای آمدن به [[مدینه]] [[آزاد]] بگذارد. [[ابوالعاص]] نیز این [[تعهد]] را پذیرفت و به آن عمل کرد و پس از بازگشت به [[مکه]]، [[زینب]] را نزد [[رسول خدا]] {{صل}} فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[نقل]] دیگری نیز وجود دارد مبنی بر اینکه [[زینب]] همراه پدر بزرگوارش {{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کرده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۱-۴۰۲؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مصادره کالاهای تجاری [[قریش]] ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[ابوالعاص]]، [[همسر]] خود [[زینب]] را به [[مکه]] روانه کرد. خودش، همراه کاروانی برای [[تجارت]] به &amp;quot;[[شام]]&amp;quot; رفت. [[مردم]] [[مکه]]، [[اموال]] تجاری فراوانی به جهت [[امانتداری]] و درستکاری [[ابوالعاص]] به او سپرده بودند، تا برایشان [[تجارت]] کند. هنگامی که [[ابوالعاص]] از [[شام]] به سوی [[مکه]] حرکت می‌کرد، [[پیامبر اکرم]] {{صل}} از این امر باخبر شد و [[زید بن حارثه]] را همراه ۱۷۰ سوار برای دستگیری آنها اعزام کرد. [[زید]] در [[جمادی الاولی]] [[سال ششم هجرت]] در ساحل دریای سرخ و در مسیر کاروان‌های [[مکه]] به [[مدینه]] که منطقه &amp;quot;عیص&amp;quot; نامیده می‌شود، با کاروان [[قریش]] طرف شد. [[زید]]، [[اموال]] کاروان را تصرف و گروهی از اهل کاروان را دستگیر کرد؛ ولی [[ابوالعاص]] به [[مکه]] گریخت و پس از چندی، برای بازپس‌گیری [[اموال]] به [[مدینه]] [[سفر]] کرد و در نیمه‌های شب، مخفیانه وارد [[شهر]] شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۲؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۷-۶۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او سحرگاه به در [[خانه]] [[زینب]] دختر [[رسول اکرم]] {{صل}} رفت و از او پناه خواست. وی نیز او را پناه داد. [[زینب]] بر در [[خانه]] خود ایستاد و با صدای بلند گفت: &amp;quot;من [[ابوالعاص]] را پناه دادم&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]] {{صل}} چون این را شنید به [[مردم]] فرمود: &amp;quot;ای [[مردم]]! آیا شما هم آنچه را که من شنیدم، شنیدید؟&amp;quot; گفتند: &amp;quot;بله ای [[رسول خدا]]&amp;quot;. پس فرمود: &amp;quot;من هم هر که را که [[زینب]] پناه داد، پناه دادم&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۲؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۸-۹۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آن گاه برخاست و به [[خانه]] [[زینب]] آمد و به او گفت: &amp;quot;به خوبی از [[ابوالعاص]] [[پذیرایی]] کن؛ ولی مواظب باش که به تو دسترسی پیدا نکند؛ زیرا تو بر او [[حلال]] نیستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس [[رسول اکرم]] {{صل}}، ضبط کنندگان [[اموال]] [[ابوالعاص]] را خواست و به آنان فرمود: &amp;quot;شما نسبت [[ابوالعاص]] و وصلت او را با من می‌دانید. از طرفی شما [[مالی]] را به دست آورده‌اید که کسی را در آن حقی نیست و در آن [[خشنودی]] ماست. اگر نخواهید حقی است که [[خدا]] به شما داده و کسی نمی‌تواند شما را به پرداخت آن مجبور کند. شما از همه کس به تصرف آن [[اموال]] مستحق‌تر و شایسته‌تر هستید&amp;quot;. [[مسلمانان]]، همه اموالی را که از او گرفته بودند، به او پس دادند. [[ابوالعاص]] نیز تمامی [[اموال]] را به [[مکه]] آورد و به صاحبانشان تحویل داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۲-۱۷۰۳؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۹؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۲-۴۰۳؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[اسلام]] [[ابی‌العاص]] ==&lt;br /&gt;
[[ابوالعاص]] پس از آنکه [[اموال]] [[مردم]] را به آنها پس داد، در مقابل [[مردم]] ایستاد و گفت: &amp;quot;اکنون من [[گواهی]] می‌دهم که معبودی جز خدای یگانه نیست و [[گواهی]] می‌دهم که [[محمد]] {{صل}} [[بنده]] و [[پیامبر]] او است. به [[خدا]] [[سوگند]]! اینکه من تا در [[مدینه]] و پیش [[محمد]] {{صل}} بودم، [[مسلمان]] نشدم، برای آن بود که مبادا شما خیال کنید، به آن وسیله می‌خواهم [[اموال]] شما را بخورم و [[اسلام]] را وسیله این کار قرار دهم و از این‌رو [[صبر]] کردم تا تمامی [[اموال]] را به شما رد کنم و آن گاه [[مسلمان]] شوم&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۸؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوالعاص]] در [[محرم]] [[سال هفتم هجری]] در حالی که [[مسلمان]] شده بود، به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد و به حضور [[رسول اکرم]] {{صل}} رسید&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} نیز [[زینب]] را با همان [[عقد]] اول به او بازگردانید. بعضی گفته‌اند که [[عقد]] را تجدید کرد&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۵؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابوالعاص]] در [[ذی‌حجه]] سال دوازدهم هجری درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۳؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[وفات]] [[زینب]] ==&lt;br /&gt;
[[زینب]] در [[سال هشتم هجری]] از [[دنیا]] رفت. &amp;quot;[[ام‌ایمن]]&amp;quot;، &amp;quot;[[سودة بنت زمعه]]&amp;quot;، و &amp;quot;[[ام‌سلمه]]&amp;quot; او را [[غسل]] دادند&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} به آنها فرمود: &amp;quot;با سدر و [[کافور]] او را بشویید و چون از [[غسل]] دادن او فارغ شدید، مرا خبر کنید&amp;quot;. وقتی کار [[غسل]] دادن [[زینب]] تمام شد، [[رسول خدا]] {{صل}} پیراهن خود را داد و فرمود: &amp;quot;آن را چسبیده به بدنش بر او بپیچند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره علت [[وفات]] [[زینب]] گفته‌اند: &amp;quot;زمانی که او از [[مکه]] به [[مدینه]] می‌آمد، مردانی از [[قریش]] به تعقیب وی برخاستند و دو مرد به نام‌های [[هبار بن اسود]] و [[نافع بن عبدالقیس]] به او رسیدند و هودج او را آماج تیز قرار دادند. [[زینب]] که باردار بوده است فرزندش را بر اثر [[ترس]] سقط می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۶۹-۴۷۰؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷-۳۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او بر اثر این اتفاق [[بیمار]] شد و بهبود نیافت و سرانجام در [[گذشت]]&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخلاف این [[روایت]] که زینب را [[دختر پیامبر]] اکرم {{صل}} تلقی کرده است، عده‌ای از مؤرخان و نسب‌شناسان، او را دختر هاله، خواهر [[حضرت خدیجه]] {{س}} معرفی کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که بر بر اثر [[مرگ]] پدر و مادر، [[حضرت خدیجه]] {{س}} او را تحت [[سرپرستی]] خود قرار داد. بر فرض صحت این [[روایات]]، زینب ربیبه [[رسول خدا]] {{صل}} است و به مرور زمان و بر اساس [[سنت]] [[عرب]] که ربیبه را دختر شخص می‌دانستند و نیز دست‌اندازی برخی دست‌اندازان، وی را به عنوان دختر [[رسول خدا]] {{صل}} برشمرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۴؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1379590.jpg|22px]] [[غلام حسن محرمی|محرمی، غلام حسن]]، [[برادران و خواهران فاطمه (مقاله)| مقاله «برادران و خواهران فاطمه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دانشنامه فاطمی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366071</id>
		<title>زینب دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366071"/>
		<updated>2026-04-18T10:32:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = فرزندان پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[زینب دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;زینب&#039;&#039;&#039; از حضرت خدیجه {{س}} متولد شد. او [[همسر]] [[ابوالعاص]] و بزرگ‌ترین خواهر [[حضرت فاطمه]] {{س}} بود. [[قریش]] برای اینکه [[پیامبر]] {{صل}} را تحت فشار قرار دهند، از ابوالعاص خواستند زینب را [[طلاق]] دهد، اما ابوالعاص حاضر نشد او را طلاق دهد. در برخی [[اخبار]]، زینب، ربیبه پیامبر {{صل}} شمرده شده است، نه دختر او. زینب از ابوالعاص پسری به نام علی و دختری به نام امامه به [[دنیا]] آورد. علی در کودکی در گذشت. [[علی بن ابی طالب]] {{ع}}، پس از رحلت [[فاطمه]] {{س}}، امامه را به همسری گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]] {{صل}} از دو نفر از [[همسران]] خویش [[فرزند]] داشت. یکی از &amp;quot;[[خدیجه بنت خویلد]]&amp;quot; و دیگری از &amp;quot;[[ماریه قبطیه]]&amp;quot;. [[فرزندان]] ذکور آن حضرت، همگی در دوران کودکی از [[دنیا]] رفتند؛ اما دختران آن حضرت که چهار نفر بودند و به سن بزرگسالی رسیدند، عبارت‌اند از: &amp;quot;[[حضرت فاطمه زهرا]] {{س}}&amp;quot;، &amp;quot;زینب&amp;quot;، &amp;quot;[[رقیه]]&amp;quot;، &amp;quot;[[ام‌کلثوم]]&amp;quot; که مادر همه آنان [[خدیجه بنت خویلد]] است. در این مقاله به شرح حال دختر بزرگ آن حضرت یعنی &amp;quot;زینب&amp;quot; می‌پردازیم&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۶؛ [[غلام حسن محرمی|محرمی، غلام حسن]]، [[برادران و خواهران فاطمه (مقاله)| مقاله «برادران و خواهران فاطمه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|دانشنامه فاطمی ج۱]]، ص ۱۱۵؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ولادت و [[ازدواج]] [[زینب]] ==&lt;br /&gt;
[[زینب]]، دختر بزرگ [[رسول گرامی اسلام]] {{صل}} و مادرش [[حضرت خدیجه]] {{س}} بوده است. او ده سال قبل از [[بعثت پیامبر اکرم]]{{صل}} در حالی که آن حضرت ۳۰ ساله بود، به [[دنیا]] آمد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. درباره اینکه چرا [[زینب]] که [[مسلمان]] بود، نزد [[ابوالعاص]] [[کافر]] بوده است؟ برخی معتقدند در این زمان، هنوز [[آیه تحریم]] [[زن]] [[مسلمان]] برای مرد [[کافر]] نازل نشده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با [[ابوالعاص بن ربیع]]، [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مادر [[ابوالعاص]]، هاله، خواهر [[خدیجه]] {{س}} بود. این [[ازدواج]] پیش از بعثت اتفاق افتاد. [[زینب]] نخستین [[دختر پیامبر]] {{صل}} است که [[ازدواج]] کرده است. در بعضی از کتاب‌های [[تاریخی]] آمده است: &amp;quot;بعد از ظهور [[اسلام]] و [[مسلمان]] شدن [[زینب]]، روابط [[زناشویی]] آن دو به هم خورده بود، ولی [[ابوالعاص]] به هیچ وجه برای [[طلاق]] دادن [[زینب]]، حاضر نشد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از آنجا که [[رسول اکرم]] {{صل}} قدرتی در مقابل [[قریش]] در [[مکه]] نداشت، نتوانست آنها را از هم جدا کند و [[ابوالعاص]] را به [[طلاق]] [[زینب]] مجبور کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوالعاص]] بعد از [[مسلمان]] شدن [[زینب]]، همچنان بر [[کفر]] خویش باقی بود. او از معدود مردان تاجر و ثروتمند و [[امانتدار]] [[مکه]] بود. بزرگان [[قریش]] بعد از ظهور [[اسلام]] از او خواستند تا [[زینب]] را [[طلاق]] دهد؛ ولی او هرگز قبول نکرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۱-۶۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زینب]] برای [[ابوالعاص]] دو [[فرزند]] به نام‌های &amp;quot;[[علی]]&amp;quot; و &amp;quot;امامه&amp;quot; آورد. [[علی]] در کودکی از [[دنیا]] حضرت رفت؛ ولی امامه زنده بود و [[علی]] {{ع}} بعد از [[شهادت حضرت فاطمه]] {{س}} به سفارش آن حضرت&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶ ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; با امامه [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بنابر [[نقل]] دیگر خود [[ابوالعاص]] به امامه سفارش کرد با [[علی]] {{ع}}[[ازدواج]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۸۹؛ عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶ ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۰-۴۰۱؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[اسارت]] و [[آزادی]] [[ابوالعاص]] ==&lt;br /&gt;
&amp;quot;[[ابوالعاص بن ربیع]]&amp;quot; همراه [[مشرکان]] و سران [[قریش]] در [[جنگ بدر]]، علیه [[مسلمانان]] شرکت کرد. او در این [[جنگ]] به وسیله &amp;quot;[[عبدالله بن جبیر]]&amp;quot;[[اسیر]] شد. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} پس از اتمام [[جنگ]]، برای [[آزادی]] [[اسیران]] فدیه تعیین کرد؛ از این‌رو [[مردم]] [[مکه]]، کسانی را برای پرداخت فدیه و [[آزاد]] کردن [[اسیران]] خود به [[مکه]] فرستادند. از جمله این افراد، &amp;quot;عمرو بن ربیع&amp;quot; [[برادر]] [[ابو العاص]] بود. [[زینب]]، دختر [[پیامبر اکرم]] {{صل}} که آن موقع در [[مکه]] بود، گردن‌بندی که یادگار مادرش [[خدیجه]] بود به عنوان فدیه برای [[آزادی]] [[ابوالعاص]] فرستاد. همین که [[رسول اکرم]] {{صل}} آن گردن‌بند را دید، [[شناخت]] و به [[مسلمانان]] فرمود: &amp;quot;اگر [[صلاح]] می‌دانید این [[اسیر]] را [[آزاد]] کنید و کالای او را هم برایش پس بفرستید&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۳-۱۳۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مسلمانان]] نیز او را [[آزاد]] کردند و گردن‌بند را هم به [[زینب]] باز گرداندند. [[پیامبر]] {{صل}} از [[ابوالعاص]] [[تعهد]] گرفت که [[زینب]] را برای آمدن به [[مدینه]] [[آزاد]] بگذارد. [[ابوالعاص]] نیز این [[تعهد]] را پذیرفت و به آن عمل کرد و پس از بازگشت به [[مکه]]، [[زینب]] را نزد [[رسول خدا]] {{صل}} فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[نقل]] دیگری نیز وجود دارد مبنی بر اینکه [[زینب]] همراه پدر بزرگوارش {{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کرده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۱-۴۰۲؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[وفات]] [[زینب]] ==&lt;br /&gt;
[[زینب]] در [[سال هشتم هجری]] از [[دنیا]] رفت. &amp;quot;[[ام‌ایمن]]&amp;quot;، &amp;quot;[[سودة بنت زمعه]]&amp;quot;، و &amp;quot;[[ام‌سلمه]]&amp;quot; او را [[غسل]] دادند&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} به آنها فرمود: &amp;quot;با سدر و [[کافور]] او را بشویید و چون از [[غسل]] دادن او فارغ شدید، مرا خبر کنید&amp;quot;. وقتی کار [[غسل]] دادن [[زینب]] تمام شد، [[رسول خدا]] {{صل}} پیراهن خود را داد و فرمود: &amp;quot;آن را چسبیده به بدنش بر او بپیچند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره علت [[وفات]] [[زینب]] گفته‌اند: &amp;quot;زمانی که او از [[مکه]] به [[مدینه]] می‌آمد، مردانی از [[قریش]] به تعقیب وی برخاستند و دو مرد به نام‌های [[هبار بن اسود]] و [[نافع بن عبدالقیس]] به او رسیدند و هودج او را آماج تیز قرار دادند. [[زینب]] که باردار بوده است فرزندش را بر اثر [[ترس]] سقط می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۶۹-۴۷۰؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷-۳۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او بر اثر این اتفاق [[بیمار]] شد و بهبود نیافت و سرانجام در [[گذشت]]&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخلاف این [[روایت]] که زینب را [[دختر پیامبر]] اکرم {{صل}} تلقی کرده است، عده‌ای از مؤرخان و نسب‌شناسان، او را دختر هاله، خواهر [[حضرت خدیجه]] {{س}} معرفی کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که بر بر اثر [[مرگ]] پدر و مادر، [[حضرت خدیجه]] {{س}} او را تحت [[سرپرستی]] خود قرار داد. بر فرض صحت این [[روایات]]، زینب ربیبه [[رسول خدا]] {{صل}} است و به مرور زمان و بر اساس [[سنت]] [[عرب]] که ربیبه را دختر شخص می‌دانستند و نیز دست‌اندازی برخی دست‌اندازان، وی را به عنوان دختر [[رسول خدا]] {{صل}} برشمرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۴؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1379590.jpg|22px]] [[غلام حسن محرمی|محرمی، غلام حسن]]، [[برادران و خواهران فاطمه (مقاله)| مقاله «برادران و خواهران فاطمه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دانشنامه فاطمی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{زنان صحابی}}&lt;br /&gt;
{{صحابه مهاجر به مدینه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366070</id>
		<title>زینب دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366070"/>
		<updated>2026-04-18T10:26:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* زینب */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = فرزندان پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[زینب دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;زینب&#039;&#039;&#039; از حضرت خدیجه {{س}} متولد شد. او [[همسر]] [[ابوالعاص]] و بزرگ‌ترین خواهر [[حضرت فاطمه]] {{س}} بود. [[قریش]] برای اینکه [[پیامبر]] {{صل}} را تحت فشار قرار دهند، از ابوالعاص خواستند زینب را [[طلاق]] دهد، اما ابوالعاص حاضر نشد او را طلاق دهد. در برخی [[اخبار]]، زینب، ربیبه پیامبر {{صل}} شمرده شده است، نه دختر او. زینب از ابوالعاص پسری به نام علی و دختری به نام امامه به [[دنیا]] آورد. علی در کودکی در گذشت. [[علی بن ابی طالب]] {{ع}}، پس از رحلت [[فاطمه]] {{س}}، امامه را به همسری گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]] {{صل}} از دو نفر از [[همسران]] خویش [[فرزند]] داشت. یکی از &amp;quot;[[خدیجه بنت خویلد]]&amp;quot; و دیگری از &amp;quot;[[ماریه قبطیه]]&amp;quot;. [[فرزندان]] ذکور آن حضرت، همگی در دوران کودکی از [[دنیا]] رفتند؛ اما دختران آن حضرت که چهار نفر بودند و به سن بزرگسالی رسیدند، عبارت‌اند از: &amp;quot;[[حضرت فاطمه زهرا]] {{س}}&amp;quot;، &amp;quot;زینب&amp;quot;، &amp;quot;[[رقیه]]&amp;quot;، &amp;quot;[[ام‌کلثوم]]&amp;quot; که مادر همه آنان [[خدیجه بنت خویلد]] است. در این مقاله به شرح حال دختر بزرگ آن حضرت یعنی &amp;quot;زینب&amp;quot; می‌پردازیم&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۶؛ [[غلام حسن محرمی|محرمی، غلام حسن]]، [[برادران و خواهران فاطمه (مقاله)| مقاله «برادران و خواهران فاطمه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|دانشنامه فاطمی ج۱]]، ص ۱۱۵؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ولادت و [[ازدواج]] [[زینب]] ==&lt;br /&gt;
[[زینب]]، دختر بزرگ [[رسول گرامی اسلام]] {{صل}} و مادرش [[حضرت خدیجه]] {{س}} بوده است. او ده سال قبل از [[بعثت پیامبر اکرم]]{{صل}} در حالی که آن حضرت ۳۰ ساله بود، به [[دنیا]] آمد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. درباره اینکه چرا [[زینب]] که [[مسلمان]] بود، نزد [[ابوالعاص]] [[کافر]] بوده است؟ برخی معتقدند در این زمان، هنوز [[آیه تحریم]] [[زن]] [[مسلمان]] برای مرد [[کافر]] نازل نشده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با [[ابوالعاص بن ربیع]]، [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مادر [[ابوالعاص]]، هاله، خواهر [[خدیجه]] {{س}} بود. این [[ازدواج]] پیش از بعثت اتفاق افتاد. [[زینب]] نخستین [[دختر پیامبر]] {{صل}} است که [[ازدواج]] کرده است. در بعضی از کتاب‌های [[تاریخی]] آمده است: &amp;quot;بعد از ظهور [[اسلام]] و [[مسلمان]] شدن [[زینب]]، روابط [[زناشویی]] آن دو به هم خورده بود، ولی [[ابوالعاص]] به هیچ وجه برای [[طلاق]] دادن [[زینب]]، حاضر نشد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از آنجا که [[رسول اکرم]] {{صل}} قدرتی در مقابل [[قریش]] در [[مکه]] نداشت، نتوانست آنها را از هم جدا کند و [[ابوالعاص]] را به [[طلاق]] [[زینب]] مجبور کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوالعاص]] بعد از [[مسلمان]] شدن [[زینب]]، همچنان بر [[کفر]] خویش باقی بود. او از معدود مردان تاجر و ثروتمند و [[امانتدار]] [[مکه]] بود. بزرگان [[قریش]] بعد از ظهور [[اسلام]] از او خواستند تا [[زینب]] را [[طلاق]] دهد؛ ولی او هرگز قبول نکرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۱-۶۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زینب]] برای [[ابوالعاص]] دو [[فرزند]] به نام‌های &amp;quot;[[علی]]&amp;quot; و &amp;quot;امامه&amp;quot; آورد. [[علی]] در کودکی از [[دنیا]] حضرت رفت؛ ولی امامه زنده بود و [[علی]] {{ع}} بعد از [[شهادت حضرت فاطمه]] {{س}} به سفارش آن حضرت&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶ ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; با امامه [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بنابر [[نقل]] دیگر خود [[ابوالعاص]] به امامه سفارش کرد با [[علی]] {{ع}}[[ازدواج]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۸۹؛ عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶ ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۰-۴۰۱؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[اسارت]] و [[آزادی]] [[ابوالعاص]] ==&lt;br /&gt;
&amp;quot;[[ابوالعاص بن ربیع]]&amp;quot; همراه [[مشرکان]] و سران [[قریش]] در [[جنگ بدر]]، علیه [[مسلمانان]] شرکت کرد. او در این [[جنگ]] به وسیله &amp;quot;[[عبدالله بن جبیر]]&amp;quot;[[اسیر]] شد. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} پس از اتمام [[جنگ]]، برای [[آزادی]] [[اسیران]] فدیه تعیین کرد؛ از این‌رو [[مردم]] [[مکه]]، کسانی را برای پرداخت فدیه و [[آزاد]] کردن [[اسیران]] خود به [[مکه]] فرستادند. از جمله این افراد، &amp;quot;عمرو بن ربیع&amp;quot; [[برادر]] [[ابو العاص]] بود. [[زینب]]، دختر [[پیامبر اکرم]] {{صل}} که آن موقع در [[مکه]] بود، گردن‌بندی که یادگار مادرش [[خدیجه]] بود به عنوان فدیه برای [[آزادی]] [[ابوالعاص]] فرستاد. همین که [[رسول اکرم]] {{صل}} آن گردن‌بند را دید، [[شناخت]] و به [[مسلمانان]] فرمود: &amp;quot;اگر [[صلاح]] می‌دانید این [[اسیر]] را [[آزاد]] کنید و کالای او را هم برایش پس بفرستید&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۳-۱۳۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مسلمانان]] نیز او را [[آزاد]] کردند و گردن‌بند را هم به [[زینب]] باز گرداندند. [[پیامبر]] {{صل}} از [[ابوالعاص]] [[تعهد]] گرفت که [[زینب]] را برای آمدن به [[مدینه]] [[آزاد]] بگذارد. [[ابوالعاص]] نیز این [[تعهد]] را پذیرفت و به آن عمل کرد و پس از بازگشت به [[مکه]]، [[زینب]] را نزد [[رسول خدا]] {{صل}} فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[نقل]] دیگری نیز وجود دارد مبنی بر اینکه [[زینب]] همراه پدر بزرگوارش {{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کرده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۱-۴۰۲؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[وفات]] [[زینب]] ==&lt;br /&gt;
[[زینب]] در [[سال هشتم هجری]] از [[دنیا]] رفت. &amp;quot;[[ام‌ایمن]]&amp;quot;، &amp;quot;[[سودة بنت زمعه]]&amp;quot;، و &amp;quot;[[ام‌سلمه]]&amp;quot; او را [[غسل]] دادند&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} به آنها فرمود: &amp;quot;با سدر و [[کافور]] او را بشویید و چون از [[غسل]] دادن او فارغ شدید، مرا خبر کنید&amp;quot;. وقتی کار [[غسل]] دادن [[زینب]] تمام شد، [[رسول خدا]] {{صل}} پیراهن خود را داد و فرمود: &amp;quot;آن را چسبیده به بدنش بر او بپیچند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره علت [[وفات]] [[زینب]] گفته‌اند: &amp;quot;زمانی که او از [[مکه]] به [[مدینه]] می‌آمد، مردانی از [[قریش]] به تعقیب وی برخاستند و دو مرد به نام‌های [[هبار بن اسود]] و [[نافع بن عبدالقیس]] به او رسیدند و هودج او را آماج تیز قرار دادند. [[زینب]] که باردار بوده است فرزندش را بر اثر [[ترس]] سقط می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۶۹-۴۷۰؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷-۳۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او بر اثر این اتفاق [[بیمار]] شد و بهبود نیافت و سرانجام در [[گذشت]]&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخلاف این [[روایت]] که زینب را [[دختر پیامبر]] اکرم {{صل}} تلقی کرده است، عده‌ای از مؤرخان و نسب‌شناسان، او را دختر هاله، خواهر [[حضرت خدیجه]] {{س}} معرفی کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که بر بر اثر [[مرگ]] پدر و مادر، [[حضرت خدیجه]] {{س}} او را تحت [[سرپرستی]] خود قرار داد. بر فرض صحت این [[روایات]]، زینب ربیبه [[رسول خدا]] {{صل}} است و به مرور زمان و بر اساس [[سنت]] [[عرب]] که ربیبه را دختر شخص می‌دانستند و نیز دست‌اندازی برخی دست‌اندازان، وی را به عنوان دختر [[رسول خدا]] {{صل}} برشمرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۴؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1379590.jpg|22px]] [[غلام حسن محرمی|محرمی، غلام حسن]]، [[برادران و خواهران فاطمه (مقاله)| مقاله «برادران و خواهران فاطمه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دانشنامه فاطمی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{زنان صحابی}}&lt;br /&gt;
{{صحابه مهاجر به مدینه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366069</id>
		<title>زینب دختر پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1366069"/>
		<updated>2026-04-18T10:21:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* اسارت و آزادی ابوالعاص */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = فرزندان پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[زینب دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;زینب&#039;&#039;&#039; از حضرت خدیجه {{س}} متولد شد. او [[همسر]] [[ابوالعاص]] و بزرگ‌ترین خواهر [[حضرت فاطمه]] {{س}} بود. [[قریش]] برای اینکه [[پیامبر]] {{صل}} را تحت فشار قرار دهند، از ابوالعاص خواستند زینب را [[طلاق]] دهد، اما ابوالعاص حاضر نشد او را طلاق دهد. در برخی [[اخبار]]، زینب، ربیبه پیامبر {{صل}} شمرده شده است، نه دختر او. زینب از ابوالعاص پسری به نام علی و دختری به نام امامه به [[دنیا]] آورد. علی در کودکی در گذشت. [[علی بن ابی طالب]] {{ع}}، پس از رحلت [[فاطمه]] {{س}}، امامه را به همسری گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]] {{صل}} از دو نفر از [[همسران]] خویش [[فرزند]] داشت. یکی از &amp;quot;[[خدیجه بنت خویلد]]&amp;quot; و دیگری از &amp;quot;[[ماریه قبطیه]]&amp;quot;. [[فرزندان]] ذکور آن حضرت، همگی در دوران کودکی از [[دنیا]] رفتند؛ اما دختران آن حضرت که چهار نفر بودند و به سن بزرگسالی رسیدند، عبارت‌اند از: &amp;quot;[[حضرت فاطمه زهرا]] {{س}}&amp;quot;، &amp;quot;زینب&amp;quot;، &amp;quot;[[رقیه]]&amp;quot;، &amp;quot;[[ام‌کلثوم]]&amp;quot; که مادر همه آنان [[خدیجه بنت خویلد]] است. در این مقاله به شرح حال دختر بزرگ آن حضرت یعنی &amp;quot;زینب&amp;quot; می‌پردازیم&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۶؛ [[غلام حسن محرمی|محرمی، غلام حسن]]، [[برادران و خواهران فاطمه (مقاله)| مقاله «برادران و خواهران فاطمه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|دانشنامه فاطمی ج۱]]، ص ۱۱۵؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ولادت و [[ازدواج]] [[زینب]] ==&lt;br /&gt;
[[زینب]]، دختر بزرگ [[رسول گرامی اسلام]] {{صل}} و مادرش [[حضرت خدیجه]] {{س}} بوده است. او ده سال قبل از [[بعثت پیامبر اکرم]]{{صل}} در حالی که آن حضرت ۳۰ ساله بود، به [[دنیا]] آمد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. درباره اینکه چرا [[زینب]] که [[مسلمان]] بود، نزد [[ابوالعاص]] [[کافر]] بوده است؟ برخی معتقدند در این زمان، هنوز [[آیه تحریم]] [[زن]] [[مسلمان]] برای مرد [[کافر]] نازل نشده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با [[ابوالعاص بن ربیع]]، [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مادر [[ابوالعاص]]، هاله، خواهر [[خدیجه]] {{س}} بود. این [[ازدواج]] پیش از بعثت اتفاق افتاد. [[زینب]] نخستین [[دختر پیامبر]] {{صل}} است که [[ازدواج]] کرده است. در بعضی از کتاب‌های [[تاریخی]] آمده است: &amp;quot;بعد از ظهور [[اسلام]] و [[مسلمان]] شدن [[زینب]]، روابط [[زناشویی]] آن دو به هم خورده بود، ولی [[ابوالعاص]] به هیچ وجه برای [[طلاق]] دادن [[زینب]]، حاضر نشد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از آنجا که [[رسول اکرم]] {{صل}} قدرتی در مقابل [[قریش]] در [[مکه]] نداشت، نتوانست آنها را از هم جدا کند و [[ابوالعاص]] را به [[طلاق]] [[زینب]] مجبور کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوالعاص]] بعد از [[مسلمان]] شدن [[زینب]]، همچنان بر [[کفر]] خویش باقی بود. او از معدود مردان تاجر و ثروتمند و [[امانتدار]] [[مکه]] بود. بزرگان [[قریش]] بعد از ظهور [[اسلام]] از او خواستند تا [[زینب]] را [[طلاق]] دهد؛ ولی او هرگز قبول نکرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۱-۶۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زینب]] برای [[ابوالعاص]] دو [[فرزند]] به نام‌های &amp;quot;[[علی]]&amp;quot; و &amp;quot;امامه&amp;quot; آورد. [[علی]] در کودکی از [[دنیا]] حضرت رفت؛ ولی امامه زنده بود و [[علی]] {{ع}} بعد از [[شهادت حضرت فاطمه]] {{س}} به سفارش آن حضرت&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶ ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; با امامه [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بنابر [[نقل]] دیگر خود [[ابوالعاص]] به امامه سفارش کرد با [[علی]] {{ع}}[[ازدواج]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۸۹؛ عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶ ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۰-۴۰۱؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[اسارت]] و [[آزادی]] [[ابوالعاص]] ==&lt;br /&gt;
&amp;quot;[[ابوالعاص بن ربیع]]&amp;quot; همراه [[مشرکان]] و سران [[قریش]] در [[جنگ بدر]]، علیه [[مسلمانان]] شرکت کرد. او در این [[جنگ]] به وسیله &amp;quot;[[عبدالله بن جبیر]]&amp;quot;[[اسیر]] شد. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} پس از اتمام [[جنگ]]، برای [[آزادی]] [[اسیران]] فدیه تعیین کرد؛ از این‌رو [[مردم]] [[مکه]]، کسانی را برای پرداخت فدیه و [[آزاد]] کردن [[اسیران]] خود به [[مکه]] فرستادند. از جمله این افراد، &amp;quot;عمرو بن ربیع&amp;quot; [[برادر]] [[ابو العاص]] بود. [[زینب]]، دختر [[پیامبر اکرم]] {{صل}} که آن موقع در [[مکه]] بود، گردن‌بندی که یادگار مادرش [[خدیجه]] بود به عنوان فدیه برای [[آزادی]] [[ابوالعاص]] فرستاد. همین که [[رسول اکرم]] {{صل}} آن گردن‌بند را دید، [[شناخت]] و به [[مسلمانان]] فرمود: &amp;quot;اگر [[صلاح]] می‌دانید این [[اسیر]] را [[آزاد]] کنید و کالای او را هم برایش پس بفرستید&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۳-۱۳۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مسلمانان]] نیز او را [[آزاد]] کردند و گردن‌بند را هم به [[زینب]] باز گرداندند. [[پیامبر]] {{صل}} از [[ابوالعاص]] [[تعهد]] گرفت که [[زینب]] را برای آمدن به [[مدینه]] [[آزاد]] بگذارد. [[ابوالعاص]] نیز این [[تعهد]] را پذیرفت و به آن عمل کرد و پس از بازگشت به [[مکه]]، [[زینب]] را نزد [[رسول خدا]] {{صل}} فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[نقل]] دیگری نیز وجود دارد مبنی بر اینکه [[زینب]] همراه پدر بزرگوارش {{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کرده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۱-۴۰۲؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[وفات]] [[زینب]] ==&lt;br /&gt;
[[زینب]] در [[سال هشتم هجری]] از [[دنیا]] رفت. &amp;quot;[[ام‌ایمن]]&amp;quot;، &amp;quot;[[سودة بنت زمعه]]&amp;quot;، و &amp;quot;[[ام‌سلمه]]&amp;quot; او را [[غسل]] دادند&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} به آنها فرمود: &amp;quot;با سدر و [[کافور]] او را بشویید و چون از [[غسل]] دادن او فارغ شدید، مرا خبر کنید&amp;quot;. وقتی کار [[غسل]] دادن [[زینب]] تمام شد، [[رسول خدا]] {{صل}} پیراهن خود را داد و فرمود: &amp;quot;آن را چسبیده به بدنش بر او بپیچند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره علت [[وفات]] [[زینب]] گفته‌اند: &amp;quot;زمانی که او از [[مکه]] به [[مدینه]] می‌آمد، مردانی از [[قریش]] به تعقیب وی برخاستند و دو مرد به نام‌های [[هبار بن اسود]] و [[نافع بن عبدالقیس]] به او رسیدند و هودج او را آماج تیز قرار دادند. [[زینب]] که باردار بوده است فرزندش را بر اثر [[ترس]] سقط می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۶۹-۴۷۰؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷-۳۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او بر اثر این اتفاق [[بیمار]] شد و بهبود نیافت و سرانجام در [[گذشت]]&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخلاف این [[روایت]] که زینب را [[دختر پیامبر]] اکرم {{صل}} تلقی کرده است، عده‌ای از مؤرخان و نسب‌شناسان، او را دختر هاله، خواهر [[حضرت خدیجه]] {{س}} معرفی کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که بر بر اثر [[مرگ]] پدر و مادر، [[حضرت خدیجه]] {{س}} او را تحت [[سرپرستی]] خود قرار داد. بر فرض صحت این [[روایات]]، زینب ربیبه [[رسول خدا]] {{صل}} است و به مرور زمان و بر اساس [[سنت]] [[عرب]] که ربیبه را دختر شخص می‌دانستند و نیز دست‌اندازی برخی دست‌اندازان، وی را به عنوان دختر [[رسول خدا]] {{صل}} برشمرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۴؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زینب==&lt;br /&gt;
زینب بزرگ‌ترین [[دختر رسول خدا]]{{صل}} بوده است. او ده سال [[قبل از بعثت]] در سی‌سالگی [[رسول‌الله]]{{صل}} به [[دنیا]] آمد&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۳؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در [[خانه]] [[نبوت]] [[رشد]] کرد و از سرچشمه [[اخلاق]] و [[رفتار]] [[پدر و مادر]] بزرگوارش [[سیراب]] گشت.&lt;br /&gt;
پسرخاله‌اش [[ابوالعاص بن ربیع بن عبدالعزی]]، یکی از بزرگان و [[ثروتمندان]] [[مکه]] بود که [[پیش از بعثت]] رسول‌الله{{صل}} با او [[ازدواج]] کرد. مادر [[ابوالعاص]]، هاله دختر خویلد بن اسد بن عبدالعزی است که خاله زینب بوده است.&lt;br /&gt;
[[زندگی]] این زوج [[جوان]] بسیار عاشقانه و پر از مهر و [[محبت]] بود. ابوالعاص به او علاقه زیادی داشت. پس از [[بعثت]] رسول‌الله{{صل}}، [[خدیجه]] و دخترانش به آن حضرت گرویدند، اما ابوالعاص [[اسلام]] نیاورد.&lt;br /&gt;
[[بزرگان قریش]] از او خواستند [[زن]] خود را [[طلاق]] دهد ابوالعاص نپذیرفت و گفت او بهترین [[همسر]] است. پس از [[هجرت]] رسول‌الله{{صل}} به [[مدینه]]، زینب به همراه خواهرانش هجرت نکرد و در کنار همسرش در مکه ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوالعاص همراه [[مشرکان]] در [[جنگ بدر]] شرکت کرد و [[عبدالله بن جبیر بن نعمان انصاری]] او را به اسیری گرفت. چون [[مردم]] مکه کسانی را برای پرداخت [[فدیه]] [[اسیران]] گسیل داشتند، عمرو [[بن ربیع]] [[برادر]] ابوالعاص بدین منظور به مدینه آمد. زینب گردنبندی را که از مهره‌های ناحیه [[ظفار]]&amp;lt;ref&amp;gt;کوهی در یمن. ر.ک: المعجم البلدان، (ذیل واژه).&amp;lt;/ref&amp;gt; بود و به مادرش تعلق داشت و خدیجه{{س}} آن را در شب [[عروسی]] زینب و ابوالعاص به دخترش داده بود، همراه عمرو به عنوان فدیه ابوالعاص فرستاد. رسول‌الله{{صل}} همین که آن گردنبند را دید، [[شناخت]] و افسرده شد و خدیجه{{س}} را به یاد آورد و بر او [[رحمت]] فرستاد و [[خطاب]] به [[مسلمانان]] فرمود: «اگر صلاح بدانید [[اسیر]] زینب را رها کنید و کالای او را هم برای خودش پس فرستید».&lt;br /&gt;
مسلمانان ابوالعاص را [[آزاد]] کردند و گردنبند زینب را هم به او برگرداندند. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} از ابوالعاص [[تعهد]] گرفت که زینب را برای آمدن به حضورش [[آزاد]] بگذارد. [[ابوالعاص]] این [[وعده]] را داد و به آن عمل کرد، اما خود در [[مکه]] ماند&amp;lt;ref&amp;gt;مغازی واقدی، ج۱، ص۹۷؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۹-۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
گویند در آن جو متشنج پس از [[غزوه بدر]]، [[ابوالعاص]]، [[زینب]] را بدرقه کرد تا او را به [[نمایندگان پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} که در خارج [[مدینه]] [[منتظر]] بودند برساند، اما [[سران قریش]] جلوی شتر او را گرفتند و [[هبار بن اسود]] با نیزه به هودج زینب [[حمله]] کرد. نیزه به پشت زینب اصابت کرد و او که باردار بود، از [[ترس]] فرزندش را سقط کرد. [[قریش]] دست از [[لجاجت]] کشیدند و زینب به پدرش ملحق شد، اما این [[بیماری]] تا پایان عمر با او بود و منجر به مرگش شد&amp;lt;ref&amp;gt;مغازی واقدی، ج۳، ص۶۵۶؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
در [[روز فتح مکه]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[خون]] [[هبار]] را هدر [[اعلان]] فرموده بودند، اما او [[مسلمان]] شد و آن حضرت نیز او را بخشید&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا به نقل [[واقدی]] در جمادی‌الاولی [[سال ششم هجری]] ابوالعاص به [[سرپرستی]] کاروانی از قریش و همراه گروهی از [[مردم]] به [[شام]] رفت. به پیامبر اکرم{{صل}} خبر رسید که کاروان از شام برمی‌گردد. آن حضرت [[زید بن حارثه]] را همراه یکصد و هفتاد سوار گسیل فرمود. آنان در منطقه [[عیص]]&amp;lt;ref&amp;gt;عیص: نام ناحیه‌ای است که فاصله آن تا مدینه چهار شب راه است. ر.ک: معجم البلدان، (ذیل واژه).&amp;lt;/ref&amp;gt; با کاروان رویاروی شدند، کاروان و بارها را [[تصرف]] کردند و گروهی از کسانی را که همراه کاروان بودند از جمله ابوالعاص را به اسیری گرفتند. ابوالعاص چون به مدینه رسید، نزد [[زینب دختر رسول خدا]]{{صل}} که همسرش بود، رفت و از او پناه خواست. زینب او را پناه داد. همین که پیامبر اکرم{{صل}} [[نماز صبح]] گزارد، زینب بر درب [[مسجد]] ایستاد و با صدای بلند اعلام کرد که من به [[ابوالعاص بن ربیع]] پناه دادم. هنگامی که [[نماز]] [[رسول‌الله]]{{صل}} تمام شد، از مردم پرسید: آیا صدای زینب را شنیدید؟ گفتند: آری! فرمود: {{متن حدیث|وَ الَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ مَا عَلِمْتُ شَيْئاً مِمَّا كَانَ حَتَّى سَمِعْتُ وَ إِنَّهُ يُجِيرُ عَلَى الْمُسْلِمِينَ أَدْنَاهُمْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۳؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[سوگند]] به کسی که [[جان]] محمد در دست اوست، من از این موضوع هیچ [[آگاه]] نبودم، اما [[مؤمنان]] پشت و پناه یکدیگرند و می‌توانند کسی را پناه دهند. من هم هر که را [[زینب]] پناه داده است، پناه می‌دهم. چون [[پیامبر]]{{صل}} به [[خانه]] خود برگشت، زینب به حضور پدر آمد و استدعا کرد تا [[اموال]] [[ابوالعاص]] را پس دهند. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} پذیرفتند و [[خطاب]] به زینب فرمود: تا زمانی که ابوالعاص [[مشرک]] است، بر تو [[حرام]] می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوالعاص به [[مکه]] برگشت و کالاهای هرکس را [[تسلیم]] کرد و گفت: اکنون [[گواهی]] می‌دهم که خدایی جز [[پروردگار]] یگانه نیست و محمد{{صل}} [[رسول]] خداست. من در [[مدینه]] [[اسلام]] آوردم و فقط به این جهت در مدینه نماندم که ترسیدم شما تصور کنید اسلام آوردم برای اینکه اموال شما را از میان ببرم. آن‌گاه ابوالعاص به مدینه برگشت و پیامبر اکرم{{صل}} زینب را با همان [[عقد]] [[زناشویی]] قبلی به او دادند&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۲، ص۳۱۲-۳۱۳؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۱؛ مغازی واقدی، ج۱، ص۴۱۸؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۲۹۲؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۹۱؛ المستدرک علی‌الصحیحین، ج۴، ص۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
زینب در آغاز [[سال هشتم هجری]] و در سن سی و یک سالگی از [[دنیا]] رفت. او بسیار مورد توجه پیامبر اکرم{{صل}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۲؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[سوده دختر زمعه]] و [[ام‌سلمه]] [[همسران]] [[رسول‌الله]]{{صل}}، [[ام‌ایمن]] و ام‌عطیه، زینب را [[غسل]] دادند. ام‌عطیه گوید: هنگامی که زینب درگذشت، پیامبر اکرم{{صل}} فرمودند: شمار غسل‌هایی که می‌دهید، فرد باشد سه یا پنج بار و در غسل پنجم او را با آب آمیخته با سدر بشویید و مقداری [[کافور]] بیفزایید و چون از غسل فارغ شدید، مرا آگاه کنید. گویند ما چنین کردیم. آن‌گاه رسول‌الله{{صل}} یکی از پارچه‌های ملافه‌ای و یا [[جامه]] خود را دادند و فرمودند: این را چسبیده بر بدنش بر او بپیچید&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۲؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۵۲؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه [[حضرت فاطمه]]{{س}} و سایر [[زنان]] بر پیکرش [[نماز میت]] خواندند&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح مسلم، ج۴، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[زینب]] برای ابوالعاص پسری به [[نام علی]] و دختری به نام [[امامه]] آورد، علی در [[کودکی]] درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. امامه بسیار مورد توجه و علاقه [[رسول‌الله]]{{صل}} بود. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} او را که دخترک کوچکی بود، در آغوش می‌گرفت، اگر او [[گریه]] می‌کرد، او را بر دوش می‌گرفت و [[نماز]] می‌گزارد و هرگاه که به [[رکوع]] می‌رفت، او را بر [[زمین]] می‌نهاد و چون بر می‌خاست طفل را بر دوش می‌نهاد و تا پایان نماز همین‌گونه [[رفتار]] می‌فرمود&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
روزی پیامبر اکرم{{صل}} پیش [[بانوان]] [[خانواده]] خود رفت و همراه آن حضرت گردن‌بندی از سنگ‌های [[یمنی]] بود و [[خطاب]] به آنها فرمود: اینک این گردنبند را به محبوب‌ترین شما می‌دهم، آن‌گاه امامه را فراخواند و آن را با دست خویش به گردن او بست.&lt;br /&gt;
همچنین [[نجاشی]] [[پادشاه]] [[حبشه]] زیورهایی به [[رسول خدا]]{{صل}} [[هدیه]] داد که انگشتری زرین هم میان آنها بود. پیامبر اکرم{{صل}} آن را برای امامه فرستاد و [[پیام]] داد که دخترک عزیزم این را [[زیور]] خود قرار بده!&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
امامه بعد از [[رحلت]] خاله‌اش [[فاطمه]]{{س}}، با امیرالمؤمنین علی{{ع}} [[ازدواج]] کرد و پس از [[شهادت]] آن حضرت با [[مغیرة بن نوفل بن حارث]] ازدواج کرد&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1379590.jpg|22px]] [[غلام حسن محرمی|محرمی، غلام حسن]]، [[برادران و خواهران فاطمه (مقاله)| مقاله «برادران و خواهران فاطمه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دانشنامه فاطمی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{زنان صحابی}}&lt;br /&gt;
{{صحابه مهاجر به مدینه}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366068</id>
		<title>زینب دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366068"/>
		<updated>2026-04-18T10:21:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = زینب دختر پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = زینب دختر پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[زینب دختر پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;زینب&#039;&#039;&#039; از حضرت خدیجه {{س}} متولد شد. او [[همسر]] [[ابوالعاص]] و بزرگ‌ترین خواهر [[حضرت فاطمه]] {{س}} بود. [[قریش]] برای اینکه [[پیامبر]] {{صل}} را تحت فشار قرار دهند، از ابوالعاص خواستند زینب را [[طلاق]] دهد، اما ابوالعاص حاضر نشد او را طلاق دهد. در برخی [[اخبار]]، زینب، ربیبه پیامبر {{صل}} شمرده شده است، نه دختر او. زینب از ابوالعاص پسری به نام علی و دختری به نام امامه به [[دنیا]] آورد. علی در کودکی در گذشت. [[علی بن ابی طالب]] {{ع}}، پس از رحلت [[فاطمه]] {{س}}، امامه را به همسری گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]] {{صل}} از دو نفر از [[همسران]] خویش [[فرزند]] داشت. یکی از &amp;quot;[[خدیجه بنت خویلد]]&amp;quot; و دیگری از &amp;quot;[[ماریه قبطیه]]&amp;quot;. [[فرزندان]] ذکور آن حضرت، همگی در دوران کودکی از [[دنیا]] رفتند؛ اما دختران آن حضرت که چهار نفر بودند و به سن بزرگسالی رسیدند، عبارت‌اند از: &amp;quot;[[حضرت فاطمه زهرا]] {{س}}&amp;quot;، &amp;quot;زینب&amp;quot;، &amp;quot;[[رقیه]]&amp;quot;، &amp;quot;[[ام‌کلثوم]]&amp;quot; که مادر همه آنان [[خدیجه بنت خویلد]] است. در این مقاله به شرح حال دختر بزرگ آن حضرت یعنی &amp;quot;زینب&amp;quot; می‌پردازیم&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زینب، [[همسر]] [[ابوالعاص]]، بزرگ‌ترین خواهر [[حضرت فاطمه]] {{س}} بود. [[قریش]] برای اینکه [[پیامبر]] {{صل}} را تحت فشار قرار دهند، از ابوالعاص خواستند زینب را [[طلاق]] دهد و در عوض، هر زنی را که بخواهد به او می‌دهند. اما ابوالعاص حاضر نشد او را طلاق دهد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در برخی [[اخبار]]، زینب، ربیبه پیامبر {{صل}} شمرده شده است، نه دختر او. طبق خبری از ابن هشام، [[خدیجه]] {{س}} دختری به نام زینب از شوهر قبلی‌اش، ابوهاله، داشته است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه ج۴، ص۱۰۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن‌شهرآشوب]] از کتاب‌های پیشینیان نقل کرده است که زینب و [[رقیه دختر پیامبر خاتم|رقیه]]، ربیبه‌های پیامبر {{صل}} بودند، نه [[دختران]] آن حضرت {{صل}}&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب ج۱، ص۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اگر، بر خلاف رأی مشهور، [[ازدواج خدیجه]] {{س}} را با پیامبر {{صل}}، سه یا ده سال پیش از بعثت بدانیم، نمی‌توانیم بپذیریم که زینب و رقیه، [[فرزندان]] ایشان بوده و پیش از بعثت [[ازدواج]] کرده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;عاملی، سید جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم {{صل}}، ج۲، ص۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. زینب از ابوالعاص پسری به نام علی و دختری به نام امامه به [[دنیا]] آورد. علی در کودکی در گذشت. [[علی بن ابی طالب]] {{ع}}، پس از رحلت [[فاطمه]] {{س}}، امامه را به همسری گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۳۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۳، ص۱۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سبب [[مرگ]] زینب این بود که هنگام خروج از [[مکه]] به سمت [[مدینه]]، هبار بن اسود و شخص دیگری از [[کفار]]، به هودج او حمله کردند و باعث سقط جنین او شدند. وی [[بیمار]] شد و پس از آمدن به مدینه هم بهبود نیافت، تا اینکه در [[سال هشتم هجرت]] درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[غلام حسن محرمی|محرمی، غلام حسن]]، [[برادران و خواهران فاطمه (مقاله)| مقاله «برادران و خواهران فاطمه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|دانشنامه فاطمی ج۱]]، ص ۱۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ولادت و [[ازدواج]] [[زینب]] ==&lt;br /&gt;
[[زینب]]، دختر بزرگ [[رسول گرامی اسلام]] {{صل}} و مادرش [[حضرت خدیجه]] {{س}} بوده است. او ده سال قبل از [[بعثت پیامبر اکرم]]{{صل}} در حالی که آن حضرت ۳۰ ساله بود، به [[دنیا]] آمد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. درباره اینکه چرا [[زینب]] که [[مسلمان]] بود، نزد [[ابوالعاص]] [[کافر]] بوده است؟ برخی معتقدند در این زمان، هنوز [[آیه تحریم]] [[زن]] [[مسلمان]] برای مرد [[کافر]] نازل نشده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با [[ابوالعاص بن ربیع]]، [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مادر [[ابوالعاص]]، هاله، خواهر [[خدیجه]] {{س}} بود. این [[ازدواج]] پیش از بعثت اتفاق افتاد. [[زینب]] نخستین [[دختر پیامبر]] {{صل}} است که [[ازدواج]] کرده است. در بعضی از کتاب‌های [[تاریخی]] آمده است: &amp;quot;بعد از ظهور [[اسلام]] و [[مسلمان]] شدن [[زینب]]، روابط [[زناشویی]] آن دو به هم خورده بود، ولی [[ابوالعاص]] به هیچ وجه برای [[طلاق]] دادن [[زینب]]، حاضر نشد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از آنجا که [[رسول اکرم]] {{صل}} قدرتی در مقابل [[قریش]] در [[مکه]] نداشت، نتوانست آنها را از هم جدا کند و [[ابوالعاص]] را به [[طلاق]] [[زینب]] مجبور کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوالعاص]] بعد از [[مسلمان]] شدن [[زینب]]، همچنان بر [[کفر]] خویش باقی بود. او از معدود مردان تاجر و ثروتمند و [[امانتدار]] [[مکه]] بود. بزرگان [[قریش]] بعد از ظهور [[اسلام]] از او خواستند تا [[زینب]] را [[طلاق]] دهد؛ ولی او هرگز قبول نکرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۱-۶۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زینب]] برای [[ابوالعاص]] دو [[فرزند]] به نام‌های &amp;quot;[[علی]]&amp;quot; و &amp;quot;امامه&amp;quot; آورد. [[علی]] در کودکی از [[دنیا]] حضرت رفت؛ ولی امامه زنده بود و [[علی]] {{ع}} بعد از [[شهادت حضرت فاطمه]] {{س}} به سفارش آن حضرت&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶ ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; با امامه [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بنابر [[نقل]] دیگر خود [[ابوالعاص]] به امامه سفارش کرد با [[علی]] {{ع}}[[ازدواج]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۸۹؛ عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶ ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۰-۴۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[اسارت]] و [[آزادی]] [[ابوالعاص]] ==&lt;br /&gt;
&amp;quot;[[ابوالعاص بن ربیع]]&amp;quot; همراه [[مشرکان]] و سران [[قریش]] در [[جنگ بدر]]، علیه [[مسلمانان]] شرکت کرد. او در این [[جنگ]] به وسیله &amp;quot;[[عبدالله بن جبیر]]&amp;quot;[[اسیر]] شد. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} پس از اتمام [[جنگ]]، برای [[آزادی]] [[اسیران]] فدیه تعیین کرد؛ از این‌رو [[مردم]] [[مکه]]، کسانی را برای پرداخت فدیه و [[آزاد]] کردن [[اسیران]] خود به [[مکه]] فرستادند. از جمله این افراد، &amp;quot;عمرو بن ربیع&amp;quot; [[برادر]] [[ابو العاص]] بود. [[زینب]]، دختر [[پیامبر اکرم]] {{صل}} که آن موقع در [[مکه]] بود، گردن‌بندی که یادگار مادرش [[خدیجه]] بود به عنوان فدیه برای [[آزادی]] [[ابوالعاص]] فرستاد. همین که [[رسول اکرم]] {{صل}} آن گردن‌بند را دید، [[شناخت]] و به [[مسلمانان]] فرمود: &amp;quot;اگر [[صلاح]] می‌دانید این [[اسیر]] را [[آزاد]] کنید و کالای او را هم برایش پس بفرستید&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۳-۱۳۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مسلمانان]] نیز او را [[آزاد]] کردند و گردن‌بند را هم به [[زینب]] باز گرداندند. [[پیامبر]] {{صل}} از [[ابوالعاص]] [[تعهد]] گرفت که [[زینب]] را برای آمدن به [[مدینه]] [[آزاد]] بگذارد. [[ابوالعاص]] نیز این [[تعهد]] را پذیرفت و به آن عمل کرد و پس از بازگشت به [[مکه]]، [[زینب]] را نزد [[رسول خدا]] {{صل}} فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[نقل]] دیگری نیز وجود دارد مبنی بر اینکه [[زینب]] همراه پدر بزرگوارش {{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کرده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۱-۴۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مصادره کالاهای تجاری [[قریش]] ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[ابوالعاص]]، [[همسر]] خود [[زینب]] را به [[مکه]] روانه کرد. خودش، همراه کاروانی برای [[تجارت]] به &amp;quot;[[شام]]&amp;quot; رفت. [[مردم]] [[مکه]]، [[اموال]] تجاری فراوانی به جهت [[امانتداری]] و درستکاری [[ابوالعاص]] به او سپرده بودند، تا برایشان [[تجارت]] کند. هنگامی که [[ابوالعاص]] از [[شام]] به سوی [[مکه]] حرکت می‌کرد، [[پیامبر اکرم]] {{صل}} از این امر باخبر شد و [[زید بن حارثه]] را همراه ۱۷۰ سوار برای دستگیری آنها اعزام کرد. [[زید]] در [[جمادی الاولی]] [[سال ششم هجرت]] در ساحل دریای سرخ و در مسیر کاروان‌های [[مکه]] به [[مدینه]] که منطقه &amp;quot;عیص&amp;quot; نامیده می‌شود، با کاروان [[قریش]] طرف شد. [[زید]]، [[اموال]] کاروان را تصرف و گروهی از اهل کاروان را دستگیر کرد؛ ولی [[ابوالعاص]] به [[مکه]] گریخت و پس از چندی، برای بازپس‌گیری [[اموال]] به [[مدینه]] [[سفر]] کرد و در نیمه‌های شب، مخفیانه وارد [[شهر]] شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۲؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۷-۶۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او سحرگاه به در [[خانه]] [[زینب]] دختر [[رسول اکرم]] {{صل}} رفت و از او پناه خواست. وی نیز او را پناه داد. [[زینب]] بر در [[خانه]] خود ایستاد و با صدای بلند گفت: &amp;quot;من [[ابوالعاص]] را پناه دادم&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]] {{صل}} چون این را شنید به [[مردم]] فرمود: &amp;quot;ای [[مردم]]! آیا شما هم آنچه را که من شنیدم، شنیدید؟&amp;quot; گفتند: &amp;quot;بله ای [[رسول خدا]]&amp;quot;. پس فرمود: &amp;quot;من هم هر که را که [[زینب]] پناه داد، پناه دادم&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۲؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۸-۹۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آن گاه برخاست و به [[خانه]] [[زینب]] آمد و به او گفت: &amp;quot;به خوبی از [[ابوالعاص]] [[پذیرایی]] کن؛ ولی مواظب باش که به تو دسترسی پیدا نکند؛ زیرا تو بر او [[حلال]] نیستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس [[رسول اکرم]] {{صل}}، ضبط کنندگان [[اموال]] [[ابوالعاص]] را خواست و به آنان فرمود: &amp;quot;شما نسبت [[ابوالعاص]] و وصلت او را با من می‌دانید. از طرفی شما [[مالی]] را به دست آورده‌اید که کسی را در آن حقی نیست و در آن [[خشنودی]] ماست. اگر نخواهید حقی است که [[خدا]] به شما داده و کسی نمی‌تواند شما را به پرداخت آن مجبور کند. شما از همه کس به تصرف آن [[اموال]] مستحق‌تر و شایسته‌تر هستید&amp;quot;. [[مسلمانان]]، همه اموالی را که از او گرفته بودند، به او پس دادند. [[ابوالعاص]] نیز تمامی [[اموال]] را به [[مکه]] آورد و به صاحبانشان تحویل داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۲-۱۷۰۳؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۹؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۲-۴۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[اسلام]] [[ابی‌العاص]] ==&lt;br /&gt;
[[ابوالعاص]] پس از آنکه [[اموال]] [[مردم]] را به آنها پس داد، در مقابل [[مردم]] ایستاد و گفت: &amp;quot;اکنون من [[گواهی]] می‌دهم که معبودی جز خدای یگانه نیست و [[گواهی]] می‌دهم که [[محمد]] {{صل}} [[بنده]] و [[پیامبر]] او است. به [[خدا]] [[سوگند]]! اینکه من تا در [[مدینه]] و پیش [[محمد]] {{صل}} بودم، [[مسلمان]] نشدم، برای آن بود که مبادا شما خیال کنید، به آن وسیله می‌خواهم [[اموال]] شما را بخورم و [[اسلام]] را وسیله این کار قرار دهم و از این‌رو [[صبر]] کردم تا تمامی [[اموال]] را به شما رد کنم و آن گاه [[مسلمان]] شوم&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۶۵۸؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوالعاص]] در [[محرم]] [[سال هفتم هجری]] در حالی که [[مسلمان]] شده بود، به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد و به حضور [[رسول اکرم]] {{صل}} رسید&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} نیز [[زینب]] را با همان [[عقد]] اول به او بازگردانید. بعضی گفته‌اند که [[عقد]] را تجدید کرد&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۵؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابوالعاص]] در [[ذی‌حجه]] سال دوازدهم هجری درگذشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۷۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[وفات]] [[زینب]] ==&lt;br /&gt;
[[زینب]] در [[سال هشتم هجری]] از [[دنیا]] رفت. &amp;quot;[[ام‌ایمن]]&amp;quot;، &amp;quot;[[سودة بنت زمعه]]&amp;quot;، و &amp;quot;[[ام‌سلمه]]&amp;quot; او را [[غسل]] دادند&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} به آنها فرمود: &amp;quot;با سدر و [[کافور]] او را بشویید و چون از [[غسل]] دادن او فارغ شدید، مرا خبر کنید&amp;quot;. وقتی کار [[غسل]] دادن [[زینب]] تمام شد، [[رسول خدا]] {{صل}} پیراهن خود را داد و فرمود: &amp;quot;آن را چسبیده به بدنش بر او بپیچند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره علت [[وفات]] [[زینب]] گفته‌اند: &amp;quot;زمانی که او از [[مکه]] به [[مدینه]] می‌آمد، مردانی از [[قریش]] به تعقیب وی برخاستند و دو مرد به نام‌های [[هبار بن اسود]] و [[نافع بن عبدالقیس]] به او رسیدند و هودج او را آماج تیز قرار دادند. [[زینب]] که باردار بوده است فرزندش را بر اثر [[ترس]] سقط می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۶۹-۴۷۰؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۷-۳۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او بر اثر این اتفاق [[بیمار]] شد و بهبود نیافت و سرانجام در [[گذشت]]&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخلاف این [[روایت]] که زینب را [[دختر پیامبر]] اکرم {{صل}} تلقی کرده است، عده‌ای از مؤرخان و نسب‌شناسان، او را دختر هاله، خواهر [[حضرت خدیجه]] {{س}} معرفی کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که بر بر اثر [[مرگ]] پدر و مادر، [[حضرت خدیجه]] {{س}} او را تحت [[سرپرستی]] خود قرار داد. بر فرض صحت این [[روایات]]، زینب ربیبه [[رسول خدا]] {{صل}} است و به مرور زمان و بر اساس [[سنت]] [[عرب]] که ربیبه را دختر شخص می‌دانستند و نیز دست‌اندازی برخی دست‌اندازان، وی را به عنوان دختر [[رسول خدا]] {{صل}} برشمرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;[[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حبیب محمدزاده|محمدزاده، حبیب]]، [[زینب بنت رسول خدا (مقاله)|زینب بنت رسول خدا]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1379590.jpg|22px]] [[غلام حسن محرمی|محرمی، غلام حسن]]، [[برادران و خواهران فاطمه (مقاله)| مقاله «برادران و خواهران فاطمه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دانشنامه فاطمی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C/%D8%A7%D8%AB%D8%B1_%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87&amp;diff=1366066</id>
		<title>الگو:صفحهٔ اصلی/اثر برگزیده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C/%D8%A7%D8%AB%D8%B1_%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87&amp;diff=1366066"/>
		<updated>2026-04-18T10:06:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده: IM011012.jpg|بی‌قاب|150px|left|link= زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین (کتاب)]]&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;زنان ائمه معصومین{{ع}} و زنان با ائمه معصومین{{ع}}&#039;&#039;&#039;، کتابی است با زبان فارسی که به بررسی زندگی [[زنان]]، [[دختران]] و [[اصحاب]] [[ائمه معصومین]] در ابعاد مختلف می‌پردازد. این مجموعه اثر [[مرضیه محمدزاده]] می‌باشد و انتشارات امیرکبیر انتشار آن را به عهده داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در معرفی این کتاب آمده است: «این کتاب در دو فصل تقدیم خوانندگان می‌شود: فصل اول با نام [[زنان]] [[ائمه معصومین]]{{ع}} به بررسی شرح زندگانی [[همسران]] آن بزرگواران می‌پردازد و دارای یازده بخش است که هر بخش اختصاص به شرح احوال و [[زندگی]] همسران یکی از [[امامان]] دارد. فصل دوم که با عنوان زنان با ائمه معصومین{{ع}} نامیده شده است، خود دارای دوازده بخش و در هر بخش به شرح زندگی [[دختران]] و [[اصحاب]] هر یک از امامان پرداخته شده است. نکته حائز اهمیت درباره زنان صحابی ائمه معصومین{{ع}}، این است که تعداد آنها محدود به اسامی ذکر شده در این کتاب نیست و آنچه در اینجا بدان پرداخته شده، اسامی بانوانی از [[صحابه]] یا راویان احادیث ائمه [[معصومین]]{{ع}} است که در طول تحقیق به نام یا زندگانی آنان در کتب [[تاریخی]] دسترسی پیدا کرده‌ایم و شرح حال فعالیت‌ها و فداکاری‌های آنان صفحاتی از کتب تاریخی را به خود اختصاص داده بود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;div class=&amp;quot;readmoreButton&amp;quot;&amp;gt;[[زنان ائمه معصومین و زنان با ائمه معصومین (کتاب)|ادامه]]&amp;lt;/div&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1_%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87&amp;diff=1366065</id>
		<title>الگو:صفحهٔ اصلی/تصویر برگزیده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1_%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87&amp;diff=1366065"/>
		<updated>2026-04-18T10:01:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;!-- توجه:اندازهٔ تصویر بهتر است 650px باشد (لطفاً این پیام را پاک نکنید). --&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:فاطمه معصومه.jpg|450px|بی‌قاب|وسط|جایگزین = حرم [[حضرت معصومه]]{{س}}]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;!-- توجه: در زیر برای عکس حتما توصیفی کوتاه و مختصر بنویسید --&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;حرم [[حضرت معصومه]]{{س}}&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;!-- توجه:بعد از اینجا چیزی ننویسید --&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery mode=&amp;quot;slideshow&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:بارگاه پیامبر.jpg|مرقد مطهر [[پیامبر خاتم]] {{صل}} در [[مدینة النبی]]&lt;br /&gt;
Image:Imam Ali Holy Shrine.jpg|بارگاه [[امیرالمؤمنین]] {{ع}}&lt;br /&gt;
Image:Baghi tomb.jpg|عکس بقعه ائمه بقیع پیش از تخریب در سال ۱۳۰۵ خورشیدی&lt;br /&gt;
Image:ضریح امام حسین.jpg|حرم [[امام حسین]] علیه السلام در [[کربلا]]&lt;br /&gt;
Image:حرم کاظمین.jpg|حرم [[امام کاظم]] و [[امام جواد]] علیهما السلام در [[کاظمین]]&lt;br /&gt;
Image:قبور امامان بقیع.jpg|[[قبرستان بقیع]]، مزار ائمه بقیع&lt;br /&gt;
Image:ضریح امام رضا.jpg|[[ضریح]] [[امام رضا]] {{ع}}&lt;br /&gt;
Image:ضریح امامین عسکریین.jpg|حرم [[امام هادی]] و [[امام عسکری]] علیهما السلام در [[سامرا]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery mode=&amp;quot;slideshow&amp;quot; showthumbnails&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:بارگاه پیامبر.jpg|مرقد مطهر [[پیامبر خاتم]] {{صل}} در [[مدینة النبی]]&lt;br /&gt;
Image:Imam Ali Holy Shrine.jpg|بارگاه امیرالمؤمنین {{ع}}&lt;br /&gt;
Image:Baghi tomb.jpg|عکس بقعه [[ائمه بقیع]] پیش از تخریب در سال ۱۳۰۵ خورشیدی&lt;br /&gt;
Image:ضریح امام حسین.jpg|حرم [[امام حسین]] علیه السلام در [[کربلا]]&lt;br /&gt;
Image:حرم کاظمین.jpg|حرم [[امام کاظم]] و [[امام جواد]] علیهما السلام در [[کاظمین]]&lt;br /&gt;
Image:قبور امامان بقیع.jpg|[[قبرستان بقیع]]، مزار ائمه بقیع|قبرستان بقیع، مزار ائمه بقیع&lt;br /&gt;
Image:ضریح امام رضا.jpg|[[ضریح]] [[امام رضا]] {{ع}}&lt;br /&gt;
Image:ضریح امامین عسکریین.jpg|حرم [[امام هادی]] و [[امام عسکری]] علیهما السلام در [[سامرا]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&amp;lt;/noinclude&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C/%D9%85%D8%AF%D8%AE%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=1366064</id>
		<title>الگو:صفحهٔ اصلی/مدخل‌های پیشنهادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C/%D9%85%D8%AF%D8%AE%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=1366064"/>
		<updated>2026-04-18T10:00:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;* [[امام صادق علیه‌السلام]]&lt;br /&gt;
* [[ویژگی امام]]&lt;br /&gt;
* [[تطبیق دادن نشانه‌های ظهور با وقایع]]&lt;br /&gt;
* [[شب قدر]]&lt;br /&gt;
* [[روزه]]&lt;br /&gt;
* [[ماه رمضان]]&lt;br /&gt;
* [[شناخت امام مهدی]]&lt;br /&gt;
* [[ولادت امام مهدی]]&lt;br /&gt;
* [[حضرت علی اکبر]]&lt;br /&gt;
* [[تطبیق دادن نشانه‌های ظهور با وقایع]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C/%D9%85%D8%AF%D8%AE%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=1366063</id>
		<title>الگو:صفحهٔ اصلی/مدخل‌های پیشنهادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C/%D9%85%D8%AF%D8%AE%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=1366063"/>
		<updated>2026-04-18T10:00:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;* [[امام صادق علیه‌السلام]]&lt;br /&gt;
* [[ویژگی امام]]&lt;br /&gt;
* [[تطبیق دادن نشانه‌های ظهور با وقایع]]&lt;br /&gt;
* [[شب قدر]]&lt;br /&gt;
* [[روزه]]&lt;br /&gt;
* [[ماه رمضان]]&lt;br /&gt;
* [[شناخت امام مهدی]]&lt;br /&gt;
* [[ولادت امام مهدی]]&lt;br /&gt;
* [[حضرت علی اکبر]]&lt;br /&gt;
* [[تطبیق دادن نشانه‌های ظهور با وقایع]]&lt;br /&gt;
* [[امام سجاد علیه‌السلام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C/%D9%85%D8%AF%D8%AE%D9%84_%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87&amp;diff=1366062</id>
		<title>الگو:صفحهٔ اصلی/مدخل برگزیده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C/%D9%85%D8%AF%D8%AE%D9%84_%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87&amp;diff=1366062"/>
		<updated>2026-04-18T09:59:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;[[حضرت فاطمه معصومه|حضرت فاطمه معصومه]]&#039;&#039;&#039; {{س}} پس از [[امام رضا]] {{ع}}، دومین [[شخصیت]] [[خاندان]] [[موسی بن جعفر]] {{ع}} به شمار می‌آید و به [[القاب]] والایی چون معصومه، کریمه [[اهل بیت]] و اخت [[الرضا]] {{ع}}، خوانده شده است. شخصیت معنوی و ملکوتی حضرت فاطمه معصومه {{س}} به اندازه‌ای است که [[زیارت]] وی از سوی [[امام]] [[معصوم]] {{ع}} ترغیب شده است. امام رضا {{ع}} در جواب [[سعد بن سعد]] فرمود: {{متن حدیث|مَنْ زَارَهَا فَلَهُ الْجَنَّةُ}} (هر کس او را زیارت کند، ثوابش [[بهشت]] خواهد بود.). همچنین [[امام جواد]] {{ع}} می‌فرمایند: {{متن حدیث|مَنْ زَارَ عَمَّتِي بِقُمَ فَلَهُ الْجَنَّةُ}} (هر که عمه‌ام را در [[قم]] زیارت کند، بهشت از آن اوست.).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از اینکه [[امام رضا]] {{ع}} توسط مامون عباسی به مرو فراخوانده شد، [[حضرت معصومه]] {{س}} در سال ۲۰۱ هجری به [[شوق دیدار]] [[برادر]] از [[مدینه]] حرکت کردد. کاروان حامل حضرت معصومه {{س}}، از [[مدینه]] به راه افتاد و [[شهرها]] و روستاهای زیادی را پشت سر نهاد و سرانجام به شهر «ساوه» رسید. مأموران [[حکومتی]] زمانی که از وجود این کاروان مطلع شدند، به کاروان حمله کردند. بین جنگاوران کاروان و مأموران عباسی [[جنگ]] درگرفت که در درگیری، عده‌ای از [[علویان]] و همراهان حضرت به [[شهادت]] رسیدند. حضرت معصومه {{س}} در [[غم]] از دست دادن عزیزانش، بسیار [[اندوهگین]] شدند و همین امر ایشان را [[بیمار]] کرد. زنی ملعونه از اهالی ساوه که به ظاهر خود را محبّ [[اهل بیت]] {{عم}} معرفی کرده بود، به جهت التیام بخشیدن به حضرت معصومه {{س}} غذایی [[آلوده]] به سمّ را برای حضرت می‌آورد و ایشان با خوردن آن غذا [[مسموم]] می‌گردد و بیماریشان عود می‌کند. حضرت چون از موقعیت این [[شهر]] و [[شهر قم]] [[آگاهی]] یافتند، [[دستور]] دادند به [[قم]] برویم که آنجا پایگاه [[شیعیان]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون خبر ورود ایشان به [[مردم]] قم رسید، بزرگان [[قبیله]] [[اشعری]] به همراه دیگر مردم به استقبال کاروان حامل حضرت معصومه {{س}} رفتند. حضرت معصومه {{س}}، در مدتی که در شهر مقدس [[قم]] به سر می‌بردند، در [[حزن]] و [[اندوه]] از دست دادن عزیزانش بسیار نالان و اندوهگین بودند. و پس از ۱۶ یا ۱۷ [[روز]] آن بانوی ارجمند، بر اثر جراحات وارده و خوردن غذای زهر آلود، به شهادت رسیدند و مردم قم را سوگوار نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که از حضرت و [[شهر قم]] [[ستایش]] فراوان شده است، این [[شهر]] موقعیت ویژه‌ای یافت و در کنار بارگاه او [[حوزه علمیه]] [[قم]] شکل گرفت. امروز [[قم]] که مدفن اوست، یکی از مقدس‌ترین شهرهاست که در نشر [[علوم]] [[اهل بیت]]، نقش بسزایی دارد و سالانه میلیون‌ها نفر به [[زیارت]] [[قبر]] مطهرش می‌آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;div class=&amp;quot;mainpage_box_more&amp;quot;&amp;gt;[[حضرت فاطمه معصومه|ادامه]]&amp;lt;/div&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366061</id>
		<title>حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366061"/>
		<updated>2026-04-18T09:55:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه == &lt;br /&gt;
حلیمه، دختر ابوذؤیب عبدالله بن حارث بن شجنه، دایه رسول خدا{{صل}} و از طایفه سعد بن بکر بود که [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بسیار به او [[احترام]] می‌گذاشت. او [[همسر]] [[حارث بن عبدالعزی]] بود که او هم نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[محترم]] بود؛ زیرا این دو پدر و مادر رضاعی حضرت بودند&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و شیردادن به [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
اشراف [[عرب]] برای آنکه فرزندان‌شان سخنور شوند، آنان را به [[زنان]] عرب بیابان‌نشین که زبانشان از دخل و تصرف به دور بود، می‌سپردند و نیز به دلیل آنکه هوای [[مکه]] گرم و با مزاج اطفال سازگار نبود، اطفال را از شیر خوارگی به زنانی که در جاهای خوش آب و هوا [[زندگی]] می‌کردند، می‌سپردند تا از تلف شدن در سنین کودکی در [[امان]] باشند و به همین دلیل، پس از آنکه از شیر هم گرفته می‌شدند، تا چهار پنج سالگی آنها را به [[شهر]] نمی‌آوردند؛ پیامبر{{صل}} هم تا سن پنج سالگی در میان قبیلة [[بنی سعد]] می‌زیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: &amp;quot;هنگامی که خشکسالی بود، برای گرفتن طفل شیرخوار با عده‌ای از زنان [[قبیله]] به سوی مکه حرکت کردیم. بر الاغی سوار بودیم که از شدت [[ضعف]] و لاغری از همه جمعیت عقب بود. گاهی بر آن سوار می‌شدیم و گاهی پیاده حرکت می‌کردیم و شتری داشتیم که از شیر آن استفاده می‌کردیم، ولی چندان شیر نداشت که ما را [[سیر]] کند؛ از این رو پستان من هم آن قدر شیر نداشت که فرزندم را سیر کند؛ لذا شب‌ها از [[گریه]] طفلم [[خواب]] نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنکه وارد مکه شدیم و همه زنان اطفالی گرفتند، ولی من طفلی نیافتم جز محمد فرزند [[آمنه]] که چون [[یتیم]] بود هیچ یک از [[زن‌ها]] او را نپذیرفتند؛ زیرا از پدر طفل [[انتظار]] کمک است نه از مادر و جد او. چون جمعیت تصمیم گرفتند باز گردند، به شوهرم گفتم: به [[خدا]] [[سوگند]]، بر من دشوار است که تمام [[زنان]] [[قبیله]] شیرخواری گرفته باشند و من دست خالی برگردم؛ همان طفل [[یتیم]] را خواهم گرفت. او گفت: &amp;quot;مانعی نیست؛ [[امید]] است خدا به خاطر او به ما [[برکت]] دهد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نزد [[عبدالمطلب]]، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیله‌ای؟ گفتم: از [[قبیله]] سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: &amp;quot;[[سعادت]] و [[بردباری]]، دو صفتی است که خیر [[دنیا]] و [[عزت]] همیشگی با آنهاست&amp;quot;. سپس مرا به [[خانه]] [[آمنه]]، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در [[جامه]] پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی [[مشک]] از او به مشام می‌رسید. آن قدر این طفل، دلربا و [[زیبا]] بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینه‌اش نهادم. [[چشم]] گشود و نوری از چشمانش درخشید که [[آسمان]] را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. [[محمد]] همیشه از پستان راستم شیر می‌آشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمی‌خورد مگر آنکه بچه خودم مشغول [[آشامیدن]] باشد&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از [[روایات]] نقل شده است که حلیمه می‌گفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو می‌آورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از [[برکت]] وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش می‌ریخت&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰-۴۳۲؛ [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام ج۱]]، ص۲۲۲؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۶۶ ـ ۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و بازگشت از [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
هنگامی که حلیمه محمد را گرفته و به [[منزل]] خود آمد، از برکت وی پستانش پر از شیر شد و طفل شان نیز [[سیر]] شد. و شوهرش حارث که خواست شتر را بدوشد، پستانش را پر از شیر دید و آن قدر شیر دوشید که خود و همسرش سیر شدند. [[همسر]] حلیمه می‌گوید: این شب یکی از بهترین شب‌های [[زندگی]] ما بود، همسرم گفت: &amp;quot;مثل اینکه این طفل، بسیار [[مبارک]] است!&amp;quot; گفتم: آری، امیدوارم چنین باشد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح آن [[روز]] سوار الاغ شده و به طرف [[قبیله]] حرکت کردیم؛ مرکب ما چنان [[قوی]] و چست و چالاک شده بود که از تمامی [[اهل]] قافله جلوتر می‌رفت؛ [[زنان]] [[قبیله]] می‌گفتند: حلیمه تو را چه می‌شود! قدری آهسته‌تر تا ما هم برسیم؛ مگر مرکب شما همان نیست که موقع رفتن از همه عقب‌تر بود و گاهی سواره و گاهی پیاده می‌آمدید! گفتم: آری همان است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حلیمه [[روایت]] شده که می‌گفت: چون محمد را به دایگی پذیرفتم، به [[سرزمین]] خویش بازگشتیم. آنجا سرزمینی بود که خشک‌تر از آن سراغ نداشتم و گوسفندهای ما از صحرا در حالی که [[سیر]] شده و خوب چریده بودند و پستان‌های پر شیر داشتند، بر می‌گشتند و آنها را می‌دوشیدیم، در حالی که گوسفندان همسایه‌های ما از صحرا گرسنه بر می‌گشتند و قطره‌ای شیر نداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه عربی)، ج۱، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مردم]] به چوپان‌های خود می‌گفتند: شما نیز گوسفندها را همان جا ببرید که گوسفندان حلیمه را می‌برند و همین کار را هم می‌کردند، ولی فایده‌ای نداشت&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل النبوه، بیهقی، ج۱، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر [[کرامات]] [[رسول]] بزرگ [[اسلام]] این بود که حلیمه گوید: چون محمد را از شیر باز می‌گرفتم، سخنی عجیب از وی می‌شنیدم و آن این بود که می‌گفت: {{متن حدیث| الله اكبر و الحمد لله كثيرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرف النبی، خرگوشی، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۲-۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز، [[شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی نفوذ کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از اهل علم برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]] ـ پسر عموی [[خدیجه]] ـ بود، [[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی تصرف و طبری این مطلب را در تاریخش از ابن اسحاق نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و مرحوم مجلسی از کازرونی در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} با خدیجه ازدواج کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان گلایه کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی هدیه کرد و بعد از ظهور اسلام هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر زمین گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند (بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام ج۱]]، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و نقل کراماتی از [[رسول خدا]] ==&lt;br /&gt;
چون حلیمه از [[پیامبر]]{{صل}} کرامات و [[برکات]] بسیاری دید، علاقه فراوانی به آن حضرت پیدا کرد تا جایی که او را بر [[فرزندان]] خود، ضمره، عبدالله و قره، مقدم می‌داشت و می‌گفت: فرزندم! به خدای [[آسمان]] که تو از فرزندانم عزیزتری! آیا می‌شود که زنده باشم و بزرگی تو را ببینم؟ از جمله کراماتی که حلیمه از آن [[بزرگوار]] نقل کرده آن است که محمد در کودکی هیچگاه جامه‌اش را [[آلوده]] نکرد و هرگاه نیاز داشت، آن قدر به خود می‌پیچید تا حلیمه متوجه شده و او را خارج می‌برد. او هرگز مدفوع [[پیامبر]]{{صل}} را ندید و هر چه از او دفع می‌شد، [[زمین]] آن را می‌بلعید. هیچ وقت بوی بد از پیامبر به مشام نرسید و همیشه از او بوی [[مشک]] و [[کافور]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۳۹۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احترام]] گذاردن [[پیامبر]]{{صل}} به حلیمه ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شد، روزی بر روی فرش یا [[جامه]] خود نشسته بود که حارث بن عبد العزی ([[همسر]] حلیمه و پدر رضاعی رسول خدا{{ع}}) وارد شد. گوشه‌ای از جامه را برای او گسترد و حارث نشست. طولی نکشید که حلیمه وارد شد و پیامبر{{صل}} گوشه دیگر جامه را پهن کرد و حلیمه را نشانید. پس از او [[برادر]] رضاعی حضرت وارد شد و چون جامه‌ای که پیامبر{{صل}} بر آن نشسته بود، جانداشت تا او را بنشاند، روی [[زمین]] مقابل پدر و مادر رضاعی خود نشست و برادر را جای خود نشانید&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هنگامی که [[مردم]] [[مکه]] از آمدن حارث باخبر شدند، نزد وی آمده و گفتند: حارث! می‎دانی فرزندت محمد چه حرف‌هایی می‌زند و چه ادعاهایی می‌کند؟ او پرسید: چه می‌گوید؟ مردم مکه گفتند: [[گمان]] می‌کند، مردم پس از مردن، زنده می‌شوند و آنان که از [[امر خدا]] [[اطاعت]] کرده‌اند، به [[بهشت]] و آنان که [[نافرمانی]] کرده‌اند، به [[جهنم]] می‌روند و به این جهت [[اجتماع]] ما را متلاشی کرده و کارهای ما را به هم زده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث به رسول خدای{{صل}} گفت: &amp;quot;فرزندم! مردم مکه و بستگان شما چنین می‌گویند، آیا چنین عقیده‌ای دارید؟&amp;quot; حضرت فرمود: &amp;quot;آری؛ در آن [[روز]]، [[دست]] تو را خواهم گرفت و از گفته امروزت به تو خبر می‌دهم&amp;quot;. حارث با شنیدن این جملات، [[ایمان]] آورد و گفت: &amp;quot;اگر فرزندم دست مرا بگیرد، رها نمی‌کند مگر آنکه مرا داخل بهشت کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای حلیمه، احترام را فراوانی [[نور]] قائل ستارز بود چنانچه داستان زیر [[شاهد]] بر این ادعا می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عامر بن واثله]] می‌گوید: &amp;quot;من در [[جعرانه]] [[رسول اکرم]]{{صل}} را دیدم که در میان [[مردم]] گوشت تقسیم می‌کردند. زنی در نزد آن حضرت بود که [[رسول خدا]]{{صل}} ردایش را برای او پهن کرده بود. پرسیدم: این [[زن]] کیست که [[رسول خدا]]{{صل}} ردای خود را برای او پهن کرده؟ گفتند: او مادر رضاعی ایشان، [[حلیمه سعدیه]] است که آن حضرت را شیر دادند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: عطاردی)، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳-۴۳۴؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۶۶ ـ ۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محبت پیامبر{{صل}} به حلیمه بعد از [[مرگ]] او ==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]]{{صل}} حتی پس از مرگ حلیمه نیز به او [[محبت]] داشت، به طوری که هر گاه نام او را می‌شنید، برای او [[دعا]] می‌فرمود. حتی در [[زمان]] شنیدن خبر از [[دنیا]] رفتن وی [[اندوهگین]] شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو حصین می‌گوید: &amp;quot;یکی از [[زنان]] [[قبیله]] سعد بن بکر که خاله یا عمه رضاعی [[پیامبر]]{{صل}} بود، همراه با مشکی کره و جوالی کشک به دیدن پیامبر{{صل}} آمد و رسول خدا{{صل}} در ابطح بود. آن زن نسبت خود را گفت، پیامبر{{صل}} پس از این که او را شناختند، او را به [[اسلام]] [[دعوت]] کردند و آن زن نیز اسلام آورد. سپس پیامبر{{صل}} دستور فرمود تا [[هدیه]] او را بپذیرند و از او درباره حلیمه پرسید، آن زن به پیامبر{{صل}} گفت: &amp;quot;مدت‌هاست که حلیمه مرده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چشمان رسول خدا{{صل}} [[اشک]] آلود شد و سپس از او پرسید: چه کسی از او باقی مانده است؟ آن زن گفت: &amp;quot;دو [[برادر]] و دو خواهر شیری شما، آن گاه پیامبر{{صل}} هدایایی به آن زن بخشید. آن زن در حالی که باز می‌گشت، می‌گفت: به [[خدا]] در کودکی چه [[نیک]] بودی و اکنون هم چه [[فرخنده]] و پر [[برکت]] هستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۴-۴۳۵؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۶۶ ـ ۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شیماء، دختر حلیمه ==&lt;br /&gt;
حلیمه دختری به نام شیما داشت و در ایامی که پیامبر{{صل}} را شیر می‌داد، وی از حضرت [[پذیرایی]] می‌کرد. در [[جنگ حنین]]، پس از آنکه [[مسلمانان]] [[پیروز]] شدند و [[غنایم]] و [[ثروت]] [[مردم]] [[هوازن]] و ثقیف را به چنگ آوردند و [[زنان]] و [[فرزندان]] آنان به دست لشکر اسلام افتاد، [[پیامبر]]{{صل}} و [[مسلمانان]] در [[جعرانه]] اتراق کرده بودند. در این حال شیماء در میان جمعیتی از [[مردم]] [[هوازن]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} وارد شد و خود را معرفی کرد. پیامبر{{صل}} عبای [[مبارک]] را از دوش برداشت و روی [[زمین]] گستراند و او را روی آن نشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سخنگوی هوازن برخاست و گفت: &amp;quot;یا [[رسول الله]]! اگر [[نعمان بن منذر]] یا حارث بن ابی شمر بر ما [[غلبه]] می‌کردند و [[اموال]] و [[زنان]] ما را متصرف می‌شدند و از ایشان تقاضا می‌کردیم، آنها را به ما بر می‌گردانیدند؛ در حالی که شما بهترین کفالت کنندگان و [[اشرف]] بزرگان هستید و در میان [[اسیران]]، خاله‌ها و دختر خاله‌های رضاعی شما و پرستاران و [[دختران]] پرستاران شما هستند؛ پس بر ما [[منت]] گذارده و زنان را [[آزاد]] کنید&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر حلیمه هم همین مسئله را تقاضا کرد. حضرت فرمود: &amp;quot;سهم خود و سهم فرزندان و [[خاندان]] [[عبدالمطلب]] را به شما بخشیدم، اما سهم مسلمانان را نمی‌توانم ببخشم ولی از ایشان بخواه و مرا [[شفیع]] قرار بده تا شاید از [[حق]] خود بگذرند&amp;quot;. دختر حلیمه پس از نماز ظهر برخاست و از مردم همین مسئله را تقاضا کرد، همه مردم به [[احترام]] پیامبر{{صل}} از سهم خود گذشتند مگر [[اقرع بن حابس]] و عیینه که [[رضایت]] ندادند و گفتند: چون ایشان در [[جنگی]] که میان ما رخ داد، از زنان ما استفاده کردند، اکنون ما هم از زنان‌شان استفاده خواهیم کرد؛ سپس پیامبر برای مشخص شدن سهم این دو نفر در میان اسرا قرعه افکند و ضمن قرعه فرمود: &amp;quot;خدایا! سهم ایشان را ناچیز قرار بده&amp;quot;. پس از قرعه به هر یک از ایشان بنده‌ای رسید و آنها هم چون چنین دیدند، سهم خود را بخشیدند &amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۱۷۲-۱۷۳ (به نقل از: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۵-۴۳۶؛ [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۶۶ ـ ۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100353.jpg|22px]] [[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونان در بقیع]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366060</id>
		<title>حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366060"/>
		<updated>2026-04-18T09:54:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* حلیمه سعدیه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه == &lt;br /&gt;
حلیمه، دختر ابوذؤیب عبدالله بن حارث بن شجنه، دایه رسول خدا{{صل}} و از طایفه سعد بن بکر بود که [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بسیار به او [[احترام]] می‌گذاشت. او [[همسر]] [[حارث بن عبدالعزی]] بود که او هم نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[محترم]] بود؛ زیرا این دو پدر و مادر رضاعی حضرت بودند&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و شیردادن به [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
اشراف [[عرب]] برای آنکه فرزندان‌شان سخنور شوند، آنان را به [[زنان]] عرب بیابان‌نشین که زبانشان از دخل و تصرف به دور بود، می‌سپردند و نیز به دلیل آنکه هوای [[مکه]] گرم و با مزاج اطفال سازگار نبود، اطفال را از شیر خوارگی به زنانی که در جاهای خوش آب و هوا [[زندگی]] می‌کردند، می‌سپردند تا از تلف شدن در سنین کودکی در [[امان]] باشند و به همین دلیل، پس از آنکه از شیر هم گرفته می‌شدند، تا چهار پنج سالگی آنها را به [[شهر]] نمی‌آوردند؛ پیامبر{{صل}} هم تا سن پنج سالگی در میان قبیلة [[بنی سعد]] می‌زیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: &amp;quot;هنگامی که خشکسالی بود، برای گرفتن طفل شیرخوار با عده‌ای از زنان [[قبیله]] به سوی مکه حرکت کردیم. بر الاغی سوار بودیم که از شدت [[ضعف]] و لاغری از همه جمعیت عقب بود. گاهی بر آن سوار می‌شدیم و گاهی پیاده حرکت می‌کردیم و شتری داشتیم که از شیر آن استفاده می‌کردیم، ولی چندان شیر نداشت که ما را [[سیر]] کند؛ از این رو پستان من هم آن قدر شیر نداشت که فرزندم را سیر کند؛ لذا شب‌ها از [[گریه]] طفلم [[خواب]] نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنکه وارد مکه شدیم و همه زنان اطفالی گرفتند، ولی من طفلی نیافتم جز محمد فرزند [[آمنه]] که چون [[یتیم]] بود هیچ یک از [[زن‌ها]] او را نپذیرفتند؛ زیرا از پدر طفل [[انتظار]] کمک است نه از مادر و جد او. چون جمعیت تصمیم گرفتند باز گردند، به شوهرم گفتم: به [[خدا]] [[سوگند]]، بر من دشوار است که تمام [[زنان]] [[قبیله]] شیرخواری گرفته باشند و من دست خالی برگردم؛ همان طفل [[یتیم]] را خواهم گرفت. او گفت: &amp;quot;مانعی نیست؛ [[امید]] است خدا به خاطر او به ما [[برکت]] دهد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نزد [[عبدالمطلب]]، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیله‌ای؟ گفتم: از [[قبیله]] سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: &amp;quot;[[سعادت]] و [[بردباری]]، دو صفتی است که خیر [[دنیا]] و [[عزت]] همیشگی با آنهاست&amp;quot;. سپس مرا به [[خانه]] [[آمنه]]، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در [[جامه]] پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی [[مشک]] از او به مشام می‌رسید. آن قدر این طفل، دلربا و [[زیبا]] بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینه‌اش نهادم. [[چشم]] گشود و نوری از چشمانش درخشید که [[آسمان]] را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. [[محمد]] همیشه از پستان راستم شیر می‌آشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمی‌خورد مگر آنکه بچه خودم مشغول [[آشامیدن]] باشد&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از [[روایات]] نقل شده است که حلیمه می‌گفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو می‌آورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از [[برکت]] وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش می‌ریخت&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰-۴۳۲؛ [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و بازگشت از [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
هنگامی که حلیمه محمد را گرفته و به [[منزل]] خود آمد، از برکت وی پستانش پر از شیر شد و طفل شان نیز [[سیر]] شد. و شوهرش حارث که خواست شتر را بدوشد، پستانش را پر از شیر دید و آن قدر شیر دوشید که خود و همسرش سیر شدند. [[همسر]] حلیمه می‌گوید: این شب یکی از بهترین شب‌های [[زندگی]] ما بود، همسرم گفت: &amp;quot;مثل اینکه این طفل، بسیار [[مبارک]] است!&amp;quot; گفتم: آری، امیدوارم چنین باشد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح آن [[روز]] سوار الاغ شده و به طرف [[قبیله]] حرکت کردیم؛ مرکب ما چنان [[قوی]] و چست و چالاک شده بود که از تمامی [[اهل]] قافله جلوتر می‌رفت؛ [[زنان]] [[قبیله]] می‌گفتند: حلیمه تو را چه می‌شود! قدری آهسته‌تر تا ما هم برسیم؛ مگر مرکب شما همان نیست که موقع رفتن از همه عقب‌تر بود و گاهی سواره و گاهی پیاده می‌آمدید! گفتم: آری همان است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حلیمه [[روایت]] شده که می‌گفت: چون محمد را به دایگی پذیرفتم، به [[سرزمین]] خویش بازگشتیم. آنجا سرزمینی بود که خشک‌تر از آن سراغ نداشتم و گوسفندهای ما از صحرا در حالی که [[سیر]] شده و خوب چریده بودند و پستان‌های پر شیر داشتند، بر می‌گشتند و آنها را می‌دوشیدیم، در حالی که گوسفندان همسایه‌های ما از صحرا گرسنه بر می‌گشتند و قطره‌ای شیر نداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه عربی)، ج۱، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مردم]] به چوپان‌های خود می‌گفتند: شما نیز گوسفندها را همان جا ببرید که گوسفندان حلیمه را می‌برند و همین کار را هم می‌کردند، ولی فایده‌ای نداشت&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل النبوه، بیهقی، ج۱، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر [[کرامات]] [[رسول]] بزرگ [[اسلام]] این بود که حلیمه گوید: چون محمد را از شیر باز می‌گرفتم، سخنی عجیب از وی می‌شنیدم و آن این بود که می‌گفت: {{متن حدیث| الله اكبر و الحمد لله كثيرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرف النبی، خرگوشی، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۲-۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز، [[شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی نفوذ کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از اهل علم برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]] ـ پسر عموی [[خدیجه]] ـ بود، [[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی تصرف و طبری این مطلب را در تاریخش از ابن اسحاق نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و مرحوم مجلسی از کازرونی در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} با خدیجه ازدواج کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان گلایه کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی هدیه کرد و بعد از ظهور اسلام هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر زمین گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند (بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام ج۱]]، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و نقل کراماتی از [[رسول خدا]] ==&lt;br /&gt;
چون حلیمه از [[پیامبر]]{{صل}} کرامات و [[برکات]] بسیاری دید، علاقه فراوانی به آن حضرت پیدا کرد تا جایی که او را بر [[فرزندان]] خود، ضمره، عبدالله و قره، مقدم می‌داشت و می‌گفت: فرزندم! به خدای [[آسمان]] که تو از فرزندانم عزیزتری! آیا می‌شود که زنده باشم و بزرگی تو را ببینم؟ از جمله کراماتی که حلیمه از آن [[بزرگوار]] نقل کرده آن است که محمد در کودکی هیچگاه جامه‌اش را [[آلوده]] نکرد و هرگاه نیاز داشت، آن قدر به خود می‌پیچید تا حلیمه متوجه شده و او را خارج می‌برد. او هرگز مدفوع [[پیامبر]]{{صل}} را ندید و هر چه از او دفع می‌شد، [[زمین]] آن را می‌بلعید. هیچ وقت بوی بد از پیامبر به مشام نرسید و همیشه از او بوی [[مشک]] و [[کافور]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۳۹۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احترام]] گذاردن [[پیامبر]]{{صل}} به حلیمه ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شد، روزی بر روی فرش یا [[جامه]] خود نشسته بود که حارث بن عبد العزی ([[همسر]] حلیمه و پدر رضاعی رسول خدا{{ع}}) وارد شد. گوشه‌ای از جامه را برای او گسترد و حارث نشست. طولی نکشید که حلیمه وارد شد و پیامبر{{صل}} گوشه دیگر جامه را پهن کرد و حلیمه را نشانید. پس از او [[برادر]] رضاعی حضرت وارد شد و چون جامه‌ای که پیامبر{{صل}} بر آن نشسته بود، جانداشت تا او را بنشاند، روی [[زمین]] مقابل پدر و مادر رضاعی خود نشست و برادر را جای خود نشانید&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هنگامی که [[مردم]] [[مکه]] از آمدن حارث باخبر شدند، نزد وی آمده و گفتند: حارث! می‎دانی فرزندت محمد چه حرف‌هایی می‌زند و چه ادعاهایی می‌کند؟ او پرسید: چه می‌گوید؟ مردم مکه گفتند: [[گمان]] می‌کند، مردم پس از مردن، زنده می‌شوند و آنان که از [[امر خدا]] [[اطاعت]] کرده‌اند، به [[بهشت]] و آنان که [[نافرمانی]] کرده‌اند، به [[جهنم]] می‌روند و به این جهت [[اجتماع]] ما را متلاشی کرده و کارهای ما را به هم زده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث به رسول خدای{{صل}} گفت: &amp;quot;فرزندم! مردم مکه و بستگان شما چنین می‌گویند، آیا چنین عقیده‌ای دارید؟&amp;quot; حضرت فرمود: &amp;quot;آری؛ در آن [[روز]]، [[دست]] تو را خواهم گرفت و از گفته امروزت به تو خبر می‌دهم&amp;quot;. حارث با شنیدن این جملات، [[ایمان]] آورد و گفت: &amp;quot;اگر فرزندم دست مرا بگیرد، رها نمی‌کند مگر آنکه مرا داخل بهشت کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای حلیمه، احترام را فراوانی [[نور]] قائل ستارز بود چنانچه داستان زیر [[شاهد]] بر این ادعا می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عامر بن واثله]] می‌گوید: &amp;quot;من در [[جعرانه]] [[رسول اکرم]]{{صل}} را دیدم که در میان [[مردم]] گوشت تقسیم می‌کردند. زنی در نزد آن حضرت بود که [[رسول خدا]]{{صل}} ردایش را برای او پهن کرده بود. پرسیدم: این [[زن]] کیست که [[رسول خدا]]{{صل}} ردای خود را برای او پهن کرده؟ گفتند: او مادر رضاعی ایشان، [[حلیمه سعدیه]] است که آن حضرت را شیر دادند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: عطاردی)، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳-۴۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محبت پیامبر{{صل}} به حلیمه بعد از [[مرگ]] او ==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]]{{صل}} حتی پس از مرگ حلیمه نیز به او [[محبت]] داشت، به طوری که هر گاه نام او را می‌شنید، برای او [[دعا]] می‌فرمود. حتی در [[زمان]] شنیدن خبر از [[دنیا]] رفتن وی [[اندوهگین]] شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو حصین می‌گوید: &amp;quot;یکی از [[زنان]] [[قبیله]] سعد بن بکر که خاله یا عمه رضاعی [[پیامبر]]{{صل}} بود، همراه با مشکی کره و جوالی کشک به دیدن پیامبر{{صل}} آمد و رسول خدا{{صل}} در ابطح بود. آن زن نسبت خود را گفت، پیامبر{{صل}} پس از این که او را شناختند، او را به [[اسلام]] [[دعوت]] کردند و آن زن نیز اسلام آورد. سپس پیامبر{{صل}} دستور فرمود تا [[هدیه]] او را بپذیرند و از او درباره حلیمه پرسید، آن زن به پیامبر{{صل}} گفت: &amp;quot;مدت‌هاست که حلیمه مرده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چشمان رسول خدا{{صل}} [[اشک]] آلود شد و سپس از او پرسید: چه کسی از او باقی مانده است؟ آن زن گفت: &amp;quot;دو [[برادر]] و دو خواهر شیری شما، آن گاه پیامبر{{صل}} هدایایی به آن زن بخشید. آن زن در حالی که باز می‌گشت، می‌گفت: به [[خدا]] در کودکی چه [[نیک]] بودی و اکنون هم چه [[فرخنده]] و پر [[برکت]] هستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۴-۴۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شیماء، دختر حلیمه ==&lt;br /&gt;
حلیمه دختری به نام شیما داشت و در ایامی که پیامبر{{صل}} را شیر می‌داد، وی از حضرت [[پذیرایی]] می‌کرد. در [[جنگ حنین]]، پس از آنکه [[مسلمانان]] [[پیروز]] شدند و [[غنایم]] و [[ثروت]] [[مردم]] [[هوازن]] و ثقیف را به چنگ آوردند و [[زنان]] و [[فرزندان]] آنان به دست لشکر اسلام افتاد، [[پیامبر]]{{صل}} و [[مسلمانان]] در [[جعرانه]] اتراق کرده بودند. در این حال شیماء در میان جمعیتی از [[مردم]] [[هوازن]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} وارد شد و خود را معرفی کرد. پیامبر{{صل}} عبای [[مبارک]] را از دوش برداشت و روی [[زمین]] گستراند و او را روی آن نشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سخنگوی هوازن برخاست و گفت: &amp;quot;یا [[رسول الله]]! اگر [[نعمان بن منذر]] یا حارث بن ابی شمر بر ما [[غلبه]] می‌کردند و [[اموال]] و [[زنان]] ما را متصرف می‌شدند و از ایشان تقاضا می‌کردیم، آنها را به ما بر می‌گردانیدند؛ در حالی که شما بهترین کفالت کنندگان و [[اشرف]] بزرگان هستید و در میان [[اسیران]]، خاله‌ها و دختر خاله‌های رضاعی شما و پرستاران و [[دختران]] پرستاران شما هستند؛ پس بر ما [[منت]] گذارده و زنان را [[آزاد]] کنید&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر حلیمه هم همین مسئله را تقاضا کرد. حضرت فرمود: &amp;quot;سهم خود و سهم فرزندان و [[خاندان]] [[عبدالمطلب]] را به شما بخشیدم، اما سهم مسلمانان را نمی‌توانم ببخشم ولی از ایشان بخواه و مرا [[شفیع]] قرار بده تا شاید از [[حق]] خود بگذرند&amp;quot;. دختر حلیمه پس از نماز ظهر برخاست و از مردم همین مسئله را تقاضا کرد، همه مردم به [[احترام]] پیامبر{{صل}} از سهم خود گذشتند مگر [[اقرع بن حابس]] و عیینه که [[رضایت]] ندادند و گفتند: چون ایشان در [[جنگی]] که میان ما رخ داد، از زنان ما استفاده کردند، اکنون ما هم از زنان‌شان استفاده خواهیم کرد؛ سپس پیامبر برای مشخص شدن سهم این دو نفر در میان اسرا قرعه افکند و ضمن قرعه فرمود: &amp;quot;خدایا! سهم ایشان را ناچیز قرار بده&amp;quot;. پس از قرعه به هر یک از ایشان بنده‌ای رسید و آنها هم چون چنین دیدند، سهم خود را بخشیدند &amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۱۷۲-۱۷۳ (به نقل از: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۵-۴۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100353.jpg|22px]] [[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونان در بقیع]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366059</id>
		<title>بحث:حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366059"/>
		<updated>2026-04-18T09:53:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* پانویس */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== دایگی حلیمه سعدیه ‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] از حلیمه، دختر ابی ذؤیب سعدیة، نقل می‌کند که او گفت: همراه همسرش، حارث بن عبد العزی از بنی هوازن خارج شد در حالی که فرزند شیر خوارش [[عبد الله بن حارث]] در بغلش بود. به همراه آنها عده‌ای از [[زنان]] [[بنی سعد]] بودند که همگی برای قبول دایگی به [[مکه]] آمده بودند و [[امید]] داشتند که از طرف پدر طفل شیرخوار انعامی را دریافت دارند، در آن سال همه [[سرزمین‌ها]] و به خصوص منطقه بنی سعد به خشک‌سالی [[سختی]] [[مبتلا]] شده بودند و در سینه‌های حلیمه آن قدر شیر نبود که حتی طفل خود را [[سیر]] کند و برای همین شب‌ها از صدای [[گریه]] طفل نمی‌توانستند بخوابند. شتر ماده [[پیری]] هم‌ که داشتند، به اندازه کافی شیر نمی‌داد و چون [[ضعیف]] بود، نمی‌توانستند بر آن سوار شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مکه همه زنان، طفلی را برای شیر دادن پیدا کردند مگر حلیمه که کسی را پیدا نکرده بود. از طرفی چون [[رسول الله]]{{صل}} [[یتیم]] بود، زنان از پذیرفتن وی خودداری کرده بودند. در این حال حلیمه به همسرش گفت: من [[دوست]] ندارم که بدون طفل برگردم، چون از زنان دیگر [[خجالت]] می‌کشم. همسرش گفت: اشکالی ندارد. برو و او را بیاور و ان شاء [[الله]] که باعث خیر و [[برکت]] می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من برای آوردنش رفتم و پس از آنکه او را به محل اسکانمان آوردم و سینه‌هایم را در دهانش گذاردم. آن قدر شیر خورد تا سیر شد و پس از او برادرش آن قدر شیر خورد تا [[سیر]] شد و همسرم نیز که برای دوشیدن [[ناقه]] رفته بود، پستان‌هایش را پر از شیر یافته بود و آن قدر شیر دوشیده بود که همه ما نوشیدیم و سیر شدیم. سپس همسرم به من گفت: ای حلیمه، [[عجب]] طفل با برکتی را به [[خانه]] آورده‌ای. من هم گفتم: به [[خدا]] قسم که من همین را [[آرزو]] داشته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به منزلمان در منطقه [[بنی سعد]] رفتیم و دائما خیر و [[برکت]] فراوان [[الهی]] را مشاهده می‌کردیم. گوسفندان من به هنگام غروب با شکم‌های [[سیر]] و سینه‌های پرشیر برمی‌گشتند، در حالی که گوسفندان همسایه‌هایم گرسنه و با سینه‌های خشک برمی‌گشتند. [[رسول الله]]{{صل}} با سرعتی بیش از اطفال دیگر [[رشد]] می‌کرد و هنوز دوساله نشده بود که جسمش [[قوی]] و محکم شده بود. پس از دو سالگی و اتمام شیرخوارگی‌اش او را به مادرش برگرداندیم و در عین حال بسیار علاقه‌مند بودیم که او را به خاطر خیر و برکتش نزد خودمان نگه داریم و مادرش هم با این درخواست ما موافقت کرد و او را پیش ما فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه سعدیه ==&lt;br /&gt;
پدر حلیمه، ابوذؤیب، عبدالله بن حارث بن شجنه سعدی، از [[قبیله]] سعد بن بکر بن هوازن بود&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنا به نقل دیگر حارث بن عبدالله بن شجنه بود&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[همسر]] حلیمه، [[حارث بن عبدالعزی]] نام داشت و کنیه‌اش [[ابوکبشه]] بود. ظاهرا یکی از دلایلی که [[قریش]] [[پیامبر]] را ابن ابی‌کبشه می‌خواندند، همین بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۲۹-۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او نیز از قبیله سعد بن بکر بن هوازن بود&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه پس از ثویبه، کنیز [[ابولهب]] که به [[پیامبر اکرم]]{{صل}} شیر داده بود، شیر دادن به آن حضرت را برعهده گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۰-۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مورخین درباره وقایع [[دوران کودکی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} و چگونگی سپردن او به حلیمه، به تفصیل سخن گفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵-۲۸؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۶۹-۱۷۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۶۵؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱-۲۷۰؛ سیر اعلام‌النبلاء، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حوادث این دوران، در تمامی منابع، از زبان خود حلیمه نقل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون پیامبر اکرم{{صل}} دوران شیرخوارگی و کودکی‌اش را در میان [[قبیله بنی‌سعد]] گذرانده بود، خود را فصیح‌ترین مرد [[عرب]] می‌دانست&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۳؛ المعارف، ص۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ظاهراً [[مردم]] [[مکه]] کودکانشان را برای [[آموختن]] [[فصاحت]] به [[قبایل]] [[بادیه‌نشین]] می‌سپردند. حلیمه زنی [[خردمند]]، [[فصیح]] و دارای چهره‌ای [[نورانی]] بود. نژادش اصیل و ارجمند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه در سالی که قحطی بزرگی میان قبیله بنی‌سعد افتاده بود، همراه با نه‌تن از [[زنان]] قبیله، برای امرار معاش از طریق شیردهی به کودکان قبایل [[ثروتمند]] مکه عازم این [[شهر]] شد، اما چون مرکب او چون از شدت [[تنگدستی]] و قحطی [[ناتوان]] و لاغر بود، از دیگران عقب افتاد و دیر به مکه رسید. در نتیجه، فقط نوه [[عبدالمطلب]] مانده بود که به دلیل یتیم‌بودنش، کسی حاضر نشده بود به او شیر بدهد؛ زیرا می‌ترسیدند دستمزد مناسبی دریافت نکنند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰-۱۱۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶-۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۵۹؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه کودک را پذیرفت. [[آمنه]] هنگام سپردن فرزندش به حلیمه گفت: ای دایه [[مهربان]]، در مورد این پسر از من بپرس که به زودی دارای [[شأن]] و [[منزلت]] خاصی خواهد بود و آنچه را دیده و شنیده بود و اموری را که هنگام تولد اتفاق افتاده بود، به اطلاع او رساند و گفت به من گفته شده است که سه شب فرزند خود را در [[خاندان سعد بن بکر]] و سپس در [[خانواده]] [[ابوذؤیب]] شیر بده. حلیمه گفت: ابوذؤیب کنیه شوهرم است. حلیمه بسیار خوشدل و شاد گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه بلافاصله پس از برعهده گرفتن شیردهی به [[پیامبر اکرم]]{{صل}}، آثار خیر و [[برکت]] را در زندگی‌اش مشاهده کرد. او که بر اثر [[تنگدستی]] شیرش کم شده بود و به [[سختی]] به پسر خود شیر می‌داد، از آن پس به راحتی [[حضرت محمد]]{{صل}} و پسر خویش را [[سیر]] می‌کرد. حتی شتر [[ضعیف]] و ناتوانش نیز پرشیر و نیرومند گشت، به گونه‌ای که هنگام بازگشت، از همراهانش [[سبقت]] گرفت و همه با [[حیرت]] دلیل آن را جویا می‌شدند و حلیمه همه اینها را نتیجه حضور کودک [[بنی‌هاشم]] می‌دانست و بارها بدان اشاره می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه، ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۲-۱۷۳؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۱، ۱۵۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه از حارث سه فرزند داشت پسری به نام عبدالله که او را با پیامبر اکرم{{صل}} شیر می‌داد و دو دختر به نام‌های انیسه و جدامة ملقب به شیماء است و او همراه مادر خود از پیامبر اکرم{{صل}} [[پرستاری]] و مواظبت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن‌که حضرت محمد{{صل}} به دو سالگی رسید، حلیمه او را از شیر گرفت و به [[مکه]] نزد مادرش، [[آمنه دختر وهب]]، برد؛ اما چون حضور این کودک باعث شده بود که گله گوسفندان حلیمه از دیگر گله‌های قبیله بنی‌سعد پربارتر شود، او ترجیح می‌داد کودک را بیشتر نزد خود نگاه دارد. سرانجام با اصرار او و همچنین به دلیل شیوع وبا در [[مکه]] و [[ترس]] [[آمنه]] از سرایت [[بیماری]] به فرزندش، حلیمه بار دیگر کودک شیرخوار را نزد خود نگاه داشت&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹-۱۶۰؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۲-۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده است دو تا سه ماه بعد واقعه‌ای عجیب برای کودک روی داد، که به «شق صدر» یا شکافتن سینه [[رسول‌الله]]{{صل}} معروف است فرشتگانی به شکل مردانی با [[لباس]] سفید ظاهر شدند، سینه او را شکافتند، لکه سیاهی را از [[قلب]] او بیرون آوردند و قلب او را در تشتی زرین شست‌وشو دادند و سپس سینه او را التیام بخشیدند. [[برادر]] رضاعی او که در [[وادی]] نزدیک [[منزل]] [[شاهد]] این ماجرا بود، سراسیمه به حلیمه خبر رساند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر والمغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳-۱۷۴؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه به شدت نگران شد و کودک را نزد کاهنی برد تا در این باره [[حکم]] کند. [[کاهن]] پس از شنیدن سخنان کودک، هشدار داد که او در [[آینده]] [[دین]] [[مردم]] را [[تغییر]] خواهد داد. حلیمه نگران‌تر شد و تصمیم گرفت برای [[حفظ جان]] کودک از دست [[دشمنان]]، او را به نزد مادرش در [[مکه]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۳؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۴-۴۶۵؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسندگان [[دلایل]] بسیاری در ردّ این [[داستان]] که گفته شده است چند نوبت در [[زندگی پیامبر]] رخ داد و ساختگی بودن [[روایات]] مربوط به آن را ذکر کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;اضواء علی‌السنة المحمدیة، او دفاع عن‌الحدیث، ص۱۸۷-۱۸۸؛ سیرة‌المصطفی، ص۴۶؛ الصحیح من سیرة‌النبی الاعظم{{صل}}، ج۲، ص۱۶۷-۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. علمای بزرگ و [[مفسران شیعه]] نیز چنین موضوعی را قبول ندارند، چنان‌که بزرگانی چون [[علی بن ابراهیم قمی]]، [[شیخ طوسی]]، [[شیخ طبرسی]]، [[ابوالفتوح رازی]] و [[سیدهاشم بحرانی]] در [[تفاسیر]] خود مطلقا اشاره‌ای هم نکرده‌اند، حاج شیخ [[عبدالرحیم]] ربّانی هم در پاورقی [[بحارالانوار]]، ج۱۵، ص۳۵۳ این موضوع را رد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]]{{صل}} چهار یا پنج سال در [[قبیله بنی‌سعد]] بود. آن‌گاه حلیمه او را در پنج سالگی نزد مادر و جدش [[عبدالمطلب]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;المعارف، ص۱۳۲؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹-۲۳۰؛ تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال‌ها بعد، پس از [[ازدواج حضرت]] محمد با [[خدیجه]]، حلیمه در ایام خشکسالی نزد آنان به [[مکه]] رفت و از [[سختی]] [[روزگار]] [[شکایت]] کرد. خدیجه برای تشکر از زحمات دایه همسرش، وی را بسیار [[احترام]] کرد و چهل گوسفند و یک شتر نیز به او [[هدیه]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه [[پس از ظهور اسلام]] به [[خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و همراه همسرش [[اسلام]] آورد و هردو با آن حضرت [[بیعت]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاه [[رسول‌الله]]{{صل}} به محض ورود حلیمه، برای احترام به او، به‌پا می‌خاست و مادر مادر گویان او را صدا می‌زد و عبای خود را بر [[زمین]] پهن می‌کرد تا او بر آن بنشیند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا به روایتی حلیمه قبل از [[فتح مکه]] به دست [[مسلمانان]] ([[رمضان]] سال هشتم) [[وفات]] یافت. گفته شده پس از فتح مکه، وقتی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} با [[خواهر]] رضاعی‌اش، شیماء، دیدار کرد، احوال حلیمه را پرسید و او خبر [[مرگ]] مادرش را به آن حضرت داد. چشمان پیامبر اکرم{{صل}} پر از [[اشک]] شد و از بازماندگان او پرسید. سپس، خواهرش از او درخواست عطیه‌ای کرد و [[پیامبر]] نیازش را برآورده ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایتی دیگر حاکی از این است که حلیمه پس از [[غزوه حنین]] در [[شوال]] سال هشتم در [[جعرانه]]&amp;lt;ref&amp;gt;جعرانه: نام جایی میان مکه و طائف و به مکه نزدیک‌تر است، در مورد ضبط این کلمه یاقوت حموی بحث کرده است. ر.ک: معجم البلدان، (ذیل واژه).&amp;lt;/ref&amp;gt; به حضور پیامبر اکرم{{صل}} رسید و آن حضرت به او احترام بسیار کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۷، ص۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما بنا به قول [[یعقوبی]] پس از غزوه حنین، شیماء خواهر رضاعی [[رسول خدا]]{{صل}} به حضور آن حضرت رسید&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از [[جنگ حنین]] و [[شکست]] [[هوازن]]، رسول‌الله{{صل}} به احترام حلیمه و پیوندی که با آن [[قبیله]] داشت و به درخواست شیماء، تمام سهم خود و [[بنی‌هاشم]]، از [[اموال]] و [[اسرا]] را بخشید و [[اصحاب]] نیز به [[پیروی]] از او، همین کار را کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده نمایندگان [[قبیله هوازن]] پس از اینکه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[غنایم]] را تقسیم کرده بود به حضورش آمدند. [[ابوثروان]] عموی رضاعی [[رسول‌الله]]{{صل}} نیز همراه نمایندگان بود. ابوثروان گفت: ای [[رسول خدا]]! در این سایه‌بان‌ها عمه‌ها و خاله‌ها و پرستارهای شما هستند که شما را پرورش داده‌اند و ما شما را میان خود پرورش و شیر دادیم، آن‌گاه که شیر می‌خوردی شیرخواره‌ای بهتر از تو ندیدیم و خیر و [[نیکی]] در تو [[تکامل]] یافته است. ما در واقع [[خانواده]] و [[عشیره]] توایم، بر ما [[منت]] بگذار که خدای بر تو منت گذارد. پیامبر اکرم{{صل}} فرمود: بهترین سخن، [[سخن راست]] است و اکنون پیش من این مسلمانانی که می‌بینید، هستند. اکنون بگویید آیا [[فرزندان]] و [[زنان]] شما در نظرتان بهتر است یا اموالتان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است چیزی را با فرزندان و [[خویشاوندان]] خویش برابر نمی‌دانیم، لطفاً فرزندان و زنان ما را به ما پس بدهید. آنچه مربوط به من و [[فرزندان عبدالمطلب]] باشد، از شماست و از [[مردم]] هم برای شما چنین تقاضایی می‌کنم. [[مهاجران]] و [[انصار]] هم آنچه گرفته بودند رد کردند. پیامبر اکرم{{صل}} از دیگر [[قبایل عرب]] هم خواست که چنان کنند و همه تقریباً به اتفاق و با [[رضایت]] آنچه گرفته بودند، پس دادند و فقط برخی در مورد [[اسیران]] [[اصرار]] کردند و رسول خدا{{صل}} در مقابل هر [[اسیر]] چند شتر پرداخت فرمود و اسیران را [[آزاد]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴-۱۱۵؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا به روایاتی، حلیمه [[روزگار]] [[خلافت ابوبکر]] و عمر را [[درک]] کرد و آن دو با [[احترام]] با وی [[رفتار]] می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که قابل قبول نمی‌باشد&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۶۶ ـ ۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366058</id>
		<title>حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366058"/>
		<updated>2026-04-18T09:46:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* دایگی حلیمه سعدیه‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه == &lt;br /&gt;
حلیمه، دختر ابوذؤیب عبدالله بن حارث بن شجنه، دایه رسول خدا{{صل}} و از طایفه سعد بن بکر بود که [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بسیار به او [[احترام]] می‌گذاشت. او [[همسر]] [[حارث بن عبدالعزی]] بود که او هم نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[محترم]] بود؛ زیرا این دو پدر و مادر رضاعی حضرت بودند&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و شیردادن به [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
اشراف [[عرب]] برای آنکه فرزندان‌شان سخنور شوند، آنان را به [[زنان]] عرب بیابان‌نشین که زبانشان از دخل و تصرف به دور بود، می‌سپردند و نیز به دلیل آنکه هوای [[مکه]] گرم و با مزاج اطفال سازگار نبود، اطفال را از شیر خوارگی به زنانی که در جاهای خوش آب و هوا [[زندگی]] می‌کردند، می‌سپردند تا از تلف شدن در سنین کودکی در [[امان]] باشند و به همین دلیل، پس از آنکه از شیر هم گرفته می‌شدند، تا چهار پنج سالگی آنها را به [[شهر]] نمی‌آوردند؛ پیامبر{{صل}} هم تا سن پنج سالگی در میان قبیلة [[بنی سعد]] می‌زیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: &amp;quot;هنگامی که خشکسالی بود، برای گرفتن طفل شیرخوار با عده‌ای از زنان [[قبیله]] به سوی مکه حرکت کردیم. بر الاغی سوار بودیم که از شدت [[ضعف]] و لاغری از همه جمعیت عقب بود. گاهی بر آن سوار می‌شدیم و گاهی پیاده حرکت می‌کردیم و شتری داشتیم که از شیر آن استفاده می‌کردیم، ولی چندان شیر نداشت که ما را [[سیر]] کند؛ از این رو پستان من هم آن قدر شیر نداشت که فرزندم را سیر کند؛ لذا شب‌ها از [[گریه]] طفلم [[خواب]] نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنکه وارد مکه شدیم و همه زنان اطفالی گرفتند، ولی من طفلی نیافتم جز محمد فرزند [[آمنه]] که چون [[یتیم]] بود هیچ یک از [[زن‌ها]] او را نپذیرفتند؛ زیرا از پدر طفل [[انتظار]] کمک است نه از مادر و جد او. چون جمعیت تصمیم گرفتند باز گردند، به شوهرم گفتم: به [[خدا]] [[سوگند]]، بر من دشوار است که تمام [[زنان]] [[قبیله]] شیرخواری گرفته باشند و من دست خالی برگردم؛ همان طفل [[یتیم]] را خواهم گرفت. او گفت: &amp;quot;مانعی نیست؛ [[امید]] است خدا به خاطر او به ما [[برکت]] دهد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نزد [[عبدالمطلب]]، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیله‌ای؟ گفتم: از [[قبیله]] سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: &amp;quot;[[سعادت]] و [[بردباری]]، دو صفتی است که خیر [[دنیا]] و [[عزت]] همیشگی با آنهاست&amp;quot;. سپس مرا به [[خانه]] [[آمنه]]، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در [[جامه]] پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی [[مشک]] از او به مشام می‌رسید. آن قدر این طفل، دلربا و [[زیبا]] بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینه‌اش نهادم. [[چشم]] گشود و نوری از چشمانش درخشید که [[آسمان]] را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. [[محمد]] همیشه از پستان راستم شیر می‌آشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمی‌خورد مگر آنکه بچه خودم مشغول [[آشامیدن]] باشد&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از [[روایات]] نقل شده است که حلیمه می‌گفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو می‌آورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از [[برکت]] وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش می‌ریخت&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰-۴۳۲؛ [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و بازگشت از [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
هنگامی که حلیمه محمد را گرفته و به [[منزل]] خود آمد، از برکت وی پستانش پر از شیر شد و طفل شان نیز [[سیر]] شد. و شوهرش حارث که خواست شتر را بدوشد، پستانش را پر از شیر دید و آن قدر شیر دوشید که خود و همسرش سیر شدند. [[همسر]] حلیمه می‌گوید: این شب یکی از بهترین شب‌های [[زندگی]] ما بود، همسرم گفت: &amp;quot;مثل اینکه این طفل، بسیار [[مبارک]] است!&amp;quot; گفتم: آری، امیدوارم چنین باشد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح آن [[روز]] سوار الاغ شده و به طرف [[قبیله]] حرکت کردیم؛ مرکب ما چنان [[قوی]] و چست و چالاک شده بود که از تمامی [[اهل]] قافله جلوتر می‌رفت؛ [[زنان]] [[قبیله]] می‌گفتند: حلیمه تو را چه می‌شود! قدری آهسته‌تر تا ما هم برسیم؛ مگر مرکب شما همان نیست که موقع رفتن از همه عقب‌تر بود و گاهی سواره و گاهی پیاده می‌آمدید! گفتم: آری همان است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حلیمه [[روایت]] شده که می‌گفت: چون محمد را به دایگی پذیرفتم، به [[سرزمین]] خویش بازگشتیم. آنجا سرزمینی بود که خشک‌تر از آن سراغ نداشتم و گوسفندهای ما از صحرا در حالی که [[سیر]] شده و خوب چریده بودند و پستان‌های پر شیر داشتند، بر می‌گشتند و آنها را می‌دوشیدیم، در حالی که گوسفندان همسایه‌های ما از صحرا گرسنه بر می‌گشتند و قطره‌ای شیر نداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه عربی)، ج۱، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مردم]] به چوپان‌های خود می‌گفتند: شما نیز گوسفندها را همان جا ببرید که گوسفندان حلیمه را می‌برند و همین کار را هم می‌کردند، ولی فایده‌ای نداشت&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل النبوه، بیهقی، ج۱، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر [[کرامات]] [[رسول]] بزرگ [[اسلام]] این بود که حلیمه گوید: چون محمد را از شیر باز می‌گرفتم، سخنی عجیب از وی می‌شنیدم و آن این بود که می‌گفت: {{متن حدیث| الله اكبر و الحمد لله كثيرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرف النبی، خرگوشی، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۲-۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز، [[شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی نفوذ کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از اهل علم برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]] ـ پسر عموی [[خدیجه]] ـ بود، [[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی تصرف و طبری این مطلب را در تاریخش از ابن اسحاق نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و مرحوم مجلسی از کازرونی در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} با خدیجه ازدواج کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان گلایه کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی هدیه کرد و بعد از ظهور اسلام هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر زمین گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند (بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام ج۱]]، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و نقل کراماتی از [[رسول خدا]] ==&lt;br /&gt;
چون حلیمه از [[پیامبر]]{{صل}} کرامات و [[برکات]] بسیاری دید، علاقه فراوانی به آن حضرت پیدا کرد تا جایی که او را بر [[فرزندان]] خود، ضمره، عبدالله و قره، مقدم می‌داشت و می‌گفت: فرزندم! به خدای [[آسمان]] که تو از فرزندانم عزیزتری! آیا می‌شود که زنده باشم و بزرگی تو را ببینم؟ از جمله کراماتی که حلیمه از آن [[بزرگوار]] نقل کرده آن است که محمد در کودکی هیچگاه جامه‌اش را [[آلوده]] نکرد و هرگاه نیاز داشت، آن قدر به خود می‌پیچید تا حلیمه متوجه شده و او را خارج می‌برد. او هرگز مدفوع [[پیامبر]]{{صل}} را ندید و هر چه از او دفع می‌شد، [[زمین]] آن را می‌بلعید. هیچ وقت بوی بد از پیامبر به مشام نرسید و همیشه از او بوی [[مشک]] و [[کافور]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۳۹۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احترام]] گذاردن [[پیامبر]]{{صل}} به حلیمه ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شد، روزی بر روی فرش یا [[جامه]] خود نشسته بود که حارث بن عبد العزی ([[همسر]] حلیمه و پدر رضاعی رسول خدا{{ع}}) وارد شد. گوشه‌ای از جامه را برای او گسترد و حارث نشست. طولی نکشید که حلیمه وارد شد و پیامبر{{صل}} گوشه دیگر جامه را پهن کرد و حلیمه را نشانید. پس از او [[برادر]] رضاعی حضرت وارد شد و چون جامه‌ای که پیامبر{{صل}} بر آن نشسته بود، جانداشت تا او را بنشاند، روی [[زمین]] مقابل پدر و مادر رضاعی خود نشست و برادر را جای خود نشانید&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هنگامی که [[مردم]] [[مکه]] از آمدن حارث باخبر شدند، نزد وی آمده و گفتند: حارث! می‎دانی فرزندت محمد چه حرف‌هایی می‌زند و چه ادعاهایی می‌کند؟ او پرسید: چه می‌گوید؟ مردم مکه گفتند: [[گمان]] می‌کند، مردم پس از مردن، زنده می‌شوند و آنان که از [[امر خدا]] [[اطاعت]] کرده‌اند، به [[بهشت]] و آنان که [[نافرمانی]] کرده‌اند، به [[جهنم]] می‌روند و به این جهت [[اجتماع]] ما را متلاشی کرده و کارهای ما را به هم زده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث به رسول خدای{{صل}} گفت: &amp;quot;فرزندم! مردم مکه و بستگان شما چنین می‌گویند، آیا چنین عقیده‌ای دارید؟&amp;quot; حضرت فرمود: &amp;quot;آری؛ در آن [[روز]]، [[دست]] تو را خواهم گرفت و از گفته امروزت به تو خبر می‌دهم&amp;quot;. حارث با شنیدن این جملات، [[ایمان]] آورد و گفت: &amp;quot;اگر فرزندم دست مرا بگیرد، رها نمی‌کند مگر آنکه مرا داخل بهشت کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای حلیمه، احترام را فراوانی [[نور]] قائل ستارز بود چنانچه داستان زیر [[شاهد]] بر این ادعا می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عامر بن واثله]] می‌گوید: &amp;quot;من در [[جعرانه]] [[رسول اکرم]]{{صل}} را دیدم که در میان [[مردم]] گوشت تقسیم می‌کردند. زنی در نزد آن حضرت بود که [[رسول خدا]]{{صل}} ردایش را برای او پهن کرده بود. پرسیدم: این [[زن]] کیست که [[رسول خدا]]{{صل}} ردای خود را برای او پهن کرده؟ گفتند: او مادر رضاعی ایشان، [[حلیمه سعدیه]] است که آن حضرت را شیر دادند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: عطاردی)، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳-۴۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محبت پیامبر{{صل}} به حلیمه بعد از [[مرگ]] او ==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]]{{صل}} حتی پس از مرگ حلیمه نیز به او [[محبت]] داشت، به طوری که هر گاه نام او را می‌شنید، برای او [[دعا]] می‌فرمود. حتی در [[زمان]] شنیدن خبر از [[دنیا]] رفتن وی [[اندوهگین]] شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو حصین می‌گوید: &amp;quot;یکی از [[زنان]] [[قبیله]] سعد بن بکر که خاله یا عمه رضاعی [[پیامبر]]{{صل}} بود، همراه با مشکی کره و جوالی کشک به دیدن پیامبر{{صل}} آمد و رسول خدا{{صل}} در ابطح بود. آن زن نسبت خود را گفت، پیامبر{{صل}} پس از این که او را شناختند، او را به [[اسلام]] [[دعوت]] کردند و آن زن نیز اسلام آورد. سپس پیامبر{{صل}} دستور فرمود تا [[هدیه]] او را بپذیرند و از او درباره حلیمه پرسید، آن زن به پیامبر{{صل}} گفت: &amp;quot;مدت‌هاست که حلیمه مرده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چشمان رسول خدا{{صل}} [[اشک]] آلود شد و سپس از او پرسید: چه کسی از او باقی مانده است؟ آن زن گفت: &amp;quot;دو [[برادر]] و دو خواهر شیری شما، آن گاه پیامبر{{صل}} هدایایی به آن زن بخشید. آن زن در حالی که باز می‌گشت، می‌گفت: به [[خدا]] در کودکی چه [[نیک]] بودی و اکنون هم چه [[فرخنده]] و پر [[برکت]] هستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۴-۴۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شیماء، دختر حلیمه ==&lt;br /&gt;
حلیمه دختری به نام شیما داشت و در ایامی که پیامبر{{صل}} را شیر می‌داد، وی از حضرت [[پذیرایی]] می‌کرد. در [[جنگ حنین]]، پس از آنکه [[مسلمانان]] [[پیروز]] شدند و [[غنایم]] و [[ثروت]] [[مردم]] [[هوازن]] و ثقیف را به چنگ آوردند و [[زنان]] و [[فرزندان]] آنان به دست لشکر اسلام افتاد، [[پیامبر]]{{صل}} و [[مسلمانان]] در [[جعرانه]] اتراق کرده بودند. در این حال شیماء در میان جمعیتی از [[مردم]] [[هوازن]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} وارد شد و خود را معرفی کرد. پیامبر{{صل}} عبای [[مبارک]] را از دوش برداشت و روی [[زمین]] گستراند و او را روی آن نشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سخنگوی هوازن برخاست و گفت: &amp;quot;یا [[رسول الله]]! اگر [[نعمان بن منذر]] یا حارث بن ابی شمر بر ما [[غلبه]] می‌کردند و [[اموال]] و [[زنان]] ما را متصرف می‌شدند و از ایشان تقاضا می‌کردیم، آنها را به ما بر می‌گردانیدند؛ در حالی که شما بهترین کفالت کنندگان و [[اشرف]] بزرگان هستید و در میان [[اسیران]]، خاله‌ها و دختر خاله‌های رضاعی شما و پرستاران و [[دختران]] پرستاران شما هستند؛ پس بر ما [[منت]] گذارده و زنان را [[آزاد]] کنید&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر حلیمه هم همین مسئله را تقاضا کرد. حضرت فرمود: &amp;quot;سهم خود و سهم فرزندان و [[خاندان]] [[عبدالمطلب]] را به شما بخشیدم، اما سهم مسلمانان را نمی‌توانم ببخشم ولی از ایشان بخواه و مرا [[شفیع]] قرار بده تا شاید از [[حق]] خود بگذرند&amp;quot;. دختر حلیمه پس از نماز ظهر برخاست و از مردم همین مسئله را تقاضا کرد، همه مردم به [[احترام]] پیامبر{{صل}} از سهم خود گذشتند مگر [[اقرع بن حابس]] و عیینه که [[رضایت]] ندادند و گفتند: چون ایشان در [[جنگی]] که میان ما رخ داد، از زنان ما استفاده کردند، اکنون ما هم از زنان‌شان استفاده خواهیم کرد؛ سپس پیامبر برای مشخص شدن سهم این دو نفر در میان اسرا قرعه افکند و ضمن قرعه فرمود: &amp;quot;خدایا! سهم ایشان را ناچیز قرار بده&amp;quot;. پس از قرعه به هر یک از ایشان بنده‌ای رسید و آنها هم چون چنین دیدند، سهم خود را بخشیدند &amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۱۷۲-۱۷۳ (به نقل از: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۵-۴۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حلیمه سعدیه==&lt;br /&gt;
حلیمه سعدیه، [[مادر رضاعی پیامبر اکرم]]{{صل}} است.&lt;br /&gt;
پدر حلیمه، ابوذؤیب، [[عبدالله بن حارث بن شجنه سعدی]]، از [[قبیله]] [[سعد بن بکر بن هوازن]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنا به نقل دیگر [[حارث بن عبدالله بن شجنه]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[همسر]] حلیمه، [[حارث بن عبدالعزی]] نام داشت و کنیه‌اش [[ابوکبشه]] بود. ظاهرا یکی از دلایلی که [[قریش]] [[پیامبر]] را ابن ابی‌کبشه می‌خواندند، همین بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۲۹-۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او نیز از قبیله سعد بن بکر بن هوازن بود&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه پس از [[ثویبه]]، [[کنیز]] [[ابولهب]] که به [[پیامبر اکرم]]{{صل}} شیر داده بود، شیر دادن به آن حضرت را برعهده گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۰-۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[مورخین]] درباره وقایع [[دوران کودکی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} و چگونگی سپردن او به حلیمه، به تفصیل سخن گفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵-۲۸؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۶۹-۱۷۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۶۵؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱-۲۷۰؛ سیر اعلام‌النبلاء، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حوادث این دوران، در تمامی منابع، از زبان خود حلیمه نقل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون پیامبر اکرم{{صل}} [[دوران شیرخوارگی]] و کودکی‌اش را در میان [[قبیله بنی‌سعد]] گذرانده بود، خود را [[فصیح‌ترین]] مرد [[عرب]] می‌دانست&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۳؛ المعارف، ص۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ظاهراً [[مردم]] [[مکه]] کودکانشان را برای [[آموختن]] [[فصاحت]] به [[قبایل]] [[بادیه‌نشین]] می‌سپردند.&lt;br /&gt;
حلیمه زنی [[خردمند]]، [[فصیح]] و دارای چهره‌ای [[نورانی]] بود. نژادش اصیل و ارجمند بود.&lt;br /&gt;
حلیمه در سالی که قحطی بزرگی میان قبیله بنی‌سعد افتاده بود، همراه با نه‌تن از [[زنان]] قبیله، برای [[امرار معاش]] از طریق شیردهی به [[کودکان]] قبایل [[ثروتمند]] مکه عازم این [[شهر]] شد، اما چون مرکب او چون از شدت [[تنگدستی]] و قحطی [[ناتوان]] و لاغر بود، از دیگران عقب افتاد و دیر به مکه رسید. در نتیجه، فقط نوه [[عبدالمطلب]] مانده بود که به دلیل یتیم‌بودنش، کسی حاضر نشده بود به او شیر بدهد؛ زیرا می‌ترسیدند [[دستمزد]] مناسبی دریافت نکنند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰-۱۱۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶-۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۵۹؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه [[کودک]] را پذیرفت. [[آمنه]] هنگام سپردن فرزندش به حلیمه گفت: ای دایه [[مهربان]]، در مورد این پسر از من بپرس که به زودی دارای [[شأن]] و [[منزلت]] خاصی خواهد بود و آنچه را دیده و شنیده بود و اموری را که هنگام تولد اتفاق افتاده بود، به اطلاع او رساند و گفت به من گفته شده است که سه شب فرزند خود را در [[خاندان سعد بن بکر]] و سپس در [[خانواده]] [[ابوذؤیب]] شیر بده. حلیمه گفت: ابوذؤیب [[کنیه]] شوهرم است. حلیمه بسیار خوشدل و شاد گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه بلافاصله پس از برعهده گرفتن شیردهی به [[پیامبر اکرم]]{{صل}}، آثار خیر و [[برکت]] را در زندگی‌اش [[مشاهده]] کرد. او که بر اثر [[تنگدستی]] شیرش کم شده بود و به [[سختی]] به پسر خود شیر می‌داد، از آن پس به [[راحتی]] [[حضرت محمد]]{{صل}} و پسر خویش را [[سیر]] می‌کرد. حتی شتر [[ضعیف]] و ناتوانش نیز پرشیر و نیرومند گشت، به گونه‌ای که هنگام بازگشت، از همراهانش [[سبقت]] گرفت و همه با [[حیرت]] دلیل آن را جویا می‌شدند و حلیمه همه اینها را نتیجه حضور کودک [[بنی‌هاشم]] می‌دانست و بارها بدان اشاره می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه، ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۲-۱۷۳؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۱، ۱۵۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه از حارث سه فرزند داشت پسری به نام عبدالله که او را با پیامبر اکرم{{صل}} شیر می‌داد و دو دختر به نام‌های انیسه و جدامة ملقب به شیماء است و او همراه مادر خود از پیامبر اکرم{{صل}} [[پرستاری]] و مواظبت می‌کرد.&lt;br /&gt;
پس از آن‌که حضرت محمد{{صل}} به دو سالگی رسید، حلیمه او را از شیر گرفت و به [[مکه]] نزد مادرش، [[آمنه دختر وهب]]، برد؛ اما چون حضور این کودک باعث شده بود که [[گله]] گوسفندان حلیمه از دیگر گله‌های [[قبیله بنی‌سعد]] پربارتر شود، او ترجیح می‌داد کودک را بیشتر نزد خود نگاه دارد. سرانجام با [[اصرار]] او و همچنین به دلیل شیوع وبا در [[مکه]] و [[ترس]] [[آمنه]] از سرایت [[بیماری]] به فرزندش، حلیمه بار دیگر [[کودک شیرخوار]] را نزد خود نگاه داشت&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹-۱۶۰؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۲-۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده است دو تا سه ماه بعد واقعه‌ای عجیب برای [[کودک]] روی داد، که به «[[شق صدر]]» یا [[شکافتن سینه]] [[رسول‌الله]]{{صل}} معروف است فرشتگانی به شکل مردانی با [[لباس]] سفید ظاهر شدند، سینه او را شکافتند، لکه سیاهی را از [[قلب]] او بیرون آوردند و قلب او را در تشتی زرین شست‌وشو دادند و سپس سینه او را التیام بخشیدند. [[برادر]] رضاعی او که در [[وادی]] نزدیک [[منزل]] [[شاهد]] این ماجرا بود، سراسیمه به حلیمه خبر رساند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر والمغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳-۱۷۴؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه به شدت نگران شد و کودک را نزد کاهنی برد تا در این باره [[حکم]] کند. [[کاهن]] پس از شنیدن سخنان کودک، هشدار داد که او در [[آینده]] [[دین]] [[مردم]] را [[تغییر]] خواهد داد. حلیمه نگران‌تر شد و تصمیم گرفت برای [[حفظ جان]] کودک از دست [[دشمنان]]، او را به نزد مادرش در [[مکه]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۳؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۴-۴۶۵؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
نویسندگان [[دلایل]] بسیاری در ردّ این [[داستان]] که گفته شده است چند نوبت در [[زندگی پیامبر]] رخ داد و ساختگی بودن [[روایات]] مربوط به آن را ذکر کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;اضواء علی‌السنة المحمدیة، او دفاع عن‌الحدیث، ص۱۸۷-۱۸۸؛ سیرة‌المصطفی، ص۴۶؛ الصحیح من سیرة‌النبی الاعظم{{صل}}، ج۲، ص۱۶۷-۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. علمای بزرگ و [[مفسران شیعه]] نیز چنین موضوعی را قبول ندارند، چنان‌که بزرگانی چون [[علی بن ابراهیم قمی]]، [[شیخ طوسی]]، [[شیخ طبرسی]]، [[ابوالفتوح رازی]] و [[سیدهاشم بحرانی]] در [[تفاسیر]] خود مطلقا اشاره‌ای هم نکرده‌اند، حاج شیخ [[عبدالرحیم]] ربّانی هم در پاورقی [[بحارالانوار]]، ج۱۵، ص۳۵۳ این موضوع را رد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]]{{صل}} چهار یا پنج سال در [[قبیله بنی‌سعد]] بود. آن‌گاه حلیمه او را در پنج سالگی نزد مادر و جدش [[عبدالمطلب]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;المعارف، ص۱۳۲؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹-۲۳۰؛ تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
سال‌ها بعد، پس از [[ازدواج حضرت]] محمد با [[خدیجه]]، حلیمه در ایام [[خشکسالی]] نزد آنان به [[مکه]] رفت و از [[سختی]] [[روزگار]] [[شکایت]] کرد. خدیجه برای تشکر از زحمات دایه همسرش، وی را بسیار [[احترام]] کرد و چهل گوسفند و یک شتر نیز به او [[هدیه]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه [[پس از ظهور اسلام]] به [[خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و همراه همسرش [[اسلام]] آورد و هردو با آن حضرت [[بیعت]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
گاه [[رسول‌الله]]{{صل}} به محض ورود حلیمه، برای احترام به او، به‌پا می‌خاست و مادر مادر گویان او را صدا می‌زد و عبای خود را بر [[زمین]] پهن می‌کرد تا او بر آن بنشیند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به روایتی حلیمه قبل از [[فتح مکه]] به دست [[مسلمانان]] ([[رمضان]] سال هشتم) [[وفات]] یافت. گفته شده پس از فتح مکه، وقتی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} با [[خواهر]] رضاعی‌اش، شیماء، دیدار کرد، احوال حلیمه را پرسید و او خبر [[مرگ]] مادرش را به آن حضرت داد. چشمان پیامبر اکرم{{صل}} پر از [[اشک]] شد و از بازماندگان او پرسید. سپس، خواهرش از او درخواست عطیه‌ای کرد و [[پیامبر]] نیازش را برآورده ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایتی دیگر حاکی از این است که حلیمه پس از [[غزوه حنین]] در [[شوال]] سال هشتم در [[جعرانه]]&amp;lt;ref&amp;gt;جعرانه: نام جایی میان مکه و طائف و به مکه نزدیک‌تر است، در مورد ضبط این کلمه یاقوت حموی بحث کرده است. ر.ک: معجم البلدان، (ذیل واژه).&amp;lt;/ref&amp;gt; به حضور پیامبر اکرم{{صل}} رسید و آن حضرت به او احترام بسیار کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۷، ص۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما بنا به قول [[یعقوبی]] پس از غزوه حنین، شیماء خواهر رضاعی [[رسول خدا]]{{صل}} به حضور آن حضرت رسید&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
پس از [[جنگ حنین]] و [[شکست]] [[هوازن]]، رسول‌الله{{صل}} به احترام حلیمه و پیوندی که با آن [[قبیله]] داشت و به درخواست شیماء، تمام سهم خود و [[بنی‌هاشم]]، از [[اموال]] و [[اسرا]] را بخشید و [[اصحاب]] نیز به [[پیروی]] از او، همین کار را کردند.&lt;br /&gt;
گفته شده [[نمایندگان]] [[قبیله هوازن]] پس از اینکه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[غنایم]] را تقسیم کرده بود به حضورش آمدند. [[ابوثروان]] عموی رضاعی [[رسول‌الله]]{{صل}} نیز همراه نمایندگان بود. ابوثروان گفت: ای [[رسول خدا]]! در این سایه‌بان‌ها عمه‌ها و خاله‌ها و پرستارهای شما هستند که شما را پرورش داده‌اند و ما شما را میان خود پرورش و شیر دادیم، آن‌گاه که شیر می‌خوردی شیرخواره‌ای بهتر از تو ندیدیم و خیر و [[نیکی]] در تو [[تکامل]] یافته است. ما در واقع [[خانواده]] و [[عشیره]] توایم، بر ما [[منت]] بگذار که خدای بر تو منت گذارد. پیامبر اکرم{{صل}} فرمود:&lt;br /&gt;
بهترین سخن، [[سخن راست]] است و اکنون پیش من این مسلمانانی که می‌بینید، هستند. اکنون بگویید آیا [[فرزندان]] و [[زنان]] شما در نظرتان بهتر است یا اموالتان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است چیزی را با فرزندان و [[خویشاوندان]] خویش برابر نمی‌دانیم، لطفاً فرزندان و زنان ما را به ما پس بدهید.&lt;br /&gt;
آنچه مربوط به من و [[فرزندان عبدالمطلب]] باشد، از شماست و از [[مردم]] هم برای شما چنین تقاضایی می‌کنم.&lt;br /&gt;
[[مهاجران]] و [[انصار]] هم آنچه گرفته بودند رد کردند. پیامبر اکرم{{صل}} از دیگر [[قبایل عرب]] هم خواست که چنان کنند و همه تقریباً به اتفاق و با [[رضایت]] آنچه گرفته بودند، پس دادند و فقط برخی در مورد [[اسیران]] [[اصرار]] کردند و رسول خدا{{صل}} در مقابل هر [[اسیر]] چند شتر پرداخت فرمود و اسیران را [[آزاد]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴-۱۱۵؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به روایاتی، حلیمه [[روزگار]] [[خلافت ابوبکر]] و عمر را [[درک]] کرد و آن دو با [[احترام]] با وی [[رفتار]] می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که قابل قبول نمی‌باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100353.jpg|22px]] [[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونان در بقیع]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366057</id>
		<title>حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366057"/>
		<updated>2026-04-18T09:46:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* دوران شیرخوارگی نبی اکرم{{صل}}‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه == &lt;br /&gt;
حلیمه، دختر ابوذؤیب عبدالله بن حارث بن شجنه، دایه رسول خدا{{صل}} و از طایفه سعد بن بکر بود که [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بسیار به او [[احترام]] می‌گذاشت. او [[همسر]] [[حارث بن عبدالعزی]] بود که او هم نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[محترم]] بود؛ زیرا این دو پدر و مادر رضاعی حضرت بودند&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و شیردادن به [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
اشراف [[عرب]] برای آنکه فرزندان‌شان سخنور شوند، آنان را به [[زنان]] عرب بیابان‌نشین که زبانشان از دخل و تصرف به دور بود، می‌سپردند و نیز به دلیل آنکه هوای [[مکه]] گرم و با مزاج اطفال سازگار نبود، اطفال را از شیر خوارگی به زنانی که در جاهای خوش آب و هوا [[زندگی]] می‌کردند، می‌سپردند تا از تلف شدن در سنین کودکی در [[امان]] باشند و به همین دلیل، پس از آنکه از شیر هم گرفته می‌شدند، تا چهار پنج سالگی آنها را به [[شهر]] نمی‌آوردند؛ پیامبر{{صل}} هم تا سن پنج سالگی در میان قبیلة [[بنی سعد]] می‌زیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: &amp;quot;هنگامی که خشکسالی بود، برای گرفتن طفل شیرخوار با عده‌ای از زنان [[قبیله]] به سوی مکه حرکت کردیم. بر الاغی سوار بودیم که از شدت [[ضعف]] و لاغری از همه جمعیت عقب بود. گاهی بر آن سوار می‌شدیم و گاهی پیاده حرکت می‌کردیم و شتری داشتیم که از شیر آن استفاده می‌کردیم، ولی چندان شیر نداشت که ما را [[سیر]] کند؛ از این رو پستان من هم آن قدر شیر نداشت که فرزندم را سیر کند؛ لذا شب‌ها از [[گریه]] طفلم [[خواب]] نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنکه وارد مکه شدیم و همه زنان اطفالی گرفتند، ولی من طفلی نیافتم جز محمد فرزند [[آمنه]] که چون [[یتیم]] بود هیچ یک از [[زن‌ها]] او را نپذیرفتند؛ زیرا از پدر طفل [[انتظار]] کمک است نه از مادر و جد او. چون جمعیت تصمیم گرفتند باز گردند، به شوهرم گفتم: به [[خدا]] [[سوگند]]، بر من دشوار است که تمام [[زنان]] [[قبیله]] شیرخواری گرفته باشند و من دست خالی برگردم؛ همان طفل [[یتیم]] را خواهم گرفت. او گفت: &amp;quot;مانعی نیست؛ [[امید]] است خدا به خاطر او به ما [[برکت]] دهد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نزد [[عبدالمطلب]]، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیله‌ای؟ گفتم: از [[قبیله]] سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: &amp;quot;[[سعادت]] و [[بردباری]]، دو صفتی است که خیر [[دنیا]] و [[عزت]] همیشگی با آنهاست&amp;quot;. سپس مرا به [[خانه]] [[آمنه]]، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در [[جامه]] پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی [[مشک]] از او به مشام می‌رسید. آن قدر این طفل، دلربا و [[زیبا]] بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینه‌اش نهادم. [[چشم]] گشود و نوری از چشمانش درخشید که [[آسمان]] را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. [[محمد]] همیشه از پستان راستم شیر می‌آشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمی‌خورد مگر آنکه بچه خودم مشغول [[آشامیدن]] باشد&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از [[روایات]] نقل شده است که حلیمه می‌گفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو می‌آورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از [[برکت]] وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش می‌ریخت&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰-۴۳۲؛ [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و بازگشت از [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
هنگامی که حلیمه محمد را گرفته و به [[منزل]] خود آمد، از برکت وی پستانش پر از شیر شد و طفل شان نیز [[سیر]] شد. و شوهرش حارث که خواست شتر را بدوشد، پستانش را پر از شیر دید و آن قدر شیر دوشید که خود و همسرش سیر شدند. [[همسر]] حلیمه می‌گوید: این شب یکی از بهترین شب‌های [[زندگی]] ما بود، همسرم گفت: &amp;quot;مثل اینکه این طفل، بسیار [[مبارک]] است!&amp;quot; گفتم: آری، امیدوارم چنین باشد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح آن [[روز]] سوار الاغ شده و به طرف [[قبیله]] حرکت کردیم؛ مرکب ما چنان [[قوی]] و چست و چالاک شده بود که از تمامی [[اهل]] قافله جلوتر می‌رفت؛ [[زنان]] [[قبیله]] می‌گفتند: حلیمه تو را چه می‌شود! قدری آهسته‌تر تا ما هم برسیم؛ مگر مرکب شما همان نیست که موقع رفتن از همه عقب‌تر بود و گاهی سواره و گاهی پیاده می‌آمدید! گفتم: آری همان است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حلیمه [[روایت]] شده که می‌گفت: چون محمد را به دایگی پذیرفتم، به [[سرزمین]] خویش بازگشتیم. آنجا سرزمینی بود که خشک‌تر از آن سراغ نداشتم و گوسفندهای ما از صحرا در حالی که [[سیر]] شده و خوب چریده بودند و پستان‌های پر شیر داشتند، بر می‌گشتند و آنها را می‌دوشیدیم، در حالی که گوسفندان همسایه‌های ما از صحرا گرسنه بر می‌گشتند و قطره‌ای شیر نداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه عربی)، ج۱، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مردم]] به چوپان‌های خود می‌گفتند: شما نیز گوسفندها را همان جا ببرید که گوسفندان حلیمه را می‌برند و همین کار را هم می‌کردند، ولی فایده‌ای نداشت&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل النبوه، بیهقی، ج۱، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر [[کرامات]] [[رسول]] بزرگ [[اسلام]] این بود که حلیمه گوید: چون محمد را از شیر باز می‌گرفتم، سخنی عجیب از وی می‌شنیدم و آن این بود که می‌گفت: {{متن حدیث| الله اكبر و الحمد لله كثيرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرف النبی، خرگوشی، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۲-۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز، [[شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی نفوذ کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از اهل علم برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]] ـ پسر عموی [[خدیجه]] ـ بود، [[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی تصرف و طبری این مطلب را در تاریخش از ابن اسحاق نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و مرحوم مجلسی از کازرونی در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} با خدیجه ازدواج کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان گلایه کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی هدیه کرد و بعد از ظهور اسلام هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر زمین گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند (بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام ج۱]]، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و نقل کراماتی از [[رسول خدا]] ==&lt;br /&gt;
چون حلیمه از [[پیامبر]]{{صل}} کرامات و [[برکات]] بسیاری دید، علاقه فراوانی به آن حضرت پیدا کرد تا جایی که او را بر [[فرزندان]] خود، ضمره، عبدالله و قره، مقدم می‌داشت و می‌گفت: فرزندم! به خدای [[آسمان]] که تو از فرزندانم عزیزتری! آیا می‌شود که زنده باشم و بزرگی تو را ببینم؟ از جمله کراماتی که حلیمه از آن [[بزرگوار]] نقل کرده آن است که محمد در کودکی هیچگاه جامه‌اش را [[آلوده]] نکرد و هرگاه نیاز داشت، آن قدر به خود می‌پیچید تا حلیمه متوجه شده و او را خارج می‌برد. او هرگز مدفوع [[پیامبر]]{{صل}} را ندید و هر چه از او دفع می‌شد، [[زمین]] آن را می‌بلعید. هیچ وقت بوی بد از پیامبر به مشام نرسید و همیشه از او بوی [[مشک]] و [[کافور]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۳۹۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احترام]] گذاردن [[پیامبر]]{{صل}} به حلیمه ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شد، روزی بر روی فرش یا [[جامه]] خود نشسته بود که حارث بن عبد العزی ([[همسر]] حلیمه و پدر رضاعی رسول خدا{{ع}}) وارد شد. گوشه‌ای از جامه را برای او گسترد و حارث نشست. طولی نکشید که حلیمه وارد شد و پیامبر{{صل}} گوشه دیگر جامه را پهن کرد و حلیمه را نشانید. پس از او [[برادر]] رضاعی حضرت وارد شد و چون جامه‌ای که پیامبر{{صل}} بر آن نشسته بود، جانداشت تا او را بنشاند، روی [[زمین]] مقابل پدر و مادر رضاعی خود نشست و برادر را جای خود نشانید&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هنگامی که [[مردم]] [[مکه]] از آمدن حارث باخبر شدند، نزد وی آمده و گفتند: حارث! می‎دانی فرزندت محمد چه حرف‌هایی می‌زند و چه ادعاهایی می‌کند؟ او پرسید: چه می‌گوید؟ مردم مکه گفتند: [[گمان]] می‌کند، مردم پس از مردن، زنده می‌شوند و آنان که از [[امر خدا]] [[اطاعت]] کرده‌اند، به [[بهشت]] و آنان که [[نافرمانی]] کرده‌اند، به [[جهنم]] می‌روند و به این جهت [[اجتماع]] ما را متلاشی کرده و کارهای ما را به هم زده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث به رسول خدای{{صل}} گفت: &amp;quot;فرزندم! مردم مکه و بستگان شما چنین می‌گویند، آیا چنین عقیده‌ای دارید؟&amp;quot; حضرت فرمود: &amp;quot;آری؛ در آن [[روز]]، [[دست]] تو را خواهم گرفت و از گفته امروزت به تو خبر می‌دهم&amp;quot;. حارث با شنیدن این جملات، [[ایمان]] آورد و گفت: &amp;quot;اگر فرزندم دست مرا بگیرد، رها نمی‌کند مگر آنکه مرا داخل بهشت کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای حلیمه، احترام را فراوانی [[نور]] قائل ستارز بود چنانچه داستان زیر [[شاهد]] بر این ادعا می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عامر بن واثله]] می‌گوید: &amp;quot;من در [[جعرانه]] [[رسول اکرم]]{{صل}} را دیدم که در میان [[مردم]] گوشت تقسیم می‌کردند. زنی در نزد آن حضرت بود که [[رسول خدا]]{{صل}} ردایش را برای او پهن کرده بود. پرسیدم: این [[زن]] کیست که [[رسول خدا]]{{صل}} ردای خود را برای او پهن کرده؟ گفتند: او مادر رضاعی ایشان، [[حلیمه سعدیه]] است که آن حضرت را شیر دادند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: عطاردی)، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳-۴۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محبت پیامبر{{صل}} به حلیمه بعد از [[مرگ]] او ==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]]{{صل}} حتی پس از مرگ حلیمه نیز به او [[محبت]] داشت، به طوری که هر گاه نام او را می‌شنید، برای او [[دعا]] می‌فرمود. حتی در [[زمان]] شنیدن خبر از [[دنیا]] رفتن وی [[اندوهگین]] شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو حصین می‌گوید: &amp;quot;یکی از [[زنان]] [[قبیله]] سعد بن بکر که خاله یا عمه رضاعی [[پیامبر]]{{صل}} بود، همراه با مشکی کره و جوالی کشک به دیدن پیامبر{{صل}} آمد و رسول خدا{{صل}} در ابطح بود. آن زن نسبت خود را گفت، پیامبر{{صل}} پس از این که او را شناختند، او را به [[اسلام]] [[دعوت]] کردند و آن زن نیز اسلام آورد. سپس پیامبر{{صل}} دستور فرمود تا [[هدیه]] او را بپذیرند و از او درباره حلیمه پرسید، آن زن به پیامبر{{صل}} گفت: &amp;quot;مدت‌هاست که حلیمه مرده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چشمان رسول خدا{{صل}} [[اشک]] آلود شد و سپس از او پرسید: چه کسی از او باقی مانده است؟ آن زن گفت: &amp;quot;دو [[برادر]] و دو خواهر شیری شما، آن گاه پیامبر{{صل}} هدایایی به آن زن بخشید. آن زن در حالی که باز می‌گشت، می‌گفت: به [[خدا]] در کودکی چه [[نیک]] بودی و اکنون هم چه [[فرخنده]] و پر [[برکت]] هستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۴-۴۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شیماء، دختر حلیمه ==&lt;br /&gt;
حلیمه دختری به نام شیما داشت و در ایامی که پیامبر{{صل}} را شیر می‌داد، وی از حضرت [[پذیرایی]] می‌کرد. در [[جنگ حنین]]، پس از آنکه [[مسلمانان]] [[پیروز]] شدند و [[غنایم]] و [[ثروت]] [[مردم]] [[هوازن]] و ثقیف را به چنگ آوردند و [[زنان]] و [[فرزندان]] آنان به دست لشکر اسلام افتاد، [[پیامبر]]{{صل}} و [[مسلمانان]] در [[جعرانه]] اتراق کرده بودند. در این حال شیماء در میان جمعیتی از [[مردم]] [[هوازن]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} وارد شد و خود را معرفی کرد. پیامبر{{صل}} عبای [[مبارک]] را از دوش برداشت و روی [[زمین]] گستراند و او را روی آن نشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سخنگوی هوازن برخاست و گفت: &amp;quot;یا [[رسول الله]]! اگر [[نعمان بن منذر]] یا حارث بن ابی شمر بر ما [[غلبه]] می‌کردند و [[اموال]] و [[زنان]] ما را متصرف می‌شدند و از ایشان تقاضا می‌کردیم، آنها را به ما بر می‌گردانیدند؛ در حالی که شما بهترین کفالت کنندگان و [[اشرف]] بزرگان هستید و در میان [[اسیران]]، خاله‌ها و دختر خاله‌های رضاعی شما و پرستاران و [[دختران]] پرستاران شما هستند؛ پس بر ما [[منت]] گذارده و زنان را [[آزاد]] کنید&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر حلیمه هم همین مسئله را تقاضا کرد. حضرت فرمود: &amp;quot;سهم خود و سهم فرزندان و [[خاندان]] [[عبدالمطلب]] را به شما بخشیدم، اما سهم مسلمانان را نمی‌توانم ببخشم ولی از ایشان بخواه و مرا [[شفیع]] قرار بده تا شاید از [[حق]] خود بگذرند&amp;quot;. دختر حلیمه پس از نماز ظهر برخاست و از مردم همین مسئله را تقاضا کرد، همه مردم به [[احترام]] پیامبر{{صل}} از سهم خود گذشتند مگر [[اقرع بن حابس]] و عیینه که [[رضایت]] ندادند و گفتند: چون ایشان در [[جنگی]] که میان ما رخ داد، از زنان ما استفاده کردند، اکنون ما هم از زنان‌شان استفاده خواهیم کرد؛ سپس پیامبر برای مشخص شدن سهم این دو نفر در میان اسرا قرعه افکند و ضمن قرعه فرمود: &amp;quot;خدایا! سهم ایشان را ناچیز قرار بده&amp;quot;. پس از قرعه به هر یک از ایشان بنده‌ای رسید و آنها هم چون چنین دیدند، سهم خود را بخشیدند &amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۱۷۲-۱۷۳ (به نقل از: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۵-۴۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دایگی حلیمه سعدیه‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] از حلیمه، دختر [[ابی ذؤیب سعدیة]]، نقل می‌کند که او گفت: همراه همسرش، [[حارث بن عبد العزی]] از [[بنی هوازن]] خارج شد در حالی که فرزند شیر خوارش [[عبد الله بن حارث]] در بغلش بود. به همراه آنها عده‌ای از [[زنان]] [[بنی سعد]] بودند که همگی برای قبول دایگی به [[مکه]] آمده بودند و [[امید]] داشتند که از طرف پدر طفل شیرخوار انعامی را دریافت دارند، در آن سال همه [[سرزمین‌ها]] و به خصوص منطقه بنی سعد به [[خشک‌سالی]][[ سختی]] [[مبتلا]] شده بودند و در سینه‌های حلیمه آن قدر شیر نبود که حتی طفل خود را [[سیر]] کند و برای همین شب‌ها از صدای [[گریه]] طفل نمی‌توانستند بخوابند. شتر ماده [[پیری]] هم‌ که داشتند، به اندازه کافی شیر نمی‌داد و چون [[ضعیف]] بود، نمی‌توانستند بر آن سوار شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مکه همه زنان، طفلی را برای شیر دادن پیدا کردند مگر حلیمه که کسی را پیدا نکرده بود. از طرفی چون [[رسول الله]]{{صل}} [[یتیم]] بود، زنان از [[پذیرفتن]] وی خودداری کرده بودند. در این حال حلیمه به همسرش گفت: من [[دوست]] ندارم که بدون طفل برگردم، چون از زنان دیگر [[خجالت]] می‌کشم. همسرش گفت: اشکالی ندارد. برو و او را بیاور و ان شاء [[الله]] که باعث خیر و [[برکت]] می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من برای آوردنش رفتم و پس از آنکه او را به محل اسکانمان آوردم و سینه‌هایم را در دهانش گذاردم. آن قدر شیر خورد تا سیر شد و پس از او برادرش آن قدر شیر خورد تا [[سیر]] شد و همسرم نیز که برای دوشیدن [[ناقه]] رفته بود، پستان‌هایش را پر از شیر یافته بود و آن قدر شیر دوشیده بود که همه ما نوشیدیم و سیر شدیم. سپس همسرم به من گفت: ای حلیمه، [[عجب]] طفل با برکتی را به [[خانه]] آورده‌ای. من هم گفتم: به [[خدا]] قسم که من همین را [[آرزو]] داشته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به منزلمان در منطقه [[بنی سعد]] رفتیم و دائما خیر و [[برکت]] فراوان [[الهی]] را [[مشاهده]] می‌کردیم. گوسفندان من به هنگام غروب با شکم‌های [[سیر]] و سینه‌های پرشیر برمی‌گشتند، در حالی که گوسفندان همسایه‌هایم گرسنه و با سینه‌های خشک برمی‌گشتند. [[رسول الله]]{{صل}} با سرعتی بیش از [[اطفال]] دیگر [[رشد]] می‌کرد و هنوز دوساله نشده بود که جسمش [[قوی]] و محکم شده بود. پس از دو سالگی و اتمام شیرخوارگی‌اش او را به مادرش برگرداندیم و در عین حال بسیار علاقه‌مند بودیم که او را به خاطر خیر و برکتش نزد خودمان نگه داریم و مادرش هم با این درخواست ما موافقت کرد و او را پیش ما فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز،[[ شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی [[نفوذ]] کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از [[اهل علم]] برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]]- پسر عموی [[خدیجه]]- بود،[[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی [[تصرف]] و [[طبری]] این مطلب را در تاریخش از [[ابن اسحاق]] نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و [[ابن ابی الحدید]] در [[شرح نهج البلاغه]]، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و [[مرحوم مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} با [[خدیجه]] [[ازدواج]] کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان [[گلایه]] کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی [[هدیه]] کرد و [[بعد از ظهور اسلام]] هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر [[زمین]] گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حلیمه سعدیه==&lt;br /&gt;
حلیمه سعدیه، [[مادر رضاعی پیامبر اکرم]]{{صل}} است.&lt;br /&gt;
پدر حلیمه، ابوذؤیب، [[عبدالله بن حارث بن شجنه سعدی]]، از [[قبیله]] [[سعد بن بکر بن هوازن]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنا به نقل دیگر [[حارث بن عبدالله بن شجنه]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[همسر]] حلیمه، [[حارث بن عبدالعزی]] نام داشت و کنیه‌اش [[ابوکبشه]] بود. ظاهرا یکی از دلایلی که [[قریش]] [[پیامبر]] را ابن ابی‌کبشه می‌خواندند، همین بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۲۹-۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او نیز از قبیله سعد بن بکر بن هوازن بود&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه پس از [[ثویبه]]، [[کنیز]] [[ابولهب]] که به [[پیامبر اکرم]]{{صل}} شیر داده بود، شیر دادن به آن حضرت را برعهده گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۰-۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[مورخین]] درباره وقایع [[دوران کودکی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} و چگونگی سپردن او به حلیمه، به تفصیل سخن گفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵-۲۸؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۶۹-۱۷۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۶۵؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱-۲۷۰؛ سیر اعلام‌النبلاء، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حوادث این دوران، در تمامی منابع، از زبان خود حلیمه نقل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون پیامبر اکرم{{صل}} [[دوران شیرخوارگی]] و کودکی‌اش را در میان [[قبیله بنی‌سعد]] گذرانده بود، خود را [[فصیح‌ترین]] مرد [[عرب]] می‌دانست&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۳؛ المعارف، ص۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ظاهراً [[مردم]] [[مکه]] کودکانشان را برای [[آموختن]] [[فصاحت]] به [[قبایل]] [[بادیه‌نشین]] می‌سپردند.&lt;br /&gt;
حلیمه زنی [[خردمند]]، [[فصیح]] و دارای چهره‌ای [[نورانی]] بود. نژادش اصیل و ارجمند بود.&lt;br /&gt;
حلیمه در سالی که قحطی بزرگی میان قبیله بنی‌سعد افتاده بود، همراه با نه‌تن از [[زنان]] قبیله، برای [[امرار معاش]] از طریق شیردهی به [[کودکان]] قبایل [[ثروتمند]] مکه عازم این [[شهر]] شد، اما چون مرکب او چون از شدت [[تنگدستی]] و قحطی [[ناتوان]] و لاغر بود، از دیگران عقب افتاد و دیر به مکه رسید. در نتیجه، فقط نوه [[عبدالمطلب]] مانده بود که به دلیل یتیم‌بودنش، کسی حاضر نشده بود به او شیر بدهد؛ زیرا می‌ترسیدند [[دستمزد]] مناسبی دریافت نکنند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰-۱۱۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶-۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۵۹؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه [[کودک]] را پذیرفت. [[آمنه]] هنگام سپردن فرزندش به حلیمه گفت: ای دایه [[مهربان]]، در مورد این پسر از من بپرس که به زودی دارای [[شأن]] و [[منزلت]] خاصی خواهد بود و آنچه را دیده و شنیده بود و اموری را که هنگام تولد اتفاق افتاده بود، به اطلاع او رساند و گفت به من گفته شده است که سه شب فرزند خود را در [[خاندان سعد بن بکر]] و سپس در [[خانواده]] [[ابوذؤیب]] شیر بده. حلیمه گفت: ابوذؤیب [[کنیه]] شوهرم است. حلیمه بسیار خوشدل و شاد گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه بلافاصله پس از برعهده گرفتن شیردهی به [[پیامبر اکرم]]{{صل}}، آثار خیر و [[برکت]] را در زندگی‌اش [[مشاهده]] کرد. او که بر اثر [[تنگدستی]] شیرش کم شده بود و به [[سختی]] به پسر خود شیر می‌داد، از آن پس به [[راحتی]] [[حضرت محمد]]{{صل}} و پسر خویش را [[سیر]] می‌کرد. حتی شتر [[ضعیف]] و ناتوانش نیز پرشیر و نیرومند گشت، به گونه‌ای که هنگام بازگشت، از همراهانش [[سبقت]] گرفت و همه با [[حیرت]] دلیل آن را جویا می‌شدند و حلیمه همه اینها را نتیجه حضور کودک [[بنی‌هاشم]] می‌دانست و بارها بدان اشاره می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه، ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۲-۱۷۳؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۱، ۱۵۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه از حارث سه فرزند داشت پسری به نام عبدالله که او را با پیامبر اکرم{{صل}} شیر می‌داد و دو دختر به نام‌های انیسه و جدامة ملقب به شیماء است و او همراه مادر خود از پیامبر اکرم{{صل}} [[پرستاری]] و مواظبت می‌کرد.&lt;br /&gt;
پس از آن‌که حضرت محمد{{صل}} به دو سالگی رسید، حلیمه او را از شیر گرفت و به [[مکه]] نزد مادرش، [[آمنه دختر وهب]]، برد؛ اما چون حضور این کودک باعث شده بود که [[گله]] گوسفندان حلیمه از دیگر گله‌های [[قبیله بنی‌سعد]] پربارتر شود، او ترجیح می‌داد کودک را بیشتر نزد خود نگاه دارد. سرانجام با [[اصرار]] او و همچنین به دلیل شیوع وبا در [[مکه]] و [[ترس]] [[آمنه]] از سرایت [[بیماری]] به فرزندش، حلیمه بار دیگر [[کودک شیرخوار]] را نزد خود نگاه داشت&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹-۱۶۰؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۲-۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده است دو تا سه ماه بعد واقعه‌ای عجیب برای [[کودک]] روی داد، که به «[[شق صدر]]» یا [[شکافتن سینه]] [[رسول‌الله]]{{صل}} معروف است فرشتگانی به شکل مردانی با [[لباس]] سفید ظاهر شدند، سینه او را شکافتند، لکه سیاهی را از [[قلب]] او بیرون آوردند و قلب او را در تشتی زرین شست‌وشو دادند و سپس سینه او را التیام بخشیدند. [[برادر]] رضاعی او که در [[وادی]] نزدیک [[منزل]] [[شاهد]] این ماجرا بود، سراسیمه به حلیمه خبر رساند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر والمغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳-۱۷۴؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه به شدت نگران شد و کودک را نزد کاهنی برد تا در این باره [[حکم]] کند. [[کاهن]] پس از شنیدن سخنان کودک، هشدار داد که او در [[آینده]] [[دین]] [[مردم]] را [[تغییر]] خواهد داد. حلیمه نگران‌تر شد و تصمیم گرفت برای [[حفظ جان]] کودک از دست [[دشمنان]]، او را به نزد مادرش در [[مکه]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۳؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۴-۴۶۵؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
نویسندگان [[دلایل]] بسیاری در ردّ این [[داستان]] که گفته شده است چند نوبت در [[زندگی پیامبر]] رخ داد و ساختگی بودن [[روایات]] مربوط به آن را ذکر کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;اضواء علی‌السنة المحمدیة، او دفاع عن‌الحدیث، ص۱۸۷-۱۸۸؛ سیرة‌المصطفی، ص۴۶؛ الصحیح من سیرة‌النبی الاعظم{{صل}}، ج۲، ص۱۶۷-۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. علمای بزرگ و [[مفسران شیعه]] نیز چنین موضوعی را قبول ندارند، چنان‌که بزرگانی چون [[علی بن ابراهیم قمی]]، [[شیخ طوسی]]، [[شیخ طبرسی]]، [[ابوالفتوح رازی]] و [[سیدهاشم بحرانی]] در [[تفاسیر]] خود مطلقا اشاره‌ای هم نکرده‌اند، حاج شیخ [[عبدالرحیم]] ربّانی هم در پاورقی [[بحارالانوار]]، ج۱۵، ص۳۵۳ این موضوع را رد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]]{{صل}} چهار یا پنج سال در [[قبیله بنی‌سعد]] بود. آن‌گاه حلیمه او را در پنج سالگی نزد مادر و جدش [[عبدالمطلب]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;المعارف، ص۱۳۲؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹-۲۳۰؛ تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
سال‌ها بعد، پس از [[ازدواج حضرت]] محمد با [[خدیجه]]، حلیمه در ایام [[خشکسالی]] نزد آنان به [[مکه]] رفت و از [[سختی]] [[روزگار]] [[شکایت]] کرد. خدیجه برای تشکر از زحمات دایه همسرش، وی را بسیار [[احترام]] کرد و چهل گوسفند و یک شتر نیز به او [[هدیه]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه [[پس از ظهور اسلام]] به [[خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و همراه همسرش [[اسلام]] آورد و هردو با آن حضرت [[بیعت]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
گاه [[رسول‌الله]]{{صل}} به محض ورود حلیمه، برای احترام به او، به‌پا می‌خاست و مادر مادر گویان او را صدا می‌زد و عبای خود را بر [[زمین]] پهن می‌کرد تا او بر آن بنشیند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به روایتی حلیمه قبل از [[فتح مکه]] به دست [[مسلمانان]] ([[رمضان]] سال هشتم) [[وفات]] یافت. گفته شده پس از فتح مکه، وقتی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} با [[خواهر]] رضاعی‌اش، شیماء، دیدار کرد، احوال حلیمه را پرسید و او خبر [[مرگ]] مادرش را به آن حضرت داد. چشمان پیامبر اکرم{{صل}} پر از [[اشک]] شد و از بازماندگان او پرسید. سپس، خواهرش از او درخواست عطیه‌ای کرد و [[پیامبر]] نیازش را برآورده ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایتی دیگر حاکی از این است که حلیمه پس از [[غزوه حنین]] در [[شوال]] سال هشتم در [[جعرانه]]&amp;lt;ref&amp;gt;جعرانه: نام جایی میان مکه و طائف و به مکه نزدیک‌تر است، در مورد ضبط این کلمه یاقوت حموی بحث کرده است. ر.ک: معجم البلدان، (ذیل واژه).&amp;lt;/ref&amp;gt; به حضور پیامبر اکرم{{صل}} رسید و آن حضرت به او احترام بسیار کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۷، ص۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما بنا به قول [[یعقوبی]] پس از غزوه حنین، شیماء خواهر رضاعی [[رسول خدا]]{{صل}} به حضور آن حضرت رسید&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
پس از [[جنگ حنین]] و [[شکست]] [[هوازن]]، رسول‌الله{{صل}} به احترام حلیمه و پیوندی که با آن [[قبیله]] داشت و به درخواست شیماء، تمام سهم خود و [[بنی‌هاشم]]، از [[اموال]] و [[اسرا]] را بخشید و [[اصحاب]] نیز به [[پیروی]] از او، همین کار را کردند.&lt;br /&gt;
گفته شده [[نمایندگان]] [[قبیله هوازن]] پس از اینکه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[غنایم]] را تقسیم کرده بود به حضورش آمدند. [[ابوثروان]] عموی رضاعی [[رسول‌الله]]{{صل}} نیز همراه نمایندگان بود. ابوثروان گفت: ای [[رسول خدا]]! در این سایه‌بان‌ها عمه‌ها و خاله‌ها و پرستارهای شما هستند که شما را پرورش داده‌اند و ما شما را میان خود پرورش و شیر دادیم، آن‌گاه که شیر می‌خوردی شیرخواره‌ای بهتر از تو ندیدیم و خیر و [[نیکی]] در تو [[تکامل]] یافته است. ما در واقع [[خانواده]] و [[عشیره]] توایم، بر ما [[منت]] بگذار که خدای بر تو منت گذارد. پیامبر اکرم{{صل}} فرمود:&lt;br /&gt;
بهترین سخن، [[سخن راست]] است و اکنون پیش من این مسلمانانی که می‌بینید، هستند. اکنون بگویید آیا [[فرزندان]] و [[زنان]] شما در نظرتان بهتر است یا اموالتان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است چیزی را با فرزندان و [[خویشاوندان]] خویش برابر نمی‌دانیم، لطفاً فرزندان و زنان ما را به ما پس بدهید.&lt;br /&gt;
آنچه مربوط به من و [[فرزندان عبدالمطلب]] باشد، از شماست و از [[مردم]] هم برای شما چنین تقاضایی می‌کنم.&lt;br /&gt;
[[مهاجران]] و [[انصار]] هم آنچه گرفته بودند رد کردند. پیامبر اکرم{{صل}} از دیگر [[قبایل عرب]] هم خواست که چنان کنند و همه تقریباً به اتفاق و با [[رضایت]] آنچه گرفته بودند، پس دادند و فقط برخی در مورد [[اسیران]] [[اصرار]] کردند و رسول خدا{{صل}} در مقابل هر [[اسیر]] چند شتر پرداخت فرمود و اسیران را [[آزاد]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴-۱۱۵؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به روایاتی، حلیمه [[روزگار]] [[خلافت ابوبکر]] و عمر را [[درک]] کرد و آن دو با [[احترام]] با وی [[رفتار]] می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که قابل قبول نمی‌باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100353.jpg|22px]] [[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونان در بقیع]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366056</id>
		<title>حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366056"/>
		<updated>2026-04-18T09:45:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* مقدمه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه == &lt;br /&gt;
حلیمه، دختر ابوذؤیب عبدالله بن حارث بن شجنه، دایه رسول خدا{{صل}} و از طایفه سعد بن بکر بود که [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بسیار به او [[احترام]] می‌گذاشت. او [[همسر]] [[حارث بن عبدالعزی]] بود که او هم نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[محترم]] بود؛ زیرا این دو پدر و مادر رضاعی حضرت بودند&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و شیردادن به [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
اشراف [[عرب]] برای آنکه فرزندان‌شان سخنور شوند، آنان را به [[زنان]] عرب بیابان‌نشین که زبانشان از دخل و تصرف به دور بود، می‌سپردند و نیز به دلیل آنکه هوای [[مکه]] گرم و با مزاج اطفال سازگار نبود، اطفال را از شیر خوارگی به زنانی که در جاهای خوش آب و هوا [[زندگی]] می‌کردند، می‌سپردند تا از تلف شدن در سنین کودکی در [[امان]] باشند و به همین دلیل، پس از آنکه از شیر هم گرفته می‌شدند، تا چهار پنج سالگی آنها را به [[شهر]] نمی‌آوردند؛ پیامبر{{صل}} هم تا سن پنج سالگی در میان قبیلة [[بنی سعد]] می‌زیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: &amp;quot;هنگامی که خشکسالی بود، برای گرفتن طفل شیرخوار با عده‌ای از زنان [[قبیله]] به سوی مکه حرکت کردیم. بر الاغی سوار بودیم که از شدت [[ضعف]] و لاغری از همه جمعیت عقب بود. گاهی بر آن سوار می‌شدیم و گاهی پیاده حرکت می‌کردیم و شتری داشتیم که از شیر آن استفاده می‌کردیم، ولی چندان شیر نداشت که ما را [[سیر]] کند؛ از این رو پستان من هم آن قدر شیر نداشت که فرزندم را سیر کند؛ لذا شب‌ها از [[گریه]] طفلم [[خواب]] نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنکه وارد مکه شدیم و همه زنان اطفالی گرفتند، ولی من طفلی نیافتم جز محمد فرزند [[آمنه]] که چون [[یتیم]] بود هیچ یک از [[زن‌ها]] او را نپذیرفتند؛ زیرا از پدر طفل [[انتظار]] کمک است نه از مادر و جد او. چون جمعیت تصمیم گرفتند باز گردند، به شوهرم گفتم: به [[خدا]] [[سوگند]]، بر من دشوار است که تمام [[زنان]] [[قبیله]] شیرخواری گرفته باشند و من دست خالی برگردم؛ همان طفل [[یتیم]] را خواهم گرفت. او گفت: &amp;quot;مانعی نیست؛ [[امید]] است خدا به خاطر او به ما [[برکت]] دهد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نزد [[عبدالمطلب]]، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیله‌ای؟ گفتم: از [[قبیله]] سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: &amp;quot;[[سعادت]] و [[بردباری]]، دو صفتی است که خیر [[دنیا]] و [[عزت]] همیشگی با آنهاست&amp;quot;. سپس مرا به [[خانه]] [[آمنه]]، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در [[جامه]] پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی [[مشک]] از او به مشام می‌رسید. آن قدر این طفل، دلربا و [[زیبا]] بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینه‌اش نهادم. [[چشم]] گشود و نوری از چشمانش درخشید که [[آسمان]] را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. [[محمد]] همیشه از پستان راستم شیر می‌آشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمی‌خورد مگر آنکه بچه خودم مشغول [[آشامیدن]] باشد&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از [[روایات]] نقل شده است که حلیمه می‌گفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو می‌آورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از [[برکت]] وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش می‌ریخت&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰-۴۳۲؛ [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و بازگشت از [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
هنگامی که حلیمه محمد را گرفته و به [[منزل]] خود آمد، از برکت وی پستانش پر از شیر شد و طفل شان نیز [[سیر]] شد. و شوهرش حارث که خواست شتر را بدوشد، پستانش را پر از شیر دید و آن قدر شیر دوشید که خود و همسرش سیر شدند. [[همسر]] حلیمه می‌گوید: این شب یکی از بهترین شب‌های [[زندگی]] ما بود، همسرم گفت: &amp;quot;مثل اینکه این طفل، بسیار [[مبارک]] است!&amp;quot; گفتم: آری، امیدوارم چنین باشد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح آن [[روز]] سوار الاغ شده و به طرف [[قبیله]] حرکت کردیم؛ مرکب ما چنان [[قوی]] و چست و چالاک شده بود که از تمامی [[اهل]] قافله جلوتر می‌رفت؛ [[زنان]] [[قبیله]] می‌گفتند: حلیمه تو را چه می‌شود! قدری آهسته‌تر تا ما هم برسیم؛ مگر مرکب شما همان نیست که موقع رفتن از همه عقب‌تر بود و گاهی سواره و گاهی پیاده می‌آمدید! گفتم: آری همان است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حلیمه [[روایت]] شده که می‌گفت: چون محمد را به دایگی پذیرفتم، به [[سرزمین]] خویش بازگشتیم. آنجا سرزمینی بود که خشک‌تر از آن سراغ نداشتم و گوسفندهای ما از صحرا در حالی که [[سیر]] شده و خوب چریده بودند و پستان‌های پر شیر داشتند، بر می‌گشتند و آنها را می‌دوشیدیم، در حالی که گوسفندان همسایه‌های ما از صحرا گرسنه بر می‌گشتند و قطره‌ای شیر نداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه عربی)، ج۱، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مردم]] به چوپان‌های خود می‌گفتند: شما نیز گوسفندها را همان جا ببرید که گوسفندان حلیمه را می‌برند و همین کار را هم می‌کردند، ولی فایده‌ای نداشت&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل النبوه، بیهقی، ج۱، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر [[کرامات]] [[رسول]] بزرگ [[اسلام]] این بود که حلیمه گوید: چون محمد را از شیر باز می‌گرفتم، سخنی عجیب از وی می‌شنیدم و آن این بود که می‌گفت: {{متن حدیث| الله اكبر و الحمد لله كثيرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرف النبی، خرگوشی، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۲-۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز، [[شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی نفوذ کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از اهل علم برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]] ـ پسر عموی [[خدیجه]] ـ بود، [[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی تصرف و طبری این مطلب را در تاریخش از ابن اسحاق نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و مرحوم مجلسی از کازرونی در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} با خدیجه ازدواج کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان گلایه کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی هدیه کرد و بعد از ظهور اسلام هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر زمین گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند (بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام ج۱]]، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و نقل کراماتی از [[رسول خدا]] ==&lt;br /&gt;
چون حلیمه از [[پیامبر]]{{صل}} کرامات و [[برکات]] بسیاری دید، علاقه فراوانی به آن حضرت پیدا کرد تا جایی که او را بر [[فرزندان]] خود، ضمره، عبدالله و قره، مقدم می‌داشت و می‌گفت: فرزندم! به خدای [[آسمان]] که تو از فرزندانم عزیزتری! آیا می‌شود که زنده باشم و بزرگی تو را ببینم؟ از جمله کراماتی که حلیمه از آن [[بزرگوار]] نقل کرده آن است که محمد در کودکی هیچگاه جامه‌اش را [[آلوده]] نکرد و هرگاه نیاز داشت، آن قدر به خود می‌پیچید تا حلیمه متوجه شده و او را خارج می‌برد. او هرگز مدفوع [[پیامبر]]{{صل}} را ندید و هر چه از او دفع می‌شد، [[زمین]] آن را می‌بلعید. هیچ وقت بوی بد از پیامبر به مشام نرسید و همیشه از او بوی [[مشک]] و [[کافور]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۳۹۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احترام]] گذاردن [[پیامبر]]{{صل}} به حلیمه ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شد، روزی بر روی فرش یا [[جامه]] خود نشسته بود که حارث بن عبد العزی ([[همسر]] حلیمه و پدر رضاعی رسول خدا{{ع}}) وارد شد. گوشه‌ای از جامه را برای او گسترد و حارث نشست. طولی نکشید که حلیمه وارد شد و پیامبر{{صل}} گوشه دیگر جامه را پهن کرد و حلیمه را نشانید. پس از او [[برادر]] رضاعی حضرت وارد شد و چون جامه‌ای که پیامبر{{صل}} بر آن نشسته بود، جانداشت تا او را بنشاند، روی [[زمین]] مقابل پدر و مادر رضاعی خود نشست و برادر را جای خود نشانید&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هنگامی که [[مردم]] [[مکه]] از آمدن حارث باخبر شدند، نزد وی آمده و گفتند: حارث! می‎دانی فرزندت محمد چه حرف‌هایی می‌زند و چه ادعاهایی می‌کند؟ او پرسید: چه می‌گوید؟ مردم مکه گفتند: [[گمان]] می‌کند، مردم پس از مردن، زنده می‌شوند و آنان که از [[امر خدا]] [[اطاعت]] کرده‌اند، به [[بهشت]] و آنان که [[نافرمانی]] کرده‌اند، به [[جهنم]] می‌روند و به این جهت [[اجتماع]] ما را متلاشی کرده و کارهای ما را به هم زده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث به رسول خدای{{صل}} گفت: &amp;quot;فرزندم! مردم مکه و بستگان شما چنین می‌گویند، آیا چنین عقیده‌ای دارید؟&amp;quot; حضرت فرمود: &amp;quot;آری؛ در آن [[روز]]، [[دست]] تو را خواهم گرفت و از گفته امروزت به تو خبر می‌دهم&amp;quot;. حارث با شنیدن این جملات، [[ایمان]] آورد و گفت: &amp;quot;اگر فرزندم دست مرا بگیرد، رها نمی‌کند مگر آنکه مرا داخل بهشت کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای حلیمه، احترام را فراوانی [[نور]] قائل ستارز بود چنانچه داستان زیر [[شاهد]] بر این ادعا می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عامر بن واثله]] می‌گوید: &amp;quot;من در [[جعرانه]] [[رسول اکرم]]{{صل}} را دیدم که در میان [[مردم]] گوشت تقسیم می‌کردند. زنی در نزد آن حضرت بود که [[رسول خدا]]{{صل}} ردایش را برای او پهن کرده بود. پرسیدم: این [[زن]] کیست که [[رسول خدا]]{{صل}} ردای خود را برای او پهن کرده؟ گفتند: او مادر رضاعی ایشان، [[حلیمه سعدیه]] است که آن حضرت را شیر دادند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: عطاردی)، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳-۴۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محبت پیامبر{{صل}} به حلیمه بعد از [[مرگ]] او ==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]]{{صل}} حتی پس از مرگ حلیمه نیز به او [[محبت]] داشت، به طوری که هر گاه نام او را می‌شنید، برای او [[دعا]] می‌فرمود. حتی در [[زمان]] شنیدن خبر از [[دنیا]] رفتن وی [[اندوهگین]] شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو حصین می‌گوید: &amp;quot;یکی از [[زنان]] [[قبیله]] سعد بن بکر که خاله یا عمه رضاعی [[پیامبر]]{{صل}} بود، همراه با مشکی کره و جوالی کشک به دیدن پیامبر{{صل}} آمد و رسول خدا{{صل}} در ابطح بود. آن زن نسبت خود را گفت، پیامبر{{صل}} پس از این که او را شناختند، او را به [[اسلام]] [[دعوت]] کردند و آن زن نیز اسلام آورد. سپس پیامبر{{صل}} دستور فرمود تا [[هدیه]] او را بپذیرند و از او درباره حلیمه پرسید، آن زن به پیامبر{{صل}} گفت: &amp;quot;مدت‌هاست که حلیمه مرده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چشمان رسول خدا{{صل}} [[اشک]] آلود شد و سپس از او پرسید: چه کسی از او باقی مانده است؟ آن زن گفت: &amp;quot;دو [[برادر]] و دو خواهر شیری شما، آن گاه پیامبر{{صل}} هدایایی به آن زن بخشید. آن زن در حالی که باز می‌گشت، می‌گفت: به [[خدا]] در کودکی چه [[نیک]] بودی و اکنون هم چه [[فرخنده]] و پر [[برکت]] هستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۴-۴۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شیماء، دختر حلیمه ==&lt;br /&gt;
حلیمه دختری به نام شیما داشت و در ایامی که پیامبر{{صل}} را شیر می‌داد، وی از حضرت [[پذیرایی]] می‌کرد. در [[جنگ حنین]]، پس از آنکه [[مسلمانان]] [[پیروز]] شدند و [[غنایم]] و [[ثروت]] [[مردم]] [[هوازن]] و ثقیف را به چنگ آوردند و [[زنان]] و [[فرزندان]] آنان به دست لشکر اسلام افتاد، [[پیامبر]]{{صل}} و [[مسلمانان]] در [[جعرانه]] اتراق کرده بودند. در این حال شیماء در میان جمعیتی از [[مردم]] [[هوازن]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} وارد شد و خود را معرفی کرد. پیامبر{{صل}} عبای [[مبارک]] را از دوش برداشت و روی [[زمین]] گستراند و او را روی آن نشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سخنگوی هوازن برخاست و گفت: &amp;quot;یا [[رسول الله]]! اگر [[نعمان بن منذر]] یا حارث بن ابی شمر بر ما [[غلبه]] می‌کردند و [[اموال]] و [[زنان]] ما را متصرف می‌شدند و از ایشان تقاضا می‌کردیم، آنها را به ما بر می‌گردانیدند؛ در حالی که شما بهترین کفالت کنندگان و [[اشرف]] بزرگان هستید و در میان [[اسیران]]، خاله‌ها و دختر خاله‌های رضاعی شما و پرستاران و [[دختران]] پرستاران شما هستند؛ پس بر ما [[منت]] گذارده و زنان را [[آزاد]] کنید&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر حلیمه هم همین مسئله را تقاضا کرد. حضرت فرمود: &amp;quot;سهم خود و سهم فرزندان و [[خاندان]] [[عبدالمطلب]] را به شما بخشیدم، اما سهم مسلمانان را نمی‌توانم ببخشم ولی از ایشان بخواه و مرا [[شفیع]] قرار بده تا شاید از [[حق]] خود بگذرند&amp;quot;. دختر حلیمه پس از نماز ظهر برخاست و از مردم همین مسئله را تقاضا کرد، همه مردم به [[احترام]] پیامبر{{صل}} از سهم خود گذشتند مگر [[اقرع بن حابس]] و عیینه که [[رضایت]] ندادند و گفتند: چون ایشان در [[جنگی]] که میان ما رخ داد، از زنان ما استفاده کردند، اکنون ما هم از زنان‌شان استفاده خواهیم کرد؛ سپس پیامبر برای مشخص شدن سهم این دو نفر در میان اسرا قرعه افکند و ضمن قرعه فرمود: &amp;quot;خدایا! سهم ایشان را ناچیز قرار بده&amp;quot;. پس از قرعه به هر یک از ایشان بنده‌ای رسید و آنها هم چون چنین دیدند، سهم خود را بخشیدند &amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۱۷۲-۱۷۳ (به نقل از: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۵-۴۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[دوران شیرخوارگی نبی اکرم]]{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
[[مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی از [[بَّره خُزاعیه]] نقل می‌کند: اولین کسی که [[رسول الله]]{{صل}} را شیر داد، [[ثویبه]]، [[کنیز]] [[ابو لهب]]، بوده است. ثویبه نوزادی به نام مسروح داشت و قبل از آن که‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} به [[حلیمه سعدیه]] سپرده شود، چند روزی وی را شیر داده بود. وی همچنین [[خمرة بن عبد المطلب]] و بعد از او [[ابو سلمة بن عبد الأسد مخزومی]] را شیر داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که ثویبه نزد رسول الله{{صل}} می‌آمد، او را [[اکرام]] می‌کرد و بعد از [[هجرت]] نیز برای او [[هدیه]] و صلة می‌فرستاد، این [[زن]] [[اسلام]] آورد و بعد از [[فتح خیبر]] فوت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۸۴. از کازرونی، المنتقی فی مولد المصطفی.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] در [[فروع کافی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که آن حضرت فرمود: روزی [[حضرت علی]]{{ع}} دختر خمرة را به رسول الله پیشنهاد کرد و رسول الله در [[جواب]] فرمود: آیا نمی‌دانی که او برادرزاده رضاعی‌ام می‌باشد. سپس امام صادق{{ع}} فرمود: رسول الله{{صل}} و عمویش خمرة از یک زن شیر خورده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۴۰. از فروع کافی، ج۲، ص۴۱-۴۲. و مرحوم صدوق آن را در من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۲۶۰ و طوسی آن را در تهذیب، ج۷، ص۲۹۲ نقل کرده‌اند و در مفتاح الکتب الاربعه، ج۱۴، ص۳۴۰-۳۴۳ نیز آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: اولین شیری را که رسول الله از غیر مادرش نوشید، شیر [[ثویبة]] کنیز ابو لهب بود و همین زن خمرة بن عبد المطلب و [[جعفر بن ابی طالب]] و [[ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی]] را شیر داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] همان خبری را که کازرونی نقل کرده است با اسناد به برة دختر ابی تجزأة از طریق [[واقدی]] نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[إعلام الوری]] می‌نویسد: ثویبه کنیز ابو لهب، چند روزی با شیری که از پسرش مسروح داشت، رسول الله{{صل}} را شیر داد و این زن پس از [[اسلام آوردن]] در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش نیز قبل از وی فوت کرد. او قبل از آن [[خمرة بن عبد المطلب]] را شیر داده بود و برای همین دختر خمرة، برادرزاده رضاعی‌اش بوده است و خمرة چهار سال از [[رسول الله]]{{صل}} بزرگ‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۵ و گفته شده است که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[فتح مکه]] از ثوبیه و پسرش سؤال کرد که گفتند: آنها فوت کرده‌اند، چنان که در استیعاب و الروض الانف و شرح المواهب به این مطلب اشاره شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن شهر آشوب]] هم [[روایت]] [[طبری]] را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج۱، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] هم در [[کشف الغمة]] می‌نویسد: [[ثویبة]] با استفاده از شیر پسرش مسروح چند [[روز]] [[نبی اکرم]]{{صل}} را شیر داده بود و این قبل از آن بود که وی به حلیمه سپرده شود و [[ثویبه]] در حالی که [[مسلمان]] بود در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش هم قبل از وی فوت کرده بود. این [[زن]] قبل از دایگی برای نبی اکرم{{صل}} به خمرة، [[عموی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} شیر داده بود و لذا به هنگام [[پیشنهاد ازدواج]] با دختر خمرة بن عبد المطلب فرمود: او برادرزاده رضاعی من است و خمره چهار سال از رسول الله مسن‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۵. این عبارت همان عبارتی است که طبرسی آن را در اعلام الوری بدون سند ذکر کرده است و این مطلب در نظر بعضی از غلاة از شیعیان سنگین آمده است و نمی‌خواسته‌اند قبول کنند که ثوبیه کنیز ابو لهب اولین کسی بوده است که به رسول الله{{صل}} شیر داده است و برای این که بتوانند این فاصله زمانی بین میلاد نبی اکرم{{صل}} و سپرده شدن وی به حلیمه سعدیه را پر کنند، به روایتی که کلینی قدس سره از علی بن حمزه بطائنی از ابی بصیر از امام صادق{{ع}} نقل کرده است، متمسک شده‌اند که آن حضرت فرموده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} متولد شد، تا چند روزی شیر نداشت و برای همین ابو طالب او را بر سینه‌های خود گذاشت و به اذن الهی در سینه‌هایش شیر جاری شد و چند روزی نبی اکرم{{صل}} از آن استفاده کرد تا آنکه حلیمه سعدیه را پیدا کردند و طفل را به او سپردند. (اصول کافی، ج۱، ص۴۴۸). اما باید گفت که کشی در کتاب رجال خویش اخبار زیادی را در مورد دروغگو بودن علی بن ابی حمزه بطائنی نقل نموده و او را لعن کرده است که لعنت خدا بر او باد. و خداوند کلینی و ابن شهر آشوب و مجلسی را رحمت کند که این خبر دروغ را روایت کرده‌اند خداوند مرحوم ربانی شیرازی را بیامرزد که در تعلیقه‌اش بر حاشیه بحار گفته است: این حدیث مقداری عجیب و غریب است و در روایاتش افرادی هستند که مورد اعتماد نیستند. (بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۴۰) و قطب راوندی خبر مربوط به دایگی حلیمه سعدیه را در الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۸۱، حدیث ۱۳۴ نقل کرده و بحار الانوار آن را در ج۱۵، ص۳۳۱ آورده است و ما آن را به طور کامل در اینجا نقل کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[[[تاریخ]] تحقیقی [[اسلام]] ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی ا[[سلام]]]]، ج۱، ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دایگی حلیمه سعدیه‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] از حلیمه، دختر [[ابی ذؤیب سعدیة]]، نقل می‌کند که او گفت: همراه همسرش، [[حارث بن عبد العزی]] از [[بنی هوازن]] خارج شد در حالی که فرزند شیر خوارش [[عبد الله بن حارث]] در بغلش بود. به همراه آنها عده‌ای از [[زنان]] [[بنی سعد]] بودند که همگی برای قبول دایگی به [[مکه]] آمده بودند و [[امید]] داشتند که از طرف پدر طفل شیرخوار انعامی را دریافت دارند، در آن سال همه [[سرزمین‌ها]] و به خصوص منطقه بنی سعد به [[خشک‌سالی]][[ سختی]] [[مبتلا]] شده بودند و در سینه‌های حلیمه آن قدر شیر نبود که حتی طفل خود را [[سیر]] کند و برای همین شب‌ها از صدای [[گریه]] طفل نمی‌توانستند بخوابند. شتر ماده [[پیری]] هم‌ که داشتند، به اندازه کافی شیر نمی‌داد و چون [[ضعیف]] بود، نمی‌توانستند بر آن سوار شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مکه همه زنان، طفلی را برای شیر دادن پیدا کردند مگر حلیمه که کسی را پیدا نکرده بود. از طرفی چون [[رسول الله]]{{صل}} [[یتیم]] بود، زنان از [[پذیرفتن]] وی خودداری کرده بودند. در این حال حلیمه به همسرش گفت: من [[دوست]] ندارم که بدون طفل برگردم، چون از زنان دیگر [[خجالت]] می‌کشم. همسرش گفت: اشکالی ندارد. برو و او را بیاور و ان شاء [[الله]] که باعث خیر و [[برکت]] می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من برای آوردنش رفتم و پس از آنکه او را به محل اسکانمان آوردم و سینه‌هایم را در دهانش گذاردم. آن قدر شیر خورد تا سیر شد و پس از او برادرش آن قدر شیر خورد تا [[سیر]] شد و همسرم نیز که برای دوشیدن [[ناقه]] رفته بود، پستان‌هایش را پر از شیر یافته بود و آن قدر شیر دوشیده بود که همه ما نوشیدیم و سیر شدیم. سپس همسرم به من گفت: ای حلیمه، [[عجب]] طفل با برکتی را به [[خانه]] آورده‌ای. من هم گفتم: به [[خدا]] قسم که من همین را [[آرزو]] داشته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به منزلمان در منطقه [[بنی سعد]] رفتیم و دائما خیر و [[برکت]] فراوان [[الهی]] را [[مشاهده]] می‌کردیم. گوسفندان من به هنگام غروب با شکم‌های [[سیر]] و سینه‌های پرشیر برمی‌گشتند، در حالی که گوسفندان همسایه‌هایم گرسنه و با سینه‌های خشک برمی‌گشتند. [[رسول الله]]{{صل}} با سرعتی بیش از [[اطفال]] دیگر [[رشد]] می‌کرد و هنوز دوساله نشده بود که جسمش [[قوی]] و محکم شده بود. پس از دو سالگی و اتمام شیرخوارگی‌اش او را به مادرش برگرداندیم و در عین حال بسیار علاقه‌مند بودیم که او را به خاطر خیر و برکتش نزد خودمان نگه داریم و مادرش هم با این درخواست ما موافقت کرد و او را پیش ما فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز،[[ شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی [[نفوذ]] کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از [[اهل علم]] برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]]- پسر عموی [[خدیجه]]- بود،[[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی [[تصرف]] و [[طبری]] این مطلب را در تاریخش از [[ابن اسحاق]] نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و [[ابن ابی الحدید]] در [[شرح نهج البلاغه]]، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و [[مرحوم مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} با [[خدیجه]] [[ازدواج]] کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان [[گلایه]] کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی [[هدیه]] کرد و [[بعد از ظهور اسلام]] هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر [[زمین]] گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حلیمه سعدیه==&lt;br /&gt;
حلیمه سعدیه، [[مادر رضاعی پیامبر اکرم]]{{صل}} است.&lt;br /&gt;
پدر حلیمه، ابوذؤیب، [[عبدالله بن حارث بن شجنه سعدی]]، از [[قبیله]] [[سعد بن بکر بن هوازن]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنا به نقل دیگر [[حارث بن عبدالله بن شجنه]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[همسر]] حلیمه، [[حارث بن عبدالعزی]] نام داشت و کنیه‌اش [[ابوکبشه]] بود. ظاهرا یکی از دلایلی که [[قریش]] [[پیامبر]] را ابن ابی‌کبشه می‌خواندند، همین بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۲۹-۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او نیز از قبیله سعد بن بکر بن هوازن بود&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه پس از [[ثویبه]]، [[کنیز]] [[ابولهب]] که به [[پیامبر اکرم]]{{صل}} شیر داده بود، شیر دادن به آن حضرت را برعهده گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۰-۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[مورخین]] درباره وقایع [[دوران کودکی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} و چگونگی سپردن او به حلیمه، به تفصیل سخن گفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵-۲۸؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۶۹-۱۷۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۶۵؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱-۲۷۰؛ سیر اعلام‌النبلاء، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حوادث این دوران، در تمامی منابع، از زبان خود حلیمه نقل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون پیامبر اکرم{{صل}} [[دوران شیرخوارگی]] و کودکی‌اش را در میان [[قبیله بنی‌سعد]] گذرانده بود، خود را [[فصیح‌ترین]] مرد [[عرب]] می‌دانست&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۳؛ المعارف، ص۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ظاهراً [[مردم]] [[مکه]] کودکانشان را برای [[آموختن]] [[فصاحت]] به [[قبایل]] [[بادیه‌نشین]] می‌سپردند.&lt;br /&gt;
حلیمه زنی [[خردمند]]، [[فصیح]] و دارای چهره‌ای [[نورانی]] بود. نژادش اصیل و ارجمند بود.&lt;br /&gt;
حلیمه در سالی که قحطی بزرگی میان قبیله بنی‌سعد افتاده بود، همراه با نه‌تن از [[زنان]] قبیله، برای [[امرار معاش]] از طریق شیردهی به [[کودکان]] قبایل [[ثروتمند]] مکه عازم این [[شهر]] شد، اما چون مرکب او چون از شدت [[تنگدستی]] و قحطی [[ناتوان]] و لاغر بود، از دیگران عقب افتاد و دیر به مکه رسید. در نتیجه، فقط نوه [[عبدالمطلب]] مانده بود که به دلیل یتیم‌بودنش، کسی حاضر نشده بود به او شیر بدهد؛ زیرا می‌ترسیدند [[دستمزد]] مناسبی دریافت نکنند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰-۱۱۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶-۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۵۹؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه [[کودک]] را پذیرفت. [[آمنه]] هنگام سپردن فرزندش به حلیمه گفت: ای دایه [[مهربان]]، در مورد این پسر از من بپرس که به زودی دارای [[شأن]] و [[منزلت]] خاصی خواهد بود و آنچه را دیده و شنیده بود و اموری را که هنگام تولد اتفاق افتاده بود، به اطلاع او رساند و گفت به من گفته شده است که سه شب فرزند خود را در [[خاندان سعد بن بکر]] و سپس در [[خانواده]] [[ابوذؤیب]] شیر بده. حلیمه گفت: ابوذؤیب [[کنیه]] شوهرم است. حلیمه بسیار خوشدل و شاد گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه بلافاصله پس از برعهده گرفتن شیردهی به [[پیامبر اکرم]]{{صل}}، آثار خیر و [[برکت]] را در زندگی‌اش [[مشاهده]] کرد. او که بر اثر [[تنگدستی]] شیرش کم شده بود و به [[سختی]] به پسر خود شیر می‌داد، از آن پس به [[راحتی]] [[حضرت محمد]]{{صل}} و پسر خویش را [[سیر]] می‌کرد. حتی شتر [[ضعیف]] و ناتوانش نیز پرشیر و نیرومند گشت، به گونه‌ای که هنگام بازگشت، از همراهانش [[سبقت]] گرفت و همه با [[حیرت]] دلیل آن را جویا می‌شدند و حلیمه همه اینها را نتیجه حضور کودک [[بنی‌هاشم]] می‌دانست و بارها بدان اشاره می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه، ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۲-۱۷۳؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۱، ۱۵۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه از حارث سه فرزند داشت پسری به نام عبدالله که او را با پیامبر اکرم{{صل}} شیر می‌داد و دو دختر به نام‌های انیسه و جدامة ملقب به شیماء است و او همراه مادر خود از پیامبر اکرم{{صل}} [[پرستاری]] و مواظبت می‌کرد.&lt;br /&gt;
پس از آن‌که حضرت محمد{{صل}} به دو سالگی رسید، حلیمه او را از شیر گرفت و به [[مکه]] نزد مادرش، [[آمنه دختر وهب]]، برد؛ اما چون حضور این کودک باعث شده بود که [[گله]] گوسفندان حلیمه از دیگر گله‌های [[قبیله بنی‌سعد]] پربارتر شود، او ترجیح می‌داد کودک را بیشتر نزد خود نگاه دارد. سرانجام با [[اصرار]] او و همچنین به دلیل شیوع وبا در [[مکه]] و [[ترس]] [[آمنه]] از سرایت [[بیماری]] به فرزندش، حلیمه بار دیگر [[کودک شیرخوار]] را نزد خود نگاه داشت&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹-۱۶۰؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۲-۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده است دو تا سه ماه بعد واقعه‌ای عجیب برای [[کودک]] روی داد، که به «[[شق صدر]]» یا [[شکافتن سینه]] [[رسول‌الله]]{{صل}} معروف است فرشتگانی به شکل مردانی با [[لباس]] سفید ظاهر شدند، سینه او را شکافتند، لکه سیاهی را از [[قلب]] او بیرون آوردند و قلب او را در تشتی زرین شست‌وشو دادند و سپس سینه او را التیام بخشیدند. [[برادر]] رضاعی او که در [[وادی]] نزدیک [[منزل]] [[شاهد]] این ماجرا بود، سراسیمه به حلیمه خبر رساند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر والمغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳-۱۷۴؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه به شدت نگران شد و کودک را نزد کاهنی برد تا در این باره [[حکم]] کند. [[کاهن]] پس از شنیدن سخنان کودک، هشدار داد که او در [[آینده]] [[دین]] [[مردم]] را [[تغییر]] خواهد داد. حلیمه نگران‌تر شد و تصمیم گرفت برای [[حفظ جان]] کودک از دست [[دشمنان]]، او را به نزد مادرش در [[مکه]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۳؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۴-۴۶۵؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
نویسندگان [[دلایل]] بسیاری در ردّ این [[داستان]] که گفته شده است چند نوبت در [[زندگی پیامبر]] رخ داد و ساختگی بودن [[روایات]] مربوط به آن را ذکر کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;اضواء علی‌السنة المحمدیة، او دفاع عن‌الحدیث، ص۱۸۷-۱۸۸؛ سیرة‌المصطفی، ص۴۶؛ الصحیح من سیرة‌النبی الاعظم{{صل}}، ج۲، ص۱۶۷-۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. علمای بزرگ و [[مفسران شیعه]] نیز چنین موضوعی را قبول ندارند، چنان‌که بزرگانی چون [[علی بن ابراهیم قمی]]، [[شیخ طوسی]]، [[شیخ طبرسی]]، [[ابوالفتوح رازی]] و [[سیدهاشم بحرانی]] در [[تفاسیر]] خود مطلقا اشاره‌ای هم نکرده‌اند، حاج شیخ [[عبدالرحیم]] ربّانی هم در پاورقی [[بحارالانوار]]، ج۱۵، ص۳۵۳ این موضوع را رد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]]{{صل}} چهار یا پنج سال در [[قبیله بنی‌سعد]] بود. آن‌گاه حلیمه او را در پنج سالگی نزد مادر و جدش [[عبدالمطلب]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;المعارف، ص۱۳۲؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹-۲۳۰؛ تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
سال‌ها بعد، پس از [[ازدواج حضرت]] محمد با [[خدیجه]]، حلیمه در ایام [[خشکسالی]] نزد آنان به [[مکه]] رفت و از [[سختی]] [[روزگار]] [[شکایت]] کرد. خدیجه برای تشکر از زحمات دایه همسرش، وی را بسیار [[احترام]] کرد و چهل گوسفند و یک شتر نیز به او [[هدیه]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه [[پس از ظهور اسلام]] به [[خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و همراه همسرش [[اسلام]] آورد و هردو با آن حضرت [[بیعت]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
گاه [[رسول‌الله]]{{صل}} به محض ورود حلیمه، برای احترام به او، به‌پا می‌خاست و مادر مادر گویان او را صدا می‌زد و عبای خود را بر [[زمین]] پهن می‌کرد تا او بر آن بنشیند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به روایتی حلیمه قبل از [[فتح مکه]] به دست [[مسلمانان]] ([[رمضان]] سال هشتم) [[وفات]] یافت. گفته شده پس از فتح مکه، وقتی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} با [[خواهر]] رضاعی‌اش، شیماء، دیدار کرد، احوال حلیمه را پرسید و او خبر [[مرگ]] مادرش را به آن حضرت داد. چشمان پیامبر اکرم{{صل}} پر از [[اشک]] شد و از بازماندگان او پرسید. سپس، خواهرش از او درخواست عطیه‌ای کرد و [[پیامبر]] نیازش را برآورده ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایتی دیگر حاکی از این است که حلیمه پس از [[غزوه حنین]] در [[شوال]] سال هشتم در [[جعرانه]]&amp;lt;ref&amp;gt;جعرانه: نام جایی میان مکه و طائف و به مکه نزدیک‌تر است، در مورد ضبط این کلمه یاقوت حموی بحث کرده است. ر.ک: معجم البلدان، (ذیل واژه).&amp;lt;/ref&amp;gt; به حضور پیامبر اکرم{{صل}} رسید و آن حضرت به او احترام بسیار کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۷، ص۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما بنا به قول [[یعقوبی]] پس از غزوه حنین، شیماء خواهر رضاعی [[رسول خدا]]{{صل}} به حضور آن حضرت رسید&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
پس از [[جنگ حنین]] و [[شکست]] [[هوازن]]، رسول‌الله{{صل}} به احترام حلیمه و پیوندی که با آن [[قبیله]] داشت و به درخواست شیماء، تمام سهم خود و [[بنی‌هاشم]]، از [[اموال]] و [[اسرا]] را بخشید و [[اصحاب]] نیز به [[پیروی]] از او، همین کار را کردند.&lt;br /&gt;
گفته شده [[نمایندگان]] [[قبیله هوازن]] پس از اینکه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[غنایم]] را تقسیم کرده بود به حضورش آمدند. [[ابوثروان]] عموی رضاعی [[رسول‌الله]]{{صل}} نیز همراه نمایندگان بود. ابوثروان گفت: ای [[رسول خدا]]! در این سایه‌بان‌ها عمه‌ها و خاله‌ها و پرستارهای شما هستند که شما را پرورش داده‌اند و ما شما را میان خود پرورش و شیر دادیم، آن‌گاه که شیر می‌خوردی شیرخواره‌ای بهتر از تو ندیدیم و خیر و [[نیکی]] در تو [[تکامل]] یافته است. ما در واقع [[خانواده]] و [[عشیره]] توایم، بر ما [[منت]] بگذار که خدای بر تو منت گذارد. پیامبر اکرم{{صل}} فرمود:&lt;br /&gt;
بهترین سخن، [[سخن راست]] است و اکنون پیش من این مسلمانانی که می‌بینید، هستند. اکنون بگویید آیا [[فرزندان]] و [[زنان]] شما در نظرتان بهتر است یا اموالتان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است چیزی را با فرزندان و [[خویشاوندان]] خویش برابر نمی‌دانیم، لطفاً فرزندان و زنان ما را به ما پس بدهید.&lt;br /&gt;
آنچه مربوط به من و [[فرزندان عبدالمطلب]] باشد، از شماست و از [[مردم]] هم برای شما چنین تقاضایی می‌کنم.&lt;br /&gt;
[[مهاجران]] و [[انصار]] هم آنچه گرفته بودند رد کردند. پیامبر اکرم{{صل}} از دیگر [[قبایل عرب]] هم خواست که چنان کنند و همه تقریباً به اتفاق و با [[رضایت]] آنچه گرفته بودند، پس دادند و فقط برخی در مورد [[اسیران]] [[اصرار]] کردند و رسول خدا{{صل}} در مقابل هر [[اسیر]] چند شتر پرداخت فرمود و اسیران را [[آزاد]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴-۱۱۵؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به روایاتی، حلیمه [[روزگار]] [[خلافت ابوبکر]] و عمر را [[درک]] کرد و آن دو با [[احترام]] با وی [[رفتار]] می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که قابل قبول نمی‌باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100353.jpg|22px]] [[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونان در بقیع]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366055</id>
		<title>حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366055"/>
		<updated>2026-04-18T09:45:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* حلیمه و شیردادن به پیامبر{{صل}} */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه == &lt;br /&gt;
حلیمه، دختر [[ابوذؤیب عبدالله بن حارث بن شجنه]]، دایه رسول خدا{{صل}} و از [[طایفه]] [[سعد بن بکر]] بود که [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بسیار به او [[احترام]] می‌گذاشت. او [[همسر]] [[حارث بن عبدالعزی]] بود که او هم نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[محترم]] بود؛ زیرا این دو پدر و مادر رضاعی حضرت بودند&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و شیردادن به [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
اشراف [[عرب]] برای آنکه فرزندان‌شان سخنور شوند، آنان را به [[زنان]] عرب بیابان‌نشین که زبانشان از دخل و تصرف به دور بود، می‌سپردند و نیز به دلیل آنکه هوای [[مکه]] گرم و با مزاج اطفال سازگار نبود، اطفال را از شیر خوارگی به زنانی که در جاهای خوش آب و هوا [[زندگی]] می‌کردند، می‌سپردند تا از تلف شدن در سنین کودکی در [[امان]] باشند و به همین دلیل، پس از آنکه از شیر هم گرفته می‌شدند، تا چهار پنج سالگی آنها را به [[شهر]] نمی‌آوردند؛ پیامبر{{صل}} هم تا سن پنج سالگی در میان قبیلة [[بنی سعد]] می‌زیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: &amp;quot;هنگامی که خشکسالی بود، برای گرفتن طفل شیرخوار با عده‌ای از زنان [[قبیله]] به سوی مکه حرکت کردیم. بر الاغی سوار بودیم که از شدت [[ضعف]] و لاغری از همه جمعیت عقب بود. گاهی بر آن سوار می‌شدیم و گاهی پیاده حرکت می‌کردیم و شتری داشتیم که از شیر آن استفاده می‌کردیم، ولی چندان شیر نداشت که ما را [[سیر]] کند؛ از این رو پستان من هم آن قدر شیر نداشت که فرزندم را سیر کند؛ لذا شب‌ها از [[گریه]] طفلم [[خواب]] نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنکه وارد مکه شدیم و همه زنان اطفالی گرفتند، ولی من طفلی نیافتم جز محمد فرزند [[آمنه]] که چون [[یتیم]] بود هیچ یک از [[زن‌ها]] او را نپذیرفتند؛ زیرا از پدر طفل [[انتظار]] کمک است نه از مادر و جد او. چون جمعیت تصمیم گرفتند باز گردند، به شوهرم گفتم: به [[خدا]] [[سوگند]]، بر من دشوار است که تمام [[زنان]] [[قبیله]] شیرخواری گرفته باشند و من دست خالی برگردم؛ همان طفل [[یتیم]] را خواهم گرفت. او گفت: &amp;quot;مانعی نیست؛ [[امید]] است خدا به خاطر او به ما [[برکت]] دهد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نزد [[عبدالمطلب]]، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیله‌ای؟ گفتم: از [[قبیله]] سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: &amp;quot;[[سعادت]] و [[بردباری]]، دو صفتی است که خیر [[دنیا]] و [[عزت]] همیشگی با آنهاست&amp;quot;. سپس مرا به [[خانه]] [[آمنه]]، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در [[جامه]] پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی [[مشک]] از او به مشام می‌رسید. آن قدر این طفل، دلربا و [[زیبا]] بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینه‌اش نهادم. [[چشم]] گشود و نوری از چشمانش درخشید که [[آسمان]] را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. [[محمد]] همیشه از پستان راستم شیر می‌آشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمی‌خورد مگر آنکه بچه خودم مشغول [[آشامیدن]] باشد&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از [[روایات]] نقل شده است که حلیمه می‌گفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو می‌آورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از [[برکت]] وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش می‌ریخت&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰-۴۳۲؛ [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و بازگشت از [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
هنگامی که حلیمه محمد را گرفته و به [[منزل]] خود آمد، از برکت وی پستانش پر از شیر شد و طفل شان نیز [[سیر]] شد. و شوهرش حارث که خواست شتر را بدوشد، پستانش را پر از شیر دید و آن قدر شیر دوشید که خود و همسرش سیر شدند. [[همسر]] حلیمه می‌گوید: این شب یکی از بهترین شب‌های [[زندگی]] ما بود، همسرم گفت: &amp;quot;مثل اینکه این طفل، بسیار [[مبارک]] است!&amp;quot; گفتم: آری، امیدوارم چنین باشد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح آن [[روز]] سوار الاغ شده و به طرف [[قبیله]] حرکت کردیم؛ مرکب ما چنان [[قوی]] و چست و چالاک شده بود که از تمامی [[اهل]] قافله جلوتر می‌رفت؛ [[زنان]] [[قبیله]] می‌گفتند: حلیمه تو را چه می‌شود! قدری آهسته‌تر تا ما هم برسیم؛ مگر مرکب شما همان نیست که موقع رفتن از همه عقب‌تر بود و گاهی سواره و گاهی پیاده می‌آمدید! گفتم: آری همان است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حلیمه [[روایت]] شده که می‌گفت: چون محمد را به دایگی پذیرفتم، به [[سرزمین]] خویش بازگشتیم. آنجا سرزمینی بود که خشک‌تر از آن سراغ نداشتم و گوسفندهای ما از صحرا در حالی که [[سیر]] شده و خوب چریده بودند و پستان‌های پر شیر داشتند، بر می‌گشتند و آنها را می‌دوشیدیم، در حالی که گوسفندان همسایه‌های ما از صحرا گرسنه بر می‌گشتند و قطره‌ای شیر نداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه عربی)، ج۱، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مردم]] به چوپان‌های خود می‌گفتند: شما نیز گوسفندها را همان جا ببرید که گوسفندان حلیمه را می‌برند و همین کار را هم می‌کردند، ولی فایده‌ای نداشت&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل النبوه، بیهقی، ج۱، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر [[کرامات]] [[رسول]] بزرگ [[اسلام]] این بود که حلیمه گوید: چون محمد را از شیر باز می‌گرفتم، سخنی عجیب از وی می‌شنیدم و آن این بود که می‌گفت: {{متن حدیث| الله اكبر و الحمد لله كثيرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرف النبی، خرگوشی، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۲-۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز، [[شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی نفوذ کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از اهل علم برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]] ـ پسر عموی [[خدیجه]] ـ بود، [[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی تصرف و طبری این مطلب را در تاریخش از ابن اسحاق نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و مرحوم مجلسی از کازرونی در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} با خدیجه ازدواج کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان گلایه کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی هدیه کرد و بعد از ظهور اسلام هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر زمین گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند (بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام ج۱]]، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و نقل کراماتی از [[رسول خدا]] ==&lt;br /&gt;
چون حلیمه از [[پیامبر]]{{صل}} کرامات و [[برکات]] بسیاری دید، علاقه فراوانی به آن حضرت پیدا کرد تا جایی که او را بر [[فرزندان]] خود، ضمره، عبدالله و قره، مقدم می‌داشت و می‌گفت: فرزندم! به خدای [[آسمان]] که تو از فرزندانم عزیزتری! آیا می‌شود که زنده باشم و بزرگی تو را ببینم؟ از جمله کراماتی که حلیمه از آن [[بزرگوار]] نقل کرده آن است که محمد در کودکی هیچگاه جامه‌اش را [[آلوده]] نکرد و هرگاه نیاز داشت، آن قدر به خود می‌پیچید تا حلیمه متوجه شده و او را خارج می‌برد. او هرگز مدفوع [[پیامبر]]{{صل}} را ندید و هر چه از او دفع می‌شد، [[زمین]] آن را می‌بلعید. هیچ وقت بوی بد از پیامبر به مشام نرسید و همیشه از او بوی [[مشک]] و [[کافور]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۳۹۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احترام]] گذاردن [[پیامبر]]{{صل}} به حلیمه ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شد، روزی بر روی فرش یا [[جامه]] خود نشسته بود که حارث بن عبد العزی ([[همسر]] حلیمه و پدر رضاعی رسول خدا{{ع}}) وارد شد. گوشه‌ای از جامه را برای او گسترد و حارث نشست. طولی نکشید که حلیمه وارد شد و پیامبر{{صل}} گوشه دیگر جامه را پهن کرد و حلیمه را نشانید. پس از او [[برادر]] رضاعی حضرت وارد شد و چون جامه‌ای که پیامبر{{صل}} بر آن نشسته بود، جانداشت تا او را بنشاند، روی [[زمین]] مقابل پدر و مادر رضاعی خود نشست و برادر را جای خود نشانید&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هنگامی که [[مردم]] [[مکه]] از آمدن حارث باخبر شدند، نزد وی آمده و گفتند: حارث! می‎دانی فرزندت محمد چه حرف‌هایی می‌زند و چه ادعاهایی می‌کند؟ او پرسید: چه می‌گوید؟ مردم مکه گفتند: [[گمان]] می‌کند، مردم پس از مردن، زنده می‌شوند و آنان که از [[امر خدا]] [[اطاعت]] کرده‌اند، به [[بهشت]] و آنان که [[نافرمانی]] کرده‌اند، به [[جهنم]] می‌روند و به این جهت [[اجتماع]] ما را متلاشی کرده و کارهای ما را به هم زده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث به رسول خدای{{صل}} گفت: &amp;quot;فرزندم! مردم مکه و بستگان شما چنین می‌گویند، آیا چنین عقیده‌ای دارید؟&amp;quot; حضرت فرمود: &amp;quot;آری؛ در آن [[روز]]، [[دست]] تو را خواهم گرفت و از گفته امروزت به تو خبر می‌دهم&amp;quot;. حارث با شنیدن این جملات، [[ایمان]] آورد و گفت: &amp;quot;اگر فرزندم دست مرا بگیرد، رها نمی‌کند مگر آنکه مرا داخل بهشت کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای حلیمه، احترام را فراوانی [[نور]] قائل ستارز بود چنانچه داستان زیر [[شاهد]] بر این ادعا می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عامر بن واثله]] می‌گوید: &amp;quot;من در [[جعرانه]] [[رسول اکرم]]{{صل}} را دیدم که در میان [[مردم]] گوشت تقسیم می‌کردند. زنی در نزد آن حضرت بود که [[رسول خدا]]{{صل}} ردایش را برای او پهن کرده بود. پرسیدم: این [[زن]] کیست که [[رسول خدا]]{{صل}} ردای خود را برای او پهن کرده؟ گفتند: او مادر رضاعی ایشان، [[حلیمه سعدیه]] است که آن حضرت را شیر دادند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: عطاردی)، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳-۴۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محبت پیامبر{{صل}} به حلیمه بعد از [[مرگ]] او ==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]]{{صل}} حتی پس از مرگ حلیمه نیز به او [[محبت]] داشت، به طوری که هر گاه نام او را می‌شنید، برای او [[دعا]] می‌فرمود. حتی در [[زمان]] شنیدن خبر از [[دنیا]] رفتن وی [[اندوهگین]] شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو حصین می‌گوید: &amp;quot;یکی از [[زنان]] [[قبیله]] سعد بن بکر که خاله یا عمه رضاعی [[پیامبر]]{{صل}} بود، همراه با مشکی کره و جوالی کشک به دیدن پیامبر{{صل}} آمد و رسول خدا{{صل}} در ابطح بود. آن زن نسبت خود را گفت، پیامبر{{صل}} پس از این که او را شناختند، او را به [[اسلام]] [[دعوت]] کردند و آن زن نیز اسلام آورد. سپس پیامبر{{صل}} دستور فرمود تا [[هدیه]] او را بپذیرند و از او درباره حلیمه پرسید، آن زن به پیامبر{{صل}} گفت: &amp;quot;مدت‌هاست که حلیمه مرده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چشمان رسول خدا{{صل}} [[اشک]] آلود شد و سپس از او پرسید: چه کسی از او باقی مانده است؟ آن زن گفت: &amp;quot;دو [[برادر]] و دو خواهر شیری شما، آن گاه پیامبر{{صل}} هدایایی به آن زن بخشید. آن زن در حالی که باز می‌گشت، می‌گفت: به [[خدا]] در کودکی چه [[نیک]] بودی و اکنون هم چه [[فرخنده]] و پر [[برکت]] هستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۴-۴۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شیماء، دختر حلیمه ==&lt;br /&gt;
حلیمه دختری به نام شیما داشت و در ایامی که پیامبر{{صل}} را شیر می‌داد، وی از حضرت [[پذیرایی]] می‌کرد. در [[جنگ حنین]]، پس از آنکه [[مسلمانان]] [[پیروز]] شدند و [[غنایم]] و [[ثروت]] [[مردم]] [[هوازن]] و ثقیف را به چنگ آوردند و [[زنان]] و [[فرزندان]] آنان به دست لشکر اسلام افتاد، [[پیامبر]]{{صل}} و [[مسلمانان]] در [[جعرانه]] اتراق کرده بودند. در این حال شیماء در میان جمعیتی از [[مردم]] [[هوازن]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} وارد شد و خود را معرفی کرد. پیامبر{{صل}} عبای [[مبارک]] را از دوش برداشت و روی [[زمین]] گستراند و او را روی آن نشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سخنگوی هوازن برخاست و گفت: &amp;quot;یا [[رسول الله]]! اگر [[نعمان بن منذر]] یا حارث بن ابی شمر بر ما [[غلبه]] می‌کردند و [[اموال]] و [[زنان]] ما را متصرف می‌شدند و از ایشان تقاضا می‌کردیم، آنها را به ما بر می‌گردانیدند؛ در حالی که شما بهترین کفالت کنندگان و [[اشرف]] بزرگان هستید و در میان [[اسیران]]، خاله‌ها و دختر خاله‌های رضاعی شما و پرستاران و [[دختران]] پرستاران شما هستند؛ پس بر ما [[منت]] گذارده و زنان را [[آزاد]] کنید&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر حلیمه هم همین مسئله را تقاضا کرد. حضرت فرمود: &amp;quot;سهم خود و سهم فرزندان و [[خاندان]] [[عبدالمطلب]] را به شما بخشیدم، اما سهم مسلمانان را نمی‌توانم ببخشم ولی از ایشان بخواه و مرا [[شفیع]] قرار بده تا شاید از [[حق]] خود بگذرند&amp;quot;. دختر حلیمه پس از نماز ظهر برخاست و از مردم همین مسئله را تقاضا کرد، همه مردم به [[احترام]] پیامبر{{صل}} از سهم خود گذشتند مگر [[اقرع بن حابس]] و عیینه که [[رضایت]] ندادند و گفتند: چون ایشان در [[جنگی]] که میان ما رخ داد، از زنان ما استفاده کردند، اکنون ما هم از زنان‌شان استفاده خواهیم کرد؛ سپس پیامبر برای مشخص شدن سهم این دو نفر در میان اسرا قرعه افکند و ضمن قرعه فرمود: &amp;quot;خدایا! سهم ایشان را ناچیز قرار بده&amp;quot;. پس از قرعه به هر یک از ایشان بنده‌ای رسید و آنها هم چون چنین دیدند، سهم خود را بخشیدند &amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۱۷۲-۱۷۳ (به نقل از: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۵-۴۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[دوران شیرخوارگی نبی اکرم]]{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
[[مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی از [[بَّره خُزاعیه]] نقل می‌کند: اولین کسی که [[رسول الله]]{{صل}} را شیر داد، [[ثویبه]]، [[کنیز]] [[ابو لهب]]، بوده است. ثویبه نوزادی به نام مسروح داشت و قبل از آن که‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} به [[حلیمه سعدیه]] سپرده شود، چند روزی وی را شیر داده بود. وی همچنین [[خمرة بن عبد المطلب]] و بعد از او [[ابو سلمة بن عبد الأسد مخزومی]] را شیر داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که ثویبه نزد رسول الله{{صل}} می‌آمد، او را [[اکرام]] می‌کرد و بعد از [[هجرت]] نیز برای او [[هدیه]] و صلة می‌فرستاد، این [[زن]] [[اسلام]] آورد و بعد از [[فتح خیبر]] فوت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۸۴. از کازرونی، المنتقی فی مولد المصطفی.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] در [[فروع کافی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که آن حضرت فرمود: روزی [[حضرت علی]]{{ع}} دختر خمرة را به رسول الله پیشنهاد کرد و رسول الله در [[جواب]] فرمود: آیا نمی‌دانی که او برادرزاده رضاعی‌ام می‌باشد. سپس امام صادق{{ع}} فرمود: رسول الله{{صل}} و عمویش خمرة از یک زن شیر خورده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۴۰. از فروع کافی، ج۲، ص۴۱-۴۲. و مرحوم صدوق آن را در من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۲۶۰ و طوسی آن را در تهذیب، ج۷، ص۲۹۲ نقل کرده‌اند و در مفتاح الکتب الاربعه، ج۱۴، ص۳۴۰-۳۴۳ نیز آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: اولین شیری را که رسول الله از غیر مادرش نوشید، شیر [[ثویبة]] کنیز ابو لهب بود و همین زن خمرة بن عبد المطلب و [[جعفر بن ابی طالب]] و [[ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی]] را شیر داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] همان خبری را که کازرونی نقل کرده است با اسناد به برة دختر ابی تجزأة از طریق [[واقدی]] نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[إعلام الوری]] می‌نویسد: ثویبه کنیز ابو لهب، چند روزی با شیری که از پسرش مسروح داشت، رسول الله{{صل}} را شیر داد و این زن پس از [[اسلام آوردن]] در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش نیز قبل از وی فوت کرد. او قبل از آن [[خمرة بن عبد المطلب]] را شیر داده بود و برای همین دختر خمرة، برادرزاده رضاعی‌اش بوده است و خمرة چهار سال از [[رسول الله]]{{صل}} بزرگ‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۵ و گفته شده است که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[فتح مکه]] از ثوبیه و پسرش سؤال کرد که گفتند: آنها فوت کرده‌اند، چنان که در استیعاب و الروض الانف و شرح المواهب به این مطلب اشاره شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن شهر آشوب]] هم [[روایت]] [[طبری]] را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج۱، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] هم در [[کشف الغمة]] می‌نویسد: [[ثویبة]] با استفاده از شیر پسرش مسروح چند [[روز]] [[نبی اکرم]]{{صل}} را شیر داده بود و این قبل از آن بود که وی به حلیمه سپرده شود و [[ثویبه]] در حالی که [[مسلمان]] بود در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش هم قبل از وی فوت کرده بود. این [[زن]] قبل از دایگی برای نبی اکرم{{صل}} به خمرة، [[عموی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} شیر داده بود و لذا به هنگام [[پیشنهاد ازدواج]] با دختر خمرة بن عبد المطلب فرمود: او برادرزاده رضاعی من است و خمره چهار سال از رسول الله مسن‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۵. این عبارت همان عبارتی است که طبرسی آن را در اعلام الوری بدون سند ذکر کرده است و این مطلب در نظر بعضی از غلاة از شیعیان سنگین آمده است و نمی‌خواسته‌اند قبول کنند که ثوبیه کنیز ابو لهب اولین کسی بوده است که به رسول الله{{صل}} شیر داده است و برای این که بتوانند این فاصله زمانی بین میلاد نبی اکرم{{صل}} و سپرده شدن وی به حلیمه سعدیه را پر کنند، به روایتی که کلینی قدس سره از علی بن حمزه بطائنی از ابی بصیر از امام صادق{{ع}} نقل کرده است، متمسک شده‌اند که آن حضرت فرموده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} متولد شد، تا چند روزی شیر نداشت و برای همین ابو طالب او را بر سینه‌های خود گذاشت و به اذن الهی در سینه‌هایش شیر جاری شد و چند روزی نبی اکرم{{صل}} از آن استفاده کرد تا آنکه حلیمه سعدیه را پیدا کردند و طفل را به او سپردند. (اصول کافی، ج۱، ص۴۴۸). اما باید گفت که کشی در کتاب رجال خویش اخبار زیادی را در مورد دروغگو بودن علی بن ابی حمزه بطائنی نقل نموده و او را لعن کرده است که لعنت خدا بر او باد. و خداوند کلینی و ابن شهر آشوب و مجلسی را رحمت کند که این خبر دروغ را روایت کرده‌اند خداوند مرحوم ربانی شیرازی را بیامرزد که در تعلیقه‌اش بر حاشیه بحار گفته است: این حدیث مقداری عجیب و غریب است و در روایاتش افرادی هستند که مورد اعتماد نیستند. (بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۴۰) و قطب راوندی خبر مربوط به دایگی حلیمه سعدیه را در الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۸۱، حدیث ۱۳۴ نقل کرده و بحار الانوار آن را در ج۱۵، ص۳۳۱ آورده است و ما آن را به طور کامل در اینجا نقل کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[[[تاریخ]] تحقیقی [[اسلام]] ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی ا[[سلام]]]]، ج۱، ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دایگی حلیمه سعدیه‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] از حلیمه، دختر [[ابی ذؤیب سعدیة]]، نقل می‌کند که او گفت: همراه همسرش، [[حارث بن عبد العزی]] از [[بنی هوازن]] خارج شد در حالی که فرزند شیر خوارش [[عبد الله بن حارث]] در بغلش بود. به همراه آنها عده‌ای از [[زنان]] [[بنی سعد]] بودند که همگی برای قبول دایگی به [[مکه]] آمده بودند و [[امید]] داشتند که از طرف پدر طفل شیرخوار انعامی را دریافت دارند، در آن سال همه [[سرزمین‌ها]] و به خصوص منطقه بنی سعد به [[خشک‌سالی]][[ سختی]] [[مبتلا]] شده بودند و در سینه‌های حلیمه آن قدر شیر نبود که حتی طفل خود را [[سیر]] کند و برای همین شب‌ها از صدای [[گریه]] طفل نمی‌توانستند بخوابند. شتر ماده [[پیری]] هم‌ که داشتند، به اندازه کافی شیر نمی‌داد و چون [[ضعیف]] بود، نمی‌توانستند بر آن سوار شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مکه همه زنان، طفلی را برای شیر دادن پیدا کردند مگر حلیمه که کسی را پیدا نکرده بود. از طرفی چون [[رسول الله]]{{صل}} [[یتیم]] بود، زنان از [[پذیرفتن]] وی خودداری کرده بودند. در این حال حلیمه به همسرش گفت: من [[دوست]] ندارم که بدون طفل برگردم، چون از زنان دیگر [[خجالت]] می‌کشم. همسرش گفت: اشکالی ندارد. برو و او را بیاور و ان شاء [[الله]] که باعث خیر و [[برکت]] می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من برای آوردنش رفتم و پس از آنکه او را به محل اسکانمان آوردم و سینه‌هایم را در دهانش گذاردم. آن قدر شیر خورد تا سیر شد و پس از او برادرش آن قدر شیر خورد تا [[سیر]] شد و همسرم نیز که برای دوشیدن [[ناقه]] رفته بود، پستان‌هایش را پر از شیر یافته بود و آن قدر شیر دوشیده بود که همه ما نوشیدیم و سیر شدیم. سپس همسرم به من گفت: ای حلیمه، [[عجب]] طفل با برکتی را به [[خانه]] آورده‌ای. من هم گفتم: به [[خدا]] قسم که من همین را [[آرزو]] داشته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به منزلمان در منطقه [[بنی سعد]] رفتیم و دائما خیر و [[برکت]] فراوان [[الهی]] را [[مشاهده]] می‌کردیم. گوسفندان من به هنگام غروب با شکم‌های [[سیر]] و سینه‌های پرشیر برمی‌گشتند، در حالی که گوسفندان همسایه‌هایم گرسنه و با سینه‌های خشک برمی‌گشتند. [[رسول الله]]{{صل}} با سرعتی بیش از [[اطفال]] دیگر [[رشد]] می‌کرد و هنوز دوساله نشده بود که جسمش [[قوی]] و محکم شده بود. پس از دو سالگی و اتمام شیرخوارگی‌اش او را به مادرش برگرداندیم و در عین حال بسیار علاقه‌مند بودیم که او را به خاطر خیر و برکتش نزد خودمان نگه داریم و مادرش هم با این درخواست ما موافقت کرد و او را پیش ما فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز،[[ شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی [[نفوذ]] کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از [[اهل علم]] برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]]- پسر عموی [[خدیجه]]- بود،[[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی [[تصرف]] و [[طبری]] این مطلب را در تاریخش از [[ابن اسحاق]] نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و [[ابن ابی الحدید]] در [[شرح نهج البلاغه]]، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و [[مرحوم مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} با [[خدیجه]] [[ازدواج]] کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان [[گلایه]] کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی [[هدیه]] کرد و [[بعد از ظهور اسلام]] هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر [[زمین]] گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حلیمه سعدیه==&lt;br /&gt;
حلیمه سعدیه، [[مادر رضاعی پیامبر اکرم]]{{صل}} است.&lt;br /&gt;
پدر حلیمه، ابوذؤیب، [[عبدالله بن حارث بن شجنه سعدی]]، از [[قبیله]] [[سعد بن بکر بن هوازن]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنا به نقل دیگر [[حارث بن عبدالله بن شجنه]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[همسر]] حلیمه، [[حارث بن عبدالعزی]] نام داشت و کنیه‌اش [[ابوکبشه]] بود. ظاهرا یکی از دلایلی که [[قریش]] [[پیامبر]] را ابن ابی‌کبشه می‌خواندند، همین بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۲۹-۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او نیز از قبیله سعد بن بکر بن هوازن بود&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه پس از [[ثویبه]]، [[کنیز]] [[ابولهب]] که به [[پیامبر اکرم]]{{صل}} شیر داده بود، شیر دادن به آن حضرت را برعهده گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۰-۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[مورخین]] درباره وقایع [[دوران کودکی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} و چگونگی سپردن او به حلیمه، به تفصیل سخن گفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵-۲۸؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۶۹-۱۷۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۶۵؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱-۲۷۰؛ سیر اعلام‌النبلاء، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حوادث این دوران، در تمامی منابع، از زبان خود حلیمه نقل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون پیامبر اکرم{{صل}} [[دوران شیرخوارگی]] و کودکی‌اش را در میان [[قبیله بنی‌سعد]] گذرانده بود، خود را [[فصیح‌ترین]] مرد [[عرب]] می‌دانست&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۳؛ المعارف، ص۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ظاهراً [[مردم]] [[مکه]] کودکانشان را برای [[آموختن]] [[فصاحت]] به [[قبایل]] [[بادیه‌نشین]] می‌سپردند.&lt;br /&gt;
حلیمه زنی [[خردمند]]، [[فصیح]] و دارای چهره‌ای [[نورانی]] بود. نژادش اصیل و ارجمند بود.&lt;br /&gt;
حلیمه در سالی که قحطی بزرگی میان قبیله بنی‌سعد افتاده بود، همراه با نه‌تن از [[زنان]] قبیله، برای [[امرار معاش]] از طریق شیردهی به [[کودکان]] قبایل [[ثروتمند]] مکه عازم این [[شهر]] شد، اما چون مرکب او چون از شدت [[تنگدستی]] و قحطی [[ناتوان]] و لاغر بود، از دیگران عقب افتاد و دیر به مکه رسید. در نتیجه، فقط نوه [[عبدالمطلب]] مانده بود که به دلیل یتیم‌بودنش، کسی حاضر نشده بود به او شیر بدهد؛ زیرا می‌ترسیدند [[دستمزد]] مناسبی دریافت نکنند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰-۱۱۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶-۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۵۹؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه [[کودک]] را پذیرفت. [[آمنه]] هنگام سپردن فرزندش به حلیمه گفت: ای دایه [[مهربان]]، در مورد این پسر از من بپرس که به زودی دارای [[شأن]] و [[منزلت]] خاصی خواهد بود و آنچه را دیده و شنیده بود و اموری را که هنگام تولد اتفاق افتاده بود، به اطلاع او رساند و گفت به من گفته شده است که سه شب فرزند خود را در [[خاندان سعد بن بکر]] و سپس در [[خانواده]] [[ابوذؤیب]] شیر بده. حلیمه گفت: ابوذؤیب [[کنیه]] شوهرم است. حلیمه بسیار خوشدل و شاد گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه بلافاصله پس از برعهده گرفتن شیردهی به [[پیامبر اکرم]]{{صل}}، آثار خیر و [[برکت]] را در زندگی‌اش [[مشاهده]] کرد. او که بر اثر [[تنگدستی]] شیرش کم شده بود و به [[سختی]] به پسر خود شیر می‌داد، از آن پس به [[راحتی]] [[حضرت محمد]]{{صل}} و پسر خویش را [[سیر]] می‌کرد. حتی شتر [[ضعیف]] و ناتوانش نیز پرشیر و نیرومند گشت، به گونه‌ای که هنگام بازگشت، از همراهانش [[سبقت]] گرفت و همه با [[حیرت]] دلیل آن را جویا می‌شدند و حلیمه همه اینها را نتیجه حضور کودک [[بنی‌هاشم]] می‌دانست و بارها بدان اشاره می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه، ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۲-۱۷۳؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۱، ۱۵۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه از حارث سه فرزند داشت پسری به نام عبدالله که او را با پیامبر اکرم{{صل}} شیر می‌داد و دو دختر به نام‌های انیسه و جدامة ملقب به شیماء است و او همراه مادر خود از پیامبر اکرم{{صل}} [[پرستاری]] و مواظبت می‌کرد.&lt;br /&gt;
پس از آن‌که حضرت محمد{{صل}} به دو سالگی رسید، حلیمه او را از شیر گرفت و به [[مکه]] نزد مادرش، [[آمنه دختر وهب]]، برد؛ اما چون حضور این کودک باعث شده بود که [[گله]] گوسفندان حلیمه از دیگر گله‌های [[قبیله بنی‌سعد]] پربارتر شود، او ترجیح می‌داد کودک را بیشتر نزد خود نگاه دارد. سرانجام با [[اصرار]] او و همچنین به دلیل شیوع وبا در [[مکه]] و [[ترس]] [[آمنه]] از سرایت [[بیماری]] به فرزندش، حلیمه بار دیگر [[کودک شیرخوار]] را نزد خود نگاه داشت&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹-۱۶۰؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۲-۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده است دو تا سه ماه بعد واقعه‌ای عجیب برای [[کودک]] روی داد، که به «[[شق صدر]]» یا [[شکافتن سینه]] [[رسول‌الله]]{{صل}} معروف است فرشتگانی به شکل مردانی با [[لباس]] سفید ظاهر شدند، سینه او را شکافتند، لکه سیاهی را از [[قلب]] او بیرون آوردند و قلب او را در تشتی زرین شست‌وشو دادند و سپس سینه او را التیام بخشیدند. [[برادر]] رضاعی او که در [[وادی]] نزدیک [[منزل]] [[شاهد]] این ماجرا بود، سراسیمه به حلیمه خبر رساند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر والمغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳-۱۷۴؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه به شدت نگران شد و کودک را نزد کاهنی برد تا در این باره [[حکم]] کند. [[کاهن]] پس از شنیدن سخنان کودک، هشدار داد که او در [[آینده]] [[دین]] [[مردم]] را [[تغییر]] خواهد داد. حلیمه نگران‌تر شد و تصمیم گرفت برای [[حفظ جان]] کودک از دست [[دشمنان]]، او را به نزد مادرش در [[مکه]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۳؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۴-۴۶۵؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
نویسندگان [[دلایل]] بسیاری در ردّ این [[داستان]] که گفته شده است چند نوبت در [[زندگی پیامبر]] رخ داد و ساختگی بودن [[روایات]] مربوط به آن را ذکر کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;اضواء علی‌السنة المحمدیة، او دفاع عن‌الحدیث، ص۱۸۷-۱۸۸؛ سیرة‌المصطفی، ص۴۶؛ الصحیح من سیرة‌النبی الاعظم{{صل}}، ج۲، ص۱۶۷-۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. علمای بزرگ و [[مفسران شیعه]] نیز چنین موضوعی را قبول ندارند، چنان‌که بزرگانی چون [[علی بن ابراهیم قمی]]، [[شیخ طوسی]]، [[شیخ طبرسی]]، [[ابوالفتوح رازی]] و [[سیدهاشم بحرانی]] در [[تفاسیر]] خود مطلقا اشاره‌ای هم نکرده‌اند، حاج شیخ [[عبدالرحیم]] ربّانی هم در پاورقی [[بحارالانوار]]، ج۱۵، ص۳۵۳ این موضوع را رد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]]{{صل}} چهار یا پنج سال در [[قبیله بنی‌سعد]] بود. آن‌گاه حلیمه او را در پنج سالگی نزد مادر و جدش [[عبدالمطلب]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;المعارف، ص۱۳۲؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹-۲۳۰؛ تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
سال‌ها بعد، پس از [[ازدواج حضرت]] محمد با [[خدیجه]]، حلیمه در ایام [[خشکسالی]] نزد آنان به [[مکه]] رفت و از [[سختی]] [[روزگار]] [[شکایت]] کرد. خدیجه برای تشکر از زحمات دایه همسرش، وی را بسیار [[احترام]] کرد و چهل گوسفند و یک شتر نیز به او [[هدیه]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه [[پس از ظهور اسلام]] به [[خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و همراه همسرش [[اسلام]] آورد و هردو با آن حضرت [[بیعت]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
گاه [[رسول‌الله]]{{صل}} به محض ورود حلیمه، برای احترام به او، به‌پا می‌خاست و مادر مادر گویان او را صدا می‌زد و عبای خود را بر [[زمین]] پهن می‌کرد تا او بر آن بنشیند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به روایتی حلیمه قبل از [[فتح مکه]] به دست [[مسلمانان]] ([[رمضان]] سال هشتم) [[وفات]] یافت. گفته شده پس از فتح مکه، وقتی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} با [[خواهر]] رضاعی‌اش، شیماء، دیدار کرد، احوال حلیمه را پرسید و او خبر [[مرگ]] مادرش را به آن حضرت داد. چشمان پیامبر اکرم{{صل}} پر از [[اشک]] شد و از بازماندگان او پرسید. سپس، خواهرش از او درخواست عطیه‌ای کرد و [[پیامبر]] نیازش را برآورده ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایتی دیگر حاکی از این است که حلیمه پس از [[غزوه حنین]] در [[شوال]] سال هشتم در [[جعرانه]]&amp;lt;ref&amp;gt;جعرانه: نام جایی میان مکه و طائف و به مکه نزدیک‌تر است، در مورد ضبط این کلمه یاقوت حموی بحث کرده است. ر.ک: معجم البلدان، (ذیل واژه).&amp;lt;/ref&amp;gt; به حضور پیامبر اکرم{{صل}} رسید و آن حضرت به او احترام بسیار کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۷، ص۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما بنا به قول [[یعقوبی]] پس از غزوه حنین، شیماء خواهر رضاعی [[رسول خدا]]{{صل}} به حضور آن حضرت رسید&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
پس از [[جنگ حنین]] و [[شکست]] [[هوازن]]، رسول‌الله{{صل}} به احترام حلیمه و پیوندی که با آن [[قبیله]] داشت و به درخواست شیماء، تمام سهم خود و [[بنی‌هاشم]]، از [[اموال]] و [[اسرا]] را بخشید و [[اصحاب]] نیز به [[پیروی]] از او، همین کار را کردند.&lt;br /&gt;
گفته شده [[نمایندگان]] [[قبیله هوازن]] پس از اینکه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[غنایم]] را تقسیم کرده بود به حضورش آمدند. [[ابوثروان]] عموی رضاعی [[رسول‌الله]]{{صل}} نیز همراه نمایندگان بود. ابوثروان گفت: ای [[رسول خدا]]! در این سایه‌بان‌ها عمه‌ها و خاله‌ها و پرستارهای شما هستند که شما را پرورش داده‌اند و ما شما را میان خود پرورش و شیر دادیم، آن‌گاه که شیر می‌خوردی شیرخواره‌ای بهتر از تو ندیدیم و خیر و [[نیکی]] در تو [[تکامل]] یافته است. ما در واقع [[خانواده]] و [[عشیره]] توایم، بر ما [[منت]] بگذار که خدای بر تو منت گذارد. پیامبر اکرم{{صل}} فرمود:&lt;br /&gt;
بهترین سخن، [[سخن راست]] است و اکنون پیش من این مسلمانانی که می‌بینید، هستند. اکنون بگویید آیا [[فرزندان]] و [[زنان]] شما در نظرتان بهتر است یا اموالتان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است چیزی را با فرزندان و [[خویشاوندان]] خویش برابر نمی‌دانیم، لطفاً فرزندان و زنان ما را به ما پس بدهید.&lt;br /&gt;
آنچه مربوط به من و [[فرزندان عبدالمطلب]] باشد، از شماست و از [[مردم]] هم برای شما چنین تقاضایی می‌کنم.&lt;br /&gt;
[[مهاجران]] و [[انصار]] هم آنچه گرفته بودند رد کردند. پیامبر اکرم{{صل}} از دیگر [[قبایل عرب]] هم خواست که چنان کنند و همه تقریباً به اتفاق و با [[رضایت]] آنچه گرفته بودند، پس دادند و فقط برخی در مورد [[اسیران]] [[اصرار]] کردند و رسول خدا{{صل}} در مقابل هر [[اسیر]] چند شتر پرداخت فرمود و اسیران را [[آزاد]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴-۱۱۵؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به روایاتی، حلیمه [[روزگار]] [[خلافت ابوبکر]] و عمر را [[درک]] کرد و آن دو با [[احترام]] با وی [[رفتار]] می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که قابل قبول نمی‌باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100353.jpg|22px]] [[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونان در بقیع]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366054</id>
		<title>بحث:حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366054"/>
		<updated>2026-04-18T09:45:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: صفحه‌ای تازه حاوی «== دایگی حلیمه سعدیه ‌== ابن اسحاق با سندی از عبد الله بن جعفر بن ابی طالب از حلیمه، دختر ابی ذؤیب سعدیة، نقل می‌کند که او گفت: همراه همسرش، حارث بن عبد العزی از بنی هوازن خارج شد در حالی که فرزند شیر خوارش عبد الله بن حارث در بغلش بود. به هم...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== دایگی حلیمه سعدیه ‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] از حلیمه، دختر ابی ذؤیب سعدیة، نقل می‌کند که او گفت: همراه همسرش، حارث بن عبد العزی از بنی هوازن خارج شد در حالی که فرزند شیر خوارش [[عبد الله بن حارث]] در بغلش بود. به همراه آنها عده‌ای از [[زنان]] [[بنی سعد]] بودند که همگی برای قبول دایگی به [[مکه]] آمده بودند و [[امید]] داشتند که از طرف پدر طفل شیرخوار انعامی را دریافت دارند، در آن سال همه [[سرزمین‌ها]] و به خصوص منطقه بنی سعد به خشک‌سالی [[سختی]] [[مبتلا]] شده بودند و در سینه‌های حلیمه آن قدر شیر نبود که حتی طفل خود را [[سیر]] کند و برای همین شب‌ها از صدای [[گریه]] طفل نمی‌توانستند بخوابند. شتر ماده [[پیری]] هم‌ که داشتند، به اندازه کافی شیر نمی‌داد و چون [[ضعیف]] بود، نمی‌توانستند بر آن سوار شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مکه همه زنان، طفلی را برای شیر دادن پیدا کردند مگر حلیمه که کسی را پیدا نکرده بود. از طرفی چون [[رسول الله]]{{صل}} [[یتیم]] بود، زنان از پذیرفتن وی خودداری کرده بودند. در این حال حلیمه به همسرش گفت: من [[دوست]] ندارم که بدون طفل برگردم، چون از زنان دیگر [[خجالت]] می‌کشم. همسرش گفت: اشکالی ندارد. برو و او را بیاور و ان شاء [[الله]] که باعث خیر و [[برکت]] می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من برای آوردنش رفتم و پس از آنکه او را به محل اسکانمان آوردم و سینه‌هایم را در دهانش گذاردم. آن قدر شیر خورد تا سیر شد و پس از او برادرش آن قدر شیر خورد تا [[سیر]] شد و همسرم نیز که برای دوشیدن [[ناقه]] رفته بود، پستان‌هایش را پر از شیر یافته بود و آن قدر شیر دوشیده بود که همه ما نوشیدیم و سیر شدیم. سپس همسرم به من گفت: ای حلیمه، [[عجب]] طفل با برکتی را به [[خانه]] آورده‌ای. من هم گفتم: به [[خدا]] قسم که من همین را [[آرزو]] داشته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به منزلمان در منطقه [[بنی سعد]] رفتیم و دائما خیر و [[برکت]] فراوان [[الهی]] را مشاهده می‌کردیم. گوسفندان من به هنگام غروب با شکم‌های [[سیر]] و سینه‌های پرشیر برمی‌گشتند، در حالی که گوسفندان همسایه‌هایم گرسنه و با سینه‌های خشک برمی‌گشتند. [[رسول الله]]{{صل}} با سرعتی بیش از اطفال دیگر [[رشد]] می‌کرد و هنوز دوساله نشده بود که جسمش [[قوی]] و محکم شده بود. پس از دو سالگی و اتمام شیرخوارگی‌اش او را به مادرش برگرداندیم و در عین حال بسیار علاقه‌مند بودیم که او را به خاطر خیر و برکتش نزد خودمان نگه داریم و مادرش هم با این درخواست ما موافقت کرد و او را پیش ما فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366053</id>
		<title>حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366053"/>
		<updated>2026-04-18T09:44:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* حلیمه و بازگشت از مکه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه == &lt;br /&gt;
حلیمه، دختر [[ابوذؤیب عبدالله بن حارث بن شجنه]]، دایه رسول خدا{{صل}} و از [[طایفه]] [[سعد بن بکر]] بود که [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بسیار به او [[احترام]] می‌گذاشت. او [[همسر]] [[حارث بن عبدالعزی]] بود که او هم نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[محترم]] بود؛ زیرا این دو پدر و مادر رضاعی حضرت بودند&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و شیردادن به [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
اشراف [[عرب]] برای آنکه فرزندان‌شان سخنور شوند، آنان را به [[زنان]] عرب بیابان‌نشین که زبانشان از دخل و تصرف به دور بود، می‌سپردند و نیز به دلیل آنکه هوای [[مکه]] گرم و با مزاج اطفال سازگار نبود، اطفال را از شیر خوارگی به زنانی که در جاهای خوش آب و هوا [[زندگی]] می‌کردند، می‌سپردند تا از تلف شدن در سنین کودکی در [[امان]] باشند و به همین دلیل، پس از آنکه از شیر هم گرفته می‌شدند، تا چهار پنج سالگی آنها را به [[شهر]] نمی‌آوردند؛ پیامبر{{صل}} هم تا سن پنج سالگی در میان قبیلة [[بنی سعد]] می‌زیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: &amp;quot;هنگامی که خشکسالی بود، برای گرفتن طفل شیرخوار با عده‌ای از زنان [[قبیله]] به سوی مکه حرکت کردیم. بر الاغی سوار بودیم که از شدت [[ضعف]] و لاغری از همه جمعیت عقب بود. گاهی بر آن سوار می‌شدیم و گاهی پیاده حرکت می‌کردیم و شتری داشتیم که از شیر آن استفاده می‌کردیم، ولی چندان شیر نداشت که ما را [[سیر]] کند؛ از این رو پستان من هم آن قدر شیر نداشت که فرزندم را سیر کند؛ لذا شب‌ها از [[گریه]] طفلم [[خواب]] نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنکه وارد مکه شدیم و همه زنان اطفالی گرفتند، ولی من طفلی نیافتم جز محمد فرزند [[آمنه]] که چون [[یتیم]] بود هیچ یک از [[زن‌ها]] او را نپذیرفتند؛ زیرا از پدر طفل [[انتظار]] کمک است نه از مادر و جد او. چون جمعیت تصمیم گرفتند باز گردند، به شوهرم گفتم: به [[خدا]] [[سوگند]]، بر من دشوار است که تمام [[زنان]] [[قبیله]] شیرخواری گرفته باشند و من دست خالی برگردم؛ همان طفل [[یتیم]] را خواهم گرفت. او گفت: &amp;quot;مانعی نیست؛ [[امید]] است خدا به خاطر او به ما [[برکت]] دهد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نزد [[عبدالمطلب]]، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیله‌ای؟ گفتم: از [[قبیله]] سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: &amp;quot;[[سعادت]] و [[بردباری]]، دو صفتی است که خیر [[دنیا]] و [[عزت]] همیشگی با آنهاست&amp;quot;. سپس مرا به [[خانه]] [[آمنه]]، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در [[جامه]] پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی [[مشک]] از او به مشام می‌رسید. آن قدر این طفل، دلربا و [[زیبا]] بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینه‌اش نهادم. [[چشم]] گشود و نوری از چشمانش درخشید که [[آسمان]] را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. [[محمد]] همیشه از پستان راستم شیر می‌آشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمی‌خورد مگر آنکه بچه خودم مشغول [[آشامیدن]] باشد&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از [[روایات]] نقل شده است که حلیمه می‌گفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو می‌آورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از [[برکت]] وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش می‌ریخت&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰-۴۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و بازگشت از [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
هنگامی که حلیمه محمد را گرفته و به [[منزل]] خود آمد، از برکت وی پستانش پر از شیر شد و طفل شان نیز [[سیر]] شد. و شوهرش حارث که خواست شتر را بدوشد، پستانش را پر از شیر دید و آن قدر شیر دوشید که خود و همسرش سیر شدند. [[همسر]] حلیمه می‌گوید: این شب یکی از بهترین شب‌های [[زندگی]] ما بود، همسرم گفت: &amp;quot;مثل اینکه این طفل، بسیار [[مبارک]] است!&amp;quot; گفتم: آری، امیدوارم چنین باشد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح آن [[روز]] سوار الاغ شده و به طرف [[قبیله]] حرکت کردیم؛ مرکب ما چنان [[قوی]] و چست و چالاک شده بود که از تمامی [[اهل]] قافله جلوتر می‌رفت؛ [[زنان]] [[قبیله]] می‌گفتند: حلیمه تو را چه می‌شود! قدری آهسته‌تر تا ما هم برسیم؛ مگر مرکب شما همان نیست که موقع رفتن از همه عقب‌تر بود و گاهی سواره و گاهی پیاده می‌آمدید! گفتم: آری همان است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حلیمه [[روایت]] شده که می‌گفت: چون محمد را به دایگی پذیرفتم، به [[سرزمین]] خویش بازگشتیم. آنجا سرزمینی بود که خشک‌تر از آن سراغ نداشتم و گوسفندهای ما از صحرا در حالی که [[سیر]] شده و خوب چریده بودند و پستان‌های پر شیر داشتند، بر می‌گشتند و آنها را می‌دوشیدیم، در حالی که گوسفندان همسایه‌های ما از صحرا گرسنه بر می‌گشتند و قطره‌ای شیر نداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه عربی)، ج۱، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مردم]] به چوپان‌های خود می‌گفتند: شما نیز گوسفندها را همان جا ببرید که گوسفندان حلیمه را می‌برند و همین کار را هم می‌کردند، ولی فایده‌ای نداشت&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل النبوه، بیهقی، ج۱، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر [[کرامات]] [[رسول]] بزرگ [[اسلام]] این بود که حلیمه گوید: چون محمد را از شیر باز می‌گرفتم، سخنی عجیب از وی می‌شنیدم و آن این بود که می‌گفت: {{متن حدیث| الله اكبر و الحمد لله كثيرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرف النبی، خرگوشی، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۲-۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز، [[شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی نفوذ کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از اهل علم برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]] ـ پسر عموی [[خدیجه]] ـ بود، [[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی تصرف و طبری این مطلب را در تاریخش از ابن اسحاق نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و مرحوم مجلسی از کازرونی در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} با خدیجه ازدواج کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان گلایه کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی هدیه کرد و بعد از ظهور اسلام هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر زمین گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند (بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام ج۱]]، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و نقل کراماتی از [[رسول خدا]] ==&lt;br /&gt;
چون حلیمه از [[پیامبر]]{{صل}} کرامات و [[برکات]] بسیاری دید، علاقه فراوانی به آن حضرت پیدا کرد تا جایی که او را بر [[فرزندان]] خود، ضمره، عبدالله و قره، مقدم می‌داشت و می‌گفت: فرزندم! به خدای [[آسمان]] که تو از فرزندانم عزیزتری! آیا می‌شود که زنده باشم و بزرگی تو را ببینم؟ از جمله کراماتی که حلیمه از آن [[بزرگوار]] نقل کرده آن است که محمد در کودکی هیچگاه جامه‌اش را [[آلوده]] نکرد و هرگاه نیاز داشت، آن قدر به خود می‌پیچید تا حلیمه متوجه شده و او را خارج می‌برد. او هرگز مدفوع [[پیامبر]]{{صل}} را ندید و هر چه از او دفع می‌شد، [[زمین]] آن را می‌بلعید. هیچ وقت بوی بد از پیامبر به مشام نرسید و همیشه از او بوی [[مشک]] و [[کافور]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۳۹۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احترام]] گذاردن [[پیامبر]]{{صل}} به حلیمه ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شد، روزی بر روی فرش یا [[جامه]] خود نشسته بود که حارث بن عبد العزی ([[همسر]] حلیمه و پدر رضاعی رسول خدا{{ع}}) وارد شد. گوشه‌ای از جامه را برای او گسترد و حارث نشست. طولی نکشید که حلیمه وارد شد و پیامبر{{صل}} گوشه دیگر جامه را پهن کرد و حلیمه را نشانید. پس از او [[برادر]] رضاعی حضرت وارد شد و چون جامه‌ای که پیامبر{{صل}} بر آن نشسته بود، جانداشت تا او را بنشاند، روی [[زمین]] مقابل پدر و مادر رضاعی خود نشست و برادر را جای خود نشانید&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هنگامی که [[مردم]] [[مکه]] از آمدن حارث باخبر شدند، نزد وی آمده و گفتند: حارث! می‎دانی فرزندت محمد چه حرف‌هایی می‌زند و چه ادعاهایی می‌کند؟ او پرسید: چه می‌گوید؟ مردم مکه گفتند: [[گمان]] می‌کند، مردم پس از مردن، زنده می‌شوند و آنان که از [[امر خدا]] [[اطاعت]] کرده‌اند، به [[بهشت]] و آنان که [[نافرمانی]] کرده‌اند، به [[جهنم]] می‌روند و به این جهت [[اجتماع]] ما را متلاشی کرده و کارهای ما را به هم زده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث به رسول خدای{{صل}} گفت: &amp;quot;فرزندم! مردم مکه و بستگان شما چنین می‌گویند، آیا چنین عقیده‌ای دارید؟&amp;quot; حضرت فرمود: &amp;quot;آری؛ در آن [[روز]]، [[دست]] تو را خواهم گرفت و از گفته امروزت به تو خبر می‌دهم&amp;quot;. حارث با شنیدن این جملات، [[ایمان]] آورد و گفت: &amp;quot;اگر فرزندم دست مرا بگیرد، رها نمی‌کند مگر آنکه مرا داخل بهشت کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای حلیمه، احترام را فراوانی [[نور]] قائل ستارز بود چنانچه داستان زیر [[شاهد]] بر این ادعا می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عامر بن واثله]] می‌گوید: &amp;quot;من در [[جعرانه]] [[رسول اکرم]]{{صل}} را دیدم که در میان [[مردم]] گوشت تقسیم می‌کردند. زنی در نزد آن حضرت بود که [[رسول خدا]]{{صل}} ردایش را برای او پهن کرده بود. پرسیدم: این [[زن]] کیست که [[رسول خدا]]{{صل}} ردای خود را برای او پهن کرده؟ گفتند: او مادر رضاعی ایشان، [[حلیمه سعدیه]] است که آن حضرت را شیر دادند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: عطاردی)، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳-۴۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محبت پیامبر{{صل}} به حلیمه بعد از [[مرگ]] او ==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]]{{صل}} حتی پس از مرگ حلیمه نیز به او [[محبت]] داشت، به طوری که هر گاه نام او را می‌شنید، برای او [[دعا]] می‌فرمود. حتی در [[زمان]] شنیدن خبر از [[دنیا]] رفتن وی [[اندوهگین]] شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو حصین می‌گوید: &amp;quot;یکی از [[زنان]] [[قبیله]] سعد بن بکر که خاله یا عمه رضاعی [[پیامبر]]{{صل}} بود، همراه با مشکی کره و جوالی کشک به دیدن پیامبر{{صل}} آمد و رسول خدا{{صل}} در ابطح بود. آن زن نسبت خود را گفت، پیامبر{{صل}} پس از این که او را شناختند، او را به [[اسلام]] [[دعوت]] کردند و آن زن نیز اسلام آورد. سپس پیامبر{{صل}} دستور فرمود تا [[هدیه]] او را بپذیرند و از او درباره حلیمه پرسید، آن زن به پیامبر{{صل}} گفت: &amp;quot;مدت‌هاست که حلیمه مرده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چشمان رسول خدا{{صل}} [[اشک]] آلود شد و سپس از او پرسید: چه کسی از او باقی مانده است؟ آن زن گفت: &amp;quot;دو [[برادر]] و دو خواهر شیری شما، آن گاه پیامبر{{صل}} هدایایی به آن زن بخشید. آن زن در حالی که باز می‌گشت، می‌گفت: به [[خدا]] در کودکی چه [[نیک]] بودی و اکنون هم چه [[فرخنده]] و پر [[برکت]] هستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۴-۴۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شیماء، دختر حلیمه ==&lt;br /&gt;
حلیمه دختری به نام شیما داشت و در ایامی که پیامبر{{صل}} را شیر می‌داد، وی از حضرت [[پذیرایی]] می‌کرد. در [[جنگ حنین]]، پس از آنکه [[مسلمانان]] [[پیروز]] شدند و [[غنایم]] و [[ثروت]] [[مردم]] [[هوازن]] و ثقیف را به چنگ آوردند و [[زنان]] و [[فرزندان]] آنان به دست لشکر اسلام افتاد، [[پیامبر]]{{صل}} و [[مسلمانان]] در [[جعرانه]] اتراق کرده بودند. در این حال شیماء در میان جمعیتی از [[مردم]] [[هوازن]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} وارد شد و خود را معرفی کرد. پیامبر{{صل}} عبای [[مبارک]] را از دوش برداشت و روی [[زمین]] گستراند و او را روی آن نشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سخنگوی هوازن برخاست و گفت: &amp;quot;یا [[رسول الله]]! اگر [[نعمان بن منذر]] یا حارث بن ابی شمر بر ما [[غلبه]] می‌کردند و [[اموال]] و [[زنان]] ما را متصرف می‌شدند و از ایشان تقاضا می‌کردیم، آنها را به ما بر می‌گردانیدند؛ در حالی که شما بهترین کفالت کنندگان و [[اشرف]] بزرگان هستید و در میان [[اسیران]]، خاله‌ها و دختر خاله‌های رضاعی شما و پرستاران و [[دختران]] پرستاران شما هستند؛ پس بر ما [[منت]] گذارده و زنان را [[آزاد]] کنید&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر حلیمه هم همین مسئله را تقاضا کرد. حضرت فرمود: &amp;quot;سهم خود و سهم فرزندان و [[خاندان]] [[عبدالمطلب]] را به شما بخشیدم، اما سهم مسلمانان را نمی‌توانم ببخشم ولی از ایشان بخواه و مرا [[شفیع]] قرار بده تا شاید از [[حق]] خود بگذرند&amp;quot;. دختر حلیمه پس از نماز ظهر برخاست و از مردم همین مسئله را تقاضا کرد، همه مردم به [[احترام]] پیامبر{{صل}} از سهم خود گذشتند مگر [[اقرع بن حابس]] و عیینه که [[رضایت]] ندادند و گفتند: چون ایشان در [[جنگی]] که میان ما رخ داد، از زنان ما استفاده کردند، اکنون ما هم از زنان‌شان استفاده خواهیم کرد؛ سپس پیامبر برای مشخص شدن سهم این دو نفر در میان اسرا قرعه افکند و ضمن قرعه فرمود: &amp;quot;خدایا! سهم ایشان را ناچیز قرار بده&amp;quot;. پس از قرعه به هر یک از ایشان بنده‌ای رسید و آنها هم چون چنین دیدند، سهم خود را بخشیدند &amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۱۷۲-۱۷۳ (به نقل از: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۵-۴۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[دوران شیرخوارگی نبی اکرم]]{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
[[مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی از [[بَّره خُزاعیه]] نقل می‌کند: اولین کسی که [[رسول الله]]{{صل}} را شیر داد، [[ثویبه]]، [[کنیز]] [[ابو لهب]]، بوده است. ثویبه نوزادی به نام مسروح داشت و قبل از آن که‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} به [[حلیمه سعدیه]] سپرده شود، چند روزی وی را شیر داده بود. وی همچنین [[خمرة بن عبد المطلب]] و بعد از او [[ابو سلمة بن عبد الأسد مخزومی]] را شیر داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که ثویبه نزد رسول الله{{صل}} می‌آمد، او را [[اکرام]] می‌کرد و بعد از [[هجرت]] نیز برای او [[هدیه]] و صلة می‌فرستاد، این [[زن]] [[اسلام]] آورد و بعد از [[فتح خیبر]] فوت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۸۴. از کازرونی، المنتقی فی مولد المصطفی.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] در [[فروع کافی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که آن حضرت فرمود: روزی [[حضرت علی]]{{ع}} دختر خمرة را به رسول الله پیشنهاد کرد و رسول الله در [[جواب]] فرمود: آیا نمی‌دانی که او برادرزاده رضاعی‌ام می‌باشد. سپس امام صادق{{ع}} فرمود: رسول الله{{صل}} و عمویش خمرة از یک زن شیر خورده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۴۰. از فروع کافی، ج۲، ص۴۱-۴۲. و مرحوم صدوق آن را در من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۲۶۰ و طوسی آن را در تهذیب، ج۷، ص۲۹۲ نقل کرده‌اند و در مفتاح الکتب الاربعه، ج۱۴، ص۳۴۰-۳۴۳ نیز آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: اولین شیری را که رسول الله از غیر مادرش نوشید، شیر [[ثویبة]] کنیز ابو لهب بود و همین زن خمرة بن عبد المطلب و [[جعفر بن ابی طالب]] و [[ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی]] را شیر داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] همان خبری را که کازرونی نقل کرده است با اسناد به برة دختر ابی تجزأة از طریق [[واقدی]] نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[إعلام الوری]] می‌نویسد: ثویبه کنیز ابو لهب، چند روزی با شیری که از پسرش مسروح داشت، رسول الله{{صل}} را شیر داد و این زن پس از [[اسلام آوردن]] در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش نیز قبل از وی فوت کرد. او قبل از آن [[خمرة بن عبد المطلب]] را شیر داده بود و برای همین دختر خمرة، برادرزاده رضاعی‌اش بوده است و خمرة چهار سال از [[رسول الله]]{{صل}} بزرگ‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۵ و گفته شده است که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[فتح مکه]] از ثوبیه و پسرش سؤال کرد که گفتند: آنها فوت کرده‌اند، چنان که در استیعاب و الروض الانف و شرح المواهب به این مطلب اشاره شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن شهر آشوب]] هم [[روایت]] [[طبری]] را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج۱، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] هم در [[کشف الغمة]] می‌نویسد: [[ثویبة]] با استفاده از شیر پسرش مسروح چند [[روز]] [[نبی اکرم]]{{صل}} را شیر داده بود و این قبل از آن بود که وی به حلیمه سپرده شود و [[ثویبه]] در حالی که [[مسلمان]] بود در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش هم قبل از وی فوت کرده بود. این [[زن]] قبل از دایگی برای نبی اکرم{{صل}} به خمرة، [[عموی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} شیر داده بود و لذا به هنگام [[پیشنهاد ازدواج]] با دختر خمرة بن عبد المطلب فرمود: او برادرزاده رضاعی من است و خمره چهار سال از رسول الله مسن‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۵. این عبارت همان عبارتی است که طبرسی آن را در اعلام الوری بدون سند ذکر کرده است و این مطلب در نظر بعضی از غلاة از شیعیان سنگین آمده است و نمی‌خواسته‌اند قبول کنند که ثوبیه کنیز ابو لهب اولین کسی بوده است که به رسول الله{{صل}} شیر داده است و برای این که بتوانند این فاصله زمانی بین میلاد نبی اکرم{{صل}} و سپرده شدن وی به حلیمه سعدیه را پر کنند، به روایتی که کلینی قدس سره از علی بن حمزه بطائنی از ابی بصیر از امام صادق{{ع}} نقل کرده است، متمسک شده‌اند که آن حضرت فرموده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} متولد شد، تا چند روزی شیر نداشت و برای همین ابو طالب او را بر سینه‌های خود گذاشت و به اذن الهی در سینه‌هایش شیر جاری شد و چند روزی نبی اکرم{{صل}} از آن استفاده کرد تا آنکه حلیمه سعدیه را پیدا کردند و طفل را به او سپردند. (اصول کافی، ج۱، ص۴۴۸). اما باید گفت که کشی در کتاب رجال خویش اخبار زیادی را در مورد دروغگو بودن علی بن ابی حمزه بطائنی نقل نموده و او را لعن کرده است که لعنت خدا بر او باد. و خداوند کلینی و ابن شهر آشوب و مجلسی را رحمت کند که این خبر دروغ را روایت کرده‌اند خداوند مرحوم ربانی شیرازی را بیامرزد که در تعلیقه‌اش بر حاشیه بحار گفته است: این حدیث مقداری عجیب و غریب است و در روایاتش افرادی هستند که مورد اعتماد نیستند. (بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۴۰) و قطب راوندی خبر مربوط به دایگی حلیمه سعدیه را در الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۸۱، حدیث ۱۳۴ نقل کرده و بحار الانوار آن را در ج۱۵، ص۳۳۱ آورده است و ما آن را به طور کامل در اینجا نقل کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[[[تاریخ]] تحقیقی [[اسلام]] ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی ا[[سلام]]]]، ج۱، ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دایگی حلیمه سعدیه‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] از حلیمه، دختر [[ابی ذؤیب سعدیة]]، نقل می‌کند که او گفت: همراه همسرش، [[حارث بن عبد العزی]] از [[بنی هوازن]] خارج شد در حالی که فرزند شیر خوارش [[عبد الله بن حارث]] در بغلش بود. به همراه آنها عده‌ای از [[زنان]] [[بنی سعد]] بودند که همگی برای قبول دایگی به [[مکه]] آمده بودند و [[امید]] داشتند که از طرف پدر طفل شیرخوار انعامی را دریافت دارند، در آن سال همه [[سرزمین‌ها]] و به خصوص منطقه بنی سعد به [[خشک‌سالی]][[ سختی]] [[مبتلا]] شده بودند و در سینه‌های حلیمه آن قدر شیر نبود که حتی طفل خود را [[سیر]] کند و برای همین شب‌ها از صدای [[گریه]] طفل نمی‌توانستند بخوابند. شتر ماده [[پیری]] هم‌ که داشتند، به اندازه کافی شیر نمی‌داد و چون [[ضعیف]] بود، نمی‌توانستند بر آن سوار شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مکه همه زنان، طفلی را برای شیر دادن پیدا کردند مگر حلیمه که کسی را پیدا نکرده بود. از طرفی چون [[رسول الله]]{{صل}} [[یتیم]] بود، زنان از [[پذیرفتن]] وی خودداری کرده بودند. در این حال حلیمه به همسرش گفت: من [[دوست]] ندارم که بدون طفل برگردم، چون از زنان دیگر [[خجالت]] می‌کشم. همسرش گفت: اشکالی ندارد. برو و او را بیاور و ان شاء [[الله]] که باعث خیر و [[برکت]] می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من برای آوردنش رفتم و پس از آنکه او را به محل اسکانمان آوردم و سینه‌هایم را در دهانش گذاردم. آن قدر شیر خورد تا سیر شد و پس از او برادرش آن قدر شیر خورد تا [[سیر]] شد و همسرم نیز که برای دوشیدن [[ناقه]] رفته بود، پستان‌هایش را پر از شیر یافته بود و آن قدر شیر دوشیده بود که همه ما نوشیدیم و سیر شدیم. سپس همسرم به من گفت: ای حلیمه، [[عجب]] طفل با برکتی را به [[خانه]] آورده‌ای. من هم گفتم: به [[خدا]] قسم که من همین را [[آرزو]] داشته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به منزلمان در منطقه [[بنی سعد]] رفتیم و دائما خیر و [[برکت]] فراوان [[الهی]] را [[مشاهده]] می‌کردیم. گوسفندان من به هنگام غروب با شکم‌های [[سیر]] و سینه‌های پرشیر برمی‌گشتند، در حالی که گوسفندان همسایه‌هایم گرسنه و با سینه‌های خشک برمی‌گشتند. [[رسول الله]]{{صل}} با سرعتی بیش از [[اطفال]] دیگر [[رشد]] می‌کرد و هنوز دوساله نشده بود که جسمش [[قوی]] و محکم شده بود. پس از دو سالگی و اتمام شیرخوارگی‌اش او را به مادرش برگرداندیم و در عین حال بسیار علاقه‌مند بودیم که او را به خاطر خیر و برکتش نزد خودمان نگه داریم و مادرش هم با این درخواست ما موافقت کرد و او را پیش ما فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز،[[ شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی [[نفوذ]] کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از [[اهل علم]] برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]]- پسر عموی [[خدیجه]]- بود،[[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی [[تصرف]] و [[طبری]] این مطلب را در تاریخش از [[ابن اسحاق]] نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و [[ابن ابی الحدید]] در [[شرح نهج البلاغه]]، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و [[مرحوم مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} با [[خدیجه]] [[ازدواج]] کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان [[گلایه]] کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی [[هدیه]] کرد و [[بعد از ظهور اسلام]] هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر [[زمین]] گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حلیمه سعدیه==&lt;br /&gt;
حلیمه سعدیه، [[مادر رضاعی پیامبر اکرم]]{{صل}} است.&lt;br /&gt;
پدر حلیمه، ابوذؤیب، [[عبدالله بن حارث بن شجنه سعدی]]، از [[قبیله]] [[سعد بن بکر بن هوازن]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنا به نقل دیگر [[حارث بن عبدالله بن شجنه]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[همسر]] حلیمه، [[حارث بن عبدالعزی]] نام داشت و کنیه‌اش [[ابوکبشه]] بود. ظاهرا یکی از دلایلی که [[قریش]] [[پیامبر]] را ابن ابی‌کبشه می‌خواندند، همین بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۲۹-۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او نیز از قبیله سعد بن بکر بن هوازن بود&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه پس از [[ثویبه]]، [[کنیز]] [[ابولهب]] که به [[پیامبر اکرم]]{{صل}} شیر داده بود، شیر دادن به آن حضرت را برعهده گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۰-۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[مورخین]] درباره وقایع [[دوران کودکی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} و چگونگی سپردن او به حلیمه، به تفصیل سخن گفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵-۲۸؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۶۹-۱۷۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۶۵؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱-۲۷۰؛ سیر اعلام‌النبلاء، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حوادث این دوران، در تمامی منابع، از زبان خود حلیمه نقل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون پیامبر اکرم{{صل}} [[دوران شیرخوارگی]] و کودکی‌اش را در میان [[قبیله بنی‌سعد]] گذرانده بود، خود را [[فصیح‌ترین]] مرد [[عرب]] می‌دانست&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۳؛ المعارف، ص۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ظاهراً [[مردم]] [[مکه]] کودکانشان را برای [[آموختن]] [[فصاحت]] به [[قبایل]] [[بادیه‌نشین]] می‌سپردند.&lt;br /&gt;
حلیمه زنی [[خردمند]]، [[فصیح]] و دارای چهره‌ای [[نورانی]] بود. نژادش اصیل و ارجمند بود.&lt;br /&gt;
حلیمه در سالی که قحطی بزرگی میان قبیله بنی‌سعد افتاده بود، همراه با نه‌تن از [[زنان]] قبیله، برای [[امرار معاش]] از طریق شیردهی به [[کودکان]] قبایل [[ثروتمند]] مکه عازم این [[شهر]] شد، اما چون مرکب او چون از شدت [[تنگدستی]] و قحطی [[ناتوان]] و لاغر بود، از دیگران عقب افتاد و دیر به مکه رسید. در نتیجه، فقط نوه [[عبدالمطلب]] مانده بود که به دلیل یتیم‌بودنش، کسی حاضر نشده بود به او شیر بدهد؛ زیرا می‌ترسیدند [[دستمزد]] مناسبی دریافت نکنند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰-۱۱۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶-۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۵۹؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه [[کودک]] را پذیرفت. [[آمنه]] هنگام سپردن فرزندش به حلیمه گفت: ای دایه [[مهربان]]، در مورد این پسر از من بپرس که به زودی دارای [[شأن]] و [[منزلت]] خاصی خواهد بود و آنچه را دیده و شنیده بود و اموری را که هنگام تولد اتفاق افتاده بود، به اطلاع او رساند و گفت به من گفته شده است که سه شب فرزند خود را در [[خاندان سعد بن بکر]] و سپس در [[خانواده]] [[ابوذؤیب]] شیر بده. حلیمه گفت: ابوذؤیب [[کنیه]] شوهرم است. حلیمه بسیار خوشدل و شاد گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه بلافاصله پس از برعهده گرفتن شیردهی به [[پیامبر اکرم]]{{صل}}، آثار خیر و [[برکت]] را در زندگی‌اش [[مشاهده]] کرد. او که بر اثر [[تنگدستی]] شیرش کم شده بود و به [[سختی]] به پسر خود شیر می‌داد، از آن پس به [[راحتی]] [[حضرت محمد]]{{صل}} و پسر خویش را [[سیر]] می‌کرد. حتی شتر [[ضعیف]] و ناتوانش نیز پرشیر و نیرومند گشت، به گونه‌ای که هنگام بازگشت، از همراهانش [[سبقت]] گرفت و همه با [[حیرت]] دلیل آن را جویا می‌شدند و حلیمه همه اینها را نتیجه حضور کودک [[بنی‌هاشم]] می‌دانست و بارها بدان اشاره می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه، ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۲-۱۷۳؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۱، ۱۵۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه از حارث سه فرزند داشت پسری به نام عبدالله که او را با پیامبر اکرم{{صل}} شیر می‌داد و دو دختر به نام‌های انیسه و جدامة ملقب به شیماء است و او همراه مادر خود از پیامبر اکرم{{صل}} [[پرستاری]] و مواظبت می‌کرد.&lt;br /&gt;
پس از آن‌که حضرت محمد{{صل}} به دو سالگی رسید، حلیمه او را از شیر گرفت و به [[مکه]] نزد مادرش، [[آمنه دختر وهب]]، برد؛ اما چون حضور این کودک باعث شده بود که [[گله]] گوسفندان حلیمه از دیگر گله‌های [[قبیله بنی‌سعد]] پربارتر شود، او ترجیح می‌داد کودک را بیشتر نزد خود نگاه دارد. سرانجام با [[اصرار]] او و همچنین به دلیل شیوع وبا در [[مکه]] و [[ترس]] [[آمنه]] از سرایت [[بیماری]] به فرزندش، حلیمه بار دیگر [[کودک شیرخوار]] را نزد خود نگاه داشت&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹-۱۶۰؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۲-۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده است دو تا سه ماه بعد واقعه‌ای عجیب برای [[کودک]] روی داد، که به «[[شق صدر]]» یا [[شکافتن سینه]] [[رسول‌الله]]{{صل}} معروف است فرشتگانی به شکل مردانی با [[لباس]] سفید ظاهر شدند، سینه او را شکافتند، لکه سیاهی را از [[قلب]] او بیرون آوردند و قلب او را در تشتی زرین شست‌وشو دادند و سپس سینه او را التیام بخشیدند. [[برادر]] رضاعی او که در [[وادی]] نزدیک [[منزل]] [[شاهد]] این ماجرا بود، سراسیمه به حلیمه خبر رساند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر والمغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳-۱۷۴؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه به شدت نگران شد و کودک را نزد کاهنی برد تا در این باره [[حکم]] کند. [[کاهن]] پس از شنیدن سخنان کودک، هشدار داد که او در [[آینده]] [[دین]] [[مردم]] را [[تغییر]] خواهد داد. حلیمه نگران‌تر شد و تصمیم گرفت برای [[حفظ جان]] کودک از دست [[دشمنان]]، او را به نزد مادرش در [[مکه]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۳؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۴-۴۶۵؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
نویسندگان [[دلایل]] بسیاری در ردّ این [[داستان]] که گفته شده است چند نوبت در [[زندگی پیامبر]] رخ داد و ساختگی بودن [[روایات]] مربوط به آن را ذکر کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;اضواء علی‌السنة المحمدیة، او دفاع عن‌الحدیث، ص۱۸۷-۱۸۸؛ سیرة‌المصطفی، ص۴۶؛ الصحیح من سیرة‌النبی الاعظم{{صل}}، ج۲، ص۱۶۷-۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. علمای بزرگ و [[مفسران شیعه]] نیز چنین موضوعی را قبول ندارند، چنان‌که بزرگانی چون [[علی بن ابراهیم قمی]]، [[شیخ طوسی]]، [[شیخ طبرسی]]، [[ابوالفتوح رازی]] و [[سیدهاشم بحرانی]] در [[تفاسیر]] خود مطلقا اشاره‌ای هم نکرده‌اند، حاج شیخ [[عبدالرحیم]] ربّانی هم در پاورقی [[بحارالانوار]]، ج۱۵، ص۳۵۳ این موضوع را رد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]]{{صل}} چهار یا پنج سال در [[قبیله بنی‌سعد]] بود. آن‌گاه حلیمه او را در پنج سالگی نزد مادر و جدش [[عبدالمطلب]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;المعارف، ص۱۳۲؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹-۲۳۰؛ تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
سال‌ها بعد، پس از [[ازدواج حضرت]] محمد با [[خدیجه]]، حلیمه در ایام [[خشکسالی]] نزد آنان به [[مکه]] رفت و از [[سختی]] [[روزگار]] [[شکایت]] کرد. خدیجه برای تشکر از زحمات دایه همسرش، وی را بسیار [[احترام]] کرد و چهل گوسفند و یک شتر نیز به او [[هدیه]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه [[پس از ظهور اسلام]] به [[خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و همراه همسرش [[اسلام]] آورد و هردو با آن حضرت [[بیعت]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
گاه [[رسول‌الله]]{{صل}} به محض ورود حلیمه، برای احترام به او، به‌پا می‌خاست و مادر مادر گویان او را صدا می‌زد و عبای خود را بر [[زمین]] پهن می‌کرد تا او بر آن بنشیند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به روایتی حلیمه قبل از [[فتح مکه]] به دست [[مسلمانان]] ([[رمضان]] سال هشتم) [[وفات]] یافت. گفته شده پس از فتح مکه، وقتی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} با [[خواهر]] رضاعی‌اش، شیماء، دیدار کرد، احوال حلیمه را پرسید و او خبر [[مرگ]] مادرش را به آن حضرت داد. چشمان پیامبر اکرم{{صل}} پر از [[اشک]] شد و از بازماندگان او پرسید. سپس، خواهرش از او درخواست عطیه‌ای کرد و [[پیامبر]] نیازش را برآورده ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایتی دیگر حاکی از این است که حلیمه پس از [[غزوه حنین]] در [[شوال]] سال هشتم در [[جعرانه]]&amp;lt;ref&amp;gt;جعرانه: نام جایی میان مکه و طائف و به مکه نزدیک‌تر است، در مورد ضبط این کلمه یاقوت حموی بحث کرده است. ر.ک: معجم البلدان، (ذیل واژه).&amp;lt;/ref&amp;gt; به حضور پیامبر اکرم{{صل}} رسید و آن حضرت به او احترام بسیار کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۷، ص۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما بنا به قول [[یعقوبی]] پس از غزوه حنین، شیماء خواهر رضاعی [[رسول خدا]]{{صل}} به حضور آن حضرت رسید&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
پس از [[جنگ حنین]] و [[شکست]] [[هوازن]]، رسول‌الله{{صل}} به احترام حلیمه و پیوندی که با آن [[قبیله]] داشت و به درخواست شیماء، تمام سهم خود و [[بنی‌هاشم]]، از [[اموال]] و [[اسرا]] را بخشید و [[اصحاب]] نیز به [[پیروی]] از او، همین کار را کردند.&lt;br /&gt;
گفته شده [[نمایندگان]] [[قبیله هوازن]] پس از اینکه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[غنایم]] را تقسیم کرده بود به حضورش آمدند. [[ابوثروان]] عموی رضاعی [[رسول‌الله]]{{صل}} نیز همراه نمایندگان بود. ابوثروان گفت: ای [[رسول خدا]]! در این سایه‌بان‌ها عمه‌ها و خاله‌ها و پرستارهای شما هستند که شما را پرورش داده‌اند و ما شما را میان خود پرورش و شیر دادیم، آن‌گاه که شیر می‌خوردی شیرخواره‌ای بهتر از تو ندیدیم و خیر و [[نیکی]] در تو [[تکامل]] یافته است. ما در واقع [[خانواده]] و [[عشیره]] توایم، بر ما [[منت]] بگذار که خدای بر تو منت گذارد. پیامبر اکرم{{صل}} فرمود:&lt;br /&gt;
بهترین سخن، [[سخن راست]] است و اکنون پیش من این مسلمانانی که می‌بینید، هستند. اکنون بگویید آیا [[فرزندان]] و [[زنان]] شما در نظرتان بهتر است یا اموالتان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است چیزی را با فرزندان و [[خویشاوندان]] خویش برابر نمی‌دانیم، لطفاً فرزندان و زنان ما را به ما پس بدهید.&lt;br /&gt;
آنچه مربوط به من و [[فرزندان عبدالمطلب]] باشد، از شماست و از [[مردم]] هم برای شما چنین تقاضایی می‌کنم.&lt;br /&gt;
[[مهاجران]] و [[انصار]] هم آنچه گرفته بودند رد کردند. پیامبر اکرم{{صل}} از دیگر [[قبایل عرب]] هم خواست که چنان کنند و همه تقریباً به اتفاق و با [[رضایت]] آنچه گرفته بودند، پس دادند و فقط برخی در مورد [[اسیران]] [[اصرار]] کردند و رسول خدا{{صل}} در مقابل هر [[اسیر]] چند شتر پرداخت فرمود و اسیران را [[آزاد]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴-۱۱۵؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به روایاتی، حلیمه [[روزگار]] [[خلافت ابوبکر]] و عمر را [[درک]] کرد و آن دو با [[احترام]] با وی [[رفتار]] می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که قابل قبول نمی‌باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100353.jpg|22px]] [[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونان در بقیع]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366052</id>
		<title>حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366052"/>
		<updated>2026-04-18T09:44:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* حلیمه و بازگشت از مکه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه == &lt;br /&gt;
حلیمه، دختر [[ابوذؤیب عبدالله بن حارث بن شجنه]]، دایه رسول خدا{{صل}} و از [[طایفه]] [[سعد بن بکر]] بود که [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بسیار به او [[احترام]] می‌گذاشت. او [[همسر]] [[حارث بن عبدالعزی]] بود که او هم نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[محترم]] بود؛ زیرا این دو پدر و مادر رضاعی حضرت بودند&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و شیردادن به [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
اشراف [[عرب]] برای آنکه فرزندان‌شان سخنور شوند، آنان را به [[زنان]] عرب بیابان‌نشین که زبانشان از دخل و تصرف به دور بود، می‌سپردند و نیز به دلیل آنکه هوای [[مکه]] گرم و با مزاج اطفال سازگار نبود، اطفال را از شیر خوارگی به زنانی که در جاهای خوش آب و هوا [[زندگی]] می‌کردند، می‌سپردند تا از تلف شدن در سنین کودکی در [[امان]] باشند و به همین دلیل، پس از آنکه از شیر هم گرفته می‌شدند، تا چهار پنج سالگی آنها را به [[شهر]] نمی‌آوردند؛ پیامبر{{صل}} هم تا سن پنج سالگی در میان قبیلة [[بنی سعد]] می‌زیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: &amp;quot;هنگامی که خشکسالی بود، برای گرفتن طفل شیرخوار با عده‌ای از زنان [[قبیله]] به سوی مکه حرکت کردیم. بر الاغی سوار بودیم که از شدت [[ضعف]] و لاغری از همه جمعیت عقب بود. گاهی بر آن سوار می‌شدیم و گاهی پیاده حرکت می‌کردیم و شتری داشتیم که از شیر آن استفاده می‌کردیم، ولی چندان شیر نداشت که ما را [[سیر]] کند؛ از این رو پستان من هم آن قدر شیر نداشت که فرزندم را سیر کند؛ لذا شب‌ها از [[گریه]] طفلم [[خواب]] نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنکه وارد مکه شدیم و همه زنان اطفالی گرفتند، ولی من طفلی نیافتم جز محمد فرزند [[آمنه]] که چون [[یتیم]] بود هیچ یک از [[زن‌ها]] او را نپذیرفتند؛ زیرا از پدر طفل [[انتظار]] کمک است نه از مادر و جد او. چون جمعیت تصمیم گرفتند باز گردند، به شوهرم گفتم: به [[خدا]] [[سوگند]]، بر من دشوار است که تمام [[زنان]] [[قبیله]] شیرخواری گرفته باشند و من دست خالی برگردم؛ همان طفل [[یتیم]] را خواهم گرفت. او گفت: &amp;quot;مانعی نیست؛ [[امید]] است خدا به خاطر او به ما [[برکت]] دهد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نزد [[عبدالمطلب]]، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیله‌ای؟ گفتم: از [[قبیله]] سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: &amp;quot;[[سعادت]] و [[بردباری]]، دو صفتی است که خیر [[دنیا]] و [[عزت]] همیشگی با آنهاست&amp;quot;. سپس مرا به [[خانه]] [[آمنه]]، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در [[جامه]] پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی [[مشک]] از او به مشام می‌رسید. آن قدر این طفل، دلربا و [[زیبا]] بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینه‌اش نهادم. [[چشم]] گشود و نوری از چشمانش درخشید که [[آسمان]] را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. [[محمد]] همیشه از پستان راستم شیر می‌آشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمی‌خورد مگر آنکه بچه خودم مشغول [[آشامیدن]] باشد&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از [[روایات]] نقل شده است که حلیمه می‌گفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو می‌آورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از [[برکت]] وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش می‌ریخت&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰-۴۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و بازگشت از [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
هنگامی که حلیمه محمد را گرفته و به [[منزل]] خود آمد، از برکت وی پستانش پر از شیر شد و طفل شان نیز [[سیر]] شد. و شوهرش حارث که خواست شتر را بدوشد، پستانش را پر از شیر دید و آن قدر شیر دوشید که خود و همسرش سیر شدند. [[همسر]] حلیمه می‌گوید: این شب یکی از بهترین شب‌های [[زندگی]] ما بود، همسرم گفت: &amp;quot;مثل اینکه این طفل، بسیار [[مبارک]] است!&amp;quot; گفتم: آری، امیدوارم چنین باشد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح آن [[روز]] سوار الاغ شده و به طرف [[قبیله]] حرکت کردیم؛ مرکب ما چنان [[قوی]] و چست و چالاک شده بود که از تمامی [[اهل]] قافله جلوتر می‌رفت؛ [[زنان]] [[قبیله]] می‌گفتند: حلیمه تو را چه می‌شود! قدری آهسته‌تر تا ما هم برسیم؛ مگر مرکب شما همان نیست که موقع رفتن از همه عقب‌تر بود و گاهی سواره و گاهی پیاده می‌آمدید! گفتم: آری همان است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حلیمه [[روایت]] شده که می‌گفت: چون محمد را به دایگی پذیرفتم، به [[سرزمین]] خویش بازگشتیم. آنجا سرزمینی بود که خشک‌تر از آن سراغ نداشتم و گوسفندهای ما از صحرا در حالی که [[سیر]] شده و خوب چریده بودند و پستان‌های پر شیر داشتند، بر می‌گشتند و آنها را می‌دوشیدیم، در حالی که گوسفندان همسایه‌های ما از صحرا گرسنه بر می‌گشتند و قطره‌ای شیر نداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه عربی)، ج۱، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مردم]] به چوپان‌های خود می‌گفتند: شما نیز گوسفندها را همان جا ببرید که گوسفندان حلیمه را می‌برند و همین کار را هم می‌کردند، ولی فایده‌ای نداشت&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل النبوه، بیهقی، ج۱، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر [[کرامات]] [[رسول]] بزرگ [[اسلام]] این بود که حلیمه گوید: چون محمد را از شیر باز می‌گرفتم، سخنی عجیب از وی می‌شنیدم و آن این بود که می‌گفت: {{متن حدیث| الله اكبر و الحمد لله كثيرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرف النبی، خرگوشی، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۲-۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز، [[شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی نفوذ کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از اهل علم برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]] ـ پسر عموی [[خدیجه]] ـ بود، [[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی تصرف و طبری این مطلب را در تاریخش از ابن اسحاق نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و مرحوم مجلسی از کازرونی در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} با خدیجه ازدواج کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان گلایه کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی هدیه کرد و بعد از ظهور اسلام هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر زمین گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند (بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و نقل کراماتی از [[رسول خدا]] ==&lt;br /&gt;
چون حلیمه از [[پیامبر]]{{صل}} کرامات و [[برکات]] بسیاری دید، علاقه فراوانی به آن حضرت پیدا کرد تا جایی که او را بر [[فرزندان]] خود، ضمره، عبدالله و قره، مقدم می‌داشت و می‌گفت: فرزندم! به خدای [[آسمان]] که تو از فرزندانم عزیزتری! آیا می‌شود که زنده باشم و بزرگی تو را ببینم؟ از جمله کراماتی که حلیمه از آن [[بزرگوار]] نقل کرده آن است که محمد در کودکی هیچگاه جامه‌اش را [[آلوده]] نکرد و هرگاه نیاز داشت، آن قدر به خود می‌پیچید تا حلیمه متوجه شده و او را خارج می‌برد. او هرگز مدفوع [[پیامبر]]{{صل}} را ندید و هر چه از او دفع می‌شد، [[زمین]] آن را می‌بلعید. هیچ وقت بوی بد از پیامبر به مشام نرسید و همیشه از او بوی [[مشک]] و [[کافور]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۳۹۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احترام]] گذاردن [[پیامبر]]{{صل}} به حلیمه ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شد، روزی بر روی فرش یا [[جامه]] خود نشسته بود که حارث بن عبد العزی ([[همسر]] حلیمه و پدر رضاعی رسول خدا{{ع}}) وارد شد. گوشه‌ای از جامه را برای او گسترد و حارث نشست. طولی نکشید که حلیمه وارد شد و پیامبر{{صل}} گوشه دیگر جامه را پهن کرد و حلیمه را نشانید. پس از او [[برادر]] رضاعی حضرت وارد شد و چون جامه‌ای که پیامبر{{صل}} بر آن نشسته بود، جانداشت تا او را بنشاند، روی [[زمین]] مقابل پدر و مادر رضاعی خود نشست و برادر را جای خود نشانید&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هنگامی که [[مردم]] [[مکه]] از آمدن حارث باخبر شدند، نزد وی آمده و گفتند: حارث! می‎دانی فرزندت محمد چه حرف‌هایی می‌زند و چه ادعاهایی می‌کند؟ او پرسید: چه می‌گوید؟ مردم مکه گفتند: [[گمان]] می‌کند، مردم پس از مردن، زنده می‌شوند و آنان که از [[امر خدا]] [[اطاعت]] کرده‌اند، به [[بهشت]] و آنان که [[نافرمانی]] کرده‌اند، به [[جهنم]] می‌روند و به این جهت [[اجتماع]] ما را متلاشی کرده و کارهای ما را به هم زده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث به رسول خدای{{صل}} گفت: &amp;quot;فرزندم! مردم مکه و بستگان شما چنین می‌گویند، آیا چنین عقیده‌ای دارید؟&amp;quot; حضرت فرمود: &amp;quot;آری؛ در آن [[روز]]، [[دست]] تو را خواهم گرفت و از گفته امروزت به تو خبر می‌دهم&amp;quot;. حارث با شنیدن این جملات، [[ایمان]] آورد و گفت: &amp;quot;اگر فرزندم دست مرا بگیرد، رها نمی‌کند مگر آنکه مرا داخل بهشت کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای حلیمه، احترام را فراوانی [[نور]] قائل ستارز بود چنانچه داستان زیر [[شاهد]] بر این ادعا می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عامر بن واثله]] می‌گوید: &amp;quot;من در [[جعرانه]] [[رسول اکرم]]{{صل}} را دیدم که در میان [[مردم]] گوشت تقسیم می‌کردند. زنی در نزد آن حضرت بود که [[رسول خدا]]{{صل}} ردایش را برای او پهن کرده بود. پرسیدم: این [[زن]] کیست که [[رسول خدا]]{{صل}} ردای خود را برای او پهن کرده؟ گفتند: او مادر رضاعی ایشان، [[حلیمه سعدیه]] است که آن حضرت را شیر دادند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: عطاردی)، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳-۴۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محبت پیامبر{{صل}} به حلیمه بعد از [[مرگ]] او ==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]]{{صل}} حتی پس از مرگ حلیمه نیز به او [[محبت]] داشت، به طوری که هر گاه نام او را می‌شنید، برای او [[دعا]] می‌فرمود. حتی در [[زمان]] شنیدن خبر از [[دنیا]] رفتن وی [[اندوهگین]] شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو حصین می‌گوید: &amp;quot;یکی از [[زنان]] [[قبیله]] سعد بن بکر که خاله یا عمه رضاعی [[پیامبر]]{{صل}} بود، همراه با مشکی کره و جوالی کشک به دیدن پیامبر{{صل}} آمد و رسول خدا{{صل}} در ابطح بود. آن زن نسبت خود را گفت، پیامبر{{صل}} پس از این که او را شناختند، او را به [[اسلام]] [[دعوت]] کردند و آن زن نیز اسلام آورد. سپس پیامبر{{صل}} دستور فرمود تا [[هدیه]] او را بپذیرند و از او درباره حلیمه پرسید، آن زن به پیامبر{{صل}} گفت: &amp;quot;مدت‌هاست که حلیمه مرده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چشمان رسول خدا{{صل}} [[اشک]] آلود شد و سپس از او پرسید: چه کسی از او باقی مانده است؟ آن زن گفت: &amp;quot;دو [[برادر]] و دو خواهر شیری شما، آن گاه پیامبر{{صل}} هدایایی به آن زن بخشید. آن زن در حالی که باز می‌گشت، می‌گفت: به [[خدا]] در کودکی چه [[نیک]] بودی و اکنون هم چه [[فرخنده]] و پر [[برکت]] هستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۴-۴۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شیماء، دختر حلیمه ==&lt;br /&gt;
حلیمه دختری به نام شیما داشت و در ایامی که پیامبر{{صل}} را شیر می‌داد، وی از حضرت [[پذیرایی]] می‌کرد. در [[جنگ حنین]]، پس از آنکه [[مسلمانان]] [[پیروز]] شدند و [[غنایم]] و [[ثروت]] [[مردم]] [[هوازن]] و ثقیف را به چنگ آوردند و [[زنان]] و [[فرزندان]] آنان به دست لشکر اسلام افتاد، [[پیامبر]]{{صل}} و [[مسلمانان]] در [[جعرانه]] اتراق کرده بودند. در این حال شیماء در میان جمعیتی از [[مردم]] [[هوازن]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} وارد شد و خود را معرفی کرد. پیامبر{{صل}} عبای [[مبارک]] را از دوش برداشت و روی [[زمین]] گستراند و او را روی آن نشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سخنگوی هوازن برخاست و گفت: &amp;quot;یا [[رسول الله]]! اگر [[نعمان بن منذر]] یا حارث بن ابی شمر بر ما [[غلبه]] می‌کردند و [[اموال]] و [[زنان]] ما را متصرف می‌شدند و از ایشان تقاضا می‌کردیم، آنها را به ما بر می‌گردانیدند؛ در حالی که شما بهترین کفالت کنندگان و [[اشرف]] بزرگان هستید و در میان [[اسیران]]، خاله‌ها و دختر خاله‌های رضاعی شما و پرستاران و [[دختران]] پرستاران شما هستند؛ پس بر ما [[منت]] گذارده و زنان را [[آزاد]] کنید&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر حلیمه هم همین مسئله را تقاضا کرد. حضرت فرمود: &amp;quot;سهم خود و سهم فرزندان و [[خاندان]] [[عبدالمطلب]] را به شما بخشیدم، اما سهم مسلمانان را نمی‌توانم ببخشم ولی از ایشان بخواه و مرا [[شفیع]] قرار بده تا شاید از [[حق]] خود بگذرند&amp;quot;. دختر حلیمه پس از نماز ظهر برخاست و از مردم همین مسئله را تقاضا کرد، همه مردم به [[احترام]] پیامبر{{صل}} از سهم خود گذشتند مگر [[اقرع بن حابس]] و عیینه که [[رضایت]] ندادند و گفتند: چون ایشان در [[جنگی]] که میان ما رخ داد، از زنان ما استفاده کردند، اکنون ما هم از زنان‌شان استفاده خواهیم کرد؛ سپس پیامبر برای مشخص شدن سهم این دو نفر در میان اسرا قرعه افکند و ضمن قرعه فرمود: &amp;quot;خدایا! سهم ایشان را ناچیز قرار بده&amp;quot;. پس از قرعه به هر یک از ایشان بنده‌ای رسید و آنها هم چون چنین دیدند، سهم خود را بخشیدند &amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۱۷۲-۱۷۳ (به نقل از: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۵-۴۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[دوران شیرخوارگی نبی اکرم]]{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
[[مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی از [[بَّره خُزاعیه]] نقل می‌کند: اولین کسی که [[رسول الله]]{{صل}} را شیر داد، [[ثویبه]]، [[کنیز]] [[ابو لهب]]، بوده است. ثویبه نوزادی به نام مسروح داشت و قبل از آن که‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} به [[حلیمه سعدیه]] سپرده شود، چند روزی وی را شیر داده بود. وی همچنین [[خمرة بن عبد المطلب]] و بعد از او [[ابو سلمة بن عبد الأسد مخزومی]] را شیر داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که ثویبه نزد رسول الله{{صل}} می‌آمد، او را [[اکرام]] می‌کرد و بعد از [[هجرت]] نیز برای او [[هدیه]] و صلة می‌فرستاد، این [[زن]] [[اسلام]] آورد و بعد از [[فتح خیبر]] فوت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۸۴. از کازرونی، المنتقی فی مولد المصطفی.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] در [[فروع کافی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که آن حضرت فرمود: روزی [[حضرت علی]]{{ع}} دختر خمرة را به رسول الله پیشنهاد کرد و رسول الله در [[جواب]] فرمود: آیا نمی‌دانی که او برادرزاده رضاعی‌ام می‌باشد. سپس امام صادق{{ع}} فرمود: رسول الله{{صل}} و عمویش خمرة از یک زن شیر خورده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۴۰. از فروع کافی، ج۲، ص۴۱-۴۲. و مرحوم صدوق آن را در من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۲۶۰ و طوسی آن را در تهذیب، ج۷، ص۲۹۲ نقل کرده‌اند و در مفتاح الکتب الاربعه، ج۱۴، ص۳۴۰-۳۴۳ نیز آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: اولین شیری را که رسول الله از غیر مادرش نوشید، شیر [[ثویبة]] کنیز ابو لهب بود و همین زن خمرة بن عبد المطلب و [[جعفر بن ابی طالب]] و [[ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی]] را شیر داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] همان خبری را که کازرونی نقل کرده است با اسناد به برة دختر ابی تجزأة از طریق [[واقدی]] نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[إعلام الوری]] می‌نویسد: ثویبه کنیز ابو لهب، چند روزی با شیری که از پسرش مسروح داشت، رسول الله{{صل}} را شیر داد و این زن پس از [[اسلام آوردن]] در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش نیز قبل از وی فوت کرد. او قبل از آن [[خمرة بن عبد المطلب]] را شیر داده بود و برای همین دختر خمرة، برادرزاده رضاعی‌اش بوده است و خمرة چهار سال از [[رسول الله]]{{صل}} بزرگ‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۵ و گفته شده است که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[فتح مکه]] از ثوبیه و پسرش سؤال کرد که گفتند: آنها فوت کرده‌اند، چنان که در استیعاب و الروض الانف و شرح المواهب به این مطلب اشاره شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن شهر آشوب]] هم [[روایت]] [[طبری]] را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج۱، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] هم در [[کشف الغمة]] می‌نویسد: [[ثویبة]] با استفاده از شیر پسرش مسروح چند [[روز]] [[نبی اکرم]]{{صل}} را شیر داده بود و این قبل از آن بود که وی به حلیمه سپرده شود و [[ثویبه]] در حالی که [[مسلمان]] بود در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش هم قبل از وی فوت کرده بود. این [[زن]] قبل از دایگی برای نبی اکرم{{صل}} به خمرة، [[عموی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} شیر داده بود و لذا به هنگام [[پیشنهاد ازدواج]] با دختر خمرة بن عبد المطلب فرمود: او برادرزاده رضاعی من است و خمره چهار سال از رسول الله مسن‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۵. این عبارت همان عبارتی است که طبرسی آن را در اعلام الوری بدون سند ذکر کرده است و این مطلب در نظر بعضی از غلاة از شیعیان سنگین آمده است و نمی‌خواسته‌اند قبول کنند که ثوبیه کنیز ابو لهب اولین کسی بوده است که به رسول الله{{صل}} شیر داده است و برای این که بتوانند این فاصله زمانی بین میلاد نبی اکرم{{صل}} و سپرده شدن وی به حلیمه سعدیه را پر کنند، به روایتی که کلینی قدس سره از علی بن حمزه بطائنی از ابی بصیر از امام صادق{{ع}} نقل کرده است، متمسک شده‌اند که آن حضرت فرموده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} متولد شد، تا چند روزی شیر نداشت و برای همین ابو طالب او را بر سینه‌های خود گذاشت و به اذن الهی در سینه‌هایش شیر جاری شد و چند روزی نبی اکرم{{صل}} از آن استفاده کرد تا آنکه حلیمه سعدیه را پیدا کردند و طفل را به او سپردند. (اصول کافی، ج۱، ص۴۴۸). اما باید گفت که کشی در کتاب رجال خویش اخبار زیادی را در مورد دروغگو بودن علی بن ابی حمزه بطائنی نقل نموده و او را لعن کرده است که لعنت خدا بر او باد. و خداوند کلینی و ابن شهر آشوب و مجلسی را رحمت کند که این خبر دروغ را روایت کرده‌اند خداوند مرحوم ربانی شیرازی را بیامرزد که در تعلیقه‌اش بر حاشیه بحار گفته است: این حدیث مقداری عجیب و غریب است و در روایاتش افرادی هستند که مورد اعتماد نیستند. (بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۴۰) و قطب راوندی خبر مربوط به دایگی حلیمه سعدیه را در الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۸۱، حدیث ۱۳۴ نقل کرده و بحار الانوار آن را در ج۱۵، ص۳۳۱ آورده است و ما آن را به طور کامل در اینجا نقل کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[[[تاریخ]] تحقیقی [[اسلام]] ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی ا[[سلام]]]]، ج۱، ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دایگی حلیمه سعدیه‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] از حلیمه، دختر [[ابی ذؤیب سعدیة]]، نقل می‌کند که او گفت: همراه همسرش، [[حارث بن عبد العزی]] از [[بنی هوازن]] خارج شد در حالی که فرزند شیر خوارش [[عبد الله بن حارث]] در بغلش بود. به همراه آنها عده‌ای از [[زنان]] [[بنی سعد]] بودند که همگی برای قبول دایگی به [[مکه]] آمده بودند و [[امید]] داشتند که از طرف پدر طفل شیرخوار انعامی را دریافت دارند، در آن سال همه [[سرزمین‌ها]] و به خصوص منطقه بنی سعد به [[خشک‌سالی]][[ سختی]] [[مبتلا]] شده بودند و در سینه‌های حلیمه آن قدر شیر نبود که حتی طفل خود را [[سیر]] کند و برای همین شب‌ها از صدای [[گریه]] طفل نمی‌توانستند بخوابند. شتر ماده [[پیری]] هم‌ که داشتند، به اندازه کافی شیر نمی‌داد و چون [[ضعیف]] بود، نمی‌توانستند بر آن سوار شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مکه همه زنان، طفلی را برای شیر دادن پیدا کردند مگر حلیمه که کسی را پیدا نکرده بود. از طرفی چون [[رسول الله]]{{صل}} [[یتیم]] بود، زنان از [[پذیرفتن]] وی خودداری کرده بودند. در این حال حلیمه به همسرش گفت: من [[دوست]] ندارم که بدون طفل برگردم، چون از زنان دیگر [[خجالت]] می‌کشم. همسرش گفت: اشکالی ندارد. برو و او را بیاور و ان شاء [[الله]] که باعث خیر و [[برکت]] می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من برای آوردنش رفتم و پس از آنکه او را به محل اسکانمان آوردم و سینه‌هایم را در دهانش گذاردم. آن قدر شیر خورد تا سیر شد و پس از او برادرش آن قدر شیر خورد تا [[سیر]] شد و همسرم نیز که برای دوشیدن [[ناقه]] رفته بود، پستان‌هایش را پر از شیر یافته بود و آن قدر شیر دوشیده بود که همه ما نوشیدیم و سیر شدیم. سپس همسرم به من گفت: ای حلیمه، [[عجب]] طفل با برکتی را به [[خانه]] آورده‌ای. من هم گفتم: به [[خدا]] قسم که من همین را [[آرزو]] داشته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به منزلمان در منطقه [[بنی سعد]] رفتیم و دائما خیر و [[برکت]] فراوان [[الهی]] را [[مشاهده]] می‌کردیم. گوسفندان من به هنگام غروب با شکم‌های [[سیر]] و سینه‌های پرشیر برمی‌گشتند، در حالی که گوسفندان همسایه‌هایم گرسنه و با سینه‌های خشک برمی‌گشتند. [[رسول الله]]{{صل}} با سرعتی بیش از [[اطفال]] دیگر [[رشد]] می‌کرد و هنوز دوساله نشده بود که جسمش [[قوی]] و محکم شده بود. پس از دو سالگی و اتمام شیرخوارگی‌اش او را به مادرش برگرداندیم و در عین حال بسیار علاقه‌مند بودیم که او را به خاطر خیر و برکتش نزد خودمان نگه داریم و مادرش هم با این درخواست ما موافقت کرد و او را پیش ما فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز،[[ شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی [[نفوذ]] کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از [[اهل علم]] برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]]- پسر عموی [[خدیجه]]- بود،[[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی [[تصرف]] و [[طبری]] این مطلب را در تاریخش از [[ابن اسحاق]] نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و [[ابن ابی الحدید]] در [[شرح نهج البلاغه]]، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و [[مرحوم مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} با [[خدیجه]] [[ازدواج]] کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان [[گلایه]] کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی [[هدیه]] کرد و [[بعد از ظهور اسلام]] هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر [[زمین]] گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حلیمه سعدیه==&lt;br /&gt;
حلیمه سعدیه، [[مادر رضاعی پیامبر اکرم]]{{صل}} است.&lt;br /&gt;
پدر حلیمه، ابوذؤیب، [[عبدالله بن حارث بن شجنه سعدی]]، از [[قبیله]] [[سعد بن بکر بن هوازن]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنا به نقل دیگر [[حارث بن عبدالله بن شجنه]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[همسر]] حلیمه، [[حارث بن عبدالعزی]] نام داشت و کنیه‌اش [[ابوکبشه]] بود. ظاهرا یکی از دلایلی که [[قریش]] [[پیامبر]] را ابن ابی‌کبشه می‌خواندند، همین بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;المحبر، ص۱۲۹-۱۳۰؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او نیز از قبیله سعد بن بکر بن هوازن بود&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه پس از [[ثویبه]]، [[کنیز]] [[ابولهب]] که به [[پیامبر اکرم]]{{صل}} شیر داده بود، شیر دادن به آن حضرت را برعهده گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۰-۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[مورخین]] درباره وقایع [[دوران کودکی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} و چگونگی سپردن او به حلیمه، به تفصیل سخن گفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۵-۲۸؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۶۹-۱۷۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۶۵؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱-۲۷۰؛ سیر اعلام‌النبلاء، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حوادث این دوران، در تمامی منابع، از زبان خود حلیمه نقل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون پیامبر اکرم{{صل}} [[دوران شیرخوارگی]] و کودکی‌اش را در میان [[قبیله بنی‌سعد]] گذرانده بود، خود را [[فصیح‌ترین]] مرد [[عرب]] می‌دانست&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۳؛ المعارف، ص۱۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ظاهراً [[مردم]] [[مکه]] کودکانشان را برای [[آموختن]] [[فصاحت]] به [[قبایل]] [[بادیه‌نشین]] می‌سپردند.&lt;br /&gt;
حلیمه زنی [[خردمند]]، [[فصیح]] و دارای چهره‌ای [[نورانی]] بود. نژادش اصیل و ارجمند بود.&lt;br /&gt;
حلیمه در سالی که قحطی بزرگی میان قبیله بنی‌سعد افتاده بود، همراه با نه‌تن از [[زنان]] قبیله، برای [[امرار معاش]] از طریق شیردهی به [[کودکان]] قبایل [[ثروتمند]] مکه عازم این [[شهر]] شد، اما چون مرکب او چون از شدت [[تنگدستی]] و قحطی [[ناتوان]] و لاغر بود، از دیگران عقب افتاد و دیر به مکه رسید. در نتیجه، فقط نوه [[عبدالمطلب]] مانده بود که به دلیل یتیم‌بودنش، کسی حاضر نشده بود به او شیر بدهد؛ زیرا می‌ترسیدند [[دستمزد]] مناسبی دریافت نکنند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۶؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۰-۱۱۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۶-۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸-۱۵۹؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه [[کودک]] را پذیرفت. [[آمنه]] هنگام سپردن فرزندش به حلیمه گفت: ای دایه [[مهربان]]، در مورد این پسر از من بپرس که به زودی دارای [[شأن]] و [[منزلت]] خاصی خواهد بود و آنچه را دیده و شنیده بود و اموری را که هنگام تولد اتفاق افتاده بود، به اطلاع او رساند و گفت به من گفته شده است که سه شب فرزند خود را در [[خاندان سعد بن بکر]] و سپس در [[خانواده]] [[ابوذؤیب]] شیر بده. حلیمه گفت: ابوذؤیب [[کنیه]] شوهرم است. حلیمه بسیار خوشدل و شاد گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه بلافاصله پس از برعهده گرفتن شیردهی به [[پیامبر اکرم]]{{صل}}، آثار خیر و [[برکت]] را در زندگی‌اش [[مشاهده]] کرد. او که بر اثر [[تنگدستی]] شیرش کم شده بود و به [[سختی]] به پسر خود شیر می‌داد، از آن پس به [[راحتی]] [[حضرت محمد]]{{صل}} و پسر خویش را [[سیر]] می‌کرد. حتی شتر [[ضعیف]] و ناتوانش نیز پرشیر و نیرومند گشت، به گونه‌ای که هنگام بازگشت، از همراهانش [[سبقت]] گرفت و همه با [[حیرت]] دلیل آن را جویا می‌شدند و حلیمه همه اینها را نتیجه حضور کودک [[بنی‌هاشم]] می‌دانست و بارها بدان اشاره می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة‌النبویه، ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۲-۱۷۳؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۱، ۱۵۱؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه از حارث سه فرزند داشت پسری به نام عبدالله که او را با پیامبر اکرم{{صل}} شیر می‌داد و دو دختر به نام‌های انیسه و جدامة ملقب به شیماء است و او همراه مادر خود از پیامبر اکرم{{صل}} [[پرستاری]] و مواظبت می‌کرد.&lt;br /&gt;
پس از آن‌که حضرت محمد{{صل}} به دو سالگی رسید، حلیمه او را از شیر گرفت و به [[مکه]] نزد مادرش، [[آمنه دختر وهب]]، برد؛ اما چون حضور این کودک باعث شده بود که [[گله]] گوسفندان حلیمه از دیگر گله‌های [[قبیله بنی‌سعد]] پربارتر شود، او ترجیح می‌داد کودک را بیشتر نزد خود نگاه دارد. سرانجام با [[اصرار]] او و همچنین به دلیل شیوع وبا در [[مکه]] و [[ترس]] [[آمنه]] از سرایت [[بیماری]] به فرزندش، حلیمه بار دیگر [[کودک شیرخوار]] را نزد خود نگاه داشت&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر و المغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۹-۱۶۰؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۲-۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده است دو تا سه ماه بعد واقعه‌ای عجیب برای [[کودک]] روی داد، که به «[[شق صدر]]» یا [[شکافتن سینه]] [[رسول‌الله]]{{صل}} معروف است فرشتگانی به شکل مردانی با [[لباس]] سفید ظاهر شدند، سینه او را شکافتند، لکه سیاهی را از [[قلب]] او بیرون آوردند و قلب او را در تشتی زرین شست‌وشو دادند و سپس سینه او را التیام بخشیدند. [[برادر]] رضاعی او که در [[وادی]] نزدیک [[منزل]] [[شاهد]] این ماجرا بود، سراسیمه به حلیمه خبر رساند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب‌السیر والمغازی، ص۲۷؛ السیرة‌النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۱۷۳-۱۷۴؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه به شدت نگران شد و کودک را نزد کاهنی برد تا در این باره [[حکم]] کند. [[کاهن]] پس از شنیدن سخنان کودک، هشدار داد که او در [[آینده]] [[دین]] [[مردم]] را [[تغییر]] خواهد داد. حلیمه نگران‌تر شد و تصمیم گرفت برای [[حفظ جان]] کودک از دست [[دشمنان]]، او را به نزد مادرش در [[مکه]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۳؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۶۷؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۴-۴۶۵؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۵-۴۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۵۹-۴۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
نویسندگان [[دلایل]] بسیاری در ردّ این [[داستان]] که گفته شده است چند نوبت در [[زندگی پیامبر]] رخ داد و ساختگی بودن [[روایات]] مربوط به آن را ذکر کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;اضواء علی‌السنة المحمدیة، او دفاع عن‌الحدیث، ص۱۸۷-۱۸۸؛ سیرة‌المصطفی، ص۴۶؛ الصحیح من سیرة‌النبی الاعظم{{صل}}، ج۲، ص۱۶۷-۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. علمای بزرگ و [[مفسران شیعه]] نیز چنین موضوعی را قبول ندارند، چنان‌که بزرگانی چون [[علی بن ابراهیم قمی]]، [[شیخ طوسی]]، [[شیخ طبرسی]]، [[ابوالفتوح رازی]] و [[سیدهاشم بحرانی]] در [[تفاسیر]] خود مطلقا اشاره‌ای هم نکرده‌اند، حاج شیخ [[عبدالرحیم]] ربّانی هم در پاورقی [[بحارالانوار]]، ج۱۵، ص۳۵۳ این موضوع را رد کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]]{{صل}} چهار یا پنج سال در [[قبیله بنی‌سعد]] بود. آن‌گاه حلیمه او را در پنج سالگی نزد مادر و جدش [[عبدالمطلب]] بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;المعارف، ص۱۳۲؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۷؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹-۲۳۰؛ تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
سال‌ها بعد، پس از [[ازدواج حضرت]] محمد با [[خدیجه]]، حلیمه در ایام [[خشکسالی]] نزد آنان به [[مکه]] رفت و از [[سختی]] [[روزگار]] [[شکایت]] کرد. خدیجه برای تشکر از زحمات دایه همسرش، وی را بسیار [[احترام]] کرد و چهل گوسفند و یک شتر نیز به او [[هدیه]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۱، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
حلیمه [[پس از ظهور اسلام]] به [[خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و همراه همسرش [[اسلام]] آورد و هردو با آن حضرت [[بیعت]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
گاه [[رسول‌الله]]{{صل}} به محض ورود حلیمه، برای احترام به او، به‌پا می‌خاست و مادر مادر گویان او را صدا می‌زد و عبای خود را بر [[زمین]] پهن می‌کرد تا او بر آن بنشیند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۲؛ المنتظم فی تاریخ‌الملوک و الامم، ج۲، ص۲۷۰؛ تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر و الاعلام، السیرة‌النبویه، ص۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به روایتی حلیمه قبل از [[فتح مکه]] به دست [[مسلمانان]] ([[رمضان]] سال هشتم) [[وفات]] یافت. گفته شده پس از فتح مکه، وقتی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} با [[خواهر]] رضاعی‌اش، شیماء، دیدار کرد، احوال حلیمه را پرسید و او خبر [[مرگ]] مادرش را به آن حضرت داد. چشمان پیامبر اکرم{{صل}} پر از [[اشک]] شد و از بازماندگان او پرسید. سپس، خواهرش از او درخواست عطیه‌ای کرد و [[پیامبر]] نیازش را برآورده ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایتی دیگر حاکی از این است که حلیمه پس از [[غزوه حنین]] در [[شوال]] سال هشتم در [[جعرانه]]&amp;lt;ref&amp;gt;جعرانه: نام جایی میان مکه و طائف و به مکه نزدیک‌تر است، در مورد ضبط این کلمه یاقوت حموی بحث کرده است. ر.ک: معجم البلدان، (ذیل واژه).&amp;lt;/ref&amp;gt; به حضور پیامبر اکرم{{صل}} رسید و آن حضرت به او احترام بسیار کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۷، ص۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما بنا به قول [[یعقوبی]] پس از غزوه حنین، شیماء خواهر رضاعی [[رسول خدا]]{{صل}} به حضور آن حضرت رسید&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
پس از [[جنگ حنین]] و [[شکست]] [[هوازن]]، رسول‌الله{{صل}} به احترام حلیمه و پیوندی که با آن [[قبیله]] داشت و به درخواست شیماء، تمام سهم خود و [[بنی‌هاشم]]، از [[اموال]] و [[اسرا]] را بخشید و [[اصحاب]] نیز به [[پیروی]] از او، همین کار را کردند.&lt;br /&gt;
گفته شده [[نمایندگان]] [[قبیله هوازن]] پس از اینکه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[غنایم]] را تقسیم کرده بود به حضورش آمدند. [[ابوثروان]] عموی رضاعی [[رسول‌الله]]{{صل}} نیز همراه نمایندگان بود. ابوثروان گفت: ای [[رسول خدا]]! در این سایه‌بان‌ها عمه‌ها و خاله‌ها و پرستارهای شما هستند که شما را پرورش داده‌اند و ما شما را میان خود پرورش و شیر دادیم، آن‌گاه که شیر می‌خوردی شیرخواره‌ای بهتر از تو ندیدیم و خیر و [[نیکی]] در تو [[تکامل]] یافته است. ما در واقع [[خانواده]] و [[عشیره]] توایم، بر ما [[منت]] بگذار که خدای بر تو منت گذارد. پیامبر اکرم{{صل}} فرمود:&lt;br /&gt;
بهترین سخن، [[سخن راست]] است و اکنون پیش من این مسلمانانی که می‌بینید، هستند. اکنون بگویید آیا [[فرزندان]] و [[زنان]] شما در نظرتان بهتر است یا اموالتان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدیهی است چیزی را با فرزندان و [[خویشاوندان]] خویش برابر نمی‌دانیم، لطفاً فرزندان و زنان ما را به ما پس بدهید.&lt;br /&gt;
آنچه مربوط به من و [[فرزندان عبدالمطلب]] باشد، از شماست و از [[مردم]] هم برای شما چنین تقاضایی می‌کنم.&lt;br /&gt;
[[مهاجران]] و [[انصار]] هم آنچه گرفته بودند رد کردند. پیامبر اکرم{{صل}} از دیگر [[قبایل عرب]] هم خواست که چنان کنند و همه تقریباً به اتفاق و با [[رضایت]] آنچه گرفته بودند، پس دادند و فقط برخی در مورد [[اسیران]] [[اصرار]] کردند و رسول خدا{{صل}} در مقابل هر [[اسیر]] چند شتر پرداخت فرمود و اسیران را [[آزاد]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴-۱۱۵؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۳؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بنا به روایاتی، حلیمه [[روزگار]] [[خلافت ابوبکر]] و عمر را [[درک]] کرد و آن دو با [[احترام]] با وی [[رفتار]] می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که قابل قبول نمی‌باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص ۱۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100353.jpg|22px]] [[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونان در بقیع]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366051</id>
		<title>بحث:حضرت فاطمه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366051"/>
		<updated>2026-04-18T09:35:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط &lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = دختران پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = &lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مقدمه==&lt;br /&gt;
[[حضرت فاطمه]]{{س}} آخرین [[فرزند رسول الله]]{{صل}} از [[خدیجه]]{{س}} است و تنها [[فرزندی]] است که پس از [[رحلت]] پدر بزرگوارش در قید [[حیات]] بود، اما پس از [[تحمل]] [[مصایب]] بسیار در سوم [[جمادی الثانی]] [[سال یازدهم هجری]] از [[دنیا]] رحلت فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تولد==&lt;br /&gt;
در زادروز [[فاطمه]]{{س}} [[اختلاف]] است. از سال پنجم [[پیش از بعثت]] تا سال پنجم بعد از [[بعثت رسول الله]]{{صل}} گفته‌اند. عموم نویسندگان [[سیره]] و [[مورخان]] [[اهل سنت و جماعت]]، تولد آن حضرت را پنج سال پیش از بعثت ذکر کرده و عموماً نوشته‌اند: «آن سالی بود که [[قریش]] [[خانه کعبه]] را می‌ساختند»&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۱؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۱۸۶۹؛ انساب الاشراف، ص۴۰۲؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۴۱؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۷۵۰؛ مقاتل الطالبیین، ص۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما بیشتر مورخان و [[محدثان شیعه]]، پس از [[بعثت]] را نقل کرده‌اند: [[کلینی]] و [[ابن شهر آشوب]] سال پنجم بعد از بعثت را تصریح کرده‌اند، [[شیخ طوسی]] و [[یعقوبی]] [[سال اول بعثت]] و [[شیخ مفید]] و [[سید بن طاووس]] [[سال دوم بعثت]] را نقل کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الکافی، ج۱، ص۴۵۸؛ مصباح المتهجد، ص۵۶۱؛ الارشاد، ج۲، ص۴۵۰؛ اقبال الاعمال، ص۶۲۱؛ مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۳۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
آنچه امروز در [[کشور ایران]] و دیگر کشورهای شیعه‌نشین به نام [[روز]] [[میلاد حضرت فاطمه]]{{س}} [[شهرت]] دارد، بیستم جمادی الثانی سال پنجم پس از بعثت می‌باشد، یعنی قول کلینی و مورخان هم‌عقیده با اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما با چنین اختلاف در [[نقل روایات]]، [[پذیرفتن]] سندی و رها کردن سند دیگر، بسیار دشوار است. در اینکه او در چه روز و در چه سالی متولد شد، چندان مهم نیست. آنچه اهمیت دارد این است که او که بود؟ چگونه [[تربیت]] شد؟ چگونه زیست؟ چه اثری در محیط خود و پس از خود نهاد؟ او که نمونه کامل [[زن]] تربیت شده و برخوردار از [[اخلاق عالی]] است و با تولدش که تولد [[انسان کامل]] و نمونه اعلای هستی و علت غایی [[آفرینش]] است، میلادش برای همه هستی [[ارزش]] پیدا می‌کند.&lt;br /&gt;
آنچه در [[زندگی]] این بانو اهمیت دارد [[پارسایی]]، [[پرهیزگاری]]، [[بردباری]]، [[فضیلت]]، [[ایمان به خدا]]، [[ترس]] از [[پروردگار]] و دیگر خصلت‌های عالی [[انسانی]] است. این حقیقتی است که [[پیروان]] همه [[مذاهب اسلامی]] بدان [[اعتراف]] دارند. برای همین است که در عموم کتب [[شیعه]] و کتاب‌های معتبر [[اهل سنت و جماعت]] فصلی جداگانه در [[فضیلت]] دختر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} دیده می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نامگذاری==&lt;br /&gt;
[[رسول الله]]{{صل}} دخترش را [[فاطمه]] نامید. فاطمه وصفی از مصدر فطم است. فطم در لغت [[عرب]] به معنی بریدن، قطع کردن و جدا شدن آمده است. این صیغه فاعلی معنای مفعولی می‌دهد به معنی بریده و جدا شده است.&lt;br /&gt;
فاطمه از چه چیز جدا شده است؟ در کتاب‌های شیعه و [[سنی]] روایتی می‌بینیم که پیامبر اکرم{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّهَا فُطِمَتْ هِيَ وَ شِيعَتُهَا مِنَ النَّارِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۴۶؛ امالی طوسی، ج۱، ص۳۰۰؛ بحار الانوار، ج۴۳، ص۱۲، ۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; او را فاطمه نامیدم چون او و شیعیانش از [[آتش دوزخ]] بریده شده‌اند.&lt;br /&gt;
[[شیخ صدوق]] در [[علل الشرایع]] از [[امام باقر]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند: {{متن حدیث|لَمَّا وُلِدَتْ فَاطِمَةُ{{س}} أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مَلَكٍ فَأَنْطَقَ بِهِ لِسَانَ مُحَمَّدٍ فَسَمَّاهَا فَاطِمَةَ ثُمَّ قَالَ إِنِّي فَطَمْتُكِ بِالْعِلْمِ وَ فَطَمْتُكِ عَنِ الطَّمْثِ}}؛ هنگامی که [[دختر پیامبر]] متولد شد، [[خدای عزوجل]] به یکی از [[فرشتگان وحی]] نمود تا کلمه فاطمه را بر زبان [[پیامبر]] جاری کند؛ لذا [[رسول خدا]]{{صل}} نام این دختر را فاطمه نهاد و به او فرمود: من تو را با [[علم]] و [[دانش]] همراه و از [[پلیدی]] [[پاک]] نمودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس امام باقر{{ع}} فرمود: {{متن حدیث|وَ اللَّهِ لَقَدْ فَطَمَهَا اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِالْعِلْمِ وَ عَنِ الطَّمْثِ بِالْمِيثَاقِ}}؛ به [[خدا]] [[سوگند]] که [[حق تعالی]] فاطمه{{س}} را در [[روز]] [[عهد]] و [[میثاق]] ([[عالم ذر]]) با علم [[قرین]] و از [[پلیدی‌ها]] برکنار نمود&amp;lt;ref&amp;gt;الکافی، ج۱، ص۴۶۰؛ المحتضر، ص۱۳۸، ۱۳۲؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۸۹؛ عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۲۵، ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
شبیه این روایت را شیخ هاشم در مصباح الانوار نقل نموده است. بیان: {{متن حدیث|&amp;amp;&amp;amp; فطمتک بالعلم أی أرضعتک بالعلم حتی استغنیت و فطمت أو قطعتک عن الجهل بسبب العلم أو جعلت فطامک من اللبن مقرونا بالعلم کنایة عن کونها فی بدو فطرتها عالمة بالعلوم الربانیة &amp;amp;&amp;amp;}} یعنی از هنگام [[شیرخوارگی]] تو را با [[علم]] و [[دانش]] [[قرین]] و همراه می‌دارم تا [[غنی]] شوی؛ و یا اینکه [[جهل]] را از تو دور می‌دارم تا علم جایگزین آن شود و این [[کلام]] کنایه از آن است که [[فاطمه]]{{س}} از بدو تولدش عالم به [[علوم]] ربانی بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;مصباح الانوار، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[خطاب]] به فاطمه{{س}} فرمود: {{متن حدیث|شَقَّ اللَّهُ لَكِ يَا فَاطِمَةُ اسْماً مِنْ أَسْمَائِهِ فَهُوَ الْفَاطِرُ وَ أَنْتِ فَاطِمَةُ [وَ شِبْهِهِ]}}&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل الامامه، ص۱۰؛ امالی صدوق، ص۴۷۴؛ علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ الخصال، ج۱، ص۴۱۴؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۱، ص۴۶۳؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[خداوند]] برای تو نامی را که از نام‌های خود مشتق گردیده قرار داده؛ زیرا نام او [[فاطر]] است و نام تو فاطمه و این نام به آن شبیه می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[فتال نیشابوری]] ضمن [[حدیثی]] از [[امام صادق]]{{ع}} آورده است که {{متن حدیث|فُطِمَتْ مِنَ الشَّرِّ}} چون از [[بدی‌ها]] بریده شد، او را فاطمه نامیده‌اند.&lt;br /&gt;
آن حضرت در ادامه [[حدیث]] فرمودند: {{متن حدیث|لَوْ لَا أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ{{ع}} تَزَوَّجَهَا لَمَا كَانَ لَهَا كُفْؤٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ آدَمُ فَمَنْ دُونَهُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;امالی صدوق، ص۴۷۴؛ علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ روضة الواعظین، ج۱، ص۱۴۸؛ دلائل الامامه، ص۱۰؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۹۸؛ مصباح الانوار، ص۲۲۳؛ عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۳۲؛ الامامه و التبصره، ص۱۳۳؛ مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۷۷؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; اگر امیرالمؤمنین علی{{ع}} نبود که با فاطمه{{س}} [[ازدواج]] کند، از [[زمان]] [[حضرت آدم]] تا [[روز قیامت]]، در روی [[زمین]] کسی یافت نمی‌شد که [[شایستگی]] همسری با آن حضرت را داشته باشد.&lt;br /&gt;
در این حدیث وجه [[تسمیه]] فاطمه{{س}} [[تنهایی]] او و نداشتن [[کفو]] و همتاست و اگر [[امام علی]]{{ع}} نبود، برای او کفوی وجود نداشت.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|سُمِّيَتْ فَاطِمَةَ لِأَنَّهَا فُطِمَتْ عَنِ الطَّمْثِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل الامامه، ص۱۰؛ امالی صدوق، ص۴۷۴؛ علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ الخصال، ج۱، ص۴۱۴؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۱، ص۴۶۳؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; برای آن دختر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} را [[فاطمه]]{{س}} نامیدند که او از [[پلیدی‌ها]] [[پاک]] شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|إِنَّمَا سُمِّيَتْ فَاطِمَةُ لِأَنَّ الْخَلْقَ فُطِمُوا عَنْ مَعْرِفَتِهَا}}&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فرات، ص۵۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; فاطمه نامیده شده، چون [[مردم]] از شناختن او عاجزند.&lt;br /&gt;
[[امام کاظم]]{{ع}} علت نام نهادن آن حضرت به فاطمه را [[اراده خداوند]] می‌داند که [[خلافت]] و [[امامت]] در [[ذریه]] آن حضرت استقرار یابد و [[طمع]] دیگران در خلافت قطع گردد. ایشان می‌فرمایند: {{متن حدیث|وَ أَنَّهُمْ يَطْمَعُونَ فِي وِرَاثَةِ هَذَا الْأَمْرِ مِنْ قِبَلِهِ فَلَمَّا وُلِدَتْ فَاطِمَةُ سَمَّاهَا اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَاطِمَةَ لِمَا أَخْرَجَ مِنْهَا وَ جَعَلَ فِي وُلْدِهَا فَفَطَمَهُمْ عَمَّا طَمِعُوا فَبِهَذَا سُمِّيَتْ فَاطِمَةُ فَاطِمَةَ لِأَنَّهَا فَطَمَتْ طَمَعَهُمْ وَ مَعْنَى فَطَمَتْ قَطَعَتْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ معانی الاخبار، ج۱، ص۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; موقعی که [[دختر رسول خدا]]{{صل}} متولد شد، او را فاطمه نامید و امر خلافت و [[وصایت]] را برای [[فرزندان]] او قرار داد و بدین وسیله دست سایرین را از آن کوتاه نمود؛ زیرا فاطمه به معنی کوتاه کردن و قطع دست طمع دیگران است. پس در اینجا «فطمت» به معنای «قطعت» است&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[امام صادق]]{{ع}} در ذیل [[آیه شریفه]] {{متن قرآن|إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما آن (قرآن) را در شب قدر فرو فرستادیم» سوره قدر، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; فرمودند: مقصود از «لیله» فاطمه{{س}} و مقصود از قدر [[خداوند]] است، هرکس فاطمه را بدان‌گونه که سزاوار و شایان [[معرفت]] است، بشناسد «[[لیلة القدر]]» را [[درک]] کرده و از آن جهت فاطمه، فاطمه نامیده شده که مردم از [[شناخت]] او بریده و دور نگه داشته شده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۲۶، ص۳۲۶؛ ج۴۳، ص۱۴؛ با اشاره به آیه ۱ سوره قدر.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
همچنین آن حضرت از ماسوی [[الله]] بریده شده و به الله پیوند خورده است. فاطمه مستغرق در [[ذات]] حضرت [[دوست]] است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==القاب==&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} دارای القاب بیشماری است: زهرا، [[صدیقه]]، [[طاهره]]، [[راضیه]]، [[مرضیه]]، [[معصومه]]، [[بتول]]، [[کوثر]]، [[حصان]]، [[حوراء انسیه]]، [[محدثه]]، [[حانیه]]، [[عذراء]]، [[مبارکه]] و لقب‌های دیگر. در این میان [[لقب]] [[زهرا]] از [[شهرت]] بیشتری برخوردار است و گاه با نام او همراه می‌آید، [[فاطمة الزهراء]].&lt;br /&gt;
زهرا در لغت به معنی درخشنده و روشن است. این لقب از هر جهت برازنده فاطمه است. از آن روزی که خود را [[شناخت]] و [[وظیفه]] خود را [[تعهد]] کرد، تا امروز و برای همیشه چون گوهری بر تارک [[تربیت اسلامی]] می‌درخشد&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی فاطمه زهرا{{س}}، ص۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} درباره آن حضرت فرمود: {{متن حدیث|فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي وَ هِيَ نُورُ عَيْنِي وَ ثَمَرَةُ فُؤَادِي وَ رُوحِيَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيَّ وَ هِيَ الْحَوْرَاءُ الْإِنْسِيَّةُ لِأَنَّهَا كَانَتْ إِذَا قَامَتْ فِي مِحْرَابِهَا زَهَرَ نُورُهَا لِأَهْلِ السَّمَاءِ كَمَا يَزْهَرُ نُورُ الْكَوَاكِبِ لِأَهْلِ الْأَرْضِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ معانی الاخبار، ج۱، ص۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۲-۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; دخترم فاطمه پاره تن و [[نور چشم]] و میوه [[دل]] و [[روح]] من است، او حوریه‌ای است به صورت [[انسان]]، آن هنگام که در [[محراب]] [[عبادت]] در برابر [[خدا]] می‌ایستاد، [[نور]] وی برای [[ملائکه]] و [[فرشتگان]] [[آسمان]] می‌درخشید، همان‌گونه که نور [[ستارگان]] برای [[اهل]] [[زمین]] درخشندگی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ صدوق]] در [[علل الشرایع]] به نقل از [[جابر جعفی]] [[روایت]] می‌کند که گفت: به [[امام صادق]]{{ع}} گفتم: چرا [[حضرت فاطمه]]{{س}}، زهرا نامیده می‌شود؟&lt;br /&gt;
[[امام]] فرمود: {{متن حدیث|لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَهَا مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ فَلَمَّا أَشْرَقَتْ أَضَاءَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ بِنُورِهَا وَ غَشِيَتْ أَبْصَارُ الْمَلَائِكَةِ وَ خَرَّتِ الْمَلَائِكَةُ لِلَّهِ سَاجِدِينَ وَ قَالُوا إِلَهَنَا وَ سَيِّدَنَا مَا لِهَذَا النُّورِ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِمْ هَذَا نُورٌ مِنْ نُورِي وَ أَسْكَنْتُهُ فِي سَمَائِي خَلَقْتُهُ مِنْ عَظَمَتِي أُخْرِجُهُ مِنْ صُلْبِ نَبِيٍّ مِنْ أَنْبِيَائِي أُفَضِّلُهُ عَلَى جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ وَ أُخْرِجُ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ أَئِمَّةً يَقُومُونَ بِأَمْرِي يَهْدُونَ إِلَى حَقِّي وَ أَجْعَلُهُمْ خُلَفَائِي فِي أَرْضِي بَعْدَ انْقِضَاءِ وَحْيِي}}&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ معانی الاخبار، ج۱، ص۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۲-۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; زیرا [[خداوند متعال]] او را از [[نور]] با [[عظمت]] خود آفرید، هنگامی که نورش درخشیدن گرفت [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] به نور او روشن شدند و چشمان [[ملائکه]] [[خیره]] ماند، پس [[سجده]] نموده و از [[خدای سبحان]] پرسیدند: خدایا! این چه نوری است؟ [[خداوند]] فرمود: این شعبه‌ای از نور من است که آن را آفریده‌ام و از صلب یکی از پیامبرانم که او را بر سایر [[پیامبران]] [[برتری]] داده‌ام، خارج می‌نمایم و از این نور [[رهبران]] و امامانی به وجود می‌آیند که پس از [[انقطاع وحی]]، [[مردم]] را به سوی [[حق]] [[هدایت]] می‌نمایند.&lt;br /&gt;
[[ابوهاشم جعفری]] گوید: از [[امام حسن عسکری]]{{ع}} پرسیدم: چرا [[حضرت فاطمه]]{{س}} را [[زهرا]] نامیدند؟ فرمود: {{متن حدیث|كَانَ وَجْهُهَا يَزْهَرُ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ{{ع}} مِنْ أَوَّلِ النَّهَارِ كَالشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ وَ عِنْدَ الزَّوَالَ كَالْقَمَرِ الْمُنِيرِ وَ عِنْدَ غُرُوبِ الشَّمْسِ كَالْكَوْكَبِ الدُّرِّيِّ}} زیرا چهره او برای [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در اول [[روز]] مانند [[آفتاب]] روشن و به هنگام زوال مانند ماه درخشان و به هنگام [[غروب آفتاب]] مانند [[ستاره]] می‌درخشید&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}}، [[صدیقه]] است. صدیقه، [[مبالغه]] در [[راستگویی]] است، یعنی بسیار [[راستگو]] و همیشه مداوم راستگویی و [[تصدیق]] هر آنچه که حق و ثابت است. او عادتی در گفتار جز راستگویی ندارد و ملازم با [[شکرگزاری]] [[و]] [[شرافت]] همیشگی است؛ اما صدیقه فقط به معنای راستگویی نیست، بلکه به کسی گفته می‌شود که بتواند صحنه و صفحه دلش را به گونه‌ای آماده کند که [[مخاطب]] حضرت [[دوست]] باشد&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۷۵۱؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۷۵؛ حلیة الأولیاء و طبقات الاصفیاء، ج۲، ص۴۱؛ ذخائر العقبی، ص۴۴؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۰۱؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
و [[امام کاظم]]{{ع}} فرمود: همانا فاطمه{{س}}، صدیقه و شهیده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|وَ هِيَ الصِّدِّيقَةُ الْكُبْرَى وَ عَلَى مَعْرِفَتِهَا دَارَتِ الْقُرُونُ الْأُولَى}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و او [[صدیقه کبری]] است.&lt;br /&gt;
پیشینیان نیز با او آشنا بوده‌اند.&lt;br /&gt;
او [[طاهره]] است [[پاک]] و [[منزه]]، یعنی ذاتاً پاک و [[پاکیزه]] است و کسی نمی‌تواند او را [[لمس]] کند، مگر اینکه [[ذات]] او پاک و پاکیزه باشد&amp;lt;ref&amp;gt;امالی صدوق، ص۴۷۴؛ علل الشرائع، ج۱، ص۱۷۸؛ الخصال، ج۲، ص۴۱۴؛ دلائل الامامه، ج۱، ص۱۷۸؛ مصباح الانوار، ص۲۲۲؛ ذخائر العقبی، ص۴۴؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۹۸؛ مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۷۸؛ بشارة المصطفی، ص۲۴۸؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام محمد باقر]]{{ع}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّمَا سُمِّيَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ الطَّاهِرَةَ لِطَهَارَتِهَا مِنْ كُلِّ دَنَسٍ وَ طَهَارَتِهَا مِنْ كُلِّ رَفَثٍ وَ مَا رَأَتْ قَطُّ يَوْماً حُمْرَةً وَ لَا نِفَاساً}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[فاطمه]] را طاهره نامیدند؛ زیرا از هر [[آلودگی]] و [[قبح]] و [[زشتی]] پاک بود و فاطمه هرگز [[خون]] حیض و نفاس [[مشاهده]] نکرد.&lt;br /&gt;
[[آیه تطهیر]] نیز در وصف [[پاکی]] [[اهل‌بیت]]{{عم}} از جمله فاطمه{{س}} نازل شده است، که: {{متن قرآن|إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«جز این نیست که خداوند می‌خواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند» سوره احزاب، آیه ۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
او [[راضیه]] است، یعنی به [[مقام رضا]] رسیده و [[راضی]] به رضای [[پروردگار]] است.&lt;br /&gt;
یکی از معانی راضیه، قانعه است یعنی قناعت‌کننده به [[خدا]] از غیر او، چنانچه در مجمع [[البحرین]] آمده: {{عربی|&amp;amp;&amp;amp; رضیت بالله رباً قنعت به و لم اطلب معه غیره &amp;amp;&amp;amp;}} یعنی [[قناعت]] به [[خداوند]] کرده‌ام و غیر او را نمی‌طلبم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} به آنچه برایش مقدر شده بود از تلخی‌های [[دنیا]]، [[رنج]] و [[زحمت]]، [[مصایب]] و دشواری‌های آن، راضی و [[خشنود]] به رضای [[حضرت حق]] بود.&lt;br /&gt;
او [[مرضیه]] است، یعنی کسی که مورد رضای خداوند قرار گرفته و [[رضایت]] او رضایت خداست و حضرت حق از او راضی است، همچنان‌که [[غضب]] او، [[غضب خداوند]] است. تمام کارهایش در نزد خداوند و [[رسول خدا]]{{صل}} [[پسندیده]] است، بنابراین [[آیات شریفه]]: {{متن قرآن|وَكَانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِيًّا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نزد پروردگار خویش پسندیده بود» سوره مریم، آیه ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«خداوند از آنان خشنود است و آنان از خداوند خشنودند» سوره مائده، آیه ۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; و {{متن قرآن|ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً}}&amp;lt;ref&amp;gt;«به سوی پروردگارت خرسند و پسندیده بازگرد!» سوره فجر، آیه ۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; در [[شأن]] او نازل شده و از [[شخصیت]] والای او سخن گفته است.&lt;br /&gt;
او [[معصومه]] است، یعنی آراسته به [[مقام]] والای [[عصمت]] است. عصمت در لغت به معنی منع بوده و [[ملکه عصمت]] صاحب عصمت را از هرگونه امر [[ناپسند]] و ناروا [[حافظ]] و مانع و رادع است، حتی صاحب آن [[نیت]] [[گناه]] هم نمی‌کند؛ [[غفلت]] و [[سهو]] و [[نسیان]] در او راه ندارد، همان‌طور که در [[قرآن کریم]] [[خداوند تبارک و تعالی]] می‌فرماید: {{متن قرآن|سَنُقْرِئُكَ فَلَا تَنْسَى}}&amp;lt;ref&amp;gt;«زودا که تو را خواندن (قرآن) آموزیم و دیگر از یاد نمی‌بری» سوره اعلی، آیه ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[حقیقت عصمت]] آن [[قوه]] نوری ملکوتیه است. صاحب عصمت از [[کودکی]] و آغاز [[زندگی]] همه اقوال و آثار و [[افعال]] و احوالش [[حکم]] [[حکیم]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او [[بتول]] است، یعنی کسی که از [[دنیا]] منقطع شده و به [[خدا]] پیوسته است و پیوند خود را با [[جهان]] دیگر [[استوار]] کرده باشد و این صفت بدان جهت به [[فاطمه]]{{س}} داده شد که در فضل، [[دین]] و حسب از [[زنان]] زمانه خود و زنان [[امت]] منفرد بود و همتا نداشت. بنابراین چون آن حضرت [[قاطع]] علایق دنیا بود او را بتول نامیدند&amp;lt;ref&amp;gt;لغت‌نامه دهخدا، ذیل واژه بتول.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
او [[کوثر]] است. کوثر به معنای خیر کثیر است، همچنین به کثیرالنسل هم گفته می‌شود، کما اینکه [[نسل فاطمه]]{{س}} در جهان معادل ندارد. به حوضی در [[بهشت]] نیز کوثر گفته می‌شود. نام سوره‌ای در [[قرآن]] نیز کوثر است که مربوط به فاطمه{{س}} است.&lt;br /&gt;
خداوند می‌فرماید: {{متن قرآن|إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما به تو «کوثر» دادیم» سوره کوثر، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; ما به تو کوثر دادیم، یعنی خیر بسیار که همانا [[وجود مقدس]] فاطمه{{س}} بود. از این‌رو، [[نسل]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} از دخترش فاطمه{{س}} می‌باشد و در این نسل تا [[روز قیامت]] [[برکت]] قرار داده است.&lt;br /&gt;
او [[حصان]] است. حصان به [[زن]] [[عفیف]] و [[پاکدامن]] و پارسای شوهردار گفته می‌شود. به معنای درّ و گوهر هم آمده، به معنای پوششی که روی مروارید را می‌پوشاند و حفظش می‌کند، هم می‌باشد. حال فاطمه، حصان است یعنی درّ و گوهر وجود فاطمه{{س}} در هاله‌ای از [[عفاف]] و [[پارسایی]] و [[پرهیزگاری]] پوشانده شده است.&lt;br /&gt;
او [[حوراء انسیه]] است. [[حوراء]] اشاره به [[بُعد معنوی]] و [[انسیه]] اشاره به جنبه [[انسانی]] آن حضرت دارد. یعنی [[مقام معنوی]] فاطمه در حدّ کمال در قالب [[جسمانی]] کامل قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
[[رسول الله]]{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّ فَاطِمَةَ خُلِقَتْ حُورِيَّةً فِي صُورَةِ إِنْسِيَّةٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; فاطمه حوریه‌ای است که در قالب [[انسان]] [[خلق]] شده است.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|ابْنَتِي فَاطِمَةُ حَوْرَاءُ آدَمَيَّةٌ لَمْ تَحِضْ وَ لَمْ تَطْمُثْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; دخترم فاطمه حوری این [[جهان]] از نسل [[آدم]] است. او همیشه [[پاک]] و [[پاکیزه]] است.&lt;br /&gt;
او [[محدثه]] است. {{متن حدیث|أَيَّتُهَا الْمُحَدَّثَةُ الْعَلِيمَةُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;جنة العاصمه، ص۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; محدثه به صاحب [[فراست]] در [[نقل حدیث]] گفته می‌شود و فاطمه{{س}} صاحب این فراست بود. همچنین به کسی که [[ملائکه]] با او سخن می‌گویند و به نوعی محل فرود و مراتبی از [[وحی]] قرار گرفته و مکاشفاتی دارد، نیز محدثه گفته می‌شود. [[جبرئیل]] بعد از [[رحلت رسول الله]]{{صل}} به خدمتش رسید و [[صحیفه فاطمیه]] را به او وحی داد. در این [[مصحف]] که هم‌اکنون در دستان [[مبارک]] [[حضرت مهدی]]{{ع}} قرار دارد، [[احکام]] شرعیه و [[حلال و حرام]] وجود ندارد، ولی [[علوم]] مربوط به [[آینده]] در آن ثبت است. همچنین راجع به [[اولاد فاطمه]]{{س}} می‌باشد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او [[حانیه]] است. حانیه به معنی [[مشفق]] و [[مهربان]] است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۴۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[عشق]] و علاقه فاطمه{{س}} به فرزندانش و [[تربیت]] و پرورش آنان نمونه و [[الگو]] می‌باشد.&lt;br /&gt;
او [[عذراء]] است. عذراء به معنی بکر و دست‌نخورده است. چه چیز [[فاطمه]] بکر باقی ماند؟ اصل [[انسانیت]] و [[فطرت]] پاک او، همان جلوه‌ای که در قالب انسانی نمود پیدا کرد، کاملاً [[حفظ]] شد. هیچ‌گونه آلایش و پیرایشی بر صحنه و صفحه دلش نقش نبست. [[دل]] او جای حضرت [[دوست]] بود.&lt;br /&gt;
او [[مبارکه]] است. [[برکت]] وجود فاطمه{{س}} و خاندانش تا [[قیامت]] پابرجاست.&lt;br /&gt;
کلمه «برکه» گوید به معنای [[رشد]] و زیادتی است. از [[زجاج]] نقل شده است که «مبارک» آن چیزی است که از سوی او خیر بسیار به وجود آید&amp;lt;ref&amp;gt;لسان العرب، ذیل واژه برک.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
مبارکه مشتق از برکت است یعنی نفع زیاد و آن حضرت مبارکه نامیده و بدان [[مدح]] شده زیرا چنان نفعی به [[انسان]] می‌رساند که هر که او را دستاویز خود قرار دهد و دست [[توسل]] به دامن او زند و راه او را ادامه دهد، در [[دنیا]] و [[آخرت]] [[رستگار]] خواهد شد و نفع بسیار خواهد برد و خیر کثیر شامل حال او می‌شود.&lt;br /&gt;
او [[زکیه]] است یعنی [[پاکیزه]] از هرگونه [[پلیدی]] ظاهری و [[باطنی]]. گفته شده است: {{عربی|&amp;amp;&amp;amp; زکی عمله أی طهر عمله و وقره &amp;amp;&amp;amp;}} یعنی عمل [[وقار]] و سنگینی او پاک و پاکیزه شد و قول [[خداوند تعالی]] که {{متن قرآن|أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آیا انسانی بی‌گناه کشتی؟» سوره کهف، آیه ۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; به معنای پاکیزه از [[محبت دنیا]] و [[شرک]] و کلیه [[اخلاق]] ذمیمه آمده است و [[حضرت فاطمه]]{{س}} به تمام معنی [[منزه]] از همه آنها می‌باشد.&lt;br /&gt;
او [[سیدة النساء]] العالمین، سالار [[بانوان]] [[گیتی]] است.&lt;br /&gt;
او ممتحنه، آزمایش‌شده [[بارگاه الهی]] است.&lt;br /&gt;
او منصوره، یاری‌شده بارگاه دوست است. این نام حضرت در [[آسمان‌ها]] است.&lt;br /&gt;
او [[مهدیه]]، [[هدایت‌شده]] است.&lt;br /&gt;
او [[ریحانه]]، گل خوشبوی [[حضرت حق]] است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[کنیه]]==&lt;br /&gt;
کنیه اسمی است که بر شخص به جهت [[تعظیم]] و بزرگ داشتن او اطلاق می‌شود.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} دارای کنیه‌های بی‌شماری است: [[ام‌الحسن]]، [[ام‌الحسین]]، [[ام‌الحسنین]]، [[ام‌الکتاب]]، [[ام‌الائمه]]، [[ام‌الفضائل]]، [[ام‌ابیها]]، [[ام‌المؤمنین]]، [[ام‌السبطین]]، [[ام‌النورین]]، [[ام‌العطیه]]، [[ام‌البدربین]]، [[ام‌الأسماء]]، [[ام‌العلوم]]، [[ام‌الاخیار]]، [[ام‌الازهار]]، [[ام‌الابرار]]، [[ام السادة‌النجباء]]، [[ام‌الرأفة]] و... که هر یک گویای یکی از صفات برجسته و ویژگی‌های ارزنده و بزرگ او بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب ابن مغازلی، ص۳۴۰؛ اسد الغابه، ج۵، ص۵۲۰؛ المعجم الکبیر، ج۲۲، ص۳۹۷؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۹؛ مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۴۰۶؛ کامل الزیارات، ص۲۳۰؛ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۶۸؛ مقاتل الطالبیین، ص۵۷؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۱۱؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۳۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
ام‌الکتاب نام دیگر [[سوره فاتحه]] است و این [[سوره]] کوچک دربرگیرنده تمام [[قرآن]] است و قرآن کثیر در ام‌الکتاب جمع شده است. حال فاطمه ام‌الکتاب است چون عصاره همه [[کلمات‌الله]] که [[ائمه معصومین]]{{عم}} می‌باشند، است. [[وجود مقدس]] [[حضرت فاطمه]]{{س}}، اصل و منبع این [[انوار الهی]] است.&lt;br /&gt;
ام‌ابیها نیز نه تنها به علت این است که برای پدرش [[مادری]] کرد، بلکه به این جهت است که او ثمره و نتیجه عصاره [[شخصیت]] [[رسول الله]]{{صل}} که علت غایی هستی و همه موجودات است. نمونه بهترین‌ها، عصاره و ثمره بهترین‌ها از طریق رسول الله{{صل}}، وجود مقدس فاطمه{{س}} را شکل می‌دهد که او هم ام‌ابیها و هم ام‌الائمه است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دوران کودکی==&lt;br /&gt;
از زندگانی فاطمه{{س}} تا [[هجرت پیامبر اکرم]]{{صل}} به [[مدینه]] کمتر سخن به میان آمده است، اما [[کودکی]] او به [[سختی]] و تلخی گذشته است؛ زیرا پدرش از آغاز [[دعوت]] با [[آزار]] [[قریش]] روبرو گردید. آنان هر [[روز]] بر [[اذیت]] و [[دشمنی]] خود می‌افزودند و علیه [[پیامبر گرامی اسلام]] [[دسیسه‌ها]] می‌کردند و نقشه‌ها می‌کشیدند و فاطمه کوچک [[شاهد]] این جوّ هراسناک بود و آزارهایی را که بر پدرش وارد می‌کردند، می‌دید و پیوسته چشمانی اشکبار داشت و [[روح]] حساسش آزرده می‌گشت و با دستان کوچکش گرد [[غم]] از چهره پدر می‌زدود. او از همان کودکی در جریان و کوران حوادثی بود که در اطراف رسول الله{{صل}} قرار داشت. در کتب [[صحاح]] و [[کتب سیره]] چون [[سیره]] [[ابن‌اسحاق]] آمده است که فاطمه از آزارهایی که به پدرش وارد می‌شد، مصون نبود به عبارت دیگر ترکش‌های آن به فاطمه اصابت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در کنار پدر و مادرش و در [[خانه]] [[وحی]] پرورش یافت و از همان آغاز معترف و [[معتقد]] به [[رسالت]] پدر بود. او [[تربیت دینی]] را از پدرش فراگرفت، [[پیامبری]] که [[معلم]] انسان‌های [[جهان]] است و تا جهان باقی است، مشعل [[دین]] و [[دانش]] به نام او فروزان است.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} می‌دید که چگونه [[مسلمانان]] هر روز با [[شور و هیجان]] برای فراگرفتن آیه‌های [[قرآن]] و [[آموختن]] روش [[پرستش]] [[پروردگار]] نزد پدرش می‌آیند. [[کودکی]] که همه توجهش به دریافت‌های [[جسمانی]] و آموزش‌های [[روحانی]] معطوف بود، در کنار رسیدن [[تعلیمات الهی]] و [[شور]] و شوقی که در بین نومسلمانان به وجود آمده بود، [[رشد]] نمود.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} همچنین [[شاهد]] [[دشمنی]] اهالی [[مکه]] با پدرش بود. [[سلاح]] [[مردم]] بی‌منطق، [[دشنام]]، [[آزار]]، [[شکنجه]] و [[کشتار]] بود. خبرها به [[سرعت]] به خانه [[رسول‌الله]]{{صل}} می‌رسید که امروز [[بلال]] را شکنجه دادند، به [[عمار]] آسیب رسید، [[یاسر]] و [[سمیه]] [[پدر و مادر]] عمار [[شهید]] شدند. این خبرها چه اثری بر [[قلب]] به ظاهر کوچک و به معنا بزرگ فاطمه نهاد؟ [[خدا]] می‌داند. اما همه اینها درس بود. درس [[پایداری]]، تا فاطمه ساخته شود. او باید این آزمایش‌ها را می‌آموخت. پدرش برای [[نجات]] پیروانش از این همه آزار و [[اذیت]]، به [[پیروان]] خود فرمود تا مکه را ترک گویند و به [[حبشه]] بروند. دسته‌ای که می‌خواهند از [[طاعت]] مخلوق به [[اطاعت]] [[خالق]] در بیایند و طوق [[بندگی]] را بشکنند و [[آزاد]] شوند، باید این همه [[بلا]] را به [[جان]] بخرند. آزمایش‌ها پیوسته دشوارتر و دردناکتر می‌شود. [[تهدید]]، [[خشونت]]، آزار، [[گرسنگی]] و [[سختی]] زندگانی&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی فاطمه زهرا{{س}}، ص۳۶-۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن‌ابی‌الحدید]] می‌نویسد: «در حالی که [[رسول الله]]{{صل}} در کنار [[کعبه]] در [[سجده]] بود، [[نضر بن حارث]] و [[عقبة بن ابی‌معیط]] به دستور [[ابوجهل]] شکمبه شتر بر سرش انداختند. [[پیامبر]] سر از سجده برنداشت و گریست. فاطمه{{س}} [[خردسال]] گریان آمد و شکمبه را بغل کرد و دور انداخت و در حالی که می‌لرزید، در آغوش پدر قرار گرفت. رسول‌الله{{صل}} او را [[دلداری]] داد و فرمود: [[فاطمه]] جان! نگران نباش. اینها نمی‌توانند به پدرت آسیب برسانند، [[حافظ]] من خداست. آن‌گاه [[خطاب]] به [[خداوند]] عرض کرد: خدایا! [[قریش]] را به تو وامی‌گذارم. و سپس فریاد زد: {{متن حدیث|إِنِّي مَظْلُومٌ فَانْتَصِرْ}} سپس برخاست، اشک‌های دخترش را [[پاک]] کرد و به خانه‌اش رفت»&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج‌البلاغه، ج۶، ص۲۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[روز]] دیگر خبر می‌دهند که پای پدرش را با پرتاب سنگ آزرده‌اند. روز دیگر خاکستر بر سر پدرش می‌ریزند. چه رابطه [[عاطفی]] شدیدی بین این پدر و دختر وجود دارد. هیچ‌یک از رفتارهای [[خشونت‌آمیز]] نتیجه‌ای نداد. دیری نگذشت که قریش هم شکست‌خورده و [[خشمگین]] تصمیم سخت‌تری می‌گیرند. باید رابطه [[بنی‌هاشم]] با [[مردم]] قطع شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از پربارترین دوران [[سازندگی]] [[مسلمانان]] [[مکه]]، دوره محاصره [[رسول‌الله]]{{صل}} و دیگر بنی‌هاشم در «[[شعب ابی‌طالب]]» است. قریش با [[نوشتن]] پیمانی میان خود، تصمیم گرفتند که با بنی‌هاشم چه آنانی که به [[اسلام]] گرویده‌اند و چه آنان که به انگیزه دیگری از [[پیامبر]] [[حمایت]] و طرفداری می‌کردند، پیوند خود را ببرند و با آنان [[معاشرت]] نکنند و چیزی به آنان نفروشند. هرجا آنان را دیدند، از هرگونه [[آزار]] و اذیتی علیه آنان خودداری نورزند. از این‌روی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و [[خانواده]] و بنی‌هاشم و تنی چند از مسلمانان بی‌پناه به محلی دره‌مانند، به نام شعب ابی‌طالب پناه جستند. در ماه‌های نخست آذوقه‌هایی که با خود داشتند و یا به وسیله کسانی که پنهانی برایشان می‌بردند، نیاز خود را رفع می‌کردند. لیکن پس از تمام شدن [[آذوقه]] و جلوگیری کامل از رسیدن کمک‌های دیگران، وضع بسیار [[دشواری]] بر شعب سایه‌افکن شد. [[گرسنگی]] و [[ناامنی]] همگی افراد را دچار کرده بود، به‌خصوص [[کودکان]] که کمترین توان و [[تحمل]] را داشتند، [[بیمار]] و [[نزار]] شده بودند. یکی از این کودکان [[فاطمه]]{{س}} بود که در آن تنگنا گرفتار و [[شاهد]] دشواری‌های [[پدر و مادر]] و کسان خود بود. او می‌دید که مادر از گرسنگی [[مشک]] خشکیده ماست را می‌مکد و پدر سنگ بر شکم می‌بندد. عمویش [[ابوطالب]] برای نجات جان پدرش بعضی شب‌ها، امیرالمؤمنین علی{{ع}} را به جای او می‌خواباند تا اگر قرار است آسیبی به رسول‌الله{{صل}} وارد شود، پسرش سپر بلای او گردد. در سال سوم آن‌چنان فشار گرسنگی شدید بود که گویند حتی علف در شعب یافت نمی‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۸؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۴۹۱-۴۹۲؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۳۳؛ الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[بیماری]]، [[گرفتاری]] و گرسنگی نمودهایی بود که برای [[قریش]] و افراد سطحی‌نگر آشکار بود، ولی آنچه را نمی‌توانستند دریابند ورزیدگی، [[پایداری]] و آبدیدگی بود که برای روزهای سخت پس از آن در مسلمانان ایجاد می‌شد. دوران [[آزمون]] و کارآزمودگی بسیار سخت بود که [[پیامبر گرامی اسلام]] آن را با آغوش باز پذیرا گردید. همین آزمون‌ها بود که [[فاطمه]]{{س}} را برای دشواری‌های دوران [[مدینه]] و گرسنگی‌ها و رنج‌های خود و پدر و شوهر و فرزندانش آماده می‌کرد و با آن کارآزمودگی‌ها به خوبی توانست همه [[مشکلات]] و [[ناملایمات]] را از سر بگذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمانان چه مدت در این دره مخوف به سر برده‌اند؟ دقیقاً معلوم نیست. [[ابن‌هشام]] مدت را دو یا سه سال نوشته است&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در این مدت بر فاطمه چه گذشته است؟ [[خدا]] می‌داند. او هم [[آزار]] [[جسمانی]] دیده و هم آزار [[روحانی]] و بیشتر بار چنین [[زندگی]] به دوش او بود. اما دشوارتر و دردناکتر از همه این [[رنج‌ها]] [[مرگ]] عزیزان است. [[خدیجه]]{{س}} پس از بیرون آمدن از محاصره قریش در [[شعب ابی‌طالب]] به علت گرسنگی و رنج‌های دیگر و [[مشاهده]] گرسنگی و رنجوری فاطمه خردسالش بر بستر بیماری افتاد. [[پیامبر گرامی]] از دیدن این بیماری دریافت که [[یار]] وفادارش از بستر برنخواهد خاست. به وی مژده [[بهشت]] را داد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. خدیجه بدرود [[حیات]] گفت و باری سنگین از [[غم]] و [[اندوه]] بر دوش توانای [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و شانه [[ناتوان]] فاطمه{{س}} گذاشت. به‌ویژه آن‌که [[پیامبر]] به فاصله اندکی در آن سال، [[یاور]] دیگرش [[ابوطالب]] را هم از دست داد و آن سال را «[[عام‌الحزن]]» (سال اندوه)، نام‌گذاری کرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۵؛ الکافی، ج۱، ص۴۴؛ اعلام الوری باعلام الهدی، ج۱، ص۱۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[قضای الهی]] چنان بود که مرگ این [[زن]] [[فداکار]] با [[مرگ ابوطالب]] در یک سال اتفاق افتد. خدیجه{{س}} تنها غمخوار پدر در [[خانه]] بود و ابوطالب او را در برابر [[دشمنان]] بیرونی [[حمایت]] می‌کرد. از آن پس [[فاطمه]] غمگسار پدر بود. او باید [[وظیفه]] مادرش را نیز عهده‌دار شود. در زمانی که دشمنان به خاطر مرگ آن دو [[بزرگوار]] و تنها بودن [[رسول‌الله]]{{صل}} بر او گستاخ‌تر شده بودند، او به [[دلجویی]] پدر پرداخت. اگرچه پیامبر اکرم{{صل}} دو عزیز خود را از دست داد و فاطمه بار سنگینی را که بر دوش مادر بود، اکنون یک‌تنه بر دوش می‌کشید اما در همه حال خدا مددکار پدرش بود و [[دعوت]] به [[خداپرستی]] [[شعار]] او.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم{{صل}} سفری به [[طائف]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، شاید بتواند در آنجا کسانی را به [[دین خدا]] درآورد و یا [[یاوران]] و مؤمنانی در آن [[شهر]] بیابد، ولی آنها نیز آزارش دادند. رسول‌الله{{صل}} به [[مکه]] برگشت.&lt;br /&gt;
[[کافران]] مکه همه [[کوشش]] خود را برای خاموش ساختن آن [[نور]] خدایی به کار می‌بردند، اما سودی نبرده و هر [[روز]] بانگ دعوت [[اسلام]] رساتر می‌شد. [[سران قریش]] تصمیم به [[کشتن رسول‌الله]]{{صل}} گرفتند، اما مکرهای [[شیطانی]] نیز سودی نداشت. مرکز دعوت از مکه به یثرب که در پانصد کیلومتری مکه است، منتقل شد و [[یاران]] رسول‌الله{{صل}} به آنجا [[هجرت]] کردند. [[مردم]] این شهر که از آن [[تاریخ]] [[لقب]] «[[انصار]]» یافتند، از آنان هرچه نیکوتر [[پذیرایی]] کردند. در شبی که بنا بود [[توطئه]] [[قریش]] عملی گردد، پیامبر اکرم{{صل}}، علی{{ع}} را به جای خود خواباند و هجرت را آغاز کرد و راهی یثرب شد و این همان رویداد بزرگی است که بعدها مبدأ تاریخ [[مسلمانان]] گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی]]{{ع}} پس از بازگردانیدن امانات مردم که نزد پیامبر اکرم{{صل}} گذاشته بودند و پرداخت بدهی‌های [[پیامبر]] و انجام دیگر کارهایی که بر عهده‌اش گذاشته شده بود با فواطم (فاطمه دختر رسول‌الله{{صل}}، [[فاطمه دختر اسد]] مادرش و [[فاطمه دختر زبیر بن عبدالمطلب]])، [[سوده دختر زمعه]]، [[عایشه دختر ابوبکر]] از [[همسران]] رسول‌الله{{صل}} و تعدادی از [[زنان]] [[مستضعف]] از [[بیراهه]] عازم یثرب شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. قریش که از این هجرت باخبر شدند راه را بر امام علی{{ع}} بستند تا مانع رسیدن آنان به یثرب شوند، لیکن با [[شمشیر]] آخته آن حضرت روبرو گردیدند و [[مصلحت]] ندیدند که بیشتر [[ایستادگی]] کنند. [[امام]] به راه خود ادامه داد و برای [[ناآگاه]] گذاشتن [[دشمن]] و بیراه کردن آنان شب‌ها را راه می‌سپرد و روزها [[استراحت]] می‌کرد تا در [[قبا]] به [[پیامبر اکرم]]{{صل}} که [[منتظر]] آنان بود، پیوست.&lt;br /&gt;
[[رسول‌الله]]{{صل}} روز دوازدهم [[ربیع‌الاول]] به همراه [[مهاجران]] به یثرب درآمد. این [[شهر]] از آن هنگام «مدینةالنبی» نامیده شد. [[پیامبر گرامی اسلام]] بر [[ابوایوب انصاری]] وارد شد و [[فاطمه]]{{س}} را در [[منزل]] مادر ابوایوب انصاری جای داد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویه ابن‌هشام، ج۲، ص۱۴۱؛ الطبقات الکبری، ج۴، ص۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ازدواج==&lt;br /&gt;
{{اصلی|ازدواج حضرت فاطمه}}&lt;br /&gt;
مسلم است که فاطمه{{س}} خواهان بسیاری داشته است. [[یعقوبی]] نوشته است: گروهی از مهاجران فاطمه را از پدرش [[خواستگاری]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، در میان آنان نام عمر و [[ابوبکر]] دیده می‌شود. آنان چون خواست خود را با پیامبر اکرم{{صل}} در میان نهادند، [[پیامبر]] فرمود: منتظر [[فرمان الهی]] هستم&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و یا می‌فرمود: فاطمه [[خردسال]] است و چون علی{{ع}} از او خواستگاری نمود، پیامبر پذیرفت&amp;lt;ref&amp;gt;سنن نسائی، ج۶، ص۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. درباره [[خواستگاری فاطمه]]{{س}} و [[زناشویی]] او با [[امام علی]]{{ع}} سخن بسیار گفته‌اند و در [[روایات]] موجود است.&lt;br /&gt;
امام علی{{ع}} [[زره]] خود را فروخت و آن را کابین فاطمه{{س}} قرار داد. نقل شده چهارصد یا پانصد درهم بوده است. پیامبر مقدا[[ری]] از این [[پول]] را به [[بلال]] داد تا [[عطر]] بخرد، مقداری به ابوبکر داد تا [[جهیزیه]] فاطمه{{س}} خریداری شود، [[سلمان]] و [[عمار]] را هم با او فرستاد و مقداری نیز نزد خود برای [[عروسی]] نهاد&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۱، ص۳۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فهرستی که [[شیخ طوسی]] برای جهیزیه فاطمه{{س}} نوشته چنین است: پیراهنی به هفت درهم، روسری به چهار درهم، [[قطیفه]] مشکی بافت [[خیبر]]، تختخوابی بافته از برگ خرما، دو تشک یکی از لیف خرما و دیگری از پشم گوسفند، چهار بالش، پرده‌ای از پشم، آسیای دستی، لگنی از مس، مشکی چرمی، قدحی چوبین، کاسه‌ای گود برای دوشیدن شیر، چند کوزه گلی. چون [[پیامبر اکرم]]{{صل}} چشمش به آنها افتاد، فرمود: [[خدا]] به [[اهل‌بیت]] [[برکت]] دهد&amp;lt;ref&amp;gt;امالی طوسی، ج۱، ص۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رسول‌الله]]{{صل}} خود [[خطبه عقد]] را خواند: «[[سپاس]] خدایی که او را به نعمتش [[ستایش]] کنند و به قدرتش [[پرستش]]؛ حکومتش را گوش به فرمانند و از عقوبتش ترسان و عطایی را که نزد اوست، خواهان و [[فرمان]] او در [[زمین]] و [[آسمان]] روان است. خدایی که [[آفریدگان]] را به [[قدرت]] خود بیافرید و هر یک را تکلیفی فرمود که درخور او می‌دید [[و]] بر [[دین]] خود ارجمند ساخت و به پیامبرش محمد{{صل}} گرامی فرمود و بنواخت. [[خدای تعالی]] زناشویی را پیوندی دیگر کرد و آن را [[واجب]] فرمود. بدین پیوند [[خویشاوندی]] را درهم پیوست و این [[سنت]] را در گردن [[مردمان]] بست، چه می‌فرماید: {{متن قرآن|وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا وَكَانَ رَبُّكَ قَدِيرًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و اوست که از آب بشری آفرید و او را نسبی و سببی نهاد و پروردگار تو تواناست» سوره فرقان، آیه ۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همانا خدای تعالی مرا فرموده است که [[فاطمه]] را به زنی علی بدهم و من او را به چهارصد مثقال [[نقره]] به او به زنی دادم. علی آیا [[راضی]] هستی؟ و علی عرض کرد: آری یا رسول‌الله!»&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۵۰، با اشاره به آیه ۵۴ سوره فرقان.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[خطبه]] خوانده شد و فاطمه{{س}} [[همسر امام علی]]{{ع}} گردید. سپس با باقی‌مانده [[پول]]، غذای [[عروسی]] تهیه شد و [[امام]]، فاطمه{{س}} را به [[خانه]] خود برد. هنگام [[خداحافظی]]، پیامبر اکرم{{صل}} [[خطاب]] به دخترش فرمود: فاطمه [[جان]]! من درباره تو کوتاهی نکردم. تو را به بهترین مردان شوهر دادم. همسرت، بزرگ [[دنیا]] و [[آخرت]] است، قدر او را بدان! و فرمود: فاطمه جان! اگر [[فقر]] برای دیگران مایه سرشکستگی است، برای [[پیامبر]] و خاندانش مایه [[فخر]] است. فقر در خانه علی تو را [[اذیت]] نکند. اگر پدرت می‌خواست، می‌توانست همه گنج‌های زمین را مالک شود اما او [[خشنودی خدا]] را [[انتخاب]] کرد. آن‌گاه خطاب به علی{{ع}} فرمود: علی جان! تو [[همسر]] [[دختر رسول خدا]] شدی، قدر او را بدان. سپس دست‌هایش را به سوی [[آسمان]] بلند کرد و عرض کرد: خدایا! این [[ازدواج]] را برای آنها [[مبارک]] گردان و از [[نسل]] آنان ذریه‌ای طیّبه قرار بده! خدایا! فاطمه از من است و من از اویم، او را از هر [[ناپاکی]] برکنار کن!&lt;br /&gt;
این [[دعا]] برآورده شد. [[نسل فاطمه]]{{س}} هرکدام به نوعی تأثیرگذار بودند و با آموزه‌های خود چه تحولاتی در [[جهان]] [[بشریت]] به وجود آوردند. [[سادات حسنی]] و [[سادات حسینی]] نهضت‌های بسیاری را [[رهبری]] کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگانی حضرت فاطمه{{س}} در خانه همسرش==&lt;br /&gt;
زندگانی او در خانه شوهرش نمونه است، چون سراسر زندگانی او نمونه است. دوران [[زندگی]] مشترک این دو [[بزرگوار]] دوره بسیار پرتحولی در [[تاریخ اسلام]] است. [[حکومت]] نوپای [[اسلام]] به تازگی در [[مدینه]] شکل گرفته و [[جامعه اسلامی]] به شدت درگیر [[جنگ]] است. به‌طور متوسط در هر سال [[جامعه]] [[شاهد]] ده [[حرکت]] نظامی است و علی{{ع}} یک [[سرباز]] تمام‌عیار و آماده برای [[جانفشانی]] و [[خدمت]] به [[رسول‌الله]]{{صل}} می‌باشد. او از بیست و شش [[غزوه]] تنها در [[تبوک]] حضور نداشته است، یعنی به‌طور متوسط سالی سه غزوه انجام می‌گرفته است. علاوه بر آن [[فرماندهی]] سرایای بزرگ و مهم نیز با [[امام علی]]{{ع}} بوده است. در واقع فاطمه{{س}} به همسری مردی درآمده بود که مجاهدی کامل در [[راه خدا]] بود و بیشتر ایام زندگی مشترک این دو بزرگوار در شرایطی طی می‌شد که [[امام]] در [[جبهه]] بوده است.&lt;br /&gt;
در چنین شرایطی فاطمه{{س}} صاحب فرزندانی شد و با داشتن [[فرزندان]] [[خردسال]]، [[وظیفه]] نگهداری و [[تربیت]] و [[آموزش]] آنها و بخشی از [[وظایف]] همسرش در خارج از خانه را به عهده گرفته بود. هرچند توسط رسول‌الله{{صل}} به جهت انجام [[تکالیف خانوادگی]] بین علی{{ع}} و فاطمه{{س}} تقسیم کاری صورت پذیرفته بود که برمبنای آن کارهای درون خانه را فاطمه{{س}} و کارهای بیرون خانه را امام علی{{ع}} بر عهده داشته باشد، اما با توجه به شرایط [[جنگی]] جامعه اسلامی و مأموریت‌های امام علی{{ع}} در خارج از [[مدینه]]، کارهای داخل و خارج از [[خانه]] بر دوش [[فاطمه]]{{س}} قرار داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در زمانی [[عهد]]ه‌دار [[تربیت فرزندان]] خود بود که از یک‌طرف [[جامعه]] دارای شرایط [[بحرانی]] و جنگی و [[شهر مدینه]] در محاصره بود و از طرف دیگر نیز در [[تمشیت امور]] خود از حیث [[خوراک]] و [[پوشاک]] باید با حداقل‌ها می‌ساخت و حتی زمانی نیز می‌گذشت که [[حسنین]]{{عم}} از شدت [[گرسنگی]] بی‌قرار و گریان شب را به صبح می‌رساندند، با این احوال در هیچ دوره از زندگانی فاطمه{{س}} سراغ نداریم که وی حتی به‌طور غیرمستقیم [[گلایه]] و شکایتی از وضع خود بر زبان جاری ساخته باشد و یا خواستار آن شده باشد که [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} حضور خود را در [[خانواده]] بیشتر و یا اینکه کمتر به جبهه برود.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در شش سال اول [[زندگی]] مشترک خود با امیرالمؤمنین{{ع}} هیچ‌گونه کمک‌کاری در خانه نداشت و تردیدی وجود ندارد که هفت تا هشت سال ابتدای زندگی حسنین{{عم}} که مهمترین سال‌های شکل‌گیری [[شخصیت]] آن دو [[بزرگوار]] بود، نقش فاطمه{{س}} در [[تربیت]] حسنین به مراتب از امیرالمؤمنین بیشتر بوده است. او علاوه بر [[مادری]]، به بهترین نحو ممکن توانسته بود جای خالی پدر را نیز در خانه پر کند. تربیت‌یافتگان دامان فاطمه{{س}} چهار نفرند که هیچ نمونه‌ای مثل آنان در [[تاریخ]] [[بشر]] نمی‌توان پیدا نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فرزندان فاطمه{{س}}==&lt;br /&gt;
{{اصلی|فرزندان حضرت فاطمه}}&lt;br /&gt;
در [[رمضان]] [[سال سوم هجرت]]، اولین فرزند آنان متولد می‌شود. ولادت او خاطره شیرین پیروزی‌های [[مسلمانان]] در [[غزوه بدر]] و سریه‌های بعد از آن را شیرین‌تر می‌سازد. [[رسول‌الله]]{{صل}} او را حسن نامید و در گوش راست او [[اذان]] و در گوش چپ او اقامه گفت و در [[روز]] هفتم، گوسفندی برای او [[عقیقه]] کرد و سرش را تراشید و هموزن موی سرش [[نقره]] [[صدقه]] داد. هنوز یک سال از تولد او نگذشته بود که حسین{{ع}} در [[سوم شعبان]] [[سال چهارم هجرت]] متولد شد. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} او را حسین نامید. برای او هم اذان و اقامه گفت، عقیقه نمود و صدقه داد. سومین فرزند آنان [[زینب]] در [[سال پنجم هجرت]] متولد شد و به دنبال او [[ام‌کلثوم]] به [[دنیا]] آمد.&lt;br /&gt;
دختر گرامی پیامبر اکرم{{صل}} بیشترین نقش را در [[تربیت فرزندان]] خویش داشت. او پیوسته حوادث و رشادت‌های پدر و [[همسر]] خویش را برای فرزندانش جلوه می‌داد؛ زیرا در آینده‌ای نه چندان دور آنان باید قافله‌سالار [[حق]] و [[حقیقت]] باشند و همانند جدّ و پدرشان [[رهبری]] [[انسان‌ها]] را عهده‌دار گردند.&lt;br /&gt;
در برخی از کتاب‌های [[تاریخی]] آمده است که [[فاطمه]]{{س}} با فرزندانش بسیار [[بازی]] می‌کرد و آنان را به [[نشاط]] می‌آورد و همراه با بازی اشعاری را زمزمه می‌کرد. آن حضرت از [[جاذبه]] [[شعر]] در [[تربیت]] آنان استفاده می‌برد:&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|أَشْبِهْ أَبَاكَ يَا حَسَنُ *** وَ اخْلَعْ عَنِ الْحَقِّ الرَّسَنَ&lt;br /&gt;
وَ اعْبُدْ إِلَهاً ذَا مِنَنٍ *** وَ لَا تُوَالِ ذَا الْإِحَنِ}}&lt;br /&gt;
ای حسن! به پدرت بمان و گشاده‌دست و [[کریم]] باش.&lt;br /&gt;
[[پروردگار]] [[منان]] را [[بندگی]] کن و [[کینه‌ورزان]] را به [[دوستی]] مگیر.&lt;br /&gt;
روزی که [[حسنین]]{{عم}} [[بیمار]] شده بودند، آنها را در آغوش گرفت و به نزد پدرش رفت و گفت: اگر فرزندانم [[شفا]] یابند، سه روز برای [[رضای خدا]] و جهت [[شکرگزاری]] [[روزه]] خواهم گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۱، ص۴۹۱؛ ینابیع المودة، ص۴۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فاطمه [[مادری]] نمونه بود. هرچند که [[امیرالمؤمنین]]{{ع}}، [[زمان]] حضورش در [[منزل]] در بعضی کارها به فاطمه{{س}} کمک می‌کرد و یا در [[تاریخ]] از سلمی همسر [[ابورافع]]، [[ام‌الفضل]]، [[فاطمه بنت اسد]] و بعضی [[همسران]] [[رسول‌الله]]{{صل}} چون [[ام‌سلمه]] نام برده شده که گاهی به فاطمه{{س}} کمک می‌کردند، اما این موارد به ندرت اتفاق می‌افتاد و عمده کارها را [[حضرت فاطمه]]{{س}} شخصاً انجام می‌داده است. وی به عنوان دختر [[رهبر جامعه اسلامی]] و همسر بزرگترین [[شخصیت]] مطرح [[جامعه]]، [[سطح زندگی]] خود را با [[زندگی]] [[مردم]] معمولی جامعه گره زده بود و از اینکه دختر رسول‌الله{{صل}} است، تفاخری بر مردم نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} وارد منزل فاطمه{{س}} شد. دخترش را دید که بر روی [[زمین]] نشسته و با یک دست فرزندش را در آغوش گرفته و شیر می‌دهد و با دست دیگر با آسیاب دستی گندم‌ها را آرد می‌کند. [[اشک]] در چشمانش حلقه زد و فرمود: «دخترم! [[تلخی‌ها]] و [[مشکلات]] [[دنیا]] را به یاد شیرینی و [[سعادت]] [[بهشت]] بر خود گوارا ساز!» [[فاطمه]] در [[جواب]] پدر عرض کرد: «ای [[رسول خدا]]! [[حمد]] و [[شکر]] و [[سپاس]] سزاوار خداست در برابر نعمت‌های بیکران او»&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} نه تنها در [[پوشاک]] و [[خوراک]] به حداقل [[قناعت]] می‌کرد و بر خود سخت می‌گرفت، بلکه کارهای [[خانه]] را نیز بر عهده دیگری نمی‌گذاشت. از کشیدن آب تا [[نظافت خانه]]، دستاس کردن ذرت و یا گندم تا نگاهداری از [[فرزندان]] خردسالش و... همه را خود به عهده می‌گرفت. گاه با یک دست دستاس می‌کرد و با دست دیگر طفلش را می‌خواباند و ذکر [[حق]] در همه حالات بر زبانش جاری بود.&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین{{ع}} می‌فرماید: «فاطمه محبوب‌ترین کسان در چشم پدرش بود. او در خانه من چندان با [[مشک]] آب کشید که بند مشک بر سینه وی اثر گذاشت و چندان دستاس کرد که [[کف دست]] او پینه بست و چندان خانه را [[نظافت]] کرد که جامه‌اش رنگ خاک گرفت»&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد بن حنبل، ج۲، ص۳۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فشار کار بر فاطمه{{س}} آنقدر زیاد بود که امیرالمؤمنین به او گفت: چه می‌شود که از پدرت [[خادمی]] بخواهی تا اندکی در برداشتن بار سنگین [[زندگی]] تو را [[یاری]] دهد؟ فاطمه{{س}} به نزد پدر رفت ولی [[شرم]] حضور مانع شد تا چیزی از پدرش بخواهد. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} دانست دخترش برای کاری نزد او آمده است. بامداد به [[خانه فاطمه]] آمد. [[سلام]] کرد. علی و فاطمه او را پاسخ گفتند و از او خواستند تا به خانه درآید. [[رسول‌الله]]{{صل}} چون نشست به فاطمه{{س}} فرمود: دیروز از پدرت چه خواستی؟ امیرالمؤمنین عرض کرد: یا رسول‌الله{{صل}}! [[داستان]] فاطمه این است. او از [[سختی]] [[کار در خانه]] [[رنج]] می‌برد و این رنج بر [[جسم]] او اثر گذاشته است. من از او خواستم از شما خدمتکاری برای خود بخواهد. رسول‌الله{{صل}} فرمود: آیا چیزی به شما بیاموزم که از خدمتکار بهتر باشد؟ چون بر [[جامه]] [[خواب]] رفتید، سی و سه بار [[خدا]] را [[تسبیح]] و سی و سه بار او را [[تحمید]] و سی و چهار بار [[تکبیر]] بگویید. [[فاطمه]] سر برداشت و گفت: از خدا و [[رسول خدا]] [[راضی]] هستم&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عابدی نمونه==&lt;br /&gt;
{{اصلی|عبادت حضرت فاطمه}}&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در [[اطاعت]] [[پروردگار]] نمونه است. او هنگامی که از کارهای [[خانه]] [[فراغت]] می‌یافت، به [[عبادت]] می‌پرداخت. [[نماز]] و [[دعا برای دیگران]] و [[تضرع]] و [[زاری]] به درگاه [[خداوند]]. او آن‌قدر بر پاهایش به عبادت می‌ایستاد که پاهایش تاول می‌زد. او در نماز از [[خشیت]] خداوند می‌لرزید و نفسش به شماره می‌افتاد و [[فرزندان]] خردسالش شاهدی بر [[اعمال]] مادر خویش بودند که در هنگام [[دعا]]، هیچ‌کس را از دعای خود بی‌نصیب نمی‌کرد مگر خودش را. [[امام حسن]]{{ع}} درباره عبادت مادرش می‌فرمود: مادرم را می‌دیدم که [[شب‌های جمعه]] در [[محراب]] عبادتش ایستاده و تا [[طلوع صبح]] به [[رکوع]] و [[سجود]] به سر می‌برد. خود می‌شنیدم که او برای مردان و [[زنان]] [[مؤمن]] دعا می‌کند و حتی آنان را نام می‌برد و جهت برطرف شدن [[گرفتاری]] و برآورده شدن خواسته‌هایشان بسیار دعا می‌کرد و برای خویش سخنی نمی‌گفت و دعایی نمی‌کرد، عرض کردم: مادرم چرا برای خود همانند دیگران دعا نمی‌کنی؟ [[جواب]] داد: {{متن حدیث|يَا بُنَيَّ الْجَارَ ثُمَّ الدَّارَ}} فرزندم! اول [[همسایه]] را مقدم دار و سپس خود و [[اهل]] خانه را&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بدین ترتیب فاطمه{{س}} [[نوع‌دوستی]] و [[احترام]] به [[همسایگان]] را به فرزندش عملاً یاد می‌داد. فاطمه{{س}} [[ایثار]] محض بود و [[زیباترین]] [[سرمشق]] [[بخشش]] و اینها درس‌هایی است که بیش از همه [[حسنین]] و زینبین{{عم}} از آنها بهره‌مند می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[صدوق]] در [[امالی]] می‌نویسد: «هنگامی که [[رسول‌الله]]{{صل}} قصد [[سفر]] داشت آخرین کسی را که دیدار می‌کرد، فاطمه{{س}} بود و چون باز می‌گشت نخست به دیدار او می‌رفت و مدت طولانی در نزد او می‌نشست. یک‌بار از [[جنگی]] بازگشت و به [[خانه فاطمه]]{{س}} رفت و دید که [[زهرا]] گردنبند و گوشواری برای خود فراهم آورده و بر در خانه پرده‌ای آویخته شده است. همچنین بر دست حسن و حسین دستبند نقره‌ای دید. آن حضرت با [[مشاهده]] این موارد پس از توقفی کوتاه ناخرسندانه بیرون آمد و رو به [[مسجد]] نهاد. طولی نکشید که فرستاده فاطمه{{س}} با گردنبند، دستبند و گوشواره‌ها و پرده نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} آمد و گفت: دخترت می‌گوید این زیورها را بفروش و در [[راه خدا]] صرف کن. رسول‌الله{{صل}} فرمود: پدرش فدای او باد. آنچه باید بکند، کرد. [[دنیا]] برای [[محمد و آل او]] نیست&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۲، ص۴۷۱؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۰ و نیز ر.ک: مسند احمد بن حنبل، ح۴۷۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[رسول‌خدا]]{{صل}} چون صفات عالی [[انسانی]] را در دخترش می‌دید و [[تربیت اسلامی]] را در [[کردار]] و [[رفتار]] و گفتار او مشاهده می‌کرد، او را می‌ستود و درباره او [[دعای خیر]] می‌گفت و گاه شدت [[محبت]] خود را به او، با بوسه بر سر و دستش نشان می‌داد&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و برای اینکه [[منزلت]] و رتبه او را به [[مسلمانان]] نشان دهد، می‌فرمود: «او پاره تن من است، کسی که او را بیازارد مرا آزرده است»&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح بخاری، ج۵، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانه فاطمه{{س}} [[جذابیت]] و نورانیتی داشت که پیوسته رسول‌الله{{صل}} به سوی آن [[خانه]] جذب می‌شد. این [[نورانیت]] که پیامبر اکرم{{صل}} نمی‌توانست آن را در جای دیگری بیابد، [[نور]] [[عرفان]] و نور [[معرفت حق]] بود. به وضوح معلوم است که در خانه فاطمه چون محیط مصفا و [[مطهر]] است، زمینه و شرایط برای دریافت اشراقات راحت‌تر است و [[نور خدا]] در این خانه بهتر دیده می‌شد. محور توجه رسول‌الله{{صل}} به خانه فاطمه{{س}} خود [[فاطمه]] است و نوری که در آن خانه می‌دید، نور [[حقیقت توحید]] بود. این چه مشکاتی و چه مصباحی و کدامین زجاجه و روغنی است که هیچ‌گاه تمام نمی‌شود. در خانه فاطمه{{س}} چراغی روشن بود در مشکاتی که در این مشکات [[حقیقت]] نور بود. عرفان او به [[حق]]، عبادتش، مجاهدتش در راه حق، [[سختی‌ها]] و مشقت‌هایی که در عمر کوتاه و پربارش در [[راه خدا]] بر خود هموار نمود، فرزندداری و [[تربیت]] فرزندانش، [[همسرداری]] و مادری‌اش، استغراق و [[خلوص]] کاملش در حق باعث شده بود انسان‌هایی که در اطراف او [[رشد]] می‌کردند، از وجود [[نورانی]] او نور بگیرند و دارای [[عزت]] و [[کرامت]]، نفسی مطمئن و [[قوی]] شوند. به همین دلیل بود که [[امام حسین]]{{ع}} در صحرای [[کربلا]] و روبروی خیل عظیم [[دشمن]] فریاد می‌زند: دامنی که مرا پرورش داده است، [[ذلت]] را بر من نمی‌پسندد&amp;lt;ref&amp;gt;الارشاد، ج۲، ص۴۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشارکت در امور اجتماعی==&lt;br /&gt;
قدر مسلم این است که [[فاطمه]]{{س}} با داشتن چهار فرزند که به تدریج به [[زندگی]] آنان وارد شده‌اند، [[معیشت]] بسیار [[سختی]] داشته است. در تمام مدت زندگی مشترک با [[امیرالمؤمنین]] به‌طور پیوسته مشغول [[پرستاری]] از [[فرزندان]] خردسالش بود، اما نقش [[اجتماعی]] خود را نیز به‌طور کامل ادا نموده و حضور در صحنه‌های اجتماعی از جمله مسئولیت‌های آن حضرت بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشارکت فاطمه{{س}} در عرصه‌های [[اجتماع]] یک مشارکت وسیع و همه‌جانبه بوده است. البته داده‌های [[تاریخی]] در این زمینه خیلی زیاد نیست. این [[گناه]] بر گردن [[مورخان]] است. [[زن‌ها]] در [[صدر اسلام]] مشارکت همه‌جانبه داشتند و هیچ محدودیتی برای آنان نبود. [[بنی‌امیه]] و [[بنی‌عباس]] [[زنان]] را از صحنه‌ها بیرون کردند؛ زیرا [[مشارکت زنان]] در [[حیات سیاسی]] یک [[جامعه]] به معنای مشارکت همه مردان آن جامعه خواهد بود و [[حاکمان جور]] و [[ظلم]] از اینکه [[مردم]] در صحنه‌ها حاضر باشند، [[وحشت]] دارند، به همین جهت زنان را از صحنه‌ها خارج کردند در حالی که زنان در صدر اسلام حضور فعال داشتند. زنانی که [[اسلام]] نیز به [[نیکی]] از آنان یاد می‌کند، زنانی اجتماعی هستند و کاملاً در صحنه‌های [[سیاست]] و اجتماع حضور فعال دارند. زنانی چون [[بلقیس]] [[ملکه سبا]]، [[آسیه همسر فرعون]]، [[مریم]]{{س}}، [[دختران شعیب]]، مادر و [[خواهر حضرت موسی]]{{ع}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در مسائل عمومی اجتماع نیز نقشی فراگیر و فعال داشته است. پس از [[غزوه اُحُد]] که [[رسول‌الله]]{{صل}} با قرائت آیاتی از [[قرآن]] به [[دلجویی]] از بازماندگان [[شهدا]] می‌پرداخت، بر [[مزار]] آنان حاضر می‌شد و برای آنان از [[خدا]] [[طلب آمرزش]] می‌نمود. فاطمه{{س}} در این دلجویی‌ها پا‌به‌پای پدر [[رفتار]] می‌کرد. [[واقدی]] می‌نویسد: «[[پیامبر اکرم]]{{صل}} کنار پیکر [[حمزه]] نشست و گریست. فاطمه{{س}} نیز در کنار پدر نشست و گریست. او در [[مصیبت]] حمزه بسیار گریان بود و پیامبر اکرم{{صل}} هم با [[گریه]] او گریه می‌کرد و می‌فرمود: هرگز مصیبتی به بزرگی مصیبت تو به من نرسیده است. آن حضرت مکرر می‌فرمود: ای کاش من هم با [[شهیدان]] [[اُحُد]] [[شهید]] می‌شدم»&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی النبویه، ج۱، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} هر دو سه [[روز]] یک بار به [[زیارت شهدا]] می‌رفت و کنار [[قبور]] ایشان می‌گریست و [[دعا]] می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی النبویه، ج۱، ص۲۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
در برخی از کتاب‌های [[تاریخی]] آمده است که فاطمه گاه دست [[فرزندان]] خود را می‌گرفت و به دیدار [[خانواده‌های شهدا]] می‌رفت و یا در [[تشییع پیکر]] [[پاک]] شهیدان شرکت می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;وسائل الشیعه، ج۳، ص۲۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} از طرف پدر [[مسئولیت]] دیدار با خانواده‌های شهدا را داشت تا [[مشکلات]] آنها را بپرسد و به گوش پدر برساند تا [[رسول الله]]{{صل}} آنها را حل کند.&lt;br /&gt;
همچنین فاطمه{{س}} گاه بر [[مسند قضا]] می‌نشست؛ چنان‌که دو [[زن]] که در مورد مسئله‌ای [[اختلاف]] داشتند، نزد او آمدند و طرح دعوا نمودند و حضرت بین آنان [[داوری]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;زن و پیام‌آوری، ج۱، ص۲۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} [[معلم]] [[زنان]] نیز بود. شواهد زیادی وجود دارد که آن حضرت جلسات عمومی [[تدریس]] برای زنان داشته است. همچنین زنان به صورت فردی به نزد او آمده و [[سؤالات]] [[دینی]] خود را می‌پرسیدند. به نمونه‌ای اشاره می‌کنیم: زنی به حضور فاطمه{{س}} رسید و گفت: من مادر [[ضعیف]] و [[ناتوانی]] دارم که درباره [[نماز خواندن]] خود دچار مشکلی شده و مرا به حضور تو فرستاده است تا سؤال کنم [[تکلیف]] او چیست؟ زن سؤال خود را مطرح کرد و حضرت [[جواب]] او را داد. سپس آن زن سؤال دیگری مطرح کرد و پاسخ شنید. سؤال سوم تا دهم [[تکرار]] شد و فاطمه{{س}} با حوصله زیاد هر یک از [[سؤال‌ها]] را [[پاسخ]] داد. آن زن خجالت‌زده شد و گفت: ای [[دختر رسول خدا]]! تو را خسته کردم. فاطمه{{س}} فرمود: ایرادی ندارد، سؤال خود را ادامه بده و هر چه می‌خواهی سؤال کن&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۲، ص۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
با این وصف می‌باید احادیث بسیاری از فاطمه{{س}} نقل شده باشد، اما [[سیر]] حوادث پس از [[وفات پیامبر اکرم]]{{صل}} و دگرسانی صحنه [[سیاست]] و به دنبال آن جریان [[فرهنگ]] منع [[حدیث]] و تدوین آن و جلوگیری از [[نشر]] [[فضایل]] و [[علوم]] [[اهل‌بیت]] و غیره موجب شد [[احادیث]] اندکی از ایشان به دست ما برسد.&lt;br /&gt;
[[ملاقات]] و مراوده با [[مؤمنین]]: [[اصحاب رسول الله]] به [[راحتی]] به [[خانه فاطمه]]{{س}} رفت و آمد داشتند و [[سؤالات]] خود را از محضر او می‌پرسیدند. [[فاطمه]] نوعی [[مرجعیت فکری]] و [[دینی]] داشته است و به سؤالات آنان پاسخ می‌داده‌اند.&lt;br /&gt;
[[جابر بن عبدالله انصاری]] نقل می‌کند که من [[صحیفه فاطمیه]] را از فاطمه{{س}} آموختم. [[سلمان فارسی]] نیز می‌گوید: فاطمه به من [[دعای نور]] را آموخت و فرمود این [[دعا]] را از پدرم آموختم و به تو می‌آموزم.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} حتی با غیر مؤمنین نیز ملاقات داشته است و طرف [[استمداد]] آنان واقع شده است. پس از شکستن [[صلح حدیبیه]]، [[ابوسفیان]] به [[مدینه]] آمد تا شاید بتواند [[پیمان]] را برای مدتی طولانی‌تر تجدید کند. او با بعضی از [[اصحاب]] ملاقات نمود، اما آنها او را طرد کردند. سپس به خانه فاطمه{{س}} آمد و از او درخواست نمود تا میانجی باشد. آن حضرت فرمود: ابوسفیان [[عزم]] پدرم جزم شده است&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویه ابن هشام، ج۴، ص۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
از دیگر مراودات ایشان، حضور در فعالیت‌های دسته‌جمعی چون [[مراسم حج]]، حضور در [[حجةالوداع]] و [[غدیرخم]] می‌باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشارکت‌های نظامی==&lt;br /&gt;
تا آنجا که مدارک [[تاریخی]] نشان می‌دهد فاطمه{{س}} در صحنه‌های نظامی نیز حضور داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[غزوه اُحُد]]&#039;&#039;&#039;: پس از شنیدن خبر مجروح شدن [[رسول الله]]{{صل}}، فاطمه{{س}} با تعدادی از [[زنان]] در حالی که کوله‌پشتی بر پشت خود حمل می‌کرد و در آن خوراکی و [[آشامیدنی]] بود، خود را به [[اُحُد]] رساند. او چون چهره [[پیامبر اکرم]]{{صل}} را خونین دید، او را در آغوش گرفت و شروع به [[پاک]] کردن [[خون]] از چهره آن حضرت نمود. رسول الله{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|اشْتَدَّ غَضَبُ اللّٰهِ عَلَى قَوْمٍ، أَدْمُوا وَجْهَ رَسُولِهِ}} [[خشم الهی]] نسبت به مردمی که چهره پیامبرش را خونین کردند، شدید خواهد بود. [[امام علی]]{{ع}} در سپر خود آب آورد، چون در دهان پیامبر اکرم{{صل}} خون جمع شده بود، با آن آب مضمضه نموده و دهان خود را شستشو داد، فاطمه{{س}} خون چهره [[پیامبر]]{{صل}} را می‌شست و امام علی{{ع}} با سپر خود آب می‌ریخت، ولی چون [[فاطمه]]{{س}} دید که خون بند نمی‌آید، قطعه حصیری را سوزاند و چون خاکستر شد، آن را بر زخم پاشید و خون بند آمد. همچنین گفته شده است که با پشم سوخته آن را معالجه کرد و بدین ترتیب پیامبر اکرم{{صل}} را [[درمان]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی، ج۱، ص۲۴۹-۲۵۰؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۵۴؛ صحیح مسلم، ج۵، ص۱۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[غزوه خندق]]&#039;&#039;&#039;: نقل شده که فاطمه نان می‌پخت و در آن شرایط و موقعیت خطرناک خود را به چادر پدر می‌رساند و نان را به او می‌داد. یک‌بار [[رسول الله]]{{صل}} فرمود: فاطمه [[جان]]! پدرت سه [[روز]] بود که چیزی نخورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[فتح مکه]]&#039;&#039;&#039;: فاطمه در این [[غزوه]] نیز حضور داشت و طرف [[مشورت پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} قرار می‌گرفت. فتح مکه خود یک [[حرکت]] نظامی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آیاتی از [[قرآن]] درباره فاطمه{{س}}==&lt;br /&gt;
آیاتی در [[شأن]] فاطمه{{س}} و دیگر افراد [[اهل‌بیت]] رسول الله{{صل}} نازل شده است که آنان مصداق اتم و اکمل آن [[آیات]] و نمونه کامل موضوع [[آیه]] می‌باشند. برخی از آیاتی که در شأن آنان نازل شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیه تطهیر===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«جز این نیست که خداوند می‌خواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند» سوره احزاب، آیه ۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
مصداق اهل‌بیت که [[مطهر]] و [[پاک]] می‌باشند، فاطمه، علی و [[حسنین]]{{عم}} هستند.&lt;br /&gt;
[[بلاذری]] از [[انس بن مالک]] نقل می‌کند که پیامبر تا شش ماه پس از [[نزول]] این آیه در حال رفتن به [[نماز صبح]] از [[خانه فاطمه]]{{س}} می‌گذشت و می‌فرمود: {{متن حدیث|الصَّلَاةَ أَهْلَ الْبَيْتِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۱۵۸؛ اسد الغابه، ج۵، ص۱۷۳؛ ینابیع الموده، ج۱، ص۲۵۶؛ تفسیر الدر المنثور، ج۵، ص۱۹۹؛ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۳۴؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۵۸؛ ذخائر العقبی، ص۲۴؛ وفاء الوفاء باحوال دار المصطفی، ج۲، ص۴۶۷؛ امالی صدوق، ص۱۴۴؛ امالی مفید، ص۱۹۶؛ امالی طوسی، ج۱، ص۲۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
این [[حدیث]] را بسیاری از [[محدثان]] و [[مورخان]] و [[مفسران شیعه]] و [[سنی]] نقل کرده‌اند. منابع [[شیعی]] نیز آیه را به دنبال [[حدیث کساء]] مطرح می‌کنند که چون [[رسول الله]]{{صل}} [[اهل]] بیتش را در زیر [[کساء]] گرد آورد، [[جبرئیل]] نازل شد و [[آیه تطهیر]] را برای آن حضرت [[تلاوت]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: مسند احمد بن حنبل، ج۶، ص۲۹۴، ۲۹۶، ۲۹۸؛ تفسیر طبری، ج۲۲، ص۶-۷؛ تفسیر الدر المنثور، ج۵، ص۱۹۸؛ مشکل الآثار، ج۱، ص۳۲۴؛ المعجم الکبیر، ج۳، ص۴۶-۴۷؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۴۶؛ سنن ترمذی، ج۵، ص۶۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیه مباهله===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بنابراین، پس از دست یافتن تو به دانش، به هر کس که با تو به چالش برخیزد؛ بگو: بیایید تا فرزندان خود و فرزندان شما و زنان خود و زنان شما و خودی‌های خویش و خودی‌های شما را فرا خوانیم آنگاه (به درگاه خداوند) زاری کنیم تا لعنت خداوند را بر دروغگویان نهیم» سوره آل عمران، آیه ۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این [[آیه]]، [[فاطمه]]{{س}} تنها [[زن]] مورد [[تأیید]] [[حضرت حق]] و تنها مصداق {{متن قرآن|نِسَاءَنَا}} بود. این آیه نیز همانند آیه تطهیر بزرگ‌ترین و مهم‌ترین سند [[افتخار]] و [[فضیلت]] [[خاندان رسول الله]]{{صل}} است که [[پروردگار]] آنان را برگزید و به عنوان [[شایستگان]] و اسوه‌های [[بشریت]] معرفی نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیات سوره دهر===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا * عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ * يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا * يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا * وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا * إِنَّا نَخَافُ مِنْ رَبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا * فَوَقَاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذَلِكَ الْيَوْمِ وَلَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَسُرُورًا * وَجَزَاهُمْ بِمَا صَبَرُوا جَنَّةً وَحَرِيرًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«نیکان از پیاله‌ای می‌نوشند که آمیخته به بوی خوش است * از چشمه‌ای که بندگان خداوند از آن می‌آشامند آن را به خواست خود روان می‌سازند * از چشمه‌ای که بندگان خداوند از آن می‌آشامند آن را به خواست خود روان می‌سازند * به پیمان خود وفا می‌کنند و از روزی می‌هراسند که شرّ آن همه‌گیر است * و خوراک را با دوست داشتنش به بینوا و یتیم و اسیر می‌دهند * (با خود می‌گویند:) شما را تنها برای خشنودی خداوند خوراک می‌دهیم، نه پاداشی از شما خواهانیم و نه سپاسی * بی‌گمان ما از پروردگارمان، روزی که تیره و بسیار سخت است می‌هراسیم * پس خدا آنان را از شرّ آن روز نگاه می‌دارد و به آنان شادابی و شادمانی می‌نمایاند * و به آنان برای شکیبی که ورزیده‌اند بهشت و (پوشاک) پرنیان پاداش می‌دهد» سوره انسان، آیه ۵-۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
این [[آیات]] بخشی از [[سوره دهر]] است که در [[شأن امام علی]]{{ع}} و [[خانواده]] آن حضرت نازل شده است. [[سیاق آیات]]، [[سیاق]] سرودن یک [[داستان]] است. داستان [[واقعی]] مردمی از [[مؤمنین]] که [[قرآن]] نامشان را [[ابرار]] خواند و از پاره‌ای کارهایشان یعنی وفای به [[نذر]] و [[اطعام]] [[مسکین]] و یتیم و اسیرشان خبر داده، ایشان را می‌ستاید و [[وعده]] جمیلشان می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیه مودت===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بگو: برای این (رسالت) از شما مزدی نمی‌خواهم جز دوستداری خویشاوندان (خود) را و هر کس کاری نیک انجام دهد برای او در آن پاداشی نیک بیفزاییم که خداوند آمرزنده‌ای سپاس‌پذیر است» سوره شوری، آیه ۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[اهل‌بیت]] [[رسول الله]] کسانی هستند که خداوند [[مودّت]] آنان را برای هر [[مسلمانی]] [[واجب]] کرده است و منظور از واجب کردن مودّت اهل‌بیت تنها این است که [[محبت]] را وسیله‌ای قرار دهد برای اینکه [[مردم]] را به اهل‌بیت ارجاع دهد و آنان [[مرجع علمی]] و [[دینی]] مردم قرار گیرند. پس مودّتی که [[اجر رسالت]] فرض شده چیزی ماورای خود [[رسالت]] و دعوی دینی و بقا و دوام آن نیست&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر المیزان، ج۱۸، ص۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[دوستی]] [[ذوی‌القربی]] بازگشت به مسئله [[ولایت]] و قبول [[رهبری]] [[ائمه معصومین]]{{عم}} از [[دودمان پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} می‌باشد که در حقیقت [[تداوم رهبری]] رسول الله{{صل}} و ادامه مسئله [[ولایت الهیه]] است و پرواضح است که قبول این ولایت و رهبری همانند [[نبوت]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} سبب [[سعادت]] خود انسان‌هاست و نتیجه‌اش به خود آنان بازگشت می‌کند.&lt;br /&gt;
[[امام حسن]]{{ع}} بعد از [[شهادت]] پدرش در خطبه‌ای که برای مردم ایراد کرد، فرمود: ما از [[اهل‌بیتی]] هستیم که [[خدای تعالی]] مودّت آنان را بر هر مسلمانی واجب کرده است.&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] به سند خود از [[عبدالله بن عجلان]]، از [[امام باقر]]{{ع}} [[روایت]] آورده که در [[تفسیر]] این [[آیه]] فرمود: منظور از «قُربی» اهل‌بیت{{عم}} هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیت [[شاعر]] نیز به همین روایت اشاره کرده است که می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{عربی|وَجَدْنَا لَكُمْ، فِي آلِ حَم، آيَةً *** تَأَوَّلَهَا مِنَّا تَقِيٌّ وَ مُعَرِّبُ}}&lt;br /&gt;
در [[سوره]] حم ([[شوری]]) ما برای [[خاندان پیامبر]] اکرم{{صل}} آیه‌ای یافته‌ایم که گروه تقیه‌کننده، از فشار [[ستم]] و [[استبداد]] [[خشن]]، آن را [[تأویل]] می‌کنند و گروه آشکارکننده و برخوردار از [[آزادی بیان]] و نظر هم آن را به طور آشکار در [[شأن]] و جایگاه بلند شما بیان می‌نمایند&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۲، ص۱۳۰؛ کنز العمال، ج۱، ص۲۱۸؛ الصواعق المحرقه، ص۱۰۱؛ فضائل الخمسه، ج۱، ص۳۶۲؛ شواهد التنزیل، ج۲، ص۱۴۲؛ تفسیر نور الثقلین، ج۲، ص۵۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[شافعی]] در مورد این آیه گفته است:&lt;br /&gt;
{{عربی| يا [[أهل]] بيت [[رسول اللّه]] حبكم *** فرض من [[اللّه]] في القرآن أنزله&lt;br /&gt;
كفاكم من عظيم القدر أنكم *** من لم يصلّ عليكم لا [[صلاة]] له }}&amp;lt;ref&amp;gt;الصواعق المحرقه، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
ای خاندان پیامبر! [[محبت]] شما [[دستوری]] واجب است که از طرف [[خداوند]] در [[قرآن]] نازل شده است. شما را همین [[افتخار]] کفایت می‌کند که اگر کسی در [[نماز]] بر شما [[درود]] نفرستد، نمازش درست نیست.&lt;br /&gt;
پس این [[آیه]] بر [[فضیلت]] [[اهل‌بیت]]{{عم}} و [[لزوم]] [[دوستی]] آنان بر همه [[مسلمانان]] دلالت روشن و غیر قابل انکاری دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیه ذا القربی===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و حقّ خویشاوند را به او برسان» سوره اسراء، آیه ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[طبرسی]] با سلسله اسنادش از [[ابوسعید خدری]] [[صحابی]] [[رسول الله]]{{صل}} نقل می‌کند که وقتی این آیه نازل شد، [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[فدک]] را به [[فاطمه]]{{س}} بخشید&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر الدر المنثور، ج۴، ص۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیه شجره طیبه===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آیا درنیافته‌ای که خداوند چگونه به کلمه‌ای پاک مثل می‌زند که همگون درختی پاک است، ریشه‌اش پابرجاست و شاخه‌اش سر بر آسمان دارد * به اذن پروردگارش هر دم بر خود را می‌دهد» سوره ابراهیم، آیه ۲۴-۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بی‌تردید شجره طیبه نهادی است که در [[تبلیغ]] و استوارسازی [[توحید]] در [[جامعه انسانی]] نقش والایی دارد و هموست که [[مردم]] را به [[یکتاپرستی]] و [[خدامحوری]] [[هدایت]] کرده است.&lt;br /&gt;
[[ابن عقده]] از [[امام باقر]]{{ع}} [[روایت]] کرده است که: {{متن حدیث| إن الشجرة رسول الله و فرعها علی و عنصر الشجرة فاطمة و ثمرتها أولادها و أغصانها و أوراقها شیعتنا }}&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر عیاشی، ج۲، ص۴۲۴؛ تفسیر قمی، ج۱، ص۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[درخت]] [[پاکیزه]] و بارور و ریشه‌دار، پیامبر اکرم{{صل}} و تنه و تبار آن، [[امام علی]]{{ع}} و فاطمه{{س}} و میوه آن، [[اولاد فاطمه]]{{س}} و شاخه‌ها و برگ‌های آن، [[شیعیان]] ما هستند. سپس فرمود: «هنگامی که یکی از شیعیان ما می‌میرد، برگی از آن درخت، ساقط می‌شود و چون طفل شیعه‌ای متولد می‌شود، برگی به جای آن برگ، سبز می‌شود».&lt;br /&gt;
[[ابن عباس]] آورده است که [[فرشته وحی]] به پیامبر اکرم{{صل}} گفت: {{متن حدیث|أَنْتَ الشَّجَرَةُ وَ عَلِيٌّ غُصْنُهَا وَ فَاطِمَةُ وَرَقُهَا وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ثَمَرُهَا}}&amp;lt;ref&amp;gt;الفردوس، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; وجود گرانمایه تو ای [[پیامبر]] آن درخت پاکیزه است و علی شاخه آن و [[فاطمه]] برگ و بار آن و حسن و حسین میوه آن هستند.&lt;br /&gt;
مسلماً [[خاندان نبوت]] و پیروانشان یکی از مصادیق [[شجره طیبه]] می‌باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیه لؤلؤ و مرجان===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ * بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَا يَبْغِيَانِ * فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ * يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«دو دریای به هم رسیده را در هم آمیخت * میان آنها برزخی است تا به هم تجاوز نکنند * پس کدام [[نعمت]] پروردگارتان را [[دروغ]] می‌شمارید؟ * از آنها مروارید و مرجان برون می‌آید» [[سوره الرحمن]]، آیه ۱۹-۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
گروهی از [[مفسران شیعه]] و [[اهل سنت]] از جمله [[سلمان]]، سفیان ثوری و [[سعید بن جبیر]] ضمن شرح و [[تفسیر]] این [[آیات]]، [[روایت]] آورده‌اند که: منظور از دو دریا، دریای [[ولایت]] و دریای [[عصمت]] و [[رسالت]] است که در وجود گرانمایه امام علی{{ع}} و فاطمه{{س}} پدیدار می‌باشد و فاصله میان آن دو نیز وجود [[ارزشمند]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} است و لؤلؤ و مرجان عبارتند: از [[امام حسن]] و [[امام حسین]]{{عم}}. روشن است که [[تشبیه]] آن دو [[انسان]] والا به دو دریا موضوع شگفت‌آوری نیست،؛ چراکه آنان در [[دانش]] و کمال و [[فضیلت]] و [[آراستگی]] به [[ارزش‌ها]] و والایی‌ها و امتیازات بی‌شمار، هرکدام دریایی از [[جمال]] و کمال بودند&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ذیل آیات ۱۹-۲۲ سوره الرحمن.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فاطمه در کلام و دیده رسول الله{{صل}}==&lt;br /&gt;
[[رسول خدا]]{{صل}} او را از همه فرزندانش و حتی از همه عزیزانش بیشتر [[دوست]] می‌داشت. هرگاه فاطمه بر پیامبر اکرم{{صل}} وارد می‌شد، آن حضرت برای [[احترام]] وی از جای خود بر می‌خاست و پیشانی‌اش را می‌بوسید و او را در جای خود می‌نشانید&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و می‌فرمود: من بوی [[بهشت]] را از وجود او استشمام می‌کنم&amp;lt;ref&amp;gt;ینابیع الموده، ص۲۶۰؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
چون از [[عایشه]] پرسیدند چه کسی نزد [[خدا]] از همگان محبوب‌تر است؟ گفت: [[فاطمه]]{{س}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج‌البلاغه، ج۱۳، ص۲۵۳؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[جمیع بن عمیر]] گوید: شنیدم که عمه‌ام به عایشه گفت: منظور تو از اینکه با [[امام علی]]{{ع}} [[مخالفت]] کردی، چه بود؟ عایشه گفت: {{متن حدیث|دَعِينَا مِنْكِ، إِنَّهُ مَا كَانَ مِنَ الرِّجَالِ أَحَبُّ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} مِنْ عَلِيٍّ{{ع}}، وَ لَا مِنَ النِّسَاءِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنْ فَاطِمَةَ{{س}}}}&amp;lt;ref&amp;gt;سنن ترمذی، ج۵، ص۷۰۱؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۶۷؛ المعجم الکبیر، ج۲۲، ص۴۰۳؛ خصائص نسائی، ص۱۰۹؛ شرح الاخبار، ج۳، ص۵۵؛ [[مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۷۹؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۸۸؛ اسد الغابه، ج۵، ص۵۲۲؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۳۷۵؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۷۵۱؛ تفسیر ثعلبی، ج۳، ص۱۳۹؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; ما را واگذار و در این باره چیزی مپرس که از میان مردان در نزد [[پیامبر]]، کسی محبوب‌تر از علی{{ع}} و از میان [[زنان]] کسی چون فاطمه{{س}} نبود.&lt;br /&gt;
و گفت: هرگز کسی را راستگوتر از فاطمه جز پدرش ندیده‌ام؛ و هیچ‌کس را ندیدم که از نظر سخن و گفتار و [[خوی]] و [[سیرت]] شبیه‌تر از فاطمه به رسول خدا{{صل}} باشد&amp;lt;ref&amp;gt;حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّ اللَّهَ لَيَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَ يَرْضَى لِرِضَاهَا}}&amp;lt;ref&amp;gt;عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۴۶؛ بشارة المصطفی{{صل}}، ص۲۰۸؛ اعلام الوری باعلام الهدی، ج۲، ص۱۴۹؛ کنز العمال، ج۱۲، ص۱۱۱؛ امالی صدوق، ص۳۱۳؛ الاحتجاج، ج۲، ص۲۵۴؛ مناقب ابن مغازلی، ص۳۵۱؛ مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۷۲؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۴۵۳؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۵۴؛ عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[خداوند]] به سبب [[غضب فاطمه]]{{س}} [[غضب]] می‌کند و به [[خشنودی]] او [[خشنود]] می‌گردد.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|ابْنَتِي فَاطِمَةُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۷؛ بشارة المصطفی، ص۳۴؛ کفایة الطالب، ص۴۱۹؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۷۸؛ تفسیر تبیان، ج۲، ص۴۵۶؛ المحاسن و الاضداد، ص۱۰۸؛ دلائل الامامه، ص۵۴؛ وصول الاخیار فی أصول الاخبار، ص۵۹؛ المنتخب، ص۱۵۰؛ مشکل الآثار، ج۱، ص۴۸؛ اسد الغابه، ج۵، ص۵۲۲؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۳۶۷؛ عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۵۰؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; دخترم [[فاطمه]] [[سرور زنان عالمیان]] است.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي مَنْ سَرَّهَا فَقَدْ سَرَّنِي وَ مَنْ سَاءَهَا فَقَدْ سَاءَنِي فَاطِمَةُ أَعَزُّ النَّاسِ عَلَيَّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;المحتضره، ص۱۳۶؛ امالی صدوق، ص۳۹۴؛ بشارة المصطفی، ص۱۸۷؛ الصواعق المحرقه، ص۲۳۰؛ شرح نهج‌البلاغه، ج۱۳، ص۲۵۳؛ جلاء العیون، ج۱، ص۱۳۳؛ عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۵۳؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۳، ۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; فاطمه پاره تن من است، هر که او را شادمان کند، مرا خوشحال نموده و هر که به او [[بدی]] کند، به من بدی نموده است، فاطمه عزیزترین [[مردم]] در نزد من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن جوزی]] به اسناد خود از [[حضرت علی]]{{ع}} نقل می‌کند که [[رسول الله]]{{صل}} به فاطمه{{س}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّ اللَّهَ يَغْضَبُ لِغَضَبِكِ وَ يَرْضَى لِرِضَاكِ}} به [[درستی]] که خداوند به خاطر غضب تو غضب می‌کند و به خاطر رضای تو [[راضی]] می‌شود. همچنین به طور [[متواتر]] از [[پیامبر اکرم]]{{صل}} نقل شده که: {{متن حدیث|فَاطِمَةُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج‌البلاغه، ج۱، ص۲۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم قمی]] در [[تفسیر]] خود، درباره [[آیه]]: {{متن قرآن|إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُهِينًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«خداوند آنان را که خداوند و فرستاده او را می‌آزارند در این جهان و جهان بازپسین لعنت می‌کند و برای آنها عذابی خوارساز آماده کرده است» سوره احزاب، آیه ۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ گوید: این آیه درباره کسانی نازل شده است که [[حق علی]] را [[غصب]] نمودند و [[حقوق]] فاطمه را زیر پا نهاده و او را [[اذیت]] نمودند، که پیامبر اکرم{{صل}} فرموده است: {{متن حدیث|مَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي كَمَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي وَ مَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي كَمَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي وَ مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ}} هر که [[فاطمه]] را در [[زمان]] [[حیات]] من [[اذیت و آزار]] نماید، مثل آن است که او را بعد از [[مرگ]] من مورد اذیت قرار داده باشد و کسی که او را بعد از مرگم مورد [[آزار]] قرار دهد، مثل آن است که او را در زمان حیات من اذیت کرده باشد و هر که او را آزار رساند، مرا اذیت کرده و هر که مرا اذیت کند، [[خدا]] را اذیت کرده است؛ چراکه [[خداوند متعال]] می‌فرماید: هر که خدا و رسولش را آزار رساند&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور الثقلین، ج۴، ص۳۰۵؛ عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۵۲. با اشاره به آیه ۵۷ {{متن قرآن|إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُهِينًا}} «خداوند آنان را که خداوند و فرستاده او را می‌آزارند در این جهان و جهان بازپسین لعنت می‌کند و برای آنها عذابی خوارساز آماده کرده است» سوره احزاب، آیه ۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زید بن أرقم]] گوید [[پیامبر اکرم]]{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|عَلِيٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ، أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَهُمْ و سلم لِمَنْ سَالَمَهُمْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;المعجم الکبیر، ج۳، ص۳۹؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۲۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; من با هر کس که با علی، فاطمه، حسن و حسین{{عم}} در [[جنگ]] باشند، در جنگ هستم و با هر که با آنان در [[صلح]] باشند، در صلح هستم.&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى اخْتَارَ مِنَ النِّسَاءِ أَرْبَع [أَرْبَعاً] مَرْيَمَ وَ آسِيَةَ وَ خَدِيجَةَ وَ فَاطِمَةَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; همانا خداوند متعال از میان [[زنان]] [[جهان]]، چهار تن را [[فضیلت]] و [[برتری]] داده است: [[مریم]]، [[آسیه]]، [[خدیجه]] و فاطمه{{عم}}.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|أَفْضَلُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ مَرْيَمُ بِنْتُ عِمْرَانَ وَ خَدِيجَةُ بِنْتُ خُوَيْلِدٍ وَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ آسِيَةُ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۲۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[مریم دختر عمران]]، [[خدیجه دختر خویلد]]، [[فاطمه دختر محمد]] و [[آسیه همسر فرعون]]{{عم}} بر همه [[زنان]] [[بهشتی]] [[برتری]] دارند.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ خَيْرُ أَهْلِ الْأَرْضِ بَعْدِي وَ بَعْدَ أَبِيهِمَا وَ أُمُّهُمَا أَفْضَلُ نِسَاءِ أَهْلِ الْأَرْضِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; حسن و حسین پس از من و پدرشان، بهترین [[مردم]] [[زمین]] و مادرشان [[فاطمه]] [[برترین]] زنان زمین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} در [[تأویل]] [[آیه]] ۱۲ از [[سوره تحریم]] که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و (نیز) مریم دختر عمران را که پاکدامن بود» سوره تحریم، آیه ۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; فرموده است: {{متن حدیث|إِنَّ فَاطِمَةَ أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَحَرَّمَ اللَّهُ ذُرِّيَّتَهَا عَلَى النَّارِ}} همانا فاطمه{{س}} نیز [[عفت]] خویش را [[پاس]] داشت، پس [[خداوند]] [[آتش]] را بر [[خاندان]] و [[فرزندان]] او [[حرام]] گردانید&amp;lt;ref&amp;gt;عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۳۴؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۶۵؛ کفایة الطالب، ص۳۶۶؛ المعجم الکبیر، ج۳، ص۴۱؛ لسان المیزان، ج۴، ص۳۲۲؛ ذخائر العقبی، ص۴۸؛ معانی الاخبار، ص۱۰۵؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۰۲؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
درباره اینکه مقصود از ذریّه [[حضرت فاطمه]]{{س}} در این [[روایت]] چیست؟ بین [[علمای اسلام]] [[اختلاف]] وجود دارد. [[ابن منده]] گفته است که مقصود همان حسن و حسین{{عم}} هستند.&lt;br /&gt;
[[حسن بن زیاد عطار]] گوید: به [[امام صادق]]{{ع}} گفتم: آیا [[قول پیامبر اکرم]]{{صل}} که فرمود: فاطمه{{س}} [[سرور زنان]] [[بهشت]] می‌باشد، به این معناست که او [[سرور]] و [[سید]] زنان [[زمان]] خود بوده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام]] فرمود: {{متن حدیث|مَرْيَمُ وَ فَاطِمَةُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ}} [[مریم]] و فاطمه{{س}} سرور زنان بهشتی از اولین و آخرین آنها می‌باشند.&lt;br /&gt;
پس پرسیدم: معنی فرمایش [[رسول الله]]{{صل}} که فرمود حسن و حسین [[سرور جوانان بهشت]] هستند چیست؟&lt;br /&gt;
امام فرمود: {{متن حدیث|هُمَا وَ اللَّهِ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ}}؛ به خداوند [[سوگند]] آن دو، سرور و بزرگ تمام [[جوانان بهشت]]، از اولین و آخرین آنها هستند&amp;lt;ref&amp;gt;عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۵۰؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[شایستگی]] [[فاطمه]]{{س}}، [[فضایل]] و امتیازاتی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و دیگران درباره او گفته‌اند، تنها به علت انتساب او به پدرش، [[همسر]] و فرزندانش نیست، بلکه فضایی که او را فاطمه کرده است از دستاوردهای خود اوست. آنچه او را شایسته این [[حرمت]] ساخت، [[ازخودگذشتگی]]، [[پارسایی]]، [[زهد]]، [[دانش]] و دیگر [[ملکات]] [[انسانی]] است که در او به حدّ کمال بوده است و همه [[مورخان]] [[شیعه]] و [[سنی]] این امتیازات را برای وی در کتاب‌های معتبر خویش نوشته‌اند. [[اخبار]] و [[احادیث]] بسیاری از شیعه و سنی در [[عظمت شأن]] فاطمه{{س}} [[روایت]] شده به نحوی که [[دوست]] و [[دشمن]] به [[عظمت مقام]] او [[اذعان]] دارند و او را به [[عظمت]] می‌ستایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رسول الله]]{{صل}} چون از سفری بر می‌گشت نخست دو رکعت [[نماز]] در [[مسجد]] می‌خواند و سپس به دیدن فاطمه{{س}} می‌رفت و مدتی را در نزد او می‌نشست، سپس از [[زنان]] خود دیدن می‌کرد. وقتی قصد رفتن به [[سفر]] داشت، آخرین نفری را که دیدار می‌کرد و از او [[خداحافظی]] می‌نمود، فاطمه{{س}} بود و برای اینکه دیگران بدانند سرچشمه این [[محبت]] تنها [[عطوفت]] پدری نیست و او فاطمه را به خاطر دارا بودن صفاتی که از یک [[زن]] والامقام چون او [[انتظار]] می‌رود، دوست می‌دارد، آنجا که باید وی را به [[وظیفه]] سنگینی که بر عهده دارد، متوجه می‌سازد و [[پاداش]] او را به [[لطف پروردگار]] و رسیدن به نعمت‌های آن [[جهان]] حوالت می‌فرماید.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بیماری و رحلت رسول الله{{صل}}==&lt;br /&gt;
[[رسول خدا]]{{صل}} چندی پس از بازگشت از [[حجةالوداع]] [[بیمار]] شد و سرانجام در [[روز]] بیست و هشتم [[ماه صفر]] [[سال یازدهم هجرت]] در [[خانه]] [[عایشه]] در حالی که سرش بر سینه [[امام علی]]{{ع}} تکیه داشت، از جهان [[رحلت]] نمود. [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}} و [[عباس بن عبدالمطلب]] او را [[غسل]] داده و [[کفن]] کردند؛ سپس گروه‌گروه [[مسلمانان]] آمدند و بر [[پیکر مطهر پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} [[نماز]] خواندند. آن‌گاه آن حضرت را در همان‌جا که [[قبض روح]] شده بود، [[دفن]] کردند. برای [[فاطمه]]{{س}} که [[طاقت]] جدایی از پدر را نداشت، زندگانی پس از [[مرگ]] او چه اندازه سخت و دشوار بود، [[خدا]] می‌داند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} آن آخرین [[برگزیده خداوند]] در مدتی محدود با الطافی ربّانی به [[هدف]] اعلای خود که [[ابلاغ]] آخرین [[رسالت]] عظمای [[تکامل]] [[انسانی]] بود، [[توفیق]] یافت و آن‌گاه به [[جهان]] برین و بارگاه [[رفیق]] [[اعلی]] شتافت. پس از غروب این [[خورشید درخشان]] تا حدود نیم [[قرن]] جهان پیچیده‌ترین حوادث [[تاریخ]] بشری را به خود دید. در این برهه حساس از تاریخ بشری، هم‌زمان با وجود انسان‌های [[باایمان]] و عشاق [[وفادار]] به [[دین حنیف اسلام]]، جمعی زرپرست و شرانگیز و [[سلطه‌گر]] سر کشیدند و میدانی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} با تلاش صمیمانه خود و [[دودمان]] و [[یاران]] باایمانش برای مسابقه در خیر و کمال در مسیر یک [[تمدن]] جهانی برای [[انسان‌ها]] آماده کرده بودند، به جولانگاه خودخواهی‌ها و خودکامگی‌ها تبدیل نمودند. [[هوی]] و هوس‌های [[مسموم]] [[دوران جاهلیت]] که در دوران [[فرصت‌طلبان]] خودمحور [[حبس]] شده بود، سر کشید و در فضای [[جامعه]] نوپای [[اسلامی]] به شدت وزیدن گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز پیکر [[رسول الله]]{{صل}} به خاک سپرده نشده بود که جریان [[سقیفه بنی‌ساعده]] پیش آمد و [[حق علی]] [[غصب]] گردید و [[جریان سقیفه]] با [[به خلافت رسیدن ابوبکر]] به پایان رسید.&lt;br /&gt;
پس از آن برای [[بیعت گرفتن]] از افرادی که در [[خانه فاطمه]]{{س}} جمع شده بودند به سوی آن [[خانه]] [[هجوم]] بردند و افراد خانه را [[تهدید]] به سوختن نمودند و [[حمله]] به آن خانه [[مقدس]] آغاز شد، اما ناگهان چهره‌ای مانند چهره [[رسول خدا]] از پشت در خانه ظاهر شد در حالی که هاله‌ای از [[اندوه]] آن را فراگرفته و آثار [[رنج]] و [[الم]] از خطوط صورتش نمایان بود و از دیدگانش برق سرشک می‌جست و با خشمی عمیق، آرام و سنگین، [[اندوهگین]] و داغدار به سوی [[قبر]] پدرش رفت. او پدرش را از میان قبر فرا می‌خواند و با صدای ناله‌ای آمیخته با سرشکی تلخ‌بار فریادی کشید: «بابا یا [[رسول الله]]! بعد از تو از [[پسر خطاب]] و پسر [[ابی‌قحافه]] چه‌ها که ندیدیم؟!»&lt;br /&gt;
مهاجمین به [[خانه]] نتوانستند از [[امام علی]]{{ع}} [[بیعت]] بگیرند. آن حضرت شب‌ها [[همسر]] و فرزندانش را به درب خانه [[انصار]] می‌برد تا آنها را به [[یاری]] بخواند، اما انصار می‌گفتند: ما بیعت کرده‌ایم، اگر علی{{ع}} پیش از [[ابوبکر]] برای بیعت به ما مراجعه می‌کرد، با هیچ‌کس جز او بیعت نمی‌کردیم. امام علی{{ع}} می‌فرمود: آیا باید [[رسول‌الله]]{{صل}} را دفن‌نشده در خانه‌اش می‌گذاشتم و بر [[فرمانروایی]] پس از او با [[مردم]] [[محاجه]] می‌کردم؟ [[فاطمه]] نیز می‌فرمود: [[ابوالحسن]] جز آنچه می‌بایست و شایسته او بود، نکرد و آنها کاری کردند که تنها [[خدا]] حسابرس و درخواست‌کننده از آنان است.&lt;br /&gt;
پس از [[ناامیدی]] از یاری انصار، فاطمه [[غمگین]] و محزون به خانه بازگشت و امام علی{{ع}} نیز در خانه نشست و به [[جمع‌آوری قرآن]] مشغول گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فدک==&lt;br /&gt;
{{اصلی|فدک}}&lt;br /&gt;
هنوز چندی از این جریان نگذشته بود که حادثه دیگری رخ داد. قطعه [[زمین]] فدک که با [[نیروی نظامی]] گرفته نشده بود و خالصه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به [[حساب]] می‌آمد و رسول‌الله{{صل}} آن را به دخترش داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر الدر المنثور، ج۴، ص۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، با تشخیص [[خلیفه]] که فدک [[ملک]] شخصی نیست و نباید در دست [[دختر پیامبر]] بماند، از فاطمه گرفته شد و عاملان او را از فدک بیرون راندند. امام علی{{ع}} بعدها در نامه‌ای به [[عثمان بن حنیف]] می‌نویسد: {{متن حدیث|بَلَى كَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ}} آری از همه آنچه [[آسمان]] بر آن [[سایه]] انداخت، تنها فدک در دست ما بود.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} امام علی{{ع}} و [[ام‌ایمن]] را به عنوان [[شاهد]] به خلیفه معرفی کرد که فدک را پدرم به من بخشید، اما خلیفه [[گواهان]] او را نپذیرفت و فدک را به [[تصرف]] [[حکومت]] درآورد.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} برای احقاق حقش بسیار کوشید. او می‌دانست این [[اجتهاد]] مقابل [[نص]]، نخستین و آخرین اجتهاد نیست. فردا [[اجتهادی]] دیگر پیش می‌آید و آن‌گاه چه کسی ضمانت خواهد کرد که خلیفه دیگری با اجتهاد خود دگرگونی‌های اساسی در [[دین]] پدید نیاورد؟ [[پیش‌بینی]] فاطمه{{س}} درست درآمد. چهل سال بعد تغییراتی بنیادی در حکومت پدید آمد که کاملاً مخالف [[سنت]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و حتی برخلاف [[سیره]] جاری عصر [[راشدین]] بود.&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} چون دانست که [[ابوبکر]] از نظر خود نمی‌گذرد، تصمیم گرفت که [[شکایت]] خود را در مجمع عمومی [[مسلمانان]] مطرح کند و [[مسجد]] را برگزید که تنها مرکز [[دادخواهی]] بود و [[شکوه]] خود را بر مسلمانان عرضه نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در حالی که جمعی از [[زنان]] خویشاوندش اطراف او را گرفته بودند، وارد مسجد شد. ابوبکر نیز با گروهی از [[مهاجران]] و [[انصار]] در مسجد بود. میان فاطمه{{س}} و حاضران چادری آویختند. آن حضرت نخست ناله‌ای کرد که مسجد را لرزاند و حاضران به [[گریه]] افتادند؛ آن‌گاه لختی خاموش ماند تا [[مردم]] آرام گرفتند و سپس سخنان خود را آغاز کرد. سخنان او شیوا، [[بلیغ]]، گله‌آمیز، ترساننده و آتشین بود. خود یک [[سند معتبر]] [[تاریخی]] است و در کتاب‌های معتبر [[علمای شیعه]] و [[اهل‌سنت]] ضبط شده است. [[خطبه]] مفصل است و رئوس مطالبش عبارت است از: [[سپاس]] و [[ستایش خدا]]، [[شهادت]] به [[یگانگی]] [[پروردگار]] و [[توحید]] استدلالی، [[گواهی]] به [[نبوت]] [[رسول‌الله]]{{صل}} و وصف او با تصریح لفظ پدرم، گزارش اوضاع [[جاهلیت]]، دستاوردها و [[اقدامات پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}}، گزارش دوران [[رسالت]] تا [[رحلت]] آن حضرت، التفات به مهاجران و انصار و وصف خدمات و کارهای آنان در [[خدمت]] رسول‌الله{{صل}}، وصف [[قرآن]]، [[فلسفه]] [[اسلام]]، [[علل احکام]]، سفارش به [[تقوا]] و [[اطاعت]] از [[احکام الهی]]، معرفی خود، [[جایگاه امام علی]]{{ع}} در برابر حوادث، ظهور [[نفاق]] پس از رحلت رسول‌الله{{صل}} و [[انحراف]] از راه او، [[سرزنش]] آنان و مطرح کردن موضوع [[ارث]] خودش از رسول‌الله{{صل}} با [[استدلال]] و استناد به [[آیات قرآن]] برای [[اثبات]] گفته خود، روی کردن به [[قبر]] پیامبر اکرم{{صل}} و [[تمثل]] جستن به [[شعر]] [[صفیه دختر عبدالمطلب]]، نادرست شمردن ادعای ابوبکر با استناد به قرآن، روی کردن به سمت انصار و [[یاری خواستن]] از آنان و در آخر سرزنش انصار به جهت سکوتشان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن خطبه از کتاب بلاغات النساء ابوالفضل احمد بن ابی‌طاهر [[مروزی]] (۲۰۴ - ۲۸۰ ق.) است و [[ترجمه]] آن چنین می‌باشد: «[[ستایش]] خدای را بر آنچه ارزانی داشت و سپاس او را بر [[اندیشه]] [[نیکو]] که در [[دل]] نگاشت، سپاس بر نعمت‌های فراگیر که از [[چشمه]] لطفش جوشید و عطاهای فراوان که بخشید و نثار [[احسان]] که پیاپی پاشید. نعمت‌هایی که از شمار افزون است و [[پاداش]] آن از توان بیرون و [[درک]] نهایتش نه در حدّ اندیشه ناموزون. سپاس را مایه فزونی [[نعمت]] نمود و [[ستایش]] را سبب فراوانی پاداش فرمود و به درخواست پیاپی بر عطای خود بیفزود.&lt;br /&gt;
[[گواهی]] می‌دهم که خدای [[جهان]] یکی است و جز او خدایی نیست. ترجمان این گواهی [[دوستی]] [[بی‌آلایش]] است و پایبندان این [[اعتقاد]]، دل‌هایی با [[بینش]] و راهنمای رسیدن بدان، چراغ [[دانش]]. خدایی که دیدگان او را دیدن نتوانند و گمان‌ها چونی و چگونگی او را ندانند. همه چیز را از هیچ پدید آورد و بی‌نمونه‌ای انشا کرد. نه به [[آفرینش]] آنها نیازی داشت و نه از آن [[خلقت]] سودی برداشت، جز آن‌که خواست قدرتش را آشکار سازد و [[آفریدگان]] را بنده‌وار بنوازد و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو [[فرمانبرداری]] نهاد و [[نافرمانان]] را به [[کیفر]] [[بیم]] داد، تا [[بندگان]] را از [[عقوبت]] برهاند و به [[بهشت]] کشاند.&lt;br /&gt;
گواهی می‌دهم که پدرم محمد، [[بنده]] او و فرستاده اوست. پیش از آن‌که او را بیافریند، برگزید و پیش از [[پیامبری]] تشریف [[انتخاب]] بخشید و به نامیش نامید که می‌سزید.&lt;br /&gt;
این هنگام بود که آفریدگان از دیده [[نهان]] بودند و در پس پرده بیم نگران و در پهنه بیابان عدم [[سرگردان]]، [[پروردگار]] بزرگ پایان همه کارها را [[دانا]] بود و بر دگرگونی‌های روزگارِ محیط [[بینا]] و به [[سرنوشت]] هر چیز آشنا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد را برانگیخت تا کار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند.&lt;br /&gt;
[[پیامبر]] که [[درود خدا]] بر او باد، دید هر فرقه‌ای [[دینی]] گزیده و هر گروه در [[روشنایی]] شعله‌ای خزیده و هر دسته‌ای به بتی [[نماز]] برده و همگان یاد خدایی را که می‌شناسند، از خاطر سترده‌اند.&lt;br /&gt;
پس [[خدای بزرگ]] تاریکی‌ها را به [[نور]] محمد روشن ساخت و [[دل‌ها]] را از تیرگی [[کفر]] بپرداخت و پرده‌هایی که بر دیده‌ها افتاده بود، به یک سو انداخت. سپس از روی [[گزینش]] و [[مهربانی]] جوار خویش را بدو ارزانی داشت و [[رنج]] این جهان را که خوش نمی‌داشت، از [[دل]] او برداشت و او را در جهان [[فرشتگان مقرب]] گماشت و چتر دولتش را در [[همسایگی]] خود افراشت و طغرای [[مغفرت]] و [[رضوان]] را به نام او نگاشت.&lt;br /&gt;
[[درود خدا]] و [[برکات]] او بر محمد{{صل}}، [[پیامبر]] [[رحمت]]، [[امین وحی]] و [[رسالت]] و گزیده از [[آفریدگان]] و [[امت]] باد.&lt;br /&gt;
آنگاه حضرت به [[مردم]] نگریست و فرمود:&lt;br /&gt;
شما [[بندگان خدا]]، نگاهبانان [[حلال و حرام]] و حاملان [[دین]] و [[احکام]] و [[امانتداران]] [[حق]] و رسانندگان آن به [[خلق]] هستید. حقی را از [[خدا]] بر عهده دارید و عهدی را که به او بسته‌اید، پذیرفتار. ما [[خاندان]] را در میان شما به [[خلافت]] گماشت و [[تأویل کتاب‌الله]] را به عهده ما گذاشت. حجت‌های آن آشکار است و آنچه درباره ماست پدیدار و [[برهان]] آن روشن و از [[تاریکی]] [[گمان]] به کنار و آوای آن در گوش مایه آرام و قرار و پیروی‌اش راهگشای [[روضه]] رحمت [[پروردگار]] و شنونده آن در دو [[جهان]] [[رستگار]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیل‌های روشن [[الهی]] را در پرتو آیت‌های آن توان دید و [[تفسیر]] احکام [[واجب]] او را از مضمون آن باید شنید. حرام‌های خدا را بیان‌دارنده است و حلال‌های او را رخصت‌دهنده و [[مستحبات]] را [[نماینده]] و [[شریعت]] را راه گشاینده و این همه را با رساترین تعبیر گوینده و با روشن‌ترین بیان رساننده.&lt;br /&gt;
سپس [[ایمان]] را واجب فرمود و بدان زنگ [[شرک]] را از دل‌هاتان زدود. با [[نماز]] [[خودپرستی]] را از شما دور نمود. [[روزه]] را نشان دهنده [[دوستی]] بی‌آمیزش (تثبیت [[اخلاص]]) ساخت و [[زکات]] را مایه افزایش روزی بی‌دریغ و [[حج]] را آزماینده درجات دین و [[عدالت]] را نمودار مرتبه [[یقین]] و [[پیروی]] ما را مایه [[وفاق]] و [[امامت]] ما را مانع افتراق و دوستی ما را [[عزت]] [[مسلمانی]] و بازداشتن نفس را موجب [[نجات]] و [[قصاص]] را سبب بقای زندگانی و وفای به [[نذر]] را موجب [[آمرزش]] کرد و تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع از [[کم‌فروشی]] و کاهش.&lt;br /&gt;
فرمود: مِی [[خواری]] نکنند تا تن و [[جان]] از [[پلیدی]] [[پاک]] سازند؛ و [[زنان]] [[پارسا]] را [[تهمت]] نزنند تا خویشتن را سزاوار [[لعنت]] نسازند. [[دزدی]] را منع کرد تا راه [[عفت]] پویند؛ و شرک را [[حرام]] فرمود تا به اخلاص طریق [[یکتاپرستی]] جویند؛ {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ای مؤمنان! از خداوند چنان که سزاوار پروا از اوست پروا کنید و جز در مسلمانی نمیرید» سوره آل عمران، آیه ۱۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; آنچه فرموده است به‌جا آرید و خود را از آنچه [[نهی]] کرده باز دارید که: {{متن قرآن|إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«از بندگان خداوند تنها دانشمندان از او می‌هراسند» سوره فاطر، آیه ۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مردم]]! چنان‌که در آغاز سخن گفتم: من فاطمه‌ام و پدرم محمد{{صل}} است: {{متن قرآن|لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بی‌گمان پیامبری از (میان) خودتان نزد شما آمده است که هر رنجی ببرید بر او گران است، بسیار خواستار شماست، با مؤمنان مهربانی بخشاینده است» سوره توبه، آیه ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
اگر او را بشناسید، می‌بینید او پدر من است نه پدر [[زنان]] شما و [[برادر]] پسرعموی من است نه مردان شما. او [[رسالت]] خود را به [[گوش]] مردم رساند و آنان را از [[عذاب الهی]] ترساند. فرق و پشت [[مشرکان]] را به تازیانه [[توحید]] [[خست]] و [[شوکت]] [[بت‌پرستان]] را در هم [[شکست]]، تا جمع [[کافران]] از هم گسیخت. [[صبح]] [[ایمان]] دمید و [[نقاب]] از چهره [[حقیقت]] فروکشید. زبان پیشوای [[دین]] در مقال شد و [[شیاطین]] [[سخنور]] لال. در آن هنگام شما مردم بر کنار مغاکی از [[آتش]] بودید [[خوار]] و در دیده همگان بی‌مقدار. لقمه هر خورنده و شکار هر درنده و لگدکوب هر رونده. نوشیدنی‌تان آب گندیده و ناگوار، خوردنی‌تان پوست جانور و مردار، [[پست]] و ناچیز و ترسان از [[هجوم]] [[همسایه]] و همجوار، تا آن‌که [[خدا]] با [[فرستادن پیامبر]] خود، شما را از خاک [[مذلت]] برداشت [[و]] سرتان را به اوج [[رفعت]] افراشت.&lt;br /&gt;
پس از آن همه [[رنج‌ها]] که دید و [[سختی]] که کشید، رزم‌آوران ماجراجو و [[سرکشان]] درنده‌خوی و جهودان دین به دنیا‌فروش و ترسایان حقیقت‌نانیوش، از هر سو بر وی تاختند و با او نرد [[مخالفت]] باختند. هرگاه آتش [[کینه]] افروختند، آن را خاموش ساخت و گاهی که [[گمراهی]] سر برداشت یا مشرکی دهان به ژاژ انباشت، برادرش علی را در کام آنان انداخت. علی بازنایستاد تا بر سر و [[مغز]] مخالفان نواخت و کار آنان با دم [[شمشیر]] بساخت. او این [[رنج]] را برای خدا می‌کشید و در آن [[خشنودی پروردگار]] و رضای [[پیامبر]] را می‌دید و مهتری اولیای [[حق]] را می‌خرید، اما در آن روزها شما در زندگانی راحت [[آسوده]] و در بستر [[امن]] و [[آسایش]] غنوده بودید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون [[خدای تعالی]] [[همسایگی]] [[پیامبران]] را برای [[رسول]] خویش گزید، [[دورویی]] آشکار شد و کالای [[دین]] بی‌خریدار. هر [[گمراهی]] دعوی‌دار و هر [[گمنامی]] سالار و هر یاوه‌گویی در کوی و برزن، در پی گرمی [[بازار]]! [[شیطان]] از کمینگاه خود سر برآورد و شما را به خود [[دعوت]] کرد و دید چه زود سخنش را شنیدید و سبک در پی او دویدید و در دام فریبش خزیدید و به [[آواز]] او رقصیدید.&lt;br /&gt;
هنوز دو روزی از [[مرگ]] پیامبرتان نگذشته و سوز سینه ما خاموش نگشته، آنچه نبایست، کردید و آنچه از آنتان نبود، بردید و بدعتی بزرگ پدید آوردید.&lt;br /&gt;
به [[گمان]] خود خواستید [[فتنه]] برنخیزد و خونی نریزد، اما در [[آتش فتنه]] فتادید و آنچه کشتید به باد دادید که [[دوزخ]] جای [[کافران]] است و منزلگاه [[بدکاران]]! شما کجا و فتنه خواباندن کجا؟ [[دروغ]] می‌گویید و راهی جز راه حق می‌پویید وگرنه این کتاب خداست میان شما! نشانه‌هایش بی‌کم‌وکاست هویدا. [[امر و نهی]] آن روشن و آشکار. آیا [[داوری]] جز [[قرآن]] می‌گیرید؟ یا ستمکارانه گفته شیطان را می‌پذیرید؟ {{متن قرآن|وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و هر کس جز اسلام دینی گزیند هرگز از او پذیرفته نمی‌شود و او در جهان واپسین از زیانکاران است» سوره آل عمران، آیه ۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
چندان درنگ نکردید که این ستور [[سرکش]]، [[رام]] و کار نخستین تمام گردد؛ نوایی دیگر، ساز و سخنی جز آنچه در [[دل]] دارید، آغاز کردید! می‌پندارید که ما میراثی نداریم. در [[تحمل]] این [[ستم]] نیز بردباریم و بر [[سختی]] این جراحت پایداریم.&lt;br /&gt;
مگر به روش [[جاهلیت]] می‌گرایید؟ و راه گمراهی می‌پیمایید؟ {{متن قرآن|أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْمًا لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آیا داوری (دوره) «جاهلیّت» را می‌جویند؟ و برای گروهی که یقین دارند، در داوری از خداوند بهتر کیست؟» سوره مائده، آیه ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
ای [[مهاجران]]! این [[حکم]] خداست که [[میراث]] مرا بربایند و حرمتم را نپایند؟ [[پسر ابوقحافه]]! [[خدا]] گفته تو از پدر [[ارث]] می‌بری و میراث مرا از من ببُری؟ این چه بدعتی است که در [[دین]] می‌گذارید مگر از [[داور]] [[روز رستاخیز]] خبر ندارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون تا دیدار آن [[جهان]] این ستور آماده و زین برنهاده تو را ارزانی باد (یعنی [[خلافت]] و [[فدک]] ارزانی تو) وعده‌گاه روز رستاخیز! خواهان محمد{{صل}} و داور [[خدای عزیز]]! آن [[روز]] [[ستمکار]] [[رسوا]] و زیانکار و [[حق]] ستمدیده برقرار خواهد شد. به‌زودی خواهید دید که هر خبری را جایگاهی است و هر مظلومی را پناهی.&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} آن‌گاه به [[قبر]] پدر نگریست و به [[شعر]] [[صفیه دختر عبدالمطلب]] [[تمثل]] جست:&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|قَدْ كَانَ بَعْدَكَ أَنْبَاءٌ وَ هَنْبَثَةٌ *** لَوْ كُنْتَ شَاهِدَهَا لَمْ تَكْثُرِ الْخَطْبُ&lt;br /&gt;
إِنَّا فَقَدْنَاكَ فَقْدَ الْأَرْضِ وَابِلَهَا *** وَ اخْتَلَّ قَوْمُكَ فَاشْهَدْهُمْ وَ لَا تَغِبْ}}&lt;br /&gt;
مضمون این شعر در ابیات زیر آمده است:&lt;br /&gt;
رفتی و پس از تو [[فتنه]] برپا شد / کینه‌های نهفته آشکارا شد&lt;br /&gt;
این باغ خزان گرفت و بی‌بر گشت / وین جمع به‌هم فتاد و تنها شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه دوباره به جمع مجلس نگریست و فرمود:&lt;br /&gt;
ای گروه [[مؤمنین]]! ای [[یاوران]] دین! ای پشتیبانان [[اسلام]]! چرا حق مرا نمی‌گیرید؟ چرا دیده به‌هم نهاده و ستمی را که به من می‌رود، می‌پذیرید؟ مگر نه اینکه پدرم فرمود: [[احترام]] فرزند [[حرمت]] پدر است؟ چه زود رنگ پذیرفتید و بی‌درنگ در [[غفلت]] خفتید. پیش خود می‌گویید محمد{{صل}} مُرد. آری مُرد و [[جان]] به خدا سپرد! مصیبتی است بزرگ و اندوهی است سترگ. شکافی است که هر دم گشاید و هرگز به‌هم نیاید. فقدان او [[زمین]] را [[لباس]] [[ظلمت]] پوشاند و گزیدگان خدا را به سوگ نشاند. شاخ [[امید]] بی‌بر و [[کوه‌ها]] زیر و زبر شد. [[حرمت‌ها]] تباه و [[حریم‌ها]] بی‌پناه ماند. اما نه چنان است که شما این [[تقدیر الهی]] را ندانید و از آن بی‌خبر مانید. [[قرآن]] در دسترس شماست. شب و روز می‌خوانید. چرا و چگونه معنی آن را نمی‌دانید که پیامبران پیش از او نیز مردند و جان به [[خدا]] سپردند: {{متن قرآن|وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و محمد جز فرستاده‌ای نیست که پیش از او (نیز) فرستادگانی (بوده و) گذشته‌اند؛ آیا اگر بمیرد یا کشته گردد به (باورهای) گذشته خود باز می‌گردید؟ و هر کس به (باورهای) گذشته خود باز گردد هرگز زیانی به خداوند نمی‌رساند؛ و خداوند سپاسگزاران را به زودی پاداش خواهد داد» سوره آل عمران، آیه ۱۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای پسران قیله!&amp;lt;ref&amp;gt;قیله نام زنی است که انصار از نژاد او هستند.&amp;lt;/ref&amp;gt; پیش چشم شما [[میراث]] پدرم ببرند و حرمتم را ننگرند و شما همچون بی‌هوشان فریاد مرا نشنوید؟ در حالی که [[سربازان]] دارید با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانه‌های [[آبادان]]. امروز شما گزیدگان [[خدا]]، [[پشتیبان]] [[دین]] و [[یاوران]] [[پیغمبر]] و [[مؤمنین]] و حامیان [[اهل‌بیت]] طاهرینید! شمایید که با [[بت‌پرستان]] [[عرب]] درافتادید و برابر لشکرهای گران ایستادید! چند که از ما [[فرمانبردار]] و در راه [[حق]] [[پایدار]] بودید، نام [[اسلام]] را بلند و [[مسلمانان]] را ارجمند و [[مشرکان]] را تار و مار و [[نظم]] را برقرار و [[آتش]] [[جنگ]] را خاموش و [[کافران]] را حلقه [[بندگی]] در گوش کردید. اکنون پس از آن همه زبان‌آوری دم فروبستید و پس از پیش‌روی واپس نشستید، آن هم برابر مردمی که [[پیمان]] خود را گسستند و [[حکم خدا]] را به [[کار]] نبستند: {{متن قرآن|أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آیا از آنها می‌هراسید؟ با آنکه- اگر مؤمنید- خداوند سزاوارتر است که از وی بهراسید» سوره توبه، آیه ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما جز این نیست که به [[تن‌آسایی]] خو کرده‌اید و به [[سایه]] [[امن]] و [[خوشی]] رخت برده‌اید. از دین خسته‌اید و از [[جهاد در راه خدا]] نشسته و آنچه را شنیده به کار نبسته. بدانید که من آنچه شرط بلاغ است به شما گفتم. اما می‌دانم خوارید و در چنگال [[زبونی]] گرفتار. چه کنم که دلم [[خون]] است و بازداشتن زبان [[شکایت]]، از [[طاقت]] برون! و نیز می‌گویم برای [[اتمام حجت]] بر شما [[مردم]] دون! بگیرید! این لقمه گلوگیر به شما ارزانی و [[ننگ]] حق‌شکنی و حقیقت‌پوشی بر شما [[جاودانی]] باد! اما شما را [[آسوده]] نگذارد تا به آتش افروخته خدا بیازارد! آتشی که هر دم فروزد و [[دل]] و [[جان]] را بسوزد. آنچه می‌کنید خدا می‌بیند: {{متن قرآن|وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و آنان که ستم ورزیده‌اند به زودی خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه باز خواهند گشت» سوره شعراء، آیه ۲۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من پایان کار را نگرانم و چون پدرم شما را از [[عذاب]] [[خدا]] می‌ترسانم. به [[انتظار]] بنشینید تا درختی را که کشتید، بچینید و [[کیفر]] کاری را که کردید، ببینید.&lt;br /&gt;
[[سخنان فاطمه]]{{س}} که از [[دل]] داغدارش برخاسته بود به اتمام رسید. [[ابوبکر]] شروع به پاسخ نمود و [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و [[فاطمه]]{{س}} را ستود، اما گفت: من از پدرت شنیدم که [[پیامبران]] [[ارث]] نمی‌گذارند. فاطمه{{س}} فرمود: [[رسول خدا]] از [[کتاب خدا]] بیرون نمی‌رود، او آنچه می‌گوید نباید خلاف [[قرآن]] باشد. این [[آیات قرآن]] است که می‌گوید: {{متن قرآن|يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«(همان) که از من و از خاندان یعقوب میراث می‌برد و پروردگارا! او را پسندیده گردان» سوره مریم، آیه ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و می‌گوید: {{متن قرآن|وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و سلیمان از داوود میراث برد» سوره نمل، آیه ۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[خدای عزوجل]] همه [[احکام]] ارث را به روشنی و به [[حق]] بیان کرده است و هیچ نکته‌ای در [[سهم‌الارث]] کسی ناگفته نگذاشته است. پیامبران ارث نهادند و ارث بردند، آنچه به ارث نمی‌رسد، [[پیامبری]] است نه [[مال و منال]]. چرا ارث پدرم را از من می‌گیرید؟ اگر چنین آیه‌ای هست بگو تا بپذیرم.&lt;br /&gt;
[[دختر پیامبر]] دل‌آزرده و [[خشمگین]] به [[خانه]] برگشت و دیگر با [[خلیفه]] حرف نزد. روزهایی را که پس از [[مرگ]] پدر زیست، رنجور و پژمرده و گریان بود و به‌زودی مقدمات شهادتش آماده می‌شود و او نالان در بستر [[بیماری]] می‌افتد. [[زنان]] [[مهاجر]] و [[انصار]] به عیادتش رفتند و گفتند چگونه شب را به صبح رسانیده‌ای. پاسخ فاطمه{{س}} پاسخ [[احوالپرسی]] نیست، او [[روحیه]] رنگ‌پذیری [[مردم]] آن [[زمان]] و همه زمان‌ها را نشان می‌دهد. خطبه‌ای [[بلیغ]] می‌خواند و اوضاع آن [[روز]] [[مدینه]] را روشن می‌سازد و درباره پنجاه سال [[آینده]] خبر می‌دهد:&lt;br /&gt;
«به خدا دنیای شما را [[دوست]] نمی‌دارم و از مردان شما بیزارم! درون و برونشان را آزمودم و از آنچه کردند، ناخشنودم! چون تیغ زنگار خورده نابرّا؛ و گاهِ پیش‌روی، واپس‌گرا؛ و خداوندان اندیشه‌های تیره و نارسا؛ [[خشم خدا]] را به خود خریدند و در [[آتش دوزخ]] جاویدند!&lt;br /&gt;
ناچار کار را بدان‌ها واگذاردم و [[ننگ]] عدالت‌کشی را برایشان بار کردم. [[نفرین]] بر این مکاران و این [[ستمکاران]] از [[رحمت]] حق دور باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای بر آنان! چرا نگذاشتند حق در مرکز خود قرار یابد و [[خلافت]] بر پایه‌های [[نبوت]] [[استوار]] ماند؟ آنجا که فرود آمد [[جبرئیل امین]] است و بر عهده علی که عالم به [[امور دنیا]] و [[دین]] است. به‌یقین کاری که کردند خُسرانی [[مبین]] است. به [[خدا]] علی را نپسندیدند، چون سوزش تیغ او را چشیدند و [[پایداری]] او را دیدند. دیدند که چگونه بر آنان می‌تازد و با [[دشمنان خدا]] نمی‌سازد.&lt;br /&gt;
به خدا [[سوگند]] اگر پای در میان می‌نهادند و علی را بر کاری که [[پیامبر]] به عهده او نهاد، می‌گذاردند، آسان آسان ایشان را به [[راه راست]] می‌برد و حق هر یک را بدو می‌سپرد چنان‌که کسی [[زیان]] نبیند و هر کس میوه آنچه کشته است، بچیند. تشنگان [[عدالت]] از [[چشمه]] معدلت او [[سیر]] و زبونان در پناه صولت او [[دلیر]] می‌گشتند. اگر چنین می‌کردند، درهای رحمت از [[زمین]] و [[آسمان]] به روی آنان می‌گشود. اما نکردند و به‌زودی خدا به [[کیفر]] آنچه کردند آنان را [[عذاب]] خواهد فرمود.&lt;br /&gt;
بیایید و بشنوید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شگفتا! [[روزگار]] چه بوالعجب‌ها در پس پرده دارد و چه بازیچه‌ها یکی پس از دیگری برون می‌آرد. [[راستی]] مردان شما چنین کردند؟ و چه عذری آوردند؟ دوست‌نمایان غدّار. در [[حق دوستان]] [[ستمکار]] و سرانجام به کیفر [[ستمکاری]] خویش گرفتار. سر را گذاشته به دُم چسبیدند. پی عامی رفتند و از عالم نپرسیدند. نفرین بر مردمی [[نادان]] که تبهکارند و [[تبهکاری]] خود را [[نیکوکاری]] می‌پندارند.&lt;br /&gt;
وای بر آنان! آیا آن‌که [[مردم]] را به راه راست می‌خواند، سزاوار [[پیروی]] است یا آن‌که خود راه را نمی‌داند؟ در این باره چگونه [[داوری]] می‌کنید؟&lt;br /&gt;
به خدایتان سوگند آنچه نباید بکنند، کردند. نواها ساز و [[فتنه‌ها]] آغاز شد. حال لختی بپایند تا به خود آیند و ببینند چه آشوبی خیزد و چه [[خون‌ها]] بریزد! شهد [[زندگی]] در کام‌ها شرنگ و [[جهان]] پهناور بر همگان تنگ گردد. آن [[روز]] [[زیانکاران]] را باد در دست است و آیندگان به [[گناه]] رفتگان گرفتار و پای‌بست. اکنون آماده باشید که گرد [[بلا]] انگیخته شد و تیغ [[خشم خدا]] از نیام [[انتقام]] آهیخته. شما را نگذارد تا دمار از روزگارتان برآرد، آن‌گاه دریغ سودی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمع شما را بپراکند و بیخ و بنتان را بر کَند. دریغا که دیده حقیقت‌بین ندارید. بر ما هم تاوانی نیست که داشتن [[حق]] را ناخوش می‌دارید.&lt;br /&gt;
[[سخنان فاطمه]]{{س}} اعلام خطری بود که نه‌تنها [[مهاجرین]] و [[انصار]] بلکه [[حکومت]] و [[آینده]] [[نظام اسلامی]] را تهدید می‌کرد و دیری نگذشت که تحقق یافت.&lt;br /&gt;
[[زنان]] [[مهاجر]] و انصار سخنان حضرت را برای همسرانشان گفتند، آنان نیز برای [[عذرخواهی]] به نزد [[فاطمه]]{{س}} آمدند و حضرت فرمود: از من دور شوید، دیگر کاری ساخته نیست.&lt;br /&gt;
[[ابوبکر]] و عمر نیز خواستار دیدار او شدند، اما [[دختر پیامبر]] آنان را نپذیرفت. آنان به [[امام علی]]{{ع}} [[متوسل]] شدند. آن حضرت از همسرش خواست آنان را بپذیرد. فاطمه{{س}} گفت حال که چنین است، [[خانه]] خانه توست&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} با سردی با آنان برخورد کرد و فقط یک جمله فرمود، به آنان گفت: نشنیدید پدرم فرمود: {{متن حدیث|إِنَّ فَاطِمَةَ شِجْنَةٌ مِنِّي يُؤْذِينِي مَا آذَاهَا وَ يَسُرُّنِي مَا يَسُرُّهَا وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَيَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَ يَرْضَى لِرِضَاهَا}} فاطمه پاره تن من است هر که او را بیازارد مرا آزرده است و هر که او را [[خشنود]] سازد مرا خشنود می‌نماید، و [[خداوند متعال]] به سبب [[غضب فاطمه]] [[غضبناک]] می‌گردد و به [[خشنودی]] او خشنود می‌شود؟&lt;br /&gt;
آری!&lt;br /&gt;
شما مرا آزردید و من از شما ناخشنودم.&lt;br /&gt;
آنان از خانه او بیرون رفتند و ابوبکر تا پایان عمرش از اینکه دستور [[تفتیش]] [[خانه فاطمه]] را داده بود، دچار [[ندامت]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح بخاری ج۵ ص۱۷۷؛ علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۷۰؛ المعجم الکبیر، ج۲۰، ص۲۵؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۶۸؛ مسند احمد بن حنبل، ج۴، ص۳۳۲؛ المعجم الکبیر، ج۲۲، ص۴۰۵؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۹۳؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در واپسین روزهای [[زندگی]] [[اسماء دختر عمیس]] را‌طلبید و گفت: من خوش نمی‌دارم بر جسد [[زن]] جامه‌ای بیفکنند و [[اندام]] او از زیر [[جامه]] نمایان باشد. [[اسماء]] گفت: من در [[حبشه]] چیزی دیدم اکنون صورت آن را به شما نشان می‌دهم. سپس چند شاخه‌تر خواست، شاخه‌ها را خم کرد، پارچه‌ای بر روی آن کشید. فاطمه [[لبخند]] زد و فرمود: چه چیز خوبی است، نعش زن از نعش مرد مشخص نمی‌شود. سپس به اسماء [[وصیت]] کرد که پس از [[مرگ]] او را [[غسل]] دهد و کسی بر جنازه‌اش نیاید&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۸۹؛ روضة الواعظین، ص۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[ابن عبدالبر]] نوشته است نخستین کس از [[زنان]] که در [[اسلام]] برای او بدین‌سان [[تابوت]] ساختند، فاطمه{{س}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۰۶-۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شهادت جانگداز فاطمه{{س}}==&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} بعد از [[رحلت]] [[رسول‌الله]]{{صل}}، [[انحراف]] اسلام از مسیر اصلی، [[مظلوم]] شدن [[همسر]]، [[هجوم]] به [[خانه]]، شکستن حرمتش، [[غصب فدک]]، از دست رفتن [[حق]] و دیدن آن همه [[بی‌حرمتی]] از [[اصحاب]] رسول‌الله{{صل}} و بالاتر از همه دگرگونی‌هایی که پس از [[رسول خدا]] به فاصله‌ای اندک در [[سنت]] [[مسلمانی]] پدید آمد، [[روح]] و سپس جسمش سخت آزرده شد و نالان در بستر [[بیماری]] افتاد. هرکدام از این پیشامدها به [[تنهایی]] برای از پای انداختن هر زنی کفایت می‌کند. چنان‌که [[تاریخ]] نشان می‌دهد او پیش از مرگ پدر، [[بیماری جسمی]] نداشته و چهار فرزند سالم و [[رشید]] به [[دنیا]] آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینکه زهرا{{س}} چند [[روز]] در بستر بیماری به سر برده، معلوم نیست اما دو هفته مانده به شهادت، حال حضرت بسیار وخیم بود. تاریخ شهادتش هفتاد و پنج یا نود و پنج روز و یا به قولی شش ماه بعد از رحلت رسول‌الله{{صل}} بود. از [[حضرت صادق]]{{ع}} [[روایت]] شده که فاطمه{{س}} در سوم [[جمادی‌الآخر]] [[سال یازدهم هجری]] [[وفات]] نمود.&lt;br /&gt;
در روز وفات، سلمی همسر [[ابورافع]] در [[خانه فاطمه]]{{س}} مشغول [[خدمت]] بود. او می‌گوید: فاطمه{{س}} آن روز حالش بهتر شده بود به‌نحوی که این بهبودی [[خیال]] اطرافیان را راحت نمود. در آن روز تب و سردردی عارض نشد. همسرش امیرالمؤمنین علی{{ع}} که در این ایام بیشتر در کنار او به سر می‌برد، برای [[امرار معاش]] [[خانواده]] از خانه بیرون رفت. ممکن است آن حضرت به قصد [[عبادت]] در [[مسجدالنبی]] از خانه خارج شده باشد.&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} دخترانش را به خانه یکی از زنان [[بنی‌هاشم]] و پسرانش را برای [[زیارت]] [[مرقد مطهر]] رسول‌الله{{صل}} از خانه بیرون فرستاد. آن‌گاه از سلمی خواست تا آبی حاضر کند و [[غسل]] نماید. آن روز به بهترین وجه غسل کرد و جامه‌های تازه پوشید و فرمود: بسترم را در وسط [[اتاق]] بیفکن؛ و بعد از دو رکعت [[نماز]] در بستر به سوی [[قبله]] دراز کشید و دست راست خود را زیر گونه خود نهاد و چهره خود را با گوشه [[عبا]] پوشانید و به من فرمود: قدری [[استراحت]] می‌کنم. مدتی که گذشت سه بار مرا صدا بزن اگر جوابی نشنیدی بدان که [[جان]] به جان‌آفرین [[تسلیم]] نموده‌ام. سلمی امر فاطمه{{س}} را [[اطاعت]] نمود. پس از اینکه فاطمه{{س}} را صدا زد و صدایی نشنید، دانست که او [[رحلت]] فرموده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زمان]] [[رحلت فاطمه]]{{س}} بین [[نماز عصر]] و [[مغرب]] بود و در روز [[وفات]] بین هیچ‌کدام از [[مورخین]] اختلافی دیده نمی‌شود و همگی روز سه‌شنبه را بیان کرده‌اند. سلمی گوید در این [[وقت]] [[حسنین]] به خانه آمدند و سراغ مادر را گرفتند. من به آنان گفتم به نزد پدر بروید و او را از [[مرگ]] مادر باخبر سازید. امیرالمؤمنین علی{{ع}} پیکر [[پاک]] فاطمه{{س}} را با کمک [[اسماء بنت عمیس]] که در هنگام [[بیماری]] فاطمه{{س}} دائماً به خانه او رفت و آمد داشت، غسل داد و [[کفن]] نمود. سپس بر او نماز خواند و دست‌ها را بر [[آسمان]] بالا برد و عرض کرد: بارالها! این دختر پیامبرت فاطمه است که او را از [[ظلمات]] به سوی [[نور]] بالا بردی. آن‌گاه از فرزندانش خواست تا با مادر [[وداع]] کنند&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[ابن عبدالبر]] نوشته است چون [[دختر پیامبر]] زندگانی را بدرود گفت، [[عایشه]] قصد حضور در خانه بر بالین او را داشت اما [[اسماء]] مانع حضور او شد و طبق [[وصیت]] او را راه نداد. عایشه [[شکایت]] به پدر برد که:&lt;br /&gt;
این [[زن]] خثعمیه&amp;lt;ref&amp;gt;خثعم از قحطانیان و از عرب‌های جنوبی بوده است و این سرزنشی است که عدنانیان و از جمله قریش به قحطانیان می‌کردند.&amp;lt;/ref&amp;gt; میان من و دختر [[رسول‌الله]]{{صل}} درآمده است و نمی‌گذارد من نزد جسد او بروم. [[ابوبکر]] به در [[حجره]] دختر [[پیغمبر]] آمد و گفت:&lt;br /&gt;
اسماء! چرا نمی‌گذاری عایشه نزد دختر رسول‌الله{{صل}} برود؟&lt;br /&gt;
این وصیت [[فاطمه]] است و او چنین خواسته است.&lt;br /&gt;
حال که چنین است هرچه به تو گفته چنان کن!&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۷۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عایشه که در زمان بیماری فاطمه{{س}} هیچ‌گاه به ملاقاتش نیامده بود، از [[افتخار]] حضور بر پیکر مقدسش نیز [[محروم]] شد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[مردم مدینه]] نزد [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} می‌آمدند و او را [[تسلیت]] می‌گفتند و [[منتظر]] [[تشییع جنازه]] فاطمه{{س}} بودند؛ اما [[ابوذر]] بیرون آمد و گفت: ای [[مردم]]! به خانه‌هاتان بازگردید، [[مراسم تشییع]] عقب افتاده است. با شنیدن این سخن و اینکه شب نیز فرا رسیده بود، همگی به خانه‌های خود بازگشتند و فقط [[بنی‌هاشم]] و [[اصحاب خاص امیرالمؤمنین]] علی{{ع}} حضور داشتند.&lt;br /&gt;
سرانجام علی{{ع}} به همراه [[فرزندان]] و تعدادی اندک از [[نزدیکان]] و یارانش در [[تاریکی]] شب [[بدن مطهر]] فاطمه{{س}} را [[تشییع]] و مخفیانه او را [[تدفین]] نمودند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و با چشمان اشکبار و دل‌های سوزان با او [[وداع]] کردند و مادر، غریبانه در [[دل]] شب به خاک سپرده شد. گویا [[طفلان]] هم [[رخصت]] نداشتند بانگ شیون را بلند کنند، مبادا [[همسایگان]] بشنوند و خبر [[دفن]] زهرا{{س}} پخش شود. بنا بر وصیت فاطمه{{س}} هیچ‌کس از آنان که مورد [[خشم]] آن حضرت بودند، در تشییع جنازه او حضور پیدا نکردند. فاطمه{{س}} از اطرافیانش خواسته بود به‌نحوی [[برنامه‌ریزی]] کنند که افراد خاصی حضور داشته باشند و آنانی که به او [[جفا]] کرده‌اند، حتماً در [[مراسم]] حضور نیابند. امیرالمؤمنین علی{{ع}} به وصیت همسرش عمل فرمود و سفارش دختر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} عملی شد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۸؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[بخاری]] می‌نویسد: «همسرش او را شبانه به خاک سپرد و [[اجازه]] نداد تا [[ابوبکر]] بر جنازه او حاضر شود»&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح بخاری، ج۵، ص۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[اسماء دختر عمیس]] [[خثعمی]] گوید: در [[نماز]] بر پیکر [[پاک]] فاطمه{{س}}، امیرالمؤمنین علی{{ع}}، [[حسنین]]، [[عمار]]، [[مقداد]]، [[عقیل]]، [[زبیر]]، ابوذر، [[سلمان]]، بریده، سلمی، [[ام‌سلمه]]، من و گروهی شرکت داشتند و او را در دل شب طبق وصیتش دفن کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام]] پس از دفن [[فاطمه]]{{س}} رو به [[مزار]] پیامبر اکرم{{صل}} کرد و گفت: «ای [[پیغمبر]] [[خدا]]! از من و از دخترت که به دیدن تو آمده و در کنار تو زیر خاک خفته است، بر تو [[درود]] باد! خدا چنین خواست که او زودتر از دیگران به تو بپیوندد. پس از او [[شکیبایی]] من به پایان رسیده و [[خویشتنداری]] من از دست رفته، اما آنچنان‌که در جدایی تو [[صبر]] را پیشه کردم، در [[مرگ]] دخترت نیز جز صبر چاره ندارم که شکیبایی بر [[مصیبت]] [[سنت]] است.&lt;br /&gt;
ای پیغمبر خدا! تو بر روی سینه من [[جان]] دادی! تو را به دست خود در دل خاک سپردم، [[قرآن]] خبر داده است که [[پایان زندگی]] همه بازگشت به سوی خداست. اکنون [[امانت]] به صاحبش رسید، [[زهرا]] از دست من رفت و نزد تو آرمید.&lt;br /&gt;
ای پیغمبر خدا! از او [[آسمان]] و [[زمین]] [[زشت]] می‌نماید و هیچ‌گاه [[اندوه]] دلم نمی‌گشاید. چشمانم بی‌خواب و دل از سوز [[غم]] کباب است تا خدا مرا در جوار تو ساکن گرداند. مرگ زهرا ضربتی بود که دل را خسته و غصه‌ام را پیوسته گردانید و چه زود جمع ما را به [[پریشانی]] کشانید. [[شکایت]] خود را به خدا می‌برم و دخترت را به تو می‌سپارم. خواهد گفت که امتت پس از تو با وی چه [[ستم‌ها]] کردند. آنچه خواهی از او بجو و هرچه خواهی بدو بگو تا سرّ دل بر تو گشاید و خونی که خورده است، بیرون آید و خدا که بهترین [[داور]] است میان او و [[ستمکاران]] [[داوری]] نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلامی که به تو می‌دهم نه از ملامت و از روی [[شوق]] است نه کسالت. اگر می‌روم نه ملول و خسته‌جانم و اگر می‌مانم نه به [[وعده خدا]] بدگمانم و چون [[شکیبایان]] را [[وعده]] داده است در [[انتظار]] [[پاداش]] او می‌مانم که هرچه هست از اوست و شکیبایی نیکوست. اگر [[بیم]] [[چیرگی]] ستمکاران نبود برای همیشه در کنار قبرت می‌ماندم و در این مصیبت بزرگ چون فرزندمرده جوی [[اشک]] از دیدگانم می‌راندم.&lt;br /&gt;
[[خدا]] [[گواه]] است که دخترت پنهانی به خاک می‌رود. هنوز روزی چند از مرگ تو نگذشته و نام تو از زبان‌ها نرفته، [[حق]] او را بردند و [[میراث]] او را خوردند، [[درد دل]] را با تو در میان می‌گذارم و [[دل]] را با یاد تو خوش می‌دارم که [[درود خدا]] بر تو باد و [[سلام]] و [[رضوان خدا]] بر [[فاطمه]]&amp;lt;ref&amp;gt;الکافی، ج۱، ص۴۵۸-۴۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فقدان دختر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} علی را سخت آزرده ساخت. در سندهای دیرین دو [[بیت]] را به او نسبت داده‌اند که نشان‌دهنده سوز درونی او است. [[پیام]] [[حاکم]] بر این دو بیت [[نفی]] [[حب]] و [[دلبستگی]] به دنیاست و اینکه هیچ عُلقه و [[دوستی]] و محبتی [[پایدار]] نیست&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: دیوان امام علی{{ع}}، ص۴۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محل دفن فاطمه{{س}}==&lt;br /&gt;
زهرا{{س}} می‌خواست دور از چشم ناسپاسان و حق‌ناشناسان به خاک سپرده شود و نشانی او هم دور از چشم آنان باشد.&lt;br /&gt;
درباره [[مزار]] دختر [[رسول‌خدا]]{{صل}} در [[تاریخ]] سه قول آمده است:&lt;br /&gt;
#او را در خانه‌اش [[دفن]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الکافی، ج۱، ص۴۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
#در [[خانه]] [[عقیل]] [[برادر]] [[حضرت علی]]{{ع}} به خاک سپرده شد. خانه عقیل ظاهراً میان [[بقیع]] و [[حرم]] [[رسول‌الله]]{{صل}} است&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
#در [[قبرستان بقیع]] مدفون گردید&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
درباره قول سوم با توجه به [[بی‌رغبتی]] فاطمه{{س}} که نمی‌خواست گروه حاکمه در [[مراسم]] او شرکت داشته باشند و اگر جنازه تا بقیع حمل می‌شد، آنها متوجه می‌شدند، پس این قول از اعتبار کمتری برخوردار است.&lt;br /&gt;
اما قول اول و دوم قابل‌قبول‌تر هستند و هرکدام را بپذیریم در جریان [[توسعه]] حرم، [[قبر]] فاطمه{{س}} در محدوده حرم قرار گرفته است. به نظر می‌آید [[حدیثی]] از رسول‌الله{{صل}} که فرموده‌اند: میان [[منبر]] و قبر من روضه‌ای از روضات [[بهشت]] است، به قبر فاطمه{{س}} نظر دارد. [[ابن‌شهرآشوب]] از گفته [[شیخ طوسی]] می‌نویسد: آنچه درست‌تر می‌نماید اینکه او را در خانه‌اش یا در [[روضه]] [[پیامبر]] به خاک سپردند&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۳۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گفته شده که [[امام علی]]{{ع}} برای پنهان داشتن قبر فاطمه{{س}} صورت هفت قبر و به روایتی چهل قبر ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و این قرینه‌ای است که قبر در داخل خانه نبوده است. علاوه بر آن [[امام]] قبر فاطمه{{س}} را در جایی قرار نمی‌داد که فرزندانش دائماً آن را بنگرند. با این [[حساب]] قول دوم از اعتبار بیشتری برخوردار خواهد بود.&lt;br /&gt;
به هر حال از پنهان داشتن قبر [[فاطمه]]{{س}} پیداست که او می‌خواسته با این کار [[ناخشنودی]] خود را برای همیشه آشکار سازد.&lt;br /&gt;
پس از [[شهادت]] آن حضرت نیز [[عمر بن خطاب]] سهم او را به فرزندانش نداد. گفته شده به [[روزگار]] رسول‌خدا{{صل}} و مدت [[خلافت ابوبکر]] هر کس از سهامداران که می‌مرد یا کشته می‌شد، سهمش به [[وارثان]] او می‌رسید. چون عمر بن خطاب به [[خلافت]] رسید، سهم هر کس را که مرده بود، می‌گرفت و به [[وراث]] او نمی‌داد، چنان‌که سهم [[زید بن حارثه]] و [[جعفر بن ابی‌طالب]] را [[تصرف]] کرد و با آن‌که [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}} در این مورد با او صحبت کرد، نپذیرفت. عمر سهم فاطمه{{س}} را هم پرداخت نکرد و با وجود آن‌که در این مورد با او [[مذاکره]] شد، او نپذیرفت؛ فقط نسبت به وراث [[همسران]] [[رسول‌الله]]{{صل}} [[اجازه]] می‌داد که هر کاری می‌خواهند بکنند، بفروشند یا به دیگری ببخشند&amp;lt;ref&amp;gt;مغازی واقدی، ج۲، ص۵۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM011013.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366050</id>
		<title>بحث:حضرت فاطمه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366050"/>
		<updated>2026-04-18T09:35:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* پانویس */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط &lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = دختران پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = &lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مقدمه==&lt;br /&gt;
[[حضرت فاطمه]]{{س}} آخرین [[فرزند رسول الله]]{{صل}} از [[خدیجه]]{{س}} است و تنها [[فرزندی]] است که پس از [[رحلت]] پدر بزرگوارش در قید [[حیات]] بود، اما پس از [[تحمل]] [[مصایب]] بسیار در سوم [[جمادی الثانی]] [[سال یازدهم هجری]] از [[دنیا]] رحلت فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تولد==&lt;br /&gt;
در زادروز [[فاطمه]]{{س}} [[اختلاف]] است. از سال پنجم [[پیش از بعثت]] تا سال پنجم بعد از [[بعثت رسول الله]]{{صل}} گفته‌اند. عموم نویسندگان [[سیره]] و [[مورخان]] [[اهل سنت و جماعت]]، تولد آن حضرت را پنج سال پیش از بعثت ذکر کرده و عموماً نوشته‌اند: «آن سالی بود که [[قریش]] [[خانه کعبه]] را می‌ساختند»&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۱؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۱۸۶۹؛ انساب الاشراف، ص۴۰۲؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۴۱؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۷۵۰؛ مقاتل الطالبیین، ص۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما بیشتر مورخان و [[محدثان شیعه]]، پس از [[بعثت]] را نقل کرده‌اند: [[کلینی]] و [[ابن شهر آشوب]] سال پنجم بعد از بعثت را تصریح کرده‌اند، [[شیخ طوسی]] و [[یعقوبی]] [[سال اول بعثت]] و [[شیخ مفید]] و [[سید بن طاووس]] [[سال دوم بعثت]] را نقل کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الکافی، ج۱، ص۴۵۸؛ مصباح المتهجد، ص۵۶۱؛ الارشاد، ج۲، ص۴۵۰؛ اقبال الاعمال، ص۶۲۱؛ مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۳۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
آنچه امروز در [[کشور ایران]] و دیگر کشورهای شیعه‌نشین به نام [[روز]] [[میلاد حضرت فاطمه]]{{س}} [[شهرت]] دارد، بیستم جمادی الثانی سال پنجم پس از بعثت می‌باشد، یعنی قول کلینی و مورخان هم‌عقیده با اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما با چنین اختلاف در [[نقل روایات]]، [[پذیرفتن]] سندی و رها کردن سند دیگر، بسیار دشوار است. در اینکه او در چه روز و در چه سالی متولد شد، چندان مهم نیست. آنچه اهمیت دارد این است که او که بود؟ چگونه [[تربیت]] شد؟ چگونه زیست؟ چه اثری در محیط خود و پس از خود نهاد؟ او که نمونه کامل [[زن]] تربیت شده و برخوردار از [[اخلاق عالی]] است و با تولدش که تولد [[انسان کامل]] و نمونه اعلای هستی و علت غایی [[آفرینش]] است، میلادش برای همه هستی [[ارزش]] پیدا می‌کند.&lt;br /&gt;
آنچه در [[زندگی]] این بانو اهمیت دارد [[پارسایی]]، [[پرهیزگاری]]، [[بردباری]]، [[فضیلت]]، [[ایمان به خدا]]، [[ترس]] از [[پروردگار]] و دیگر خصلت‌های عالی [[انسانی]] است. این حقیقتی است که [[پیروان]] همه [[مذاهب اسلامی]] بدان [[اعتراف]] دارند. برای همین است که در عموم کتب [[شیعه]] و کتاب‌های معتبر [[اهل سنت و جماعت]] فصلی جداگانه در [[فضیلت]] دختر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} دیده می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نامگذاری==&lt;br /&gt;
[[رسول الله]]{{صل}} دخترش را [[فاطمه]] نامید. فاطمه وصفی از مصدر فطم است. فطم در لغت [[عرب]] به معنی بریدن، قطع کردن و جدا شدن آمده است. این صیغه فاعلی معنای مفعولی می‌دهد به معنی بریده و جدا شده است.&lt;br /&gt;
فاطمه از چه چیز جدا شده است؟ در کتاب‌های شیعه و [[سنی]] روایتی می‌بینیم که پیامبر اکرم{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّهَا فُطِمَتْ هِيَ وَ شِيعَتُهَا مِنَ النَّارِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۴۶؛ امالی طوسی، ج۱، ص۳۰۰؛ بحار الانوار، ج۴۳، ص۱۲، ۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; او را فاطمه نامیدم چون او و شیعیانش از [[آتش دوزخ]] بریده شده‌اند.&lt;br /&gt;
[[شیخ صدوق]] در [[علل الشرایع]] از [[امام باقر]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند: {{متن حدیث|لَمَّا وُلِدَتْ فَاطِمَةُ{{س}} أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مَلَكٍ فَأَنْطَقَ بِهِ لِسَانَ مُحَمَّدٍ فَسَمَّاهَا فَاطِمَةَ ثُمَّ قَالَ إِنِّي فَطَمْتُكِ بِالْعِلْمِ وَ فَطَمْتُكِ عَنِ الطَّمْثِ}}؛ هنگامی که [[دختر پیامبر]] متولد شد، [[خدای عزوجل]] به یکی از [[فرشتگان وحی]] نمود تا کلمه فاطمه را بر زبان [[پیامبر]] جاری کند؛ لذا [[رسول خدا]]{{صل}} نام این دختر را فاطمه نهاد و به او فرمود: من تو را با [[علم]] و [[دانش]] همراه و از [[پلیدی]] [[پاک]] نمودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس امام باقر{{ع}} فرمود: {{متن حدیث|وَ اللَّهِ لَقَدْ فَطَمَهَا اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِالْعِلْمِ وَ عَنِ الطَّمْثِ بِالْمِيثَاقِ}}؛ به [[خدا]] [[سوگند]] که [[حق تعالی]] فاطمه{{س}} را در [[روز]] [[عهد]] و [[میثاق]] ([[عالم ذر]]) با علم [[قرین]] و از [[پلیدی‌ها]] برکنار نمود&amp;lt;ref&amp;gt;الکافی، ج۱، ص۴۶۰؛ المحتضر، ص۱۳۸، ۱۳۲؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۸۹؛ عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۲۵، ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
شبیه این روایت را شیخ هاشم در مصباح الانوار نقل نموده است. بیان: {{متن حدیث|&amp;amp;&amp;amp; فطمتک بالعلم أی أرضعتک بالعلم حتی استغنیت و فطمت أو قطعتک عن الجهل بسبب العلم أو جعلت فطامک من اللبن مقرونا بالعلم کنایة عن کونها فی بدو فطرتها عالمة بالعلوم الربانیة &amp;amp;&amp;amp;}} یعنی از هنگام [[شیرخوارگی]] تو را با [[علم]] و [[دانش]] [[قرین]] و همراه می‌دارم تا [[غنی]] شوی؛ و یا اینکه [[جهل]] را از تو دور می‌دارم تا علم جایگزین آن شود و این [[کلام]] کنایه از آن است که [[فاطمه]]{{س}} از بدو تولدش عالم به [[علوم]] ربانی بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;مصباح الانوار، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[خطاب]] به فاطمه{{س}} فرمود: {{متن حدیث|شَقَّ اللَّهُ لَكِ يَا فَاطِمَةُ اسْماً مِنْ أَسْمَائِهِ فَهُوَ الْفَاطِرُ وَ أَنْتِ فَاطِمَةُ [وَ شِبْهِهِ]}}&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل الامامه، ص۱۰؛ امالی صدوق، ص۴۷۴؛ علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ الخصال، ج۱، ص۴۱۴؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۱، ص۴۶۳؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[خداوند]] برای تو نامی را که از نام‌های خود مشتق گردیده قرار داده؛ زیرا نام او [[فاطر]] است و نام تو فاطمه و این نام به آن شبیه می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[فتال نیشابوری]] ضمن [[حدیثی]] از [[امام صادق]]{{ع}} آورده است که {{متن حدیث|فُطِمَتْ مِنَ الشَّرِّ}} چون از [[بدی‌ها]] بریده شد، او را فاطمه نامیده‌اند.&lt;br /&gt;
آن حضرت در ادامه [[حدیث]] فرمودند: {{متن حدیث|لَوْ لَا أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ{{ع}} تَزَوَّجَهَا لَمَا كَانَ لَهَا كُفْؤٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ آدَمُ فَمَنْ دُونَهُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;امالی صدوق، ص۴۷۴؛ علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ روضة الواعظین، ج۱، ص۱۴۸؛ دلائل الامامه، ص۱۰؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۹۸؛ مصباح الانوار، ص۲۲۳؛ عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۳۲؛ الامامه و التبصره، ص۱۳۳؛ مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۷۷؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; اگر امیرالمؤمنین علی{{ع}} نبود که با فاطمه{{س}} [[ازدواج]] کند، از [[زمان]] [[حضرت آدم]] تا [[روز قیامت]]، در روی [[زمین]] کسی یافت نمی‌شد که [[شایستگی]] همسری با آن حضرت را داشته باشد.&lt;br /&gt;
در این حدیث وجه [[تسمیه]] فاطمه{{س}} [[تنهایی]] او و نداشتن [[کفو]] و همتاست و اگر [[امام علی]]{{ع}} نبود، برای او کفوی وجود نداشت.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|سُمِّيَتْ فَاطِمَةَ لِأَنَّهَا فُطِمَتْ عَنِ الطَّمْثِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل الامامه، ص۱۰؛ امالی صدوق، ص۴۷۴؛ علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ الخصال، ج۱، ص۴۱۴؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۱، ص۴۶۳؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; برای آن دختر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} را [[فاطمه]]{{س}} نامیدند که او از [[پلیدی‌ها]] [[پاک]] شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|إِنَّمَا سُمِّيَتْ فَاطِمَةُ لِأَنَّ الْخَلْقَ فُطِمُوا عَنْ مَعْرِفَتِهَا}}&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فرات، ص۵۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; فاطمه نامیده شده، چون [[مردم]] از شناختن او عاجزند.&lt;br /&gt;
[[امام کاظم]]{{ع}} علت نام نهادن آن حضرت به فاطمه را [[اراده خداوند]] می‌داند که [[خلافت]] و [[امامت]] در [[ذریه]] آن حضرت استقرار یابد و [[طمع]] دیگران در خلافت قطع گردد. ایشان می‌فرمایند: {{متن حدیث|وَ أَنَّهُمْ يَطْمَعُونَ فِي وِرَاثَةِ هَذَا الْأَمْرِ مِنْ قِبَلِهِ فَلَمَّا وُلِدَتْ فَاطِمَةُ سَمَّاهَا اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَاطِمَةَ لِمَا أَخْرَجَ مِنْهَا وَ جَعَلَ فِي وُلْدِهَا فَفَطَمَهُمْ عَمَّا طَمِعُوا فَبِهَذَا سُمِّيَتْ فَاطِمَةُ فَاطِمَةَ لِأَنَّهَا فَطَمَتْ طَمَعَهُمْ وَ مَعْنَى فَطَمَتْ قَطَعَتْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ معانی الاخبار، ج۱، ص۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; موقعی که [[دختر رسول خدا]]{{صل}} متولد شد، او را فاطمه نامید و امر خلافت و [[وصایت]] را برای [[فرزندان]] او قرار داد و بدین وسیله دست سایرین را از آن کوتاه نمود؛ زیرا فاطمه به معنی کوتاه کردن و قطع دست طمع دیگران است. پس در اینجا «فطمت» به معنای «قطعت» است&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[امام صادق]]{{ع}} در ذیل [[آیه شریفه]] {{متن قرآن|إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما آن (قرآن) را در شب قدر فرو فرستادیم» سوره قدر، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; فرمودند: مقصود از «لیله» فاطمه{{س}} و مقصود از قدر [[خداوند]] است، هرکس فاطمه را بدان‌گونه که سزاوار و شایان [[معرفت]] است، بشناسد «[[لیلة القدر]]» را [[درک]] کرده و از آن جهت فاطمه، فاطمه نامیده شده که مردم از [[شناخت]] او بریده و دور نگه داشته شده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۲۶، ص۳۲۶؛ ج۴۳، ص۱۴؛ با اشاره به آیه ۱ سوره قدر.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
همچنین آن حضرت از ماسوی [[الله]] بریده شده و به الله پیوند خورده است. فاطمه مستغرق در [[ذات]] حضرت [[دوست]] است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==القاب==&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} دارای القاب بیشماری است: زهرا، [[صدیقه]]، [[طاهره]]، [[راضیه]]، [[مرضیه]]، [[معصومه]]، [[بتول]]، [[کوثر]]، [[حصان]]، [[حوراء انسیه]]، [[محدثه]]، [[حانیه]]، [[عذراء]]، [[مبارکه]] و لقب‌های دیگر. در این میان [[لقب]] [[زهرا]] از [[شهرت]] بیشتری برخوردار است و گاه با نام او همراه می‌آید، [[فاطمة الزهراء]].&lt;br /&gt;
زهرا در لغت به معنی درخشنده و روشن است. این لقب از هر جهت برازنده فاطمه است. از آن روزی که خود را [[شناخت]] و [[وظیفه]] خود را [[تعهد]] کرد، تا امروز و برای همیشه چون گوهری بر تارک [[تربیت اسلامی]] می‌درخشد&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی فاطمه زهرا{{س}}، ص۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} درباره آن حضرت فرمود: {{متن حدیث|فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي وَ هِيَ نُورُ عَيْنِي وَ ثَمَرَةُ فُؤَادِي وَ رُوحِيَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيَّ وَ هِيَ الْحَوْرَاءُ الْإِنْسِيَّةُ لِأَنَّهَا كَانَتْ إِذَا قَامَتْ فِي مِحْرَابِهَا زَهَرَ نُورُهَا لِأَهْلِ السَّمَاءِ كَمَا يَزْهَرُ نُورُ الْكَوَاكِبِ لِأَهْلِ الْأَرْضِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ معانی الاخبار، ج۱، ص۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۲-۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; دخترم فاطمه پاره تن و [[نور چشم]] و میوه [[دل]] و [[روح]] من است، او حوریه‌ای است به صورت [[انسان]]، آن هنگام که در [[محراب]] [[عبادت]] در برابر [[خدا]] می‌ایستاد، [[نور]] وی برای [[ملائکه]] و [[فرشتگان]] [[آسمان]] می‌درخشید، همان‌گونه که نور [[ستارگان]] برای [[اهل]] [[زمین]] درخشندگی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ صدوق]] در [[علل الشرایع]] به نقل از [[جابر جعفی]] [[روایت]] می‌کند که گفت: به [[امام صادق]]{{ع}} گفتم: چرا [[حضرت فاطمه]]{{س}}، زهرا نامیده می‌شود؟&lt;br /&gt;
[[امام]] فرمود: {{متن حدیث|لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَهَا مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ فَلَمَّا أَشْرَقَتْ أَضَاءَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ بِنُورِهَا وَ غَشِيَتْ أَبْصَارُ الْمَلَائِكَةِ وَ خَرَّتِ الْمَلَائِكَةُ لِلَّهِ سَاجِدِينَ وَ قَالُوا إِلَهَنَا وَ سَيِّدَنَا مَا لِهَذَا النُّورِ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِمْ هَذَا نُورٌ مِنْ نُورِي وَ أَسْكَنْتُهُ فِي سَمَائِي خَلَقْتُهُ مِنْ عَظَمَتِي أُخْرِجُهُ مِنْ صُلْبِ نَبِيٍّ مِنْ أَنْبِيَائِي أُفَضِّلُهُ عَلَى جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ وَ أُخْرِجُ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ أَئِمَّةً يَقُومُونَ بِأَمْرِي يَهْدُونَ إِلَى حَقِّي وَ أَجْعَلُهُمْ خُلَفَائِي فِي أَرْضِي بَعْدَ انْقِضَاءِ وَحْيِي}}&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ معانی الاخبار، ج۱، ص۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۲-۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; زیرا [[خداوند متعال]] او را از [[نور]] با [[عظمت]] خود آفرید، هنگامی که نورش درخشیدن گرفت [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] به نور او روشن شدند و چشمان [[ملائکه]] [[خیره]] ماند، پس [[سجده]] نموده و از [[خدای سبحان]] پرسیدند: خدایا! این چه نوری است؟ [[خداوند]] فرمود: این شعبه‌ای از نور من است که آن را آفریده‌ام و از صلب یکی از پیامبرانم که او را بر سایر [[پیامبران]] [[برتری]] داده‌ام، خارج می‌نمایم و از این نور [[رهبران]] و امامانی به وجود می‌آیند که پس از [[انقطاع وحی]]، [[مردم]] را به سوی [[حق]] [[هدایت]] می‌نمایند.&lt;br /&gt;
[[ابوهاشم جعفری]] گوید: از [[امام حسن عسکری]]{{ع}} پرسیدم: چرا [[حضرت فاطمه]]{{س}} را [[زهرا]] نامیدند؟ فرمود: {{متن حدیث|كَانَ وَجْهُهَا يَزْهَرُ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ{{ع}} مِنْ أَوَّلِ النَّهَارِ كَالشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ وَ عِنْدَ الزَّوَالَ كَالْقَمَرِ الْمُنِيرِ وَ عِنْدَ غُرُوبِ الشَّمْسِ كَالْكَوْكَبِ الدُّرِّيِّ}} زیرا چهره او برای [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در اول [[روز]] مانند [[آفتاب]] روشن و به هنگام زوال مانند ماه درخشان و به هنگام [[غروب آفتاب]] مانند [[ستاره]] می‌درخشید&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}}، [[صدیقه]] است. صدیقه، [[مبالغه]] در [[راستگویی]] است، یعنی بسیار [[راستگو]] و همیشه مداوم راستگویی و [[تصدیق]] هر آنچه که حق و ثابت است. او عادتی در گفتار جز راستگویی ندارد و ملازم با [[شکرگزاری]] [[و]] [[شرافت]] همیشگی است؛ اما صدیقه فقط به معنای راستگویی نیست، بلکه به کسی گفته می‌شود که بتواند صحنه و صفحه دلش را به گونه‌ای آماده کند که [[مخاطب]] حضرت [[دوست]] باشد&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۷۵۱؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۷۵؛ حلیة الأولیاء و طبقات الاصفیاء، ج۲، ص۴۱؛ ذخائر العقبی، ص۴۴؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۰۱؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
و [[امام کاظم]]{{ع}} فرمود: همانا فاطمه{{س}}، صدیقه و شهیده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|وَ هِيَ الصِّدِّيقَةُ الْكُبْرَى وَ عَلَى مَعْرِفَتِهَا دَارَتِ الْقُرُونُ الْأُولَى}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و او [[صدیقه کبری]] است.&lt;br /&gt;
پیشینیان نیز با او آشنا بوده‌اند.&lt;br /&gt;
او [[طاهره]] است [[پاک]] و [[منزه]]، یعنی ذاتاً پاک و [[پاکیزه]] است و کسی نمی‌تواند او را [[لمس]] کند، مگر اینکه [[ذات]] او پاک و پاکیزه باشد&amp;lt;ref&amp;gt;امالی صدوق، ص۴۷۴؛ علل الشرائع، ج۱، ص۱۷۸؛ الخصال، ج۲، ص۴۱۴؛ دلائل الامامه، ج۱، ص۱۷۸؛ مصباح الانوار، ص۲۲۲؛ ذخائر العقبی، ص۴۴؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۹۸؛ مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۷۸؛ بشارة المصطفی، ص۲۴۸؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام محمد باقر]]{{ع}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّمَا سُمِّيَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ الطَّاهِرَةَ لِطَهَارَتِهَا مِنْ كُلِّ دَنَسٍ وَ طَهَارَتِهَا مِنْ كُلِّ رَفَثٍ وَ مَا رَأَتْ قَطُّ يَوْماً حُمْرَةً وَ لَا نِفَاساً}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[فاطمه]] را طاهره نامیدند؛ زیرا از هر [[آلودگی]] و [[قبح]] و [[زشتی]] پاک بود و فاطمه هرگز [[خون]] حیض و نفاس [[مشاهده]] نکرد.&lt;br /&gt;
[[آیه تطهیر]] نیز در وصف [[پاکی]] [[اهل‌بیت]]{{عم}} از جمله فاطمه{{س}} نازل شده است، که: {{متن قرآن|إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«جز این نیست که خداوند می‌خواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند» سوره احزاب، آیه ۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
او [[راضیه]] است، یعنی به [[مقام رضا]] رسیده و [[راضی]] به رضای [[پروردگار]] است.&lt;br /&gt;
یکی از معانی راضیه، قانعه است یعنی قناعت‌کننده به [[خدا]] از غیر او، چنانچه در مجمع [[البحرین]] آمده: {{عربی|&amp;amp;&amp;amp; رضیت بالله رباً قنعت به و لم اطلب معه غیره &amp;amp;&amp;amp;}} یعنی [[قناعت]] به [[خداوند]] کرده‌ام و غیر او را نمی‌طلبم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} به آنچه برایش مقدر شده بود از تلخی‌های [[دنیا]]، [[رنج]] و [[زحمت]]، [[مصایب]] و دشواری‌های آن، راضی و [[خشنود]] به رضای [[حضرت حق]] بود.&lt;br /&gt;
او [[مرضیه]] است، یعنی کسی که مورد رضای خداوند قرار گرفته و [[رضایت]] او رضایت خداست و حضرت حق از او راضی است، همچنان‌که [[غضب]] او، [[غضب خداوند]] است. تمام کارهایش در نزد خداوند و [[رسول خدا]]{{صل}} [[پسندیده]] است، بنابراین [[آیات شریفه]]: {{متن قرآن|وَكَانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِيًّا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نزد پروردگار خویش پسندیده بود» سوره مریم، آیه ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«خداوند از آنان خشنود است و آنان از خداوند خشنودند» سوره مائده، آیه ۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; و {{متن قرآن|ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً}}&amp;lt;ref&amp;gt;«به سوی پروردگارت خرسند و پسندیده بازگرد!» سوره فجر، آیه ۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; در [[شأن]] او نازل شده و از [[شخصیت]] والای او سخن گفته است.&lt;br /&gt;
او [[معصومه]] است، یعنی آراسته به [[مقام]] والای [[عصمت]] است. عصمت در لغت به معنی منع بوده و [[ملکه عصمت]] صاحب عصمت را از هرگونه امر [[ناپسند]] و ناروا [[حافظ]] و مانع و رادع است، حتی صاحب آن [[نیت]] [[گناه]] هم نمی‌کند؛ [[غفلت]] و [[سهو]] و [[نسیان]] در او راه ندارد، همان‌طور که در [[قرآن کریم]] [[خداوند تبارک و تعالی]] می‌فرماید: {{متن قرآن|سَنُقْرِئُكَ فَلَا تَنْسَى}}&amp;lt;ref&amp;gt;«زودا که تو را خواندن (قرآن) آموزیم و دیگر از یاد نمی‌بری» سوره اعلی، آیه ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[حقیقت عصمت]] آن [[قوه]] نوری ملکوتیه است. صاحب عصمت از [[کودکی]] و آغاز [[زندگی]] همه اقوال و آثار و [[افعال]] و احوالش [[حکم]] [[حکیم]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او [[بتول]] است، یعنی کسی که از [[دنیا]] منقطع شده و به [[خدا]] پیوسته است و پیوند خود را با [[جهان]] دیگر [[استوار]] کرده باشد و این صفت بدان جهت به [[فاطمه]]{{س}} داده شد که در فضل، [[دین]] و حسب از [[زنان]] زمانه خود و زنان [[امت]] منفرد بود و همتا نداشت. بنابراین چون آن حضرت [[قاطع]] علایق دنیا بود او را بتول نامیدند&amp;lt;ref&amp;gt;لغت‌نامه دهخدا، ذیل واژه بتول.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
او [[کوثر]] است. کوثر به معنای خیر کثیر است، همچنین به کثیرالنسل هم گفته می‌شود، کما اینکه [[نسل فاطمه]]{{س}} در جهان معادل ندارد. به حوضی در [[بهشت]] نیز کوثر گفته می‌شود. نام سوره‌ای در [[قرآن]] نیز کوثر است که مربوط به فاطمه{{س}} است.&lt;br /&gt;
خداوند می‌فرماید: {{متن قرآن|إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما به تو «کوثر» دادیم» سوره کوثر، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; ما به تو کوثر دادیم، یعنی خیر بسیار که همانا [[وجود مقدس]] فاطمه{{س}} بود. از این‌رو، [[نسل]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} از دخترش فاطمه{{س}} می‌باشد و در این نسل تا [[روز قیامت]] [[برکت]] قرار داده است.&lt;br /&gt;
او [[حصان]] است. حصان به [[زن]] [[عفیف]] و [[پاکدامن]] و پارسای شوهردار گفته می‌شود. به معنای درّ و گوهر هم آمده، به معنای پوششی که روی مروارید را می‌پوشاند و حفظش می‌کند، هم می‌باشد. حال فاطمه، حصان است یعنی درّ و گوهر وجود فاطمه{{س}} در هاله‌ای از [[عفاف]] و [[پارسایی]] و [[پرهیزگاری]] پوشانده شده است.&lt;br /&gt;
او [[حوراء انسیه]] است. [[حوراء]] اشاره به [[بُعد معنوی]] و [[انسیه]] اشاره به جنبه [[انسانی]] آن حضرت دارد. یعنی [[مقام معنوی]] فاطمه در حدّ کمال در قالب [[جسمانی]] کامل قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
[[رسول الله]]{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّ فَاطِمَةَ خُلِقَتْ حُورِيَّةً فِي صُورَةِ إِنْسِيَّةٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; فاطمه حوریه‌ای است که در قالب [[انسان]] [[خلق]] شده است.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|ابْنَتِي فَاطِمَةُ حَوْرَاءُ آدَمَيَّةٌ لَمْ تَحِضْ وَ لَمْ تَطْمُثْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; دخترم فاطمه حوری این [[جهان]] از نسل [[آدم]] است. او همیشه [[پاک]] و [[پاکیزه]] است.&lt;br /&gt;
او [[محدثه]] است. {{متن حدیث|أَيَّتُهَا الْمُحَدَّثَةُ الْعَلِيمَةُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;جنة العاصمه، ص۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; محدثه به صاحب [[فراست]] در [[نقل حدیث]] گفته می‌شود و فاطمه{{س}} صاحب این فراست بود. همچنین به کسی که [[ملائکه]] با او سخن می‌گویند و به نوعی محل فرود و مراتبی از [[وحی]] قرار گرفته و مکاشفاتی دارد، نیز محدثه گفته می‌شود. [[جبرئیل]] بعد از [[رحلت رسول الله]]{{صل}} به خدمتش رسید و [[صحیفه فاطمیه]] را به او وحی داد. در این [[مصحف]] که هم‌اکنون در دستان [[مبارک]] [[حضرت مهدی]]{{ع}} قرار دارد، [[احکام]] شرعیه و [[حلال و حرام]] وجود ندارد، ولی [[علوم]] مربوط به [[آینده]] در آن ثبت است. همچنین راجع به [[اولاد فاطمه]]{{س}} می‌باشد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او [[حانیه]] است. حانیه به معنی [[مشفق]] و [[مهربان]] است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۴۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[عشق]] و علاقه فاطمه{{س}} به فرزندانش و [[تربیت]] و پرورش آنان نمونه و [[الگو]] می‌باشد.&lt;br /&gt;
او [[عذراء]] است. عذراء به معنی بکر و دست‌نخورده است. چه چیز [[فاطمه]] بکر باقی ماند؟ اصل [[انسانیت]] و [[فطرت]] پاک او، همان جلوه‌ای که در قالب انسانی نمود پیدا کرد، کاملاً [[حفظ]] شد. هیچ‌گونه آلایش و پیرایشی بر صحنه و صفحه دلش نقش نبست. [[دل]] او جای حضرت [[دوست]] بود.&lt;br /&gt;
او [[مبارکه]] است. [[برکت]] وجود فاطمه{{س}} و خاندانش تا [[قیامت]] پابرجاست.&lt;br /&gt;
کلمه «برکه» گوید به معنای [[رشد]] و زیادتی است. از [[زجاج]] نقل شده است که «مبارک» آن چیزی است که از سوی او خیر بسیار به وجود آید&amp;lt;ref&amp;gt;لسان العرب، ذیل واژه برک.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
مبارکه مشتق از برکت است یعنی نفع زیاد و آن حضرت مبارکه نامیده و بدان [[مدح]] شده زیرا چنان نفعی به [[انسان]] می‌رساند که هر که او را دستاویز خود قرار دهد و دست [[توسل]] به دامن او زند و راه او را ادامه دهد، در [[دنیا]] و [[آخرت]] [[رستگار]] خواهد شد و نفع بسیار خواهد برد و خیر کثیر شامل حال او می‌شود.&lt;br /&gt;
او [[زکیه]] است یعنی [[پاکیزه]] از هرگونه [[پلیدی]] ظاهری و [[باطنی]]. گفته شده است: {{عربی|&amp;amp;&amp;amp; زکی عمله أی طهر عمله و وقره &amp;amp;&amp;amp;}} یعنی عمل [[وقار]] و سنگینی او پاک و پاکیزه شد و قول [[خداوند تعالی]] که {{متن قرآن|أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آیا انسانی بی‌گناه کشتی؟» سوره کهف، آیه ۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; به معنای پاکیزه از [[محبت دنیا]] و [[شرک]] و کلیه [[اخلاق]] ذمیمه آمده است و [[حضرت فاطمه]]{{س}} به تمام معنی [[منزه]] از همه آنها می‌باشد.&lt;br /&gt;
او [[سیدة النساء]] العالمین، سالار [[بانوان]] [[گیتی]] است.&lt;br /&gt;
او ممتحنه، آزمایش‌شده [[بارگاه الهی]] است.&lt;br /&gt;
او منصوره، یاری‌شده بارگاه دوست است. این نام حضرت در [[آسمان‌ها]] است.&lt;br /&gt;
او [[مهدیه]]، [[هدایت‌شده]] است.&lt;br /&gt;
او [[ریحانه]]، گل خوشبوی [[حضرت حق]] است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[کنیه]]==&lt;br /&gt;
کنیه اسمی است که بر شخص به جهت [[تعظیم]] و بزرگ داشتن او اطلاق می‌شود.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} دارای کنیه‌های بی‌شماری است: [[ام‌الحسن]]، [[ام‌الحسین]]، [[ام‌الحسنین]]، [[ام‌الکتاب]]، [[ام‌الائمه]]، [[ام‌الفضائل]]، [[ام‌ابیها]]، [[ام‌المؤمنین]]، [[ام‌السبطین]]، [[ام‌النورین]]، [[ام‌العطیه]]، [[ام‌البدربین]]، [[ام‌الأسماء]]، [[ام‌العلوم]]، [[ام‌الاخیار]]، [[ام‌الازهار]]، [[ام‌الابرار]]، [[ام السادة‌النجباء]]، [[ام‌الرأفة]] و... که هر یک گویای یکی از صفات برجسته و ویژگی‌های ارزنده و بزرگ او بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب ابن مغازلی، ص۳۴۰؛ اسد الغابه، ج۵، ص۵۲۰؛ المعجم الکبیر، ج۲۲، ص۳۹۷؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۹؛ مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۴۰۶؛ کامل الزیارات، ص۲۳۰؛ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۶۸؛ مقاتل الطالبیین، ص۵۷؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۱۱؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۳۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
ام‌الکتاب نام دیگر [[سوره فاتحه]] است و این [[سوره]] کوچک دربرگیرنده تمام [[قرآن]] است و قرآن کثیر در ام‌الکتاب جمع شده است. حال فاطمه ام‌الکتاب است چون عصاره همه [[کلمات‌الله]] که [[ائمه معصومین]]{{عم}} می‌باشند، است. [[وجود مقدس]] [[حضرت فاطمه]]{{س}}، اصل و منبع این [[انوار الهی]] است.&lt;br /&gt;
ام‌ابیها نیز نه تنها به علت این است که برای پدرش [[مادری]] کرد، بلکه به این جهت است که او ثمره و نتیجه عصاره [[شخصیت]] [[رسول الله]]{{صل}} که علت غایی هستی و همه موجودات است. نمونه بهترین‌ها، عصاره و ثمره بهترین‌ها از طریق رسول الله{{صل}}، وجود مقدس فاطمه{{س}} را شکل می‌دهد که او هم ام‌ابیها و هم ام‌الائمه است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دوران کودکی==&lt;br /&gt;
از زندگانی فاطمه{{س}} تا [[هجرت پیامبر اکرم]]{{صل}} به [[مدینه]] کمتر سخن به میان آمده است، اما [[کودکی]] او به [[سختی]] و تلخی گذشته است؛ زیرا پدرش از آغاز [[دعوت]] با [[آزار]] [[قریش]] روبرو گردید. آنان هر [[روز]] بر [[اذیت]] و [[دشمنی]] خود می‌افزودند و علیه [[پیامبر گرامی اسلام]] [[دسیسه‌ها]] می‌کردند و نقشه‌ها می‌کشیدند و فاطمه کوچک [[شاهد]] این جوّ هراسناک بود و آزارهایی را که بر پدرش وارد می‌کردند، می‌دید و پیوسته چشمانی اشکبار داشت و [[روح]] حساسش آزرده می‌گشت و با دستان کوچکش گرد [[غم]] از چهره پدر می‌زدود. او از همان کودکی در جریان و کوران حوادثی بود که در اطراف رسول الله{{صل}} قرار داشت. در کتب [[صحاح]] و [[کتب سیره]] چون [[سیره]] [[ابن‌اسحاق]] آمده است که فاطمه از آزارهایی که به پدرش وارد می‌شد، مصون نبود به عبارت دیگر ترکش‌های آن به فاطمه اصابت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در کنار پدر و مادرش و در [[خانه]] [[وحی]] پرورش یافت و از همان آغاز معترف و [[معتقد]] به [[رسالت]] پدر بود. او [[تربیت دینی]] را از پدرش فراگرفت، [[پیامبری]] که [[معلم]] انسان‌های [[جهان]] است و تا جهان باقی است، مشعل [[دین]] و [[دانش]] به نام او فروزان است.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} می‌دید که چگونه [[مسلمانان]] هر روز با [[شور و هیجان]] برای فراگرفتن آیه‌های [[قرآن]] و [[آموختن]] روش [[پرستش]] [[پروردگار]] نزد پدرش می‌آیند. [[کودکی]] که همه توجهش به دریافت‌های [[جسمانی]] و آموزش‌های [[روحانی]] معطوف بود، در کنار رسیدن [[تعلیمات الهی]] و [[شور]] و شوقی که در بین نومسلمانان به وجود آمده بود، [[رشد]] نمود.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} همچنین [[شاهد]] [[دشمنی]] اهالی [[مکه]] با پدرش بود. [[سلاح]] [[مردم]] بی‌منطق، [[دشنام]]، [[آزار]]، [[شکنجه]] و [[کشتار]] بود. خبرها به [[سرعت]] به خانه [[رسول‌الله]]{{صل}} می‌رسید که امروز [[بلال]] را شکنجه دادند، به [[عمار]] آسیب رسید، [[یاسر]] و [[سمیه]] [[پدر و مادر]] عمار [[شهید]] شدند. این خبرها چه اثری بر [[قلب]] به ظاهر کوچک و به معنا بزرگ فاطمه نهاد؟ [[خدا]] می‌داند. اما همه اینها درس بود. درس [[پایداری]]، تا فاطمه ساخته شود. او باید این آزمایش‌ها را می‌آموخت. پدرش برای [[نجات]] پیروانش از این همه آزار و [[اذیت]]، به [[پیروان]] خود فرمود تا مکه را ترک گویند و به [[حبشه]] بروند. دسته‌ای که می‌خواهند از [[طاعت]] مخلوق به [[اطاعت]] [[خالق]] در بیایند و طوق [[بندگی]] را بشکنند و [[آزاد]] شوند، باید این همه [[بلا]] را به [[جان]] بخرند. آزمایش‌ها پیوسته دشوارتر و دردناکتر می‌شود. [[تهدید]]، [[خشونت]]، آزار، [[گرسنگی]] و [[سختی]] زندگانی&amp;lt;ref&amp;gt;زندگانی فاطمه زهرا{{س}}، ص۳۶-۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن‌ابی‌الحدید]] می‌نویسد: «در حالی که [[رسول الله]]{{صل}} در کنار [[کعبه]] در [[سجده]] بود، [[نضر بن حارث]] و [[عقبة بن ابی‌معیط]] به دستور [[ابوجهل]] شکمبه شتر بر سرش انداختند. [[پیامبر]] سر از سجده برنداشت و گریست. فاطمه{{س}} [[خردسال]] گریان آمد و شکمبه را بغل کرد و دور انداخت و در حالی که می‌لرزید، در آغوش پدر قرار گرفت. رسول‌الله{{صل}} او را [[دلداری]] داد و فرمود: [[فاطمه]] جان! نگران نباش. اینها نمی‌توانند به پدرت آسیب برسانند، [[حافظ]] من خداست. آن‌گاه [[خطاب]] به [[خداوند]] عرض کرد: خدایا! [[قریش]] را به تو وامی‌گذارم. و سپس فریاد زد: {{متن حدیث|إِنِّي مَظْلُومٌ فَانْتَصِرْ}} سپس برخاست، اشک‌های دخترش را [[پاک]] کرد و به خانه‌اش رفت»&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج‌البلاغه، ج۶، ص۲۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[روز]] دیگر خبر می‌دهند که پای پدرش را با پرتاب سنگ آزرده‌اند. روز دیگر خاکستر بر سر پدرش می‌ریزند. چه رابطه [[عاطفی]] شدیدی بین این پدر و دختر وجود دارد. هیچ‌یک از رفتارهای [[خشونت‌آمیز]] نتیجه‌ای نداد. دیری نگذشت که قریش هم شکست‌خورده و [[خشمگین]] تصمیم سخت‌تری می‌گیرند. باید رابطه [[بنی‌هاشم]] با [[مردم]] قطع شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از پربارترین دوران [[سازندگی]] [[مسلمانان]] [[مکه]]، دوره محاصره [[رسول‌الله]]{{صل}} و دیگر بنی‌هاشم در «[[شعب ابی‌طالب]]» است. قریش با [[نوشتن]] پیمانی میان خود، تصمیم گرفتند که با بنی‌هاشم چه آنانی که به [[اسلام]] گرویده‌اند و چه آنان که به انگیزه دیگری از [[پیامبر]] [[حمایت]] و طرفداری می‌کردند، پیوند خود را ببرند و با آنان [[معاشرت]] نکنند و چیزی به آنان نفروشند. هرجا آنان را دیدند، از هرگونه [[آزار]] و اذیتی علیه آنان خودداری نورزند. از این‌روی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و [[خانواده]] و بنی‌هاشم و تنی چند از مسلمانان بی‌پناه به محلی دره‌مانند، به نام شعب ابی‌طالب پناه جستند. در ماه‌های نخست آذوقه‌هایی که با خود داشتند و یا به وسیله کسانی که پنهانی برایشان می‌بردند، نیاز خود را رفع می‌کردند. لیکن پس از تمام شدن [[آذوقه]] و جلوگیری کامل از رسیدن کمک‌های دیگران، وضع بسیار [[دشواری]] بر شعب سایه‌افکن شد. [[گرسنگی]] و [[ناامنی]] همگی افراد را دچار کرده بود، به‌خصوص [[کودکان]] که کمترین توان و [[تحمل]] را داشتند، [[بیمار]] و [[نزار]] شده بودند. یکی از این کودکان [[فاطمه]]{{س}} بود که در آن تنگنا گرفتار و [[شاهد]] دشواری‌های [[پدر و مادر]] و کسان خود بود. او می‌دید که مادر از گرسنگی [[مشک]] خشکیده ماست را می‌مکد و پدر سنگ بر شکم می‌بندد. عمویش [[ابوطالب]] برای نجات جان پدرش بعضی شب‌ها، امیرالمؤمنین علی{{ع}} را به جای او می‌خواباند تا اگر قرار است آسیبی به رسول‌الله{{صل}} وارد شود، پسرش سپر بلای او گردد. در سال سوم آن‌چنان فشار گرسنگی شدید بود که گویند حتی علف در شعب یافت نمی‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۸؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۴۹۱-۴۹۲؛ التنبیه و الاشراف، ص۲۳۳؛ الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[بیماری]]، [[گرفتاری]] و گرسنگی نمودهایی بود که برای [[قریش]] و افراد سطحی‌نگر آشکار بود، ولی آنچه را نمی‌توانستند دریابند ورزیدگی، [[پایداری]] و آبدیدگی بود که برای روزهای سخت پس از آن در مسلمانان ایجاد می‌شد. دوران [[آزمون]] و کارآزمودگی بسیار سخت بود که [[پیامبر گرامی اسلام]] آن را با آغوش باز پذیرا گردید. همین آزمون‌ها بود که [[فاطمه]]{{س}} را برای دشواری‌های دوران [[مدینه]] و گرسنگی‌ها و رنج‌های خود و پدر و شوهر و فرزندانش آماده می‌کرد و با آن کارآزمودگی‌ها به خوبی توانست همه [[مشکلات]] و [[ناملایمات]] را از سر بگذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمانان چه مدت در این دره مخوف به سر برده‌اند؟ دقیقاً معلوم نیست. [[ابن‌هشام]] مدت را دو یا سه سال نوشته است&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویه ابن‌هشام، ج۱، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در این مدت بر فاطمه چه گذشته است؟ [[خدا]] می‌داند. او هم [[آزار]] [[جسمانی]] دیده و هم آزار [[روحانی]] و بیشتر بار چنین [[زندگی]] به دوش او بود. اما دشوارتر و دردناکتر از همه این [[رنج‌ها]] [[مرگ]] عزیزان است. [[خدیجه]]{{س}} پس از بیرون آمدن از محاصره قریش در [[شعب ابی‌طالب]] به علت گرسنگی و رنج‌های دیگر و [[مشاهده]] گرسنگی و رنجوری فاطمه خردسالش بر بستر بیماری افتاد. [[پیامبر گرامی]] از دیدن این بیماری دریافت که [[یار]] وفادارش از بستر برنخواهد خاست. به وی مژده [[بهشت]] را داد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. خدیجه بدرود [[حیات]] گفت و باری سنگین از [[غم]] و [[اندوه]] بر دوش توانای [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و شانه [[ناتوان]] فاطمه{{س}} گذاشت. به‌ویژه آن‌که [[پیامبر]] به فاصله اندکی در آن سال، [[یاور]] دیگرش [[ابوطالب]] را هم از دست داد و آن سال را «[[عام‌الحزن]]» (سال اندوه)، نام‌گذاری کرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۵؛ الکافی، ج۱، ص۴۴؛ اعلام الوری باعلام الهدی، ج۱، ص۱۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[قضای الهی]] چنان بود که مرگ این [[زن]] [[فداکار]] با [[مرگ ابوطالب]] در یک سال اتفاق افتد. خدیجه{{س}} تنها غمخوار پدر در [[خانه]] بود و ابوطالب او را در برابر [[دشمنان]] بیرونی [[حمایت]] می‌کرد. از آن پس [[فاطمه]] غمگسار پدر بود. او باید [[وظیفه]] مادرش را نیز عهده‌دار شود. در زمانی که دشمنان به خاطر مرگ آن دو [[بزرگوار]] و تنها بودن [[رسول‌الله]]{{صل}} بر او گستاخ‌تر شده بودند، او به [[دلجویی]] پدر پرداخت. اگرچه پیامبر اکرم{{صل}} دو عزیز خود را از دست داد و فاطمه بار سنگینی را که بر دوش مادر بود، اکنون یک‌تنه بر دوش می‌کشید اما در همه حال خدا مددکار پدرش بود و [[دعوت]] به [[خداپرستی]] [[شعار]] او.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم{{صل}} سفری به [[طائف]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، شاید بتواند در آنجا کسانی را به [[دین خدا]] درآورد و یا [[یاوران]] و مؤمنانی در آن [[شهر]] بیابد، ولی آنها نیز آزارش دادند. رسول‌الله{{صل}} به [[مکه]] برگشت.&lt;br /&gt;
[[کافران]] مکه همه [[کوشش]] خود را برای خاموش ساختن آن [[نور]] خدایی به کار می‌بردند، اما سودی نبرده و هر [[روز]] بانگ دعوت [[اسلام]] رساتر می‌شد. [[سران قریش]] تصمیم به [[کشتن رسول‌الله]]{{صل}} گرفتند، اما مکرهای [[شیطانی]] نیز سودی نداشت. مرکز دعوت از مکه به یثرب که در پانصد کیلومتری مکه است، منتقل شد و [[یاران]] رسول‌الله{{صل}} به آنجا [[هجرت]] کردند. [[مردم]] این شهر که از آن [[تاریخ]] [[لقب]] «[[انصار]]» یافتند، از آنان هرچه نیکوتر [[پذیرایی]] کردند. در شبی که بنا بود [[توطئه]] [[قریش]] عملی گردد، پیامبر اکرم{{صل}}، علی{{ع}} را به جای خود خواباند و هجرت را آغاز کرد و راهی یثرب شد و این همان رویداد بزرگی است که بعدها مبدأ تاریخ [[مسلمانان]] گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام علی]]{{ع}} پس از بازگردانیدن امانات مردم که نزد پیامبر اکرم{{صل}} گذاشته بودند و پرداخت بدهی‌های [[پیامبر]] و انجام دیگر کارهایی که بر عهده‌اش گذاشته شده بود با فواطم (فاطمه دختر رسول‌الله{{صل}}، [[فاطمه دختر اسد]] مادرش و [[فاطمه دختر زبیر بن عبدالمطلب]])، [[سوده دختر زمعه]]، [[عایشه دختر ابوبکر]] از [[همسران]] رسول‌الله{{صل}} و تعدادی از [[زنان]] [[مستضعف]] از [[بیراهه]] عازم یثرب شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. قریش که از این هجرت باخبر شدند راه را بر امام علی{{ع}} بستند تا مانع رسیدن آنان به یثرب شوند، لیکن با [[شمشیر]] آخته آن حضرت روبرو گردیدند و [[مصلحت]] ندیدند که بیشتر [[ایستادگی]] کنند. [[امام]] به راه خود ادامه داد و برای [[ناآگاه]] گذاشتن [[دشمن]] و بیراه کردن آنان شب‌ها را راه می‌سپرد و روزها [[استراحت]] می‌کرد تا در [[قبا]] به [[پیامبر اکرم]]{{صل}} که [[منتظر]] آنان بود، پیوست.&lt;br /&gt;
[[رسول‌الله]]{{صل}} روز دوازدهم [[ربیع‌الاول]] به همراه [[مهاجران]] به یثرب درآمد. این [[شهر]] از آن هنگام «مدینةالنبی» نامیده شد. [[پیامبر گرامی اسلام]] بر [[ابوایوب انصاری]] وارد شد و [[فاطمه]]{{س}} را در [[منزل]] مادر ابوایوب انصاری جای داد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویه ابن‌هشام، ج۲، ص۱۴۱؛ الطبقات الکبری، ج۴، ص۴۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ازدواج==&lt;br /&gt;
{{اصلی|ازدواج حضرت فاطمه}}&lt;br /&gt;
مسلم است که فاطمه{{س}} خواهان بسیاری داشته است. [[یعقوبی]] نوشته است: گروهی از مهاجران فاطمه را از پدرش [[خواستگاری]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، در میان آنان نام عمر و [[ابوبکر]] دیده می‌شود. آنان چون خواست خود را با پیامبر اکرم{{صل}} در میان نهادند، [[پیامبر]] فرمود: منتظر [[فرمان الهی]] هستم&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و یا می‌فرمود: فاطمه [[خردسال]] است و چون علی{{ع}} از او خواستگاری نمود، پیامبر پذیرفت&amp;lt;ref&amp;gt;سنن نسائی، ج۶، ص۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. درباره [[خواستگاری فاطمه]]{{س}} و [[زناشویی]] او با [[امام علی]]{{ع}} سخن بسیار گفته‌اند و در [[روایات]] موجود است.&lt;br /&gt;
امام علی{{ع}} [[زره]] خود را فروخت و آن را کابین فاطمه{{س}} قرار داد. نقل شده چهارصد یا پانصد درهم بوده است. پیامبر مقدا[[ری]] از این [[پول]] را به [[بلال]] داد تا [[عطر]] بخرد، مقداری به ابوبکر داد تا [[جهیزیه]] فاطمه{{س}} خریداری شود، [[سلمان]] و [[عمار]] را هم با او فرستاد و مقداری نیز نزد خود برای [[عروسی]] نهاد&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۱، ص۳۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فهرستی که [[شیخ طوسی]] برای جهیزیه فاطمه{{س}} نوشته چنین است: پیراهنی به هفت درهم، روسری به چهار درهم، [[قطیفه]] مشکی بافت [[خیبر]]، تختخوابی بافته از برگ خرما، دو تشک یکی از لیف خرما و دیگری از پشم گوسفند، چهار بالش، پرده‌ای از پشم، آسیای دستی، لگنی از مس، مشکی چرمی، قدحی چوبین، کاسه‌ای گود برای دوشیدن شیر، چند کوزه گلی. چون [[پیامبر اکرم]]{{صل}} چشمش به آنها افتاد، فرمود: [[خدا]] به [[اهل‌بیت]] [[برکت]] دهد&amp;lt;ref&amp;gt;امالی طوسی، ج۱، ص۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رسول‌الله]]{{صل}} خود [[خطبه عقد]] را خواند: «[[سپاس]] خدایی که او را به نعمتش [[ستایش]] کنند و به قدرتش [[پرستش]]؛ حکومتش را گوش به فرمانند و از عقوبتش ترسان و عطایی را که نزد اوست، خواهان و [[فرمان]] او در [[زمین]] و [[آسمان]] روان است. خدایی که [[آفریدگان]] را به [[قدرت]] خود بیافرید و هر یک را تکلیفی فرمود که درخور او می‌دید [[و]] بر [[دین]] خود ارجمند ساخت و به پیامبرش محمد{{صل}} گرامی فرمود و بنواخت. [[خدای تعالی]] زناشویی را پیوندی دیگر کرد و آن را [[واجب]] فرمود. بدین پیوند [[خویشاوندی]] را درهم پیوست و این [[سنت]] را در گردن [[مردمان]] بست، چه می‌فرماید: {{متن قرآن|وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا وَكَانَ رَبُّكَ قَدِيرًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و اوست که از آب بشری آفرید و او را نسبی و سببی نهاد و پروردگار تو تواناست» سوره فرقان، آیه ۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همانا خدای تعالی مرا فرموده است که [[فاطمه]] را به زنی علی بدهم و من او را به چهارصد مثقال [[نقره]] به او به زنی دادم. علی آیا [[راضی]] هستی؟ و علی عرض کرد: آری یا رسول‌الله!»&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۵۰، با اشاره به آیه ۵۴ سوره فرقان.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[خطبه]] خوانده شد و فاطمه{{س}} [[همسر امام علی]]{{ع}} گردید. سپس با باقی‌مانده [[پول]]، غذای [[عروسی]] تهیه شد و [[امام]]، فاطمه{{س}} را به [[خانه]] خود برد. هنگام [[خداحافظی]]، پیامبر اکرم{{صل}} [[خطاب]] به دخترش فرمود: فاطمه [[جان]]! من درباره تو کوتاهی نکردم. تو را به بهترین مردان شوهر دادم. همسرت، بزرگ [[دنیا]] و [[آخرت]] است، قدر او را بدان! و فرمود: فاطمه جان! اگر [[فقر]] برای دیگران مایه سرشکستگی است، برای [[پیامبر]] و خاندانش مایه [[فخر]] است. فقر در خانه علی تو را [[اذیت]] نکند. اگر پدرت می‌خواست، می‌توانست همه گنج‌های زمین را مالک شود اما او [[خشنودی خدا]] را [[انتخاب]] کرد. آن‌گاه خطاب به علی{{ع}} فرمود: علی جان! تو [[همسر]] [[دختر رسول خدا]] شدی، قدر او را بدان. سپس دست‌هایش را به سوی [[آسمان]] بلند کرد و عرض کرد: خدایا! این [[ازدواج]] را برای آنها [[مبارک]] گردان و از [[نسل]] آنان ذریه‌ای طیّبه قرار بده! خدایا! فاطمه از من است و من از اویم، او را از هر [[ناپاکی]] برکنار کن!&lt;br /&gt;
این [[دعا]] برآورده شد. [[نسل فاطمه]]{{س}} هرکدام به نوعی تأثیرگذار بودند و با آموزه‌های خود چه تحولاتی در [[جهان]] [[بشریت]] به وجود آوردند. [[سادات حسنی]] و [[سادات حسینی]] نهضت‌های بسیاری را [[رهبری]] کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگانی حضرت فاطمه{{س}} در خانه همسرش==&lt;br /&gt;
زندگانی او در خانه شوهرش نمونه است، چون سراسر زندگانی او نمونه است. دوران [[زندگی]] مشترک این دو [[بزرگوار]] دوره بسیار پرتحولی در [[تاریخ اسلام]] است. [[حکومت]] نوپای [[اسلام]] به تازگی در [[مدینه]] شکل گرفته و [[جامعه اسلامی]] به شدت درگیر [[جنگ]] است. به‌طور متوسط در هر سال [[جامعه]] [[شاهد]] ده [[حرکت]] نظامی است و علی{{ع}} یک [[سرباز]] تمام‌عیار و آماده برای [[جانفشانی]] و [[خدمت]] به [[رسول‌الله]]{{صل}} می‌باشد. او از بیست و شش [[غزوه]] تنها در [[تبوک]] حضور نداشته است، یعنی به‌طور متوسط سالی سه غزوه انجام می‌گرفته است. علاوه بر آن [[فرماندهی]] سرایای بزرگ و مهم نیز با [[امام علی]]{{ع}} بوده است. در واقع فاطمه{{س}} به همسری مردی درآمده بود که مجاهدی کامل در [[راه خدا]] بود و بیشتر ایام زندگی مشترک این دو بزرگوار در شرایطی طی می‌شد که [[امام]] در [[جبهه]] بوده است.&lt;br /&gt;
در چنین شرایطی فاطمه{{س}} صاحب فرزندانی شد و با داشتن [[فرزندان]] [[خردسال]]، [[وظیفه]] نگهداری و [[تربیت]] و [[آموزش]] آنها و بخشی از [[وظایف]] همسرش در خارج از خانه را به عهده گرفته بود. هرچند توسط رسول‌الله{{صل}} به جهت انجام [[تکالیف خانوادگی]] بین علی{{ع}} و فاطمه{{س}} تقسیم کاری صورت پذیرفته بود که برمبنای آن کارهای درون خانه را فاطمه{{س}} و کارهای بیرون خانه را امام علی{{ع}} بر عهده داشته باشد، اما با توجه به شرایط [[جنگی]] جامعه اسلامی و مأموریت‌های امام علی{{ع}} در خارج از [[مدینه]]، کارهای داخل و خارج از [[خانه]] بر دوش [[فاطمه]]{{س}} قرار داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در زمانی [[عهد]]ه‌دار [[تربیت فرزندان]] خود بود که از یک‌طرف [[جامعه]] دارای شرایط [[بحرانی]] و جنگی و [[شهر مدینه]] در محاصره بود و از طرف دیگر نیز در [[تمشیت امور]] خود از حیث [[خوراک]] و [[پوشاک]] باید با حداقل‌ها می‌ساخت و حتی زمانی نیز می‌گذشت که [[حسنین]]{{عم}} از شدت [[گرسنگی]] بی‌قرار و گریان شب را به صبح می‌رساندند، با این احوال در هیچ دوره از زندگانی فاطمه{{س}} سراغ نداریم که وی حتی به‌طور غیرمستقیم [[گلایه]] و شکایتی از وضع خود بر زبان جاری ساخته باشد و یا خواستار آن شده باشد که [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} حضور خود را در [[خانواده]] بیشتر و یا اینکه کمتر به جبهه برود.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در شش سال اول [[زندگی]] مشترک خود با امیرالمؤمنین{{ع}} هیچ‌گونه کمک‌کاری در خانه نداشت و تردیدی وجود ندارد که هفت تا هشت سال ابتدای زندگی حسنین{{عم}} که مهمترین سال‌های شکل‌گیری [[شخصیت]] آن دو [[بزرگوار]] بود، نقش فاطمه{{س}} در [[تربیت]] حسنین به مراتب از امیرالمؤمنین بیشتر بوده است. او علاوه بر [[مادری]]، به بهترین نحو ممکن توانسته بود جای خالی پدر را نیز در خانه پر کند. تربیت‌یافتگان دامان فاطمه{{س}} چهار نفرند که هیچ نمونه‌ای مثل آنان در [[تاریخ]] [[بشر]] نمی‌توان پیدا نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فرزندان فاطمه{{س}}==&lt;br /&gt;
{{اصلی|فرزندان حضرت فاطمه}}&lt;br /&gt;
در [[رمضان]] [[سال سوم هجرت]]، اولین فرزند آنان متولد می‌شود. ولادت او خاطره شیرین پیروزی‌های [[مسلمانان]] در [[غزوه بدر]] و سریه‌های بعد از آن را شیرین‌تر می‌سازد. [[رسول‌الله]]{{صل}} او را حسن نامید و در گوش راست او [[اذان]] و در گوش چپ او اقامه گفت و در [[روز]] هفتم، گوسفندی برای او [[عقیقه]] کرد و سرش را تراشید و هموزن موی سرش [[نقره]] [[صدقه]] داد. هنوز یک سال از تولد او نگذشته بود که حسین{{ع}} در [[سوم شعبان]] [[سال چهارم هجرت]] متولد شد. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} او را حسین نامید. برای او هم اذان و اقامه گفت، عقیقه نمود و صدقه داد. سومین فرزند آنان [[زینب]] در [[سال پنجم هجرت]] متولد شد و به دنبال او [[ام‌کلثوم]] به [[دنیا]] آمد.&lt;br /&gt;
دختر گرامی پیامبر اکرم{{صل}} بیشترین نقش را در [[تربیت فرزندان]] خویش داشت. او پیوسته حوادث و رشادت‌های پدر و [[همسر]] خویش را برای فرزندانش جلوه می‌داد؛ زیرا در آینده‌ای نه چندان دور آنان باید قافله‌سالار [[حق]] و [[حقیقت]] باشند و همانند جدّ و پدرشان [[رهبری]] [[انسان‌ها]] را عهده‌دار گردند.&lt;br /&gt;
در برخی از کتاب‌های [[تاریخی]] آمده است که [[فاطمه]]{{س}} با فرزندانش بسیار [[بازی]] می‌کرد و آنان را به [[نشاط]] می‌آورد و همراه با بازی اشعاری را زمزمه می‌کرد. آن حضرت از [[جاذبه]] [[شعر]] در [[تربیت]] آنان استفاده می‌برد:&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|أَشْبِهْ أَبَاكَ يَا حَسَنُ *** وَ اخْلَعْ عَنِ الْحَقِّ الرَّسَنَ&lt;br /&gt;
وَ اعْبُدْ إِلَهاً ذَا مِنَنٍ *** وَ لَا تُوَالِ ذَا الْإِحَنِ}}&lt;br /&gt;
ای حسن! به پدرت بمان و گشاده‌دست و [[کریم]] باش.&lt;br /&gt;
[[پروردگار]] [[منان]] را [[بندگی]] کن و [[کینه‌ورزان]] را به [[دوستی]] مگیر.&lt;br /&gt;
روزی که [[حسنین]]{{عم}} [[بیمار]] شده بودند، آنها را در آغوش گرفت و به نزد پدرش رفت و گفت: اگر فرزندانم [[شفا]] یابند، سه روز برای [[رضای خدا]] و جهت [[شکرگزاری]] [[روزه]] خواهم گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۱، ص۴۹۱؛ ینابیع المودة، ص۴۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فاطمه [[مادری]] نمونه بود. هرچند که [[امیرالمؤمنین]]{{ع}}، [[زمان]] حضورش در [[منزل]] در بعضی کارها به فاطمه{{س}} کمک می‌کرد و یا در [[تاریخ]] از سلمی همسر [[ابورافع]]، [[ام‌الفضل]]، [[فاطمه بنت اسد]] و بعضی [[همسران]] [[رسول‌الله]]{{صل}} چون [[ام‌سلمه]] نام برده شده که گاهی به فاطمه{{س}} کمک می‌کردند، اما این موارد به ندرت اتفاق می‌افتاد و عمده کارها را [[حضرت فاطمه]]{{س}} شخصاً انجام می‌داده است. وی به عنوان دختر [[رهبر جامعه اسلامی]] و همسر بزرگترین [[شخصیت]] مطرح [[جامعه]]، [[سطح زندگی]] خود را با [[زندگی]] [[مردم]] معمولی جامعه گره زده بود و از اینکه دختر رسول‌الله{{صل}} است، تفاخری بر مردم نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی [[پیامبر اکرم]]{{صل}} وارد منزل فاطمه{{س}} شد. دخترش را دید که بر روی [[زمین]] نشسته و با یک دست فرزندش را در آغوش گرفته و شیر می‌دهد و با دست دیگر با آسیاب دستی گندم‌ها را آرد می‌کند. [[اشک]] در چشمانش حلقه زد و فرمود: «دخترم! [[تلخی‌ها]] و [[مشکلات]] [[دنیا]] را به یاد شیرینی و [[سعادت]] [[بهشت]] بر خود گوارا ساز!» [[فاطمه]] در [[جواب]] پدر عرض کرد: «ای [[رسول خدا]]! [[حمد]] و [[شکر]] و [[سپاس]] سزاوار خداست در برابر نعمت‌های بیکران او»&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} نه تنها در [[پوشاک]] و [[خوراک]] به حداقل [[قناعت]] می‌کرد و بر خود سخت می‌گرفت، بلکه کارهای [[خانه]] را نیز بر عهده دیگری نمی‌گذاشت. از کشیدن آب تا [[نظافت خانه]]، دستاس کردن ذرت و یا گندم تا نگاهداری از [[فرزندان]] خردسالش و... همه را خود به عهده می‌گرفت. گاه با یک دست دستاس می‌کرد و با دست دیگر طفلش را می‌خواباند و ذکر [[حق]] در همه حالات بر زبانش جاری بود.&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین{{ع}} می‌فرماید: «فاطمه محبوب‌ترین کسان در چشم پدرش بود. او در خانه من چندان با [[مشک]] آب کشید که بند مشک بر سینه وی اثر گذاشت و چندان دستاس کرد که [[کف دست]] او پینه بست و چندان خانه را [[نظافت]] کرد که جامه‌اش رنگ خاک گرفت»&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد بن حنبل، ج۲، ص۳۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فشار کار بر فاطمه{{س}} آنقدر زیاد بود که امیرالمؤمنین به او گفت: چه می‌شود که از پدرت [[خادمی]] بخواهی تا اندکی در برداشتن بار سنگین [[زندگی]] تو را [[یاری]] دهد؟ فاطمه{{س}} به نزد پدر رفت ولی [[شرم]] حضور مانع شد تا چیزی از پدرش بخواهد. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} دانست دخترش برای کاری نزد او آمده است. بامداد به [[خانه فاطمه]] آمد. [[سلام]] کرد. علی و فاطمه او را پاسخ گفتند و از او خواستند تا به خانه درآید. [[رسول‌الله]]{{صل}} چون نشست به فاطمه{{س}} فرمود: دیروز از پدرت چه خواستی؟ امیرالمؤمنین عرض کرد: یا رسول‌الله{{صل}}! [[داستان]] فاطمه این است. او از [[سختی]] [[کار در خانه]] [[رنج]] می‌برد و این رنج بر [[جسم]] او اثر گذاشته است. من از او خواستم از شما خدمتکاری برای خود بخواهد. رسول‌الله{{صل}} فرمود: آیا چیزی به شما بیاموزم که از خدمتکار بهتر باشد؟ چون بر [[جامه]] [[خواب]] رفتید، سی و سه بار [[خدا]] را [[تسبیح]] و سی و سه بار او را [[تحمید]] و سی و چهار بار [[تکبیر]] بگویید. [[فاطمه]] سر برداشت و گفت: از خدا و [[رسول خدا]] [[راضی]] هستم&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عابدی نمونه==&lt;br /&gt;
{{اصلی|عبادت حضرت فاطمه}}&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در [[اطاعت]] [[پروردگار]] نمونه است. او هنگامی که از کارهای [[خانه]] [[فراغت]] می‌یافت، به [[عبادت]] می‌پرداخت. [[نماز]] و [[دعا برای دیگران]] و [[تضرع]] و [[زاری]] به درگاه [[خداوند]]. او آن‌قدر بر پاهایش به عبادت می‌ایستاد که پاهایش تاول می‌زد. او در نماز از [[خشیت]] خداوند می‌لرزید و نفسش به شماره می‌افتاد و [[فرزندان]] خردسالش شاهدی بر [[اعمال]] مادر خویش بودند که در هنگام [[دعا]]، هیچ‌کس را از دعای خود بی‌نصیب نمی‌کرد مگر خودش را. [[امام حسن]]{{ع}} درباره عبادت مادرش می‌فرمود: مادرم را می‌دیدم که [[شب‌های جمعه]] در [[محراب]] عبادتش ایستاده و تا [[طلوع صبح]] به [[رکوع]] و [[سجود]] به سر می‌برد. خود می‌شنیدم که او برای مردان و [[زنان]] [[مؤمن]] دعا می‌کند و حتی آنان را نام می‌برد و جهت برطرف شدن [[گرفتاری]] و برآورده شدن خواسته‌هایشان بسیار دعا می‌کرد و برای خویش سخنی نمی‌گفت و دعایی نمی‌کرد، عرض کردم: مادرم چرا برای خود همانند دیگران دعا نمی‌کنی؟ [[جواب]] داد: {{متن حدیث|يَا بُنَيَّ الْجَارَ ثُمَّ الدَّارَ}} فرزندم! اول [[همسایه]] را مقدم دار و سپس خود و [[اهل]] خانه را&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بدین ترتیب فاطمه{{س}} [[نوع‌دوستی]] و [[احترام]] به [[همسایگان]] را به فرزندش عملاً یاد می‌داد. فاطمه{{س}} [[ایثار]] محض بود و [[زیباترین]] [[سرمشق]] [[بخشش]] و اینها درس‌هایی است که بیش از همه [[حسنین]] و زینبین{{عم}} از آنها بهره‌مند می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[صدوق]] در [[امالی]] می‌نویسد: «هنگامی که [[رسول‌الله]]{{صل}} قصد [[سفر]] داشت آخرین کسی را که دیدار می‌کرد، فاطمه{{س}} بود و چون باز می‌گشت نخست به دیدار او می‌رفت و مدت طولانی در نزد او می‌نشست. یک‌بار از [[جنگی]] بازگشت و به [[خانه فاطمه]]{{س}} رفت و دید که [[زهرا]] گردنبند و گوشواری برای خود فراهم آورده و بر در خانه پرده‌ای آویخته شده است. همچنین بر دست حسن و حسین دستبند نقره‌ای دید. آن حضرت با [[مشاهده]] این موارد پس از توقفی کوتاه ناخرسندانه بیرون آمد و رو به [[مسجد]] نهاد. طولی نکشید که فرستاده فاطمه{{س}} با گردنبند، دستبند و گوشواره‌ها و پرده نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} آمد و گفت: دخترت می‌گوید این زیورها را بفروش و در [[راه خدا]] صرف کن. رسول‌الله{{صل}} فرمود: پدرش فدای او باد. آنچه باید بکند، کرد. [[دنیا]] برای [[محمد و آل او]] نیست&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۲، ص۴۷۱؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۰ و نیز ر.ک: مسند احمد بن حنبل، ح۴۷۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[رسول‌خدا]]{{صل}} چون صفات عالی [[انسانی]] را در دخترش می‌دید و [[تربیت اسلامی]] را در [[کردار]] و [[رفتار]] و گفتار او مشاهده می‌کرد، او را می‌ستود و درباره او [[دعای خیر]] می‌گفت و گاه شدت [[محبت]] خود را به او، با بوسه بر سر و دستش نشان می‌داد&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و برای اینکه [[منزلت]] و رتبه او را به [[مسلمانان]] نشان دهد، می‌فرمود: «او پاره تن من است، کسی که او را بیازارد مرا آزرده است»&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح بخاری، ج۵، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانه فاطمه{{س}} [[جذابیت]] و نورانیتی داشت که پیوسته رسول‌الله{{صل}} به سوی آن [[خانه]] جذب می‌شد. این [[نورانیت]] که پیامبر اکرم{{صل}} نمی‌توانست آن را در جای دیگری بیابد، [[نور]] [[عرفان]] و نور [[معرفت حق]] بود. به وضوح معلوم است که در خانه فاطمه چون محیط مصفا و [[مطهر]] است، زمینه و شرایط برای دریافت اشراقات راحت‌تر است و [[نور خدا]] در این خانه بهتر دیده می‌شد. محور توجه رسول‌الله{{صل}} به خانه فاطمه{{س}} خود [[فاطمه]] است و نوری که در آن خانه می‌دید، نور [[حقیقت توحید]] بود. این چه مشکاتی و چه مصباحی و کدامین زجاجه و روغنی است که هیچ‌گاه تمام نمی‌شود. در خانه فاطمه{{س}} چراغی روشن بود در مشکاتی که در این مشکات [[حقیقت]] نور بود. عرفان او به [[حق]]، عبادتش، مجاهدتش در راه حق، [[سختی‌ها]] و مشقت‌هایی که در عمر کوتاه و پربارش در [[راه خدا]] بر خود هموار نمود، فرزندداری و [[تربیت]] فرزندانش، [[همسرداری]] و مادری‌اش، استغراق و [[خلوص]] کاملش در حق باعث شده بود انسان‌هایی که در اطراف او [[رشد]] می‌کردند، از وجود [[نورانی]] او نور بگیرند و دارای [[عزت]] و [[کرامت]]، نفسی مطمئن و [[قوی]] شوند. به همین دلیل بود که [[امام حسین]]{{ع}} در صحرای [[کربلا]] و روبروی خیل عظیم [[دشمن]] فریاد می‌زند: دامنی که مرا پرورش داده است، [[ذلت]] را بر من نمی‌پسندد&amp;lt;ref&amp;gt;الارشاد، ج۲، ص۴۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشارکت در امور اجتماعی==&lt;br /&gt;
قدر مسلم این است که [[فاطمه]]{{س}} با داشتن چهار فرزند که به تدریج به [[زندگی]] آنان وارد شده‌اند، [[معیشت]] بسیار [[سختی]] داشته است. در تمام مدت زندگی مشترک با [[امیرالمؤمنین]] به‌طور پیوسته مشغول [[پرستاری]] از [[فرزندان]] خردسالش بود، اما نقش [[اجتماعی]] خود را نیز به‌طور کامل ادا نموده و حضور در صحنه‌های اجتماعی از جمله مسئولیت‌های آن حضرت بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشارکت فاطمه{{س}} در عرصه‌های [[اجتماع]] یک مشارکت وسیع و همه‌جانبه بوده است. البته داده‌های [[تاریخی]] در این زمینه خیلی زیاد نیست. این [[گناه]] بر گردن [[مورخان]] است. [[زن‌ها]] در [[صدر اسلام]] مشارکت همه‌جانبه داشتند و هیچ محدودیتی برای آنان نبود. [[بنی‌امیه]] و [[بنی‌عباس]] [[زنان]] را از صحنه‌ها بیرون کردند؛ زیرا [[مشارکت زنان]] در [[حیات سیاسی]] یک [[جامعه]] به معنای مشارکت همه مردان آن جامعه خواهد بود و [[حاکمان جور]] و [[ظلم]] از اینکه [[مردم]] در صحنه‌ها حاضر باشند، [[وحشت]] دارند، به همین جهت زنان را از صحنه‌ها خارج کردند در حالی که زنان در صدر اسلام حضور فعال داشتند. زنانی که [[اسلام]] نیز به [[نیکی]] از آنان یاد می‌کند، زنانی اجتماعی هستند و کاملاً در صحنه‌های [[سیاست]] و اجتماع حضور فعال دارند. زنانی چون [[بلقیس]] [[ملکه سبا]]، [[آسیه همسر فرعون]]، [[مریم]]{{س}}، [[دختران شعیب]]، مادر و [[خواهر حضرت موسی]]{{ع}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در مسائل عمومی اجتماع نیز نقشی فراگیر و فعال داشته است. پس از [[غزوه اُحُد]] که [[رسول‌الله]]{{صل}} با قرائت آیاتی از [[قرآن]] به [[دلجویی]] از بازماندگان [[شهدا]] می‌پرداخت، بر [[مزار]] آنان حاضر می‌شد و برای آنان از [[خدا]] [[طلب آمرزش]] می‌نمود. فاطمه{{س}} در این دلجویی‌ها پا‌به‌پای پدر [[رفتار]] می‌کرد. [[واقدی]] می‌نویسد: «[[پیامبر اکرم]]{{صل}} کنار پیکر [[حمزه]] نشست و گریست. فاطمه{{س}} نیز در کنار پدر نشست و گریست. او در [[مصیبت]] حمزه بسیار گریان بود و پیامبر اکرم{{صل}} هم با [[گریه]] او گریه می‌کرد و می‌فرمود: هرگز مصیبتی به بزرگی مصیبت تو به من نرسیده است. آن حضرت مکرر می‌فرمود: ای کاش من هم با [[شهیدان]] [[اُحُد]] [[شهید]] می‌شدم»&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی النبویه، ج۱، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} هر دو سه [[روز]] یک بار به [[زیارت شهدا]] می‌رفت و کنار [[قبور]] ایشان می‌گریست و [[دعا]] می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی النبویه، ج۱، ص۲۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
در برخی از کتاب‌های [[تاریخی]] آمده است که فاطمه گاه دست [[فرزندان]] خود را می‌گرفت و به دیدار [[خانواده‌های شهدا]] می‌رفت و یا در [[تشییع پیکر]] [[پاک]] شهیدان شرکت می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;وسائل الشیعه، ج۳، ص۲۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} از طرف پدر [[مسئولیت]] دیدار با خانواده‌های شهدا را داشت تا [[مشکلات]] آنها را بپرسد و به گوش پدر برساند تا [[رسول الله]]{{صل}} آنها را حل کند.&lt;br /&gt;
همچنین فاطمه{{س}} گاه بر [[مسند قضا]] می‌نشست؛ چنان‌که دو [[زن]] که در مورد مسئله‌ای [[اختلاف]] داشتند، نزد او آمدند و طرح دعوا نمودند و حضرت بین آنان [[داوری]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;زن و پیام‌آوری، ج۱، ص۲۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} [[معلم]] [[زنان]] نیز بود. شواهد زیادی وجود دارد که آن حضرت جلسات عمومی [[تدریس]] برای زنان داشته است. همچنین زنان به صورت فردی به نزد او آمده و [[سؤالات]] [[دینی]] خود را می‌پرسیدند. به نمونه‌ای اشاره می‌کنیم: زنی به حضور فاطمه{{س}} رسید و گفت: من مادر [[ضعیف]] و [[ناتوانی]] دارم که درباره [[نماز خواندن]] خود دچار مشکلی شده و مرا به حضور تو فرستاده است تا سؤال کنم [[تکلیف]] او چیست؟ زن سؤال خود را مطرح کرد و حضرت [[جواب]] او را داد. سپس آن زن سؤال دیگری مطرح کرد و پاسخ شنید. سؤال سوم تا دهم [[تکرار]] شد و فاطمه{{س}} با حوصله زیاد هر یک از [[سؤال‌ها]] را [[پاسخ]] داد. آن زن خجالت‌زده شد و گفت: ای [[دختر رسول خدا]]! تو را خسته کردم. فاطمه{{س}} فرمود: ایرادی ندارد، سؤال خود را ادامه بده و هر چه می‌خواهی سؤال کن&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۲، ص۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
با این وصف می‌باید احادیث بسیاری از فاطمه{{س}} نقل شده باشد، اما [[سیر]] حوادث پس از [[وفات پیامبر اکرم]]{{صل}} و دگرسانی صحنه [[سیاست]] و به دنبال آن جریان [[فرهنگ]] منع [[حدیث]] و تدوین آن و جلوگیری از [[نشر]] [[فضایل]] و [[علوم]] [[اهل‌بیت]] و غیره موجب شد [[احادیث]] اندکی از ایشان به دست ما برسد.&lt;br /&gt;
[[ملاقات]] و مراوده با [[مؤمنین]]: [[اصحاب رسول الله]] به [[راحتی]] به [[خانه فاطمه]]{{س}} رفت و آمد داشتند و [[سؤالات]] خود را از محضر او می‌پرسیدند. [[فاطمه]] نوعی [[مرجعیت فکری]] و [[دینی]] داشته است و به سؤالات آنان پاسخ می‌داده‌اند.&lt;br /&gt;
[[جابر بن عبدالله انصاری]] نقل می‌کند که من [[صحیفه فاطمیه]] را از فاطمه{{س}} آموختم. [[سلمان فارسی]] نیز می‌گوید: فاطمه به من [[دعای نور]] را آموخت و فرمود این [[دعا]] را از پدرم آموختم و به تو می‌آموزم.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} حتی با غیر مؤمنین نیز ملاقات داشته است و طرف [[استمداد]] آنان واقع شده است. پس از شکستن [[صلح حدیبیه]]، [[ابوسفیان]] به [[مدینه]] آمد تا شاید بتواند [[پیمان]] را برای مدتی طولانی‌تر تجدید کند. او با بعضی از [[اصحاب]] ملاقات نمود، اما آنها او را طرد کردند. سپس به خانه فاطمه{{س}} آمد و از او درخواست نمود تا میانجی باشد. آن حضرت فرمود: ابوسفیان [[عزم]] پدرم جزم شده است&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویه ابن هشام، ج۴، ص۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
از دیگر مراودات ایشان، حضور در فعالیت‌های دسته‌جمعی چون [[مراسم حج]]، حضور در [[حجةالوداع]] و [[غدیرخم]] می‌باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشارکت‌های نظامی==&lt;br /&gt;
تا آنجا که مدارک [[تاریخی]] نشان می‌دهد فاطمه{{س}} در صحنه‌های نظامی نیز حضور داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[غزوه اُحُد]]&#039;&#039;&#039;: پس از شنیدن خبر مجروح شدن [[رسول الله]]{{صل}}، فاطمه{{س}} با تعدادی از [[زنان]] در حالی که کوله‌پشتی بر پشت خود حمل می‌کرد و در آن خوراکی و [[آشامیدنی]] بود، خود را به [[اُحُد]] رساند. او چون چهره [[پیامبر اکرم]]{{صل}} را خونین دید، او را در آغوش گرفت و شروع به [[پاک]] کردن [[خون]] از چهره آن حضرت نمود. رسول الله{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|اشْتَدَّ غَضَبُ اللّٰهِ عَلَى قَوْمٍ، أَدْمُوا وَجْهَ رَسُولِهِ}} [[خشم الهی]] نسبت به مردمی که چهره پیامبرش را خونین کردند، شدید خواهد بود. [[امام علی]]{{ع}} در سپر خود آب آورد، چون در دهان پیامبر اکرم{{صل}} خون جمع شده بود، با آن آب مضمضه نموده و دهان خود را شستشو داد، فاطمه{{س}} خون چهره [[پیامبر]]{{صل}} را می‌شست و امام علی{{ع}} با سپر خود آب می‌ریخت، ولی چون [[فاطمه]]{{س}} دید که خون بند نمی‌آید، قطعه حصیری را سوزاند و چون خاکستر شد، آن را بر زخم پاشید و خون بند آمد. همچنین گفته شده است که با پشم سوخته آن را معالجه کرد و بدین ترتیب پیامبر اکرم{{صل}} را [[درمان]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی، ج۱، ص۲۴۹-۲۵۰؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۵۵۴؛ صحیح مسلم، ج۵، ص۱۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[غزوه خندق]]&#039;&#039;&#039;: نقل شده که فاطمه نان می‌پخت و در آن شرایط و موقعیت خطرناک خود را به چادر پدر می‌رساند و نان را به او می‌داد. یک‌بار [[رسول الله]]{{صل}} فرمود: فاطمه [[جان]]! پدرت سه [[روز]] بود که چیزی نخورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[فتح مکه]]&#039;&#039;&#039;: فاطمه در این [[غزوه]] نیز حضور داشت و طرف [[مشورت پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} قرار می‌گرفت. فتح مکه خود یک [[حرکت]] نظامی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آیاتی از [[قرآن]] درباره فاطمه{{س}}==&lt;br /&gt;
آیاتی در [[شأن]] فاطمه{{س}} و دیگر افراد [[اهل‌بیت]] رسول الله{{صل}} نازل شده است که آنان مصداق اتم و اکمل آن [[آیات]] و نمونه کامل موضوع [[آیه]] می‌باشند. برخی از آیاتی که در شأن آنان نازل شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیه تطهیر===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«جز این نیست که خداوند می‌خواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند» سوره احزاب، آیه ۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
مصداق اهل‌بیت که [[مطهر]] و [[پاک]] می‌باشند، فاطمه، علی و [[حسنین]]{{عم}} هستند.&lt;br /&gt;
[[بلاذری]] از [[انس بن مالک]] نقل می‌کند که پیامبر تا شش ماه پس از [[نزول]] این آیه در حال رفتن به [[نماز صبح]] از [[خانه فاطمه]]{{س}} می‌گذشت و می‌فرمود: {{متن حدیث|الصَّلَاةَ أَهْلَ الْبَيْتِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۱۵۸؛ اسد الغابه، ج۵، ص۱۷۳؛ ینابیع الموده، ج۱، ص۲۵۶؛ تفسیر الدر المنثور، ج۵، ص۱۹۹؛ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۳۴؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۵۸؛ ذخائر العقبی، ص۲۴؛ وفاء الوفاء باحوال دار المصطفی، ج۲، ص۴۶۷؛ امالی صدوق، ص۱۴۴؛ امالی مفید، ص۱۹۶؛ امالی طوسی، ج۱، ص۲۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
این [[حدیث]] را بسیاری از [[محدثان]] و [[مورخان]] و [[مفسران شیعه]] و [[سنی]] نقل کرده‌اند. منابع [[شیعی]] نیز آیه را به دنبال [[حدیث کساء]] مطرح می‌کنند که چون [[رسول الله]]{{صل}} [[اهل]] بیتش را در زیر [[کساء]] گرد آورد، [[جبرئیل]] نازل شد و [[آیه تطهیر]] را برای آن حضرت [[تلاوت]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: مسند احمد بن حنبل، ج۶، ص۲۹۴، ۲۹۶، ۲۹۸؛ تفسیر طبری، ج۲۲، ص۶-۷؛ تفسیر الدر المنثور، ج۵، ص۱۹۸؛ مشکل الآثار، ج۱، ص۳۲۴؛ المعجم الکبیر، ج۳، ص۴۶-۴۷؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۴۶؛ سنن ترمذی، ج۵، ص۶۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیه مباهله===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بنابراین، پس از دست یافتن تو به دانش، به هر کس که با تو به چالش برخیزد؛ بگو: بیایید تا فرزندان خود و فرزندان شما و زنان خود و زنان شما و خودی‌های خویش و خودی‌های شما را فرا خوانیم آنگاه (به درگاه خداوند) زاری کنیم تا لعنت خداوند را بر دروغگویان نهیم» سوره آل عمران، آیه ۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این [[آیه]]، [[فاطمه]]{{س}} تنها [[زن]] مورد [[تأیید]] [[حضرت حق]] و تنها مصداق {{متن قرآن|نِسَاءَنَا}} بود. این آیه نیز همانند آیه تطهیر بزرگ‌ترین و مهم‌ترین سند [[افتخار]] و [[فضیلت]] [[خاندان رسول الله]]{{صل}} است که [[پروردگار]] آنان را برگزید و به عنوان [[شایستگان]] و اسوه‌های [[بشریت]] معرفی نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیات سوره دهر===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا * عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ * يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا * يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا * وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا * إِنَّا نَخَافُ مِنْ رَبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا * فَوَقَاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذَلِكَ الْيَوْمِ وَلَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَسُرُورًا * وَجَزَاهُمْ بِمَا صَبَرُوا جَنَّةً وَحَرِيرًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«نیکان از پیاله‌ای می‌نوشند که آمیخته به بوی خوش است * از چشمه‌ای که بندگان خداوند از آن می‌آشامند آن را به خواست خود روان می‌سازند * از چشمه‌ای که بندگان خداوند از آن می‌آشامند آن را به خواست خود روان می‌سازند * به پیمان خود وفا می‌کنند و از روزی می‌هراسند که شرّ آن همه‌گیر است * و خوراک را با دوست داشتنش به بینوا و یتیم و اسیر می‌دهند * (با خود می‌گویند:) شما را تنها برای خشنودی خداوند خوراک می‌دهیم، نه پاداشی از شما خواهانیم و نه سپاسی * بی‌گمان ما از پروردگارمان، روزی که تیره و بسیار سخت است می‌هراسیم * پس خدا آنان را از شرّ آن روز نگاه می‌دارد و به آنان شادابی و شادمانی می‌نمایاند * و به آنان برای شکیبی که ورزیده‌اند بهشت و (پوشاک) پرنیان پاداش می‌دهد» سوره انسان، آیه ۵-۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
این [[آیات]] بخشی از [[سوره دهر]] است که در [[شأن امام علی]]{{ع}} و [[خانواده]] آن حضرت نازل شده است. [[سیاق آیات]]، [[سیاق]] سرودن یک [[داستان]] است. داستان [[واقعی]] مردمی از [[مؤمنین]] که [[قرآن]] نامشان را [[ابرار]] خواند و از پاره‌ای کارهایشان یعنی وفای به [[نذر]] و [[اطعام]] [[مسکین]] و یتیم و اسیرشان خبر داده، ایشان را می‌ستاید و [[وعده]] جمیلشان می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیه مودت===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بگو: برای این (رسالت) از شما مزدی نمی‌خواهم جز دوستداری خویشاوندان (خود) را و هر کس کاری نیک انجام دهد برای او در آن پاداشی نیک بیفزاییم که خداوند آمرزنده‌ای سپاس‌پذیر است» سوره شوری، آیه ۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[اهل‌بیت]] [[رسول الله]] کسانی هستند که خداوند [[مودّت]] آنان را برای هر [[مسلمانی]] [[واجب]] کرده است و منظور از واجب کردن مودّت اهل‌بیت تنها این است که [[محبت]] را وسیله‌ای قرار دهد برای اینکه [[مردم]] را به اهل‌بیت ارجاع دهد و آنان [[مرجع علمی]] و [[دینی]] مردم قرار گیرند. پس مودّتی که [[اجر رسالت]] فرض شده چیزی ماورای خود [[رسالت]] و دعوی دینی و بقا و دوام آن نیست&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر المیزان، ج۱۸، ص۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[دوستی]] [[ذوی‌القربی]] بازگشت به مسئله [[ولایت]] و قبول [[رهبری]] [[ائمه معصومین]]{{عم}} از [[دودمان پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} می‌باشد که در حقیقت [[تداوم رهبری]] رسول الله{{صل}} و ادامه مسئله [[ولایت الهیه]] است و پرواضح است که قبول این ولایت و رهبری همانند [[نبوت]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} سبب [[سعادت]] خود انسان‌هاست و نتیجه‌اش به خود آنان بازگشت می‌کند.&lt;br /&gt;
[[امام حسن]]{{ع}} بعد از [[شهادت]] پدرش در خطبه‌ای که برای مردم ایراد کرد، فرمود: ما از [[اهل‌بیتی]] هستیم که [[خدای تعالی]] مودّت آنان را بر هر مسلمانی واجب کرده است.&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] به سند خود از [[عبدالله بن عجلان]]، از [[امام باقر]]{{ع}} [[روایت]] آورده که در [[تفسیر]] این [[آیه]] فرمود: منظور از «قُربی» اهل‌بیت{{عم}} هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمیت [[شاعر]] نیز به همین روایت اشاره کرده است که می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{عربی|وَجَدْنَا لَكُمْ، فِي آلِ حَم، آيَةً *** تَأَوَّلَهَا مِنَّا تَقِيٌّ وَ مُعَرِّبُ}}&lt;br /&gt;
در [[سوره]] حم ([[شوری]]) ما برای [[خاندان پیامبر]] اکرم{{صل}} آیه‌ای یافته‌ایم که گروه تقیه‌کننده، از فشار [[ستم]] و [[استبداد]] [[خشن]]، آن را [[تأویل]] می‌کنند و گروه آشکارکننده و برخوردار از [[آزادی بیان]] و نظر هم آن را به طور آشکار در [[شأن]] و جایگاه بلند شما بیان می‌نمایند&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۲، ص۱۳۰؛ کنز العمال، ج۱، ص۲۱۸؛ الصواعق المحرقه، ص۱۰۱؛ فضائل الخمسه، ج۱، ص۳۶۲؛ شواهد التنزیل، ج۲، ص۱۴۲؛ تفسیر نور الثقلین، ج۲، ص۵۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[شافعی]] در مورد این آیه گفته است:&lt;br /&gt;
{{عربی| يا [[أهل]] بيت [[رسول اللّه]] حبكم *** فرض من [[اللّه]] في القرآن أنزله&lt;br /&gt;
كفاكم من عظيم القدر أنكم *** من لم يصلّ عليكم لا [[صلاة]] له }}&amp;lt;ref&amp;gt;الصواعق المحرقه، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
ای خاندان پیامبر! [[محبت]] شما [[دستوری]] واجب است که از طرف [[خداوند]] در [[قرآن]] نازل شده است. شما را همین [[افتخار]] کفایت می‌کند که اگر کسی در [[نماز]] بر شما [[درود]] نفرستد، نمازش درست نیست.&lt;br /&gt;
پس این [[آیه]] بر [[فضیلت]] [[اهل‌بیت]]{{عم}} و [[لزوم]] [[دوستی]] آنان بر همه [[مسلمانان]] دلالت روشن و غیر قابل انکاری دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۱۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیه ذا القربی===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و حقّ خویشاوند را به او برسان» سوره اسراء، آیه ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[طبرسی]] با سلسله اسنادش از [[ابوسعید خدری]] [[صحابی]] [[رسول الله]]{{صل}} نقل می‌کند که وقتی این آیه نازل شد، [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[فدک]] را به [[فاطمه]]{{س}} بخشید&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر الدر المنثور، ج۴، ص۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیه شجره طیبه===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آیا درنیافته‌ای که خداوند چگونه به کلمه‌ای پاک مثل می‌زند که همگون درختی پاک است، ریشه‌اش پابرجاست و شاخه‌اش سر بر آسمان دارد * به اذن پروردگارش هر دم بر خود را می‌دهد» سوره ابراهیم، آیه ۲۴-۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بی‌تردید شجره طیبه نهادی است که در [[تبلیغ]] و استوارسازی [[توحید]] در [[جامعه انسانی]] نقش والایی دارد و هموست که [[مردم]] را به [[یکتاپرستی]] و [[خدامحوری]] [[هدایت]] کرده است.&lt;br /&gt;
[[ابن عقده]] از [[امام باقر]]{{ع}} [[روایت]] کرده است که: {{متن حدیث| إن الشجرة رسول الله و فرعها علی و عنصر الشجرة فاطمة و ثمرتها أولادها و أغصانها و أوراقها شیعتنا }}&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر عیاشی، ج۲، ص۴۲۴؛ تفسیر قمی، ج۱، ص۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[درخت]] [[پاکیزه]] و بارور و ریشه‌دار، پیامبر اکرم{{صل}} و تنه و تبار آن، [[امام علی]]{{ع}} و فاطمه{{س}} و میوه آن، [[اولاد فاطمه]]{{س}} و شاخه‌ها و برگ‌های آن، [[شیعیان]] ما هستند. سپس فرمود: «هنگامی که یکی از شیعیان ما می‌میرد، برگی از آن درخت، ساقط می‌شود و چون طفل شیعه‌ای متولد می‌شود، برگی به جای آن برگ، سبز می‌شود».&lt;br /&gt;
[[ابن عباس]] آورده است که [[فرشته وحی]] به پیامبر اکرم{{صل}} گفت: {{متن حدیث|أَنْتَ الشَّجَرَةُ وَ عَلِيٌّ غُصْنُهَا وَ فَاطِمَةُ وَرَقُهَا وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ثَمَرُهَا}}&amp;lt;ref&amp;gt;الفردوس، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; وجود گرانمایه تو ای [[پیامبر]] آن درخت پاکیزه است و علی شاخه آن و [[فاطمه]] برگ و بار آن و حسن و حسین میوه آن هستند.&lt;br /&gt;
مسلماً [[خاندان نبوت]] و پیروانشان یکی از مصادیق [[شجره طیبه]] می‌باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آیه لؤلؤ و مرجان===&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ * بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَا يَبْغِيَانِ * فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ * يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«دو دریای به هم رسیده را در هم آمیخت * میان آنها برزخی است تا به هم تجاوز نکنند * پس کدام [[نعمت]] پروردگارتان را [[دروغ]] می‌شمارید؟ * از آنها مروارید و مرجان برون می‌آید» [[سوره الرحمن]]، آیه ۱۹-۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
گروهی از [[مفسران شیعه]] و [[اهل سنت]] از جمله [[سلمان]]، سفیان ثوری و [[سعید بن جبیر]] ضمن شرح و [[تفسیر]] این [[آیات]]، [[روایت]] آورده‌اند که: منظور از دو دریا، دریای [[ولایت]] و دریای [[عصمت]] و [[رسالت]] است که در وجود گرانمایه امام علی{{ع}} و فاطمه{{س}} پدیدار می‌باشد و فاصله میان آن دو نیز وجود [[ارزشمند]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} است و لؤلؤ و مرجان عبارتند: از [[امام حسن]] و [[امام حسین]]{{عم}}. روشن است که [[تشبیه]] آن دو [[انسان]] والا به دو دریا موضوع شگفت‌آوری نیست،؛ چراکه آنان در [[دانش]] و کمال و [[فضیلت]] و [[آراستگی]] به [[ارزش‌ها]] و والایی‌ها و امتیازات بی‌شمار، هرکدام دریایی از [[جمال]] و کمال بودند&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ذیل آیات ۱۹-۲۲ سوره الرحمن.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فاطمه در کلام و دیده رسول الله{{صل}}==&lt;br /&gt;
[[رسول خدا]]{{صل}} او را از همه فرزندانش و حتی از همه عزیزانش بیشتر [[دوست]] می‌داشت. هرگاه فاطمه بر پیامبر اکرم{{صل}} وارد می‌شد، آن حضرت برای [[احترام]] وی از جای خود بر می‌خاست و پیشانی‌اش را می‌بوسید و او را در جای خود می‌نشانید&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و می‌فرمود: من بوی [[بهشت]] را از وجود او استشمام می‌کنم&amp;lt;ref&amp;gt;ینابیع الموده، ص۲۶۰؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
چون از [[عایشه]] پرسیدند چه کسی نزد [[خدا]] از همگان محبوب‌تر است؟ گفت: [[فاطمه]]{{س}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج‌البلاغه، ج۱۳، ص۲۵۳؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[جمیع بن عمیر]] گوید: شنیدم که عمه‌ام به عایشه گفت: منظور تو از اینکه با [[امام علی]]{{ع}} [[مخالفت]] کردی، چه بود؟ عایشه گفت: {{متن حدیث|دَعِينَا مِنْكِ، إِنَّهُ مَا كَانَ مِنَ الرِّجَالِ أَحَبُّ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} مِنْ عَلِيٍّ{{ع}}، وَ لَا مِنَ النِّسَاءِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنْ فَاطِمَةَ{{س}}}}&amp;lt;ref&amp;gt;سنن ترمذی، ج۵، ص۷۰۱؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۶۷؛ المعجم الکبیر، ج۲۲، ص۴۰۳؛ خصائص نسائی، ص۱۰۹؛ شرح الاخبار، ج۳، ص۵۵؛ [[مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۷۹؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۸۸؛ اسد الغابه، ج۵، ص۵۲۲؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۳۷۵؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۲، ص۷۵۱؛ تفسیر ثعلبی، ج۳، ص۱۳۹؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; ما را واگذار و در این باره چیزی مپرس که از میان مردان در نزد [[پیامبر]]، کسی محبوب‌تر از علی{{ع}} و از میان [[زنان]] کسی چون فاطمه{{س}} نبود.&lt;br /&gt;
و گفت: هرگز کسی را راستگوتر از فاطمه جز پدرش ندیده‌ام؛ و هیچ‌کس را ندیدم که از نظر سخن و گفتار و [[خوی]] و [[سیرت]] شبیه‌تر از فاطمه به رسول خدا{{صل}} باشد&amp;lt;ref&amp;gt;حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّ اللَّهَ لَيَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَ يَرْضَى لِرِضَاهَا}}&amp;lt;ref&amp;gt;عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۴۶؛ بشارة المصطفی{{صل}}، ص۲۰۸؛ اعلام الوری باعلام الهدی، ج۲، ص۱۴۹؛ کنز العمال، ج۱۲، ص۱۱۱؛ امالی صدوق، ص۳۱۳؛ الاحتجاج، ج۲، ص۲۵۴؛ مناقب ابن مغازلی، ص۳۵۱؛ مناقب آل ابی‌طالب، ج۳، ص۳۷۲؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۴۵۳؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۵۴؛ عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[خداوند]] به سبب [[غضب فاطمه]]{{س}} [[غضب]] می‌کند و به [[خشنودی]] او [[خشنود]] می‌گردد.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|ابْنَتِي فَاطِمَةُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۷؛ بشارة المصطفی، ص۳۴؛ کفایة الطالب، ص۴۱۹؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۷۸؛ تفسیر تبیان، ج۲، ص۴۵۶؛ المحاسن و الاضداد، ص۱۰۸؛ دلائل الامامه، ص۵۴؛ وصول الاخیار فی أصول الاخبار، ص۵۹؛ المنتخب، ص۱۵۰؛ مشکل الآثار، ج۱، ص۴۸؛ اسد الغابه، ج۵، ص۵۲۲؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۴، ص۳۶۷؛ عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۵۰؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; دخترم [[فاطمه]] [[سرور زنان عالمیان]] است.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي مَنْ سَرَّهَا فَقَدْ سَرَّنِي وَ مَنْ سَاءَهَا فَقَدْ سَاءَنِي فَاطِمَةُ أَعَزُّ النَّاسِ عَلَيَّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;المحتضره، ص۱۳۶؛ امالی صدوق، ص۳۹۴؛ بشارة المصطفی، ص۱۸۷؛ الصواعق المحرقه، ص۲۳۰؛ شرح نهج‌البلاغه، ج۱۳، ص۲۵۳؛ جلاء العیون، ج۱، ص۱۳۳؛ عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۵۳؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۳، ۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; فاطمه پاره تن من است، هر که او را شادمان کند، مرا خوشحال نموده و هر که به او [[بدی]] کند، به من بدی نموده است، فاطمه عزیزترین [[مردم]] در نزد من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن جوزی]] به اسناد خود از [[حضرت علی]]{{ع}} نقل می‌کند که [[رسول الله]]{{صل}} به فاطمه{{س}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّ اللَّهَ يَغْضَبُ لِغَضَبِكِ وَ يَرْضَى لِرِضَاكِ}} به [[درستی]] که خداوند به خاطر غضب تو غضب می‌کند و به خاطر رضای تو [[راضی]] می‌شود. همچنین به طور [[متواتر]] از [[پیامبر اکرم]]{{صل}} نقل شده که: {{متن حدیث|فَاطِمَةُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج‌البلاغه، ج۱، ص۲۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم قمی]] در [[تفسیر]] خود، درباره [[آیه]]: {{متن قرآن|إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُهِينًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«خداوند آنان را که خداوند و فرستاده او را می‌آزارند در این جهان و جهان بازپسین لعنت می‌کند و برای آنها عذابی خوارساز آماده کرده است» سوره احزاب، آیه ۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ گوید: این آیه درباره کسانی نازل شده است که [[حق علی]] را [[غصب]] نمودند و [[حقوق]] فاطمه را زیر پا نهاده و او را [[اذیت]] نمودند، که پیامبر اکرم{{صل}} فرموده است: {{متن حدیث|مَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي كَمَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي وَ مَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي كَمَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي وَ مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ}} هر که [[فاطمه]] را در [[زمان]] [[حیات]] من [[اذیت و آزار]] نماید، مثل آن است که او را بعد از [[مرگ]] من مورد اذیت قرار داده باشد و کسی که او را بعد از مرگم مورد [[آزار]] قرار دهد، مثل آن است که او را در زمان حیات من اذیت کرده باشد و هر که او را آزار رساند، مرا اذیت کرده و هر که مرا اذیت کند، [[خدا]] را اذیت کرده است؛ چراکه [[خداوند متعال]] می‌فرماید: هر که خدا و رسولش را آزار رساند&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نور الثقلین، ج۴، ص۳۰۵؛ عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۵۲. با اشاره به آیه ۵۷ {{متن قرآن|إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُهِينًا}} «خداوند آنان را که خداوند و فرستاده او را می‌آزارند در این جهان و جهان بازپسین لعنت می‌کند و برای آنها عذابی خوارساز آماده کرده است» سوره احزاب، آیه ۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زید بن أرقم]] گوید [[پیامبر اکرم]]{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|عَلِيٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ، أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَهُمْ و سلم لِمَنْ سَالَمَهُمْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;المعجم الکبیر، ج۳، ص۳۹؛ الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۲۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; من با هر کس که با علی، فاطمه، حسن و حسین{{عم}} در [[جنگ]] باشند، در جنگ هستم و با هر که با آنان در [[صلح]] باشند، در صلح هستم.&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى اخْتَارَ مِنَ النِّسَاءِ أَرْبَع [أَرْبَعاً] مَرْيَمَ وَ آسِيَةَ وَ خَدِيجَةَ وَ فَاطِمَةَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; همانا خداوند متعال از میان [[زنان]] [[جهان]]، چهار تن را [[فضیلت]] و [[برتری]] داده است: [[مریم]]، [[آسیه]]، [[خدیجه]] و فاطمه{{عم}}.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|أَفْضَلُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ مَرْيَمُ بِنْتُ عِمْرَانَ وَ خَدِيجَةُ بِنْتُ خُوَيْلِدٍ وَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ آسِيَةُ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;الاصابة فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۲۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[مریم دختر عمران]]، [[خدیجه دختر خویلد]]، [[فاطمه دختر محمد]] و [[آسیه همسر فرعون]]{{عم}} بر همه [[زنان]] [[بهشتی]] [[برتری]] دارند.&lt;br /&gt;
و فرمود: {{متن حدیث|الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ خَيْرُ أَهْلِ الْأَرْضِ بَعْدِي وَ بَعْدَ أَبِيهِمَا وَ أُمُّهُمَا أَفْضَلُ نِسَاءِ أَهْلِ الْأَرْضِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; حسن و حسین پس از من و پدرشان، بهترین [[مردم]] [[زمین]] و مادرشان [[فاطمه]] [[برترین]] زنان زمین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} در [[تأویل]] [[آیه]] ۱۲ از [[سوره تحریم]] که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و (نیز) مریم دختر عمران را که پاکدامن بود» سوره تحریم، آیه ۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; فرموده است: {{متن حدیث|إِنَّ فَاطِمَةَ أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَحَرَّمَ اللَّهُ ذُرِّيَّتَهَا عَلَى النَّارِ}} همانا فاطمه{{س}} نیز [[عفت]] خویش را [[پاس]] داشت، پس [[خداوند]] [[آتش]] را بر [[خاندان]] و [[فرزندان]] او [[حرام]] گردانید&amp;lt;ref&amp;gt;عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۳۴؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۶۵؛ کفایة الطالب، ص۳۶۶؛ المعجم الکبیر، ج۳، ص۴۱؛ لسان المیزان، ج۴، ص۳۲۲؛ ذخائر العقبی، ص۴۸؛ معانی الاخبار، ص۱۰۵؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۰۲؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
درباره اینکه مقصود از ذریّه [[حضرت فاطمه]]{{س}} در این [[روایت]] چیست؟ بین [[علمای اسلام]] [[اختلاف]] وجود دارد. [[ابن منده]] گفته است که مقصود همان حسن و حسین{{عم}} هستند.&lt;br /&gt;
[[حسن بن زیاد عطار]] گوید: به [[امام صادق]]{{ع}} گفتم: آیا [[قول پیامبر اکرم]]{{صل}} که فرمود: فاطمه{{س}} [[سرور زنان]] [[بهشت]] می‌باشد، به این معناست که او [[سرور]] و [[سید]] زنان [[زمان]] خود بوده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام]] فرمود: {{متن حدیث|مَرْيَمُ وَ فَاطِمَةُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ}} [[مریم]] و فاطمه{{س}} سرور زنان بهشتی از اولین و آخرین آنها می‌باشند.&lt;br /&gt;
پس پرسیدم: معنی فرمایش [[رسول الله]]{{صل}} که فرمود حسن و حسین [[سرور جوانان بهشت]] هستند چیست؟&lt;br /&gt;
امام فرمود: {{متن حدیث|هُمَا وَ اللَّهِ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ}}؛ به خداوند [[سوگند]] آن دو، سرور و بزرگ تمام [[جوانان بهشت]]، از اولین و آخرین آنها هستند&amp;lt;ref&amp;gt;عوالم العلوم الامام الحسین{{ع}}، ج۱۱، ص۵۰؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[شایستگی]] [[فاطمه]]{{س}}، [[فضایل]] و امتیازاتی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و دیگران درباره او گفته‌اند، تنها به علت انتساب او به پدرش، [[همسر]] و فرزندانش نیست، بلکه فضایی که او را فاطمه کرده است از دستاوردهای خود اوست. آنچه او را شایسته این [[حرمت]] ساخت، [[ازخودگذشتگی]]، [[پارسایی]]، [[زهد]]، [[دانش]] و دیگر [[ملکات]] [[انسانی]] است که در او به حدّ کمال بوده است و همه [[مورخان]] [[شیعه]] و [[سنی]] این امتیازات را برای وی در کتاب‌های معتبر خویش نوشته‌اند. [[اخبار]] و [[احادیث]] بسیاری از شیعه و سنی در [[عظمت شأن]] فاطمه{{س}} [[روایت]] شده به نحوی که [[دوست]] و [[دشمن]] به [[عظمت مقام]] او [[اذعان]] دارند و او را به [[عظمت]] می‌ستایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رسول الله]]{{صل}} چون از سفری بر می‌گشت نخست دو رکعت [[نماز]] در [[مسجد]] می‌خواند و سپس به دیدن فاطمه{{س}} می‌رفت و مدتی را در نزد او می‌نشست، سپس از [[زنان]] خود دیدن می‌کرد. وقتی قصد رفتن به [[سفر]] داشت، آخرین نفری را که دیدار می‌کرد و از او [[خداحافظی]] می‌نمود، فاطمه{{س}} بود و برای اینکه دیگران بدانند سرچشمه این [[محبت]] تنها [[عطوفت]] پدری نیست و او فاطمه را به خاطر دارا بودن صفاتی که از یک [[زن]] والامقام چون او [[انتظار]] می‌رود، دوست می‌دارد، آنجا که باید وی را به [[وظیفه]] سنگینی که بر عهده دارد، متوجه می‌سازد و [[پاداش]] او را به [[لطف پروردگار]] و رسیدن به نعمت‌های آن [[جهان]] حوالت می‌فرماید.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بیماری و رحلت رسول الله{{صل}}==&lt;br /&gt;
[[رسول خدا]]{{صل}} چندی پس از بازگشت از [[حجةالوداع]] [[بیمار]] شد و سرانجام در [[روز]] بیست و هشتم [[ماه صفر]] [[سال یازدهم هجرت]] در [[خانه]] [[عایشه]] در حالی که سرش بر سینه [[امام علی]]{{ع}} تکیه داشت، از جهان [[رحلت]] نمود. [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}} و [[عباس بن عبدالمطلب]] او را [[غسل]] داده و [[کفن]] کردند؛ سپس گروه‌گروه [[مسلمانان]] آمدند و بر [[پیکر مطهر پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} [[نماز]] خواندند. آن‌گاه آن حضرت را در همان‌جا که [[قبض روح]] شده بود، [[دفن]] کردند. برای [[فاطمه]]{{س}} که [[طاقت]] جدایی از پدر را نداشت، زندگانی پس از [[مرگ]] او چه اندازه سخت و دشوار بود، [[خدا]] می‌داند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} آن آخرین [[برگزیده خداوند]] در مدتی محدود با الطافی ربّانی به [[هدف]] اعلای خود که [[ابلاغ]] آخرین [[رسالت]] عظمای [[تکامل]] [[انسانی]] بود، [[توفیق]] یافت و آن‌گاه به [[جهان]] برین و بارگاه [[رفیق]] [[اعلی]] شتافت. پس از غروب این [[خورشید درخشان]] تا حدود نیم [[قرن]] جهان پیچیده‌ترین حوادث [[تاریخ]] بشری را به خود دید. در این برهه حساس از تاریخ بشری، هم‌زمان با وجود انسان‌های [[باایمان]] و عشاق [[وفادار]] به [[دین حنیف اسلام]]، جمعی زرپرست و شرانگیز و [[سلطه‌گر]] سر کشیدند و میدانی که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} با تلاش صمیمانه خود و [[دودمان]] و [[یاران]] باایمانش برای مسابقه در خیر و کمال در مسیر یک [[تمدن]] جهانی برای [[انسان‌ها]] آماده کرده بودند، به جولانگاه خودخواهی‌ها و خودکامگی‌ها تبدیل نمودند. [[هوی]] و هوس‌های [[مسموم]] [[دوران جاهلیت]] که در دوران [[فرصت‌طلبان]] خودمحور [[حبس]] شده بود، سر کشید و در فضای [[جامعه]] نوپای [[اسلامی]] به شدت وزیدن گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز پیکر [[رسول الله]]{{صل}} به خاک سپرده نشده بود که جریان [[سقیفه بنی‌ساعده]] پیش آمد و [[حق علی]] [[غصب]] گردید و [[جریان سقیفه]] با [[به خلافت رسیدن ابوبکر]] به پایان رسید.&lt;br /&gt;
پس از آن برای [[بیعت گرفتن]] از افرادی که در [[خانه فاطمه]]{{س}} جمع شده بودند به سوی آن [[خانه]] [[هجوم]] بردند و افراد خانه را [[تهدید]] به سوختن نمودند و [[حمله]] به آن خانه [[مقدس]] آغاز شد، اما ناگهان چهره‌ای مانند چهره [[رسول خدا]] از پشت در خانه ظاهر شد در حالی که هاله‌ای از [[اندوه]] آن را فراگرفته و آثار [[رنج]] و [[الم]] از خطوط صورتش نمایان بود و از دیدگانش برق سرشک می‌جست و با خشمی عمیق، آرام و سنگین، [[اندوهگین]] و داغدار به سوی [[قبر]] پدرش رفت. او پدرش را از میان قبر فرا می‌خواند و با صدای ناله‌ای آمیخته با سرشکی تلخ‌بار فریادی کشید: «بابا یا [[رسول الله]]! بعد از تو از [[پسر خطاب]] و پسر [[ابی‌قحافه]] چه‌ها که ندیدیم؟!»&lt;br /&gt;
مهاجمین به [[خانه]] نتوانستند از [[امام علی]]{{ع}} [[بیعت]] بگیرند. آن حضرت شب‌ها [[همسر]] و فرزندانش را به درب خانه [[انصار]] می‌برد تا آنها را به [[یاری]] بخواند، اما انصار می‌گفتند: ما بیعت کرده‌ایم، اگر علی{{ع}} پیش از [[ابوبکر]] برای بیعت به ما مراجعه می‌کرد، با هیچ‌کس جز او بیعت نمی‌کردیم. امام علی{{ع}} می‌فرمود: آیا باید [[رسول‌الله]]{{صل}} را دفن‌نشده در خانه‌اش می‌گذاشتم و بر [[فرمانروایی]] پس از او با [[مردم]] [[محاجه]] می‌کردم؟ [[فاطمه]] نیز می‌فرمود: [[ابوالحسن]] جز آنچه می‌بایست و شایسته او بود، نکرد و آنها کاری کردند که تنها [[خدا]] حسابرس و درخواست‌کننده از آنان است.&lt;br /&gt;
پس از [[ناامیدی]] از یاری انصار، فاطمه [[غمگین]] و محزون به خانه بازگشت و امام علی{{ع}} نیز در خانه نشست و به [[جمع‌آوری قرآن]] مشغول گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فدک==&lt;br /&gt;
{{اصلی|فدک}}&lt;br /&gt;
هنوز چندی از این جریان نگذشته بود که حادثه دیگری رخ داد. قطعه [[زمین]] فدک که با [[نیروی نظامی]] گرفته نشده بود و خالصه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به [[حساب]] می‌آمد و رسول‌الله{{صل}} آن را به دخترش داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر الدر المنثور، ج۴، ص۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، با تشخیص [[خلیفه]] که فدک [[ملک]] شخصی نیست و نباید در دست [[دختر پیامبر]] بماند، از فاطمه گرفته شد و عاملان او را از فدک بیرون راندند. امام علی{{ع}} بعدها در نامه‌ای به [[عثمان بن حنیف]] می‌نویسد: {{متن حدیث|بَلَى كَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ}} آری از همه آنچه [[آسمان]] بر آن [[سایه]] انداخت، تنها فدک در دست ما بود.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} امام علی{{ع}} و [[ام‌ایمن]] را به عنوان [[شاهد]] به خلیفه معرفی کرد که فدک را پدرم به من بخشید، اما خلیفه [[گواهان]] او را نپذیرفت و فدک را به [[تصرف]] [[حکومت]] درآورد.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} برای احقاق حقش بسیار کوشید. او می‌دانست این [[اجتهاد]] مقابل [[نص]]، نخستین و آخرین اجتهاد نیست. فردا [[اجتهادی]] دیگر پیش می‌آید و آن‌گاه چه کسی ضمانت خواهد کرد که خلیفه دیگری با اجتهاد خود دگرگونی‌های اساسی در [[دین]] پدید نیاورد؟ [[پیش‌بینی]] فاطمه{{س}} درست درآمد. چهل سال بعد تغییراتی بنیادی در حکومت پدید آمد که کاملاً مخالف [[سنت]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و حتی برخلاف [[سیره]] جاری عصر [[راشدین]] بود.&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} چون دانست که [[ابوبکر]] از نظر خود نمی‌گذرد، تصمیم گرفت که [[شکایت]] خود را در مجمع عمومی [[مسلمانان]] مطرح کند و [[مسجد]] را برگزید که تنها مرکز [[دادخواهی]] بود و [[شکوه]] خود را بر مسلمانان عرضه نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در حالی که جمعی از [[زنان]] خویشاوندش اطراف او را گرفته بودند، وارد مسجد شد. ابوبکر نیز با گروهی از [[مهاجران]] و [[انصار]] در مسجد بود. میان فاطمه{{س}} و حاضران چادری آویختند. آن حضرت نخست ناله‌ای کرد که مسجد را لرزاند و حاضران به [[گریه]] افتادند؛ آن‌گاه لختی خاموش ماند تا [[مردم]] آرام گرفتند و سپس سخنان خود را آغاز کرد. سخنان او شیوا، [[بلیغ]]، گله‌آمیز، ترساننده و آتشین بود. خود یک [[سند معتبر]] [[تاریخی]] است و در کتاب‌های معتبر [[علمای شیعه]] و [[اهل‌سنت]] ضبط شده است. [[خطبه]] مفصل است و رئوس مطالبش عبارت است از: [[سپاس]] و [[ستایش خدا]]، [[شهادت]] به [[یگانگی]] [[پروردگار]] و [[توحید]] استدلالی، [[گواهی]] به [[نبوت]] [[رسول‌الله]]{{صل}} و وصف او با تصریح لفظ پدرم، گزارش اوضاع [[جاهلیت]]، دستاوردها و [[اقدامات پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}}، گزارش دوران [[رسالت]] تا [[رحلت]] آن حضرت، التفات به مهاجران و انصار و وصف خدمات و کارهای آنان در [[خدمت]] رسول‌الله{{صل}}، وصف [[قرآن]]، [[فلسفه]] [[اسلام]]، [[علل احکام]]، سفارش به [[تقوا]] و [[اطاعت]] از [[احکام الهی]]، معرفی خود، [[جایگاه امام علی]]{{ع}} در برابر حوادث، ظهور [[نفاق]] پس از رحلت رسول‌الله{{صل}} و [[انحراف]] از راه او، [[سرزنش]] آنان و مطرح کردن موضوع [[ارث]] خودش از رسول‌الله{{صل}} با [[استدلال]] و استناد به [[آیات قرآن]] برای [[اثبات]] گفته خود، روی کردن به [[قبر]] پیامبر اکرم{{صل}} و [[تمثل]] جستن به [[شعر]] [[صفیه دختر عبدالمطلب]]، نادرست شمردن ادعای ابوبکر با استناد به قرآن، روی کردن به سمت انصار و [[یاری خواستن]] از آنان و در آخر سرزنش انصار به جهت سکوتشان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن خطبه از کتاب بلاغات النساء ابوالفضل احمد بن ابی‌طاهر [[مروزی]] (۲۰۴ - ۲۸۰ ق.) است و [[ترجمه]] آن چنین می‌باشد: «[[ستایش]] خدای را بر آنچه ارزانی داشت و سپاس او را بر [[اندیشه]] [[نیکو]] که در [[دل]] نگاشت، سپاس بر نعمت‌های فراگیر که از [[چشمه]] لطفش جوشید و عطاهای فراوان که بخشید و نثار [[احسان]] که پیاپی پاشید. نعمت‌هایی که از شمار افزون است و [[پاداش]] آن از توان بیرون و [[درک]] نهایتش نه در حدّ اندیشه ناموزون. سپاس را مایه فزونی [[نعمت]] نمود و [[ستایش]] را سبب فراوانی پاداش فرمود و به درخواست پیاپی بر عطای خود بیفزود.&lt;br /&gt;
[[گواهی]] می‌دهم که خدای [[جهان]] یکی است و جز او خدایی نیست. ترجمان این گواهی [[دوستی]] [[بی‌آلایش]] است و پایبندان این [[اعتقاد]]، دل‌هایی با [[بینش]] و راهنمای رسیدن بدان، چراغ [[دانش]]. خدایی که دیدگان او را دیدن نتوانند و گمان‌ها چونی و چگونگی او را ندانند. همه چیز را از هیچ پدید آورد و بی‌نمونه‌ای انشا کرد. نه به [[آفرینش]] آنها نیازی داشت و نه از آن [[خلقت]] سودی برداشت، جز آن‌که خواست قدرتش را آشکار سازد و [[آفریدگان]] را بنده‌وار بنوازد و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو [[فرمانبرداری]] نهاد و [[نافرمانان]] را به [[کیفر]] [[بیم]] داد، تا [[بندگان]] را از [[عقوبت]] برهاند و به [[بهشت]] کشاند.&lt;br /&gt;
گواهی می‌دهم که پدرم محمد، [[بنده]] او و فرستاده اوست. پیش از آن‌که او را بیافریند، برگزید و پیش از [[پیامبری]] تشریف [[انتخاب]] بخشید و به نامیش نامید که می‌سزید.&lt;br /&gt;
این هنگام بود که آفریدگان از دیده [[نهان]] بودند و در پس پرده بیم نگران و در پهنه بیابان عدم [[سرگردان]]، [[پروردگار]] بزرگ پایان همه کارها را [[دانا]] بود و بر دگرگونی‌های روزگارِ محیط [[بینا]] و به [[سرنوشت]] هر چیز آشنا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد را برانگیخت تا کار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند.&lt;br /&gt;
[[پیامبر]] که [[درود خدا]] بر او باد، دید هر فرقه‌ای [[دینی]] گزیده و هر گروه در [[روشنایی]] شعله‌ای خزیده و هر دسته‌ای به بتی [[نماز]] برده و همگان یاد خدایی را که می‌شناسند، از خاطر سترده‌اند.&lt;br /&gt;
پس [[خدای بزرگ]] تاریکی‌ها را به [[نور]] محمد روشن ساخت و [[دل‌ها]] را از تیرگی [[کفر]] بپرداخت و پرده‌هایی که بر دیده‌ها افتاده بود، به یک سو انداخت. سپس از روی [[گزینش]] و [[مهربانی]] جوار خویش را بدو ارزانی داشت و [[رنج]] این جهان را که خوش نمی‌داشت، از [[دل]] او برداشت و او را در جهان [[فرشتگان مقرب]] گماشت و چتر دولتش را در [[همسایگی]] خود افراشت و طغرای [[مغفرت]] و [[رضوان]] را به نام او نگاشت.&lt;br /&gt;
[[درود خدا]] و [[برکات]] او بر محمد{{صل}}، [[پیامبر]] [[رحمت]]، [[امین وحی]] و [[رسالت]] و گزیده از [[آفریدگان]] و [[امت]] باد.&lt;br /&gt;
آنگاه حضرت به [[مردم]] نگریست و فرمود:&lt;br /&gt;
شما [[بندگان خدا]]، نگاهبانان [[حلال و حرام]] و حاملان [[دین]] و [[احکام]] و [[امانتداران]] [[حق]] و رسانندگان آن به [[خلق]] هستید. حقی را از [[خدا]] بر عهده دارید و عهدی را که به او بسته‌اید، پذیرفتار. ما [[خاندان]] را در میان شما به [[خلافت]] گماشت و [[تأویل کتاب‌الله]] را به عهده ما گذاشت. حجت‌های آن آشکار است و آنچه درباره ماست پدیدار و [[برهان]] آن روشن و از [[تاریکی]] [[گمان]] به کنار و آوای آن در گوش مایه آرام و قرار و پیروی‌اش راهگشای [[روضه]] رحمت [[پروردگار]] و شنونده آن در دو [[جهان]] [[رستگار]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیل‌های روشن [[الهی]] را در پرتو آیت‌های آن توان دید و [[تفسیر]] احکام [[واجب]] او را از مضمون آن باید شنید. حرام‌های خدا را بیان‌دارنده است و حلال‌های او را رخصت‌دهنده و [[مستحبات]] را [[نماینده]] و [[شریعت]] را راه گشاینده و این همه را با رساترین تعبیر گوینده و با روشن‌ترین بیان رساننده.&lt;br /&gt;
سپس [[ایمان]] را واجب فرمود و بدان زنگ [[شرک]] را از دل‌هاتان زدود. با [[نماز]] [[خودپرستی]] را از شما دور نمود. [[روزه]] را نشان دهنده [[دوستی]] بی‌آمیزش (تثبیت [[اخلاص]]) ساخت و [[زکات]] را مایه افزایش روزی بی‌دریغ و [[حج]] را آزماینده درجات دین و [[عدالت]] را نمودار مرتبه [[یقین]] و [[پیروی]] ما را مایه [[وفاق]] و [[امامت]] ما را مانع افتراق و دوستی ما را [[عزت]] [[مسلمانی]] و بازداشتن نفس را موجب [[نجات]] و [[قصاص]] را سبب بقای زندگانی و وفای به [[نذر]] را موجب [[آمرزش]] کرد و تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع از [[کم‌فروشی]] و کاهش.&lt;br /&gt;
فرمود: مِی [[خواری]] نکنند تا تن و [[جان]] از [[پلیدی]] [[پاک]] سازند؛ و [[زنان]] [[پارسا]] را [[تهمت]] نزنند تا خویشتن را سزاوار [[لعنت]] نسازند. [[دزدی]] را منع کرد تا راه [[عفت]] پویند؛ و شرک را [[حرام]] فرمود تا به اخلاص طریق [[یکتاپرستی]] جویند؛ {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ای مؤمنان! از خداوند چنان که سزاوار پروا از اوست پروا کنید و جز در مسلمانی نمیرید» سوره آل عمران، آیه ۱۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; آنچه فرموده است به‌جا آرید و خود را از آنچه [[نهی]] کرده باز دارید که: {{متن قرآن|إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«از بندگان خداوند تنها دانشمندان از او می‌هراسند» سوره فاطر، آیه ۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مردم]]! چنان‌که در آغاز سخن گفتم: من فاطمه‌ام و پدرم محمد{{صل}} است: {{متن قرآن|لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بی‌گمان پیامبری از (میان) خودتان نزد شما آمده است که هر رنجی ببرید بر او گران است، بسیار خواستار شماست، با مؤمنان مهربانی بخشاینده است» سوره توبه، آیه ۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
اگر او را بشناسید، می‌بینید او پدر من است نه پدر [[زنان]] شما و [[برادر]] پسرعموی من است نه مردان شما. او [[رسالت]] خود را به [[گوش]] مردم رساند و آنان را از [[عذاب الهی]] ترساند. فرق و پشت [[مشرکان]] را به تازیانه [[توحید]] [[خست]] و [[شوکت]] [[بت‌پرستان]] را در هم [[شکست]]، تا جمع [[کافران]] از هم گسیخت. [[صبح]] [[ایمان]] دمید و [[نقاب]] از چهره [[حقیقت]] فروکشید. زبان پیشوای [[دین]] در مقال شد و [[شیاطین]] [[سخنور]] لال. در آن هنگام شما مردم بر کنار مغاکی از [[آتش]] بودید [[خوار]] و در دیده همگان بی‌مقدار. لقمه هر خورنده و شکار هر درنده و لگدکوب هر رونده. نوشیدنی‌تان آب گندیده و ناگوار، خوردنی‌تان پوست جانور و مردار، [[پست]] و ناچیز و ترسان از [[هجوم]] [[همسایه]] و همجوار، تا آن‌که [[خدا]] با [[فرستادن پیامبر]] خود، شما را از خاک [[مذلت]] برداشت [[و]] سرتان را به اوج [[رفعت]] افراشت.&lt;br /&gt;
پس از آن همه [[رنج‌ها]] که دید و [[سختی]] که کشید، رزم‌آوران ماجراجو و [[سرکشان]] درنده‌خوی و جهودان دین به دنیا‌فروش و ترسایان حقیقت‌نانیوش، از هر سو بر وی تاختند و با او نرد [[مخالفت]] باختند. هرگاه آتش [[کینه]] افروختند، آن را خاموش ساخت و گاهی که [[گمراهی]] سر برداشت یا مشرکی دهان به ژاژ انباشت، برادرش علی را در کام آنان انداخت. علی بازنایستاد تا بر سر و [[مغز]] مخالفان نواخت و کار آنان با دم [[شمشیر]] بساخت. او این [[رنج]] را برای خدا می‌کشید و در آن [[خشنودی پروردگار]] و رضای [[پیامبر]] را می‌دید و مهتری اولیای [[حق]] را می‌خرید، اما در آن روزها شما در زندگانی راحت [[آسوده]] و در بستر [[امن]] و [[آسایش]] غنوده بودید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون [[خدای تعالی]] [[همسایگی]] [[پیامبران]] را برای [[رسول]] خویش گزید، [[دورویی]] آشکار شد و کالای [[دین]] بی‌خریدار. هر [[گمراهی]] دعوی‌دار و هر [[گمنامی]] سالار و هر یاوه‌گویی در کوی و برزن، در پی گرمی [[بازار]]! [[شیطان]] از کمینگاه خود سر برآورد و شما را به خود [[دعوت]] کرد و دید چه زود سخنش را شنیدید و سبک در پی او دویدید و در دام فریبش خزیدید و به [[آواز]] او رقصیدید.&lt;br /&gt;
هنوز دو روزی از [[مرگ]] پیامبرتان نگذشته و سوز سینه ما خاموش نگشته، آنچه نبایست، کردید و آنچه از آنتان نبود، بردید و بدعتی بزرگ پدید آوردید.&lt;br /&gt;
به [[گمان]] خود خواستید [[فتنه]] برنخیزد و خونی نریزد، اما در [[آتش فتنه]] فتادید و آنچه کشتید به باد دادید که [[دوزخ]] جای [[کافران]] است و منزلگاه [[بدکاران]]! شما کجا و فتنه خواباندن کجا؟ [[دروغ]] می‌گویید و راهی جز راه حق می‌پویید وگرنه این کتاب خداست میان شما! نشانه‌هایش بی‌کم‌وکاست هویدا. [[امر و نهی]] آن روشن و آشکار. آیا [[داوری]] جز [[قرآن]] می‌گیرید؟ یا ستمکارانه گفته شیطان را می‌پذیرید؟ {{متن قرآن|وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و هر کس جز اسلام دینی گزیند هرگز از او پذیرفته نمی‌شود و او در جهان واپسین از زیانکاران است» سوره آل عمران، آیه ۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
چندان درنگ نکردید که این ستور [[سرکش]]، [[رام]] و کار نخستین تمام گردد؛ نوایی دیگر، ساز و سخنی جز آنچه در [[دل]] دارید، آغاز کردید! می‌پندارید که ما میراثی نداریم. در [[تحمل]] این [[ستم]] نیز بردباریم و بر [[سختی]] این جراحت پایداریم.&lt;br /&gt;
مگر به روش [[جاهلیت]] می‌گرایید؟ و راه گمراهی می‌پیمایید؟ {{متن قرآن|أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْمًا لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آیا داوری (دوره) «جاهلیّت» را می‌جویند؟ و برای گروهی که یقین دارند، در داوری از خداوند بهتر کیست؟» سوره مائده، آیه ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
ای [[مهاجران]]! این [[حکم]] خداست که [[میراث]] مرا بربایند و حرمتم را نپایند؟ [[پسر ابوقحافه]]! [[خدا]] گفته تو از پدر [[ارث]] می‌بری و میراث مرا از من ببُری؟ این چه بدعتی است که در [[دین]] می‌گذارید مگر از [[داور]] [[روز رستاخیز]] خبر ندارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون تا دیدار آن [[جهان]] این ستور آماده و زین برنهاده تو را ارزانی باد (یعنی [[خلافت]] و [[فدک]] ارزانی تو) وعده‌گاه روز رستاخیز! خواهان محمد{{صل}} و داور [[خدای عزیز]]! آن [[روز]] [[ستمکار]] [[رسوا]] و زیانکار و [[حق]] ستمدیده برقرار خواهد شد. به‌زودی خواهید دید که هر خبری را جایگاهی است و هر مظلومی را پناهی.&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} آن‌گاه به [[قبر]] پدر نگریست و به [[شعر]] [[صفیه دختر عبدالمطلب]] [[تمثل]] جست:&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|قَدْ كَانَ بَعْدَكَ أَنْبَاءٌ وَ هَنْبَثَةٌ *** لَوْ كُنْتَ شَاهِدَهَا لَمْ تَكْثُرِ الْخَطْبُ&lt;br /&gt;
إِنَّا فَقَدْنَاكَ فَقْدَ الْأَرْضِ وَابِلَهَا *** وَ اخْتَلَّ قَوْمُكَ فَاشْهَدْهُمْ وَ لَا تَغِبْ}}&lt;br /&gt;
مضمون این شعر در ابیات زیر آمده است:&lt;br /&gt;
رفتی و پس از تو [[فتنه]] برپا شد / کینه‌های نهفته آشکارا شد&lt;br /&gt;
این باغ خزان گرفت و بی‌بر گشت / وین جمع به‌هم فتاد و تنها شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه دوباره به جمع مجلس نگریست و فرمود:&lt;br /&gt;
ای گروه [[مؤمنین]]! ای [[یاوران]] دین! ای پشتیبانان [[اسلام]]! چرا حق مرا نمی‌گیرید؟ چرا دیده به‌هم نهاده و ستمی را که به من می‌رود، می‌پذیرید؟ مگر نه اینکه پدرم فرمود: [[احترام]] فرزند [[حرمت]] پدر است؟ چه زود رنگ پذیرفتید و بی‌درنگ در [[غفلت]] خفتید. پیش خود می‌گویید محمد{{صل}} مُرد. آری مُرد و [[جان]] به خدا سپرد! مصیبتی است بزرگ و اندوهی است سترگ. شکافی است که هر دم گشاید و هرگز به‌هم نیاید. فقدان او [[زمین]] را [[لباس]] [[ظلمت]] پوشاند و گزیدگان خدا را به سوگ نشاند. شاخ [[امید]] بی‌بر و [[کوه‌ها]] زیر و زبر شد. [[حرمت‌ها]] تباه و [[حریم‌ها]] بی‌پناه ماند. اما نه چنان است که شما این [[تقدیر الهی]] را ندانید و از آن بی‌خبر مانید. [[قرآن]] در دسترس شماست. شب و روز می‌خوانید. چرا و چگونه معنی آن را نمی‌دانید که پیامبران پیش از او نیز مردند و جان به [[خدا]] سپردند: {{متن قرآن|وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و محمد جز فرستاده‌ای نیست که پیش از او (نیز) فرستادگانی (بوده و) گذشته‌اند؛ آیا اگر بمیرد یا کشته گردد به (باورهای) گذشته خود باز می‌گردید؟ و هر کس به (باورهای) گذشته خود باز گردد هرگز زیانی به خداوند نمی‌رساند؛ و خداوند سپاسگزاران را به زودی پاداش خواهد داد» سوره آل عمران، آیه ۱۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای پسران قیله!&amp;lt;ref&amp;gt;قیله نام زنی است که انصار از نژاد او هستند.&amp;lt;/ref&amp;gt; پیش چشم شما [[میراث]] پدرم ببرند و حرمتم را ننگرند و شما همچون بی‌هوشان فریاد مرا نشنوید؟ در حالی که [[سربازان]] دارید با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانه‌های [[آبادان]]. امروز شما گزیدگان [[خدا]]، [[پشتیبان]] [[دین]] و [[یاوران]] [[پیغمبر]] و [[مؤمنین]] و حامیان [[اهل‌بیت]] طاهرینید! شمایید که با [[بت‌پرستان]] [[عرب]] درافتادید و برابر لشکرهای گران ایستادید! چند که از ما [[فرمانبردار]] و در راه [[حق]] [[پایدار]] بودید، نام [[اسلام]] را بلند و [[مسلمانان]] را ارجمند و [[مشرکان]] را تار و مار و [[نظم]] را برقرار و [[آتش]] [[جنگ]] را خاموش و [[کافران]] را حلقه [[بندگی]] در گوش کردید. اکنون پس از آن همه زبان‌آوری دم فروبستید و پس از پیش‌روی واپس نشستید، آن هم برابر مردمی که [[پیمان]] خود را گسستند و [[حکم خدا]] را به [[کار]] نبستند: {{متن قرآن|أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آیا از آنها می‌هراسید؟ با آنکه- اگر مؤمنید- خداوند سزاوارتر است که از وی بهراسید» سوره توبه، آیه ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; اما جز این نیست که به [[تن‌آسایی]] خو کرده‌اید و به [[سایه]] [[امن]] و [[خوشی]] رخت برده‌اید. از دین خسته‌اید و از [[جهاد در راه خدا]] نشسته و آنچه را شنیده به کار نبسته. بدانید که من آنچه شرط بلاغ است به شما گفتم. اما می‌دانم خوارید و در چنگال [[زبونی]] گرفتار. چه کنم که دلم [[خون]] است و بازداشتن زبان [[شکایت]]، از [[طاقت]] برون! و نیز می‌گویم برای [[اتمام حجت]] بر شما [[مردم]] دون! بگیرید! این لقمه گلوگیر به شما ارزانی و [[ننگ]] حق‌شکنی و حقیقت‌پوشی بر شما [[جاودانی]] باد! اما شما را [[آسوده]] نگذارد تا به آتش افروخته خدا بیازارد! آتشی که هر دم فروزد و [[دل]] و [[جان]] را بسوزد. آنچه می‌کنید خدا می‌بیند: {{متن قرآن|وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و آنان که ستم ورزیده‌اند به زودی خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه باز خواهند گشت» سوره شعراء، آیه ۲۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من پایان کار را نگرانم و چون پدرم شما را از [[عذاب]] [[خدا]] می‌ترسانم. به [[انتظار]] بنشینید تا درختی را که کشتید، بچینید و [[کیفر]] کاری را که کردید، ببینید.&lt;br /&gt;
[[سخنان فاطمه]]{{س}} که از [[دل]] داغدارش برخاسته بود به اتمام رسید. [[ابوبکر]] شروع به پاسخ نمود و [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و [[فاطمه]]{{س}} را ستود، اما گفت: من از پدرت شنیدم که [[پیامبران]] [[ارث]] نمی‌گذارند. فاطمه{{س}} فرمود: [[رسول خدا]] از [[کتاب خدا]] بیرون نمی‌رود، او آنچه می‌گوید نباید خلاف [[قرآن]] باشد. این [[آیات قرآن]] است که می‌گوید: {{متن قرآن|يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«(همان) که از من و از خاندان یعقوب میراث می‌برد و پروردگارا! او را پسندیده گردان» سوره مریم، آیه ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و می‌گوید: {{متن قرآن|وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و سلیمان از داوود میراث برد» سوره نمل، آیه ۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[خدای عزوجل]] همه [[احکام]] ارث را به روشنی و به [[حق]] بیان کرده است و هیچ نکته‌ای در [[سهم‌الارث]] کسی ناگفته نگذاشته است. پیامبران ارث نهادند و ارث بردند، آنچه به ارث نمی‌رسد، [[پیامبری]] است نه [[مال و منال]]. چرا ارث پدرم را از من می‌گیرید؟ اگر چنین آیه‌ای هست بگو تا بپذیرم.&lt;br /&gt;
[[دختر پیامبر]] دل‌آزرده و [[خشمگین]] به [[خانه]] برگشت و دیگر با [[خلیفه]] حرف نزد. روزهایی را که پس از [[مرگ]] پدر زیست، رنجور و پژمرده و گریان بود و به‌زودی مقدمات شهادتش آماده می‌شود و او نالان در بستر [[بیماری]] می‌افتد. [[زنان]] [[مهاجر]] و [[انصار]] به عیادتش رفتند و گفتند چگونه شب را به صبح رسانیده‌ای. پاسخ فاطمه{{س}} پاسخ [[احوالپرسی]] نیست، او [[روحیه]] رنگ‌پذیری [[مردم]] آن [[زمان]] و همه زمان‌ها را نشان می‌دهد. خطبه‌ای [[بلیغ]] می‌خواند و اوضاع آن [[روز]] [[مدینه]] را روشن می‌سازد و درباره پنجاه سال [[آینده]] خبر می‌دهد:&lt;br /&gt;
«به خدا دنیای شما را [[دوست]] نمی‌دارم و از مردان شما بیزارم! درون و برونشان را آزمودم و از آنچه کردند، ناخشنودم! چون تیغ زنگار خورده نابرّا؛ و گاهِ پیش‌روی، واپس‌گرا؛ و خداوندان اندیشه‌های تیره و نارسا؛ [[خشم خدا]] را به خود خریدند و در [[آتش دوزخ]] جاویدند!&lt;br /&gt;
ناچار کار را بدان‌ها واگذاردم و [[ننگ]] عدالت‌کشی را برایشان بار کردم. [[نفرین]] بر این مکاران و این [[ستمکاران]] از [[رحمت]] حق دور باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای بر آنان! چرا نگذاشتند حق در مرکز خود قرار یابد و [[خلافت]] بر پایه‌های [[نبوت]] [[استوار]] ماند؟ آنجا که فرود آمد [[جبرئیل امین]] است و بر عهده علی که عالم به [[امور دنیا]] و [[دین]] است. به‌یقین کاری که کردند خُسرانی [[مبین]] است. به [[خدا]] علی را نپسندیدند، چون سوزش تیغ او را چشیدند و [[پایداری]] او را دیدند. دیدند که چگونه بر آنان می‌تازد و با [[دشمنان خدا]] نمی‌سازد.&lt;br /&gt;
به خدا [[سوگند]] اگر پای در میان می‌نهادند و علی را بر کاری که [[پیامبر]] به عهده او نهاد، می‌گذاردند، آسان آسان ایشان را به [[راه راست]] می‌برد و حق هر یک را بدو می‌سپرد چنان‌که کسی [[زیان]] نبیند و هر کس میوه آنچه کشته است، بچیند. تشنگان [[عدالت]] از [[چشمه]] معدلت او [[سیر]] و زبونان در پناه صولت او [[دلیر]] می‌گشتند. اگر چنین می‌کردند، درهای رحمت از [[زمین]] و [[آسمان]] به روی آنان می‌گشود. اما نکردند و به‌زودی خدا به [[کیفر]] آنچه کردند آنان را [[عذاب]] خواهد فرمود.&lt;br /&gt;
بیایید و بشنوید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شگفتا! [[روزگار]] چه بوالعجب‌ها در پس پرده دارد و چه بازیچه‌ها یکی پس از دیگری برون می‌آرد. [[راستی]] مردان شما چنین کردند؟ و چه عذری آوردند؟ دوست‌نمایان غدّار. در [[حق دوستان]] [[ستمکار]] و سرانجام به کیفر [[ستمکاری]] خویش گرفتار. سر را گذاشته به دُم چسبیدند. پی عامی رفتند و از عالم نپرسیدند. نفرین بر مردمی [[نادان]] که تبهکارند و [[تبهکاری]] خود را [[نیکوکاری]] می‌پندارند.&lt;br /&gt;
وای بر آنان! آیا آن‌که [[مردم]] را به راه راست می‌خواند، سزاوار [[پیروی]] است یا آن‌که خود راه را نمی‌داند؟ در این باره چگونه [[داوری]] می‌کنید؟&lt;br /&gt;
به خدایتان سوگند آنچه نباید بکنند، کردند. نواها ساز و [[فتنه‌ها]] آغاز شد. حال لختی بپایند تا به خود آیند و ببینند چه آشوبی خیزد و چه [[خون‌ها]] بریزد! شهد [[زندگی]] در کام‌ها شرنگ و [[جهان]] پهناور بر همگان تنگ گردد. آن [[روز]] [[زیانکاران]] را باد در دست است و آیندگان به [[گناه]] رفتگان گرفتار و پای‌بست. اکنون آماده باشید که گرد [[بلا]] انگیخته شد و تیغ [[خشم خدا]] از نیام [[انتقام]] آهیخته. شما را نگذارد تا دمار از روزگارتان برآرد، آن‌گاه دریغ سودی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمع شما را بپراکند و بیخ و بنتان را بر کَند. دریغا که دیده حقیقت‌بین ندارید. بر ما هم تاوانی نیست که داشتن [[حق]] را ناخوش می‌دارید.&lt;br /&gt;
[[سخنان فاطمه]]{{س}} اعلام خطری بود که نه‌تنها [[مهاجرین]] و [[انصار]] بلکه [[حکومت]] و [[آینده]] [[نظام اسلامی]] را تهدید می‌کرد و دیری نگذشت که تحقق یافت.&lt;br /&gt;
[[زنان]] [[مهاجر]] و انصار سخنان حضرت را برای همسرانشان گفتند، آنان نیز برای [[عذرخواهی]] به نزد [[فاطمه]]{{س}} آمدند و حضرت فرمود: از من دور شوید، دیگر کاری ساخته نیست.&lt;br /&gt;
[[ابوبکر]] و عمر نیز خواستار دیدار او شدند، اما [[دختر پیامبر]] آنان را نپذیرفت. آنان به [[امام علی]]{{ع}} [[متوسل]] شدند. آن حضرت از همسرش خواست آنان را بپذیرد. فاطمه{{س}} گفت حال که چنین است، [[خانه]] خانه توست&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} با سردی با آنان برخورد کرد و فقط یک جمله فرمود، به آنان گفت: نشنیدید پدرم فرمود: {{متن حدیث|إِنَّ فَاطِمَةَ شِجْنَةٌ مِنِّي يُؤْذِينِي مَا آذَاهَا وَ يَسُرُّنِي مَا يَسُرُّهَا وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَيَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَ يَرْضَى لِرِضَاهَا}} فاطمه پاره تن من است هر که او را بیازارد مرا آزرده است و هر که او را [[خشنود]] سازد مرا خشنود می‌نماید، و [[خداوند متعال]] به سبب [[غضب فاطمه]] [[غضبناک]] می‌گردد و به [[خشنودی]] او خشنود می‌شود؟&lt;br /&gt;
آری!&lt;br /&gt;
شما مرا آزردید و من از شما ناخشنودم.&lt;br /&gt;
آنان از خانه او بیرون رفتند و ابوبکر تا پایان عمرش از اینکه دستور [[تفتیش]] [[خانه فاطمه]] را داده بود، دچار [[ندامت]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح بخاری ج۵ ص۱۷۷؛ علل الشرایع، ج۱، ص۱۷۸؛ بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۷۰؛ المعجم الکبیر، ج۲۰، ص۲۵؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۶۸؛ مسند احمد بن حنبل، ج۴، ص۳۳۲؛ المعجم الکبیر، ج۲۲، ص۴۰۵؛ کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۹۳؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} در واپسین روزهای [[زندگی]] [[اسماء دختر عمیس]] را‌طلبید و گفت: من خوش نمی‌دارم بر جسد [[زن]] جامه‌ای بیفکنند و [[اندام]] او از زیر [[جامه]] نمایان باشد. [[اسماء]] گفت: من در [[حبشه]] چیزی دیدم اکنون صورت آن را به شما نشان می‌دهم. سپس چند شاخه‌تر خواست، شاخه‌ها را خم کرد، پارچه‌ای بر روی آن کشید. فاطمه [[لبخند]] زد و فرمود: چه چیز خوبی است، نعش زن از نعش مرد مشخص نمی‌شود. سپس به اسماء [[وصیت]] کرد که پس از [[مرگ]] او را [[غسل]] دهد و کسی بر جنازه‌اش نیاید&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۸۹؛ روضة الواعظین، ص۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[ابن عبدالبر]] نوشته است نخستین کس از [[زنان]] که در [[اسلام]] برای او بدین‌سان [[تابوت]] ساختند، فاطمه{{س}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۰۶-۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شهادت جانگداز فاطمه{{س}}==&lt;br /&gt;
فاطمه{{س}} بعد از [[رحلت]] [[رسول‌الله]]{{صل}}، [[انحراف]] اسلام از مسیر اصلی، [[مظلوم]] شدن [[همسر]]، [[هجوم]] به [[خانه]]، شکستن حرمتش، [[غصب فدک]]، از دست رفتن [[حق]] و دیدن آن همه [[بی‌حرمتی]] از [[اصحاب]] رسول‌الله{{صل}} و بالاتر از همه دگرگونی‌هایی که پس از [[رسول خدا]] به فاصله‌ای اندک در [[سنت]] [[مسلمانی]] پدید آمد، [[روح]] و سپس جسمش سخت آزرده شد و نالان در بستر [[بیماری]] افتاد. هرکدام از این پیشامدها به [[تنهایی]] برای از پای انداختن هر زنی کفایت می‌کند. چنان‌که [[تاریخ]] نشان می‌دهد او پیش از مرگ پدر، [[بیماری جسمی]] نداشته و چهار فرزند سالم و [[رشید]] به [[دنیا]] آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینکه زهرا{{س}} چند [[روز]] در بستر بیماری به سر برده، معلوم نیست اما دو هفته مانده به شهادت، حال حضرت بسیار وخیم بود. تاریخ شهادتش هفتاد و پنج یا نود و پنج روز و یا به قولی شش ماه بعد از رحلت رسول‌الله{{صل}} بود. از [[حضرت صادق]]{{ع}} [[روایت]] شده که فاطمه{{س}} در سوم [[جمادی‌الآخر]] [[سال یازدهم هجری]] [[وفات]] نمود.&lt;br /&gt;
در روز وفات، سلمی همسر [[ابورافع]] در [[خانه فاطمه]]{{س}} مشغول [[خدمت]] بود. او می‌گوید: فاطمه{{س}} آن روز حالش بهتر شده بود به‌نحوی که این بهبودی [[خیال]] اطرافیان را راحت نمود. در آن روز تب و سردردی عارض نشد. همسرش امیرالمؤمنین علی{{ع}} که در این ایام بیشتر در کنار او به سر می‌برد، برای [[امرار معاش]] [[خانواده]] از خانه بیرون رفت. ممکن است آن حضرت به قصد [[عبادت]] در [[مسجدالنبی]] از خانه خارج شده باشد.&lt;br /&gt;
[[فاطمه]]{{س}} دخترانش را به خانه یکی از زنان [[بنی‌هاشم]] و پسرانش را برای [[زیارت]] [[مرقد مطهر]] رسول‌الله{{صل}} از خانه بیرون فرستاد. آن‌گاه از سلمی خواست تا آبی حاضر کند و [[غسل]] نماید. آن روز به بهترین وجه غسل کرد و جامه‌های تازه پوشید و فرمود: بسترم را در وسط [[اتاق]] بیفکن؛ و بعد از دو رکعت [[نماز]] در بستر به سوی [[قبله]] دراز کشید و دست راست خود را زیر گونه خود نهاد و چهره خود را با گوشه [[عبا]] پوشانید و به من فرمود: قدری [[استراحت]] می‌کنم. مدتی که گذشت سه بار مرا صدا بزن اگر جوابی نشنیدی بدان که [[جان]] به جان‌آفرین [[تسلیم]] نموده‌ام. سلمی امر فاطمه{{س}} را [[اطاعت]] نمود. پس از اینکه فاطمه{{س}} را صدا زد و صدایی نشنید، دانست که او [[رحلت]] فرموده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[زمان]] [[رحلت فاطمه]]{{س}} بین [[نماز عصر]] و [[مغرب]] بود و در روز [[وفات]] بین هیچ‌کدام از [[مورخین]] اختلافی دیده نمی‌شود و همگی روز سه‌شنبه را بیان کرده‌اند. سلمی گوید در این [[وقت]] [[حسنین]] به خانه آمدند و سراغ مادر را گرفتند. من به آنان گفتم به نزد پدر بروید و او را از [[مرگ]] مادر باخبر سازید. امیرالمؤمنین علی{{ع}} پیکر [[پاک]] فاطمه{{س}} را با کمک [[اسماء بنت عمیس]] که در هنگام [[بیماری]] فاطمه{{س}} دائماً به خانه او رفت و آمد داشت، غسل داد و [[کفن]] نمود. سپس بر او نماز خواند و دست‌ها را بر [[آسمان]] بالا برد و عرض کرد: بارالها! این دختر پیامبرت فاطمه است که او را از [[ظلمات]] به سوی [[نور]] بالا بردی. آن‌گاه از فرزندانش خواست تا با مادر [[وداع]] کنند&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج۲، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[ابن عبدالبر]] نوشته است چون [[دختر پیامبر]] زندگانی را بدرود گفت، [[عایشه]] قصد حضور در خانه بر بالین او را داشت اما [[اسماء]] مانع حضور او شد و طبق [[وصیت]] او را راه نداد. عایشه [[شکایت]] به پدر برد که:&lt;br /&gt;
این [[زن]] خثعمیه&amp;lt;ref&amp;gt;خثعم از قحطانیان و از عرب‌های جنوبی بوده است و این سرزنشی است که عدنانیان و از جمله قریش به قحطانیان می‌کردند.&amp;lt;/ref&amp;gt; میان من و دختر [[رسول‌الله]]{{صل}} درآمده است و نمی‌گذارد من نزد جسد او بروم. [[ابوبکر]] به در [[حجره]] دختر [[پیغمبر]] آمد و گفت:&lt;br /&gt;
اسماء! چرا نمی‌گذاری عایشه نزد دختر رسول‌الله{{صل}} برود؟&lt;br /&gt;
این وصیت [[فاطمه]] است و او چنین خواسته است.&lt;br /&gt;
حال که چنین است هرچه به تو گفته چنان کن!&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۷۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عایشه که در زمان بیماری فاطمه{{س}} هیچ‌گاه به ملاقاتش نیامده بود، از [[افتخار]] حضور بر پیکر مقدسش نیز [[محروم]] شد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[مردم مدینه]] نزد [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} می‌آمدند و او را [[تسلیت]] می‌گفتند و [[منتظر]] [[تشییع جنازه]] فاطمه{{س}} بودند؛ اما [[ابوذر]] بیرون آمد و گفت: ای [[مردم]]! به خانه‌هاتان بازگردید، [[مراسم تشییع]] عقب افتاده است. با شنیدن این سخن و اینکه شب نیز فرا رسیده بود، همگی به خانه‌های خود بازگشتند و فقط [[بنی‌هاشم]] و [[اصحاب خاص امیرالمؤمنین]] علی{{ع}} حضور داشتند.&lt;br /&gt;
سرانجام علی{{ع}} به همراه [[فرزندان]] و تعدادی اندک از [[نزدیکان]] و یارانش در [[تاریکی]] شب [[بدن مطهر]] فاطمه{{س}} را [[تشییع]] و مخفیانه او را [[تدفین]] نمودند&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و با چشمان اشکبار و دل‌های سوزان با او [[وداع]] کردند و مادر، غریبانه در [[دل]] شب به خاک سپرده شد. گویا [[طفلان]] هم [[رخصت]] نداشتند بانگ شیون را بلند کنند، مبادا [[همسایگان]] بشنوند و خبر [[دفن]] زهرا{{س}} پخش شود. بنا بر وصیت فاطمه{{س}} هیچ‌کس از آنان که مورد [[خشم]] آن حضرت بودند، در تشییع جنازه او حضور پیدا نکردند. فاطمه{{س}} از اطرافیانش خواسته بود به‌نحوی [[برنامه‌ریزی]] کنند که افراد خاصی حضور داشته باشند و آنانی که به او [[جفا]] کرده‌اند، حتماً در [[مراسم]] حضور نیابند. امیرالمؤمنین علی{{ع}} به وصیت همسرش عمل فرمود و سفارش دختر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} عملی شد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۸؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[بخاری]] می‌نویسد: «همسرش او را شبانه به خاک سپرد و [[اجازه]] نداد تا [[ابوبکر]] بر جنازه او حاضر شود»&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح بخاری، ج۵، ص۱۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[اسماء دختر عمیس]] [[خثعمی]] گوید: در [[نماز]] بر پیکر [[پاک]] فاطمه{{س}}، امیرالمؤمنین علی{{ع}}، [[حسنین]]، [[عمار]]، [[مقداد]]، [[عقیل]]، [[زبیر]]، ابوذر، [[سلمان]]، بریده، سلمی، [[ام‌سلمه]]، من و گروهی شرکت داشتند و او را در دل شب طبق وصیتش دفن کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام]] پس از دفن [[فاطمه]]{{س}} رو به [[مزار]] پیامبر اکرم{{صل}} کرد و گفت: «ای [[پیغمبر]] [[خدا]]! از من و از دخترت که به دیدن تو آمده و در کنار تو زیر خاک خفته است، بر تو [[درود]] باد! خدا چنین خواست که او زودتر از دیگران به تو بپیوندد. پس از او [[شکیبایی]] من به پایان رسیده و [[خویشتنداری]] من از دست رفته، اما آنچنان‌که در جدایی تو [[صبر]] را پیشه کردم، در [[مرگ]] دخترت نیز جز صبر چاره ندارم که شکیبایی بر [[مصیبت]] [[سنت]] است.&lt;br /&gt;
ای پیغمبر خدا! تو بر روی سینه من [[جان]] دادی! تو را به دست خود در دل خاک سپردم، [[قرآن]] خبر داده است که [[پایان زندگی]] همه بازگشت به سوی خداست. اکنون [[امانت]] به صاحبش رسید، [[زهرا]] از دست من رفت و نزد تو آرمید.&lt;br /&gt;
ای پیغمبر خدا! از او [[آسمان]] و [[زمین]] [[زشت]] می‌نماید و هیچ‌گاه [[اندوه]] دلم نمی‌گشاید. چشمانم بی‌خواب و دل از سوز [[غم]] کباب است تا خدا مرا در جوار تو ساکن گرداند. مرگ زهرا ضربتی بود که دل را خسته و غصه‌ام را پیوسته گردانید و چه زود جمع ما را به [[پریشانی]] کشانید. [[شکایت]] خود را به خدا می‌برم و دخترت را به تو می‌سپارم. خواهد گفت که امتت پس از تو با وی چه [[ستم‌ها]] کردند. آنچه خواهی از او بجو و هرچه خواهی بدو بگو تا سرّ دل بر تو گشاید و خونی که خورده است، بیرون آید و خدا که بهترین [[داور]] است میان او و [[ستمکاران]] [[داوری]] نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلامی که به تو می‌دهم نه از ملامت و از روی [[شوق]] است نه کسالت. اگر می‌روم نه ملول و خسته‌جانم و اگر می‌مانم نه به [[وعده خدا]] بدگمانم و چون [[شکیبایان]] را [[وعده]] داده است در [[انتظار]] [[پاداش]] او می‌مانم که هرچه هست از اوست و شکیبایی نیکوست. اگر [[بیم]] [[چیرگی]] ستمکاران نبود برای همیشه در کنار قبرت می‌ماندم و در این مصیبت بزرگ چون فرزندمرده جوی [[اشک]] از دیدگانم می‌راندم.&lt;br /&gt;
[[خدا]] [[گواه]] است که دخترت پنهانی به خاک می‌رود. هنوز روزی چند از مرگ تو نگذشته و نام تو از زبان‌ها نرفته، [[حق]] او را بردند و [[میراث]] او را خوردند، [[درد دل]] را با تو در میان می‌گذارم و [[دل]] را با یاد تو خوش می‌دارم که [[درود خدا]] بر تو باد و [[سلام]] و [[رضوان خدا]] بر [[فاطمه]]&amp;lt;ref&amp;gt;الکافی، ج۱، ص۴۵۸-۴۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
فقدان دختر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} علی را سخت آزرده ساخت. در سندهای دیرین دو [[بیت]] را به او نسبت داده‌اند که نشان‌دهنده سوز درونی او است. [[پیام]] [[حاکم]] بر این دو بیت [[نفی]] [[حب]] و [[دلبستگی]] به دنیاست و اینکه هیچ عُلقه و [[دوستی]] و محبتی [[پایدار]] نیست&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: دیوان امام علی{{ع}}، ص۴۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==محل دفن فاطمه{{س}}==&lt;br /&gt;
زهرا{{س}} می‌خواست دور از چشم ناسپاسان و حق‌ناشناسان به خاک سپرده شود و نشانی او هم دور از چشم آنان باشد.&lt;br /&gt;
درباره [[مزار]] دختر [[رسول‌خدا]]{{صل}} در [[تاریخ]] سه قول آمده است:&lt;br /&gt;
#او را در خانه‌اش [[دفن]] کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الکافی، ج۱، ص۴۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
#در [[خانه]] [[عقیل]] [[برادر]] [[حضرت علی]]{{ع}} به خاک سپرده شد. خانه عقیل ظاهراً میان [[بقیع]] و [[حرم]] [[رسول‌الله]]{{صل}} است&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
#در [[قبرستان بقیع]] مدفون گردید&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
درباره قول سوم با توجه به [[بی‌رغبتی]] فاطمه{{س}} که نمی‌خواست گروه حاکمه در [[مراسم]] او شرکت داشته باشند و اگر جنازه تا بقیع حمل می‌شد، آنها متوجه می‌شدند، پس این قول از اعتبار کمتری برخوردار است.&lt;br /&gt;
اما قول اول و دوم قابل‌قبول‌تر هستند و هرکدام را بپذیریم در جریان [[توسعه]] حرم، [[قبر]] فاطمه{{س}} در محدوده حرم قرار گرفته است. به نظر می‌آید [[حدیثی]] از رسول‌الله{{صل}} که فرموده‌اند: میان [[منبر]] و قبر من روضه‌ای از روضات [[بهشت]] است، به قبر فاطمه{{س}} نظر دارد. [[ابن‌شهرآشوب]] از گفته [[شیخ طوسی]] می‌نویسد: آنچه درست‌تر می‌نماید اینکه او را در خانه‌اش یا در [[روضه]] [[پیامبر]] به خاک سپردند&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۳۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گفته شده که [[امام علی]]{{ع}} برای پنهان داشتن قبر فاطمه{{س}} صورت هفت قبر و به روایتی چهل قبر ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و این قرینه‌ای است که قبر در داخل خانه نبوده است. علاوه بر آن [[امام]] قبر فاطمه{{س}} را در جایی قرار نمی‌داد که فرزندانش دائماً آن را بنگرند. با این [[حساب]] قول دوم از اعتبار بیشتری برخوردار خواهد بود.&lt;br /&gt;
به هر حال از پنهان داشتن قبر [[فاطمه]]{{س}} پیداست که او می‌خواسته با این کار [[ناخشنودی]] خود را برای همیشه آشکار سازد.&lt;br /&gt;
پس از [[شهادت]] آن حضرت نیز [[عمر بن خطاب]] سهم او را به فرزندانش نداد. گفته شده به [[روزگار]] رسول‌خدا{{صل}} و مدت [[خلافت ابوبکر]] هر کس از سهامداران که می‌مرد یا کشته می‌شد، سهمش به [[وارثان]] او می‌رسید. چون عمر بن خطاب به [[خلافت]] رسید، سهم هر کس را که مرده بود، می‌گرفت و به [[وراث]] او نمی‌داد، چنان‌که سهم [[زید بن حارثه]] و [[جعفر بن ابی‌طالب]] را [[تصرف]] کرد و با آن‌که [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}} در این مورد با او صحبت کرد، نپذیرفت. عمر سهم فاطمه{{س}} را هم پرداخت نکرد و با وجود آن‌که در این مورد با او [[مذاکره]] شد، او نپذیرفت؛ فقط نسبت به وراث [[همسران]] [[رسول‌الله]]{{صل}} [[اجازه]] می‌داد که هر کاری می‌خواهند بکنند، بفروشند یا به دیگری ببخشند&amp;lt;ref&amp;gt;مغازی واقدی، ج۲، ص۵۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم]]، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9030760879.jpg|22px]] [[مرضیه محمدزاده|محمدزاده، مرضیه]]، [[زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;زنان پیامبر اکرم و زنان با پیامبر اکرم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366049</id>
		<title>ولادت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366049"/>
		<updated>2026-04-18T09:35:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = ولادت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = ولادت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[ولادت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ولادت پیامبر خاتم {{صل}}&#039;&#039;&#039; در سال &amp;quot;[[عام الفیل]]&amp;quot; و در ربیع‌الاول [[سال]] ۵۷۰ م بوده است. [[شیعیان]]، تولد حضرت را هفدهم ربیع‌الاول، [[روز جمعه]] و [[اهل تسنن]] دوازدهم ربیع‌الاول، روز دوشنبه می‌دانند. محل تولد رسول اکرم {{صل}}، ورودی [[شعب ابی طالب]] است. [[عبدالمطلب]] پدر بزرگ حضرت نام ایشان را [[محمد]] {{صل}} گذاشت تا در [[آسمان]] و [[زمین]]، ستوده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[تاریخ]] [[ولادت پیامبر خاتم]] ==&lt;br /&gt;
عموم سیره‌نویسان و تاریخ‌نگاران&amp;lt;ref&amp;gt;خلیفة بن خیاط، ص۲۶؛ ابن هشام، ج۱، ص۱۶۷؛ یعقوبی، ج۲، ص۷؛ مسعودی، ج۲، ص۲۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; معتقدند تولد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} در &amp;quot;[[عام الفیل]]&amp;quot; (سالی که [[ابرهه]] برای خرابی [[خانه کعبه]] آمده بود)&amp;lt;ref&amp;gt;اواسط قرن ششم = م. ۵۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[سال]] ۵۷۰ م بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;بیهقی، دلائل، ج۱، ص۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ زیرا آن حضرت به طور قطع در سال ۶۳۲ م در گذشته است و سن [[مبارک]] او ۶۲ تا ۶۳ سال بوده است. بنابراین ولادت آن حضرت در ۵۷۰ م خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[اکثریت]] قریب به [[اتفاق]] محدثان و مؤرخان بر این اعتقادند که [[تولد پیامبر]]{{صل}} در فصل بهار و در [[ربیع‌الاول]] بوده است؛ ولی در [[روز]] تولد حضرت، [[اختلاف]] دارند&amp;lt;ref&amp;gt;جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، ص۱۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. روزهای دوم&amp;lt;ref&amp;gt;بلاذری، انساب الأشراف، ج۱، ص۹۲ [چاپ زکار، ج۱، ص۱۰۰]؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۱، ص۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; هشتم&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۱، ص۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، دهم&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۸۰؛ بلاذری، انساب الأشراف، ج۱، ص۱۰۰؛ ابن اثیر، اسدالغابة، ج۱، ص۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; دوازدهم&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سید الناس، عیون الأثر، ج۱، ص۳۳؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج۵، ص۲۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[هفدهم ربیع الاول]] و دوازدهم [[ماه مبارک رمضان]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۱، ص۳۰؛ ذهبی، تاریخ الإسلام، ج۱، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; در این باره ذکر شده است. بعضی از دانشمندان امروز حساب کرده‌اند تا ببینند روز ولادت [[رسول اکرم]]{{صل}} با چه روزی از ایام ماه‌های شمسی منطبق می‌شود. به این نتیجه رسیده‌اند که دوازدهم ربیع آن سال مطابق می‌شود با بیستم آوریل و بیستم آوریل مطابق است با سی و یکم فروردین. قهراً هفدهم ربیع مطابق می‌شود با پنجم اردیبهشت. پس قدر مسلّم این است که رسول اکرم{{صل}} در فصل بهار به [[دنیا]] آمده است. حال یا سی و یکم فروردین یا پنجم اردیبهشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشهور بین [[اهل سنت]] در تولد آن حضرت [[دوازدهم ربیع الاول]] و روز دوشنبه است که نخستین بار آن را [[ابن اسحاق]] (م ۱۵۱)&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل و مورخان دیگر مانند: [[ابن هشام]] (م ۲۱۸)&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[طبری]] (م ۳۱۰)&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۱۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و دیگر منابع روایی و [[تاریخی]] [[اهل سنت]] از وی نقل کرده‌اند. در بین [[شیعیان]] نیز [[کلینی]] (م ۳۲۹)&amp;lt;ref&amp;gt;کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; قول دوازدهم ربیع الاول را در ولادت آن حضرت نقل کرده است که به احتمال [[قوی]] این قول را از [[ابن اسحاق]] گرفته یا کلمه «بقیت» به «مضیت» در عبارت {{متن حدیث|مَضَتْ مِنْ شَهْرِ رَبِيعٍ الْأَوَّلِ‌}}&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۵۸، ص۴۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; تصحیف و دوازده [[روز]] باقی مانده از [[ربیع الاول]] به دوازده روز گذشته از ربیع الاول تبدیل شده است&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحارالأنوار، ج۱۵، ص۲۵۱، پاورقی ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما مشهور قول [[شیعه]] در تولد آن حضرت، هفدهم ربیع الاول و [[روز جمعه]] است&amp;lt;ref&amp;gt;مفید، المقنعة ص۴۵۶؛ همو، مسارالشیعة (مصنفات الشیخ المفید)، ج۷، ص۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنابراین [[مجلسی]] قول دوازدهم ربیع الاول را از مرحوم کلینی حمل بر [[تقیه]]&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، حیاة القلوب، ج۲، ص۴۸؛ همو، بحارالأنوار، ج۵۵، ص۳۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بر قول هفدهم ربیع الاول ادعای اتفاق کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحارالأنوار، ج۱۵، ص۲۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۶؛ [[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۱ (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱]]، ص۳۰-۳۱؛ [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ اسلام ج۱]]، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام تولد، مادرش [[آمنه]]، کسی را نزد [[عبدالمطلب]]، جد بزرگوارش فرستاد و گفت که [[خداوند]] به تو پسری داده است. زمانی که عبدالمطلب خبر ولادت [[رسول خدا]]{{صل}} را شنید، از داخل [[حجر اسماعیل]] که با [[فرزندان]] خود و مردانی از [[بنی هاشم]] در آنجا نشسته بود، بلند شد و نزد آمنه آمد و کودک را داخل [[کعبه]] برد و [[خدا]] را بر این [[نعمت]] چنین [[سپاس]] گفت: &amp;quot;[[حمد]] و سپاس خداوند را که پسر بچه‌ای [[پاک]] به من عطا فرمود. او در گهواره به بچه‌های دیگر سروری پیدا کرد. او را به خانه‌ای که دارای ارکان است پناه می‌دهم تا اینکه او را بالغ و [[استوار]] ببینم. او را از [[شر]] هر بدخواه [[کینه]] به [[دل]] و [[حسود]] ورز لگام گسیخته به [[خدا]] می‌سپارم&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن حدیث|الحمد لله الذی أعطانی 	هذا الغلام الطیب الآردان 	قد ساد فی المهد علی الغلمان 	اعیذ بالبیت ذی الأرکان 	حتی آرا بالغ البنیان 		أعیذه من شر ذی شنئان من خاسد مضطرب العنان}}؛بلاذری، ج۱، ص۸۹؛ ابن جوزی، الوفاء، ص۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[عبدالمطلب]] سپس عقیقه‌ای کُشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[محمد]]{{صل}} قبل از اینکه چشم به [[جهان]] بگشاید پدر خویش عبدالله را از دست داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۹۲؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۶؛ [[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۱ (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱]]، ص۳۰-۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده آن حضرت [[ختنه]] شده و ناف بریده به [[دنیا]] آمد و این مطلب، [[شگفتی]] عبدالمطلب را برانگیخت و ‌شأن و [[منزلت]] [[رسول خدا]]{{صل}} را در نظر او بالا برد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، ج۱، ص۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[انس بن مالک]] می‌گوید: رسول خدا{{صل}} فرمود: &amp;quot;از [[کرامت]] من این است که ختنه شده و ناف بریده به دنیا آمدم و کسی عورت مرا ندید&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن جوزی، الوفاء، ص۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[حاکم]]&amp;lt;ref&amp;gt;حاکم، ج۲، ص۶۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; در مورد [[حدیث]] مختون متولد شدن آن حضرت ادعای [[تواتر]] کرده است، اما عده‌ای&amp;lt;ref&amp;gt;طبرانی، الصغیر، ج۲، ص۵۹؛ هیثمی، ج۸، ص۲۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; افزون بر [[انکار]] تواتر و خدشه در سند حدیث، در اصل وجود چنین [[حدیثی]] تردید کرده‌اند. کمال بن عدیم عقیلی این حدیث را [[ضعیف]] دانسته و گفته است: ابداً چنین مطلبی ثابت نشده است. ابن قیم گفته است: ممکن است بسیاری از [[مردم]] نیز ختنه شده متولد شوند؛ از این‌رو نمی‌توان آن را از [[معجزات پیامبر]] شمرد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: قسطلانی، المواهب، ج۱، ص۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. افزون بر این، [[روایت]] بالا با روایتی که گفته است عبدالمطلب [[روز]] هفتم ولادت [[رسول خدا]]، او را [[ختنه]] کرده و محمد نامید&amp;lt;ref&amp;gt;بکری دمیاطی، ج۱، ص۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نیز با برخی از گزارش‌ها که [[ختنه]] شدن او را هنگام [[شق صدر]] ـ که مصدر خبری معتبری نیز ندارد ـ دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;طبرانی، المعجم الاوسط، ج۶، ص۷۰؛ ابن عساکر، ج۳، ص۴۱؛ هشمی، ج۸، ص۲۲۴؛ بکری دمیاطی، ج۱، ص۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; تعارض دارد&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۱ (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱]]، ص۳۰-۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محل ولادت [[رسول خدا]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
محل تولد رسول اکرم{{صل}}، ورودی [[شعب ابی طالب]] است که پس از [[هجرت رسول خدا]]{{صل}} به یثرب، [[عقیل]] این [[خانه]] را تصرف کرد و آن خانه به نام او مشهور شد. بعدها [[فرزندان عقیل]] آن را به [[محمد بن یوسف]] [[ثقفی]] فروختند&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، ج۲، ص۱۵۶؛ ابن عبدالبر، ج۱، ص۱۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. البته محل تولد آن حضرت در طول [[تاریخ]] مورد توجه [[مسلمانان]] بوده است. در قرن دوم هجری، [[خیزران]]، [[همسر]] [[هارون]]، آن محل را خرید و به [[مسجد]] تبدیل کرد. بعدها نیز محل تولد آن حضرت از سوی [[سلاطین]] عثمانی، حاکمان یمن، [[مصر]] و [[عباسیان]] بازسازی شد. در پی روی کار آمدن [[دولت]] سعودی، با اصرار شیخ عباس قطان شهردار وقت [[مکه]] و درخواست وی از &amp;quot;ملک عبدالعزیز&amp;quot;، قرار بر آن شد تا در آنجا کتابخانه‌ای موسوم به &amp;quot;المکتبة مکة المکرمه&amp;quot; بنا کنند که تاکنون بر قرار است&amp;lt;ref&amp;gt;جعفریان، ص۱۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۱ (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱]]، ص۳۰-۳۱؛ [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص۱۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مراسم نام‌گذاری [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
[[عبدالمطلب]] برای عرض تشکر به پیشگاه [[خداوند]]، گوسفندی کشت و عده‌ای را [[دعوت]] کرد و در آن جشن باشکوه که از عموم [[قریش]] دعوت شده بودند، نام فرزند خود را محمد گذارد. از او پرسیدند: &amp;quot;چرا نام فرزند خود را محمد (ستوده) [[انتخاب]] کردید، در صورتی که این نام در میان [[اعراب]] کم‌سابقه است؟ گفت: خواستم که در [[آسمان]] و [[زمین]]، ستوده باشد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالفرج حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۱، ص۱۱۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳، ص۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابوطالب]] عموی آن حضرت در اشعار خود با اشاره به این رویداد چنین گفت: &amp;quot;[[خداوند]] نامی از خود را برای [[بزرگداشت]] او جدا ساخت؛ زیرا نام صاحب [[عرش]] محمود (پسندیده) و نام [[پیامبر]] [[محمد]] (ستوده) است&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|فشق له من اسمه لیجله فذوا العرش محمود و هذا محمد}}؛ ابن حبان، الثقات، ج۱، ص۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آن [[روز]]، فقط شانزده نفر به این اسم نام‌گذاری شده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالفرج حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۱، ص۱۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[قرآن مجید]] نیز از آن حضرت با نام‌های محمد و احمد یاد می‌کند. خداوند در سوره‌های [[آل عمران]]، محمّد، فتح و [[احزاب]]، او را با نام محمد و در [[سوره صف]] با نام احمد خوانده است. منشأ [[اختلاف]]، این است که [[مادر رسول خدا]]، پیش از جدش، نام او را احمد گزارده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۹؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، چنان که در [[تاریخ]] منعکس است&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رویدادهای هنگام ولادت ==&lt;br /&gt;
در منابع حدیثی و [[تاریخی]] برای ولادت پیامبر{{صل}}، [[معجزات]] و خوارق عادات فراوانی به صورت‌های گوناگون ذکر کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;برای مشاهده برخی رویدادها، ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۱۶۶ و ۱۷۴؛ بیهقی، دلائل، ج۱، ص۸۱ و ۱۳۵؛ بحرانی، ص۳۷۱-۳۸۰؛ هیثمی، النعمه، ص۴۴؛ جامی ص۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; که بسیاری از آنها از نظر سند مرسل و فاقد شرایط صحت هستند و برخی نیز ضمن [[مخالفت]] با [[عقل]]، درباره موضوعی کم اهمیت است که در آنها مبالغه زیادی صورت گرفته و عجایب و غرایب آنها با شرح و بسط نقل شده که این خود از نشانه‌های برساخته بودن [[روایت]] است. افزون بر این، [[دست]] کم نیمی از این [[اخبار]] از طریق [[کعب الاحبار]]، [[ابوهریره]]، [[وهب بن منبه]] یا افراد مجهولی نقل شده است که ناقلان آنها به هیچ وجه [[زمان]] ولادت آن حضرت را [[درک]] نکرده‌اند. از این‌رو، معروف حسنی&amp;lt;ref&amp;gt;معروف حسنی، ص۲۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخی از این خوارق نقل شده را شبیه به افسانه‌های هند قدیم و [[اقوام]] باستانی دانسته است؛ چنان که [[سید محسن امین]]&amp;lt;ref&amp;gt;محسن امین، ج۶، ص۴۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز درباره برخی از این [[اخبار]] گوید: در آنها دیدگاه‌های [[افراطی]] و [[غلوآمیز]]، آشفتگی، پاشیدگی و رنگی از تندروی نمایان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین رویدادهای هنگام ولادت، نخستین بار در کتاب [[تاریخ یعقوبی]]&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; آمده است. یعقوبی با اینکه به صورت گذرا به حوادث می‌پردازد، [[معجزات]] یا رویدادهای هنگام ولادت را با تفصیل و بدون هیچ سندی ذکر می‌کند و تاریخ دقیق ولادت آن حضرت را از روی [[ستارگان]] معلوم می‌دارد؛ در حالی که بین مورخان و محدثان [[اختلاف]] زیادی هنگام ولادت آن حضرت وجود دارد. رویدادهایی که یعقوبی آورده چنین است:&lt;br /&gt;
# [[شیطان‌ها]] رانده شدند؛&lt;br /&gt;
# ستارگان فرو افتادند و [[قریش]] از دیدن آنها [[تعجب]] کردند و گفتند: این نشانه قیامت است؛&lt;br /&gt;
# زلزله‌ای آمد و همه [[مردم]] را گرفت و کنیسه و صومعه‌ها و... ویران شد، و هر چیزی که [[پرستش]] می‌شد، [[کنده]] شد؛&lt;br /&gt;
# [[جادوگران]] و [[کاهنان]] در کار خود فرو ماندند و شیطان‌ها [[محبوس]] شدند؛&lt;br /&gt;
# ستارگانی پدیدار شدند که دیده نشده بودند و این ستارگان، کاهنان [[یهود]] را گیج و سرگردان کردند؛&lt;br /&gt;
# ایوان کسرا تکان خورد و سیزده [[کنگره]] آن فرو ریخت؛&lt;br /&gt;
# آتشکده فارس خاموش شد با اینکه هزار سال خاموش نشده بود&amp;lt;ref&amp;gt;شامی، ج۱، ص۳۵۸ گوید: بعد از خاموش شدن آتشکده‌ها، همان شب اقدام به روشن کردن آنها شد، ولی روشن نشدند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# موبد موبدان در [[خواب]] دید شتران عربی، اسبان سخت کوشی را کشیدند تا از دجله گذشتند و در [[سرزمین]] آنها پراکنده شدند. عبد المسیح بن بغیله از طرف کسرا راهی [[دمشق]] شد و [[سطیح کاهن]] را در «[[جابیه]]&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;روستایی در نواحی جولان دمشق، ر.ک: یاقوت حموی، ج۲، ص۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; در حالی که مشرف به [[مرگ]] بود، دیدار کرد و بلند در گوش او گفت: ای گره‌گشای [[سختی‌ها]]! کری یا شنوا؟ بزرگ [[خاندان]] یزن گرفتار است و پیش تو آمده. سطیح در پاسخ عبدالمسیح به سجع، شعری خواند بدین مضمون: تو از طرف کسرا آمده‌ای تا درباره خرابی ایوان کسرا، [[خاموشی]] آتشکده‌ها و خواب موبد موبدان بپرسی. بعد این وقایع را چنین [[پیشگویی]] و [[تفسیر]] کرد که به عدد کنگره‌های [[شکست]] خورده، شاهان [[حکومت]] می‌کنند، دریاچه ساوه خشک می‌شود، [[تلاوت قرآن]] در تهامه آشکار می‌گردد و صاحب عصا ([[پیامبر خاتم]]{{صل}}) بیاید. سطیح پس از این [[پیشگویی]] از [[دنیا]] رفت&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۷. بخشی از اخبار مربوط به رویدادهای ولادت در منابع دیگر تکرار شده است، ر.ک: طبری، ج۲، ص۱۶۶؛ صدوق، کمال، ص۱۹۱؛ مسعودی، ج۴، ص۲۰؛ بیهقی، دلائل، ج۱، ص۱۲۸؛ زمخشری، ج۲، ص۱۸؛ ابن عساکر، ج۲۷، ص۳۶۲؛ ابن کثیر، البدایه، ج۲، ص۲۶۹؛ طبرسی، اعلام، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخزوم بن هانی [[مخزومی]]، تنها راوی بخش مهمی از رویداهای هنگام ولادت [[رسول خدا]]{{صل}} است. مخزوم این واقعه را از پدرش هانی نقل کرده است؛ بنابراین، تکرار این [[روایت]] در کتاب‌های گوناگون، دلیل بر [[تواتر]] آن نیست در حجم انبوهی از اخباری که رویدادهای هنگام ولادت را نقل کرده‌اند، عجایب و غرایب فراوانی به چشم می‌خورد که فاقد [[ارزش]] [[تاریخی]] هستند. این [[اخبار]] بیشتر در کتاب‌های [[دلائل النبوه]] نقل شده‌اند که حاوی بیشترین روایاتی است که عجایب و غرایب فراوانی را در خود جای داده‌اند و این خود می‌تواند از نشانه‌های برساخته بودن آنها باشد. شاید به علت وجود این عجایب است که وقتی [[ذهبی]]&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ، ج۱، ص۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; این [[معجزات]] را از [[طبری]] نقل می‌کند، می‌گوید: &amp;quot;سخنی شگفت و دور از [[باور]] است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته سؤال برانگیز دیگر آن است که همه یا بیشتر این حوادث، در [[سرزمین]] ایران و [[ملک]] کسرا اتفاق افتاده، ولی در منابع [[ایرانی]] بدان‌ها اشاره نشده است؛ در حالی که این نوشته‌ها از [[زمان]] ساسانیان وجود داشته و تا دوره‌های [[اسلامی]] باقی مانده است و دربردارنده اطلاعات دقیقی از [[ایران]] پیش از [[اسلام]] هستند. نمونه این نوشته‌های خدای‌نامه است که [[حمزه اصفهانی]]&amp;lt;ref&amp;gt;حمزه اصفهانی، ص۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[ابن ندیم]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ندیم، ص۳۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; از آن نام برده‌اند. با توجه به همین نکته، کتاب‌های [[تاریخ]] طبری، اخبار الطوال، مروج الذهب و منابع دیگری که تاریخ ایران پیش از اسلام را نوشته‌اند، با اینکه شرح حال نخستین [[پادشاهان]] افسانه‌ای ایران تا آخرین پادشاه ساسانی را کم و بیش بیان کرده‌اند؛&lt;br /&gt;
# در بخش تاریخ ایران به حوادثی چون شکستن ایوان کسرا، خاموش شدن آتشکده فارس، خشک شدن دریاچه ساوه و... نپرداخته‌اند؛ &lt;br /&gt;
# این حوادث را با سلسله اسناد از منابع عربی و راویان ساکن [[مکه]] و به صورت شفاهی دریافت و ذکر کرده‌اند، اما نه در بخش [[تاریخ]] [[ایران]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حمزه اصفهانی که از تاریخ ایران اطلاعات وسیعی داشته و در کتاب خود اطلاعات ارزشمندی از تاریخ یونان، [[روم]] و ایران عرضه کرده است و در بخش تاریخ ایران و [[عرب]]، به تولد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} پرداخته و تا حدودی ارتباط پادشاه ایران و [[عرب‌ها]] را در این [[زمان]] بیان کرده، به چنین حوادث خارق‌العاده‌ای در زمان کسرای پادشاه ایران اشاره نکرده است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: حمزه اصفهانی، ص۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوعلی مسکویه]] نیز با اینکه تقریباً تمام پادشاهان ایران و جزئیات فراوانی از [[حکومت]] آنها را آورده، به هیچ یک از این وقایع اشاره نکرده است. به هر حال، اگر واقعاً چنین حوادث مهمی در تاریخ ایران اتفاق افتاده بود، باید در جایی از تاریخ ایران ثبت و نقل می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتنی است درباره ولادت [[رسول خدا]]{{صل}}، [[روایات]] فراوان دیگری نقل شده است که [[درستی]] آنها معلوم نیست؛ به ویژه که [[اعراب]] از رسول خدا{{صل}} و [[آینده]] او [[شناختی]] نداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;اربلی، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در فضای [[فرهنگی]] [[جامعه]] [[حجاز]] پیش از [[اسلام]] نیز اقتضای نقل چنین [[اخبار]] جزئی و دقیق از [[زندگی]] کسی که اهمیت او برای آنها روشن نبوده، وجود نداشته است. در کلمات [[اهل بیت]] نیز هیچ اشاره‌ای به این اخبار نرفته است. افزون بر اینکه برخی از رویدادهای هنگام ولادت، [[انکار]] شده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;قسطلانی، المواهب، ج۱، ص۶۵؛ جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معروف حسنی&amp;lt;ref&amp;gt;معروف حسنی، ص۲۷۹-۲۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; درباره معجزات و خوارق عاداتی که به پیامبر اکرم{{صل}} در دوران کودکی او نسبت می‌دهند می‌نویسد: اگر غرایب و رخدادهایی که از زمانی که او نطفه بود تا زمانی که به صورت [[خون]] بسته و مضغه درآمد، آنگاه استخوان شد و بر آن استخوان گوشت رویید و تا زمانی که دیده به [[جهان]] گشود و نفس‌های [[مبارک]] او در فضای [[مکه]] و پس از آن در دیگر مکان‌های عرب نشین، آنجا که [[حلیمه سعدیه]] عهده‌دار شیر دادن و [[تربیت]] او می‌شود، رها شد و تا زمانی که وی، حلیمه و همه [[اعراب]] آن محله را به [[شگفتی]] فرو برد، پیوسته و پی در پی رخ می‌داد و بالاخره اگر آن همه وقایع شگفت‌آوری که راویان، مدعی شده‌اند، در [[آسمان]] و [[زمین]] و [[دریاها]] و غارها صورت پذیرفته بود، قطعاً آوازه آن، [[مکه]] و مناطق مجاور آن را در می‌نوردید و در خوارکردن سرکشان مکه و [[قریش]] مؤثر می‌افتاد و آنان را وامی داشت به [[دعوت]] او [[ایمان]] آورند؛ حال آنکه می‌دانیم مکیان و قرشیان (که قاعدتاً باید چنین معجزاتی را در صورت وقوع می‌دیدند) از همه [[اعراب]] و دیگر [[ملت‌ها]] [[تعصب]] و [[شرارت]] بیشتری در مقابل [[دعوت پیامبر]] از خود نشان دادند و وی نتوانست آنان را به این [[مکتب]] درآورد، مگر پس از آنکه [[آتش]] جنگ‌های (پی در پی) تعدادی از [[پیروان]] او و تعدادی از آنان را در کام خود فرو برد و وی از نظر افراد و توان تسلیحاتی از آنان قوی‌تر شد. به هر حال روشن نیست چه مقدار از این [[روایات]] صحت دارد و چه مقدار به دست قصه گویان ساخته شده است&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۱ (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱]]، ص۳۱-۳۲؛ [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ اسلام ج۱]]، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دوره [[زندگی پیامبر]]{{صل}} در [[بادیه]] ==&lt;br /&gt;
نخستین دایه [[رسول اکرم]]{{صل}} کنیزی بود به نام ثویبه که چهار ماه آن حضرت را شیر داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بعد از ثویبه، [[حلیمه سعدیه]] دایه حضرت شد. او با [[زنان]] &amp;quot;[[بنی‌سعد]]&amp;quot; به [[شهر مکه]] آمده بود تا هر کدام، کودکی از قریش بگیرند و او را شیر دهند و بزرگ کنند تا خود را از تنگنای [[زندگی]] [[نجات]] دهند و افتخار دایگی حضرت به حلیمه رسید&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۶۲-۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[برکت]] وجود [[پیامبر]]{{صل}} زندگی حلیمه و شوهرش متحول و پر برکت شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۶۲-۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مدت ۵ سال تمام، [[رسول خدا]]{{صل}} در میان [[قبیله بنی‌سعد]] بود و [[رشد]] و نمو کافی کرد و در ضمن این مدت دو یا سه بار حلیمه، او را پیش مادرش برد و آخرین بار، وی را به مادرش تحویل داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۶۴-۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دوران شیرخوارگی نبی اکرم{{صل}} ‌==&lt;br /&gt;
[[مجلسی]] از کازرونی در المنتقی از [[بَّره خُزاعیه]] نقل می‌کند: اولین کسی که [[رسول الله]]{{صل}} را شیر داد، ثویبه، کنیز [[ابو لهب]]، بوده است. ثویبه نوزادی به نام مسروح داشت و قبل از آنکه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} به [[حلیمه سعدیه]] سپرده شود، چند روزی وی را شیر داده بود. وی همچنین حمزة بن عبد المطلب و بعد از او ابو سلمة بن عبد الأسد مخزومی را شیر داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که ثویبه نزد رسول الله{{صل}} می‌آمد، او را [[اکرام]] می‌کرد و بعد از [[هجرت]] نیز برای او [[هدیه]] و صلة می‌فرستاد، این [[زن]] [[اسلام]] آورد و بعد از [[فتح خیبر]] فوت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۸۴. از کازرونی، المنتقی فی مولد المصطفی.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] در [[فروع کافی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که آن حضرت فرمود: روزی [[حضرت علی]]{{ع}} دختر حمزة را به رسول الله پیشنهاد کرد و رسول الله در [[جواب]] فرمود: آیا نمی‌دانی که او برادرزاده رضاعی‌ام می‌باشد. سپس امام صادق{{ع}} فرمود: رسول الله{{صل}} و عمویش حمزة از یک زن شیر خورده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۴۰. از فروع کافی، ج۲، ص۴۱-۴۲. و مرحوم صدوق آن را در من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۲۶۰ و طوسی آن را در تهذیب، ج۷، ص۲۹۲ نقل کرده‌اند و در مفتاح الکتب الاربعه، ج۱۴، ص۳۴۰-۳۴۳ نیز آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوبی می‌نویسد: اولین شیری را که رسول الله از غیر مادرش نوشید، شیر ثویبة کنیز ابولهب بود و همین زن حمزة بن عبد المطلب و [[جعفر بن ابی طالب]] و ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی را شیر داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] همان خبری را که کازرونی نقل کرده است با اسناد به برة دختر ابی تجزأة از طریق [[واقدی]] نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[إعلام الوری]] می‌نویسد: ثویبه کنیز ابو لهب، چند روزی با شیری که از پسرش مسروح داشت، رسول الله{{صل}} را شیر داد و این زن پس از اسلام آوردن در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش نیز قبل از وی فوت کرد. او قبل از آن حمزة بن عبد المطلب را شیر داده بود و برای همین دختر حمزة، برادرزاده رضاعی‌اش بوده است و حمزة چهار سال از [[رسول الله]]{{صل}} بزرگ‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۵ و گفته شده است که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[فتح مکه]] از ثوبیه و پسرش سؤال کرد که گفتند: آنها فوت کرده‌اند، چنان که در استیعاب و الروض الانف و شرح المواهب به این مطلب اشاره شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن شهر آشوب]] هم [[روایت]] [[طبری]] را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج۱، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] هم در [[کشف الغمة]] می‌نویسد: ثویبة با استفاده از شیر پسرش مسروح چند [[روز]] [[نبی اکرم]]{{صل}} را شیر داده بود و این قبل از آن بود که وی به حلیمه سپرده شود و ثویبه در حالی که [[مسلمان]] بود در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش هم قبل از وی فوت کرده بود. این [[زن]] قبل از دایگی برای نبی اکرم{{صل}} به حمزة، عموی پیامبر اکرم{{صل}} شیر داده بود و لذا به هنگام پیشنهاد ازدواج با دختر حمزة بن عبدالمطلب فرمود: او برادرزاده رضاعی من است و خمره چهار سال از رسول الله مسن‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۵. این عبارت همان عبارتی است که طبرسی آن را در اعلام الوری بدون سند ذکر کرده است و این مطلب در نظر بعضی از غلاة از شیعیان سنگین آمده است و نمی‌خواسته‌اند قبول کنند که ثوبیه کنیز ابو لهب اولین کسی بوده است که به رسول الله{{صل}} شیر داده است و برای این که بتوانند این فاصله زمانی بین میلاد نبی اکرم{{صل}} و سپرده شدن وی به حلیمه سعدیه را پر کنند، به روایتی که کلینی قدس سره از علی بن حمزه بطائنی از ابی بصیر از امام صادق{{ع}} نقل کرده است، متمسک شده‌اند که آن حضرت فرموده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} متولد شد، تا چند روزی شیر نداشت و برای همین ابو طالب او را بر سینه‌های خود گذاشت و به اذن الهی در سینه‌هایش شیر جاری شد و چند روزی نبی اکرم{{صل}} از آن استفاده کرد تا آنکه حلیمه سعدیه را پیدا کردند و طفل را به او سپردند. (اصول کافی، ج۱، ص۴۴۸). اما باید گفت که کشی در کتاب رجال خویش اخبار زیادی را در مورد دروغگو بودن علی بن ابی حمزه بطائنی نقل نموده و او را لعن کرده است که لعنت خدا بر او باد. و خداوند کلینی و ابن شهر آشوب و مجلسی را رحمت کند که این خبر دروغ را روایت کرده‌اند خداوند مرحوم ربانی شیرازی را بیامرزد که در تعلیقه‌اش بر حاشیه بحار گفته است: این حدیث مقداری عجیب و غریب است و در روایاتش افرادی هستند که مورد اعتماد نیستند. (بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۴۰) و قطب راوندی خبر مربوط به دایگی حلیمه سعدیه را در الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۸۱، حدیث ۱۳۴ نقل کرده و بحار الانوار آن را در ج۱۵، ص۳۳۱ آورده است و ما آن را به طور کامل در اینجا نقل کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام ج۱]]، ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[وفات]] [[آمنه]] [[مادر پیامبر خاتم]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
[[حلیمه سعدیه]]، [[رسول خدا]]{{صل}} را نزد مادرش آورد و به او سپرد. از آن به بعد، [[محمد]]{{صل}} در کنار مادر و جد خویش [[عبدالمطلب]] [[زندگی]] می‌کرد تا اینکه ۶ سال از عمر شریفش گذشت. در آن هنگام، مادرش آمنه، او را برای دیدار دایی‌های پدری که آن حضرت در [[مدینه]] از [[قبیله]] &amp;quot;[[بنی‌النجار]]&amp;quot; داشت، با خود برداشت و به مدینه آورد. آمنه در مراجعت به [[مکه]]، در منزلی به نام &amp;quot;[[ابواء]]&amp;quot; [[بیمار]] شد و همانجا از [[دنیا]] رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۸؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۹۴؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۱۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[سرپرستی]] عبدالمطلب ==&lt;br /&gt;
پس از [[مرگ]] آمنه، [[رسول خاتم]]{{صل}} تحت تکفل جدش عبدالمطلب قرار گرفت. رسم آن [[زمان]] چنان بود که هر [[روز]] در کنار [[کعبه]] برای عبدالمطلب فرش پهن می‌کردند و فرزندانش در اطراف آن فرش، روی [[زمین]] می‌نشستند تا عبدالمطلب می‌آمد و روی آن فرش می‌نشست و [[فرزندان]] همراه او روی فرش می‌نشستند. [[رسول اکرم]]{{صل}} گاهی روی آن فرش می‌رفت و عموهای آن حضرت، مانع وی می‌شدند؛ ولی عبدالمطلب به آنها می‌گفت که فرزندم را رها کنید که به [[خدا]] قسم! صاحب [[مقام]] بزرگی خواهد شد. سپس او را می‌گرفت و در کنار خود، روی فرش می‌نشاند&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۸-۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مرگ عبدالمطلب و [[کفالت ابوطالب]] ==&lt;br /&gt;
هشت سال از زندگی [[شریف]] [[پیامبر]]{{صل}} گذشته بود که جد بزرگوارش، رحلت کرد. عبدالمطلب از میان پسرانش، [[ابوطالب]] را برای سرپرستی محمد{{صل}} برگزید و [[وصیت]] کرد همواره از او نگهداری کند. [[عبدالمطلب]] می‌دانست [[شفقت]] [[ابوطالب]] بر محمد{{صل}} زیاد است. ابوطالب، بی‌نهایت او را [[دوست]] می‌داشت و پیوسته مراقب وی بود و شب و [[روز]]، یک لحظه او را تنها نمی‌گذاشت و وی را از چشم [[بیگانگان]] محفوظ می‌داشت&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ص۹۲؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[شبانی پیامبر]]{{صل}} در کودکی ==&lt;br /&gt;
گزارش شبانی پیامبر{{صل}} برای [[خویشاوندان]] خود و تمام مکیان، از خود آن حضرت نقل شده است. [[نبی]] [[اسلام]]{{صل}} ابتدا در &amp;quot;[[اجیاد]]&amp;quot; برای خویشاوندان خود و سپس در &amp;quot;قراریط&amp;quot; برای مکیان شبانی می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ حسین دیار بکری، تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس التنفیس، ج۱، ص۲۵۹؛ ابوالفرج حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۱، ص۱۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. عمر بن عمر بن فارس از [[زهری]]، از [[جابر بن عبدالله]] نقل می‌کند که از [[رسول اکرم]]{{صل}} پرسیدم: &amp;quot;شما هم گوسفند چرانی کرده‌اید؟ فرمود: آری و هیچ [[پیامبری]] نیست؛ مگر آنکه شبانی کرده است&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۰۰؛ ابوالفرج حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۱، ص۱۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
{{مدخل وابسته}}&lt;br /&gt;
* [[نام پیامبر خاتم]] ([[نام‌های پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[کنیه‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[کنیه پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[القاب پیامبر خاتم]] ([[لقب‌های پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[تبار پیامبر خاتم]] ([[نسب پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[خاندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[پدر پیامبر خاتم]] ([[عبدالله بن عبدالمطلب]])&lt;br /&gt;
* [[مادر پیامبر خاتم]] ([[آمنه بنت وهب]])&lt;br /&gt;
* [[برادران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[خواهران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[ازدواج پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[همسران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[کنیزان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[همسران فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[سرگذشت تاریخی پیامبر خاتم]] ([[سرگذشت زندگی پیامبر خاتم]]):&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم از ولادت تا بعثت]]&lt;br /&gt;
*** [[ازدواج پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم از بعثت تا هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[دعوت پنهانی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[هجرت به حبشه]]&lt;br /&gt;
*** [[محاصره شعب ابی‌طالب]]&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم از هجرت تا رحلت]]&lt;br /&gt;
*** [[هجرت به مدینه]]&lt;br /&gt;
*** [[اسلام در مدینه]]&lt;br /&gt;
*** [[سال اول هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال دوم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال سوم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال چهارم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال پنجم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال ششم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال هفتم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال هشتم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال نهم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال دهم هجرت]]&lt;br /&gt;
** [[رحلت یا شهادت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[بیعت با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[جنگ‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[عصر پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[شرایط سیاسی و اجتماعی عصر پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[شرایط دینی و فرهنگی عصر پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[شمایل پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صفات ظاهری پیامبر خاتم]] ([[سیمای پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[امامت پیامبر خاتم]] ([[ولایت پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[نصب الهی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صفات پیامبر خاتم]] ([[ویژگی‌های پیامبر خاتم]]):&lt;br /&gt;
** [[محبوبیت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صفات امامت در پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[علم لدنی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[علم پیامبر خاتم در حدیث]]&lt;br /&gt;
** [[جایگاه علمی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[انواع دانش‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[علم غیب پیامبر خاتم]] ([[پیشگویی پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[عصمت پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[عصمت پیامبر خاتم در حدیث]]&lt;br /&gt;
* [[افضلیت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[فضایل پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[پذیرفته شدن دعاهای پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مناقب پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم در قرآن]]&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم در حدیث]]&lt;br /&gt;
* [[معجزات پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
* [[دیدگاه‌هایی درباره شخصیت پیامبر خاتم]] &lt;br /&gt;
* [[سیره پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[ویژگی‌های عملی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره عبادی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره عرفانی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اخلاقی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های اخلاقی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اعتقادی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[مکتب فکری پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های اعتقادی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره علمی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره تبلیغی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره تربیتی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره خانوادگی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اجتماعی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره سیاسی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های سیاسی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اقتصادی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره قضایی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[داوری‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره نظامی و جنگی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های جنگی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مأموریت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[نقش‌های ویژه پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[کارگزاران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صحابه پیامبر خاتم]] ([[یاران پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[یاران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مخالفان پیامبر خاتم|مخالفان]] یا [[دشمنان پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
* [[دشمنی با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[ویژگی‌های دشمنان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[نیرنگ‌های دشمنان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[زیان‌های دشمنی با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[انگیزه‌های دشمنی با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[وظایف امت نسبت به پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[شناخت شخصیت و جایگاه پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[شناخت حقوق پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[شناخت سیره و معارف پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[ایمان به پیامبر خاتم]] ([[کفر به دشمنان او|کفر به دشمنان پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
** [[پذیرش ولایت پیامبر خاتم]] ([[بیزاری از دشمنان پیامبر خاتم|بیزاری از دشمنان او]])&lt;br /&gt;
** [[محبت به پیامبر خاتم]] ([[بغض به دشمنان پیامبر خاتم|بغض به دشمنان او]]):&lt;br /&gt;
*** [[دوست داشتن پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[برکات دوست داشتن پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های دوستداران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[غلو در دوست داشتن پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[مودت پیامبر خاتم]] ([[عداوت با دشمنان پیامبر خاتم|عداوت با دشمنان او]])&lt;br /&gt;
** [[تمسک به پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[اعتصام به پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[تبعیت از پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[اطاعت از پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[معیت با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[وفاداری در بیعت با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[اجابت دعوت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مظلومیت پیامبر خاتم]] &lt;br /&gt;
** [[پس از شهادت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[پرسش و پاسخ دوران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
{{پایان مدخل‌ وابسته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM009657.jpg|22px]] [[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|&#039;&#039;&#039;مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:13790010.jpg|22px]] [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;سیرت جاودانه ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010504.jpg|22px]] [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:151911.jpg|22px]] [[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;پیشوایان هدایت ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366048</id>
		<title>ولادت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366048"/>
		<updated>2026-04-18T09:34:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* دوره زندگی پیامبر{{صل}} در بادیه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = ولادت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = ولادت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[ولادت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ولادت پیامبر خاتم {{صل}}&#039;&#039;&#039; در سال &amp;quot;[[عام الفیل]]&amp;quot; و در ربیع‌الاول [[سال]] ۵۷۰ م بوده است. [[شیعیان]]، تولد حضرت را هفدهم ربیع‌الاول، [[روز جمعه]] و [[اهل تسنن]] دوازدهم ربیع‌الاول، روز دوشنبه می‌دانند. محل تولد رسول اکرم {{صل}}، ورودی [[شعب ابی طالب]] است. [[عبدالمطلب]] پدر بزرگ حضرت نام ایشان را [[محمد]] {{صل}} گذاشت تا در [[آسمان]] و [[زمین]]، ستوده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[تاریخ]] [[ولادت پیامبر خاتم]] ==&lt;br /&gt;
عموم سیره‌نویسان و تاریخ‌نگاران&amp;lt;ref&amp;gt;خلیفة بن خیاط، ص۲۶؛ ابن هشام، ج۱، ص۱۶۷؛ یعقوبی، ج۲، ص۷؛ مسعودی، ج۲، ص۲۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; معتقدند تولد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} در &amp;quot;[[عام الفیل]]&amp;quot; (سالی که [[ابرهه]] برای خرابی [[خانه کعبه]] آمده بود)&amp;lt;ref&amp;gt;اواسط قرن ششم = م. ۵۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[سال]] ۵۷۰ م بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;بیهقی، دلائل، ج۱، ص۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ زیرا آن حضرت به طور قطع در سال ۶۳۲ م در گذشته است و سن [[مبارک]] او ۶۲ تا ۶۳ سال بوده است. بنابراین ولادت آن حضرت در ۵۷۰ م خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[اکثریت]] قریب به [[اتفاق]] محدثان و مؤرخان بر این اعتقادند که [[تولد پیامبر]]{{صل}} در فصل بهار و در [[ربیع‌الاول]] بوده است؛ ولی در [[روز]] تولد حضرت، [[اختلاف]] دارند&amp;lt;ref&amp;gt;جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، ص۱۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. روزهای دوم&amp;lt;ref&amp;gt;بلاذری، انساب الأشراف، ج۱، ص۹۲ [چاپ زکار، ج۱، ص۱۰۰]؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۱، ص۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; هشتم&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۱، ص۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، دهم&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۸۰؛ بلاذری، انساب الأشراف، ج۱، ص۱۰۰؛ ابن اثیر، اسدالغابة، ج۱، ص۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; دوازدهم&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سید الناس، عیون الأثر، ج۱، ص۳۳؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج۵، ص۲۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[هفدهم ربیع الاول]] و دوازدهم [[ماه مبارک رمضان]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۱، ص۳۰؛ ذهبی، تاریخ الإسلام، ج۱، ص۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; در این باره ذکر شده است. بعضی از دانشمندان امروز حساب کرده‌اند تا ببینند روز ولادت [[رسول اکرم]]{{صل}} با چه روزی از ایام ماه‌های شمسی منطبق می‌شود. به این نتیجه رسیده‌اند که دوازدهم ربیع آن سال مطابق می‌شود با بیستم آوریل و بیستم آوریل مطابق است با سی و یکم فروردین. قهراً هفدهم ربیع مطابق می‌شود با پنجم اردیبهشت. پس قدر مسلّم این است که رسول اکرم{{صل}} در فصل بهار به [[دنیا]] آمده است. حال یا سی و یکم فروردین یا پنجم اردیبهشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشهور بین [[اهل سنت]] در تولد آن حضرت [[دوازدهم ربیع الاول]] و روز دوشنبه است که نخستین بار آن را [[ابن اسحاق]] (م ۱۵۱)&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل و مورخان دیگر مانند: [[ابن هشام]] (م ۲۱۸)&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[طبری]] (م ۳۱۰)&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۱۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و دیگر منابع روایی و [[تاریخی]] [[اهل سنت]] از وی نقل کرده‌اند. در بین [[شیعیان]] نیز [[کلینی]] (م ۳۲۹)&amp;lt;ref&amp;gt;کلینی، الکافی، ج۱، ص۴۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; قول دوازدهم ربیع الاول را در ولادت آن حضرت نقل کرده است که به احتمال [[قوی]] این قول را از [[ابن اسحاق]] گرفته یا کلمه «بقیت» به «مضیت» در عبارت {{متن حدیث|مَضَتْ مِنْ شَهْرِ رَبِيعٍ الْأَوَّلِ‌}}&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۵۸، ص۴۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; تصحیف و دوازده [[روز]] باقی مانده از [[ربیع الاول]] به دوازده روز گذشته از ربیع الاول تبدیل شده است&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحارالأنوار، ج۱۵، ص۲۵۱، پاورقی ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما مشهور قول [[شیعه]] در تولد آن حضرت، هفدهم ربیع الاول و [[روز جمعه]] است&amp;lt;ref&amp;gt;مفید، المقنعة ص۴۵۶؛ همو، مسارالشیعة (مصنفات الشیخ المفید)، ج۷، ص۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنابراین [[مجلسی]] قول دوازدهم ربیع الاول را از مرحوم کلینی حمل بر [[تقیه]]&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، حیاة القلوب، ج۲، ص۴۸؛ همو، بحارالأنوار، ج۵۵، ص۳۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بر قول هفدهم ربیع الاول ادعای اتفاق کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحارالأنوار، ج۱۵، ص۲۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۶؛ [[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۱ (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱]]، ص۳۰-۳۱؛ [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ اسلام ج۱]]، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام تولد، مادرش [[آمنه]]، کسی را نزد [[عبدالمطلب]]، جد بزرگوارش فرستاد و گفت که [[خداوند]] به تو پسری داده است. زمانی که عبدالمطلب خبر ولادت [[رسول خدا]]{{صل}} را شنید، از داخل [[حجر اسماعیل]] که با [[فرزندان]] خود و مردانی از [[بنی هاشم]] در آنجا نشسته بود، بلند شد و نزد آمنه آمد و کودک را داخل [[کعبه]] برد و [[خدا]] را بر این [[نعمت]] چنین [[سپاس]] گفت: &amp;quot;[[حمد]] و سپاس خداوند را که پسر بچه‌ای [[پاک]] به من عطا فرمود. او در گهواره به بچه‌های دیگر سروری پیدا کرد. او را به خانه‌ای که دارای ارکان است پناه می‌دهم تا اینکه او را بالغ و [[استوار]] ببینم. او را از [[شر]] هر بدخواه [[کینه]] به [[دل]] و [[حسود]] ورز لگام گسیخته به [[خدا]] می‌سپارم&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن حدیث|الحمد لله الذی أعطانی 	هذا الغلام الطیب الآردان 	قد ساد فی المهد علی الغلمان 	اعیذ بالبیت ذی الأرکان 	حتی آرا بالغ البنیان 		أعیذه من شر ذی شنئان من خاسد مضطرب العنان}}؛بلاذری، ج۱، ص۸۹؛ ابن جوزی، الوفاء، ص۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[عبدالمطلب]] سپس عقیقه‌ای کُشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[محمد]]{{صل}} قبل از اینکه چشم به [[جهان]] بگشاید پدر خویش عبدالله را از دست داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۹۲؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۶؛ [[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۱ (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱]]، ص۳۰-۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده آن حضرت [[ختنه]] شده و ناف بریده به [[دنیا]] آمد و این مطلب، [[شگفتی]] عبدالمطلب را برانگیخت و ‌شأن و [[منزلت]] [[رسول خدا]]{{صل}} را در نظر او بالا برد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، ج۱، ص۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[انس بن مالک]] می‌گوید: رسول خدا{{صل}} فرمود: &amp;quot;از [[کرامت]] من این است که ختنه شده و ناف بریده به دنیا آمدم و کسی عورت مرا ندید&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن جوزی، الوفاء، ص۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[حاکم]]&amp;lt;ref&amp;gt;حاکم، ج۲، ص۶۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; در مورد [[حدیث]] مختون متولد شدن آن حضرت ادعای [[تواتر]] کرده است، اما عده‌ای&amp;lt;ref&amp;gt;طبرانی، الصغیر، ج۲، ص۵۹؛ هیثمی، ج۸، ص۲۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; افزون بر [[انکار]] تواتر و خدشه در سند حدیث، در اصل وجود چنین [[حدیثی]] تردید کرده‌اند. کمال بن عدیم عقیلی این حدیث را [[ضعیف]] دانسته و گفته است: ابداً چنین مطلبی ثابت نشده است. ابن قیم گفته است: ممکن است بسیاری از [[مردم]] نیز ختنه شده متولد شوند؛ از این‌رو نمی‌توان آن را از [[معجزات پیامبر]] شمرد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: قسطلانی، المواهب، ج۱، ص۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. افزون بر این، [[روایت]] بالا با روایتی که گفته است عبدالمطلب [[روز]] هفتم ولادت [[رسول خدا]]، او را [[ختنه]] کرده و محمد نامید&amp;lt;ref&amp;gt;بکری دمیاطی، ج۱، ص۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نیز با برخی از گزارش‌ها که [[ختنه]] شدن او را هنگام [[شق صدر]] ـ که مصدر خبری معتبری نیز ندارد ـ دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;طبرانی، المعجم الاوسط، ج۶، ص۷۰؛ ابن عساکر، ج۳، ص۴۱؛ هشمی، ج۸، ص۲۲۴؛ بکری دمیاطی، ج۱، ص۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; تعارض دارد&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۱ (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱]]، ص۳۰-۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محل ولادت [[رسول خدا]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
محل تولد رسول اکرم{{صل}}، ورودی [[شعب ابی طالب]] است که پس از [[هجرت رسول خدا]]{{صل}} به یثرب، [[عقیل]] این [[خانه]] را تصرف کرد و آن خانه به نام او مشهور شد. بعدها [[فرزندان عقیل]] آن را به [[محمد بن یوسف]] [[ثقفی]] فروختند&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، ج۲، ص۱۵۶؛ ابن عبدالبر، ج۱، ص۱۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. البته محل تولد آن حضرت در طول [[تاریخ]] مورد توجه [[مسلمانان]] بوده است. در قرن دوم هجری، [[خیزران]]، [[همسر]] [[هارون]]، آن محل را خرید و به [[مسجد]] تبدیل کرد. بعدها نیز محل تولد آن حضرت از سوی [[سلاطین]] عثمانی، حاکمان یمن، [[مصر]] و [[عباسیان]] بازسازی شد. در پی روی کار آمدن [[دولت]] سعودی، با اصرار شیخ عباس قطان شهردار وقت [[مکه]] و درخواست وی از &amp;quot;ملک عبدالعزیز&amp;quot;، قرار بر آن شد تا در آنجا کتابخانه‌ای موسوم به &amp;quot;المکتبة مکة المکرمه&amp;quot; بنا کنند که تاکنون بر قرار است&amp;lt;ref&amp;gt;جعفریان، ص۱۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۱ (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱]]، ص۳۰-۳۱؛ [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص۱۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مراسم نام‌گذاری [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
[[عبدالمطلب]] برای عرض تشکر به پیشگاه [[خداوند]]، گوسفندی کشت و عده‌ای را [[دعوت]] کرد و در آن جشن باشکوه که از عموم [[قریش]] دعوت شده بودند، نام فرزند خود را محمد گذارد. از او پرسیدند: &amp;quot;چرا نام فرزند خود را محمد (ستوده) [[انتخاب]] کردید، در صورتی که این نام در میان [[اعراب]] کم‌سابقه است؟ گفت: خواستم که در [[آسمان]] و [[زمین]]، ستوده باشد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالفرج حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۱، ص۱۱۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳، ص۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابوطالب]] عموی آن حضرت در اشعار خود با اشاره به این رویداد چنین گفت: &amp;quot;[[خداوند]] نامی از خود را برای [[بزرگداشت]] او جدا ساخت؛ زیرا نام صاحب [[عرش]] محمود (پسندیده) و نام [[پیامبر]] [[محمد]] (ستوده) است&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|فشق له من اسمه لیجله فذوا العرش محمود و هذا محمد}}؛ ابن حبان، الثقات، ج۱، ص۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آن [[روز]]، فقط شانزده نفر به این اسم نام‌گذاری شده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالفرج حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۱، ص۱۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[قرآن مجید]] نیز از آن حضرت با نام‌های محمد و احمد یاد می‌کند. خداوند در سوره‌های [[آل عمران]]، محمّد، فتح و [[احزاب]]، او را با نام محمد و در [[سوره صف]] با نام احمد خوانده است. منشأ [[اختلاف]]، این است که [[مادر رسول خدا]]، پیش از جدش، نام او را احمد گزارده بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۹؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، چنان که در [[تاریخ]] منعکس است&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رویدادهای هنگام ولادت ==&lt;br /&gt;
در منابع حدیثی و [[تاریخی]] برای ولادت پیامبر{{صل}}، [[معجزات]] و خوارق عادات فراوانی به صورت‌های گوناگون ذکر کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;برای مشاهده برخی رویدادها، ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۱۶۶ و ۱۷۴؛ بیهقی، دلائل، ج۱، ص۸۱ و ۱۳۵؛ بحرانی، ص۳۷۱-۳۸۰؛ هیثمی، النعمه، ص۴۴؛ جامی ص۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; که بسیاری از آنها از نظر سند مرسل و فاقد شرایط صحت هستند و برخی نیز ضمن [[مخالفت]] با [[عقل]]، درباره موضوعی کم اهمیت است که در آنها مبالغه زیادی صورت گرفته و عجایب و غرایب آنها با شرح و بسط نقل شده که این خود از نشانه‌های برساخته بودن [[روایت]] است. افزون بر این، [[دست]] کم نیمی از این [[اخبار]] از طریق [[کعب الاحبار]]، [[ابوهریره]]، [[وهب بن منبه]] یا افراد مجهولی نقل شده است که ناقلان آنها به هیچ وجه [[زمان]] ولادت آن حضرت را [[درک]] نکرده‌اند. از این‌رو، معروف حسنی&amp;lt;ref&amp;gt;معروف حسنی، ص۲۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخی از این خوارق نقل شده را شبیه به افسانه‌های هند قدیم و [[اقوام]] باستانی دانسته است؛ چنان که [[سید محسن امین]]&amp;lt;ref&amp;gt;محسن امین، ج۶، ص۴۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز درباره برخی از این [[اخبار]] گوید: در آنها دیدگاه‌های [[افراطی]] و [[غلوآمیز]]، آشفتگی، پاشیدگی و رنگی از تندروی نمایان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین رویدادهای هنگام ولادت، نخستین بار در کتاب [[تاریخ یعقوبی]]&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; آمده است. یعقوبی با اینکه به صورت گذرا به حوادث می‌پردازد، [[معجزات]] یا رویدادهای هنگام ولادت را با تفصیل و بدون هیچ سندی ذکر می‌کند و تاریخ دقیق ولادت آن حضرت را از روی [[ستارگان]] معلوم می‌دارد؛ در حالی که بین مورخان و محدثان [[اختلاف]] زیادی هنگام ولادت آن حضرت وجود دارد. رویدادهایی که یعقوبی آورده چنین است:&lt;br /&gt;
# [[شیطان‌ها]] رانده شدند؛&lt;br /&gt;
# ستارگان فرو افتادند و [[قریش]] از دیدن آنها [[تعجب]] کردند و گفتند: این نشانه قیامت است؛&lt;br /&gt;
# زلزله‌ای آمد و همه [[مردم]] را گرفت و کنیسه و صومعه‌ها و... ویران شد، و هر چیزی که [[پرستش]] می‌شد، [[کنده]] شد؛&lt;br /&gt;
# [[جادوگران]] و [[کاهنان]] در کار خود فرو ماندند و شیطان‌ها [[محبوس]] شدند؛&lt;br /&gt;
# ستارگانی پدیدار شدند که دیده نشده بودند و این ستارگان، کاهنان [[یهود]] را گیج و سرگردان کردند؛&lt;br /&gt;
# ایوان کسرا تکان خورد و سیزده [[کنگره]] آن فرو ریخت؛&lt;br /&gt;
# آتشکده فارس خاموش شد با اینکه هزار سال خاموش نشده بود&amp;lt;ref&amp;gt;شامی، ج۱، ص۳۵۸ گوید: بعد از خاموش شدن آتشکده‌ها، همان شب اقدام به روشن کردن آنها شد، ولی روشن نشدند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# موبد موبدان در [[خواب]] دید شتران عربی، اسبان سخت کوشی را کشیدند تا از دجله گذشتند و در [[سرزمین]] آنها پراکنده شدند. عبد المسیح بن بغیله از طرف کسرا راهی [[دمشق]] شد و [[سطیح کاهن]] را در «[[جابیه]]&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;روستایی در نواحی جولان دمشق، ر.ک: یاقوت حموی، ج۲، ص۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; در حالی که مشرف به [[مرگ]] بود، دیدار کرد و بلند در گوش او گفت: ای گره‌گشای [[سختی‌ها]]! کری یا شنوا؟ بزرگ [[خاندان]] یزن گرفتار است و پیش تو آمده. سطیح در پاسخ عبدالمسیح به سجع، شعری خواند بدین مضمون: تو از طرف کسرا آمده‌ای تا درباره خرابی ایوان کسرا، [[خاموشی]] آتشکده‌ها و خواب موبد موبدان بپرسی. بعد این وقایع را چنین [[پیشگویی]] و [[تفسیر]] کرد که به عدد کنگره‌های [[شکست]] خورده، شاهان [[حکومت]] می‌کنند، دریاچه ساوه خشک می‌شود، [[تلاوت قرآن]] در تهامه آشکار می‌گردد و صاحب عصا ([[پیامبر خاتم]]{{صل}}) بیاید. سطیح پس از این [[پیشگویی]] از [[دنیا]] رفت&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۷. بخشی از اخبار مربوط به رویدادهای ولادت در منابع دیگر تکرار شده است، ر.ک: طبری، ج۲، ص۱۶۶؛ صدوق، کمال، ص۱۹۱؛ مسعودی، ج۴، ص۲۰؛ بیهقی، دلائل، ج۱، ص۱۲۸؛ زمخشری، ج۲، ص۱۸؛ ابن عساکر، ج۲۷، ص۳۶۲؛ ابن کثیر، البدایه، ج۲، ص۲۶۹؛ طبرسی، اعلام، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخزوم بن هانی [[مخزومی]]، تنها راوی بخش مهمی از رویداهای هنگام ولادت [[رسول خدا]]{{صل}} است. مخزوم این واقعه را از پدرش هانی نقل کرده است؛ بنابراین، تکرار این [[روایت]] در کتاب‌های گوناگون، دلیل بر [[تواتر]] آن نیست در حجم انبوهی از اخباری که رویدادهای هنگام ولادت را نقل کرده‌اند، عجایب و غرایب فراوانی به چشم می‌خورد که فاقد [[ارزش]] [[تاریخی]] هستند. این [[اخبار]] بیشتر در کتاب‌های [[دلائل النبوه]] نقل شده‌اند که حاوی بیشترین روایاتی است که عجایب و غرایب فراوانی را در خود جای داده‌اند و این خود می‌تواند از نشانه‌های برساخته بودن آنها باشد. شاید به علت وجود این عجایب است که وقتی [[ذهبی]]&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ، ج۱، ص۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; این [[معجزات]] را از [[طبری]] نقل می‌کند، می‌گوید: &amp;quot;سخنی شگفت و دور از [[باور]] است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته سؤال برانگیز دیگر آن است که همه یا بیشتر این حوادث، در [[سرزمین]] ایران و [[ملک]] کسرا اتفاق افتاده، ولی در منابع [[ایرانی]] بدان‌ها اشاره نشده است؛ در حالی که این نوشته‌ها از [[زمان]] ساسانیان وجود داشته و تا دوره‌های [[اسلامی]] باقی مانده است و دربردارنده اطلاعات دقیقی از [[ایران]] پیش از [[اسلام]] هستند. نمونه این نوشته‌های خدای‌نامه است که [[حمزه اصفهانی]]&amp;lt;ref&amp;gt;حمزه اصفهانی، ص۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[ابن ندیم]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ندیم، ص۳۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; از آن نام برده‌اند. با توجه به همین نکته، کتاب‌های [[تاریخ]] طبری، اخبار الطوال، مروج الذهب و منابع دیگری که تاریخ ایران پیش از اسلام را نوشته‌اند، با اینکه شرح حال نخستین [[پادشاهان]] افسانه‌ای ایران تا آخرین پادشاه ساسانی را کم و بیش بیان کرده‌اند؛&lt;br /&gt;
# در بخش تاریخ ایران به حوادثی چون شکستن ایوان کسرا، خاموش شدن آتشکده فارس، خشک شدن دریاچه ساوه و... نپرداخته‌اند؛ &lt;br /&gt;
# این حوادث را با سلسله اسناد از منابع عربی و راویان ساکن [[مکه]] و به صورت شفاهی دریافت و ذکر کرده‌اند، اما نه در بخش [[تاریخ]] [[ایران]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حمزه اصفهانی که از تاریخ ایران اطلاعات وسیعی داشته و در کتاب خود اطلاعات ارزشمندی از تاریخ یونان، [[روم]] و ایران عرضه کرده است و در بخش تاریخ ایران و [[عرب]]، به تولد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} پرداخته و تا حدودی ارتباط پادشاه ایران و [[عرب‌ها]] را در این [[زمان]] بیان کرده، به چنین حوادث خارق‌العاده‌ای در زمان کسرای پادشاه ایران اشاره نکرده است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: حمزه اصفهانی، ص۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوعلی مسکویه]] نیز با اینکه تقریباً تمام پادشاهان ایران و جزئیات فراوانی از [[حکومت]] آنها را آورده، به هیچ یک از این وقایع اشاره نکرده است. به هر حال، اگر واقعاً چنین حوادث مهمی در تاریخ ایران اتفاق افتاده بود، باید در جایی از تاریخ ایران ثبت و نقل می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتنی است درباره ولادت [[رسول خدا]]{{صل}}، [[روایات]] فراوان دیگری نقل شده است که [[درستی]] آنها معلوم نیست؛ به ویژه که [[اعراب]] از رسول خدا{{صل}} و [[آینده]] او [[شناختی]] نداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;اربلی، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در فضای [[فرهنگی]] [[جامعه]] [[حجاز]] پیش از [[اسلام]] نیز اقتضای نقل چنین [[اخبار]] جزئی و دقیق از [[زندگی]] کسی که اهمیت او برای آنها روشن نبوده، وجود نداشته است. در کلمات [[اهل بیت]] نیز هیچ اشاره‌ای به این اخبار نرفته است. افزون بر اینکه برخی از رویدادهای هنگام ولادت، [[انکار]] شده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;قسطلانی، المواهب، ج۱، ص۶۵؛ جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معروف حسنی&amp;lt;ref&amp;gt;معروف حسنی، ص۲۷۹-۲۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; درباره معجزات و خوارق عاداتی که به پیامبر اکرم{{صل}} در دوران کودکی او نسبت می‌دهند می‌نویسد: اگر غرایب و رخدادهایی که از زمانی که او نطفه بود تا زمانی که به صورت [[خون]] بسته و مضغه درآمد، آنگاه استخوان شد و بر آن استخوان گوشت رویید و تا زمانی که دیده به [[جهان]] گشود و نفس‌های [[مبارک]] او در فضای [[مکه]] و پس از آن در دیگر مکان‌های عرب نشین، آنجا که [[حلیمه سعدیه]] عهده‌دار شیر دادن و [[تربیت]] او می‌شود، رها شد و تا زمانی که وی، حلیمه و همه [[اعراب]] آن محله را به [[شگفتی]] فرو برد، پیوسته و پی در پی رخ می‌داد و بالاخره اگر آن همه وقایع شگفت‌آوری که راویان، مدعی شده‌اند، در [[آسمان]] و [[زمین]] و [[دریاها]] و غارها صورت پذیرفته بود، قطعاً آوازه آن، [[مکه]] و مناطق مجاور آن را در می‌نوردید و در خوارکردن سرکشان مکه و [[قریش]] مؤثر می‌افتاد و آنان را وامی داشت به [[دعوت]] او [[ایمان]] آورند؛ حال آنکه می‌دانیم مکیان و قرشیان (که قاعدتاً باید چنین معجزاتی را در صورت وقوع می‌دیدند) از همه [[اعراب]] و دیگر [[ملت‌ها]] [[تعصب]] و [[شرارت]] بیشتری در مقابل [[دعوت پیامبر]] از خود نشان دادند و وی نتوانست آنان را به این [[مکتب]] درآورد، مگر پس از آنکه [[آتش]] جنگ‌های (پی در پی) تعدادی از [[پیروان]] او و تعدادی از آنان را در کام خود فرو برد و وی از نظر افراد و توان تسلیحاتی از آنان قوی‌تر شد. به هر حال روشن نیست چه مقدار از این [[روایات]] صحت دارد و چه مقدار به دست قصه گویان ساخته شده است&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی ج۱ (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱]]، ص۳۱-۳۲؛ [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ اسلام ج۱]]، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دوره [[زندگی پیامبر]]{{صل}} در [[بادیه]] ==&lt;br /&gt;
نخستین دایه [[رسول اکرم]]{{صل}} کنیزی بود به نام ثویبه که چهار ماه آن حضرت را شیر داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بعد از ثویبه، [[حلیمه سعدیه]] دایه حضرت شد. او با [[زنان]] &amp;quot;[[بنی‌سعد]]&amp;quot; به [[شهر مکه]] آمده بود تا هر کدام، کودکی از قریش بگیرند و او را شیر دهند و بزرگ کنند تا خود را از تنگنای [[زندگی]] [[نجات]] دهند و افتخار دایگی حضرت به حلیمه رسید&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۶۲-۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[برکت]] وجود [[پیامبر]]{{صل}} زندگی حلیمه و شوهرش متحول و پر برکت شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۶۲-۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مدت ۵ سال تمام، [[رسول خدا]]{{صل}} در میان [[قبیله بنی‌سعد]] بود و [[رشد]] و نمو کافی کرد و در ضمن این مدت دو یا سه بار حلیمه، او را پیش مادرش برد و آخرین بار، وی را به مادرش تحویل داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱، ص۱۶۴-۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دوران شیرخوارگی نبی اکرم{{صل}} ‌==&lt;br /&gt;
[[مجلسی]] از کازرونی در المنتقی از [[بَّره خُزاعیه]] نقل می‌کند: اولین کسی که [[رسول الله]]{{صل}} را شیر داد، ثویبه، کنیز [[ابو لهب]]، بوده است. ثویبه نوزادی به نام مسروح داشت و قبل از آنکه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} به [[حلیمه سعدیه]] سپرده شود، چند روزی وی را شیر داده بود. وی همچنین حمزة بن عبد المطلب و بعد از او ابو سلمة بن عبد الأسد مخزومی را شیر داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که ثویبه نزد رسول الله{{صل}} می‌آمد، او را [[اکرام]] می‌کرد و بعد از [[هجرت]] نیز برای او [[هدیه]] و صلة می‌فرستاد، این [[زن]] [[اسلام]] آورد و بعد از [[فتح خیبر]] فوت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۸۴. از کازرونی، المنتقی فی مولد المصطفی.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] در [[فروع کافی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که آن حضرت فرمود: روزی [[حضرت علی]]{{ع}} دختر حمزة را به رسول الله پیشنهاد کرد و رسول الله در [[جواب]] فرمود: آیا نمی‌دانی که او برادرزاده رضاعی‌ام می‌باشد. سپس امام صادق{{ع}} فرمود: رسول الله{{صل}} و عمویش حمزة از یک زن شیر خورده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۴۰. از فروع کافی، ج۲، ص۴۱-۴۲. و مرحوم صدوق آن را در من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۲۶۰ و طوسی آن را در تهذیب، ج۷، ص۲۹۲ نقل کرده‌اند و در مفتاح الکتب الاربعه، ج۱۴، ص۳۴۰-۳۴۳ نیز آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعقوبی می‌نویسد: اولین شیری را که رسول الله از غیر مادرش نوشید، شیر ثویبة کنیز ابولهب بود و همین زن حمزة بن عبد المطلب و [[جعفر بن ابی طالب]] و ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی را شیر داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] همان خبری را که کازرونی نقل کرده است با اسناد به برة دختر ابی تجزأة از طریق [[واقدی]] نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[إعلام الوری]] می‌نویسد: ثویبه کنیز ابو لهب، چند روزی با شیری که از پسرش مسروح داشت، رسول الله{{صل}} را شیر داد و این زن پس از اسلام آوردن در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش نیز قبل از وی فوت کرد. او قبل از آن حمزة بن عبد المطلب را شیر داده بود و برای همین دختر حمزة، برادرزاده رضاعی‌اش بوده است و حمزة چهار سال از [[رسول الله]]{{صل}} بزرگ‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۵ و گفته شده است که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[فتح مکه]] از ثوبیه و پسرش سؤال کرد که گفتند: آنها فوت کرده‌اند، چنان که در استیعاب و الروض الانف و شرح المواهب به این مطلب اشاره شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن شهر آشوب]] هم [[روایت]] [[طبری]] را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج۱، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] هم در [[کشف الغمة]] می‌نویسد: ثویبة با استفاده از شیر پسرش مسروح چند [[روز]] [[نبی اکرم]]{{صل}} را شیر داده بود و این قبل از آن بود که وی به حلیمه سپرده شود و ثویبه در حالی که [[مسلمان]] بود در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش هم قبل از وی فوت کرده بود. این [[زن]] قبل از دایگی برای نبی اکرم{{صل}} به حمزة، عموی پیامبر اکرم{{صل}} شیر داده بود و لذا به هنگام پیشنهاد ازدواج با دختر حمزة بن عبدالمطلب فرمود: او برادرزاده رضاعی من است و خمره چهار سال از رسول الله مسن‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۵. این عبارت همان عبارتی است که طبرسی آن را در اعلام الوری بدون سند ذکر کرده است و این مطلب در نظر بعضی از غلاة از شیعیان سنگین آمده است و نمی‌خواسته‌اند قبول کنند که ثوبیه کنیز ابو لهب اولین کسی بوده است که به رسول الله{{صل}} شیر داده است و برای این که بتوانند این فاصله زمانی بین میلاد نبی اکرم{{صل}} و سپرده شدن وی به حلیمه سعدیه را پر کنند، به روایتی که کلینی قدس سره از علی بن حمزه بطائنی از ابی بصیر از امام صادق{{ع}} نقل کرده است، متمسک شده‌اند که آن حضرت فرموده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} متولد شد، تا چند روزی شیر نداشت و برای همین ابو طالب او را بر سینه‌های خود گذاشت و به اذن الهی در سینه‌هایش شیر جاری شد و چند روزی نبی اکرم{{صل}} از آن استفاده کرد تا آنکه حلیمه سعدیه را پیدا کردند و طفل را به او سپردند. (اصول کافی، ج۱، ص۴۴۸). اما باید گفت که کشی در کتاب رجال خویش اخبار زیادی را در مورد دروغگو بودن علی بن ابی حمزه بطائنی نقل نموده و او را لعن کرده است که لعنت خدا بر او باد. و خداوند کلینی و ابن شهر آشوب و مجلسی را رحمت کند که این خبر دروغ را روایت کرده‌اند خداوند مرحوم ربانی شیرازی را بیامرزد که در تعلیقه‌اش بر حاشیه بحار گفته است: این حدیث مقداری عجیب و غریب است و در روایاتش افرادی هستند که مورد اعتماد نیستند. (بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۴۰) و قطب راوندی خبر مربوط به دایگی حلیمه سعدیه را در الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۸۱، حدیث ۱۳۴ نقل کرده و بحار الانوار آن را در ج۱۵، ص۳۳۱ آورده است و ما آن را به طور کامل در اینجا نقل کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام ج۱]]، ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[وفات]] [[آمنه]] [[مادر پیامبر خاتم]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
[[حلیمه سعدیه]]، [[رسول خدا]]{{صل}} را نزد مادرش آورد و به او سپرد. از آن به بعد، [[محمد]]{{صل}} در کنار مادر و جد خویش [[عبدالمطلب]] [[زندگی]] می‌کرد تا اینکه ۶ سال از عمر شریفش گذشت. در آن هنگام، مادرش آمنه، او را برای دیدار دایی‌های پدری که آن حضرت در [[مدینه]] از [[قبیله]] &amp;quot;[[بنی‌النجار]]&amp;quot; داشت، با خود برداشت و به مدینه آورد. آمنه در مراجعت به [[مکه]]، در منزلی به نام &amp;quot;[[ابواء]]&amp;quot; [[بیمار]] شد و همانجا از [[دنیا]] رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۶۸؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۹۴؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۱، ص۱۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[سرپرستی]] عبدالمطلب ==&lt;br /&gt;
پس از [[مرگ]] آمنه، [[رسول خاتم]]{{صل}} تحت تکفل جدش عبدالمطلب قرار گرفت. رسم آن [[زمان]] چنان بود که هر [[روز]] در کنار [[کعبه]] برای عبدالمطلب فرش پهن می‌کردند و فرزندانش در اطراف آن فرش، روی [[زمین]] می‌نشستند تا عبدالمطلب می‌آمد و روی آن فرش می‌نشست و [[فرزندان]] همراه او روی فرش می‌نشستند. [[رسول اکرم]]{{صل}} گاهی روی آن فرش می‌رفت و عموهای آن حضرت، مانع وی می‌شدند؛ ولی عبدالمطلب به آنها می‌گفت که فرزندم را رها کنید که به [[خدا]] قسم! صاحب [[مقام]] بزرگی خواهد شد. سپس او را می‌گرفت و در کنار خود، روی فرش می‌نشاند&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۸-۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مرگ عبدالمطلب و [[کفالت ابوطالب]] ==&lt;br /&gt;
هشت سال از زندگی [[شریف]] [[پیامبر]]{{صل}} گذشته بود که جد بزرگوارش، رحلت کرد. عبدالمطلب از میان پسرانش، [[ابوطالب]] را برای سرپرستی محمد{{صل}} برگزید و [[وصیت]] کرد همواره از او نگهداری کند. [[عبدالمطلب]] می‌دانست [[شفقت]] [[ابوطالب]] بر محمد{{صل}} زیاد است. ابوطالب، بی‌نهایت او را [[دوست]] می‌داشت و پیوسته مراقب وی بود و شب و [[روز]]، یک لحظه او را تنها نمی‌گذاشت و وی را از چشم [[بیگانگان]] محفوظ می‌داشت&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ص۹۲؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[شبانی پیامبر]]{{صل}} در کودکی ==&lt;br /&gt;
گزارش شبانی پیامبر{{صل}} برای [[خویشاوندان]] خود و تمام مکیان، از خود آن حضرت نقل شده است. [[نبی]] [[اسلام]]{{صل}} ابتدا در &amp;quot;[[اجیاد]]&amp;quot; برای خویشاوندان خود و سپس در &amp;quot;قراریط&amp;quot; برای مکیان شبانی می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ حسین دیار بکری، تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس التنفیس، ج۱، ص۲۵۹؛ ابوالفرج حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۱، ص۱۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. عمر بن عمر بن فارس از [[زهری]]، از [[جابر بن عبدالله]] نقل می‌کند که از [[رسول اکرم]]{{صل}} پرسیدم: &amp;quot;شما هم گوسفند چرانی کرده‌اید؟ فرمود: آری و هیچ [[پیامبری]] نیست؛ مگر آنکه شبانی کرده است&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۰۰؛ ابوالفرج حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۱، ص۱۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
{{مدخل وابسته}}&lt;br /&gt;
* [[نام پیامبر خاتم]] ([[نام‌های پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[کنیه‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[کنیه پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[القاب پیامبر خاتم]] ([[لقب‌های پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[تبار پیامبر خاتم]] ([[نسب پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[خاندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[پدر پیامبر خاتم]] ([[عبدالله بن عبدالمطلب]])&lt;br /&gt;
* [[مادر پیامبر خاتم]] ([[آمنه بنت وهب]])&lt;br /&gt;
* [[برادران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[خواهران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[ازدواج پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[همسران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[کنیزان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[همسران فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[سرگذشت تاریخی پیامبر خاتم]] ([[سرگذشت زندگی پیامبر خاتم]]):&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم از ولادت تا بعثت]]&lt;br /&gt;
*** [[ازدواج پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم از بعثت تا هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[دعوت پنهانی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[هجرت به حبشه]]&lt;br /&gt;
*** [[محاصره شعب ابی‌طالب]]&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم از هجرت تا رحلت]]&lt;br /&gt;
*** [[هجرت به مدینه]]&lt;br /&gt;
*** [[اسلام در مدینه]]&lt;br /&gt;
*** [[سال اول هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال دوم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال سوم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال چهارم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال پنجم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال ششم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال هفتم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال هشتم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال نهم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال دهم هجرت]]&lt;br /&gt;
** [[رحلت یا شهادت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[بیعت با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[جنگ‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[عصر پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[شرایط سیاسی و اجتماعی عصر پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[شرایط دینی و فرهنگی عصر پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[شمایل پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صفات ظاهری پیامبر خاتم]] ([[سیمای پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[امامت پیامبر خاتم]] ([[ولایت پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[نصب الهی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صفات پیامبر خاتم]] ([[ویژگی‌های پیامبر خاتم]]):&lt;br /&gt;
** [[محبوبیت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صفات امامت در پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[علم لدنی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[علم پیامبر خاتم در حدیث]]&lt;br /&gt;
** [[جایگاه علمی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[انواع دانش‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[علم غیب پیامبر خاتم]] ([[پیشگویی پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[عصمت پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[عصمت پیامبر خاتم در حدیث]]&lt;br /&gt;
* [[افضلیت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[فضایل پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[پذیرفته شدن دعاهای پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مناقب پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم در قرآن]]&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم در حدیث]]&lt;br /&gt;
* [[معجزات پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
* [[دیدگاه‌هایی درباره شخصیت پیامبر خاتم]] &lt;br /&gt;
* [[سیره پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[ویژگی‌های عملی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره عبادی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره عرفانی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اخلاقی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های اخلاقی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اعتقادی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[مکتب فکری پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های اعتقادی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره علمی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره تبلیغی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره تربیتی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره خانوادگی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اجتماعی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره سیاسی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های سیاسی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اقتصادی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره قضایی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[داوری‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره نظامی و جنگی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های جنگی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مأموریت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[نقش‌های ویژه پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[کارگزاران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صحابه پیامبر خاتم]] ([[یاران پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[یاران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مخالفان پیامبر خاتم|مخالفان]] یا [[دشمنان پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
* [[دشمنی با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[ویژگی‌های دشمنان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[نیرنگ‌های دشمنان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[زیان‌های دشمنی با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[انگیزه‌های دشمنی با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[وظایف امت نسبت به پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[شناخت شخصیت و جایگاه پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[شناخت حقوق پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[شناخت سیره و معارف پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[ایمان به پیامبر خاتم]] ([[کفر به دشمنان او|کفر به دشمنان پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
** [[پذیرش ولایت پیامبر خاتم]] ([[بیزاری از دشمنان پیامبر خاتم|بیزاری از دشمنان او]])&lt;br /&gt;
** [[محبت به پیامبر خاتم]] ([[بغض به دشمنان پیامبر خاتم|بغض به دشمنان او]]):&lt;br /&gt;
*** [[دوست داشتن پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[برکات دوست داشتن پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های دوستداران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[غلو در دوست داشتن پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[مودت پیامبر خاتم]] ([[عداوت با دشمنان پیامبر خاتم|عداوت با دشمنان او]])&lt;br /&gt;
** [[تمسک به پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[اعتصام به پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[تبعیت از پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[اطاعت از پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[معیت با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[وفاداری در بیعت با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[اجابت دعوت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مظلومیت پیامبر خاتم]] &lt;br /&gt;
** [[پس از شهادت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[پرسش و پاسخ دوران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
{{پایان مدخل‌ وابسته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[سید جواد موسوی بردکشکی|موسوی بردکشکی، سید جواد]]، [[تولد و کودکی پیامبر (مقاله)|تولد و کودکی پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM009657.jpg|22px]] [[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|&#039;&#039;&#039;مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:13790010.jpg|22px]] [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;سیرت جاودانه ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010504.jpg|22px]] [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:151911.jpg|22px]] [[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;پیشوایان هدایت ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%D9%85%D9%86%D9%87_%D8%A8%D9%86%D8%AA_%D9%88%D9%87%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366047</id>
		<title>آمنه بنت وهب در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%D9%85%D9%86%D9%87_%D8%A8%D9%86%D8%AA_%D9%88%D9%87%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366047"/>
		<updated>2026-04-18T09:20:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* اوّلین سفر نبی اکرم{{صل}} با عمویش به شام‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = آمنه بنت وهب&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = آمنه بنت وهب&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[آمنه بنت وهب در قرآن]] - [[آمنه بنت وهب در حدیث]] - [[آمنه بنت وهب در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جایگاه [[آمنه]] نزد علمای شیعه ==&lt;br /&gt;
# [[شیخ مفید]] در أوائل المقالات، نقل کرده است: «[[پیامبر]] فرمود: [[خداوند]] پیوسته مرا در رحم مادران [[پاکیزه]] قرار داد تا از مادرم آمنه به [[دنیا]] آمدم». او در ادامه می‌گوید: «بین [[اصحاب]] ما، [[اجماع]] است بر این که [[آمنه دختر وهب]]، [[ایمان]] به [[توحید]] داشت و در زمره [[مؤمنین]] [[محشور]] می‌شود»&amp;lt;ref&amp;gt;اوائل المقالات، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[شیخ صدوق]] می‌گوید: {{عربی|اعتقادنا في آباء النبي{{صل}} انهم مسلمون من آدم إلى أبيه عبدالله و ان ابا طالب كان مسلما و آمنة بنت وهب بن عبد مناف ام رسول الله{{صل}} كانت مسلمة}}&amp;lt;ref&amp;gt;اعتقادات صدوق، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ بنابر عقیده امامیه، همه پدران پیامبر، از [[حضرت آدم]] تا عبدالله و [[ابوطالب]] (عموی پیامبر) و آمنه (مادر [[حضرت محمد]]{{صل}}) [[خداپرست]] بودند.&lt;br /&gt;
# [[علامه مجلسی]] می‌گوید: اجماع علمای امامیه بر این است که پدر و مادر [[حضرت رسول الله]]{{صل}} و همه اجداد آن حضرت تا حضرت آدم{{ع}}، همه [[مسلمان]] بودند و [[نور]] آن حضرت در صلب و رحم مشرکی قرار نگرفته و شبهه‌ای در نسب آن حضرت و پدران و مادران او نبوده است&amp;lt;ref&amp;gt;حیوة القلوب، ج۳، ص۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;: همچنین [[علامه مامقانی]] می‌گوید: {{عربی|ان من ضروريات مذهبنا ان اجداد النبي{{صل}} من الابوين لم يتلوثو بالشرك و انهم موحدون إلى آدم}}&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه، ج۲، ص۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر [[روایات]]، پیامبر بالای [[قبر]] عبدالله و آمنه آمد و آن دو را زنده کرد و ایشان را بعد از [[شهادت]] به [[یگانگی خدا]] و رسالت حضرت محمد{{صل}} و [[ولایت علی]]{{ع}}، دوباره میراند. [[مجلسی]] می‌گوید: «این روایات ظهور بر این دارد که آمنه و عبدالله ایمان به شهادتین داشتند و زنده کردن آنان فقط برای تکمیل ایمانشان به واسطه شهادت به ولایت علی{{ع}} بوده است»&amp;lt;ref&amp;gt;حیوة القلوب، ج۳، ص۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جایگاه آمنه نزد [[اهل سنت]] ==&lt;br /&gt;
اهل سنت نسبت به [[خاندان پیامبر]] [[بی‌انصافی]] کرده‌اند. در منابع روایی اهل سنت، روایاتی درباره [[مشرک]] بودن خاندان پیامبر وجود دارد که بعضی از بزرگان [[اهل سنت]] با استناد به آنها، [[خاندان پیامبر]] را [[مشرک]] دانسته‌اند. در کتاب مستدرک صحیحین به نقل از [[عبدالله بن مسعود]] آمده است: [[پیامبر]] به سوی قبرها رفت. ما هم همراه آن حضرت رفتیم. به ما دستور داد بنشینیم. ایشان بالای [[قبور]] قدم می‌زد، تا آنکه بالای قبری نشست و مدتی طولانی [[مناجات]] نمود. صدای گریه پیامبر که بلند شد، ما هم گریستیم. پیامبر به سوی ما آمد. [[عمر بن خطاب]] سبب [[گریه]] حضرت را از ایشان پرسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر{{صل}} فرمود: آن قبری را که دیدی من بالای آن مناجات می‌کردم، [[قبر]] مادرم [[آمنه بنت وهب]] بود. من [[اجازه]] [[زیارت قبر]] او را از [[خداوند]] خواستم. خداوند اجازه داد. اجازه خواستم برای مادرم [[آمرزش]] طلب کنم؛ اجازه نداد و این [[آیه]] نازل شد: {{متن قرآن|مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«پیامبر و مؤمنان نباید برای مشرکان پس از آنکه بر ایشان آشکار شد که آنان دوزخیند آمرزش بخواهند هر چند خویشاوند باشند» سوره توبه، آیه ۱۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پیامبر و [[مؤمنان]]، [[حق]] [[طلب آمرزش]] برای [[مشرکان]] را ندارند. رقتی (ترجم) مرا فرا گرفت که فرزند نسبت به پدر و مادرش می‌گیرد&amp;lt;ref&amp;gt;مستدرک الصحیحین، ج۲، ص۳۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوهریره]] نقل کرده است: پیامبر هنگام زیارت قبر مادرش گریست و اطرافیان را به گریه انداخت. آن‌گاه [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: من از پروردگارم اجازه خواستم برای مادرم [[مغفرت]] بطلبم، اجازه نداد. از [[خدا]] خواستم اجازه دهد قبر مادرم را [[زیارت]] کنم، درخواستم را پذیرفت&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح مسلم، ج۳، کتاب الجنائز، باب استئذان النبی ربه فی الزیارة قبر امه.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این‌گونه [[روایات]] درباره عبدالله (پدر [[حضرت رسول]]{{صل}}) نیز در منابع اهل سنت بسیار دیده می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== نقدی بر آنچه گذشت ===&lt;br /&gt;
==== روایات معارض ====&lt;br /&gt;
در مقابل این روایات، روایات فراوانی در منابع اهل سنت هست که بیانگر [[یکتاپرستی]] [[خاندان]] [[عبدالمطلب]]، از جمله عبدالله و [[آمنه]]، است که به برخی از آن‎ها اشاره می‌شود:&lt;br /&gt;
# [[پیامبر]] فرمود: من به واسطه [[نکاح]] تا [[زمان]] [[حضرت آدم]]{{ع}} به [[دنیا]] آمدم و [[پلیدی]] [[جاهلیت]] به من نرسید&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# علی از پیامبر نقل می‌کند که: من از طریق نکاح به دنیا آمدم و تا کنون هیچ گونه پلیدی در من راه نیافته است&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج۸ ص۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[ابن عباس]] می‌گوید: پیامبر فرمود: من به دنیا نیامدم؛ مگر با نکاحی مانند نکاح [[اسلام]]&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج۸ ص۲۱۴؛ حاشیه السیرة الحلبیة، ج۱، ص۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[ابن سعد]] نقل کرده است: ابن عباس در [[تفسیر آیه]] {{متن قرآن|وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و گردش تو را در میان سجده‌گزاران (می‌بیند)» سوره شعراء، آیه ۲۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته است که منظور این است که ای پیامبر! [[خداوند]] تو را از صلب [[پیامبران]] به صلب پیامبران دیگر منتقل نموده است&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این [[روایات]]، پلیدی‌های [[دوران جاهلیت]] مانند [[زنا]]، از پدران و مادران پیامبر [[نفی]] شده است. با توجه به [[روایت]] آخر، می‌شود گفت که پلیدی[[شرک]] که بدترین نوع پلیدی است، نیز در زندگانی پدران و مادران پیامبر راه نیافته است&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== نارسایی‌ها در متن روایات ====&lt;br /&gt;
در متن روایاتی که درباره [[مشرک]] بودن [[خاندان پیامبر]] است، [[اختلافات]] فراوانی وجود دارد&amp;lt;ref&amp;gt;در البدایة، ج۲، ص۱۸، ۵ روایت در همین موضوع، با متن‌های مختلف و ضد هم ذکر شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. روایتی که [[ابن مسعود]] نقل کرده، در [[شأن نزول آیات]] ۱۱۳ - ۱۱۴ [[سوره توبه]] وارد شده؛ مانند همین روایت در [[تفسیر کبیر]] [[فخر رازی]]، از ابن عباس نقل شده است: وقتی خداوند [[مکه]] را برای پیامبر فتح نمود، آن حضرت نشان [[قبر]] پدر و مادرش را پرسید تا با آنها عهدی تازه نماید. قبر [[مادر پیامبر]] را به آن حضرت نشان دادند. پیامبر می‌خواست برای مادرش طلب [[استغفار]] نماید که این دو [[آیه]] نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر کبیر، ج۱۶، ص۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرسش]] این است که آیا [[حضرت محمد]]{{صل}} نمی‌دانست [[قبر]] پدرش در [[مدینه]] و قبر مادرش در [[ابواء]] است؟ پس چرا نشان قبر آنان را از [[مردم]] [[مکه]] می‌پرسید؟&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== بررسی سند روایت ====&lt;br /&gt;
درباره [[روایت]] [[ابوهریره]] هم کافی است که نظر بزرگان [[اهل سنت]] را درباره او بدانیم:&lt;br /&gt;
# [[ذهبی]] می‌گوید: وقتی معاویه به ابوهریره چیزی می‌داد، آرام می‌شد و هنگامی که به او چیزی نمی‌داد، علیه معاویه [[تبلیغ]] می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۶۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[ابن کثیر]] می‌گوید: [[اصحاب]] ما از [[احادیث]] ابوهریره دوری می‌کردند؛ زیرا آن چه را از [[پیغمبر]] شنیده بود با آنچه از کعب (استاد ابوهویره) شنیده بود مخلوط می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة والنهایة، ج۸ ص۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[ابن ابی‌الحدید]] می‌گوید: «[[روایات]] ابوهریره نزد بزرگان پذیرفته نمی‌شود»&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج۴، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# ابویوسف می‌گوید: از [[ابوحنیفه]] پرسیدم: خبری از [[پیامبر]] برای ما نقل می‌شود که مخالف قیاس ماست؛ چه کنیم؟ گفت: اگر خبر افراد ثقه نقل کنند، به خبر عمل می‌کنیم. همه [[اصحاب]] ثقه‌اند؛ مگر ابوهریره و [[انس بن مالک]]&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج۴، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به نظر بزرگان اهل سنت درباره وثاقت ابوهریره، نمی‌شود به روایات او [[اطمینان]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== بزرگان اهل سنت و [[اعتقاد]] به [[طهارت]] [[خاندان پیامبر]] ====&lt;br /&gt;
بعضی از بزرگان اهل سنت نیز مانند [[امامیه]]، به طهارت خاندان پیامبر [[باور]] دارند که به بعضی از آنها اشاره می‌شود:&lt;br /&gt;
# [[امام]] سبکی می‌گوید: نکاح‌هایی که در نسب پیامبر واقع شده، از خود پیغمبر{{صل}} تا [[حضرت آدم]]{{ع}}، همه دارای شرایط صحت بودند و مثل نکاح‎هایی هستند که امروزه در [[اسلام]] وجود دارد. بر این مطلب [[اعتقاد قلبی]] داشته باش و از او عدول نکن که گرفتار [[زیان]] [[دنیا]] و [[آخرت]] خواهی شد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# ماوردی می‌گوید: اگر می‌خواهی از نسب پیغمبر [[آگاه]] شوی، بدان که پیامبر بازمانده پدران کریمی است که در بین آنان [[رذالت]] و [[پستی]] وجود نداشت؛ بلکه همه آنان بزرگ و [[رهبر]] و پاک‌نسب بودند. بدان که [[طهارت]] در تولد از [[شرایط نبوت]] است&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افرادی که احادیثی درباره [[مشرک]] بودن [[خاندان پیامبر]] ساخته‌اند، خواسته‌اند ننگ مشرک بودن [[خاندان]] خود را با نسبت دادن [[شرک]] به پدر و [[مادر رسول خدا]]{{صل}} جبران نمایند&amp;lt;ref&amp;gt;سیری در صحیحین، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== سرگذشت عبدالله و [[آمنه]] ==&lt;br /&gt;
عبدالله و آمنه [[خویشاوند]] بودند و در یک محله [[زندگی]] می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۱، ص۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنان در کودکی هر [[روز]] همدیگر را می‌دیدند. آمنه پس از رسیدن به سن [[بلوغ]]، سعی می‌کرد در [[خانه]] بماند و به کوچه و [[بازار]] نرود تا چشم نامحرم به او نیفتد؛ تا این که [[خواست خداوند]] چنین شد که این دو [[جوان]] [[پاک]] و [[عفیف]]، [[عقد]] [[ازدواج]] بستند، تا در زیر یک سقف و در کنار هم، پایه‌های [[معنویت]] و [[توحید]] را پایه‌ریزی نمایند&amp;lt;ref&amp;gt;آمنه مادر پیامبر اسلام{{صل}}، ص۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زمینه ازدواج ==&lt;br /&gt;
برخی از بزرگان و [[دانشمندان یهود]] با نشانه‌هایی که در عبدالله دیدند، دریافتند [[نور]] [[رسول خدا]]{{صل}} در چهره او نمایان است؛ از این رو تصمیم به [[قتل]] او گرفتند&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه، ص۲۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنان همیشه دنبال فرصت بودند تا اینکه روزی عبدالله به تنهایی برای شکار به یکی از دره‌های اطراف [[مکه]] رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یهودیان]] با شمشیرهای پنهان در زیر جامه‌های خود، عبدالله را تعقیب کردند. وقتی عبدالله در حال [[ذبح]] شکار خویش بود، یهودیان او را محاصره کردند. عبدالله به آنان گفت: از [[جان]] من چه می‌خواهید؟! من چه ضرری به شما رسانده‌ام؟! آنان از هر طرف به سوی عبدالله حمله کردند. عبدالله خود را پشت سنگی رساند و چهار نفر از آنان را کشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهب (پدر آمنه) که در آن اطراف بود، حمله ناجوانمردانه یهودیان را دید و به [[یاری]] عبدالله شتافت. ناگاه مردانی که شبیه مردان زمینی نبودند، از [[آسمان]] به [[زمین]] آمدند و به [[یهودیان]] حمله کرده، آنان را قطعه قطعه کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الخرایج و الجرایح، ص۱۰۰؛ اثبات الوصیة، ص۱۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. وهب بی‌درنگ خود را به [[عبدالمطلب]] رساند و همه ماجرا را گزارش داد. عبدالمطلب به سرعت همراه فرزندانش، خود را به عبدالله رساند. عبدالمطلب وقتی عبدالله را سالم یافت، او را به سینه چسباند و بوسید و بویید. سپس همه با هم به [[خانه]] بازگشتند&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه، ج۲، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پیشنهاد وهب ==&lt;br /&gt;
وهب ماجرای [[مقاومت]] و [[شجاعت]] عبدالله را برای همسرش، بِرّه باز گفت و گفت: این [[جوان]]، چقدر زیباست. [[نور]] از صورتش ساطع است. گویا پیشانی مبارکش نورافشانی می‌کند. ای [[زن]]! برخیز و برو نزد پدرش و به او پیشنهاد کن که دختر ما، [[آمنه]] را به همسری این جوان در آورد. شاید دختر ما را بپذیرد و این [[سعادت]] بسیار بزرگ و فخر عظیم نصیب ما شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بره، [[همسر]] وهب، می‌دانست که بسیاری از بزرگان [[مکه]] [[آرزو]] دارند عبدالله دامادشان شود. عبدالله و عبدالمطلب درخواست همه آنان را رد کرده بودند. بره به شوهرش گفت: وهب! می‌دانی وقتی عبدالله دختر نام‌آوران و سران و [[سرمایه‌داران]] مکه را نپذیرفت، دختر ما را هم قبول نمی‌کند؛ اما با اصرار وهب، [[لباس]] فاخر خود را پوشید و روانه خانه عبدالمطلب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بره وقتی وارد خانه عبدالمطلب شد، دید که عبدالمطلب قصه حمله یهودیان به عبدالله را به [[خویشان]] خود بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
عبدالمطلب فرمود: شوهرت وهب، [[حق]] بزرگی بر ما دارد؛ زیرا با خبر دادن به ما، عبدالله را [[نجات]] داد. به شوهرت بگو، هر خواسته‌ای که داشته باشد برآورده می‌کنیم. همسر وهب فرصت را [[غنیمت]] شمرد و گفت: تنها خواسته ما این است که عبدالله داماد ما شود. عبدالمطلب نگاهی به چهره عبدالله نمود، اما آثار نارضایتی و ناخوشایندی در آن ندید؛ با این که پیش از این، هر کس چنین پیشنهادی می‌داد، آثار نارضایتی در چهره عبدالله آشکار می‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ پیغمبر خاتم{{صل}}، ص۱۲۲؛ زنان نامدار تاریخ اسلام، ص۱۴۴؛ ریاحین الشریعه، ج۲، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالله به این [[ازدواج]] [[راضی]] شد. شاید می‌دانست در صلب او نوری است که هر دختری لیاقت حمل این [[نور]] را ندارد. او به همه دخترانی که هر [[روز]] خود را در برابر دیدگانش قرار می‌دادند و به عبدالله پیشنهاد ازدواج می‌دادند، [[دست]] رد زده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبدالمطلب]] به پسرش گفت: فرزندم! [[قسم به خداوند]]، در میان [[دختران]] [[مکه]] دختری مثل [[آمنه]] نیست؛ زیرا او [[بزرگوار]]، [[پاکیزه]]، [[عاقل]] و [[دین‌دار]] است&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۱۵، ص۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. قرار بر این شد که مادر عبدالله به [[خانه]] وهب برود و ضمن دیدن آمنه، [[زمان]] [[خواستگاری]] را تعیین کنند. هنگامی که [[فاطمه]] وارد [[منزل]] وهب شد، آمنه و مادرش از وی به خوبی استقبال کردند. فاطمه، [[همسر]] عبدالمطلب، در گفت‌وگویی کوتاه با آمنه، دریافت که وی دارای [[شخصیت]] و کمال بالایی است. او به مادر آمنه گفت: من از [[عقل]] و هوش و درایت آمنه در شگفتم! چگونه من از او خبر نداشتم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه به خانه بازگشت و به عبدالله گفت: فرزندم! در میان دختران [[عرب]] هرگز دختری مانند آمنه نیست. من او را پسندیدم و [[خداوند]] این نور تو را غیر از آمنه به کسی دیگر نخواهد داد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۱۵، ص۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مراسم خواستگاری ==&lt;br /&gt;
عبدالمطلب همراه عبدالله و عده‌ای از اقوام، برای خواستگاری آمنه به خانه وهب رفت. عبدالمطلب خطبه عقد را چنین خواند: «[[حمد]] می‌کنم [[خدا]] را به آنچه به ما بخشیده و ما را از [[همسایگان]] [[خانه]] خود قرار داده است؛ خدایی که [[محبت]] ما را در دل‌های [[بندگان]] قرار داده و ما را بر همه [[امت‌ها]] [[شرافت]] داده است». سپس به وهب فرمود: «بدانید که فرزندم دختر شما آمنه را با صداق معین خواستگاری می‌کند؛ آیا راضی هستی؟» وهب گفت: «آری! راضی شدیم و پذیرفتیم». پس [[عبدالمطلب]] حاضران را [[گواه]] گرفت و مدت چهار [[روز]] [[ولیمه]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۱، ص۱۳؛ بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن هشام]] می‌گوید: «عبدالمطلب، [[آمنه دختر وهب]] را که از بزرگ‌ترین [[زنان]] [[قریش]] در نسب و مقام بود، برای عبدالله برگزید و عروسی در [[منزل]] وهب صورت گرفت»&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة ص۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== انتقال [[نور]] محمد به [[آمنه]] ==&lt;br /&gt;
پیش از انتقال نور از پیشانی عبدالله به آمنه، خواهر [[ورقة بن نوفل]] که از [[قبیله]] [[بنی اسد بن عبدالعزی]] بود، خود را به عبدالله عرضه داشت و به او گفت: اگر با من همبستر شوی همه آن صد شتری را که برای [[نجات]] تو [[قربانی]] شده می‌پردازم. عبدالله به او توجهی نکرد و با آمنه همبستر شد. روز بعد، عبدالله از [[خانه]] آمنه خارج شد و در بین راه، خواهر ورقة بن نوفل را دید؛ ولی او توجهی به عبدالله نکرد. عبدالله از او پرسید: چرا خواهش دیروز را تکرار نکردی؟ او گفت: نوری را که دیروز در چهره‌ات بود، نمی‌بینم؛ پس دیگر نیازی به تو ندارم&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة، ج۱، ص۱۰۳، با اندکی تلخیص.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمنه می‌گوید: بعد از آنکه نور محمد از پدرش عبدالله به من منتقل شد، از صورتم نور می‌درخشید. [[مردم]] [[مکه]] وقتی آن نور را در من دیدند، به من تهنیت می‌گفتند و از [[آینده]] درخشان فرزندم خبر می‌دادند&amp;lt;ref&amp;gt;الانوار فی مولد النبی{{صل}}، ص۱۲۶؛ اثبات الوصیة، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال‌ها بود که [[اعراب]] به قحطی گرفتار شده بودند. بعد از انتقال آن نور به آمنه، [[باران]] بارید و مردم از [[نعمت]] فراوان برخوردار شدند؛ از این رو آن سال را سال فتح ([[گشایش]]) نامیدند&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة والنهایة، ج۱، ص۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[خداوند]] بارها به آمنه مژده داد که هان! به هوش باش که این بار گران‌بهایی که در درون خویش داری، [[سرور]] و چراغ و راهنمای انسان‌هاست&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ص۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[عباس بن عبدالمطلب]] می‌گوید: «هنگامی که عبدالله متولد شد، در چهره‌اش نوری بود که می‌درخشید. پدرم گفت: این فرزند را مقامی خواهد بود. تا با [[آمنه]] که زیباترین [[زنان]] [[قریش]] بود [[ازدواج]] کرد و آن [[نور]] به آمنه منتقل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;امالی صدوق، ص۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[محمد]]{{صل}} در رحم مادر ==&lt;br /&gt;
بزرگ‌ترین موهبت الهی که به حضرت آمنه تعلق گرفت، [[شایستگی]] آن [[بزرگوار]] برای حمل و پرورش [[حضرت محمد]]{{صل}} بود. حضرت آمنه می‌گوید: هنگام حاملگی، اثر حمل را در خود نیافتم و حالات زنان حامله برایم پیش نیامد. شبی در [[خواب]] دیدم شخصی نزد من آمد و گفت: حامله شدی به بهترین [[مردمان]]. وضع حمل برایم آسان گشت و به من رنجی نرسید&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۸؛ جلاء العیون، ص۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منابع تاریخی آمده است: «هنگامی که آمنه حامله شد، در خواب دید کسی می‌گوید: همانا به بهترین مردمان حامله شده‌ای»&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در [[روایت]] دیگری آمده است: «آمنه گفت: شش ماه پس از حاملگی، در خواب دیدم گوینده‌ای می‌گوید: ای آمنه! تو به بهترین مردمان حامله شدی»&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیز آمده است: آمنه، دختر وهب، مادر [[رسول]] خدام{{صل}} گفت: پس از آنکه به [[رسول خدا]]{{صل}} باردار شدم، به من گفته شد: همانا تو به [[سرور]] این [[امت]] باردار شده‌ای. هرگاه او تولد یافت، بگو: او را از [[شر]] هر حسودی به [[خدای یگانه]] می‌سپارم. هنگامی که حامله بودم، نوری از من جدا شد که در میان آن، قصرهای [[شهر]] بُصری را در [[شام]] دیدم&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة، ج۱، ص۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[سفر]] عبدالله به شام ==&lt;br /&gt;
چند [[روز]] پس از ازدواج عبدالله و آمنه، زنگ حرکت کاروان تجار به سوی شام نواخته شد. عبدالله تصمیم گرفت همراه این کاروان حرکت کند. او با پدر پیر و [[همسر]] جوانش وداع کرد. آمنه [[طاقت]] نیاورد و به دنبال او رفت و به [[معشوق]] و همراز و همدمش [[خیره]] شد. عبدالله برگشت، چشمش به صورت آمنه افتاد که قطرات اشکش مانند دانه‌های مروارید می‌ریخت. خواست از این سفر تجاری [[چشم]] بپوشد؛ اما عهدی که با کاروانیان داشت، مانع از این کار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او برای آخرین بار با [[آمنه]] خداحافظی کرد. گویی جسم عبدالله به طرف [[شام]] حرکت می‌کرد، اما [[روح]] او نزد آمنه مانده بود. عبدالله لحظه به لحظه تصویر آمنه را در جلو چشمش مجسم می‌نمود. آمنه نیز لحظات شیرینش با عبدالله را در خاطرش مرور می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۶۹، با تصرف.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اوّلین سفر نبی اکرم{{صل}} با عمویش به شام‌ ==&lt;br /&gt;
[[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین با سندی از [[ابن عباس]] از پدرش عباس فرزند [[عبد المطلب]] از [[ابو طالب]] نقل می‌کند که گفت: در سال هشتم از میلاد [[نبی اکرم]]{{صل}} برای [[تجارت]] به سوی [[شام]] آماده شدم و در این هنگام هوا بسیار گرم بود. هنگامی که می‌خواستم حرکت کنم، بعضی از [[اقوام]] از من سؤال کردند که با محمّد چه می‌کنی؟ و او را نزد چه کسی می‌گذاری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: نمی‌خواهم او را نزد کسی بگذارم، بلکه همراه خود می‌برم. گفته شد: او نوجوان کم‌سن‌وسالی است و چطور می‌خواهی که او را در این هوای گرم با خود ببری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: به [[خدا]] قسم، او را هرگز از خودم جدا نمی‌کنم و مرکبی برای او تهیه می‌کنم. در ضمن، پارچه‌هایی از کتان برای او در نظر گرفتم. کاروان ما مرکب‌های زیادی داشت و به خدا قسم، شتری که محمد{{صل}} بر آن سوار بود در جلوی من حرکت می‌کرد و آن قدر سریع می‌رفت که از همه جلو می‌زد. هنگامی که گرمای هوا شدید می‌شد، یک تکیه [[ابر]] که همانند برف سفید بود، بر بالای سرش قرار می‌گرفت و همراه او [[سیر]] می‌کرد و از او جدا نمی‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;إکمال الدین، ص۱۷۸ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۷۱، حدیث ۱۳۰ و بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حمیری]] در [[قرب الاسناد]] با سندی از [[امام کاظم]]{{ع}} نقل می‌کند که در مورد [[معجزات]] قبل از بعثت فرمود: آن حضرت به همراه کاروانی به سوی شام حرکت کرد و هنگامی که به نزدیکی‌های دیر بحیرای ترسا رسیدند، در کنار آن فرود آمدند. [[بحیرا]] به کتاب‌های پیشین [[آگاه]] بود و در [[تورات]] خوانده بود که محمد{{صل}} از کنار دیر او خواهد گذشت و الآن همان [[زمان]] است؛ بنابراین افراد کاروان را به غذا [[دعوت]] کرد و خودش در جست و جوی فردی بود که صفات ذکر شده در تورات را در او ببیند، اما او را نیافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به آنها گفت: آیا کسی نزد اثاث‌های شما باقی مانده است؟ گفتند: بچه یتیمی باقی مانده است. [[بحیرا]] بیرون رفت تا از احوالش مطّلع گردد. او دید که محمّد{{صل}} خوابیده و ابری بر بدنش [[سایه]] افکنده است. پس به افراد کاروان گفت: بروید و طفل [[یتیم]] را هم بیاورید. وقتی که او را به سوی دیر می‌آوردند، [[ابر]] هم با او می‌آمد و بر بدنش سایه افکنده بود! بحیرا آنان را از [[شأن]] و [[مقام]] محمّد{{صل}} [[آگاه]] کرد و گفت که او به زودی به [[پیامبری]] [[مبعوث]] خواهد شد و حالت و صفات او را توضیح داد&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، ص۲۵۱، حدیث ۱۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[تفسیری]] که به [[امام]] [[حسن عسکری]]{{ع}} منسوب است از قول پدرش [[امام هادی]]{{ع}} آمده است که [[رسول الله]]{{صل}} به عنوان [[شریک]] [[خدیجه دختر خویلد]] برای [[تجارت]] به [[شام]] می‌رفت و فاصله [[مکه]] تا [[بیت المقدس]] به اندازه یک ماه بود. در این مسیر دشت‌هایی وجود داشت که بسیار گرم بود و در آن بادهای شدید می‌وزید و گرد و خاک و شن را به چهره مسافران می‌پاشید. در این میان [[خداوند متعال]] ابری را می‌فرستاد تا بر رسول الله{{صل}}[[ سایه]] اندازد و به همراه او حرکت کند و او را از سوزش [[آفتاب]] [[حفظ]] نماید. بادهایی که گرد و خاک به همراه داشتند، وقتی به محمد{{صل}} می‌رسید، آرام می‌شد و به صورت نسیمی سرد بر وی می‌وزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طوری که افراد قافله‌های [[قریش]] می‌گفتند: در پناه محمّد{{صل}} بودن بهتر از به چادر رفتن است. برای همین به کنارش می‌رفتند و به او پناه می‌بردند و [[نسیم]] به آنها می‌وزید، اگر چه آن تکه [[ابر]] تنها بر او [[سایه]] می‌انداخت&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر امام، ۶۰، چنان که در بحار الانوار، ج۱۷، ص۳۰۸ هم آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایتی از [[ابن عباس]] از [[ابوطالب]] آمده است که گفت: هنگامی که به بصرای شام&amp;lt;ref&amp;gt;بصری همان شهر حوران است که بدون جنگ در پنج روز باقی مانده از ربیع الاول سال سیزدهم هجری فتح شد و این اولین شهر شام بود که فتح گردید و رسول الله دو بار به آنجا رفته بود که این اولین بار بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; نزدیک شدیم، به صومعه‌ای رسیدیم و زیر درخت بزرگی که نزدیک به [[دیر ترسا]] بود، فرود آمدیم. این درخت کم شاخه و بدون میوه بود و قافله‌ها زیر سایه آن اقامت می‌کردند. هنگامی که بحیرای ترسا&amp;lt;ref&amp;gt;مسعودی او را از قبیله عبد قیس از عرب‌های شام دانسته است و اسم او را به فتح باء و کسر حاء ضبط کرده است، امّا اشتباها به صورت اسم تصغیر مشهور شده است. «مروج الذهب، ج۲، ص۱۰۲».&amp;lt;/ref&amp;gt; ما را دید، غذایی تهیه کرد و پیش ما آمد و آن را با هم خوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفت: پسرکم! در مورد سه چیز از تو سؤال می‌کنم و تو را به [[لات]] و عزّی قسم می‌دهم که جوابم را بدهی. [[رسول الله]]{{صل}} ناراحت شد و گفت: مرا به این دو [[بت]] قسم مده، به [[خدا]] قسم که آنها مبغوض‌ترین چیزها نزد من هستند. آنها دو [[بت]]، سنگی می‌باشند و ارزشی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بحیرا]] گفت: این یک نشانه. سپس گفت: پس تو را به خدا به پرسش‌هایم پاسخ بده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رسول الله]]{{صل}} گفت: هر چه می‌خواهی سؤال کن. به [[درستی]] تو مرا به خدایم قسم دادی که هیچ چیزی شبیه او نیست. بحیرا گفت: مرا از [[خواب]] و [[بیداری]] و کارها و شغل‌هایت [[آگاه]] کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله{{صل}} او را از تمام این مطالب آگاه کرد و تمام آنها موافق با آن چیزهایی بودند که بحیرا در کتاب‌ها یافته بود. پس بحیرا به دست و پای او افتاد و همواره دست‌ها و پاهایش را می‌بوسید و می‌گفت: تو [[دعوت]] ابراهیم و بشارت عیسی هستی. تو [[مقدس]] و از پلیدی‌های [[جاهلیت]] [[پاک]] هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس متوجه من شد و گفت: چه نسبتی با این پسر داری که اصلا از او جدا نمی‌شوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابو طالب]] می‌گوید که گفتم: او پسرم است. بحیرا گفت: او پسرت نیست و نباید که پدر و مادرش در قید [[حیات]] باشند. گفتم: او برادرزاده‌ام است و پدرش در حالی که مادرش به وی حامله بود درگذشت و مادرش در شش سالگی وی [[وفات]] کرد. گفت: حالا راست گفتی و همین طور است. من به تو سفارش می‌کنم که فورا او را به وطنش بازگردانی؛ زیرا [[یهودیان]] بیشتر از این، صفات او را می‌دانند و به وی صدمه می‌زنند! ابو طالب می‌گوید که گفتم: هرگز، [[خداوند]] هیچ‌گاه او را وانمی‌گذارد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به سوی [[شام]] حرکت کردیم و وقتی که به شام رسیدیم، [[مردم]] به دورش جمع شدند و به صورت رسول الله نگاه می‌کردند. در این حال یکی از أحبار بزرگ که اسمش «نسطور» بود، پیش آمد و بدون آنکه سخنی بگوید، تنها به محمد{{صل}} نگاه می‌کرد. او این کار را سه [[روز]] متوالی انجام داد و در روز سوم به دنبال او حرکت می‌کرد و گویی که می‌خواهد چیزی را از او [[سؤال]] کند. جلو رفتم و گفتم: ای مرد گویی چیزی را از او طلب می‌کنی؟ گفت: بله، من می‌خواهم بدانم که اسمش چیست؟ گفتم: اسمش [[محمد بن عبد الله]] است. رنگ چهره‌اش عوض شد و آن‌گاه گفت: آیا ممکن است به او بگویی که شانه‌اش را به من نشان بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رسول الله]] شانه‌اش را به او نشان داد و هنگامی که مهر [[نبوّت]]&amp;lt;ref&amp;gt;سهیلی در «الروض الانف» خبری را در مورد مهر نبوت ذکر کرده است که از آن استفاده می‌شود که این مهر به صورت یک تخم کبوتر بر غضروف کتف چپش بوده است که خال‌های سیاه دور آن را گرفته و موهایی بر آنها روییده بوده است و ابن هشام می‌گوید که این خال شبیه اثر باقی مانده از حجامت بوده است «سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۹۳».&amp;lt;/ref&amp;gt; را دید بر دست و پایش افتاد و دائما [[گریه]] می‌کرد و او را می‌بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفت: ای مرد. هر چه زودتر این پسر را به وطنش بازگردان. اگر می‌دانستی که او در [[سرزمین]] ما چقدر [[دشمن]] دارد، هرگز او را به اینجا نمی‌آوردی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از یعلی بن سیابه&amp;lt;ref&amp;gt;در إکمال الدین آمده است که یعلی النسابة و صحیح همان است که در مناقب آل ابی طالب آمده است «ج ۱، ص۴۰».&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل می‌کند: در سالی که [[رسول الله]]{{صل}} به [[شام]] رفت، [[خالد بن أسید]] بن ابی العاص و طلیق بن [[ابی سفیان]] بن امیه نیز به همراه قافله بودند. آنها نقل می‌کنند که وقتی به وسط [[بازار]] بصری رسیدیم، افرادی به ما گفتند که به همراه ما به کنیسه بزرگ بیایید. ما با آنها رفتیم تا به کنیسه بسیار بزرگی وارد شدیم. بزرگشان در وسط نشسته بود و در حالی که شاگردانش دور او را گرفته بودند و به کتاب بزرگی که در مقابلش باز بود، نگاه می‌کرد. پس از ورود ما سرش را بالا گرفت و گاهی به ما نگاه می‌کرد و گاهی به کتاب می‌نگریست. سپس به اصحابش گفت: کاری نکردید، آن شخصی را که می‌خواستم، نیاورده‌اید؟ مطمئنم که او الان در این [[شهر]] است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به ما گفت: شما چه کسانی هستید؟ گفتیم: افرادی از [[قریش]]، گفت: از کدام طایفه قریش؟ گفتیم: از [[بنی عبد شمس]]. گفت: آیا افراد دیگری هم با شما هستند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: بله، [[جوان]] یتیمی از [[بنی هاشم]] با ماست که ما او را [[یتیم]] عبد المطلّب می‌نامیم. پس بلند شد و بر یکی از صلیب‌ها تکیه کرد و در [[فکر]] فرو رفت، در حالی که هشتاد نفر از دانش‌آموزان و [[علمای دینی]] اطرافش را گرفته بودند. پس به ما گفت: باید او را به من نشان دهید. گفتیم: به چشم و او به همراه ما حرکت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[بازار]] [[بصری]] محمد{{صل}} را دیدیم که ایستاده است. همین که خواستیم به آن کشیش بگوییم که این محمد{{صل}} است، او خودش از ما [[سبقت]] گرفت و گفت: قسم به [[مسیح]] که این همان است. پس به وی نزدیک شد و سرش را بوسید و گفت: تو [[مقدس]] هستی. سپس از وی سؤال‌هایی کرد و [[نبی اکرم]]{{صل}} هم جوابش را می‌داد. ما شنیدیم که کشیش می‌گفت: اگر [[زمان]] تو را [[درک]] کنم،[[ حق]] شمشیرم را ادا می‌کنم! سپس رو به ما کرد و گفت: آیا می‌دانید که چه چیزی همراه اوست؟ [[مرگ]] و [[زندگی]] به همراه اوست. هر کسی که به وی ملحق شود، صاحب زندگانی [[ابدی]] می‌شود و هر کسی که به او پشت کند به هلاکت و نیستی ابدی دچار می‌شود. این همان کسی است که [[کشتار]] بزرگ همراه اوست! سپس سرش را بوسید و برگشت&amp;lt;ref&amp;gt;إکمال الدین، ص۱۷۸-۱۸۵ با تصرف و اختصار. و ابن شهر آشوب در مناقب آل ابی طالب، ج۱، ۳۸-۳۹ خبر مربوط به بحیرا را از طبری نقل کرده است و ظاهرا او همان طبری امامی، صاحب دلائل الامامة می‌باشد و الّا خبر با آنچه که در تاریخ طبری آمده است، مطابقت ندارد. و طبرسی این مطلب را از ابن اسحاق نقل کرده است (اعلام الوری، ج۱، ص۶۵). و همچنین إربلی در کشف الغمة، ج۱، ص۲۲ همان مطالب ابن اسحاق را نقل کرده است. و این خبر در سیره ابن هشام، ج۱، ۱۹۱-۱۹۴ و در طبری، ج۲، ص۲۷۷-۲۷۸ آمده و یعقوبی، ج۲، ص۱۱ بدان اشاره کرده و مسعودی، ج۱، ص۸۹ آن را مختصر نموده و گفته است: اسم بحیرا در میان نصاری سرجیس بوده و در این هنگام رسول الله دوازده‌ساله بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق خبر بحیرا را بدون سند نقل کرده و گفته است: در بصرای شام صومعه‌ای بود که همیشه ترسایی در آن زندگی می‌کرد که از [[علوم]] کتاب‌های [[نصرانیت]] [[آگاه]] بود و آن را به ترساهای بعدی منتقل می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن زمان راهبی به نام بحیرا در آن صومعه زندگی می‌کرد و با وجودی که کاروان‌های زیادی از آنجا می‌گذشتند، به هیچ کدام توجه نمی‌نمود و با آنها صحبت نمی‌کرد. تا این که در آن سال [[ابو طالب]] به همراه یک کاروان تجارتی به سوی [[شام]] حرکت کرد و دلش نیامد که [[رسول الله]]{{صل}} را تنها بگذارد؛ لذا او را هم به همراه خویش برد. هنگامی که کاروان به نزدیکی صومعه رسید، او که در صومعه‌اش بود، مشاهده کرد که رسول الله{{صل}} که ابری بر سرش [[سایه]] افکنده است، در میان آنها می‌باشد. آنها در زیر درختی که نزدیک صومعه بود، فرود آمدند و آن [[ابر]] بر تمام درخت سایه افکند و شاخه‌های درخت نیز در برابر رسول الله{{صل}} خم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[بحیرا]] این منظره را دید از صومعه‌اش پایین آمد و غذای زیادی را آماده کرد و آن‌گاه قاصدی را به سوی قریشی‌ها فرستاد و گفت: ای قریشی‌ها، من برای شما غذا تهیه کرده‌ام و [[دوست]] دارم که همه شما از کوچک تا بزرگ و از برده تا [[آزاد]] آن را بخورید! شما میهمان من هستید و من دوست داشتم که به شما [[احترام]] بگذارم و برای شما غذایی تهیه کنم تا از آن بخورید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افراد کاروان به سر سفره رفتند و [[رسول الله]] در زیر درخت باقی ماند تا از اثاث‌ها محافظت کند. بحیرا گفت: ای [[قریشیان]]! مبادا هیچ کدام از شما باقی مانده باشد. گفتند: ای بحیرا! تمام کسانی که باید بیایند آمده‌اند و تنها یک نوجوان کم‌سن‌وسالی پیش اثاث‌ها باقی مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: وی را هم بیاورید و او هم باید بر سر این غذا حاضر شود. پس یکی از مردان رفت و محمد را هم با خود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که بحیرا او را دید، به شدت در او [[خیره]] شد و دائما به قد و قامت او نگاه می‌کرد و گویی که صفت‌هایش را در او یافته بود. پس از آنکه افراد کاروان از غذا فارغ شدند و پراکنده گردیدند، بحیرا نزد محمد{{صل}} آمد و گفت: پسرم! تو را به [[حق]] [[لات]] و عزّی قسم می‌دهم که به پرسش‌هایم پاسخ بده. رسول الله{{صل}} گفت: مرا به لات و عزّی قسم مده. به [[خدا]] قسم که چیزی نزد من مبغوض‌تر از آنها نمی‌باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحیرا گفت: پس تو را به خدا به پرسش‌هایم پاسخ بده. گفت: هر چه می‌خواهی سؤال کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس بحیرا شروع به پرسش‌هایی در مورد [[خواب]] و [[بیداری]] و حال و اوضاعش کرد و رسول الله{{صل}} هم به پرسش‌هایش پاسخ داد. تمام نشانه‌هایی که بحیرا می‌دانست در رسول الله{{صل}} وجود داشت و آن‌گاه به شانه‌اش نگاه کرد و مهر نبوت را بین دو کتفش و در همان جایی که شنیده بود، مشاهده کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن نزد عمویش رفت و گفت: این پسر چه نسبتی با تو دارد؟ گفت: پسرم است، [[بحیرا]] گفت: او پسر تو نیست و نباید که پدر این پسر زنده باشد! [[ابو طالب]] گفت: او برادرزاده‌ام است. بحیرا گفت: پدرش چه شده است؟ گفت: هنگامی که مادرش او را حامله بود، درگذشت. بحیرا گفت: درست گفتی. برادرزاده‌ات را به وطنش ببر و او را از جهودان دور نگه دار. به [[خدا]] قسم که اگر او را ببینند و آن گونه که من او را شناخته‌ام، بشناسند، به او صدمه می‌زنند. این برادرزاده‌ات دارای [[شأن]] و [[مقام]] بزرگی خواهد شد و تو باید که هر چه زودتر او را به سرزمینش بازگردانی. پس از آنکه [[ابو طالب]] از [[تجارت]] خویش فارغ شد، او را به سرعت به [[مکه]] آورد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۹۱-۱۹۴. این خبر در سیره بدون سند ذکر شده است. و طبری خبر را از طریق عبد الله بن ابی بکر به وی اسناد داده است و کازرونی هم آن را با سندی طولانی به داوود بن حصین نسبت داده است «بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۹».&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] خبر را به همین صورت به پایان می‌برد و [[طبری]] نیز خبر را به همین صورت از او در کتاب تاریخش نقل می‌کند. لکن بعد از آن [[روایت]] دیگری را نقل می‌کند که آن را به ابی موسی [[اشعری]] [[انصاری]] - مدنی - نسبت می‌دهد و هیچ راوی دیگری را ذکر نمی‌کند. او در آخر روایت می‌گوید: [[راهب]] آن قدر اصرار کرد تا محمد{{صل}} را به مکه بازگردانید و مقداری روغن و غذا را ره توشه او قرار داد و ابو بکر هم بلال را به همراه او فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ۲۷۲-۲۷۷ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و سیره دحلان، ج۱، ص۲۸۵ و الثقات تألیف ابن حبّان، ج۱، ص۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر را [[دیار]] بکری در کتاب [[تاریخ]] الخمیس روایت کرده و سپس از حافظ دمیاطی نقل کرده است که او بر این خبر، یعنی فرستادن بلال به همراه [[رسول اکرم]]{{صل}} به وسیله ابو بکر، اشکال کرده و گفته است که در آن [[روزگار]]، ابو بکر مالک بلال نبود، بلکه بلال برده [[امیة بن خلف]] بود و ابو بکر بعد از سی سال او را از وی خرید! سپس اضافه کرده است که اصلا ابو بکر در آن [[سفر]] حضور نداشت و برای همین [[ذهبی]] در مورد این خبر می‌گوید: [[گمان]] می‌کنم که این خبر جعلی است و بعضی از آن [[باطل]] است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۵۹ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و سیره مغلطای، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[ترمذی]] هم آن را در [[سنن]] خویش نقل کرده و سپس گفته است: این خبر خوب، أما غریب است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] از کلبی نقل کرده است که [[ابو طالب]] [[رسول الله]] را با خویش به [[بصری]] برد در حالی که او نه‌ساله بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۲۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و معروف این است که [[ابو بکر]] بیش از دو سال از رسول الله{{صل}} کوچک‌تر بود و در این صورت چگونه این قضیه می‌تواند درست باشد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهی از مورخان در این [[روایت]] [[شک]] کرده‌اند که از جمله آنها ابو الفداء در تاریخ کبیر می‌باشد. در آنجا آمده است: یکی از راویان حدیث [[ابو بکر]] بن ابی موسی از پدرش [[ابو موسی اشعری]] می‌باشد، در حالی که او در [[سال هفتم هجری]] [[اسلام]] را پذیرفته است و در این صورت این خبر باید از مرسل‌هایی باشد که [[صحابه]] آن را نقل کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی با [[شک]] در اصل روایت گفته است: این روایت - چنان که راوی [[گمان]] کرده است - مشتمل بر این است که [[ابو طالب]]، ابو بکر و [[بلال]] را به همراه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} برگردانید و این در حالی است که آنها در آن [[زمان]] از وی کوچک‌تر بوده‌اند و ابو بکر، ده سال کوچک‌تر و بلال هم از این کوچک‌تر بوده است و در این صورت چگونه می‌توان قبول کرد که ابو طالب [[نبی اکرم]]{{صل}} را به همراه این دو طفل کوچک از آن مسیر بسیار طولانی و صحراهای ترسناک برگردانده است؟!&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس این روایت - چنان که [[گذشت]] - از ابی موسی [[اشعری]] است که وی [[انصاری]] و مدنی بوده و معروف است که هشت سال قبل از بعثت متولد شده است و هفت سال بعد از [[هجرت]] وارد [[مدینه]] شده است و [[سفر]] [[رسول اکرم]]{{صل}} و عمویش به [[شام]] ۳۲ سال قبل از بعثت و ۴۵ سال قبل از هجرت بوده است و این سفر در بیش از پنجاه سال قبل از پیوستن [[ابو موسی]] به رسول اکرم{{صل}} رخ داده است و در این صورت چگونه این خبر بدون اسناد به فردی از ابو موسی اشعری روایت گردیده است؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت اوّلی از [[صدوق]] در إکمال الدین است و سندش به [[ابن عباس]] برمی‌گردد و در آخر روایت قول ابو طالب آمده است که گفت: درباره وی [[عجله]] کردم تا او را به [[مکه]] بازگردانیدم&amp;lt;ref&amp;gt;إکمال الدین، ص۱۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه [[دیار]] بکری همین [[روایت]] را از [[ابن عباس]] نقل کرده، اما در آخر آن آورده است: سپس در [[ابو بکر]] [[یقین]] و تصدیق به [[نبی اکرم]]{{صل}} قبل از اعلام نبوتش ایجاد شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در این صورت [[ایمان]] ابو بکر حتی قبل از [[نبوّت]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} بوده است، تا چه رسد به ایمان علی{{ع}}! برای همین صفوری [[شافعی]] گفته است: اسلام آوردن [[ابو بکر]] قبل از میلاد [[علی بن ابی طالب]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;نزهة المجالس، ج۲، ص۱۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و نووی [[گمان]] کرده است که سن ابو بکر در این [[سفر]] پانزده سال و بلکه بیست سال بوده و برای همین گفته است: ابو بکر در پانزده سالگی [[ایمان]] آورد&amp;lt;ref&amp;gt;الغدیر، ج۷، ص۲۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و همین خبر که آن را از [[ابن عباس]] نقل کردیم، بدون این اضافه بود. معروف این است که ابو بکر بیش از دو سال کوچک‌تر از [[نبی اکرم]]{{صل}} بوده است و در این سفر با آن حضرت نبوده است، چنان که‌ مغلطای&amp;lt;ref&amp;gt;سیرة مغلطای، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; در [[سیره]] و دمیاطی&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; در کتاب [[تاریخ]] الخمیس این گونه [[روایت]] را نقل کرده‌اند و به نظر من این [[حدیث]] جعلی است، چنان که ذهبی&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الخمیس، ج۲، ص۲۵۹ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و حسنی در سیره‌اش می‌گوید: و لکن این روایات با کثرت خود و شهرتی که بین مورخان و مؤلفان سیره دارند، اگر به اصول علم درایه عرضه شوند، چیزی از آنها به اثبات نمی‌رسد، چنان که به بعضی از عیوب آنها در کتابمان الموضوعات فی الآثار و الاخبار و سیرة المصطفی، ص۴۹ اشاره کردیم. و لکن او در ص۵۶ از قول خویش برگشته و گفته است: «اگر چه موضع شدیدی را در کتاب خودم الموضوعات در برابر بعضی از روایاتی که مدائنی آنها را از بعضی از کسانی که ادعا می‌کنند به همراه نبی اکرم{{صل}} بوده‌اند، اتخاذ کردم، اما من در مورد حدیث بحیرا چنین موضعی را نمی‌گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجودی که مورخان دیگری از قبیل مرحوم صدوق در إکمال الدین و اتمام النعمة آنها را روایت کرده‌اند، من احتمال می‌دهم که بحیرا نبی اکرم{{صل}} را دیده است و لکن رفتار وی با پیامبر چنان نبوده است که با دیدن بعضی از علامت‌هایی که در کتاب‌های تورات و انجیل و غیره آمده است، انتظار نبوّت را از او داشته باشد... امّا بقیه حوادث و خوارقی که کتاب‌های تاریخی و حدیثی آنها را نقل کرده‌اند و ادعا نموده‌اند که در آن سفر رخ داده است، اگر صحیح باشد می‌بایست که اثری را در مکه و مجاور آن و بلکه در شبه جزیره به جای می‌گذاشت و هیچ مطلبی در این باره ذکر نشده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه این معنا را مفصلا بیان کرده و می‌گوید: «آن حوادث و کراماتی که راویان آن را ذکر می‌کنند و به خصوص آنچه که در راه شام واقع شده است، هیچ اثری را بر مکی‌هایی که در آن کاروان بوده‌اند، نگذاشته است و هنگامی که به شدت محمد{{صل}} را انکار و طرد می‌کردند، هیچ‌گاه وی به این حوادث و کرامات احتجاج نکرد و هیچ یک از مورّخان نقل نکرده‌اند که این حادثه‌ها را از زبان همسفران پیامبر اکرم{{صل}} شنیده‌اند و همه اینها ضعف این اخبار را ثابت می‌کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و می‌گوید: «در کتابی که در مورد اخبار جعلی تألیف کرده‌ام به بسیاری از آنچه که محدثان و مورخان در مورد سفر نبی اکرم{{صل}} به شام نقل کرده‌اند، اشاره نموده‌ام و گفته‌ام که این کاروان تجارتی از ۱۸۰ نفر تشکیل شده بود و می‌بایست که هر حادثه یا کار خارق‌العاده‌ای که برایشان پیش آمده، بر سر زبان‌ها بیفتد. امّا حدیث ابری که بر پیامبر سایه می‌افکنده و آب‌هایی که از دل صحرا جوشیده و جان ده‌ها نفر را نجات داده و درختان خشکی که به سرعت سبز و میوه‌دار شده است و امثال آن چنین وصفی نداشته است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این‌رو ما تنها حادثه سایه انداختن ابر به هنگام شدت حرارت خورشید و به هنگام فرود آمدنش در زیر درخت را روایت کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز بدان اشاره کرده است و این از جعلیات معاویه می‌باشد و [[ابن ابی الحدید]] در شرح نهج البلاغه به نقل از مدائنی خبر آن را آورده است&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص٢۴۴-٢۵٢.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== درگذشت عبدالله ==&lt;br /&gt;
عبدالله رفت و همسرش را با کودکی که در شکم داشت، تنها گذاشت. روزها و شب‌ها پشت سر هم سپری می‌شد و [[زمان]] ولادت کودکش نزدیک‌تر. او نیز بیشتر دلتنگ عبدالله می‌شد و در [[حسرت]] فراق، به وصال می‌اندیشید. در این بین، تنها چیزی که تلخی فراق را برایش آسان می‌کرد، این بود که در بازگشت عبدالله از این [[سفر]] طولانی، مژده پدر شدن را به او بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چند ماه [[انتظار]]، خبر ورود کاروان تجار در [[مکه]] پیچید. عده‌ای برای استقبال از [[خویشان]] خود، به بیرون [[شهر]] رفتند. [[عبدالمطلب]] در انتظار پسرش بود. آمنه در جلو [[منزل]]، نشسته بود و در میان کاروان، عبدالله را می‌جست. اثری از او نبود. پس از پرس‌وجوی فراوان، دریافتند که عبدالله هنگام بازگشت، در یثرب [[بیمار]] شده و نزد خویشان خود مانده است. این خبر آثار [[اندوه]] و نگرانی را در پیشانی آمنه پدید آورد. عبدالمطلب بزرگترین فرزند خود (حارث) را [[مأمور]] کرد که به یثرب برود و عبدالله را بیاورد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۱، ص۱۲؛ آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث هنگامی وارد یثرب شد که عبدالله چشم از [[جهان]] فرو بسته بود و او را به خاک سپرده بودند. حارث با خبر [[مرگ]] [[برادر]]، به مکه بازگشت&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۰؛ فروغ ابدیت، ص۱۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالله از [[دنیا]] رفت و آمنه ماند و فرزندش. گویا [[مصلحت]] [[خداوند]] بر این بود که عبدالله برود و این فرزند [[یتیم]] به [[دنیا]] آید تا در [[آینده]]، به غم‌گساری پتیمان [[همت]] گمارد: {{متن قرآن|فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«پس با یتیم تندی مکن!» سوره ضحی، آیه ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او گرچه یتیم بود، اما در پناه [[خدا]] قرار داشت: {{متن قرآن|أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَى}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آیا یتیمت نیافت و در پناه گرفت؟» سوره ضحی، آیه ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره مدت عمر عبدالله، [[اختلاف]] وجود دارد. بنابر نظر مشهور، ۲۵ سال عمر کرد. بعضی مدت عمر او را ۱۷ سال دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;قرب‌الاسناد، ص۱۷؛ آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۱۱۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره سن [[پیامبر]] هنگام رحلت پدر، چند نظر وجود دارد:&lt;br /&gt;
١. دو ماه از حمل او گذشته بود که پدرش [[وفات]] یافت؛&lt;br /&gt;
٢. دو ماه پیش از ولادت آن حضرت؛&lt;br /&gt;
٣. دو ماه بعد از تولد؛&lt;br /&gt;
۴. هفت ماه بعد از تولد؛&lt;br /&gt;
۵. نه ماه بعد از تولد؛&lt;br /&gt;
۶. هجده ماه بعد از تولد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیتی می‌نویسد: «عبدالله، پدر [[رسول خدا]]{{صل}}، در ۲۵ سالگی در [[مدینه]] نزد دایی‌های پدرش (طایفه بنی‌نجار) در خانه‌ای معروف به دار نابغه وفات کرد و به قول مشهور، وفات وی پیش از [[تولد رسول خدا]] روی داد»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ پیامبر اسلام{{صل}}، ص۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. یعقوبی می‌گوید: «[[اجماع]] مورخان بر این است که عبدالله بعد از [[تولد پیامبر]]، از دنیا رفته است»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== طلوع [[خورشید]] [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]]{{صل}} در [[عام‌الفیل]]، نزدیک طلوع صبح [[روز جمعه]]، [[هفدهم ربیع الاول]]، به دنیا آمد. مادرش [[آمنه]] درباره وضع حمل خویش می‌گوید: چند [[روز]] بر من گذشت که ناراحت بودم. می‌دانستم که در آستانه وضع حمل هستم. در آن روز، هنگام غروب، [[درد]] من افزون شده و من تنها در اتاق خود، به پشت خوابیده بودم و به شوهر [[جوان]] مرگم عبدالله و به تنهایی خودم [[فکر]] می‌کردم&amp;lt;ref&amp;gt;اثبات الوصیة، ص۲۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهسته آهسته [[اشک]] می‌ریختم. خیال داشتم برخیزم و [[دختران]] [[عبدالمطلب]] را باخبر کنم؛ اما هنوز این خیال به تصمیم [[قطعی]] نرسیده بود؛ زیرا [[گمان]] نمی‌بردم که این [[درد]]، درد زایمان باشد. ناگهان آوایی به گوشم رسید که بسیار به دلم خوش آمد. صدای چند [[زن]] را شنیدم که بر بالینم نشسته‌اند و با هم درباره من صحبت می‌کردند. از صدای آرام و دلپذیرشان آن قدر خوشم آمد که درد خویش را فراموش کردم. سرم را از روی [[زمین]] برداشتم که ببینم زنانی که در کنار من نشسته‌اند، کیستند و از کجا آمده‌اند و با من چه آشنایی دارند. چه قدر [[زیبا]] و خوش رو و [[پاکیزه]] بودند؛ مثل این که به دور سیمای‌شان هاله‌هایی از [[نور]] می‌چرخید. [[گمان]] کردم از [[زنان]] بزرگ [[قریش]] و [[بانوان]] [[مکه]] هستند. در [[حیرت]] بودم که چگونه بی‌خبر به اتاق من آمده‌اند و چه کسی از حال من باخبرشان کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به رسم [[عرب‌ها]] که در برابر بزرگانشان بر می‌خیزند، برخاستم و گفتم: پدر و مادرم فدای شما باد! از کجا آمده‌اید؟ کیستید؟ بانوی سمت راست من گفت: من [[مریم]]، مادر [[مسیح]] دختر [[عمران]] هستم. دومی خودش را [[آسیه]]، [[همسر]] [[خداپرست]] [[فرعون]] معرفی کرد. دو تای دیگر هم دو [[فرشته]] بهشتی بودند که به [[خانه]] من آمده بودند. دستی که از بال پرستو نرم‌تر بود، به پهلویم کشیده شد. دردم آرام گرفت؛ اما ابهامی همچون هوای مه گرفته صبحگاهان بهاری به فضای اتاق افتاد که دیگر نه چیزی می‌دیدم و نه آوایی می‌شنیدم. این حالت بیش از چند لحظه دوام نیافت که آهسته آهسته آن ابهام محو شد و جای خود را به نور [[روحانی]] بخشید. در [[روشنایی]] این نور [[ملکوتی]]، پسرم را بر دامنم یافتم که پیشانی [[عبودیت]] بر زمین گذاشته بود و نجوایی نامفهوم گوشم را نوازش می‌داد. با این که گوینده را نمی‌دیدم و نه از نجوایش مطلبی را درمی‌یافتم، باز هم خوشحال بودم.... تا چند لحظه، زبانم بند آمده بود و بعد از لحظاتی، ناگهان زبانم باز شد و فریاد کشیدم: ام عثمان! ام عثمان&amp;lt;ref&amp;gt;ام عثمان، کنیه یکی از همسران عبدالمطلب می‌باشد. کشف‌الغمه، ج۱، ص۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;! خواستم از او کمک بطلبم. ناگهان متوجه شدم که پسرم در آغوشم آرمیده است&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۶۵؛ روضة الواعظین، ص۶۸؛ دیار عاشقان، ج۲، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[بشارت]] [[آمنه]] به [[عبدالمطلب]] ==&lt;br /&gt;
آمنه، [[امانت]] عظیم [[الهی]] را به [[دنیا]] آورد. [[قلب]] آمنه که از [[مرگ]] شوهر جوانش زخمی بود، با تولد فرزندش التیام یافت و دریچه‌ای دیگر از [[امید]] به رویش باز شد. دلش آرام گرفت و به [[شکر خدا]] پرداخت. جای عبدالله پر شد و نام عبدالله با تولد فرزندش بر سر زبان‌ها افتاد. نوزاد آمنه نام عبدالله را تا [[قیامت]] باقی گذاشت. آمنه کسی را نزد عبدالمطلب فرستاد تا به او مژده دهد که نوه‌اش به دنیا آمده است. عبدالمطلب سراسیمه به [[منزل]] آمنه آمد. آمنه آن چه را در دوران حمل درباره نوزادش شنیده و آن چه هنگام وضع حمل به چشم خود دیده بود، برای عبدالمطلب بیان کرد. عبدالمطلب، نوزاد را در دست گرفت و به درون [[کعبه]] آورد و [[خداوند]] را به سبب این [[هدیه]] آسمانی، [[شکر]] گزارد؛ سپس او را نزد مادرش بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة، ص۱۰۵؛ العدد القویه رضی الدین، ص۱۱۸؛ امالی صدوق، ص۲۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[سفر]] آمنه برای [[زیارت قبر]] عبدالله ==&lt;br /&gt;
آمنه برای نوزاد [[یتیم]] خود، هم پدر بود و هم مادر. نوباوه عبدالله، گاه از مادر می‌پرسید: پدرم کجاست؟ آمنه که [[زن]] فهمیده‌ای بود، با پاسخ‌های قانع‌کننده فرزندش را آرام می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد به شش سال و سه ماهگی رسید&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آمنه تصمیم گرفت همراه فرزندش، برای دیدار [[خویشان]] مادرش و زیارت قبر عبدالله، به [[مدینه]] برود. نزد عبدالمطلب رفت و [[اجازه]] گرفت. آمنه همراه [[حضرت محمد]]{{صل}} و [[ام‌ایمن]] به سوی مدینه حرکت کرد. آمنه به منزل خویشان خود در مدینه رفت و نشانی [[قبر]] عبدالله را از آنان پرسید و همراه فرزندش به [[زیارت قبر]] عبدالله رفت&amp;lt;ref&amp;gt;آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بغض]] گلوی [[آمنه]] را می‌فشرد. متحیرانه به [[قبر]] شوهر جوانش می‌نگریست. فرزند آمنه، بغض مادر را [[شکست]]؛ جلو آمد و پرسید: مادر! این قبر کیست که چنین با [[تحیر]] به آن نگاه می‌کنی؟ آمنه ناله جان‌سوزی سر داد و [[اشک]] از چشمانش سرازیر گشت. گفت: فرزندم! این قبر پدرت، عبدالله است که تو را ندیده از [[دنیا]] رفت. آه! چه قدر چشمانم [[مشتاق]] دیدار اوست. [[محمد]]، دستان کوچکش را بلند کرد و اشک را از چشمان مادر [[پاک]] نمود و فرمود: مادرم! آرام باش و [[صبر]] کن. به همین زودی، من و تو با همین چشمانمان او را [[ملاقات]] خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[سفر]] به قدری برای [[پیامبر]] خاطره‌انگیز و فراموش ناشدنی بود که پنجاه سال بعد، در سال سیزدهم بعثت که از [[مکه]] به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد. همین که چشمش به محله بنی‌نجار افتاد، فرمود: {{متن حدیث|ههنا نزلت بي أمي و في هذا الدار قبر أبي عبد الله}}&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ مادرم مرا همین جا همراه خود آورده بود و این جا قبر پدرم، عبدالله است&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[بیماری]] آمنه ==&lt;br /&gt;
چند [[روز]] بعد، آمنه همراه محمد و [[ام ایمن]]، مدینه را به قصد مکه ترک کرد. او در بین راه، در منطقه «[[ابواء]]» [[بیمار]] شد. بیماری او به قدری شدید بود که [[قدرت]] حرکت نداشت. ام ایمن و محمد، به نوبت از او پرستاری می‌کردند. حال آمنه لحظه به لحظه بدتر می‌شد. دستان کوچک فرزند را در دست گرفت. [[خیره]] خیره به چهره [[زیبا]] و [[دوست]] داشتنی او نگاه کرد و چنین سرود: {{عربی|ان صح ما ابصرت في المنام فانت مبعوث إلى الانام تبعث في الحل و الحرام من عند ذي الجلال و الإكرام تبعث بالتوحيد و الإسلام دين ابيك البر ابراهام فالله انهاك عن الأصنام أن لا تواليها مع الأقوام}}&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیة السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۷؛ خصائص فاطمیه{{س}}، ص۲۰۲. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندم! اگر آن رؤیایی که من در عالم [[خواب]] دیدم راست باشد، تو برگزیده می‌شوی به سوی همه [[مردم]]. برگزیده می‌شوی در منطقه [[حرم]] و حل ([[رسالت]] تو به منطقه خاصی محدود نیست؛ بلکه جهانی است) از طرف [[خداوند]]. برگزیده می‌شوی به [[توحید]] و [[اسلام]] که همان [[دین]] پدر موحدت، ابراهیم است. فرزندم! خداوند تو را از [[بت‌پرستی]] [[نهی]] نمود. مبادا همراه دیگران نزدیک [[بت]] شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سروده‌های [[آمنه]] معلوم می‌شود که او [[شاعری]] توانا و پیرو [[دین حنیف]] ابراهیم{{ع}} بود. سپس آمنه گفت: {{عربی|كل حي ميت و كل جديد بال و كل كثير يفنى و أنا ميتة و ذكري باق و قد تركت خيرا و ولدت طهرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیه السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ هر زنده‌ای، می‌میرد و هر تازه‌ای کهنه می‌شود و هر بسیاری، فانی می‌گردد. من هم می‌میرم؛ ولی نام من باقی خواهد ماند؛ زیرا من خیری باقی گذاشته‌ام و فرزند پاکیزه‌ای را به [[دنیا]] آورده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر در این سخنان دقت شود، [[ایمان]] آمنه به [[معاد]]، [[آینده]] فرزند و [[بعثت]] او نمایان می‌شود. او در فضای [[جاهلیت]] [[زندگی]] می‌کرد؛ ولی روش ابراهیمی داشت؛ زیرا به فرزندش گفت: تو راه ابراهیم را طی می‌کنی و دین او را زنده می‌گردانی&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رحلت و زیارتگاه ==&lt;br /&gt;
آمنه فرزند شش ساله خود را تنها گذاشت و به سوی [[معبود]] خود شتافت. پس از [[وفات]] آمنه، [[ام ایمن]] با کمک [[حضرت محمد]]{{صل}} و تعدادی از اهالی «[[ابواء]]» - بنا بر روایتی، با کمک تعدادی رهگذر - آمنه را در «ابواء» به خاک سپرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰؛ تاریخ پیامبر اسلام{{صل}}، ص۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و همراه فرزند آمنه، رهسپار [[مکه]] شد&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM009705.jpg|22px]] [[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;مادران چهارده معصوم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:مادران پیامبران]]&lt;br /&gt;
[[رده:نیاکان پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%D9%85%D9%86%D9%87_%D8%A8%D9%86%D8%AA_%D9%88%D9%87%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366046</id>
		<title>آمنه بنت وهب در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%D9%85%D9%86%D9%87_%D8%A8%D9%86%D8%AA_%D9%88%D9%87%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366046"/>
		<updated>2026-04-18T09:19:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = آمنه بنت وهب&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = آمنه بنت وهب&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[آمنه بنت وهب در قرآن]] - [[آمنه بنت وهب در حدیث]] - [[آمنه بنت وهب در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جایگاه [[آمنه]] نزد علمای شیعه ==&lt;br /&gt;
# [[شیخ مفید]] در أوائل المقالات، نقل کرده است: «[[پیامبر]] فرمود: [[خداوند]] پیوسته مرا در رحم مادران [[پاکیزه]] قرار داد تا از مادرم آمنه به [[دنیا]] آمدم». او در ادامه می‌گوید: «بین [[اصحاب]] ما، [[اجماع]] است بر این که [[آمنه دختر وهب]]، [[ایمان]] به [[توحید]] داشت و در زمره [[مؤمنین]] [[محشور]] می‌شود»&amp;lt;ref&amp;gt;اوائل المقالات، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[شیخ صدوق]] می‌گوید: {{عربی|اعتقادنا في آباء النبي{{صل}} انهم مسلمون من آدم إلى أبيه عبدالله و ان ابا طالب كان مسلما و آمنة بنت وهب بن عبد مناف ام رسول الله{{صل}} كانت مسلمة}}&amp;lt;ref&amp;gt;اعتقادات صدوق، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ بنابر عقیده امامیه، همه پدران پیامبر، از [[حضرت آدم]] تا عبدالله و [[ابوطالب]] (عموی پیامبر) و آمنه (مادر [[حضرت محمد]]{{صل}}) [[خداپرست]] بودند.&lt;br /&gt;
# [[علامه مجلسی]] می‌گوید: اجماع علمای امامیه بر این است که پدر و مادر [[حضرت رسول الله]]{{صل}} و همه اجداد آن حضرت تا حضرت آدم{{ع}}، همه [[مسلمان]] بودند و [[نور]] آن حضرت در صلب و رحم مشرکی قرار نگرفته و شبهه‌ای در نسب آن حضرت و پدران و مادران او نبوده است&amp;lt;ref&amp;gt;حیوة القلوب، ج۳، ص۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;: همچنین [[علامه مامقانی]] می‌گوید: {{عربی|ان من ضروريات مذهبنا ان اجداد النبي{{صل}} من الابوين لم يتلوثو بالشرك و انهم موحدون إلى آدم}}&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه، ج۲، ص۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر [[روایات]]، پیامبر بالای [[قبر]] عبدالله و آمنه آمد و آن دو را زنده کرد و ایشان را بعد از [[شهادت]] به [[یگانگی خدا]] و رسالت حضرت محمد{{صل}} و [[ولایت علی]]{{ع}}، دوباره میراند. [[مجلسی]] می‌گوید: «این روایات ظهور بر این دارد که آمنه و عبدالله ایمان به شهادتین داشتند و زنده کردن آنان فقط برای تکمیل ایمانشان به واسطه شهادت به ولایت علی{{ع}} بوده است»&amp;lt;ref&amp;gt;حیوة القلوب، ج۳، ص۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جایگاه آمنه نزد [[اهل سنت]] ==&lt;br /&gt;
اهل سنت نسبت به [[خاندان پیامبر]] [[بی‌انصافی]] کرده‌اند. در منابع روایی اهل سنت، روایاتی درباره [[مشرک]] بودن خاندان پیامبر وجود دارد که بعضی از بزرگان [[اهل سنت]] با استناد به آنها، [[خاندان پیامبر]] را [[مشرک]] دانسته‌اند. در کتاب مستدرک صحیحین به نقل از [[عبدالله بن مسعود]] آمده است: [[پیامبر]] به سوی قبرها رفت. ما هم همراه آن حضرت رفتیم. به ما دستور داد بنشینیم. ایشان بالای [[قبور]] قدم می‌زد، تا آنکه بالای قبری نشست و مدتی طولانی [[مناجات]] نمود. صدای گریه پیامبر که بلند شد، ما هم گریستیم. پیامبر به سوی ما آمد. [[عمر بن خطاب]] سبب [[گریه]] حضرت را از ایشان پرسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر{{صل}} فرمود: آن قبری را که دیدی من بالای آن مناجات می‌کردم، [[قبر]] مادرم [[آمنه بنت وهب]] بود. من [[اجازه]] [[زیارت قبر]] او را از [[خداوند]] خواستم. خداوند اجازه داد. اجازه خواستم برای مادرم [[آمرزش]] طلب کنم؛ اجازه نداد و این [[آیه]] نازل شد: {{متن قرآن|مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«پیامبر و مؤمنان نباید برای مشرکان پس از آنکه بر ایشان آشکار شد که آنان دوزخیند آمرزش بخواهند هر چند خویشاوند باشند» سوره توبه، آیه ۱۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پیامبر و [[مؤمنان]]، [[حق]] [[طلب آمرزش]] برای [[مشرکان]] را ندارند. رقتی (ترجم) مرا فرا گرفت که فرزند نسبت به پدر و مادرش می‌گیرد&amp;lt;ref&amp;gt;مستدرک الصحیحین، ج۲، ص۳۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوهریره]] نقل کرده است: پیامبر هنگام زیارت قبر مادرش گریست و اطرافیان را به گریه انداخت. آن‌گاه [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: من از پروردگارم اجازه خواستم برای مادرم [[مغفرت]] بطلبم، اجازه نداد. از [[خدا]] خواستم اجازه دهد قبر مادرم را [[زیارت]] کنم، درخواستم را پذیرفت&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح مسلم، ج۳، کتاب الجنائز، باب استئذان النبی ربه فی الزیارة قبر امه.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این‌گونه [[روایات]] درباره عبدالله (پدر [[حضرت رسول]]{{صل}}) نیز در منابع اهل سنت بسیار دیده می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== نقدی بر آنچه گذشت ===&lt;br /&gt;
==== روایات معارض ====&lt;br /&gt;
در مقابل این روایات، روایات فراوانی در منابع اهل سنت هست که بیانگر [[یکتاپرستی]] [[خاندان]] [[عبدالمطلب]]، از جمله عبدالله و [[آمنه]]، است که به برخی از آن‎ها اشاره می‌شود:&lt;br /&gt;
# [[پیامبر]] فرمود: من به واسطه [[نکاح]] تا [[زمان]] [[حضرت آدم]]{{ع}} به [[دنیا]] آمدم و [[پلیدی]] [[جاهلیت]] به من نرسید&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# علی از پیامبر نقل می‌کند که: من از طریق نکاح به دنیا آمدم و تا کنون هیچ گونه پلیدی در من راه نیافته است&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج۸ ص۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[ابن عباس]] می‌گوید: پیامبر فرمود: من به دنیا نیامدم؛ مگر با نکاحی مانند نکاح [[اسلام]]&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج۸ ص۲۱۴؛ حاشیه السیرة الحلبیة، ج۱، ص۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[ابن سعد]] نقل کرده است: ابن عباس در [[تفسیر آیه]] {{متن قرآن|وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و گردش تو را در میان سجده‌گزاران (می‌بیند)» سوره شعراء، آیه ۲۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته است که منظور این است که ای پیامبر! [[خداوند]] تو را از صلب [[پیامبران]] به صلب پیامبران دیگر منتقل نموده است&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این [[روایات]]، پلیدی‌های [[دوران جاهلیت]] مانند [[زنا]]، از پدران و مادران پیامبر [[نفی]] شده است. با توجه به [[روایت]] آخر، می‌شود گفت که پلیدی[[شرک]] که بدترین نوع پلیدی است، نیز در زندگانی پدران و مادران پیامبر راه نیافته است&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== نارسایی‌ها در متن روایات ====&lt;br /&gt;
در متن روایاتی که درباره [[مشرک]] بودن [[خاندان پیامبر]] است، [[اختلافات]] فراوانی وجود دارد&amp;lt;ref&amp;gt;در البدایة، ج۲، ص۱۸، ۵ روایت در همین موضوع، با متن‌های مختلف و ضد هم ذکر شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. روایتی که [[ابن مسعود]] نقل کرده، در [[شأن نزول آیات]] ۱۱۳ - ۱۱۴ [[سوره توبه]] وارد شده؛ مانند همین روایت در [[تفسیر کبیر]] [[فخر رازی]]، از ابن عباس نقل شده است: وقتی خداوند [[مکه]] را برای پیامبر فتح نمود، آن حضرت نشان [[قبر]] پدر و مادرش را پرسید تا با آنها عهدی تازه نماید. قبر [[مادر پیامبر]] را به آن حضرت نشان دادند. پیامبر می‌خواست برای مادرش طلب [[استغفار]] نماید که این دو [[آیه]] نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر کبیر، ج۱۶، ص۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرسش]] این است که آیا [[حضرت محمد]]{{صل}} نمی‌دانست [[قبر]] پدرش در [[مدینه]] و قبر مادرش در [[ابواء]] است؟ پس چرا نشان قبر آنان را از [[مردم]] [[مکه]] می‌پرسید؟&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== بررسی سند روایت ====&lt;br /&gt;
درباره [[روایت]] [[ابوهریره]] هم کافی است که نظر بزرگان [[اهل سنت]] را درباره او بدانیم:&lt;br /&gt;
# [[ذهبی]] می‌گوید: وقتی معاویه به ابوهریره چیزی می‌داد، آرام می‌شد و هنگامی که به او چیزی نمی‌داد، علیه معاویه [[تبلیغ]] می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۶۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[ابن کثیر]] می‌گوید: [[اصحاب]] ما از [[احادیث]] ابوهریره دوری می‌کردند؛ زیرا آن چه را از [[پیغمبر]] شنیده بود با آنچه از کعب (استاد ابوهویره) شنیده بود مخلوط می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة والنهایة، ج۸ ص۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[ابن ابی‌الحدید]] می‌گوید: «[[روایات]] ابوهریره نزد بزرگان پذیرفته نمی‌شود»&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج۴، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# ابویوسف می‌گوید: از [[ابوحنیفه]] پرسیدم: خبری از [[پیامبر]] برای ما نقل می‌شود که مخالف قیاس ماست؛ چه کنیم؟ گفت: اگر خبر افراد ثقه نقل کنند، به خبر عمل می‌کنیم. همه [[اصحاب]] ثقه‌اند؛ مگر ابوهریره و [[انس بن مالک]]&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج۴، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به نظر بزرگان اهل سنت درباره وثاقت ابوهریره، نمی‌شود به روایات او [[اطمینان]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== بزرگان اهل سنت و [[اعتقاد]] به [[طهارت]] [[خاندان پیامبر]] ====&lt;br /&gt;
بعضی از بزرگان اهل سنت نیز مانند [[امامیه]]، به طهارت خاندان پیامبر [[باور]] دارند که به بعضی از آنها اشاره می‌شود:&lt;br /&gt;
# [[امام]] سبکی می‌گوید: نکاح‌هایی که در نسب پیامبر واقع شده، از خود پیغمبر{{صل}} تا [[حضرت آدم]]{{ع}}، همه دارای شرایط صحت بودند و مثل نکاح‎هایی هستند که امروزه در [[اسلام]] وجود دارد. بر این مطلب [[اعتقاد قلبی]] داشته باش و از او عدول نکن که گرفتار [[زیان]] [[دنیا]] و [[آخرت]] خواهی شد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# ماوردی می‌گوید: اگر می‌خواهی از نسب پیغمبر [[آگاه]] شوی، بدان که پیامبر بازمانده پدران کریمی است که در بین آنان [[رذالت]] و [[پستی]] وجود نداشت؛ بلکه همه آنان بزرگ و [[رهبر]] و پاک‌نسب بودند. بدان که [[طهارت]] در تولد از [[شرایط نبوت]] است&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افرادی که احادیثی درباره [[مشرک]] بودن [[خاندان پیامبر]] ساخته‌اند، خواسته‌اند ننگ مشرک بودن [[خاندان]] خود را با نسبت دادن [[شرک]] به پدر و [[مادر رسول خدا]]{{صل}} جبران نمایند&amp;lt;ref&amp;gt;سیری در صحیحین، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== سرگذشت عبدالله و [[آمنه]] ==&lt;br /&gt;
عبدالله و آمنه [[خویشاوند]] بودند و در یک محله [[زندگی]] می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۱، ص۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنان در کودکی هر [[روز]] همدیگر را می‌دیدند. آمنه پس از رسیدن به سن [[بلوغ]]، سعی می‌کرد در [[خانه]] بماند و به کوچه و [[بازار]] نرود تا چشم نامحرم به او نیفتد؛ تا این که [[خواست خداوند]] چنین شد که این دو [[جوان]] [[پاک]] و [[عفیف]]، [[عقد]] [[ازدواج]] بستند، تا در زیر یک سقف و در کنار هم، پایه‌های [[معنویت]] و [[توحید]] را پایه‌ریزی نمایند&amp;lt;ref&amp;gt;آمنه مادر پیامبر اسلام{{صل}}، ص۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زمینه ازدواج ==&lt;br /&gt;
برخی از بزرگان و [[دانشمندان یهود]] با نشانه‌هایی که در عبدالله دیدند، دریافتند [[نور]] [[رسول خدا]]{{صل}} در چهره او نمایان است؛ از این رو تصمیم به [[قتل]] او گرفتند&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه، ص۲۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنان همیشه دنبال فرصت بودند تا اینکه روزی عبدالله به تنهایی برای شکار به یکی از دره‌های اطراف [[مکه]] رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یهودیان]] با شمشیرهای پنهان در زیر جامه‌های خود، عبدالله را تعقیب کردند. وقتی عبدالله در حال [[ذبح]] شکار خویش بود، یهودیان او را محاصره کردند. عبدالله به آنان گفت: از [[جان]] من چه می‌خواهید؟! من چه ضرری به شما رسانده‌ام؟! آنان از هر طرف به سوی عبدالله حمله کردند. عبدالله خود را پشت سنگی رساند و چهار نفر از آنان را کشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهب (پدر آمنه) که در آن اطراف بود، حمله ناجوانمردانه یهودیان را دید و به [[یاری]] عبدالله شتافت. ناگاه مردانی که شبیه مردان زمینی نبودند، از [[آسمان]] به [[زمین]] آمدند و به [[یهودیان]] حمله کرده، آنان را قطعه قطعه کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الخرایج و الجرایح، ص۱۰۰؛ اثبات الوصیة، ص۱۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. وهب بی‌درنگ خود را به [[عبدالمطلب]] رساند و همه ماجرا را گزارش داد. عبدالمطلب به سرعت همراه فرزندانش، خود را به عبدالله رساند. عبدالمطلب وقتی عبدالله را سالم یافت، او را به سینه چسباند و بوسید و بویید. سپس همه با هم به [[خانه]] بازگشتند&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه، ج۲، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پیشنهاد وهب ==&lt;br /&gt;
وهب ماجرای [[مقاومت]] و [[شجاعت]] عبدالله را برای همسرش، بِرّه باز گفت و گفت: این [[جوان]]، چقدر زیباست. [[نور]] از صورتش ساطع است. گویا پیشانی مبارکش نورافشانی می‌کند. ای [[زن]]! برخیز و برو نزد پدرش و به او پیشنهاد کن که دختر ما، [[آمنه]] را به همسری این جوان در آورد. شاید دختر ما را بپذیرد و این [[سعادت]] بسیار بزرگ و فخر عظیم نصیب ما شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بره، [[همسر]] وهب، می‌دانست که بسیاری از بزرگان [[مکه]] [[آرزو]] دارند عبدالله دامادشان شود. عبدالله و عبدالمطلب درخواست همه آنان را رد کرده بودند. بره به شوهرش گفت: وهب! می‌دانی وقتی عبدالله دختر نام‌آوران و سران و [[سرمایه‌داران]] مکه را نپذیرفت، دختر ما را هم قبول نمی‌کند؛ اما با اصرار وهب، [[لباس]] فاخر خود را پوشید و روانه خانه عبدالمطلب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بره وقتی وارد خانه عبدالمطلب شد، دید که عبدالمطلب قصه حمله یهودیان به عبدالله را به [[خویشان]] خود بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
عبدالمطلب فرمود: شوهرت وهب، [[حق]] بزرگی بر ما دارد؛ زیرا با خبر دادن به ما، عبدالله را [[نجات]] داد. به شوهرت بگو، هر خواسته‌ای که داشته باشد برآورده می‌کنیم. همسر وهب فرصت را [[غنیمت]] شمرد و گفت: تنها خواسته ما این است که عبدالله داماد ما شود. عبدالمطلب نگاهی به چهره عبدالله نمود، اما آثار نارضایتی و ناخوشایندی در آن ندید؛ با این که پیش از این، هر کس چنین پیشنهادی می‌داد، آثار نارضایتی در چهره عبدالله آشکار می‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ پیغمبر خاتم{{صل}}، ص۱۲۲؛ زنان نامدار تاریخ اسلام، ص۱۴۴؛ ریاحین الشریعه، ج۲، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالله به این [[ازدواج]] [[راضی]] شد. شاید می‌دانست در صلب او نوری است که هر دختری لیاقت حمل این [[نور]] را ندارد. او به همه دخترانی که هر [[روز]] خود را در برابر دیدگانش قرار می‌دادند و به عبدالله پیشنهاد ازدواج می‌دادند، [[دست]] رد زده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبدالمطلب]] به پسرش گفت: فرزندم! [[قسم به خداوند]]، در میان [[دختران]] [[مکه]] دختری مثل [[آمنه]] نیست؛ زیرا او [[بزرگوار]]، [[پاکیزه]]، [[عاقل]] و [[دین‌دار]] است&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۱۵، ص۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. قرار بر این شد که مادر عبدالله به [[خانه]] وهب برود و ضمن دیدن آمنه، [[زمان]] [[خواستگاری]] را تعیین کنند. هنگامی که [[فاطمه]] وارد [[منزل]] وهب شد، آمنه و مادرش از وی به خوبی استقبال کردند. فاطمه، [[همسر]] عبدالمطلب، در گفت‌وگویی کوتاه با آمنه، دریافت که وی دارای [[شخصیت]] و کمال بالایی است. او به مادر آمنه گفت: من از [[عقل]] و هوش و درایت آمنه در شگفتم! چگونه من از او خبر نداشتم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه به خانه بازگشت و به عبدالله گفت: فرزندم! در میان دختران [[عرب]] هرگز دختری مانند آمنه نیست. من او را پسندیدم و [[خداوند]] این نور تو را غیر از آمنه به کسی دیگر نخواهد داد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۱۵، ص۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مراسم خواستگاری ==&lt;br /&gt;
عبدالمطلب همراه عبدالله و عده‌ای از اقوام، برای خواستگاری آمنه به خانه وهب رفت. عبدالمطلب خطبه عقد را چنین خواند: «[[حمد]] می‌کنم [[خدا]] را به آنچه به ما بخشیده و ما را از [[همسایگان]] [[خانه]] خود قرار داده است؛ خدایی که [[محبت]] ما را در دل‌های [[بندگان]] قرار داده و ما را بر همه [[امت‌ها]] [[شرافت]] داده است». سپس به وهب فرمود: «بدانید که فرزندم دختر شما آمنه را با صداق معین خواستگاری می‌کند؛ آیا راضی هستی؟» وهب گفت: «آری! راضی شدیم و پذیرفتیم». پس [[عبدالمطلب]] حاضران را [[گواه]] گرفت و مدت چهار [[روز]] [[ولیمه]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۱، ص۱۳؛ بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن هشام]] می‌گوید: «عبدالمطلب، [[آمنه دختر وهب]] را که از بزرگ‌ترین [[زنان]] [[قریش]] در نسب و مقام بود، برای عبدالله برگزید و عروسی در [[منزل]] وهب صورت گرفت»&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة ص۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== انتقال [[نور]] محمد به [[آمنه]] ==&lt;br /&gt;
پیش از انتقال نور از پیشانی عبدالله به آمنه، خواهر [[ورقة بن نوفل]] که از [[قبیله]] [[بنی اسد بن عبدالعزی]] بود، خود را به عبدالله عرضه داشت و به او گفت: اگر با من همبستر شوی همه آن صد شتری را که برای [[نجات]] تو [[قربانی]] شده می‌پردازم. عبدالله به او توجهی نکرد و با آمنه همبستر شد. روز بعد، عبدالله از [[خانه]] آمنه خارج شد و در بین راه، خواهر ورقة بن نوفل را دید؛ ولی او توجهی به عبدالله نکرد. عبدالله از او پرسید: چرا خواهش دیروز را تکرار نکردی؟ او گفت: نوری را که دیروز در چهره‌ات بود، نمی‌بینم؛ پس دیگر نیازی به تو ندارم&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة، ج۱، ص۱۰۳، با اندکی تلخیص.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمنه می‌گوید: بعد از آنکه نور محمد از پدرش عبدالله به من منتقل شد، از صورتم نور می‌درخشید. [[مردم]] [[مکه]] وقتی آن نور را در من دیدند، به من تهنیت می‌گفتند و از [[آینده]] درخشان فرزندم خبر می‌دادند&amp;lt;ref&amp;gt;الانوار فی مولد النبی{{صل}}، ص۱۲۶؛ اثبات الوصیة، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال‌ها بود که [[اعراب]] به قحطی گرفتار شده بودند. بعد از انتقال آن نور به آمنه، [[باران]] بارید و مردم از [[نعمت]] فراوان برخوردار شدند؛ از این رو آن سال را سال فتح ([[گشایش]]) نامیدند&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة والنهایة، ج۱، ص۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[خداوند]] بارها به آمنه مژده داد که هان! به هوش باش که این بار گران‌بهایی که در درون خویش داری، [[سرور]] و چراغ و راهنمای انسان‌هاست&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ص۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[عباس بن عبدالمطلب]] می‌گوید: «هنگامی که عبدالله متولد شد، در چهره‌اش نوری بود که می‌درخشید. پدرم گفت: این فرزند را مقامی خواهد بود. تا با [[آمنه]] که زیباترین [[زنان]] [[قریش]] بود [[ازدواج]] کرد و آن [[نور]] به آمنه منتقل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;امالی صدوق، ص۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[محمد]]{{صل}} در رحم مادر ==&lt;br /&gt;
بزرگ‌ترین موهبت الهی که به حضرت آمنه تعلق گرفت، [[شایستگی]] آن [[بزرگوار]] برای حمل و پرورش [[حضرت محمد]]{{صل}} بود. حضرت آمنه می‌گوید: هنگام حاملگی، اثر حمل را در خود نیافتم و حالات زنان حامله برایم پیش نیامد. شبی در [[خواب]] دیدم شخصی نزد من آمد و گفت: حامله شدی به بهترین [[مردمان]]. وضع حمل برایم آسان گشت و به من رنجی نرسید&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۸؛ جلاء العیون، ص۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منابع تاریخی آمده است: «هنگامی که آمنه حامله شد، در خواب دید کسی می‌گوید: همانا به بهترین مردمان حامله شده‌ای»&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در [[روایت]] دیگری آمده است: «آمنه گفت: شش ماه پس از حاملگی، در خواب دیدم گوینده‌ای می‌گوید: ای آمنه! تو به بهترین مردمان حامله شدی»&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیز آمده است: آمنه، دختر وهب، مادر [[رسول]] خدام{{صل}} گفت: پس از آنکه به [[رسول خدا]]{{صل}} باردار شدم، به من گفته شد: همانا تو به [[سرور]] این [[امت]] باردار شده‌ای. هرگاه او تولد یافت، بگو: او را از [[شر]] هر حسودی به [[خدای یگانه]] می‌سپارم. هنگامی که حامله بودم، نوری از من جدا شد که در میان آن، قصرهای [[شهر]] بُصری را در [[شام]] دیدم&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة، ج۱، ص۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[سفر]] عبدالله به شام ==&lt;br /&gt;
چند [[روز]] پس از ازدواج عبدالله و آمنه، زنگ حرکت کاروان تجار به سوی شام نواخته شد. عبدالله تصمیم گرفت همراه این کاروان حرکت کند. او با پدر پیر و [[همسر]] جوانش وداع کرد. آمنه [[طاقت]] نیاورد و به دنبال او رفت و به [[معشوق]] و همراز و همدمش [[خیره]] شد. عبدالله برگشت، چشمش به صورت آمنه افتاد که قطرات اشکش مانند دانه‌های مروارید می‌ریخت. خواست از این سفر تجاری [[چشم]] بپوشد؛ اما عهدی که با کاروانیان داشت، مانع از این کار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او برای آخرین بار با [[آمنه]] خداحافظی کرد. گویی جسم عبدالله به طرف [[شام]] حرکت می‌کرد، اما [[روح]] او نزد آمنه مانده بود. عبدالله لحظه به لحظه تصویر آمنه را در جلو چشمش مجسم می‌نمود. آمنه نیز لحظات شیرینش با عبدالله را در خاطرش مرور می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۶۹، با تصرف.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اوّلین سفر نبی اکرم{{صل}} با عمویش به شام‌ ==&lt;br /&gt;
[[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین با سندی از [[ابن عباس]] از پدرش عباس فرزند [[عبد المطلب]] از [[ابو طالب]] نقل می‌کند که گفت: در سال هشتم از میلاد [[نبی اکرم]]{{صل}} برای [[تجارت]] به سوی [[شام]] آماده شدم و در این هنگام هوا بسیار گرم بود. هنگامی که می‌خواستم حرکت کنم، بعضی از [[اقوام]] از من سؤال کردند که با محمّد چه می‌کنی؟ و او را نزد چه کسی می‌گذاری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: نمی‌خواهم او را نزد کسی بگذارم، بلکه همراه خود می‌برم. گفته شد: او نوجوان کم‌سن‌وسالی است و چطور می‌خواهی که او را در این هوای گرم با خود ببری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: به [[خدا]] قسم، او را هرگز از خودم جدا نمی‌کنم و مرکبی برای او تهیه می‌کنم. در ضمن، پارچه‌هایی از کتان برای او در نظر گرفتم. کاروان ما مرکب‌های زیادی داشت و به خدا قسم، شتری که محمد{{صل}} بر آن سوار بود در جلوی من حرکت می‌کرد و آن قدر سریع می‌رفت که از همه جلو می‌زد. هنگامی که گرمای هوا شدید می‌شد، یک تکیه [[ابر]] که همانند برف سفید بود، بر بالای سرش قرار می‌گرفت و همراه او [[سیر]] می‌کرد و از او جدا نمی‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;إکمال الدین، ص۱۷۸ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۷۱، حدیث ۱۳۰ و بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حمیری]] در [[قرب الاسناد]] با سندی از [[امام کاظم]]{{ع}} نقل می‌کند که در مورد [[معجزات]] قبل از بعثت فرمود: آن حضرت به همراه کاروانی به سوی شام حرکت کرد و هنگامی که به نزدیکی‌های دیر بحیرای ترسا رسیدند، در کنار آن فرود آمدند. [[بحیرا]] به کتاب‌های پیشین [[آگاه]] بود و در [[تورات]] خوانده بود که محمد{{صل}} از کنار دیر او خواهد گذشت و الآن همان [[زمان]] است؛ بنابراین افراد کاروان را به غذا [[دعوت]] کرد و خودش در جست و جوی فردی بود که صفات ذکر شده در تورات را در او ببیند، اما او را نیافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به آنها گفت: آیا کسی نزد اثاث‌های شما باقی مانده است؟ گفتند: بچه یتیمی باقی مانده است. [[بحیرا]] بیرون رفت تا از احوالش مطّلع گردد. او دید که محمّد{{صل}} خوابیده و ابری بر بدنش [[سایه]] افکنده است. پس به افراد کاروان گفت: بروید و طفل [[یتیم]] را هم بیاورید. وقتی که او را به سوی دیر می‌آوردند، [[ابر]] هم با او می‌آمد و بر بدنش سایه افکنده بود! بحیرا آنان را از [[شأن]] و [[مقام]] محمّد{{صل}} [[آگاه]] کرد و گفت که او به زودی به [[پیامبری]] [[مبعوث]] خواهد شد و حالت و صفات او را توضیح داد&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، ص۲۵۱، حدیث ۱۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[تفسیری]] که به [[امام]] [[حسن عسکری]]{{ع}} منسوب است از قول پدرش [[امام هادی]]{{ع}} آمده است که [[رسول الله]]{{صل}} به عنوان [[شریک]] [[خدیجه دختر خویلد]] برای [[تجارت]] به [[شام]] می‌رفت و فاصله [[مکه]] تا [[بیت المقدس]] به اندازه یک ماه بود. در این مسیر دشت‌هایی وجود داشت که بسیار گرم بود و در آن بادهای شدید می‌وزید و گرد و خاک و شن را به چهره مسافران می‌پاشید. در این میان [[خداوند متعال]] ابری را می‌فرستاد تا بر رسول الله{{صل}}[[ سایه]] اندازد و به همراه او حرکت کند و او را از سوزش [[آفتاب]] [[حفظ]] نماید. بادهایی که گرد و خاک به همراه داشتند، وقتی به محمد{{صل}} می‌رسید، آرام می‌شد و به صورت نسیمی سرد بر وی می‌وزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طوری که افراد قافله‌های [[قریش]] می‌گفتند: در پناه محمّد{{صل}} بودن بهتر از به چادر رفتن است. برای همین به کنارش می‌رفتند و به او پناه می‌بردند و [[نسیم]] به آنها می‌وزید، اگر چه آن تکه [[ابر]] تنها بر او [[سایه]] می‌انداخت&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر امام، ۶۰، چنان که در بحار الانوار، ج۱۷، ص۳۰۸ هم آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایتی از [[ابن عباس]] از [[ابوطالب]] آمده است که گفت: هنگامی که به بصرای شام&amp;lt;ref&amp;gt;بصری همان شهر حوران است که بدون جنگ در پنج روز باقی مانده از ربیع الاول سال سیزدهم هجری فتح شد و این اولین شهر شام بود که فتح گردید و رسول الله دو بار به آنجا رفته بود که این اولین بار بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; نزدیک شدیم، به صومعه‌ای رسیدیم و زیر درخت بزرگی که نزدیک به [[دیر ترسا]] بود، فرود آمدیم. این درخت کم شاخه و بدون میوه بود و قافله‌ها زیر سایه آن اقامت می‌کردند. هنگامی که بحیرای ترسا&amp;lt;ref&amp;gt;مسعودی او را از قبیله عبد قیس از عرب‌های شام دانسته است و اسم او را به فتح باء و کسر حاء ضبط کرده است، امّا اشتباها به صورت اسم تصغیر مشهور شده است. «مروج الذهب، ج۲، ص۱۰۲».&amp;lt;/ref&amp;gt; ما را دید، غذایی تهیه کرد و پیش ما آمد و آن را با هم خوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفت: پسرکم! در مورد سه چیز از تو سؤال می‌کنم و تو را به [[لات]] و عزّی قسم می‌دهم که جوابم را بدهی. [[رسول الله]]{{صل}} ناراحت شد و گفت: مرا به این دو [[بت]] قسم مده، به [[خدا]] قسم که آنها مبغوض‌ترین چیزها نزد من هستند. آنها دو [[بت]]، سنگی می‌باشند و ارزشی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بحیرا]] گفت: این یک نشانه. سپس گفت: پس تو را به خدا به پرسش‌هایم پاسخ بده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رسول الله]]{{صل}} گفت: هر چه می‌خواهی سؤال کن. به [[درستی]] تو مرا به خدایم قسم دادی که هیچ چیزی شبیه او نیست. بحیرا گفت: مرا از [[خواب]] و [[بیداری]] و کارها و شغل‌هایت [[آگاه]] کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله{{صل}} او را از تمام این مطالب آگاه کرد و تمام آنها موافق با آن چیزهایی بودند که بحیرا در کتاب‌ها یافته بود. پس بحیرا به دست و پای او افتاد و همواره دست‌ها و پاهایش را می‌بوسید و می‌گفت: تو [[دعوت]] ابراهیم و بشارت عیسی هستی. تو [[مقدس]] و از پلیدی‌های [[جاهلیت]] [[پاک]] هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس متوجه من شد و گفت: چه نسبتی با این پسر داری که اصلا از او جدا نمی‌شوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابو طالب]] می‌گوید که گفتم: او پسرم است. بحیرا گفت: او پسرت نیست و نباید که پدر و مادرش در قید [[حیات]] باشند. گفتم: او برادرزاده‌ام است و پدرش در حالی که مادرش به وی حامله بود درگذشت و مادرش در شش سالگی وی [[وفات]] کرد. گفت: حالا راست گفتی و همین طور است. من به تو سفارش می‌کنم که فورا او را به وطنش بازگردانی؛ زیرا [[یهودیان]] بیشتر از این، صفات او را می‌دانند و به وی صدمه می‌زنند! ابو طالب می‌گوید که گفتم: هرگز، [[خداوند]] هیچ‌گاه او را وانمی‌گذارد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به سوی [[شام]] حرکت کردیم و وقتی که به شام رسیدیم، [[مردم]] به دورش جمع شدند و به صورت رسول الله نگاه می‌کردند. در این حال یکی از أحبار بزرگ که اسمش «نسطور» بود، پیش آمد و بدون آنکه سخنی بگوید، تنها به محمد{{صل}} نگاه می‌کرد. او این کار را سه [[روز]] متوالی انجام داد و در روز سوم به دنبال او حرکت می‌کرد و گویی که می‌خواهد چیزی را از او [[سؤال]] کند. جلو رفتم و گفتم: ای مرد گویی چیزی را از او طلب می‌کنی؟ گفت: بله، من می‌خواهم بدانم که اسمش چیست؟ گفتم: اسمش [[محمد بن عبد الله]] است. رنگ چهره‌اش عوض شد و آن‌گاه گفت: آیا ممکن است به او بگویی که شانه‌اش را به من نشان بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رسول الله]] شانه‌اش را به او نشان داد و هنگامی که مهر [[نبوّت]]&amp;lt;ref&amp;gt;سهیلی در «الروض الانف» خبری را در مورد مهر نبوت ذکر کرده است که از آن استفاده می‌شود که این مهر به صورت یک تخم کبوتر بر غضروف کتف چپش بوده است که خال‌های سیاه دور آن را گرفته و موهایی بر آنها روییده بوده است و ابن هشام می‌گوید که این خال شبیه اثر باقی مانده از حجامت بوده است «سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۹۳».&amp;lt;/ref&amp;gt; را دید بر دست و پایش افتاد و دائما [[گریه]] می‌کرد و او را می‌بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفت: ای مرد. هر چه زودتر این پسر را به وطنش بازگردان. اگر می‌دانستی که او در [[سرزمین]] ما چقدر [[دشمن]] دارد، هرگز او را به اینجا نمی‌آوردی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از یعلی بن سیابه&amp;lt;ref&amp;gt;در إکمال الدین آمده است که یعلی النسابة و صحیح همان است که در [[مناقب]] [[آل ابی طالب]] آمده است «ج ۱، ص۴۰».&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل می‌کند: در سالی که [[رسول الله]]{{صل}} به [[شام]] رفت، [[خالد بن أسید]] بن ابی العاص و طلیق بن [[ابی سفیان]] بن امیه نیز به همراه قافله بودند. آنها نقل می‌کنند که وقتی به وسط [[بازار]] بصری رسیدیم، افرادی به ما گفتند که به همراه ما به کنیسه بزرگ بیایید. ما با آنها رفتیم تا به کنیسه بسیار بزرگی وارد شدیم. بزرگشان در وسط نشسته بود و در حالی که شاگردانش دور او را گرفته بودند و به کتاب بزرگی که در مقابلش باز بود، نگاه می‌کرد. پس از ورود ما سرش را بالا گرفت و گاهی به ما نگاه می‌کرد و گاهی به کتاب می‌نگریست. سپس به اصحابش گفت: کاری نکردید، آن شخصی را که می‌خواستم، نیاورده‌اید؟ مطمئنم که او الان در این [[شهر]] است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به ما گفت: شما چه کسانی هستید؟ گفتیم: افرادی از [[قریش]]، گفت: از کدام طایفه قریش؟ گفتیم: از [[بنی عبد شمس]]. گفت: آیا افراد دیگری هم با شما هستند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: بله، [[جوان]] یتیمی از [[بنی هاشم]] با ماست که ما او را [[یتیم]] عبد المطلّب می‌نامیم. پس بلند شد و بر یکی از صلیب‌ها تکیه کرد و در [[فکر]] فرو رفت، در حالی که هشتاد نفر از دانش‌آموزان و [[علمای دینی]] اطرافش را گرفته بودند. پس به ما گفت: باید او را به من نشان دهید. گفتیم: به چشم و او به همراه ما حرکت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[بازار]] [[بصری]] محمد{{صل}} را دیدیم که ایستاده است. همین که خواستیم به آن کشیش بگوییم که این محمد{{صل}} است، او خودش از ما [[سبقت]] گرفت و گفت: قسم به [[مسیح]] که این همان است. پس به وی نزدیک شد و سرش را بوسید و گفت: تو [[مقدس]] هستی. سپس از وی سؤال‌هایی کرد و [[نبی اکرم]]{{صل}} هم جوابش را می‌داد. ما شنیدیم که کشیش می‌گفت: اگر [[زمان]] تو را [[درک]] کنم،[[ حق]] شمشیرم را ادا می‌کنم! سپس رو به ما کرد و گفت: آیا می‌دانید که چه چیزی همراه اوست؟ [[مرگ]] و [[زندگی]] به همراه اوست. هر کسی که به وی ملحق شود، صاحب زندگانی [[ابدی]] می‌شود و هر کسی که به او پشت کند به هلاکت و نیستی ابدی دچار می‌شود. این همان کسی است که [[کشتار]] بزرگ همراه اوست! سپس سرش را بوسید و برگشت&amp;lt;ref&amp;gt;إکمال الدین، ص۱۷۸-۱۸۵ با تصرف و اختصار. و ابن شهر آشوب در مناقب آل ابی طالب، ج۱، ۳۸-۳۹ خبر مربوط به بحیرا را از طبری نقل کرده است و ظاهرا او همان طبری امامی، صاحب دلائل الامامة می‌باشد و الّا خبر با آنچه که در تاریخ طبری آمده است، مطابقت ندارد. و طبرسی این مطلب را از ابن اسحاق نقل کرده است (اعلام الوری، ج۱، ص۶۵). و همچنین إربلی در کشف الغمة، ج۱، ص۲۲ همان مطالب ابن اسحاق را نقل کرده است. و این خبر در سیره ابن هشام، ج۱، ۱۹۱-۱۹۴ و در طبری، ج۲، ص۲۷۷-۲۷۸ آمده و یعقوبی، ج۲، ص۱۱ بدان اشاره کرده و مسعودی، ج۱، ص۸۹ آن را مختصر نموده و گفته است: اسم بحیرا در میان نصاری سرجیس بوده و در این هنگام رسول الله دوازده‌ساله بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق خبر بحیرا را بدون سند نقل کرده و گفته است: در بصرای شام صومعه‌ای بود که همیشه ترسایی در آن زندگی می‌کرد که از [[علوم]] کتاب‌های [[نصرانیت]] [[آگاه]] بود و آن را به ترساهای بعدی منتقل می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن زمان راهبی به نام بحیرا در آن صومعه زندگی می‌کرد و با وجودی که کاروان‌های زیادی از آنجا می‌گذشتند، به هیچ کدام توجه نمی‌نمود و با آنها صحبت نمی‌کرد. تا این که در آن سال [[ابو طالب]] به همراه یک کاروان تجارتی به سوی [[شام]] حرکت کرد و دلش نیامد که [[رسول الله]]{{صل}} را تنها بگذارد؛ لذا او را هم به همراه خویش برد. هنگامی که کاروان به نزدیکی صومعه رسید، او که در صومعه‌اش بود، مشاهده کرد که رسول الله{{صل}} که ابری بر سرش [[سایه]] افکنده است، در میان آنها می‌باشد. آنها در زیر درختی که نزدیک صومعه بود، فرود آمدند و آن [[ابر]] بر تمام درخت سایه افکند و شاخه‌های درخت نیز در برابر رسول الله{{صل}} خم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[بحیرا]] این منظره را دید از صومعه‌اش پایین آمد و غذای زیادی را آماده کرد و آن‌گاه قاصدی را به سوی قریشی‌ها فرستاد و گفت: ای قریشی‌ها، من برای شما غذا تهیه کرده‌ام و [[دوست]] دارم که همه شما از کوچک تا بزرگ و از برده تا [[آزاد]] آن را بخورید! شما میهمان من هستید و من دوست داشتم که به شما [[احترام]] بگذارم و برای شما غذایی تهیه کنم تا از آن بخورید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افراد کاروان به سر سفره رفتند و [[رسول الله]] در زیر درخت باقی ماند تا از اثاث‌ها محافظت کند. بحیرا گفت: ای [[قریشیان]]! مبادا هیچ کدام از شما باقی مانده باشد. گفتند: ای بحیرا! تمام کسانی که باید بیایند آمده‌اند و تنها یک نوجوان کم‌سن‌وسالی پیش اثاث‌ها باقی مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: وی را هم بیاورید و او هم باید بر سر این غذا حاضر شود. پس یکی از مردان رفت و محمد را هم با خود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که بحیرا او را دید، به شدت در او [[خیره]] شد و دائما به قد و قامت او نگاه می‌کرد و گویی که صفت‌هایش را در او یافته بود. پس از آنکه افراد کاروان از غذا فارغ شدند و پراکنده گردیدند، بحیرا نزد محمد{{صل}} آمد و گفت: پسرم! تو را به [[حق]] [[لات]] و عزّی قسم می‌دهم که به پرسش‌هایم پاسخ بده. رسول الله{{صل}} گفت: مرا به لات و عزّی قسم مده. به [[خدا]] قسم که چیزی نزد من مبغوض‌تر از آنها نمی‌باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحیرا گفت: پس تو را به خدا به پرسش‌هایم پاسخ بده. گفت: هر چه می‌خواهی سؤال کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس بحیرا شروع به پرسش‌هایی در مورد [[خواب]] و [[بیداری]] و حال و اوضاعش کرد و رسول الله{{صل}} هم به پرسش‌هایش پاسخ داد. تمام نشانه‌هایی که بحیرا می‌دانست در رسول الله{{صل}} وجود داشت و آن‌گاه به شانه‌اش نگاه کرد و مهر نبوت را بین دو کتفش و در همان جایی که شنیده بود، مشاهده کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن نزد عمویش رفت و گفت: این پسر چه نسبتی با تو دارد؟ گفت: پسرم است، [[بحیرا]] گفت: او پسر تو نیست و نباید که پدر این پسر زنده باشد! [[ابو طالب]] گفت: او برادرزاده‌ام است. بحیرا گفت: پدرش چه شده است؟ گفت: هنگامی که مادرش او را حامله بود، درگذشت. بحیرا گفت: درست گفتی. برادرزاده‌ات را به وطنش ببر و او را از جهودان دور نگه دار. به [[خدا]] قسم که اگر او را ببینند و آن گونه که من او را شناخته‌ام، بشناسند، به او صدمه می‌زنند. این برادرزاده‌ات دارای [[شأن]] و [[مقام]] بزرگی خواهد شد و تو باید که هر چه زودتر او را به سرزمینش بازگردانی. پس از آنکه [[ابو طالب]] از [[تجارت]] خویش فارغ شد، او را به سرعت به [[مکه]] آورد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۹۱-۱۹۴. این خبر در سیره بدون سند ذکر شده است. و طبری خبر را از طریق عبد الله بن ابی بکر به وی اسناد داده است و کازرونی هم آن را با سندی طولانی به داوود بن حصین نسبت داده است «بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۹».&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] خبر را به همین صورت به پایان می‌برد و [[طبری]] نیز خبر را به همین صورت از او در کتاب تاریخش نقل می‌کند. لکن بعد از آن [[روایت]] دیگری را نقل می‌کند که آن را به ابی موسی [[اشعری]] [[انصاری]] - مدنی - نسبت می‌دهد و هیچ راوی دیگری را ذکر نمی‌کند. او در آخر روایت می‌گوید: [[راهب]] آن قدر اصرار کرد تا محمد{{صل}} را به مکه بازگردانید و مقداری روغن و غذا را ره توشه او قرار داد و ابو بکر هم بلال را به همراه او فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ۲۷۲-۲۷۷ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و سیره دحلان، ج۱، ص۲۸۵ و الثقات تألیف ابن حبّان، ج۱، ص۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر را [[دیار]] بکری در کتاب [[تاریخ]] الخمیس روایت کرده و سپس از حافظ دمیاطی نقل کرده است که او بر این خبر، یعنی فرستادن بلال به همراه [[رسول اکرم]]{{صل}} به وسیله ابو بکر، اشکال کرده و گفته است که در آن [[روزگار]]، ابو بکر مالک بلال نبود، بلکه بلال برده [[امیة بن خلف]] بود و ابو بکر بعد از سی سال او را از وی خرید! سپس اضافه کرده است که اصلا ابو بکر در آن [[سفر]] حضور نداشت و برای همین [[ذهبی]] در مورد این خبر می‌گوید: [[گمان]] می‌کنم که این خبر جعلی است و بعضی از آن [[باطل]] است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۵۹ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و سیره مغلطای، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[ترمذی]] هم آن را در [[سنن]] خویش نقل کرده و سپس گفته است: این خبر خوب، أما غریب است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] از کلبی نقل کرده است که [[ابو طالب]] [[رسول الله]] را با خویش به [[بصری]] برد در حالی که او نه‌ساله بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۲۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و معروف این است که [[ابو بکر]] بیش از دو سال از رسول الله{{صل}} کوچک‌تر بود و در این صورت چگونه این قضیه می‌تواند درست باشد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهی از مورخان در این [[روایت]] [[شک]] کرده‌اند که از جمله آنها ابو الفداء در تاریخ کبیر می‌باشد. در آنجا آمده است: یکی از راویان حدیث [[ابو بکر]] بن ابی موسی از پدرش [[ابو موسی اشعری]] می‌باشد، در حالی که او در [[سال هفتم هجری]] [[اسلام]] را پذیرفته است و در این صورت این خبر باید از مرسل‌هایی باشد که [[صحابه]] آن را نقل کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی با [[شک]] در اصل روایت گفته است: این روایت - چنان که راوی [[گمان]] کرده است - مشتمل بر این است که [[ابو طالب]]، ابو بکر و [[بلال]] را به همراه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} برگردانید و این در حالی است که آنها در آن [[زمان]] از وی کوچک‌تر بوده‌اند و ابو بکر، ده سال کوچک‌تر و بلال هم از این کوچک‌تر بوده است و در این صورت چگونه می‌توان قبول کرد که ابو طالب [[نبی اکرم]]{{صل}} را به همراه این دو طفل کوچک از آن مسیر بسیار طولانی و صحراهای ترسناک برگردانده است؟!&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس این روایت - چنان که [[گذشت]] - از ابی موسی [[اشعری]] است که وی [[انصاری]] و مدنی بوده و معروف است که هشت سال قبل از بعثت متولد شده است و هفت سال بعد از [[هجرت]] وارد [[مدینه]] شده است و [[سفر]] [[رسول اکرم]]{{صل}} و عمویش به [[شام]] ۳۲ سال قبل از بعثت و ۴۵ سال قبل از هجرت بوده است و این سفر در بیش از پنجاه سال قبل از پیوستن [[ابو موسی]] به رسول اکرم{{صل}} رخ داده است و در این صورت چگونه این خبر بدون اسناد به فردی از ابو موسی اشعری روایت گردیده است؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت اوّلی از [[صدوق]] در إکمال الدین است و سندش به [[ابن عباس]] برمی‌گردد و در آخر روایت قول ابو طالب آمده است که گفت: درباره وی [[عجله]] کردم تا او را به [[مکه]] بازگردانیدم&amp;lt;ref&amp;gt;إکمال الدین، ص۱۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه [[دیار]] بکری همین [[روایت]] را از [[ابن عباس]] نقل کرده، اما در آخر آن آورده است: سپس در [[ابو بکر]] [[یقین]] و تصدیق به [[نبی اکرم]]{{صل}} قبل از اعلام نبوتش ایجاد شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در این صورت [[ایمان]] ابو بکر حتی قبل از [[نبوّت]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} بوده است، تا چه رسد به ایمان علی{{ع}}! برای همین صفوری [[شافعی]] گفته است: اسلام آوردن [[ابو بکر]] قبل از میلاد [[علی بن ابی طالب]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;نزهة المجالس، ج۲، ص۱۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و نووی [[گمان]] کرده است که سن ابو بکر در این [[سفر]] پانزده سال و بلکه بیست سال بوده و برای همین گفته است: ابو بکر در پانزده سالگی [[ایمان]] آورد&amp;lt;ref&amp;gt;الغدیر، ج۷، ص۲۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و همین خبر که آن را از [[ابن عباس]] نقل کردیم، بدون این اضافه بود. معروف این است که ابو بکر بیش از دو سال کوچک‌تر از [[نبی اکرم]]{{صل}} بوده است و در این سفر با آن حضرت نبوده است، چنان که‌ مغلطای&amp;lt;ref&amp;gt;سیرة مغلطای، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; در [[سیره]] و دمیاطی&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; در کتاب [[تاریخ]] الخمیس این گونه [[روایت]] را نقل کرده‌اند و به نظر من این [[حدیث]] جعلی است، چنان که ذهبی&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الخمیس، ج۲، ص۲۵۹ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و حسنی در سیره‌اش می‌گوید: و لکن این روایات با کثرت خود و شهرتی که بین مورخان و مؤلفان سیره دارند، اگر به اصول علم درایه عرضه شوند، چیزی از آنها به اثبات نمی‌رسد، چنان که به بعضی از عیوب آنها در کتابمان الموضوعات فی الآثار و الاخبار و سیرة المصطفی، ص۴۹ اشاره کردیم. و لکن او در ص۵۶ از قول خویش برگشته و گفته است: «اگر چه موضع شدیدی را در کتاب خودم الموضوعات در برابر بعضی از روایاتی که مدائنی آنها را از بعضی از کسانی که ادعا می‌کنند به همراه نبی اکرم{{صل}} بوده‌اند، اتخاذ کردم، اما من در مورد حدیث بحیرا چنین موضعی را نمی‌گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجودی که مورخان دیگری از قبیل مرحوم صدوق در إکمال الدین و اتمام النعمة آنها را روایت کرده‌اند، من احتمال می‌دهم که بحیرا نبی اکرم{{صل}} را دیده است و لکن رفتار وی با پیامبر چنان نبوده است که با دیدن بعضی از علامت‌هایی که در کتاب‌های تورات و انجیل و غیره آمده است، انتظار نبوّت را از او داشته باشد... امّا بقیه حوادث و خوارقی که کتاب‌های تاریخی و حدیثی آنها را نقل کرده‌اند و ادعا نموده‌اند که در آن سفر رخ داده است، اگر صحیح باشد می‌بایست که اثری را در مکه و مجاور آن و بلکه در شبه جزیره به جای می‌گذاشت و هیچ مطلبی در این باره ذکر نشده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه این معنا را مفصلا بیان کرده و می‌گوید: «آن حوادث و کراماتی که راویان آن را ذکر می‌کنند و به خصوص آنچه که در راه شام واقع شده است، هیچ اثری را بر مکی‌هایی که در آن کاروان بوده‌اند، نگذاشته است و هنگامی که به شدت محمد{{صل}} را انکار و طرد می‌کردند، هیچ‌گاه وی به این حوادث و کرامات احتجاج نکرد و هیچ یک از مورّخان نقل نکرده‌اند که این حادثه‌ها را از زبان همسفران پیامبر اکرم{{صل}} شنیده‌اند و همه اینها ضعف این اخبار را ثابت می‌کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و می‌گوید: «در کتابی که در مورد اخبار جعلی تألیف کرده‌ام به بسیاری از آنچه که محدثان و مورخان در مورد سفر نبی اکرم{{صل}} به شام نقل کرده‌اند، اشاره نموده‌ام و گفته‌ام که این کاروان تجارتی از ۱۸۰ نفر تشکیل شده بود و می‌بایست که هر حادثه یا کار خارق‌العاده‌ای که برایشان پیش آمده، بر سر زبان‌ها بیفتد. امّا حدیث ابری که بر پیامبر سایه می‌افکنده و آب‌هایی که از دل صحرا جوشیده و جان ده‌ها نفر را نجات داده و درختان خشکی که به سرعت سبز و میوه‌دار شده است و امثال آن چنین وصفی نداشته است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این‌رو ما تنها حادثه سایه انداختن ابر به هنگام شدت حرارت خورشید و به هنگام فرود آمدنش در زیر درخت را روایت کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز بدان اشاره کرده است و این از جعلیات معاویه می‌باشد و [[ابن ابی الحدید]] در شرح نهج البلاغه به نقل از مدائنی خبر آن را آورده است&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص٢۴۴-٢۵٢.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== درگذشت عبدالله ==&lt;br /&gt;
عبدالله رفت و همسرش را با کودکی که در شکم داشت، تنها گذاشت. روزها و شب‌ها پشت سر هم سپری می‌شد و [[زمان]] ولادت کودکش نزدیک‌تر. او نیز بیشتر دلتنگ عبدالله می‌شد و در [[حسرت]] فراق، به وصال می‌اندیشید. در این بین، تنها چیزی که تلخی فراق را برایش آسان می‌کرد، این بود که در بازگشت عبدالله از این [[سفر]] طولانی، مژده پدر شدن را به او بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چند ماه [[انتظار]]، خبر ورود کاروان تجار در [[مکه]] پیچید. عده‌ای برای استقبال از [[خویشان]] خود، به بیرون [[شهر]] رفتند. [[عبدالمطلب]] در انتظار پسرش بود. آمنه در جلو [[منزل]]، نشسته بود و در میان کاروان، عبدالله را می‌جست. اثری از او نبود. پس از پرس‌وجوی فراوان، دریافتند که عبدالله هنگام بازگشت، در یثرب [[بیمار]] شده و نزد خویشان خود مانده است. این خبر آثار [[اندوه]] و نگرانی را در پیشانی آمنه پدید آورد. عبدالمطلب بزرگترین فرزند خود (حارث) را [[مأمور]] کرد که به یثرب برود و عبدالله را بیاورد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۱، ص۱۲؛ آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث هنگامی وارد یثرب شد که عبدالله چشم از [[جهان]] فرو بسته بود و او را به خاک سپرده بودند. حارث با خبر [[مرگ]] [[برادر]]، به مکه بازگشت&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۰؛ فروغ ابدیت، ص۱۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالله از [[دنیا]] رفت و آمنه ماند و فرزندش. گویا [[مصلحت]] [[خداوند]] بر این بود که عبدالله برود و این فرزند [[یتیم]] به [[دنیا]] آید تا در [[آینده]]، به غم‌گساری پتیمان [[همت]] گمارد: {{متن قرآن|فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«پس با یتیم تندی مکن!» سوره ضحی، آیه ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او گرچه یتیم بود، اما در پناه [[خدا]] قرار داشت: {{متن قرآن|أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَى}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آیا یتیمت نیافت و در پناه گرفت؟» سوره ضحی، آیه ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره مدت عمر عبدالله، [[اختلاف]] وجود دارد. بنابر نظر مشهور، ۲۵ سال عمر کرد. بعضی مدت عمر او را ۱۷ سال دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;قرب‌الاسناد، ص۱۷؛ آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۱۱۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره سن [[پیامبر]] هنگام رحلت پدر، چند نظر وجود دارد:&lt;br /&gt;
١. دو ماه از حمل او گذشته بود که پدرش [[وفات]] یافت؛&lt;br /&gt;
٢. دو ماه پیش از ولادت آن حضرت؛&lt;br /&gt;
٣. دو ماه بعد از تولد؛&lt;br /&gt;
۴. هفت ماه بعد از تولد؛&lt;br /&gt;
۵. نه ماه بعد از تولد؛&lt;br /&gt;
۶. هجده ماه بعد از تولد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیتی می‌نویسد: «عبدالله، پدر [[رسول خدا]]{{صل}}، در ۲۵ سالگی در [[مدینه]] نزد دایی‌های پدرش (طایفه بنی‌نجار) در خانه‌ای معروف به دار نابغه وفات کرد و به قول مشهور، وفات وی پیش از [[تولد رسول خدا]] روی داد»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ پیامبر اسلام{{صل}}، ص۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. یعقوبی می‌گوید: «[[اجماع]] مورخان بر این است که عبدالله بعد از [[تولد پیامبر]]، از دنیا رفته است»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== طلوع [[خورشید]] [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]]{{صل}} در [[عام‌الفیل]]، نزدیک طلوع صبح [[روز جمعه]]، [[هفدهم ربیع الاول]]، به دنیا آمد. مادرش [[آمنه]] درباره وضع حمل خویش می‌گوید: چند [[روز]] بر من گذشت که ناراحت بودم. می‌دانستم که در آستانه وضع حمل هستم. در آن روز، هنگام غروب، [[درد]] من افزون شده و من تنها در اتاق خود، به پشت خوابیده بودم و به شوهر [[جوان]] مرگم عبدالله و به تنهایی خودم [[فکر]] می‌کردم&amp;lt;ref&amp;gt;اثبات الوصیة، ص۲۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهسته آهسته [[اشک]] می‌ریختم. خیال داشتم برخیزم و [[دختران]] [[عبدالمطلب]] را باخبر کنم؛ اما هنوز این خیال به تصمیم [[قطعی]] نرسیده بود؛ زیرا [[گمان]] نمی‌بردم که این [[درد]]، درد زایمان باشد. ناگهان آوایی به گوشم رسید که بسیار به دلم خوش آمد. صدای چند [[زن]] را شنیدم که بر بالینم نشسته‌اند و با هم درباره من صحبت می‌کردند. از صدای آرام و دلپذیرشان آن قدر خوشم آمد که درد خویش را فراموش کردم. سرم را از روی [[زمین]] برداشتم که ببینم زنانی که در کنار من نشسته‌اند، کیستند و از کجا آمده‌اند و با من چه آشنایی دارند. چه قدر [[زیبا]] و خوش رو و [[پاکیزه]] بودند؛ مثل این که به دور سیمای‌شان هاله‌هایی از [[نور]] می‌چرخید. [[گمان]] کردم از [[زنان]] بزرگ [[قریش]] و [[بانوان]] [[مکه]] هستند. در [[حیرت]] بودم که چگونه بی‌خبر به اتاق من آمده‌اند و چه کسی از حال من باخبرشان کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به رسم [[عرب‌ها]] که در برابر بزرگانشان بر می‌خیزند، برخاستم و گفتم: پدر و مادرم فدای شما باد! از کجا آمده‌اید؟ کیستید؟ بانوی سمت راست من گفت: من [[مریم]]، مادر [[مسیح]] دختر [[عمران]] هستم. دومی خودش را [[آسیه]]، [[همسر]] [[خداپرست]] [[فرعون]] معرفی کرد. دو تای دیگر هم دو [[فرشته]] بهشتی بودند که به [[خانه]] من آمده بودند. دستی که از بال پرستو نرم‌تر بود، به پهلویم کشیده شد. دردم آرام گرفت؛ اما ابهامی همچون هوای مه گرفته صبحگاهان بهاری به فضای اتاق افتاد که دیگر نه چیزی می‌دیدم و نه آوایی می‌شنیدم. این حالت بیش از چند لحظه دوام نیافت که آهسته آهسته آن ابهام محو شد و جای خود را به نور [[روحانی]] بخشید. در [[روشنایی]] این نور [[ملکوتی]]، پسرم را بر دامنم یافتم که پیشانی [[عبودیت]] بر زمین گذاشته بود و نجوایی نامفهوم گوشم را نوازش می‌داد. با این که گوینده را نمی‌دیدم و نه از نجوایش مطلبی را درمی‌یافتم، باز هم خوشحال بودم.... تا چند لحظه، زبانم بند آمده بود و بعد از لحظاتی، ناگهان زبانم باز شد و فریاد کشیدم: ام عثمان! ام عثمان&amp;lt;ref&amp;gt;ام عثمان، کنیه یکی از همسران عبدالمطلب می‌باشد. کشف‌الغمه، ج۱، ص۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;! خواستم از او کمک بطلبم. ناگهان متوجه شدم که پسرم در آغوشم آرمیده است&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۶۵؛ روضة الواعظین، ص۶۸؛ دیار عاشقان، ج۲، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[بشارت]] [[آمنه]] به [[عبدالمطلب]] ==&lt;br /&gt;
آمنه، [[امانت]] عظیم [[الهی]] را به [[دنیا]] آورد. [[قلب]] آمنه که از [[مرگ]] شوهر جوانش زخمی بود، با تولد فرزندش التیام یافت و دریچه‌ای دیگر از [[امید]] به رویش باز شد. دلش آرام گرفت و به [[شکر خدا]] پرداخت. جای عبدالله پر شد و نام عبدالله با تولد فرزندش بر سر زبان‌ها افتاد. نوزاد آمنه نام عبدالله را تا [[قیامت]] باقی گذاشت. آمنه کسی را نزد عبدالمطلب فرستاد تا به او مژده دهد که نوه‌اش به دنیا آمده است. عبدالمطلب سراسیمه به [[منزل]] آمنه آمد. آمنه آن چه را در دوران حمل درباره نوزادش شنیده و آن چه هنگام وضع حمل به چشم خود دیده بود، برای عبدالمطلب بیان کرد. عبدالمطلب، نوزاد را در دست گرفت و به درون [[کعبه]] آورد و [[خداوند]] را به سبب این [[هدیه]] آسمانی، [[شکر]] گزارد؛ سپس او را نزد مادرش بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة، ص۱۰۵؛ العدد القویه رضی الدین، ص۱۱۸؛ امالی صدوق، ص۲۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[سفر]] آمنه برای [[زیارت قبر]] عبدالله ==&lt;br /&gt;
آمنه برای نوزاد [[یتیم]] خود، هم پدر بود و هم مادر. نوباوه عبدالله، گاه از مادر می‌پرسید: پدرم کجاست؟ آمنه که [[زن]] فهمیده‌ای بود، با پاسخ‌های قانع‌کننده فرزندش را آرام می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد به شش سال و سه ماهگی رسید&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آمنه تصمیم گرفت همراه فرزندش، برای دیدار [[خویشان]] مادرش و زیارت قبر عبدالله، به [[مدینه]] برود. نزد عبدالمطلب رفت و [[اجازه]] گرفت. آمنه همراه [[حضرت محمد]]{{صل}} و [[ام‌ایمن]] به سوی مدینه حرکت کرد. آمنه به منزل خویشان خود در مدینه رفت و نشانی [[قبر]] عبدالله را از آنان پرسید و همراه فرزندش به [[زیارت قبر]] عبدالله رفت&amp;lt;ref&amp;gt;آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بغض]] گلوی [[آمنه]] را می‌فشرد. متحیرانه به [[قبر]] شوهر جوانش می‌نگریست. فرزند آمنه، بغض مادر را [[شکست]]؛ جلو آمد و پرسید: مادر! این قبر کیست که چنین با [[تحیر]] به آن نگاه می‌کنی؟ آمنه ناله جان‌سوزی سر داد و [[اشک]] از چشمانش سرازیر گشت. گفت: فرزندم! این قبر پدرت، عبدالله است که تو را ندیده از [[دنیا]] رفت. آه! چه قدر چشمانم [[مشتاق]] دیدار اوست. [[محمد]]، دستان کوچکش را بلند کرد و اشک را از چشمان مادر [[پاک]] نمود و فرمود: مادرم! آرام باش و [[صبر]] کن. به همین زودی، من و تو با همین چشمانمان او را [[ملاقات]] خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[سفر]] به قدری برای [[پیامبر]] خاطره‌انگیز و فراموش ناشدنی بود که پنجاه سال بعد، در سال سیزدهم بعثت که از [[مکه]] به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد. همین که چشمش به محله بنی‌نجار افتاد، فرمود: {{متن حدیث|ههنا نزلت بي أمي و في هذا الدار قبر أبي عبد الله}}&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ مادرم مرا همین جا همراه خود آورده بود و این جا قبر پدرم، عبدالله است&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[بیماری]] آمنه ==&lt;br /&gt;
چند [[روز]] بعد، آمنه همراه محمد و [[ام ایمن]]، مدینه را به قصد مکه ترک کرد. او در بین راه، در منطقه «[[ابواء]]» [[بیمار]] شد. بیماری او به قدری شدید بود که [[قدرت]] حرکت نداشت. ام ایمن و محمد، به نوبت از او پرستاری می‌کردند. حال آمنه لحظه به لحظه بدتر می‌شد. دستان کوچک فرزند را در دست گرفت. [[خیره]] خیره به چهره [[زیبا]] و [[دوست]] داشتنی او نگاه کرد و چنین سرود: {{عربی|ان صح ما ابصرت في المنام فانت مبعوث إلى الانام تبعث في الحل و الحرام من عند ذي الجلال و الإكرام تبعث بالتوحيد و الإسلام دين ابيك البر ابراهام فالله انهاك عن الأصنام أن لا تواليها مع الأقوام}}&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیة السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۷؛ خصائص فاطمیه{{س}}، ص۲۰۲. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندم! اگر آن رؤیایی که من در عالم [[خواب]] دیدم راست باشد، تو برگزیده می‌شوی به سوی همه [[مردم]]. برگزیده می‌شوی در منطقه [[حرم]] و حل ([[رسالت]] تو به منطقه خاصی محدود نیست؛ بلکه جهانی است) از طرف [[خداوند]]. برگزیده می‌شوی به [[توحید]] و [[اسلام]] که همان [[دین]] پدر موحدت، ابراهیم است. فرزندم! خداوند تو را از [[بت‌پرستی]] [[نهی]] نمود. مبادا همراه دیگران نزدیک [[بت]] شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سروده‌های [[آمنه]] معلوم می‌شود که او [[شاعری]] توانا و پیرو [[دین حنیف]] ابراهیم{{ع}} بود. سپس آمنه گفت: {{عربی|كل حي ميت و كل جديد بال و كل كثير يفنى و أنا ميتة و ذكري باق و قد تركت خيرا و ولدت طهرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیه السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ هر زنده‌ای، می‌میرد و هر تازه‌ای کهنه می‌شود و هر بسیاری، فانی می‌گردد. من هم می‌میرم؛ ولی نام من باقی خواهد ماند؛ زیرا من خیری باقی گذاشته‌ام و فرزند پاکیزه‌ای را به [[دنیا]] آورده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر در این سخنان دقت شود، [[ایمان]] آمنه به [[معاد]]، [[آینده]] فرزند و [[بعثت]] او نمایان می‌شود. او در فضای [[جاهلیت]] [[زندگی]] می‌کرد؛ ولی روش ابراهیمی داشت؛ زیرا به فرزندش گفت: تو راه ابراهیم را طی می‌کنی و دین او را زنده می‌گردانی&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رحلت و زیارتگاه ==&lt;br /&gt;
آمنه فرزند شش ساله خود را تنها گذاشت و به سوی [[معبود]] خود شتافت. پس از [[وفات]] آمنه، [[ام ایمن]] با کمک [[حضرت محمد]]{{صل}} و تعدادی از اهالی «[[ابواء]]» - بنا بر روایتی، با کمک تعدادی رهگذر - آمنه را در «ابواء» به خاک سپرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰؛ تاریخ پیامبر اسلام{{صل}}، ص۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و همراه فرزند آمنه، رهسپار [[مکه]] شد&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM009705.jpg|22px]] [[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;مادران چهارده معصوم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:مادران پیامبران]]&lt;br /&gt;
[[رده:نیاکان پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%D9%85%D9%86%D9%87_%D8%A8%D9%86%D8%AA_%D9%88%D9%87%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366045</id>
		<title>آمنه بنت وهب در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%D9%85%D9%86%D9%87_%D8%A8%D9%86%D8%AA_%D9%88%D9%87%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1366045"/>
		<updated>2026-04-18T09:18:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = آمنه بنت وهب&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = آمنه بنت وهب&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[آمنه بنت وهب در قرآن]] - [[آمنه بنت وهب در حدیث]] - [[آمنه بنت وهب در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جایگاه [[آمنه]] نزد علمای شیعه ==&lt;br /&gt;
# [[شیخ مفید]] در أوائل المقالات، نقل کرده است: «[[پیامبر]] فرمود: [[خداوند]] پیوسته مرا در رحم مادران [[پاکیزه]] قرار داد تا از مادرم آمنه به [[دنیا]] آمدم». او در ادامه می‌گوید: «بین [[اصحاب]] ما، [[اجماع]] است بر این که [[آمنه دختر وهب]]، [[ایمان]] به [[توحید]] داشت و در زمره [[مؤمنین]] [[محشور]] می‌شود»&amp;lt;ref&amp;gt;اوائل المقالات، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[شیخ صدوق]] می‌گوید: {{عربی|اعتقادنا في آباء النبي{{صل}} انهم مسلمون من آدم إلى أبيه عبدالله و ان ابا طالب كان مسلما و آمنة بنت وهب بن عبد مناف ام رسول الله{{صل}} كانت مسلمة}}&amp;lt;ref&amp;gt;اعتقادات صدوق، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ بنابر عقیده امامیه، همه پدران پیامبر، از [[حضرت آدم]] تا عبدالله و [[ابوطالب]] (عموی پیامبر) و آمنه (مادر [[حضرت محمد]]{{صل}}) [[خداپرست]] بودند.&lt;br /&gt;
# [[علامه مجلسی]] می‌گوید: اجماع علمای امامیه بر این است که پدر و مادر [[حضرت رسول الله]]{{صل}} و همه اجداد آن حضرت تا حضرت آدم{{ع}}، همه [[مسلمان]] بودند و [[نور]] آن حضرت در صلب و رحم مشرکی قرار نگرفته و شبهه‌ای در نسب آن حضرت و پدران و مادران او نبوده است&amp;lt;ref&amp;gt;حیوة القلوب، ج۳، ص۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;: همچنین [[علامه مامقانی]] می‌گوید: {{عربی|ان من ضروريات مذهبنا ان اجداد النبي{{صل}} من الابوين لم يتلوثو بالشرك و انهم موحدون إلى آدم}}&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه، ج۲، ص۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر [[روایات]]، پیامبر بالای [[قبر]] عبدالله و آمنه آمد و آن دو را زنده کرد و ایشان را بعد از [[شهادت]] به [[یگانگی خدا]] و رسالت حضرت محمد{{صل}} و [[ولایت علی]]{{ع}}، دوباره میراند. [[مجلسی]] می‌گوید: «این روایات ظهور بر این دارد که آمنه و عبدالله ایمان به شهادتین داشتند و زنده کردن آنان فقط برای تکمیل ایمانشان به واسطه شهادت به ولایت علی{{ع}} بوده است»&amp;lt;ref&amp;gt;حیوة القلوب، ج۳، ص۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جایگاه آمنه نزد [[اهل سنت]] ==&lt;br /&gt;
اهل سنت نسبت به [[خاندان پیامبر]] [[بی‌انصافی]] کرده‌اند. در منابع روایی اهل سنت، روایاتی درباره [[مشرک]] بودن خاندان پیامبر وجود دارد که بعضی از بزرگان [[اهل سنت]] با استناد به آنها، [[خاندان پیامبر]] را [[مشرک]] دانسته‌اند. در کتاب مستدرک صحیحین به نقل از [[عبدالله بن مسعود]] آمده است: [[پیامبر]] به سوی قبرها رفت. ما هم همراه آن حضرت رفتیم. به ما دستور داد بنشینیم. ایشان بالای [[قبور]] قدم می‌زد، تا آنکه بالای قبری نشست و مدتی طولانی [[مناجات]] نمود. صدای گریه پیامبر که بلند شد، ما هم گریستیم. پیامبر به سوی ما آمد. [[عمر بن خطاب]] سبب [[گریه]] حضرت را از ایشان پرسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر{{صل}} فرمود: آن قبری را که دیدی من بالای آن مناجات می‌کردم، [[قبر]] مادرم [[آمنه بنت وهب]] بود. من [[اجازه]] [[زیارت قبر]] او را از [[خداوند]] خواستم. خداوند اجازه داد. اجازه خواستم برای مادرم [[آمرزش]] طلب کنم؛ اجازه نداد و این [[آیه]] نازل شد: {{متن قرآن|مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«پیامبر و مؤمنان نباید برای مشرکان پس از آنکه بر ایشان آشکار شد که آنان دوزخیند آمرزش بخواهند هر چند خویشاوند باشند» سوره توبه، آیه ۱۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پیامبر و [[مؤمنان]]، [[حق]] [[طلب آمرزش]] برای [[مشرکان]] را ندارند. رقتی (ترجم) مرا فرا گرفت که فرزند نسبت به پدر و مادرش می‌گیرد&amp;lt;ref&amp;gt;مستدرک الصحیحین، ج۲، ص۳۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوهریره]] نقل کرده است: پیامبر هنگام زیارت قبر مادرش گریست و اطرافیان را به گریه انداخت. آن‌گاه [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: من از پروردگارم اجازه خواستم برای مادرم [[مغفرت]] بطلبم، اجازه نداد. از [[خدا]] خواستم اجازه دهد قبر مادرم را [[زیارت]] کنم، درخواستم را پذیرفت&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح مسلم، ج۳، کتاب الجنائز، باب استئذان النبی ربه فی الزیارة قبر امه.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این‌گونه [[روایات]] درباره عبدالله (پدر [[حضرت رسول]]{{صل}}) نیز در منابع اهل سنت بسیار دیده می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== نقدی بر آنچه گذشت ===&lt;br /&gt;
==== روایات معارض ====&lt;br /&gt;
در مقابل این روایات، روایات فراوانی در منابع اهل سنت هست که بیانگر [[یکتاپرستی]] [[خاندان]] [[عبدالمطلب]]، از جمله عبدالله و [[آمنه]]، است که به برخی از آن‎ها اشاره می‌شود:&lt;br /&gt;
# [[پیامبر]] فرمود: من به واسطه [[نکاح]] تا [[زمان]] [[حضرت آدم]]{{ع}} به [[دنیا]] آمدم و [[پلیدی]] [[جاهلیت]] به من نرسید&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# علی از پیامبر نقل می‌کند که: من از طریق نکاح به دنیا آمدم و تا کنون هیچ گونه پلیدی در من راه نیافته است&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج۸ ص۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[ابن عباس]] می‌گوید: پیامبر فرمود: من به دنیا نیامدم؛ مگر با نکاحی مانند نکاح [[اسلام]]&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج۸ ص۲۱۴؛ حاشیه السیرة الحلبیة، ج۱، ص۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[ابن سعد]] نقل کرده است: ابن عباس در [[تفسیر آیه]] {{متن قرآن|وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و گردش تو را در میان سجده‌گزاران (می‌بیند)» سوره شعراء، آیه ۲۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته است که منظور این است که ای پیامبر! [[خداوند]] تو را از صلب [[پیامبران]] به صلب پیامبران دیگر منتقل نموده است&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این [[روایات]]، پلیدی‌های [[دوران جاهلیت]] مانند [[زنا]]، از پدران و مادران پیامبر [[نفی]] شده است. با توجه به [[روایت]] آخر، می‌شود گفت که پلیدی[[شرک]] که بدترین نوع پلیدی است، نیز در زندگانی پدران و مادران پیامبر راه نیافته است&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== نارسایی‌ها در متن روایات ====&lt;br /&gt;
در متن روایاتی که درباره [[مشرک]] بودن [[خاندان پیامبر]] است، [[اختلافات]] فراوانی وجود دارد&amp;lt;ref&amp;gt;در البدایة، ج۲، ص۱۸، ۵ روایت در همین موضوع، با متن‌های مختلف و ضد هم ذکر شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. روایتی که [[ابن مسعود]] نقل کرده، در [[شأن نزول آیات]] ۱۱۳ - ۱۱۴ [[سوره توبه]] وارد شده؛ مانند همین روایت در [[تفسیر کبیر]] [[فخر رازی]]، از ابن عباس نقل شده است: وقتی خداوند [[مکه]] را برای پیامبر فتح نمود، آن حضرت نشان [[قبر]] پدر و مادرش را پرسید تا با آنها عهدی تازه نماید. قبر [[مادر پیامبر]] را به آن حضرت نشان دادند. پیامبر می‌خواست برای مادرش طلب [[استغفار]] نماید که این دو [[آیه]] نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر کبیر، ج۱۶، ص۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرسش]] این است که آیا [[حضرت محمد]]{{صل}} نمی‌دانست [[قبر]] پدرش در [[مدینه]] و قبر مادرش در [[ابواء]] است؟ پس چرا نشان قبر آنان را از [[مردم]] [[مکه]] می‌پرسید؟&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== بررسی سند روایت ====&lt;br /&gt;
درباره [[روایت]] [[ابوهریره]] هم کافی است که نظر بزرگان [[اهل سنت]] را درباره او بدانیم:&lt;br /&gt;
# [[ذهبی]] می‌گوید: وقتی معاویه به ابوهریره چیزی می‌داد، آرام می‌شد و هنگامی که به او چیزی نمی‌داد، علیه معاویه [[تبلیغ]] می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۶۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[ابن کثیر]] می‌گوید: [[اصحاب]] ما از [[احادیث]] ابوهریره دوری می‌کردند؛ زیرا آن چه را از [[پیغمبر]] شنیده بود با آنچه از کعب (استاد ابوهویره) شنیده بود مخلوط می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة والنهایة، ج۸ ص۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# [[ابن ابی‌الحدید]] می‌گوید: «[[روایات]] ابوهریره نزد بزرگان پذیرفته نمی‌شود»&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج۴، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# ابویوسف می‌گوید: از [[ابوحنیفه]] پرسیدم: خبری از [[پیامبر]] برای ما نقل می‌شود که مخالف قیاس ماست؛ چه کنیم؟ گفت: اگر خبر افراد ثقه نقل کنند، به خبر عمل می‌کنیم. همه [[اصحاب]] ثقه‌اند؛ مگر ابوهریره و [[انس بن مالک]]&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، ج۴، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به نظر بزرگان اهل سنت درباره وثاقت ابوهریره، نمی‌شود به روایات او [[اطمینان]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== بزرگان اهل سنت و [[اعتقاد]] به [[طهارت]] [[خاندان پیامبر]] ====&lt;br /&gt;
بعضی از بزرگان اهل سنت نیز مانند [[امامیه]]، به طهارت خاندان پیامبر [[باور]] دارند که به بعضی از آنها اشاره می‌شود:&lt;br /&gt;
# [[امام]] سبکی می‌گوید: نکاح‌هایی که در نسب پیامبر واقع شده، از خود پیغمبر{{صل}} تا [[حضرت آدم]]{{ع}}، همه دارای شرایط صحت بودند و مثل نکاح‎هایی هستند که امروزه در [[اسلام]] وجود دارد. بر این مطلب [[اعتقاد قلبی]] داشته باش و از او عدول نکن که گرفتار [[زیان]] [[دنیا]] و [[آخرت]] خواهی شد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# ماوردی می‌گوید: اگر می‌خواهی از نسب پیغمبر [[آگاه]] شوی، بدان که پیامبر بازمانده پدران کریمی است که در بین آنان [[رذالت]] و [[پستی]] وجود نداشت؛ بلکه همه آنان بزرگ و [[رهبر]] و پاک‌نسب بودند. بدان که [[طهارت]] در تولد از [[شرایط نبوت]] است&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افرادی که احادیثی درباره [[مشرک]] بودن [[خاندان پیامبر]] ساخته‌اند، خواسته‌اند ننگ مشرک بودن [[خاندان]] خود را با نسبت دادن [[شرک]] به پدر و [[مادر رسول خدا]]{{صل}} جبران نمایند&amp;lt;ref&amp;gt;سیری در صحیحین، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== سرگذشت عبدالله و [[آمنه]] ==&lt;br /&gt;
عبدالله و آمنه [[خویشاوند]] بودند و در یک محله [[زندگی]] می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۱، ص۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنان در کودکی هر [[روز]] همدیگر را می‌دیدند. آمنه پس از رسیدن به سن [[بلوغ]]، سعی می‌کرد در [[خانه]] بماند و به کوچه و [[بازار]] نرود تا چشم نامحرم به او نیفتد؛ تا این که [[خواست خداوند]] چنین شد که این دو [[جوان]] [[پاک]] و [[عفیف]]، [[عقد]] [[ازدواج]] بستند، تا در زیر یک سقف و در کنار هم، پایه‌های [[معنویت]] و [[توحید]] را پایه‌ریزی نمایند&amp;lt;ref&amp;gt;آمنه مادر پیامبر اسلام{{صل}}، ص۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زمینه ازدواج ==&lt;br /&gt;
برخی از بزرگان و [[دانشمندان یهود]] با نشانه‌هایی که در عبدالله دیدند، دریافتند [[نور]] [[رسول خدا]]{{صل}} در چهره او نمایان است؛ از این رو تصمیم به [[قتل]] او گرفتند&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه، ص۲۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنان همیشه دنبال فرصت بودند تا اینکه روزی عبدالله به تنهایی برای شکار به یکی از دره‌های اطراف [[مکه]] رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یهودیان]] با شمشیرهای پنهان در زیر جامه‌های خود، عبدالله را تعقیب کردند. وقتی عبدالله در حال [[ذبح]] شکار خویش بود، یهودیان او را محاصره کردند. عبدالله به آنان گفت: از [[جان]] من چه می‌خواهید؟! من چه ضرری به شما رسانده‌ام؟! آنان از هر طرف به سوی عبدالله حمله کردند. عبدالله خود را پشت سنگی رساند و چهار نفر از آنان را کشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهب (پدر آمنه) که در آن اطراف بود، حمله ناجوانمردانه یهودیان را دید و به [[یاری]] عبدالله شتافت. ناگاه مردانی که شبیه مردان زمینی نبودند، از [[آسمان]] به [[زمین]] آمدند و به [[یهودیان]] حمله کرده، آنان را قطعه قطعه کردند&amp;lt;ref&amp;gt;الخرایج و الجرایح، ص۱۰۰؛ اثبات الوصیة، ص۱۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. وهب بی‌درنگ خود را به [[عبدالمطلب]] رساند و همه ماجرا را گزارش داد. عبدالمطلب به سرعت همراه فرزندانش، خود را به عبدالله رساند. عبدالمطلب وقتی عبدالله را سالم یافت، او را به سینه چسباند و بوسید و بویید. سپس همه با هم به [[خانه]] بازگشتند&amp;lt;ref&amp;gt;ریاحین الشریعه، ج۲، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پیشنهاد وهب ==&lt;br /&gt;
وهب ماجرای [[مقاومت]] و [[شجاعت]] عبدالله را برای همسرش، بِرّه باز گفت و گفت: این [[جوان]]، چقدر زیباست. [[نور]] از صورتش ساطع است. گویا پیشانی مبارکش نورافشانی می‌کند. ای [[زن]]! برخیز و برو نزد پدرش و به او پیشنهاد کن که دختر ما، [[آمنه]] را به همسری این جوان در آورد. شاید دختر ما را بپذیرد و این [[سعادت]] بسیار بزرگ و فخر عظیم نصیب ما شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بره، [[همسر]] وهب، می‌دانست که بسیاری از بزرگان [[مکه]] [[آرزو]] دارند عبدالله دامادشان شود. عبدالله و عبدالمطلب درخواست همه آنان را رد کرده بودند. بره به شوهرش گفت: وهب! می‌دانی وقتی عبدالله دختر نام‌آوران و سران و [[سرمایه‌داران]] مکه را نپذیرفت، دختر ما را هم قبول نمی‌کند؛ اما با اصرار وهب، [[لباس]] فاخر خود را پوشید و روانه خانه عبدالمطلب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بره وقتی وارد خانه عبدالمطلب شد، دید که عبدالمطلب قصه حمله یهودیان به عبدالله را به [[خویشان]] خود بازگو می‌کند.&lt;br /&gt;
عبدالمطلب فرمود: شوهرت وهب، [[حق]] بزرگی بر ما دارد؛ زیرا با خبر دادن به ما، عبدالله را [[نجات]] داد. به شوهرت بگو، هر خواسته‌ای که داشته باشد برآورده می‌کنیم. همسر وهب فرصت را [[غنیمت]] شمرد و گفت: تنها خواسته ما این است که عبدالله داماد ما شود. عبدالمطلب نگاهی به چهره عبدالله نمود، اما آثار نارضایتی و ناخوشایندی در آن ندید؛ با این که پیش از این، هر کس چنین پیشنهادی می‌داد، آثار نارضایتی در چهره عبدالله آشکار می‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ پیغمبر خاتم{{صل}}، ص۱۲۲؛ زنان نامدار تاریخ اسلام، ص۱۴۴؛ ریاحین الشریعه، ج۲، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالله به این [[ازدواج]] [[راضی]] شد. شاید می‌دانست در صلب او نوری است که هر دختری لیاقت حمل این [[نور]] را ندارد. او به همه دخترانی که هر [[روز]] خود را در برابر دیدگانش قرار می‌دادند و به عبدالله پیشنهاد ازدواج می‌دادند، [[دست]] رد زده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبدالمطلب]] به پسرش گفت: فرزندم! [[قسم به خداوند]]، در میان [[دختران]] [[مکه]] دختری مثل [[آمنه]] نیست؛ زیرا او [[بزرگوار]]، [[پاکیزه]]، [[عاقل]] و [[دین‌دار]] است&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۱۵، ص۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. قرار بر این شد که مادر عبدالله به [[خانه]] وهب برود و ضمن دیدن آمنه، [[زمان]] [[خواستگاری]] را تعیین کنند. هنگامی که [[فاطمه]] وارد [[منزل]] وهب شد، آمنه و مادرش از وی به خوبی استقبال کردند. فاطمه، [[همسر]] عبدالمطلب، در گفت‌وگویی کوتاه با آمنه، دریافت که وی دارای [[شخصیت]] و کمال بالایی است. او به مادر آمنه گفت: من از [[عقل]] و هوش و درایت آمنه در شگفتم! چگونه من از او خبر نداشتم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه به خانه بازگشت و به عبدالله گفت: فرزندم! در میان دختران [[عرب]] هرگز دختری مانند آمنه نیست. من او را پسندیدم و [[خداوند]] این نور تو را غیر از آمنه به کسی دیگر نخواهد داد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۱۵، ص۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مراسم خواستگاری ==&lt;br /&gt;
عبدالمطلب همراه عبدالله و عده‌ای از اقوام، برای خواستگاری آمنه به خانه وهب رفت. عبدالمطلب خطبه عقد را چنین خواند: «[[حمد]] می‌کنم [[خدا]] را به آنچه به ما بخشیده و ما را از [[همسایگان]] [[خانه]] خود قرار داده است؛ خدایی که [[محبت]] ما را در دل‌های [[بندگان]] قرار داده و ما را بر همه [[امت‌ها]] [[شرافت]] داده است». سپس به وهب فرمود: «بدانید که فرزندم دختر شما آمنه را با صداق معین خواستگاری می‌کند؛ آیا راضی هستی؟» وهب گفت: «آری! راضی شدیم و پذیرفتیم». پس [[عبدالمطلب]] حاضران را [[گواه]] گرفت و مدت چهار [[روز]] [[ولیمه]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۱، ص۱۳؛ بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن هشام]] می‌گوید: «عبدالمطلب، [[آمنه دختر وهب]] را که از بزرگ‌ترین [[زنان]] [[قریش]] در نسب و مقام بود، برای عبدالله برگزید و عروسی در [[منزل]] وهب صورت گرفت»&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة ص۱۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== انتقال [[نور]] محمد به [[آمنه]] ==&lt;br /&gt;
پیش از انتقال نور از پیشانی عبدالله به آمنه، خواهر [[ورقة بن نوفل]] که از [[قبیله]] [[بنی اسد بن عبدالعزی]] بود، خود را به عبدالله عرضه داشت و به او گفت: اگر با من همبستر شوی همه آن صد شتری را که برای [[نجات]] تو [[قربانی]] شده می‌پردازم. عبدالله به او توجهی نکرد و با آمنه همبستر شد. روز بعد، عبدالله از [[خانه]] آمنه خارج شد و در بین راه، خواهر ورقة بن نوفل را دید؛ ولی او توجهی به عبدالله نکرد. عبدالله از او پرسید: چرا خواهش دیروز را تکرار نکردی؟ او گفت: نوری را که دیروز در چهره‌ات بود، نمی‌بینم؛ پس دیگر نیازی به تو ندارم&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة، ج۱، ص۱۰۳، با اندکی تلخیص.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمنه می‌گوید: بعد از آنکه نور محمد از پدرش عبدالله به من منتقل شد، از صورتم نور می‌درخشید. [[مردم]] [[مکه]] وقتی آن نور را در من دیدند، به من تهنیت می‌گفتند و از [[آینده]] درخشان فرزندم خبر می‌دادند&amp;lt;ref&amp;gt;الانوار فی مولد النبی{{صل}}، ص۱۲۶؛ اثبات الوصیة، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال‌ها بود که [[اعراب]] به قحطی گرفتار شده بودند. بعد از انتقال آن نور به آمنه، [[باران]] بارید و مردم از [[نعمت]] فراوان برخوردار شدند؛ از این رو آن سال را سال فتح ([[گشایش]]) نامیدند&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة والنهایة، ج۱، ص۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[خداوند]] بارها به آمنه مژده داد که هان! به هوش باش که این بار گران‌بهایی که در درون خویش داری، [[سرور]] و چراغ و راهنمای انسان‌هاست&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ص۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[عباس بن عبدالمطلب]] می‌گوید: «هنگامی که عبدالله متولد شد، در چهره‌اش نوری بود که می‌درخشید. پدرم گفت: این فرزند را مقامی خواهد بود. تا با [[آمنه]] که زیباترین [[زنان]] [[قریش]] بود [[ازدواج]] کرد و آن [[نور]] به آمنه منتقل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;امالی صدوق، ص۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[محمد]]{{صل}} در رحم مادر ==&lt;br /&gt;
بزرگ‌ترین موهبت الهی که به حضرت آمنه تعلق گرفت، [[شایستگی]] آن [[بزرگوار]] برای حمل و پرورش [[حضرت محمد]]{{صل}} بود. حضرت آمنه می‌گوید: هنگام حاملگی، اثر حمل را در خود نیافتم و حالات زنان حامله برایم پیش نیامد. شبی در [[خواب]] دیدم شخصی نزد من آمد و گفت: حامله شدی به بهترین [[مردمان]]. وضع حمل برایم آسان گشت و به من رنجی نرسید&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۹۸؛ جلاء العیون، ص۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منابع تاریخی آمده است: «هنگامی که آمنه حامله شد، در خواب دید کسی می‌گوید: همانا به بهترین مردمان حامله شده‌ای»&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در [[روایت]] دیگری آمده است: «آمنه گفت: شش ماه پس از حاملگی، در خواب دیدم گوینده‌ای می‌گوید: ای آمنه! تو به بهترین مردمان حامله شدی»&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیز آمده است: آمنه، دختر وهب، مادر [[رسول]] خدام{{صل}} گفت: پس از آنکه به [[رسول خدا]]{{صل}} باردار شدم، به من گفته شد: همانا تو به [[سرور]] این [[امت]] باردار شده‌ای. هرگاه او تولد یافت، بگو: او را از [[شر]] هر حسودی به [[خدای یگانه]] می‌سپارم. هنگامی که حامله بودم، نوری از من جدا شد که در میان آن، قصرهای [[شهر]] بُصری را در [[شام]] دیدم&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة، ج۱، ص۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم ص۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[سفر]] عبدالله به شام ==&lt;br /&gt;
چند [[روز]] پس از ازدواج عبدالله و آمنه، زنگ حرکت کاروان تجار به سوی شام نواخته شد. عبدالله تصمیم گرفت همراه این کاروان حرکت کند. او با پدر پیر و [[همسر]] جوانش وداع کرد. آمنه [[طاقت]] نیاورد و به دنبال او رفت و به [[معشوق]] و همراز و همدمش [[خیره]] شد. عبدالله برگشت، چشمش به صورت آمنه افتاد که قطرات اشکش مانند دانه‌های مروارید می‌ریخت. خواست از این سفر تجاری [[چشم]] بپوشد؛ اما عهدی که با کاروانیان داشت، مانع از این کار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او برای آخرین بار با [[آمنه]] خداحافظی کرد. گویی جسم عبدالله به طرف [[شام]] حرکت می‌کرد، اما [[روح]] او نزد آمنه مانده بود. عبدالله لحظه به لحظه تصویر آمنه را در جلو چشمش مجسم می‌نمود. آمنه نیز لحظات شیرینش با عبدالله را در خاطرش مرور می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۶۹، با تصرف.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اوّلین سفر نبی اکرم{{صل}} با عمویش به شام‌ ==&lt;br /&gt;
[[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین با سندی از [[ابن عباس]] از پدرش عباس فرزند [[عبد المطلب]] از [[ابو طالب]] نقل می‌کند که گفت: در سال هشتم از میلاد [[نبی اکرم]]{{صل}} برای [[تجارت]] به سوی [[شام]] آماده شدم و در این هنگام هوا بسیار گرم بود. هنگامی که می‌خواستم حرکت کنم، بعضی از [[اقوام]] از من سؤال کردند که با محمّد چه می‌کنی؟ و او را نزد چه کسی می‌گذاری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: نمی‌خواهم او را نزد کسی بگذارم، بلکه همراه خود می‌برم. گفته شد: او نوجوان کم‌سن‌وسالی است و چطور می‌خواهی که او را در این هوای گرم با خود ببری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: به [[خدا]] قسم، او را هرگز از خودم جدا نمی‌کنم و مرکبی برای او تهیه می‌کنم. در ضمن، پارچه‌هایی از کتان برای او در نظر گرفتم. کاروان ما مرکب‌های زیادی داشت و به خدا قسم، شتری که محمد{{صل}} بر آن سوار بود در جلوی من حرکت می‌کرد و آن قدر سریع می‌رفت که از همه جلو می‌زد. هنگامی که گرمای هوا شدید می‌شد، یک تکیه [[ابر]] که همانند برف سفید بود، بر بالای سرش قرار می‌گرفت و همراه او [[سیر]] می‌کرد و از او جدا نمی‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;إکمال الدین، ص۱۷۸ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۷۱، حدیث ۱۳۰ و بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حمیری]] در [[قرب الاسناد]] با سندی از [[امام کاظم]]{{ع}} نقل می‌کند که در مورد [[معجزات]] قبل از بعثت فرمود: آن حضرت به همراه کاروانی به سوی شام حرکت کرد و هنگامی که به نزدیکی‌های دیر بحیرای ترسا رسیدند، در کنار آن فرود آمدند. [[بحیرا]] به کتاب‌های پیشین [[آگاه]] بود و در [[تورات]] خوانده بود که محمد{{صل}} از کنار دیر او خواهد گذشت و الآن همان [[زمان]] است؛ بنابراین افراد کاروان را به غذا [[دعوت]] کرد و خودش در جست و جوی فردی بود که صفات ذکر شده در تورات را در او ببیند، اما او را نیافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به آنها گفت: آیا کسی نزد اثاث‌های شما باقی مانده است؟ گفتند: بچه یتیمی باقی مانده است. [[بحیرا]] بیرون رفت تا از احوالش مطّلع گردد. او دید که محمّد{{صل}} خوابیده و ابری بر بدنش [[سایه]] افکنده است. پس به افراد کاروان گفت: بروید و طفل [[یتیم]] را هم بیاورید. وقتی که او را به سوی دیر می‌آوردند، [[ابر]] هم با او می‌آمد و بر بدنش سایه افکنده بود! بحیرا آنان را از [[شأن]] و [[مقام]] محمّد{{صل}} [[آگاه]] کرد و گفت که او به زودی به [[پیامبری]] [[مبعوث]] خواهد شد و حالت و صفات او را توضیح داد&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، ص۲۵۱، حدیث ۱۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[تفسیری]] که به [[امام]] [[حسن عسکری]]{{ع}} منسوب است از قول پدرش [[امام هادی]]{{ع}} آمده است که [[رسول الله]]{{صل}} به عنوان [[شریک]] [[خدیجه دختر خویلد]] برای [[تجارت]] به [[شام]] می‌رفت و فاصله [[مکه]] تا [[بیت المقدس]] به اندازه یک ماه بود. در این مسیر دشت‌هایی وجود داشت که بسیار گرم بود و در آن بادهای شدید می‌وزید و گرد و خاک و شن را به چهره مسافران می‌پاشید. در این میان [[خداوند متعال]] ابری را می‌فرستاد تا بر رسول الله{{صل}}[[ سایه]] اندازد و به همراه او حرکت کند و او را از سوزش [[آفتاب]] [[حفظ]] نماید. بادهایی که گرد و خاک به همراه داشتند، وقتی به محمد{{صل}} می‌رسید، آرام می‌شد و به صورت نسیمی سرد بر وی می‌وزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طوری که افراد قافله‌های [[قریش]] می‌گفتند: در پناه محمّد{{صل}} بودن بهتر از به چادر رفتن است. برای همین به کنارش می‌رفتند و به او پناه می‌بردند و [[نسیم]] به آنها می‌وزید، اگر چه آن تکه [[ابر]] تنها بر او [[سایه]] می‌انداخت&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر امام، ۶۰، چنان که در بحار الانوار، ج۱۷، ص۳۰۸ هم آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روایتی از [[ابن عباس]] از [[ابوطالب]] آمده است که گفت: هنگامی که به بصرای شام&amp;lt;ref&amp;gt;بصری همان شهر حوران است که بدون جنگ در پنج روز باقی مانده از ربیع الاول سال سیزدهم هجری فتح شد و این اولین شهر شام بود که فتح گردید و رسول الله دو بار به آنجا رفته بود که این اولین بار بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; نزدیک شدیم، به صومعه‌ای رسیدیم و زیر درخت بزرگی که نزدیک به [[دیر ترسا]] بود، فرود آمدیم. این درخت کم شاخه و بدون میوه بود و قافله‌ها زیر سایه آن اقامت می‌کردند. هنگامی که بحیرای ترسا&amp;lt;ref&amp;gt;مسعودی او را از قبیله عبد قیس از عرب‌های شام دانسته است و اسم او را به فتح باء و کسر حاء ضبط کرده است، امّا اشتباها به صورت اسم تصغیر مشهور شده است. «مروج الذهب، ج۲، ص۱۰۲».&amp;lt;/ref&amp;gt; ما را دید، غذایی تهیه کرد و پیش ما آمد و آن را با هم خوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفت: پسرکم! در مورد سه چیز از تو سؤال می‌کنم و تو را به [[لات]] و عزّی قسم می‌دهم که جوابم را بدهی. [[رسول الله]]{{صل}} ناراحت شد و گفت: مرا به این دو [[بت]] قسم مده، به [[خدا]] قسم که آنها مبغوض‌ترین چیزها نزد من هستند. آنها دو [[بت]]، سنگی می‌باشند و ارزشی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بحیرا]] گفت: این یک نشانه. سپس گفت: پس تو را به خدا به پرسش‌هایم پاسخ بده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رسول الله]]{{صل}} گفت: هر چه می‌خواهی سؤال کن. به [[درستی]] تو مرا به خدایم قسم دادی که هیچ چیزی شبیه او نیست. بحیرا گفت: مرا از [[خواب]] و [[بیداری]] و کارها و شغل‌هایت [[آگاه]] کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله{{صل}} او را از تمام این مطالب آگاه کرد و تمام آنها موافق با آن چیزهایی بودند که بحیرا در کتاب‌ها یافته بود. پس بحیرا به دست و پای او افتاد و همواره دست‌ها و پاهایش را می‌بوسید و می‌گفت: تو [[دعوت]] ابراهیم و بشارت عیسی هستی. تو [[مقدس]] و از پلیدی‌های [[جاهلیت]] [[پاک]] هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس متوجه من شد و گفت: چه نسبتی با این پسر داری که اصلا از او جدا نمی‌شوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابو طالب]] می‌گوید که گفتم: او پسرم است. بحیرا گفت: او پسرت نیست و نباید که پدر و مادرش در قید [[حیات]] باشند. گفتم: او برادرزاده‌ام است و پدرش در حالی که مادرش به وی حامله بود درگذشت و مادرش در شش سالگی وی [[وفات]] کرد. گفت: حالا راست گفتی و همین طور است. من به تو سفارش می‌کنم که فورا او را به وطنش بازگردانی؛ زیرا [[یهودیان]] بیشتر از این، صفات او را می‌دانند و به وی صدمه می‌زنند! ابو طالب می‌گوید که گفتم: هرگز، [[خداوند]] هیچ‌گاه او را وانمی‌گذارد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به سوی [[شام]] حرکت کردیم و وقتی که به شام رسیدیم، [[مردم]] به دورش جمع شدند و به صورت رسول الله نگاه می‌کردند. در این حال یکی از أحبار بزرگ که اسمش «نسطور» بود، پیش آمد و بدون آنکه سخنی بگوید، تنها به محمد{{صل}} نگاه می‌کرد. او این کار را سه [[روز]] متوالی انجام داد و در روز سوم به دنبال او حرکت می‌کرد و گویی که می‌خواهد چیزی را از او [[سؤال]] کند. جلو رفتم و گفتم: ای مرد گویی چیزی را از او طلب می‌کنی؟ گفت: بله، من می‌خواهم بدانم که اسمش چیست؟ گفتم: اسمش [[محمد بن عبد الله]] است. رنگ چهره‌اش عوض شد و آن‌گاه گفت: آیا ممکن است به او بگویی که شانه‌اش را به من نشان بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رسول الله]] شانه‌اش را به او نشان داد و هنگامی که مهر [[نبوّت]]&amp;lt;ref&amp;gt;سهیلی در «الروض الانف» خبری را در مورد مهر نبوت ذکر کرده است که از آن استفاده می‌شود که این مهر به صورت یک تخم کبوتر بر غضروف کتف چپش بوده است که خال‌های سیاه دور آن را گرفته و موهایی بر آنها روییده بوده است و ابن هشام می‌گوید که این خال شبیه اثر باقی مانده از حجامت بوده است «سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۹۳».&amp;lt;/ref&amp;gt; را دید بر دست و پایش افتاد و دائما [[گریه]] می‌کرد و او را می‌بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفت: ای مرد. هر چه زودتر این پسر را به وطنش بازگردان. اگر می‌دانستی که او در [[سرزمین]] ما چقدر [[دشمن]] دارد، هرگز او را به اینجا نمی‌آوردی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از یعلی بن سیابه&amp;lt;ref&amp;gt;در إکمال الدین آمده است که یعلی النسابة و صحیح همان است که در [[مناقب]] [[آل ابی طالب]] آمده است «ج ۱، ص۴۰».&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل می‌کند: در سالی که [[رسول الله]]{{صل}} به [[شام]] رفت، [[خالد بن أسید]] بن ابی العاص و طلیق بن [[ابی سفیان]] بن امیه نیز به همراه قافله بودند. آنها نقل می‌کنند که وقتی به وسط [[بازار]] بصری رسیدیم، افرادی به ما گفتند که به همراه ما به کنیسه بزرگ بیایید. ما با آنها رفتیم تا به کنیسه بسیار بزرگی وارد شدیم. بزرگشان در وسط نشسته بود و در حالی که شاگردانش دور او را گرفته بودند و به کتاب بزرگی که در مقابلش باز بود، نگاه می‌کرد. پس از ورود ما سرش را بالا گرفت و گاهی به ما نگاه می‌کرد و گاهی به کتاب می‌نگریست. سپس به اصحابش گفت: کاری نکردید، آن شخصی را که می‌خواستم، نیاورده‌اید؟ مطمئنم که او الان در این [[شهر]] است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به ما گفت: شما چه کسانی هستید؟ گفتیم: افرادی از [[قریش]]، گفت: از کدام طایفه قریش؟ گفتیم: از [[بنی عبد شمس]]. گفت: آیا افراد دیگری هم با شما هستند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: بله، [[جوان]] یتیمی از [[بنی هاشم]] با ماست که ما او را [[یتیم]] عبد المطلّب می‌نامیم. پس بلند شد و بر یکی از صلیب‌ها تکیه کرد و در [[فکر]] فرو رفت، در حالی که هشتاد نفر از دانش‌آموزان و [[علمای دینی]] اطرافش را گرفته بودند. پس به ما گفت: باید او را به من نشان دهید. گفتیم: به چشم و او به همراه ما حرکت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[بازار]] [[بصری]] محمد{{صل}} را دیدیم که ایستاده است. همین که خواستیم به آن کشیش بگوییم که این محمد{{صل}} است، او خودش از ما [[سبقت]] گرفت و گفت: قسم به [[مسیح]] که این همان است. پس به وی نزدیک شد و سرش را بوسید و گفت: تو [[مقدس]] هستی. سپس از وی سؤال‌هایی کرد و [[نبی اکرم]]{{صل}} هم جوابش را می‌داد. ما شنیدیم که کشیش می‌گفت: اگر [[زمان]] تو را [[درک]] کنم،[[ حق]] شمشیرم را ادا می‌کنم! سپس رو به ما کرد و گفت: آیا می‌دانید که چه چیزی همراه اوست؟ [[مرگ]] و [[زندگی]] به همراه اوست. هر کسی که به وی ملحق شود، صاحب زندگانی [[ابدی]] می‌شود و هر کسی که به او پشت کند به هلاکت و نیستی ابدی دچار می‌شود. این همان کسی است که [[کشتار]] بزرگ همراه اوست! سپس سرش را بوسید و برگشت&amp;lt;ref&amp;gt;إکمال الدین، ص۱۷۸-۱۸۵ با تصرف و اختصار. و ابن شهر آشوب در مناقب آل ابی طالب، ج۱، ۳۸-۳۹ خبر مربوط به بحیرا را از طبری نقل کرده است و ظاهرا او همان طبری امامی، صاحب دلائل الامامة می‌باشد و الّا خبر با آنچه که در تاریخ طبری آمده است، مطابقت ندارد. و طبرسی این مطلب را از ابن اسحاق نقل کرده است (اعلام الوری، ج۱، ص۶۵). و همچنین إربلی در کشف الغمة، ج۱، ص۲۲ همان مطالب ابن اسحاق را نقل کرده است. و این خبر در سیره ابن هشام، ج۱، ۱۹۱-۱۹۴ و در طبری، ج۲، ص۲۷۷-۲۷۸ آمده و یعقوبی، ج۲، ص۱۱ بدان اشاره کرده و مسعودی، ج۱، ص۸۹ آن را مختصر نموده و گفته است: اسم بحیرا در میان نصاری سرجیس بوده و در این هنگام رسول الله دوازده‌ساله بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق خبر بحیرا را بدون سند نقل کرده و گفته است: در بصرای شام صومعه‌ای بود که همیشه ترسایی در آن زندگی می‌کرد که از [[علوم]] کتاب‌های [[نصرانیت]] [[آگاه]] بود و آن را به ترساهای بعدی منتقل می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن زمان راهبی به نام بحیرا در آن صومعه زندگی می‌کرد و با وجودی که کاروان‌های زیادی از آنجا می‌گذشتند، به هیچ کدام توجه نمی‌نمود و با آنها صحبت نمی‌کرد. تا این که در آن سال [[ابو طالب]] به همراه یک کاروان تجارتی به سوی [[شام]] حرکت کرد و دلش نیامد که [[رسول الله]]{{صل}} را تنها بگذارد؛ لذا او را هم به همراه خویش برد. هنگامی که کاروان به نزدیکی صومعه رسید، او که در صومعه‌اش بود، مشاهده کرد که رسول الله{{صل}} که ابری بر سرش [[سایه]] افکنده است، در میان آنها می‌باشد. آنها در زیر درختی که نزدیک صومعه بود، فرود آمدند و آن [[ابر]] بر تمام درخت سایه افکند و شاخه‌های درخت نیز در برابر رسول الله{{صل}} خم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[بحیرا]] این منظره را دید از صومعه‌اش پایین آمد و غذای زیادی را آماده کرد و آن‌گاه قاصدی را به سوی قریشی‌ها فرستاد و گفت: ای قریشی‌ها، من برای شما غذا تهیه کرده‌ام و [[دوست]] دارم که همه شما از کوچک تا بزرگ و از برده تا [[آزاد]] آن را بخورید! شما میهمان من هستید و من دوست داشتم که به شما [[احترام]] بگذارم و برای شما غذایی تهیه کنم تا از آن بخورید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افراد کاروان به سر سفره رفتند و [[رسول الله]] در زیر درخت باقی ماند تا از اثاث‌ها محافظت کند. بحیرا گفت: ای [[قریشیان]]! مبادا هیچ کدام از شما باقی مانده باشد. گفتند: ای بحیرا! تمام کسانی که باید بیایند آمده‌اند و تنها یک نوجوان کم‌سن‌وسالی پیش اثاث‌ها باقی مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: وی را هم بیاورید و او هم باید بر سر این غذا حاضر شود. پس یکی از مردان رفت و محمد را هم با خود آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که بحیرا او را دید، به شدت در او [[خیره]] شد و دائما به قد و قامت او نگاه می‌کرد و گویی که صفت‌هایش را در او یافته بود. پس از آنکه افراد کاروان از غذا فارغ شدند و پراکنده گردیدند، بحیرا نزد محمد{{صل}} آمد و گفت: پسرم! تو را به [[حق]] [[لات]] و عزّی قسم می‌دهم که به پرسش‌هایم پاسخ بده. رسول الله{{صل}} گفت: مرا به لات و عزّی قسم مده. به [[خدا]] قسم که چیزی نزد من مبغوض‌تر از آنها نمی‌باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحیرا گفت: پس تو را به خدا به پرسش‌هایم پاسخ بده. گفت: هر چه می‌خواهی سؤال کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس بحیرا شروع به پرسش‌هایی در مورد [[خواب]] و [[بیداری]] و حال و اوضاعش کرد و رسول الله{{صل}} هم به پرسش‌هایش پاسخ داد. تمام نشانه‌هایی که بحیرا می‌دانست در رسول الله{{صل}} وجود داشت و آن‌گاه به شانه‌اش نگاه کرد و مهر نبوت را بین دو کتفش و در همان جایی که شنیده بود، مشاهده کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن نزد عمویش رفت و گفت: این پسر چه نسبتی با تو دارد؟ گفت: پسرم است، [[بحیرا]] گفت: او پسر تو نیست و نباید که پدر این پسر زنده باشد! [[ابو طالب]] گفت: او برادرزاده‌ام است. بحیرا گفت: پدرش چه شده است؟ گفت: هنگامی که مادرش او را حامله بود، درگذشت. بحیرا گفت: درست گفتی. برادرزاده‌ات را به وطنش ببر و او را از جهودان دور نگه دار. به [[خدا]] قسم که اگر او را ببینند و آن گونه که من او را شناخته‌ام، بشناسند، به او صدمه می‌زنند. این برادرزاده‌ات دارای [[شأن]] و [[مقام]] بزرگی خواهد شد و تو باید که هر چه زودتر او را به سرزمینش بازگردانی. پس از آنکه [[ابو طالب]] از [[تجارت]] خویش فارغ شد، او را به سرعت به [[مکه]] آورد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۹۱-۱۹۴. این خبر در سیره بدون سند ذکر شده است. و طبری خبر را از طریق عبد الله بن ابی بکر به وی اسناد داده است و کازرونی هم آن را با سندی طولانی به داوود بن حصین نسبت داده است «بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۹».&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] خبر را به همین صورت به پایان می‌برد و [[طبری]] نیز خبر را به همین صورت از او در کتاب تاریخش نقل می‌کند. لکن بعد از آن [[روایت]] دیگری را نقل می‌کند که آن را به ابی موسی [[اشعری]] [[انصاری]] - مدنی - نسبت می‌دهد و هیچ راوی دیگری را ذکر نمی‌کند. او در آخر روایت می‌گوید: [[راهب]] آن قدر اصرار کرد تا محمد{{صل}} را به مکه بازگردانید و مقداری روغن و غذا را ره توشه او قرار داد و ابو بکر هم بلال را به همراه او فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ۲۷۲-۲۷۷ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و سیره دحلان، ج۱، ص۲۸۵ و الثقات تألیف ابن حبّان، ج۱، ص۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر را [[دیار]] بکری در کتاب [[تاریخ]] الخمیس روایت کرده و سپس از حافظ دمیاطی نقل کرده است که او بر این خبر، یعنی فرستادن بلال به همراه [[رسول اکرم]]{{صل}} به وسیله ابو بکر، اشکال کرده و گفته است که در آن [[روزگار]]، ابو بکر مالک بلال نبود، بلکه بلال برده [[امیة بن خلف]] بود و ابو بکر بعد از سی سال او را از وی خرید! سپس اضافه کرده است که اصلا ابو بکر در آن [[سفر]] حضور نداشت و برای همین [[ذهبی]] در مورد این خبر می‌گوید: [[گمان]] می‌کنم که این خبر جعلی است و بعضی از آن [[باطل]] است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۵۹ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و سیره مغلطای، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[ترمذی]] هم آن را در [[سنن]] خویش نقل کرده و سپس گفته است: این خبر خوب، أما غریب است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] از کلبی نقل کرده است که [[ابو طالب]] [[رسول الله]] را با خویش به [[بصری]] برد در حالی که او نه‌ساله بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۲۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و معروف این است که [[ابو بکر]] بیش از دو سال از رسول الله{{صل}} کوچک‌تر بود و در این صورت چگونه این قضیه می‌تواند درست باشد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهی از مورخان در این [[روایت]] [[شک]] کرده‌اند که از جمله آنها ابو الفداء در تاریخ کبیر می‌باشد. در آنجا آمده است: یکی از راویان حدیث [[ابو بکر]] بن ابی موسی از پدرش [[ابو موسی اشعری]] می‌باشد، در حالی که او در [[سال هفتم هجری]] [[اسلام]] را پذیرفته است و در این صورت این خبر باید از مرسل‌هایی باشد که [[صحابه]] آن را نقل کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی با [[شک]] در اصل روایت گفته است: این روایت - چنان که راوی [[گمان]] کرده است - مشتمل بر این است که [[ابو طالب]]، ابو بکر و [[بلال]] را به همراه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} برگردانید و این در حالی است که آنها در آن [[زمان]] از وی کوچک‌تر بوده‌اند و ابو بکر، ده سال کوچک‌تر و بلال هم از این کوچک‌تر بوده است و در این صورت چگونه می‌توان قبول کرد که ابو طالب [[نبی اکرم]]{{صل}} را به همراه این دو طفل کوچک از آن مسیر بسیار طولانی و صحراهای ترسناک برگردانده است؟!&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس این روایت - چنان که [[گذشت]] - از ابی موسی [[اشعری]] است که وی [[انصاری]] و مدنی بوده و معروف است که هشت سال قبل از بعثت متولد شده است و هفت سال بعد از [[هجرت]] وارد [[مدینه]] شده است و [[سفر]] [[رسول اکرم]]{{صل}} و عمویش به [[شام]] ۳۲ سال قبل از بعثت و ۴۵ سال قبل از هجرت بوده است و این سفر در بیش از پنجاه سال قبل از پیوستن [[ابو موسی]] به رسول اکرم{{صل}} رخ داده است و در این صورت چگونه این خبر بدون اسناد به فردی از ابو موسی اشعری روایت گردیده است؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت اوّلی از [[صدوق]] در إکمال الدین است و سندش به [[ابن عباس]] برمی‌گردد و در آخر روایت قول ابو طالب آمده است که گفت: درباره وی [[عجله]] کردم تا او را به [[مکه]] بازگردانیدم&amp;lt;ref&amp;gt;إکمال الدین، ص۱۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه [[دیار]] بکری همین [[روایت]] را از [[ابن عباس]] نقل کرده، اما در آخر آن آورده است: سپس در [[ابو بکر]] [[یقین]] و تصدیق به [[نبی اکرم]]{{صل}} قبل از اعلام نبوتش ایجاد شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در این صورت [[ایمان]] ابو بکر حتی قبل از [[نبوّت]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} بوده است، تا چه رسد به ایمان علی{{ع}}! برای همین صفوری [[شافعی]] گفته است: اسلام آوردن [[ابو بکر]] قبل از میلاد [[علی بن ابی طالب]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;نزهة المجالس، ج۲، ص۱۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و نووی [[گمان]] کرده است که سن ابو بکر در این [[سفر]] پانزده سال و بلکه بیست سال بوده و برای همین گفته است: ابو بکر در پانزده سالگی [[ایمان]] آورد&amp;lt;ref&amp;gt;الغدیر، ج۷، ص۲۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و همین خبر که آن را از [[ابن عباس]] نقل کردیم، بدون این اضافه بود. معروف این است که ابو بکر بیش از دو سال کوچک‌تر از [[نبی اکرم]]{{صل}} بوده است و در این سفر با آن حضرت نبوده است، چنان که‌ مغلطای&amp;lt;ref&amp;gt;سیرة مغلطای، ص۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; در [[سیره]] و دمیاطی&amp;lt;ref&amp;gt; تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; در کتاب [[تاریخ]] الخمیس این گونه [[روایت]] را نقل کرده‌اند و به نظر من این [[حدیث]] جعلی است، چنان که ذهبی&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الخمیس، ج۲، ص۲۵۹ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و حسنی در سیره‌اش می‌گوید: و لکن این روایات با کثرت خود و شهرتی که بین مورخان و مؤلفان سیره دارند، اگر به اصول علم درایه عرضه شوند، چیزی از آنها به اثبات نمی‌رسد، چنان که به بعضی از عیوب آنها در کتابمان الموضوعات فی الآثار و الاخبار و سیرة المصطفی، ص۴۹ اشاره کردیم. و لکن او در ص۵۶ از قول خویش برگشته و گفته است: «اگر چه موضع شدیدی را در کتاب خودم الموضوعات در برابر بعضی از روایاتی که مدائنی آنها را از بعضی از کسانی که ادعا می‌کنند به همراه نبی اکرم{{صل}} بوده‌اند، اتخاذ کردم، اما من در مورد حدیث بحیرا چنین موضعی را نمی‌گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجودی که مورخان دیگری از قبیل مرحوم صدوق در إکمال الدین و اتمام النعمة آنها را روایت کرده‌اند، من احتمال می‌دهم که بحیرا نبی اکرم{{صل}} را دیده است و لکن رفتار وی با پیامبر چنان نبوده است که با دیدن بعضی از علامت‌هایی که در کتاب‌های تورات و انجیل و غیره آمده است، انتظار نبوّت را از او داشته باشد... امّا بقیه حوادث و خوارقی که کتاب‌های تاریخی و حدیثی آنها را نقل کرده‌اند و ادعا نموده‌اند که در آن سفر رخ داده است، اگر صحیح باشد می‌بایست که اثری را در مکه و مجاور آن و بلکه در شبه جزیره به جای می‌گذاشت و هیچ مطلبی در این باره ذکر نشده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه این معنا را مفصلا بیان کرده و می‌گوید: «آن حوادث و کراماتی که راویان آن را ذکر می‌کنند و به خصوص آنچه که در راه شام واقع شده است، هیچ اثری را بر مکی‌هایی که در آن کاروان بوده‌اند، نگذاشته است و هنگامی که به شدت محمد{{صل}} را انکار و طرد می‌کردند، هیچ‌گاه وی به این حوادث و کرامات احتجاج نکرد و هیچ یک از مورّخان نقل نکرده‌اند که این حادثه‌ها را از زبان همسفران پیامبر اکرم{{صل}} شنیده‌اند و همه اینها ضعف این اخبار را ثابت می‌کند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و می‌گوید: «در کتابی که در مورد اخبار جعلی تألیف کرده‌ام به بسیاری از آنچه که محدثان و مورخان در مورد سفر نبی اکرم{{صل}} به شام نقل کرده‌اند، اشاره نموده‌ام و گفته‌ام که این کاروان تجارتی از ۱۸۰ نفر تشکیل شده بود و می‌بایست که هر حادثه یا کار خارق‌العاده‌ای که برایشان پیش آمده، بر سر زبان‌ها بیفتد. امّا حدیث ابری که بر پیامبر سایه می‌افکنده و آب‌هایی که از دل صحرا جوشیده و جان ده‌ها نفر را نجات داده و درختان خشکی که به سرعت سبز و میوه‌دار شده است و امثال آن چنین وصفی نداشته است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این‌رو ما تنها حادثه سایه انداختن ابر به هنگام شدت حرارت خورشید و به هنگام فرود آمدنش در زیر درخت را روایت کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز بدان اشاره کرده است و این از جعلیات معاویه می‌باشد و [[ابن ابی الحدید]] در شرح نهج البلاغه به نقل از مدائنی خبر آن را آورده است&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص٢۴۴-٢۵٢.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== درگذشت عبدالله ==&lt;br /&gt;
عبدالله رفت و همسرش را با کودکی که در شکم داشت، تنها گذاشت. روزها و شب‌ها پشت سر هم سپری می‌شد و [[زمان]] ولادت کودکش نزدیک‌تر. او نیز بیشتر دلتنگ عبدالله می‌شد و در [[حسرت]] فراق، به وصال می‌اندیشید. در این بین، تنها چیزی که تلخی فراق را برایش آسان می‌کرد، این بود که در بازگشت عبدالله از این [[سفر]] طولانی، مژده پدر شدن را به او بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چند ماه [[انتظار]]، خبر ورود کاروان تجار در [[مکه]] پیچید. عده‌ای برای استقبال از [[خویشان]] خود، به بیرون [[شهر]] رفتند. [[عبدالمطلب]] در انتظار پسرش بود. آمنه در جلو [[منزل]]، نشسته بود و در میان کاروان، عبدالله را می‌جست. اثری از او نبود. پس از پرس‌وجوی فراوان، دریافتند که عبدالله هنگام بازگشت، در یثرب [[بیمار]] شده و نزد خویشان خود مانده است. این خبر آثار [[اندوه]] و نگرانی را در پیشانی آمنه پدید آورد. عبدالمطلب بزرگترین فرزند خود (حارث) را [[مأمور]] کرد که به یثرب برود و عبدالله را بیاورد&amp;lt;ref&amp;gt;اسدالغابه، ج۱، ص۱۲؛ آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث هنگامی وارد یثرب شد که عبدالله چشم از [[جهان]] فرو بسته بود و او را به خاک سپرده بودند. حارث با خبر [[مرگ]] [[برادر]]، به مکه بازگشت&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۰؛ فروغ ابدیت، ص۱۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالله از [[دنیا]] رفت و آمنه ماند و فرزندش. گویا [[مصلحت]] [[خداوند]] بر این بود که عبدالله برود و این فرزند [[یتیم]] به [[دنیا]] آید تا در [[آینده]]، به غم‌گساری پتیمان [[همت]] گمارد: {{متن قرآن|فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«پس با یتیم تندی مکن!» سوره ضحی، آیه ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او گرچه یتیم بود، اما در پناه [[خدا]] قرار داشت: {{متن قرآن|أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَى}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آیا یتیمت نیافت و در پناه گرفت؟» سوره ضحی، آیه ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره مدت عمر عبدالله، [[اختلاف]] وجود دارد. بنابر نظر مشهور، ۲۵ سال عمر کرد. بعضی مدت عمر او را ۱۷ سال دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;قرب‌الاسناد، ص۱۷؛ آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۱۱۰. &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره سن [[پیامبر]] هنگام رحلت پدر، چند نظر وجود دارد:&lt;br /&gt;
١. دو ماه از حمل او گذشته بود که پدرش [[وفات]] یافت؛&lt;br /&gt;
٢. دو ماه پیش از ولادت آن حضرت؛&lt;br /&gt;
٣. دو ماه بعد از تولد؛&lt;br /&gt;
۴. هفت ماه بعد از تولد؛&lt;br /&gt;
۵. نه ماه بعد از تولد؛&lt;br /&gt;
۶. هجده ماه بعد از تولد&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیتی می‌نویسد: «عبدالله، پدر [[رسول خدا]]{{صل}}، در ۲۵ سالگی در [[مدینه]] نزد دایی‌های پدرش (طایفه بنی‌نجار) در خانه‌ای معروف به دار نابغه وفات کرد و به قول مشهور، وفات وی پیش از [[تولد رسول خدا]] روی داد»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ پیامبر اسلام{{صل}}، ص۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. یعقوبی می‌گوید: «[[اجماع]] مورخان بر این است که عبدالله بعد از [[تولد پیامبر]]، از دنیا رفته است»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== طلوع [[خورشید]] [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
[[حضرت محمد]]{{صل}} در [[عام‌الفیل]]، نزدیک طلوع صبح [[روز جمعه]]، [[هفدهم ربیع الاول]]، به دنیا آمد. مادرش [[آمنه]] درباره وضع حمل خویش می‌گوید: چند [[روز]] بر من گذشت که ناراحت بودم. می‌دانستم که در آستانه وضع حمل هستم. در آن روز، هنگام غروب، [[درد]] من افزون شده و من تنها در اتاق خود، به پشت خوابیده بودم و به شوهر [[جوان]] مرگم عبدالله و به تنهایی خودم [[فکر]] می‌کردم&amp;lt;ref&amp;gt;اثبات الوصیة، ص۲۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهسته آهسته [[اشک]] می‌ریختم. خیال داشتم برخیزم و [[دختران]] [[عبدالمطلب]] را باخبر کنم؛ اما هنوز این خیال به تصمیم [[قطعی]] نرسیده بود؛ زیرا [[گمان]] نمی‌بردم که این [[درد]]، درد زایمان باشد. ناگهان آوایی به گوشم رسید که بسیار به دلم خوش آمد. صدای چند [[زن]] را شنیدم که بر بالینم نشسته‌اند و با هم درباره من صحبت می‌کردند. از صدای آرام و دلپذیرشان آن قدر خوشم آمد که درد خویش را فراموش کردم. سرم را از روی [[زمین]] برداشتم که ببینم زنانی که در کنار من نشسته‌اند، کیستند و از کجا آمده‌اند و با من چه آشنایی دارند. چه قدر [[زیبا]] و خوش رو و [[پاکیزه]] بودند؛ مثل این که به دور سیمای‌شان هاله‌هایی از [[نور]] می‌چرخید. [[گمان]] کردم از [[زنان]] بزرگ [[قریش]] و [[بانوان]] [[مکه]] هستند. در [[حیرت]] بودم که چگونه بی‌خبر به اتاق من آمده‌اند و چه کسی از حال من باخبرشان کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به رسم [[عرب‌ها]] که در برابر بزرگانشان بر می‌خیزند، برخاستم و گفتم: پدر و مادرم فدای شما باد! از کجا آمده‌اید؟ کیستید؟ بانوی سمت راست من گفت: من [[مریم]]، مادر [[مسیح]] دختر [[عمران]] هستم. دومی خودش را [[آسیه]]، [[همسر]] [[خداپرست]] [[فرعون]] معرفی کرد. دو تای دیگر هم دو [[فرشته]] بهشتی بودند که به [[خانه]] من آمده بودند. دستی که از بال پرستو نرم‌تر بود، به پهلویم کشیده شد. دردم آرام گرفت؛ اما ابهامی همچون هوای مه گرفته صبحگاهان بهاری به فضای اتاق افتاد که دیگر نه چیزی می‌دیدم و نه آوایی می‌شنیدم. این حالت بیش از چند لحظه دوام نیافت که آهسته آهسته آن ابهام محو شد و جای خود را به نور [[روحانی]] بخشید. در [[روشنایی]] این نور [[ملکوتی]]، پسرم را بر دامنم یافتم که پیشانی [[عبودیت]] بر زمین گذاشته بود و نجوایی نامفهوم گوشم را نوازش می‌داد. با این که گوینده را نمی‌دیدم و نه از نجوایش مطلبی را درمی‌یافتم، باز هم خوشحال بودم.... تا چند لحظه، زبانم بند آمده بود و بعد از لحظاتی، ناگهان زبانم باز شد و فریاد کشیدم: ام عثمان! ام عثمان&amp;lt;ref&amp;gt;ام عثمان، کنیه یکی از همسران عبدالمطلب می‌باشد. کشف‌الغمه، ج۱، ص۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;! خواستم از او کمک بطلبم. ناگهان متوجه شدم که پسرم در آغوشم آرمیده است&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۶۵؛ روضة الواعظین، ص۶۸؛ دیار عاشقان، ج۲، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[بشارت]] [[آمنه]] به [[عبدالمطلب]] ==&lt;br /&gt;
آمنه، [[امانت]] عظیم [[الهی]] را به [[دنیا]] آورد. [[قلب]] آمنه که از [[مرگ]] شوهر جوانش زخمی بود، با تولد فرزندش التیام یافت و دریچه‌ای دیگر از [[امید]] به رویش باز شد. دلش آرام گرفت و به [[شکر خدا]] پرداخت. جای عبدالله پر شد و نام عبدالله با تولد فرزندش بر سر زبان‌ها افتاد. نوزاد آمنه نام عبدالله را تا [[قیامت]] باقی گذاشت. آمنه کسی را نزد عبدالمطلب فرستاد تا به او مژده دهد که نوه‌اش به دنیا آمده است. عبدالمطلب سراسیمه به [[منزل]] آمنه آمد. آمنه آن چه را در دوران حمل درباره نوزادش شنیده و آن چه هنگام وضع حمل به چشم خود دیده بود، برای عبدالمطلب بیان کرد. عبدالمطلب، نوزاد را در دست گرفت و به درون [[کعبه]] آورد و [[خداوند]] را به سبب این [[هدیه]] آسمانی، [[شکر]] گزارد؛ سپس او را نزد مادرش بازگرداند&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة، ص۱۰۵؛ العدد القویه رضی الدین، ص۱۱۸؛ امالی صدوق، ص۲۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم ص۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[سفر]] آمنه برای [[زیارت قبر]] عبدالله ==&lt;br /&gt;
آمنه برای نوزاد [[یتیم]] خود، هم پدر بود و هم مادر. نوباوه عبدالله، گاه از مادر می‌پرسید: پدرم کجاست؟ آمنه که [[زن]] فهمیده‌ای بود، با پاسخ‌های قانع‌کننده فرزندش را آرام می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد به شش سال و سه ماهگی رسید&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آمنه تصمیم گرفت همراه فرزندش، برای دیدار [[خویشان]] مادرش و زیارت قبر عبدالله، به [[مدینه]] برود. نزد عبدالمطلب رفت و [[اجازه]] گرفت. آمنه همراه [[حضرت محمد]]{{صل}} و [[ام‌ایمن]] به سوی مدینه حرکت کرد. آمنه به منزل خویشان خود در مدینه رفت و نشانی [[قبر]] عبدالله را از آنان پرسید و همراه فرزندش به [[زیارت قبر]] عبدالله رفت&amp;lt;ref&amp;gt;آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بغض]] گلوی [[آمنه]] را می‌فشرد. متحیرانه به [[قبر]] شوهر جوانش می‌نگریست. فرزند آمنه، بغض مادر را [[شکست]]؛ جلو آمد و پرسید: مادر! این قبر کیست که چنین با [[تحیر]] به آن نگاه می‌کنی؟ آمنه ناله جان‌سوزی سر داد و [[اشک]] از چشمانش سرازیر گشت. گفت: فرزندم! این قبر پدرت، عبدالله است که تو را ندیده از [[دنیا]] رفت. آه! چه قدر چشمانم [[مشتاق]] دیدار اوست. [[محمد]]، دستان کوچکش را بلند کرد و اشک را از چشمان مادر [[پاک]] نمود و فرمود: مادرم! آرام باش و [[صبر]] کن. به همین زودی، من و تو با همین چشمانمان او را [[ملاقات]] خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[سفر]] به قدری برای [[پیامبر]] خاطره‌انگیز و فراموش ناشدنی بود که پنجاه سال بعد، در سال سیزدهم بعثت که از [[مکه]] به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد. همین که چشمش به محله بنی‌نجار افتاد، فرمود: {{متن حدیث|ههنا نزلت بي أمي و في هذا الدار قبر أبي عبد الله}}&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ مادرم مرا همین جا همراه خود آورده بود و این جا قبر پدرم، عبدالله است&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[بیماری]] آمنه ==&lt;br /&gt;
چند [[روز]] بعد، آمنه همراه محمد و [[ام ایمن]]، مدینه را به قصد مکه ترک کرد. او در بین راه، در منطقه «[[ابواء]]» [[بیمار]] شد. بیماری او به قدری شدید بود که [[قدرت]] حرکت نداشت. ام ایمن و محمد، به نوبت از او پرستاری می‌کردند. حال آمنه لحظه به لحظه بدتر می‌شد. دستان کوچک فرزند را در دست گرفت. [[خیره]] خیره به چهره [[زیبا]] و [[دوست]] داشتنی او نگاه کرد و چنین سرود: {{عربی|ان صح ما ابصرت في المنام فانت مبعوث إلى الانام تبعث في الحل و الحرام من عند ذي الجلال و الإكرام تبعث بالتوحيد و الإسلام دين ابيك البر ابراهام فالله انهاك عن الأصنام أن لا تواليها مع الأقوام}}&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیة السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۷؛ خصائص فاطمیه{{س}}، ص۲۰۲. &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندم! اگر آن رؤیایی که من در عالم [[خواب]] دیدم راست باشد، تو برگزیده می‌شوی به سوی همه [[مردم]]. برگزیده می‌شوی در منطقه [[حرم]] و حل ([[رسالت]] تو به منطقه خاصی محدود نیست؛ بلکه جهانی است) از طرف [[خداوند]]. برگزیده می‌شوی به [[توحید]] و [[اسلام]] که همان [[دین]] پدر موحدت، ابراهیم است. فرزندم! خداوند تو را از [[بت‌پرستی]] [[نهی]] نمود. مبادا همراه دیگران نزدیک [[بت]] شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سروده‌های [[آمنه]] معلوم می‌شود که او [[شاعری]] توانا و پیرو [[دین حنیف]] ابراهیم{{ع}} بود. سپس آمنه گفت: {{عربی|كل حي ميت و كل جديد بال و كل كثير يفنى و أنا ميتة و ذكري باق و قد تركت خيرا و ولدت طهرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیه السیرة الحلبیة، ج۱، ص۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ هر زنده‌ای، می‌میرد و هر تازه‌ای کهنه می‌شود و هر بسیاری، فانی می‌گردد. من هم می‌میرم؛ ولی نام من باقی خواهد ماند؛ زیرا من خیری باقی گذاشته‌ام و فرزند پاکیزه‌ای را به [[دنیا]] آورده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر در این سخنان دقت شود، [[ایمان]] آمنه به [[معاد]]، [[آینده]] فرزند و [[بعثت]] او نمایان می‌شود. او در فضای [[جاهلیت]] [[زندگی]] می‌کرد؛ ولی روش ابراهیمی داشت؛ زیرا به فرزندش گفت: تو راه ابراهیم را طی می‌کنی و دین او را زنده می‌گردانی&amp;lt;ref&amp;gt;[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]]، ص۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رحلت و زیارتگاه ==&lt;br /&gt;
آمنه فرزند شش ساله خود را تنها گذاشت و به سوی [[معبود]] خود شتافت. پس از [[وفات]] آمنه، [[ام ایمن]] با کمک [[حضرت محمد]]{{صل}} و تعدادی از اهالی «[[ابواء]]» - بنا بر روایتی، با کمک تعدادی رهگذر - آمنه را در «ابواء» به خاک سپرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰؛ تاریخ پیامبر اسلام{{صل}}، ص۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و همراه فرزند آمنه، رهسپار [[مکه]] شد&amp;lt;ref&amp;gt;حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر، مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم ص۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM009705.jpg|22px]] [[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|&#039;&#039;&#039;مادران چهارده معصوم&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:مادران پیامبران]]&lt;br /&gt;
[[رده:نیاکان پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC&amp;diff=1366021</id>
		<title>آیه سقایة الحاج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC&amp;diff=1366021"/>
		<updated>2026-04-18T08:03:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = آیات امامت امام علی&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[آیه سقایة الحاج در حدیث]] - [[آیه سقایة الحاج در تفسیر و علوم قرآنی]] - [[آیه سقایة الحاج از دیدگاه اهل سنت]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات آیات نامدار&lt;br /&gt;
| نام آیه = آیه سقایة الحاج&lt;br /&gt;
| نام تصویر = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر = &lt;br /&gt;
| متن آیه = أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ&lt;br /&gt;
| معنی آیه = آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همانند کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟ (هرگز این دو) نزد خداوند برابر نیستند&lt;br /&gt;
| شماره آیه = ۱۹- ۲۲&lt;br /&gt;
| نام سوره = توبه&lt;br /&gt;
| شماره جزء = ۱۰&lt;br /&gt;
| نام‌های دیگر = &lt;br /&gt;
| شأن نزول = امیرالمؤمنین {{ع}}&lt;br /&gt;
| مصداق آیه = امیرالمؤمنین {{ع}}&lt;br /&gt;
| دلالت آیه = {{فهرست جعبه | دلالت بر افضلیت [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} | دلالت بر امامت امیرالمومنین{{ع}} | }}&lt;br /&gt;
| نتایج آیه = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیه &#039;&#039;&#039;سقایة الحاج&#039;&#039;&#039; از جمله آیاتی که با توجه به [[احادیث]] ذیل آن، بر [[افضلیت]] و در نتیجه خلافت بلافصل [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} دلالت دارد. براساس احادیث [[تفسیری]] ذیل این آیه که در متون معتبر فریقین و توسط محدثان و [[مفسران]] نامدار و مورد اعتماد [[روایت]] شده، این آیه در [[شأن]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نازل شده است. هنگامی که طلحه بن شیبه و عباس با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند و یکی سقایت و آب رسانی به حجاج را نشانه [[برتری]] خود معرفی می‌کرد و دیگری کلید داری و تعمیر [[مسجد الحرام]] را [[فضیلت]] بالاتری می‌دانست. امیرالمؤمنین{{ع}} با اشاره به [[ایمان]]، [[هجرت]] و [[جهاد]] خود در [[راه خدا]] افضلیت خویش را بر آن دو و بلکه دیگر صحابه، یادآور می‌شوند. در این هنگام [[خداوند سبحان]] در [[تأیید]] [[ولیّ]] خود، این آیات را نازل می‌فرماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجود [[احادیث]] متعددی که این [[آیه]] را در شان امیرالمومین{{ع}} می‌دانند، برخی [[اهل سنت]] تلاش کرده‌‍‌اند تا با خدشه در صحت آن احادیث و یا پررنگ کردن [[فضائل]] ساختگی دیگران، [[افضلیت]] امیرالمؤمنین{{ع}} را به حاشیه ببرند تا [[امامت]] آن حضرت از این طریق ثابت نگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== متن آیه ==&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همانند کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟ (هرگز این دو) نزد خداوند برابر نیستند و خداوند گروه ستمگران را رهنمایی نمی‌کند. آنان که ایمان آورده‌اند و هجرت کرده‌اند و در راه خداوند با مال و جان خود، جهاد ورزیده‌اند، نزد خداوند بلند پایگاه‌ترند و آنانند که رستگارند پروردگارشان آنان را به بخشایش و خشنودی از سوی خویش و بوستان‌هایی که ایشان را در آنها نعمتی پایدار است نوید می‌دهد. در حالی که هماره در آن جاودانند؛ بی‌گمان خداوند است که پاداشی سترگ نزد اوست؛ سوره توبه، آیه ۱۹- ۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[شان نزول]] [[آیه]] ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|شأن نزول آیه سقایة الحاج}}&lt;br /&gt;
آیه {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} خبر از حادثه‌ای می‌دهد که در عصر نبوی رخ داده است و صرفاً بیان یک [[قانون]] کلّی نیست؛ یعنی حقیقتاً چنین مقایسه‌ای انجام شده است. بنابراین، آیه شریفه شأن نزولی دارد، بدین جهت شأن نزول‌های متعدّدی برای آن ذکر شده، که خلاصه معروف‌ترین آنها به شرح زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عبّاس»، عموی پیامبر و «شیبه» که از [[فرزندان]] عبدالمطّلب است، در [[مسجد الحرام]] با هم گفت‌وگو می‌کردند. عبّاس خطاب به شیبه گفت: [[خداوند متعال]] افتخاری نصیب من کرده که نصیب هیچ کس ننموده، و آن {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;سیراب کردن حجّاج در «منی» و «عرفات» و «مشعر الحرام» در موسم حج را سقایة الحاج می‌گویند. سرزمین‌های سه‌گانه فوق، هیچ‌گاه از خود آب نداشته و همواره آب آن از نقاط دیگر تأمین می‌شده است، حتّی امروزه آب مورد استفاده حجّاج در این امکنه مقدّس سه‌گانه، از مکّه مکرّمه یا نقاط دیگر از طریق شبکه لوله‌کشی تأمین می‌شود. در زمان‌های قدیم حجّاج مجبور بودند آب مورد نیازشان را، در ایّامی که در منی و عرفات و مشعر الحرام هستند، از مکّه همراه خویش ببرند. بدین جهت روز هشتم ذیحجّه، که حجّاج در آن زمان‌ها در چنین روزی آب مورد نیاز را تهیّه و بر شتران بار می‌کردند، «یوم الترویة» (روز برداشتن آب) نامیده شد. به هر حال، عبّاس عموی پیامبر در زمان خودش مسئول آب‌رسانی به حجّاج بوده و این مسئولیّت، مخصوصاً در آن عصر و زمان، بسیار مهمّ بوده است؛ زیرا ضروری‌ترین نیاز حجّاج در «منی» و «مشعر الحرام» و «عرفات» آب بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; است. «شیبه» در پاسخ گفت: [[خداوند]] افتخار {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;با توجّه به اهمّیّت فوق العاده «مسجد الحرام» که به تعبیر قرآن مجید اوّلین خانه‌ای است که ساخته شده و مقدّس‌ترین مکان روی زمین است به گونه‌ای که هر رکعت نماز در آن (طبق برخی روایات) برابر با یک میلیون رکعت نماز در مکان‌های دیگر است، مسأله «کلیدداری کعبه» و {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} اهمّیّت ویژه‌ای دارد، کلیددار کعبه مسئول حفظ و حراست و مرمّت و بازسازی کعبه معظّمه و مسجد الحرام بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; را نصیب من کرده است و افتخاری بالاتر از کلیدداری [[کعبه]] وجود ندارد. بنابراین افتخاری که‌ نصیب من شده، بالاتر از افتخار توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} که از کنار آنها عبور می‌کرد و سخنان آنها را شنید، به نزد ایشان رفت و پس از [[سلام]] و ادای [[احترام]]، [[اجازه]] خواست سخنی بگوید، اجازه [[سخن]] داده شد. حضرت فرمود: «[[خداوند]] افتخاری به من عنایت کرده که از همه افتخارات بالاتر و نصیب هیچ کس نشده است!» گفتند: آن چیست؟ فرمود: من قبل از همه شما [[ایمان]] آوردم و به خاطر رضای خداوند قبل از همه [[هجرت]] کردم، و در [[راه خدا]] با [[مال]] و جانم [[جهاد]] نمودم! و شما و امثال شما، به [[برکت]] جهاد من و امثال من [[مسلمان]] شدید و [[اسلام]] را پذیرفتید! بنابراین بالاترین افتخار {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} یا {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نیست، بلکه «[[ایمان به خدا]]» و «هجرت در مسیر رضای او» و «جهاد در راه او» بالاترین افتخار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبّاس عموی پیامبر و علی{{ع}}، با شنیدن این سخن [[خشمگین]] و ناراحت شد و به خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و ماجرا را برای آن حضرت بیان نمود و از علی [[شکایت]] کرد، که وی مقام و موقعیّت مرا زیر سؤال برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر]] شخصی را به دنبال علی{{ع}} فرستاد، وقتی علی به خدمت پیامبر{{صل}} رسید، حضرت از او توضیح خواست و فرمود: چه گفته‌ای که عمویت عبّاس را عصبانی کرده‌ای؟ علی عرض کرد: سخن حقّی گفته‌ام، عمویم از سخن [[حقّ]] من ناراحت شده است، سپس آنچه اتّفاق افتاده بود را برای [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بازگو کرد. ضمناً این نکته را یادآور شد که من در مقام تعریف و [[تمجید]] از خود نبودم، بلکه می‌خواستم به آنها بگویم «سقایة الحاج» و «عمارة المسجد الحرام» بالاترین افتخارات نیست و افتخاراتی بالاتر از آن هم وجود دارد. در این هنگام آیه سقایة الحاج نازل شد و خداوند سخن علی{{ع}} را [[تأیید]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;نک: امینی، عبدالحسین، الغدیر، ۱۴۱۶ق، ج۲، ص۹۴-۹۶؛ شواهد التّنزیل، ج۱، ص۲۴۹ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)|آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۲۹-۳۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چند علمای امامیه اتفاق‌نظر دارند که آیه &amp;quot;سقایة‌ الحاج&amp;quot; در شان [[امام علی]]{{ع}} نازل شده است&amp;lt;ref&amp;gt;استرآبادی، البراهین القاطعة، ۱۳۸۲ش، ج۳، ص۲۶۰؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ۱۳۸۳ش، ج۱، ص۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از منظر [[امامیه]] سند [[شأن نزول آیه]]، معتبر و مصادر آن از موثق‌ترین مصادر در علم حدیث و [[تفسیر]] بوده و از طرق مختلف ذکر شده است&amp;lt;ref&amp;gt;میلانی، سیدعلی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. برخی از نویسندگان معتقدند با توجه به بازتاب شأن نزول مذکور در کتب [[تفسیری]]، تردیدی در صحت آن وجود ندارد&amp;lt;ref&amp;gt;مظفر، دلائل الصدق، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۲۶؛ مکارم شیرازی، آیات الولایة فی القرآن، ۱۳۸۳ش، ص۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این حال عده‌ای دیگر با [[اذعان]] به نزول آیه در منزلت امام علی{{ع}}، خطاب [[آیه]] را عام دانسته که می‌تواند مصداق‌های دیگری را نیز شامل ‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;فضل الله، تفسیر من وحی القرآن، ۱۴۱۹ق، ج۱۱، ص۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. احتمالات دیگری در [[شأن نزول آیه]]&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه نگاه کنید به: ابن عطیه، المحرر الوجیز، ۱۴۲۲ق، ج۳، ص۱۷؛ ثعالبی، جواهر الحسان، ۱۴۱۸ق، ج۳، ص۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; در کتب [[شیعه]] و [[اهل‌سنت]] آمده است&amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ۱۳۷۱ش، ج۷، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شرح و [[تفسیر آیه]]==&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[ایمان به خدا]]، [[برتر]] از هر چیز!&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ}}: آیا سیراب کردن [[حجّاج]] و [[عمران]] و آباد کردن [[مسجد الحرام]] را مانند کسی قرار می‌دهید که ایمان به خدا و [[روز قیامت]] داشته و در [[راه خدا]] [[جهاد]] می‌کند؟» از تعبیر آیه شریفه معلوم می‌شود که چنین مقایسه‌ای انجام شده و کسی {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} را در ردیف «ایمان به خدا» و «[[جهاد در راه خدا]]» دانسته است ولی [[خداوند متعال]] این مقایسه را صحیح نمی‌داند و «ایمان به خدا و [[قیامت]]» و «جهاد فی [[سبیل]] اللَّه» را قابل مقایسه با {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نمی‌داند. چرا که بدون [[شک]] ایمان و جهاد، برتر از آن دو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}}: شاید این تعبیر اشاره به این باشد که نه تنها مقایسه مذکور صحیح نمی‌باشد و «ایمان» و «جهاد» برتر از {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} است، بلکه این مقایسه، نوعی ظلم و ستم به کسی است که سبقت در ایمان به [[خدا]] و روز قیامت و جهاد فی سبیل اللَّه داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ}}: خداوند پس از اینکه در [[آیه]] اوّل اصل آن مقایسه را رد می‌کند و آن را نوعی [[ظلم]] تلقّی می‌نماید، در این آیه تصریح می‌کند که [[ایمان]] و [[هجرت]] و جهاد، مهم‌تر و باارزش‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ}}: [[خداوند متعال]] پس از مردود دانستن مقایسه بین «ایمان» و «جهاد» و «هجرت» از یک سو، و {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} از سوی دیگر، و تصریح بر اینکه سه امر اوّل ارزشمندتر است، در دو آیه بعد به کسانی که [[اهل]] ایمان و جهاد و هجرت هستند، بشارت‌هایی می‌دهد. به این بشارت‌ها توجّه کنید:&lt;br /&gt;
# خداوند به این [[انسان‌ها]] [[بشارت]] [[رحمت]] خویش و قرب الی اللَّه را می‌دهد.&lt;br /&gt;
# دومین [[بشارت]] [[معنوی]] برای این افراد خشنودی خداوند است و چه نعمتی بالاتر از این که [[انسان]] بداند محبوبش از او [[خشنود]] و [[راضی]] است.&lt;br /&gt;
# {{متن قرآن|وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا}}: [[پاداش]] سوم آنها باغ‌هایی از [[بهشت]] است (توجّه داشته باشید که تعبیر به باغ‌ها شده است، نه یک باغ) که انواع نعمت‌های زائل نشدنی در آن وجود دارد. یکی از [[مشکلات]] و معایب نعمت‌های [[دنیا]] ناپایداری آن است؛ امّا نعمت‌های [[جهان آخرت]] متزلزل و ناپایدار نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}: آیا این جمله اشاره به [[نعمت]] دیگری است که خداوند برای اهل ایمان و جهاد و هجرت در نظر گرفته است؛ نعمتی که علاوه بر قرب الی اللَّه و خشنودی خداوند و باغ‌های بهشت است؛ نعمتی که نه به [[فکر]] انسان می‌رسد و نه کسی [[قدرت]] توصیف و شرح آن را دارد، بدین جهت به صورت سربسته بیان شده است؟ یا اشاره به نعمت‌های سه‌گانه سابق دارد و تأکید بر آنهاست؟ هیچ یک از دو احتمال فوق بعید نیست&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۹۳ ـ ۲۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احادیث]] مرتبط با آیه ==&lt;br /&gt;
[[احادیث]] متعددی در منابع معتبر [[حدیثی]] و [[تفسیری]] و کلامی فریقین در [[تفسیر]] این [[آیات]] وارد شده که [نزول]] این آیات در شان [[امام]] امیرالمومین{{ع}} را بیان می‌کنند. «[[محمد بن کعب]] قُرظی گوید: روزی شیبة بن ابی طلحه و مردی دیگر و امیرالمؤمنين{{ع}} با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند، شیبه می‌گفت: «من تعمیر کننده [[مسجد الحرام]] و کلید دار [[خانه خدا]] هستم». عباس می‌گفت: «من صاحب منصب [[سقایی]] حاجيانم» علی{{ع}} می‌گفت: «من نمی‌دانم شما چه می‌گویید، من قبل از همه به سوی [[قبله]] به [[نماز]] ایستادم و من صاحب [[جهاد در راه خدا]] هستم، در همین رابطه بود که [[آیه]] {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}، نازل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن حدیث|عَنْ مُحَمَّدِ بْن كَعْب القُرْظِي قال: اقْتَخَرَ شَيْبَةُ بن أبي طَلْحَةَ وَ رَجُلُ ذَكَرَ اسْمَهُ وَ عَلَى بن أبي طالب{{ع}}. فَقَالَ شَيْبَةُ بنُ أَبِي طَلْحَةَ: مَعِي مِفْتَاحُ الْبَيْتِ وَلَوْ اَشَاءُ بِتُّ فِيهِ وَ قَالَ ذلك الرَّجُلُ: أَنَا صَاحِبُ السَّقايَةِ وَ لَوْ أَشَاءَ بِتُّ فِي الْمَسْجِدِ وَ قَالَ عَلَى{{ع}}: مَا أَدْرِي مَا تَقُولَانِ قَدْ صَلَّيْتُ إِلَى الْقِبْلَةِ قَبْلَ النَّاسِ وَأَنَا صَاحِبُ الْجِهَادِ. فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}}}؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۳۶، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علیرضا برازش|برازش، علیرضا]]، [[تفسیر اهل بیت (کتاب)|تفسیر اهل بیت]]، ج۶، ص۶۶-۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حدیث که در منابع شیعه وارد شده توسط بسیاری از محدثان و مفسران اهل سنت همچون [[ابن کثیر]]&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۳۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[عبدالرزاق صنعانی]]&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر القرآن، ج۲، ص۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بسیاری دیگر از محدثان، مفسران و متکلمان اهل سنت نقل شده است&amp;lt;ref&amp;gt;جهت کسب اطلاعات بیشتر نک: [[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۸۱-۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دلالت آیه ==&lt;br /&gt;
=== دلالت بر افضلیت امیرالمومنین{{ع}} ===&lt;br /&gt;
از آنجا که [[فضیلت]] سبقت در ایمان و [[جهاد]] از آنِ علی{{ع}} است و هیچ کس از مردان [[مسلمان]] چنین فضیلتی ندارد، بنابراین علی{{ع}} افضل افراد [[مسلمانان]] است و روشن است که اگر [[خداوند]] بخواهد [[جانشینی]] برای پیامبرش [[نصب]] کند، با وجود «[[افضل]]» به سراغ «[[مفضول]]» و حتّی «[[فاضل]]» نمی‌رود؛ زیرا [[خداوند حکیم]] است و تقدیم «مفضول» بر «فاضل» و «فاضل» بر «افضل» بر خلاف [[حکمت]] است. از این رو [[فضیلت]] سبقت در ایمان و جهاد امام علی{{ع}} بر دیگران، اگر [[خدا]] بخواهد [[جانشینی]] برای پیامبر{{صل}} [[انتخاب]] کند، «[[افضل]]» را بر «[[مفضول]]» و «[[فاضل]]» مقدم می‌کند؛ زیرا [[خداوند حکیم]] است و تقدیم «مفضول» و «فاضل» بر «افضل» بر خلاف [[حکمت]] است و اگر مسئله خلافت انتخابی هم باشد، عقلا و [[خردمندان]] نیز با وجود «افضل» به سراغ «فاضل» یا «مفضول» نمی‌روند&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)|آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دلالت بر [[امامت امیرالمؤمنین]]{{ع}} ===&lt;br /&gt;
[[متکلمان]] و [[مفسران شیعه]] معتقدند [[آیه]] &amp;quot;سقایه‌الحاج&amp;quot; در بیان [[افضلیت امام علی]]{{ع}} نازل شده&amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، منهاج الکرامة، ۱۳۷۹ش، ص۸۵؛ جمعی از نویسندگان، فی رحاب أهل البیت{{عم}}، ۱۴۲۶ش، ج۲۲، ص۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و دلالت بر [[برتری امام]] بر دیگر [[صحابه]] دارد&amp;lt;ref&amp;gt;میلانی، سیدعلی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و اولویت [[امام علی]]{{ع}} را در [[ولایت]] و [[خلافت]] بعد از [[پیامبر]]{{صل}} به [[اثبات]] می‌رساند&amp;lt;ref&amp;gt;شوشتری، إحقاق الحق، ۱۴۰۹ق، ج۳، ص۱۲۸؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ۱۳۸۳ش، ج۱، ص۹۵؛ میلانی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین گفته شده دلالت این آیه بر [[ولایت حضرت علی]]{{ع}} واضح است&amp;lt;ref&amp;gt;سید بن طاووس، الطرائف، ۱۴۰۰ق، ج۱، ص۵۱؛ میلانی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ چراکه به اتفاق همه، [[امام]] در [[ایمان]]، [[هجرت]] و [[جهاد]] از همه صحابه [[برتر]] بود. &amp;lt;ref&amp;gt;مظفر، محمد حسن، دلائل الصدق، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)|آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علاّمه حلّی]] در بیان [[ادله امامت]] و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین{{ع}} می‌نویسد: «[[برهان]] هفدهم قول [[خدای تعالی]] است که می‌فرماید: {{متن قرآن|الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ}}، رزین بن معاویه در الجمع بین الصحاح السته [[روایت]] کرده است که این آیه در شأن علی{{ع}} نازل شده است. آنگاه که طلحة بن شیبه و عباس به هم [[تفاخر]] می‌کردند و این فضیلتی است که برای هیچ یک از [[صحابه]] غیر او حاصل نشده است. پس او [[افضل]] و در نتیجه همو [[امام]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، منهاج الکرامة، ص۱۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید]] شرف‌الدین نیز در کتاب ارزشمند المراجعات می‌نویسد: «درباره ایشان و درباره کسانی که به واسطه آب رسانی به [[حاجیان]] تعمیر [[مسجد الحرام]] برایشان فخر می‌فروختند، [[خدای تعالی]] این [[آیه]] را نازل فرمود که: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;المراجعات، ص۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی در حاشیه این عبارت می‌نویسد: «این آیه درباره علی{{ع}}، عمویش عباس و طلحة بن شیبه نازل شد و مناسبت آن این است که آنان بر یکدیگر فخر می‌فروختند. [[طلحه]] گفت: من ملازم [[خانه]] خدایم و کلیدهای آن در دست من و پوشاندنش بر عهده من است. [[ابن عباس]] گفت: من [[مسئول]] آب رسانی و برپا دارنده آن هستم. علی{{ع}} نیز فرمود: نمی‌دانم این دو چه می‌گویند. به تحقیق شش ماه پیش از [[مردم]] [[نماز]] خواندم، در حالی که صاحب [[جهاد]] هستم. پس خدای تعالی این آیه را نازل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[حدیثی]] است که امام واحدی در معنای آیه، در کتاب اسباب النزول از [[حسن بصری]]، شعبی و [[قرطبی]] نقل کرده است. وی از [[ابن سیرین]] و مرّه همدانی نقل کرده که علی{{ع}} به عباس فرمود: آیا تو [[هجرت]] کردی؟ آیا تو به [[پیامبر]]{{صل}} پیوستی؟ عباس گفت: آیا در من ویژگی [[برتر]] از هجرت نیست؟ آیا من حاجیان [[خانه خدا]] را آب رسانی و مسجد الحرام را آباد نمی‌کنم؟ پس این آیه نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;المراجعات، ص۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۶۹-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9610800.jpg|22px]] [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| &#039;&#039;&#039;آیات ولایت در قرآن&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:Jawahir-kalam-6.jpg|22px]] [[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9030760879.jpg|22px]] [[علیرضا برازش|برازش، علیرضا]]، [[تفسیر اهل بیت (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تفسیر اهل بیت&#039;&#039;&#039;]]، ج۶&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{امام علی}}&lt;br /&gt;
{{فضائل اهل بیت}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آیات امامت]]&lt;br /&gt;
[[رده:آیات نامدار]]&lt;br /&gt;
[[رده:فضائل امام علی]]&lt;br /&gt;
[[رده:آیات دارای شأن نزول]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC&amp;diff=1366020</id>
		<title>آیه سقایة الحاج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC&amp;diff=1366020"/>
		<updated>2026-04-18T08:03:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در دست ویرایش ۲|ماه=[[فروردین]]|روز=[[26]]|سال=[[1405]]|کاربر=فرقانی}}&lt;br /&gt;
{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = آیات امامت امام علی&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[آیه سقایة الحاج در حدیث]] - [[آیه سقایة الحاج در تفسیر و علوم قرآنی]] - [[آیه سقایة الحاج از دیدگاه اهل سنت]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات آیات نامدار&lt;br /&gt;
| نام آیه = آیه سقایة الحاج&lt;br /&gt;
| نام تصویر = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر = &lt;br /&gt;
| متن آیه = أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ&lt;br /&gt;
| معنی آیه = آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همانند کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟ (هرگز این دو) نزد خداوند برابر نیستند&lt;br /&gt;
| شماره آیه = ۱۹- ۲۲&lt;br /&gt;
| نام سوره = توبه&lt;br /&gt;
| شماره جزء = ۱۰&lt;br /&gt;
| نام‌های دیگر = &lt;br /&gt;
| شأن نزول = امیرالمؤمنین {{ع}}&lt;br /&gt;
| مصداق آیه = امیرالمؤمنین {{ع}}&lt;br /&gt;
| دلالت آیه = {{فهرست جعبه | دلالت بر افضلیت [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} | دلالت بر امامت امیرالمومنین{{ع}} | }}&lt;br /&gt;
| نتایج آیه = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیه &#039;&#039;&#039;سقایة الحاج&#039;&#039;&#039; از جمله آیاتی که با توجه به [[احادیث]] ذیل آن، بر [[افضلیت]] و در نتیجه خلافت بلافصل [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} دلالت دارد. براساس احادیث [[تفسیری]] ذیل این آیه که در متون معتبر فریقین و توسط محدثان و [[مفسران]] نامدار و مورد اعتماد [[روایت]] شده، این آیه در [[شأن]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نازل شده است. هنگامی که طلحه بن شیبه و عباس با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند و یکی سقایت و آب رسانی به حجاج را نشانه [[برتری]] خود معرفی می‌کرد و دیگری کلید داری و تعمیر [[مسجد الحرام]] را [[فضیلت]] بالاتری می‌دانست. امیرالمؤمنین{{ع}} با اشاره به [[ایمان]]، [[هجرت]] و [[جهاد]] خود در [[راه خدا]] افضلیت خویش را بر آن دو و بلکه دیگر صحابه، یادآور می‌شوند. در این هنگام [[خداوند سبحان]] در [[تأیید]] [[ولیّ]] خود، این آیات را نازل می‌فرماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجود [[احادیث]] متعددی که این [[آیه]] را در شان امیرالمومین{{ع}} می‌دانند، برخی [[اهل سنت]] تلاش کرده‌‍‌اند تا با خدشه در صحت آن احادیث و یا پررنگ کردن [[فضائل]] ساختگی دیگران، [[افضلیت]] امیرالمؤمنین{{ع}} را به حاشیه ببرند تا [[امامت]] آن حضرت از این طریق ثابت نگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== متن آیه ==&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همانند کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟ (هرگز این دو) نزد خداوند برابر نیستند و خداوند گروه ستمگران را رهنمایی نمی‌کند. آنان که ایمان آورده‌اند و هجرت کرده‌اند و در راه خداوند با مال و جان خود، جهاد ورزیده‌اند، نزد خداوند بلند پایگاه‌ترند و آنانند که رستگارند پروردگارشان آنان را به بخشایش و خشنودی از سوی خویش و بوستان‌هایی که ایشان را در آنها نعمتی پایدار است نوید می‌دهد. در حالی که هماره در آن جاودانند؛ بی‌گمان خداوند است که پاداشی سترگ نزد اوست؛ سوره توبه، آیه ۱۹- ۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[شان نزول]] [[آیه]] ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|شأن نزول آیه سقایة الحاج}}&lt;br /&gt;
آیه {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} خبر از حادثه‌ای می‌دهد که در عصر نبوی رخ داده است و صرفاً بیان یک [[قانون]] کلّی نیست؛ یعنی حقیقتاً چنین مقایسه‌ای انجام شده است. بنابراین، آیه شریفه شأن نزولی دارد، بدین جهت شأن نزول‌های متعدّدی برای آن ذکر شده، که خلاصه معروف‌ترین آنها به شرح زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عبّاس»، عموی پیامبر و «شیبه» که از [[فرزندان]] عبدالمطّلب است، در [[مسجد الحرام]] با هم گفت‌وگو می‌کردند. عبّاس خطاب به شیبه گفت: [[خداوند متعال]] افتخاری نصیب من کرده که نصیب هیچ کس ننموده، و آن {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;سیراب کردن حجّاج در «منی» و «عرفات» و «مشعر الحرام» در موسم حج را سقایة الحاج می‌گویند. سرزمین‌های سه‌گانه فوق، هیچ‌گاه از خود آب نداشته و همواره آب آن از نقاط دیگر تأمین می‌شده است، حتّی امروزه آب مورد استفاده حجّاج در این امکنه مقدّس سه‌گانه، از مکّه مکرّمه یا نقاط دیگر از طریق شبکه لوله‌کشی تأمین می‌شود. در زمان‌های قدیم حجّاج مجبور بودند آب مورد نیازشان را، در ایّامی که در منی و عرفات و مشعر الحرام هستند، از مکّه همراه خویش ببرند. بدین جهت روز هشتم ذیحجّه، که حجّاج در آن زمان‌ها در چنین روزی آب مورد نیاز را تهیّه و بر شتران بار می‌کردند، «یوم الترویة» (روز برداشتن آب) نامیده شد. به هر حال، عبّاس عموی پیامبر در زمان خودش مسئول آب‌رسانی به حجّاج بوده و این مسئولیّت، مخصوصاً در آن عصر و زمان، بسیار مهمّ بوده است؛ زیرا ضروری‌ترین نیاز حجّاج در «منی» و «مشعر الحرام» و «عرفات» آب بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; است. «شیبه» در پاسخ گفت: [[خداوند]] افتخار {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;با توجّه به اهمّیّت فوق العاده «مسجد الحرام» که به تعبیر قرآن مجید اوّلین خانه‌ای است که ساخته شده و مقدّس‌ترین مکان روی زمین است به گونه‌ای که هر رکعت نماز در آن (طبق برخی روایات) برابر با یک میلیون رکعت نماز در مکان‌های دیگر است، مسأله «کلیدداری کعبه» و {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} اهمّیّت ویژه‌ای دارد، کلیددار کعبه مسئول حفظ و حراست و مرمّت و بازسازی کعبه معظّمه و مسجد الحرام بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; را نصیب من کرده است و افتخاری بالاتر از کلیدداری [[کعبه]] وجود ندارد. بنابراین افتخاری که‌ نصیب من شده، بالاتر از افتخار توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} که از کنار آنها عبور می‌کرد و سخنان آنها را شنید، به نزد ایشان رفت و پس از [[سلام]] و ادای [[احترام]]، [[اجازه]] خواست سخنی بگوید، اجازه [[سخن]] داده شد. حضرت فرمود: «[[خداوند]] افتخاری به من عنایت کرده که از همه افتخارات بالاتر و نصیب هیچ کس نشده است!» گفتند: آن چیست؟ فرمود: من قبل از همه شما [[ایمان]] آوردم و به خاطر رضای خداوند قبل از همه [[هجرت]] کردم، و در [[راه خدا]] با [[مال]] و جانم [[جهاد]] نمودم! و شما و امثال شما، به [[برکت]] جهاد من و امثال من [[مسلمان]] شدید و [[اسلام]] را پذیرفتید! بنابراین بالاترین افتخار {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} یا {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نیست، بلکه «[[ایمان به خدا]]» و «هجرت در مسیر رضای او» و «جهاد در راه او» بالاترین افتخار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبّاس عموی پیامبر و علی{{ع}}، با شنیدن این سخن [[خشمگین]] و ناراحت شد و به خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و ماجرا را برای آن حضرت بیان نمود و از علی [[شکایت]] کرد، که وی مقام و موقعیّت مرا زیر سؤال برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر]] شخصی را به دنبال علی{{ع}} فرستاد، وقتی علی به خدمت پیامبر{{صل}} رسید، حضرت از او توضیح خواست و فرمود: چه گفته‌ای که عمویت عبّاس را عصبانی کرده‌ای؟ علی عرض کرد: سخن حقّی گفته‌ام، عمویم از سخن [[حقّ]] من ناراحت شده است، سپس آنچه اتّفاق افتاده بود را برای [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بازگو کرد. ضمناً این نکته را یادآور شد که من در مقام تعریف و [[تمجید]] از خود نبودم، بلکه می‌خواستم به آنها بگویم «سقایة الحاج» و «عمارة المسجد الحرام» بالاترین افتخارات نیست و افتخاراتی بالاتر از آن هم وجود دارد. در این هنگام آیه سقایة الحاج نازل شد و خداوند سخن علی{{ع}} را [[تأیید]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;نک: امینی، عبدالحسین، الغدیر، ۱۴۱۶ق، ج۲، ص۹۴-۹۶؛ شواهد التّنزیل، ج۱، ص۲۴۹ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt; [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)|آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۲۹-۳۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چند علمای امامیه اتفاق‌نظر دارند که آیه &amp;quot;سقایة‌ الحاج&amp;quot; در شان [[امام علی]]{{ع}} نازل شده است&amp;lt;ref&amp;gt;استرآبادی، البراهین القاطعة، ۱۳۸۲ش، ج۳، ص۲۶۰؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ۱۳۸۳ش، ج۱، ص۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از منظر [[امامیه]] سند [[شأن نزول آیه]]، معتبر و مصادر آن از موثق‌ترین مصادر در علم حدیث و [[تفسیر]] بوده و از طرق مختلف ذکر شده است&amp;lt;ref&amp;gt;میلانی، سیدعلی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. برخی از نویسندگان معتقدند با توجه به بازتاب شأن نزول مذکور در کتب [[تفسیری]]، تردیدی در صحت آن وجود ندارد&amp;lt;ref&amp;gt;مظفر، دلائل الصدق، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۲۶؛ مکارم شیرازی، آیات الولایة فی القرآن، ۱۳۸۳ش، ص۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این حال عده‌ای دیگر با [[اذعان]] به نزول آیه در منزلت امام علی{{ع}}، خطاب [[آیه]] را عام دانسته که می‌تواند مصداق‌های دیگری را نیز شامل ‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;فضل الله، تفسیر من وحی القرآن، ۱۴۱۹ق، ج۱۱، ص۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. احتمالات دیگری در [[شأن نزول آیه]]&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه نگاه کنید به: ابن عطیه، المحرر الوجیز، ۱۴۲۲ق، ج۳، ص۱۷؛ ثعالبی، جواهر الحسان، ۱۴۱۸ق، ج۳، ص۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; در کتب [[شیعه]] و [[اهل‌سنت]] آمده است&amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ۱۳۷۱ش، ج۷، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شرح و [[تفسیر آیه]]==&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[ایمان به خدا]]، [[برتر]] از هر چیز!&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ}}: آیا سیراب کردن [[حجّاج]] و [[عمران]] و آباد کردن [[مسجد الحرام]] را مانند کسی قرار می‌دهید که ایمان به خدا و [[روز قیامت]] داشته و در [[راه خدا]] [[جهاد]] می‌کند؟» از تعبیر آیه شریفه معلوم می‌شود که چنین مقایسه‌ای انجام شده و کسی {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} را در ردیف «ایمان به خدا» و «[[جهاد در راه خدا]]» دانسته است ولی [[خداوند متعال]] این مقایسه را صحیح نمی‌داند و «ایمان به خدا و [[قیامت]]» و «جهاد فی [[سبیل]] اللَّه» را قابل مقایسه با {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نمی‌داند. چرا که بدون [[شک]] ایمان و جهاد، برتر از آن دو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}}: شاید این تعبیر اشاره به این باشد که نه تنها مقایسه مذکور صحیح نمی‌باشد و «ایمان» و «جهاد» برتر از {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} است، بلکه این مقایسه، نوعی ظلم و ستم به کسی است که سبقت در ایمان به [[خدا]] و روز قیامت و جهاد فی سبیل اللَّه داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ}}: خداوند پس از اینکه در [[آیه]] اوّل اصل آن مقایسه را رد می‌کند و آن را نوعی [[ظلم]] تلقّی می‌نماید، در این آیه تصریح می‌کند که [[ایمان]] و [[هجرت]] و جهاد، مهم‌تر و باارزش‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ}}: [[خداوند متعال]] پس از مردود دانستن مقایسه بین «ایمان» و «جهاد» و «هجرت» از یک سو، و {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} از سوی دیگر، و تصریح بر اینکه سه امر اوّل ارزشمندتر است، در دو آیه بعد به کسانی که [[اهل]] ایمان و جهاد و هجرت هستند، بشارت‌هایی می‌دهد. به این بشارت‌ها توجّه کنید:&lt;br /&gt;
# خداوند به این [[انسان‌ها]] [[بشارت]] [[رحمت]] خویش و قرب الی اللَّه را می‌دهد.&lt;br /&gt;
# دومین [[بشارت]] [[معنوی]] برای این افراد خشنودی خداوند است و چه نعمتی بالاتر از این که [[انسان]] بداند محبوبش از او [[خشنود]] و [[راضی]] است.&lt;br /&gt;
# {{متن قرآن|وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا}}: [[پاداش]] سوم آنها باغ‌هایی از [[بهشت]] است (توجّه داشته باشید که تعبیر به باغ‌ها شده است، نه یک باغ) که انواع نعمت‌های زائل نشدنی در آن وجود دارد. یکی از [[مشکلات]] و معایب نعمت‌های [[دنیا]] ناپایداری آن است؛ امّا نعمت‌های [[جهان آخرت]] متزلزل و ناپایدار نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}: آیا این جمله اشاره به [[نعمت]] دیگری است که خداوند برای اهل ایمان و جهاد و هجرت در نظر گرفته است؛ نعمتی که علاوه بر قرب الی اللَّه و خشنودی خداوند و باغ‌های بهشت است؛ نعمتی که نه به [[فکر]] انسان می‌رسد و نه کسی [[قدرت]] توصیف و شرح آن را دارد، بدین جهت به صورت سربسته بیان شده است؟ یا اشاره به نعمت‌های سه‌گانه سابق دارد و تأکید بر آنهاست؟ هیچ یک از دو احتمال فوق بعید نیست&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۹۳ ـ ۲۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احادیث]] مرتبط با آیه ==&lt;br /&gt;
[[احادیث]] متعددی در منابع معتبر [[حدیثی]] و [[تفسیری]] و کلامی فریقین در [[تفسیر]] این [[آیات]] وارد شده که [نزول]] این آیات در شان [[امام]] امیرالمومین{{ع}} را بیان می‌کنند. «[[محمد بن کعب]] قُرظی گوید: روزی شیبة بن ابی طلحه و مردی دیگر و امیرالمؤمنين{{ع}} با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند، شیبه می‌گفت: «من تعمیر کننده [[مسجد الحرام]] و کلید دار [[خانه خدا]] هستم». عباس می‌گفت: «من صاحب منصب [[سقایی]] حاجيانم» علی{{ع}} می‌گفت: «من نمی‌دانم شما چه می‌گویید، من قبل از همه به سوی [[قبله]] به [[نماز]] ایستادم و من صاحب [[جهاد در راه خدا]] هستم، در همین رابطه بود که [[آیه]] {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}، نازل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن حدیث|عَنْ مُحَمَّدِ بْن كَعْب القُرْظِي قال: اقْتَخَرَ شَيْبَةُ بن أبي طَلْحَةَ وَ رَجُلُ ذَكَرَ اسْمَهُ وَ عَلَى بن أبي طالب{{ع}}. فَقَالَ شَيْبَةُ بنُ أَبِي طَلْحَةَ: مَعِي مِفْتَاحُ الْبَيْتِ وَلَوْ اَشَاءُ بِتُّ فِيهِ وَ قَالَ ذلك الرَّجُلُ: أَنَا صَاحِبُ السَّقايَةِ وَ لَوْ أَشَاءَ بِتُّ فِي الْمَسْجِدِ وَ قَالَ عَلَى{{ع}}: مَا أَدْرِي مَا تَقُولَانِ قَدْ صَلَّيْتُ إِلَى الْقِبْلَةِ قَبْلَ النَّاسِ وَأَنَا صَاحِبُ الْجِهَادِ. فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}}}؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۳۶، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علیرضا برازش|برازش، علیرضا]]، [[تفسیر اهل بیت (کتاب)|تفسیر اهل بیت]]، ج۶، ص۶۶-۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حدیث که در منابع شیعه وارد شده توسط بسیاری از محدثان و مفسران اهل سنت همچون [[ابن کثیر]]&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۳۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[عبدالرزاق صنعانی]]&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر القرآن، ج۲، ص۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بسیاری دیگر از محدثان، مفسران و متکلمان اهل سنت نقل شده است&amp;lt;ref&amp;gt;جهت کسب اطلاعات بیشتر نک: [[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۸۱-۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دلالت آیه ==&lt;br /&gt;
=== دلالت بر افضلیت امیرالمومنین{{ع}} ===&lt;br /&gt;
از آنجا که [[فضیلت]] سبقت در ایمان و [[جهاد]] از آنِ علی{{ع}} است و هیچ کس از مردان [[مسلمان]] چنین فضیلتی ندارد، بنابراین علی{{ع}} افضل افراد [[مسلمانان]] است و روشن است که اگر [[خداوند]] بخواهد [[جانشینی]] برای پیامبرش [[نصب]] کند، با وجود «[[افضل]]» به سراغ «[[مفضول]]» و حتّی «[[فاضل]]» نمی‌رود؛ زیرا [[خداوند حکیم]] است و تقدیم «مفضول» بر «فاضل» و «فاضل» بر «افضل» بر خلاف [[حکمت]] است. از این رو [[فضیلت]] سبقت در ایمان و جهاد امام علی{{ع}} بر دیگران، اگر [[خدا]] بخواهد [[جانشینی]] برای پیامبر{{صل}} [[انتخاب]] کند، «[[افضل]]» را بر «[[مفضول]]» و «[[فاضل]]» مقدم می‌کند؛ زیرا [[خداوند حکیم]] است و تقدیم «مفضول» و «فاضل» بر «افضل» بر خلاف [[حکمت]] است و اگر مسئله خلافت انتخابی هم باشد، عقلا و [[خردمندان]] نیز با وجود «افضل» به سراغ «فاضل» یا «مفضول» نمی‌روند&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)|آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دلالت بر [[امامت امیرالمؤمنین]]{{ع}} ===&lt;br /&gt;
[[متکلمان]] و [[مفسران شیعه]] معتقدند [[آیه]] &amp;quot;سقایه‌الحاج&amp;quot; در بیان [[افضلیت امام علی]]{{ع}} نازل شده&amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، منهاج الکرامة، ۱۳۷۹ش، ص۸۵؛ جمعی از نویسندگان، فی رحاب أهل البیت{{عم}}، ۱۴۲۶ش، ج۲۲، ص۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و دلالت بر [[برتری امام]] بر دیگر [[صحابه]] دارد&amp;lt;ref&amp;gt;میلانی، سیدعلی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و اولویت [[امام علی]]{{ع}} را در [[ولایت]] و [[خلافت]] بعد از [[پیامبر]]{{صل}} به [[اثبات]] می‌رساند&amp;lt;ref&amp;gt;شوشتری، إحقاق الحق، ۱۴۰۹ق، ج۳، ص۱۲۸؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ۱۳۸۳ش، ج۱، ص۹۵؛ میلانی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین گفته شده دلالت این آیه بر [[ولایت حضرت علی]]{{ع}} واضح است&amp;lt;ref&amp;gt;سید بن طاووس، الطرائف، ۱۴۰۰ق، ج۱، ص۵۱؛ میلانی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ چراکه به اتفاق همه، [[امام]] در [[ایمان]]، [[هجرت]] و [[جهاد]] از همه صحابه [[برتر]] بود. &amp;lt;ref&amp;gt;مظفر، محمد حسن، دلائل الصدق، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)|آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علاّمه حلّی]] در بیان [[ادله امامت]] و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین{{ع}} می‌نویسد: «[[برهان]] هفدهم قول [[خدای تعالی]] است که می‌فرماید: {{متن قرآن|الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ}}، رزین بن معاویه در الجمع بین الصحاح السته [[روایت]] کرده است که این آیه در شأن علی{{ع}} نازل شده است. آنگاه که طلحة بن شیبه و عباس به هم [[تفاخر]] می‌کردند و این فضیلتی است که برای هیچ یک از [[صحابه]] غیر او حاصل نشده است. پس او [[افضل]] و در نتیجه همو [[امام]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، منهاج الکرامة، ص۱۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید]] شرف‌الدین نیز در کتاب ارزشمند المراجعات می‌نویسد: «درباره ایشان و درباره کسانی که به واسطه آب رسانی به [[حاجیان]] تعمیر [[مسجد الحرام]] برایشان فخر می‌فروختند، [[خدای تعالی]] این [[آیه]] را نازل فرمود که: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;المراجعات، ص۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی در حاشیه این عبارت می‌نویسد: «این آیه درباره علی{{ع}}، عمویش عباس و طلحة بن شیبه نازل شد و مناسبت آن این است که آنان بر یکدیگر فخر می‌فروختند. [[طلحه]] گفت: من ملازم [[خانه]] خدایم و کلیدهای آن در دست من و پوشاندنش بر عهده من است. [[ابن عباس]] گفت: من [[مسئول]] آب رسانی و برپا دارنده آن هستم. علی{{ع}} نیز فرمود: نمی‌دانم این دو چه می‌گویند. به تحقیق شش ماه پیش از [[مردم]] [[نماز]] خواندم، در حالی که صاحب [[جهاد]] هستم. پس خدای تعالی این آیه را نازل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[حدیثی]] است که امام واحدی در معنای آیه، در کتاب اسباب النزول از [[حسن بصری]]، شعبی و [[قرطبی]] نقل کرده است. وی از [[ابن سیرین]] و مرّه همدانی نقل کرده که علی{{ع}} به عباس فرمود: آیا تو [[هجرت]] کردی؟ آیا تو به [[پیامبر]]{{صل}} پیوستی؟ عباس گفت: آیا در من ویژگی [[برتر]] از هجرت نیست؟ آیا من حاجیان [[خانه خدا]] را آب رسانی و مسجد الحرام را آباد نمی‌کنم؟ پس این آیه نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;المراجعات، ص۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۶۹-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9610800.jpg|22px]] [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| &#039;&#039;&#039;آیات ولایت در قرآن&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:Jawahir-kalam-6.jpg|22px]] [[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9030760879.jpg|22px]] [[علیرضا برازش|برازش، علیرضا]]، [[تفسیر اهل بیت (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تفسیر اهل بیت&#039;&#039;&#039;]]، ج۶&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{امام علی}}&lt;br /&gt;
{{فضائل اهل بیت}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آیات امامت]]&lt;br /&gt;
[[رده:آیات نامدار]]&lt;br /&gt;
[[رده:فضائل امام علی]]&lt;br /&gt;
[[رده:آیات دارای شأن نزول]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC&amp;diff=1366017</id>
		<title>آیه سقایة الحاج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC&amp;diff=1366017"/>
		<updated>2026-04-18T07:55:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در دست ویرایش ۲|ماه=[[فروردین]]|روز=[[26]]|سال=[[1405]]|کاربر=فرقانی}}&lt;br /&gt;
{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = آیات امامت امام علی&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[آیه سقایة الحاج در حدیث]] - [[آیه سقایة الحاج در تفسیر و علوم قرآنی]] - [[آیه سقایة الحاج از دیدگاه اهل سنت]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات آیات نامدار&lt;br /&gt;
| نام آیه = آیه سقایة الحاج&lt;br /&gt;
| نام تصویر = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر = &lt;br /&gt;
| متن آیه = أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ&lt;br /&gt;
| معنی آیه = آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همانند کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟ (هرگز این دو) نزد خداوند برابر نیستند&lt;br /&gt;
| شماره آیه = ۱۹- ۲۲&lt;br /&gt;
| نام سوره = توبه&lt;br /&gt;
| شماره جزء = ۱۰&lt;br /&gt;
| نام‌های دیگر = &lt;br /&gt;
| شأن نزول = امیرالمؤمنین {{ع}}&lt;br /&gt;
| مصداق آیه = امیرالمؤمنین {{ع}}&lt;br /&gt;
| دلالت آیه = {{فهرست جعبه | دلالت بر افضلیت [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} | دلالت بر امامت امیرالمومنین{{ع}} | }}&lt;br /&gt;
| نتایج آیه = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیه &#039;&#039;&#039;سقایة الحاج&#039;&#039;&#039;: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt; آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همانند کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟ (هرگز این دو) نزد خداوند برابر نیستند و خداوند گروه ستمگران را رهنمایی نمی‌کند. آنان که ایمان آورده‌اند و هجرت کرده‌اند و در راه خداوند با مال و جان خود، جهاد ورزیده‌اند، نزد خداوند بلند پایگاه‌ترند و آنانند که رستگارند پروردگارشان آنان را به بخشایش و خشنودی از سوی خویش و بوستان‌هایی که ایشان را در آنها نعمتی پایدار است نوید می‌دهد. در حالی که هماره در آن جاودانند؛ بی‌گمان خداوند است که پاداشی سترگ نزد اوست؛ سوره توبه، آیه ۱۹- ۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;از جمله آیاتی که با توجه به [[احادیث]] ذیل آن، بر [[افضلیت]] و در نتیجه [[خلافت بلافصل امیرالمؤمنین]]{{ع}} دلالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براساس احادیث [[تفسیری]] ذیل این آیه که در متون معتبر فریقین و توسط [[محدثان]] و [[مفسران]] نامدار و مورد [[اعتماد]] [[روایت]] شده، این آیه در [[شأن]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نازل شده است. هنگامی که [[طلحه]] بن [[شیبه]] و عباس با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند و یکی [[سقایت]] و آب رسانی به حجاج را نشانه [[برتری]] خود معرفی می‌کرد و دیگری کلید داری و تعمیر [[مسجد الحرام]] را [[فضیلت]] بالاتری می‌دانست. امیرالمؤمنین{{ع}} با اشاره به [[ایمان]]، [[هجرت]] و [[جهاد]] خود در [[راه خدا]] افضلیت خویش را بر آن دو و بلکه دیگر صحابه، یادآور می‌شوند. در این هنگام [[خداوند سبحان]] در [[تأیید]] [[ولیّ]] خود، این آیات را نازل می‌فرماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجود [[احادیث]] متعددی که این [[آیه]] را در شان امیرالمومین{{ع}} می‌دانند، برخی [[اهل سنت]] تلاش کرده‍‌اند تا با خدشه در [[صحت]] آن احادیث و یا پررنگ کردن [[فضائل]] ساختگی دیگران، [[افضلیت]] امیرالمومین{{ع}} را به حاشیه ببرند تا [[امامت]] آن حضرت از این طریق ثابت نگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[شان نزول]] [[آیه]] ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|شأن نزول آیه سقایة الحاج}}&lt;br /&gt;
آیه {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} خبر از حادثه‌ای می‌دهد که در عصر نبوی رخ داده است و صرفاً بیان یک [[قانون]] کلّی نیست؛ یعنی حقیقتاً چنین مقایسه‌ای انجام شده است. بنابراین، آیه شریفه شأن نزولی دارد، بدین جهت شأن نزول‌های متعدّدی برای آن ذکر شده، که خلاصه معروف‌ترین آنها به شرح زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عبّاس»، عموی پیامبر و «شیبه» که از [[فرزندان]] عبدالمطّلب است، در [[مسجد الحرام]] با هم گفت‌وگو می‌کردند. عبّاس خطاب به شیبه گفت: [[خداوند متعال]] افتخاری نصیب من کرده که نصیب هیچ کس ننموده، و آن {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;سیراب کردن [[حجّاج]] در «منی» و «[[عرفات]]» و «[[مشعر الحرام]]» در موسم حج را [[سقایة الحاج]] می‌گویند. سرزمین‌های سه‌گانه فوق، هیچ‌گاه از خود آب نداشته و همواره آب آن از نقاط دیگر تأمین می‌شده است، حتّی امروزه آب مورد استفاده حجّاج در این امکنه مقدّس سه‌گانه، از [[مکّه]] مکرّمه یا نقاط دیگر از طریق شبکه لوله‌کشی تأمین می‌شود. در زمان‌های قدیم حجّاج مجبور بودند آب مورد نیازشان را، در ایّامی که در منی و عرفات و مشعر الحرام هستند، از مکّه همراه خویش ببرند. بدین جهت روز هشتم ذیحجّه، که حجّاج در آن زمان‌ها در چنین روزی آب مورد نیاز را تهیّه و بر شتران بار می‌کردند، «یوم الترویة» (روز برداشتن آب) نامیده شد. به هر حال، عبّاس عموی پیامبر در [[زمان]] خودش [[مسئول]] آب‌رسانی به حجّاج بوده و این [[مسئولیّت]]، مخصوصاً در آن عصر و زمان، بسیار مهمّ بوده است؛ زیرا ضروری‌ترین نیاز حجّاج در «منی» و «مشعر الحرام» و «عرفات» آب بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; است. «شیبه» در پاسخ گفت: [[خداوند]] افتخار {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;با توجّه به اهمّیّت فوق العاده «مسجد الحرام» که به تعبیر [[قرآن مجید]] اوّلین خانه‌ای است که ساخته شده و مقدّس‌ترین مکان روی [[زمین]] است به گونه‌ای که هر رکعت [[نماز]] در آن (طبق برخی [[روایات]]) برابر با یک میلیون رکعت نماز در مکان‌های دیگر است، مسأله «کلیدداری کعبه» و {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} اهمّیّت ویژه‌ای دارد، [[کلیددار]] کعبه مسئول [[حفظ]] و [[حراست]] و مرمّت و بازسازی کعبه معظّمه و [[مسجد الحرام]] بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; را نصیب من کرده است و افتخاری بالاتر از کلیدداری [[کعبه]] وجود ندارد. بنابراین افتخاری که‌ نصیب من شده، بالاتر از افتخار توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} که از کنار آنها عبور می‌کرد و سخنان آنها را شنید، به نزد ایشان رفت و پس از [[سلام]] و ادای [[احترام]]، [[اجازه]] خواست سخنی بگوید، اجازه [[سخن]] داده شد. حضرت فرمود: «[[خداوند]] افتخاری به من عنایت کرده که از همه افتخارات بالاتر و نصیب هیچ کس نشده است!» گفتند: آن چیست؟ فرمود: من قبل از همه شما [[ایمان]] آوردم و به خاطر رضای خداوند قبل از همه [[هجرت]] کردم، و در [[راه خدا]] با [[مال]] و جانم [[جهاد]] نمودم! و شما و امثال شما، به [[برکت]] جهاد من و امثال من [[مسلمان]] شدید و [[اسلام]] را پذیرفتید! بنابراین بالاترین افتخار {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} یا {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نیست، بلکه «[[ایمان به خدا]]» و «هجرت در مسیر رضای او» و «جهاد در راه او» بالاترین افتخار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبّاس عموی پیامبر و علی{{ع}}، با شنیدن این سخن [[خشمگین]] و ناراحت شد و به خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و ماجرا را برای آن حضرت بیان نمود و از علی [[شکایت]] کرد، که وی مقام و موقعیّت مرا زیر سؤال برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر]] شخصی را به دنبال علی{{ع}} فرستاد، وقتی علی به خدمت پیامبر{{صل}} رسید، حضرت از او توضیح خواست و فرمود: چه گفته‌ای که عمویت عبّاس را عصبانی کرده‌ای؟ علی عرض کرد: سخن حقّی گفته‌ام، عمویم از سخن [[حقّ]] من ناراحت شده است، سپس آنچه اتّفاق افتاده بود را برای [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بازگو کرد. ضمناً این نکته را یادآور شد که من در مقام تعریف و [[تمجید]] از خود نبودم، بلکه می‌خواستم به آنها بگویم «سقایة الحاج» و «عمارة المسجد الحرام» بالاترین افتخارات نیست و افتخاراتی بالاتر از آن هم وجود دارد. در این هنگام آیه سقایة الحاج نازل شد و خداوند سخن علی{{ع}} را [[تأیید]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;نک: امینی، عبدالحسین، الغدیر، ۱۴۱۶ق، ج۲، ص۹۴-۹۶؛ شواهد التّنزیل، ج۱، ص۲۴۹ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، ناصر، آیات الولایة فی القرآن، ۱۳۸۳ش، ص۲۲۹-۳۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چند [[علمای امامیه]] اتفاق‌نظر دارند که آیه &amp;quot;سقایة‌ الحاج&amp;quot; در شان [[امام علی]]{{ع}} نازل شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;استرآبادی، البراهین القاطعة، ۱۳۸۲ش، ج۳، ص۲۶۰؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ۱۳۸۳ش، ج۱، ص۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; از منظر [[امامیه]] سند [[شأن نزول آیه]]، معتبر و مصادر آن از موثق‌ترین مصادر در [[علم حدیث]] و [[تفسیر]] بوده و از طرق مختلف ذکر شده است. &amp;lt;ref&amp;gt;میلانی، سیدعلی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخی از نویسندگان معتقدند با توجه به بازتاب شأن نزول مذکور در کتب [[تفسیری]]، تردیدی در [[صحت]] آن وجود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;مظفر، دلائل الصدق، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۲۶؛ مکارم شیرازی، آیات الولایة فی القرآن، ۱۳۸۳ش، ص۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این حال عده‌ای دیگر با [[اذعان]] به [[نزول آیه]] در [[منزلت امام علی]]{{ع}}، [[خطاب]] [[آیه]] را عام دانسته که می‌تواند مصداق‌های دیگری را نیز شامل ‌شود. &amp;lt;ref&amp;gt;فضل الله، تفسیر من وحی القرآن، ۱۴۱۹ق، ج۱۱، ص۵۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;احتمالات دیگری در [[شأن نزول آیه]] &amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه نگاه کنید به: ابن عطیه، المحرر الوجیز، ۱۴۲۲ق، ج۳، ص۱۷؛ ثعالبی، جواهر الحسان، ۱۴۱۸ق، ج۳، ص۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; در کتب [[شیعه]] و [[اهل‌سنت]] آمده است. &amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ۱۳۷۱ش، ج۷، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شرح و [[تفسیر آیه]]==&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[ایمان به خدا]]، [[برتر]] از هر چیز!&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ}}: آیا سیراب کردن [[حجّاج]] و [[عمران]] و آباد کردن [[مسجد الحرام]] را مانند کسی قرار می‌دهید که ایمان به خدا و [[روز قیامت]] داشته و در [[راه خدا]] [[جهاد]] می‌کند؟» از تعبیر آیه شریفه معلوم می‌شود که چنین مقایسه‌ای انجام شده و کسی {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} را در ردیف «ایمان به خدا» و «[[جهاد در راه خدا]]» دانسته است ولی [[خداوند متعال]] این مقایسه را صحیح نمی‌داند و «ایمان به خدا و [[قیامت]]» و «جهاد فی [[سبیل]] اللَّه» را قابل مقایسه با {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نمی‌داند. چرا که بدون [[شک]] ایمان و جهاد، برتر از آن دو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}}: شاید این تعبیر اشاره به این باشد که نه تنها مقایسه مذکور صحیح نمی‌باشد و «ایمان» و «جهاد» برتر از {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} است، بلکه این مقایسه، نوعی ظلم و ستم به کسی است که سبقت در ایمان به [[خدا]] و روز قیامت و جهاد فی سبیل اللَّه داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ}}: خداوند پس از اینکه در [[آیه]] اوّل اصل آن مقایسه را رد می‌کند و آن را نوعی [[ظلم]] تلقّی می‌نماید، در این آیه تصریح می‌کند که [[ایمان]] و [[هجرت]] و جهاد، مهم‌تر و باارزش‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ}}: [[خداوند متعال]] پس از مردود دانستن مقایسه بین «ایمان» و «جهاد» و «هجرت» از یک سو، و {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} از سوی دیگر، و تصریح بر اینکه سه امر اوّل ارزشمندتر است، در دو آیه بعد به کسانی که [[اهل]] ایمان و جهاد و هجرت هستند، بشارت‌هایی می‌دهد. به این بشارت‌ها توجّه کنید:&lt;br /&gt;
# خداوند به این [[انسان‌ها]] [[بشارت]] [[رحمت]] خویش و قرب الی اللَّه را می‌دهد.&lt;br /&gt;
# دومین [[بشارت]] [[معنوی]] برای این افراد خشنودی خداوند است و چه نعمتی بالاتر از این که [[انسان]] بداند محبوبش از او [[خشنود]] و [[راضی]] است.&lt;br /&gt;
# {{متن قرآن|وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا}}: [[پاداش]] سوم آنها باغ‌هایی از [[بهشت]] است (توجّه داشته باشید که تعبیر به باغ‌ها شده است، نه یک باغ) که انواع نعمت‌های زائل نشدنی در آن وجود دارد. یکی از [[مشکلات]] و معایب نعمت‌های [[دنیا]] ناپایداری آن است؛ امّا نعمت‌های [[جهان آخرت]] متزلزل و ناپایدار نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}: آیا این جمله اشاره به [[نعمت]] دیگری است که خداوند برای اهل ایمان و جهاد و هجرت در نظر گرفته است؛ نعمتی که علاوه بر قرب الی اللَّه و خشنودی خداوند و باغ‌های بهشت است؛ نعمتی که نه به [[فکر]] انسان می‌رسد و نه کسی [[قدرت]] توصیف و شرح آن را دارد، بدین جهت به صورت سربسته بیان شده است؟ یا اشاره به نعمت‌های سه‌گانه سابق دارد و تأکید بر آنهاست؟ هیچ یک از دو احتمال فوق بعید نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۹۳ ـ ۲۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احادیث]] مرتبط با آیه ==&lt;br /&gt;
[[احادیث]] متعددی در منابع معتبر [[حدیثی]] و [[تفسیری]] و کلامی فریقین در [[تفسیر]] این [[آیات]] وارد شده که [نزول]] این آیات در شان [[امام]] امیرالمومین{{ع}} را بیان می‌کنند. در این بخش به برخی از آنها اشاره می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|عَنْ مُحَمَّدِ بْن كَعْب القُرْظِي قال: اقْتَخَرَ شَيْبَةُ بن أبي طَلْحَةَ وَ رَجُلُ ذَكَرَ اسْمَهُ وَ عَلَى بن أبي طالب{{ع}}. فَقَالَ شَيْبَةُ بنُ أَبِي طَلْحَةَ: مَعِي مِفْتَاحُ الْبَيْتِ وَلَوْ اَشَاءُ بِتُّ فِيهِ وَ قَالَ ذلك الرَّجُلُ: أَنَا صَاحِبُ السَّقايَةِ وَ لَوْ أَشَاءَ بِتُّ فِي الْمَسْجِدِ وَ قَالَ عَلَى{{ع}}: مَا أَدْرِي مَا تَقُولَانِ قَدْ صَلَّيْتُ إِلَى الْقِبْلَةِ قَبْلَ النَّاسِ وَأَنَا صَاحِبُ الْجِهَادِ. فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}.}}&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحارالانوار، ج۳۶، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[محمد بن کعب]] قُرظی گوید: روزی [[شیبة]] بن ابی [[طلحه]] و مردی دیگر و امیرالمؤمنين{{ع}} با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند، [[شیبه]] می‌گفت: «من تعمیر کننده [[مسجد الحرام]] و کلید دار [[خانه خدا]] هستم». عباس می‌گفت: «من [[صاحب منصب]] [[سقایی]] حاجيانم» على{{ع}} می‌گفت: «من نمی‌دانم شما چه می‌گویید، من قبل از همه به سوی [[قبله]] به [[نماز]] ایستادم و من صاحب [[جهاد در راه خدا]] هستم، در همین رابطه بود که [[آیه]] {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}، نازل شد».&amp;lt;ref&amp;gt;برازش، علیرضا، تفسیر اهل بیت{{ع}}، ج۶، ص۶۶-۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حدیث که در منابع شیعه وارد شده توسط بسیاری از محدثان و مفسران اهل سنت همچون [[ابن کثیر]] &amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۳۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[عبدالرزاق صنعانی]]&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر القرآن، ج۲، ص۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;  و بسیاری دیگر از محدثان، مفسران و متکلمان اهل سنت نقل شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت کسب اطلاعات بیشتر نک: میلانی، سیدعلی، جواهر الکلام، ج۶، ص۸۱-۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دلالت آیه ==&lt;br /&gt;
=== دلالت بر افضلیت امیرالمومنین{{ع}} ===&lt;br /&gt;
از آنجا که [[فضیلت]] سبقت در ایمان و [[جهاد]] از آنِ علی{{ع}} است و هیچ کس از مردان [[مسلمان]] چنین فضیلتی ندارد، بنابراین علی{{ع}} افضل افراد [[مسلمانان]] است و روشن است که اگر [[خداوند]] بخواهد [[جانشینی]] برای پیامبرش [[نصب]] کند، با وجود «[[افضل]]» به سراغ «[[مفضول]]» و حتّی «[[فاضل]]» نمی‌رود؛ زیرا [[خداوند حکیم]] است و تقدیم «مفضول» بر «فاضل» و «فاضل» بر «افضل» بر خلاف [[حکمت]] است. از این رو [[فضیلت]] [[سبقت در ایمان]] و [[جهاد امام علی]]{{ع}} بر دیگران، اگر [[خدا]] بخواهد [[جانشینی]] برای پیامبر{{صل}} [[انتخاب]] کند، «[[افضل]]» را بر «[[مفضول]]» و «[[فاضل]]» مقدم می‌کند؛ زیرا [[خداوند حکیم]] است و تقدیم «مفضول» و «فاضل» بر «افضل» بر خلاف [[حکمت]] است و اگر مسئله خلافت انتخابی هم باشد، عقلا و [[خردمندان]] نیز با وجود «افضل» به سراغ «فاضل» یا «مفضول» نمی‌روند. &amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، ناصر، آیات الولایة فی القرآن، ۱۳۸۳ش، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دلالت بر [[امامت امیرالمؤمنین]]{{ع}} ===&lt;br /&gt;
[[متکلمان]] و [[مفسران شیعه]] معتقدند [[آیه]] &amp;quot;سقایه‌الحاج&amp;quot; در بیان [[افضلیت امام علی]]{{ع}} نازل شده &amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، منهاج الکرامة، ۱۳۷۹ش، ص۸۵؛ جمعی از نویسندگان، فی رحاب أهل البیت{{عم}}، ۱۴۲۶ش، ج۲۲، ص۱۸&amp;lt;/ref&amp;gt; و دلالت بر [[برتری امام]] بر دیگر [[صحابه]] دارد &amp;lt;ref&amp;gt;میلانی، سیدعلی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[اولویت]] [[امام علی]]{{ع}} را در [[ولایت]] و [[خلافت]] بعد از [[پیامبر]]{{صل}} به [[اثبات]] می‌رساند. &amp;lt;ref&amp;gt;شوشتری، إحقاق الحق، ۱۴۰۹ق، ج۳، ص۱۲۸؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ۱۳۸۳ش، ج۱، ص۹۵؛ میلانی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶؛ مکارم شیرازی، ناصر، آیات الولایة فی القرآن، ۱۳۸۳ش، ص۲۲۹&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین گفته شده دلالت این آیه بر [[ولایت حضرت علی]]{{ع}} واضح است &amp;lt;ref&amp;gt;سید بن طاووس، الطرائف، ۱۴۰۰ق، ج۱، ص۵۱؛ میلانی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ چراکه به اتفاق همه، [[امام]] در [[ایمان]]، [[هجرت]] و [[جهاد]] از همه صحابه [[برتر]] بود. &amp;lt;ref&amp;gt;مظفر، محمد حسن، دلائل الصدق، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، ناصر، آیات الولایة فی القرآن، ۱۳۸۳ش، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علاّمه حلّی]] در بیان [[ادله امامت]] و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین{{ع}} می‌نویسد: «[[برهان]] هفدهم قول [[خدای تعالی]] است که می‌فرماید: {{متن قرآن|الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ}}، [[رزین]] بن معاویه در الجمع بین الصحاح السته [[روایت]] کرده است که این [[آیه در شأن علی]]{{ع}} نازل شده است. آنگاه که [[طلحة]] بن [[شیبه]] و عباس به هم [[تفاخر]] می‌کردند و این فضیلتی است که برای هیچ یک از [[صحابه]] غیر او حاصل نشده است. پس او [[افضل]] و در نتیجه همو [[امام]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، منهاج الکرامة، ص۱۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید]] [[شرف‌الدین]] نیز در کتاب [[ارزشمند]] المراجعات می‌نویسد: «درباره ایشان و درباره کسانی که به واسطه آب رسانی به [[حاجیان]] تعمیر [[مسجد الحرام]] برایشان [[فخر]] می‌فروختند، [[خدای تعالی]] این [[آیه]] را نازل فرمود که: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;المراجعات، ص۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی در حاشیه این عبارت می‌نویسد: «این آیه درباره علی{{ع}}، عمویش عباس و طلحة بن شیبه نازل شد و مناسبت آن این است که آنان بر یکدیگر فخر می‌فروختند. [[طلحه]] گفت: من ملازم [[خانه]] خدایم و کلیدهای آن در دست من و پوشاندنش بر عهده من است. [[ابن عباس]] گفت: من [[مسئول]] آب رسانی و برپا دارنده آن هستم. علی{{ع}} نیز فرمود: نمی‌دانم این دو چه می‌گویند. به تحقیق شش ماه پیش از [[مردم]] [[نماز]] خواندم، در حالی که صاحب [[جهاد]] هستم. پس خدای تعالی این آیه را نازل کرد.&lt;br /&gt;
این [[حدیثی]] است که امام واحدی در معنای آیه، در کتاب [[اسباب النزول]] از [[حسن بصری]]، [[شعبی]] و [[قرطبی]] نقل کرده است. وی از [[ابن سیرین]] و [[مرّه همدانی]] نقل کرده که علی{{ع}} به عباس فرمود: آیا تو [[هجرت]] کردی؟ آیا تو به [[پیامبر]]{{صل}} پیوستی؟ عباس گفت: آیا در من ویژگی [[برتر]] از هجرت نیست؟ آیا من حاجیان [[خانه خدا]] را آب رسانی و مسجد الحرام را آباد نمی‌کنم؟ پس این آیه نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;المراجعات، ص۹۷.&amp;lt;&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;سید علی میلانی، جواهر الکلام، ج۶، ص۶۹-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9610800.jpg|22px]] [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| &#039;&#039;&#039;آیات ولایت در قرآن&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:Jawahir-kalam-6.jpg|22px]] [[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9030760879.jpg|22px]] [[علیرضا برازش|برازش، علیرضا]]، [[تفسیر اهل بیت (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تفسیر اهل بیت&#039;&#039;&#039;]]، ج۶&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{امام علی}}&lt;br /&gt;
{{فضائل اهل بیت}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آیات امامت]]&lt;br /&gt;
[[رده:آیات نامدار]]&lt;br /&gt;
[[رده:فضائل امام علی]]&lt;br /&gt;
[[رده:آیات دارای شأن نزول]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC&amp;diff=1366011</id>
		<title>آیه سقایة الحاج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC&amp;diff=1366011"/>
		<updated>2026-04-18T07:47:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{در دست ویرایش ۲|ماه=[[فروردین]]|روز=[[26]]|سال=[[1405]]|کاربر=فرقانی}}&lt;br /&gt;
{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = آیات امامت امام علی&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = &lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[آیه سقایة الحاج در حدیث]] - [[آیه سقایة الحاج در تفسیر و علوم قرآنی]] - [[آیه سقایة الحاج از دیدگاه اهل سنت]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات آیات نامدار&lt;br /&gt;
| نام آیه = آیه سقایة الحاج&lt;br /&gt;
| نام تصویر = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر = &lt;br /&gt;
| متن آیه = أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ&lt;br /&gt;
| معنی آیه = آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همانند کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟ (هرگز این دو) نزد خداوند برابر نیستند&lt;br /&gt;
| شماره آیه = ۱۹- ۲۲&lt;br /&gt;
| نام سوره = توبه&lt;br /&gt;
| شماره جزء = ۱۰&lt;br /&gt;
| نام‌های دیگر = &lt;br /&gt;
| شأن نزول = امیرالمؤمنین {{ع}}&lt;br /&gt;
| مصداق آیه = امیرالمؤمنین {{ع}}&lt;br /&gt;
| دلالت آیه = {{فهرست جعبه | دلالت بر افضلیت [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} | دلالت بر امامت امیرالمومنین{{ع}} | }}&lt;br /&gt;
| نتایج آیه = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیه &#039;&#039;&#039;سقایة الحاج&#039;&#039;&#039;: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt; آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همانند کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟ (هرگز این دو) نزد خداوند برابر نیستند و خداوند گروه ستمگران را رهنمایی نمی‌کند. آنان که ایمان آورده‌اند و هجرت کرده‌اند و در راه خداوند با مال و جان خود، جهاد ورزیده‌اند، نزد خداوند بلند پایگاه‌ترند و آنانند که رستگارند پروردگارشان آنان را به بخشایش و خشنودی از سوی خویش و بوستان‌هایی که ایشان را در آنها نعمتی پایدار است نوید می‌دهد. در حالی که هماره در آن جاودانند؛ بی‌گمان خداوند است که پاداشی سترگ نزد اوست؛ سوره توبه، آیه ۱۹- ۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;از جمله آیاتی که با توجه به [[احادیث]] ذیل آن، بر [[افضلیت]] و در نتیجه [[خلافت بلافصل امیرالمؤمنین]]{{ع}} دلالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براساس احادیث [[تفسیری]] ذیل این آیه که در متون معتبر فریقین و توسط [[محدثان]] و [[مفسران]] نامدار و مورد [[اعتماد]] [[روایت]] شده، این آیه در [[شأن]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نازل شده است. هنگامی که [[طلحه]] بن [[شیبه]] و عباس با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند و یکی [[سقایت]] و آب رسانی به حجاج را نشانه [[برتری]] خود معرفی می‌کرد و دیگری کلید داری و تعمیر [[مسجد الحرام]] را [[فضیلت]] بالاتری می‌دانست. امیرالمؤمنین{{ع}} با اشاره به [[ایمان]]، [[هجرت]] و [[جهاد]] خود در [[راه خدا]] افضلیت خویش را بر آن دو و بلکه دیگر صحابه، یادآور می‌شوند. در این هنگام [[خداوند سبحان]] در [[تأیید]] [[ولیّ]] خود، این آیات را نازل می‌فرماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجود [[احادیث]] متعددی که این [[آیه]] را در شان امیرالمومین{{ع}} می‌دانند، برخی [[اهل سنت]] تلاش کرده‍‌اند تا با خدشه در [[صحت]] آن احادیث و یا پررنگ کردن [[فضائل]] ساختگی دیگران، [[افضلیت]] امیرالمومین{{ع}} را به حاشیه ببرند تا [[امامت]] آن حضرت از این طریق ثابت نگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[شان نزول]] [[آیه]] ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|شأن نزول آیه سقایة الحاج}}&lt;br /&gt;
آیه {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} خبر از حادثه‌ای می‌دهد که در عصر نبوی رخ داده است و صرفاً بیان یک [[قانون]] کلّی نیست؛ یعنی حقیقتاً چنین مقایسه‌ای انجام شده است. بنابراین، آیه شریفه شأن نزولی دارد، بدین جهت شأن نزول‌های متعدّدی برای آن ذکر شده، که خلاصه معروف‌ترین آنها به شرح زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عبّاس»، عموی پیامبر و «شیبه» که از [[فرزندان]] عبدالمطّلب است، در [[مسجد الحرام]] با هم گفت‌وگو می‌کردند. عبّاس خطاب به شیبه گفت: [[خداوند متعال]] افتخاری نصیب من کرده که نصیب هیچ کس ننموده، و آن {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;سیراب کردن [[حجّاج]] در «منی» و «[[عرفات]]» و «[[مشعر الحرام]]» در موسم حج را [[سقایة الحاج]] می‌گویند. سرزمین‌های سه‌گانه فوق، هیچ‌گاه از خود آب نداشته و همواره آب آن از نقاط دیگر تأمین می‌شده است، حتّی امروزه آب مورد استفاده حجّاج در این امکنه مقدّس سه‌گانه، از [[مکّه]] مکرّمه یا نقاط دیگر از طریق شبکه لوله‌کشی تأمین می‌شود. در زمان‌های قدیم حجّاج مجبور بودند آب مورد نیازشان را، در ایّامی که در منی و عرفات و مشعر الحرام هستند، از مکّه همراه خویش ببرند. بدین جهت روز هشتم ذیحجّه، که حجّاج در آن زمان‌ها در چنین روزی آب مورد نیاز را تهیّه و بر شتران بار می‌کردند، «یوم الترویة» (روز برداشتن آب) نامیده شد. به هر حال، عبّاس عموی پیامبر در [[زمان]] خودش [[مسئول]] آب‌رسانی به حجّاج بوده و این [[مسئولیّت]]، مخصوصاً در آن عصر و زمان، بسیار مهمّ بوده است؛ زیرا ضروری‌ترین نیاز حجّاج در «منی» و «مشعر الحرام» و «عرفات» آب بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; است. «شیبه» در پاسخ گفت: [[خداوند]] افتخار {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;با توجّه به اهمّیّت فوق العاده «مسجد الحرام» که به تعبیر [[قرآن مجید]] اوّلین خانه‌ای است که ساخته شده و مقدّس‌ترین مکان روی [[زمین]] است به گونه‌ای که هر رکعت [[نماز]] در آن (طبق برخی [[روایات]]) برابر با یک میلیون رکعت نماز در مکان‌های دیگر است، مسأله «کلیدداری کعبه» و {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} اهمّیّت ویژه‌ای دارد، [[کلیددار]] کعبه مسئول [[حفظ]] و [[حراست]] و مرمّت و بازسازی کعبه معظّمه و [[مسجد الحرام]] بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; را نصیب من کرده است و افتخاری بالاتر از کلیدداری [[کعبه]] وجود ندارد. بنابراین افتخاری که‌ نصیب من شده، بالاتر از افتخار توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} که از کنار آنها عبور می‌کرد و سخنان آنها را شنید، به نزد ایشان رفت و پس از [[سلام]] و ادای [[احترام]]، [[اجازه]] خواست سخنی بگوید، اجازه [[سخن]] داده شد. حضرت فرمود: «[[خداوند]] افتخاری به من عنایت کرده که از همه افتخارات بالاتر و نصیب هیچ کس نشده است!» گفتند: آن چیست؟ فرمود: من قبل از همه شما [[ایمان]] آوردم و به خاطر رضای خداوند قبل از همه [[هجرت]] کردم، و در [[راه خدا]] با [[مال]] و جانم [[جهاد]] نمودم! و شما و امثال شما، به [[برکت]] جهاد من و امثال من [[مسلمان]] شدید و [[اسلام]] را پذیرفتید! بنابراین بالاترین افتخار {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} یا {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نیست، بلکه «[[ایمان به خدا]]» و «هجرت در مسیر رضای او» و «جهاد در راه او» بالاترین افتخار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبّاس عموی پیامبر و علی{{ع}}، با شنیدن این سخن [[خشمگین]] و ناراحت شد و به خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و ماجرا را برای آن حضرت بیان نمود و از علی [[شکایت]] کرد، که وی مقام و موقعیّت مرا زیر سؤال برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر]] شخصی را به دنبال علی{{ع}} فرستاد، وقتی علی به خدمت پیامبر{{صل}} رسید، حضرت از او توضیح خواست و فرمود: چه گفته‌ای که عمویت عبّاس را عصبانی کرده‌ای؟ علی عرض کرد: سخن حقّی گفته‌ام، عمویم از سخن [[حقّ]] من ناراحت شده است، سپس آنچه اتّفاق افتاده بود را برای [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بازگو کرد. ضمناً این نکته را یادآور شد که من در مقام تعریف و [[تمجید]] از خود نبودم، بلکه می‌خواستم به آنها بگویم «سقایة الحاج» و «عمارة المسجد الحرام» بالاترین افتخارات نیست و افتخاراتی بالاتر از آن هم وجود دارد. در این هنگام آیه سقایة الحاج نازل شد و خداوند سخن علی{{ع}} را [[تأیید]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;نک: امینی، عبدالحسین، الغدیر، ۱۴۱۶ق، ج۲، ص۹۴-۹۶؛ شواهد التّنزیل، ج۱، ص۲۴۹ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، ناصر، آیات الولایة فی القرآن، ۱۳۸۳ش، ص۲۲۹-۳۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چند [[علمای امامیه]] اتفاق‌نظر دارند که آیه &amp;quot;سقایة‌ الحاج&amp;quot; در شان [[امام علی]]{{ع}} نازل شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;استرآبادی، البراهین القاطعة، ۱۳۸۲ش، ج۳، ص۲۶۰؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ۱۳۸۳ش، ج۱، ص۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; از منظر [[امامیه]] سند [[شأن نزول آیه]]، معتبر و مصادر آن از موثق‌ترین مصادر در [[علم حدیث]] و [[تفسیر]] بوده و از طرق مختلف ذکر شده است. &amp;lt;ref&amp;gt;میلانی، سیدعلی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; برخی از نویسندگان معتقدند با توجه به بازتاب شأن نزول مذکور در کتب [[تفسیری]]، تردیدی در [[صحت]] آن وجود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;مظفر، دلائل الصدق، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۲۶؛ مکارم شیرازی، آیات الولایة فی القرآن، ۱۳۸۳ش، ص۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این حال عده‌ای دیگر با [[اذعان]] به [[نزول آیه]] در [[منزلت امام علی]]{{ع}}، [[خطاب]] [[آیه]] را عام دانسته که می‌تواند مصداق‌های دیگری را نیز شامل ‌شود. &amp;lt;ref&amp;gt;فضل الله، تفسیر من وحی القرآن، ۱۴۱۹ق، ج۱۱، ص۵۵. &amp;lt;/ref&amp;gt;احتمالات دیگری در [[شأن نزول آیه]] &amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه نگاه کنید به: ابن عطیه، المحرر الوجیز، ۱۴۲۲ق، ج۳، ص۱۷؛ ثعالبی، جواهر الحسان، ۱۴۱۸ق، ج۳، ص۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; در کتب [[شیعه]] و [[اهل‌سنت]] آمده است. &amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ۱۳۷۱ش، ج۷، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شرح و [[تفسیر آیه]]==&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[ایمان به خدا]]، [[برتر]] از هر چیز!&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ}}: آیا سیراب کردن [[حجّاج]] و [[عمران]] و آباد کردن [[مسجد الحرام]] را مانند کسی قرار می‌دهید که ایمان به خدا و [[روز قیامت]] داشته و در [[راه خدا]] [[جهاد]] می‌کند؟» از تعبیر آیه شریفه معلوم می‌شود که چنین مقایسه‌ای انجام شده و کسی {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} را در ردیف «ایمان به خدا» و «[[جهاد در راه خدا]]» دانسته است ولی [[خداوند متعال]] این مقایسه را صحیح نمی‌داند و «ایمان به خدا و [[قیامت]]» و «جهاد فی [[سبیل]] اللَّه» را قابل مقایسه با {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نمی‌داند. چرا که بدون [[شک]] ایمان و جهاد، برتر از آن دو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}}: شاید این تعبیر اشاره به این باشد که نه تنها مقایسه مذکور صحیح نمی‌باشد و «ایمان» و «جهاد» برتر از {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} است، بلکه این مقایسه، نوعی ظلم و ستم به کسی است که سبقت در ایمان به [[خدا]] و روز قیامت و جهاد فی سبیل اللَّه داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ}}: خداوند پس از اینکه در [[آیه]] اوّل اصل آن مقایسه را رد می‌کند و آن را نوعی [[ظلم]] تلقّی می‌نماید، در این آیه تصریح می‌کند که [[ایمان]] و [[هجرت]] و جهاد، مهم‌تر و باارزش‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ}}: [[خداوند متعال]] پس از مردود دانستن مقایسه بین «ایمان» و «جهاد» و «هجرت» از یک سو، و {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} از سوی دیگر، و تصریح بر اینکه سه امر اوّل ارزشمندتر است، در دو آیه بعد به کسانی که [[اهل]] ایمان و جهاد و هجرت هستند، بشارت‌هایی می‌دهد. به این بشارت‌ها توجّه کنید:&lt;br /&gt;
# خداوند به این [[انسان‌ها]] [[بشارت]] [[رحمت]] خویش و قرب الی اللَّه را می‌دهد.&lt;br /&gt;
# دومین [[بشارت]] [[معنوی]] برای این افراد خشنودی خداوند است و چه نعمتی بالاتر از این که [[انسان]] بداند محبوبش از او [[خشنود]] و [[راضی]] است.&lt;br /&gt;
# {{متن قرآن|وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا}}: [[پاداش]] سوم آنها باغ‌هایی از [[بهشت]] است (توجّه داشته باشید که تعبیر به باغ‌ها شده است، نه یک باغ) که انواع نعمت‌های زائل نشدنی در آن وجود دارد. یکی از [[مشکلات]] و معایب نعمت‌های [[دنیا]] ناپایداری آن است؛ امّا نعمت‌های [[جهان آخرت]] متزلزل و ناپایدار نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}: آیا این جمله اشاره به [[نعمت]] دیگری است که خداوند برای اهل ایمان و جهاد و هجرت در نظر گرفته است؛ نعمتی که علاوه بر قرب الی اللَّه و خشنودی خداوند و باغ‌های بهشت است؛ نعمتی که نه به [[فکر]] انسان می‌رسد و نه کسی [[قدرت]] توصیف و شرح آن را دارد، بدین جهت به صورت سربسته بیان شده است؟ یا اشاره به نعمت‌های سه‌گانه سابق دارد و تأکید بر آنهاست؟ هیچ یک از دو احتمال فوق بعید نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۹۳ ـ ۲۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احادیث]] مرتبط با آیه ==&lt;br /&gt;
[[احادیث]] متعددی در منابع معتبر [[حدیثی]] و [[تفسیری]] و کلامی فریقین در [[تفسیر]] این [[آیات]] وارد شده که [نزول]] این آیات در شان [[امام]] امیرالمومین{{ع}} را بیان می‌کنند. در این بخش به برخی از آنها اشاره می‌کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|عَنْ مُحَمَّدِ بْن كَعْب القُرْظِي قال: اقْتَخَرَ شَيْبَةُ بن أبي طَلْحَةَ وَ رَجُلُ ذَكَرَ اسْمَهُ وَ عَلَى بن أبي طالب{{ع}}. فَقَالَ شَيْبَةُ بنُ أَبِي طَلْحَةَ: مَعِي مِفْتَاحُ الْبَيْتِ وَلَوْ اَشَاءُ بِتُّ فِيهِ وَ قَالَ ذلك الرَّجُلُ: أَنَا صَاحِبُ السَّقايَةِ وَ لَوْ أَشَاءَ بِتُّ فِي الْمَسْجِدِ وَ قَالَ عَلَى{{ع}}: مَا أَدْرِي مَا تَقُولَانِ قَدْ صَلَّيْتُ إِلَى الْقِبْلَةِ قَبْلَ النَّاسِ وَأَنَا صَاحِبُ الْجِهَادِ. فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}.}}&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحارالانوار، ج۳۶، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[محمد بن کعب]] قُرظی گوید: روزی [[شیبة]] بن ابی [[طلحه]] و مردی دیگر و امیرالمؤمنين{{ع}} با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند، [[شیبه]] می‌گفت: «من تعمیر کننده [[مسجد الحرام]] و کلید دار [[خانه خدا]] هستم». عباس می‌گفت: «من [[صاحب منصب]] [[سقایی]] حاجيانم» على{{ع}} می‌گفت: «من نمی‌دانم شما چه می‌گویید، من قبل از همه به سوی [[قبله]] به [[نماز]] ایستادم و من صاحب [[جهاد در راه خدا]] هستم، در همین رابطه بود که [[آیه]] {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}، نازل شد».&amp;lt;ref&amp;gt;برازش، علیرضا، تفسیر اهل بیت{{ع}}، ج۶، ص۶۶-۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حدیث که در منابع شیعه وارد شده توسط بسیاری از محدثان و مفسران اهل سنت همچون [[ابن کثیر]] &amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۳۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[عبدالرزاق صنعانی]]&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر القرآن، ج۲، ص۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;  و بسیاری دیگر از محدثان، مفسران و متکلمان اهل سنت نقل شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;جهت کسب اطلاعات بیشتر نک: میلانی، سیدعلی، جواهر الکلام، ج۶، ص۸۱-۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دلالت آیه ==&lt;br /&gt;
=== دلالت بر افضلیت امیرالمومنین{{ع}} ===&lt;br /&gt;
از آنجا که [[فضیلت]] سبقت در ایمان و [[جهاد]] از آنِ علی{{ع}} است و هیچ کس از مردان [[مسلمان]] چنین فضیلتی ندارد، بنابراین علی{{ع}} افضل افراد [[مسلمانان]] است و روشن است که اگر [[خداوند]] بخواهد [[جانشینی]] برای پیامبرش [[نصب]] کند، با وجود «[[افضل]]» به سراغ «[[مفضول]]» و حتّی «[[فاضل]]» نمی‌رود؛ زیرا [[خداوند حکیم]] است و تقدیم «مفضول» بر «فاضل» و «فاضل» بر «افضل» بر خلاف [[حکمت]] است. از این رو [[فضیلت]] [[سبقت در ایمان]] و [[جهاد امام علی]]{{ع}} بر دیگران، اگر [[خدا]] بخواهد [[جانشینی]] برای پیامبر{{صل}} [[انتخاب]] کند، «[[افضل]]» را بر «[[مفضول]]» و «[[فاضل]]» مقدم می‌کند؛ زیرا [[خداوند حکیم]] است و تقدیم «مفضول» و «فاضل» بر «افضل» بر خلاف [[حکمت]] است و اگر مسئله خلافت انتخابی هم باشد، عقلا و [[خردمندان]] نیز با وجود «افضل» به سراغ «فاضل» یا «مفضول» نمی‌روند. &amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، ناصر، آیات الولایة فی القرآن، ۱۳۸۳ش، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دلالت بر [[امامت امیرالمؤمنین]]{{ع}} ===&lt;br /&gt;
[[متکلمان]] و [[مفسران شیعه]] معتقدند [[آیه]] &amp;quot;سقایه‌الحاج&amp;quot; در بیان [[افضلیت امام علی]]{{ع}} نازل شده &amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، منهاج الکرامة، ۱۳۷۹ش، ص۸۵؛ جمعی از نویسندگان، فی رحاب أهل البیت{{عم}}، ۱۴۲۶ش، ج۲۲، ص۱۸&amp;lt;/ref&amp;gt; و دلالت بر [[برتری امام]] بر دیگر [[صحابه]] دارد &amp;lt;ref&amp;gt;میلانی، سیدعلی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[اولویت]] [[امام علی]]{{ع}} را در [[ولایت]] و [[خلافت]] بعد از [[پیامبر]]{{صل}} به [[اثبات]] می‌رساند. &amp;lt;ref&amp;gt;شوشتری، إحقاق الحق، ۱۴۰۹ق، ج۳، ص۱۲۸؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ۱۳۸۳ش، ج۱، ص۹۵؛ میلانی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶؛ مکارم شیرازی، ناصر، آیات الولایة فی القرآن، ۱۳۸۳ش، ص۲۲۹&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین گفته شده دلالت این آیه بر [[ولایت حضرت علی]]{{ع}} واضح است &amp;lt;ref&amp;gt;سید بن طاووس، الطرائف، ۱۴۰۰ق، ج۱، ص۵۱؛ میلانی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ چراکه به اتفاق همه، [[امام]] در [[ایمان]]، [[هجرت]] و [[جهاد]] از همه صحابه [[برتر]] بود. &amp;lt;ref&amp;gt;مظفر، محمد حسن، دلائل الصدق، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، ناصر، آیات الولایة فی القرآن، ۱۳۸۳ش، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علاّمه حلّی]] در بیان [[ادله امامت]] و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین{{ع}} می‌نویسد: «[[برهان]] هفدهم قول [[خدای تعالی]] است که می‌فرماید: {{متن قرآن|الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ}}، [[رزین]] بن معاویه در الجمع بین الصحاح السته [[روایت]] کرده است که این [[آیه در شأن علی]]{{ع}} نازل شده است. آنگاه که [[طلحة]] بن [[شیبه]] و عباس به هم [[تفاخر]] می‌کردند و این فضیلتی است که برای هیچ یک از [[صحابه]] غیر او حاصل نشده است. پس او [[افضل]] و در نتیجه همو [[امام]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، منهاج الکرامة، ص۱۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید]] [[شرف‌الدین]] نیز در کتاب [[ارزشمند]] المراجعات می‌نویسد: «درباره ایشان و درباره کسانی که به واسطه آب رسانی به [[حاجیان]] تعمیر [[مسجد الحرام]] برایشان [[فخر]] می‌فروختند، [[خدای تعالی]] این [[آیه]] را نازل فرمود که: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;المراجعات، ص۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی در حاشیه این عبارت می‌نویسد: «این آیه درباره علی{{ع}}، عمویش عباس و طلحة بن شیبه نازل شد و مناسبت آن این است که آنان بر یکدیگر فخر می‌فروختند. [[طلحه]] گفت: من ملازم [[خانه]] خدایم و کلیدهای آن در دست من و پوشاندنش بر عهده من است. [[ابن عباس]] گفت: من [[مسئول]] آب رسانی و برپا دارنده آن هستم. علی{{ع}} نیز فرمود: نمی‌دانم این دو چه می‌گویند. به تحقیق شش ماه پیش از [[مردم]] [[نماز]] خواندم، در حالی که صاحب [[جهاد]] هستم. پس خدای تعالی این آیه را نازل کرد.&lt;br /&gt;
این [[حدیثی]] است که امام واحدی در معنای آیه، در کتاب [[اسباب النزول]] از [[حسن بصری]]، [[شعبی]] و [[قرطبی]] نقل کرده است. وی از [[ابن سیرین]] و [[مرّه همدانی]] نقل کرده که علی{{ع}} به عباس فرمود: آیا تو [[هجرت]] کردی؟ آیا تو به [[پیامبر]]{{صل}} پیوستی؟ عباس گفت: آیا در من ویژگی [[برتر]] از هجرت نیست؟ آیا من حاجیان [[خانه خدا]] را آب رسانی و مسجد الحرام را آباد نمی‌کنم؟ پس این آیه نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;المراجعات، ص۹۷.&amp;lt;&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;سید علی میلانی، جواهر الکلام، ج۶، ص۶۹-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9610800.jpg|22px]] [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| &#039;&#039;&#039;آیات ولایت در قرآن&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{امام علی}}&lt;br /&gt;
{{فضائل اهل بیت}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آیات امامت]]&lt;br /&gt;
[[رده:آیات نامدار]]&lt;br /&gt;
[[رده:فضائل امام علی]]&lt;br /&gt;
[[رده:آیات دارای شأن نزول]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC&amp;diff=1366007</id>
		<title>رده:آیه سقایة الحاج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC&amp;diff=1366007"/>
		<updated>2026-04-18T07:40:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: صفحه‌ای تازه حاوی «رده:آیات امامت رده:آیات نامدار رده:فضائل امام علی رده:آیات دارای شأن نزول» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[رده:آیات امامت]]&lt;br /&gt;
[[رده:آیات نامدار]]&lt;br /&gt;
[[رده:فضائل امام علی]]&lt;br /&gt;
[[رده:آیات دارای شأن نزول]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%AF%D8%B1_%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB&amp;diff=1366006</id>
		<title>آیه سقایة الحاج در حدیث</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%AF%D8%B1_%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB&amp;diff=1366006"/>
		<updated>2026-04-18T07:40:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* پانویس */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = آیه سقایة الحاج&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = آیه سقایة الحاج&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[آیه سقایة الحاج در حدیث]] - [[آیه سقایة الحاج در تفسیر و علوم قرآنی]] - [[آیه سقایة الحاج از دیدگاه اهل سنت]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آیه سقایة الحاج&#039;&#039;&#039; از جمله آیاتی است که با توجه به [[احادیث]] ذیل آن، بر [[افضلیت]] و در نتیجه خلافت بلافصل [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} دلالت دارد. براساس احادیث [[تفسیری]] ذیل آیه که در متون معتبر فریقین و توسط محدثان و [[مفسران]] نامدار و مورد اعتماد [[روایت]] شده، این آیه در [[شأن]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نازل شده است. هنگامی که طلحة بن شیبه و [[عباس بن عبدالمطلب]] با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند و یکی سقایت و آب رسانی به حجاج را نشانه [[برتری]] خود معرفی می‌کرد و دیگری کلید داری و تعمیر [[مسجد الحرام]] را [[فضیلت]] بالاتری می‌دانست. امیرالمؤمنین{{ع}} با اشاره به [[ایمان]]، [[هجرت]] و [[جهاد]] خود در [[راه خدا]] افضلیت خویش را یادآور می‌شوند. در این هنگام [[خداوند سبحان]] در [[تأیید]] [[ولیّ]] خود، این آیات را نازل فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== متن آیه ==&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همانند کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟ (هرگز این دو) نزد خداوند برابر نیستند و خداوند گروه ستمگران را رهنمایی نمی‌کند. آنان که ایمان آورده‌اند و هجرت کرده‌اند و در راه خداوند با مال و جان خود، جهاد ورزیده‌اند، نزد خداوند بلند پایگاه‌ترند و آنانند که رستگارند پروردگارشان آنان را به بخشایش و خشنودی از سوی خویش و بوستان‌هایی که ایشان را در آنها نعمتی پایدار است نوید می‌دهد. در حالی که هماره در آن جاودانند؛ بی‌گمان خداوند است که پاداشی سترگ نزد اوست؛ سوره توبه، آیه ۱۹- ۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[شان نزول]] [[آیه]] ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|شأن نزول آیه سقایة الحاج}}&lt;br /&gt;
آیه {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} خبر از حادثه‌ای می‌دهد که در عصر نبوی رخ داده است و صرفاً بیان یک [[قانون]] کلّی نیست؛ یعنی حقیقتاً چنین مقایسه‌ای انجام شده است. بنابراین، آیه شریفه شأن نزولی دارد، بدین جهت شأن نزول‌های متعدّدی برای آن ذکر شده، که خلاصه معروف‌ترین آنها به شرح زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عبّاس»، عموی پیامبر و «شیبه» که از [[فرزندان]] عبدالمطّلب است، در [[مسجد الحرام]] با هم گفت‌وگو می‌کردند. عبّاس خطاب به شیبه گفت: [[خداوند متعال]] افتخاری نصیب من کرده که نصیب هیچ کس ننموده، و آن {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;سیراب کردن حجّاج در «منی» و «عرفات» و «مشعر الحرام» در موسم حج را سقایة الحاج می‌گویند. سرزمین‌های سه‌گانه فوق، هیچ‌گاه از خود آب نداشته و همواره آب آن از نقاط دیگر تأمین می‌شده است، حتّی امروزه آب مورد استفاده حجّاج در این امکنه مقدّس سه‌گانه، از مکّه مکرّمه یا نقاط دیگر از طریق شبکه لوله‌کشی تأمین می‌شود. در زمان‌های قدیم حجّاج مجبور بودند آب مورد نیازشان را، در ایّامی که در منی و عرفات و مشعر الحرام هستند، از مکّه همراه خویش ببرند. بدین جهت روز هشتم ذیحجّه، که حجّاج در آن زمان‌ها در چنین روزی آب مورد نیاز را تهیّه و بر شتران بار می‌کردند، «یوم الترویة» (روز برداشتن آب) نامیده شد. به هر حال، عبّاس عموی پیامبر در زمان خودش مسئول آب‌رسانی به حجّاج بوده و این مسئولیّت، مخصوصاً در آن عصر و زمان، بسیار مهمّ بوده است؛ زیرا ضروری‌ترین نیاز حجّاج در «منی» و «مشعر الحرام» و «عرفات» آب بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; است. «شیبه» در پاسخ گفت: [[خداوند]] افتخار {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;با توجّه به اهمّیّت فوق العاده «مسجد الحرام» که به تعبیر قرآن مجید اوّلین خانه‌ای است که ساخته شده و مقدّس‌ترین مکان روی زمین است به گونه‌ای که هر رکعت نماز در آن (طبق برخی روایات) برابر با یک میلیون رکعت نماز در مکان‌های دیگر است، مسأله «کلیدداری کعبه» و {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} اهمّیّت ویژه‌ای دارد، کلیددار کعبه مسئول حفظ و حراست و مرمّت و بازسازی کعبه معظّمه و مسجد الحرام بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; را نصیب من کرده است و افتخاری بالاتر از کلیدداری [[کعبه]] وجود ندارد. بنابراین افتخاری که‌ نصیب من شده، بالاتر از افتخار توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} که از کنار آنها عبور می‌کرد و سخنان آنها را شنید، به نزد ایشان رفت و پس از [[سلام]] و ادای [[احترام]]، [[اجازه]] خواست سخنی بگوید، اجازه [[سخن]] داده شد. حضرت فرمود: «[[خداوند]] افتخاری به من عنایت کرده که از همه افتخارات بالاتر و نصیب هیچ کس نشده است!» گفتند: آن چیست؟ فرمود: من قبل از همه شما [[ایمان]] آوردم و به خاطر رضای خداوند قبل از همه [[هجرت]] کردم و در [[راه خدا]] با [[مال]] و جانم [[جهاد]] نمودم! و شما و امثال شما، به [[برکت]] جهاد من و امثال من [[مسلمان]] شدید و [[اسلام]] را پذیرفتید! بنابراین بالاترین افتخار {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} یا {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نیست، بلکه «[[ایمان به خدا]]» و «هجرت در مسیر رضای او» و «جهاد در راه او» بالاترین افتخار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبّاس عموی پیامبر و علی{{ع}}، با شنیدن این سخن [[خشمگین]] و ناراحت شد و به خدمت پیامبر اکرم{{صل}} رسید و ماجرا را برای آن حضرت بیان نمود و از علی [[شکایت]] کرد، که وی مقام و موقعیّت مرا زیر سؤال برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر]] شخصی را به دنبال علی{{ع}} فرستاد، وقتی علی به خدمت پیامبر{{صل}} رسید، حضرت از او توضیح خواست و فرمود: چه گفته‌ای که عمویت عبّاس را عصبانی کرده‌ای؟ علی عرض کرد: سخن حقّی گفته‌ام، عمویم از سخن [[حقّ]] من ناراحت شده است، سپس آنچه اتّفاق افتاده بود را برای [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بازگو کرد. ضمناً این نکته را یادآور شد که من در مقام تعریف و [[تمجید]] از خود نبودم، بلکه می‌خواستم به آنها بگویم «سقایة الحاج» و «عمارة المسجد الحرام» بالاترین افتخارات نیست و افتخاراتی بالاتر از آن هم وجود دارد. در این هنگام آیه سقایة الحاج نازل شد و خداوند سخن علی{{ع}} را [[تأیید]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;شواهد التّنزیل، ج۱، ص۲۴۹ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)|آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۲۹-۳۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر کتب تفسیری و کلامی در کتب [[روایی]] نیز به این شأن نزول اشاره شده است&amp;lt;ref&amp;gt;نک: کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۸، ص۲۰۴؛ ابن‌حیون، دعائم الإسلام، ۱۳۸۵ق، ج۱، ص۱۹؛ ابن‌حیون، شرح الأخبار، ۱۴۰۹ق، ج۱، ص۳۲۴؛ شیخ طوسی، الامالی، ۱۴۱۴ق، ص۵۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در کتاب [[صحیح مسلم]] همین [[شأن نزول]] بدون ذکر نام اشخاص آمده است و به ثبت ماجرا با استفاده از عنوان «رجُل» بسنده کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مسلم، صحیح مسلم، بیروت، ج۳، ص۱۴۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما برخی دیگر از علمای [[اهل‌سنت]] با اشاره به این [[روایت]] به [[روایات]] دیگری که اسم اشخاص آمده، اشاره کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;به عنوان نمونه: نک: طبری، جامع البیان، ۱۴۱۲ق، ج۱۰، ص: ۶۸؛ ثعلبی، الکشف و البیان، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۱۹-۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این حال [[ابن‌کثیر]] از علمای اهل‌سنت، نزول این [[آیه]] در [[فضیلت امام علی]]{{ع}} را [[انکار]] کرده‌ است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌کثیر، البدایة و النهایة، ۱۴۰۷ق، ج۷، ص۳۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین [[ابن‌تیمیه]] [[معتقد]] است که این روایت در کتب حدیثی معتبر نیامده است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌تیمیه، احمدبن عبدالحلیم، منهاج السنه، ۱۴۰۶ق، ج۵، ص۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علمای امامیه اتفاق‌نظر دارند که آیه &amp;quot;سقایة‌ الحاج&amp;quot; در شان [[امام علی]]{{ع}} نازل شده است&amp;lt;ref&amp;gt;استرآبادی، البراهین القاطعة، ۱۳۸۲ش، ج۳، ص۲۶۰؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ۱۳۸۳ش، ج۱، ص۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از منظر [[امامیه]] سند [[شأن نزول آیه]]، معتبر و مصادر آن از موثق‌ترین مصادر در علم حدیث و [[تفسیر]] بوده و از طرق مختلف ذکر شده است&amp;lt;ref&amp;gt;میلانی، سیدعلی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. برخی از نویسندگان معتقدند با توجه به بازتاب شأن نزول مذکور در کتب [[تفسیری]]، تردیدی در صحت آن وجود ندارد&amp;lt;ref&amp;gt;مظفر، دلائل الصدق، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احادیث]] مرتبط با آیه ==&lt;br /&gt;
=== احادیث شیعه ===&lt;br /&gt;
[[احادیث]] متعددی در منابع معتبر [[حدیثی]] و [[تفسیری]] [[امامیه]] در [[تفسیر]] این [[آیات]] وارد شده که ضمن بیان نزول این آیات در شان [[امام]] امیرالمومین{{ع}}، بر [[افضلیت]] و به تبع امت و خلافت بلافصل آن حضرت دلالت دارند. در این بخش برخی از آن احادیث را نقل می‌نماییم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== حدیث اول ====&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|عَنْ مُحَمَّدِ بْن كَعْب القُرْظِي قال: اقْتَخَرَ شَيْبَةُ بن أبي طَلْحَةَ وَ رَجُلُ ذَكَرَ اسْمَهُ وَ عَلَى بن أبي طالب{{ع}}. فَقَالَ شَيْبَةُ بنُ أَبِي طَلْحَةَ: مَعِي مِفْتَاحُ الْبَيْتِ وَلَوْ اَشَاءُ بِتُّ فِيهِ وَ قَالَ ذلك الرَّجُلُ: أَنَا صَاحِبُ السَّقايَةِ وَ لَوْ أَشَاءَ بِتُّ فِي الْمَسْجِدِ وَ قَالَ عَلَى{{ع}}: مَا أَدْرِي مَا تَقُولَانِ قَدْ صَلَّيْتُ إِلَى الْقِبْلَةِ قَبْلَ النَّاسِ وَأَنَا صَاحِبُ الْجِهَادِ. فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}}}؛ «[[محمد بن کعب]] قُرظی گوید: روزی شیبة بن ابی طلحه و مردی دیگر و امیرالمؤمنين{{ع}} با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند، شیبه می‌گفت: «من تعمیر کننده [[مسجد الحرام]] و کلید دار [[خانه خدا]] هستم». عباس می‌گفت: «من صاحب منصب سقایی حاجيانم» علی{{ع}} می‌گفت: «من نمی‌دانم شما چه می‌گویید، من قبل از همه به سوی [[قبله]] به [[نماز]] ایستادم و من صاحب [[جهاد در راه خدا]] هستم، در همین رابطه بود که [[آیه]] {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}، نازل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحارالانوار، ج۳۶، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== حدیث دوم ====&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|عن الباقر{{ع}} قال: لَمَّا فَتَحَ رَسُولُ الله{{صل}} مَكَةَ أَعْطَى الْعَبَاسَ السَّقَايَةَ وَ أَعْطَى عَثمَانَ بْنَ طَلْحَةَ الْحِجَابَةَ وَ لَمْ يُعْطِ عليا شَيْئًا. فَقِيلَ لِعَلى بن أبي طالب{{ع}}: إِنَّ النَّبي{{صل}} أَعْطَى الْعَباسَ السَّقَايَةَ وَ أعْطى عُثمَانَ بْن طَلْحَةَ الْحِجَابَةِ وَ لَمْ يُعْطِكَ شَيْئاً. قَالَ: فَقَالَ مَا أَرْضَانِي بِمَا فَعَلَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ فانزل الله تعالى هذه الأية: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ...}} إِلَى {{متن قرآن|أَجْرٌ عَظِيمٌ}} نَزَلَتْ فِي عَلَى بْن أَبِي طَالب{{ع}}}}؛ «[[امام صادق]]{{ع}} از پدر بزرگوارش [[روایت]] می‌‌کند که فرمود: «چون [[خداوند]] [[مکه]] را به دست [[رسول خدا]]{{صل}} فتح نمود، منصب سقایت را به عباس و پرده داری را به عثمان بن طلحه داد و چیزی به علی{{ع}} نداد. پس به علی{{ع}} گفتند: رسول خدا{{صل}} سقایت را به عباس و پرده داری را به عثمان بن طلحه داد و تو را بی‌بهره گذاشت. حضرت فرمود: از کاری که رسول خدا انجام داد، بسیار [[خرسند]] و خوشنودم. آنگاه [[خداوند متعال]] این [[آیه]] را نازل فرمود: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ...}} این آیه در [[شأن]] [[علی بن ابی طالب]] نازل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فرات کوفی، ص۱۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== حدیث سوم ====&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|عن الْحَارِثِ الْأَعْوَرِ قَالَ: دَخَلَ أمير الْمُؤْمِنِينَ علىّ{{ع}} في الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ فَإِذَا بِشَيْبَةَ بْنِ عَبدالدَارِ وَ الْعَبَاسِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَلِبِ يَتَفَاخَرَانِ وَ الْعَبَاسُ يَقُولُ نَحْنُ اَخیَر النَّاس بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} فِي أَيْدِينَا عِمَارَةُ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ سِقَايَةُ الْحَاجِ وَ شَيْبَةُ يَقُولُ نحْنُ أَخْيَرُ النَّاسِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ{{صل}} فِي أَيْدِينَا مَفَاتيحُ الْكَعْبَةِ نَفْتَحُهَا إِذا شِئْنَا وَ نُغلِقُهَا إِذَا شِئنا فقَالَ لَهُمَا عَلى{{ع}}: اَلَا أَدُلُّكُمَا عَلَى مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنْكُمَا؟! قَالا: وَ مَنْ هُوَ؟ قَالَ: الَّذِي ضَرَبَ رئوسَكُمَا بالسيف حى أَدْخَلَكُمَا فِي الْإِسْلَامِ قهْراً. فَقَامَ الْعَاسُ مُغضِباً حَتَّى أتي رسول الله{{صل}} قال: يَا رَسُولُ اللَّهِ فَأَخْبرَهُ بِالْخَبَرَ فَاغتَمَّ مِنْ ذَلِكَ النبى{{صل}}. فهبط علیه جبرئيلُ فقال السلام عليك يا محمد{{صل}} فقال: وَ عَلَيْكَ السَّلَامُ يَا جَبْرَئيل فقَالَ: قَلْ یا محمد: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ...}} قالَ: قُم یا عَمِّ اُخرُج فَهذا رسول الرّحمنِ یُخاصِمُکَ فی عَلیِّ بن ابیطالب{{ع}}}}؛ «حارث اعور گوید: [[امیر المؤمنین]]{{ع}} وارد [[مسجدالحرام]] شد. شيبة بن عبد الدار و [[عباس بن عبدالمطلب]] با هم به [[تفاخر]] پرداخته... عباس می‌گفت: «[[مقام]] سقایت [[حاجیان]] و عمارت [[مسجد الحرام]] را ما در [[اختیار]] داریم، پس بهترین [[مردم]] بعد از [[رسول خدا]]{{صل}} ما هستیم». شیبه نیز می‌گفت: «کلیدهای [[کعبه]] در دست ماست؛ هرگاه [[اراده]] کنیم درهای آن را باز می‌‌کنیم یا می‌بندیم، از این رو ما پس از رسول خدا{{صل}} بهترین مردم هستیم. پس [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} به ایشان فرمود: «می‌خواهید کسی را به شما معرفی کنم که بهتر از هر دوی شماست؟ گفتند: «او کیست؟! فرمود: «همان کسی که بزرگان شما را با [[شمشیر]] زد تا اینکه شما را به [[اجبار]] وارد [[اسلام]] کند. پس عباس برخاست و [[خشمگین]] نزد رسول خدا{{صل}} رفته و ماجرا را برای آن حضرت بازگو نمود. اما رسول خدا{{صل}} [[سکوت]] فرمود و چیزی نگفت؛ در این حال بود که [[جبرئیل]] نزد آن حضرت آمده و عرضه داشت: «ای محمد، [[خداوند]] تو را [[سلام]] می‌رساند و مي‌گويد: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ...}} در این هنگام [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: عمو جان، برخیز و برو، این [[خدای رحمان]] است که دارد بین تو و [[علی بن ابیطالب]]{{ع}} [[قضاوت]] می‌کند»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فرات کوفی، ص۱۶۸؛ مجلسی، بحارالانوار، ج۳۶، ص۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== حدیث چهارم ====&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|عَنْ عَبْدِ الله بن عبيدة الربَذِي قَالَ: قَالَ عَلى{{ع}} لِلْعَبَاسَ: يَا عَمِّ لو هَاجَرتَ إِلَى الْمَدِينَةِ قَالَ: أَوَلَسْتُ فِي أَفضل من الهجرة الستُ أسقِى حَاجَ بَيْتِ اللهِ وَأَعْمُرُ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ؟! فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ...}}}}؛ «عبدالله بن [[عبیده]] ربذی گوید: علی{{ع}} به عباس فرمود: ای عمو، کاش به [[مدینه]] [[هجرت]] کرده بودی. او در پاسخ گفت: مگر اکنون من در حالتی نیستم که از هجرت بهتر است؟ مگر سقایت حجاج [[خانه خدا]] را به عهده ندارم و [[مسجد الحرام]] را تعمیر نمی کنم؟! پس [[خدای عزوجل]] این [[آیه]] را نازل فرمود: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ...}}» &amp;lt;ref&amp;gt;العمدة، ص۱۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== حدیث پنجم ====&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|عن ابن سِيرِينَ قَالَ: قَدِمَ عَلِى بن أبي طالب{{ع}} مِنَ الْمَدِينَةِ إِلَى مَكْةَ فَقَالَ للعباسِ: يَا عَمْ أَلَا تُهَاجِرُ اَلَا تَلْحَقِّ بِرَسُولِ اللَّهِ{{صل}}؟! فَقَالَ: أَعْمُرُ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ، وَ أَحْجُبُ الْبَيْتَ. فَأَنْزَلَ اللَّهُ: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}}}}؛ «[[ابن سیرین]] گوید: [[علی بن ابیطالب]]{{ع}} از [[مدینه]] به [[مکه]] آمد و به عباس گفت: ای عمو چرا [[هجرت]] نمی کنی؟ چرا به [[پیامبر خدا]]{{صل}} ملحق نمی شوی عباس گفت: [[مسجدالحرام]] را تعمیر می کنم و بین را [[حفظ]] می کنم. پس این [[آیه]] نازل شد: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}}»&amp;lt;ref&amp;gt;حسکانی، حاکم، شواهد التنزیل، ج۱، ص۳۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== حدیث ششم ====&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|قَالَ الْمُفَسِّرُونَ لَمَّا أَسِرَ الْعَبَّاسُ يَوْمَ بَدْرِ أَقْبَلَ الْمُسْلِمُونَ فَعَیَّرُوهُ بكُفرِه بِاللّهِ وَ قَطِيعَةِ الرَّحِمِ وَأَغْلظَ عَلَىّ{{ع}} لَهُ الْقَوْلَ فَقَالَ الْعَبَّاسُ: مَا لَكُمْ تَذْكُرُونَ مَسَاوِیَنَا وَ لَاتذكُرُونَ مَحَاسِنَنا؟! فَقَالَ عَلَى{{ع}}: أَلَكُمْ مَحَاسِنُ؟ قَالَ: نَعَمْ إِنَّا لَنَعْمُرُ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ وَ نَحْجُب الْكَعْبَةَ وَ نَسْقِى الْحَاجَّ وَنَفُكُّ الْعَانِي فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى رَدَاً عَلَى الْعَبَاسِ، وفاقاً لعلى بن أبي طالب{{ع}}: {{متن قرآن|مَا كَانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَسَاجِدَ الله ...}} ثُمَّ قَالَ: {{متن قرآن|إِنَّما يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللَّهِ ...}} ثُمَّ قالَ: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ...}}.}} {{عربی|و روى إِسْمَاعِيلُ بُنُ خالِدٍ عَنْ عَامرِ وَ ابْنِ جُرَیجِ عَنْ عَطاء عَنِ ابْنِ عَبّاسَ وَ مُقَاتِلِ عَنِ الضّحَاكَ عَنِ ابْنِ عَبّاسَ والسُّدّی عن بن صالح وابنِ ابیِ خالد و زَکریّا عن الشّعبی انه نزلَ هذه الآیةُ فی علی بن ابیطالب{{ع}}}}؛ «[[مفسران]] گویند: وقتی در [[روز]] [[بدر]] عباس [[اسیر]] شد، [[مسلمانان]] روی آوردند و او را به خاطر کفرش به [[خدا]] و [[قطع رحم]] [[سرزنش]] کردند و علی{{ع}} هم به درشتی با او سخن گفت. عباس گفت: شما را چه می‌شود بدی‌های ما را یاد می‌کنید و خوبی‌های ما را یاد نمی‌کنید؟ علی{{ع}} فرمود: «آیا شما خوبی هم دارید؟ گفت: بله ما [[مسجد الحرام]] را آباد می‌‌کنیم، پرده دار [[کعبه]] هستیم، [[حاجیان]] را سیراب می‌کنیم و اسیر [[آزاد]] می‌کنیم. پس [[خدای تعالی]] در پاسخ عباس و تأييد [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} این [[آیه]] را نازل كرد: {{متن قرآن|مَا كَانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَسَاجِدَ الله ...}} سپس فرمود: {{متن قرآن|إِنَّما يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللَّهِ...}} سپس فرمود: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ...}} و اسماعیل بن خالد از عامر [[ابن جریج]] از عطاء از [[ابن عباس]] و [[مقاتل]] از ضحاک از ابن عباس، سدی از ابی صالح و ابن ابی خالد و زکریا از شعبی [[روایت]] کرده‌اند که این آیه در مورد [[علی بن ابیطالب]]{{ع}} نازل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحارالانوار، ج۴۱، ص۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== حدیث هفتم ====&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|عن النبی{{صل}} انه قال لعلی{{ع}}: يَا عَلَى إِنَّ عَبْدَالْمُطَّلِبِ سَنَّ فِي الْجَاهِلِيَّة خَمْسَ سُنَنِ أَجْرَاهَا اللَّهُ لَهُ فِى الاسلام .. وَلَمَّا حَفَرَ بِئرَ زمْزمَ سَمَّاهَا سِقَايَةَ الْحَاجِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}}}}؛ «از [[رسول خدا]]{{صل}} نقل شده که خطاب به [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} فرمود: ای علی، [[عبدالمطلب]] در [[زمان جاهلیت]] پنج [[سنت]] را مورد عمل قرار داد و [[خداوند]] آنها را در [[اسلام]] جاری کرد.... عبدالمطلب پس از اینکه [[چاه زمزم]] را حفر کرد، آن را برای [[آشامیدن]] حجاج اختصاص دارد و خداوند هم در [[قرآن کریم]] فرموده است: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}}»&amp;lt;ref&amp;gt;صدوق، من لا یحضره الفقسه، ج۴، ص۳۶۵؛ مکارم الاخلاق، ص۴۴۰؛ مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج۳۱، ص۳۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== حدیث هشتم ====&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|عَنْ جابر عن أَبِي جَعَرَ الْبَاقِر{{ع}}.. إِنَّ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ لَمَّا حَضَرَتْهُ الْوَفاةُ وَ أجْمَعَ عَلَى الشَّورى، فَقَالَ لَهُمْ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ: ... قَالَ نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَنْزَلَ اللَّهُ تعَالَى فِيهِ {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ...}}، غَيْرى. قالوا: لا}}؛ «جابر از [[امام باقر]]{{ع}} [[روایت]] کرده که آن حضرت فرمود: زمانی که لحظه مرگ [[عمر بن خطاب]] فرارسید و او تصمیم بر به [[شورا]] گذاشتن امر [[خلافت]] داشت... امیرالمؤمنین به آنها فرمود: شما را به [[خدا]] آیا خداوند این [[آیه]]: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ...}} را درباره کسی غیر از مــن نازل کرده است؟ گفتند: نه»&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج۳۱، ص۳۳۶؛ دیلمی، ارشاد القلوب، ج۲، ص۲۶۱؛ طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۱۳۹، طوسی، امالی، ص۵۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== حدیث نهم ====&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|ما روى عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلَى الْعَسْكَرِى{{ع}} عَنْ أَبِيهِ{{ع}} وَ ذَكْرَ أَنَّهُ{{ع}} زَارَ بِهَا فِي يَوْمِ الْغدِير اوَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}} أَشْهَدُ أَنَّكَ المخصوصُ بِمِدحَةِ اللَّهِ الْمُخْلصُ لِلطَاعَةِ اللَّهِ لَمْ تَبغِ بِالْهُدَى بدلا وَلَمْ تُشْرِك بعبادَة ربك أحدا}}؛ «امام عسکری{{ع}} از پدرش [[امام هادی]]{{ع}} چنین نقل کرده که آن حضرت در [[روز غدیر]] با این [[دعا]] [[زیارت]] کرد [[خداوند تعالی]] فرمود: ... {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}} [[گواهی]] می‌دهم که تو به [[مدح]] خدا مخصوص و برای [[طاعت خدا]] [[مخلص]] هستی و برای [[هدایت]] جایگزین نخواستی و کسی را در [[عبادت]] پروردگارت [[شریک]] نکردی»&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج۹۷، ص۳۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== حدیث دهم ====&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|عن جعفر بن محمد{{ع}} عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدَهِ عَلَى بنِ الحسین{{ع}} قَالَ: - فقام الحَسَنَ{{ع}} فَخَطبَ .. وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ}} وَ الْأَيَةُ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَهُوَ الْمُجَاهِدُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ حَقّا وَ فِيهِ «أَبِي تَزَلَتْ هَذِهِ الآیة و كَانَ مِمَّنِ اسْتَجَابَ لِرَسُولِ اللَّهِ{{صل}} عَمُّهُ حَمْزةُ وَجَعْفَرُ ابْنُ عَمَّهِ فَقُتِلَا شَهَيدِينَ رَضِي}}؛ «[[امام صادق]]{{ع}} از پدرش و آن حضرت هم از پدرش، [[امام سجاد]]{{ع}} روایت کرده که ... امام حسن{{ع}} برخاست و [[خطبه]] خواند... و فرمود: [[خداوند عزوجل]] فرموده: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ ...}}، [[مجاهد]] واقعی در [[راه خدا]] اوست [یعنی امیرالمومنین {{ع}}] درباره او این [[آیه]] نازل شده است از کسانی که [[دعوت پیامبر]] را پذیرفت عمویش [[حمزه]] و پسر عمویش [[جعفر بن ابی طالب]] {{ع}} بود که هر دو مانند عده زیاد دیگری [[شهید]] شدند»&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، محمدباقز، بحارالانوار، ج۶۹، ص۱۵۳ و ج۱۰، ص۱۳۸؛ طوسی، امالی، ص۵۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علیرضا برازش|برازش، علیرضا]]، [[تفسیر اهل بیت (کتاب)|تفسیر اهل بیت]]، ج۶، ص۶۶-۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== احادیث عامه ===&lt;br /&gt;
این حدیث توسط بسیاری از محدثان و مفسران اهل سنت در منابع معتبر عامه نقل شده است که در اینجا به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[ابن کثیر]]&#039;&#039;&#039; که [[اتباع]] [[ابن تیمیه]] به وی اعتماد دارند، در ذیل [[آیه]] [[شریف]] می‌نویسد: «عبدالرزاق گفت: [[ابن عیینه]] از اسماعیل، از شعبی به ما خبر داد که گفت: آیه درباره علی و عباس نازل شده است، به خاطر گفتگوی آن دو در آن موضوع»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۳۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[عبدالرزاق صنعانی]]&#039;&#039;&#039; در [[تفسیر]] خود می‌نویسد: «معمر از عمرو، از حسن به ما خبر داد که گفت: وقتی آیه {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ}} درباره علی، عباس و شیبه نازل شد، درباره آن گفتگو می‌کردند، آن گاه عباس گفت: نظرت درباره اینکه من سقایت را ترک کنم چیست؟ پس [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: سقایتت را ادامه بده، همانا در آن کار برای شما خیر هست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ابن عیینه، از اسماعیل، از شعبی [نقل شده که] گفت: «درباره علی و عباس نازل شده است، آن گاه که آن دو در این باره گفتگو می‌کردند»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر القرآن، ج۲، ص۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[ابن أبی حاتم]]&#039;&#039;&#039; نیز این [[حدیث]] را در تفسیر خود آورده است. وی می‌نویسد: «پدرم از ابن ابی عمر عدنی، از سفیان، از ابن ابی خالد و [[زکریا]]، از شعبی بر ما حدیث کرد که گفت: علی، عباس و شیبه درباره سقایت و پرده داری [[مکه]] با هم سخن می‌گفتند تا این که [[خدای تعالی]] این آیه را نازل فرمود: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ}}».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بن محمّد بن صباح، از مروان بن معاویه فزاری، از [[اسماعیل بن ابی خالد]]، از شعبی نقل کرد که گفت: آیه {{متن قرآن|سِقَایَةَ الْحَاجِّ}} درباره علی و عباس نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر ابن أبی حاتم، ج۶، ص۱۷۶۷ - ۱۷۶۸، ش۱۰۰۶۴ و ۱۰۰۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[ابن ابی شیبه]]&#039;&#039;&#039; در المصنف [[حدیث]] را به همین صورت و با اندکی تفاوت نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;المصنف، ج۷، ص۵۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[سیوطی]]&#039;&#039;&#039; نیز در الدرّالمنثور، حدیث را از ابوالشیخ و ابن منذر آورده است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الدرّالمنثور، ج۳، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. وی این نقل را به بسیاری از [[پیشوایان]] [[حدیث]] [[سنی]] از جمله [[عالمان]] و مشاهیر زیر نسبت داده است؛ افرادی همچون:&lt;br /&gt;
# عبدالرزاق بن همام صنعانی؛&lt;br /&gt;
# أبو بکر بن أبی شیبه؛&lt;br /&gt;
# محمّد بن جریر [[طبری]]؛&lt;br /&gt;
# [[ابن أبی حاتم]]؛&lt;br /&gt;
# ابن منذر؛&lt;br /&gt;
# [[ابن عساکر دمشقی]]؛&lt;br /&gt;
# ابونعیم إصفهانی؛&lt;br /&gt;
# ابو الشیخ إصفهانی؛&lt;br /&gt;
# [[ابن مردویه]]&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۸۱-۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دلالت آیه ==&lt;br /&gt;
=== دلالت بر افضلیت و امامت امیرالمومنین{{ع}} ===&lt;br /&gt;
از آنجا که [[فضیلت]] سبقت در ایمان و [[جهاد]] از آنِ علی{{ع}} است و هیچ کس از مردان [[مسلمان]] چنین فضیلتی ندارد، بنابراین علی{{ع}} افضل افراد [[مسلمانان]] است و روشن است که اگر [[خداوند]] بخواهد [[جانشینی]] برای پیامبرش [[نصب]] کند، با وجود «[[افضل]]» به سراغ «[[مفضول]]» و حتّی «[[فاضل]]» نمی‌رود؛ زیرا [[خداوند حکیم]] است و تقدیم «مفضول» بر «فاضل» و «فاضل» بر «افضل» بر خلاف [[حکمت]] است&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)|آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9610800.jpg|22px]] [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| &#039;&#039;&#039;آیات ولایت در قرآن&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:Jawahir-kalam-6.jpg|22px]] [[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9030760879.jpg|22px]] [[علیرضا برازش|برازش، علیرضا]]، [[تفسیر اهل بیت (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تفسیر اهل بیت&#039;&#039;&#039;]]، ج۶&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{امام علی}}&lt;br /&gt;
{{فضائل اهل بیت}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آیه سقایة الحاج]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D9%88_%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86%DB%8C&amp;diff=1366005</id>
		<title>آیه سقایة الحاج در تفسیر و علوم قرآنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D9%88_%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86%DB%8C&amp;diff=1366005"/>
		<updated>2026-04-18T07:40:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* پانویس */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = آیه سقایة الحاج&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = آیه سقایة الحاج&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[آیه سقایة الحاج در حدیث]] - [[آیه سقایة الحاج در تفسیر و علوم قرآنی]] - [[آیه سقایة الحاج از دیدگاه اهل سنت]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آیه سقایة الحاج&#039;&#039;&#039; از جمله آیاتی که با توجه به [[احادیث]] ذیل آن، بر [[افضلیت]] و در نتیجه خلافت بلافصل [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} دلالت دارد. براساس احادیث [[تفسیری]] ذیل این آیه که در متون معتبر فریقین و توسط محدثان و [[مفسران]] نامدار و مورد اعتماد [[روایت]] شده، این آیه در [[شأن]] [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نازل شده است. هنگامی که طلحه بن شیبه و [[عباس بن عبدالمطلب]] با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند و یکی سقایت و آب رسانی به حجاج را نشانه [[برتری]] خود معرفی می‌کرد و دیگری کلید داری و تعمیر [[مسجد الحرام]] را [[فضیلت]] بالاتری می‌دانست. امیرالمؤمنین{{ع}} با اشاره به [[ایمان]]، [[هجرت]] و [[جهاد]] خود در [[راه خدا]] افضلیت خویش را بر آن دو و بلکه دیگر صحابه، یادآور می‌شوند. در این هنگام [[خداوند سبحان]] در [[تأیید]] [[ولیّ]] خود، این آیات را نازل می‌فرماید. با این وجود برخی مفسران معتقدند، شان نزول آیه عام بوده و ربطی به یک جریان خاص ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== متن آیه ==&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همانند کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟ (هرگز این دو) نزد خداوند برابر نیستند و خداوند گروه ستمگران را رهنمایی نمی‌کند. آنان که ایمان آورده‌اند و هجرت کرده‌اند و در راه خداوند با مال و جان خود، جهاد ورزیده‌اند، نزد خداوند بلند پایگاه‌ترند و آنانند که رستگارند پروردگارشان آنان را به بخشایش و خشنودی از سوی خویش و بوستان‌هایی که ایشان را در آنها نعمتی پایدار است نوید می‌دهد. در حالی که هماره در آن جاودانند؛ بی‌گمان خداوند است که پاداشی سترگ نزد اوست؛ سوره توبه، آیه ۱۹- ۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[شان نزول]] [[آیه]] ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|شأن نزول آیه سقایة الحاج}}&lt;br /&gt;
آیه {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} خبر از حادثه‌ای می‌دهد که در عصر نبوی رخ داده است و صرفاً بیان یک [[قانون]] کلّی نیست؛ یعنی حقیقتاً چنین مقایسه‌ای انجام شده است. بنابراین، آیه شریفه شأن نزولی دارد، بدین جهت شأن نزول‌های متعدّدی برای آن ذکر شده، که خلاصه معروف‌ترین آنها به شرح زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عبّاس»، عموی پیامبر و «شیبه» که از [[فرزندان]] عبدالمطّلب است، در [[مسجد الحرام]] با هم گفت‌وگو می‌کردند. عبّاس خطاب به شیبه گفت: [[خداوند متعال]] افتخاری نصیب من کرده که نصیب هیچ کس ننموده، و آن {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;سیراب کردن حجّاج در «منی» و «عرفات» و «مشعر الحرام» در موسم حج را سقایة الحاج می‌گویند. سرزمین‌های سه‌گانه فوق، هیچ‌گاه از خود آب نداشته و همواره آب آن از نقاط دیگر تأمین می‌شده است، حتّی امروزه آب مورد استفاده حجّاج در این امکنه مقدّس سه‌گانه، از مکّه مکرّمه یا نقاط دیگر از طریق شبکه لوله‌کشی تأمین می‌شود. در زمان‌های قدیم حجّاج مجبور بودند آب مورد نیازشان را، در ایّامی که در منی و عرفات و مشعر الحرام هستند، از مکّه همراه خویش ببرند. بدین جهت روز هشتم ذیحجّه، که حجّاج در آن زمان‌ها در چنین روزی آب مورد نیاز را تهیّه و بر شتران بار می‌کردند، «یوم الترویة» (روز برداشتن آب) نامیده شد. به هر حال، عبّاس عموی پیامبر در زمان خودش مسئول آب‌رسانی به حجّاج بوده و این مسئولیّت، مخصوصاً در آن عصر و زمان، بسیار مهمّ بوده است؛ زیرا ضروری‌ترین نیاز حجّاج در «منی» و «مشعر الحرام» و «عرفات» آب بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; است. «شیبه» در پاسخ گفت: [[خداوند]] افتخار {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;با توجّه به اهمّیّت فوق العاده «مسجد الحرام» که به تعبیر قرآن مجید اوّلین خانه‌ای است که ساخته شده و مقدّس‌ترین مکان روی زمین است به گونه‌ای که هر رکعت نماز در آن (طبق برخی روایات) برابر با یک میلیون رکعت نماز در مکان‌های دیگر است، مسأله «کلیدداری کعبه» و {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} اهمّیّت ویژه‌ای دارد، کلیددار کعبه مسئول حفظ و حراست و مرمّت و بازسازی کعبه معظّمه و مسجد الحرام بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; را نصیب من کرده است و افتخاری بالاتر از کلیدداری [[کعبه]] وجود ندارد. بنابراین افتخاری که‌ نصیب من شده، بالاتر از افتخار توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} که از کنار آنها عبور می‌کرد و سخنان آنها را شنید، به نزد ایشان رفت و پس از [[سلام]] و ادای [[احترام]]، [[اجازه]] خواست سخنی بگوید، اجازه [[سخن]] داده شد. حضرت فرمود: «[[خداوند]] افتخاری به من عنایت کرده که از همه افتخارات بالاتر و نصیب هیچ کس نشده است!» گفتند: آن چیست؟ فرمود: من قبل از همه شما [[ایمان]] آوردم و به خاطر رضای خداوند قبل از همه [[هجرت]] کردم، و در [[راه خدا]] با [[مال]] و جانم [[جهاد]] نمودم! و شما و امثال شما، به [[برکت]] جهاد من و امثال من [[مسلمان]] شدید و [[اسلام]] را پذیرفتید! بنابراین بالاترین افتخار {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} یا {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نیست، بلکه «[[ایمان به خدا]]» و «هجرت در مسیر رضای او» و «جهاد در راه او» بالاترین افتخار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبّاس عموی پیامبر و علی{{ع}}، با شنیدن این سخن [[خشمگین]] و ناراحت شد و به خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و ماجرا را برای آن حضرت بیان نمود و از علی [[شکایت]] کرد، که وی مقام و موقعیّت مرا زیر سؤال برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر]] شخصی را به دنبال علی{{ع}} فرستاد، وقتی علی به خدمت پیامبر{{صل}} رسید، حضرت از او توضیح خواست و فرمود: چه گفته‌ای که عمویت عبّاس را عصبانی کرده‌ای؟ علی عرض کرد: سخن حقّی گفته‌ام، عمویم از سخن [[حقّ]] من ناراحت شده است، سپس آنچه اتّفاق افتاده بود را برای [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بازگو کرد. ضمناً این نکته را یادآور شد که من در مقام تعریف و [[تمجید]] از خود نبودم، بلکه می‌خواستم به آنها بگویم «سقایة الحاج» و «عمارة المسجد الحرام» بالاترین افتخارات نیست و افتخاراتی بالاتر از آن هم وجود دارد. در این هنگام آیه سقایة الحاج نازل شد و خداوند سخن علی{{ع}} را [[تأیید]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;شواهد التّنزیل، ج۱، ص۲۴۹ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۲۹-۳۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شان نزول ذکر شده علاوه بر منابع شیعه همچون&amp;lt;ref&amp;gt;امینی، عبدالحسین، الغدیر، ۱۴۱۶ق، ج۲، ص۹۴-۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;: [[فرات بن ابراهیم کوفی]] (درگذشت ۳۵۲ق)&amp;lt;ref&amp;gt;فرات کوفی، تفسیر فرات کوفی، ۱۴۱۰ق، ص۱۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[فضل بن حسن طبرسی]] (درگذشت ۵۴۸ق)&amp;lt;ref&amp;gt;طبرسی، مجمع البیان، ۱۳۷۲ش، ج۵، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; در دوازده کتاب معروف [[اهل سنت]] که پیرامون [[تفسیر قرآن]]، یا [[تاریخ]] و یا [[روایات]] نوشته شده است نیز آمده است که در این میان می‌توان از این منابع نام برد: [[فخر رازی]] (۶۰۶ق)&amp;lt;ref&amp;gt;فخر رازی، مفاتیح الغیب، ۱۴۲۰ق، ج۱۶، ص۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[حاکم حسکانی]] (درگذشت ۴۹۰ق)&amp;lt;ref&amp;gt;حسکانی، شواهدالتنزیل، ۱۴۱۱ق، ج۱، ص۳۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، محمد بن جریر بن یزید [[طبری]] (درگذشت ۳۱۰ق)&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، جامع البیان، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۶۷-۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;، احمد بن محمد قُرطُبی (درگذشت ۷۶۱ق)&amp;lt;ref&amp;gt;قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ۱۳۸۴ش، ج۸، ص۹۱-۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، عبدالرحمان [[سیوطی]] (درگذشت ۹۱۱ق)&amp;lt;ref&amp;gt;سیوطی، الدر المنثور، ۱۴۰۴ق، ج۳، ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[ابن‌ابی‌حاتم]] (درگذشت ۳۲۷ق)&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌ابی‌حاتم، تفسیر القرآن العظیم، ۱۴۱۹ق، ج۴، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اسباب النّزول‌، نوشته علّامه واحدی‌&amp;lt;ref&amp;gt;اسباب النّزول، ص۱۸۲ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[تفسیر]] علّامه خازن بغدادی‌&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر خازن، ج۳، ص۵۷ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تفسیر العلّامة القرطبی‌&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قرطبی، ج۸، ص۹۱ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تفسیر فخر رازی‌&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فخر رازی، ج۱۶، ص۱۰ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛  الدُرّالمنثور، نوشته علّامه سیوطی‌&amp;lt;ref&amp;gt;الدّرّالمنثور، ج۳، ص۲۱۸ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۶).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تفسیر أبو البرکات النّسفی‌&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نسفی، ج۲، ص۲۲۱ (به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ فصول المهمّة، نوشته ابن صبّاغ مالکی‌&amp;lt;ref&amp;gt;فصول المهمّة، ص۱۰۶ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۶).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ کفایة الطّالب‌ گنجی شافعی‌&amp;lt;ref&amp;gt;کفایة الطّالب، ص۱۱۳ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تاریخ خطیب بغدادی‌&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴ و ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ مناقب ابن مغازلی‌&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴ و ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[تاریخ ابن عساکر]]&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴ و ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ربیع الابرار، نوشته زمخشری‌&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴ و ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنابراین، [[شأن نزول]] فوق جای هیچ گونه تردید و گفت و گویی ندارد&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۲۹-۳۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علامه مظفر از متکلمان بزرگ شیعه در کتاب [[احقاق الحق]] به بیش از ۱۵ کتاب [[تفسیری]] اهل‌سنت که این [[شأن نزول]] را ذکر کرده‌اند، اشاره شده و [[روایات]] آنها را نقل می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;شوشتری، احقاق الحق، ۱۴۰۹ق، ج۱۴، ص۱۹۴-۱۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، چنانکه [[علامه امینی]] نیز در [[کتاب الغدیر]] به بسیاری از علمای اهل‌سنت که از ناقلان این شأن نزول بودند، اشاره کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;علامه امینی، الغدیر، ۱۴۱۶ق، ج۲، ص۹۳-۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتب [[روایی]] نیز به این شأن نزول اشاره شده است&amp;lt;ref&amp;gt;نک: کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۸، ص۲۰۴؛ ابن‌حیون، دعائم الإسلام، ۱۳۸۵ق، ج۱، ص۱۹؛ ابن‌حیون، شرح الأخبار، ۱۴۰۹ق، ج۱، ص۳۲۴؛ شیخ طوسی، الامالی، ۱۴۱۴ق، ص۵۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در کتاب [[صحیح مسلم]] همین [[شأن نزول]] بدون ذکر نام اشخاص آمده است و به ثبت ماجرا با استفاده از عنوان «رجُل» بسنده کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مسلم، صحیح مسلم، بیروت، ج۳، ص۱۴۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما برخی دیگر از علمای [[اهل‌سنت]] با اشاره به این [[روایت]] به [[روایات]] دیگری که اسم اشخاص آمده، اشاره کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;به عنوان نمونه: نک: طبری، جامع البیان، ۱۴۱۲ق، ج۱۰، ص: ۶۸؛ ثعلبی، الکشف و البیان، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۱۹-۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چند علمای امامیه اتفاق‌نظر دارند که آیه &amp;quot;سقایة‌ الحاج&amp;quot; در شان [[امام علی]]{{ع}} نازل شده است&amp;lt;ref&amp;gt;استرآبادی، البراهین القاطعة، ۱۳۸۲ش، ج۳، ص۲۶۰؛ مقدس اردبیلی، حدیقة الشیعة، ۱۳۸۳ش، ج۱، ص۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از منظر [[امامیه]] سند [[شأن نزول آیه]]، معتبر و مصادر آن از موثق‌ترین مصادر در علم حدیث و [[تفسیر]] بوده و از طرق مختلف ذکر شده است&amp;lt;ref&amp;gt;میلانی، سیدعلی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. برخی از نویسندگان معتقدند با توجه به بازتاب شأن نزول مذکور در کتب [[تفسیری]]، تردیدی در صحت آن وجود ندارد&amp;lt;ref&amp;gt;مظفر، دلائل الصدق، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; با این حال عده‌ای دیگر با [[اذعان]] به نزول آیه در منزلت [[امام علی]]{{ع}}، خطاب [[آیه]] را عام دانسته که می‌تواند مصداق‌های دیگری را نیز شامل ‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;فضل الله، تفسیر من وحی القرآن، ۱۴۱۹ق، ج۱۱، ص۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. احتمالات دیگری در [[شأن نزول آیه]]&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه نگاه کنید به: ابن عطیه، المحرر الوجیز، ۱۴۲۲ق، ج۳، ص۱۷؛ ثعالبی، جواهر الحسان، ۱۴۱۸ق، ج۳، ص۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در کتب [[شیعه]] و [[اهل‌سنت]] آمده است&amp;lt;ref&amp;gt;مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ۱۳۷۱ش، ج۷، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شرح و [[تفسیر آیه]]==&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[ایمان به خدا]]، [[برتر]] از هر چیز!&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ}}: آیا سیراب کردن [[حجّاج]] و [[عمران]] و آباد کردن [[مسجد الحرام]] را مانند کسی قرار می‌دهید که ایمان به خدا و [[روز قیامت]] داشته و در [[راه خدا]] [[جهاد]] می‌کند؟» از تعبیر آیه شریفه معلوم می‌شود که چنین مقایسه‌ای انجام شده و کسی {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} را در ردیف «ایمان به خدا» و «[[جهاد در راه خدا]]» دانسته است ولی [[خداوند متعال]] این مقایسه را صحیح نمی‌داند و «ایمان به خدا و [[قیامت]]» و «جهاد فی [[سبیل]] اللَّه» را قابل مقایسه با {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نمی‌داند. چرا که بدون [[شک]] ایمان و جهاد، برتر از آن دو است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}}: شاید این تعبیر اشاره به این باشد که نه تنها مقایسه مذکور صحیح نمی‌باشد و «ایمان» و «جهاد» برتر از {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} است، بلکه این مقایسه، نوعی ظلم و ستم به کسی است که سبقت در ایمان به [[خدا]] و روز قیامت و جهاد فی سبیل اللَّه داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ}}: خداوند پس از اینکه در [[آیه]] اوّل اصل آن مقایسه را رد می‌کند و آن را نوعی [[ظلم]] تلقّی می‌نماید، در این آیه تصریح می‌کند که [[ایمان]] و [[هجرت]] و جهاد، مهم‌تر و باارزش‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ}}: [[خداوند متعال]] پس از مردود دانستن مقایسه بین «ایمان» و «جهاد» و «هجرت» از یک سو و {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} و {{متن قرآن|وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} از سوی دیگر، و تصریح بر اینکه سه امر اوّل ارزشمندتر است، در دو آیه بعد به کسانی که [[اهل]] ایمان و جهاد و هجرت هستند، بشارت‌هایی می‌دهد. به این بشارت‌ها توجّه کنید:&lt;br /&gt;
# خداوند به این [[انسان‌ها]] [[بشارت]] [[رحمت]] خویش و قرب الی اللَّه را می‌دهد.&lt;br /&gt;
# دومین [[بشارت]] [[معنوی]] برای این افراد خشنودی خداوند است و چه نعمتی بالاتر از این که [[انسان]] بداند محبوبش از او [[خشنود]] و [[راضی]] است.&lt;br /&gt;
# {{متن قرآن|وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا}}: [[پاداش]] سوم آنها باغ‌هایی از [[بهشت]] است (توجّه داشته باشید که تعبیر به باغ‌ها شده است، نه یک باغ) که انواع نعمت‌های زائل نشدنی در آن وجود دارد. یکی از [[مشکلات]] و معایب نعمت‌های [[دنیا]] ناپایداری آن است؛ امّا نعمت‌های [[جهان آخرت]] متزلزل و ناپایدار نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}: آیا این جمله اشاره به [[نعمت]] دیگری است که خداوند برای اهل ایمان و جهاد و هجرت در نظر گرفته است؛ نعمتی که علاوه بر قرب الی اللَّه و خشنودی خداوند و باغ‌های بهشت است؛ نعمتی که نه به [[فکر]] انسان می‌رسد و نه کسی [[قدرت]] توصیف و شرح آن را دارد، بدین جهت به صورت سربسته بیان شده است؟ یا اشاره به نعمت‌های سه‌گانه سابق دارد و تأکید بر آنهاست؟ هیچ یک از دو احتمال فوق بعید نیست&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۹۳ ـ ۲۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دلالت آیه ==&lt;br /&gt;
[[مفسران شیعه]] معتقدند [[آیه]] &amp;quot;سقایه‌الحاج&amp;quot; در بیان [[افضلیت امام علی]]{{ع}} نازل شده&amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، منهاج الکرامة، ۱۳۷۹ش، ص۸۵؛ جمعی از نویسندگان، فی رحاب أهل البیت{{عم}}، ۱۴۲۶ش، ج۲۲، ص۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و دلالت بر [[برتری امام]] بر دیگر [[صحابه]] دارد&amp;lt;ref&amp;gt;میلانی، سیدعلی، شرح منهاج الکرامة، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[علاّمه حلّی]] در بیان [[ادله امامت]] و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین{{ع}} می‌نویسد: «[[برهان]] هفدهم قول [[خدای تعالی]] است که می‌فرماید: {{متن قرآن|الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ}}، رزین بن معاویه در الجمع بین الصحاح السته [[روایت]] کرده است که این آیه در شأن علی{{ع}} نازل شده است. آنگاه که طلحة بن شیبه و عباس به هم [[تفاخر]] می‌کردند و این فضیلتی است که برای هیچ یک از [[صحابه]] غیر او حاصل نشده است. پس او [[افضل]] و در نتیجه همو [[امام]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، منهاج الکرامة، ص۱۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9610800.jpg|22px]] [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| &#039;&#039;&#039;آیات ولایت در قرآن&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{امام علی}}&lt;br /&gt;
{{فضائل اهل بیت}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آیه سقایة الحاج]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D9%87%D9%84_%D8%B3%D9%86%D8%AA&amp;diff=1366004</id>
		<title>آیه سقایة الحاج از دیدگاه اهل سنت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D9%87%D9%84_%D8%B3%D9%86%D8%AA&amp;diff=1366004"/>
		<updated>2026-04-18T07:40:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: /* پانویس */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = آیه سقایة الحاج&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = آیه سقایة الحاج&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[آیه سقایة الحاج در حدیث]] - [[آیه سقایة الحاج در تفسیر و علوم قرآنی]] - [[آیه سقایة الحاج از دیدگاه اهل سنت]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آیه سقایة الحاج&#039;&#039;&#039; از جمله آیاتی است که به اعتقاد متکلمان و مفسران شیعه، بر [[افضلیت]] و در نتیجه خلافت بلافصل [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} دلالت دارد. احادیث متعددی در متون معتبر تفسیری، کلامی و حدیثی اهل سنت در تفسیر این آیه نقل شده که بر اساس آنها هنگامی که طلحة بن شیبه و [[عباس بن عبدالمطلب]] با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند و یکی سقایت و آب رسانی به حجاج را نشانه [[برتری]] خود معرفی می‌کرد و دیگری کلید داری و تعمیر [[مسجد الحرام]] را [[فضیلت]] بالاتری می‌دانست. حضرت علی{{ع}} با اشاره به [[ایمان]]، [[هجرت]] و [[جهاد]] خود در [[راه خدا]] افضلیت خویش را بر آن دو و بلکه دیگر صحابه، یادآور می‌شوند. در این هنگام [[خداوند سبحان]] در این آیات را نازل می‌فرماید. با این حال برخی همچون ابن تیمیه صحت چنین احادیثی را زیر سوال برده و در مقابل بر این باورند که فضائل سایر صحابه از جمله خلفا بیش از فضائل حضرت علی{{ع}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== متن آیه ==&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همانند کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟ (هرگز این دو) نزد خداوند برابر نیستند و خداوند گروه ستمگران را رهنمایی نمی‌کند. آنان که ایمان آورده‌اند و هجرت کرده‌اند و در راه خداوند با مال و جان خود، جهاد ورزیده‌اند، نزد خداوند بلند پایگاه‌ترند و آنانند که رستگارند پروردگارشان آنان را به بخشایش و خشنودی از سوی خویش و بوستان‌هایی که ایشان را در آنها نعمتی پایدار است نوید می‌دهد. در حالی که هماره در آن جاودانند؛ بی‌گمان خداوند است که پاداشی سترگ نزد اوست؛ سوره توبه، آیه ۱۹- ۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[شان نزول]] [[آیه]] ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|شأن نزول آیه سقایة الحاج}}&lt;br /&gt;
آیه {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} خبر از حادثه‌ای می‌دهد که در عصر نبوی رخ داده است و صرفاً بیان یک [[قانون]] کلّی نیست؛ یعنی حقیقتاً چنین مقایسه‌ای انجام شده است. بنابراین، آیه شریفه شأن نزولی دارد، بدین جهت شأن نزول‌های متعدّدی برای آن ذکر شده، که خلاصه معروف‌ترین آنها به شرح زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عبّاس»، عموی پیامبر و «شیبه» که از [[فرزندان]] عبدالمطّلب است، در [[مسجد الحرام]] با هم گفت‌وگو می‌کردند. عبّاس خطاب به شیبه گفت: [[خداوند متعال]] افتخاری نصیب من کرده که نصیب هیچ کس ننموده، و آن {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;سیراب کردن حجّاج در «منی» و «عرفات» و «مشعر الحرام» در موسم حج را سقایة الحاج می‌گویند. سرزمین‌های سه‌گانه فوق، هیچ‌گاه از خود آب نداشته و همواره آب آن از نقاط دیگر تأمین می‌شده است، حتّی امروزه آب مورد استفاده حجّاج در این امکنه مقدّس سه‌گانه، از مکّه مکرّمه یا نقاط دیگر از طریق شبکه لوله‌کشی تأمین می‌شود. در زمان‌های قدیم حجّاج مجبور بودند آب مورد نیازشان را، در ایّامی که در منی و عرفات و مشعر الحرام هستند، از مکّه همراه خویش ببرند. بدین جهت روز هشتم ذیحجّه، که حجّاج در آن زمان‌ها در چنین روزی آب مورد نیاز را تهیّه و بر شتران بار می‌کردند، «یوم الترویة» (روز برداشتن آب) نامیده شد. به هر حال، عبّاس عموی پیامبر در زمان خودش مسئول آب‌رسانی به حجّاج بوده و این مسئولیّت، مخصوصاً در آن عصر و زمان، بسیار مهمّ بوده است؛ زیرا ضروری‌ترین نیاز حجّاج در «منی» و «مشعر الحرام» و «عرفات» آب بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; است. «شیبه» در پاسخ گفت: [[خداوند]] افتخار {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;با توجّه به اهمّیّت فوق العاده «مسجد الحرام» که به تعبیر قرآن مجید اوّلین خانه‌ای است که ساخته شده و مقدّس‌ترین مکان روی زمین است به گونه‌ای که هر رکعت نماز در آن (طبق برخی روایات) برابر با یک میلیون رکعت نماز در مکان‌های دیگر است، مسأله «کلیدداری کعبه» و {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} اهمّیّت ویژه‌ای دارد، کلیددار کعبه مسئول حفظ و حراست و مرمّت و بازسازی کعبه معظّمه و مسجد الحرام بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; را نصیب من کرده است و افتخاری بالاتر از کلیدداری [[کعبه]] وجود ندارد. بنابراین افتخاری که‌ نصیب من شده، بالاتر از افتخار توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} که از کنار آنها عبور می‌کرد و سخنان آنها را شنید، به نزد ایشان رفت و پس از [[سلام]] و ادای [[احترام]]، [[اجازه]] خواست سخنی بگوید، اجازه [[سخن]] داده شد. حضرت فرمود: «[[خداوند]] افتخاری به من عنایت کرده که از همه افتخارات بالاتر و نصیب هیچ کس نشده است!» گفتند: آن چیست؟ فرمود: من قبل از همه شما [[ایمان]] آوردم و به خاطر رضای خداوند قبل از همه [[هجرت]] کردم، و در [[راه خدا]] با [[مال]] و جانم [[جهاد]] نمودم! و شما و امثال شما، به [[برکت]] جهاد من و امثال من [[مسلمان]] شدید و [[اسلام]] را پذیرفتید! بنابراین بالاترین افتخار {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} یا {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نیست، بلکه «[[ایمان به خدا]]» و «هجرت در مسیر رضای او» و «جهاد در راه او» بالاترین افتخار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبّاس عموی پیامبر و علی{{ع}}، با شنیدن این سخن [[خشمگین]] و ناراحت شد و به خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و ماجرا را برای آن حضرت بیان نمود و از علی [[شکایت]] کرد، که وی مقام و موقعیّت مرا زیر سؤال برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر]] شخصی را به دنبال علی{{ع}} فرستاد، وقتی علی به خدمت پیامبر{{صل}} رسید، حضرت از او توضیح خواست و فرمود: چه گفته‌ای که عمویت عبّاس را عصبانی کرده‌ای؟ علی عرض کرد: سخن حقّی گفته‌ام، عمویم از سخن [[حقّ]] من ناراحت شده است، سپس آنچه اتّفاق افتاده بود را برای [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بازگو کرد. ضمناً این نکته را یادآور شد که من در مقام تعریف و [[تمجید]] از خود نبودم، بلکه می‌خواستم به آنها بگویم «سقایة الحاج» و «عمارة المسجد الحرام» بالاترین افتخارات نیست و افتخاراتی بالاتر از آن هم وجود دارد. در این هنگام آیه سقایة الحاج نازل شد و خداوند سخن علی{{ع}} را [[تأیید]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;شواهد التّنزیل، ج۱، ص۲۴۹ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)|آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۲۹-۳۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شان نزول ذکر شده در دوازده کتاب معروف [[اهل سنت]] که پیرامون [[تفسیر قرآن]]، یا [[تاریخ]] و یا [[روایات]] نوشته شده است نیز آمده است که در این میان می‌توان از این منابع نام برد: [[فخر رازی]] (۶۰۶ق)&amp;lt;ref&amp;gt;فخر رازی، مفاتیح الغیب، ۱۴۲۰ق، ج۱۶، ص۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[حاکم حسکانی]] (درگذشت ۴۹۰ق)&amp;lt;ref&amp;gt;حسکانی، شواهدالتنزیل، ۱۴۱۱ق، ج۱، ص۳۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، محمد بن جریر بن یزید [[طبری]] (درگذشت ۳۱۰ق)&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، جامع البیان، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۶۷-۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;، احمد بن محمد قُرطُبی (درگذشت ۷۶۱ق)&amp;lt;ref&amp;gt;قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ۱۳۸۴ش، ج۸، ص۹۱-۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، عبدالرحمان [[سیوطی]] (درگذشت ۹۱۱ق)&amp;lt;ref&amp;gt;سیوطی، الدر المنثور، ۱۴۰۴ق، ج۳، ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[ابن‌ابی‌حاتم]] (درگذشت ۳۲۷ق)&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌ابی‌حاتم، تفسیر القرآن العظیم، ۱۴۱۹ق، ج۴، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اسباب النّزول‌، نوشته علّامه واحدی‌&amp;lt;ref&amp;gt;اسباب النّزول، ص۱۸۲ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[تفسیر]] علّامه خازن بغدادی‌&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر خازن، ج۳، ص۵۷ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تفسیر العلّامة القرطبی‌&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قرطبی، ج۸، ص۹۱ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تفسیر فخر رازی‌&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فخر رازی، ج۱۶، ص۱۰ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛  الدُرّالمنثور، نوشته علّامه سیوطی‌&amp;lt;ref&amp;gt;الدّرّالمنثور، ج۳، ص۲۱۸ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۶).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تفسیر أبو البرکات النّسفی‌&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نسفی، ج۲، ص۲۲۱ (به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ فصول المهمّة، نوشته ابن صبّاغ مالکی‌&amp;lt;ref&amp;gt;فصول المهمّة، ص۱۰۶ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۶).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ کفایة الطّالب‌ گنجی شافعی‌&amp;lt;ref&amp;gt;کفایة الطّالب، ص۱۱۳ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[تاریخ]] خطیب بغدادی‌&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴ و ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[مناقب]] ابن مغازلی‌&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴ و ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[تاریخ ابن عساکر]]&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴ و ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ربیع الابرار، نوشته زمخشری‌&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴ و ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)|آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۲۹-۳۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتب [[روایی]] نیز به این شأن نزول اشاره شده است. در کتاب [[صحیح مسلم]] همین [[شأن نزول]] بدون ذکر نام اشخاص آمده است و به ثبت ماجرا با استفاده از عنوان «رجُل» بسنده کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مسلم، صحیح مسلم، بیروت، ج۳، ص۱۴۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وجود برخی دیگر از علمای [[اهل‌سنت]] با اشاره به این [[روایت]] به [[روایات]] دیگری که اسم اشخاص آمده، اشاره کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;به عنوان نمونه: نک: طبری، جامع البیان، ۱۴۱۲ق، ج۱۰، ص: ۶۸؛ ثعلبی، الکشف و البیان، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۱۹-۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این حال [[ابن‌کثیر]] از علمای اهل‌سنت، نزول این [[آیه]] در [[فضیلت امام علی]]{{ع}} را [[انکار]] کرده‌ است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌کثیر، البدایة و النهایة، ۱۴۰۷ق، ج۷، ص۳۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین [[ابن‌تیمیه]] [[معتقد]] است که این روایت در کتب حدیثی معتبر نیامده است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌تیمیه، احمدبن عبدالحلیم، منهاج السنه، ۱۴۰۶ق، ج۵، ص۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احادیث]] مرتبط با آیه ==&lt;br /&gt;
[[احادیث]] متعددی در منابع معتبر [[حدیثی]] و [[تفسیری]] و کلامی اهل سنت در [[تفسیر]] این [[آیات]] وارد شده که در این بخش به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[ابن کثیر]]&#039;&#039;&#039; که [[اتباع]] [[ابن تیمیه]] به وی اعتماد دارند، در ذیل [[آیه]] [[شریف]] می‌نویسد: «عبدالرزاق گفت: [[ابن عیینه]] از اسماعیل، از شعبی به ما خبر داد که گفت: آیه درباره علی و عباس نازل شده است، به خاطر گفتگوی آن دو در آن موضوع»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۳۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[عبدالرزاق صنعانی]]&#039;&#039;&#039; در [[تفسیر]] خود می‌نویسد: «معمر از عمرو، از حسن به ما خبر داد که گفت: وقتی آیه {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ}} درباره علی، عباس و شیبه نازل شد، درباره آن گفتگو می‌کردند، آن گاه عباس گفت: نظرت درباره اینکه من سقایت را ترک کنم چیست؟ پس [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: سقایتت را ادامه بده، همانا در آن کار برای شما خیر هست».&lt;br /&gt;
# از &#039;&#039;&#039;ابن عیینه&#039;&#039;&#039;، از اسماعیل، از شعبی [نقل شده که] گفت: «درباره علی و عباس نازل شده است، آن گاه که آن دو در این باره گفتگو می‌کردند»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر القرآن، ج۲، ص۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[ابن أبی حاتم]]&#039;&#039;&#039; نیز این [[حدیث]] را در تفسیر خود آورده است. وی می‌نویسد: «پدرم از ابن ابی عمر عدنی، از سفیان، از ابن ابی خالد و [[زکریا]]، از شعبی بر ما حدیث کرد که گفت: علی، عباس و شیبه درباره سقایت و پرده داری [[مکه]] با هم سخن می‌گفتند تا این که [[خدای تعالی]] این آیه را نازل فرمود: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ}}».&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;حسن بن محمّد بن صباح&#039;&#039;&#039;، از مروان بن معاویه فزاری، از [[اسماعیل بن ابی خالد]]، از شعبی نقل کرد که گفت: آیه {{متن قرآن|سِقَایَةَ الْحَاجِّ}} درباره علی و عباس نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر ابن أبی حاتم، ج۶، ص۱۷۶۷ - ۱۷۶۸، ش۱۰۰۶۴ و ۱۰۰۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[ابن ابی شیبه]]&#039;&#039;&#039; در المصنف [[حدیث]] را به همین صورت و با اندکی تفاوت نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;المصنف، ج۷، ص۵۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[سیوطی]]&#039;&#039;&#039; نیز در الدرّالمنثور، حدیث را از ابو الشیخ و ابن منذر آورده است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الدرّالمنثور، ج۳، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[ابن اثیر]]&#039;&#039;&#039; نیز [[حدیث]] را از محمّد بن کعب قرظی، در جامع الأصول [[روایت]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;جامع الأصول، ج۸، ص۶۶۳، ش۶۵۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۸۱-۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دلالت آیه ==&lt;br /&gt;
[[علاّمه حلّی]] در بیان [[ادله امامت]] و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین{{ع}} می‌نویسد: «[[برهان]] هفدهم قول [[خدای تعالی]] است که می‌فرماید: {{متن قرآن|الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ}}، رزین بن معاویه در الجمع بین الصحاح السته [[روایت]] کرده است که این آیه در شأن علی{{ع}} نازل شده است. آنگاه که طلحة بن شیبه و عباس به هم [[تفاخر]] می‌کردند و این فضیلتی است که برای هیچ یک از [[صحابه]] غیر او حاصل نشده است. پس او [[افضل]] و در نتیجه همو [[امام]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، منهاج الکرامة، ص۱۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید شرف‌الدین نیز در کتاب ارزشمند المراجعات می‌نویسد: «درباره ایشان و درباره کسانی که به واسطه آب رسانی به [[حاجیان]] تعمیر [[مسجد الحرام]] برایشان فخر می‌فروختند، [[خدای تعالی]] این [[آیه]] را نازل فرمود که: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;المراجعات، ص۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی در حاشیه این عبارت می‌نویسد: «این آیه درباره علی{{ع}}، عمویش عباس و طلحة بن شیبه نازل شد و مناسبت آن این است که آنان بر یکدیگر فخر می‌فروختند. طلحه گفت: من ملازم [[خانه]] خدایم و کلیدهای آن در دست من و پوشاندنش بر عهده من است. [[ابن عباس]] گفت: من [[مسئول]] آب رسانی و برپا دارنده آن هستم. علی{{ع}} نیز فرمود: نمی‌دانم این دو چه می‌گویند. به تحقیق شش ماه پیش از [[مردم]] [[نماز]] خواندم، در حالی که صاحب [[جهاد]] هستم. پس خدای تعالی این آیه را نازل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[حدیثی]] است که امام واحدی در معنای آیه، در کتاب اسباب النزول از [[حسن بصری]]، شعبی و [[قرطبی]] نقل کرده است. وی از [[ابن سیرین]] و مرّه همدانی نقل کرده که علی{{ع}} به عباس فرمود: آیا تو [[هجرت]] کردی؟ آیا تو به [[پیامبر]]{{صل}} پیوستی؟ عباس گفت: آیا در من ویژگی [[برتر]] از هجرت نیست؟ آیا من حاجیان [[خانه خدا]] را آب رسانی و مسجد الحرام را آباد نمی‌کنم؟ پس این آیه نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;المراجعات، ص۹۷.&amp;lt;.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۶۹-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مناقشات [[عامه]] ==&lt;br /&gt;
براساس این [[آیات]] [[شریف]] و [[احادیث]] [[تفسیری]] ذیل آنها، [[حقیقت]] کاملاً برای حق جویان آشکار است؛ اما حق ستیزان هیچ گاه حاضر نیستند در برابر [[حق]] کرنش کنند و حقیقت را بپذیرند؛ چراکه این حقیقت را مخالف هوای نفس خود می‌یابند و [[پیروی از هوای نفس]] را بر پذیرش حق ترجیح می‌دهند؛ از این رو با وجود روشن بودن حقیقت، در غبار آلود کردن آن می کوشند. در همین راستا [[ابن تیمیه]] و اتباعش مناقشاتی به این استدلال‌های روشن کرده‌اند که در اینجا به بررسی و نقد آنها می‌پردازیم&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اشکال اول: با وجود ایمان عباس و شیبه هنگام نزول آیه، علی{{ع}} چگونه اولین مسلمان است؟ ===&lt;br /&gt;
[[عباس بن عبدالمطلب]] هنگام نزول آیه سقایة الحاج بدون [[شک]] [[ایمان]] داشت و [[جهاد]] نیز کرده بود. همان‌گونه که «شیبه» هم ایمان داشت و دارای سابقه‌ جهاد بود. پس چگونه علی{{ع}} [[ایمان]] و جهاد خویش را به رخ آنها می‌کشد، چیزی که آنها هم داشتند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پاسخ به اشکال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ این سؤال آن است که علی{{ع}} می‌خواهد بگوید من اوّلین شخصی هستم که از بین مردان به [[رسول خدا]]{{صل}} [[ایمان]] آوردم و اوّلین شخصی هستم که پس از [[هجرت پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کردم و اوّلین [[مجاهد در راه خدا]] و رسولش هستم. [[سبقت]] در [[اسلام]] و هجرت و [[جهاد]]، که «عبّاس» و «شیبه» نداشتند، [[فضیلت]] منحصر به فرد «علی»{{ع}} است&amp;lt;ref&amp;gt;مکاتبه اختصاصی دانشنامه امامت و ولایت با [[محمد هادی فرقانی]].&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اشکال دوم: تردید در صحّت نقل ===&lt;br /&gt;
[[ابن تیمیه]] مطابق معمول در صحّت نقل حدیث مورد استناد مرحوم علاّمه تردید می‌کند و می‌نویسد: پاسخ به آن وجوهی دارد:&lt;br /&gt;
# نخستین آنها مطالبه دلیل بر صحت نقل است و رزین در کتابش روایاتی آورده که در [[صحاح]] نیست.&lt;br /&gt;
# دوم اینکه آنچه در صحیح آمد، چنان نیست که [علاّمه] از رزین نقل کرده است؛ بلکه آنچه در صحیح است، [[حدیثی]] است که [[نعمان بن بشیر]] آن را [[روایت]] کرده و گفته است: من پای منبر رسول خدا{{صل}} بودم که مردی گفت: باکی ندارم که بعد از [[اسلام]] عملی انجام ندهم جز آنکه [[مسجد الحرام]] را تعمیر کنم و آباد سازم. دیگری گفت: [[جهاد در راه خدا]] [[برتر]] از چیزی است که شما گفتید. آن گاه عمر بر سر آنها فریاد زد و گفت: صدای خود را نزد منبر رسول خدا{{صل}} بالا نبرید. ـ این اتّفاق در [[روز جمعه]] بود ـ لکن پس از [[خواندن نماز]] [[جمعه]]، نزد [[پیامبر]] می‌روم و درباره آنچه [[اختلاف]] کردید از ایشان [[استفتاء]] می‌کنم. پس [[خدای تعالی]] این [[آیه]] را نازل فرمود که: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقتضای این [[حدیث]] آن است که سخن علی که [[جهاد]] را بر خادم بودن و آب رسانی [[برتری]] داده بود، صحیح‌تر از سخن کسی است که خادم بودن و سقایت را برتر می‌دانست و علی در این مسأله از کسی که با او در این باره [[منازعه]] می‌کرد عالم‌تر است و این درست است»&amp;lt;ref&amp;gt;منهاج السنة، ج۷، ص۱۱۲ ـ ۱۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین مناقشه به صورت دیگری از سوی [[اتباع]] ابن تیمیه به [[استدلال]] مرحوم شرف‌الدین وارد شده و در برابر استدلال ایشان گفته شده است: همانا کار این مؤلف (مرحوم شرف‌الدین) از عجیب‌ترین عجایب است! [[امانت داری]] [[علمی]] اقتضا می‌کند که او اشاره می‌کرد ـ صرف اشاره ـ به [[روایت]] نخستین که واحدی در [[سبب نزول]] این [[آیه]] آورده است؛ لیکن این کار را نکرده است،؛ چراکه آشکار شدن آن، استشهاد او را نقض می‌کند. [[مسلم]] در صحیح خود... [[حدیثی]] از [[نعمان بن بشیر]] روایت کرده که گفت: من پای منبر رسول خدا{{صل}} بودم. آن گاه مردی آمد گفت: باکی ندارم که پس از [[اسلام]] عملی انجام ندهم جز آنکه به حجاج آب رسانی کنم. و دیگری گفت: باکی ندارم که پس از اسلام عملی انجام ندهم جز تعمیر [[مسجد الحرام]]. دیگری نیز گفت: [[جهاد]] در [[راه خدا]] [[برتر]] از چیزهایی است که گفتید. پس عمر بر سر آنها فریاد زد و گفت: صدای خود را نزد منبر رسول الله{{صل}} بالا نبرید ـ [[روز جمعه]] بود ـ لکن وقتی [[نماز جمعه]] را خواندم، بر [[رسول خدا]] وارد شدم و درباره آنچه در آن [[اختلاف]] کرده بودند از ایشان [[استفتاء]] کردم تا اینکه این [[آیه]] نازل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] و مسلم این [[حدیث]] را نقل کرده‌اند و [[سیوطی]] در الدرّالمنثور آن را آورده و نسبت [[روایت]] آن را به [[ابوداوود]]، ابن منذر، [[ابن ابی‌حاتم]]، [[ابن حبان]]، [[طبرانی]]، ابوالشیخ و [[ابن مردویه]] افزوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این چنین مؤلف (مرحوم شرف‌الدین) روایت صحیح و مستند را رد کرده و به [[روایات]] دیگری [[متوسل]] و به آنها استشهاد کرده است که سندی ندارند؛ برخی از آنها مرسل‌اند و همه در مقابل روایت صحیح نخست [از اعتبار] ساقط می‌شوند، با اینکه در متن بعضی از آنها مطالبی هست که به عدم صحت آن [[شهادت]] می‌دهد. پس طلحه‌ای که مؤلف به آن اشاره می‌کند [[مسلمان]] نشد و آنکه به [[دین اسلام]] مشرف شد، عثمان بن طلحه است&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۷۳-۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی اشکال دوم&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# اولاً: [[ابن تیمیه]] و همراهان او، احادیثی را که [[امامیه]] در [[تفسیر آیه]] مطرح ساخته‌اند غیر صحیح معرفی کرده و در مقابل، [[حدیث]] دیگری را مطرح ساخته‌اند. اما باید دانست که این کار تجاهلی آشکار در برابر [[حقیقت]] و [[انکار حق]] است؛ زیرا [[حدیثی]] که متکلمان امامیه مطرح کرده‌اند، از جمله صحیح‌ترین احادیثی است که در بسیاری از معتبرترین کتاب‌های مورد اعتماد سنیان [[روایت]] شده است و مضمون و محتوای آن روشن و مورد قبول [[فریقین]] است. در مقابل، آنچه ابن تیمیه و طرفداران وی به آن استناد کرده‌اند، تنها نزد سنیان مقبول است؛ از این رو براساس قواعد و اصول اوّلیه [[مناظره]]، آنها در [[مقام]] [[احتجاج]] برای [[شیعه]] هرگز نمی‌توانند به آن استناد و [[استدلال]] کنند. این ساده‌ترین و روشن‌ترین اصلی است که بسیاری از اندیشمندان مشهور [[سنی]] همچون [[ابن حزم]] اندلسی به آن [[اذعان]] و تصریح کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الفصل فی الملل والأهواء والنحل، ج۴، ص۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# ثانیاً: افزون بر آن، حدیثی که آن دو به نقل از کتاب مسلم آورده‌اند، از نظر محتوا ابهام دارد و در آن نام مفاخره کنندگان ذکر نشده و به جای آن تعابیر، «قال [[رجل]]» و «قال آخر» به کار رفته است. اما در حدیثی که دو عالم [[بزرگوار]] شیعه مطرح کرده‌اند، به روشنی نام قائلان ذکر شده است و از این جهت نیز [[احادیث]] مورد استناد مرحوم علاّمه و مرحوم شرف‌الدین بر آنچه مخالفان آورده‌اند اولویت و ارجحیت دارد؛ زیرا حدیثی که صرفا به انگیزه بیان مفاضله و مفاخره میان افراد نقل شده است، ولی با این وجود نامی از مفاخره کنندگان به آن نیامده، هیچ فایده و ارزشی ندارد.&lt;br /&gt;
# ثالثاً: میان احادیث مطرح شده از سوی [[عالمان]] بزرگوار شیعه، با آنچه ابن تیمیه و پیرو او مطرح کرده است هیچ تناقض و تعارضی وجود ندارد، بلکه احادیث مورد استناد علمای بزرگوار شیعه همچون [[علامه حلی]] و [[سید شرف الدین]]، را می‌توان [[مفسّر]] و [[مبیّن]] [[حدیث]] مبهم مسلم دانست. [[حدیثی]] را که علاّمه حلی و سید شرف‌الدین مورد استناد قرار داده‌اند، توسّط محدّثان، مفسرّان و اندیشمندان مشهور و مورد اعتمادی همچون: عبدالرزاق بن [[همام]] صنعانی&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: تفسیر القرآن، ج۲، ص۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ابوبکر بن أبی شیبه&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: المصنف، ج۷، ص۵۰۴، ش۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ محمّد بن جریر طبری&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: تفسیر الطبری، ج۱۰، ص۱۲۴، ش۱۲۸۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ابن أبی حاتم&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: تفسیر ابن أبی حاتم، ج۶، ص۱۷۶۸، ش۱۰۰۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[طبرانی]]؛ ابن منذر؛ ابن مردویه&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: مناقب علی بن أبی طالب وما نزل من القرآن فی علی، ص۲۵۷، ش۳۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[ابن عساکر]] دمشقی&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۳۵۷ ـ ۳۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[ابونعیم]] اصفهانی&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الدرّالمنثور، ج۳، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ابو الشیخ اصفهانی&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الدرّالمنثور، ج۳، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ثعلبی&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: تفسیر الثعلبی، ج۵، ص۱۹ ـ ۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ واحدی&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: أسباب النزول، ۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ابن اثیر&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: جامع الأصول، ج۸، ص۶۶۳، ش۶۵۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و دیگران&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: تفسیر السمعانی، ج۲، ص۲۹۴؛ شواهد التنزیل، ج۱، ص۳۲۰، ش۳۲۸ و ۳۲۹؛ تفسیر البغوی، ج۲، ص۲۷۵؛ زادالمسیر فی علم التفسیر، ج۳، ص۲۷۹؛ تفسیر الجلالین، ص۴۳۸؛ الدرّالمنثور، ج۳، ص۲۱۸؛ تفسیر الرازی، ج۱۶، ص۱۱؛ ربیع الأبرار و نصوص الأخبار، ج۴، ص۱۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; روایت شده است. این اندیشمندان، [[حدیث]] مذکور را از تعدادی از [[صحابه]] و [[تابعان]] بزرگ و مشهور نقل کرده‌اند. افرادی همچون [[عبدالله بن عباس]]، [[جابر بن عبدالله]]، بریده، [[انس بن مالک]]، شعبی، [[حسن بصری]] و دیگران. تمامی این افراد از [[پیشوایان]] مشهور [[حدیث]] و [[تفسیری]] [[اهل]] سنّت‌اند و نقل حدیث از سوی آنان، برای [[اثبات]] [[درستی]] نقل کفایت می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۷۶-۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# رابعاً: [[ابن ابی‌حاتم]] [[روایات]] مورد استناد [[علامه حلی]] و شرف الدین را در تفسیرش نقل کرده. این در حالی است که [[ابن تیمیه]] و دیگران بر این باورند که [[التزام]] ابن ابی‌حاتم به نقل [[حدیث صحیح]] در کتاب تفسیری‌اش، به منزله صحت و [[درستی]] آن [[حدیث]] است؛ چراکه وی در تفسیرش، خود را ملتزم به نقل احادیث صحیح کرده است. ابن ابی‌حاتم در این باره می‌نویسد: «جماعتی از [[برادران]] دینی‌ام از من درخواست نگاشتن [[تفسیر]] [[قرآنی]] کرده‌اند که مختصر بوده و با صحیح‌ترین اسانید نقل شده باشد... از این رو، من پاسخ درخواست آنان را دادم... نگاشتن آن را با صحیح‌ترین [[اخبار]] از جهت سند و شبیه‌ترین از جهت متن پیگیر شدم»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر ابن ابی‌حاتم، ج۱، ص۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. نکته قابل توجه، پذیرش این سخن ابن ابی‌حاتم از سوی ابن تیمیه است. ابن تیمیه در منهاج السنة در این باره می‌نویسد: «از کتاب‌هایی که در نقل به آن مراجعه می‌شود [تفسیر ابن ابی‌حاتم است]... و آنان روایتی را که ما قائلیم به اتّفاق اهل نقل، جعلی است، روایت نمی‌کنند. از پیشوایان اهل تفسیر که به اسانید معروف آن را نقل می‌کنند، مانند تفسیر ابن جریج...، ابن ابی‌حاتم، ابوبکر منذر و غیر ایشان از عالمان بزرگ که زبان راست‌گویی در اسلام دارند و تفاسیرشان در بردارنده منقولاتی است که در تفسیر به آن ها اعتماد می‌شود»&amp;lt;ref&amp;gt;منهاج السنة، ج۷، ص۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سیوطی نیز به این التزام ابن ابی‌حاتم ملتزم شده&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: اللآلی المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة، ج۱، ص۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و می‌نویسد: «و تفسیر سدّی... ابن ابی‌حاتم از تفسیر سدی چیزی نیاورده است؛ چراکه وی ملتزم است صحیح‌ترین روایات را بیاورد»&amp;lt;ref&amp;gt;الإتقان فی علوم القرآن، ج۲، ص۴۹۷، ش۶۳۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. وی در جای دیگر می‌نویسد: «همانا ابن ابی‌حاتم ملتزم شده است که صحیح‌ترین روایات وارد شده در تفسیر را در تفسیر خود بیاورد؛ از همین رو است که به یقین حدیث جعلی در کتابش نیاورده است»&amp;lt;ref&amp;gt;اللآلی المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة، ج۱، ص۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این نکته هم در خور توجه است که بسیاری از مفسران مشهور و مورد اعتماد سنیان، این حدیث را در ذیل آیات مورد بحث مطرح کرده و حتی برخی از آنها این احادیث را در تفسیر آیه بر سایر اخبار و اقوال مقدم داشته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۷۹-۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اشکال سوم و چهارم: [[تاویل]] نادرست [[آیه]] بر اساس روایتی مبهم ===&lt;br /&gt;
[[ابن تیمیه]] در مناقشات [[باطل]] خود، براساس [[حدیث]] مبهمی که مطرح کرده است، ادّعا می‌کند که [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} صرفاً نظری داده که [[جهاد]] [[برتر]] از سقایت و خادمی [[مسجد الحرام]] است و [[آیه شریفه]] &amp;quot;[[سقایة الحاج]]&amp;quot; نیز، تنها [[درستی]] نظر امیرالمؤمنین{{ع}} را [[تأیید]] می‌کند و بیان‌گر فضیلتی برای ایشان نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در ادامه می‌نویسد: «پروردگارِ عمر در برخی امور با او توافق کرده است! او چیزی می‌گوید و در موافقت با سخن او آیه نازل می‌شود. عمر به [[پیامبر]]{{صل}} گفت: «اگر از [[مقام ابراهیم]] مصلایی اتخاذ می‌کردی»، [[سوره یس]] نازل شد: {{متن قرآن|وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّی}}&amp;lt;ref&amp;gt;از «مقام ابراهیم» نمازگاه گزینید» سوره بقره، آیه ۱۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین گفت: «همانا افراد [[نیکوکار]] و [[فاجر]] هر دو بر [[زنان]] تو داخل می‌شوند، پس اگر آنها را به [[حجاب]] [[امر]] کنی بهتر است»، پس [[آیه حجاب]] نازل شد و فرمود: {{متن قرآن|عَسَی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَیْرًا مِنْکُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بسا اگر شما را طلاق دهد پروردگار وی برای او همسرانی به از شما- چه بیوه چه دوشیزه- جایگزین فرماید که مسلمان، مؤمن، فرمانبردار، اهل توبه، اهل عبادت و روزه‌گیر باشند» سوره تحریم، آیه ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و مواردی دیگر از این قبیل و همه اینها در صحیح ثابت است و این بزرگتر از تأیید درستی نظر علی [{{ع}}] در یک مسأله است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما تفضیل به سبب [[ایمان]]، [[هجرت]] و جهاد برای همه صحابه‌ای که ایمان آورده و هجرت و جهاد کرده‌اند ثابت است و در اینجا فضیلتی که به علی اختصاص داشته باشد وجود ندارد، تا گفته شود همانا این [[فضیلت]] برای غیر او ثابت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: اگر فرض شود که مزیتی به او اختصاص یافته است، آن مزیت در زمره [[ویژگی‌های امامت]] نیست و سبب نمی‌شود که او به صورت مطلق [[افضل]] باشد؛ چراکه [[خضر]] به سبب آگاهی از سه مسأله که [[موسی]] نمی‌دانست، مطلقا از [[موسی]] برتر نخواهد بود و هُد هُد به خاطر این سخن که به سلیمان گفت: «به چیزی اطلاع یافتم که تو به آن آگاهی نداری»، از سلیمان عالم‌تر نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم&#039;&#039;&#039;: همانا علی این مسأله را می‌دانست، اما از کجا معلوم که [[صحابه]] دیگر غیر او آن را نمی‌دانستند؟ پس ادّعای اختصاص [[علم]] به این مسأله برای او [[باطل]] است؛ از این رو در هر دو صورت اختصاص [[فضیلت]] به علی باطل است؛ بلکه براساس [[تواتر]] معلوم است که [[جهاد]] [[ابوبکر]] با [[مال]] خود بزرگتر از جهاد علی است؛ چراکه همانا ابوبکر عائله‌مند بود، [[پیامبر]]{{صل}} درباره او گفت: «هیچ مال همچون مال ابوبکر به من نفع نرساند»، در حالی که علی [[فقیر]] بود و ابوبکر در جهاد نفس هم بزرگتر بود»&amp;lt;ref&amp;gt;منهاج السنة، ج۷، ص۱۱۳-۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از پرداختن به اصل اشکال، یادآور می‌شویم که فضیلت‌سازی [[ابن تیمیه]] برای عمر و ابوبکر بسیار عجیب و غریب است. وی عمر را [[حاکم]] بر [[خدا]] دانسته و [[امر خداوند]] را متوقف بر دستور عمر شمرده است! درباره ابوبکر هم ادّعای باطلی کرده که در اینجا مجال ابطال آن نیست، تنها همین مقدار تذکر می‌دهیم که او هیچ مستندی برای ادّعای خود نیاورده است و اگر هم مستندی از منابع سنیان ارائه می‌دهد، براساس اصول نخستین و بدیهی [[مناظره]] مستندات وی هیچ ارزشی و اعتباری برای مناظره و [[احتجاج]] ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اساس اشکال این است که وی بر پایه [[حدیث]] مبهمی که در برخی منابع [[اهل تسنن]] آمده و آن هم در [[مقام]] مناظره [[ارزش]] و اعتباری ندارد، [[آیه]] را به غلط [[تأویل]] کرده و مدعی شده که آیه صرفا جهت [[تأیید]] [[درستی]] نظر [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نازل شده نه برای بیان فضیلت ایشان! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاسخ لازم است مجددا یادآور شویم که حدیث مطرح شده از سوی وی ابهام دارد و از نظر محتوا و دلالت دچار اشکال است و در مقابل [[احادیث]] صحیحی قرار دارد که راویان مشهور و متعددی آنها را در متون مورد قبول اعتماد سنیان [[روایت]] کرده‌اند. این احادیث محتوایی واضح دارند و به روشنی دلالت می‌کنند که آیه به جهت بیان [[فضیلت امیرالمؤمنین]]{{ع}} نازل شده است و چون در [[شأن]] کسی جز [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} چنین [[آیه]]‌ای نازل نشده است، پس او [[افضل]] از دیگران است و این [[فضیلت]] تنها به ایشان اختصاص دارد. بر این اساس، تمامی سخنان [[ابن تیمیه]] که مطابق معمول اطناب بلاطائل است ابطال می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرطبی]] در [[تفسیر آیات]] یاد شده می‌نویسد: «از ظاهر آیه این چنین به دست می‌آید که ابطال کننده سخن کسانی از [[مشرکان]] است که به سبب آب رسانی به [[حاجیان]] و عمارت [[مسجد الحرام]] افتخار می‌کنند، چنان که سُدّی ذکر کرده و گفته است: عباس به سبب سقایت و شیبه به سبب عمارت [[فخر فروشی]] می‌کردند و علی{{ع}} به سبب [[اسلام]] و [[جهاد]] تفاخر می‌کرد، پس [[خداوند]] علی{{ع}} را تصدیق و آن دو را [[تکذیب]] کرد و خبر داد که به [[راستی]] فرمان روایی با [[کفر]] جمع نمی شود و هر آیینه با [[ایمان]]، [[عبادت]] و انجام [[تکالیف]] است که سازگاری دارد. این آشکار است و غباری بر روی آن نیست&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر القرطبی، ج۸، ص۹۱-۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براساس [[تفسیر]] [[قرطبی]]، [[آیه]] تفاخر و تفاضل [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در برابر عباس و شیبه را تصدیق کرده است، نه صرفا نظریه او را و به تصریح قرطبی، این مطلب بسیار واضح و شفاف است؛ از این رو هر سخنی غیر از این یا نشانه [[جهل]] کامل و یا بیان گر تجاهل،[[ تعصب]]، [[عناد]] و لجاج گوینده آن است. قرطبی در ادامه،[[ حدیث]] مسلم را در ذیل آیه مطرح کرده و اشکالاتی که در متن آن وجود دارد یادآور شده و با این توجیه که از سوی برخی روات در لفظ [[حدیث]] [[تسامح]] واقع شده، درصدد دفع اشکالات برآمده است و این نشان می‌دهد که حتی اندیشمندان [[سنی]] نیز بر وجود ابهام و اشکال در حدیث مسلم [[اذعان]] دارند. با این حال، [[ابن تیمیه]] در برابر حدیث منقول از علاّمه آن را مطرح ساخته است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[آلوسی]] در تفسیر این آیه، درباره مراد از خطاب {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ}} می‌گوید: «خطاب آیه یا به مشرکان بر طریق التفات است و اکثر محققان این نظر را برگزیده‌اند... و یا خطاب به برخی [[مؤمنان]] است که سقایت و عمارت را بر [[هجرت]] و جهاد مقدم می‌کردند. برای این سخن، به حدیثی که مسلم آورده [[استدلال]] شده است و براساس آن، از طرق متعدد [[روایت]] شده که [[آیه]] درباره علی{{ع}} و عباس نازل شده است و مؤید این سخن ـ به این که برای اکتفا در ردّ بر آن کسانی که سقایت و عمارت را بر [[جهاد]] مقدم می‌داشتند ـ همین بیان مناسب است، به جهت بیان عدم [[تساوی]] آنها [[مجاهدان]] نزد [[خدای تعالی]] با دسته دوم اهل سقایت و عمارت»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر آلوسی، ج۱۰، ص۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این سخن نکات زیر فهمیده می‌شود:&lt;br /&gt;
# میان [[حدیث]] مسلم و [[حدیثی]] که مرحوم علاّمه و شرف‌الدین مطرح کرده‌اند تعارضی وجود ندارد، چنان که در ضمن مباحث به این نکته اشاره شد؛&lt;br /&gt;
# [[حدیث]] مطرح شده از سوی مرحوم علاّمه و شرف‌الدین، از طریق‌های متعددی [[روایت]] شده است نه از یک طریق، چنان که شوکانی هم به این نکته [[اعتراف]] و [[اذعان]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: فتح القدیر، ج۲، ص۳۴۶. وی پس از نقل روایت به اسانید طرق متعدّد می‌نویسد: {{عربی|وقد روی معنی هذا من طرق}}.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# برخی [[مؤمنان]] سقایت [[حاجیان]] و عمارت [[مسجد الحرام]] را بر [[هجرت]] و [[جهاد]] ترجیح می‌دادند و این [[آیه]]، برای نفی قول آنان نازل شده و بیان‌گر [[افضلیت]] کسی است که به سبب هجرت و جهاد [[تفاخر]] می‌کرده است؛ یعنی حضرت [[امیرالمؤمنین]]{{ع}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاصل آنکه [[آیه شریفه]] «[[سقایة الحاج]]» بدون تردید و به روشنی بر [[افضلیت امیرالمؤمنین]]{{ع}} دلالت دارد و براساس قاعده عقلی قبح تقدم مفضول بر فاضل، این آیه از [[ادله]] محکم بر [[امامت]] و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین]]{{ع}} است و به همین جهت [[عالمان]] بزرگوار [[شیعه]]، در [[اثبات امامت امیرالمؤمنین]]{{ع}} پس از [[رسول خدا]]{{صل}}، به عنوان یکی از [[دلایل قرآنی]] به این آیه [[شریف]] نیز استناد و [[استدلال]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۹۰ ـ ۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9610800.jpg|22px]] [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| &#039;&#039;&#039;آیات ولایت در قرآن&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:Jawahir-kalam-6.jpg|22px]] [[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9030760879.jpg|22px]] مکاتبه اختصاصی دانشنامه امامت و ولایت با [[محمد هادی فرقانی]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{امام علی}}&lt;br /&gt;
{{فضائل اهل بیت}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آیه سقایة الحاج]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D9%87%D9%84_%D8%B3%D9%86%D8%AA&amp;diff=1366003</id>
		<title>آیه سقایة الحاج از دیدگاه اهل سنت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A2%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A9_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D9%87%D9%84_%D8%B3%D9%86%D8%AA&amp;diff=1366003"/>
		<updated>2026-04-18T07:39:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahmani: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = آیه سقایة الحاج&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = آیه سقایة الحاج&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[آیه سقایة الحاج در حدیث]] - [[آیه سقایة الحاج در تفسیر و علوم قرآنی]] - [[آیه سقایة الحاج از دیدگاه اهل سنت]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آیه سقایة الحاج&#039;&#039;&#039; از جمله آیاتی است که به اعتقاد متکلمان و مفسران شیعه، بر [[افضلیت]] و در نتیجه خلافت بلافصل [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} دلالت دارد. احادیث متعددی در متون معتبر تفسیری، کلامی و حدیثی اهل سنت در تفسیر این آیه نقل شده که بر اساس آنها هنگامی که طلحة بن شیبه و [[عباس بن عبدالمطلب]] با یکدیگر [[تفاخر]] می‌کردند و یکی سقایت و آب رسانی به حجاج را نشانه [[برتری]] خود معرفی می‌کرد و دیگری کلید داری و تعمیر [[مسجد الحرام]] را [[فضیلت]] بالاتری می‌دانست. حضرت علی{{ع}} با اشاره به [[ایمان]]، [[هجرت]] و [[جهاد]] خود در [[راه خدا]] افضلیت خویش را بر آن دو و بلکه دیگر صحابه، یادآور می‌شوند. در این هنگام [[خداوند سبحان]] در این آیات را نازل می‌فرماید. با این حال برخی همچون ابن تیمیه صحت چنین احادیثی را زیر سوال برده و در مقابل بر این باورند که فضائل سایر صحابه از جمله خلفا بیش از فضائل حضرت علی{{ع}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== متن آیه ==&lt;br /&gt;
{{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;آیا آب دادن به حاجیان و آبادسازی مسجد الحرام را همانند کار آن کس قرار داده‌اید که به خداوند و روز واپسین ایمان آورده و در راه خداوند جهاد کرده است؟ (هرگز این دو) نزد خداوند برابر نیستند و خداوند گروه ستمگران را رهنمایی نمی‌کند. آنان که ایمان آورده‌اند و هجرت کرده‌اند و در راه خداوند با مال و جان خود، جهاد ورزیده‌اند، نزد خداوند بلند پایگاه‌ترند و آنانند که رستگارند پروردگارشان آنان را به بخشایش و خشنودی از سوی خویش و بوستان‌هایی که ایشان را در آنها نعمتی پایدار است نوید می‌دهد. در حالی که هماره در آن جاودانند؛ بی‌گمان خداوند است که پاداشی سترگ نزد اوست؛ سوره توبه، آیه ۱۹- ۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[شان نزول]] [[آیه]] ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|شأن نزول آیه سقایة الحاج}}&lt;br /&gt;
آیه {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} خبر از حادثه‌ای می‌دهد که در عصر نبوی رخ داده است و صرفاً بیان یک [[قانون]] کلّی نیست؛ یعنی حقیقتاً چنین مقایسه‌ای انجام شده است. بنابراین، آیه شریفه شأن نزولی دارد، بدین جهت شأن نزول‌های متعدّدی برای آن ذکر شده، که خلاصه معروف‌ترین آنها به شرح زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عبّاس»، عموی پیامبر و «شیبه» که از [[فرزندان]] عبدالمطّلب است، در [[مسجد الحرام]] با هم گفت‌وگو می‌کردند. عبّاس خطاب به شیبه گفت: [[خداوند متعال]] افتخاری نصیب من کرده که نصیب هیچ کس ننموده، و آن {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;سیراب کردن حجّاج در «منی» و «عرفات» و «مشعر الحرام» در موسم حج را سقایة الحاج می‌گویند. سرزمین‌های سه‌گانه فوق، هیچ‌گاه از خود آب نداشته و همواره آب آن از نقاط دیگر تأمین می‌شده است، حتّی امروزه آب مورد استفاده حجّاج در این امکنه مقدّس سه‌گانه، از مکّه مکرّمه یا نقاط دیگر از طریق شبکه لوله‌کشی تأمین می‌شود. در زمان‌های قدیم حجّاج مجبور بودند آب مورد نیازشان را، در ایّامی که در منی و عرفات و مشعر الحرام هستند، از مکّه همراه خویش ببرند. بدین جهت روز هشتم ذیحجّه، که حجّاج در آن زمان‌ها در چنین روزی آب مورد نیاز را تهیّه و بر شتران بار می‌کردند، «یوم الترویة» (روز برداشتن آب) نامیده شد. به هر حال، عبّاس عموی پیامبر در زمان خودش مسئول آب‌رسانی به حجّاج بوده و این مسئولیّت، مخصوصاً در آن عصر و زمان، بسیار مهمّ بوده است؛ زیرا ضروری‌ترین نیاز حجّاج در «منی» و «مشعر الحرام» و «عرفات» آب بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; است. «شیبه» در پاسخ گفت: [[خداوند]] افتخار {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;با توجّه به اهمّیّت فوق العاده «مسجد الحرام» که به تعبیر قرآن مجید اوّلین خانه‌ای است که ساخته شده و مقدّس‌ترین مکان روی زمین است به گونه‌ای که هر رکعت نماز در آن (طبق برخی روایات) برابر با یک میلیون رکعت نماز در مکان‌های دیگر است، مسأله «کلیدداری کعبه» و {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} اهمّیّت ویژه‌ای دارد، کلیددار کعبه مسئول حفظ و حراست و مرمّت و بازسازی کعبه معظّمه و مسجد الحرام بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; را نصیب من کرده است و افتخاری بالاتر از کلیدداری [[کعبه]] وجود ندارد. بنابراین افتخاری که‌ نصیب من شده، بالاتر از افتخار توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} که از کنار آنها عبور می‌کرد و سخنان آنها را شنید، به نزد ایشان رفت و پس از [[سلام]] و ادای [[احترام]]، [[اجازه]] خواست سخنی بگوید، اجازه [[سخن]] داده شد. حضرت فرمود: «[[خداوند]] افتخاری به من عنایت کرده که از همه افتخارات بالاتر و نصیب هیچ کس نشده است!» گفتند: آن چیست؟ فرمود: من قبل از همه شما [[ایمان]] آوردم و به خاطر رضای خداوند قبل از همه [[هجرت]] کردم، و در [[راه خدا]] با [[مال]] و جانم [[جهاد]] نمودم! و شما و امثال شما، به [[برکت]] جهاد من و امثال من [[مسلمان]] شدید و [[اسلام]] را پذیرفتید! بنابراین بالاترین افتخار {{متن قرآن|سِقَايَةَ الْحَاجِّ}} یا {{متن قرآن|عِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ}} نیست، بلکه «[[ایمان به خدا]]» و «هجرت در مسیر رضای او» و «جهاد در راه او» بالاترین افتخار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبّاس عموی پیامبر و علی{{ع}}، با شنیدن این سخن [[خشمگین]] و ناراحت شد و به خدمت پیامبر اکرم]]{{صل}} رسید و ماجرا را برای آن حضرت بیان نمود و از علی [[شکایت]] کرد، که وی مقام و موقعیّت مرا زیر سؤال برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر]] شخصی را به دنبال علی{{ع}} فرستاد، وقتی علی به خدمت پیامبر{{صل}} رسید، حضرت از او توضیح خواست و فرمود: چه گفته‌ای که عمویت عبّاس را عصبانی کرده‌ای؟ علی عرض کرد: سخن حقّی گفته‌ام، عمویم از سخن [[حقّ]] من ناراحت شده است، سپس آنچه اتّفاق افتاده بود را برای [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بازگو کرد. ضمناً این نکته را یادآور شد که من در مقام تعریف و [[تمجید]] از خود نبودم، بلکه می‌خواستم به آنها بگویم «سقایة الحاج» و «عمارة المسجد الحرام» بالاترین افتخارات نیست و افتخاراتی بالاتر از آن هم وجود دارد. در این هنگام آیه سقایة الحاج نازل شد و خداوند سخن علی{{ع}} را [[تأیید]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;شواهد التّنزیل، ج۱، ص۲۴۹ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)|آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۲۹-۳۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شان نزول ذکر شده در دوازده کتاب معروف [[اهل سنت]] که پیرامون [[تفسیر قرآن]]، یا [[تاریخ]] و یا [[روایات]] نوشته شده است نیز آمده است که در این میان می‌توان از این منابع نام برد: [[فخر رازی]] (۶۰۶ق)&amp;lt;ref&amp;gt;فخر رازی، مفاتیح الغیب، ۱۴۲۰ق، ج۱۶، ص۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[حاکم حسکانی]] (درگذشت ۴۹۰ق)&amp;lt;ref&amp;gt;حسکانی، شواهدالتنزیل، ۱۴۱۱ق، ج۱، ص۳۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، محمد بن جریر بن یزید [[طبری]] (درگذشت ۳۱۰ق)&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، جامع البیان، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۶۷-۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;، احمد بن محمد قُرطُبی (درگذشت ۷۶۱ق)&amp;lt;ref&amp;gt;قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ۱۳۸۴ش، ج۸، ص۹۱-۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، عبدالرحمان [[سیوطی]] (درگذشت ۹۱۱ق)&amp;lt;ref&amp;gt;سیوطی، الدر المنثور، ۱۴۰۴ق، ج۳، ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[ابن‌ابی‌حاتم]] (درگذشت ۳۲۷ق)&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌ابی‌حاتم، تفسیر القرآن العظیم، ۱۴۱۹ق، ج۴، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اسباب النّزول‌، نوشته علّامه واحدی‌&amp;lt;ref&amp;gt;اسباب النّزول، ص۱۸۲ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[تفسیر]] علّامه خازن بغدادی‌&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر خازن، ج۳، ص۵۷ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تفسیر العلّامة القرطبی‌&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قرطبی، ج۸، ص۹۱ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تفسیر فخر رازی‌&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فخر رازی، ج۱۶، ص۱۰ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛  الدُرّالمنثور، نوشته علّامه سیوطی‌&amp;lt;ref&amp;gt;الدّرّالمنثور، ج۳، ص۲۱۸ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۶).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ تفسیر أبو البرکات النّسفی‌&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر نسفی، ج۲، ص۲۲۱ (به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ فصول المهمّة، نوشته ابن صبّاغ مالکی‌&amp;lt;ref&amp;gt;فصول المهمّة، ص۱۰۶ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۶).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ کفایة الطّالب‌ گنجی شافعی‌&amp;lt;ref&amp;gt;کفایة الطّالب، ص۱۱۳ (به نقل از احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[تاریخ]] خطیب بغدادی‌&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴ و ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[مناقب]] ابن مغازلی‌&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴ و ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[تاریخ ابن عساکر]]&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴ و ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ربیع الابرار، نوشته زمخشری‌&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از الغدیر، ج۲، ص۵۴ و ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)|آیات ولایت در قرآن]]، ص۲۲۹-۳۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کتب [[روایی]] نیز به این شأن نزول اشاره شده است. در کتاب [[صحیح مسلم]] همین [[شأن نزول]] بدون ذکر نام اشخاص آمده است و به ثبت ماجرا با استفاده از عنوان «رجُل» بسنده کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مسلم، صحیح مسلم، بیروت، ج۳، ص۱۴۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وجود برخی دیگر از علمای [[اهل‌سنت]] با اشاره به این [[روایت]] به [[روایات]] دیگری که اسم اشخاص آمده، اشاره کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;به عنوان نمونه: نک: طبری، جامع البیان، ۱۴۱۲ق، ج۱۰، ص: ۶۸؛ ثعلبی، الکشف و البیان، ۱۴۲۲ق، ج۵، ص۱۹-۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این حال [[ابن‌کثیر]] از علمای اهل‌سنت، نزول این [[آیه]] در [[فضیلت امام علی]]{{ع}} را [[انکار]] کرده‌ است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌کثیر، البدایة و النهایة، ۱۴۰۷ق، ج۷، ص۳۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین [[ابن‌تیمیه]] [[معتقد]] است که این روایت در کتب حدیثی معتبر نیامده است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌تیمیه، احمدبن عبدالحلیم، منهاج السنه، ۱۴۰۶ق، ج۵، ص۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احادیث]] مرتبط با آیه ==&lt;br /&gt;
[[احادیث]] متعددی در منابع معتبر [[حدیثی]] و [[تفسیری]] و کلامی اهل سنت در [[تفسیر]] این [[آیات]] وارد شده که در این بخش به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[ابن کثیر]]&#039;&#039;&#039; که [[اتباع]] [[ابن تیمیه]] به وی اعتماد دارند، در ذیل [[آیه]] [[شریف]] می‌نویسد: «عبدالرزاق گفت: [[ابن عیینه]] از اسماعیل، از شعبی به ما خبر داد که گفت: آیه درباره علی و عباس نازل شده است، به خاطر گفتگوی آن دو در آن موضوع»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۳۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[عبدالرزاق صنعانی]]&#039;&#039;&#039; در [[تفسیر]] خود می‌نویسد: «معمر از عمرو، از حسن به ما خبر داد که گفت: وقتی آیه {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ}} درباره علی، عباس و شیبه نازل شد، درباره آن گفتگو می‌کردند، آن گاه عباس گفت: نظرت درباره اینکه من سقایت را ترک کنم چیست؟ پس [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: سقایتت را ادامه بده، همانا در آن کار برای شما خیر هست».&lt;br /&gt;
# از &#039;&#039;&#039;ابن عیینه&#039;&#039;&#039;، از اسماعیل، از شعبی [نقل شده که] گفت: «درباره علی و عباس نازل شده است، آن گاه که آن دو در این باره گفتگو می‌کردند»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر القرآن، ج۲، ص۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[ابن أبی حاتم]]&#039;&#039;&#039; نیز این [[حدیث]] را در تفسیر خود آورده است. وی می‌نویسد: «پدرم از ابن ابی عمر عدنی، از سفیان، از ابن ابی خالد و [[زکریا]]، از شعبی بر ما حدیث کرد که گفت: علی، عباس و شیبه درباره سقایت و پرده داری [[مکه]] با هم سخن می‌گفتند تا این که [[خدای تعالی]] این آیه را نازل فرمود: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ}}».&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;حسن بن محمّد بن صباح&#039;&#039;&#039;، از مروان بن معاویه فزاری، از [[اسماعیل بن ابی خالد]]، از شعبی نقل کرد که گفت: آیه {{متن قرآن|سِقَایَةَ الْحَاجِّ}} درباره علی و عباس نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر ابن أبی حاتم، ج۶، ص۱۷۶۷ - ۱۷۶۸، ش۱۰۰۶۴ و ۱۰۰۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[ابن ابی شیبه]]&#039;&#039;&#039; در المصنف [[حدیث]] را به همین صورت و با اندکی تفاوت نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;المصنف، ج۷، ص۵۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[سیوطی]]&#039;&#039;&#039; نیز در الدرّالمنثور، حدیث را از ابو الشیخ و ابن منذر آورده است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الدرّالمنثور، ج۳، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[ابن اثیر]]&#039;&#039;&#039; نیز [[حدیث]] را از محمّد بن کعب قرظی، در جامع الأصول [[روایت]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;جامع الأصول، ج۸، ص۶۶۳، ش۶۵۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۸۱-۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دلالت آیه ==&lt;br /&gt;
[[علاّمه حلّی]] در بیان [[ادله امامت]] و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین{{ع}} می‌نویسد: «[[برهان]] هفدهم قول [[خدای تعالی]] است که می‌فرماید: {{متن قرآن|الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ}}، رزین بن معاویه در الجمع بین الصحاح السته [[روایت]] کرده است که این آیه در شأن علی{{ع}} نازل شده است. آنگاه که طلحة بن شیبه و عباس به هم [[تفاخر]] می‌کردند و این فضیلتی است که برای هیچ یک از [[صحابه]] غیر او حاصل نشده است. پس او [[افضل]] و در نتیجه همو [[امام]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;علامه حلی، منهاج الکرامة، ص۱۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید شرف‌الدین نیز در کتاب ارزشمند المراجعات می‌نویسد: «درباره ایشان و درباره کسانی که به واسطه آب رسانی به [[حاجیان]] تعمیر [[مسجد الحرام]] برایشان فخر می‌فروختند، [[خدای تعالی]] این [[آیه]] را نازل فرمود که: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;المراجعات، ص۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; وی در حاشیه این عبارت می‌نویسد: «این آیه درباره علی{{ع}}، عمویش عباس و طلحة بن شیبه نازل شد و مناسبت آن این است که آنان بر یکدیگر فخر می‌فروختند. طلحه گفت: من ملازم [[خانه]] خدایم و کلیدهای آن در دست من و پوشاندنش بر عهده من است. [[ابن عباس]] گفت: من [[مسئول]] آب رسانی و برپا دارنده آن هستم. علی{{ع}} نیز فرمود: نمی‌دانم این دو چه می‌گویند. به تحقیق شش ماه پیش از [[مردم]] [[نماز]] خواندم، در حالی که صاحب [[جهاد]] هستم. پس خدای تعالی این آیه را نازل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[حدیثی]] است که امام واحدی در معنای آیه، در کتاب اسباب النزول از [[حسن بصری]]، شعبی و [[قرطبی]] نقل کرده است. وی از [[ابن سیرین]] و مرّه همدانی نقل کرده که علی{{ع}} به عباس فرمود: آیا تو [[هجرت]] کردی؟ آیا تو به [[پیامبر]]{{صل}} پیوستی؟ عباس گفت: آیا در من ویژگی [[برتر]] از هجرت نیست؟ آیا من حاجیان [[خانه خدا]] را آب رسانی و مسجد الحرام را آباد نمی‌کنم؟ پس این آیه نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;المراجعات، ص۹۷.&amp;lt;.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۶۹-۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مناقشات [[عامه]] ==&lt;br /&gt;
براساس این [[آیات]] [[شریف]] و [[احادیث]] [[تفسیری]] ذیل آنها، [[حقیقت]] کاملاً برای حق جویان آشکار است؛ اما حق ستیزان هیچ گاه حاضر نیستند در برابر [[حق]] کرنش کنند و حقیقت را بپذیرند؛ چراکه این حقیقت را مخالف هوای نفس خود می‌یابند و [[پیروی از هوای نفس]] را بر پذیرش حق ترجیح می‌دهند؛ از این رو با وجود روشن بودن حقیقت، در غبار آلود کردن آن می کوشند. در همین راستا [[ابن تیمیه]] و اتباعش مناقشاتی به این استدلال‌های روشن کرده‌اند که در اینجا به بررسی و نقد آنها می‌پردازیم&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اشکال اول: با وجود ایمان عباس و شیبه هنگام نزول آیه، علی{{ع}} چگونه اولین مسلمان است؟ ===&lt;br /&gt;
[[عباس بن عبدالمطلب]] هنگام نزول آیه سقایة الحاج بدون [[شک]] [[ایمان]] داشت و [[جهاد]] نیز کرده بود. همان‌گونه که «شیبه» هم ایمان داشت و دارای سابقه‌ جهاد بود. پس چگونه علی{{ع}} [[ایمان]] و جهاد خویش را به رخ آنها می‌کشد، چیزی که آنها هم داشتند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پاسخ به اشکال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ این سؤال آن است که علی{{ع}} می‌خواهد بگوید من اوّلین شخصی هستم که از بین مردان به [[رسول خدا]]{{صل}} [[ایمان]] آوردم و اوّلین شخصی هستم که پس از [[هجرت پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] کردم و اوّلین [[مجاهد در راه خدا]] و رسولش هستم. [[سبقت]] در [[اسلام]] و هجرت و [[جهاد]]، که «عبّاس» و «شیبه» نداشتند، [[فضیلت]] منحصر به فرد «علی»{{ع}} است&amp;lt;ref&amp;gt;مکاتبه اختصاصی دانشنامه امامت و ولایت با [[محمد هادی فرقانی]].&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اشکال دوم: تردید در صحّت نقل ===&lt;br /&gt;
[[ابن تیمیه]] مطابق معمول در صحّت نقل حدیث مورد استناد مرحوم علاّمه تردید می‌کند و می‌نویسد: پاسخ به آن وجوهی دارد:&lt;br /&gt;
# نخستین آنها مطالبه دلیل بر صحت نقل است و رزین در کتابش روایاتی آورده که در [[صحاح]] نیست.&lt;br /&gt;
# دوم اینکه آنچه در صحیح آمد، چنان نیست که [علاّمه] از رزین نقل کرده است؛ بلکه آنچه در صحیح است، [[حدیثی]] است که [[نعمان بن بشیر]] آن را [[روایت]] کرده و گفته است: من پای منبر رسول خدا{{صل}} بودم که مردی گفت: باکی ندارم که بعد از [[اسلام]] عملی انجام ندهم جز آنکه [[مسجد الحرام]] را تعمیر کنم و آباد سازم. دیگری گفت: [[جهاد در راه خدا]] [[برتر]] از چیزی است که شما گفتید. آن گاه عمر بر سر آنها فریاد زد و گفت: صدای خود را نزد منبر رسول خدا{{صل}} بالا نبرید. ـ این اتّفاق در [[روز جمعه]] بود ـ لکن پس از [[خواندن نماز]] [[جمعه]]، نزد [[پیامبر]] می‌روم و درباره آنچه [[اختلاف]] کردید از ایشان [[استفتاء]] می‌کنم. پس [[خدای تعالی]] این [[آیه]] را نازل فرمود که: {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقتضای این [[حدیث]] آن است که سخن علی که [[جهاد]] را بر خادم بودن و آب رسانی [[برتری]] داده بود، صحیح‌تر از سخن کسی است که خادم بودن و سقایت را برتر می‌دانست و علی در این مسأله از کسی که با او در این باره [[منازعه]] می‌کرد عالم‌تر است و این درست است»&amp;lt;ref&amp;gt;منهاج السنة، ج۷، ص۱۱۲ ـ ۱۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین مناقشه به صورت دیگری از سوی [[اتباع]] ابن تیمیه به [[استدلال]] مرحوم شرف‌الدین وارد شده و در برابر استدلال ایشان گفته شده است: همانا کار این مؤلف (مرحوم شرف‌الدین) از عجیب‌ترین عجایب است! [[امانت داری]] [[علمی]] اقتضا می‌کند که او اشاره می‌کرد ـ صرف اشاره ـ به [[روایت]] نخستین که واحدی در [[سبب نزول]] این [[آیه]] آورده است؛ لیکن این کار را نکرده است،؛ چراکه آشکار شدن آن، استشهاد او را نقض می‌کند. [[مسلم]] در صحیح خود... [[حدیثی]] از [[نعمان بن بشیر]] روایت کرده که گفت: من پای منبر رسول خدا{{صل}} بودم. آن گاه مردی آمد گفت: باکی ندارم که پس از [[اسلام]] عملی انجام ندهم جز آنکه به حجاج آب رسانی کنم. و دیگری گفت: باکی ندارم که پس از اسلام عملی انجام ندهم جز تعمیر [[مسجد الحرام]]. دیگری نیز گفت: [[جهاد]] در [[راه خدا]] [[برتر]] از چیزهایی است که گفتید. پس عمر بر سر آنها فریاد زد و گفت: صدای خود را نزد منبر رسول الله{{صل}} بالا نبرید ـ [[روز جمعه]] بود ـ لکن وقتی [[نماز جمعه]] را خواندم، بر [[رسول خدا]] وارد شدم و درباره آنچه در آن [[اختلاف]] کرده بودند از ایشان [[استفتاء]] کردم تا اینکه این [[آیه]] نازل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] و مسلم این [[حدیث]] را نقل کرده‌اند و [[سیوطی]] در الدرّالمنثور آن را آورده و نسبت [[روایت]] آن را به [[ابوداوود]]، ابن منذر، [[ابن ابی‌حاتم]]، [[ابن حبان]]، [[طبرانی]]، ابوالشیخ و [[ابن مردویه]] افزوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این چنین مؤلف (مرحوم شرف‌الدین) روایت صحیح و مستند را رد کرده و به [[روایات]] دیگری [[متوسل]] و به آنها استشهاد کرده است که سندی ندارند؛ برخی از آنها مرسل‌اند و همه در مقابل روایت صحیح نخست [از اعتبار] ساقط می‌شوند، با اینکه در متن بعضی از آنها مطالبی هست که به عدم صحت آن [[شهادت]] می‌دهد. پس طلحه‌ای که مؤلف به آن اشاره می‌کند [[مسلمان]] نشد و آنکه به [[دین اسلام]] مشرف شد، عثمان بن طلحه است&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۷۳-۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی اشکال دوم&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# اولاً: [[ابن تیمیه]] و همراهان او، احادیثی را که [[امامیه]] در [[تفسیر آیه]] مطرح ساخته‌اند غیر صحیح معرفی کرده و در مقابل، [[حدیث]] دیگری را مطرح ساخته‌اند. اما باید دانست که این کار تجاهلی آشکار در برابر [[حقیقت]] و [[انکار حق]] است؛ زیرا [[حدیثی]] که متکلمان امامیه مطرح کرده‌اند، از جمله صحیح‌ترین احادیثی است که در بسیاری از معتبرترین کتاب‌های مورد اعتماد سنیان [[روایت]] شده است و مضمون و محتوای آن روشن و مورد قبول [[فریقین]] است. در مقابل، آنچه ابن تیمیه و طرفداران وی به آن استناد کرده‌اند، تنها نزد سنیان مقبول است؛ از این رو براساس قواعد و اصول اوّلیه [[مناظره]]، آنها در [[مقام]] [[احتجاج]] برای [[شیعه]] هرگز نمی‌توانند به آن استناد و [[استدلال]] کنند. این ساده‌ترین و روشن‌ترین اصلی است که بسیاری از اندیشمندان مشهور [[سنی]] همچون [[ابن حزم]] اندلسی به آن [[اذعان]] و تصریح کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الفصل فی الملل والأهواء والنحل، ج۴، ص۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# ثانیاً: افزون بر آن، حدیثی که آن دو به نقل از کتاب مسلم آورده‌اند، از نظر محتوا ابهام دارد و در آن نام مفاخره کنندگان ذکر نشده و به جای آن تعابیر، «قال [[رجل]]» و «قال آخر» به کار رفته است. اما در حدیثی که دو عالم [[بزرگوار]] شیعه مطرح کرده‌اند، به روشنی نام قائلان ذکر شده است و از این جهت نیز [[احادیث]] مورد استناد مرحوم علاّمه و مرحوم شرف‌الدین بر آنچه مخالفان آورده‌اند اولویت و ارجحیت دارد؛ زیرا حدیثی که صرفا به انگیزه بیان مفاضله و مفاخره میان افراد نقل شده است، ولی با این وجود نامی از مفاخره کنندگان به آن نیامده، هیچ فایده و ارزشی ندارد.&lt;br /&gt;
# ثالثاً: میان احادیث مطرح شده از سوی [[عالمان]] بزرگوار شیعه، با آنچه ابن تیمیه و پیرو او مطرح کرده است هیچ تناقض و تعارضی وجود ندارد، بلکه احادیث مورد استناد علمای بزرگوار شیعه همچون [[علامه حلی]] و [[سید شرف الدین]]، را می‌توان [[مفسّر]] و [[مبیّن]] [[حدیث]] مبهم مسلم دانست. [[حدیثی]] را که علاّمه حلی و سید شرف‌الدین مورد استناد قرار داده‌اند، توسّط محدّثان، مفسرّان و اندیشمندان مشهور و مورد اعتمادی همچون: عبدالرزاق بن [[همام]] صنعانی&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: تفسیر القرآن، ج۲، ص۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ابوبکر بن أبی شیبه&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: المصنف، ج۷، ص۵۰۴، ش۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ محمّد بن جریر طبری&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: تفسیر الطبری، ج۱۰، ص۱۲۴، ش۱۲۸۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ابن أبی حاتم&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: تفسیر ابن أبی حاتم، ج۶، ص۱۷۶۸، ش۱۰۰۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[طبرانی]]؛ ابن منذر؛ ابن مردویه&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: مناقب علی بن أبی طالب وما نزل من القرآن فی علی، ص۲۵۷، ش۳۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[ابن عساکر]] دمشقی&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۳۵۷ ـ ۳۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ [[ابونعیم]] اصفهانی&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الدرّالمنثور، ج۳، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ابو الشیخ اصفهانی&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الدرّالمنثور، ج۳، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ثعلبی&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: تفسیر الثعلبی، ج۵، ص۱۹ ـ ۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ واحدی&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: أسباب النزول، ۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ ابن اثیر&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: جامع الأصول، ج۸، ص۶۶۳، ش۶۵۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و دیگران&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: تفسیر السمعانی، ج۲، ص۲۹۴؛ شواهد التنزیل، ج۱، ص۳۲۰، ش۳۲۸ و ۳۲۹؛ تفسیر البغوی، ج۲، ص۲۷۵؛ زادالمسیر فی علم التفسیر، ج۳، ص۲۷۹؛ تفسیر الجلالین، ص۴۳۸؛ الدرّالمنثور، ج۳، ص۲۱۸؛ تفسیر الرازی، ج۱۶، ص۱۱؛ ربیع الأبرار و نصوص الأخبار، ج۴، ص۱۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; روایت شده است. این اندیشمندان، [[حدیث]] مذکور را از تعدادی از [[صحابه]] و [[تابعان]] بزرگ و مشهور نقل کرده‌اند. افرادی همچون [[عبدالله بن عباس]]، [[جابر بن عبدالله]]، بریده، [[انس بن مالک]]، شعبی، [[حسن بصری]] و دیگران. تمامی این افراد از [[پیشوایان]] مشهور [[حدیث]] و [[تفسیری]] [[اهل]] سنّت‌اند و نقل حدیث از سوی آنان، برای [[اثبات]] [[درستی]] نقل کفایت می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۷۶-۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# رابعاً: [[ابن ابی‌حاتم]] [[روایات]] مورد استناد [[علامه حلی]] و شرف الدین را در تفسیرش نقل کرده. این در حالی است که [[ابن تیمیه]] و دیگران بر این باورند که [[التزام]] ابن ابی‌حاتم به نقل [[حدیث صحیح]] در کتاب تفسیری‌اش، به منزله صحت و [[درستی]] آن [[حدیث]] است؛ چراکه وی در تفسیرش، خود را ملتزم به نقل احادیث صحیح کرده است. ابن ابی‌حاتم در این باره می‌نویسد: «جماعتی از [[برادران]] دینی‌ام از من درخواست نگاشتن [[تفسیر]] [[قرآنی]] کرده‌اند که مختصر بوده و با صحیح‌ترین اسانید نقل شده باشد... از این رو، من پاسخ درخواست آنان را دادم... نگاشتن آن را با صحیح‌ترین [[اخبار]] از جهت سند و شبیه‌ترین از جهت متن پیگیر شدم»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر ابن ابی‌حاتم، ج۱، ص۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. نکته قابل توجه، پذیرش این سخن ابن ابی‌حاتم از سوی ابن تیمیه است. ابن تیمیه در منهاج السنة در این باره می‌نویسد: «از کتاب‌هایی که در نقل به آن مراجعه می‌شود [تفسیر ابن ابی‌حاتم است]... و آنان روایتی را که ما قائلیم به اتّفاق اهل نقل، جعلی است، روایت نمی‌کنند. از پیشوایان اهل تفسیر که به اسانید معروف آن را نقل می‌کنند، مانند تفسیر ابن جریج...، ابن ابی‌حاتم، ابوبکر منذر و غیر ایشان از عالمان بزرگ که زبان راست‌گویی در اسلام دارند و تفاسیرشان در بردارنده منقولاتی است که در تفسیر به آن ها اعتماد می‌شود»&amp;lt;ref&amp;gt;منهاج السنة، ج۷، ص۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سیوطی نیز به این التزام ابن ابی‌حاتم ملتزم شده&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: اللآلی المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة، ج۱، ص۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و می‌نویسد: «و تفسیر سدّی... ابن ابی‌حاتم از تفسیر سدی چیزی نیاورده است؛ چراکه وی ملتزم است صحیح‌ترین روایات را بیاورد»&amp;lt;ref&amp;gt;الإتقان فی علوم القرآن، ج۲، ص۴۹۷، ش۶۳۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. وی در جای دیگر می‌نویسد: «همانا ابن ابی‌حاتم ملتزم شده است که صحیح‌ترین روایات وارد شده در تفسیر را در تفسیر خود بیاورد؛ از همین رو است که به یقین حدیث جعلی در کتابش نیاورده است»&amp;lt;ref&amp;gt;اللآلی المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة، ج۱، ص۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این نکته هم در خور توجه است که بسیاری از مفسران مشهور و مورد اعتماد سنیان، این حدیث را در ذیل آیات مورد بحث مطرح کرده و حتی برخی از آنها این احادیث را در تفسیر آیه بر سایر اخبار و اقوال مقدم داشته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۷۹-۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اشکال سوم و چهارم: [[تاویل]] نادرست [[آیه]] بر اساس روایتی مبهم ===&lt;br /&gt;
[[ابن تیمیه]] در مناقشات [[باطل]] خود، براساس [[حدیث]] مبهمی که مطرح کرده است، ادّعا می‌کند که [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} صرفاً نظری داده که [[جهاد]] [[برتر]] از سقایت و خادمی [[مسجد الحرام]] است و [[آیه شریفه]] &amp;quot;[[سقایة الحاج]]&amp;quot; نیز، تنها [[درستی]] نظر امیرالمؤمنین{{ع}} را [[تأیید]] می‌کند و بیان‌گر فضیلتی برای ایشان نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در ادامه می‌نویسد: «پروردگارِ عمر در برخی امور با او توافق کرده است! او چیزی می‌گوید و در موافقت با سخن او آیه نازل می‌شود. عمر به [[پیامبر]]{{صل}} گفت: «اگر از [[مقام ابراهیم]] مصلایی اتخاذ می‌کردی»، [[سوره یس]] نازل شد: {{متن قرآن|وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّی}}&amp;lt;ref&amp;gt;از «مقام ابراهیم» نمازگاه گزینید» سوره بقره، آیه ۱۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین گفت: «همانا افراد [[نیکوکار]] و [[فاجر]] هر دو بر [[زنان]] تو داخل می‌شوند، پس اگر آنها را به [[حجاب]] [[امر]] کنی بهتر است»، پس [[آیه حجاب]] نازل شد و فرمود: {{متن قرآن|عَسَی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَیْرًا مِنْکُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بسا اگر شما را طلاق دهد پروردگار وی برای او همسرانی به از شما- چه بیوه چه دوشیزه- جایگزین فرماید که مسلمان، مؤمن، فرمانبردار، اهل توبه، اهل عبادت و روزه‌گیر باشند» سوره تحریم، آیه ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و مواردی دیگر از این قبیل و همه اینها در صحیح ثابت است و این بزرگتر از تأیید درستی نظر علی [{{ع}}] در یک مسأله است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما تفضیل به سبب [[ایمان]]، [[هجرت]] و جهاد برای همه صحابه‌ای که ایمان آورده و هجرت و جهاد کرده‌اند ثابت است و در اینجا فضیلتی که به علی اختصاص داشته باشد وجود ندارد، تا گفته شود همانا این [[فضیلت]] برای غیر او ثابت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: اگر فرض شود که مزیتی به او اختصاص یافته است، آن مزیت در زمره [[ویژگی‌های امامت]] نیست و سبب نمی‌شود که او به صورت مطلق [[افضل]] باشد؛ چراکه [[خضر]] به سبب آگاهی از سه مسأله که [[موسی]] نمی‌دانست، مطلقا از [[موسی]] برتر نخواهد بود و هُد هُد به خاطر این سخن که به سلیمان گفت: «به چیزی اطلاع یافتم که تو به آن آگاهی نداری»، از سلیمان عالم‌تر نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم&#039;&#039;&#039;: همانا علی این مسأله را می‌دانست، اما از کجا معلوم که [[صحابه]] دیگر غیر او آن را نمی‌دانستند؟ پس ادّعای اختصاص [[علم]] به این مسأله برای او [[باطل]] است؛ از این رو در هر دو صورت اختصاص [[فضیلت]] به علی باطل است؛ بلکه براساس [[تواتر]] معلوم است که [[جهاد]] [[ابوبکر]] با [[مال]] خود بزرگتر از جهاد علی است؛ چراکه همانا ابوبکر عائله‌مند بود، [[پیامبر]]{{صل}} درباره او گفت: «هیچ مال همچون مال ابوبکر به من نفع نرساند»، در حالی که علی [[فقیر]] بود و ابوبکر در جهاد نفس هم بزرگتر بود»&amp;lt;ref&amp;gt;منهاج السنة، ج۷، ص۱۱۳-۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از پرداختن به اصل اشکال، یادآور می‌شویم که فضیلت‌سازی [[ابن تیمیه]] برای عمر و ابوبکر بسیار عجیب و غریب است. وی عمر را [[حاکم]] بر [[خدا]] دانسته و [[امر خداوند]] را متوقف بر دستور عمر شمرده است! درباره ابوبکر هم ادّعای باطلی کرده که در اینجا مجال ابطال آن نیست، تنها همین مقدار تذکر می‌دهیم که او هیچ مستندی برای ادّعای خود نیاورده است و اگر هم مستندی از منابع سنیان ارائه می‌دهد، براساس اصول نخستین و بدیهی [[مناظره]] مستندات وی هیچ ارزشی و اعتباری برای مناظره و [[احتجاج]] ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اساس اشکال این است که وی بر پایه [[حدیث]] مبهمی که در برخی منابع [[اهل تسنن]] آمده و آن هم در [[مقام]] مناظره [[ارزش]] و اعتباری ندارد، [[آیه]] را به غلط [[تأویل]] کرده و مدعی شده که آیه صرفا جهت [[تأیید]] [[درستی]] نظر [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} نازل شده نه برای بیان فضیلت ایشان! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاسخ لازم است مجددا یادآور شویم که حدیث مطرح شده از سوی وی ابهام دارد و از نظر محتوا و دلالت دچار اشکال است و در مقابل [[احادیث]] صحیحی قرار دارد که راویان مشهور و متعددی آنها را در متون مورد قبول اعتماد سنیان [[روایت]] کرده‌اند. این احادیث محتوایی واضح دارند و به روشنی دلالت می‌کنند که آیه به جهت بیان [[فضیلت امیرالمؤمنین]]{{ع}} نازل شده است و چون در [[شأن]] کسی جز [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} چنین [[آیه]]‌ای نازل نشده است، پس او [[افضل]] از دیگران است و این [[فضیلت]] تنها به ایشان اختصاص دارد. بر این اساس، تمامی سخنان [[ابن تیمیه]] که مطابق معمول اطناب بلاطائل است ابطال می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قرطبی]] در [[تفسیر آیات]] یاد شده می‌نویسد: «از ظاهر آیه این چنین به دست می‌آید که ابطال کننده سخن کسانی از [[مشرکان]] است که به سبب آب رسانی به [[حاجیان]] و عمارت [[مسجد الحرام]] افتخار می‌کنند، چنان که سُدّی ذکر کرده و گفته است: عباس به سبب سقایت و شیبه به سبب عمارت [[فخر فروشی]] می‌کردند و علی{{ع}} به سبب [[اسلام]] و [[جهاد]] تفاخر می‌کرد، پس [[خداوند]] علی{{ع}} را تصدیق و آن دو را [[تکذیب]] کرد و خبر داد که به [[راستی]] فرمان روایی با [[کفر]] جمع نمی شود و هر آیینه با [[ایمان]]، [[عبادت]] و انجام [[تکالیف]] است که سازگاری دارد. این آشکار است و غباری بر روی آن نیست&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر القرطبی، ج۸، ص۹۱-۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براساس [[تفسیر]] [[قرطبی]]، [[آیه]] تفاخر و تفاضل [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در برابر عباس و شیبه را تصدیق کرده است، نه صرفا نظریه او را و به تصریح قرطبی، این مطلب بسیار واضح و شفاف است؛ از این رو هر سخنی غیر از این یا نشانه [[جهل]] کامل و یا بیان گر تجاهل،[[ تعصب]]، [[عناد]] و لجاج گوینده آن است. قرطبی در ادامه،[[ حدیث]] مسلم را در ذیل آیه مطرح کرده و اشکالاتی که در متن آن وجود دارد یادآور شده و با این توجیه که از سوی برخی روات در لفظ [[حدیث]] [[تسامح]] واقع شده، درصدد دفع اشکالات برآمده است و این نشان می‌دهد که حتی اندیشمندان [[سنی]] نیز بر وجود ابهام و اشکال در حدیث مسلم [[اذعان]] دارند. با این حال، [[ابن تیمیه]] در برابر حدیث منقول از علاّمه آن را مطرح ساخته است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[آلوسی]] در تفسیر این آیه، درباره مراد از خطاب {{متن قرآن|أَجَعَلْتُمْ}} می‌گوید: «خطاب آیه یا به مشرکان بر طریق التفات است و اکثر محققان این نظر را برگزیده‌اند... و یا خطاب به برخی [[مؤمنان]] است که سقایت و عمارت را بر [[هجرت]] و جهاد مقدم می‌کردند. برای این سخن، به حدیثی که مسلم آورده [[استدلال]] شده است و براساس آن، از طرق متعدد [[روایت]] شده که [[آیه]] درباره علی{{ع}} و عباس نازل شده است و مؤید این سخن ـ به این که برای اکتفا در ردّ بر آن کسانی که سقایت و عمارت را بر [[جهاد]] مقدم می‌داشتند ـ همین بیان مناسب است، به جهت بیان عدم [[تساوی]] آنها [[مجاهدان]] نزد [[خدای تعالی]] با دسته دوم اهل سقایت و عمارت»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر آلوسی، ج۱۰، ص۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این سخن نکات زیر فهمیده می‌شود:&lt;br /&gt;
# میان [[حدیث]] مسلم و [[حدیثی]] که مرحوم علاّمه و شرف‌الدین مطرح کرده‌اند تعارضی وجود ندارد، چنان که در ضمن مباحث به این نکته اشاره شد؛&lt;br /&gt;
# [[حدیث]] مطرح شده از سوی مرحوم علاّمه و شرف‌الدین، از طریق‌های متعددی [[روایت]] شده است نه از یک طریق، چنان که شوکانی هم به این نکته [[اعتراف]] و [[اذعان]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: فتح القدیر، ج۲، ص۳۴۶. وی پس از نقل روایت به اسانید طرق متعدّد می‌نویسد: {{عربی|وقد روی معنی هذا من طرق}}.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# برخی [[مؤمنان]] سقایت [[حاجیان]] و عمارت [[مسجد الحرام]] را بر [[هجرت]] و [[جهاد]] ترجیح می‌دادند و این [[آیه]]، برای نفی قول آنان نازل شده و بیان‌گر [[افضلیت]] کسی است که به سبب هجرت و جهاد [[تفاخر]] می‌کرده است؛ یعنی حضرت [[امیرالمؤمنین]]{{ع}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاصل آنکه [[آیه شریفه]] «[[سقایة الحاج]]» بدون تردید و به روشنی بر [[افضلیت امیرالمؤمنین]]{{ع}} دلالت دارد و براساس قاعده عقلی قبح تقدم مفضول بر فاضل، این آیه از [[ادله]] محکم بر [[امامت]] و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین]]{{ع}} است و به همین جهت [[عالمان]] بزرگوار [[شیعه]]، در [[اثبات امامت امیرالمؤمنین]]{{ع}} پس از [[رسول خدا]]{{صل}}، به عنوان یکی از [[دلایل قرآنی]] به این آیه [[شریف]] نیز استناد و [[استدلال]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶]]، ص۹۰ ـ ۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9610800.jpg|22px]] [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[آیات ولایت در قرآن - مکارم شیرازی (کتاب)| &#039;&#039;&#039;آیات ولایت در قرآن&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:Jawahir-kalam-6.jpg|22px]] [[سید علی حسینی میلانی|حسینی میلانی، سید علی]]، [[جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:9030760879.jpg|22px]] مکاتبه اختصاصی دانشنامه امامت و ولایت با [[محمد هادی فرقانی]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{امام علی}}&lt;br /&gt;
{{فضائل اهل بیت}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:آیات امامت]]&lt;br /&gt;
[[رده:آیات نامدار]]&lt;br /&gt;
[[رده:فضائل امام علی]]&lt;br /&gt;
[[رده:آیات دارای شأن نزول]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahmani</name></author>
	</entry>
</feed>