

<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://fa.imamatpedia.com/w/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Msadeq</id>
	<title>امامت‌پدیا - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.imamatpedia.com/w/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Msadeq"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Msadeq"/>
	<updated>2026-04-19T09:40:43Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.41.0</generator>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%B4%D8%B1%DB%8C%DA%A9_%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1364321</id>
		<title>ام‌شریک انصاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%B4%D8%B1%DB%8C%DA%A9_%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1364321"/>
		<updated>2026-04-07T09:18:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* ام شریک و هبه کردن خود به پیامبر{{صل}} */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = صحابه | عنوان مدخل  = | مداخل مرتبط = [[ام‌شریک انصاری در قرآن]] - [[ام‌شریک انصاری در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
نام ام‌شریک انصاری &amp;quot;غُزَیَّة بنت جابر بن حکیم بن عامر بن لؤی&amp;quot; است. درباره اینکه از کدام [[قبیله]] بوده، نظریات مختلفی وجود دارد؛ عده‌ای گفته‌اند، [[قریشی]] و از طایفه عامر بوده است، چنان که در نسب او ذکر شد. گروهی او را از طایفه &amp;quot;دوسیّه&amp;quot; و از قبیله &amp;quot;[[ازد]]&amp;quot; شمرده‌اند. برخی هم او را از [[انصار]] دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;نام او را &amp;quot;غُزَیله&amp;quot; هم نقل نموده‌اند. درباره نسب ام شریک، نقل‌های دیگری نیز گفته شده، مانند: ام شریک، بنت - دودان بن عوف بن عمر بن رواحة بن حجر. (الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۱۲۲؛ تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۸۴؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۲۶، ص۱۱؛ الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۴، ص۱۹۴۲؛ المنتظم، ابن جوزی، ج۵، ص۲۳۶؛ تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج۳، ص۱۶۷؛سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۲۳۶؛ امتاع الأسماع، مقریزی، ج۶، ص۴۴؛ اسد الغابة، ابن اثیر، ج۶، ص۳۵۱؛ الاصابه، ابن حجر، ج۸، ص۴۱۷ و أعیان الشیعة، امین عاملی، ج۳، ص۴۸۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;. برخی تاریخ‌نگاران نیز نظر جامعی را در این‌باره مطرح کرده‌اند که تمام این اقوال را در برمی‌گیرد؛ آنان گفته‌اند: [[ام شریک]] از طایفه عامر بوده، سپس با فردی از طایفه دوسی از [[قبیله ازد]] [[ازدواج]] کرد؛ از این رو به آن قبیله هم نسبت داده می‌شود. پس از آن هم با فردی از انصار [[ازدواج]] کرد، پس [[انصاری]] هم به شمار می‌آمده است؛ یا این که او را از انصار به معنای فراگیر آن بدانیم&amp;lt;ref&amp;gt;الاصابه، ابن حجر، ج۳، ص۴۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حسن مرادی|مرادی، حسن]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳]]، ص۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اسلام آوردن ام شریک ==&lt;br /&gt;
ام شریک، در [[مکه]] و در ایام [[ماه رمضان]] [[مسلمان]] شد. در آن [[زمان]]، [[پیامبر]]{{صل}} به [[مدینه]] [[هجرت]] فرموده بودند. ام شریک که در آن زمان [[همسر]] &amp;quot;[[ابی عکر بن سمی]]&amp;quot; بود، مخفیانه به میان [[زنان]] [[قریش]] می‌رفت و آنان را به [[اسلام]] [[دعوت]] می‌کرد؛ تا اینکه [[مشرکین]] از کار او [[آگاه]] شده، او را دستگیر کردند و به او گفتند: اگر قومت نبود تو را می‌کشتیم. پس او را به [[قبیله]] همسرش که [[بادیه‌نشین]] بودند، باز گرداندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ام شریک]] خود می‌گوید: &amp;quot;پس از این ماجرا [[قوم]] من به [[اذیت و آزار]] من پرداختند. آنها مرا بر شتر برهنه‌ای سوار می‌کردند، نان و عسل به من خورانده و از دادن آب به من خودداری می‌کردند. سه [[روز]] کارشان همین بود. در هر منزلی که فرود می‌آمدند مرا در [[آفتاب]] رها کرده و خود در [[سایه]] خیمه‌هایشان استراحت می‌کردند. از شدت [[ضعف]]، دیگر چشمم نمی‌دید، گوشم نمی‌شنید و نزدیک بود عقلم از دست برود. آنها در آخرین لحظات [[زندگی]] به من گفتند: [[دست]] از [[دین]] خود بردار تا به تو آب دهیم. من با دست به [[آسمان]] اشاره کردم و با این کار [[ایمان]] خود را به [[خداوند]] نشان دادم، پس آنها مرا رها کرده، رفتند. ناگهان روی سینه خود [[احساس]] خنکی کردم؛ وقتی به طرف آن دست بردم دلوی به دستم آمد، یک نفس، از آن می‌نوشیدم. ناگاه دلو از من جدا شد، وقتی قدرتی یافتم، [[چشم]] گشودم و دیدم دلو از آسمان آویخته است. دوباره دلو پایین آمد و نوشیدم؛ تا سه بار این کار تکرار شد و کاملا سیراب شدم و باقیمانده آب را هم بر سر و صورت و لباس‌هایم ریختم. [[قوم]] من با شنیدن صدای آب به من گفتند: ای دشمن خدا! این آب را از کجا آورده‌ای؟ گفتم: دشمن خدا کسی است که با [[دین خدا]] مخالف است، نه من. اما اینکه گفتید آب از کجاست، لطفی بود که [[خدا]] به من ارزانی داشت. آنها به سراغ مشک‌ها و ظرف‌های آب خود رفتند و دیدند دست نخورده است. پس گفتند: [[شهادت]] می‌دهیم آن خدایی که تو را چنین روزی می‌دهد، هم او [[پروردگار]] ماست. پس همگی [[اسلام]] آورده و همراه من به سوی [[رسول خدا]]{{صل}} حرکت کردند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;.در نقل دیگری هم آمده است که ام شریک به تنهایی قصد حرکت به‌سوی پیامبر{{صل}} را داشت، مردی یهودی به او گفت: من و خانواده‌ام حاضریم تو را تا نزد پیامبر{{صل}} همراهی کنیم؛ و آن‌چه درباره را اذیت و آزار قوم یهودی ام شریک به او نقل شده، طبق این نظر، درباره این یهودی بیان شده است که او چگونه بر ام شریک سخت گرفت. همین نقل‌های مختلف باعث شده تا برخی بگویند داستان عنایت الهی به ام شریک چند بار اتفاق افتاده است. (الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۱۲۳؛ المنتظم، ابن جوزی، ج۵، ص۲۳۷؛ الاصابه، ابن حجر، ج۸، ص۴۱۷-۴۱۸؛ اسد الغابة، ابن اثیر، ج۶، ص۳۵۱؛ کتاب المحبر، ابن حبیب، ص۸۲؛ دلائل النبوة، بیهقی، ج۶، ص۱۲۳؛ السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۴۱۶ و امتاع الأسماع، مقریزی، ج۶، ص۴۵)&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حسن مرادی|مرادی، حسن]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳]]، ص۴۳۴؛ [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|مظلومیت پیامبر]]، ص۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[ام شریک]] و هبه کردن خود به [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
ام شریک قبل از [[مهاجرت به مدینه]]، [[همسر]] &amp;quot;[[ابو عکر بن سمی بن حارث ازدی]]&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;درباره ابوعکر بیش از این چیزی در تاریخ ثبت نشده، اما آن‌چه مسلم است، آن است که ام شریک هنگام ورود به مدینه، دیگر، شوهری نداشته است.&amp;lt;/ref&amp;gt; بود و برای او &amp;quot;[[شریک]]&amp;quot; را به [[دنیا]] آورد&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب، ابن عبدالبر ۴، ص۱۹۴۲؛ کتاب المحبر، ابن حبیب، ص۸۱؛ اسد الغابة، ابن اثیرج ۶، ص۳۵۲؛ تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج۳، ص۱۶۷؛ امتاع الأسماع، مقریزی، ج۶، ص۴۴؛ الإصابة، ابن حجر، ج۸، ص۴۱۷ و أعیان الشیعة، امین عاملی، ج۳، ص۴۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. زمانی که به مدینه [[مهاجرت]] نمود، بدون آن‌که مهری بخواهد، خودش را به پیامبر{{صل}} بخشید&amp;lt;ref&amp;gt;برخی امور مخصوص پیامبر{{صل}} بود، مانند: وجوب نماز نافله شب، جواز ازدواج با بیش از چهار زن، نداشتن سایه، هبه نمودن زنی خود را به پیامبر{{صل}} و پذیرش حضرت که در حکم ازدواج بود و....&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما در اینکه پیامبر{{صل}} پذیرفت یا نه، [[اختلاف]] نظر وجود دارد. برخی گفته‌اند: حضرت نپذیرفت و ام شریک هم تا پایان عمر دیگر [[ازدواج]] نکرد. عده‌ای نیز گفته‌اند: حضرت پذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این کار، [[عایشه]]، ام شریک را که زنی [[صالح]]، پیر و در عین حال [[زیبا]] بود، [[سرزنش]] کرد. نقل شده است که به او گفت: {{عربی|ما فی اِمرأةٍ حین وَهَبَت نَفسَها مِن خیرٍ}}؛ در زنی که خویشتن را ببخشد، خیری نیست. ام شریک در پاسخ او گفت: &amp;quot;بله! من همانم که خود را به [[پیامبر]]{{صل}} بخشیدم&amp;quot;. پس این [[آیه]] نازل شد: {{متن قرآن|وَامْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَنْ يَسْتَنْكِحَهَا خَالِصَةً لَكَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَكَانَ الله غَفُورًا رَحِيمًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و هر زن مؤمنی را که خود را به پیامبر ببخشد -اگر پیامبر بخواهد او را به همسری برگزیند- در حالی که این ویژه توست نه مؤمنان؛ ما نیک می‌دانیم که برای آنان در مورد همسران و کنیزهاشان چه مقرّر داشته‌ایم؛ تا برای تو تنگنایی نباشد و خداوند آمرزنده‌ای بخشاینده است» سوره احزاب، آیه ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عایشه]] پس از نازل شدن آیه به [[ام شریک]] گفت: &amp;quot;[[خدا]] خواست تو را چه سریع برآورده کرد&amp;quot;. پیامبر{{صل}} به او فرمودند: &amp;quot;اگر تو هم خدا را [[اطاعت]] کنی، تمام خواسته‌هایت را برآورده می‌کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۸، ص۱۲۲؛ تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۸۴؛ مسند احمد، احمد بن حنبل، ج۶، ص۴۶۲؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۸، ص۱۷۱- ۱۷۰؛ أعیان الشیعة، امین عاملی، ج۳، ص۴۸۱ و تاریخ تحقیقی اسلامی یوسفی غروی (ترجمه: عربی)، ج۳، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر می‌رسد این آیه و [[شأن نزول]] آن، ضمن اشاره به [[فضیلت]] و [[ایمان]] ام شریک، قول دوم را که پذیرش هبه از سوی پیامبر{{صل}} است، تقویت می‌نماید&amp;lt;ref&amp;gt;[[حسن مرادی|مرادی، حسن]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳]]، ص۴۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100352.jpg|22px]] [[حسن مرادی|مرادی، حسن]]، [[ام شریک (مقاله)|مقاله «ام شریک»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۳&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM009684.jpg|22px]] [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|&#039;&#039;&#039;مظلومیت پیامبر&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1363266</id>
		<title>مسجد النبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A8%DB%8C&amp;diff=1363266"/>
		<updated>2026-03-17T05:59:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط| موضوع مرتبط = مسجد| عنوان مدخل  = | مداخل مرتبط = [[مسجد النبی در تاریخ اسلامی]] - [[مسجد النبی در فقه اسلامی]] - [[مسجد النبی در معارف و سیره رضوی]] - [[مسجد النبی در معارف مهدویت]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مسجد النبی&#039;&#039;&#039; در [[شهر مدینه]] و در مکانی که محل اسکان موقت [[پیامبر]] {{صل}} در [[منزل]] [[ابوایوب انصاری]] بود، بنا شده است. این [[مسجد]] محل [[عبادت]] و جلسات [[قرآن]] بود. همچنین تصمیمات مهم در این مسجد گرفته می‌‌شد و محل [[مشورت]] حضرت با [[اصحاب]] بوده است. [[پیمان برادری]] و [[اخوت]] نیز در این مسجد منعقد شد. [[قانون]] [[شهروندی]] نیز در مسجد النبی تدوین و [[ابلاغ]] گردید که [[اسلام]] و [[مسلمین]] را به سمت [[امت واحده]] حرکت می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[مسجد]] [[تاریخی]] [[مدینه]] است که در قسمت شرقی (و در وسط) [[شهر مدینه]] بنا شده است. شریف‌ترین مسجد پس از [[مسجدالحرام]]، مسجد پیامبر اکرم{{صل}} در [[مدینه منوره]] است. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} فرمودند: یک [[نماز]] در مسجد من ثوابش برابر با هزار نماز در دیگر [[مساجد]] است، مگر مسجدالحرام&amp;lt;ref&amp;gt;کافی، ج۴، ص۵۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[فضایل]] مسجد:&#039;&#039;&#039; [[افضل]] مساجد [[جهان]] (بعد از مسجدالحرام) است. طبق [[روایت]] نماز در آن معادل ده هزار نماز در جای دیگر است در بر دارنده [[روضة النبی]] در [[دل]] خود است که [[باغی]] از باغ‌های [[بهشت]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;[[آداب]] مسجد:&#039;&#039;&#039; [[غسل]] (ورود و [[زیارت]]) کردن، عطر و بوی خوش استعمال نمودن، با لباس تمیز عازم [[حرم]] [[نبوی]] شدن، با قدم‌های کوتاه و سر به زیر رفتن، از باب [[نساء]] وارد شدن ([[زنان]])، از باب [[جبرئیل]] وارد شدن (مردان)، [[اذن دخول]] به حرم نبوی را خواندن، در ورود با [[صلوات]] پای راست را مقدم داشتن، دو رکعت نماز [[تحیت]] مسجد نبوی را به جای آوردن، نمازهای [[فریضه]] را در وقت خود به جای آوردن، در [[محراب]] پیامبر اکرم{{صل}} [[نماز خواندن]]، نزد [[منبر]] نبوی رفتن و آن منبر [[محترم]] را لمس کردن، نزد مقام جبرئیل (و نیز برخی ستون‌های خاص) رفتن، نزد مزار [[رسول اکرم]]{{صل}} [[دعا]] و [[حمد]] [[خدا]] نمودن، از جانب والدین و [[دوستان]] خود به [[رسول خدا]]{{صل}} سلام دادن، زیارت [[حضرت فاطمه]]{{س}} را به جای آوردن، در تمام مراحل زیارت حضور قلب داشتن و [[استغفار]] نمودن، هنگام خروج از مسجد به رسول خدا{{صل}} صلوات فرستادن&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۸۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تأسیس مسجد النبی ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|مسجد النبی در تاریخ اسلامی}}&lt;br /&gt;
[[رسول خدا]] {{صل}} بعد از [[هجرت]] به [[مدینه]] و سکونتی چند روزه در محله قبا، [[روز جمعه]] از آن منطقه حرکت کردند و در وادی &amp;quot;رانوناء&amp;quot; که در محله بنی‌ سالم بن عوف بود، [[نماز جمعه]] خواندند و این نخستین [[نماز جمعه]] [[پیامبر]] {{صل}} در [[مدینه]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۹۴؛ علی بن الحسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزرگان [[قبایل]] [[مدینه]] هر کدام از [[پیامبر]] {{صل}} تقاضا کردند که آن حضرت در منزل ایشان وارد شوند؛ اما [[پیامبر]] {{صل}} می‌فرمود: &amp;quot;راه شتر را باز بگذارید. او [[مأمور]] است&amp;quot;. سرانجام شتر [[پیامبر]] {{صل}} در محله بنی‌مالک بن نجار زانو به [[زمین]] زد و از آنجا که هنگام زانو زدن شتر، [[ابوایوب انصاری]]، زاد و توشه حضرت را به [[خانه]] خود برده بود، [[رسول خدا]] {{صل}} در منزل وی سکونت گزید&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۸۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم والملوک، ج۲، ص۳۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و تا هفت ماه آنجا ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منابع تاریخی آمده است که [[پیامبر خاتم]] {{صل}} هنگام ورود به شهر [[یثرب]] ([[مدینه منوره]]) [[امر]] فرمود در زمینی که شتر ایشان در آن زانو زده بود، مسجدی ساخته شود&amp;lt;ref&amp;gt;محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۳۹۴: احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۱؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. عموم [[مسلمانان]] در ساخت این [[مسجد]] فعالیت داشتند و خود حضرت، همپای دیگر [[مسلمانان]] در این کار می‌کوشید&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۸۴-۱۸۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۴۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از این پس این [[مسجد]]، مرکز فعالیت‌ها و تصمیم‌گیری‌های [[مسلمانان]] و مقر [[فرماندهی]] [[اسلام]] شد&amp;lt;ref&amp;gt;[[حسین قاضی خانی|قاضی خانی، حسین]]، [[اقدامات اولیه پیامبر (مقاله)|اقدامات اولیه پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱]]، ص۱۵۰-۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسجد النبی [[فضیلت]] بسیار دارد و [[نماز]] در آن برابر با هزار [[نماز]] در جای دیگر است و مسافر می‌تواند [[نماز]] خود را در آن تمام بخواند. قبر مطهر [[پیامبر]] {{صل}} هم اکنون در این [[مسجد]] قرار دارد و قبة الخضرا (گنبد سبز) بر روی مرقد اوست و بسیار توصیه شده به رفتن به آن [[مسجد]] و [[نماز خواندن]] در آن و [[زیارت]] [[قبر]] [[حضرت رسول]] {{صل}} در زمان آن حضرت، خانه وی و اتاق‌های همسرانش و خانه [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} و [[فاطمه]] {{س}} کنار [[مسجد]] بوده که اکنون با توسعه [[مسجد]] در داخل آن است&amp;lt;ref&amp;gt;[[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگ‌نامه دینی (کتاب)|فرهنگ‌نامه دینی]]، ص۲۱۲-۲۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== بررسی ماجراهایی از ساخت مسجد ==&lt;br /&gt;
از محل ساختن خشت، هر [[مسلمانی]] یک خشت برداشته و به کنار مسجد می‌آمد. ولی [[مردم]] بر دوش عمار دو خشت بار می‌کردند. عمار به ستوه آمده بود و شکایت به پیامبر آورد که اینها با این بار سنگینی که بر من بار می‌کنند، مرا کشتند! پیامبر فرمود: اینها تو را نمی‌کشند، بلکه آن دسته [[ستمگر]] تو را می‌کشند. این سخن پیامبر در [[جنگ صفین]] بازگو شد، غوغایی در [[لشکر]] [[معاویه]] که عمار را کشته بود به پا کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عثمان]] در آوردن خشت‌های مسجد شرکت داشت. اما هر بار که یک خشت می‌آورد، مدتی [[لباس]] خودش را می‌تکاند. [[امیرالمؤمنین]] که در ساختن مسجد حضور داشت و کمک می‌کرد، زیر لب شعری می‌خواند:&lt;br /&gt;
{{متن حدیث|لا یستوی من یعمر المساجد&lt;br /&gt;
یدأب فیها قائما و قاعدا&lt;br /&gt;
و من یری عن الغبار حائدا}}؛&lt;br /&gt;
«هیچ‌گاه کسی که با کوشش و جدیت تمام در حال [[قیام]] و [[قعود]] به کار ساختمان [[مسجد]] مشغول است با کسی که روی خود را از خاک و غبار می‌گرداند مساوی و برابر نیست»&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة، ج۱، ص۴۹۷؛ الدر النظیم فی مناقب الأئمة اللهامیم، ص۱۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عمار بن یاسر]] که این ارجوزه را از علی {{ع}} یاد گرفته بود، زیر لب زمزمه می‌کرد، [[عثمان بن عفان]] که گوشه‌ای نشسته و عصایی در دست داشت این ارجوزه را از عمار شنید و پیش خود خیال کرد عمار به او گوشه می‌زند و منظورش از جمله آخر اوست، از این رو بر آشفته پیش آمد و گفت: ای پسر [[سمیه]] من شنیدم که چه گفتی و چنان که گفتارت را ادامه دهی با این عصا بینی تو را خرد خواهم کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیغمبر]] که این سخن را از [[عثمان]] شنید، [[غضبناک]] شده فرمود: اینان را با عمار چه کار؟ عمار آنها را به سوی [[بهشت]] می‌خواند و آنها او را به طرف [[آتش دوزخ]] [[دعوت]] می‌کنند، {{متن حدیث|‌عَمَّارٌ جِلْدَةٌ بَيْنَ عَيْنَيَ وَ أَنْفِي‌}}: همانا عمار، پوست میان دو چشم من است. آن گاه فرمود: از این پس اگر سخنی از آن [[مرد]] (یعنی عثمان) شنیدید به وی اعتنا نکرده و از او دوری کنید!&amp;lt;ref&amp;gt;الروض الانف، ج۴، ص۱۶۲؛ سبل الهدی، ج۳، ص۳۳۶؛ العقد الفرید، ج۵، ص۹۰؛ وفاء الوفاء، ج۱، ص۲۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مورخان [[مکتب خلافت]] در مورد آن [[صحابی]] که عمار را به ضرب و شتم [[تهدید]] کرده و [[پیامبر]] را به [[خشم]] آورد، سخت به مشکل افتاده‌اند و اغلب کوشیده‌اند این نام مستور بماند&amp;lt;ref&amp;gt;برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به مقاله «مفصل‌ترین سیره پیامبر اکرم»، تالیف: محمدعلی جاودان، مجله آیینه پژوهش، سال ۱۳۷۴، شماره ۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خصوصیات و کارکردهای [[مسجدالنبی]] ==&lt;br /&gt;
=== محل عبادت و فعالیت‌های جمعی ===&lt;br /&gt;
این [[مسجد]] اولین مسجد جامع و مرکزی [[اسلام]] است، در آن [[روزگار]] بایستی همه امور اسلام در آن رتق و فتق گردد. محل [[عبادات]] و نمازهای یومیه بود. [[نماز جمعه]] [[شهر]] در آن به پا می‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;وفاء الوفاء، ج۲، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. محل [[آموزش علم]] و [[ادب]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;المستدرک علی الصحیحین، ج۱، ص۱۷۳؛ مجمع الزوائد، ‌ج۱، ص۳۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در گوشه‌ای از آن چادر می‌زدند، به تازه‌واردان [[قرآن]] می‌آموختند&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة النهایة، ج۵، ص۳۰؛ المعجم الکبیر، ج۱۷، ص۱۶۹؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حلقه‌های حفظ قرآن در آنجا برگزار می‌شد. ملجا و پناه [[مساکین]] و [[مستمندان]] و تازه‌واردان و تازه اسلام پذیرفتگان بود&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح البخاری، ش۶۴۵۲؛ وسایل الشیعة، ج۵، ص۲۲۰؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین [[مسجد پیامبر]] مجالس شور و [[مشورت]] تشکیل می‌داد، در مسائل مهمی همانند حمله مشرکان قریش در [[احد]] و [[احزاب]]، به مشورت می‌پرداخت. [[بسیج عمومی]] برای [[جهاد]] در آن انجام می‌گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، ج۱، ص۲۱۷؛ سبل الهدی، ج۶، ص۳۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[پرچم]] جهاد برای فرماندهان در آن بسته می‌شد. در آن [[پیامبر]] سفرای [[دولت‌ها]]، [[قبایل]] و [[مذاهب]] را می‌پذیرفت. در واقع همه کارهای [[اجتماعی]] اسلام در آن حل و فصل می‌یافت&amp;lt;ref&amp;gt;وفاء الوفاء، ج۲، ص۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== پیمان برادری و عقد اخوت ===&lt;br /&gt;
در این مسجد نخستین سنگ‌بنای یک [[جامعه اسلامی]] نهاده شد. پیامبر در اولین فرصت در میان [[مهاجران]] از [[مکه]] و [[مسلمانان]] [[مدینه]] که بعدها [[انصار]] نامیده شدند [[عقد برادری]] برقرار کردند. این پیمان برادری که چند ماه بعد از [[هجرت]] انجام گرفت، نخستین [[اقدام]] اساسی [[پیامبر]] در راستای تشکیل «[[امت واحده]]» یا «[[جامعه اسلامی]]» بود&amp;lt;ref&amp;gt;جایگاه پیمان برادری در حکومت نبوی، ص۲۵۶، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا آبان و آذر ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بدین ترتیب جامعه‌ای که [[پیامبر اکرم]] {{صل}} درصدد تأسیس آن بود، جامعه‌ای که بر اساس رنگ پوست یا [[ملیت]] یا نژاد تشکیل شد، بلکه تنها بر اساس [[عقیده]] و [[ایمان]] به خدای واحد بود. تعداد کسانی که در این پیمان برادری حضور داشتند تا سی‌صد نفر [[نقل]] شده است&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تدوین و ابلاغ اولین قانون شهروندی ===&lt;br /&gt;
سومین خصوصیت مسجدالنبی آن است که پیامبر {{صل}} امر فرمود و خطوط کلی برای اداره یک [[کشور اسلامی]] را به شکل مکتوب درآوردند. در این قانون‌نامه که خاورشناسان اروپایی به آن «[[قانون اساسی]] [[مدینه]]» گفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;محمد فی مکة، ج۱، ص۳۳۷، نویسنده: مونتجومری وات، مترجم: شعبان برکات.&amp;lt;/ref&amp;gt;، همه رفتارهای [[اجتماعی]] و ارتباطات لازم با گروه‌های مختلف [[شهر]] و با [[بیگانگان]] تنظیم شده و [[مردم]] آن شهر، یک واحد [[سیاسی]] جدیدی را که همان «[[امت واحده]]» یا [[جامعه اسلامی]] باشد تشکیل می‌دادند. این [[پیمان]] را می‌توان یکی از مهم‌ترین و اساسی‌ترین ارکان [[پیشرفت]] [[اسلام]] با توجه به اوضاع آن [[روز]] [[شهر مدینه]] و منطقه [[حجاز]] دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنظیم و انتشار این پیمان نامه از چند جهت دارای اهمیت است:&lt;br /&gt;
# این پیمان بیانگر مهم‌ترین اموری است که [[دولت اسلامی]] نوپا برای اداره جامعه خود به آن احتیاج داشت.&lt;br /&gt;
# این پیمان خط بطلانی بر روی همه نظریاتی است که [[فکر]] می‌کند [[دین اسلام]] تنها به رابطه [[انسان]] و خدا خلاصه می‌شود و [[اسلام]] تنها به [[مناسک]] و [[عبادات]] فردی می‌پردازد و قادر به تشکیل دولت و اداره جامعه نیست.&lt;br /&gt;
# تدوین این [[پیمان‌نامه]] از طرفی اسلام و [[مسلمین]] را به سمت [[امت واحده]] حرکت می‌داد و از طرفی همه حرکت‌های [[استعماری]] و [[دیکتاتوری]] را در نطفه خفه می‌کرد. در مورد [[تاریخ]] این وثیقه یا پیمان نامه در بین محققین اختلاف‌نظر شده است. اما دلائل محکم‌تری آن را به قبل از [[غزوه بدر]] موکول می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== درهای مسجد النبی ==&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب الجمعه:&#039;&#039;&#039; در گذشته برای تأمین امنیت [[مدینه]]، شش دروازه برای حصار داخلی [[شهر]] ساخته بودند که یکی از آن‎ها در پشت [[بقیع]] قرار داشت. این دروازه به «باب الجمعه» یا «باب [[البقیع]]» معروف بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، قائدان، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب الحمام:&#039;&#039;&#039; در گذشته برای تأمین امنیت مدینه، شش دروازه برای حصار داخلی شهر ساخته بودند که یکی از آن‎ها «باب حمام» نام داشت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، قائدان، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب الشامی:&#039;&#039;&#039; در گذشته برای تأمین امنیت [[مدینه]] شش دروازه در حصار داخلی [[شهر]] ساخته بودند که یکی از آنها «باب الشامی» نام داشت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، قائدان، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این باب در شرق قلعه شامی قرار گرفته بود.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب الصدقات:&#039;&#039;&#039; یکی از پنج دروازه حصار خارجی [[شهر مدینه]] است. در گذشته برای تأمین امنیت شهر مدینه دو حصار داخلی و خارجی با دروازه‌های متعدد ساخته بودند. «باب الصدقات» در شرق شهر مدینه قرار داشت.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب العنبریه:&#039;&#039;&#039; در گذشته برای تأمین امنیت شهر مدینه، حصاری داخلی و خارجی پیرامون آن ساخته بودند. حصار خارجی این شهر، پنج دروازه داشت که یکی از آن‎ها «باب العنبریه» بود. این باب، مدخل غربی شهر مدینه بود. پس از [[توسعه]] مدینه، همه حصارها و دروازه‌ها برداشته شد و امروزه از آن‎ها تنها یک دروازه به نام «باب العنبریه» بر جا مانده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، قائدان، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب العوالی:&#039;&#039;&#039; در گذشته برای تأمین امنیت شهر مدینه، دیواری داخلی و خارجی آن را محاصره می‌کرد. حصار خارجی شهر مدینه، پنج دروازه داشت که یکی از آن‎ها به «باب العوالی» معروف بود. این باب، متصل به دیوار جنوبی [[بقیع]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، قائدان، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب القباء:&#039;&#039;&#039; حصار خارجی [[شهر مدینه]]، پنج دروازه داشت که یکی از آن‎ها به «باب القباء» معروف بود. این باب نزدیک [[مسجد]] [[عمر بن خطاب]] قرار داشت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، قائدان، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب [[البقیع]]:&#039;&#039;&#039; از درهای [[مسجدالنبی]] در قسمت شرقی است که جدیداً گشوده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;سیری در اماکن سرزمین وحی، حسنی، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ابن [[جبیر]] در سفرنامه‌اش می‌نویسد: از [[شهر مدینه]] دروازه‌ای به سوی [[بقیع غرقد]] گشوده می‌شود که به باب البقیع [[شهرت]] دارد&amp;lt;ref&amp;gt;سفرنامه ابن جبیر، ص۲۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب الکومه:&#039;&#039;&#039; یکی از دروازه‌های حصار خارجی [[شهر مدینه]] «باب الکومه» یا «باب الجبل» نام داشت. این باب در غرب قلعه شامی قرار داشت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، قائدان، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در گذشته برای تأمین امنیت شهر مدینه دو حصار داخلی و خارجی طراحی کرده بودند و هر حصار، دروازه‌های متعددی داشت.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب المجیدی:&#039;&#039;&#039; در گذشته برای تأمین امنیت [[مدینه]] شش دروازه در حصار داخلی [[شهر]] ساخته بودند که یکی از آن‎ها «باب المجیدی» نام داشت. این باب در کنار حرم مطهر قرار گرفته بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، قائدان، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب المصری:&#039;&#039;&#039; در گذشته برای حفاظت از مدینه، شش دروازه برای حصار داخلی شهر تعبیه کرده بودند که یکی از آن‎ها «باب المصری» نام داشت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، قائدان، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب النبی:&#039;&#039;&#039; دری است که از [[منزل]] [[رسول اکرم]]{{صل}} به درون [[مسجدالنبی]] باز می‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، قائدان، ص۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب النساء:&#039;&#039;&#039; از درهای مسجدالنبی است که کنار باب جبرئیل قرار دارد.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب [[جبرئیل]]:&#039;&#039;&#039; از مهم‌ترین درهای [[مسجدالنبی]] است واقع در سمت شرق و از درهای اصلی زمان [[رسول خدا]]{{صل}} است که در توسعه‌های بعد از [[غزوه خیبر]] و زمان عثمان و دوران عثمانی از مکان اصلی خود عقب‌تر رفته است. این باب به جهاتی به نام‌هایی موسوم است:&lt;br /&gt;
## باب جبرئیل؛ از آن جهت که آن [[مأمور]] [[وحی]] از این راه به حضور حضرت شرفیاب می‌شد و نزول وحی می‌نمود.&lt;br /&gt;
## باب جنائز؛ از آن جهت که پس از اقامه نماز بر میت، وی را از این در خارج می‌ساختند.&lt;br /&gt;
## باب جبر؛ از آن جهت که [[خاندان]] میت مجبور بودند، مرده خود را از این در خارج سازند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، قائدان، ص۲۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب جنائز:&#039;&#039;&#039; نام دیگر باب جبرئیل در مسجدالنبی است. همچنین نام بابی در طرف شرق [[مسجدالحرام]] است که جنازه‌ها را به طرف قبرستان از آن‌ جا خارج می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ اصطلاحات حج، حریری، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب [[حجره]] طاهره:&#039;&#039;&#039; [[ضریح]] [[مقدس]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} دارای چهار در است: باب [[تهجد]] در شمال؛ باب [[فاطمه]] در شرق؛ باب وفود در غرب؛ باب [[توبه]] در جنوب&amp;lt;ref&amp;gt;فلسفه و اسرار حج، ابوالقاسم سحاب، ص۱۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب صبری پاشا:&#039;&#039;&#039; در گذشته برای تأمین امنیت [[مدینه]]، شش دروازه برای حصار داخلی [[شهر]] برپا کرده بودند که یکی از آنها به «باب صبری پاشا» معروف بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، قائدان، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب عاتکه:&#039;&#039;&#039; از درهای مسجدالنبی است به جهت آنکه مقابل [[خانه]] زنی به نام عاتکه قرار داشت. این در، در قسمت غرب [[مسجد]] واقع بود و همان باب الرحمه است. برخی گفته‌اند این در، در دیوار جنوبی بود و [[رسول اکرم]]{{صل}} هنگام [[تغییر قبله]] به سوی [[مکه]] آن را مسدود ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ جغرافیایی مکه و مدینه قائدان، ص۲۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;باب [[قبله]]:&#039;&#039;&#039; از درهای مسجدالنبی بود که رو به [[بیت المقدس]] قرار داشت. بعدها که [[کعبه]] قبله شد، این باب را مسدود کردند&amp;lt;ref&amp;gt;راهنمای حرمین شریفین، ابراهیم غفاری، ج۵، ص۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص۱۶۱ ـ ۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ستون‌های مسجد النبی ==&lt;br /&gt;
=== ستون [[امامیه]] ===&lt;br /&gt;
از ستون‌های [[مسجدالنبی]] است. بعضی از نوشته‌ها ستون پیش جانب غربی [[حجره]] طاهره را می‌گویند که محاذی سر مقدس [[رسول الله]]{{صل}} است&amp;lt;ref&amp;gt;راهنمای حرمین شریفین، ابراهیم غفاری، ج۵، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ستون [[توبه]] ===&lt;br /&gt;
از ستون‌های مهم و بافضیلت مسجدالنبی{{صل}} است که سابقه‌ای درخشان در تاریخ صدر اسلام دارد و به سبب این ستون و حادثه‌ای که بر آن اتفاق افتاد، [[خداوند]] آیاتی مبنی بر پذیرش توبه [[گناهکاران]] نازل فرمود. این رخداد چنین بود که «[[ابولبابه]] بن عبدالمنذر» یکی از بزرگان [[اوس]]، هنگام [[غزوه]] «[[بنی قریظه]]»&amp;lt;ref&amp;gt;پیامبر{{صل}} پس از جنگ خندق که طی آن یهودیان پیمان خود را با مسلمانان شکسته و به پیامبر{{صل}} خیانت کردند، از سوی خداوند مأموریت یافت تا به تنبیه و نابودی خیانتکاران یهود بنی قریظه پرداخته (سیره ابن هشام، ج۴، ص۳۲-۲۳) و شر آنان را از سر اسلام کوتاه سازد؛ لذا آن حضرت ایشان را محاصره کرد و نماینده‌ای فرستاد که یا اسلام آورید و همچنان در خانه‌های خود بمانید و یا از مدینه همراه زنان و فرزندانتان خارج شوید. یهودیان بنی قریظه به علت ارتباط و دوستی که با ابی لبابه داشتند از پیامبر{{صل}} خواستند تا وی را برای مشورت به نزد آنان فرستد و آن حضرت نیز پذیرفتند.&amp;lt;/ref&amp;gt; به درخواست [[یهودیان]] به عنوان [[مشاور]] نزد آنان رفت تا هشدار [[رسول خدا]]{{صل}} را مبنی بر [[تسلیم]] و [[اخراج]] ایشان از [[مدینه]] به علت [[پیمان‌شکنی]] به اطلاع آنان برساند. ابولبابه در مجلس مشاروه، پس از مشاهده [[گریه و زاری]] [[زنان]] و کودکان [[یهود]]، به رقت آمده و خودسرانه با اشاره دست به گلوی خود به آنان فهماند که اگر تسلیم شوید، [[مسلمانان]] همه شما را خواهند کشت. وی بی‌درنگ از این اقدام پشیمان شد و در بازگشت [[سوگند]] خورد که هرگز در سرزمینی که در آن به [[پیامبر]]{{صل}} [[خیانت]] کرده است دیده نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابولبابه یکسره به مسجد النبی{{صل}} آمده و خود را به یکی از ستون‌های [[مسجد]] بست تا شاید خداوند از کردار زشت او بگذرد و یا [[مرگ]] او را برساند&amp;lt;ref&amp;gt;به مناسبت خیانت ابولبابه، این آیات بر پیامبر{{صل}} نازل شد: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَخُونُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ}} «ای مؤمنان! به خداوند و پیامبر خیانت نکنید و در امانت‌های خود دانسته خیانت نورزید» سوره انفال، آیه ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او در مجموع شش شبانه [[روز]] به آن ستون بسته شده بود. در این مدت تنها [[همسر]] او برای اقامه نماز، دستان وی را باز می‌کرد تا نمازگزارد و دوباره او را به ستون می‌بست. [[اصحاب پیامبر]]{{صل}} نزد آن حضرت رفته و از او خواستند تا از [[گناه]] [[ابولبابه]] در گذرد. [[رسول خدا]]{{صل}} نیز فرمود: «اگر او پیش من می‌آمد از [[خداوند]] برای او [[طلب آمرزش]] می‌کردم، اما اکنون مستقیماً به خداوند پناه جسته است و باید از جانب او مورد [[عفو]] و [[بخشش]] قرار گیرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام به هنگام [[سحر]]، خداوند [[توبه]] [[ابی لبابه]] را با نزول این [[آیات]] پذیرفت: {{متن قرآن|وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صَالِحًا وَآخَرَ سَيِّئًا عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و دیگرانی هستند که به گناه خویش اعتراف دارند؛ کردار پسندیده‌ای را با کار ناپسندی دیگر آمیخته‌اند باشد که خداوند از آنان در گذرد که خداوند آمرزنده‌ای بخشاینده است» سوره توبه، آیه ۱۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر]]{{صل}} آن شب خندان و شاداب بر پا خاست؛ [[ام سلمه]] همسر ایشان از علت [[شادمانی]] آن حضرت پرسید، جواب شنید توبه ابولبابه قبول شد. وقتی خبر آن به [[گوش]] [[مسلمانان]] رسید، سوی [[مسجد]] شتافتند تا وی را [[آزاد]] سازند، ولی او [[اجازه]] نداد و گفت: باید رسول خدا{{صل}} با دست‌های خود مرا باز کند. پیامبر{{صل}} نیز به مسجد آمده و او را باز فرمودند&amp;lt;ref&amp;gt;سیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۲۳۶ و ۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; از آن روز این ستون به «توبه» یا «ابی لبابه» مشهور گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی دیگر از مورخان، ماجرای ابولبابه را به «[[غزوه تبوک]]» مربوط دانسته و می‌گویند: وی همراه چهار تن از [[یاران]] خود به نام‌های «[[مرداس]]، [[اوس بن حزام]]، [[ثعلبه بن ودیعه]]، [[کعب بن مالک]]» به علت [[حرص]] و [[آزمندی]] به موقع در [[جنگ تبوک]] که در خارج از مرزهای اسلامی صورت می‌پذیرفت حضور نیافتند، ولی بلافاصله او و دو تن دیگر به نام‌های «اوس بن حزام و [[ثعلبة بن ودیعه]]» از کرده خود پشیمان شده و گفتند: چگونه ما، در [[وطن]] و [[خانه]] خود آسوده باشیم و [[پیامبر]]{{صل}} و سایر [[مسلمانان]] در گرمای سوزان به نبرد با [[کفار]] بپردازند؟! آن‌گاه از این کوتاهی و [[قصور]] [[توبه]] کرده و خود را به یکی از ستون‌های [[مسجد]] بستند؛ لذا [[آیه]] {{متن قرآن|وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و دیگرانی هستند که به گناه خویش اعتراف دارند» سوره توبه، آیه ۱۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; در [[شأن]] این سه تن و آخر آیه {{متن قرآن|وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و دیگرانی هستند که وانهاده به فرمان خداوندند» سوره توبه، آیه ۱۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز در شأن دو نفری که توبه نکرده بودند نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;لباب النقول فی اسباب النزول، سیوطی، ص۱۱۰ و ۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تسمیه این ستون هر چه باشد از عظمت آن نمی‌کاهد. [[رسول]] گرامی [[نوافل]] خود را کنار این ستون به جا آورده و گاهی نزد آن [[اعتکاف]] می‌جستند. [[روایات]] وارده حاکی است که اقامه نماز، [[عبادت]] و [[دعا]] نزد این ستون بسیار [[مستحب]] است&amp;lt;ref&amp;gt;من لا یحضره الفقیه، صدوق، ج۲، ص۳۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ستون توبه دومین ستون از [[حجره]] و [[مرقد پیامبر]]{{صل}} و به موازات «ستون سریر» در شرق و «ستون [[عایشه]]» در غرب واقع است. به عبارت دیگر چهارمین ستون از منبر پیامبر{{صل}} و سومین ستون از سمت [[قبله]] و پنجمین ستون از صحن کنونی بوده و جزو ستون‌های [[روضه]] النبی{{صل}} است. اکنون نام «اسطوانة التوبه» [[زینت]] بخش آن است. در غربی خانه رسول الله{{صل}} که به داخل مسجد باز می‌شد، در مقابل این ستون قرار داشت که آن را «باب التوبه» نام نهاده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ستون [[تهجد]] ===&lt;br /&gt;
از ستون‌های موجود در [[مسجدالنبی]]{{صل}} است. [[رسول خدا]]{{صل}} شب‌ها دنبال خود حصیری آورده و پس از خارج شدن [[مردم]] از [[مسجد]]، پشت [[خانه علی]]{{ع}} کنار ستونی گسترانیده و تا صبح به [[تهجد]] و [[شب زنده‌داری]] می‌پرداخته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدها در این مکان محرابی به نام «تهجد» ساخته شد. این ستون در اصل کنار «باب [[جبرئیل]]{{ع}}» قبل از [[توسعه]] مسجد النبی{{صل}} قرار داشته که اکنون کمی عقب‌تر از مکان اصلی است. [[پیامبر]]{{صل}} شب‌ها به ویژه در [[ماه مبارک رمضان]] در این مکان [[اعتکاف]] داشته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی، سمهودی، ج۱، ص۴۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این سترن و [[محراب]] التهجد، اکنون داخل [[ضریح]] پیامبر{{صل}} قرار گرفته است. «ستون تهجد» هشتمین و آخرین ستونی است که از دوران آن حضرت باقی است و سایر ستون‌ها از دوران‌های بعدی است&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ستون حنّانه ===&lt;br /&gt;
از ستون‌های موجود در [[مسجدالنبی]]{{صل}} است. این ستون یادآور یکی از حوادث صدر اسلام است. [[رسول خدا]]{{صل}} هنگام قرائت [[خطبه]] و یا ایراد سخنرانی، ابتدا به درختی در سمت غرب محراب تکیه داده و از آن به عنوان [[منبر]] استفاده می‌کردند. هنگامی که برای ایشان منبری ساخته شد، آن حضرت بر منبر نشستند، در این هنگام می‌گویند از آن درختی که رسول خدا{{صل}} به آن تکیه داده بودند صدایی شبیه به ناله بلند شد که گویی درخت در فراق آن حضرت سر داده بود؛ لذا از آن [[روز]] این درخت را «حنانه» به معنای بانگ بچه شتری که از مادر خود جدا می‌شود نامیدند. در مکان این درخت ستونی قرار دادند که به «اسطوانه الحنانه» معروف گردید. ستون حنانه بعدها به «الجزعه» [[تغییر]] نام داد. مکان آن میان محراب النبی{{صل}} و مدخل ورودی غربی آنکه دارای دری فلزی است، قرار دارد. این ستون امروزه با میله‌های مسی مزین شده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، اصغر قائدان، مشعر، ص۲۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ستون سریر ===&lt;br /&gt;
از ستون‌های مهم در مسجد النبی{{صل}} است. ابن زباله و یحیی در بیان محل شب زنده‌داری پیامبر{{صل}} نقل کرده‌اند که ایشان تختی از چوب خرما داشتند که میان ستونی که اکنون کنار [[قبر]] و بین قنادیل قبر واقع شده قرار داشت، آن حضرت به پهلو، روی آن می‌خوابیده و یا به [[اعتکاف]] و [[شب زنده‌داری]] می‌پرداختند&amp;lt;ref&amp;gt;وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی، سمهودی، ج۱، ص۴۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. امروزه ستون مورد نظر به [[ضریح]] چسبیده و در سمت شرق «ستون [[توبه]]» قرار دارد. به علت این که سریر و تخت آن حضرت کنار آن قرار داشته به «ستون سریر» مشهور گشته است. [[نبی اکرم]]{{صل}} روزها نیز برای پاسخ‌گویی به مسایل [[مسلمانان]] به آن تکیه کرده و نیازمندی‌های آنان را برآورده می‌ساختند&amp;lt;ref&amp;gt;دسترسی به این ستون به علت اتصال به ضریح و ممانعت مأموران امکان‌پذیر نیست.&amp;lt;/ref&amp;gt;. «اسطوانة [[السریر]]» اولین ستون از سمت [[قبله]] و متصل به ضریح و دیواره غربی [[حجره]] [[پیامبر]]{{صل}} است&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ستون [[عایشه]] ===&lt;br /&gt;
یکی از ستون‌های مهم در [[مسجدالنبی]]{{صل}} است. این ستون به نام «[[مهاجران]]» و «المخلقه» نیز مشهور است. اکنون بالای آن نام «اسطوانة العائشه» دیده می‌شود. سبب نامگذاری آن به این نام‌ها چنین است: مُخَلَّقه از آنجا مشهور شده است که بر آن خلوق می‌آویخته‌اند. وجه تسمیه آن به عایشه و مهاجران این است که عایشه، در فضل این ستون احادیثی [[روایت]] می‌کرده؛ لذا مهاجران گرداگرد آن نشسته و [[نماز]] می‌گزاردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرعه&amp;lt;ref&amp;gt;وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی، سمهودی، ج۱، ص۴۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; به آن سبب گفته‌اند که [[پیامبر خدا]]{{صل}} فرموده‌اند: «در [[مسجد]] من مکانی است قبل از این ستون که اگر [[مردم]] [[فضیلت]] آن را می‌دانستند، کنار آن نماز نمی‌گزاشتند، مگر آن‌که بین خود (برای [[نماز خواندن]]) «قرعه» می‌زدند. ستون مذکور دقیقاً وسط ستون‌های اصلی دیگر مسجد قرار دارد، یعنی بین این ستون تا [[منبر]] [[رسول اکرم]]{{صل}} دو ستون، تا قبر ایشان نیز دو ستون، تا قبله و [[محراب]] کنونی نیز دو ستون و تا صحن اولیه مسجد که تا آن هنگام مسقف نشده بود یعنی به موازات مأذنه [[بلال]] نیز دو ستون فاصله دارد. در [[حقیقت]] از همه طرف سومین ستون است و کنار آن نیز ستون «توبه» و سپس «سریر» قرار دارد. در مورد [[نماز خواندن]] کنار آن سفارش فراوانی شده است؛ زیرا از ستون‌های [[روضة النبی]]{{صل}} است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، اصغر قائدان، مشعر، ص۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ستون مَحَرس ===&lt;br /&gt;
از ستون‌های [[مسجدالنبی]]{{صل}} است. این ستون به نام [[امیرمؤمنان]] «[[علی بن ابی طالب]]{{ع}}» نیز معروف بوده است، چون علی{{ع}} کنار آن ایستاده و به محافظت از [[جان]] [[پیامبر]]{{صل}} می‌پرداخته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی، سمهودی، ج۱، ص۴۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; آن را «مَحرَس» به معنای مکان نگهبانی نامیده‌اند. این ستون در میان ستون‌های «وفود» و «سریر» واقع و به موازات آنها به [[ضریح]] پیامبر{{صل}} متصل است. [[پیامبر اکرم]]{{صل}} هنگامی که از [[خانه]] [[عایشه]] برای [[نماز]] به [[مسجد]] می‌آمدند از دری که ستون یاد شده کنار آن بوده وارد می‌شده‌اند. گفته می‌شود ستون «مَحرَس» یا «حَرَس» مکان نماز علی{{ع}} نیز بوده که به «مصلای علی» [[شهرت]] بیشتری داشته و بر [[اهل]] [[حرم]] مخفی نبوده است. [[امیران]] و بزرگان همواره کنار آن به نماز ایستاده و یا جلوس کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی، سمهودی، ج۱، ص۴۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. امروزه تنها نام «اسطوانة الحرس» بر آن دیده شده و در منابع مختلف [[اهل سنت]] نیز از انتساب آن به [[حضرت علی]]{{ع}} کمتر سخنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این ستون نیز همانند ستون سریر و وفود از ستون‌هایی است که به علت اتصال به ضریح، زایران [[اجازه]] ایستادن و نماز خواندن کنار ممانعت مأموران حرم رو به رو می‌شوند&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ستون مقام جبرئیل ===&lt;br /&gt;
یکی از ستون‌های موجود در مسجدالنبی{{صل}} است. کنار این ستون که «مُرَبَّعه القبر» نیز گفته می‌شود، در [[خانه فاطمه]]{{س}} دختر گرامی رسول خدا{{صل}} که به مسجد باز می‌شده قرار داشته است&amp;lt;ref&amp;gt;این در، سمت مغرب محراب التهجد یعنی به موازات ستون‌های وفود و حرس و منتهی الیه دیوار شمالی و غربی حجره شریف و ضریح پیامبر{{صل}} قرار داشته و به داخل مسجد باز می‌شده. این تنها دری بود که خداوند از میان درهای دیگر آن را از بسته شدن مستثنی ساخت.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مقام جبرئیل{{ع}} به موازات ستون‌های وفود و حرس قرار دارد، ولی اکنون داخل [[ضریح]] و منتهی الیه [[حجره]] [[شریف]] واقع شده و در دید کسی نیست. یحیی از ابی الحمراء نقل کرده است که [[رسول خدا]]{{صل}} چهل [[روز]] صبح‌ها در [[خانه فاطمه]]{{س}}، حسن{{ع}}، حسین{{ع}} را زده و می‌فرمودند: {{متن حدیث|السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ، {{متن قرآن|إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«جز این نیست که خداوند می‌خواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند» سوره احزاب، آیه ۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}. به روایتی دیگر، هر روز رسول خدا{{صل}} [[خانه]] علی‌{{ع}} را «دَقُّ الباب» کرده و می‌فرمود: {{متن حدیث|الصَّلَاةَ الصَّلَاةَ}} در [[روایات]] فراوان دیگری می‌خوانیم بعد از نزول [[آیه تطهیر]]، [[پیامبر]]{{صل}} مدت شش ماه، هنگامی که برای نماز صبح از کنار خانه فاطمه می‌گذشت صدا می‌زد: {{متن حدیث|الصَّلَاةَ یَا أَهْلَ الْبَيْتِ، {{متن قرآن|إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ...}}}}. در [[روایت]] دیگری از [[ابوسعید خدری]] نقل شده می‌خوانیم: پیامبر{{صل}} این برنامه را تا هشت یا نه ماه ادامه داد&amp;lt;ref&amp;gt;شواهد التنزیل، جلد ۲، ص۱۱ و ۲۸ و ۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ستون [[مهاجران]] ===&lt;br /&gt;
ستون [[عایشه]] (اسطوانة العایشه) در [[مسجدالنبی]] به ستون مهاجران نیز معروف است. در وجه تسمیه آن به عایشه و مهاجران گفته‌اند: عایشه در فضل این ستون احادیثی روایت می‌کرده؛ لذا مهاجران گرداگرد آن نشسته و [[نماز]] می‌گزاردند. به مجلس [[مهاجرین]] هم شناخته می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ، آثار اسلامی مکه و مدینه، اصغر قائدان، مشعر، ص۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== ستون وفود ===&lt;br /&gt;
یکی از ستون‌های موجود در مسجدالنبی{{صل}} است. این ستون که پشت ستون «مَحرَس» از سمت شمال قرار دارد، سومین ستون از سمت [[قبله]] است. پیامبر{{صل}} برای دیدار با وفود، دسته‌ها و [[قبایل عرب]] کنار آن نشسته و با آنان [[ملاقات]] می‌کردند که به این سبب نام «وفود» بر خود گرفته است. قبل از مسقف شدن صحن [[مسجد]] در [[زمان]] [[رسول اکرم]]{{صل}}، این ستون، آخرین ستون شبستان از سمت شمال بوده است. رجال و بزرگان [[صحابه]]، به ویژه [[بنی‌هاشم]] کنار آن می‌نشسته‌اند و به این سبب، آن را «مجلس قلاده» نیز می‌گفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی، سمهودی، ج۱، ص۴۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بعضی گویند نمازگاه [[حضرت علی]]{{ع}} میان این ستون و ستون محرس قرار داشته است. اکنون بالای آن نام «اسطوانة الوفود» دیده می‌شود. ستون مذکور به موازات ستون‌های «محرس» و «سریر» به [[ضریح]] [[پیامبر]]{{صل}} متصل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استوانه وفود، یادآور توجه [[پیامبر اعظم]]{{صل}} به مکانت و [[شأن]] [[مسجد]] در طرح مطالب [[فکری]] بلند است؛ آن هم در مکانی خاص از مسجد. چنان چه حضرتش همواره هیأت‌های نمایندگی را در این مکان به حضور می‌پذیرفتند و با معرفی [[اسلام]] و [[حقایق]] ناب [[دینی]]، از ایشان استقبال می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وفد» به معنای [[رسول]] و نماینده است و به کسی که از سوی شخصی یا افرادی به حضور [[سلطان]] و یا صاحب منصبی می‌رسد، «وافد» می‌گویند. وافد کسی است که زودتر از [[قوم]] و [[مردم]] خود، به محضر مقام عالی‌رتبه‌ای می‌رسد&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البحرین، ج۳، ص۱۶۳؛ لغت نامه دهخدا، ماده وفد.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[امام باقر]]{{ع}} به نقل از [[پیامبر خدا]]{{صل}} می‌فرماید: نخستین وافد در محضر الهی من هستم و بعد کتاب و [[قرآن]] و [[اهل]] بیتم، و سپس [[امت]] من بر آستان [[الهی]] شرفیاب می‌گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدیث نبوی دیگر آمده است: سه گروه وفد خدایند که [[خدای بزرگ]] ایشان را [[دعوت]] کرد و آنان نیز اجابتش نمودند؛ «جنگجویان در [[راه خدا]]»، «حجاج [[بیت الله الحرام]]» و «[[عمره]] گزاران». چون پیامبر خدا{{صل}} هیأت‌های نمایندگی از سوی [[ادیان]] و [[قبایل عرب]] را همواره در کنار ستون یاد شده به حضور می‌پذیرفتند، بعدها این ستون به نام «استوانة الوفود» مشهور گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در باره [[ملاقات]] پیامبر{{صل}} با سران [[قبایل]] و ارباب ادیان، نکاتی را یادآور می‌شویم:&lt;br /&gt;
# به نظر می‌رسد مجالس گفتگو و [[احتجاج]] با ارباب ادیان، از همان آغازین روزهای اقامت پیامبر{{صل}} در [[مدینه]] شکل گرفت؛ چراکه ظهور [[دین اسلام]] و جاذبه‌های [[معنوی]] آن، سبب شد که [[اهل کتاب]] و به ویژه [[یهود]]، [[آیین]] خود را در مخاطره دیده و به منظور تضعیف اسلام با ترفندهای مختلفی، سعی در زیر سوال بردن [[پیامبر گرامی]] و تعالیم مورد نظر ایشان نمودند. در همین رابطه [[امام باقر]]{{ع}} می‌فرمایند: [[پیامبر خدا]]{{صل}} آن هنگام که به [[مدینه]] وارد شدند، آثار [[صداقت]] نشانه‌های حقانیت و دلایل نبوت آن [[بزرگوار]] موجب گردید، [[یهود]] به [[مکر]] و [[حیله]] دست بزنند و برای خاموش کردن [[نور الهی]] و حجت‌های بالغه [[پروردگار]]، تصمیمات ناخوشایندی اتخاذ کنند؛ لذا به [[تکذیب]] و [[انکار]] آن حضرت پرداختند و بزرگان آنان، چون [[مالک بن الصیف]]، [[کعب بن اشرف]]، [[حیی بن اخطب]]، [[حدی بن اخطب]] و [[ابو یاسر بن اخطب]] از [[پیشگامان]] این حرکت خزنده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، مجلسی، ج۹، ص۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# اوج ملاقات‌های هیأت‌های نمایندگی، پس از بازگشت [[پیامبر اسلام]] و [[رزمندگان]] [[مسلمان]] از منطقه [[تبوک]] بود و نخستین وفد در این سال، که به «سال وفد» معروف گردید، وفد ثقیف است که پس از حضور و اسلام آوردن این هیأت، [[قبایل]] مختلف، از دور و نزدیک مدینه، با [[انتخاب]] هیأت‌های نمایندگی از سوی خود به [[زیارت پیامبر]] شتافتند و در محضرش با [[اسلام]] آشنا شده، [[ایمان]] آوردند. این وفود به ترتیب عبارتند از: [[وفد بنی تمیم]]، [[وفد بهر]]، [[وفد بنی البکاء]]، [[وفد بنی فزازه]]، [[وفد عدی بن حاتم]]، [[وفد ثعلبه بن سعد]]، [[وفد سعید هذیم]]، [[وفد بنی سعد]]، [[وفد بنی‌الحرث]]، [[وفد غسان]]، وفد عامر، وفد ازدجش، [[وفد عبدالقیس]]، [[وفد بنی حنیفه]]، [[وفد کنده]]، [[وفد کنانه]]، [[وفد وائل بن حجر]]، [[وفد محارب]]، [[وفد الرهامن]]، [[وفد نجران]]، [[وفد صدف]]، [[وفد عبس]]، [[وفد عامر بن صعصعه]]، وفد طی&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۲۱، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در برخی نقل‌ها، وفود دیگری نیز اضافه شده‌اند؛ مانند وفد سلامان، وفد ازت، وفد زبید، وفد بجیله، وفد خولان و وفد حمیر، که با احتساب این وفود، هیأت‌های نمایندگی به ۳۱ هیأت می‌رسید.&lt;br /&gt;
# پیامبر خدا{{صل}} مقید بودند که به محض اطلاع از ورود وفدی به مدینه، آنها را با [[احترام]] می‌پذیرفتند و به هنگام خروج هیأت‌ها از مدینه، به ایشان هدیه‌ای می‌دادند و نیازهای آنان را برای بازگشت به [[وطن]] خویش برآورده می‌کردند. این موضوع آن‌قدر مورد تأکید [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بود که در زمره سه [[وصیت]] خود در بستر [[احتضار]]، توصیه به اهدای جوایز و [[هدایا]] به هیأت‌های نمایندگی را یادآور شده و بر آن اصرار ورزیدند، تا آنکه این [[سنت]] که موجب [[تألیف قلوب]] و [[تکریم]] بزرگان و [[اقوام]] و [[ملل]] بود، پس از آن حضرت نیز ادامه یابد.&lt;br /&gt;
# [[سیره]] پیامبر اسلام{{صل}} در مواجهه با افرادی که ایشان را [[ملاقات]] می‌کردند، در توصیفی که توسط علی‌{{ع}} در پاسخ به سوال فرزندش [[امام حسین]]{{ع}} عنوان می‌نماید، چنین است: «کسانی را که به مجلس‌شان شرفیاب می‌شدند، با چهره‌ای گشاده، برخوردی [[نیکو]]، خلقی نرم و به دور از [[خشونت]] می‌پذیرفتند. در هنگام [[مذاکره]] با [[مردم]] و طالبان [[حقیقت]]، زیاده‌گویی نمی‌کردند و از سخنان [[بیهوده]] دور بودند و [[جدال و مراء]] به کار نمی‌بستند»&amp;lt;ref&amp;gt;معانی الاخبار، ص۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این [[سنت پیامبر]]{{صل}} و پرهیز آن [[بزرگوار]] از مراء و [[جدال]] و تأکید به دوری از آن در [[احادیث نبوی]]، سبب شد که گروهی [[گمان]] کنند بحث در مورد مساول [[اعتقادی]] با مخالفان مطلقاً صحیح نیست و مورد [[رضایت]] [[پیامبر]] نمی‌باشد؛ لذا [[امام صادق]]{{ع}} در این زمینه به روشنگری پرداخته و منهی بودن جدال در [[دین]] را که یکی از یاران‌شان به [[رسول اسلام]] نسبت می‌داد، نادرست دانسته و فرمودند: «آن‌چه که [[نهی]] گردیده جدال غیر احسن است»&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، ج۹، ص۲۵۵ و ۲۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بدیهی است تمامی مذاکراتی که [[پیامبران]] [[اسلام]] با [[اهل کتاب]] داشته‌اند و منجر به اسلام عده‌ای از ایشان گردید، از نوع [[جدال احسن]] بوده است.&lt;br /&gt;
# اختصاص مکانی ویژه به منظور ملاقات وفود از [[نظم]] و [[تدبیر]] [[پیامبر گرامی اسلام]]{{صل}} حکایت دارد؛ چراکه مکانی مخصوص در [[مسجد]] برای ملاقات کنندگان تعیین می‌کرد و آنان را به مکانی ویژه و مشخص رهنمون می‌ساخت و از سردرگمی افراد در محیط باز مسجد جلوگیری می‌کرد و هم حفاظت و [[امنیت جانی]] پیامبر را برای [[اصحاب]]، به ویژه [[حضرت علی]]{{ع}} امکان‌پذیر می‌نمود.&lt;br /&gt;
# حضور [[پیامبر اسلام]] در محل [[ملاقات]]، در کنار استوانه، به احتمال بسیار [[قوی]] در زمانی مشخص صورت می‌پذیرفته است؛ زیرا به [[شهادت]] [[آیه شریفه]] {{متن قرآن|وَلَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكَانَ خَيْرًا لَهُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و اگر آنها شکیبایی می‌ورزیدند تا تو خود به نزد آنان برون آیی برای آنها بهتر می‌بود و خداوند آمرزنده‌ای بخشاینده است» سوره حجرات، آیه ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; آن حضرت خود در زمانی مشخص از [[حجرات]] خارج شده و به [[مسجد]] می‌آمدند و این [[انضباط]] [[پیامبر]]{{صل}} موجب گردید که به [[مردم]] توصیه شود در خارج زمان‌های مورد نظر پیامبر، حضور نیابند و برای آن حضرت مزاحمت ایجاد نکنند، و [[اجازه]] دهند پیامبر اسلام طبق زمانبندی مورد نظر خود، برای ملاقات با دیگران از حجرات خارج شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در میان وفود یاد شده، برخی [[سبب نزول]] سور و [[آیات قرآنی]] هستند که به آنها اشاره می‌کنیم:&lt;br /&gt;
# در مورد [[شأن نزول]] [[سوره حجرات]] گفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج۹، ص۱۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;: وفد [[قبیله بنی تمیم]] که از [[عطارد بن حاجب]] و [[اقرع بن حابس]] و [[زبرقان بن بدر]] و عمرو بن الاهتم و [[قیس بن عاصم]] و گروه زیادی تشکیل می‌شد داخل [[مسجد پیامبر]] شدند و با صدای بلند فریاد زدند: ای محمد، بیرون آی. پیامبر{{صل}} در حالی که به منظور استراحت در یکی از حجرات همسرانشان به سر می‌بردند، از این [[رفتار]] آنان ناراحت شده، از [[حجره]] بیرون آمدند. آنها گفتند: آمده‌ایم به تو فخر بفروشیم و از نسب و [[شرف]] خود که بر تو [[برتری]] دارد، سخن بگوییم. آیا اجازه می‌دهی؟ پیامبر{{صل}} اجازه دادند و [[شاعر]] ایشان عطارد بن حاجب و سپس زبرقان شروع کردند به خواندن اشعاری که از برتری [[قبیله]] ایشان حکایت می‌کرد. پیامبر نیز به [[حسان بن ثابت]] [[اذن]] دادند که با اشعارش، [[فضیلت]] [[اسلام]] و [[پیامبر خدا]]{{صل}} را یادآور شود. در [[تاریخ]] آمده است، وقتی اشعار [[حسان]] پایان یافت، اقرع گفت: سخنوران و شعرای این [[مرد]] ([[پیامبر اسلام]])، از سخنرانان و [[شاعران]] ما قوی‌ترند و ما مغلوب شدیم. سرانجام آن وفد همگی در [[مسجد]]، [[اسلام]] آوردند و همراه با [[هدایا]] و جوایزی که [[پیامبر]] به ایشان پیشکش نمودند، به میان قبیله‌شان بازگشتند و [[آیات]] آغازین [[سوره حجرات]] نازل گردید.&lt;br /&gt;
# [[شأن نزول]] سه [[آیه]] از [[آیات قرآن]] را به وفد [[نجران]] مرتبط دانسته‌اند. هیأت نجرات از چهل تن از بزرگان [[مسیحیت]] نجران چون [[سید]]، عاقب، قیس، حارث و عبدالمسیح [[اسقف نجران]] تشکیل یافته بود که پس از نماز صبح به محضر پیامبر آمده و اسقف ایشان پرسش‌هایی مطرح می‌کند و حضرت پاسخ می‌دهند. ای ابوالقاسم، پدر [[موسی]] که بود؟ [[عمران]]. پدر یوسف که بود؟ [[یعقوب]]. پدر تو کیست؟ عبدالله فرزند [[عبدالمطلب]]. پدر عیسی کیست؟ پیامبر روی بر می‌گرداند و این آیه نازل می‌شود: {{متن قرآن|إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«داستان عیسی نزد خداوند چون داستان آدم است که او را از خاک آفرید و سپس فرمود: باش! و بی‌درنگ موجود شد» سوره آل عمران، آیه ۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. (بنابراین، ولادت [[مسیح]] بدون پدر، هرگز دلیل بر الوهیت او نیست). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر{{صل}} آیات را [[تلاوت]] می‌کنند و از هوش می‌روند. وقتی به هوش می‌آیند [[مسیحیان]] می‌گویند، آیا [[گمان]] کردی [[فرشته وحی]] به تو نازل شد و این سخنان خداست؟ آیه‌ای دیگر نازل می‌شود: {{متن قرآن|فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بنابراین، پس از دست یافتن تو به دانش، به هر کس که با تو به چالش برخیزد؛ بگو: بیایید تا فرزندان خود و فرزندان شما و زنان خود و زنان شما و خودی‌های خویش و خودی‌های شما را فرا خوانیم آنگاه (به درگاه خداوند) زاری کنیم تا لعنت خداوند را بر دروغگویان نهیم» سوره آل عمران، آیه ۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر{{صل}} پیشنهاد [[مباهله]] می‌کنند و قرار می‌گذارند که فردای آن [[روز]] [[مباهله]] صورت بگیرد. طبق آن‌چه در برخی کتب [[شیعی]] وجود دارد، مکان مباهله همان [[مسجد]] بنی‌معاویه بوده است. این مسجد به [[اجابت]] نیز [[شهرت]] یافته و بسیاری از [[شیعیان]] اکنون آن را به مسجد مباهله می‌شناسند که در فاصله ۴۰۰ متری شمال شرقی [[بقیع]] در کنار [[شارع]] ستین واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیأت [[نجران]] در [[اندیشه]] شد که فردا چه واقعه‌ای به وقوع خواهد پیوست. اسقف ایشان گفت: اگر محمد تنها با [[فرزندان]] و خاندانش به مباهله آید، باید از آن پرهیز کرد و اگر با [[اصحاب]] و جمعیتی انبوه آمد، [[دروغگو]] است! و با او مباهله می‌کنیم. روز [[موعود]] فرا رسید و [[پیامبر اعظم]]، در حالی که ایشان را [[حضرت زهرا]]{{س}}، علی، [[امام حسن]]، [[امام حسین]]{{عم}} [[همراهی]] می‌کردند، به محل مباهله وارد شدند. چهره‌های آسمانی و برافروخته شدن ایشان آن چنان وحشتی در هیأت نجران افکند که [[راضی]] شدند [[صلح]] کنند، به شرط آنکه آن بزرگواران زبان به [[نفرین]] ایشان نگشایند. [[پیامبر]]{{صل}} پذیرفت و برای [[مسیحیان نجران]] جزیه‌ای تعیین کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[شأن نزول آیه]] شریفه {{متن قرآن|وَقَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَى عَلَى شَيْءٍ وَقَالَتِ النَّصَارَى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَى شَيْءٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و یهودیان گفتند: مسیحیان هیچ بر حق نیستند و مسیحیان گفتند: یهودیان هیچ بر حق نیستند» سوره بقره، آیه ۱۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; از [[ابن عباس]] نقل شده&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۹، ص۶۷ و ۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; که وقتی وفد نجران خدمت [[رسول اسلام]] رسیدند، بزرگان [[یهود]] مطلع شدند و آنها نیز به مجلس وارد شده، در محضر پیامبر{{صل}} با [[مسیحیان]] [[منازعه]] کردند. رافعه بن [[حرمله]] به آنها گفت: {{عربی|ما أنتم على شيء}} شما مسیحیان در میان [[ادیان]] جایگاهی ندارید و [[نبوت]] [[عیسی]] پذیرفته نیست و [[انجیل]] [[کتاب آسمانی]] نمی‌باشد. در مقابل او، مردی از مسیحیان نیز [[تورات]] و [[دین یهود]] را [[انکار]] می‌کرد و [[آیه]] مذکور نازل گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شأن نزول آیه شریفه {{متن قرآن|مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَادًا لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلَكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«هیچ بشری را نسزد که خداوند به او کتاب و حکمت و پیامبری بدهد سپس او به مردم بگوید: به جای خداوند، بندگان من باشید ولی (می‌تواند گفت): شما که کتاب (آسمانی) را آموزش می‌داده و درس می‌گرفته‌اید؛ (دانشورانی) ربّانی باشید» سوره آل عمران، آیه ۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; گفته شده [[ابورافع]] از [[یهودیان]] و [[رییس]] وفد [[نجران]]، هر دو به [[پیامبر]]{{صل}} گفتند: آیا می‌خواهی تو را بپرستیم و خدای خود قرار دهیم؟ پیامبر{{صل}} فرمود: معاذ [[الله]]. به نام خدا پناه می‌برم که غیر [[خدا]] را بپرستیم و به عبادت غیر خدا دیگران را وادار نمایم. در این هنگام [[آیه]] یاد شده، نازل گردید&amp;lt;ref&amp;gt;فصلنامه میقات حج، ش۵۶، ص۱۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۵۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محراب‌های مسجد النبی ==&lt;br /&gt;
=== محراب [[تهجّد]] ===&lt;br /&gt;
یکی از محراب‌های مهم مسجدالنبی{{صل}} است که متأسفانه در دوران سعودی برداشته شده است. این محراب که پشت [[منزل]] [[فاطمه]]{{س}} یعنی منتهی الیه حجره شریفه پیامبر{{صل}} و مقابل ایوان صفه ساخته شده، محل و مکان [[تهجد]] و نماز شب [[رسول اکرم]]{{صل}} و فاطمه{{س}}، آن دختر ایشان بوده و به همین سبب «[[محراب]] التهجد» نام گرفته است. همچنین فقرایی که بر ایوان صفه اقامت داشتند، [[نماز تراویح]] را در [[ماه رمضان]] به [[امامت]] [[امام]] جماعتی که پشت این محراب می‌ایستاد می‌خواندند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ المعالم المدینة المنوره، احمد یاسین الخیاری، ص۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنای محراب از دوران عثمانی بوده که پس از برداشتن آن، بیرون [[حجره]] شریفه یعنی مقابل ایوان صفه، ایوانی به ارتفاع سی سانت و عرض حدود شش متر ساخته‌اند که زایران برای [[تبرک]] و [[درک]] [[فضیلت نماز]] در محراب یاد شده بر این ایوان به اقامه نماز می‌پردازند. امروزه آن مکان را به نام همان «محراب التهجد» می‌شناسند&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۸۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== [[محراب]] سلیمانی ===&lt;br /&gt;
یکی از محراب‌های موجود در [[مسجدالنبی]]{{صل}} است. این محراب که خارج [[روضة النبی]]{{صل}} و سمت غرب [[منبر]] قرار دارد، به وسیله «طوغان شیخ» ساخته و در دوران «سلطان سلیمان بن سلیم عثمانی» تجدید بنا شد. در این [[زمان]] یعنی در سال ۹۵۸ ق بزرگان و [[پیشوایان]] [[حنفی]] و [[مالکی]] در آن [[نماز]] می‌گزاردند. قبل از این دوران، [[حنفیان]] در [[امامت]] [[حرم]] [[نبوی]] [[شریک]] نبوده و تمامی این [[وظایف]] حتی [[قضاوت]] از مالکیان بوده است. در قرن هفتم هجری شافعیان نیز به امامت [[نماز جماعت]] [[مسجد]] راه یافتند. آنان نمازهای اصلی را خوانده و نمازهای دیگر را مالکیان امامت می‌کردند. در دوران‌های بعد، حنفیان نمازهای اصلی را خوانده و سپس نمازهای دیگر را گزاردند، ولی نماز صبح را اول، شافعیان و بعد مالکیان و سپس حنفیان امامت می‌کردند. در دوران عثمانی بر این محراب و سایر محراب‌ها شمع‌هایی افروخته می‌شد که شمعدان‌های آن از [[نقره]] بود. در محراب حنفی یک شمع و در محراب نبوی دو شمع روشن می‌شد. امروزه در محراب حنفی یا سلیمانی نمازی اقامه نمی‌گردد. ممکن است بسیاری این محراب را در ابتدا با محراب النبی{{صل}} [[اشتباه]] کنند. لازم به یادآوری است که بالای محراب النبی{{صل}} نوشته شده {{عربی|هذا مصلى النبي}}&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، اصغر قائدان، مشعر، ص۲۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۸۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== محراب عثمانی ===&lt;br /&gt;
این محراب که در دیوار [[قبله]] و پشت «محراب النبی{{صل}}» در مسجدالنبی{{صل}} قرار دارد، ساخته «[[عثمان بن عفان]]» است. قسمتی که اکنون محراب عثمانی در آن است از افزوده‌های دوران [[خلیفه سوم]] بوده که از «باب السلام» تا «مناره رئیسیه» و «باب [[البقیع]]» امتداد می‌یابد. اکنون [[امام جماعت]] مسجدالنبی{{صل}} در این محراب که به دیوار جنوبی و قبله متصل است به اقامه نماز می‌پردازد. بنای کنونی آن از آثار سده نهم هجری است و توسط سلطان [[اشرف]] قایتبای از ممالیک [[مصر]] ساخته شده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، اصغر قائدان، مشعر، ص۲۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آن را «[[محراب]] دکة الاقوات» نیز می‌نامند&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۸۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== محراب [[فاطمه]]{{س}} ===&lt;br /&gt;
این محراب، داخل [[حجره]] شریفه و جنوب «محراب التهجد» در [[مسجدالنبی]]{{صل}} قرار دارد که محل اقامه نماز فاطمه{{س}} بوده است. محراب مذکور اکنون در دید کسی قرار ندارد&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۸۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== محراب مشایخ حَرَم ===&lt;br /&gt;
از محراب‌های مسجدالنبی و محرابی است در پشت ایوان صفه و در قسمت جنوب غربی [[مسجد]] که به صورت ایوانی می‌باشد و در قرون گذشته برای اقامت نمازهای تراویح توسط شیخ ساخته شد. این محراب بعدها مخصوص اقامه نماز [[زنان]] شد و [[امام جماعت]] آنان در این مکان ایستاده و [[نماز تراویح]] می‌خواند&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ اصطلاحات حج، حریری، ص۱۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۸۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مناره‌های [[مسجدالنبی]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
در دوران پیامبر{{صل}}، [[بلال حبشی]] یار باوفای [[رسول خدا]]{{صل}} بر ستونی که داخل [[خانه]] [[عبدالله بن عمر]] بود، ایستاده و [[اذان]] می‌گفت. بعضی نیز گفته‌اند این ستون در داخل خانه «[[حفصه]]» دختر عمر قرار داشته است. این امر قبل از [[تغییر قبله]] بود. بعدها [[غلام]] [[عباس بن عبدالمطلب]] که وی را «کلاب» می‌گفته‌اند، مناره‌ای برای [[مسجد]] ساخت که این اولین مناره آن بود. [[عمر بن عبدالعزیز]] نیز چهار مناره در چهار گوشه مسجد ساخت که «[[سلیمان بن عبدالملک]]» یکی از آنها را خراب کرد و علت آن این بود که این مناره بر خانه «[[مروان بن حکم]]» مشرف بود و بر اساس [[شکایت]] وی سلیمان دستور داد آن را خراب کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن زباله طول مناره‌ها را چنین ذکر کرده است: مناره شرقی و غربی ۵۵ ذراع (۲۵) متر)، مناره غربی ۵۳ ذراع (۲۴متر)، همچنین عرض و پهنای مناره‌ها سه متر بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی، سمهودی، ج۱، ص۵۲۴ – ۵۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این مناره‌ها در چند دوره مورد تعمیر و بازسازی قرار گرفته‌اند. در دوران عثمانی تعداد آنها به پنج عدد رسید که اکنون با اندکی بازسازی همچنان موجود است، آنان عبارت‌اند از:&lt;br /&gt;
# مناره رئیسیّه: در ضلع شرقی دیوار مسجد ساخته و از آثار [[سلطان]] [[اشرف]] قایتبای (۸۸۶ق) است. این مناره با شصت متر ارتفاع در کنار «قبة الخضراء» «گنبد سبز» قرار دارد. وجه تسمیه آن این است که [[رییس]] مؤذنین بر آن اذان می‌گفت.&lt;br /&gt;
# منارة باب السَّلام: در ضلع غربی دیوار مسجد قرار گرفته است. این مناره توسط عمر بن عبدالعزیز بنا شد و به علت اشراف بر [[منزل]] [[مروان]] تخریب و در سال (۷۰۶ق) دوباره آن را ساختند. مناره باب السلام اکنون در مجاورت آن باب واقع است.&lt;br /&gt;
# مناره شکیبیه: در ضلع شمال شرقی واقع است. این مناره هفتاد متر ارتفاع دارد.&lt;br /&gt;
# مناره سلیمانیه (عزیزیه): در ضلع شمال غربی بنا گردید. این مناره نیز هفتاد متر ارتفاع و هفده متر پی و اساس دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران سعودی شش مناره جدید به این صورت ساخته شد: دو مناره در ضلع شمال غربی و جنوب غربی، دو مناره در میانه دیوار شمالی و دو مناره در ضلع شمال شرقی و جنوب شرقی. با این ترتیب اکنون ده مناره موجود بر فراز مسجد النبی{{صل}} آن را از مسافتی دور در دید [[مشتاقان]] و زایران قرار می‌دهد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، اصغر قائدان، مشعر، ص۲۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۹۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[حسین قاضی خانی|قاضی خانی، حسین]]، [[اقدامات اولیه پیامبر (مقاله)|اقدامات اولیه پیامبر]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010213.jpg|22px]] [[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|&#039;&#039;&#039;جانشین پیامبر&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:13681040.jpg|22px]] [[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگ‌نامه دینی (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه دینی&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:مسجد]]&lt;br /&gt;
[[رده:مساجد مدینه]]&lt;br /&gt;
[[رده:بناهای تاریخی مدینه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D9%85%D8%B2%D8%A9_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360842</id>
		<title>بحث:حمزة بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D9%85%D8%B2%D8%A9_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360842"/>
		<updated>2026-02-10T07:00:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: صفحه‌ای تازه حاوی «==اسلام آوردن حمزه عموی پیامبر اکرم{{صل}}‌== طبرسی در اعلام الوری خبر اسلام آوردن حمزه را قبل از خبر معراج نبی اکرم{{صل}} به بیت المقدس بیان کرده و به نقل از علی بن ابراهیم بن هاشم با سندهایش گفته است: ابو جهل‌ متعرّض [[رسول الله]...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==[[اسلام آوردن]] [[حمزه عموی پیامبر اکرم]]{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[اعلام الوری]] خبر اسلام آوردن [[حمزه]] را قبل از خبر [[معراج]] [[نبی اکرم]]{{صل}} به [[بیت المقدس]] بیان کرده و به نقل از [[علی بن ابراهیم بن هاشم]] با سندهایش گفته است: ابو جهل‌ متعرّض [[رسول الله]]{{صل}} شد و او را با سخنانش مورد [[اذیت و آزار]] قرار داد. برای همین [[بنی هاشم]] جمع شدند و حمزه که از شکار برمی‌گشت، این [[اجتماع]] را دید و پرسید: چه شده است؟ پس زنی به وی گفت: ای [[ابو یعلی]]، [[عمرو بن هشام]] ([[ابو جهل]]) متعرّض محمد شده و او را [[اذیت]] کرده است. حمزه از این موضوع [[خشمگین]] شد و به سوی ابو جهل رفت و با کمانش بر سر ابو جهل کوبید و سپس او را بلند کرد و بر [[زمین]] کوبید. [[مردم]] جمع شدند و گفتند: ای ابو یعلی، آیا به [[دین]] برادرزاده‌ات گرویده‌ای؟ گفت: بله. من [[شهادت]] می‌دهم که [[لا اله الا الله]] و ان محمّدا رسول الله. که این به خاطر شدت [[غضب]] و جوانمردی‌اش بود و آن‌گاه به منزلش رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آن [[روز]] نزد رسول الله{{صل}} رفت و گفت: ای [[برادر]] زاده! آیا آنچه که می‌گویی [[حق]] است؟ پس رسول الله{{صل}} سوره‌ای از [[قرآن]] را برای او قرائت کرد و او بدان [[بصیرت]] پیدا کرد و در [[دین اسلام]] [[ثابت قدم]] گردید. رسول الله{{صل}} و [[ابو طالب]] از این واقعه بسیار خوش‌حال و مسرور شدند و ابو طالب در شعری چنین &lt;br /&gt;
ای [[ابو یعلی]] (حمزه) بر دین احمد ثابت قدم و [[صابر]] باش و همیشه از دین احمد [[پشتیبانی]] کن. بدان که این دین به [[حقیقت]] از سوی [[خداوند]] بر احمد نازل شده است و نسبت به آن [[کافر]] مباش. من بسیار خوش‌حال شدم، وقتی که اسلام آوردن تو را شنیدم، پس در [[راه خدا]] از رسول الله [[حمایت]] کن. و اسلام خود را با صدای بلند به همه [[قریشیان]] اعلام کن و بگو:[[ احمد]] یک ساحر و [[جادوگر]] نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر را [[ابن اسحاق]] از مردی از أسلم چنین نقل کرده است: [[ابو جهل]] در کنار [[کوه صفا]] از کنار [[رسول الله]]{{صل}} عبور می‌کرد که او را مورد [[اذیت و آزار]] و [[فحش]] و [[ناسزا]] قرار داد و سخنانی گفت که باعث [[تضعیف]][[ دین]] و اقدامات وی گردد؛ اما [[رسول الله]]{{صل}} هیچ حرفی نزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه [[ابو جهل]] به میان جمعی از [[قریش]] که کنار [[کعبه]] نشسته بودند رفت و در میان آنان نشست.&lt;br /&gt;
[[کنیز]] عبد الله بن جدعان از داخل خانه‌اش آنچه را که اتفاق افتاده بود، [[مشاهده]] کرد و هنوز [[زمان]] زیادی از نشستن ابو جهل نگذشته بود که [[حمزة بن عبد المطلب]] در حالی که کمانش را بر دوش انداخته بود از شکار بازگشت. او هرگاه که از شکار بازمی‌گشت، قبل از آنکه نزد خانواده‌اش برود، به [[طواف]] کعبه می‌رفت و در این حال به هر گروهی از قریش که برخورد می‌کرد، در کنار آنها می‌ایستاد و [[سلام]] می‌کرد و مقداری با آنها [[گفت‌وگو]] می‌کرد. او از نیرومندترین جوانمردان قریش بود. در این حال رسول الله{{صل}} هم به خانه‌اش بازگشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که [[حمزه]] از کنار کنیز [[ابن جدعان]] می‌گذشت، او گفت: ای [[ابو عماره]] نمی‌دانی که چند لحظه پیش برادرزاده‌ات از دست ابو جهل چه کشید. ابو جهل محمّد را که در همین جا نشسته بود، مورد [[اذیت و آزار]] و [[فحش]] و [[ناسزا]] قرار داد و [[کارهای زشت]] دیگری انجام داد، اما محمد{{صل}} هیچ سخن نگفت و به [[منزل]] رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[خشم]] سراسر وجود حمزه را فرا گرفت... به [[سرعت]] به طرف کعبه [[حرکت]] کرد و در راه با هیچ کس سخن نگفت. خودش را آماده کرده بود که اگر ابو جهل را ببیند، ضربه‌ای بر او وارد کند. هنگامی که وارد [[مسجد الحرام]] شد، او را دید که در میان افرادی از قریش نشسته است. به سویش رفت و بر سرش ایستاد. سپس با کمانش ضربه شدیدی بر سرش وارد کرد و گفت: آیا به او فحش می‌دهی در حالی که من بر [[دین]] او هستم و آنچه را که می‌گوید، می‌گویم. اگر [[جرأت]] داری آن فحش‌ها را به من بده! در این حال افرادی از [[بنی مخزوم]] علیه حمزه بلند شدند تا [[ابو جهل]] را [[یاری]] کنند، اما ابو جهل گفت: [[ابو عماره]] را رها کنید. به [[خدا]] قسم که من [[فحش]] [[زشتی]] به برادرزاده‌اش دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[حمزه]] [[اسلام]] آورد، [[قریشی‌ها]] فهمیدند که [[رسول الله]]{{صل}} نیرومند و با پشتوانه شده است و حمزه در هر حالی از او [[حمایت]] خواهد کرد، برای همین دست از بعضی از کارهای خویش برداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۳۱۱-۳۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقدسی اضافه بر این می‌گوید: [[نبی اکرم]]{{صل}} و [[اهل اسلام]] به واسطه [[حمزه]] نیرومند شدند و این کار بر [[مشرکان]] بسیار گران آمد و آنها به جای [[اذیت و آزار]] تنها وی را ملامت و [[نکوهش]] می‌کردند و او را به قبول [[مال]] و أنعام [[ترغیب]] می‌کردند و زن‌هایی را برای [[ازدواج]] وی عرضه می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;البدء و التاریخ، ج۴، ص۱۴۸-۱۴۹ و ج۵، ص۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[اسلام آوردن]] عثمان را [[ابن اسحاق]] چنین بیان می‌کند: برایم نقل شده است که وی بعد از [[ابو بکر]] [[مسلمان]] شده است&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و [[ابن عبد البر]] در [[الاستیعاب]] از مدائنی از عمر بن عثمان از پدرش نقل می‌کند که او به [[خانه]] خاله‌اش [[أروی]] دختر [[عبد المطلب]] رفت. پس از آن [[رسول الله]]{{صل}} به‌ آنجا آمد و نگاهی هم به او انداخت و این در حالی بود که رسالتش آشکار شده بود. سپس با هم صحبت کردند و رسول الله{{صل}} آیاتی برایش قرائت کرد و پس از مدتی بلند شد و رفت.&lt;br /&gt;
عثمان می‌گوید که من هم پشت‌سرش خارج شدم تا به او رسیدم و اسلام آوردم&amp;lt;ref&amp;gt;الاستیعاب، ج۴، ص۲۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر [[ابن اسحاق]] متضمن این است که ابو بکر قبل از عثمان مسلمان شده است، چنان که او را از کسانی شمرده است که بعد از علی{{ع}} و [[خدیجه]] و [[زید بن حارثه]] اسلام آورده است. بعد از عثمان، [[زبیر بن عوام]] و [[عبد الرحمن بن عوف زهری]] و [[سعد بن ابی وقاص زهری]] و [[طلحة بن عبید الله تیمی]] اسلام آوردند و آنها به درخواست ابو بکر نزد رسول الله{{صل}} آمدند و مسلمان شدند و [[نماز]] خواندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن جایی که در عبارت ابن اسحاق آمده است که آنها به درخواست ابو بکر نزد رسول الله{{صل}} آمدند و مسلمان شدند و ابن اسحاق تصریح نکرده است که آنها به [[دعوت]] ابی [[بکر ]]اسلام آوردند؛ لذا [[ابن هشام]] کلمه «به دعوت [[ابو بکر]]» را به سخن [[ابن اسحاق]] اضافه کرده است؛ اما سپس گفته است: کلمه «به [[دعوت]] ابو بکر» از غیر ابن اسحاق است&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن هشام، ص۲۶۶-۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و این از امانتداری‌اش می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این [[اجتهاد]] خود [[ابن هشام]] است و دلیلی بر سخن خویش ندارد، بلکه ظاهر[[ سخن]] ابن اسحاق این است که آنها درخواست [[ابو بکر]] را قبول کردند که نزد [[رسول الله]]{{صل}} بیایند و آنها به دست خود رسول الله{{صل}} [[اسلام]] آوردند. پس عبارت دلالت نمی‌کند که آنها به [[دعوت]] [[ابو بکر]] اسلام آوردند، بلکه دلالت أظهر آن این است که آنها فقط به درخواست ابو بکر پاسخ مثبت دادند و نزد رسول الله{{صل}} آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که [[ابن عبد البر]] در [[الاستیعاب]] گفته است، عثمان به دعوت ابو بکر اسلام نیاورده است، بلکه به دعوت رسول الله{{صل}} [[مسلمان]] شده است. همچنین مقدسی در البدء و التاریخ روایتی را نقل می‌کند که مفاد آن این است که [[طلحه]] خودش نزد رسول الله{{صل}} رفت و اسلام آورد و گفته‌اند که او در [[بصرای شام]] بود که از راهبی شنید که [[پیامبری]] در آن ماه [[مبعوث]] خواهد شد که اسمش «احمد» است. هنگامی که او وارد [[مکه]] شد، شنید که [[مردم]] می‌گویند:[[ محمد بن عبد الله]] [[ادعای نبوّت]] کرده است. پس او نزد ابو بکر آمد و از او در این باره سؤال کرد و او هم جوابش را داد و سپس او را نزد رسول الله{{صل}} آورد و او هم اسلام آورد&amp;lt;ref&amp;gt;البدء و التاریخ، ج۵، ص۸۲ و البدایة و النهایة، ج۳، ص۲۹ و مستدرک حاکم، ج۳، ص۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] تفصیل آن را از [[دلائل النبوة]] با سندی از [[ابراهیم بن محمد بن طلحه]] از پدرش از جدّش [[طلحة بن عبید الله تیمی]] [[روایت]] کرده است. وی می‌گوید: به [[بازار]] [[بصری]] رفته بودم که دیدم راهبی در صومعه‌اش می‌گوید: از مسافران این موسم سؤال کنید که آیا در میان آنها کسی از [[اهل حرم]] وجود دارد؟ گفتم: بله، من از اهل حرم هستم. او گفت: آیا احمد ظاهر شده است یا بعدا ظاهر می‌شود؟ گفتم:[[ احمد]] دیگر کیست؟ گفت: فرزند [[عبد الله بن عبد المطلب]]. این همان ماهی است که او به پیامبری مبعوث می‌شود و او [[خاتم الانبیاء]] است که در مکه ظاهر می‌شود و سپس به سرزمینی [[پست]] و شوره‌زار که دارای نخل‌های فراوانی است، [[مهاجرت]] می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آنچه وی گفته بود بر قلبم نشست و به [[سرعت]] [[حرکت]] کردم تا به [[مکه]] رسیدم سؤال کردم که آیا حادثه‌ای در این مدت رخ نداده است؟ گفتند: چرا،[[ محمد بن عبد الله]] أمین، [[ادعای نبوت]] کرده است و [[ابن ابی قحافه]] هم تابع او شده است. نزد [[ابو بکر]] رفتم و گفتم: آیا تابع این مرد شده‌ای؟ گفت: بله، تو هم نزد او برو؛ زیرا که [[دعوت]] به [[حق]] می‌کند. [[طلحه]] می‌گوید: او را از آنچه [[راهب]] گفته بود باخبر ساختم. پس [[ابو بکر]] [[حرکت]] کرد و مرا نزد [[رسول الله]]{{صل}} برد و من در آنجا [[اسلام]] آوردم و سخنان راهب را نقل کردم و رسول الله{{صل}} به خاطر این خبر بسیار خوش‌ حال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[راوی]] می‌گوید: هنگامی که ابو بکر و [[طلحة]] [[ایمان]] آوردند، [[نوفل بن خویلد بن عدویه]] آنها را گرفت و با طنابی به هم بست و [[بنو تیم]] از آنها [[حمایت]] نکردند&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۱۰۹ به نقل از دلائل بیهقی، ج۱، ص۴۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; و همین، قول [[ابن اسحاق]] را [[تأیید]] می‌کند نه [[ابن هشام]] را. مقدسی در البدء و التاریخ در مورد [[اسلام آوردن]] [[سعد بن ابی وقّاص]] می‌نویسد: وی سبب اسلام آوردن خویش را این گونه بیان می‌کند: در [[خواب]] دیدم که گویی من در [[تاریکی]] هستم و در این حال ماه درخشانی ظاهر شد و من از آن [[پیروی]] کردم. من در کنار علی و زید - در نقلی دیگر: در کنار زید و ابو بکر - بودم؛ اما آنها از من [[سبقت]] گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس مطلع شدم که رسول الله{{صل}} به طور مخفیانه [[مردم]] را به اسلام دعوت می‌کند و من هم سوار اسب شدم و به ملاقاتش رفتم و اسلام آوردم&amp;lt;ref&amp;gt;البدء و التاریخ، ج۵، ص۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[زبیر بن عوام]] که در مورد وی [[ابن ابی الحدید]] در [[شرح نهج البلاغه]] به نقل از نقض العثمانیه تألیف [[ابی جعفر]] [[اسکافی]] آورده است که زبیر قبل از ابو بکر اسلام آورده است&amp;lt;ref&amp;gt;شرح النهج، ج۱۳، ص۲۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین [[ابن اسحاق]] و [[ابن هشام]] اسم تمام بزرگان [[صحابه]] را برده‌اند، مگر [[عبد الرحمن بن عوف]]. ابن اسحاق قسمتی از [[اخبار]] مربوط به [[اسراء]] و [[معراج]] را از [[عبد الرحمن بن مسعود]] و [[ابو سعید خدری]] نقل کرده است که همین دال بر این است که آنها از [[سابقین در اسلام]] هستند&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۲، ص۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص ٤٠٢ـ٤٠٧.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA_%D8%B9%D9%84%D9%86%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360840</id>
		<title>بحث:دعوت علنی پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA_%D8%B9%D9%84%D9%86%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360840"/>
		<updated>2026-02-10T06:53:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* پانویس */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== [[دعوت علنی پیامبر خاتم]] ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[رسول خدا]] {{صل}} [[خویشاوندان]] نزدیک خود را [[انذار]] کرد، و پس از انتشار امر [[نبوّت]] در [[شهر]] [[مکّه]]، [[قریش]] که جدیّت و ابعاد قضیه را دریافت، با [[استهزاء]] و [[تمسخر]] و انواع [[تهمت]] و [[افتراء]]، به [[رویارویی]] با [[رسول اکرم]] {{صل}} رفت. [[هدف]] آنان از این اقدامات ناجوانمردانه، شکستن [[شخصیت]] رسول خدا {{صل}} نزد [[افکار عمومی]] بود. در حالی که هنوز آن حضرت از آنان برای [[پذیرش اسلام]] [[دعوت]] نکرده بود. این اقدامات تحقیرگرایانه در استقبال [[مردم]] برای ورود به [[اسلام]] تأثیر گذاشت. [[پیامبر]] {{صل}} از این بابت [[غمگین]] و [[اندوهگین]] شد و آن را مانع جدّی در راه انتشار دعوت و انجام [[رسالت]] خود دانست. [[خداوند]] به او [[فرمان]] داد که دعوت خویش را آشکار کند و از قریش برای [[پذیرش دین]] و [[تسلیم]] در مقابل [[پروردگار]] دعوت نماید. از سوی دیگر [[تهدید]] اکید فرمود که خداوند تمسخرکنندگان را به شدّت [[مجازات]] خواهد کرد. از این‌رو نباید نگران باشد، بلکه بهتر است‌ آنان را نادیده بگیرد؛ {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ * إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان * ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسنده‌ایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[خداوند متعال]] در این [[فرمان الهی]] برنامه [[آینده]] رسالت را اعلام فرمود و [[پیامبر اکرم]] {{صل}} را فرمان داد که از [[مشرکان]] روی بگرداند و در برابر استهزاکنندگان [[صبر]] و [[بردباری]] پیشه سازد و از این بابت اندوهگین نباشد. رسول خدا {{صل}} فرمان پروردگارش را [[اطاعت]] و دعوت خویش را آشکار کرد و از همه توده‌های مردمی خواست که تسلیم پروردگار شوند و به [[آیین]] [[مسلمانی]] درآیند. می‌گویند: پیامبر {{صل}} روی سنگی ایستاد و گفت: ای [[مردم قریش]] و ای [[مردم عرب]]؛ من شما را دعوت می‌کنم که بگویید: {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}} و این که من [[رسول]] خدایم. شما را فرمان می‌دهم که از [[شرک]] و [[بت‌پرستی]] دست بردارید. پس مرا پاسخ دهید تا بر [[عرب]] [[فرمانروایی]] کنید و [[عجم]] [[فرمان‌بردار]] شما باشد و شما در [[بهشت]]، [[پادشاه]] باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قریش]] او را مسخره کردند و گفتند: [[محمّد]] پسر عبدالله [[جن]] زده شده است، امّا به خاطر موضع [[ابوطالب]] متعرّض او نشدند&amp;lt;ref&amp;gt;بنگرید: تفسیر نور الثقلین، ج۳، ص۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در [[روایت]] دیگری آمده، [[پیامبر]] {{صل}} بر دامنه [[صفا]] ایستاد و قریش را صدا زد. [[مردم]] پیرامون او گرد آمدند، به آنان گفت: چه می‌گویید اگر به شما خبر دهم که سپاهی از پس این [[کوه]] به سوی شما می‌آید، آیا مرا [[تصدیق]] می‌کنید؟ گفتند: بلی، ترا متّهم نمی‌دانیم و هرگز [[دروغ]] نگفته‌ای. فرمود: من شما را از عذابی شدید [[بیم]] می‌دهم... [[ابولهب]] بپا خاست و فریاد زد: خدای ترا نابود کند، برای این مردم را جمع کردی؟ مردم از اطراف او پراکنده شدند. پس نازل شد: {{متن قرآن|تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«توش و توان ابولهب تباه و او نابود باد» سوره مسد، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; تا آخر [[سوره]]&amp;lt;ref&amp;gt;بنگرید: الدر المنثور، تفسیر آیه مبارکه.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: هنگامی که پیامبر {{صل}} بنا به [[فرمان خداوند]] [[قوم]] خویش را به [[اسلام]] فراخواند و [[دعوت]] خود را آشکار کرد، چنان که به من رسیده، آنان از او فاصله نگرفتند و او را رد نکردند تا اینکه خدایانشان را بد گفت و [[نکوهش]] کرد. قریش این کار را [[تحمّل]] نکردند و با وی به [[ستیزه]] برخاستند و جز مردم اندکی که به [[توفیق]] [[خداوند]] اسلام آورده و پنهان بودند، بر [[مخالفت]] و [[دشمنی]] با وی همداستان شدند. عموی [[رسول خدا]] {{صل}}، ابوطالب [[حمایت]] وی را بر عهده گرفت و به [[یاری]] وی برخاست و رسول خدا {{صل}} هم بی‌پرده و بی‌آنکه از مانعی بترسد، امر خویش را آشکار ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۷۶- ۲۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این موقع جمعی از قریش تلاش کردند در این باره با ابوطالب [[مذاکره]] نمایند. به [[عقیده]] ابن اسحاق این مذاکرات در سه مرحله انجام شد و هر سه به [[شکست]] انجامید.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مرحله نخست‌&#039;&#039;&#039;: جمعی از [[اشراف قریش]] نزد [[ابوطالب]] رفتند. از جمله: [[عتبة بن ربیعه]]، [[شیبة بن ربیعه]]، [[ابو سفیان بن حرب]]، [[ابوالبختری]]: [[عاص بن هشام]]، [[اسود بن مطلب]]، [[ابو جهل]]: [[عمرو بن هشام]]، [[ولید بن مغیره]]، [[نبیه]] و [[منبه]]: [[پسران]] [[حجّاج]] و عاص بن [[وائل]]. آنان گفتند: ابوطالب؛ به [[راستی]] برادرزاده‌ات [[خدایان]] ما را بد گفته و [[دین]] ما را سبک شمرده و خردهای ما را مسخره کرده و [[پدران]] ما را [[گمراه]] دانسته‌ است. یا خود، جلوی او را بگیر، یا کار او را به ما واگذار، تو هم مانند ما با او مخالف هستی، [[شرّ]] او را از سر تو هم کم می‌کنیم. ابوطالب به [[نرمی]] پاسخ داد تا بازگشتند.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مرحله دوم‌&#039;&#039;&#039;: هنگامی که دیدند، [[رسول خدا]] {{صل}} همچنان [[دعوت]] خود را آشکار می‌کند و [[مردم]] را بدان می‌خواند و بین او و مردم درگیری به وجود آمده، مردم از همدیگر فاصله گرفته با هم [[دشمنی]] پیشه کرده‌اند و ذکر و یاد رسول خدا {{صل}} در میان [[قریش]] همه‌گیر شده است، نزد ابوطالب رفتند و او را [[تهدید]] کردند که اگر جلوی برادرزاده‌اش را نگیرد و او را از [[بدگویی]] پدرانشان و [[ناسزاگویی]] خدایانشان و [[تحقیر]] خردهایشان بازندارد، به زودی با او خواهند جنگید تا یکی از دو گروه از بین برود. سپس بازگشتند. ابوطالب در پی رسول خدا {{صل}} فرستاد و داستان را به او بازگفت و از او خواست تا [[جان]] خود و او را [[حفظ]] کند و [[تکلیف]] او را دشوار نسازد. رسول خدا {{صل}} به [[گمان]] این که ابوطالب در [[تصمیم]] [[یاری دادن]] او [[سست]] شده و دست از [[نصرت]] وی خواهد کشید، گفت: ای عمو، به خدای [[سوگند]]؛ اگر [[خورشید]] را در دست راست و ماه را در دست چپ من نهند که از این کار دست بردارم، چنین نخواهم کرد تا [[خداوند]] آن را [[پیروز]] گرداند یا من در این راه جان نهم. ابوطالب او را [[وعده]] [[یاری]] داد.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مرحله سوم‌&#039;&#039;&#039;: [[قریش]] نزد [[ابوطالب]] آمدند و پیشنهاد کردند که [[عمارة بن ولید]] را بگیرد و [[پیامبر]] را که با [[دین]] ابوطالب و دین پدرانش [[مخالفت]] کرده، قریش را پراکنده ساخته و آنان را [[بی‌خرد]] دانسته است، به آنان [[تسلیم]] نماید تا او را بکشند. ابوطالب گفت: به [[خدا]] قسم؛ چه [[زشت]] پیشنهادی؛ پسر خود را می‌دهید تا او را برای شما پرورش دهم و آنگاه پسر خود را به شما بدهم تا او را بکشید؟ به خدا قسم هرگز چنین کاری نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مطعم بن عدی]] به ابوطالب گفت: [[قوم]] تو از در [[انصاف]] درآمدند و کوشیدند ترا از آن چه خوش نداری، رها سازند، امّا تو هیچ پیشنهادی را نمی‌پذیری! ابوطالب گفت: به خدا قسم [[بی‌انصافی]] می‌کنند و تو هم [[تصمیم]] گرفته‌ای که مرا واگذاری و آنان را یاری دهی، اکنون هرچه می‌خواهی بکن&amp;lt;ref&amp;gt;بنگرید: سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۸۲- ۲۸۶؛ البداء و التاریخ، ج۴، ص۱۴۷- ۱۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید این مراحل در هم داخل یا برهم مترتّب باشد. آنچه ما بیان کردیم برداشت ما از [[سیر]] طبیعی حوادث بود، نه کمتر و نه بیشتر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوطالب پس از [[شکست]] مذاکرات دریافت که کار به مرحله خطرناکی رسیده است که عن [[قریب]] وارد [[جنگ]] ناخواسته‌ای با قریش خواهد شد. بنابراین باید با رعایت جوانب [[احتیاط]]، از خطراتی که آنان را [[تهدید]] می‌کند، برحذر باشد. او [[بنی هاشم]] و [[بنی مطلب]] را فراهم ساخت و از آنان خواست تا از پیامبر {{صل}} [[حمایت]] کنند و برای [[حفظ]] او بپا خیزند. پس همگی جز [[ابولهب]] به وی پیوستند و [[دعوت]] وی را در حمایت از [[رسول خدا]] پذیرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[خداوند متعال]] [[رسول]] خود را حفظ کرد و قریش نتوانست کوچک‌ترین صدمه‌ای به او وارد سازد، جز اینکه او را به [[جنون]]، [[جادو]]، [[کهانت]] و [[شاعری]] متهم می‌کردند. در مقابل [[آیات قرآن]] در [[تکذیب]] قوم نازل می‌شد و رسول خدا {{صل}} همچنان در راه [[حق]] [[مقاومت]] می‌کرد و در [[نهان]] و آشکار، همگان را به سوی [[خداوند]] [[دعوت]] می‌نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که [[قریش]] دریافت که [[دشمنی]] و [[تجاوز]] بر ضدّ شخص [[محمّد]] {{صل}} به درگیری مسلّحانه خواهد انجامید که از یک سو [[آمادگی]] لازم را برای چنین درگیری خونینی ندارند و از سوی دیگر مطمئن نیستند که به نفع آنان به پایان خواهد رسید؛ علی الخصوص که [[بنی هاشم]] [[روابط]] گسترده‌ای با دیگران داشت و با برخی از [[قبایل]] نیز [[پیمان]] [[همکاری]] متقابل بسته بود. همانند پیمان مطیبین و پیمان [[عبد المطلب]] با [[قبیله خزاعه]] که در بیرون از [[مکّه]] سکونت داشتند. از جهت دیگر چه بسا اگر چنین [[جنگی]] روی دهد، به محمّد {{صل}} امکان خواهد داد تا دعوت خود را در میان قبایل گسترش دهد. از این‌رو [[مشرکان قریش]] ترجیح دادند، ضمن دوری از هرگونه [[جنگ]] و درگیری مسلّحانه، راه‌های دیگری برای [[تضعیف]] محمّد {{صل}} و [[مقاومت]] در مقابل او جستجو کنند. این روش‌ها را می‌توان در موارد ذیل خلاصه کرد:&lt;br /&gt;
# جلوگیری از [[ملاقات]] و [[دیدار]] [[مردم]] با [[رسول خدا]] {{صل}} و گوش فرادادن به [[آیات قرآن]]. خداوند می‌فرماید: {{متن قرآن|وَهُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَيَنْأَوْنَ عَنْهُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و آنان (دیگران را) از آن (قرآن) باز می‌دارند و (خود) از آن دور می‌شوند و جز خویشتن را نابود نمی‌کنند و در نمی‌یابند» سوره انعام، آیه ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. {{متن قرآن|وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و کافران گفتند: به این قرآن گوش ندهید و در (هنگام خوانده شدن) آن، سخنان بیهوده سر دهید باشد که پیروز گردید» سوره فصلت، آیه ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# پی‌گیری روش [[استهزاء]] و [[تمسخر]] و اتهام‌پراکنی به [[هدف]]:&lt;br /&gt;
## تأثیرگذاری بر شخص رسول خدا {{صل}} به گونه‌ای که از نظر [[روانی]] [[احساس]] [[شکست]] کند و با احساس [[حقارت]] و [[پستی]] [[روزگار]] بگذراند تا مگر از این کار دست بردارد و خویش را [[تکذیب]] کند.&lt;br /&gt;
## کوبیدن [[شخصیت]] و [[کرامت]] رسول خدا {{صل}} به منظور ایجاد [[نفرت]] در افراد [[ضعیف]] و روی گردانی آنان از پیوستن به آن حضرت. از این‌رو می‌بینیم که [[سفیهان]] [[قوم]] را وادار به [[آزار]] و اذیّت او کرده، احیانا بزرگان و [[رؤسای قریش]] این کار را بر عهده می‌گرفتند. چنان که وقتی به [[نماز]] می‌ایستاد یا در کوچه‌ها راه می‌رفت، بر سر او خاکروبه&amp;lt;ref&amp;gt;بنگرید: سیره حلبی، ج۱، ص۲۹۱- ۲۹۲؛ سیره دحلان، ج۱، ص۲۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا زهدان گوسفند می‌ریختند&amp;lt;ref&amp;gt;بنگرید: البدایة و النهایه، ج۲، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روش‌ها تا حدودی موجب روی‌گردانی [[مردم]] از ورود به حوزه [[مسلمانی]] شد. [[عروة بن زبیر]] می‌گوید: ... آنچه را به آنان گفت، خوش نداشتند و کسانی را که از آنها [[پیروی]] می‌کردند، [[فریب]] دادند. پس عموم مردم از او ([[رسول خدا]]) روی گردان شدند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص ۳۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دعوت عمومی ==&lt;br /&gt;
پس از [[دعوت]] [[خویشاوندان]] در [[خانه]] [[ابوطالب]]، و رسمی شدن امر دعوت و [[جلب حمایت]] ابوطالب در برابر ابولهب و یارانش، قلمرو دعوت وارد مرحله جدی‌تری شد. در این مرحله هم محدوده مخاطبان به عموم قبائل و افراد [[مکه]] گسترش یافت و هم مقابله آشکار با [[شرک]] و [[مشرکان]] [[هدف]] قرار گرفت. این مرحله با [[آیه]] {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ * إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان * ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسنده‌ایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; آغاز شد.&lt;br /&gt;
رسول خدا{{صل}} برای [[ابلاغ]] عمومی، بر بلندایی و به [[نقلی]]، بر دامنه [[کوه صفا]] قرار گرفت و فرمود: اگر به شما از [[حمله]] [[دشمن]] خبر دهم، آیا سخنم را [[باور]] می‌کنید و راستگویم می‌شمارید؟ گفتند: ما از تو دروغی نشنیده‌ایم. [[حضرت]] پس از اعتراف گرفتن از [[راستگویی]] و درست کرداری خود، [[مردم]] را از [[عذاب الهی]] [[بیم]] داد و از آنان خواست شرک و [[بت‌پرستی]] را رها کنند و به [[خدای یکتا]] [[ایمان]] بیاورند.&lt;br /&gt;
ابولهب بار دیگر به مخالفت برخاست و [[قریش]] با موضع‌گیری جدید رسول خدا{{صل}} و [[بدگویی]] آن حضرت از [[بت‌ها]]، موقعیت خود را در خطر دید و مخالفت خود را به طور جدی و در شکل‌های مختلف نشان داد. ابولهب و همسرش [[ام جمیل]] در [[آزاررسانی]] به رسول خدا{{صل}} کوتاهی نکردند و به جای دیگران نیز به رسول خدا{{صل}} [[اهانت]] می‌کردند و [[قریشیان]] جسورتر می‌شدند. از این رو، به [[نفرین]] [[الهی]] گرفتار شدند و [[سوره مسد]] درباره آنان نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۷۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۷۴ و ۲۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[نزول]] این [[آیه]] سبب [[کج‌رفتاری]] بیشتر [[ابولهب]] شد. او از پسرانش خواست [[دختران]] [[رسول خدا]]{{صل}} را [[طلاق]] دهند و بدین‌سان، رابطه [[خانوادگی]] خود را با آن [[حضرت]] قطع کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۶-۳۷. اگر دختران رسول خدا{{صل}} چنان که قبلاً در این نوشتار ادعا شد، همراه با خدیجه{{س}} اسلام آورده‌اند موضوع طلاقشان می‌تواند بعد از نزول آیه {{متن قرآن|وَلَا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكَاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ وَلَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَلَا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُوا وَلَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ وَلَوْ أَعْجَبَكُمْ أُولَئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهُ يَدْعُو إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَيُبَيِّنُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ}} [«با زنان مشرک ازدواج نکنید تا ایمان آورند که کنیزی مؤمن از زن (آزاد) مشرک بهتر است هر چند (آن زن مشرک) دلتان را برده باشد، و به مردان مشرک (نیز) زن مؤمن ندهید تا ایمان آورند که یک برده مؤمن از مرد (آزاد) مشرک بهتر است هر چند (آن مرد مشرک) از شما دل برده باشد، آنان (شما را) به دوزخ فرا می‌خوانند و خداوند به بهشت و آمرزش- به اذن خویش- فرا می‌خواند و آیات خود را برای مردم روشن می‌دارد باشد که آنان پند گیرند» سوره بقره، آیه ۲۲۱] باشد که بر عدم جواز ازدواج زن و مرد مسلمان با کافر حکم کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بزرگان قریش]] بت‌ستیزی را برنتافتند و [[اطاعت کورکورانه]] از نیاکان&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا}} «و چون به آنان گفته شود از آنچه خداوند فرو فرستاده است پیروی کنید می‌گویند: (نه) بلکه ما از آنچه پدرانمان را بر آن یافته‌ایم پیروی می‌کنیم؛ آیا حتی اگر پدرانشان چیزی را در نمی‌یافته و راه به جایی نمی‌برده‌اند، (باز از پدرانشان پیروی می‌کنند؟)» سوره بقره، آیه ۱۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; را در اثر [[شیفتگی]] به [[دنیا]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْوًا وَلَعِبًا وَغَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا}} «(همان) کسانی که دین خویش را به سرگرمی و بازی گرفتند و زندگی دنیا آنان را فریفت و امروز ما آنان را از یاد می‌بریم چنان که آنان دیدار این روزشان را از یاد برده بودند و به آیات ما انکار می‌ورزیدند» سوره اعراف، آیه ۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، بهانه‌ای برای مقابله با [[آیین جدید]] [[الهی]] شمردند و مانند جبرگرایان گفتند: اگر [[خدا]] می‌خواست، ما [و پدرانمان] چیزی جز او را نمی‌پرستیدیم&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَقَالَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا عَبَدْنَا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ}} «و مشرکان گفتند: اگر خداوند می‌خواست نه ما و نه پدرانمان به جای او چیزی را نمی‌پرستیدیم» سوره نحل، آیه ۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنان این گونه، برای مقابله با [[دعوت]] [[رسول خدا]]{{صل}} [[متحد]] شدند و موضع‌گیری خود را در چند جهت سامان دادند. گاهی از راه [[مسالمت‌آمیز]] و [[مذاکره]]، زمانی با [[تمسخر]] و [[استهزا]] و در مواردی با [[شکنجه]] و [[دروغ‌پردازی]] در برابر دعوت ایستادند؛ اما رسول خدا{{صل}} در برابر مواضع تند و [[خشن]] [[قریشیان]] [[مقاومت]] کرد و بی‌هیچ تردیدی اهدافش را پی گرفت و برای پیشبرد دعوت راهکارهایی به کار بست&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص ۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
پس از [[رحلت ابوطالب]] [[رئیس]] [[بنی‌هاشم]] و حامی سرسخت رسول خدا {{صل}}، فشارها و [[مشکلات]] آن [[حضرت]] افزایش یافت. [[پیامبر]] [[یار]] قدرتمند دیرین خود را از دست داد و از این روی [[تصمیم]] گرفت با [[مهاجرت]] به مکان مناسب، [[وظایف دینی]] خود را ادا کند. یکی از مکان‌هایی که ایشان تصمیم گرفت به آن [[سفر]] کند، [[طائف]] بود، اما ایشان پیش از [[سفر به طائف]] دیدارهایی با برخی از [[قبایل عرب]] داشت. ایشان به همراه [[حضرت علی]] {{ع}} نزد [[قبیله]] [[بنی عامر بن صعصعه]] رفت. برای آنان [[قرآن]] [[تلاوت]] کرد و خواست تا او را [[یاری]] کنند، اما آنها به وی جواب مثبتی ندادند. به همین [[دلیل]] پس از ده [[روز]] به [[مکه]] بازگشت&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین بن هبة الله ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج‌البلاغه، ج۴، ص۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ابن‌اسحاق به نقل از [[زهری]] می‌نویسد: آن [[حضرت]] نزد [[قبیله]] [[بنی عامر بن صعصعه]] آمد و آنان را به [[پرستش]] [[خدای متعال]] [[دعوت]] کرد. در میان آن قبیله مردی به نام بحیرة بن [[فراس]] پرسید: اگر ما با تو [[بیعت]] کنیم و از تو [[پیروی]] نماییم، آیا قول می‌دهی پس از خود [[حکومت]] و [[ریاست]] را به ما واگذار کنی؟ آن حضرت پاسخ داد: این عمل در [[اختیار]] و [[اراده خداوند]] است و او آن را به هر که بخواهد، واگذار می‌کند. از این‌رو این قبیله پاسخ مثبتی به دعوت [[رسول خدا]] {{صل}} ندادند و گفتند ما نیازی به دعوت تو نداریم&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن‌اسحاق، ج۲، ص۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;! [[پیامبر اکرم]] {{صل}} در این ایام چندین‌بار از [[مکه]] خارج شده و به همراه [[علی]] {{ع}} نزد [[قبایل]] مختلف [[عرب]] رفت او برای [[ابلاغ]] امر [[رسالت]] از منطقه‌ای به منطقه دیگر رفت و سرانجام [[تصمیم]] گرفت به [[طائف]] [[سفر]] کند. به نوشته برخی منابع در هنگام هجرت به طائف، علی {{ع}} و [[زید بن حارثه]] او را [[همراهی]] می‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین بن هبة الله ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در طول این سفر، رسول خدا {{صل}} به مدت بیست‌وشش [[روز]] از مکه [[غایب]] شد&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین بن هبة الله ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۱۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اهالی طائف [[قبیله ثقیف]] نه تنها [[دعوت پیامبر]] {{صل}} را نپذیرفتند، بلکه بردگان و دیوانگان را نیز [[مأمور]] کردند تا آن حضرت را مورد [[اذیت]] و [[آزار]] قرار دهند&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن ابی یعقوب بن جعفر یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد ملک‌زاده|ملک‌زاده، محمد]]، [[سیره سیاسی معصومان در عصر حاکمیت جور (کتاب)|سیره سیاسی معصومان در عصر حاکمیت جور]]، ص ۲۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[خطبه‌های نبی اکرم]]{{صل}} برای [[دعوت]] علنی‌==&lt;br /&gt;
بعد از آنکه [[قمی]] در تفسیرش [[قصه ]][[هلاکت]] [[استهزا]] کنندگان را نقل می‌کند، می‌گوید: پس [[رسول الله]]{{صل}} برخاست و در [[حجر اسماعیل]] ایستاد و فرمود: «ای [[جماعت]] [[قریش]]، ای جماعت [[عرب]]! شما را دعوت می‌کنم که [[شهادت]] دهید به این که [[لا اله الا الله]] و این که من [[رسول خدا]] هستم. از شما می‌خواهم که [[بت‌ها]] و [[اصنام]] را کنار بگذارید، پس اگر به درخواست‌های من پاسخ دهید، بر [[عرب‌ها]] [[حاکم]] می‌شوید و [[عجم‌ها]] در مقابل شما [[خاضع]] می‌شوند و [[پادشاهان]] و سروران [[بهشت]] می‌گردید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها او را مسخره کردند و گفتند:[[ محمد بن عبد الله]] دیوانه شده است، اما به خاطر جایگاه [[ابو طالب]] [[جرأت]] [[جسارت]] به وی را پیدا نکردند&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمی، ج۱، ص۳۷۹ و از او در اعلام الوری، ج۱، ص۱۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس [[خطاب]] به قریش عام و خطاب به عرب اعم است و جایگاهی که در این سال برای ایراد خطبه‌اش [[انتخاب]] کرده بود، حجر اسماعیل بود که در مطاف [[مسجد الحرام]] قرار دارد؛ یعنی شلوغ‌ترین مکان [[حج]] و شریف‌ترین [[مواقف]]. و چنان که [[ابن هشام]] از [[ابن اسحاق]] [[روایت]] کرده است، در آن سال عرب‌هایی که به [[موسم حج]] آمده بودند خبر [[بعثت رسول الله]]{{صل}} را در سراسر ممالک عرب منتشر کردند&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این همان چیزی بود که استهزا کنندگان و [[تهدید]] کنندگان [[نبی اکرم]]{{صل}} از آن می‌ترسیدند و در صدد جلوگیری از آن بودند و لکن آیا این اولین بیان عمومی آن حضرت برای [[دعوت عمومی]] بوده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: رسول الله{{صل}} سه سال در [[مکه]] اقامت کرد و [[مردم]] را مخفیانه به [[توحید]] و [[عبادت]] [[خدای متعال]] و [[اقرار]] به نبوتش دعوت می‌کرد. تا این که [[قریشیان]] گفتند: [[جوان]] [[عبد المطلب]] از سوی [[آسمان]] با او صحبت می‌شود... سپس [[خداوند]] به او دستور داد که [[رسالت]] خویش را آشکار کند و آن حضرت [[امر الهی]] را آشکار کرد و در [[أبطح]] ایستاد و گفت: «من [[رسول الله]] هستم. شما را به [[عبادت]] [[خدای یکتا]] و ترک عبادت بت‌هایی که هیچ [[سود]] و زیانی ندارند، [[دعوت]] می‌کنم؛ بت‌هایی که نه [[خلق]] می‌کنند و نه روزی می‌دهند و نه زنده می‌کنند و نه می‌میرانند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن [[قریش]] او را مسخره و [[اذیت]] کردند. کسانی که آن حضرت را اذیت می‌کردند، عبارت بودند از: [[ابو لهب]]، [[حکم بن ابی العاص]]، [[عقبة بن ابی معیط]]، [[عدی بن حمراء]] [[ثقفی]] و [[عمرو بن طلاطله خزاعی]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کسانی که آن حضرت را مسخره می‌کردند، عبارت بودند از، [[عاص بن وائل سهمی]]، [[حارث بن قیس بن عدی سهمی]]، [[اسود بن مطلب بن أسد]]، [[ولید بن مغیره مخزومی]] و [[اسود بن عبد یغوث زهری]]. اینها بچه‌ها و غلامانشان را تشجیع می‌کردند تا به او چیزهای ناخوشایند بگویند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نقل می‌کند که اوّلین [[خطبه]] آن حضرت در [[ابطح]] بوده است نه در [[حجر]] و شاید که این قبل از موسم بوده است. سپس او مسأله [[استهزا]] کنندگان را بعد از [[امر خداوند]] به علنی کردن [[دعوت]] می‌داند و گویا که او [[آشکار کردن]][[ امر]] را به این معنا می‌داند که «[[بت‌پرستی]] را بر آنها [[ننگ]] بداند و اعلام کند که پدرانشان که در حال [[کفر]] مرده‌اند، هلاک شده‌اند»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا این که مرحله‌ای بعد از [[دعوت عمومی]] بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین او بین اذیت کنندگان که پنج نفر بوده‌اند و مسخره کنندگان که پنج نفر دیگر بوده‌اند، تفاوت قائل شده است. بنابراین احتمال دارد که محمد بن ثور که تعدادشان را هفده نفر شمرده است، آنها را با هم قاطی کرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از او [[ابن اسحاق]] گفته است: هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} شروع به دعوت [[مردم]] به اسلام کرد و [[امر الهی]] را آشکار نمود، قومش او را از خود طرد نکردند و به مقابله با او برنخاستند تا این که بت‌پرستی را [[عیب]] دانست. [[مشرکان]] این کار را یک منکر بزرگ برای خویش شمردند و به طور جمعی به [[مخالفت]] و [[دشمنی]] با وی پرداختند، الا کسانی که [[خداوند]] آنها را [[توفیق]] [[پذیرش اسلام]] داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین آیا منظور وی این است که وقتی [[رسول الله]] [[دعوت]] خویش را آشکار کرد، قومش به مقابله و درگیری با وی نپرداختند تا این که به [[دستور الهی]] دعوت خویش را آشکار کرد و [[پرستش]] [[بت‌ها]] را [[عیب]] دانست که [[مشرکان]] این را یک منکر بزرگ دانستند و همگی به [[مخالفت]] و [[دشمنی]] با وی پرداختند؟ شاید که منظور وی این بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چنین باشد، شاید که [[دعوت عمومی]] بعد از مرحله [[دعوت سرّی]] و بعد از مرحله [[دعوت]] خاص برای چهل نفر از [[فرزندان عبد المطلب]] یا [[بنی هاشم]] بوده است، که در آن دعوت عمومی و علنی خویش را آشکار کرده است. او خطبه‌اش را بر «[[صفا]]» آغاز کرد که خالی از چنین‌ معنایی برای [[آشکار کردن]] [[امر الهی]]؛ یعنی [[عیب]] و ایراد وارد کردن به الهه‌های [[مشرکان]] و [[بدگویی]] از آنها است. چنان که [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] می‌گوید: [[روایت]] شده است که وقتی این [[آیه]] شریفه نازل شد: {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ (یعنی بعد از این مرحله)، آن حضرت روزی بر بالای صفا ایستاد و فریاد زد: یک خبر مهم! [[قریشیان]] در اطرافش جمع شدند و گفتند:&lt;br /&gt;
تو را چه شده است؟ فرمود: اگر به شما خبر دهم که دشمنی امشب یا فردا صبح به شما [[حمله]] می‌کند، مرا [[تصدیق]] می‌کنید؟ گفتند: بله. فرمود: من ترساننده شما از عذابی دردناک هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قتاده]] می‌گوید: سپس وی [[خطبه]] خواند و فرمود: ای [[مردم]]، [[رهبر]] و پیشرو به اهلش [[دروغ]] نمی‌گوید و اگر [[دروغگو]] هم باشم، هرآینه به شما دروغ نمی‌گویم. قسم به خدایی که هیچ [[پروردگار]] جز او نیست، من [[رسول خدا]] به سوی شما به طور خاص و به سوی تمام مردم به طور عام هستم. به [[خدا]] قسم که شما می‌میرید چنان که می‌خوابید و بعد از [[مرگ]] برانگیخته می‌شوید، چنان که از [[خواب]] [[بیدار]] می‌شوید و [[محاسبه]] می‌شوید، چنان که عمل می‌کنید و در مقابل [[کارهای نیک]][[ پاداش]] داده می‌شوید و در مقابل [[کارهای زشت]] [[عذاب]] می‌شوید و [[بهشت و جهنم]] [[ابدی]] هستند و شما اوّلین کسانی هستید که [[انذار]] شده‌اید&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۶-۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جمله اخیر از این خطبه بر صفا به ما کمک می‌کند که بگوییم: این اولین [[خطبه]] آن حضرت بوده است که بعد از آن خطبه «[[ابطح]]» و سپس خطبه «[[حجر]]» در ایام [[موسم حج]] ایراد شده است و شاید همین وجه، جمع عاقلانه بین این سه خطبه باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص ٣٦٧-٣٧٠.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%A1_%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1360839</id>
		<title>استهزاء کنندگان پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%A1_%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1360839"/>
		<updated>2026-02-10T06:42:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: صفحه‌ای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = استهزاء | عنوان مدخل  = استهزاء کنندگان پیامبر خاتم | مداخل مرتبط = استهزاء کنندگان پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی | پرسش مرتبط  = }}  == مقدمه == مسخره کنندگان رسول الله{{صل}} پنج نفر بودند که عبارت بودند از: ولید بن مغیره...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = استهزاء | عنوان مدخل  = استهزاء کنندگان پیامبر خاتم | مداخل مرتبط = [[استهزاء کنندگان پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
مسخره کنندگان [[رسول الله]]{{صل}} پنج نفر بودند که عبارت بودند از: [[ولید بن مغیره]]، [[عاص بن وائل سهمی]]، [[اسود بن مطلب]]، [[اسود بن عبد یغوث]] و [[حرث بن طلاطله خزاعی]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ولید مورد [[نفرین]] رسول الله{{صل}} قرار گرفت؛ زیرا رسول الله{{صل}} را بسیار مسخره و [[اذیت]] می‌کرد. آن حضرت درباره‌اش فرمود: خدایا چشمانش را [[کور]] گردان و داغش را بر [[دل]] فرزندانش بگذار! پس از مدتی بینایی‌اش را از دست داد تا اینکه روزی از کنار مردی از [[خزاعه]] می‌گذشت که مشغول تیرسازی بود، در این حال یکی از تیرها به پاشنه او اصابت کرد و باعث [[خون‌ریزی]] شد. پس ولید از کنار رسول الله گذشت.[[ جبرئیل]] فرمود: ای محمد! این همان ولید بن مغیره است که تو را مسخره می‌کرد. [[پیامبر]] فرمود: بله. پس هنگامی که ولید از کنار آنها گذشت، جبرئیل به جایگاه تیر در پاشنه‌اش اشاره کرد. ولید به منزلش برگشت و بر تخت خویش خوابید. [[خون]] از او جاری شد تا آنکه به رختخواب دخترش رسید. دخترش متوجه شد و گفت: مگر گردنه [[مشک]] آب بازشده است! ولید گفت: این آب مشک نیست، بلکه خون پدرت است. زودتر [[فرزندان]] و برادرزاده‌هایم را حاضر کن که من مشرف به [[مرگ]] هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دخترش نیز آنها را جمع کرد. او به [[عبد الله بن ربیعه]] گفت:[[ عمارة بن ربیعه]] در [[سرزمین حبشه]] و در جای گمشده‌ای می‌باشد پس نامه‌ای را از محمد به [[نجاشی]] بگیر که او را برگرداند! و سپس [[جان]] داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ربیعة ابن اسود]]&amp;lt;ref&amp;gt;در اینجا چنین نوشته شده و پیش از این چنین اسمی نیامده است و ظاهرا ربیعة در اینجا تصحیف‌شده ابی زمعة الاسود بن مطلّب می‌باشد!&amp;lt;/ref&amp;gt; بر رسول الله می‌گذشت که [[جبرئیل]] به چشمش اشاره کرد و او کور شد و فوت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[اسود بن عبد یغوث]] از کنار آن حضرت می‌گذشت که جبرئیل به شکمش اشاره کرد و او آن قدر آب نوشید تا شکمش ترکید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عاص بن وائل]] از کنار آن حضرت می‌گذشت که [[جبرئیل]] به پاهایش اشاره کرد که چوبی در گودی پایش فرو رفت و از پشت پایش درآمد و همین باعث مرگش شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حارث بن طلاطله]] از کنار آن حضرت می‌گذشت که جبرئیل به صورتش اشاره کرد. او به کوه‌های تهامه رفته بود که بارانی پیاپی شروع به باریدن کرد و او آن قدر از آب آن [[باران]] نوشید تا این که شکمش ترکید. این معنای قول [[خداوند متعال]] است که: «إِنَّا کفَیناک المستهزئین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس [[رسول الله]]{{صل}} روزی بر سنگی ایستاد و فرمود: «ای [[جماعت]] [[قریش]] از جماعت [[عرب]]! شما را [[دعوت]] می‌کنم به این که [[شهادت]] بدهید: [[لا اله الا الله]] و محمد رسول الله و به شما [[نصیحت]] می‌کنم که [[بت‌ها]] و شریکان [[خدا]] را کنار بگذارید. اگر به حرف‌های من گوش فرا دهید، بر [[عرب‌ها]] [[فرمانروایی]] می‌یابید و [[عجم‌ها]] زیر [[حکومت]] شما قرار می‌گیرند و [[پادشاهان]] [[بهشت]] خواهید بود»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قریشیان]] او را مسخره کردند و گفتند:[[ محمد بن عبد الله]] دیوانه شده است؛ ولی به خاطر [[شأن]] و [[مقام]] و موقعیت [[ابو طالب]] به او [[جسارت]] نکردند&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمّی، ج۱، ص۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهر [[روایت]] اخیر نشان می‌دهد که این آغاز [[دعوت علنی]] بوده است که سه سال بعد از آغاز [[نبوّت]] رخ داده است، چنان که در اول مقاله هم بدان تصریح شد و چنان که در خبر اول از [[تفسیر]] [[نجاشی]] از [[امام صادق]]{{ع}} گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین ظاهر [[کلام]] اخیر [[قمی]] این است که دعوت علنی بعد از [[هلاکت]] مسخره‌کنندگان بوده است نه قبل از آن، لکن گفتار او اشاره نمی‌کند به این که این مسخره کنندگان در مرحله [[کتمان]] به خاطر چه چیزی او را مسخره و [[استهزا]] می‌کرده‌اند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما درخواست ولید از [[عبد الله بن ربیعة]] مبنی بر این که نامه‌ای را از محمد به نجاشی بگیرد تا [[عمارة بن ولید]] را به [[مکه]] بازگرداند، این نه تنها با دوران [[اعلان]] عمومی ملازم است، بلکه مستلزم این است که این درخواست پس از [[مهاجرت]] به [[حبشه]] باشد و تا اندازه‌ای معلوم شده باشد که نجاشی میل به [[پذیرش دین]] جدید دارد! و قمی با ذکر قضیه [[نامه]]، با [[بزرگواری]] از کنار آن گذشته است و گویی که متوجه این تفاوت واضح نشده است و همچنین تمام کسانی که این سخن را از او نقل کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[طبرسی]] در تفسیرش گفته است: {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آنچه را که [[مأمور]] بدان شده‌ای آشکار کن» سوره حجر، آیه ۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ به نقل از [[ابن عباس]] و [[ابن جریح]] و [[مجاهد]] و [[ابن زید]] و زجّاج؛ یعنی: اظهار و [[اعلان]] کن و بیان نما و تصریح کن به آنچه که مأمور آن شده‌ای، بدون این که هیچ ترسی داشته باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وزجّاج گفته است: [[صدع]] در شیشه و [[دیوار]] به معنای جدا شدن (شکافت خوردن) بعضی از بعضی قسمت‌های دیگر می‌باشد و از ابی مسلم نقل شده است که {{متن قرآن|وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«از آنچه به تو از سوی پروردگارت وحی می‌شود پیروی کن! هیچ خدایی جز او نیست و از مشرکان روی بگردان» سوره انعام، آیه ۱۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ یعنی به آنها توجه نکن و [[ترس]] از آنها نداشته باش. {{متن قرآن|إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسنده‌ایم» سوره حجر، آیه ۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ یعنی ما [[شر]] مسخره کنندگان و استهزاءهایشان را از تو کوتاه می‌کنیم و آنها را به [[هلاکت]] می‌رسانیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[ابن عباس]] و [[ابن جبیر]] نقل شده است که آنها پنج نفر از [[قریشیان]] بودند: [[عاص بن وائل]]، [[ولید بن مغیرة]]، [[ابو زمعة الاسود بن مطلب]] و [[أسود بن عبد یغوث]] و [[حرث بن قیس]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[محمد بن ثور]] نقل شده است که آنها شش نفر بودند و ششمین نفرشان حارث بن طلاطله بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته‌اند: در حالی که استهزاکنندگان مشغول [[طواف]] [[کعبه]] بودند،[[ جبرئیل]] بر [[نبی اکرم]]{{صل}} نازل شد. پس [[جبرئیل]] ایستاد در حالی که [[رسول الله]]{{صل}} هم در کنارش بود. در این حال [[ولید بن مغیره مخزومی]] از کنارش گذشت و جبرئیل به ساق پای ولید اشاره کرد. پس ولید از کنار یک آهنگری از [[خزاعه]] می‌گذشت و لباسش به [[زمین]] کشیده می‌شد. پس نیشتری به لباسش گیر کرد و تکبّرش مانع از این شد که خم شود و آن را از خود دور کند. نیشتر با ساق پایش برخورد می‌کرد تا آن را مجروح کرد و به خاطر همین مریض شد تا فوت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عاص بن وائل]] سهمی از کنارش گذشت و جبرئیل به پایش اشاره کرد. پس از آن خاری بزرگ در گودی پایش فرو رفت و او دائما آن را می‌خاراند و می‌خراشید تا فوت کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[اسود بن مطلّب بن عبد مناف]] از کنارش گذشت و او به چشم‌هایش اشاره کرد و او نابینا شد و گفته‌اند: برگ سبزی را به سوی او پرتاب کرد و او [[کور]] شد و آن قدر سرش را به دیوار کوبید تا به هلاکت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[اسود بن عبد]] یغوث از کنارش گذشت و او به شکمش اشاره کرد و این مرد آن قدر آب خورد تا به [[هلاکت]] رسید. همچنین گفته‌اند که [[مسموم]] شد و رنگش سیاه شد و حتی خانواده‌اش وی را نشناختند و او را از خویش طرد کردند تا به هلاکت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث بن طلاطله از کنارش گذشت و او به سرش اشاره کرد و پس از آن از سرش چرک و [[خون]] خارج می‌شد تا این که باعث هلاکتش گردید. و گفته‌اند که حرث بن قیس، ماهی [[شوری]] را خورد و همین باعث [[تشنگی]] شدیدش شد و دائما آب می‌نوشید تا این که شکمش ترکید و به [[هلاکت]] رسید&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج۶، ص۵۳۳-۵۳۴. و در تبیان، ج۶، ص۳۵۶ به نقل از سعید بن جبیر اسم آنها را آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[طبرسی]] صاحب [[تفسیر]]، بعضی از [[اخبار]] منقول از غیر [[ائمه اطهار]] در مورد این [[استهزاء]] کنندگان را جمع‌آوری و تلخیص نموده است، اما آنها را به تبع [[شیخ طوسی]] در کتاب [[تبیان]]، در کتاب [[مجمع البیان]] خود نقل کرده، و [[روایت]] [[ابن عباس]] بدون آنکه به علی{{ع}} اسناد داده شود نقل شده است؛ امّا طبرسی دیگر، صاحب [[الاحتجاج]] در مورد [[استهزا]] کنندگان خبر مبسوطی را از [[امام کاظم]]{{ع}} از جدّش حسین{{ع}} روایت کرده است. این روایت [[جواب]] [[حضرت علی]]{{ع}} به یکی از [[احبار]] [[یهودی]] شامی می‌باشد که به [[مجلسی]] که [[اصحاب رسول الله]]{{صل}} از قبیل [[ابو معبد جهنی]] و [[عبد الله بن مسعود]] و [[عبد الله بن عباس]]&amp;lt;ref&amp;gt;الاحتجاج، ج۲، ص۳۱۴-۳۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; در آن بودند؛ آمده بود که همین، منبع خبر ابن عباس را هم برای ما [[کشف]] می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر این خبر در الاحتجاج به صورت [[مرسل]] و مرفوع می‌باشد، [[صدوق]] آن را در [[خصال]] به صورت [[مسند]] آورده و گفته است: استهزا کنندگان که در مورد آنها: {{متن قرآن|إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسنده‌ایم» سوره حجر، آیه ۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; نازل شد، پنج نفر بودند که هر کدام به شیوه خاصی در یک [[روز]] به [[قتل]] رسیدند: اما [[ولید بن مغیره]] از کنار تیرهایی که [[مال]] فردی از [[بنی خزاعه]] بود و آنها را در راه گذاشته بود عبور می‌کرد که بر آنها افتاد و رگ ران او بریده شد و آن قدر [[خون]] آمد تا هلاک شد و او می‌گفت: خدای محمد مرا کشت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما عاص بن وائل سهمی برای انجام کاری به کوه‌های اطراف [[مکه]] رفته بود که در آنجا سنگی از زیر پایش در رفت و او از [[کوه]] [[سقوط]] کرد و قطعه‌قطعه شد و در حال [[مرگ]] می‌گفت: خدای محمد مرا کشت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[اسود بن عبد یغوث]] به همراه پسر و غلامش در اطراف مکه می‌رفتند که در اثر [[خستگی]] به [[استراحت]] در زیر درختی پرداختند. در این حال [[جبرئیل]] آمد و سر او را در دست گرفت و بر تنه [[درخت]] کوبید. او به غلامش فریاد می‌زد: این شخص را از من دور کن و [[غلام]] می‌گفت: کسی را نمی‌بینم که تو را [[اذیت]] کند، بلکه خودت هستی که سرت را بر درخت می‌کوبی! پس در حالی که هلاک می‌شد، گفت: خدای محمد مرا کشت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[صدوق]] می‌گوید: در خبر دیگری این مطلب به این صورت آمده است که [[نبی اکرم]]{{صل}} از [[خدا]] خواست که او را نابینا کند و داغ فرزندانش را بر دلش بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که [[روز]] [[موعود]] فرا رسید، او به بلندی‌های اطراف [[مکه]] رفت و [[جبرئیل]] که برگ سبزی در دست داشت به سراغش آمد و آن را بر صورتش زد و او را [[کور]] کرد و او باقی ماند تا این که در روز [[بدر]] خدا داغ فرزندانش را بر دلش گذارد و آنگاه هلاک شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما حارث بن طلاطله در روزی که باد بسیار گرمی می‌وزید از [[منزل]] خارج شد و رنگ چهره‌اش همانند سیاه‌پوستان شد و با این حال به [[خانه]] بازگشت و گفت: من حارث هستم. خانواده‌اش [[خشمگین]] شدند و او را به [[قتل]] رساندند در حالی که می‌گفت: خدای محمد مرا کشت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اسود بن مطلّب: ماهی [[شوری]] خورد و [[تشنگی]] بر او فشار آورد و آن قدر آب نوشید تا این که شکمش ترکید و به [[هلاکت]] رسید، در حالی که می‌گفت: خدای محمد مرا کشت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بدان خاطر بود که آنها نزد [[رسول الله]]{{صل}} آمدند و گفتند: ای محمد! تا ظهر به تو مهلت می‌دهیم که یا از حرف‌هایت برگردی و یا این که تو را به قتل می‌رسانیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس رسول الله{{صل}} با [[غم]] و [[اندوه]] به خانه آمد و در خانه را به روی خود بست. پس جبرئیل در همان لحظات نزد او آمد و گفت: ای محمد! [[خداوند]] به تو [[سلام]] می‌رساند و می‌فرماید:{{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسنده‌ایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن حضرت فرمود: آنها چند لحظه پیش مرا [[تهدید]] کرده‌اند![[ جبرئیل]] فرمود: آنها به سزای خویش رسیدند و پس از آن رسول الله{{صل}} [[دعوت الهی]] را آشکار ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;الخصال، ج۱، ص۲۷۹-۲۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما قسمت اخیر قول خداوند که می‌فرماید: {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ}}، صراحت در این دارد که این در ابتدای [[دعوت علنی]] نبوده است، بلکه این [[دعوت علنی]] از قبل شروع شده بوده است و [[مشرکین]] و به خصوص همین [[استهزا]] کنندگان با آن مقابله می‌کرده‌اند تا جایی که [[رسول اکرم]]{{صل}} را [[تهدید]] به [[قتل]] کردند و قول [[خداوند]] که می‌فرماید {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ}}، از باب رفع مانع است نه از باب ایجاد مقتضی. بنابراین [[اعراض از مشرکان]] به معنای عدم اعتنا و توجه به تهدیداتشان می‌باشد و {{متن قرآن|فَاصْدَعْ}} به معنای عدم ترتیب اثر دادن به [[تهدیدها]] و عدم [[خانه‌نشینی]] و بستن در روی خود و دست کشیدن از [[دعوت الهی]] می‌باشد و این به معنای شروع [[دعوت علنی]] نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خبر [[طبرسی]] گذشت که گفت:[[ جبرئیل]] بر [[نبی اکرم]]{{صل}} نازل شد در حالی که [[استهزا]] کنندگان مشغول [[طواف]] [[کعبه]] بودند... این قسمت را در خبر [[امام کاظم]]{{ع}} از [[حضرت علی]]{{ع}} نمی‌یابیم و معلوم نیست که این واقعه قبل از [[نزول]] [[آیه شریفه]] بوده است یا بعد از آن؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[جواب]] این سؤال را در آنچه که [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]] نقل کرده است می‌یابیم. وی می‌گوید: وقتی {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}} نازل شد؛ [[پیامبر]]{{صل}} به اصحابش [[بشارت]] داد و گفت: [[خداوند]] مرا از [[شر]] این پنج نفر کفایت کرد. پس [[رسول اکرم]]{{صل}} به کنار کعبه آمد در حالی که آن افراد در طواف بودند و [[جبرئیل]] در سمت راست وی ایستاده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس [[اسود بن مطلب]] از کنار آنها گذشت که در این حال جبرئیل برگ سبزی بر چهره‌اش زد و به واسطه همین [[خدا]] او را نابینا گردانید و داغ فرزندانش را بر دلش گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[اسود بن عبد یغوث]] از کنارشان گذشت که جبرئیل به شکمش اشاره کرد و او آن قدر آب نوشید تا ترکید و به [[هلاکت]] رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ولید بن مغیره]] از کنارش گذشت که جبرئیل به زخمی که در پایش بود اشاره کرد و همین زخم، [[خون‌ریزی]] کرد و به واسطه آن وی هلاک شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عاص بن وائل سهمی]] از کنارشان گذشت که جبرئیل به گودی پایش اشاره کرد. او بعد از آن بر الاغش سوار شد و به سمت [[طائف]] [[حرکت]] کرد که در راه خاری به گودی پایش فرو رفت و همین باعث مرگش شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث بن طلاطله از کنارشان گذشت که جبرئیل به او اشاره کرد و او چرک و [[خون]] استفراغ کرد تا به [[هلاکت]] رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین، آمدن [[جبرئیل]] به همراه [[رسول الله]]{{صل}} به کنار [[کعبه]] و گذشتن این مسخره‌کنندگان از کنار آنها و اشاره [[رسول اکرم]]{{صل}} به آنها برای شناساندن و اشاره جبرئیل به آنها برای [[عذاب]] کردن، بعد از [[نزول جبرئیل]] بر رسول اکرم{{صل}} همراه با [[آیات]] و [[بشارت]] دادن رسول اکرم{{صل}} به اصحابش در مورد هلاکت [[استهزا]] کنندگان بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا آنچه را که [[طبرسی]] به صورت مختصر از [[ابن عباس]] و [[ابن جبیر]] و [[محمد بن ثور]] نقل کرده است، همان را [[ابن شهر آشوب]] از آنها نقل کرده و گفته است: [[استهزا]] کنندگان [[رسول اکرم]]{{صل}} عبارت بودند از: [[ولید بن مغیره مخزومی]]، [[اسود بن عبد یغوث زهری]]، [[ابو زمعة اسود بن مطلب]]، [[عاص بن وائل سهمی]]، [[حرث بن قیس سهمی]]، [[عقبة بن معیط]]، [[قهیلة بن عامر فهری]]، [[اسود بن حرث]]، [[ابو احیحه]] [[سعید بن عاص]]، [[نضر بن حرث عبدی]]، [[حکم بن عاص بن امیة]]، [[عتبة بن ربیعة]]، [[طعیمة بن عدی]]، [[حرث بن عامر بن نوفل]]، [[ابو البختری]] [[عاص بن هاشم بن اسد]]، [[ابو جهل]] و [[ابو لهب]]. و [[خداوند]] همه آنها را به شدیدترین وجهی به [[هلاکت]] رسانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها می‌گفتند: ای محمد! تا ظهر به تو مهلت می‌دهیم که از حرف‌هایت برگردی و الا تو را به [[قتل]] می‌رسانیم! پس [[پیامبر]]{{صل}} به خانه‌اش رفت و در را بر خویش بست. پس از لحظه‌ای [[جبرئیل]] آمد و گفت: ای محمد! خداوند[[ سلام]] می‌رساند و می‌فرماید: {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ }} و من همراه تو هستم و [[خدا]] به من دستور داده است که تحت [[فرمان]] تو باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس هنگامی که به کنار [[کعبه]] آمد، برگ سبزی را بر صورت اسود بن مطلّب زد و گفت: خدایا او را [[کور]] کن و داغ [[فرزندان]] را بر دلش بگذار. پس کور شد و خداوند داغ فرزندانش را بر دلش گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[روایت]] شده است که آن حضرت به چشم‌هایش اشاره کرد که کور شد و آن قدر سرش را بر [[دیوار]] کوبید تا به هلاکت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس اسود بن عبد یغوث از کنارشان گذشت که به شکمش اشاره کرد و او آن قدر آب نوشید تا ترکید و هلاک شد.&lt;br /&gt;
آنگاه ولید از کنارشان گذشت و او به زخمی چرکین در پایش اشاره کرد که بعد از آن خاری در آن فرو رفت و عفونی شد و در ساق پایش زخم و خارش ایجاد کرد و مریضی‌اش ادامه یافت تا به هلاک رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاص از کنارش گذشت و او را مسخره کرد و او در هنگامی که باد بسیار گرمی می‌وزید از [[منزل]] خارج شد و هنگامی که به منزل بازگشت از بس سیاه شده بود او را نشناختند و از خود طرد کردند و او از غصّه دق کرد و [[روایت]] شده است که خانواده‌اش او را کشتند. همچنین روایت کرده‌اند که او پا بر بوته خاری گذاشت که تیغی در گودی پایش فرو رفت. او می‌گفت: نیش زده شدم و دائما آن را می‌خاراند تا به [[هلاکت]] رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث بن طلاطله از کنارش گذشت که به سرش اشاره کرد، او چرک و [[خون]] استفراغ کرد و گفته‌اند که مار او را نیش زد و به قول دیگری، او به کوه‌های اطراف [[مکه]] رفته بود که از آن [[سقوط]] کرد و به هلاکت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اسود بن حارث، ماهی [[شوری]] خورد و دچار [[تشنگی]] شدید شد و آن قدر آب نوشید تا شکمش ترکید و هلاک شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما قهیلة بن عامر از مکه خارج شد تا به [[طائف]] برود که در راه گم شد و پیدا نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عیطلة، بر بوته خاری افتاد که خاری در چشمش فرو رفت و آب حدقه چشمش بر صورتش جاری شد و گفته‌اند که آن قدر آب نوشید تا فوت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[ابو لهب]]، بعد از [[بدر]] به هلاکت رسید و ابی [[رافع]] نقل کرده است که او از [[ابو سفیان]] در مورد [[واقعه بدر]] در حضور ما سؤال کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو سفیان گفت: ما هنگامی که با آنها برخورد کردیم، با مردانی سفیدپوش مواجه شدیم که بر اسب‌هایی سفید و سیاه نشسته بودند و در بین [[زمین]] و [[آسمان]] [[جولان]] می‌دادند. به [[خدا]] قسم که با چنین وضعی [[مردم]] [[ایستادگی]] نکردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع وقتی که ما با آنها برخورد می‌کردیم، کتف‌هایمان را در اختیارشان می‌گذاشتیم و آنها هر طور که می‌خواستند ما را [[اسیر]] می‌کردند و یا به [[قتل]] می‌رساندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابو رافع]] می‌گوید: به [[ام الفضل]]، [[همسر عباس]] گفتم: آن [[فرشتگان]]... در این حال ابو لهب صدایم را شنید و شروع به زدن من کرد. در مقابل ام الفضل با [[عمود]] [[خیمه]] بر سرش کوبید که سرش به شدت [[شکست]] و [[خداوند]] او را به [[طاعون]] [[مبتلا]] کرد و بعد از آن هفت شب زنده بود تا این که فوت کرد. [[قریشی‌ها]] به شدت از طاعون اجتناب می‌کردند و برای همین به مدت سه [[روز]] فرزندانش حاضر نبودند که او ببرند و [[دفن]] کنند&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۷۳-۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. تا این که [[قریش]] او را در کنار دیواری در بالای [[مکه]] گذاشتند و آن قدر خاک و سنگ بر رویش پرتاب کردند تا پوشانده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: [[استهزا]] کنندگان پنج نفر بودند که از اشراف و [[صاحب منصبان]] در میان اقوامشان بودند که عبارت بودند از: [[اسود بن مطلب]] از [[بنی اسد بن عبد العزی]]، [[اسود بن عبد یغوث]] از [[بنی زهرة]]، [[ولید بن مغیرة]] از [[بنی مخزوم]]، [[عاص بن وائل]] از [[بنی سهم]] و [[حارث بن طلاطله]] از [[بنی خزاعة]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که شرشان زیاد شد و در استهزای [[رسول الله]]{{صل}} [[زیاده‌روی]] کردند، [[خداوند]] فرمود: {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ}}؛ و [[جبرئیل]] نزد رسول الله{{صل}} آمد در حالی که این عدّه مشغول [[طواف]] بودند. پس جبرئیل ایستاد و رسول الله{{صل}} هم در کنارش قرار گرفت. در این حال اسود بن مطلّب از کنارشان گذشت که جبرئیل برگ سبزی بر چهره‌اش زد و او نابینا شد و [[اسود بن عبد]] یغوث از کنارشان گذشت که به شکمش اشاره کرد و او آن قدر آب نوشید تا هلاک شد و [[ولید بن مغیره]] از کنارشان گذشت که به زخم پایش که دو سال پیش ایجاد شده بود، اشاره کرد و همین زخم تازه شد و باعث مرگش گردید و عاص بن وائل از کنارشان گذشت که به گودی زیر پایش اشاره کرد و او بر الاغی سوار شده بود که به [[طائف]] برود که این [[حیوان]] او را از کنار [[درخت]] خارداری عبور داد که در اثر آن خاری در گودی پایش فرو رفت و او را به [[هلاکت]] رسانید. حارث بن طلاطله از کنارشان گذشت که به سرش اشاره کرد و از آن چرک و [[خون]] بیرون زد و همین باعث مرگش شد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۲، ص۵۰-۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر سابق را [[ابن شهر آشوب]] از [[تفسیر]][[ محمد]] بن ثور که از [[تابعان]] [[سعید بن جبیر]] بوده، از [[ابن عباس]] نقل کرده و آن را [[قطعی]] دانسته است و اسم ابی [[رافع]] در آخر خبر آمده است. این شاید بدان خاطر بوده است که وی [[راوی]] و ناقل معاصر با ابن عباس بوده است، و در خبر [[صدوق]] از [[امام کاظم]] از علی{{ع}} گذشت که ابن عباس در مجلس حاضر بود و نقل حکایت را از [[حضرت علی]]{{ع}} می‌شنید و ممکن است موارد [[اختلاف]] بین دو خبر از [[روایت]] ابی [[رافع]] ایجاد شده باشد یا [[ابن عباس]] این دو خبر را با هم مخلوط کرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[استهزا]] کنندگان در این خبر هفده مرد شمرده شده‌اند که چگونگی [[هلاکت]] نه نفر به طور مفصل ذکر شده و بقیه مجمل گذاشته شده است و آخرین کسی که به طور مفصل در موردش سخن گفته شده است، [[ابو لهب]] می‌باشد که بعد از [[بدر]] به هلاکت رسیده است. آنهایی که در هر دو خبر آورده شده‌اند، پنج نفر می‌باشند و همین وجه جمع بین دو روایت است و شاید همین، وجه اختصار خبر نزد [[طبرسی]] باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خبر [[تفسیر قمی]] را که وقوع این واقعه را بعد از [[هجرت به حبشه]] می‌داند، استثنا کنیم در سایر [[اخبار]] دلیل واضحی برای بروز [[استهزا]] در حالت [[دعوت سرّی]] و مخفیانه نمی‌یابیم و [[جواب]] [[قانع]] کننده‌ای برای آن دیده نمی‌شود، مگر این که بنابر آنچه که در خبر [[صدوق]] و [[ابن عباس]] است بگوییم که امر به [[آشکار کردن]] [[امر الهی]]، شروع [[دعوت عمومی]] نبوده است، بلکه این برای رفع مانع و [[تهدید]] مؤکدی بوده است که از سوی استهزا کنندگان واقع شده بود که آن را نقل کردیم و همین قول راجح و متعین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خبر راوندی در الخرائج و [[طبرسی]] در [[مجمع البیان]] و [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] از ابن عباس و ابن [[جبیر]] و [[تفسیر]][[ محمد بن ثور]] گذشت که [[رسول الله]] به کنار [[کعبه]] آمد، در حالی که [[جبرئیل]] در سمت راستش ایستاده بود و استهزا کنندگان مشغول [[طواف]] بودند. حال سؤال این است که این چه طوافی است که همگی در آن بوده‌اند، بعد از آنکه رسول الله{{صل}} را تهدید به [[قتل]] کرده بودند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید که جواب این سؤال را در آنچه که [[ابن هشام]] از [[ابن اسحاق]] در سیره‌اش نقل کرده است، بیابیم. او می‌گوید: گروهی از [[قریش]] نزد [[ولید بن مغیره]] - که مرد مسن و باتجربه‌ای بود و در [[مراسم حج]] شرکت کرده بود - جمع شدند. او به آنها گفت: ای [[جماعت]] قریش! هرآینه موسم [[حجّ]] فرا رسیده است و گروه‌های [[عرب]] به زودی به [[مکه]] روی می‌آورند. آنها مسأله [[دعوت]] محمّد{{صل}} را شنیده‌اند، پس نظر واحدی را اتخاذ کنید و متفاوت صحبت نکنید که باعث [[تکذیب]] همدیگر شوید و قول همدیگر را رد کنید&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این [[نصّ]]، تصریح شده است که این گرد هم آیی علیه [[رسول اکرم]]{{صل}} در آستانه [[حج]] یا [[عمره]] برگزار شده است و می‌خواستند که مسأله گروه‌های [[عرب]] را که به زودی به [[موسم حج]] می‌آیند بررسی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر را [[قمی]] در تفسیرش به صورت دیگری نقل کرده است. او می‌گوید: [[ولید بن مغیره]] پیرمردی [[باتجربه]] و از صاحب‌نظران عرب بود... و صاحب [[مال]] و باغ‌های زیاد در [[طائف]] بود و ده فرزند در [[مکه]] و نیز ده غلام داشت که هر کدام هزار دینار در [[اختیار]] داشتند و با آن [[تجارت]] می‌کردند - و این همان قنطار در آن [[زمان]] بود - و برای همین او به [[قریش]] گفت: من به [[تنهایی]] در یک سال تهیه [[پرده کعبه]] را بر عهده می‌گیرم و شما به صورت جمعی در سال دیگر تهیه آن را بر عهده بگیرید. برای همین [[خدا]] او را چنین توصیف کرد: {{متن قرآن|ذَرْنِي وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«مرا با آن کس که یگانه آفریده‌ام، وا بگذار» سوره مدثر، آیه ۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و [[رسول الله]] در [[حجر اسماعیل]] می‌نشست و به [[قرائت قرآن]] می‌پرداخت...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قریشی‌ها]] نزد ولید آمدند و گفتند: ای أبا [[عبد شمس]]! این چیست که محمد می‌خواند؟ آیا [[شعر]] است یا از سرودها و یا [[خطبه]] می‌باشد؟ او گفت: [[اجازه]] دهید که سخنانش را بشنوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس نزد محمد{{صل}} رفت و گفت: مقداری از شعرت را برایم بخوان! فرمود: این شعر نیست و لکن [[کلام خداوند]] است که برای [[فرشتگان]] و [[انبیا]] فرو می‌فرستد. گفت: چیزی از آن را بر من [[تلاوت]] کن. پس رسول الله[[ سوره]] «[[حم سجده]]» را خواند و وقتی که به این قسمت رسید: {{متن قرآن|فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَثَمُودَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«پس اگر روی بگردانند بگو: شما را به آذرخشی از گونه آذرخش عاد و ثمود بیم می‌دهم» سوره فصلت، آیه ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;این سوره بنابر آنچه در التمهید، ص۱۰۵ آمده است شصت و یکمین سوره قرآن می‌باشد.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اگر روی گرداندند، بگو: «شما را به صاعقه‌ای همانند [[صاعقه]][[ عاد]] و [[ثمود]] [[بیم]] می‌دهم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام ولید شروع به لرزیدن کرد و مو بر بدنش راست شد و به خانه‌اش رفت و دیگر بازنگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس نزد [[ابو جهل]] (عمرو بن هشام بن [[مغیره]] [[مخزومی]]) رفتند و به او گفتند: ای [[ابو الحکم]] هرآینه أبا عبد شمس به [[دین]] محمد گرویده است. آیا نمی‌بینی که دیگر نزد ما بازنگشت؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو جهل نزد او رفت و گفت: ای عمو! ما را سرافکنده و مفتضح کردی و [[دشمنان]] را بر ما مسلط نمودی و به دین محمد گرویدی؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولید گفت: من به [[دین]] او نگرویده‌ام، اما [[کلامی]] را از وی شنیدم که پوست [[بدن]] را می‌لرزاند! [[ابو جهل]] گفت: آیا سخنانش [[خطبه]] است؟ گفت: نه، خطبه [[کلام]] متصلی است. و این کلام منثوری است که بعضی از آن شبیه بعضی دیگر نیست. ابو جهل گفت: آیا سخنانش [[شعر]] است؟ گفت: نه. من انواع شعر [[عرب]] را شنیده‌ام و این شعر نیست. گفت: پس این چیست؟ گفت: [[اجازه]] بده که [[فکر]] کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آن [[روز]] آمدند و گفتند: ای ابا [[عبد شمس]]! نظرت درباره آنچه گفتیم چیست؟ گفت: بگویید که این افسون است که قلب‌های [[مردم]] را به خود جذب می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن [[خداوند]] این [[آیات]] را نازل کرد: {{متن قرآن|ذَرْنِي وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًا وَجَعَلْتُ لَهُ مَالا مَّمْدُودًا وَبَنِينَ شُهُودًا وَمَهَّدتُّ لَهُ تَمْهِيدًا ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزِيدَ كَلاَّ إِنَّهُ كَانَ لِآيَاتِنَا عَنِيدًا سَأُرْهِقُهُ صَعُودًا إِنَّهُ فَكَّرَ وَقَدَّرَ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَبَسَرَ ثُمَّ أَدْبَرَ وَاسْتَكْبَرَ فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ إِنْ هَذَا إِلاَّ قَوْلُ الْبَشَرِ  سَأُصْلِيهِ سَقَرَ وَمَا أَدْرَاكَ مَا سَقَرُ }}&amp;lt;ref&amp;gt;«مرا با آنکه [او را] تنها آفریدم واگذار، و دارایی بسیار به او بخشیدم، و پسرانی آماده به خدمت دادم‌، و برایش [عیش و نوش‌] آماده کردم باز هم‌ طمع دارد که بیفزایم. ولی نه؛ زیرا او دشمن آیات ما بود. به زودی او را به بالا رفتن از گردنه [عذاب‌] وادار می‌کنم. آری آن دشمن حق‌ اندیشید و رنجید. کشته بادا، چگونه او سنجید؟ آنگاه نظر انداخت. سپس رو ترش نمود و چهره درهم کشید. آنگاه پشت گردانید و تکبر ورزید و گفت: «این قرآن‌ جز سحری که به برخی‌ آموخته‌اند، نیست، این غیر از سخن بشر نیست، زود باشد که او را به سقر درآورم.» سوره مدثر، آیه ۱۱-۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین قول خداوند که می‌فرماید: {{متن قرآن|سَأُصْلِيهِ سَقَرَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«به زودی او را به دوزخ درمی‌آورم» سوره مدثر، آیه ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و {{متن قرآن|سَأُرْهِقُهُ صَعُودًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«زودا که به او سختی رسانم» سوره مدثر، آیه ۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; تأکید و [[اصرار]] بر [[انذار]] کردن اوست، قبل از آنکه [[رسول الله]]{{صل}} به کوتاه شدن شرش و هلاک شدنش به همراه دیگر [[استهزا]] کنندگان [[بشارت]] دهد، چنان که خداوند فرموده بود: {{متن قرآن|إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسنده‌ایم» سوره حجر، آیه ۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همین هم دلالت می‌کند بر این که امر به [[آشکار کردن]] [[دعوت]] مدت زیادی قبل از این بوده است. به طوری که دسته‌هایی از [[اعراب]] که در [[موسم حج]] شرکت می‌کردند - بر طبق ادعای ولید - آوازه دعوت او را شنیده بودند و [[دعوت سرّی]] و غیر علنی تا به این حدّ منتشر نمی‌شود. به گونه‌ای که [[مشرکان]] به [[فکر]] [[برنامه‌ریزی]] برای کیفیت مقابله با وی در ایام [[حجّ]] برآیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید ولید بعد از این که این چنین موضع‌گیری می‌کند و این [[آیات]] درباره او نازل می‌شود، به همراه اصحابش، [[نبی اکرم]]{{صل}} را [[تهدید]] شدید می‌کنند و به فکر محدود کردن [[دعوت]] وی در ایام موسم می‌افتند. آنگاه در [[طواف]] [[موسم حج]] حاضر می‌شوند و [[جبرئیل]] آنها را در [[دنیا]] قبل از [[آخرت]] [[عذاب]] می‌کند. به این ترتیب [[رسول الله]]{{صل}} از [[شرّ]] آنها و [[شر]] استهزائشان راحت می‌شود. و رسول الله{{صل}} به ایراد [[خطبه]] عمومی‌اش در موسم حج در [[حجر اسماعیل]] در مطاف [[مسجد الحرام]]، پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جمله چیزهایی که [[دعوت علنی]] را [[تأیید]] می‌کند، تعبیرات [[رسول اکرم]]{{صل}} در آن خطبه می‌باشد؛ زیرا وی علاوه بر آنکه [[قریش]] را مورد [[خطاب]] قرار داده، تمام [[عرب]] را هم مورد خطاب خویش قرار داده و اگر اینها با خطاب‌های به قریش در کنار هم قرار گیرد، روشن می‌شود که منظور از عرب، غیر از قریش بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص ٣٥٦-٣٦٧.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D8%B9%D8%A8_%D8%A7%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360737</id>
		<title>شعب ابی‌طالب در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D8%B9%D8%A8_%D8%A7%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360737"/>
		<updated>2026-02-09T07:23:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* پایان دوره امتحان */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = شعب ابی‌طالب&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = شعب ابی‌طالب&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[شعب ابی‌طالب در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعب به معنای شکاف بین [[کوه]] است. [[شهر مکه]] به علت کوهستانی بودن دارای شعاب متعددی است که هر کدام به نام طایفه ای بود که در آن ساکن بودند. یکی از این شعاب به نام &#039;&#039;&#039;[[شعب ابی طالب]]&#039;&#039;&#039; معروف است. [[مشرکان]] برای جلوگیری از نفوذ [[اسلام]] و [[گرایش]] [[مردم]] به [[اسلام]] تصمیم به محاصره اقتصادی [[مسلمانان]] گرفتند. [[ابوطالب]] برای حفظ جان [[پیامبر]] {{صل}}، مسلمانان را در این شعب ساکن کرد. مشرکان عهدنامه‌ای را با امضای سران [[قبایل]] با پیامبر بستند و در [[خانه کعبه]] قرار دادند. مدت حضور در آن سه سال بود که اوضاع [[سختی]] برای مسلمانان بود و [[ثروت]] [[حضرت خدیجه]] {{س}} صرف خرید مواد غذایی برای مسلمانان شد. با اعلام خبر غیبیِ پیامبر {{صل}} مبنی بر خورده شدن عهد نامه توسط موریانه، محاصره تمام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== معناشناسی ==&lt;br /&gt;
&amp;quot;شعب&amp;quot; در لغت به معنای شکاف میان کوه و جمع آن شعاب است&amp;lt;ref&amp;gt;جوهری، اسماعیل بن حماد، صحاح، ج۱، ص۱۵۶؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۳۴۷؛ ابن منظور، لسان العرب، ج۱، ص۴۴۹؛ نورالدین علی سمهودی، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی الهدی، ج۴، ص۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. گاهی به شکاف میان دو کوه نیز شعب گفته می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌زکریا، ابوالحسن، معجم مقاییس اللغه، ج۳، ص۱۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[زینب ابراهیمی|ابراهیمی، زینب]]، [[شعب ابی‌طالب (مقاله)|شعب ابی‌طالب]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== موقعیت جغرافیایی شعب ابی‌طالب ==&lt;br /&gt;
[[شهر مکه]] به [[دلیل]] کوهستانی بودن، از شعاب متعددی برخوردار است. هر یک از این شعب‌ها به نام طایفه‌ای که در آن ساکن بودند نام‌گذاری شده‌اند؛ شعب ابی‌طالب یکی از این شعاب است. نقل است [[قصی بن کلاب]] پس از [[سلطه]] بر [[مکه]]، هر خاندانی از [[قریش]] را در جایی سکونت داد. او وجه [[کعبه]] را که شامل شعب ابی‌طالب به سمت &amp;quot;معلاة&amp;quot; [[مکه]] بود برای [[خاندان]] خود و [[فرزندان]] عبدمناف و عبدالدار برگزید. از آنجا که این شعب در حد فاصل کوه ابوقبیس و کوه خندمه قرار دارد و به [[کعبه]] نزدیک است، [[بهترین]] نقطه [[مکه]] است&amp;lt;ref&amp;gt;رسول جعفریان، آثار اسلامی مکه و مدینه، ص۱۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. شعب مزبور پس از [[مرگ]] قصی در [[اختیار]] [[خاندان]] [[بنی‌هاشم]] قرار گرفت و آنان خانه‌های خود را در آنجا ساختند&amp;lt;ref&amp;gt;رسول جعفریان، آثار اسلامی مکه و مدینه، ص۱۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در زمان [[عبدالمطلب]]، این شعب میان [[فرزندان عبدالمطلب]] تقسیم گردید و سهم [[عبدالله]] به فرزندش [[رسول خدا]] {{صل}} بخشیده شد&amp;lt;ref&amp;gt;یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۳۴۷؛ ازرقی، اخبار مکه، ج۲، ص۲۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شعب در دوره‌های مختلف به نام‌های گوناگونی چون شعب [[بنی‌هاشم]]، شعب ابی‌طالب، شعب [[علی بن ابی‌طالب]] و شعب ابی‌یوسف نامیده شده است و امروزه به شعب [[علی]] {{ع}} [[شهرت]] دارد&amp;lt;ref&amp;gt;رسول جعفریان، آثار اسلامی مکه و مدینه، ص۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. چهره‌های برجسته [[خاندان]] [[بنی‌هاشم]] در این شعب به [[دنیا]] آمده و در آنجا [[زندگی]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;رسول جعفریان، آثار اسلامی مکه و مدینه، ص۱۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شعب، محل تولد [[خاتم انبیا]] {{صل}} و [[حضرت زهرا]] {{س}} و [[خانه]] [[خدیجه]] {{س}} نیز در همین دره قرار داشته است&amp;lt;ref&amp;gt;رسول جعفریان، آثار اسلامی مکه و مدینه، ص۱۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[زینب ابراهیمی|ابراهیمی، زینب]]، [[شعب ابی‌طالب (مقاله)|شعب ابی‌طالب]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۳-۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== علل محاصره شعب ابی‌طالب ==&lt;br /&gt;
ناکامی [[قریش]] در محدود کردن نفوذ رو به گسترش [[مسلمان]] در میان [[جوانان]] [[قریش]] و بازگرداندن [[مهاجران]] [[حبشه]] به [[مکه]] و خطر ایجاد پایگاهی خارج از [[قدرت سیاسی]] [[قریش]] در آنجا، آنان را به اتخاذ راه حلی جدید کشاند و آن [[اندیشه]] قتل پیامبر {{صل}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالفرج حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۱، ص۴۷۵؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مشرکان]] از [[ابوطالب]] خواستند تا دو برابر دیه [[قتل]] آن حضرت را دریافت کند تا فردی غیر قریشی، [[محمد]] {{صل}} را به قتل برساند&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالفرج حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۱، ص۴۷۵؛ محمد بن یوسف صالحی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباده ج۱، ص۱۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوطالب]] ـ عموی پیامبر {{صل}} ـ با [[شهامت]] و [[قاطعیت]] به این [[اقدام]] آنها [[اعتراض]] کرد و اشعاری مبنی بر حمایت از [[رسول خدا]] {{صل}} سرود&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. وی پس از [[مشورت]] با [[پیغمبر]] {{صل}} تصمیم گرفت برای سهولت در [[مراقبت]] از [[جان]] ایشان، [[بنی‌هاشم]] و [[بنی‌مطلب]] را در شعب ابی‌طالب گرد آورد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌شهرآشوب، المناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. دوران [[اسلام]] در [[مکه]]، دوران [[قیام]] حضرت [[ابوطالب]] برای [[دفاع از اسلام]] و [[حفظ]] [[پیامبر]] بوده است، [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} در سایه پدر قرار دارد، چندان دیده نمی‌شود. حضرت ابوطالب با تمام توان به دفاع از اسلام و پیامبر برخاسته و تمام حیثیت و نیروی خودش را برای این کار گذاشته است. در این دوران هرچه بیشتر پیش می‌رویم حلقه محاصره [[دشمن]] تنگ‌تر و فشار بر پیامبر و [[مسلمانان]] بیشتر می‌شود. اما همچنان پیامبر بر [[تبلیغ اسلام]] پای می‌فشارد، حضرت ابوطالب در [[حراست]] ایشان محکم ایستاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر انجام [[مشرکان]] تصمیم گرفتند که همه ارتباطات حیاتی را با [[بنی هاشم]] قطع کنند؛ تا آنها را مجبور سازند که از پشتیبانی پیامبر دست بردارند، ایشان را [[تسلیم]] کنند. آنها بر این کار عهدنامه نوشتند&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|فلما عرفت قریش أن القوم منعوا رسول الله {{صل}} فأجمعوا أمرهم أن لا یجالسوهم و لا یبایعوهم، لا یدخلوا بیوتهم، حتی یسلموا رسول الله {{صل}} للقتل و کتبوا صحیفة و عهودا و مواثیق، لا یقبلوا من بنی هاشم أبدا صلحا حتی یسلموه للقتل، فلبث بنوهاشم فی شعبهم ثلاث سنین، اشتد علیهم البلاء و الجهد}}؛ السیرة النبویة، ج۱، ص۳۵۱؛ سبل الهدی، ج۱۰، ص۵۸؛ البدایة والنهایة، ج۳، ص۸۵؛ اسد الغابة، ج۴، ص۶۲۹؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۴۹؛ دلائل النبوة، ج۲، ص۳۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در این عهدنامه بنی هاشم و [[بنی عبدالمطلب]] ـ که با بنی هاشم همراه شده بودند ـ از همه [[حقوق اجتماعی]] [[محروم]] شده بودند، مشرکان بنابراین گذارده بودند که [[تحریم]] را در همه ابعاد آن اجرا کنند. فشار به نهایت رسیده بود. تا آنجا که حضرت ابوطالب برای [[جان]] پیامبر [[احساس]] خطر می‌کرد؛ لذا ایشان و همه [[خویشاوندان]] همراه را به دره‌ای در کوه‌های اطراف [[مکه]] منتقل کرد که در اصل به ملکیت حضرت [[عبدالمطلب]] و بعد از ایشان بین [[فرزندان]] تقسیم شده بود. البته بعدها [[شعب ابوطالب]] نام گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۶۱؛ [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص ۳۶۶؛ [[زینب ابراهیمی|ابراهیمی، زینب]]، [[شعب ابی‌طالب (مقاله)|شعب ابی‌طالب]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴-۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== عهدنامه ==&lt;br /&gt;
از آنجا که قتل پیامبر{{صل}} بدون جلب [[رضایت]] حامیان او به معنای جاری ساختن [[خون]] در [[مکه]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;غلام حسین زرگری‌نژاد، تاریخ صدر اسلام، ص۲۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[مشرکان]] به ناچار پس از اجتماع در [[دارالندوه]] ـ محل شورای [[قریش]] ـ تصمیم گرفتند، [[بنی‌هاشم]] و [[بنی‌مطلب]] را در محاصره کامل [[اقتصادی]] ـ [[اجتماعی]] قرار دهند تا شاید بدین وسیله آنان را مجبور به [[تسلیم پیامبر]] {{صل}} کنند&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ زیرا [[مردم]] [[مکه]]، [[قدرت سیاسی]] متمرکزی نداشتند و هر [[عشیره]] به طور جداگانه، [[زعامت سیاسی]]، [[اقتصادی]] و [[اجتماعی]] خویش را در [[اختیار]] داشت. بنابراین [[قطع]] [[روابط اقتصادی]] ـ [[اجتماعی]]، نهایت [[اعمال]] [[قدرت]] آنان برای تحت فشار قرار دادن [[بنی‌هاشم]] بود. در جریان محاصره شعب، همه [[بنی‌هاشم]] و [[بنی‌مطلب]] به جز [[ابولهب]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۵۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۲۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[ابوسفیان بن حارث]]&amp;lt;ref&amp;gt;محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۸۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; حضور داشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفاد عهدنامه بدین قرار بود:&lt;br /&gt;
# هیچ‌کس [[حق]] [[داد و ستد]] با [[بنی‌هاشم]] را ندارد؛&lt;br /&gt;
# هیچ‌کس [[حق]] [[زن]] دادن یا [[زن]] گرفتن از [[بنی‌هاشم]] را ندارد؛&lt;br /&gt;
# [[پیمان‌نامه]] فقط در صورتی ملغی خواهد شد که [[محمد]] {{صل}} را برای کشتن به آنان [[تسلیم]] کنند&amp;lt;ref&amp;gt;شیخ طبرسی، إعلام الوری بأعلام الهدی، ج۱، ص۱۲۵؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۱؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه &amp;quot;[[منصور بن عکرمة بن عامر]]&amp;quot; عهدنامه را نوشت&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، هشتاد نفر از بزرگان [[قریش]] بر آن مهر [[تأیید]] زدند و آن را در [[کعبه]] آویختند&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[زینب ابراهیمی|ابراهیمی، زینب]]، [[شعب ابی‌طالب (مقاله)|شعب ابی‌طالب]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴-۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وضعیت مسلمانان در شعب ابی طالب ==&lt;br /&gt;
مدت اقامت در شعب، سه سال و شرایط [[حاکم]] بر آن بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود؛ آن چنان که صدای [[ضجه]] کودکان از بیرون آن شنیده می‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۶۳؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، زیرا هر نوع طعامی را حتی اگر از ناحیه مسافران غریبه در بازارهای [[مکه]] عرضه می‌شد، به سرعت با قیمت بیشتر می‌خریدند تا مانع رسیدن آن به [[بنی‌هاشم]] شوند&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. دوران [[زندگی]] در شعب دوران بسیار [[سختی]] بود، گرما یا سرما و [[گرسنگی]] در شعب حاکم بود، تهیه غذا بسیار به سختی ممکن می‌شد، اگر گاه نان و یا غذایی تهیه می‌شد حداقلی بیش نبود، با قیمتی بسیار گران به دست آمده بود. گاه از گرسنگی صدای [[گریه]] بچه‌ها به بیرون از شعب می‌رسید&amp;lt;ref&amp;gt;الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۶۳؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۴؛ المنتظم، ج۲، ص۳۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ حتی گاهی از نهایت گرسنگی مجبور می‌شدند از علف چهار پایان یا برگ درختان تغذیه کنند&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة، ج۱، ص۳۷۴-۳۷۷؛ السیرة الحلبیة، ج۱، ص۳۶۶-۳۶۷؛ البدایة والنهایة، ج۳، ص۹۷؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۶؛ الکامل، ج۲، ص۸۹؛ سبل الهدی، ج۲، ص۴۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جای زندگی در دامنه [[کوه]] یا یک دره بود. در آن هوای بسیار گرم، میان سنگ‌های بسیار داغ [[عربستان]]، کمتر [[پناهگاه]] و یا حتی سرپناهی وجود داشت، هر لحظه احتمال خطر حمله [[دشمنان]] قرشی وجود داشت. ساعتی که از شب می‌گذشت، همه به [[خواب]] می‌رفتند، حضرت [[ابوطالب]] [[رسول خدا]] {{صل}} را از بستر بیرون برده و علی {{ع}} را به جای [[پیامبر]] می‌خوابانید تا اگر کسی در [[ساعت]] اولیه شب ایشان را در جای خواب دیده باشد، نتواند به ایشان دست یابد. در یکی از این شب‌ها [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} به پدر گفت: {{متن حدیث|يَا أَبَتَاهْ إِنِّي مَقْتُولٌ‌}}: پدرجان! اگر این‌گونه باشد من کشته خواهم شد. حضرت ابوطالب در جواب [[بیت]] شعری فرمود:&lt;br /&gt;
ای پسر من! در این [[بلا]] [[صبر]] کن که صبر کردن، عاقلانه‌تر است&lt;br /&gt;
و هر شخص زنده، آخر راه [[مرگ]] او را خواهد برد&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین در جواب پدر فرمودند:&lt;br /&gt;
آیا به من می‌گویی در [[یاری]] احمد [[شکیبایی]] کنم؟ به [[خدا]] [[سوگند]]، من آنچه را گفتم از روی [[جزع]] و بی‌صبری نگفتم. من برای خاطر [[خدا]]، در [[یاری]] احمد همه تلاش خود را خواهم کرد. همان [[پیامبر]] [[هدایت]] که در طفولیت و [[جوانی]] پیوسته محمود و ستوده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینگونه بود که با [[جان]] فشانی [[امیرالمؤمنین]]، پیامبر از هر [[توطئه]] احتمالی [[دشمن]] در [[امان]] ماند&amp;lt;ref&amp;gt;الفصول المختاره (مفید)، ص۵۷؛ روضة الواعظین، ج۱، ص۵۳؛ المناقب، ج۳، ص۲۴۵؛ الدر النظیم، ص۲۰۶؛ شرح نهج البلاغه (ابن ابی الحدید)، ج۱۴، ص۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابوطالب]] شب‌ها [[پیامبر]] {{صل}} را در بستر خویش، [[علی]] {{ع}}&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۴، ص۶۴؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۱۲؛ ابن‌شهرآشوب، المناقب آل ابی‌طالب، ج۱، ص۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و گاه کسانی از [[بنی‌هاشم]] می‌خوابانید&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۱۲؛ ابن‌شهرآشوب، المناقب آل ابی‌طالب، ج۱، م ص۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ زیرا [[قریش]] مصمم به [[قتل پیامبر]] {{صل}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۱۱؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان تنها در [[ماه‌های حرام]] (موسم [[حج]]) می‌توانستند از شعب خارج شوند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌شهرآشوب، المناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۶۵؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. تنها چند نفر همچون: &amp;quot;[[هاشم بن عمرو]]&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، &amp;quot;[[ابوالعاص بن ربیع]]، داماد [[پیامبر]] {{صل}}&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌شهرآشوب، المناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۶۵؛ شیخ طبرسی، اعلام الوری بأعلام الهدی ج۱، ص۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;quot;[[حکیم بن حزام]]، برادرزاده [[خدیجه]]&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۵۳؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و گاه [[علی]] {{ع}}&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; شبانگاه مقداری گندم و خرما بر شتر بار می‌کردند و زمانی که شتر، نزدیک شعب می‌رسید، آن را رها می‌کردند و به درون شعب می‌فرستادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;[[ابوجهل]]&amp;quot;، &amp;quot;[[عاص بن وائل]]&amp;quot;، &amp;quot;[[نضر بن حارث]]&amp;quot; و &amp;quot;[[عقبة بن ابی معیط]]&amp;quot; نگهبانان شعب بودند تا مبادا کسی برای [[بنی‌هاشم]] آذوقه بفرستد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌شهرآشوب، المناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. گاه میان اینان و افرادی از [[بنی‌هاشم]] که قصد داشتند آذوقه به شعب وارد کنند، [[نزاع]] در می‌گرفت؛ امّا افرادی مانند: &amp;quot;[[ابوالبختری]]&amp;quot; ـ از [[هم‌پیمانان]] [[قریش]] علیه [[بنی‌هاشم]] ـ بر [[فرزندان]] [[بنی‌هاشم]] رحم می‌کرد و به [[نزاع]] خاتمه می‌داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در طول مدت اقامت در شعب، تمام [[دارایی]] و [[اموال]] [[خدیجه]] و [[ابوطالب]] [[مصرف]] شد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و محاصره‌ شدگان به [[سختی]] روزگار می‌گذراندند. به احتمال [[قوی]]، شرایط سخت آنجا، باعث [[مرگ]] آن دو نفر شد که چندی پس از [[خروج]] از شعب رخ داد&amp;lt;ref&amp;gt;کنستان ویرژیل گئورگیو، محمد پیغمبری که باید از نو شناخت، ص۱۳۲-۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی امضاکنندگان [[معاهده]] [[تحریم]]، از شرایط سخت [[بنی‌هاشم]] در شعب ناخشنود بودند؛ اما [[دلایل]] مهم‌تری، آنان را از نقض آن باز می‌داشت&amp;lt;ref&amp;gt;[[زینب ابراهیمی|ابراهیمی، زینب]]، [[شعب ابی‌طالب (مقاله)|شعب ابی‌طالب]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۴-۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حکیم بن حزام]] را از جمله افرادی برشمرده‌اند که به طور پنهانی و مخفیانه برای [[مسلمانان]] در [[شعب ابوطالب]] غذا می‌فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن هشام، ج۱، ص۳۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ما، در این سخن تردید داریم؛ زیرا حکیم از جمله کسانی است که [[قریش]] در شب [[غار]] برای کشتن [[رسول خدا]] {{صل}} نامزد کردند. آنان شب را در کنار در [[خانه]] حضرت در کمین نشستند تا لحظه [[موعود]] فرا رسید&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۹، ص۳۱؛ مجمع البیان، ج۴، ص۵۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. امّا [[خداوند]] [[مکر]] آنان را به خودشان بازگرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر این حکیم بن حزام در [[عهد]] [[رسول اکرم]] {{صل}} غلّاتی را که به [[مدینه]] وارد می‌شد، [[احتکار]] می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;دعائم الاسلام، ج۲، ص۳۵؛ تهذیب الاحکام، ج۷، ص۱۶۰؛ وسائل الشیعة، ج۱۲، ص۳۱۶؛ التوحید، ص۳۸۹؛ الکافی، ج۵، ص۱۶۵؛ من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۲۶۶؛ الاستبصار، ج۳، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. وی از گروه {{متن قرآن|مُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ}} یعنی از کسانی بود که رسول اکرم {{صل}} با دادن [[مال]]، [[دل]] آنان را به دست آورد&amp;lt;ref&amp;gt;نسب قریش، ص۲۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. کسی که چنین روحیه‌ای داشته باشد، قطعا چنان بذل و بخششی برای او سخت خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خصوصاً که علاوه بر بذل مال، [[جان]] وی نیز در معرض خطرهای ناشی از [[دشمنی]] با قریش قرار خواهد گرفت. مگر اینکه [[معتقد]] شویم وی این کار را بر پایه روحیه احتکاری و بازرگانی خود انجام می‌داد. بدین صورت که کالاهای خوراکی را به گران‌ترین قیمت به مسلمانان می‌فروخت. بنابراین جان خود را به خاطر [[ثروت‌اندوزی]] و مال [[دوستی]] به خطر می‌انداخت&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص ۳۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ثروت خدیجه و شمشیر علی {{ع}} ==&lt;br /&gt;
معروف است که [[اسلام]] با شمشیر علی {{ع}} و ثروت خدیجه {{س}} پیشرفت‌ کرد. [[پیامبر اکرم]] {{صل}} درباره شمشیر علی {{ع}} فرمود: {{متن حدیث|لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ وَ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ}}. خدیجه {{س}} نیز [[اموال]] خود را خصوصا در دوران سخت محاصره [[سیاسی]] و [[اقتصادی]] [[شعب ابوطالب]] برای ادامه [[حیات]] [[مسلمانان]] محصور هزینه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای این سخن چیست؟ گوینده چه هدفی از طرح این مطالب دارد؟ آیا بدان معنی است که خدیجه {{س}} به [[مردم]] [[رشوه]] می‌داد تا [[مسلمان]] شوند؟ آیا می‌توان در [[تاریخ]] حتی یک مورد پیدا کرد که چنین کاری صورت گرفته باشد؟ شاید بگویید: پیامبر اکرم {{صل}} برای جلب [[قلوب]] مردم اموالی به آنان می‌داد تا به اسلام علاقه‌مند شوند. قضیه [[غنایم]] حنین روشن‌ترین دلیل بر این مطلب است و احدی سهم «[[مؤلفة قلوبهم]]» را در اسلام و گسترش [[آیین]] [[یکتاپرستی]] [[انکار]] نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ این است که آنچه می‌گویند بدان معنی نیست که برای پذیرش اسلام	 رشوه می‌گرفتند، بلکه [[هدف]] اسلام این است که آنها در محیط [[اسلامی]] [[زندگی]] کنند و با دید مثبت و [[بینش]] سلیم به اوضاع و احوال بنگرند و موانع روانی، سیاسی و یا [[اجتماعی]] از سر راه آنان برداشته شود. از این‌رو پرداخت چنین اموالی به آنان کمک می‌کرد تا در بیشتر موارد بر این موانع خیالی فایق آیند و در فضای اسلامی بسربرند و ویژگی‌ها و اهداف اسلام را بهتر فهم کنند تا از این طریق با پاسخ‌های قانع کننده وجدانی و [[فکری]] به حقانیت و اهداف بلند اسلام پی ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در میان همین افراد هستند کسانی که [[فکر]] می‌کنند اسلام آنان را از [[مال]] و ثروت و دیگر امتیازات مورد علاقه [[محروم]] کرده است. پس چرا اسلام در خفا برای این کابوس کینه‌ساز و مضرّ به [[مصالح]] خویش، [[برنامه‌ریزی]] نکند؟ از این‌رو هرگاه به او [[مالی]] داده و چنین تفهیم شود که [[اسلام]] مخالف [[مال]] و ثروت‌ نیست: {{متن قرآن|قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بگو: چه کسی زیوری را که خداوند برای بندگانش پدید آورده و (نیز) روزی‌های پاکیزه را، حرام کرده است؟ بگو: آن (ها) در زندگی این جهان برای کسانی است که ایمان آورده‌اند، در روز رستخیز (نیز) ویژه (ی مؤمنان) است؛ این چنین ما آیات خود را برای گروهی که دانشورند روشن می‌داریم» سوره اعراف، آیه ۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این صورت ممکن است، قانع شود که [[هدف]] اسلام جز تأکید بر [[انسانیت]] [[آدمی]] به عنوان معیار [[حقیقی]] ارزش انسان چیزی نیست و [[ثروت]]، [[قدرت]]، [[زیبایی]]، جاه و مقام را در این باره از دیدگاه اسلام ارزشی نباشد. از این‌رو اسلام می‌کوشد [[زندگی]] [[انسان]] را در این مسیر ساماندهی کند تا در [[دنیا]] و [[آخرت]] [[سعادتمند]] باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[اموال]] [[خدیجه]] {{س}} نه به عنوان [[رشوه]] به کسی داده شد تا [[مسلمان]] شود و نه به احدی از [[مؤلفة قلوبهم]]، بلکه صرفا برای حفظ جان و زندگی مسلمانانی هزینه شد که به خاطر اسلام و آرمان‌های والای آن سخت‌ترین [[مصائب]] و [[رنج‌ها]] را به [[جان]] خریدند؛ مسلمانانی که [[قریش]] از [[جنگ]] با آنان به هر وسیله غیر [[انسانی]] و ضدّ [[اخلاقی]] حتی [[فقر]] و [[گرسنگی]] کوتاهی نکرد. از این‌رو ثروت خدیجه {{س}} صرف اداره زندگی کسانی شد که در معرض خطرهای بزرگی قرار داشتند و از این راه به [[آیین اسلام]] خدمت کردند. همین معنای سخن آنهاست که می‌گویند: اسلام با ثروت خدیجه پابرجا ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثروت خدیجه که در دوره محاصره در [[شعب ابوطالب]] [[خرج]] شد، غالبا اموالی بود که از آن برای سدّ جوع و [[پوشش]] بدن استفاده می‌شد و الّا از آنجا که در غالب اوقات امکان خریدوفروش برای آنان فراهم نبود، در راه‌های دیگر هزینه نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر به دلیل موقعیت و وسعت [[شهر]] [[مکّه]]، ثروت هر چه هم زیاد بود، محدود به شمار می‌رفت و کاربرد چندانی نداشت؛ زیرا [[مکّه]]، [[شهر]] بسیار بزرگی نبود، بلکه در مقایسه با قریه، بزرگ به نظر می‌رسید. از این‌رو در [[قرآن]] «[[ام القری]]» نامیده شده است. همواره در چنین شهری به لحاظ محدودیت، [[قدرت]] و توانمندی‌های آن، [[ثروت]] محدود باقی می‌ماند&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص ۳۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زمان و مدت تحصن ==&lt;br /&gt;
محاصره از اوایل [[محرم]] [[سال هفتم هجری]] شروع شد و بنا بر قول مشهور، سه سال طول کشید&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۵۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۳۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در این مدت، [[قریش]] سعی می‌کرد تا با دادن وعده‌های [[مالی]]، حضرت را از ادامه راه الهی‌اش و بدگویی نسبت به [[بت‌ها]] منصرف کند؛ اما [[رسول خدا]] {{صل}} نپذیرفت. سپس پیشنهاد کردند که یک سال، تو خدایان ما را بپرست و یک سال نیز ما خدای تو را می‌پرستیم. این سخنان، [[نزول آیات]] [[سوره کافرون]] را در پی داشت&amp;lt;ref&amp;gt;محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[زینب ابراهیمی|ابراهیمی، زینب]]، [[شعب ابی‌طالب (مقاله)|شعب ابی‌طالب]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پایان دوره امتحان ==&lt;br /&gt;
[[مسلمانان]] سه سال در این سختی‌های طاقت‌فرسا به سر بردند تا آنکه دوران امتحان به سر آمد و [[جبرئیل]] پیامبر را [[آگاه]] ساخت که موریانه متن عهدنامه را خورده و تنها [[نام خدا]] از آن باقی مانده است. [[ابوطالب]] {{ع}} [[لباس]] رسمی به تن کرد، به همراه برادرانش به [[مسجد الحرام]] رفت. [[قریشیان]] به گرد او جمع شدند، آنها [[گمان]] کردند که ابوطالب برای [[تسلیم]] آمده است؛ اما ایشان گفته پیامبر را در جمع قریشیان اعلام کرد و فرمود: پسر برادرم خبر می‌دهد، ـ و او هیچ وقت به من [[دروغ]] نمی‌گوید ـ که موریانه ـ جز نام خدا ـ تمام آن عهدنامه را خورده است، دیگر عهدنامه‌ای وجود ندارد، اگر این گفته راست بود شما از این [[قطع رحم]] دست بکشید، فشار و محاصره را از [[بنی هاشم]] بردارید، اگر راست نگفته بود من او را به شما تسلیم خواهم کرد که اگر می‌خواهید او را بکشید. آنها گفتند: به [[انصاف]] سخن گفتی! به داخل [[خانه کعبه]] رفتند، در پی‌جویی عهدنامه، [[حقیقت]] گفتار [[رسول خدا]] {{صل}} معلوم شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکثر مؤرخان همچون: [[یعقوبی]] و [[ابن‌سعد]]، خورده‌ شدن [[صحیفه]] به وسیله موریانه را [[دلیل]] نقض محاصره می‌دانند. قریشی‌ها پس از [[آگاهی]] از [[صدق گفتار پیامبر]] {{صل}} نه تنها [[ایمان]] نیاوردند؛ بلکه او را ساحر خواندند و بر [[دشمنی]] راسخ‌تر شدند&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۲؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۶۳-۱۶۴؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوه و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۱۳؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ زیرا بسیاری از امضاکنندگان این [[معاهده]] جزء کشته‌دادگان در [[جنگ بدر]] بودند و این، قطعی‌ترین [[دلیل]] بر نادیده‌گرفتن این [[معجزه]] است&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالفرج حلبی شافعی، السیرة الحلبیه، ج۱، ص۴۸۳-۴۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین پیامبر در نامه‌ای که به [[هوذة بن علی حنفی]]، [[حاکم]] یمامه نوشت، بعد از آنکه او را به قبول اسلام فرا خوانده و با اشاره به غلبه دین اسلام در [[آینده]]، از وی خواستند تا آن را بپذیرد. او در جواب نامه به پیامبر نوشت: بخشی از این امر را به من واگذار کن، من از تو [[پیروی]] خواهم کرد. [[پیامبر]] در جواب او فرمودند: اگر حتی قطعه‌ای [[زمین]] خالی و متروکه را از من بخواهی، هرگز به تو نخواهم داد&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن حدیث|لو سألتنی سیابة من الارض ما فعلت}}الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۰۱؛ المنتظم، ج۳، ص۲۹۰؛ سبل الهدی، ج۱۱، ص۳۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بدین ترتیب همگی از پذیرش [[دعوت]] [[رسول خدا]] {{صل}} سرباز زدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مردان بزرگ [[قبایل]] [[بیگانه]] از [[دعوت پیامبر]] و [[آینده]] آن می‌فهمیدند، آنچه از [[پیشرفت]] روزافزون آن مشاهده می‌کردند، آنها را به چیزی [[امیدوار]] می‌کرد و آن [[حکومت]] آینده [[اسلام]] بود؛ لذا آن نقل‌ها که آوردیم، بیشتر از «امر» بعد از ایشان سخن گفته‌اند، [[تفسیر]] روشن آن در جواب پیامبر به [[قبیله]] [[بنی عمرو بن معاویه]] از نظر گذشت که آنها به صراحت [[ملک]] و حکومت بعد پیامبر را خواسته بودند، پیامبر هم به همان صراحت آن را به [[انتخاب]] و [[اختیار]] [[خدا]] گذاشته و موکول کرده بود، حتی انتخاب و اختیار خویش را در آن دخیل ندانسته بود&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص ۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دلایل پایان یافتن پیمان‌نامه قریش ==&lt;br /&gt;
سه سال، [[رنج]] و [[گرسنگی]] [[بنی‌هاشم]]، [[احساسات]] [[اهل مکه]] و [[سرزنش]] آنان را بر ضد اقدامات [[قریش]] برانگیخت؛ از این‌رو بر آن شدند که با نقض [[معاهده]] به این وضعیت خاتمه دهند. در واقع، آه و ناله‌های [[فرزندان]] [[بنی‌هاشم]] دل برخی از سرشناسان [[مکه]] را نرم کرد. آنها تصمیم گرفتند به هر صورتی که شده به این ننگ خاتمه دهند&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۵-۲۳۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۶۳-۱۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جناح با حضور «[[هشام بن عمر]]»، «[[ربیعة بن حارث]]»، «[[زهیر بن ابی‌امیه]]»، «[[مطعم بن عدی]]»، «[[ابوالبختری]]»، «[[عاص بن هشام]]» و «[[زمعة بن اسود بن مطلب]]» شبانگاه، به طور پنهانی به گفتگو و ارزیابی نتایج [[معاهده]] پرداختند و مصمم به نقض آن و تحمیل خواسته‌هایشان بر جناح مخالف شدند&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۵-۲۳۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۶۴؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنان با بهره‌گیری از زمینه‌های مطلوب ذهنی [[مردم]] عادی [[مکه]] ـ که در میان آنان [[خویشاوندان]] [[بنی‌هاشم]] بسیار بودند ـ مسلحانه به سوی شعب رفتند و [[بنی‌هاشم]] را به ترک آنجا فرا خواندند. جناح «[[ابوجهل]]» نیز که [[قدرت]] کمتری داشت، به [[نقض معاهده]] گردن نهاد&amp;lt;ref&amp;gt;احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۵-۲۳۶؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۶۴؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۳۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[تاریخ]] نقض [[معاهده]] را [[رجب]] [[سال دهم بعثت]] ذکر کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۶۴ واحمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[زینب ابراهیمی|ابراهیمی، زینب]]، [[شعب ابی‌طالب (مقاله)|شعب ابی‌طالب]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲]]، ص۲۷-۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
{{مدخل وابسته}}&lt;br /&gt;
* [[ابوطالب]]&lt;br /&gt;
* [[حکیم بن حزام]]&lt;br /&gt;
{{پایان مدخل‌ وابسته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[زینب ابراهیمی|ابراهیمی، زینب]]، [[شعب ابی‌طالب (مقاله)|شعب ابی‌طالب]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:13790010.jpg|22px]] [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;سیرت جاودانه ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010213.jpg|22px]] [[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|&#039;&#039;&#039;جانشین پیامبر&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدخل‌های تلخیص شده]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B9%D8%AB%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360513</id>
		<title>بعثت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B9%D8%AB%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360513"/>
		<updated>2026-02-07T08:08:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = بعثت پیامبر خاتم | عنوان مدخل  = بعثت پیامبر خاتم | مداخل مرتبط = [[بعثت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بِعثَت [[پیامبر خاتم]]&#039;&#039;&#039; به [[برگزیده شدن]] [[حضرت محمد]] {{صل}} به [[پیامبری]] و آغاز [[رسالت]] او به عنوان [[آخرین پیامبر]] [[الهی]] اشاره دارد. حضرت محمد {{صل}} در سال چهلم [[عام‌الفیل]] در سن چهل سالگی و در [[غار حراء]] به پیامبری [[برگزیده]] شد. [[شیعیان]] بیست و هفتم [[ماه رجب]] را [[روز]] بعثت پیامبر خاتم دانسته و این روز را به عنوان [[عید مبعث]] گرامی می‌دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[بعثت]] به معنای [[برانگیختن]] از سوی [[بشر]] یا [[خداوند]] است و معنای آن در موارد مختلف تفاوت می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. کاربرد [[قرآنی]] [[بعث]] درباره [[برانگیخته شدن]] [[انبیا]] و نیز [[روز قیامت]] و زنده شدن [[انسان‌ها]] در آن [[روز]]، [[شهرت]] بیشتری دارد&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا}} «اوست که در میان نانویسندگان (عرب)، پیامبری از خود آنان برانگیخت» سوره جمعه، آیه ۲؛ {{متن قرآن|فَهَذَا يَوْمُ الْبَعْثِ}} «اینک این روز رستخیز است» سوره روم، آیه ۵۶؛ {{متن قرآن|وَأَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ}} «و اینکه خداوند آن کسان را که در گورند برمی‌انگیزد» سوره حج، آیه ۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. باعث، از [[نام‌های خداوند]] است که به معنای زنده کننده انسان‌ها پس از [[مرگ]] در روز قیامت است&amp;lt;ref&amp;gt;صدوق، التوحید، ص۲۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از این رو، [[بعثت انبیا]] نیز، هماهنگ با این معنا، می‌تواند به مفهوم فرستادن آنان برای [[زنده کردن]] [[انسانیت]] و [[فطرت بشری]] باشد، که گویی غبار [[گمراهی]] آن را میرانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر همین پایه، [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} بعثت [[رسول خدا]]{{صل}} را نعمتی برای انسان‌ها وصف کرد و فرمود: «پروردگارا! او [[گواه]] تو در [[روز رستاخیز]] و برانگیخته تو برای [[نعمت]] و فرستاده بر [[حق]] تو برای [[رحمت]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;ثقفی، الغارات، ج۱، ص۱۶۰؛ سید رضی، نهج البلاغه، خ ۲۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر اساس این تعریف، [[هدف بعثت]] [[انبیای الهی]] نیز [[پاسخ‌گویی]] به ندای [[فطرت بشر]] و یادآوری نعمت‌های فراموش شده [[الهی]] خواهد بود. [[امام علی]]{{ع}} در این باره فرمود: «خداوند رسولانی فرستاد تا [[مردم]] را به [[پیمان]] خدایی [[فطرت]] پای‌بند کنند، نعمت فراموش شده او را یادآور شوند، گنجینه‌های [[خرد]] را برانگیزانند و نشانه‌های بزرگی خداوند را که در هندسه هستی نقش بسته، نشان دهند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام]] در ادامه با اشاره به بعثت رسول خدا{{صل}} فرمود: «زمانی که حضرت [[مبعوث]] شد، ساکنان [[زمین]] مردمی پراکنده بودند، [[گرایش‌ها]] پراکنده و راه‌ها درهم بود. گروهی [[خدا]] را به مخلوق [[تشبیه]] می‌کردند، جمعی به [[اسم الهی]] [[کفر]] می‌ورزیدند و برخی با نام الهی به موجودات [[پست]] اشاره می‌کردند. [[خداوند]] آنان را به وسیله پیامبرش از [[گمراهی]] و [[نادانی]] [[نجات]] داد»&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن حدیث|فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ... لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ وَ يُرُوهُمْ آيَاتِ الْمَقْدِرَةِ...}}؛ (سید رضی، نهج البلاغه، خطبه ۱). درباره هدف بعثت از منظر قرآن بنگرید: {{متن قرآن|الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ}} «همان کسان که از فرستاده پیام‌آور درس ناخوانده پیروی می‌کنند، همان که (نام) او را نزد خویش در تورات و انجیل نوشته می‌یابند؛ آنان را به نیکی فرمان می‌دهد و از بدی باز می‌دارد و چیزهای پاکیزه را بر آنان حلال و چیزهای ناپاک را بر آنان حرام می‌گرداند و بار (تکلیف)‌های گران و بندهایی را که بر آنها (بسته) بود از آنان برمی‌دارد، پس کسانی که به او ایمان آورده و او را بزرگ داشته و بدو یاری رسانده‌اند و از نوری که همراه وی فرو فرستاده شده است پیروی کرده‌اند رستگارند» سوره اعراف، آیه ۱۵۷؛ {{متن قرآن|لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ...}} «ما پیامبرانمان را با برهان‌ها (ی روشن) فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو فرو فرستادیم تا مردم به دادگری برخیزند.».. سوره حدید، آیه ۲۵؛ {{متن قرآن|هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ}} «اوست که در میان نانویسندگان (عرب)، پیامبری از خود آنان برانگیخت که بر ایشان آیاتش را می‌خواند و آنها را پاکیزه می‌گرداند و به آنان کتاب (قرآن) و فرزانگی می‌آموزد و به راستی پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند» سوره جمعه، آیه ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ویژگی‌های [[بعثت]] [[رسول خدا]]{{صل}} آن بود که [[خداوند]] از همه [[انبیای پیشین]] پیمانی گرفت تا به وی [[ایمان]] آورند، با دشمنانش بجنگند و [[پیامبری]] او را به [[پیروان]] خود نیز خبر دهند. خداوند این [[پیمان]] را برای [[رسول خدا]]{{صل}} چنین نقل کرد: «هنگامی را که خداوند از [[پیامبران]] پیمان گرفت که هرگاه به شما کتاب و حکمتی دادم، سپس شما را فرستاده‌ای آمد که آنچه را با شماست [[تصدیق]] کرد، البته به او ایمان بیاورید و حتماً یاریش کنید. فرمود: «آیا [[اقرار]] کردید و در این باره پیمانم را پذیرفتید؟» گفتند: «اقرار کردیم» فرمود: «پس [[گواه]] باشید و من با شما از گواهانم»&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ لَمَا آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ قَالَ أَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَى ذَلِكُمْ إِصْرِي قَالُوا أَقْرَرْنَا قَالَ فَاشْهَدُوا وَأَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ}} «و آنگاه خداوند از پیامبران پیمان گرفت که چون به شما کتاب و حکمتی دادم سپس پیامبری نزدتان آمد که آن (کتاب) را که با شماست راست می‌شمارد، باید بدو ایمان آورید و باید او را یاوری کنید و (آنگاه) فرمود: آیا اقرار کردید و بر (پایه) آن پیمان مرا پذیرفتید؟ گفتند: اقرار کردیم؛ فرمود: پس گواه باشید و من نیز همراه شما از گواهانم» سوره آل عمران، آیه ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بشارت]] به [[بعثت پیامبر خاتم]]{{صل}} و نشانه‌هایی از ظهور آن حضرت در [[تورات]] و [[انجیل]] آمده است و بسیاری از [[اهل کتاب]] و [[مشرکان]] از قبل، با آن آشنا بودند و حتی رسول خدا{{صل}} را مانند نزدیک‌ترین افراد خود می‌شناختند و به ویژگی‌ها و نشانه‌های آن حضرت [[آگاه]] بودند&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبِينٌ}} «و (یاد کن) آنگاه را که عیسی پسر مریم گفت: ای بنی اسرائیل! من فرستاده خداوند به سوی شمایم، توراتی را که پیش از من بوده است راست می‌شمارم و نویددهنده به پیامبری هستم که پس از من خواهد آمد، نام او احمد است؛ امّا چون برای آنان برهان‌ها (ی روشن) آورد، گفتند: این جادویی آشکار است» سوره صف، آیه ۶؛ {{متن قرآن|وَلَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ وَكَانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكَافِرِينَ}} «و چون کتابی از سوی خداوند نزدشان آمد که آنچه را با خود داشتند، راست می‌شمرد؛ با آنکه پیش‌تر، (به مژده آمدن آن) در برابر کافران یاری می‌خواستند؛ همین که آنچه می‌شناختند نزدشان رسید، بدان کفر ورزیدند پس لعنت خداوند بر کافران باد» سوره بقره، آیه ۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[بعثت]] [[رسول خدا]] {{صل}} ==&lt;br /&gt;
رسول خدا {{صل}} [[پیش از بعثت]]، هر سال&amp;lt;ref&amp;gt;سید رضی، نهج البلاغه، خطبه قاصعه، ص۱۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; یک ماه&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۵۱؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۰۰؛ عسکری، تصحیفات، ج۱، ص۲۹۶؛ بیهقی، دلائل، ج۲، ص۱۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا همواره از محیط [[مکه]] بیرون می‌رفت و بدون آنکه کسی به او [[دستور]] داده باشد یا از کسی [[پیروی]] کند، در [[غار حرا]] به [[عبادت]] می‌پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن حزم، جوامع السیره، ص۳۶؛ حلبی، ج۱، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این گونه عبادت رسول خدا {{صل}} که با دوری از [[جامعه]] و ویژگی‌هایی همراه بود، &amp;quot;[[تحنث]]&amp;quot;، از ماده &amp;quot;حنث&amp;quot; به معنای [[گناه بزرگ]]&amp;lt;ref&amp;gt;خلیل، ج۳، ص۲۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به معنای [[دوری از گناه]] بزرگ یا عبادت همراه با دوری از [[شرک]] و [[بت پرستی]] است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن قتیبه، غریب الحدیث، ج۱، ص۱۴۳؛ عسکری، تصحیفات، ج۱، ص۲۹۶؛ جوهری، ج۱، ص۲۸۰؛ زمخشری، ج۱، ص۲۳۸. برای آگاهی بیشتر از معنای تحنث، ر.ک: تحنث.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین نشانه‌های بعثت رسول خدا {{صل}} رؤیاهای صادق بود که همچون سپیده صبح پدید آمد&amp;lt;ref&amp;gt;یعنی فرشته را در خواب می‌دید، نه آنکه در خواب مبعوث به رسالت شده باشد.&amp;lt;/ref&amp;gt; و علاقه به [[تنهایی]] در ایشان ایجاد شد؛ چندان که تنهایی را بیش از هر چیز [[دوست]] می‌داشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۴۹ و ۲۵۰؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ بلاذری، أنساب، ج۱، ص۱۱۶؛ ابونعیم، دلائل، ص۲۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. چراکه با [[کوه]] حرا&amp;lt;ref&amp;gt;چون در برخی روایات غار نیست.&amp;lt;/ref&amp;gt; به سر می‌برد، به فقیرانی که نزد ایشان می‌رفتند طعام می‌داد و چون آن ایام پایان می‌یافت، هفت بار یا هر چه [[خدا]] می‌خواست به [[طواف]] [[کعبه]]، می‌پرداخت و سپس به [[خانه]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا بر [[نقلی]] آن حضرت پس از چند شب پی در پی عبادت و تنهایی در [[غار حراء]] نزد [[حضرت خدیجه]] {{س}} می‌آمد و زاد و توشه تهیه می‌کرد و باز می‌گشت تا آنکه در حالی که در غار حرا به سر می‌برد [[وحی]] بر او نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ ابونعیم، دلائل، ص۲۱۳؛ ابن عبدالبر، الدرر، ص۳۱ و ۳۲؛ و با اندکی تغییر، ابن هشام، ج۱، ص۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در آستانه [[بعثت]]، هرگاه [[رسول خدا]] {{صل}} برای کاری از [[منزل]] دور می‌شد و به کوه‌های [[مکه]] می‌رفت، بر سنگ و درختی نمی‌گذشت مگر آنکه از آنها ندای &amp;quot;[[السلام]] علیک یا [[رسول الله]]&amp;quot; می‌شنید و چون اطراف و سمت راست و چپ و پشت سر خود را نگاه می‌کرد، چیزی جز سنگ و درخت نمی‌دید. مدتی به همین شکل سپری شد تا آنکه [[جبرئیل]] در [[ماه رمضان]] که آن حضرت در [[غار حرا]] بود، بر ایشان نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۴۹ و ۲۵۰؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ بلاذری، انساب، ج۱، ص۱۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بیشتر قریب به اتفاق منابع، سن آن حضرت را هنگام بعثت، [[چهل]] سال دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه، ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۴۹؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۲؛ خلیفة بن خیاط، التاریخ، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما ۴۱&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، ج۱۸، ص۲۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ۴۳&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و ۴۵ سال نیز گفته شده است&amp;lt;ref&amp;gt;خلیفة بن خیاط، التاریخ، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; که با توجه به [[شهرت]] داشتن چهل سال و حوادث سال‌های پس از بعثت و پس از [[هجرت]]، به نظر می‌رسد سال‌های دیگر نمی‌توانند درست باشند. در [[روز]] و [[تاریخ]] بعثت نیز [[اختلاف]] است. بیشتر [[منابع اهل سنت]]، [[تاریخ]] [[بعثت]] را ماه رمضان&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا هفدهم ماه رمضان&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، ج۱، ص۱۵۲؛ بلاذری، انساب، ج۱، ص۱۱۵؛ مقدسی، ج۲، ص۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; آورده‌اند، اما هیجدهم [[رمضان]]&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; ۲۴ رمضان&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[دوازدهم ربیع الاول]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن کثیر، ج۳، ص۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز گفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیشتر [[منابع شیعه]] نیز تاریخ بعثت را ۲۷ ماه رجب دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;کلینی، ج۴، ص۱۴۹؛ مفید، المقنعه، ص۲۲۶؛ طوسی، مصباح المتهجد، ص۸۲۰؛ ابن براج، ج۱، ص۱۴۸؛ فتال نیشابوری، ص۳۵۱؛ راوندی، النوادر، ص۲۶۶؛ محقق حلی، المعتبر، ج۲، ص۷۰۸؛ علامه حلی، تذکرة الفقهاء، ج۶، ص۱۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما [[۲۵ رجب]]&amp;lt;ref&amp;gt;صدوق، المقنع، ص۲۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ده روز مانده به پایان رمضان&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[ربیع الاول]]&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، دهم ربیع الاول&amp;lt;ref&amp;gt; مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و ۱۱ ربیع الاول&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، ج۱۸، ص۲۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; هم گفته‌اند. روز بعثت را نیز بیشتر [[دوشنبه]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن حبیب، المحبر، ص۱۰ یعقوبی، ج۲، ص۲۲؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۳؛ مسعودی، مروج، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دانسته‌اند، ولی [[پنجشنبه]]&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[جمعه]]&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز آورده‌اند. البته اختلاف‌های یاد شده در صورتی است که بتوان [[زمان]] [[بعثت]] و زمان [[نزول وحی]] و [[آیات قرآن]] را یکی دانست، اما در صورتی که زمان بعثت و نزول وحی یکی نباشد، برخی از تاریخ‌های یاد شده و [[اختلاف]] در آنها، مربوط به زمان نزول وحی است که به معنای اختلاف در زمان بعثت نیست. برخی بر این باورند که به موجب آیاتی همچون: {{متن قرآن|شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«(روزهای روزه گرفتن در) ماه رمضان است که قرآن را در آن فرو فرستاده‌اند» سوره بقره، آیه ۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و{{متن قرآن|إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما آن (قرآن) را در شب قدر فرو فرستادیم» سوره قدر، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[نزول قرآن]] در [[ماه رمضان]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، حال اگر بعثت نیز با [[نزول]] آیاتی از [[قرآن]] آغاز شده باشد، پس نمی‌تواند در زمانی غیر از ماه رمضان رخ داده باشد. از سوی دیگر، عده‌ای اصل بعثت را از [[همراهی]] با نزول قرآن جدا دانسته و بر این باورند که بعثت می‌تواند پیش از نزول [[قرآن کریم]]، به شکل خبر یا رؤیایی صادق به اطلاع [[رسول خدا]] {{صل}} رسیده باشد، اما نزول وحی در ماه رمضان آغاز شده باشد. بر اساس نظری دیگر که موجب پدید آمدن نظریه [[نزول]] دفعی و تدریجی [[قرآن]] شده است، این [[کتاب آسمانی]]، یک بار به صورت مجموعی و دفعی بر [[قلب]] [[مبارک]] [[رسول خدا]] {{صل}} نازل شده، و بار دیگر به شکل تدریجی و [[آیه]] به آیه در طول ۲۳ سال بر آن حضرت نازل گردیده است. بر اساس این نظریه، لازم نیست [[بعثت]] و [[نزول قرآن]] حتما در یک [[زمان]] رخ داده باشند. پس می‌شود نزول قرآن در [[ماه رمضان]] و بعثت در زمانی دیگر صورت گرفته باشد؛ چنان که می‌شود حتی بر اساس همزمان بودن نزول قرآن و بعثت، نزول دفعی قرآن در ماه رمضان و نزول تدریجی آن در زمانی دیگر و همراه با بعثت رخ داده باشد، اما این نظریه نیز مورد پذیرش همگان قرار نگرفته است&amp;lt;ref&amp;gt;برای بررسی بیشتر، ر.ک: سهیلی ج۲، ص۳۹۶-۳۸۸؛ مجلسی، ج۱۸، ص۱۹۰؛ جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۲۵۰-۲۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۴۳-۴۴؛ [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص۲۵۳؛ [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نخستین آیات ==&lt;br /&gt;
با آنکه برخی ادعا کرده‌اند بدون [[اختلاف]]، نخستین [[سوره]] نازل شده بر رسول خدا {{صل}} {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: حسکانی، ج۲، ص۴۱۶؛ مقریزی، ج۴، ص۳۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما در این باره اختلاف‌هایی وجود دارد: از این‌رو، [[سوره علق]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ابی شیبه، ج۷، ص۱۹۵ و ج۸، ص۳۳۵؛ بیهقی، سنن، ج۹، ص۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[سوره مدثر]]&amp;lt;ref&amp;gt;بخاری، ج۶، ص۷۴؛ ابن حبان، صحیح ج۱، ص۲۲۰-۲۲۲؛ طبری، جامع البیان، ج۲۹، ص۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، سوره [[فاتحة الکتاب]]&amp;lt;ref&amp;gt;ثعلبی، ج۱۰، ص۲۴۴؛ طوسی، التبیان، ج۱۰، ص۱۷۱و ۳۷۸؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۱۰، ص۷۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[سوره تین]]&amp;lt;ref&amp;gt;حلبی، ج۱، ص۴۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، آیه {{متن قرآن|قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بگو: بیایید تا آنچه را خداوند بر شما حرام کرده است برایتان بخوانم» سوره انعام، آیه ۱۵۱. ابن العربی، احکام القرآن، ج۴، ص۴۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«به نام خداوند بخشنده بخشاینده» سوره فاتحه، آیه ۱. واحدی نیشابوری، ص۶؛ سیوطی، ج۱، ص۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; را نخستین [[آیه]] یا نخستین [[سوره]] دانسته‌اند که بر آن حضرت نازل شد، اما بیشتر منابع و [[مفسران]]، پنج آیه ابتدای [[سوره علق]] را نخستین آیات می‌دانند&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه، ر.ک: ابن سعد، ج۱، ص۱۵۴؛ طبری، جامع البیان، ج۳۰، ص۳۲۰؛ بغوی، ج۴، ص۵۰۶؛ سمرقندی، ج۳، ص۴۵۸؛ ثعلبی، ج۱۰، ص۲۴۴؛ طوسی، التبیان، ج۱۰، ص۱۷۱ و ۳۷۸ طبرسی، مجمع، ج۱۰، ص۷۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بر نادرستی اقوال دیگر [[استدلال]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: واحدی نیشابوری، ص۶ و ۷؛ سیوطی، ج۱، ص۷۴ و ۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. برخی برای رفع این [[اختلاف]]، نخستین آیات را سوره علق دانسته و [[سوره مدثر]] را نخستین سوره پس از [[انقطاع وحی]] یا نخستین سوره کامل می‌دانند&amp;lt;ref&amp;gt;طبرانی، الأوائل، ص۴۳؛ زیلعی، تخریج الأحادیث و الآثار، ج۴، ص۱۱۸ و ۱۱۹؛ سمعانی، تفسیر، ج۶، ص۸۷؛ سیوطی، ج۱، ص۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به نظر می‌رسد در این باره باید همان نظر مشهور را پذیرفت که پنج [[آیه]] ابتدای سوره علق، نخستین آیات نازل شده بر [[رسول خدا]] {{صل}} است؛ زیرا سوره مدثر، به سبب آنکه برخی [[آیات]] آن از [[دشمنان]] رسول خدا {{صل}} [[سخن]] می‌گوید، باید به حوادث پس از [[بعثت]] مربوط باشد. [[روایات]] مربوط به آیات و سوره‌های دیگر نیز به روشنی نزول نخستین آنها را [[اثبات]] نمی‌کند&amp;lt;ref&amp;gt; برای اطلاع بیشتر، ر.ک: جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۲۵۰-۲۴۴؛ دوانی، باد نامه طبری، آغاز وحی و بعثت پیامبر در تاریخ و تفسیر طبری.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۴۴؛ [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص۲۵۳؛ [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روایات بعثت ==&lt;br /&gt;
روایات مربوط به بعثت رسول خدا {{صل}}، به چند صورت این رویداد را بیان کرده‌اند و به بررسی کامل نیاز دارند، اما بی‌تردید برخی از این روایات را نمی‌توان پذیرفت. بر اساس خبری مشهور، اما نادرست، آن حضرت پس از آنکه با [[فرشته وحی]] روبه رو شد و مورد خطاب [[آیه]] {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ قرار گرفت و پاسخ داد که خواندن نمی‌داند، از سوی [[جبرئیل]] مورد فشار و تکان‌های جسمی شدید قرار گرفت تا آنکه پس از سه مرتبه، سرانجام توانست آن [[آیات]] را بخواند. آن حضرت سپس از [[غار حرا]] پایین آمد و از [[ترس]] آنکه [[مردم]] او را به [[جن]]‌زدگی و امثال آن متهم کنند، نزدیک بود خود را از [[کوه]] پرتاب کند. وی نزد همسرش [[حضرت خدیجه]] {{س}} رفت و او را از ماجرا باخبر کرد و چون [[خدیجه]] ایشان را هراسناک و [[وحشت]] زده دید، دلداری‌اش داد که [[امیدوار]] است او [[برگزیده خداوند]] باشد و به سبب ویژگی‌هایی همچون مهمان نوازی، [[صله رحم]] و [[راستگویی]] که ایشان دارد، [[خدا]] او را [[خوار]] نخواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[روایت]] دیگری آمده است خدیجه {{ع}} نزد پسرعمویش، [[ورقة بن نوفل]] رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد و او نیز به ایشان [[دلداری]] داد که نگران نباشد زیرا همسرش [[پیامبر]] این [[امت]] خواهد شد و...&amp;lt;ref&amp;gt;برای اطلاع از این روایات، ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۵۵-۲۵۳؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۹-۲۹۸؛ بیهقی، دلائل، ج۲، ص۱۴۰-۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر [[نقلی]] دیگر، [[رسول خدا]] {{صل}} [[نذر]] کرد همراه با حضرت خدیجه {{ع}} یک ماه که مطابق با [[ماه رمضان]] بود، در [[غار حرا]] [[اعتکاف]] کند. آن حضرت شبی خارج شد و صدایی شنید که می‌گوید {{عربی|&amp;quot;السلام عليك&amp;quot;}}. ایشان [[گمان]] کرد این صدای جن است و بر خدیجه {{ع}} وارد شد و از او خواست تا وی را بپوشاند و...&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابونعیم، دلائل، ص۲۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. چنان که بر اساس روایتی از [[عایشه]]، رسول خدا {{صل}} در [[خواب]] به [[رسالت]] [[مبعوث]] شدند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; که آن نیز درست نیست. [[اخبار]] یاد شده که در برخی منابع به اختصار و در برخی گزارش‌ها به تفصیل آمده است و نیز [[روایات]] دیگری که مشابه این اخبارند&amp;lt;ref&amp;gt; برای نمونه، ر.ک: ابونعیم، دلائل، ص۲۱۸-۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و متأسفانه به برخی منابع [[شیعی]] نیز راه یافته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: مجلسی، ج۱۵، ص۳۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، از نظر [[سند]]، محتوا و مضمون و نیز ناهماهنگی بین آنها و به لحاظ آنکه بخش‌هایی از این [[روایات]] با مبانی [[عقلی]] و [[اصول اعتقادی]] مخالف‌اند، اشکالات بسیاری دارند که نمی‌توانند مورد پذیرش قرار گیرند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: شرف الدین، النصو الاجتهاد، ص۴۲۰-۴۲۳؛ جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۳۱۴-۲۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مهم‌ترین اشکالات روایات یاد شده این است که [[راوی]] اصلی این [[اخبار]] ـ همچون [[عایشه]]، [[عبدالله بن عباس]]، [[عبید بن عمیر بن قتاده لیثی]]، [[عبدالله بن حسن مثنی]]، [[محمد بن شهاب زهری]]، [[هشام بن محمد بن سائب کلبی]] ـ در [[زمان]] [[بعثت]] [[رسول خدا]] {{صل}} به [[دنیا]] نیامده یا [[کودک]] بوده‌اند و طبیعی است که نمی‌توانند وقایع بعثت را نقل کنند، مگر به نقل از دیگران و [[راویان]] یاد شده، [[روایات بعثت]] را از کسی دیگر نقل نکرده یا از او نام نبرده‌اند، بلکه به گونه‌ای نقل کرده‌اند که گویی خود [[شاهد]] ماجرا بوده‌اند. از این‌رو، روایات آنان مرسل است و قابل [[اعتماد]] نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشکال دیگر این است که سند بیشتر این روایات به [[آل زبیر]] می‌رسد و چون ممکن است بی‌تأثیر از مسائل [[سیاسی]] نبوده باشد، باید با [[تأمل]] بیشتری در این روایات نگریست&amp;lt;ref&amp;gt;برای آگاهی بیشتر از نقد و بررسی این روایات، ر.ک: دوانی، بادنامه طبری، آغاز وحی و بعثت پیامبر در تاریخ و تفسیر طبری.&amp;lt;/ref&amp;gt;، به نظر می‌رسد [[روایت]] درست‌تر درباره بعثت رسول خدا {{صل}}، چنان باشد که بخشی از آن را [[امام علی]] {{ع}} در [[خطبه قاصعه]]&amp;lt;ref&amp;gt;سید رضی، نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; آورده‌اند و گزارشی از آن از [[امام هادی]] {{ع}} نقل شده است که فرمود: &amp;quot;رسول خدا {{صل}} در همان [[تحنث]] در [[غار]]، مورد خطاب [[آیات]] ابتدای [[سوره علق]] قرار گرفت و با توجه به [[رؤیاهای صادقه]] و [[الهامات]] درونی که آن حضرت را برای پذیرش [[مسئولیت]] [[رسالت]] آماده ساخته بودند، رسالت خود را آغاز کرد. البته [[رسول خدا]] {{صل}} از [[عظمت]] و بزرگی [[خداوند]] و نیز از اینکه ممکن بود [[قریش]] خبر [[پیامبری]] ایشان را [[تکذیب]] کنند یا نسبت [[جنون]] به ایشان بدهند یا بگویند دچار [[وسوسه]] [[شیاطین]] شده است&amp;lt;ref&amp;gt;بدون وحشت‌ها و حالت‌هایی که در روایات نادرست آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; دچار تب شد، اما از [[کوه]] حرا پایین آمد، در حالی که همه چیز بر ایشان [[سلام]] می‌کرد و به ایشان [[بشارت]] می‌داد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: بحرانی، مدینة المعاجز، ج۱، ص۴۴۵-۴۴۴ مجلسی، ج۱۸، ص۲۰۶-۲۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته در اینکه [[وحی]] از مقولات ماورای [[طبیعت]] است و از این‌رو برای آن حضرت هنگام تلقی آن، حالتی غیر عادی و تب (چنان که بدان اشاره کردیم) ایجاد می‌شد و [[نزول وحی]] و [[قرآن]] نیز ـ به [[گواهی]] خود قرآن که می‌فرماید: {{متن قرآن|سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما سخنی سنگین را به زودی بر تو فرو می‌فرستیم» سوره مزمل، آیه ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; سخنی سنگین است، هیچ تردیدی نیست، اما اینکه [[حضرت خدیجه]] {{س}} [[تأیید]] کند، یا [[ورقه بن نوفل]] (که در اصل وجود و جزئیات و [[زمان]] [[زندگی]] او اختلاف‌های بسیاری وجود دارد، ر.ک: مدخل [[ورقة بن نوفل]] بن [[اسد]]) [[بعثت]] ایشان را بشارت دهد و تأیید نماید، یا آنکه آن حضرت چنان دچار [[وحشت]] شده باشد که از [[ترس]] سخنان [[مردم]]، [[تصمیم]] بگیرد خود را از کوه پرتاب کند و مانند این سخنان، که از [[روایات]] [[نادرست]] بر می‌آید، پذیرفتنی نیست&amp;lt;ref&amp;gt;برای اطلاع بیشتر از نقد و بررسی این روایات، ریک: دوانی، یادنامه طبری، آغاز وحی و بعثت پیامبر در تاریخ و تفسیر طبری.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۴۴-۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نخستین مسلمان ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|اولین مسلمانان}}&lt;br /&gt;
در اینکه نخستین مسلمان چه کسی بود، [[اختلاف]] وجود دارد. تصریح رسول خدا {{صل}} به پیشگام بودن [[امام علی]] {{ع}} در پذیرش اسلام&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه، ر.ک: بلاذری، انساب، ج۲، ص۳۶۲؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج۶، ص۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، تأکید خود امام علی {{ع}} در این باره&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۱۰؛ خطیب بغدادی، ج۴، ص۴۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ادعای [[اجماع]] برخی از منابع اهل سنت&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: حاکم، معرفة علوم الحدیث، ص۲۲؛ ابن حجر هیثمی، ص۱۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و سخنان بسیاری از [[صحابه]] بزرگ و [[تابعین]] دراین مورد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: امینی، ج۲، ص۲۳۶-۲۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، مهم‌ترین [[دلایل]] [[اثبات]] [[نخستین مسلمان]] بودن [[امام علی]] است. البته در اینکه [[حضرت خدیجه]] نخستین [[زن]] [[مسلمان]] بود اختلافی نیست&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۵۷؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ بیهقی، دلائل، ج۲، ص۱۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ولی در اینکه وی نخستین مسلمان بود یا امام علی {{ع}}، [[اختلاف]] وجود دارد. برخی از منابع اهل سنت نیز به پیشگام بودن [[ابوبکر]] در پذیرش اسلام اشاره کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابن سعد، ج۲، ص۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما این [[روایات]] اندک است و به دلایل مختلف اعتبار ندارند&amp;lt;ref&amp;gt;برای بررسی بیشتر، ر.ک: جعفر مرتضی عاملی، ج۱، ص۳۳۲-۳۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[اخبار]] بعثت‌ ==&lt;br /&gt;
قبل از آنکه به بررسی اخبار[[ بعثت]] بپردازیم، خوب است از اخباری که [[روز]] [[مبعث]] را تعیین می‌کنند، [[آگاهی]] یابیم و در این مورد با کمبود متون مواجه نیستیم. مرحوم [[کلینی]] با سند خود از [[امام صادق]] [[روایت]] کرده است که فرمود: «[[روزه]] [[بیست و هفتم رجب]] را فراموش نکن؛ زیرا آن روزی است که محمد به [[نبوّت]] گماشته شده است»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، ج۲، ص۱۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[شیخ صدوق]]&amp;lt;ref&amp;gt;من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص۹۰ از حسن بن راشد از امام صادق{{ع}}. و ثواب الاعمال، ص۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[طوسی]]&amp;lt;ref&amp;gt;تهذیب الاحکام، ج۱، ص۴۳۸ و الامالی، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; هم آن را روایت کرده‌اند. همچنین کلینی از امام صادق{{ع}} روایت می‌کند که آن حضرت فرمود: «در روز بیست و هفتم رجب [[رسول الله]]{{صل}} به [[پیامبری]] برگزیده شد»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، ج۱، ص۴۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با سند خود از [[امام رضا]]{{ع}} نقل می‌کند: «[[خداوند]][[ محمد]] را به عنوان [[رحمت]] برای جهانیان در بیست و هفتم رجب به پیامبری [[مبعوث]] کرد و هر کسی که آن را روزه بدارد، خداوند [[ثواب]] شصت ماه [[روزه‌داری]] را برایش می‌نویسد&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، ج۲، ص۱۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و همین را طوسی نیز نقل نموده است&amp;lt;ref&amp;gt;تهذیب الاحکام، ج۱، ص۴۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[صدوق]] با سندی از امام رضا{{ع}} نقل می‌کند که حضرت فرمود: «خداوند [[حضرت محمد]] را سه شب مانده به آخر [[ماه رجب]] به پیامبری مبعوث کرد و هر کسی که آن روز را روزه بگیرد، مثل این است که هفتاد سال روزه گرفته است»&amp;lt;ref&amp;gt;ثواب الاعمال، ص۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طوسی با سندی از [[امام هادی]]{{ع}} روایت می‌کند که فرمود: «روز بیست و هفتم رجب روزی است که خداوند حضرت محمد{{صل}} را به عنوان رحمت برای جهانیان به پیامبری مبعوث کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;تهذیب الاحکام، ج۱، ص۴۳۸ تا دو خبر آخر که شیخ آنها را در مجالس، ص۳۴۹ به نقل از امام صادق{{ع}}‌ روایت کرده است و در مصباح المتهجّد به نقل از امام جواد در مورد روزه آن روز سفارش شده است بدون آنکه متعرض بعثت شده باشد. و همچنین رجوع کنید به وسائل الشیعة، ج۷، ص۳۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] از [[ابن عباس]] و [[أنس بن مالک]] نقل می‌کند که گفتند: «[[خداوند]] در [[روز]] [[دوشنبه]] بیست و هفتم [[ماه رجب]] بر محمّد{{صل}} [[وحی]] را نازل کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و از میان عامّه، [[متقی هندی]] در [[کنز]] العمّال به نقل از [[بیهقی]] در شعب الایمان از [[سلمان فارسی]] نقل کرده است که گفت: «در [[رجب]]،[[ شب]] و روزی است که هر کس آن [[روز]] را [[روزه]] بگیرد و آن شب را به [[عبادت]] بپردازد، همانند کسی است که صد سال روزه گرفته و صد سال [[شب‌زنده‌داری]] کرده است و این شب و روز در سه روز مانده آخر [[ماه رجب]] قرار دارند و [[خدا]] محمّد{{صل}} را در آن به [[پیامبری]] [[مبعوث]] کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;منتخب کنز العمال در حاشیه مسند، ج۳، ص۳۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حلبی]] در سیره‌اش به نقل از دمیاطی در سیره‌اش از ابی [[هریرة]] نقل کرده است که گفت: «هر کسی که بیست و هفتم ماه رجب را روزه بگیرد، [[خداوند]] روزه شصت ماه را برایش می‌نویسد و این روزی است که [[جبرئیل]] برای اعلام [[رسالت]] بر [[نبی اکرم]]{{صل}} نازل شد و این اولین روزی است که در آن جبرئیل نازل شده است»&amp;lt;ref&amp;gt;السیره الحلبیة، ج۱، ص۳۸۴ و در آخر آن از ادعای شعبی حمایت شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[اهل سنت]] در تعیین روز [[مبعث]] با کمبود [[روایت]] روبه‌رو هستند، امّا چنان که گذشت، از طریق [[اهل بیت]] با هیچ کمبودی از [[اخبار]] و [[روایات]] مواجه نیستیم و لکن باید [[اعتراف]] کنیم که در کیفیت [[آغاز بعثت]] با کمبود مواجه هستیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۳۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چگونگی آغاز بعثت‌==&lt;br /&gt;
روایت شده است که [[امام حسن عسکری]]{{ع}} که در حال توصیف [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}} بود، فرمود: «... تا این که به [[چهل سالگی]] رسید، و خداوند [[قلب]] کریمش را بهترین و والاترین و خاشع‌ترین و مطیع‌ترین قلب‌ها یافت. پس به درهای [[آسمان]] [[اجازه]] داد و آنها بازشدند و به [[ملائکه]] اجازه داد و آنها نازل شدند و در این حال محمد{{صل}} به آنها می‌نگریست. پس [[رحمت]] از طرف [[عرش]] بر وی نازل شد و او به [[روح الامین]]،[[ جبرئیل]] - طاووس [[ملائکه]] - نگاه می‌کرد، جبرئیل نزد او فرود آمد و دستش را گرفت و تکان داد و گفت: ای محمد! بخوان،[[ محمد]] فرمود: چه چیزی را بخوانم؟ گفت: ای محمد! {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ قْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید آدمی را از خونپاره‌ای فروبسته آفرید بخوان و (بدان که) پروردگار تو گرامی‌ترین است همان که با قلم آموزش داد به انسان آنچه نمی‌دانست آموخت» سوره علق، آیه۱-۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس آنچه را که می‌بایست بر او نازل کرد و خودش به سوی پروردگارش بالا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد{{صل}} از [[کوه]] پایین آمد در حالی که [[عظمت خداوند]] و [[جلال]]ت ابّهت [[الهی]] او را مدهوش خود کرده بود و به تب و لرز دچار شده بود. چیزی که اضطرابش را بیشتر می‌کرد، این بود که می‌ترسید، [[قریشیان]] او را [[تکذیب]] کرده و او را به دیوانگی نسبت دهند، در حالی که او عاقل‌ترین [[مردم]] و گرامی‌ترین آنان بود و مبغوض‌ترین چیزها در نظر او [[شیاطین]] و [[اعمال]] دیوانگان بود؛ بنابراین، [[خداوند]] [[اراده]] کرد که قلبش را مملوّ را [[شجاعت]] نماید و به او فراخی [[دل]] [[عنایت]] فرماید. برای همین از کنار هر سنگ و درختی که ردّ می‌شد، می‌شنید که می‌گفتند: «السّلام علیک یا [[رسول الله]]»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر منسوب به امام حسن عسکری{{ع}}، چنان که در بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۰۶ آمده است و این را مقایسه کنید با آنچه که در تاریخ طبری، ج۲، ص۲۹۹-۳۰۶ آمده است. به طوری که از آن چنین استفاده می‌شود که رسول الله{{صل}} گمان کرد که جنون او را فرا گرفته است و اراده کرد که خودش خدا را ببیند و در آن فرشته شک کرد که آیا شیطان است یا خیر؟ و خدیجه و عموزاده نصرانی‌اش، ورقة بن نوفل به او دلداری و اطمینان دادند (!) چنین مطالبی از طریق امامیه نقل نشده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر دلالت می‌کند که اولین [[سوره]] - یا اولین آیاتی - که نازل شده است، همین پنج [[آیه]] اول [[سوره علق]] بوده است، ولی این تنها یک خبر واحدی است که دلالت می‌کند که این [[آیات]] در ابتدای [[بعثت]] و در [[روز]] [[بیست و هفتم رجب]] نازل شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۳۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مسأله [[جانشینی علی]]{{ع}} در اوایل بعثت‌ ==&lt;br /&gt;
ممکن است بگوییم که [[دعوت]] از [[خویشاوندان]] پس از [[قطع رابطه]] و [[تبعید]] [[بنی هاشم]] در [[شعب ابی طالب]] به وسیله [[قریش]] در حدود [[سال ششم بعثت]] بوده است که این بنا بر آن چیزی است که [[فرات بن ابراهیم]] [[کوفی]] در تفسیرش با سندی از ابی [[رافع]]، [[غلام]] [[عباس بن عبد]] المطلب، نقل کرده است. او می‌گوید: [[رسول الله]]{{صل}} [[فرزندان]] و نواده‌های [[عبد المطلب]] را در شعب جمع کرد و برای آنها، که در آن هنگام چهل نفر بودند، ران گوسفندی را طبخ کرد، همگی از آن غذا خوردند و [[سیر]] شدند، سپس ظرفی از شیر (یا دوغ) را آورد و همه آن چهل نفر از آن ظرف نوشیدند و [[سیراب]] شدند&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فرات، ص۳۰۳ با تحقیق محمودی و در بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام [[ابو لهب]] پیش دستی کرد و گفت: به [[خدا]] قسم که هر کدام از ما به [[تنهایی]] یک برّه را می‌خورد و به طور کامل سیر نمی‌شود و هر کدام از ما یک ظرف پر از شراب می‌نوشد و سیراب نمی‌شود و پسر ابی [[کبشه]]&amp;lt;ref&amp;gt;این مرد، یکی از افراد خزاعة بوده است که با بت‌پرستی قریش مخالفت می‌کرد و چنان که در النهایه جزری آمده است، پیغمبر اکرم{{صل}} را به او تشبیه کردند.&amp;lt;/ref&amp;gt; ما را به یک ران گوسفند و یک ظرف شیر (یا دوغ) مهمان کرده است و همگی سیر و سیراب شده‌ایم و این نمی‌تواند چیزی جز یک [[سحر]] و جادوی آشکار باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه [[پیامبر]] آنها را مورد [[خطاب]] قرار داد و فرمود: [[خداوند]] به من دستور داده است که خویشاوندان نزدیک و [[عشیره]] خاص خود را [[انذار]] کنم و شما خویشاوندان نزدیک و عشیره خاص من هستید و خداوند هیچ [[پیامبری]] را [[مبعوث]] نکرده مگر این که از میان خانواده‌اش شخصی را به عنوان [[وصی]] و [[وزیر]] و [[وارث]] او برگزیده، پس کدام یک از شما با من [[بیعت]] می‌کند که [[برادر]] و [[وزیر]] و [[وارث]] من و [[وصی]] و [[خلیفه]] من در میان خانواده‌ام و برای من به منزله [[هارون]] برای [[موسی]]{{ع}} باشد، الّا این که بعد از من [[پیامبری]] نخواهد بود؟! افراد از پذیرش‌ درخواست او خودداری کردند. برای همین آن [[حضرت]] فرمود: به [[خدا]] قسم که یکی از میان شما برمی‌خیزد و درخواست مرا می‌پذیرد و یا این که از غیر شما کسی به این [[مقام]] می‌رسد و آنگاه به شدت پشیمان خواهید شد.! در این هنگام علی{{ع}} که همه [[چشم‌ها]] به او [[خیره]] شده بود از جایش برخاست و با آن حضرت [[بیعت]] کرد و به درخواست‌هایش پاسخ مثبت داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که ادعای ابی [[رافع]] را در مورد این که آن [[اجتماع]] و [[دعوت]] در شعب [[ابی طالب]] و بعد از [[دعوت عمومی]] بوده است، [[تأیید]] می‌کند این است که [[ابو لهب]] با [[مشاهده]] این [[معجزه]]، ملتهب می‌شود و [[رسول اکرم]]{{صل}} را به [[سحر]] و [[جادو]] متهم می‌کند. و او را با [[کنیه]] [[زشت]] - پسر [[ابی کبشه]] - نام می‌برد که [[مشرکان]] [[عادت]] کرده بودند آن را به آن حضرت{{صل}} نسبت دهند. پس حالت آن جلسه به صورت غیر منتظره نبوده، بلکه بعد از [[دعوت سری]] و مخفیانه بوده است و متناسب با خبر و اطلاع و [[اعلان]] قبلی می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین وقوع این جلسه پس از اعلان دعوت عمومی در شعب به این وسیله تأیید می‌شود که امر در [[آیه]]،[[ امر]] به [[انذار]] است نه [[اخبار]] و [[تبشیر]]. این کار مناسبت دارد که اخباری باشد تا انذاری صورت بگیرد. و رسول اکرم{{صل}} در ابتدا آنها را به پذیرش [[رسالت]] خویش دعوت نکرد، بلکه به بیعت با خویش فراخواند تا [[خلیفه]] بعد از وی، از میان آنها باشد. آنگاه به انذار آنها پرداخت و فرمود: یا کسی از میان شما این [[مسئولیت]] را می‌پذیرد و یا این که از میان غیر شما کسی به این [[منصب]] برگزیده می‌شود و بعدها پشیمان خواهید شد! پس چنین اوضاع و احوالی به صورت یک دعوت غیر منتظره و ناگهانی نبوده است که بلافاصله بعد از [[دعوت سرّی]] و مخفیانه برگزار شده باشد، بلکه بیشتر با این مناسبت دارد که با اطلاع و اعلان قبلی همراه بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید که رسول اکرم{{صل}} [[مأمور]] شده است که این دعوت را در شعب ابی طالب برگزار کند تا با [[غرور]] و [[نخوت]] [[قریش]] [[مبارزه]] کرده باشد و با [[انتخاب]] [[جانشین]]، [[کافران]] را [[مأیوس]] گرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهر این است که خبر [[ابی ارفع]] به عنوان خبر یک حاضر و ناظر و بی‌واسطه می‌باشد؛ زیرا وی آن [[روز]] [[غلام]] [[عباس بن عبد]] المطلب بوده است که او از [[بنی هاشم]] و از مدعوین این جلسه بوده و طبیعی است که ابی [[رافع]] به همراه مولای خویش به این جلسه رفته باشد و در اخباری که برای ما نقل شده است، [[راوی]] بی‌واسطه دیگری را نمی‌شناسیم، مگر علی{{ع}} و مردی از [[اصحاب پیغمبر]] از [[فرزندان عبد المطلب]] که به همین مقدار شناخته شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید بن طاووس]] در [[سعد السعود]] به نقل از جزء پنجم [[تفسیر]] [[محمد بن عباس حجام]] با سندی‌ از [[مبارک بن فضالة]] و [[حسن بصری]] نقل می‌کند که گفتند: عده‌ای بعد از [[واقعه جمل]] به [[مخاصمه]] پرداختند. در این حال مردی از [[اصحاب پیامبر اکرم]]{{صل}} به آنها گفت: وای بر شما! آیا می‌دانید اوّلین فردی که به [[خدا]] [[ایمان]] آورد و به آنچه که از سوی خدا نازل شد، [[اقرار]] نمود؛ چه کسی بوده است؟ همانا من از دهمین [[فرزندان]] عبد المطلّب بودم که [[علی بن ابی طالب]] نزد من آمد و گفت: فردا [[رسول الله]]{{صل}} شما را در [[منزل]] [[ابو طالب]] برای غذا [[دعوت]] کرده است.&lt;br /&gt;
هنگامی که او رفت به [[شوخی]] به هم می‌گفتیم: آیا محمد می‌تواند که همه ما را [[سیر]] کند؟ در حالی که هر کدام از ما به [[تنهایی]] یک برّه یک‌ساله را می‌خوریم و یک ظرف پر از شیر را می‌نوشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آن [[روز]] در منزل ابو طالب جمع شدیم و وقتی که بر رسول الله{{صل}} وارد شدیم به شیوه [[جاهلیت]] بر او [[درود]] گفتیم و او به روش [[اسلام]] به ما [[سلام]] کرد. این اولین چیزی بود که برای ما تازگی داشت و ناشناخته بود، سپس دستور داد که ظرف بزرگی از نان و گوشت را برای ما حاضر کردند. آن حضرت[[ دست]] راستش را بر بالای آن گذاشت و فرمود: [[بسم الله]]، [[به نام خدا]] بخورید! ما از این کارش متغیر شدیم و أمّا مشغول [[غذا خوردن]] شدیم و چون از روز قبل دعوت شده بودیم خود را گرسنه نگاه داشته بودیم. پس آن قدر خوردیم که سیر شدیم؛ ولی ظرف همچنان پر از غذا بود. علی{{ع}} که به ما [[خدمت]] می‌کرد، ظرف بزرگی از شیر (یا دوغ) را به ما [[تعارف]] کرد و همگی از آن نوشیدم تا [[سیراب]] شدیم. در حالی که ظرف همچنان پر از شیر (یا دوغ) بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه از خوردن [[فراغت]] یافتیم آن حضرت فرمود: ای [[فرزندان]] عبد المطلّب، همانا من [[انذار]] کننده‌ای برای شما از سوی [[خدا]] هستم. من چیزی برای شما آورده‌ام که هیچ [[عربی]] تا کنون آن را نیاورده است. اگر از من [[اطاعت]] کنید، [[هدایت]] و [[رستگار]] می‌شوید. این سفره‌ای بود که خدا به من دستور داده بود برای شما بگسترانم و من آن را برای شما آماده کردم، چنان‌که [[عیسی بن مریم]]{{ع}} آن را برای قومش مهیا کرده بود. اگر کسی از شما بعد از این [[کافر]] باشد، [[خداوند]] او را چنان عذابی می‌کند که هیچ کدام از عالمیان را آن چنان [[عذاب]] نکرده است. از [[خدا]] بترسید و به آنچه که می‌گویم گوش فرا دهید. بدانید - ای [[فرزندان]] عبد المطلّب - که خداوند هیچ [[پیامبری]] را بر نیانگیخته است مگر این که برای او [[برادر]] و [[وزیر]] و [[وصی]] و وارثی از خانواده‌اش قرار داده و هرآینه برای من هم وزیری قرار داده است، چنان که برای [[پیامبران]] قبلی قرار داده بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند مرا به سوی همه [[مردم]] فرستاده و بر من نازل کرده است: {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و به خدا قسم که خدا مرا [[آگاه]] ساخته و اسم او را برایم معین نموده است، أمّا به من دستور داده است که شما را [[دعوت]] کنم و شما را [[نصیحت]] نمایم و وزیرم را به شما معرفی کنم تا بعد از آن عذر و بهانه‌ای نداشته باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما از [[خویشاوندان]] و [[عشیره]] خاص من هستید. کدام یک از شما قبول می‌کند که در راه خدای عز و جل برادر و وزیر من باشد و در مقابل تمام مخالفانم مرا [[یار]] و [[یاور]] باشد تا او را به عنوان وصی و ولی و وزیر خویش [[انتخاب]] کنم و او رسالتم را [[تبلیغ]] نماید و بعد از من [[قرض]] و وعده‌هایم را پرداخت نماید، البته با شروطی که بیان می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همگی ساکت ماندند و آن حضرت سه مرتبه درخواست خویش را [[تکرار]] نمود و آنها همچنان ساکت ماندند، و تنها علی{{ع}} برخاست و درخواست او را [[اجابت]] نمود. هنگامی که [[ابو لهب]] این مسائل را دید و شنید، گفت: اف بر تو و بر چیزی که برای ما آورده‌ای آیا برای همین ما را دعوت کردی؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} فرمود: به خدا قسم که یا یکی از شما این را می‌پذیرد و یا این که از غیر شما کسی به این [[مقام]] می‌رسد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس علی{{ع}} از جایش برخاست و فرمود: یا [[رسول الله]]{{صل}} من می‌پذیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه رسول الله{{صل}} فرمود: ای [[ابو الحسن]]&amp;lt;ref&amp;gt;یا پیامبر{{صل}} از همان روز او را با این کنیه خوانده است و یا راوی چنین تعبیر کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; تو به این مقام برگزیده شدی و [[قضای الهی]] بر این امر تعلق گرفته است. ای علی، [[خداوند]] تو را به عنوان اولین [[وصی]] برای [[آخرین پیامبر]] قرار داده است&amp;lt;ref&amp;gt;سعد السعود، ص۱۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر دیگری است که از [[راوی]] بی‌واسطه‌ای نقل شده است و راوی تنها به همین مقدار شناخته می‌شود که دهمین مدعوّ، از [[خویشاوندان]] نزدیک بنی عبد المطلّب بوده و از [[اصحاب رسول الله]]{{صل}} به شمار می‌رفته است.[[ اختلاف]] این خبر با خبر ابی [[رافع]] در این است که در اینجا محلّ [[دعوت]] را به جای شعب [[ابی طالب]]،[[ منزل]] ابی طالب ذکر کرده است، و این [[اختلاف]] چندان مهم نیست؛ زیرا که [[منزل]] ابی طالب در شعب بوده است. همچنین در اینجا به جای عدد چهل، [[عشیره]] را ذکر کرده است که وجه جمع بین آنها را با تفصیل بیشتری ذکر خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا وجه اشتراک این خبر با خبر رافع در این است که تشکیل جلسه [[انذار]] پس از دوران [[کتمان]] را بعید می‌نماید، بلکه بر عکس دلالت دارد که مسبوق به [[اعلان]] باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به جز علی{{ع}} و این دو مرد؛ یعنی ابی رافع و مردی از [[خاندان]] عبد المطلّب، راوی حاضر و ناظر بی‌واسطه دیگری را نمی‌شناسیم که این خبر را نقل کرده باشد، و شاید برای دفع این توهم که مسأله مشهور نیست، [[شیخ طبرسی]] در [[مجمع البیان]] گفته است: [[پیامبر اکرم]]{{صل}} این دعوت را انجام داد و قصه آن بین خاص و عام مشهور می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به نقل از [[ثعلبی]] این خبر را از [[براء بن عازب انصاری]] - که چهارمین فرد از [[صحابه]] است که به عنوان [[واسطه خبر]] را نقل کرده است - [[روایت]] کرده است: هنگامی که این [[آیه]] نازل شد، [[رسول اکرم]]{{صل}} [[فرزندان]] عبد المطلّب را جمع کرد که در آن هنگام چهل مرد بودند و هرکدامشان به [[تنهایی]] یک گوسفند را می‌خوردند و یک پیمانه بزرگ می‌نوشیدند. پس [[پیامبر]]{{صل}} به علی{{ع}} دستور داد که ران گوسفندی را طبخ نماید. سپس به آنها فرمود: بفرمائید [[به نام خدا]] ([[بسم الله]]). پس آن افراد به صورت ده نفر ده نفر نزدیک آمدند و از آن غذا خوردند تا همه [[سیر]] شدند. سپس [[پیامبر]]{{صل}} درخواست کرد که ظرف بزرگی از شیر (یا دوغ) را بیاورند و او جرعه‌ای از آن نوشید و سپس گفت: بفرمائید بنوشید [[به نام خدا]] ([[بسم الله]])، و همگی آن قدر نوشیدند تا [[سیراب]] شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس [[ابو لهب]] پیشدستی کرد و از جا برخاست و گفت: این مرد شما را افسون نموده است! پیامبر{{صل}} آن [[روز]] ساکت شد و حرفی نزد و برای فردای آن [[روز]] دوباره دعوتشان کرد و پس از غذا آنها را [[انذار]] کرد و فرمود: ای بنی عبد المطلّب! همانا من [[بشیر]] و [[نذیر]] از سوی [[خداوند]] برای شمایم. [[اسلام]] بیاورید و از من [[اطاعت]] کنید تا [[هدایت]] شوید.&lt;br /&gt;
سپس سؤال کرد: چه کسی [[برادر]] و [[وزیر]] و ولی و [[وصی]] و [[خلیفه]] بعد از من در میان خاندانم می‌شود تا [[دین]] مرا ادا کند؟! افراد ساکت ماندند و [[رسول الله]]{{صل}} این درخواست را سه مرتبه [[تکرار]] کرد و هر سه بار همه ساکت ماندند و تنها علی{{ع}} اعلام [[آمادگی]] کرد برای همین پس از مرتبه سوم فرمود: [[یا علی]] تو وزیر و [[جانشین]] من هستی. افراد [[خاندان]] در حالی که بلند شده بودند تا بروند به [[ابی طالب]] می‌گفتند: از فرزندت اطاعت کن که او را بر تو [[فرمانده]] نمود؟!&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج۷، ص۳۲۲ به نقل از تفسیر ثعلبی.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر هیچ امتیازی نسبت به دو خبر اول ندارد غیر از آنچه که ممکن است از آن برای جمع بین تعداد مدعوین دو خبر سابق استفاده شود. در آن خبرها اعداد ده و چهل آمده بود و در این خبر، ابن عازب می‌گوید: آنها ده تا ده تا به [[غذا خوردن]] پرداختند و قائلی هم گفته است که آنها در آن روز چهل مرد بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به غیر از خبر سابق که از [[تفسیر]] [[ح]]جّام نقل شد، هیچ خبر دیگری از [[بنی هاشم]] یا بنی عبد المطلّب از [[عشیره]] نزدیک [[پیغمبر]] که به این جلسه خاص [[دعوت]] شده باشند، نقل نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی از عباس، [[عموی پیامبر]]{{صل}} که به این جلسه دعوت شده بود و درخواست [[پیامبر]]{{صل}} را ردّ کرد، چیزی نقل نشده است. همین عدم [[استجابت]] عباس به درخواست [[پیامبر اکرم]]{{صل}} باعث شد که علی{{ع}} [[وارث]] پسر عمویش شود، البّته با معنای صحیح [[وراثت]] در این مورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این مورد [[سید بن طاووس]] در [[سعد السعود]] از تفسیر حجّام با سند خود از [[حسین بن حکم حبری]]، و از [[طبری]] با سندی از [[ربیعة بن ناجد]] نقل می‌کند که مردی به علی{{ع}} فرمود: یا [[امیر المؤمنین]]، چرا شما از پسر عمویت [[ارث]] بردی و عمویت از او ارث [[نبرد]]؟ علی{{ع}} روی به [[مردم]] نمود و سه بار فرمود: بیایید، بیایید، بیایید. به طوری که مردم در اطرافش جمع شدند و آماده شنیدن حرف‌هایش شدند. سپس فرمود: [[رسول الله]]{{صل}} بنی عبد المطلّب را [[دعوت]] کرد - یا جمع کرد - که هر کدام از آنها به [[تنهایی]] یک گوسفند را می‌خورد و به تنهایی یک ظرف نوشیدنی می‌نوشید. برای آنها یک مدّ (دو دست) غذا تهیه کرد؛ اما همگی از آن [[سیر]] شدند و غذا به همان مقدار اولیه اضافه آمد، گویی که کسی به آن دست نزده است. سپس ظرف کوچکی را [[طلب]] کرد و همگی از آن نوشیدند و [[سیراب]] شدند، اما نوشیدنی، هم چنان به حال خود باقی بود و گویی که کسی به آن لب نزده است&amp;lt;ref&amp;gt;تکمیل خبر از تاریخ طبری، ج۲، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[رسول الله]]{{صل}} فرمود: ای [[فرزندان عبد المطلب]] من به سوی همه [[مردم]] و به خصوص برای [[هدایت]] شما برانگیخته شده‌ام. هرآینه آنچه که از نشانه و [[معجزه]] لازم باشد دیدید و شنیدید. حال کدام یک از شما با من [[بیعت]] می‌کند که [[برادر]] و همراه و [[وارث]] من باشد؟ هیچ کس [[جواب]] نداد. اما من که از همه کوچک‌تر بودم، بلند شدم و اظهار [[آمادگی]] کردم. رسول الله{{صل}} فرمود: بنشین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن حضرت درخواست خویش را سه مرتبه [[تکرار]] کرد و در هر دفعه فقط من اظهار آمادگی می‌کردم و او می‌فرمود: بنشین. تا این که پس از مرتبه سوم دستش را در دست من گذاشت و با من بیعت کرد و به این ترتیب من وارث پسر عمویم شدم و عمویم عباس لایق این [[مقام]] نشد&amp;lt;ref&amp;gt;سعد السعود، ص۱۰۴-۱۰۵. اسم [[راوی]] در نسخه چاپ شده: ابی ربیعة بن ماجد است و در [[بحار الانوار]]، ج۱۸، ص۲۱۴، ابی [[ربیعة بن ناجد]] آمده است و در [[علل الشرائع]]، و همچنین در [[تاریخ]] [[طبری]]، ج۲، ص۳۲۱ ربیعة بن ناجد ثبت شده و همین صحیح است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[روایت]] را [[صدوق]] در [[علل الشرایع]] با سندی از ربیعة بن ناجد&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرائع، ص۲۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و همچنین طبری در کتاب تاریخش&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ذکر کرده‌اند و آن را در کتاب حبری که دو بار به چاپ رسیده است، نیافتیم&amp;lt;ref&amp;gt;چاپ سید احمد حسینی، مجمع الذخائر، مهر ۱۳۹۵ ه.ق، و چاپ سید محمد رضا حسینی جلالی، آل البیت{{صل}}.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر همانند [[اخبار]] سابق با این تناسب دارد که جلسه در شعب [[ابی طالب]] و بعد از [[اعلان]] عمومی باشد نه در [[زمان]] [[دعوت سرّی]] و مخفیانه، مخصوصا با [[عنایت]] به سخنان آن حضرت{{صل}} که می‌فرماید: «من به سوی تمام [[مردم]] و به خصوص برای [[هدایت]] شما [[مبعوث]] شده‌ام». اگر چه این جمله با این احتمال می‌سازد که این جلسه در اوایل [[دعوت عمومی]] باشد، اما سایر مطالب [[رسول اکرم]]{{صل}} با این احتمال سازگاری ندارد. همچنین در این خبر به تعداد مدعوین اشاره نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مختصر این خبر را هم [[فرات بن ابراهیم]] در تفسیرش با سندی از علی{{ع}} نقل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن حضرت{{ع}} می‌فرماید: رسول اکرم{{صل}} آنها را برای خوردن یک ران گوسفند و ظرفی از شیر (یا دوغ) مهمان کرد و تعدادشان در آن [[روز]] سی نفر بود. این در حالی است که در سه خبر قبلی آمده بود که تعدادشان چهل نفر بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر فرات، ص۳۰۰-۳۰۳. چنان که در بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۱۱-۲۱۲ آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 [[قمی]] آن را در تفسیرش نقل کرده و فرموده است: این [[آیه]] در [[مکه]] نازل شد و [[رسول الله]]{{صل}}[[ بنی هاشم]] را که چهل نفر بودند، جمع کرد که هرکدامشان به [[تنهایی]] یک گوسفند می‌خورد و یک ظرف بزرگ می‌نوشید. آن حضرت{{صل}} غذای کمی را تهیه کرد و همه آنها آن قدر خوردند تا [[سیر]] شدند. سپس رسول الله{{صل}} فرمود: چه کسی [[وصی]] و [[وزیر]] و [[خلیفه]] من می‌شود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابو لهب]] [[خطاب]] به [[بنی هاشم]] گفت: به طور حتم محمّد، شما را افسون نموده است و متفرّق شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روز پس از آن دوباره رسول الله{{صل}} آنها را [[دعوت]] کرد و همان کارها را برای آنها انجام داد و سپس فرمود: چه کسی از شما وزیر من می‌شود و به وعده‌هایم [[وفا]] و [[دین]] مرا ادا می‌کند؟ همگی ساکت بودند و تنها علی{{ع}} بلند شد و فرمود: من یا رسول الله. پس رسول الله{{صل}} فرمود: تو وزیر من خواهی بود و این در حالی بود که آن حضرت کم‌سن‌وسال‌ترین آنها بود&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمّی، ج۲، ص۱۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که تنها در این خبر نقل شده، این است که از مدعوین جلسه به بنی هاشم تعبیر کرده است نه [[فرزندان]] عبد المطلّب. و بهانه را از دست [[ابن تیمیه]] و امثال او گرفته است که در این خبر خدشه کنند و بگویند که [[فرزندان]] عبد المطلّب در آن هنگام به چهل نفر نرسیده بودند. و این خبر هم همانند خبرهای سابق با این تناسب دارد که جلسه در شعب [[ابی طالب]] و بعد از [[اعلان]] [[دعوت]] باشد نه در هنگام [[دعوت سرّی]] و مخفیانه و نه در هنگام ابتدای [[دعوت عمومی]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طریق سندی این خبر از علی{{ع}} منحصر به [[ربیعة بن ناجد]] نیست و [[سید]] همان طوری که آن را از [[سعد السعود]] [[روایت]] کرده است؛ در الطرف از [[اعمش]] هم [[روایت]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;الطرف، ص۷ چنان که در بحار الانوار، ج۱۸، ص۱۷۹ آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و [[صدوق]] که آن را از ابن ناجد روایت کرده است، همچنین با سندی از أعمش از [[عبد الله بن حارث بن نوفل]] از علی{{ع}} روایت کرده است که آن حضرت{{ع}} فرمود: هنگامی که [[آیه]] «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَک الْأَقْرَبِینَ» نازل شد، [[رسول الله]] [[فرزندان]] عبد المطلّب را که در حدود چهل نفر بودند [[دعوت]] کرد و فرمود: کدام یک از شما [[برادر]] و [[وارث]] و [[وزیر]] و [[وصی]] و [[خلیفه]] من بعد از من در میان شما می‌شود؟ این درخواست را بر یکایک آنها عرضه کرد، اما همگی از پذیرش آن خودداری نمودند تا این که نزد من آمد و من گفتم: من قبول می‌کنم یا رسول الله. سپس فرمود: ای فرزندان عبد المطلّب! این برادر و وارث و وصی و وزیر و خلیفه من در میان شما خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس افراد آن جمع می‌خندیدند و با [[تمسخر]] به [[ابو طالب]] می‌گفتند: به تو دستور داد که از این بچه [[اطاعت]] کنی و حرفش را گوش کنی&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرائع، ص۲۰۳. همچنین در بحار الانوار، ج۱۸، ص۱۷۸ آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر نیز همانند خبرهای سابق با تشکیل جلسه در شعب و بعد از [[دعوت عمومی]] بودن آن تناسب دارد، نه این که با [[زمان]] [[دعوت سرّی]] و مخفیانه و یا با شروع به دعوت عمومی بلکه در آن گوشه و کنایه به ابو طالب است که گویی به این شناخته شده بود که از رسول الله{{صل}} [[حرف شنوی]] دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید بن طاووس]] و [[شیخ صدوق]] این خبر را از جهت متن و سند با اختصار ذکر کرده‌اند و [[شیخ طوسی]] آن را در أمالی‌اش به دو طریق به صورت کامل آورده است: که از [[ابن عباس]] از علی{{ع}} روایت شده است که فرمود: هنگامی که آیه «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَک الْأَقْرَبِینَ» بر رسول الله نازل شد، مرا فراخواند و فرمود: ای علی! [[خداوند]] به من دستور داد که [[خویشاوندان]] نزدیکم را [[انذار]] کنم. اما در راه انجام این کار با کمی [[یار]] و [[یاور]] مواجه بودم و می‌دانستم که هرگاه آنها را برای این کار [[دعوت]] کنم، ناگواری‌هایی از سوی آنها خواهیم دید، برای همین این امر را مسکوت گذاشته بودم تا این که [[جبرئیل]] پیش من آمد و گفت: ای محمّد، اگر تو به آنچه که [[مأمور]] شده یا عمل نکنی؛ خدایت تو را [[عذاب]] می‌کند! بنابراین ای علی! مقداری غذا درست کن و ران گوسفندی بر آن بگذار و ظرفی پر از شیر (یا دوغ) را هم تهیه کن. سپس [[فرزندان]] عبد المطلّب را [[دعوت]] کن تا با آنها سخن بگویم و [[دستور الهی]] را به آنها [[ابلاغ]] نمایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس من [[دستورهای پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} را انجام دادم و همگی را که در حدود چهل نفر بودند، دعوت کردم که در میان آنها عموهایش؛ [[ابو طالب]]، [[حمزه]]، عباس و [[ابو لهب]] و... هم حضور داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از جمع شدن آنها، از من خواست که غذا را بیاورم و من هم آوردم. پس از آنکه غذا را بر [[زمین]] نهادم، [[رسول الله]]{{صل}} لقمه‌ای از گوشت برداشت و آن را قطعه‌قطعه کرد و در جاهای مختلف ظرف نهاد و آنگاه فرمود: با [[نام خدا]]، شروع کنید. افراد آن قدر خوردند تا همگی [[سیر]] شدند و من چیزی از اثر دست‌هایشان را در غذا نمی‌دیدم. قسم به خداوندی که [[جان]] علی در درست اوست، یکی از آن مردان می‌توانست تمام غذایی را که تهیه کرده بودم، به [[تنهایی]] بخورد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ظرف شیر (یا دوغ) را به آنها عرضه کردم و همگی آن قدر نوشیدند تا [[سیراب]] شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به [[خدا]] قسم که اگر یکی از آنها می‌خواست، می‌توانست به تنهایی تمام آن ظرف را بنوشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس رسول الله{{صل}} خواست شروع به صحبت کند که ابو لهب پیشدستی کرد و گفت: [[رفیق]] شما چقدر خوب شما را افسون کرده است. پس از آن همه افراد متفرق شدند در حالی که رسول الله{{صل}} هیچ سخنی نگفته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آن [[روز]] به من گفت: ای علی، این مرد چنان که دیدی در [[سخن گفتن]] بر من پیشی گرفت و افراد را قبل از آنکه سخنی بگویم، پراکنده کرد. پس غذایی همانند غذای دیروز آماده کن و همه آنها را دعوت کن. پس غذا را آماده کردم و همه آنها را جمع نمودم. [[پیامبر]] از من خواست که غذا را بیاورم که آن را نزد او گذاشتم. او همان کارهای [[روز]] گذشته را [[تکرار]] کرد و [[مهمانان]] آن قدر خوردند تا [[سیر]] شدند. سپس به من گفت: سیرابشان کن. من هم ظرف را آوردم و همگی نوشیدند تا [[سیراب]] شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[رسول الله]]{{صل}} شروع به سخن کرد و فرمود: ای [[فرزندان]] عبد المطلّب، به [[خدا]] قسم هیچ کس از [[عرب]] را نمی‌شناسم که چیزی بهتر از آنچه که من برای شما آورده‌ام، آورده باشد، من خیر [[دنیا]] و [[آخرت]] را برای شما آورده‌ام و [[خداوند]] به من دستور داده است که شما را به آن [[دعوت]] کنم. کدام یک از شما به من [[ایمان]] می‌آورد و مرا در کارهایم کمک می‌کند و [[برادر]] و [[وصی]] و [[وزیر]] و [[خلیفه]] من (در میان اهلم) می‌شود. همه افراد ساکت بودند و از پذیرش آن ابا می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس من بلند شدم و گفتم: ای [[پیامبر خدا]]! من وزیر تو بر آنچه که [[خداوند]] تو را بر آن [[مبعوث]] کرده است، می‌باشم. پس دستم را گرفت - در حالی که کم‌سنّ‌وسال‌ترین و لاغرترین و کوتاه‌قدترین آنها بودم - و فرمود: همانا این برادر و وصی و وزیر و خلیفه من در میان شما می‌باشد، پس سخنانش را بشنوید و از او [[اطاعت]] کنید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افراد جلسه بلند شدند و در حالی که می‌خندیدند به [[ابو طالب]] می‌گفتند: به تو دستور داده است که حرف فرزندت را گوش دهی و از او اطاعت کنی&amp;lt;ref&amp;gt;طریق [[طبری]] این چنین است: ابن [[حمید]] برای ما گفت که سلمه برای ما [[روایت]] کرده و گفته است که [[محمد بن اسحاق]] (صاحب [[مغازی]]) از عبد الغفّار بن قاسم از [[منهال بن عمر]] از [[عبد الله بن حارث بن نوفل]] بن [[حارث بن عبد]] المطلّب از [[عبد الله بن عباس]] از [[علی بن ابی طالب]] روایت کرده است که آن حضرت فرمود:.. لکن این خبر در [[سیره]] [[ابن هشام]] وجود ندارد، چون که اسم آن را [[تهذیب]] [[سیره ابن اسحاق]] گذاشته است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لکن [[نصّ]] [[ابن اسحاق]] را [[قاضی]] نعمان [[مصری]] در کتاب شرح الاخبار، ج۱، ص۱۰۶-۱۰۷ نقل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته نه با لفظ [[متکلم]] از [[حضرت علی]]{{ع}}، بلکه به لفظ غایب آن را نقل کرده است و قول [[ابو لهب]] در آن چنین است: اگر به [[جادوگری]] میزبانتان پی نبردید مگر به واسطه این افسونی که در غذا و شیر انجام داد، اما همین برای شما کافی است. همین دلالت می‌کند بر این که آنها قبلا نیز [[نبی اکرم]]{{صل}} را به افسون متهم می‌کرده‌اند. و قول [[رسول اکرم]]{{صل}} در شرح الاخبار «و [[خلیفه]] من در میان شما» است نه «خلیفه من در میان اهلم».&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تفاوت این خبر با [[اخبار]] سابق در این است که تصریح بر این دارد که این جلسه در ابتدای [[دعوت]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} بوده است و «إنذار» در آن وجود ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[روایت]] این خبر از [[عبد الله بن عباس]]، نوعی [[اعتراف]] به [[عدم اطاعت]] از سوی پدرش در آن جلسه می‌باشد، با وجود درخواست‌های مکرر و مخصوص پیامبر اکرم{{صل}}. در حالی که در این [[اخبار]] اشاره به این شده است که [[ابو طالب]] به [[اطاعت]] و [[حرف شنوی]] از [[پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} معروف شده بود و برای همین او را مسخره می‌کردند. چنان که در این اخبار [[ابو لهب]] نیز که در [[سخن گفتن]] بر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} پیشی گرفت و او را متّهم به افسون نموده، شناسانده شده است. اگر چه خبر بر شروع [[دعوت]] آنها به [[اسلام]] تصریح کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از طرقی که [[شیخ طوسی]] خبر را نقل کرده است، طریق [[طبری]] از [[ابن عباس]] در [[تاریخ]] و تفسیرش&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۳، ۳۱۹-۳۲۱ و [[تفسیر طبری]]، ج۱۹، ص۷۴-۷۵، و لکن او در تفسیرش جمله «و [[جانشین]] من در میان شما» را حذف کرده و به جای آن جمله «کذا کذا» را در دو جا آورده است. در موضع اول گفته است: «کدام یک از شما [[وزیر]] و همکار من در این امر می‌گردد تا [[برادر]] من باشد و کذا کذا». و در موضع دوم گفته است: «همانا این برادر من است و کذا و کذا».! امّا [[ابن کثیر]] شامی، گویا که این جمله را برای علی زیاد دانسته است (!) و با وجودی که در تاریخش به تاریخ طبری [[اعتماد]] کرده است، با این وجود در این قسمت به آن اعتماد و تکیه نکرده است! بلکه [[متوسل]] به [[تفسیر]] آن شده است، چنان که این کار را در تفسیرش، ج۳، ص۳۱۵ و البدایة و النهایة، ج۳، ص۴۰ و [[السیرة النبویة]]، ج۱، ص۴۵۹ انجام داده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[فلسفه]] [[التوحید]] و الولایة، مرحوم شیخ [[محمد جواد مغنیه]] گوید: از جمله علمای قدیمی که [[نص]] [[نبی اکرم]]{{صل}} را در مورد [[خلافت علی]]{{ع}} در هنگام دعوت عشیره‌اش و [[ابلاغ رسالت الهی]]، نقل کرده‌اند، [[ابن حنبل]] در [[مسند]] و [[ابن اثیر]] در [[الکامل]] فی التاریخ. و از متأخرین [[محمد عبد الله عنان]] در تاریخ الجمعیات و [[محمد حسین هیکل]] در چاپ اول از کتاب حیاة محمّد می‌باشند. لکن این شخص در چاپ دوم و چاپ‌های بعدی با دریافت پانصد جنیه! [[پول]] از «جماعتی!» کتاب خویش را [[تحریف]] کرده و جمله «[[خلیفه]] من بعد از من» را به «خلیفه من در میان خانواده‌ام» تبدیل کرده و به این طریق [[حدیث]] مذکور را [[مسخ]] کرده است. (نک: [[فلسفه]] [[التوحید]] و الولایة، ص۱۳۲-۱۷۹).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در تعلیقه اعیان الشیعة آمده است که دکتر هیکل در مقابل خریدن هزار نسخه از کتابش،[[ حدیث]] را تحریف کرد و در چاپ دوم این جمله را ذکر کرد: «کدام یک از شما [[وزیر]] و همکار من در این امر می‌گردد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چیزی است که [[سید حسنی]] در سیرة المصطفی، ص۱۳۰-۱۳۱) حکایت کرده است و صحیح همان چیزی است که در الصحیح آمده است مبنی بر این که هیکل در چاپ اول کتاب حیاة محمد، ص۱۰۴. جملات [[تاریخ]] [[طبری]] در مورد این خبر را ذکر کرده است؛ ولی در چاپ دوم در سال ۱۳۵۴ ه ق. در ص۱۳۹ جمله «و [[خلیفه]] من در میان شما» را حذف کرده و به جمله «و [[برادر]] و [[وصی]] من باشد» اکتفا نموده است. امّا پانصد جنیه در واقع [[پول]] هزار نسخه از کتابش بوده است که قیمت هر نسخه آن نیم جنیه بوده و بنابراین اختلافی وجود ندارد و البتّه این کار [[خلاف شرع]] و [[انصاف]] و خارج شدن از [[راه مستقیم]] است.&amp;lt;/ref&amp;gt; می‌باشد و عبارت در هر دو جا «خلیفه من در میان شما» می‌باشد نه جمله «و خلیفه‌ من در میان خانواده‌ام». و واسطه بین [[طوسی]] و طبری، جماعتی هستند که از ابی المفضل، از طبری نقل کرده‌اند و ای کاش معلوم می‌شد که چه کسی [[تحریف]] و جابه‌جایی را انجام داده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبلا از [[طبرسی]] نقل شد که وی این خبر را در [[تفسیر مجمع البیان]] به نقل از [[تفسیر]] [[ثعلبی]] از [[براء بن عازب]] نقل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[إعلام الوری]] از تفسیرهای [[ثعلبی نیشابوری]] و [[ابی سعید خرگوشی]] این را با عنوان: آنچه که روات نقل کرده‌اند، [[روایت]] نموده بدون آنکه [[راوی]] خاصی را معین کرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او می‌نویسد: [[رسول الله]]{{صل}} بنی عبد المطلّب را که در آن [[زمان]] حدود چهل مرد بودند در [[منزل]] [[ابی طالب]] جمع کرد و برای آنها یک ران گوسفند و یک مدّ گندم و یک ظرف شیر (یا دوغ) آماده کرد؛ این در حالی بود که هر کدام از آنها به [[تنهایی]] یک گوسفند را می‌خورد و یک ظرف بزرگ از شراب را می‌نوشید. سپس [[رسول الله]] دستور داد که این غذا را به آنها تقدیم کنند و همه آنها به طور کامل از آن خوردند تا خوب [[سیر]] شدند، در حالی که هیچ معلوم نشد که از غذا چیزی کم شده است یا نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس که آنها سیر و [[سیراب]] شدند، فرمود: ای [[فرزندان]] عبد المطلّب! همانا [[خداوند]] مرا به سوی تمام [[مردم]] [[مبعوث]] کرده و به سوی شما به طور خاص برانگیخته و فرموده است: {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و من شما را به سوی دو کلمه بسیار آسان [[دعوت]] می‌کنم که به وسیله آنها بر [[عرب]] و [[عجم]] [[حاکم]] می‌شوید و [[امت‌ها]] در مقابل شما [[خضوع]] خواهند کرد و به خاطر آنها به [[بهشت]] داخل می‌شوید و از [[آتش جهنم]] [[نجات]] می‌یابید. و آن این است که [[شهادت]] دهید: [[لا اله الا الله]] و محمد [[رسول الله]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چه کسی به این درخواست پاسخ مثبت می‌دهد و مرا در انجام رسالتم [[یاری]] می‌کند تا [[برادر]]، [[وصی]]، [[وزیر]] و [[وارث]] و [[خلیفه]] بعد از من باشد؟! هیچ کدام به وی پاسخ ندادند و تنها علی{{ع}} برخاست و فرمود: من آماده‌ام یا رسول الله، [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: بنشین. همانا تو برادر، وصی، وارث و خلیفه بعد از من هستی. سپس افراد از جای خویش برخاستند و با [[تمسخر]] به [[ابو طالب]] می‌گفتند: به تو [[تبریک]] می‌گوییم که به [[دین]] برادرزاده‌ات گرویده‌ای و او هم پسرت را بر تو [[امیر]] قرار داده است&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۳۲۲-۳۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] برای این [[روایت]]، اسم [[راوی]] خاصی را ذکر نکرده است و آن را به صورت نقل به معنا ذکر کرده است و در هر صورت الفاظ این روایت با این تناسب دارد که این جلسه در ابتدای دعوت بوده است و با [[اخبار]] سابق در این مشترک است که در آن از [[انذار]][[ سخن]] به میان نیامده است، مگر معنای این سخن [[پیامبر اکرم]]{{صل}} که فرمود: «و با این کلمه از [[آتش]] نجات می‌یابید» بدون این که بیان کند که این چه آتشی است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در آخر روایت اشاره شده است به این که افراد [[عشیره]] فهمیده بودند که ابو طالب به [[پذیرش دین]] پیامبر{{صل}} [[تمایل]] دارد و برای همین او را مسخره کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] به آنچه که طبری در تاریخش و قبل از او [[محمد بن اسحاق]] در کتابش و احمد در مسندش و [[فضائل الصحابة]] و [[خرگوشی]] در تفسیرش از ابن [[رافع]] و [[براء بن عازب]] و [[ابن عباس]] و [[ربیعة بن ناجد]] و نیز ابن [[جبیر]] نقل کرده‌اند، مطالبی را اضافه نموده است و بعضی از [[اخبار]] را با برخی دیگر مخلوط کرده است و به [[نظم]] درآورده‌شده این خبر به وسیله [[دعبل خزاعی]] را نیز نقل کرده است و شش مقطع از [[شعر]] [[سید حمیری]] و دو مقطع از شعر عونی را آورده است:&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ۲۴-۲۶ و مختصر این خبر را إربلی در کشف الغمّة، ج۱، ص۳۲۷-۳۲۸ از ابن‌ بطریق در العمدة ذکر کرده و گفته است: «نقل این روایت به صورت ساده‌تر گذشت»، ولی من آن را پیش از این مورد نیافتم.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چیزی است که وی به عنوان «[[سبقت]] علی{{ع}} در [[بیعت با رسول الله]]{{صل}}» در [[فضائل علی]]{{ع}} ذکر کرده است و لکن قبل از آن در باب [[مبعث]] [[نبی اکرم]]{{صل}} گفته است: [[روایت]] شده است که وقتی [[آیه]] «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَک الْأَقْرَبِینَ» نازل شد، [[رسول الله]] روزی بر بالای [[کوه صفا]] رفت و فرمود: یک خبر مهم! پس [[قریش]] در اطراف او جمع شدند و گفتند: چه شده است؟ فرمود: اگر به شما خبر دهم که [[دشمن]] امشب یا فردا صبح بر شما [[حمله]] خواهد کرد. آیا مرا [[تصدیق]] می‌کنید؟ گفتند: بله. فرمود: من ترساننده شما از [[عذاب]] شدیدی هستم! پس [[ابو لهب]] گفت: اف بر تو، آیا برای این ما را جمع کردی؟! پس [[سوره]] تبت نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و [[مجلسی]] در باب مبعث&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۸، ص۱۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; به نقل همین فصل و تنها همین نقل از [[مناقب]] اکتفا کرده است و ظاهرا چنین است که تمام مطالبی است که [[ابن شهر آشوب]] در مورد این آیه نقل کرده است، خبر [[مرسل]] است و اوّلین اشکالی که بر آن وارد است، این است که [[انذار]] برای [[خویشاوندان]] بوده است نه برای قریش و این خبر بر خلاف ظاهر [[آیه شریفه]] می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید که برای همین [[طبری]] در تاریخش در مورد این آیه، روایت [[ابن عباس]] را مقدم داشته است و سپس روایت ابن ناجد را ذکر کرده است. او اولی را از [[ابن اسحاق]] نقل کرده است و آنگاه دوباره روایت دیگری را از ابن اسحاق به نقل از [[حسن بصری]] ذکر کرده است و آن را سومین [[و]] آخرین روایت در مورد آیه قرار داده است. در روایت حسن بصری آمده است: هنگامی که این آیه بر [[رسول الله]]{{صل}} نازل شد: {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، رسول الله{{صل}} در [[ابطح]] ایستاد و فرمود: ای بنی عبد المطلّب، ای [[بنی عبد مناف]]، ای بنی قصی، سپس اسم یکایک [[قبایل قریش]] را برد تا به آخر رسید و آنگاه فرمود: من شما را به سوی [[خدا]] [[دعوت]] می‌کنم و شما را از [[عذاب]] او می‌ترسانم&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۳، ص۳۲۲ و تفسیر طبری، ج۱۹، ص۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لکن [[طبری]] همانند [[ابن شهر آشوب مازندرانی]] در مورد چنین نقلی، [[ضعف]] ارسال آن در سند و اشکال‌های وارد بر متن و دلالت آن را ذکر نکرده است و گویی که آنها بین معنای [[آیه]] و بین آنچه که در مورد [[عمل ]][[رسول اکرم]]{{صل}} [[روایت]] شده است، منافاتی ندیده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهراً آنچه که [[ابن شهر آشوب]] به صورت [[مرسل]] ذکر کرده، همان چیزی است که در [[الدر المنثور]] به نقل از [[بخاری]] و [[ابن جریر]] و [[ابن منذر]] و ابن مردویة و [[ابن ابی‌حاتم]] و سعید بن منصور از [[ابن عباس]] نقل شده است. بنابراین روایت از ابن عباس به دو صورت می‌باشد: اولی همان است که از علی{{ع}} در مورد [[یوم الدار]] و [[روز]] [[دعوت]] نقل کرده است و دومی همین روایت است که بر آن توقف شده است و آن را بدون اسناد از پدرش [[یا علی]]{{ع}} نقل کرده است و روایت اوّل، از جهت سندی و موافقت با [[کتاب الله]] أولی به قبول می‌باشد. و دومی مقطوع السند و مخالف با [[ظاهر آیه]]؛ «الاقربین» می‌باشد و در واقع خبر نامعتبری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامعتبرتر از آن چیزی است که آن هم در الدر المنثور از احمد و بخاری و مسلم و [[ترمذی]] و ابن جریر و ابن منذر و ابن ابی‌حاتم و ابن مردویة و [[بیهقی]] در شعب الایمان و در الدلائل از [[ابی هریره]] نقل کرده‌اند که گفت: هنگامی که آیه {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; نازل شد، [[رسول الله]]{{صل}} [[عام و خاص]][[ قریش]] را فرا خواند و فرمود: ای [[جماعت]] [[قریش]]! خودتان را از [[آتش]] [[نجات]] دهید که من مالک هیچ [[سود]] و ضرری برای شما نیستم. ای جماعت [[بنی کعب]] بن لؤی... ای جماعت بنی قصی... ای جماعت بنی عبد المطلّب... در تمام اینها می‌گوید: خودتان را از آتش نجات دهید که من مالک هیچ [[سود]] و ضرری برای شما نیستم. و در آخر خبر آمده است که آن حضرت{{صل}} فرمود: ای [[فاطمه]]، دختر محمد! خودت را از [[آتش]] [[نجات]] بده که من مالک هیچ سود و ضرری برای تو نیستم. الا این که شما از [[ارحام]] من هستید و من به [[صله رحم]] عمل خواهم کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[روایت]] بسیار از ظاهر [[آیه شریفه]] دور است؛ زیرا می‌گوید: آن حضرت{{صل}}[[ قریش]] را به صورت [[قبیله]] قبیله فرا می‌خواند و گویی که [[ابو هریره]][[ انذار]] را به تمام [[قریش]] تعمیم داده، در حالی که [[آیه]] تصریح دارد که [[انذار]] برای [[خویشاوندان]] نزدیک باشد و آنها [[بنی هاشم]] یا بنی عبد المطّلب‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گویا که ابو هریره - یا کسی که این سخن بی‌پایه را بر زبانش جاری ساخته متوجه این اشکال بوده است و [[اختلاف]] [[ظاهر آیه]] که خاص است و [[عمل ]][[رسول اکرم]]{{صل}} که عمومی است را در نظر داشته؛ لذا گفته است: [[رسول خدا]]{{صل}} در ابتدا به صورت خاص و سپس به صورت عام همه را [[دعوت]] کرد که این سخن نیز اشکال را رفع نمی‌کند و این [[سؤالات]] باقی است که: آن حضرت چگونه آنها را جمع کرد و این گونه آنها را انذار نمود؟ و چگونه دخترش [[فاطمه]] هم بدان جا آمد و سن او در آن هنگام چقدر بوده است؟ و ابو هریره در [[روز]] [[نزول آیه]] کجا بوده است، در حالی که وی تنها چند سال قبل از [[وفات پیامبر اکرم]]{{صل}} [[اسلام]] آورده بود؟ بنابراین این خبر مقطوع السند و مردود است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیگانه‌تر از این [[روایت]] از مفاد آیه در [[شأن]] و [[منزلت حضرت علی]]{{ع}} و [[سبقت]] او در [[قبول اسلام]]، چیزی است که در [[الدر المنثور]] به نقل از [[طبرانی]] و ابن مردویة از ابی [[امامه]] آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می‌گوید: وقتی آیه {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را [[بیم]] ده!» [[سوره شعراء]]، آیه ۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; نازل شد، [[رسول الله]]،[[ بنی هاشم]] را جمع کرد و آنان را جلوی در نشایند و [[زنان]] و خانواده‌اش را جمع کرد و آن را در [[خانه]] نشایند. سپس رو به آنها کرد و فرمود: ای بنی هاشم، جان‌هایتان را از [[آتش جهنم]] بخرید و در [[آزاد]] کردن خودتان از آن تلاش نمایید که همانا من [[صاحب اختیار]] چیزی برای شما از سوی [[خدا]] نیستم.&lt;br /&gt;
سپس رو به خانواده‌اش کرد و گفت: ای [[عایشه دختر ابو بکر]] و ای [[حفصه دختر عمر]] و ای [[ام سلمه]] و ای [[فاطمه]] دختر محمّد و ای ام [[زبیر]]، عمه [[رسول الله]]، جان‌هایتان را از [[آتش جهنم]] بخرید و در [[آزاد]] کردن خودتان از آن تلاش نمایید که همانا من [[صاحب اختیار]] چیزی برای شما از سوی [[خدا]] نیستم و نمی‌توانم شما را [[بی‌نیاز]] کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام اینها را [[علامه طباطبائی]] در [[تفسیر المیزان]] نقل کرده است و در حاشیه این [[روایت]] سوم نوشته است: قول [[خداوند متعال]] {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، یک [[آیه]] مکی است و در [[سوره مکی]] قرار دارد و هیچ کس قائل به [[نزول آیه]] در [[مدینه]] نشده است و از طرفی در [[روز]] [[نزول]] این آیه، [[عایشه]]، [[حفصه]] و [[امّ سلمه]] کجا بوده‌اند، در حالی که [[نبی اکرم]]{{صل}} پس از نزول این آیه،[[ بنی هاشم]] یا بنی عبد المطلّب را [[مخاطب]] [[انذار]] خویش قرار داده است. سپس می‌گوید: از عجایب این است که [[آلوسی]] پس از [[نقل روایات]] گفته است: اگر تمام این [[روایات]]، که از [[صحاح]] نقل گردیده‌اند، درست باشد، طریق جمع بین آنها این است که بگوییم انذار متعدد بوده است!&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان، ج۱۵، ص۳۳۳-۳۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان باید بگوییم که ما هیچ احتمالی به [[صحت]] این روایات در مورد مفاد [[آیه شریفه]] نمی‌دهیم و خبر صحیح دلالت بر [[سبقت]] علی{{ع}} در [[ایمان آوردن]] دارد و [[رسول اکرم]]{{صل}} در مورد آن حضرت فرمود: «تو [[برادر]]، [[وصی]]، [[وارث]] و [[خلیفه]] بعد از من هستی». و روایات جعلی سعی در دور شدن از معنای آیه را دارد؛ ولی باید گفت که درغگو [[حافظه]] ندارد و رد پایی از [[دروغ]] خویش بر جای می‌گذارد: و مهما تکن عند امرئ من خلیقة و ان خالها تخفی علی [[الناس]] تعلم‌ اگر مردی دارای [[خوی]] و خصلتی باشد هر چند که سعی کند آن را مخفی نگاه دارد، [[مردم]] از آن [[آگاه]] می‌شوند.&lt;br /&gt;
بلی، در میان [[راویان]] کسانی بوده‌اند که به هیچ چیز [[فکر]] نمی‌کرده‌اند مگر این که برای اسلافشان [[افتخار]] [[جعل]] کنند و برای همین به ذکر چیزی غیر از آن توجه نداشته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای مثال [[یعقوبی]] را می‌بینیم که هنگام که خبر را از [[فضل بن عبد الرحمن هاشمی]] از [[فرزندان]] [[ربیعة بن حارث بن عبد المطلب]] نقل می‌کند، می‌گوید: [[خداوند]] به پیامبرش دستور داد که [[خویشاوندان]] نزدیکش را انذار کند. پس آن حضرت بر [[مروه]] ایستاد و با صدای بلند فریاد زد: ای [[آل فهر]]! پس تمام [[قریش]] در اطراف او جمع شدند. در این حال [[ابو لهب]] به او گفت:[[ آل]] فهراند (چه می‌گویی)؟ پس [[پیامبر]] فریاد زد: ای [[آل]] غالب! پس آنها هم آمدند تا این که فریاد زد: ای آل هاشم! پس [[فرزندان]] عبد المطلّب جمع شدند. پس [[ابو لهب]] گفت: اینها [[بنی هاشم]] هستند که جمع شده‌اند و آنها را در [[خانه]] [[حارث بن عبد]] المطلّب (!) جمع کرد و در این هنگام در حدود چهل مرد بودند. پس [[پیامبر]] غذایی تهیه کرد و آنان ده تا ده آمدند و خوردند تا [[سیر]] شدند. تمام غذای تهیه شده یک ران گوسفند و تمام نوشیدنی یک ظرف شیر (یا دوغ) بود و این در حالی بود که هر کدام از آنها به [[تنهایی]] یک گوسفند را می‌خورد و یک ظرف بزرگ را می‌نوشید. سپس [[رسول الله]]{{صل}} آنها را [[انذار]] کرد و از این که [[خداوند]] آنها را بر دیگران [[فضیلت]] داده و به او دستور داده که به طور اختصاصی آنها را انذار کند، آگاهشان کرد (!)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ابو لهب گفت:[[ دست]] او را بگیرید پیش از آنکه دیگران دست او را بگیرند و با او [[بیعت]] کنید تا وقتی که دیگران بر شما [[سبقت]] نگرفته‌اند چون اگر به [[حمایت]] از او برخیزید هرآینه کشته خواهید شد و اگر او را رها بگذارید، هرآینه [[ذلیل]] و [[خوار]] خواهید شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس [[ابو طالب]] گفت: ای بی‌حیای لوچ؛ به [[خدا]] قسم که او را [[یاری]] خواهیم کرد. سپس پیامبر را [[مخاطب]] قرار داد و گفت: ای برادرزاده! اگر خواستی [[مردم]] را به سوی خدایت [[دعوت]] کنی، ما را [[آگاه]] کن تا با [[سلاح]] به همراهت بیرون آییم. در آن [[روز]] [[جعفر بن ابی طالب]] و عتبة بن حارث [[اسلام]] آوردند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] در مورد علی{{ع}} سخنی به میان نمی‌آورد! و چنین دعوت عجیب و غریبی را تنها او نقل کرده که از [[عقل]] و [[منطق]] دور و بنابراین مردود است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خاتمه، این نکته را نیز فراموش نکنم و توجه خوانندگان عزیز را جلب کنم به این که به غیر از خبر اخیر در مورد [[حدیث یوم الدار]] برای انذار [[خویشاوندان]] که در آن از تهیه کننده غذا نامی برده نشده است، می‌توان گفت که در تمام [[اخبار]] سابق، تهیه کننده غذا [[حضرت علی]]{{ع}} معرفی شده است. نه [[خدیجه]] و یا کنیزهایش و یا [[فاطمه بنت اسد]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الا آنچه را که [[حمیری]] در [[قرب الاسناد]] با سندی از [[امام کاظم]]{{ع}} در مورد معجزه‌های‌ [[رسول اکرم]]{{صل}} [[روایت]] کرده و گفته است: هنگامی که عشیره‌اش و دیگران به درخواست او پاسخ مثبت دادند، او به علی{{ع}} دستور داد که به خدیجه بگوید غذا تهیه کند و شاید که [[حضرت خدیجه]] دور از دسترس آن حضرت{{صل}} بوده است و برای همین علی{{ع}} واسطه بین آنها بوده است. پس [[خدیجه]] غذا را برایشان آماده کرد و آن حضرت به علی{{ع}} دستور داد که خویشاوندانش از [[فرزندان]] عبد المطلّب را برای غذا [[دعوت]] کند و او هم چهل مرد را دعوت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس [[رسول اکرم]]{{صل}} فرمود: ای علی! غذا را برایشان حاضر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس علی{{ع}} غذاهایی را آورد که می‌بایست سه نفر یا چهار نفر در کنار هم آن را می‌خوردند. پس [[رسول الله]]{{صل}} آنها را جلویشان گذاشت و فرمود: [[بسم الله]] بگوئید بخورید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس او بسم الله گفت؛ امّا افراد دیگر نگفتند و غذا را خوردند تا [[سیر]] شدند و پراکنده گردیدند&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، ص۲۵۲، حدیث ۱۲۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۳۳۸-۳۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM009657.jpg|22px]] [[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|&#039;&#039;&#039;مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:13790010.jpg|22px]] [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;سیرت جاودانه ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010504.jpg|22px]] [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B9%D8%AB%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360497</id>
		<title>بعثت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B9%D8%AB%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360497"/>
		<updated>2026-02-07T07:50:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = بعثت پیامبر خاتم | عنوان مدخل  = بعثت پیامبر خاتم | مداخل مرتبط = [[بعثت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بِعثَت [[پیامبر خاتم]]&#039;&#039;&#039; به [[برگزیده شدن]] [[حضرت محمد]] {{صل}} به [[پیامبری]] و آغاز [[رسالت]] او به عنوان [[آخرین پیامبر]] [[الهی]] اشاره دارد. حضرت محمد {{صل}} در سال چهلم [[عام‌الفیل]] در سن چهل سالگی و در [[غار حراء]] به پیامبری [[برگزیده]] شد. [[شیعیان]] بیست و هفتم [[ماه رجب]] را [[روز]] بعثت پیامبر خاتم دانسته و این روز را به عنوان [[عید مبعث]] گرامی می‌دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[بعثت]] به معنای [[برانگیختن]] از سوی [[بشر]] یا [[خداوند]] است و معنای آن در موارد مختلف تفاوت می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. کاربرد [[قرآنی]] [[بعث]] درباره [[برانگیخته شدن]] [[انبیا]] و نیز [[روز قیامت]] و زنده شدن [[انسان‌ها]] در آن [[روز]]، [[شهرت]] بیشتری دارد&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا}} «اوست که در میان نانویسندگان (عرب)، پیامبری از خود آنان برانگیخت» سوره جمعه، آیه ۲؛ {{متن قرآن|فَهَذَا يَوْمُ الْبَعْثِ}} «اینک این روز رستخیز است» سوره روم، آیه ۵۶؛ {{متن قرآن|وَأَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ}} «و اینکه خداوند آن کسان را که در گورند برمی‌انگیزد» سوره حج، آیه ۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. باعث، از [[نام‌های خداوند]] است که به معنای زنده کننده انسان‌ها پس از [[مرگ]] در روز قیامت است&amp;lt;ref&amp;gt;صدوق، التوحید، ص۲۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از این رو، [[بعثت انبیا]] نیز، هماهنگ با این معنا، می‌تواند به مفهوم فرستادن آنان برای [[زنده کردن]] [[انسانیت]] و [[فطرت بشری]] باشد، که گویی غبار [[گمراهی]] آن را میرانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر همین پایه، [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} بعثت [[رسول خدا]]{{صل}} را نعمتی برای انسان‌ها وصف کرد و فرمود: «پروردگارا! او [[گواه]] تو در [[روز رستاخیز]] و برانگیخته تو برای [[نعمت]] و فرستاده بر [[حق]] تو برای [[رحمت]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;ثقفی، الغارات، ج۱، ص۱۶۰؛ سید رضی، نهج البلاغه، خ ۲۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر اساس این تعریف، [[هدف بعثت]] [[انبیای الهی]] نیز [[پاسخ‌گویی]] به ندای [[فطرت بشر]] و یادآوری نعمت‌های فراموش شده [[الهی]] خواهد بود. [[امام علی]]{{ع}} در این باره فرمود: «خداوند رسولانی فرستاد تا [[مردم]] را به [[پیمان]] خدایی [[فطرت]] پای‌بند کنند، نعمت فراموش شده او را یادآور شوند، گنجینه‌های [[خرد]] را برانگیزانند و نشانه‌های بزرگی خداوند را که در هندسه هستی نقش بسته، نشان دهند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام]] در ادامه با اشاره به بعثت رسول خدا{{صل}} فرمود: «زمانی که حضرت [[مبعوث]] شد، ساکنان [[زمین]] مردمی پراکنده بودند، [[گرایش‌ها]] پراکنده و راه‌ها درهم بود. گروهی [[خدا]] را به مخلوق [[تشبیه]] می‌کردند، جمعی به [[اسم الهی]] [[کفر]] می‌ورزیدند و برخی با نام الهی به موجودات [[پست]] اشاره می‌کردند. [[خداوند]] آنان را به وسیله پیامبرش از [[گمراهی]] و [[نادانی]] [[نجات]] داد»&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن حدیث|فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ... لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ وَ يُرُوهُمْ آيَاتِ الْمَقْدِرَةِ...}}؛ (سید رضی، نهج البلاغه، خطبه ۱). درباره هدف بعثت از منظر قرآن بنگرید: {{متن قرآن|الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ}} «همان کسان که از فرستاده پیام‌آور درس ناخوانده پیروی می‌کنند، همان که (نام) او را نزد خویش در تورات و انجیل نوشته می‌یابند؛ آنان را به نیکی فرمان می‌دهد و از بدی باز می‌دارد و چیزهای پاکیزه را بر آنان حلال و چیزهای ناپاک را بر آنان حرام می‌گرداند و بار (تکلیف)‌های گران و بندهایی را که بر آنها (بسته) بود از آنان برمی‌دارد، پس کسانی که به او ایمان آورده و او را بزرگ داشته و بدو یاری رسانده‌اند و از نوری که همراه وی فرو فرستاده شده است پیروی کرده‌اند رستگارند» سوره اعراف، آیه ۱۵۷؛ {{متن قرآن|لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ...}} «ما پیامبرانمان را با برهان‌ها (ی روشن) فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو فرو فرستادیم تا مردم به دادگری برخیزند.».. سوره حدید، آیه ۲۵؛ {{متن قرآن|هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ}} «اوست که در میان نانویسندگان (عرب)، پیامبری از خود آنان برانگیخت که بر ایشان آیاتش را می‌خواند و آنها را پاکیزه می‌گرداند و به آنان کتاب (قرآن) و فرزانگی می‌آموزد و به راستی پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند» سوره جمعه، آیه ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ویژگی‌های [[بعثت]] [[رسول خدا]]{{صل}} آن بود که [[خداوند]] از همه [[انبیای پیشین]] پیمانی گرفت تا به وی [[ایمان]] آورند، با دشمنانش بجنگند و [[پیامبری]] او را به [[پیروان]] خود نیز خبر دهند. خداوند این [[پیمان]] را برای [[رسول خدا]]{{صل}} چنین نقل کرد: «هنگامی را که خداوند از [[پیامبران]] پیمان گرفت که هرگاه به شما کتاب و حکمتی دادم، سپس شما را فرستاده‌ای آمد که آنچه را با شماست [[تصدیق]] کرد، البته به او ایمان بیاورید و حتماً یاریش کنید. فرمود: «آیا [[اقرار]] کردید و در این باره پیمانم را پذیرفتید؟» گفتند: «اقرار کردیم» فرمود: «پس [[گواه]] باشید و من با شما از گواهانم»&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ لَمَا آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ قَالَ أَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَى ذَلِكُمْ إِصْرِي قَالُوا أَقْرَرْنَا قَالَ فَاشْهَدُوا وَأَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ}} «و آنگاه خداوند از پیامبران پیمان گرفت که چون به شما کتاب و حکمتی دادم سپس پیامبری نزدتان آمد که آن (کتاب) را که با شماست راست می‌شمارد، باید بدو ایمان آورید و باید او را یاوری کنید و (آنگاه) فرمود: آیا اقرار کردید و بر (پایه) آن پیمان مرا پذیرفتید؟ گفتند: اقرار کردیم؛ فرمود: پس گواه باشید و من نیز همراه شما از گواهانم» سوره آل عمران، آیه ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بشارت]] به [[بعثت پیامبر خاتم]]{{صل}} و نشانه‌هایی از ظهور آن حضرت در [[تورات]] و [[انجیل]] آمده است و بسیاری از [[اهل کتاب]] و [[مشرکان]] از قبل، با آن آشنا بودند و حتی رسول خدا{{صل}} را مانند نزدیک‌ترین افراد خود می‌شناختند و به ویژگی‌ها و نشانه‌های آن حضرت [[آگاه]] بودند&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبِينٌ}} «و (یاد کن) آنگاه را که عیسی پسر مریم گفت: ای بنی اسرائیل! من فرستاده خداوند به سوی شمایم، توراتی را که پیش از من بوده است راست می‌شمارم و نویددهنده به پیامبری هستم که پس از من خواهد آمد، نام او احمد است؛ امّا چون برای آنان برهان‌ها (ی روشن) آورد، گفتند: این جادویی آشکار است» سوره صف، آیه ۶؛ {{متن قرآن|وَلَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ وَكَانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكَافِرِينَ}} «و چون کتابی از سوی خداوند نزدشان آمد که آنچه را با خود داشتند، راست می‌شمرد؛ با آنکه پیش‌تر، (به مژده آمدن آن) در برابر کافران یاری می‌خواستند؛ همین که آنچه می‌شناختند نزدشان رسید، بدان کفر ورزیدند پس لعنت خداوند بر کافران باد» سوره بقره، آیه ۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[بعثت]] [[رسول خدا]] {{صل}} ==&lt;br /&gt;
رسول خدا {{صل}} [[پیش از بعثت]]، هر سال&amp;lt;ref&amp;gt;سید رضی، نهج البلاغه، خطبه قاصعه، ص۱۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; یک ماه&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۵۱؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۰۰؛ عسکری، تصحیفات، ج۱، ص۲۹۶؛ بیهقی، دلائل، ج۲، ص۱۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا همواره از محیط [[مکه]] بیرون می‌رفت و بدون آنکه کسی به او [[دستور]] داده باشد یا از کسی [[پیروی]] کند، در [[غار حرا]] به [[عبادت]] می‌پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن حزم، جوامع السیره، ص۳۶؛ حلبی، ج۱، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این گونه عبادت رسول خدا {{صل}} که با دوری از [[جامعه]] و ویژگی‌هایی همراه بود، &amp;quot;[[تحنث]]&amp;quot;، از ماده &amp;quot;حنث&amp;quot; به معنای [[گناه بزرگ]]&amp;lt;ref&amp;gt;خلیل، ج۳، ص۲۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به معنای [[دوری از گناه]] بزرگ یا عبادت همراه با دوری از [[شرک]] و [[بت پرستی]] است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن قتیبه، غریب الحدیث، ج۱، ص۱۴۳؛ عسکری، تصحیفات، ج۱، ص۲۹۶؛ جوهری، ج۱، ص۲۸۰؛ زمخشری، ج۱، ص۲۳۸. برای آگاهی بیشتر از معنای تحنث، ر.ک: تحنث.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین نشانه‌های بعثت رسول خدا {{صل}} رؤیاهای صادق بود که همچون سپیده صبح پدید آمد&amp;lt;ref&amp;gt;یعنی فرشته را در خواب می‌دید، نه آنکه در خواب مبعوث به رسالت شده باشد.&amp;lt;/ref&amp;gt; و علاقه به [[تنهایی]] در ایشان ایجاد شد؛ چندان که تنهایی را بیش از هر چیز [[دوست]] می‌داشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۴۹ و ۲۵۰؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ بلاذری، أنساب، ج۱، ص۱۱۶؛ ابونعیم، دلائل، ص۲۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. چراکه با [[کوه]] حرا&amp;lt;ref&amp;gt;چون در برخی روایات غار نیست.&amp;lt;/ref&amp;gt; به سر می‌برد، به فقیرانی که نزد ایشان می‌رفتند طعام می‌داد و چون آن ایام پایان می‌یافت، هفت بار یا هر چه [[خدا]] می‌خواست به [[طواف]] [[کعبه]]، می‌پرداخت و سپس به [[خانه]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا بر [[نقلی]] آن حضرت پس از چند شب پی در پی عبادت و تنهایی در [[غار حراء]] نزد [[حضرت خدیجه]] {{س}} می‌آمد و زاد و توشه تهیه می‌کرد و باز می‌گشت تا آنکه در حالی که در غار حرا به سر می‌برد [[وحی]] بر او نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ ابونعیم، دلائل، ص۲۱۳؛ ابن عبدالبر، الدرر، ص۳۱ و ۳۲؛ و با اندکی تغییر، ابن هشام، ج۱، ص۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در آستانه [[بعثت]]، هرگاه [[رسول خدا]] {{صل}} برای کاری از [[منزل]] دور می‌شد و به کوه‌های [[مکه]] می‌رفت، بر سنگ و درختی نمی‌گذشت مگر آنکه از آنها ندای &amp;quot;[[السلام]] علیک یا [[رسول الله]]&amp;quot; می‌شنید و چون اطراف و سمت راست و چپ و پشت سر خود را نگاه می‌کرد، چیزی جز سنگ و درخت نمی‌دید. مدتی به همین شکل سپری شد تا آنکه [[جبرئیل]] در [[ماه رمضان]] که آن حضرت در [[غار حرا]] بود، بر ایشان نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۴۹ و ۲۵۰؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ بلاذری، انساب، ج۱، ص۱۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بیشتر قریب به اتفاق منابع، سن آن حضرت را هنگام بعثت، [[چهل]] سال دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه، ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۴۹؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۲؛ خلیفة بن خیاط، التاریخ، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما ۴۱&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، ج۱۸، ص۲۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ۴۳&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و ۴۵ سال نیز گفته شده است&amp;lt;ref&amp;gt;خلیفة بن خیاط، التاریخ، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; که با توجه به [[شهرت]] داشتن چهل سال و حوادث سال‌های پس از بعثت و پس از [[هجرت]]، به نظر می‌رسد سال‌های دیگر نمی‌توانند درست باشند. در [[روز]] و [[تاریخ]] بعثت نیز [[اختلاف]] است. بیشتر [[منابع اهل سنت]]، [[تاریخ]] [[بعثت]] را ماه رمضان&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا هفدهم ماه رمضان&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، ج۱، ص۱۵۲؛ بلاذری، انساب، ج۱، ص۱۱۵؛ مقدسی، ج۲، ص۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; آورده‌اند، اما هیجدهم [[رمضان]]&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; ۲۴ رمضان&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[دوازدهم ربیع الاول]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن کثیر، ج۳، ص۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز گفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیشتر [[منابع شیعه]] نیز تاریخ بعثت را ۲۷ ماه رجب دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;کلینی، ج۴، ص۱۴۹؛ مفید، المقنعه، ص۲۲۶؛ طوسی، مصباح المتهجد، ص۸۲۰؛ ابن براج، ج۱، ص۱۴۸؛ فتال نیشابوری، ص۳۵۱؛ راوندی، النوادر، ص۲۶۶؛ محقق حلی، المعتبر، ج۲، ص۷۰۸؛ علامه حلی، تذکرة الفقهاء، ج۶، ص۱۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما [[۲۵ رجب]]&amp;lt;ref&amp;gt;صدوق، المقنع، ص۲۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ده روز مانده به پایان رمضان&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[ربیع الاول]]&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، دهم ربیع الاول&amp;lt;ref&amp;gt; مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و ۱۱ ربیع الاول&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، ج۱۸، ص۲۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; هم گفته‌اند. روز بعثت را نیز بیشتر [[دوشنبه]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن حبیب، المحبر، ص۱۰ یعقوبی، ج۲، ص۲۲؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۳؛ مسعودی، مروج، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دانسته‌اند، ولی [[پنجشنبه]]&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[جمعه]]&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز آورده‌اند. البته اختلاف‌های یاد شده در صورتی است که بتوان [[زمان]] [[بعثت]] و زمان [[نزول وحی]] و [[آیات قرآن]] را یکی دانست، اما در صورتی که زمان بعثت و نزول وحی یکی نباشد، برخی از تاریخ‌های یاد شده و [[اختلاف]] در آنها، مربوط به زمان نزول وحی است که به معنای اختلاف در زمان بعثت نیست. برخی بر این باورند که به موجب آیاتی همچون: {{متن قرآن|شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«(روزهای روزه گرفتن در) ماه رمضان است که قرآن را در آن فرو فرستاده‌اند» سوره بقره، آیه ۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و{{متن قرآن|إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما آن (قرآن) را در شب قدر فرو فرستادیم» سوره قدر، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[نزول قرآن]] در [[ماه رمضان]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، حال اگر بعثت نیز با [[نزول]] آیاتی از [[قرآن]] آغاز شده باشد، پس نمی‌تواند در زمانی غیر از ماه رمضان رخ داده باشد. از سوی دیگر، عده‌ای اصل بعثت را از [[همراهی]] با نزول قرآن جدا دانسته و بر این باورند که بعثت می‌تواند پیش از نزول [[قرآن کریم]]، به شکل خبر یا رؤیایی صادق به اطلاع [[رسول خدا]] {{صل}} رسیده باشد، اما نزول وحی در ماه رمضان آغاز شده باشد. بر اساس نظری دیگر که موجب پدید آمدن نظریه [[نزول]] دفعی و تدریجی [[قرآن]] شده است، این [[کتاب آسمانی]]، یک بار به صورت مجموعی و دفعی بر [[قلب]] [[مبارک]] [[رسول خدا]] {{صل}} نازل شده، و بار دیگر به شکل تدریجی و [[آیه]] به آیه در طول ۲۳ سال بر آن حضرت نازل گردیده است. بر اساس این نظریه، لازم نیست [[بعثت]] و [[نزول قرآن]] حتما در یک [[زمان]] رخ داده باشند. پس می‌شود نزول قرآن در [[ماه رمضان]] و بعثت در زمانی دیگر صورت گرفته باشد؛ چنان که می‌شود حتی بر اساس همزمان بودن نزول قرآن و بعثت، نزول دفعی قرآن در ماه رمضان و نزول تدریجی آن در زمانی دیگر و همراه با بعثت رخ داده باشد، اما این نظریه نیز مورد پذیرش همگان قرار نگرفته است&amp;lt;ref&amp;gt;برای بررسی بیشتر، ر.ک: سهیلی ج۲، ص۳۹۶-۳۸۸؛ مجلسی، ج۱۸، ص۱۹۰؛ جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۲۵۰-۲۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۴۳-۴۴؛ [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص۲۵۳؛ [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نخستین آیات ==&lt;br /&gt;
با آنکه برخی ادعا کرده‌اند بدون [[اختلاف]]، نخستین [[سوره]] نازل شده بر رسول خدا {{صل}} {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: حسکانی، ج۲، ص۴۱۶؛ مقریزی، ج۴، ص۳۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما در این باره اختلاف‌هایی وجود دارد: از این‌رو، [[سوره علق]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ابی شیبه، ج۷، ص۱۹۵ و ج۸، ص۳۳۵؛ بیهقی، سنن، ج۹، ص۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[سوره مدثر]]&amp;lt;ref&amp;gt;بخاری، ج۶، ص۷۴؛ ابن حبان، صحیح ج۱، ص۲۲۰-۲۲۲؛ طبری، جامع البیان، ج۲۹، ص۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، سوره [[فاتحة الکتاب]]&amp;lt;ref&amp;gt;ثعلبی، ج۱۰، ص۲۴۴؛ طوسی، التبیان، ج۱۰، ص۱۷۱و ۳۷۸؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۱۰، ص۷۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[سوره تین]]&amp;lt;ref&amp;gt;حلبی، ج۱، ص۴۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، آیه {{متن قرآن|قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بگو: بیایید تا آنچه را خداوند بر شما حرام کرده است برایتان بخوانم» سوره انعام، آیه ۱۵۱. ابن العربی، احکام القرآن، ج۴، ص۴۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«به نام خداوند بخشنده بخشاینده» سوره فاتحه، آیه ۱. واحدی نیشابوری، ص۶؛ سیوطی، ج۱، ص۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; را نخستین [[آیه]] یا نخستین [[سوره]] دانسته‌اند که بر آن حضرت نازل شد، اما بیشتر منابع و [[مفسران]]، پنج آیه ابتدای [[سوره علق]] را نخستین آیات می‌دانند&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه، ر.ک: ابن سعد، ج۱، ص۱۵۴؛ طبری، جامع البیان، ج۳۰، ص۳۲۰؛ بغوی، ج۴، ص۵۰۶؛ سمرقندی، ج۳، ص۴۵۸؛ ثعلبی، ج۱۰، ص۲۴۴؛ طوسی، التبیان، ج۱۰، ص۱۷۱ و ۳۷۸ طبرسی، مجمع، ج۱۰، ص۷۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بر نادرستی اقوال دیگر [[استدلال]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: واحدی نیشابوری، ص۶ و ۷؛ سیوطی، ج۱، ص۷۴ و ۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. برخی برای رفع این [[اختلاف]]، نخستین آیات را سوره علق دانسته و [[سوره مدثر]] را نخستین سوره پس از [[انقطاع وحی]] یا نخستین سوره کامل می‌دانند&amp;lt;ref&amp;gt;طبرانی، الأوائل، ص۴۳؛ زیلعی، تخریج الأحادیث و الآثار، ج۴، ص۱۱۸ و ۱۱۹؛ سمعانی، تفسیر، ج۶، ص۸۷؛ سیوطی، ج۱، ص۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به نظر می‌رسد در این باره باید همان نظر مشهور را پذیرفت که پنج [[آیه]] ابتدای سوره علق، نخستین آیات نازل شده بر [[رسول خدا]] {{صل}} است؛ زیرا سوره مدثر، به سبب آنکه برخی [[آیات]] آن از [[دشمنان]] رسول خدا {{صل}} [[سخن]] می‌گوید، باید به حوادث پس از [[بعثت]] مربوط باشد. [[روایات]] مربوط به آیات و سوره‌های دیگر نیز به روشنی نزول نخستین آنها را [[اثبات]] نمی‌کند&amp;lt;ref&amp;gt; برای اطلاع بیشتر، ر.ک: جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۲۵۰-۲۴۴؛ دوانی، باد نامه طبری، آغاز وحی و بعثت پیامبر در تاریخ و تفسیر طبری.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۴۴؛ [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص۲۵۳؛ [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روایات بعثت ==&lt;br /&gt;
روایات مربوط به بعثت رسول خدا {{صل}}، به چند صورت این رویداد را بیان کرده‌اند و به بررسی کامل نیاز دارند، اما بی‌تردید برخی از این روایات را نمی‌توان پذیرفت. بر اساس خبری مشهور، اما نادرست، آن حضرت پس از آنکه با [[فرشته وحی]] روبه رو شد و مورد خطاب [[آیه]] {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ قرار گرفت و پاسخ داد که خواندن نمی‌داند، از سوی [[جبرئیل]] مورد فشار و تکان‌های جسمی شدید قرار گرفت تا آنکه پس از سه مرتبه، سرانجام توانست آن [[آیات]] را بخواند. آن حضرت سپس از [[غار حرا]] پایین آمد و از [[ترس]] آنکه [[مردم]] او را به [[جن]]‌زدگی و امثال آن متهم کنند، نزدیک بود خود را از [[کوه]] پرتاب کند. وی نزد همسرش [[حضرت خدیجه]] {{س}} رفت و او را از ماجرا باخبر کرد و چون [[خدیجه]] ایشان را هراسناک و [[وحشت]] زده دید، دلداری‌اش داد که [[امیدوار]] است او [[برگزیده خداوند]] باشد و به سبب ویژگی‌هایی همچون مهمان نوازی، [[صله رحم]] و [[راستگویی]] که ایشان دارد، [[خدا]] او را [[خوار]] نخواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[روایت]] دیگری آمده است خدیجه {{ع}} نزد پسرعمویش، [[ورقة بن نوفل]] رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد و او نیز به ایشان [[دلداری]] داد که نگران نباشد زیرا همسرش [[پیامبر]] این [[امت]] خواهد شد و...&amp;lt;ref&amp;gt;برای اطلاع از این روایات، ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۵۵-۲۵۳؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۹-۲۹۸؛ بیهقی، دلائل، ج۲، ص۱۴۰-۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر [[نقلی]] دیگر، [[رسول خدا]] {{صل}} [[نذر]] کرد همراه با حضرت خدیجه {{ع}} یک ماه که مطابق با [[ماه رمضان]] بود، در [[غار حرا]] [[اعتکاف]] کند. آن حضرت شبی خارج شد و صدایی شنید که می‌گوید {{عربی|&amp;quot;السلام عليك&amp;quot;}}. ایشان [[گمان]] کرد این صدای جن است و بر خدیجه {{ع}} وارد شد و از او خواست تا وی را بپوشاند و...&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابونعیم، دلائل، ص۲۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. چنان که بر اساس روایتی از [[عایشه]]، رسول خدا {{صل}} در [[خواب]] به [[رسالت]] [[مبعوث]] شدند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; که آن نیز درست نیست. [[اخبار]] یاد شده که در برخی منابع به اختصار و در برخی گزارش‌ها به تفصیل آمده است و نیز [[روایات]] دیگری که مشابه این اخبارند&amp;lt;ref&amp;gt; برای نمونه، ر.ک: ابونعیم، دلائل، ص۲۱۸-۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و متأسفانه به برخی منابع [[شیعی]] نیز راه یافته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: مجلسی، ج۱۵، ص۳۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، از نظر [[سند]]، محتوا و مضمون و نیز ناهماهنگی بین آنها و به لحاظ آنکه بخش‌هایی از این [[روایات]] با مبانی [[عقلی]] و [[اصول اعتقادی]] مخالف‌اند، اشکالات بسیاری دارند که نمی‌توانند مورد پذیرش قرار گیرند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: شرف الدین، النصو الاجتهاد، ص۴۲۰-۴۲۳؛ جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۳۱۴-۲۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مهم‌ترین اشکالات روایات یاد شده این است که [[راوی]] اصلی این [[اخبار]] ـ همچون [[عایشه]]، [[عبدالله بن عباس]]، [[عبید بن عمیر بن قتاده لیثی]]، [[عبدالله بن حسن مثنی]]، [[محمد بن شهاب زهری]]، [[هشام بن محمد بن سائب کلبی]] ـ در [[زمان]] [[بعثت]] [[رسول خدا]] {{صل}} به [[دنیا]] نیامده یا [[کودک]] بوده‌اند و طبیعی است که نمی‌توانند وقایع بعثت را نقل کنند، مگر به نقل از دیگران و [[راویان]] یاد شده، [[روایات بعثت]] را از کسی دیگر نقل نکرده یا از او نام نبرده‌اند، بلکه به گونه‌ای نقل کرده‌اند که گویی خود [[شاهد]] ماجرا بوده‌اند. از این‌رو، روایات آنان مرسل است و قابل [[اعتماد]] نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشکال دیگر این است که سند بیشتر این روایات به [[آل زبیر]] می‌رسد و چون ممکن است بی‌تأثیر از مسائل [[سیاسی]] نبوده باشد، باید با [[تأمل]] بیشتری در این روایات نگریست&amp;lt;ref&amp;gt;برای آگاهی بیشتر از نقد و بررسی این روایات، ر.ک: دوانی، بادنامه طبری، آغاز وحی و بعثت پیامبر در تاریخ و تفسیر طبری.&amp;lt;/ref&amp;gt;، به نظر می‌رسد [[روایت]] درست‌تر درباره بعثت رسول خدا {{صل}}، چنان باشد که بخشی از آن را [[امام علی]] {{ع}} در [[خطبه قاصعه]]&amp;lt;ref&amp;gt;سید رضی، نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; آورده‌اند و گزارشی از آن از [[امام هادی]] {{ع}} نقل شده است که فرمود: &amp;quot;رسول خدا {{صل}} در همان [[تحنث]] در [[غار]]، مورد خطاب [[آیات]] ابتدای [[سوره علق]] قرار گرفت و با توجه به [[رؤیاهای صادقه]] و [[الهامات]] درونی که آن حضرت را برای پذیرش [[مسئولیت]] [[رسالت]] آماده ساخته بودند، رسالت خود را آغاز کرد. البته [[رسول خدا]] {{صل}} از [[عظمت]] و بزرگی [[خداوند]] و نیز از اینکه ممکن بود [[قریش]] خبر [[پیامبری]] ایشان را [[تکذیب]] کنند یا نسبت [[جنون]] به ایشان بدهند یا بگویند دچار [[وسوسه]] [[شیاطین]] شده است&amp;lt;ref&amp;gt;بدون وحشت‌ها و حالت‌هایی که در روایات نادرست آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; دچار تب شد، اما از [[کوه]] حرا پایین آمد، در حالی که همه چیز بر ایشان [[سلام]] می‌کرد و به ایشان [[بشارت]] می‌داد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: بحرانی، مدینة المعاجز، ج۱، ص۴۴۵-۴۴۴ مجلسی، ج۱۸، ص۲۰۶-۲۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته در اینکه [[وحی]] از مقولات ماورای [[طبیعت]] است و از این‌رو برای آن حضرت هنگام تلقی آن، حالتی غیر عادی و تب (چنان که بدان اشاره کردیم) ایجاد می‌شد و [[نزول وحی]] و [[قرآن]] نیز ـ به [[گواهی]] خود قرآن که می‌فرماید: {{متن قرآن|سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما سخنی سنگین را به زودی بر تو فرو می‌فرستیم» سوره مزمل، آیه ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; سخنی سنگین است، هیچ تردیدی نیست، اما اینکه [[حضرت خدیجه]] {{س}} [[تأیید]] کند، یا [[ورقه بن نوفل]] (که در اصل وجود و جزئیات و [[زمان]] [[زندگی]] او اختلاف‌های بسیاری وجود دارد، ر.ک: مدخل [[ورقة بن نوفل]] بن [[اسد]]) [[بعثت]] ایشان را بشارت دهد و تأیید نماید، یا آنکه آن حضرت چنان دچار [[وحشت]] شده باشد که از [[ترس]] سخنان [[مردم]]، [[تصمیم]] بگیرد خود را از کوه پرتاب کند و مانند این سخنان، که از [[روایات]] [[نادرست]] بر می‌آید، پذیرفتنی نیست&amp;lt;ref&amp;gt;برای اطلاع بیشتر از نقد و بررسی این روایات، ریک: دوانی، یادنامه طبری، آغاز وحی و بعثت پیامبر در تاریخ و تفسیر طبری.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۴۴-۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نخستین مسلمان ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|اولین مسلمانان}}&lt;br /&gt;
در اینکه نخستین مسلمان چه کسی بود، [[اختلاف]] وجود دارد. تصریح رسول خدا {{صل}} به پیشگام بودن [[امام علی]] {{ع}} در پذیرش اسلام&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه، ر.ک: بلاذری، انساب، ج۲، ص۳۶۲؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج۶، ص۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، تأکید خود امام علی {{ع}} در این باره&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۱۰؛ خطیب بغدادی، ج۴، ص۴۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ادعای [[اجماع]] برخی از منابع اهل سنت&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: حاکم، معرفة علوم الحدیث، ص۲۲؛ ابن حجر هیثمی، ص۱۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و سخنان بسیاری از [[صحابه]] بزرگ و [[تابعین]] دراین مورد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: امینی، ج۲، ص۲۳۶-۲۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، مهم‌ترین [[دلایل]] [[اثبات]] [[نخستین مسلمان]] بودن [[امام علی]] است. البته در اینکه [[حضرت خدیجه]] نخستین [[زن]] [[مسلمان]] بود اختلافی نیست&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۵۷؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ بیهقی، دلائل، ج۲، ص۱۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ولی در اینکه وی نخستین مسلمان بود یا امام علی {{ع}}، [[اختلاف]] وجود دارد. برخی از منابع اهل سنت نیز به پیشگام بودن [[ابوبکر]] در پذیرش اسلام اشاره کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابن سعد، ج۲، ص۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما این [[روایات]] اندک است و به دلایل مختلف اعتبار ندارند&amp;lt;ref&amp;gt;برای بررسی بیشتر، ر.ک: جعفر مرتضی عاملی، ج۱، ص۳۳۲-۳۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[اخبار]] بعثت‌ ==&lt;br /&gt;
قبل از آنکه به بررسی اخبار[[ بعثت]] بپردازیم، خوب است از اخباری که [[روز]] [[مبعث]] را تعیین می‌کنند، [[آگاهی]] یابیم و در این مورد با کمبود متون مواجه نیستیم. مرحوم [[کلینی]] با سند خود از [[امام صادق]] [[روایت]] کرده است که فرمود: «[[روزه]] [[بیست و هفتم رجب]] را فراموش نکن؛ زیرا آن روزی است که محمد به [[نبوّت]] گماشته شده است»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، ج۲، ص۱۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[شیخ صدوق]]&amp;lt;ref&amp;gt;من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص۹۰ از حسن بن راشد از امام صادق{{ع}}. و ثواب الاعمال، ص۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[طوسی]]&amp;lt;ref&amp;gt;تهذیب الاحکام، ج۱، ص۴۳۸ و الامالی، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; هم آن را روایت کرده‌اند. همچنین کلینی از امام صادق{{ع}} روایت می‌کند که آن حضرت فرمود: «در روز بیست و هفتم رجب [[رسول الله]]{{صل}} به [[پیامبری]] برگزیده شد»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، ج۱، ص۴۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با سند خود از [[امام رضا]]{{ع}} نقل می‌کند: «[[خداوند]][[ محمد]] را به عنوان [[رحمت]] برای جهانیان در بیست و هفتم رجب به پیامبری [[مبعوث]] کرد و هر کسی که آن را روزه بدارد، خداوند [[ثواب]] شصت ماه [[روزه‌داری]] را برایش می‌نویسد&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، ج۲، ص۱۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و همین را طوسی نیز نقل نموده است&amp;lt;ref&amp;gt;تهذیب الاحکام، ج۱، ص۴۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[صدوق]] با سندی از امام رضا{{ع}} نقل می‌کند که حضرت فرمود: «خداوند [[حضرت محمد]] را سه شب مانده به آخر [[ماه رجب]] به پیامبری مبعوث کرد و هر کسی که آن روز را روزه بگیرد، مثل این است که هفتاد سال روزه گرفته است»&amp;lt;ref&amp;gt;ثواب الاعمال، ص۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طوسی با سندی از [[امام هادی]]{{ع}} روایت می‌کند که فرمود: «روز بیست و هفتم رجب روزی است که خداوند حضرت محمد{{صل}} را به عنوان رحمت برای جهانیان به پیامبری مبعوث کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;تهذیب الاحکام، ج۱، ص۴۳۸ تا دو خبر آخر که شیخ آنها را در مجالس، ص۳۴۹ به نقل از امام صادق{{ع}}‌ روایت کرده است و در مصباح المتهجّد به نقل از امام جواد در مورد روزه آن روز سفارش شده است بدون آنکه متعرض بعثت شده باشد. و همچنین رجوع کنید به وسائل الشیعة، ج۷، ص۳۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] از [[ابن عباس]] و [[أنس بن مالک]] نقل می‌کند که گفتند: «[[خداوند]] در [[روز]] [[دوشنبه]] بیست و هفتم [[ماه رجب]] بر محمّد{{صل}} [[وحی]] را نازل کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و از میان عامّه، [[متقی هندی]] در [[کنز]] العمّال به نقل از [[بیهقی]] در شعب الایمان از [[سلمان فارسی]] نقل کرده است که گفت: «در [[رجب]]،[[ شب]] و روزی است که هر کس آن [[روز]] را [[روزه]] بگیرد و آن شب را به [[عبادت]] بپردازد، همانند کسی است که صد سال روزه گرفته و صد سال [[شب‌زنده‌داری]] کرده است و این شب و روز در سه روز مانده آخر [[ماه رجب]] قرار دارند و [[خدا]] محمّد{{صل}} را در آن به [[پیامبری]] [[مبعوث]] کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;منتخب کنز العمال در حاشیه مسند، ج۳، ص۳۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حلبی]] در سیره‌اش به نقل از دمیاطی در سیره‌اش از ابی [[هریرة]] نقل کرده است که گفت: «هر کسی که بیست و هفتم ماه رجب را روزه بگیرد، [[خداوند]] روزه شصت ماه را برایش می‌نویسد و این روزی است که [[جبرئیل]] برای اعلام [[رسالت]] بر [[نبی اکرم]]{{صل}} نازل شد و این اولین روزی است که در آن جبرئیل نازل شده است»&amp;lt;ref&amp;gt;السیره الحلبیة، ج۱، ص۳۸۴ و در آخر آن از ادعای شعبی حمایت شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[اهل سنت]] در تعیین روز [[مبعث]] با کمبود [[روایت]] روبه‌رو هستند، امّا چنان که گذشت، از طریق [[اهل بیت]] با هیچ کمبودی از [[اخبار]] و [[روایات]] مواجه نیستیم و لکن باید [[اعتراف]] کنیم که در کیفیت [[آغاز بعثت]] با کمبود مواجه هستیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۳۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چگونگی آغاز بعثت‌==&lt;br /&gt;
روایت شده است که [[امام حسن عسکری]]{{ع}} که در حال توصیف [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}} بود، فرمود: «... تا این که به [[چهل سالگی]] رسید، و خداوند [[قلب]] کریمش را بهترین و والاترین و خاشع‌ترین و مطیع‌ترین قلب‌ها یافت. پس به درهای [[آسمان]] [[اجازه]] داد و آنها بازشدند و به [[ملائکه]] اجازه داد و آنها نازل شدند و در این حال محمد{{صل}} به آنها می‌نگریست. پس [[رحمت]] از طرف [[عرش]] بر وی نازل شد و او به [[روح الامین]]،[[ جبرئیل]] - طاووس [[ملائکه]] - نگاه می‌کرد، جبرئیل نزد او فرود آمد و دستش را گرفت و تکان داد و گفت: ای محمد! بخوان،[[ محمد]] فرمود: چه چیزی را بخوانم؟ گفت: ای محمد! {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ قْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید آدمی را از خونپاره‌ای فروبسته آفرید بخوان و (بدان که) پروردگار تو گرامی‌ترین است همان که با قلم آموزش داد به انسان آنچه نمی‌دانست آموخت» سوره علق، آیه۱-۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس آنچه را که می‌بایست بر او نازل کرد و خودش به سوی پروردگارش بالا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد{{صل}} از [[کوه]] پایین آمد در حالی که [[عظمت خداوند]] و [[جلال]]ت ابّهت [[الهی]] او را مدهوش خود کرده بود و به تب و لرز دچار شده بود. چیزی که اضطرابش را بیشتر می‌کرد، این بود که می‌ترسید، [[قریشیان]] او را [[تکذیب]] کرده و او را به دیوانگی نسبت دهند، در حالی که او عاقل‌ترین [[مردم]] و گرامی‌ترین آنان بود و مبغوض‌ترین چیزها در نظر او [[شیاطین]] و [[اعمال]] دیوانگان بود؛ بنابراین، [[خداوند]] [[اراده]] کرد که قلبش را مملوّ را [[شجاعت]] نماید و به او فراخی [[دل]] [[عنایت]] فرماید. برای همین از کنار هر سنگ و درختی که ردّ می‌شد، می‌شنید که می‌گفتند: «السّلام علیک یا [[رسول الله]]»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر منسوب به امام حسن عسکری{{ع}}، چنان که در بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۰۶ آمده است و این را مقایسه کنید با آنچه که در تاریخ طبری، ج۲، ص۲۹۹-۳۰۶ آمده است. به طوری که از آن چنین استفاده می‌شود که رسول الله{{صل}} گمان کرد که جنون او را فرا گرفته است و اراده کرد که خودش خدا را ببیند و در آن فرشته شک کرد که آیا شیطان است یا خیر؟ و خدیجه و عموزاده نصرانی‌اش، ورقة بن نوفل به او دلداری و اطمینان دادند (!) چنین مطالبی از طریق امامیه نقل نشده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر دلالت می‌کند که اولین [[سوره]] - یا اولین آیاتی - که نازل شده است، همین پنج [[آیه]] اول [[سوره علق]] بوده است، ولی این تنها یک خبر واحدی است که دلالت می‌کند که این [[آیات]] در ابتدای [[بعثت]] و در [[روز]] [[بیست و هفتم رجب]] نازل شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۳۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM009657.jpg|22px]] [[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|&#039;&#039;&#039;مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:13790010.jpg|22px]] [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;سیرت جاودانه ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010504.jpg|22px]] [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%84_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=1360482</id>
		<title>بحث:نزول قرآن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%84_%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86&amp;diff=1360482"/>
		<updated>2026-02-07T07:05:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: صفحه‌ای تازه حاوی «==آیا قرآن در دوران کتمان رسالت نازل شده است؟== از جمله چیزهایی که بر عدم نزول قرآن در دوران کتمان دلالت می‌کند، این است که در تمام آیاتی که پیش از سوره حجر نازل شده، چیزی نمی‌یابیم که متناسب با دوران کتمان باشد.  سوره حجر، که به ترتیب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==آیا [[قرآن]] در [[دوران کتمان رسالت]] نازل شده است؟==&lt;br /&gt;
از جمله چیزهایی که بر عدم [[نزول قرآن]] در دوران [[کتمان]] دلالت می‌کند، این است که در تمام آیاتی که پیش از [[سوره حجر]] نازل شده، چیزی نمی‌یابیم که متناسب با دوران کتمان باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوره حجر، که به ترتیب پنجاه و چهارمین [[سوره]] قرآن می‌باشد و در آخر آن آمده است: {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان» سوره حجر، آیه ۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و [[سوره شعراء]] که چهل و هفتمین سوره قرآن می‌باشد و پیش از [[حجر]] در [[ترتیب نزول]] است، در اواخر آن آمده است: {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; که همه اینها با شرایط دوران کتمان سازگاری ندارد از خصوصیات [[سوره‌های مکی]] - از جمله سوره‌های مذکور - این است که خطاب‌های آن متوجه [[مشرکین]] است و با آنها به خاطر کفرشان و [[انکار]] [[مبدأ و معاد]] [[جدال]] و بحث می‌کند و این چیزی است که با کتمان تناسبی ندارد بلکه با [[اعلان]] متناسب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سوره‌های نمل و [[قصص]] و [[إسراء]] و [[یونس]] و [[هود]] و یوسف و حتّی سوره حجر که از سوره‌های نازل شده پس از [[شعراء]] می‌باشد، با مشرکین [[گفتگو]] کرده و آنها را ملامت می‌کند. به خصوص که سوره حجر در ابتدا می‌گوید: {{متن قرآن|رُّبَمَا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَوْ كَانُواْ مُسْلِمِينَ ذَرْهُمْ يَأْكُلُواْ وَيَتَمَتَّعُواْ وَيُلْهِهِمُ الأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ وَمَا أَهْلَكْنَا مِن قَرْيَةٍ إِلاَّ وَلَهَا كِتَابٌ مَّعْلُومٌ مَّا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا يَسْتَأْخِرُونَ وَقَالُواْ يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ لَّوْ مَا تَأْتِينَا بِالْمَلائِكَةِ إِن كُنتَ مِنَ الصَّادِقِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بسا کافران آرزو کنند که مسلمان می‌بودند آنان را واگذار تا بخورند و بهره گیرند و آرزو سرگرمشان دارد، زودا که بدانند و ما هیچ شهری را نابود نکردیم مگر که سرنوشتی معیّن داشت هیچ امّتی از زمانه خود نه پیش و نه واپس می‌افتد و گفتند: ای آنکه بر تو این قرآن را فرو فرستاده‌اند، بی‌گمان تو دیوانه‌ای! اگر راست می‌گویی چرا فرشتگان را برای ما نیاوردی؟» سوره حجر، آیه ۲-۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا چیزی از حالت [[کتمان]] در این [[آیات]] به چشم می‌خورد؟! بلکه [[[[علا]]مه طباطبائی]] در [[تفسیر المیزان]] در معرفی [[سوره حجر]] می‌نویسد: «این [[سوره]] مشتمل بر سخنانی درباره استهزای [[نبی اکرم]]{{صل}} به وسیله [[کفار]] و [[مجنون]] خواندن وی می‌باشد و [[قرآن]] آن را [[نفی]] کرده و از یاوه‌سرایی‌های کفار دانسته است. پس در این آیات نبی اکرم{{صل}} به [[صبر]] و [[ثابت قدم]] و گذشت از کفار سفارش شده است و به وی [[تسلیت]] گفته شده و از مقامش به بزرگی یاد شده است و از [[انذار]] و [[تبشیر]][[ سخن]] به میان آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علّامه فرموده است: این سوره مشتمل بر قول [[خداوند]] [[کریم]] است که می‌فرماید: {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان» سوره حجر، آیه ۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[آیه]] با آنچه که در [[تاریخ]] ضبط شده است مبنی بر این که سه یا چهار یا پنج سال اولی [[بعثت]]،[[ رسالت]] خویش را مخفی نگاه می‌داشت و دعوتش را علنی نمی‌کرد، مطابقت دارد و این به خاطر [[سختی]] کار برای او بوده است و تنها کسانی که [[امید]] به [[هدایت]] آنها را داشته، به طور مخفیانه به [[اسلام]] [[دعوت]] می‌کرده است، تا این که خداوند به او [[اجازه]] و [[مأموریت]] داد که دعوتش را علنی کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علّامه فرموده است: «[[روایات]] وارده از سوی [[شیعه]] و [[سنی]] دلالت می‌کنند بر این که آن حضرت{{صل}} در سال‌های اولیه بعثت، رسالت خویش را مخفی نگاه می‌داشت و [[دعوت علنی]] نداشت تا این که خداوند دستور داد: {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان» سوره حجر، آیه ۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; {{متن قرآن|إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسنده‌ایم» سوره حجر، آیه ۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان، ج۱۲، ص۹۵-۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان بیان نکرده است که اگر افراد را به صورت انفرادی [[و]] مخفیانه از میان افرادی که [[امید]] به [[هدایت]] آنها داشته [[دعوت]] می‌کرده است، پس مسخره کنندگان کجا بوده‌اند و به چه چیزی او را مسخره می‌کرده‌اند؟ و مسخره و استهزای آنها چگونه بوده است که [[رسول اکرم]]{{صل}} علیه آنها [[نفرین]] کرد و [[خداوند]] او را از [[شر]] ایشان و [[شرّ]] استهزائشان تأمین نموده است؟ و اگر آخر این [[سوره]]، ابتدای [[اذن]] به [[دعوت عمومی]] بوده است، پس این که سوره برای [[دلداری]] دادن و [[دعوت]] به [[بردباری]] و [[شکیبایی]] رسول اکرم{{صل}} بوده است، چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اشکال تنها متوجه [[علّامه طباطبائی]] نیست، بلکه تقریبا همه همین سخنان را گفته‌اند، بدون این که در صدد تبیین این ابهام و [[اجمال]] باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید که توجه به این اشکال و برای دفع آن [[سید مرتضی]] در الصحیح گفته است: بعد از آنکه [[خویشاوندان]] نزدیکش را [[انذار]] کرد،[[ امر]] [[نبوت]] وی در [[مکه]] منتشر شد و [[قریش]] به [[مسخره کردن]] و [[استهزا]] و [[تهمت زدن]] به وی پرداختند&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح، ج۲، ص۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از او [[سید حسنی]] در سیرة المصطفی می‌گوید: بعد از آنکه [[پیامبر اکرم]] ۹ به [[دعوت خویشاوندان]] نزدیک پرداخت، تمام [[مردم]] مکه درباره دعوت آن حضرت صحبت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[اخبار]] آن به خارج از مکه هم سرایت کرده بود و این امر بر کسی از [[اهل مکه]] مخفی نمانده بود؛ بعد از آنکه دعوت خویش را به صورت علنی در مورد پسر عموها و خویشاوندانش به [[اجرا]] درآورد&amp;lt;ref&amp;gt;سیرة المصطفی، ص۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای آن این است که اوضاع و احوال بعد از دعوت خویشاوندان نسبت به قبل از آن [[تغییر]] کرده بود و دعوت، بعد از آنکه به صورت مخفیانه و سرّی بود، به صورت آشکار و علنی درآمد. در حالی که به نظر نمی‌رسد که در آنچه قبل یا بعد از آن [[وحی]] شده است، فرق چندانی ایجاد شده باشد. بلکه هر دو را به یک صورت می‌بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ابتدای [[سوره شعراء]] می‌بینیم که می‌گوید: {{متن قرآن|لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«مبادا خود را از اینکه (مشرکان) ایمان نمی‌آورند به هلاکت افکنی» سوره شعراء، آیه ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«اگر بخواهیم از آسمان بر آنان نشانه ای فرو می‌فرستیم تا فروتنانه بدان گردن نهند» سوره شعراء، آیه ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|وَمَا يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنَ الرَّحْمَنِ مُحْدَثٍ إِلَّا كَانُوا عَنْهُ مُعْرِضِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و هیچ یادکرد تازه‌ای از سوی (خداوند) بخشنده برای آنان نیامد مگر آنکه از آن رویگردان بودند» سوره شعراء، آیه ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|فَقَدْ كَذَّبُوا فَسَيَأْتِيهِمْ أَنْبَاءُ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«به یقین (آن را) دروغ شمردند و به زودی اخبار آنچه بدان ریشخند می‌کردند به آنان خواهد رسید» سوره شعراء، آیه ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در اواخر آن می‌گوید: {{متن قرآن|نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ وَإِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الأَوَّلِينَ أَوَلَمْ يَكُن لَّهُمْ آيَةً أَن يَعْلَمَهُ عُلَمَاء بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الأَعْجَمِينَ فَقَرَأَهُ عَلَيْهِم مَّا كَانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ كَذَلِكَ سَلَكْنَاهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّى يَرَوُا الْعَذَابَ الأَلِيمَ فَيَأْتِيَهُم بَغْتَةً وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ فَيَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنظَرُونَ أَفَبِعَذَابِنَا يَسْتَعْجِلُونَ أَفَرَأَيْتَ إِن مَّتَّعْنَاهُمْ سِنِينَ ثُمَّ جَاءَهُم مَّا كَانُوا يُوعَدُونَ مَا أَغْنَى عَنْهُم مَّا كَانُوا يُمَتَّعُونَ وَمَا أَهْلَكْنَا مِن قَرْيَةٍ إِلاَّ لَهَا مُنذِرُونَ ذِكْرَى وَمَا كُنَّا ظَالِمِينَ وَمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّيَاطِينُ وَمَا يَنبَغِي لَهُمْ وَمَا يَسْتَطِيعُونَ إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ فَلا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ فَتَكُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِينَ وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و روح الامین (جبرئیل) آن را به زبان عربی فصیح بر قلب تو نازل کرده است تا از انذارکنندگان باشی. به راستی وصف آن در کتاب‌های پیشینیان نیز آمده است، آیا همین نشانه کافی نیست که علمای بنی اسرائیل به خوبی از آن خبر دارند. اگر آن را بر یکی از عجمیان نازل می‌کردیم و برای شان می‌خواند به آن ایمان نمی‌آوردند. بدین گونه قرآن را در دل گنهکاران وارد می‌کنیم آنها قبل از دیدن عذاب دردناکی که از آن غافل بوده‌اند و ناگهان به آنها می‌رسید ایمان نمی‌آوردند. می‌گویند: «آیا مهلتی به ما داده خواهد شد؟ چرا برای رسیدن به عذاب ما شتاب می‌کنند؟ دیدید اگر چند سالی بهره‌مندشان ساختیم آنگاه عذابی که وعده داده شده است به آنها رسید، این بهره‌ای نیست که برایشان مفید و مدافع آنها واقع شود. هیچ قریه‌ای را هلاک نکردیم مگر این که هشداردهندگانی فرستادیم تا پندی باشد؛ زیرا ما ستم نمی‌کنیم. شیاطین هرگز این قرآن را نیاوردند و سزاوار آنها نیست و چنین کاری نمی‌توانستند، آنان از پنهانی گوش فرا دادن برکنارند. هیچ معبودی را با خدا مخوان که از گروه عذاب‌شوندگان خواهی بود. خویشاوندان نزدیکت را هشدار بده و بال بر سر مؤمنانی که از تو پیروی می‌کنند بگستر» سوره شعراء، آیه ۱۹۳-۲۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این همه [[خطاب]] و [[عتاب]] و بلکه [[تهدید]] به [[عذاب]] و تمام راه‌های عذر و بهانه را به وسیله‌ [[انذار]] بستن چه معنایی دارد؟ و آیا در تمام این [[آیات]] چیزی از [[کتمان]] و مخفی کاری به چشم می‌خورد؟ و آیا [[آیه]] آخر این معنا را می‌رساند که آغوشش را برای پذیرش مؤمنانی که تنها با [[دعوت]] [[خاصه]]، از او [[پیروی]] کرده‌اند، بگشاید؟ یا این که تنها برای [[خویشاوندان]] نزدیک که با دعوت خاصه از او پیروی کرده‌اند، آغوشش را بگشاید؟ یا این که به اطلاق و عموم آیه [[تمسک]] شود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه طباطبائی]] در تفسیرش، در تعیین غرض این [[سوره]] گفته است: آنها گاهی او را [[مجنون]] خوانده‌اند و گاهی گفته‌اند که [[شاعر]] است. و در این سوره آنها را تهدید کرده است و برای نمونه داستان‌های بعضی از [[انبیاء]] از قبیل: [[موسی]]، ابراهیم، نوح، [[هود]]، [[صالح]] و [[لوط]] و شعیب{{صل}} را نقل کرده است و نشان داده که [[عاقبت]] کار [[تکذیب]] کنندگان چگونه بوده تا از این طریق به [[نبی اکرم]]{{صل}} تسلّی خاطر بدهد و تکذیب شدن از سوی بیشتر افراد قومش او را ناراحت نکند. این سوره از اوایل [[سوره‌های مکی]] است و مشتمل بر قول [[خداوند متعال]] است که: {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;المیزان، ج۱۵، ۲۴۹-۲۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس وی بیان نکرده است که تکذیب اکثر افراد [[قوم]] چه [[وقت]] بوده است؟ و مکذّبان کجا بوده‌اند؟ و چه چیزی را [[تکذیب]] می‌کرده‌اند؟ و از چه چیزی [[عبرت]] بگیرند؟ در حالی که آن حضرت تا قبل از [[نزول]] این [[آیات]] به [[دعوت]] از [[خویشاوندان]] نزدیک خویش نپرداخته بوده بلکه بعد از [[نزول آیات]] آخر این [[سوره]] - بنابر فرض - به این امر مبادرت ورزیده، در این صورت چگونه می‌توان بین اینها را جمع کرد؟! همچنین چگونه می‌توان گفت که این [[سوره]] از اوایل [[سوره‌های مکی]] است در حالی که [[نزول]] آن از سال سوم تا پنجم [[بعثت]] مورد تردید واقع شده است؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوره‌ای که به ترتیب قبل از [[شعراء]] نازل شده است، [[سوره واقعه]] می‌باشد و این سوره در ابتدا [[مردم]] را در [[قیامت]] به سه دسته تقسیم می‌کند: {{متن قرآن|وَكُنْتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و شما گونه‌های سه‌گانه خواهید بود» سوره واقعه، آیه ۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|فَأَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«(یکی) خجستگان، و خجستگان کیستند؟» سوره واقعه، آیه ۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|وَأَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و (دیگر) ناخجستگان، و ناخجستگان کیستند؟» سوره واقعه، [[آیه]] ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و (سوم) پیشتازان پیشتاز» سوره واقعه، آیه ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|أُولَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آنانند که نزدیکان (به خداوند) اند» سوره واقعه، آیه ۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن| فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«پروردگار کسانی که ایمان آورده‌اند و کارهای شایسته کرده‌اند آنان را به (پاداش) ایمانشان راهنمایی می‌کند؛ از بن (جایگاه) آنان در بوستان‌های پرنعمت جویبارها روان است» سوره یونس، آیه ۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[سابقین]] از [[اصحاب یمین]] را تقسیم می‌کند به: {{متن قرآن|ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«دسته‌ای بسیار از پیشینیانند» سوره واقعه، آیه ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|وَقَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و اندکی از پسینیان» سوره واقعه، آیه ۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و دوباره می‌گوید: {{متن قرآن|لِأَصْحَابِ الْيَمِينِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«برای راستیان» سوره واقعه، آیه ۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«دسته‌ای بسیار از پیشینیانند» سوره واقعه، آیه ۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|وَثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و بسیاری از پسینیان» سوره واقعه، آیه ۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|وَأَصْحَابُ الشِّمَالِ مَا أَصْحَابُ الشِّمَالِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و چپیان، کیانند چپیان؟» سوره واقعه، آیه ۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|فِي سَمُومٍ وَحَمِيمٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«در تفبادی و آبی داغند» سوره واقعه، آیه ۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|وَظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و سایه‌ای از دود بسیار سیاه» سوره واقعه، آیه ۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|لَا بَارِدٍ وَلَا كَرِيمٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«که نه سرد است و نه خوش» سوره واقعه، آیه ۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم چنان به بیان اوصاف و علامات می‌پردازد و می‌گوید: «فَأَمَّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ فَرَوْحٌ وَ رَیحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ وَ أَمَّا إِنْ کانَ مِنْ أَصْحابِ الْیمِینِ فَسَلامٌ لَک مِنْ أَصْحابِ الْیمِینِ وَ أَمَّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُکذِّبِینَ الضَّالِّینَ فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ تَصْلِیةُ جَحِیمٍ»&amp;lt;ref&amp;gt;واقعه (۵۶)، ۸۸-۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اما اگر از [[مقربان]] باشد در [[آسایش]] و از نعمت‌های [[بهشت]] متنعم است. اما اگر از گروه خوشبختان بود پس [[سلام]] بر تو باد از گروه خوشبختان اما اگر از [[تکذیب]] کنندگان [[گمراه]] باشد در ورود به [[دوزخ]] با آب جوشان از او [[پذیرایی]] شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای اولین و آخرین از [[سابقین]] در میان [[اصحاب یمین]] چیست؟ آیا تمام آنها کسانی هستند که به [[دعوت]] خصوصی و مخفیانه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[جواب]] مثبت داده‌اند؟ آنها چه کسانی بوده‌اند؟ چند نفر بوده‌اند؟ معنای [[اصحاب شمال]] که دعوت شامل آنها نشده است، چیست؟ و همچنین [[تکلیف]] سایر سوره‌هایی که قبل از واقعه نازل شده‌اند، چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لکن در مقابل تمام اینها، آنچه که مرحله اول از [[دعوت سرّی]] و [[نزول قرآن]] در آن را [[تأیید]] می‌کند، این است که از یک طرف، تناسب کمّی بین مقدار [[آیات]] نازل شده تا [[سوره حجر]] و مدت [[زمان]] [[نزول]] این آیات وجود دارد، و از سوی دیگر تناسبی وجود ندارد و یا حد اقل بعید به نظر می‌رسد که دعوت از [[خویشاوندان]] نزدیک بر حسب [[آیه]] {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; حاصل شده باشد؛ زیرا [[سوره شعراء]] چهل و هفتمین [[سوره]] نازل شده می‌باشد و مرحله قبل از آن به صورت دعوت سرّی نبوده است؛ یعنی این آیه در حدود سه سال پس از [[دعوت علنی]] و عمومی نازل شده است که این با دعوت خصوصی خویشاوندان پس از این مدت طولانی متناسب نیست. مگر این که بگوییم این [[دعوت]] خصوصی برای [[اتمام حجت]] علیه آنها بوده و می‌خواسته که [[وصی]] خویش را از میان آنها [[انتخاب]] کند و به این وسیله برای آنها [[اثبات]] شود که دعوت او از سوی [[عالم غیب]] است و او به استمرار کار خویش [[اطمینان]] دارد، و برای همین، به [[وصی]] برای بعد از خود احتیاج دارد. آری، همین نظر صحیح است که در [[آینده]] درباره آن بحث خواهیم کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۳۳۲-۳۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%88%D8%AD%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360479</id>
		<title>وحی در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%88%D8%AD%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360479"/>
		<updated>2026-02-07T06:41:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: صفحه‌ای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط| موضوع مرتبط = وحی| عنوان مدخل  = وحی| مداخل مرتبط = وحی در لغت - وحی در قرآن - وحی در حدیث - وحی در کلام اسلامی - وحی در فلسفه دین و کلام جدید - وحی در عرفان اسلامی - وحی در فلسفه اسلامی - وحی در معارف دعا و زیارات - وحی در ت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط| موضوع مرتبط = وحی| عنوان مدخل  = وحی| مداخل مرتبط = [[وحی در لغت]] - [[وحی در قرآن]] - [[وحی در حدیث]] - [[وحی در کلام اسلامی]] - [[وحی در فلسفه دین و کلام جدید]] - [[وحی در عرفان اسلامی]] - [[وحی در فلسفه اسلامی]] - [[وحی در معارف دعا و زیارات]] - [[وحی در تاریخ اسلامی]] -[[وحی در معارف و سیره علوی]] - [[وحی در معارف و سیره سجادی]] - [[وحی در فرهنگ و معارف انقلاب اسلامی]]| پرسش مرتبط  = وحی (پرسش)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آیا [[وحی]] منقطع شد؟==&lt;br /&gt;
[[تفسیر قمی]] از [[ابی الجارود]] از [[امام باقر]]{{ع}} در ذیل [[آیه]] {{متن قرآن|مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى}}&amp;lt;ref&amp;gt;«که پروردگارت تو را رها نکرده و (از تو) آزرده نشده است» سوره ضحی، آیه ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ نقل نموده که فرمود: در ابتدا [[سوره علق]] بر [[پیامبر]] نازل شد و سپس تا مدتی وحی نازل نشد. [[خدیجه]] به پیامبر گفت: شاید که [[خداوند]] تو را رها کرده است و دیگر بر تو وحی نازل نمی‌کند؟! پس از آن خداوند این آیه را نازل کرد: {{متن قرآن|مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى}}&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر قمی، ج۲، ص۴۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ خداوند تو را تنها نگذاشته و تو را مورد [[بی‌مهری]] قرار نداده است. سخنانی که در این خبر از خدیجه نقل شده، مؤدّبانه‌تر و آرام‌تر از آن چیزی است که [[طبری]] با سندی از عبد الله بن شدّاد نقل کرده است. در آنجا آمده است: سپس مدتی [[جبرئیل]] بر پیامبر نازل نشد. برای همین خدیجه به او گفت: چه شده است که خداوند تو را رها کرده است (؟!) پس از آن [[سوره]] و الضّحی نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۳۰۰ و التفسیر، ج۳۰، ص۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه که [[ابن اسحاق]] و طبری از [[عبد الله بن حسن]] از مادرش [[فاطمه]]، دختر [[امام حسین]]{{ع}} در مورد جده‌اش خدیجه در ابتدای [[بعثت]] نقل کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۵۵ و تاریخ طبری به نقل از او ج۲، ص۳۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، چنین سخنان تندی نیست؛ بلکه گویی ابن اسحاق می‌خواسته است که خدیجه را از چنین نسبت ناروایی مبرّا کند و برای همین ابتدا [[روایت]] [[عبد الله بن جعفر]] از [[رسول الله]] را نقل کرده که فرموده است: [[مأمور]] شدم به خدیجه [[بشارت]] دهم که صاحب خانه‌ای در [[بهشت]] خواهد شد که هیچ [[رنج]] و [[سختی]] در آن نخواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه گفته است: کسی که به وی [[اعتماد]] دارم برای من روایت کرده است که جبرئیل نزد رسول الله{{صل}} آمد و گفت:[[ سلام]] [[خدا]] را به خدیجه برسان. پس [[پیامبر]]{{صل}} به [[خدیجه]] فرمود: این [[جبرئیل]] است که [[سلام]] [[خدا]] را به تو می‌رساند. خدیجه گفت: خدا خود سلام است و سلام از او است. و سلام بر جبرئیل باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه [[ابن اسحاق]] می‌گوید: برای مدتی [[ارسال وحی]] قطع شد و [[رسول الله]]{{صل}} را [[غمگین]] کرد؛ برای همین [[جبرئیل]][[ سوره]] الضّحی را نازل کرد که در آن خدایش که او را بزرگ داشته، قسم می‌خورد که او را وانگذاشته و رهایش نساخته است؛ بلکه می‌گوید: هیچ‌گاه [[خدا]] تو را وانگذاشته، از آن [[زمان]] که تو را برگزیده است و هیچ‌گاه بر تو [[خشم]] نگرفته، از آن زمان که به تو [[محبّت]] کرده است. آنچه از خیر که در [[آخرت]] برای تو در نظر گرفته‌ام، بسیار بیشتر از آنچه است که در [[دنیا]] برای تو مهیا می‌سازم و «لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی‌»؛ هرآینه خدا در دنیا و آخرت چندان [[مقام]] و بهره‌ای به تو خواهد داد که [[راضی]] شوی. سپس [[خداوند]] نعمت‌های [[دنیایی]] را که به وی [[عنایت]] کرده یادآور می‌شود و این که چگونه او را از [[ضلالت]] و [[تنهایی]] [[نجات]] داده است. سپس می‌گوید: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ»؛ [[نعمت]] و [[کرامت]] [[نبوّت]] را یادآوری کن و [[مردم]] را به سوی خدا [[دعوت]] کن. پس از آن [[رسول الله]]{{صل}} نعمت نبوّت را که خداوند به او و [[بندگان]] عنایت کرده بود، برای کسانی که به آنها [[اطمینان]] داشت به طور مخفیانه بیان می‌کرد و آنها را به سوی [[اسلام]] دعوت می‌نمود&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۵۷- ۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چنین باشد این با آن چه که [[طبرسی]] از [[ابن عباس]] [[روایت]] کرده است، مطابقت و [[انسجام]] نخواهد داشت. در آنجا گفته است: پانزده [[روز]] [[وحی]] نازل نشد و [[مشرکان]] گفتند: خدای محمد{{صل}} او را رها کرده و از خویش رانده است و اگر نبوّت او از سوی خداوند می‌بود، وحی به طور مستمر بر وی نازل می‌شد، که پس از آن [[سوره]] «و الضّحی» نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج۱۰، ص۷۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین این مطلب با آن چه که [[طبری]] از ابن عباس در مورد سال‌های [[بعثت]] گفته است، مطابقت ندارد؛ زیرا گفته است: رسول الله{{صل}} در [[چهل سالگی]] [[مبعوث]] شد و به مدت سیزده سال در [[مکه]] اقامت داشت&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۲۹۲ به دو طریق.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آیا با این عبارت می‌خواسته بگوید که [[رسول اکرم]]{{صل}} از همان [[بعثت]] به صورت آشکار [[قرآن]] را برای [[مشرکین]] می‌خوانده و آنها را به [[اسلام]] [[دعوت]] می‌کرده است تا این که پانزده [[روز]] [[نزول وحی]] بر او قطع شد و این سخنان را درباره او گفتند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] از [[ابن شهاب]] از [[جابر بن عبد الله انصاری]] [[روایت]] می‌کند که گفت: [[رسول الله]]{{صل}} در حالی که درباره قطع [[نزول وحی]][[ سخن]] می‌گفت فرمود: در حالی که مشغول [[راه رفتن]] بودم، صدایی را از [[آسمان]] شنیدم. سرم را بالا گرفتم. همان فرشته‌ای که در [[حراء]] به سراغم آمده بود را دیدم که بر تختی بین [[زمین]] و آسمان نشسته است. رسول الله{{صل}} فرمود: از او ترسیدم و به [[سرعت]] به [[خانه]] آمدم و گفتم: مرا بپیچید! مرا بپیچید! آنگاه مرا در گلیمی پیچیدند و پس از آن این [[آیات]] نازل شد: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ای جامه بر خود کشیده! برخیز و هشدار بده! و پروردگارت را بزرگ بدار» سوره مدثر، آیه ۱-۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنجا که فرمود: {{متن قرآن|وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و از (هر) آلایش دوری کن،» سوره مدثر، آیه ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. پس از آن نزول وحی به صورت مستمر ادامه داشت&amp;lt;ref&amp;gt;التفسیر، ج۲۹، ص۹۰ و در التاریخ، ج۳، ص۳۰۶ و شیخ طوسی هم در تبیان، ج۱۰، ص۱۷۱ آن را نقل کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر حسب تعبیر خبر، جابر سخن رسول الله{{صل}} را چنین وصف می‌کند که او از [[فترت]] در نزول وحی سخن می‌گفت و فترت از [[فتور]] است و این می‌رساند که این قطع شدن در بین دو [[وحی]] بوده است و این آیات حتما بعد از شروع وحی نازل شده است. و در همین خبر به [[نزول]] [[فرشته وحی]] بر او در [[کوه]] حراء تصریح شده است: «در این حال فرشته‌ای را که در حراء نزد من آمده‌ بود دیدم». و در آخر خبر آمده است: «و سپس وحی به طور مستمر نازل می‌شد». که در مقابل فترت در وحی قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس این خبر دلالت نمی‌کند بر این که آیاتی از [[سوره]] مدّثّر از اوّلین آیاتی بوده که بر [[نبی اکرم]]{{صل}} نازل شده است&amp;lt;ref&amp;gt;همان‌طور که در المیزان، ج۲۰، ص۸۳ آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اگر چه این خبر از جابر نقل شده باشد، چنان که در آنچه [[طبری]] از [[ابن شهاب]] از ابی سلمه نقل کرده، آمده است: از [[جابر]] سؤال کردم اوّلین چیزی از [[قرآن]] که نازل شده، چه بوده است؟ گفت: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ای جامه بر خود کشیده!» سوره مدثر، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. من گفتم: ولی {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; ابتدا نازل شده است. او گفت: آیا نمی‌خواهی که از آنچه [[نبی اکرم]]{{صل}} برای ما گفته است، تو را با خبر سازم؟ آن حضرت فرمود: در [[حراء]] به [[تفکر]] و [[عبادت]] پرداخته بودم و پس از آنکه مدت آن سپری شد، از [[کوه]] پایین آمدم و در [[وادی]] ایستادم. در این حال صدا زده شدم. به چپ و راستم و مقابل و پشت سرم نگاه کردم و چیزی را ندیدم. پس به بالای سرم نگاه کردم و او را دیدم که بر تختی بین [[زمین]] و [[آسمان]] نشسته است..»..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عبارت دیگری آمده است: «پس به راستم نگاه کردم و چیزی ندیدم و به چپم نگاه کردم و چیزی ندیدم و به جلویم نگاه کردم و چیزی ندیدم و به پشت سرم نگاه کردم و چیزی ندیدم، پس سرم را به آسمان گرفتم و چیزی را دیدم.»..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که می‌بینیم در این دو عبارت، الفاظ سابق که می‌گفت: «پس هنگامی که فرشته‌ای را که در حراء نزد من آمده بود، دیدم» و همچنین عبارتی که می‌گفت «آن حضرت درباره قطع [[وحی]] صحبت می‌کرد»؛ وجود ندارد. با این که [[راوی]] همان [[ابو سلمة]] بن عبد [[الرحمن]] می‌باشد و این چیز عجیبی است! و کسی که از وی [[روایت]] می‌کند [[زهری]] است و لکن او آنچه را که [[ابو سلمه]] ادعا کرده، نفهمیده است، بلکه آن را به جابر در دو عبارت متفاوت نسبت داده است، ولی در خبر اول صحبتی از آن به میان نیاورده است و برای همین زهری در آنچه که [[طبری]] از او در مورد [[فترت]] در وحی نقل کرده است، فقط به صورت عبارت خبر اول می‌باشد و سپس گفته است: اولین چیزی که [[خدا]] بر او نازل کرد: {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; تا {{متن قرآن|مَا لَمْ يَعْلَمْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«به انسان آنچه نمی‌دانست آموخت» سوره علق، آیه ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;التفسیر، ج۲۹، ص۹۰ و در التاریخ، ج۳، ص۳۰۴- ۳۰۶ و در بخاری، ج۱، ص۴ و در صحیح مسلم، ج۱، ۹۸- ۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; بوده است. او در نقل خبر، بر الفاظ خبر اول تکیه کرده است، نه دو خبر اخیر، چنان که [[بخاری]] هم همین کار را کرده است، اگر چه مسلم هر دو را با هم [[روایت]] کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آنچه که مورد [[اعتماد]] است، عبارت‌های خبر اول است نه دو خبر دیگر؛ زیرا [[راوی]] خبر، [[ابو سلمة]] [[اقرار]] کرده که آن را از جابر نقل کرده است، بدون آنکه اشاره‌ای کرده باشد که اوّلین سوره‌ای که نازل شده، مدّثّر بوده است. اگر چه آن را در دو خبر اخیر آورده است و در این صورت [[مسئولیت]] بر عهده [[راوی]] است نه جابر و این از باب [[ظن]] و [[اجتهاد]] جابر نمی‌باشد، چنان که در [[التمهید]] چنین فرض شده است&amp;lt;ref&amp;gt;التمهید، ج۱، ص۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنابراین خبری که می‌گوید اولین سوره‌ای که نازل شده،[[ سوره]] مدّثّر بوده، از جابر نیست، بلکه [[ابو سلمه]] آن را به جابر نسبت داده است در حالی که خلاف این مطلب را هم از او [[روایت]] کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، آنچه که در خبر از [[رسول اکرم]]{{صل}} آمده است که فرمود: «فجئثت منه فرقا»؛ یعنی از او ترسیدم، قابل پذیرش نیست؛ زیرا ظاهر آن با آنچه که [[عیاشی]] در تفسیرش از [[زراره]] نقل کرده است، منافات دارد. در این خبر زراره می‌گوید که از [[امام صادق]]{{ع}} سؤال کردم: چگونه [[رسول الله]]{{صل}} از آنچه که از جانب [[خدا]] بر او نازل می‌شد نمی‌ترسید که از [[شیطان]] باشد؟! فرمود: «هنگامی که [[خداوند]] یکی از بندگانش را به عنوان [[رسول]] خود برگزید،[[ آرامش]] و [[وقار]] را بر او نازل می‌کند و در این صورت آنچه که از سوی خدا بر او نازل می‌شد، در نظر او مثل همان چیزهایی بود که با چشم می‌دید» &amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر عیاشی و از او در بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[صدوق]] در [[توحید]] با سندی از [[محمد بن مسلم]] و [[محمد بن مروان]] از امام صادق{{ع}} روایت کرده است که فرمود: «رسول الله{{صل}} نفهمید که [[جبرئیل]] از سوی خداست مگر به [[توفیق الهی]]»&amp;lt;ref&amp;gt;توحید، ص۲۴۲ و از او در بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۵۶ و این را مقایسه کنید با آن چه که در تاریخ طبری، ج۲، ص۲۹۹-۳۰۶ آمده است که این را می‌رساند که رسول اکرم{{صل}} جزع و فزع کرد و اضطراب و پریشانی او را فرا گرفت و شک کرد که جبرئیل یک فرشته یا شیطان بوده است و در این حال خدیجه و عموزاده نصرانی‌اش ورقة بن نوفل به او دلداری و اطمینان دادند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این صورت که [[توفیق الهی]] به [[آرامش]] و [[وقار]] بر [[رسول خدا]] نازل شده است، او را [[یاری]] می‌کند که از [[دیدن فرشته وحی]]،[[ جبرئیل]] حتی در صورت واقعی‌اش - اگر تعبیر درست باشد - دچار [[ترس]] و [[وحشت]] نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[یعقوبی]] در مورد [[نزول]] [[سوره]] مدّثّر می‌گوید: [[رسول الله]]{{صل}} پس از رسیدن به [[چهل سالگی]] به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شد... و بر تن [[جبرئیل]] آبه‌دستی از سندس بود و برای او یک صندلی از [[بهشت]] را پیش آورد و او را بر آن نشانید و به او اعلام کرد که او فرستاده خداست و به او [[پیام الهی]] را [[ابلاغ]] نمود و به او گفت: {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و فردای آن [[روز]] نزد او آمد و او را دید که خود را در گلیمی پیچیده است، برای همین به او گفت: {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ای جامه بر خود کشیده! برخیز و هشدار بده!» سوره مدثر، آیه ۱-۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۳. و این بسیار شبیه آن چیزی است که قطب راوندی در الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۸۳، حدیث ۳۶ از امام صادق{{ع}} روایت کرده است که آن حضرت فرمود: حضرت محمد{{صل}} گوسفندان عمویش ابو طالب را می‌چرانید... تا این که به چهل سالگی رسید... و جبرئیل.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۳۲۷-۳۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C&amp;diff=1360476</id>
		<title>نماز امام علی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C&amp;diff=1360476"/>
		<updated>2026-02-07T06:30:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = امام علی | عنوان مدخل  = نماز امام علی | مداخل مرتبط = [[نماز امام علی در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مقدمه==&lt;br /&gt;
تحت عنوان {{عربی|«علي عند النّبي»}} از [[ابن ابی الحدید]] مطالبی نقل شد که تتمه آن چنین است: «در سنّ علی{{ع}} به هنگام [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}}[[ اختلاف]] شده است و در این هنگام [[پیامبر اکرم]]{{صل}} چهل‌ساله بود. مشهورترین نظر این است که او در این هنگام ده‌ساله بوده است و استاد ما شیخ [[ابو القاسم]] و برخی دیگر از [[اساتید]] و علمای [[کلام]] اظهار داشته‌اند که او در این هنگام سیزده‌ساله بوده است. سپس خبر [[بلاذری]] و [[اصفهانی]] را نقل کرده است که گفته‌اند: پیامبر اکرم{{صل}} از هنگامی که علی{{ع}} شش‌ ساله بود، سرپرستی‌اش را بر عهده گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفته است: این مطابق با [[گفتار علی]]{{ع}} است که فرمود: من هفت سال قبل از این [[امّت]] که کسی [[خدا]] را [[عبادت]] نمی‌کرد به [[پرستش]] پروردگارم پرداختم» و یا می‌فرمود: «به مدت هفت سال صدا را می‌شنیدم و [[نور]] را می‌دیدم و در این هنگام [[رسول الله]]{{صل}} ساکت بود و به او [[اجازه]] [[انذار]] و [[تبلیغ]] داده نشده بود»؛ زیرا [[حضرت علی]]{{ع}} به هنگام اظهار [[دعوت]] سیزده‌ساله بوده و از شش سالگی تحت [[تربیت]] [[رسول اکرم]]{{صل}} قرار گرفته بوده است و در این صورت، صحیح است که او هفت سال قبل از [[مردم]] به پرستش [[خدای متعال]] پرداخته است»&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج البلاغة، ج۱، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] با سندی از [[سعید بن مسیب]] نقل می‌کند که گفت: از [[امام علی بن حسین]] علیهما السّلام سؤال کردم که حضرت علی{{ع}} در چند سالگی [[مسلمان]] شد؟ او فرمود: مگر حضرت علی{{ع}} هیچ‌گاه [[کافر]] بوده است؟! همانا وقتی که [[خداوند]] پیامبرش را [[مبعوث]] کرد، علی{{ع}} ده‌ساله بود و در آن هنگام کافر نبود، بلکه به [[خدای تبارک و تعالی]] و رسولش [[ایمان]] آورد و در [[ایمان آوردن]] به خدا و رسولش و [[اقامه نماز]] سه سال از تمام مردم [[سبقت]] گرفت و اولین نمازی را که با رسول الله{{صل}} به جای آورد، دو رکعت [[نماز ظهر]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;روضه کافی، ص۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ مفید]] در [[ارشاد]] با سند خود از [[یحیی بن عفیف بن قیس کندی]]، از پدرش [[عفیف]] نقل کرده است که گفت: قبل از آنکه [[دعوت]] [[نبی اکرم]]{{صل}} علنی شود با [[عباس بن عبد المطلّب]] در [[مکه]] نشسته بودم، در این حال [[جوانی]] پیش آمد و به [[خورشید]] که در حال زوال بود، نگاه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن رو به [[کعبه]] به [[نماز]] ایستاد، پس از لحظه‌ای [[نوجوانی]] پیش آمد و در سمت راست او ایستاد و سپس زنی آمد و پشت سر آنها ایستاد. آن [[جوان]] به [[رکوع]] رفت و آن [[نوجوان]] و [[زن]] هم به رکوع رفتند و سپس آن جوان از رکوع بلند شد و آن دو نفر هم همین کار را کردند. سپس او [[سجده]] کرد و آنها هم با او سجده کردند. من گفتم: ای عباس،[[ امر]] عظیمی است! عباس گفت: بله امر عظیمی است. آیا می‌دانی که اینها چه کسانی هستند؟ این جوان [[محمد بن عبد الله بن عبد المطلّب]]، برادرزاده من است و این نوجوان [[علی بن ابی طالب]]، برادرزاده دیگر من و این زن هم [[خدیجه دختر خویلد]] می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرزاده‌ام به من گفته است که [[پروردگار]] [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] به او دستور داده است که از این [[دین]] [[پیروی]] کند و به [[خدا]] قسم که در تمام [[دنیا]] کسی به غیر از این سه نفر به این دین [[عقیده]] ندارد&amp;lt;ref&amp;gt;ارشاد، ج۱، ص۳۰-۳۱ و قدیمی‌ترین کسی که در این مورد بحث کرده است، متکلم معتزلی متقدّم، شیخ ابو جعفر اسکافی (متوفّی ۲۴۰ هق) بوده است که در کتابش: المعیار و الموازنه، ص۶۶-۷۸ با تحقیق شیخ محمودی به این مسأله پرداخته است و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه اخبار و نظرات بسیاری را از إسکافی نقل می‌کند و همچنین قاضی نعمان مصری (ت ۳۶۳ هق) در کتاب شرح الاخبار، ص۱۷۸-۱۹۱ به این مسأله پرداخته است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] خبر [[سرپرستی]] علی{{ع}} به وسیله [[پیامبر]]{{صل}} در ایام طفولیتش را به نقل از کتاب [[دلائل النبوة]] [[بیهقی]] که با سندی از [[ابن اسحاق]] از [[ابن جبر]] نقل شده، [[روایت]] کرده است و قبل از آن با سندی از بیهقی از [[عفیف]] کندی چنین نقل کرده است که گفت: مردی تاجر بودم و در ایام [[حجّ]] وارد [[منی]] شده بودم. [[عباس بن عبد المطلب]] نیز مرد تاجری بود. من نزد او رفته بودم تا با وی دادوستد کنم. در این حال مردی از گوشه‌ای وارد شد و در مقابل [[کعبه]] شروع به [[نماز خواندن]] کرد. پس از آن زنی هم آمد و با وی شروع به نماز خواندن کرد و لحظه‌ای بعد [[نوجوانی]] هم آمد و همراه او شروع به نماز خواندن کرد. گفتم: ای عباس، این چگونه [[دینی]] است؟ گفت: این شخص [[محمد بن عبد الله]] است که [[گمان]] می‌کند [[خداوند]] او را به [[رسالت]] برگزیده است و گنج‌های [[قیصر]] و [[کسری ]](سزار و [[خسرو]]) به دست او فتح خواهد شد و این [[زن]]، همسرش [[خدیجه]]، دختر [[خویلد]] می‌باشد و این [[نوجوان]]، عموزاده‌اش، [[علی بن ابی طالب]] است که به وی [[ایمان]] آورده است. بعدها [[عفیف]] می‌گفت: ای کاش که به او ایمان می‌آوردم و در این صورت دومین مردی بودم که تابع او شده بودم&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۱۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین خبر را [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] به نقل از کتاب المبعث [[ابن اسحاق]] و از [[تاریخ]] [[طبری]] به سه طریق و از الأبانة عکبری به چهار طریق و [[تاریخ النسوی]] و [[الماوردی]] و [[مسند ابی یعلی]] و [[یحیی بن معین]] و [[تفسیر ثعلبی]] و از [[عبد الله بن احمد بن حنبل]]&amp;lt;ref&amp;gt;مسند الامام احمد، ج۱، ص۲۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; با اسانید خود از عفیف کندی [[روایت]] کرده‌اند. عفیف [[برادر]] [[اشعث بن قیس کندی]]&amp;lt;ref&amp;gt;و قاضی نعمان آن را در شرح الاخبار، ج۱، ص۱۷۹ آورده و در آنجا چنین آمده است: به مکه آمدم تا مقداری عطر و لباس بخرم.&amp;lt;/ref&amp;gt; بوده است و عباس به او گفته است: برادرزاده‌ام به من گفته است خدایش که پرودگار [[آسمان‌ها]] و [[زمین‌ها]] است به او چنین دستور داده و سپس گفته است: به [[خدا]] قسم که در صفحه [[روزگار]] کسی غیر از این سه نفر به این [[دین]] [[عقیده]] ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ابن اسحاق از عفیف روایت شده است که گفت: هنگامی که از [[مکه]] خارج شدم با [[جوانی]] [[زیبا]] که سوار بر اسبی بود برخوردم. او به من گفت: ای عفیف! در این [[سفر]] چه دیدی؟ من گزارشم را برایش گفتم. او گفت: عبّاس به تو راست گفته است. به خدا قسم که دین او بهترین [[ادیان]] است و [[امت]] او بهترین [[امّت‌ها]] است. گفتم: بعد از او چه کسی [[جانشین]] وی می‌گردد؟ گفت: پسر عمویش و دامادش. ای عفیف پس وای به حال آن کسی که او را از [[حق]] خویش [[محروم]] کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس از ابن اسحاق نقل کرده است که گفت: هنگامی که [[وقت]] [[نماز]] فرا می‌رسید، [[نبی اکرم]]{{صل}} به دره‌های [[مکه]] می‌رفت و [[علی بن ابی طالب]] هم پنهان از چشم [[مردم]] به او می‌پیوست و در آنجا با هم نماز می‌خواندند و هنگام غروب برمی‌گشتند. تا این که روزی [[ابو طالب]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و علی را دید که نماز می‌خوانند. از نبی اکرم{{صل}} در این باره سؤال کرد و پیامبر اکرم{{صل}} فرمود: این دستور [[دین خدا]] و ملائکه‌اش و [[پیامبران الهی]] و [[دین]] پدر ما [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} است و علی{{ع}} فرمود: ای پدر! به [[خدا]] و رسولش [[ایمان]] آوردم و آنچه را که از سوی خدا است [[تصدیق]] کردم و با [[پیامبر]]{{صل}} [[نماز]] به جای آوردم. [[ابو طالب]] گفت: [[آگاه]] باش که او جز به خیر و [[نیکی]] دستور نمی‌دهد، پس همیشه ملازم او باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی او از کتاب شیرازی نقل کرده است که گفت: هنگامی که [[وحی]] بر [[نبی اکرم]]{{صل}} نازل شد، به [[مسجد الحرام]] آمد و مشغول نماز شد. در این حال علی که نه‌ساله بود، از کنارش می‌گذشت. پیامبر{{صل}} او را صدا زد و گفت: ای علی بیا نزد من. علی پیش پیامبر رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر{{صل}} به او فرمود: من [[فرستاده خدا]] هستم که برای تو به طور خصوصی و برای [[مردم]] به صورت عمومی [[مبعوث]] شده‌ام. ای علی بیا و در سمت راست من بایست و نماز بخوان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} گفت: [[اجازه]] بفرمایید که از پدر اجازه بگیرم! [[رسول الله]]{{صل}} فرمود: برو و بدان که او اجازه خواهد داد. علی{{ع}} نزد پدرش رفت و از او اجازه خواست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو طالب گفت: فرزندم! بدان که به خدا قسم محمّد از [[روز]] اول [[امین]] بوده است. برو و از او [[پیروی]] کن که به وسیله او [[هدایت]] و [[رستگار]] می‌شوی. پس علی در زمانی برگشت که رسول الله{{صل}} مشغول نماز بود و او هم در سمت راستش ایستاد و شروع به نماز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این حال ابو طالب از کنار آنها می‌گذشت. او ایستاد و از رسول الله{{صل}} پرسید: چه می‌کنی ای محمد؟ فرمود: خدای [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] را [[عبادت]] می‌کنم و برادرم، علی نیز با من عبادت می‌کند... پس ابو طالب چنان [[تبسم]] کرد که دندان‌هایش نمایان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این در حالی است که از [[ابن فیاض]] در شرح الاخبار از [[امیر المؤمنین]]{{ع}} [[روایت]] شده است که فرمود: ما در حالی که [[سجده]] به جای می‌آوردیم، ابو طالب از کنار ما گذشت در این حال دستم را گرفت و مرا به این کار [[ترغیب]] و [[تشویق]] کرد و از آنجا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;شرح الاخبار، ص۱۷۷-۱۷۹ از قاضی نعمان مصری مغربی تمیمی شیعی فاطمی اسماعیلی، متوفای سال ۳۶۳ﻫ.ق ابن شهر آشوب در کتاب مناقب به او لقب الفیاض داده است و در کتاب دیگرش؛ معالم العلماء، ص۱۳۶ گفته است: «ابی الفیاض قاضی نعمان بن محمد، امامی نیست، اما کتاب‌هایش خوب است». و ندیده‌ایم که کسی غیر از ابن شهر آشوب چنین لقبی به او داده باشد. و این خبر را حبة العرنی چنین آورده است: دیدم علی{{ع}} را که بر منبر می‌خندد و تا به حال چنین خنده‌ای از او ندیده بودم که دندان‌هایش نمایان شود و سپس فرمود: هنگامی که من و رسول الله در مکه نماز می‌خواندیم، ابو طالب بر ما گذر کرد و گفت: چه کار می‌کنید ای برادرزاده؟ پس رسول الله{{صل}} او را به اسلام دعوت و بدان ترغیب کرد. پس ابو طالب گفت: در حرف‌هایی که می‌زنی و کارهایی که انجام می‌دهی هیچ شرّ و بدی نمی‌بینم... آنگاه علی{{ع}} فرمود: خدایا در این امت کسی را نمی‌شناسم که قبل از من تو را عبادت کرده باشد، غیر از پیامبر تو. - این جمله را سه بار تکرار کرد - و آنگاه گفت: هرآینه هفت سال نماز خواندم قبل از آنکه کسی نماز بخواند. همچنین این حدیث را [[ابن حنبل]] در مسند، ج۱، ص۹۹ آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از او به نقل از [[ابو طالب انصاری]] نقل شده است که گفت: از [[نبی اکرم]]{{صل}} شنیدم که می‌فرمود: هرآینه [[فرشتگان]] آسمانی هفت سال بر من و [[علی بن ابی طالب]][[ درود]] می‌فرستادند و این بدان خاطر بود که هیچ کس قبل از او به من [[ایمان]] نیاورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[ابن شیرویه دیلمی]] در الفردوس از جابر نقل شده است که گفت: نبی اکرم{{صل}} فرمود: فرشتگان هفت سال قبل از [[مردم]]، بر من و علی بن ابی طالب درود می‌فرستادند و این بدان خاطر بود که ما [[نماز]] می‌خواندیم و هیچ کس دیگر با ما نماز نمی‌خواند، یا در این هفت سال هیچ کس غیر از من [[و]] او نماز نمی‌خواند. یا هیچ مرد دیگری غیر از او با من نماز نمی‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[مسند احمد]] با سندی از [[ابن عبّاس]]&amp;lt;ref&amp;gt;مسند امام احمد، ج۱، ص۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از [[تاریخ]] [[طبری]] و [[بلاذری]] و جامع [[ترمذی]] و الابانة از عکبری و الفردوس دیلمی و [[فضائل الصحابة]] [[ابن حنبل]] با أسنادشان از [[زید بن أرقم]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل شده است که فرمود: اوّلین کسی که با من [[نماز]] خواند علی{{ع}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ابن حنبل در [[مسند]] العشرة و فضائل الصحابة و از ترمذی در [[الجامع الصحیح]] و از نسوی در المعرفة و ابن بطة العکبری در الابانة با أسنادشان از [[حبة العرنی]] نقل شده است که گفت: شنیدم که علی{{ع}} می‌گوید: «من اوّلین کسی بودم که با [[رسول الله]]{{صل}} [[نماز]] می‌خواندم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن حنبل]] در [[مسند]] العشرة و [[فضائل الصحابة]] از عرنی از علی{{ع}} نقل کرده است که سه بار فرمود: «خدایا هیچ کس از [[امت]] تو را نمی‌شناسم که قبل از من تو را [[عبادت]] کرده باشد، غیر از [[پیامبر]] تو».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مسند [[ابی یعلی]] چنین آمده است: «بعد از [[پیامبر خدا]]، کسی از این امت را نمی‌شناسم که قبل از من [[خدا]] را عبادت کرده باشد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[مسند احمد]] و ابی یعلی از عرنی از علی{{ع}} آمده است که فرمود: «هفت سال قبل از این که [[مردم]] نماز بخوانند، نماز خواندم»&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد، ج۱، ص۹۹ و مسند ابی یعلی، ص۳۱ با سندی از حبة العرنی از امام{{ع}} که گفته است: پنج یا هفت سال.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[سنن ابن ماجه]] قزوینی و [[تاریخ]] [[طبری]] از [[عباد بن عبد الله]] رواجنی نقل شده است که گفت: از علی{{ع}} شنیدم که می‌فرماید: «من عبد الله و [[برادر]] رسول الله{{صل}} و [[صدّیق]] اکبر هستم. هیچ کسی اینها را بعد از من ادّعا نمی‌کند، مگر این که [[دروغ]] و [[افترا]] گفته است. من هفت سال، قبل از دیگران با رسول الله{{صل}} نماز می‌خواندم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سنن ابن ماجه و [[تفسیر]] [[ثعلبی]] از [[عبد الله بن ابی رافع]] از پدرش نقل شده است که گفت: علی{{ع}} به صورت مخفیانه به مدت هفت سال و چند ماه با رسول الله{{صل}} نماز خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[شرف المصطفی]] تألیف [[خرگوشی]] [[نیشابوری]] نقل شده است که گفت:[[ جبرئیل]] به بالای [[مکه]] آمد و نماز را به وی [[تعلیم]] داد و از آنجا چشمه‌ای جوشید و [[جبرئیل]] در پیش چشمان رسول الله{{صل}} [[وضو]] گرفت و آن حضرت{{صل}} [[طهارت]] را از وی آموخت و آن را به علی{{ع}}[[ تعلیم]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۱۴-۱۹، این فصل دوم از جزء دوّم کتاب است و فصل اوّل: المسابقه فی الاسلام از ص۴-۱۳ می‌باشد. و اما خبر ابن اسحاق در پیوستن علی{{ع}} به نبی اکرم{{صل}} را در فصل الطهارة و الرتبة، ص۱۷۹ به نقل از طبری و بلاذری و واحدی و ثعلبی و شرف النّبی و اربعین خوارزمی و مغازی ابن اسحاق آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] در [[کشف الغمة]] خبر [[ابن اسحاق]] در مورد پیوستن علی{{ع}} به [[رسول الله]]{{صل}} [[اخبار]] [[مسند]] [[احمد بن حنبل]] را ذکر کرده است و سپس از [[مناقب]] خوارزمی به نقل از [[عبد الله بن مسعود]] خبری را نقل کرده است که شبیه خبر [[عفیف]] کندی می‌باشد. در آنجا می‌گوید: اوّلین چیزی که در مورد [[رسول الله]]{{صل}} دیدم این بود که من در جوانی‌ام وارد [[مکه]] شدم و ما را به [[عباس بن عبد]] المطلّب [[راهنمایی]] کردند. نزد او رفتیم در حالی که او در میان افرادی که آنجا بودند، نشسته بود. ما هم نزد او نشستیم. در همان حال که نزد او بودیم، مردی از در [[صفا]] وارد شد.&lt;br /&gt;
چهره‌اش به سرخی می‌زد و موهای فرفری‌اش تا بناگوش او را پوشانده بود. بینی کشیده و دندان‌هایی برّاق و چشمانی بزرگ داشت و [[محاسن]] او بسیار [[زیبا]] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه او [[جوانی]] بود که به [[بلوغ]] رسیده بود یا هنوز بالغ نشده بود و زنی هم از پشت سرش‌ [[حرکت]] می‌کرد که زیبایی‌هایش را پوشانده بود. آنها به سوی [[حجر الاسود]] رفتند و آن را استلام کردند و سپس هفت مرتبه [[کعبه]] را [[طواف]] کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که ای [[ابو الفضل]] (عباس) این چه [[دینی]] است که تا کنون چیزی از آن نشنیده‌ام و آیا حادثه تازه‌ای رخ داده است؟ عباس گفت: این برادرزاده‌ام [[محمد بن عبد الله]] می‌باشد و آن [[نوجوان]] [[علی بن ابی طالب]] و آن [[زن]] همسرش [[خدیجه دختر خویلد]] می‌باشد و هیچ کسی در روی [[کره زمین]] به غیر از این سه نفر به طریقه این [[دین خدا]] را نمی‌پرستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس می‌گوید: مثل این را عفیف کندی نقل کرده و در ادامه گفته است: عفیف پسر عموی [[اشعث بن قیس]] می‌باشد. و این خبر را [[احمد بن حنبل]] در [[مسند]] و [[نطنزی]] در [[الخصائص]] نقل کرده‌اند. آنگاه به نقل از الخصائص در زیر قول [[خداوند متعال]] که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و با نمازگزاران نماز بگزارید» سوره بقره، آیه ۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; می‌نویسد: همانا این [[آیه]] در [[شأن پیامبر]] و [[حضرت علی]]{{ع}} نازل شده است؛ زیرا آنها اولین کسانی بوده‌اند که [[نماز]] خوانده‌اند و [[رکوع]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهر آشوب به نقل از کلبی از ابی صالح از ابن عباس و از امام باقر{{ع}} این خبر را روایت کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و از علی{{ع}} [[روایت]] شده است که فرمود: [[رسول الله]]{{صل}} فرمودند: «در [[روز]] [[دوشنبه]] به [[نبوّت]] برگزیده شدم و در روز سه‌شنبه علی{{ع}} با من نماز خواند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر [[أبی رافع]] به همین معنا از «[[مناقب]]» خوارزمی نقل شده است که آن حضرت{{صل}} در [[روز]] [[دوشنبه]] [[نماز]] خواند و علی{{ع}} از فردای آن روز که سه‌شنبه بود، شروع به [[نماز خواندن]] کرد و این هفت سال و چند ماه قبل از آن بود که [[مردم]] با [[پیامبر]]{{صل}} نماز بخوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[مسند]] [[احمد بن حنبل]] با سند وی از علی{{ع}} - که [[ابن شهر آشوب]] از [[سنن ابن ماجه]] و [[تاریخ طبری]] نقل کرده بود - [[روایت]] شده است که فرمودند: «من عبد الله و [[برادر]] [[رسول الله]] و [[صدّیق]] اکبر هستم و هیچ کس چنین ادعاهایی نخواهد کرد، مگر این که [[دروغگو]] و افترازننده باشد و هرآینه من هفت سال قبل از مردم نماز می‌خواندم»&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمّة، ج۱، ص۷۹-۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بحرانی]] خبر [[ابن اسحاق]] از [[مجاهد بن جبر]] در مورد پیوستن علی{{ع}} به پیامبر{{صل}} در ایام کودکی‌اش را در حلیة الابرار نقل کرده است و این خبر را یک مرتبه از [[صدوق]] با سندی از ابن اسحاق&amp;lt;ref&amp;gt;حلیة الابرار، ج۱، ص۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در جای دیگر از [[تفسیر]] [[ثعلبی]] ذکر کرده است و آنگاه اخباری را که از مسند احمد بن حنبل و [[مناقب]] ابن شهر آشوب و [[کلینی]] و صدوق نقل کردیم، آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد اخباری که از طریق عامّه روایت شده است؛ ابتدا خبر ابن اسحاق از مجاهد بن جبر را نقل کرده و سپس گفته است: بعضی از [[اهل علم]] نقل کرده‌اند که وقتی موعد نماز فرا می‌رسید، [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به دره‌های [[مکه]] می‌رفت و [[علی بن ابی طالب]] هم دور از چشم پدرش و عموها و اقوامش بدان جا می‌رفت. و آنها در آنجا نماز می‌خواندند و پس از [[فراغت]] برمی‌گشتند و بدین ترتیب تا هنگامی که [[خدا]] [[اراده]] کرده بود، به این طریق او را مخفیانه [[عبادت]] می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان، روزی [[ابو طالب]] به طور اتفاقی آنها را دید و آنگاه به رسول الله{{صل}} گفت: ای برادرزاده‌ام، این چه [[دینی]] است که می‌بینم بدان گرویده‌ای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: ای عمو، این [[دین خدا]] و ملائکه‌اش و رسولانش و [[دین]] پدرمان، [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} می‌باشد. [[خداوند]] مرا به این دین برانگیخته و به سوی [[مردم]] فرستاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل کرده‌اند که [[ابو طالب]] به پسرش گفت: ای پسرم! این چه [[دینی]] است که آن را برگزیده‌ای؟ فرمود: ای پدرم، به [[خدا]] و رسولش [[ایمان]] آورده‌ام و آنچه را که آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تصدیق]] نموده‌ام و با او [[نماز]] خوانده‌ام و از او [[پیروی]] کرده‌ام آنگاه [[ابو طالب]] به او گفت: بدان که او تو را جز به سوی [[خیر و خوبی]] [[دعوت]] نمی‌کند و همیشه همراه او باش&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۶۳- ۲۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بلاذری]] می‌گوید: «[[حضرت علی]]{{ع}} در حالی که سیزده سال داشت، با [[رسول الله]]{{صل}} نماز خواند و بعضی گفته‌اند در حالی که تنها یازده سال داشت». سپس کمتر از آن را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنگاه با سندی از [[زید بن ارقم]] نقل کرده است که گفت: اوّلین کسی که با رسول الله{{صل}} نماز خواند، [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۲- ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصحّح کتاب در حاشیه آن از [[مسند]] [[ابی یعلی]] با سندی از [[حبة العرنی]] از [[امام علی]]{{ع}} نقل می‌کند که فرمود: هیچ یک از [[امت پیامبر]] را نمی‌شناسم که قبل از من [[خدا]] را [[عبادت]] کرده باشد. هرآینه پنج یا هفت سال قبل از آنکه کسی از امت پیامبر به عبادت بپردازد، خدا را پرستیدم و فرمود: [[خداوند]] [[حضرت محمد]]{{صل}} را در [[دوشنبه]] به [[پیامبری]] [[مبعوث]] کرد و من در سه‌شنبه به وی [[ایمان]] آوردم&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیه انساب الاشراف، ج۲، ص۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، این مشتی از [[اخبار]] مربوط به این باب است و چنان که می‌بینیم از [[قرآن]] و [[نزول]] آن و قرائت آن در نمازشان ذکری به میان نیامده است و لکن صاحب [[التمهید]] می‌نویسد: «هیچ شکی نیست که [[نبی اکرم]]{{صل}} از ابتدای بعثتش نماز می‌خوانده و علی{{ع}} و جعفر و [[زید بن حارثه]] و [[خدیجه]] نیز با وی نماز می‌خوانده‌اند و از طرفی «در [[حدیث]] است که نماز بدون [[سوره]] [[فاتحة الکتاب]] نماز نیست». در این صورت نتیجه می‌گیریم که سوره فاتحة الکتاب مقارن با ظهور [[بعثت]] نازل شده است»&amp;lt;ref&amp;gt;التمهید، ج۱، ص۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می‌گوید: «اگر اوّلین سوره‌ای که نازل شده است [[سوره علق]] یا آیاتی از آن بوده است، چرا [[سوره حمد]]، فاتحة الکتاب؛ نامیده شده است؟ زیرا معنای این اسم آن نیست که کتاب [[قرآن]] با آن شروع شده است؛ زیرا این ترتیب فعلی بعد از [[وفات پیامبر اکرم]]{{صل}} به وجود آمده است یا حد اقل این است که بگوییم در اواخر عمر آن حضرت تنظیم شده است، در حالی که [[سوره حمد]] از همان ابتدای [[نزول]]، [[فاتحة الکتاب]] نامیده می‌شده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[جواب]] می‌گوید: «باید گفت که [[آیات]] پنج‌گانه [[سوره علق]] اوّلین آیاتی بوده که نازل شده است، امّا [[سوره حمد]] اولین سوره‌ای بوده که به صورت کامل نازل شده است و برای همین فاتحة الکتاب نامیده شده است و بعد از آن تا مدتی [[قرآن]] به صورت مستمر نازل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;التمهید، ج۱، ص۸۰- ۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که [[طبرسی]] در [[مجمع البیان]] از علی{{ع}} به نقل از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل می‌کند که فرمود: اوّلین چیزی که در [[مکه]] بر من نازل شد، فاتحة الکتاب و پس از آن [[سوره]] {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه 1.&amp;lt;/ref&amp;gt; بوده &amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص319-327.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C&amp;diff=1360475</id>
		<title>نماز امام علی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C&amp;diff=1360475"/>
		<updated>2026-02-07T06:29:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* مقدمه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = امام علی | عنوان مدخل  = نماز امام علی | مداخل مرتبط = [[نماز امام علی در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مقدمه==&lt;br /&gt;
تحت عنوان {{عربی|«علي عند النّبي»}} از [[ابن ابی الحدید]] مطالبی نقل شد که تتمه آن چنین است: «در سنّ علی{{ع}} به هنگام [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}}[[ اختلاف]] شده است و در این هنگام [[پیامبر اکرم]]{{صل}} چهل‌ساله بود. مشهورترین نظر این است که او در این هنگام ده‌ساله بوده است و استاد ما شیخ [[ابو القاسم]] و برخی دیگر از [[اساتید]] و علمای [[کلام]] اظهار داشته‌اند که او در این هنگام سیزده‌ساله بوده است. سپس خبر [[بلاذری]] و [[اصفهانی]] را نقل کرده است که گفته‌اند: پیامبر اکرم{{صل}} از هنگامی که علی{{ع}} شش‌ ساله بود، سرپرستی‌اش را بر عهده گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفته است: این مطابق با [[گفتار علی]]{{ع}} است که فرمود: من هفت سال قبل از این [[امّت]] که کسی [[خدا]] را [[عبادت]] نمی‌کرد به [[پرستش]] پروردگارم پرداختم» و یا می‌فرمود: «به مدت هفت سال صدا را می‌شنیدم و [[نور]] را می‌دیدم و در این هنگام [[رسول الله]]{{صل}} ساکت بود و به او [[اجازه]] [[انذار]] و [[تبلیغ]] داده نشده بود»؛ زیرا [[حضرت علی]]{{ع}} به هنگام اظهار [[دعوت]] سیزده‌ساله بوده و از شش سالگی تحت [[تربیت]] [[رسول اکرم]]{{صل}} قرار گرفته بوده است و در این صورت، صحیح است که او هفت سال قبل از [[مردم]] به پرستش [[خدای متعال]] پرداخته است»&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج البلاغة، ج۱، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] با سندی از [[سعید بن مسیب]] نقل می‌کند که گفت: از [[امام علی بن حسین]] علیهما السّلام سؤال کردم که حضرت علی{{ع}} در چند سالگی [[مسلمان]] شد؟ او فرمود: مگر حضرت علی{{ع}} هیچ‌گاه [[کافر]] بوده است؟! همانا وقتی که [[خداوند]] پیامبرش را [[مبعوث]] کرد، علی{{ع}} ده‌ساله بود و در آن هنگام کافر نبود، بلکه به [[خدای تبارک و تعالی]] و رسولش [[ایمان]] آورد و در [[ایمان آوردن]] به خدا و رسولش و [[اقامه نماز]] سه سال از تمام مردم [[سبقت]] گرفت و اولین نمازی را که با رسول الله{{صل}} به جای آورد، دو رکعت [[نماز ظهر]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;روضه کافی، ص۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ مفید]] در [[ارشاد]] با سند خود از [[یحیی بن عفیف بن قیس کندی]]، از پدرش [[عفیف]] نقل کرده است که گفت: قبل از آنکه [[دعوت]] [[نبی اکرم]]{{صل}} علنی شود با [[عباس بن عبد المطلّب]] در [[مکه]] نشسته بودم، در این حال [[جوانی]] پیش آمد و به [[خورشید]] که در حال زوال بود، نگاه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن رو به [[کعبه]] به [[نماز]] ایستاد، پس از لحظه‌ای [[نوجوانی]] پیش آمد و در سمت راست او ایستاد و سپس زنی آمد و پشت سر آنها ایستاد. آن [[جوان]] به [[رکوع]] رفت و آن [[نوجوان]] و [[زن]] هم به رکوع رفتند و سپس آن جوان از رکوع بلند شد و آن دو نفر هم همین کار را کردند. سپس او [[سجده]] کرد و آنها هم با او سجده کردند. من گفتم: ای عباس،[[ امر]] عظیمی است! عباس گفت: بله امر عظیمی است. آیا می‌دانی که اینها چه کسانی هستند؟ این جوان [[محمد بن عبد الله]] بن عبد المطلّب، برادرزاده من است و این نوجوان [[علی بن ابی طالب]]، برادرزاده دیگر من و این زن هم [[خدیجه دختر خویلد]] می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرزاده‌ام به من گفته است که [[پروردگار]] [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] به او دستور داده است که از این [[دین]] [[پیروی]] کند و به [[خدا]] قسم که در تمام [[دنیا]] کسی به غیر از این سه نفر به این دین [[عقیده]] ندارد&amp;lt;ref&amp;gt;ارشاد، ج۱، ص۳۰-۳۱ و قدیمی‌ترین کسی که در این مورد بحث کرده است، متکلم معتزلی متقدّم، شیخ ابو جعفر اسکافی (متوفّی ۲۴۰ هق) بوده است که در کتابش: المعیار و الموازنه، ص۶۶-۷۸ با تحقیق شیخ محمودی به این مسأله پرداخته است و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه اخبار و نظرات بسیاری را از إسکافی نقل می‌کند و همچنین قاضی نعمان مصری (ت ۳۶۳ هق) در کتاب شرح الاخبار، ص۱۷۸-۱۹۱ به این مسأله پرداخته است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] خبر [[سرپرستی]] علی{{ع}} به وسیله [[پیامبر]]{{صل}} در ایام طفولیتش را به نقل از کتاب [[دلائل النبوة]] [[بیهقی]] (متوفّی ۴۵۸ هق) که با سندی از [[ابن اسحاق]] از [[ابن جبر]] نقل شده، [[روایت]] کرده است و قبل از آن با سندی از بیهقی از [[عفیف]] کندی چنین نقل کرده است که گفت: مردی تاجر بودم و در ایام [[حجّ]] وارد [[منی]] شده بودم. [[عباس بن عبد]] المطلّب نیز مرد تاجری بود. من نزد او رفته بودم تا با وی دادوستد کنم. در این حال مردی از گوشه‌ای وارد شد و در مقابل [[کعبه]] شروع به [[نماز خواندن]] کرد. پس از آن زنی هم آمد و با وی شروع به نماز خواندن کرد و لحظه‌ای بعد [[نوجوانی]] هم آمد و همراه او شروع به نماز خواندن کرد. گفتم: ای عباس، این چگونه [[دینی]] است؟ گفت: این شخص [[محمد بن عبد الله]] است که [[گمان]] می‌کند [[خداوند]] او را به [[رسالت]] برگزیده است و گنج‌های [[قیصر]] و [[کسری ]](سزار و [[خسرو]]) به دست او فتح خواهد شد و این [[زن]]، همسرش [[خدیجه]]، دختر [[خویلد]] می‌باشد و این [[نوجوان]]، عموزاده‌اش، [[علی بن ابی طالب]] است که به وی [[ایمان]] آورده است. بعدها [[عفیف]] می‌گفت: ای کاش که به او ایمان می‌آوردم و در این صورت دومین مردی بودم که تابع او شده بودم&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۱۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین خبر را [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] به نقل از کتاب المبعث [[ابن اسحاق]] و از [[تاریخ]] [[طبری]] به سه طریق و از الأبانة عکبری به چهار طریق و [[تاریخ النسوی]] و [[الماوردی]] و [[مسند ابی یعلی]] و [[یحیی بن معین]] و [[تفسیر ثعلبی]] و از [[عبد الله بن احمد بن حنبل]]&amp;lt;ref&amp;gt;مسند الامام احمد، ج۱، ص۲۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; با اسانید خود از عفیف کندی [[روایت]] کرده‌اند. عفیف [[برادر]] [[اشعث بن قیس کندی]]&amp;lt;ref&amp;gt;و قاضی نعمان آن را در شرح الاخبار، ج۱، ص۱۷۹ آورده و در آنجا چنین آمده است: به مکه آمدم تا مقداری عطر و لباس بخرم.&amp;lt;/ref&amp;gt; بوده است و عباس به او گفته است: برادرزاده‌ام به من گفته است خدایش که پرودگار [[آسمان‌ها]] و [[زمین‌ها]] است به او چنین دستور داده و سپس گفته است: به [[خدا]] قسم که در صفحه [[روزگار]] کسی غیر از این سه نفر به این [[دین]] [[عقیده]] ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ابن اسحاق از عفیف روایت شده است که گفت: هنگامی که از [[مکه]] خارج شدم با [[جوانی]] [[زیبا]] که سوار بر اسبی بود برخوردم. او به من گفت: ای عفیف! در این [[سفر]] چه دیدی؟ من گزارشم را برایش گفتم. او گفت: عبّاس به تو راست گفته است. به خدا قسم که دین او بهترین [[ادیان]] است و [[امت]] او بهترین [[امّت‌ها]] است. گفتم: بعد از او چه کسی [[جانشین]] وی می‌گردد؟ گفت: پسر عمویش و دامادش. ای عفیف پس وای به حال آن کسی که او را از [[حق]] خویش [[محروم]] کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس از ابن اسحاق نقل کرده است که گفت: هنگامی که [[وقت]] [[نماز]] فرا می‌رسید، [[نبی اکرم]]{{صل}} به دره‌های [[مکه]] می‌رفت و [[علی بن ابی طالب]] هم پنهان از چشم [[مردم]] به او می‌پیوست و در آنجا با هم نماز می‌خواندند و هنگام غروب برمی‌گشتند. تا این که روزی [[ابو طالب]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و علی را دید که نماز می‌خوانند. از نبی اکرم{{صل}} در این باره سؤال کرد و پیامبر اکرم{{صل}} فرمود: این دستور [[دین خدا]] و ملائکه‌اش و [[پیامبران الهی]] و [[دین]] پدر ما [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} است و علی{{ع}} فرمود: ای پدر! به [[خدا]] و رسولش [[ایمان]] آوردم و آنچه را که از سوی خدا است [[تصدیق]] کردم و با [[پیامبر]]{{صل}} [[نماز]] به جای آوردم. [[ابو طالب]] گفت: [[آگاه]] باش که او جز به خیر و [[نیکی]] دستور نمی‌دهد، پس همیشه ملازم او باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی او از کتاب شیرازی نقل کرده است که گفت: هنگامی که [[وحی]] بر [[نبی اکرم]]{{صل}} نازل شد، به [[مسجد الحرام]] آمد و مشغول نماز شد. در این حال علی که نه‌ساله بود، از کنارش می‌گذشت. پیامبر{{صل}} او را صدا زد و گفت: ای علی بیا نزد من. علی پیش پیامبر رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر{{صل}} به او فرمود: من [[فرستاده خدا]] هستم که برای تو به طور خصوصی و برای [[مردم]] به صورت عمومی [[مبعوث]] شده‌ام. ای علی بیا و در سمت راست من بایست و نماز بخوان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} گفت: [[اجازه]] بفرمایید که از پدر اجازه بگیرم! [[رسول الله]]{{صل}} فرمود: برو و بدان که او اجازه خواهد داد. علی{{ع}} نزد پدرش رفت و از او اجازه خواست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو طالب گفت: فرزندم! بدان که به خدا قسم محمّد از [[روز]] اول [[امین]] بوده است. برو و از او [[پیروی]] کن که به وسیله او [[هدایت]] و [[رستگار]] می‌شوی. پس علی در زمانی برگشت که رسول الله{{صل}} مشغول نماز بود و او هم در سمت راستش ایستاد و شروع به نماز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این حال ابو طالب از کنار آنها می‌گذشت. او ایستاد و از رسول الله{{صل}} پرسید: چه می‌کنی ای محمد؟ فرمود: خدای [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] را [[عبادت]] می‌کنم و برادرم، علی نیز با من عبادت می‌کند... پس ابو طالب چنان [[تبسم]] کرد که دندان‌هایش نمایان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این در حالی است که از [[ابن فیاض]] در شرح الاخبار از [[امیر المؤمنین]]{{ع}} [[روایت]] شده است که فرمود: ما در حالی که [[سجده]] به جای می‌آوردیم، ابو طالب از کنار ما گذشت در این حال دستم را گرفت و مرا به این کار [[ترغیب]] و [[تشویق]] کرد و از آنجا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;شرح الاخبار، ص۱۷۷-۱۷۹ از قاضی نعمان مصری مغربی تمیمی شیعی فاطمی اسماعیلی، متوفای سال ۳۶۳ﻫ.ق ابن شهر آشوب در کتاب مناقب به او لقب الفیاض داده است و در کتاب دیگرش؛ معالم العلماء، ص۱۳۶ گفته است: «ابی الفیاض قاضی نعمان بن محمد، امامی نیست، اما کتاب‌هایش خوب است». و ندیده‌ایم که کسی غیر از ابن شهر آشوب چنین لقبی به او داده باشد. و این خبر را حبة العرنی چنین آورده است: دیدم علی{{ع}} را که بر منبر می‌خندد و تا به حال چنین خنده‌ای از او ندیده بودم که دندان‌هایش نمایان شود و سپس فرمود: هنگامی که من و رسول الله در مکه نماز می‌خواندیم، ابو طالب بر ما گذر کرد و گفت: چه کار می‌کنید ای برادرزاده؟ پس رسول الله{{صل}} او را به اسلام دعوت و بدان ترغیب کرد. پس ابو طالب گفت: در حرف‌هایی که می‌زنی و کارهایی که انجام می‌دهی هیچ شرّ و بدی نمی‌بینم... آنگاه علی{{ع}} فرمود: خدایا در این امت کسی را نمی‌شناسم که قبل از من تو را عبادت کرده باشد، غیر از پیامبر تو. - این جمله را سه بار تکرار کرد - و آنگاه گفت: هرآینه هفت سال نماز خواندم قبل از آنکه کسی نماز بخواند. همچنین این حدیث را [[ابن حنبل]] در مسند، ج۱، ص۹۹ آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از او به نقل از [[ابو طالب انصاری]] نقل شده است که گفت: از [[نبی اکرم]]{{صل}} شنیدم که می‌فرمود: هرآینه [[فرشتگان]] آسمانی هفت سال بر من و [[علی بن ابی طالب]][[ درود]] می‌فرستادند و این بدان خاطر بود که هیچ کس قبل از او به من [[ایمان]] نیاورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[ابن شیرویه دیلمی]] در الفردوس از جابر نقل شده است که گفت: نبی اکرم{{صل}} فرمود: فرشتگان هفت سال قبل از [[مردم]]، بر من و علی بن ابی طالب درود می‌فرستادند و این بدان خاطر بود که ما [[نماز]] می‌خواندیم و هیچ کس دیگر با ما نماز نمی‌خواند، یا در این هفت سال هیچ کس غیر از من [[و]] او نماز نمی‌خواند. یا هیچ مرد دیگری غیر از او با من نماز نمی‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[مسند احمد]] با سندی از [[ابن عبّاس]]&amp;lt;ref&amp;gt;مسند امام احمد، ج۱، ص۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از [[تاریخ]] [[طبری]] و [[بلاذری]] و جامع [[ترمذی]] و الابانة از عکبری و الفردوس دیلمی و [[فضائل الصحابة]] [[ابن حنبل]] با أسنادشان از [[زید بن أرقم]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل شده است که فرمود: اوّلین کسی که با من [[نماز]] خواند علی{{ع}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ابن حنبل در [[مسند]] العشرة و فضائل الصحابة و از ترمذی در [[الجامع الصحیح]] و از نسوی در المعرفة و ابن بطة العکبری در الابانة با أسنادشان از [[حبة العرنی]] نقل شده است که گفت: شنیدم که علی{{ع}} می‌گوید: «من اوّلین کسی بودم که با [[رسول الله]]{{صل}} [[نماز]] می‌خواندم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن حنبل]] در [[مسند]] العشرة و [[فضائل الصحابة]] از عرنی از علی{{ع}} نقل کرده است که سه بار فرمود: «خدایا هیچ کس از [[امت]] تو را نمی‌شناسم که قبل از من تو را [[عبادت]] کرده باشد، غیر از [[پیامبر]] تو».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مسند [[ابی یعلی]] چنین آمده است: «بعد از [[پیامبر خدا]]، کسی از این امت را نمی‌شناسم که قبل از من [[خدا]] را عبادت کرده باشد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[مسند احمد]] و ابی یعلی از عرنی از علی{{ع}} آمده است که فرمود: «هفت سال قبل از این که [[مردم]] نماز بخوانند، نماز خواندم»&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد، ج۱، ص۹۹ و مسند ابی یعلی، ص۳۱ با سندی از حبة العرنی از امام{{ع}} که گفته است: پنج یا هفت سال.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[سنن ابن ماجه]] قزوینی و [[تاریخ]] [[طبری]] از [[عباد بن عبد الله]] رواجنی نقل شده است که گفت: از علی{{ع}} شنیدم که می‌فرماید: «من عبد الله و [[برادر]] رسول الله{{صل}} و [[صدّیق]] اکبر هستم. هیچ کسی اینها را بعد از من ادّعا نمی‌کند، مگر این که [[دروغ]] و [[افترا]] گفته است. من هفت سال، قبل از دیگران با رسول الله{{صل}} نماز می‌خواندم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سنن ابن ماجه و [[تفسیر]] [[ثعلبی]] از [[عبد الله بن ابی رافع]] از پدرش نقل شده است که گفت: علی{{ع}} به صورت مخفیانه به مدت هفت سال و چند ماه با رسول الله{{صل}} نماز خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[شرف المصطفی]] تألیف [[خرگوشی]] [[نیشابوری]] نقل شده است که گفت:[[ جبرئیل]] به بالای [[مکه]] آمد و نماز را به وی [[تعلیم]] داد و از آنجا چشمه‌ای جوشید و [[جبرئیل]] در پیش چشمان رسول الله{{صل}} [[وضو]] گرفت و آن حضرت{{صل}} [[طهارت]] را از وی آموخت و آن را به علی{{ع}}[[ تعلیم]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۱۴-۱۹، این فصل دوم از جزء دوّم کتاب است و فصل اوّل: المسابقه فی الاسلام از ص۴-۱۳ می‌باشد. و اما خبر ابن اسحاق در پیوستن علی{{ع}} به نبی اکرم{{صل}} را در فصل الطهارة و الرتبة، ص۱۷۹ به نقل از طبری و بلاذری و واحدی و ثعلبی و شرف النّبی و اربعین خوارزمی و مغازی ابن اسحاق آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] در [[کشف الغمة]] خبر [[ابن اسحاق]] در مورد پیوستن علی{{ع}} به [[رسول الله]]{{صل}} [[اخبار]] [[مسند]] [[احمد بن حنبل]] را ذکر کرده است و سپس از [[مناقب]] خوارزمی به نقل از [[عبد الله بن مسعود]] خبری را نقل کرده است که شبیه خبر [[عفیف]] کندی می‌باشد. در آنجا می‌گوید: اوّلین چیزی که در مورد [[رسول الله]]{{صل}} دیدم این بود که من در جوانی‌ام وارد [[مکه]] شدم و ما را به [[عباس بن عبد]] المطلّب [[راهنمایی]] کردند. نزد او رفتیم در حالی که او در میان افرادی که آنجا بودند، نشسته بود. ما هم نزد او نشستیم. در همان حال که نزد او بودیم، مردی از در [[صفا]] وارد شد.&lt;br /&gt;
چهره‌اش به سرخی می‌زد و موهای فرفری‌اش تا بناگوش او را پوشانده بود. بینی کشیده و دندان‌هایی برّاق و چشمانی بزرگ داشت و [[محاسن]] او بسیار [[زیبا]] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه او [[جوانی]] بود که به [[بلوغ]] رسیده بود یا هنوز بالغ نشده بود و زنی هم از پشت سرش‌ [[حرکت]] می‌کرد که زیبایی‌هایش را پوشانده بود. آنها به سوی [[حجر الاسود]] رفتند و آن را استلام کردند و سپس هفت مرتبه [[کعبه]] را [[طواف]] کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که ای [[ابو الفضل]] (عباس) این چه [[دینی]] است که تا کنون چیزی از آن نشنیده‌ام و آیا حادثه تازه‌ای رخ داده است؟ عباس گفت: این برادرزاده‌ام [[محمد بن عبد الله]] می‌باشد و آن [[نوجوان]] [[علی بن ابی طالب]] و آن [[زن]] همسرش [[خدیجه دختر خویلد]] می‌باشد و هیچ کسی در روی [[کره زمین]] به غیر از این سه نفر به طریقه این [[دین خدا]] را نمی‌پرستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس می‌گوید: مثل این را عفیف کندی نقل کرده و در ادامه گفته است: عفیف پسر عموی [[اشعث بن قیس]] می‌باشد. و این خبر را [[احمد بن حنبل]] در [[مسند]] و [[نطنزی]] در [[الخصائص]] نقل کرده‌اند. آنگاه به نقل از الخصائص در زیر قول [[خداوند متعال]] که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و با نمازگزاران نماز بگزارید» سوره بقره، آیه ۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; می‌نویسد: همانا این [[آیه]] در [[شأن پیامبر]] و [[حضرت علی]]{{ع}} نازل شده است؛ زیرا آنها اولین کسانی بوده‌اند که [[نماز]] خوانده‌اند و [[رکوع]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهر آشوب به نقل از کلبی از ابی صالح از ابن عباس و از امام باقر{{ع}} این خبر را روایت کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و از علی{{ع}} [[روایت]] شده است که فرمود: [[رسول الله]]{{صل}} فرمودند: «در [[روز]] [[دوشنبه]] به [[نبوّت]] برگزیده شدم و در روز سه‌شنبه علی{{ع}} با من نماز خواند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر [[أبی رافع]] به همین معنا از «[[مناقب]]» خوارزمی نقل شده است که آن حضرت{{صل}} در [[روز]] [[دوشنبه]] [[نماز]] خواند و علی{{ع}} از فردای آن روز که سه‌شنبه بود، شروع به [[نماز خواندن]] کرد و این هفت سال و چند ماه قبل از آن بود که [[مردم]] با [[پیامبر]]{{صل}} نماز بخوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[مسند]] [[احمد بن حنبل]] با سند وی از علی{{ع}} - که [[ابن شهر آشوب]] از [[سنن ابن ماجه]] و [[تاریخ طبری]] نقل کرده بود - [[روایت]] شده است که فرمودند: «من عبد الله و [[برادر]] [[رسول الله]] و [[صدّیق]] اکبر هستم و هیچ کس چنین ادعاهایی نخواهد کرد، مگر این که [[دروغگو]] و افترازننده باشد و هرآینه من هفت سال قبل از مردم نماز می‌خواندم»&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمّة، ج۱، ص۷۹-۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بحرانی]] خبر [[ابن اسحاق]] از [[مجاهد بن جبر]] در مورد پیوستن علی{{ع}} به پیامبر{{صل}} در ایام کودکی‌اش را در حلیة الابرار نقل کرده است و این خبر را یک مرتبه از [[صدوق]] با سندی از ابن اسحاق&amp;lt;ref&amp;gt;حلیة الابرار، ج۱، ص۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در جای دیگر از [[تفسیر]] [[ثعلبی]] ذکر کرده است و آنگاه اخباری را که از مسند احمد بن حنبل و [[مناقب]] ابن شهر آشوب و [[کلینی]] و صدوق نقل کردیم، آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد اخباری که از طریق عامّه روایت شده است؛ ابتدا خبر ابن اسحاق از مجاهد بن جبر را نقل کرده و سپس گفته است: بعضی از [[اهل علم]] نقل کرده‌اند که وقتی موعد نماز فرا می‌رسید، [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به دره‌های [[مکه]] می‌رفت و [[علی بن ابی طالب]] هم دور از چشم پدرش و عموها و اقوامش بدان جا می‌رفت. و آنها در آنجا نماز می‌خواندند و پس از [[فراغت]] برمی‌گشتند و بدین ترتیب تا هنگامی که [[خدا]] [[اراده]] کرده بود، به این طریق او را مخفیانه [[عبادت]] می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان، روزی [[ابو طالب]] به طور اتفاقی آنها را دید و آنگاه به رسول الله{{صل}} گفت: ای برادرزاده‌ام، این چه [[دینی]] است که می‌بینم بدان گرویده‌ای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: ای عمو، این [[دین خدا]] و ملائکه‌اش و رسولانش و [[دین]] پدرمان، [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} می‌باشد. [[خداوند]] مرا به این دین برانگیخته و به سوی [[مردم]] فرستاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل کرده‌اند که [[ابو طالب]] به پسرش گفت: ای پسرم! این چه [[دینی]] است که آن را برگزیده‌ای؟ فرمود: ای پدرم، به [[خدا]] و رسولش [[ایمان]] آورده‌ام و آنچه را که آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تصدیق]] نموده‌ام و با او [[نماز]] خوانده‌ام و از او [[پیروی]] کرده‌ام آنگاه [[ابو طالب]] به او گفت: بدان که او تو را جز به سوی [[خیر و خوبی]] [[دعوت]] نمی‌کند و همیشه همراه او باش&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۶۳- ۲۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بلاذری]] می‌گوید: «[[حضرت علی]]{{ع}} در حالی که سیزده سال داشت، با [[رسول الله]]{{صل}} نماز خواند و بعضی گفته‌اند در حالی که تنها یازده سال داشت». سپس کمتر از آن را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنگاه با سندی از [[زید بن ارقم]] نقل کرده است که گفت: اوّلین کسی که با رسول الله{{صل}} نماز خواند، [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۲- ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصحّح کتاب در حاشیه آن از [[مسند]] [[ابی یعلی]] با سندی از [[حبة العرنی]] از [[امام علی]]{{ع}} نقل می‌کند که فرمود: هیچ یک از [[امت پیامبر]] را نمی‌شناسم که قبل از من [[خدا]] را [[عبادت]] کرده باشد. هرآینه پنج یا هفت سال قبل از آنکه کسی از امت پیامبر به عبادت بپردازد، خدا را پرستیدم و فرمود: [[خداوند]] [[حضرت محمد]]{{صل}} را در [[دوشنبه]] به [[پیامبری]] [[مبعوث]] کرد و من در سه‌شنبه به وی [[ایمان]] آوردم&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیه انساب الاشراف، ج۲، ص۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، این مشتی از [[اخبار]] مربوط به این باب است و چنان که می‌بینیم از [[قرآن]] و [[نزول]] آن و قرائت آن در نمازشان ذکری به میان نیامده است و لکن صاحب [[التمهید]] می‌نویسد: «هیچ شکی نیست که [[نبی اکرم]]{{صل}} از ابتدای بعثتش نماز می‌خوانده و علی{{ع}} و جعفر و [[زید بن حارثه]] و [[خدیجه]] نیز با وی نماز می‌خوانده‌اند و از طرفی «در [[حدیث]] است که نماز بدون [[سوره]] [[فاتحة الکتاب]] نماز نیست». در این صورت نتیجه می‌گیریم که سوره فاتحة الکتاب مقارن با ظهور [[بعثت]] نازل شده است»&amp;lt;ref&amp;gt;التمهید، ج۱، ص۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می‌گوید: «اگر اوّلین سوره‌ای که نازل شده است [[سوره علق]] یا آیاتی از آن بوده است، چرا [[سوره حمد]]، فاتحة الکتاب؛ نامیده شده است؟ زیرا معنای این اسم آن نیست که کتاب [[قرآن]] با آن شروع شده است؛ زیرا این ترتیب فعلی بعد از [[وفات پیامبر اکرم]]{{صل}} به وجود آمده است یا حد اقل این است که بگوییم در اواخر عمر آن حضرت تنظیم شده است، در حالی که [[سوره حمد]] از همان ابتدای [[نزول]]، [[فاتحة الکتاب]] نامیده می‌شده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[جواب]] می‌گوید: «باید گفت که [[آیات]] پنج‌گانه [[سوره علق]] اوّلین آیاتی بوده که نازل شده است، امّا [[سوره حمد]] اولین سوره‌ای بوده که به صورت کامل نازل شده است و برای همین فاتحة الکتاب نامیده شده است و بعد از آن تا مدتی [[قرآن]] به صورت مستمر نازل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;التمهید، ج۱، ص۸۰- ۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که [[طبرسی]] در [[مجمع البیان]] از علی{{ع}} به نقل از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل می‌کند که فرمود: اوّلین چیزی که در [[مکه]] بر من نازل شد، فاتحة الکتاب و پس از آن [[سوره]] {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه 1.&amp;lt;/ref&amp;gt; بوده &amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص319-327.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C&amp;diff=1360472</id>
		<title>نماز امام علی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C&amp;diff=1360472"/>
		<updated>2026-02-07T06:27:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* مقدمه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = امام علی | عنوان مدخل  = نماز امام علی | مداخل مرتبط = [[نماز امام علی در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مقدمه==&lt;br /&gt;
تحت عنوان {{عربی|«علي عند النّبي»}} از [[ابن ابی الحدید]] مطالبی نقل شد که تتمه آن چنین است: «در سنّ علی{{ع}} به هنگام [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}}[[ اختلاف]] شده است و در این هنگام [[پیامبر اکرم]]{{صل}} چهل‌ساله بود. مشهورترین نظر این است که او در این هنگام ده‌ساله بوده است و استاد ما شیخ [[ابو القاسم]] و برخی دیگر از [[اساتید]] و علمای [[کلام]] اظهار داشته‌اند که او در این هنگام سیزده‌ساله بوده است. سپس خبر [[بلاذری]] و [[اصفهانی]] را نقل کرده است که گفته‌اند: پیامبر اکرم{{صل}} از هنگامی که علی{{ع}} شش‌ ساله بود، سرپرستی‌اش را بر عهده گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفته است: این مطابق با [[گفتار علی]]{{ع}} است که فرمود: من هفت سال قبل از این [[امّت]] که کسی [[خدا]] را [[عبادت]] نمی‌کرد به [[پرستش]] پروردگارم پرداختم» و یا می‌فرمود: «به مدت هفت سال صدا را می‌شنیدم و [[نور]] را می‌دیدم و در این هنگام [[رسول الله]]{{صل}} ساکت بود و به او [[اجازه]] [[انذار]] و [[تبلیغ]] داده نشده بود»؛ زیرا [[حضرت علی]]{{ع}} به هنگام اظهار [[دعوت]] سیزده‌ساله بوده و از شش سالگی تحت [[تربیت]] [[رسول اکرم]]{{صل}} قرار گرفته بوده است و در این صورت، صحیح است که او هفت سال قبل از [[مردم]] به پرستش [[خدای متعال]] پرداخته است»&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج البلاغة، ج۱، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] با سندی از [[سعید بن مسیب]] نقل می‌کند که گفت: از [[امام علی بن حسین]] علیهما السّلام سؤال کردم که حضرت علی{{ع}} در چند سالگی [[مسلمان]] شد؟ او فرمود: مگر حضرت علی{{ع}} هیچ‌گاه [[کافر]] بوده است؟! همانا وقتی که [[خداوند]] پیامبرش را [[مبعوث]] کرد، علی{{ع}} ده‌ساله بود و در آن هنگام کافر نبود، بلکه به [[خدای تبارک و تعالی]] و رسولش [[ایمان]] آورد و در [[ایمان آوردن]] به خدا و رسولش و [[اقامه نماز]] سه سال از تمام مردم [[سبقت]] گرفت و اولین نمازی را که با رسول الله{{صل}} به جای آورد، دو رکعت [[نماز ظهر]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;روضه کافی، ص۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ مفید]] در [[ارشاد]] با سند خود از [[یحیی بن عفیف بن قیس کندی]]، از پدرش [[عفیف]] نقل کرده است که گفت: قبل از آنکه [[دعوت]] [[نبی اکرم]]{{صل}} علنی شود با [[عباس بن عبد المطلّب]] در [[مکه]] نشسته بودم، در این حال [[جوانی]] پیش آمد و به [[خورشید]] که در حال زوال بود، نگاه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن رو به [[کعبه]] به [[نماز]] ایستاد، پس از لحظه‌ای [[نوجوانی]] پیش آمد و در سمت راست او ایستاد و سپس زنی آمد و پشت سر آنها ایستاد. آن [[جوان]] به [[رکوع]] رفت و آن [[نوجوان]] و [[زن]] هم به رکوع رفتند و سپس آن جوان از رکوع بلند شد و آن دو نفر هم همین کار را کردند. سپس او [[سجده]] کرد و آنها هم با او سجده کردند. من گفتم: ای عباس،[[ امر]] عظیمی است! عباس گفت: بله امر عظیمی است. آیا می‌دانی که اینها چه کسانی هستند؟ این جوان [[محمد بن عبد الله]] بن عبد المطلّب، برادرزاده من است و این نوجوان [[علی بن ابی طالب]]، برادرزاده دیگر من و این زن هم [[خدیجه دختر خویلد]] می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرزاده‌ام به من گفته است که [[پروردگار]] [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] به او دستور داده است که از این [[دین]] [[پیروی]] کند و به [[خدا]] قسم که در تمام [[دنیا]] کسی به غیر از این سه نفر به این دین [[عقیده]] ندارد&amp;lt;ref&amp;gt;ارشاد، ج۱، ص۳۰-۳۱ و قدیمی‌ترین کسی که در این مورد بحث کرده است، متکلم معتزلی متقدّم، شیخ ابو جعفر اسکافی (متوفّی ۲۴۰ هق) بوده است که در کتابش: المعیار و الموازنه، ص۶۶-۷۸ با تحقیق شیخ محمودی به این مسأله پرداخته است و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه اخبار و نظرات بسیاری را از إسکافی نقل می‌کند و همچنین قاضی نعمان مصری (ت ۳۶۳ هق) در کتاب شرح الاخبار، ص۱۷۸-۱۹۱ به این مسأله پرداخته است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] خبر [[سرپرستی]] علی{{ع}} به وسیله [[پیامبر]]{{صل}} در ایام طفولیتش را به نقل از کتاب [[دلائل النبوة]] [[بیهقی]] (متوفّی ۴۵۸ هق) که با سندی از [[ابن اسحاق]] از [[ابن جبر]] نقل شده، [[روایت]] کرده است و قبل از آن با سندی از بیهقی از [[عفیف]] کندی چنین نقل کرده است که گفت: مردی تاجر بودم و در ایام [[حجّ]] وارد [[منی]] شده بودم. [[عباس بن عبد]] المطلّب نیز مرد تاجری بود. من نزد او رفته بودم تا با وی دادوستد کنم. در این حال مردی از گوشه‌ای وارد شد و در مقابل [[کعبه]] شروع به [[نماز خواندن]] کرد. پس از آن زنی هم آمد و با وی شروع به نماز خواندن کرد و لحظه‌ای بعد [[نوجوانی]] هم آمد و همراه او شروع به نماز خواندن کرد. گفتم: ای عباس، این چگونه [[دینی]] است؟ گفت: این شخص [[محمد بن عبد الله]] است که [[گمان]] می‌کند [[خداوند]] او را به [[رسالت]] برگزیده است و گنج‌های [[قیصر]] و [[کسری ]](سزار و [[خسرو]]) به دست او فتح خواهد شد و این [[زن]]، همسرش [[خدیجه]]، دختر [[خویلد]] می‌باشد و این [[نوجوان]]، عموزاده‌اش، [[علی بن ابی طالب]] است که به وی [[ایمان]] آورده است. بعدها [[عفیف]] می‌گفت: ای کاش که به او ایمان می‌آوردم و در این صورت دومین مردی بودم که تابع او شده بودم&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۱۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین خبر را [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] به نقل از کتاب المبعث [[ابن اسحاق]] و از [[تاریخ]] [[طبری]] به سه طریق و از الأبانة عکبری به چهار طریق و [[تاریخ النسوی]] و [[الماوردی]] و [[مسند ابی یعلی]] و [[یحیی بن معین]] و [[تفسیر ثعلبی]] و از [[عبد الله بن احمد بن حنبل]]&amp;lt;ref&amp;gt;مسند الامام احمد، ج۱، ص۲۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; با اسانید خود از عفیف کندی [[روایت]] کرده‌اند. عفیف [[برادر]] [[اشعث بن قیس کندی]]&amp;lt;ref&amp;gt;و قاضی نعمان آن را در شرح الاخبار، ج۱، ص۱۷۹ آورده و در آنجا چنین آمده است: به مکه آمدم تا مقداری عطر و لباس بخرم.&amp;lt;/ref&amp;gt; بوده است و عباس به او گفته است: برادرزاده‌ام به من گفته است خدایش که پرودگار [[آسمان‌ها]] و [[زمین‌ها]] است به او چنین دستور داده و سپس گفته است: به [[خدا]] قسم که در صفحه [[روزگار]] کسی غیر از این سه نفر به این [[دین]] [[عقیده]] ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ابن اسحاق از عفیف روایت شده است که گفت: هنگامی که از [[مکه]] خارج شدم با [[جوانی]] [[زیبا]] که سوار بر اسبی بود برخوردم. او به من گفت: ای عفیف! در این [[سفر]] چه دیدی؟ من گزارشم را برایش گفتم. او گفت: عبّاس به تو راست گفته است. به خدا قسم که دین او بهترین [[ادیان]] است و [[امت]] او بهترین [[امّت‌ها]] است. گفتم: بعد از او چه کسی [[جانشین]] وی می‌گردد؟ گفت: پسر عمویش و دامادش. ای عفیف پس وای به حال آن کسی که او را از [[حق]] خویش [[محروم]] کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس از ابن اسحاق نقل کرده است که گفت: هنگامی که [[وقت]] [[نماز]] فرا می‌رسید، [[نبی اکرم]]{{صل}} به دره‌های [[مکه]] می‌رفت و [[علی بن ابی طالب]] هم پنهان از چشم [[مردم]] به او می‌پیوست و در آنجا با هم نماز می‌خواندند و هنگام غروب برمی‌گشتند. تا این که روزی [[ابو طالب]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و علی را دید که نماز می‌خوانند. از نبی اکرم{{صل}} در این باره سؤال کرد و پیامبر اکرم{{صل}} فرمود: این دستور [[دین خدا]] و ملائکه‌اش و [[پیامبران الهی]] و [[دین]] پدر ما [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} است و علی{{ع}} فرمود: ای پدر! به [[خدا]] و رسولش [[ایمان]] آوردم و آنچه را که از سوی خدا است [[تصدیق]] کردم و با [[پیامبر]]{{صل}} [[نماز]] به جای آوردم. [[ابو طالب]] گفت: [[آگاه]] باش که او جز به خیر و [[نیکی]] دستور نمی‌دهد، پس همیشه ملازم او باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی او از کتاب شیرازی نقل کرده است که گفت: هنگامی که [[وحی]] بر [[نبی اکرم]]{{صل}} نازل شد، به [[مسجد الحرام]] آمد و مشغول نماز شد. در این حال علی که نه‌ساله بود، از کنارش می‌گذشت. پیامبر{{صل}} او را صدا زد و گفت: ای علی بیا نزد من. علی پیش پیامبر رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر{{صل}} به او فرمود: من [[فرستاده خدا]] هستم که برای تو به طور خصوصی و برای [[مردم]] به صورت عمومی [[مبعوث]] شده‌ام. ای علی بیا و در سمت راست من بایست و نماز بخوان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} گفت: [[اجازه]] بفرمایید که از پدر اجازه بگیرم! [[رسول الله]]{{صل}} فرمود: برو و بدان که او اجازه خواهد داد. علی{{ع}} نزد پدرش رفت و از او اجازه خواست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو طالب گفت: فرزندم! بدان که به خدا قسم محمّد از [[روز]] اول [[امین]] بوده است. برو و از او [[پیروی]] کن که به وسیله او [[هدایت]] و [[رستگار]] می‌شوی. پس علی در زمانی برگشت که رسول الله{{صل}} مشغول نماز بود و او هم در سمت راستش ایستاد و شروع به نماز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این حال ابو طالب از کنار آنها می‌گذشت. او ایستاد و از رسول الله{{صل}} پرسید: چه می‌کنی ای محمد؟ فرمود: خدای [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] را [[عبادت]] می‌کنم و برادرم، علی نیز با من عبادت می‌کند... پس ابو طالب چنان [[تبسم]] کرد که دندان‌هایش نمایان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این در حالی است که از ابن [[فیاض]] در شرح الاخبار از [[امیر المؤمنین]]{{ع}} [[روایت]] شده است که فرمود: ما در حالی که [[سجده]] به جای می‌آوردیم، ابو طالب از کنار ما گذشت در این حال دستم را گرفت و مرا به این کار [[ترغیب]] و [[تشویق]] کرد و از آنجا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;شرح الاخبار، ص۱۷۷-۱۷۹ از قاضی نعمان مصری مغربی تمیمی شیعی فاطمی اسماعیلی، متوفای سال ۳۶۳ﻫ.ق ابن شهر آشوب در کتاب مناقب به او لقب الفیاض داده است و در کتاب دیگرش؛ معالم العلماء، ص۱۳۶ گفته است: «ابی الفیاض قاضی نعمان بن محمد، امامی نیست، اما کتاب‌هایش خوب است». و ندیده‌ایم که کسی غیر از ابن شهر آشوب چنین لقبی به او داده باشد. و این خبر را حبة العرنی چنین آورده است: دیدم علی{{ع}} را که بر منبر می‌خندد و تا به حال چنین خنده‌ای از او ندیده بودم که دندان‌هایش نمایان شود و سپس فرمود: هنگامی که من و رسول الله در مکه نماز می‌خواندیم، ابو طالب بر ما گذر کرد و گفت: چه کار می‌کنید ای برادرزاده؟ پس رسول الله{{صل}} او را به اسلام دعوت و بدان ترغیب کرد. پس ابو طالب گفت: در حرف‌هایی که می‌زنی و کارهایی که انجام می‌دهی هیچ شرّ و بدی نمی‌بینم... آنگاه علی{{ع}} فرمود: خدایا در این امت کسی را نمی‌شناسم که قبل از من تو را عبادت کرده باشد، غیر از پیامبر تو. - این جمله را سه بار تکرار کرد - و آنگاه گفت: هرآینه هفت سال نماز خواندم قبل از آنکه کسی نماز بخواند. همچنین این حدیث را [[ابن حنبل]] در مسند، ج۱، ص۹۹ آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از او به نقل از [[ابو طالب]] [[انصاری]] نقل شده است که گفت: از [[نبی اکرم]]{{صل}} شنیدم که می‌فرمود: هرآینه [[فرشتگان]] آسمانی هفت سال بر من و [[علی بن ابی طالب]][[ درود]] می‌فرستادند و این بدان خاطر بود که هیچ کس قبل از او به من [[ایمان]] نیاورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[ابن شیرویه دیلمی]] در الفردوس از جابر نقل شده است که گفت: نبی اکرم{{صل}} فرمود: فرشتگان هفت سال قبل از [[مردم]]، بر من و علی بن ابی طالب درود می‌فرستادند و این بدان خاطر بود که ما [[نماز]] می‌خواندیم و هیچ کس دیگر با ما نماز نمی‌خواند، یا در این هفت سال هیچ کس غیر از من [[و]] او نماز نمی‌خواند. یا هیچ مرد دیگری غیر از او با من نماز نمی‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[مسند احمد]] با سندی از [[ابن عبّاس]]&amp;lt;ref&amp;gt;مسند امام احمد، ج۱، ص۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از [[تاریخ]] [[طبری]] و [[بلاذری]] و جامع [[ترمذی]] و الابانة از عکبری و الفردوس دیلمی و [[فضائل الصحابة]] [[ابن حنبل]] با أسنادشان از [[زید بن أرقم]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل شده است که فرمود: اوّلین کسی که با من [[نماز]] خواند علی{{ع}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ابن حنبل در [[مسند]] العشرة و فضائل الصحابة و از ترمذی در [[الجامع الصحیح]] و از نسوی در المعرفة و ابن بطة العکبری در الابانة با أسنادشان از [[حبة العرنی]] نقل شده است که گفت: شنیدم که علی{{ع}} می‌گوید: «من اوّلین کسی بودم که با [[رسول الله]]{{صل}} [[نماز]] می‌خواندم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن حنبل]] در [[مسند]] العشرة و [[فضائل الصحابة]] از عرنی از علی{{ع}} نقل کرده است که سه بار فرمود: «خدایا هیچ کس از [[امت]] تو را نمی‌شناسم که قبل از من تو را [[عبادت]] کرده باشد، غیر از [[پیامبر]] تو».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مسند [[ابی یعلی]] چنین آمده است: «بعد از [[پیامبر خدا]]، کسی از این امت را نمی‌شناسم که قبل از من [[خدا]] را عبادت کرده باشد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[مسند احمد]] و ابی یعلی از عرنی از علی{{ع}} آمده است که فرمود: «هفت سال قبل از این که [[مردم]] نماز بخوانند، نماز خواندم»&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد، ج۱، ص۹۹ و مسند ابی یعلی، ص۳۱ با سندی از حبة العرنی از امام{{ع}} که گفته است: پنج یا هفت سال.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[سنن ابن ماجه]] قزوینی و [[تاریخ]] [[طبری]] از عبّاد بن عبد الله رواجنی نقل شده است که گفت: از علی{{ع}} شنیدم که می‌فرماید: «من عبد الله و [[برادر]] رسول الله{{صل}} و [[صدّیق]] اکبر هستم. هیچ کسی اینها را بعد از من ادّعا نمی‌کند، مگر این که [[دروغ]] و [[افترا]] گفته است. من هفت سال، قبل از دیگران با رسول الله{{صل}} نماز می‌خواندم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سنن ابن ماجه و [[تفسیر]] [[ثعلبی]] از [[عبد الله بن ابی رافع]] از پدرش نقل شده است که گفت: علی{{ع}} به صورت مخفیانه به مدت هفت سال و چند ماه با رسول الله{{صل}} نماز خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[شرف المصطفی]] تألیف [[خرگوشی]] [[نیشابوری]] نقل شده است که گفت:[[ جبرئیل]] به بالای [[مکه]] آمد و نماز را به وی [[تعلیم]] داد و از آنجا چشمه‌ای جوشید و [[جبرئیل]] در پیش چشمان رسول الله{{صل}} [[وضو]] گرفت و آن حضرت{{صل}} [[طهارت]] را از وی آموخت و آن را به علی{{ع}}[[ تعلیم]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۱۴-۱۹، این فصل دوم از جزء دوّم کتاب است و فصل اوّل: المسابقه فی الاسلام از ص۴-۱۳ می‌باشد. و اما خبر ابن اسحاق در پیوستن علی{{ع}} به نبی اکرم{{صل}} را در فصل الطهارة و الرتبة، ص۱۷۹ به نقل از طبری و بلاذری و واحدی و ثعلبی و شرف النّبی و اربعین خوارزمی و مغازی ابن اسحاق آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] در [[کشف الغمة]] خبر [[ابن اسحاق]] در مورد پیوستن علی{{ع}} به [[رسول الله]]{{صل}} [[اخبار]] [[مسند]] [[احمد بن حنبل]] را ذکر کرده است و سپس از [[مناقب]] خوارزمی به نقل از [[عبد الله بن مسعود]] خبری را نقل کرده است که شبیه خبر [[عفیف]] کندی می‌باشد. در آنجا می‌گوید: اوّلین چیزی که در مورد [[رسول الله]]{{صل}} دیدم این بود که من در جوانی‌ام وارد [[مکه]] شدم و ما را به [[عباس بن عبد]] المطلّب [[راهنمایی]] کردند. نزد او رفتیم در حالی که او در میان افرادی که آنجا بودند، نشسته بود. ما هم نزد او نشستیم. در همان حال که نزد او بودیم، مردی از در [[صفا]] وارد شد.&lt;br /&gt;
چهره‌اش به سرخی می‌زد و موهای فرفری‌اش تا بناگوش او را پوشانده بود. بینی کشیده و دندان‌هایی برّاق و چشمانی بزرگ داشت و [[محاسن]] او بسیار [[زیبا]] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه او [[جوانی]] بود که به [[بلوغ]] رسیده بود یا هنوز بالغ نشده بود و زنی هم از پشت سرش‌ [[حرکت]] می‌کرد که زیبایی‌هایش را پوشانده بود. آنها به سوی [[حجر الاسود]] رفتند و آن را استلام کردند و سپس هفت مرتبه [[کعبه]] را [[طواف]] کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که ای [[ابو الفضل]] (عباس) این چه [[دینی]] است که تا کنون چیزی از آن نشنیده‌ام و آیا حادثه تازه‌ای رخ داده است؟ عباس گفت: این برادرزاده‌ام [[محمد بن عبد الله]] می‌باشد و آن [[نوجوان]] [[علی بن ابی طالب]] و آن [[زن]] همسرش [[خدیجه دختر خویلد]] می‌باشد و هیچ کسی در روی [[کره زمین]] به غیر از این سه نفر به طریقه این [[دین خدا]] را نمی‌پرستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس می‌گوید: مثل این را عفیف کندی نقل کرده و در ادامه گفته است: عفیف پسر عموی [[اشعث بن قیس]] می‌باشد. و این خبر را [[احمد بن حنبل]] در [[مسند]] و [[نطنزی]] در [[الخصائص]] نقل کرده‌اند. آنگاه به نقل از الخصائص در زیر قول [[خداوند متعال]] که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَارْکَعُوا مَعَ الرَّاکِعِینَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و با نمازگزاران نماز بگزارید» سوره بقره، آیه 43.&amp;lt;/ref&amp;gt; می‌نویسد: همانا این [[آیه]] در [[شأن پیامبر]] و [[حضرت علی]]{{ع}} نازل شده است؛ زیرا آنها اولین کسانی بوده‌اند که [[نماز]] خوانده‌اند و [[رکوع]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهر آشوب به نقل از کلبی از ابی صالح از ابن عباس و از امام باقر{{ع}} این خبر را روایت کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و از علی{{ع}} [[روایت]] شده است که فرمود: [[رسول الله]]{{صل}} فرمودند: «در [[روز]] [[دوشنبه]] به [[نبوّت]] برگزیده شدم و در روز سه‌شنبه علی{{ع}} با من نماز خواند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر [[أبی رافع]] به همین معنا از «[[مناقب]]» خوارزمی نقل شده است که آن حضرت{{صل}} در [[روز]] [[دوشنبه]] [[نماز]] خواند و علی{{ع}} از فردای آن روز که سه‌شنبه بود، شروع به [[نماز خواندن]] کرد و این هفت سال و چند ماه قبل از آن بود که [[مردم]] با [[پیامبر]]{{صل}} نماز بخوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[مسند]] [[احمد بن حنبل]] با سند وی از علی{{ع}} - که [[ابن شهر آشوب]] از [[سنن ابن ماجه]] و [[تاریخ طبری]] نقل کرده بود - [[روایت]] شده است که فرمودند: «من عبد الله و [[برادر]] [[رسول الله]] و [[صدّیق]] اکبر هستم و هیچ کس چنین ادعاهایی نخواهد کرد، مگر این که [[دروغگو]] و افترازننده باشد و هرآینه من هفت سال قبل از مردم نماز می‌خواندم»&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمّة، ج۱، ص۷۹-۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بحرانی]] خبر [[ابن اسحاق]] از [[مجاهد بن جبر]] در مورد پیوستن علی{{ع}} به پیامبر{{صل}} در ایام کودکی‌اش را در حلیة الابرار نقل کرده است و این خبر را یک مرتبه از [[صدوق]] با سندی از ابن اسحاق&amp;lt;ref&amp;gt;حلیة الابرار، ج۱، ص۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در جای دیگر از [[تفسیر]] [[ثعلبی]] ذکر کرده است و آنگاه اخباری را که از مسند احمد بن حنبل و [[مناقب]] ابن شهر آشوب و [[کلینی]] و صدوق نقل کردیم، آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد اخباری که از طریق عامّه روایت شده است؛ ابتدا خبر ابن اسحاق از مجاهد بن جبر را نقل کرده و سپس گفته است: بعضی از [[اهل علم]] نقل کرده‌اند که وقتی موعد نماز فرا می‌رسید، [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به دره‌های [[مکه]] می‌رفت و [[علی بن ابی طالب]] هم دور از چشم پدرش و عموها و اقوامش بدان جا می‌رفت. و آنها در آنجا نماز می‌خواندند و پس از [[فراغت]] برمی‌گشتند و بدین ترتیب تا هنگامی که [[خدا]] [[اراده]] کرده بود، به این طریق او را مخفیانه [[عبادت]] می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان، روزی [[ابو طالب]] به طور اتفاقی آنها را دید و آنگاه به رسول الله{{صل}} گفت: ای برادرزاده‌ام، این چه [[دینی]] است که می‌بینم بدان گرویده‌ای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: ای عمو، این [[دین خدا]] و ملائکه‌اش و رسولانش و [[دین]] پدرمان، [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} می‌باشد. [[خداوند]] مرا به این دین برانگیخته و به سوی [[مردم]] فرستاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل کرده‌اند که [[ابو طالب]] به پسرش گفت: ای پسرم! این چه [[دینی]] است که آن را برگزیده‌ای؟ فرمود: ای پدرم، به [[خدا]] و رسولش [[ایمان]] آورده‌ام و آنچه را که آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تصدیق]] نموده‌ام و با او [[نماز]] خوانده‌ام و از او [[پیروی]] کرده‌ام آنگاه [[ابو طالب]] به او گفت: بدان که او تو را جز به سوی [[خیر و خوبی]] [[دعوت]] نمی‌کند و همیشه همراه او باش&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۶۳- ۲۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بلاذری]] می‌گوید: «[[حضرت علی]]{{ع}} در حالی که سیزده سال داشت، با [[رسول الله]]{{صل}} نماز خواند و بعضی گفته‌اند در حالی که تنها یازده سال داشت». سپس کمتر از آن را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنگاه با سندی از [[زید بن ارقم]] نقل کرده است که گفت: اوّلین کسی که با رسول الله{{صل}} نماز خواند، [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۲- ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصحّح کتاب در حاشیه آن از [[مسند]] [[ابی یعلی]] با سندی از [[حبة العرنی]] از [[امام علی]]{{ع}} نقل می‌کند که فرمود: هیچ یک از [[امت پیامبر]] را نمی‌شناسم که قبل از من [[خدا]] را [[عبادت]] کرده باشد. هرآینه پنج یا هفت سال قبل از آنکه کسی از امت پیامبر به عبادت بپردازد، خدا را پرستیدم و فرمود: [[خداوند]] [[حضرت محمد]]{{صل}} را در [[دوشنبه]] به [[پیامبری]] [[مبعوث]] کرد و من در سه‌شنبه به وی [[ایمان]] آوردم&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیه انساب الاشراف، ج۲، ص۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، این مشتی از [[اخبار]] مربوط به این باب است و چنان که می‌بینیم از [[قرآن]] و [[نزول]] آن و قرائت آن در نمازشان ذکری به میان نیامده است و لکن صاحب [[التمهید]] می‌نویسد: «هیچ شکی نیست که [[نبی اکرم]]{{صل}} از ابتدای بعثتش نماز می‌خوانده و علی{{ع}} و جعفر و [[زید بن حارثه]] و [[خدیجه]] نیز با وی نماز می‌خوانده‌اند و از طرفی «در [[حدیث]] است که نماز بدون [[سوره]] [[فاتحة الکتاب]] نماز نیست». در این صورت نتیجه می‌گیریم که سوره فاتحة الکتاب مقارن با ظهور [[بعثت]] نازل شده است»&amp;lt;ref&amp;gt;التمهید، ج۱، ص۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می‌گوید: «اگر اوّلین سوره‌ای که نازل شده است [[سوره علق]] یا آیاتی از آن بوده است، چرا [[سوره حمد]]، فاتحة الکتاب؛ نامیده شده است؟ زیرا معنای این اسم آن نیست که کتاب [[قرآن]] با آن شروع شده است؛ زیرا این ترتیب فعلی بعد از [[وفات پیامبر اکرم]]{{صل}} به وجود آمده است یا حد اقل این است که بگوییم در اواخر عمر آن حضرت تنظیم شده است، در حالی که [[سوره حمد]] از همان ابتدای [[نزول]]، [[فاتحة الکتاب]] نامیده می‌شده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[جواب]] می‌گوید: «باید گفت که [[آیات]] پنج‌گانه [[سوره علق]] اوّلین آیاتی بوده که نازل شده است، امّا [[سوره حمد]] اولین سوره‌ای بوده که به صورت کامل نازل شده است و برای همین فاتحة الکتاب نامیده شده است و بعد از آن تا مدتی [[قرآن]] به صورت مستمر نازل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;التمهید، ج۱، ص۸۰- ۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که [[طبرسی]] در [[مجمع البیان]] از علی{{ع}} به نقل از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل می‌کند که فرمود: اوّلین چیزی که در [[مکه]] بر من نازل شد، فاتحة الکتاب و پس از آن [[سوره]] {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه 1.&amp;lt;/ref&amp;gt; بوده &amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص319-327.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C&amp;diff=1360468</id>
		<title>نماز امام علی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C&amp;diff=1360468"/>
		<updated>2026-02-07T06:27:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* مقدمه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = امام علی | عنوان مدخل  = نماز امام علی | مداخل مرتبط = [[نماز امام علی در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مقدمه==&lt;br /&gt;
تحت عنوان {{عربی|علي عند النّبي}} از [[ابن ابی الحدید]] مطالبی نقل شد که تتمه آن چنین است: «در سنّ علی{{ع}} به هنگام [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}}[[ اختلاف]] شده است و در این هنگام [[پیامبر اکرم]]{{صل}} چهل‌ساله بود. مشهورترین نظر این است که او در این هنگام ده‌ساله بوده است و استاد ما شیخ [[ابو القاسم]] و برخی دیگر از [[اساتید]] و علمای [[کلام]] اظهار داشته‌اند که او در این هنگام سیزده‌ساله بوده است. سپس خبر [[بلاذری]] و [[اصفهانی]] را نقل کرده است که گفته‌اند: پیامبر اکرم{{صل}} از هنگامی که علی{{ع}} شش‌ ساله بود، سرپرستی‌اش را بر عهده گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفته است: این مطابق با [[گفتار علی]]{{ع}} است که فرمود: من هفت سال قبل از این [[امّت]] که کسی [[خدا]] را [[عبادت]] نمی‌کرد به [[پرستش]] پروردگارم پرداختم» و یا می‌فرمود: «به مدت هفت سال صدا را می‌شنیدم و [[نور]] را می‌دیدم و در این هنگام [[رسول الله]]{{صل}} ساکت بود و به او [[اجازه]] [[انذار]] و [[تبلیغ]] داده نشده بود»؛ زیرا [[حضرت علی]]{{ع}} به هنگام اظهار [[دعوت]] سیزده‌ساله بوده و از شش سالگی تحت [[تربیت]] [[رسول اکرم]]{{صل}} قرار گرفته بوده است و در این صورت، صحیح است که او هفت سال قبل از [[مردم]] به پرستش [[خدای متعال]] پرداخته است»&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج البلاغة، ج۱، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] با سندی از [[سعید بن مسیب]] نقل می‌کند که گفت: از [[امام علی بن حسین]] علیهما السّلام سؤال کردم که حضرت علی{{ع}} در چند سالگی [[مسلمان]] شد؟ او فرمود: مگر حضرت علی{{ع}} هیچ‌گاه [[کافر]] بوده است؟! همانا وقتی که [[خداوند]] پیامبرش را [[مبعوث]] کرد، علی{{ع}} ده‌ساله بود و در آن هنگام کافر نبود، بلکه به [[خدای تبارک و تعالی]] و رسولش [[ایمان]] آورد و در [[ایمان آوردن]] به خدا و رسولش و [[اقامه نماز]] سه سال از تمام مردم [[سبقت]] گرفت و اولین نمازی را که با رسول الله{{صل}} به جای آورد، دو رکعت [[نماز ظهر]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;روضه کافی، ص۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ مفید]] در [[ارشاد]] با سند خود از [[یحیی بن عفیف بن قیس کندی]]، از پدرش [[عفیف]] نقل کرده است که گفت: قبل از آنکه [[دعوت]] [[نبی اکرم]]{{صل}} علنی شود با [[عباس بن عبد المطلّب]] در [[مکه]] نشسته بودم، در این حال [[جوانی]] پیش آمد و به [[خورشید]] که در حال زوال بود، نگاه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن رو به [[کعبه]] به [[نماز]] ایستاد، پس از لحظه‌ای [[نوجوانی]] پیش آمد و در سمت راست او ایستاد و سپس زنی آمد و پشت سر آنها ایستاد. آن [[جوان]] به [[رکوع]] رفت و آن [[نوجوان]] و [[زن]] هم به رکوع رفتند و سپس آن جوان از رکوع بلند شد و آن دو نفر هم همین کار را کردند. سپس او [[سجده]] کرد و آنها هم با او سجده کردند. من گفتم: ای عباس،[[ امر]] عظیمی است! عباس گفت: بله امر عظیمی است. آیا می‌دانی که اینها چه کسانی هستند؟ این جوان [[محمد بن عبد الله]] بن عبد المطلّب، برادرزاده من است و این نوجوان [[علی بن ابی طالب]]، برادرزاده دیگر من و این زن هم [[خدیجه دختر خویلد]] می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرزاده‌ام به من گفته است که [[پروردگار]] [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] به او دستور داده است که از این [[دین]] [[پیروی]] کند و به [[خدا]] قسم که در تمام [[دنیا]] کسی به غیر از این سه نفر به این دین [[عقیده]] ندارد&amp;lt;ref&amp;gt;ارشاد، ج۱، ص۳۰-۳۱ و قدیمی‌ترین کسی که در این مورد بحث کرده است، متکلم معتزلی متقدّم، شیخ ابو جعفر اسکافی (متوفّی ۲۴۰ هق) بوده است که در کتابش: المعیار و الموازنه، ص۶۶-۷۸ با تحقیق شیخ محمودی به این مسأله پرداخته است و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه اخبار و نظرات بسیاری را از إسکافی نقل می‌کند و همچنین قاضی نعمان مصری (ت ۳۶۳ هق) در کتاب شرح الاخبار، ص۱۷۸-۱۹۱ به این مسأله پرداخته است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] خبر [[سرپرستی]] علی{{ع}} به وسیله [[پیامبر]]{{صل}} در ایام طفولیتش را به نقل از کتاب [[دلائل النبوة]] [[بیهقی]] (متوفّی ۴۵۸ هق) که با سندی از [[ابن اسحاق]] از [[ابن جبر]] نقل شده، [[روایت]] کرده است و قبل از آن با سندی از بیهقی از [[عفیف]] کندی چنین نقل کرده است که گفت: مردی تاجر بودم و در ایام [[حجّ]] وارد [[منی]] شده بودم. [[عباس بن عبد]] المطلّب نیز مرد تاجری بود. من نزد او رفته بودم تا با وی دادوستد کنم. در این حال مردی از گوشه‌ای وارد شد و در مقابل [[کعبه]] شروع به [[نماز خواندن]] کرد. پس از آن زنی هم آمد و با وی شروع به نماز خواندن کرد و لحظه‌ای بعد [[نوجوانی]] هم آمد و همراه او شروع به نماز خواندن کرد. گفتم: ای عباس، این چگونه [[دینی]] است؟ گفت: این شخص [[محمد بن عبد الله]] است که [[گمان]] می‌کند [[خداوند]] او را به [[رسالت]] برگزیده است و گنج‌های [[قیصر]] و [[کسری ]](سزار و [[خسرو]]) به دست او فتح خواهد شد و این [[زن]]، همسرش [[خدیجه]]، دختر [[خویلد]] می‌باشد و این [[نوجوان]]، عموزاده‌اش، [[علی بن ابی طالب]] است که به وی [[ایمان]] آورده است. بعدها [[عفیف]] می‌گفت: ای کاش که به او ایمان می‌آوردم و در این صورت دومین مردی بودم که تابع او شده بودم&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۱۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین خبر را [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] به نقل از کتاب المبعث [[ابن اسحاق]] و از [[تاریخ]] [[طبری]] به سه طریق و از الأبانة عکبری به چهار طریق و [[تاریخ النسوی]] و [[الماوردی]] و [[مسند ابی یعلی]] و [[یحیی بن معین]] و [[تفسیر ثعلبی]] و از [[عبد الله بن احمد بن حنبل]]&amp;lt;ref&amp;gt;مسند الامام احمد، ج۱، ص۲۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; با اسانید خود از عفیف کندی [[روایت]] کرده‌اند. عفیف [[برادر]] [[اشعث بن قیس کندی]]&amp;lt;ref&amp;gt;و قاضی نعمان آن را در شرح الاخبار، ج۱، ص۱۷۹ آورده و در آنجا چنین آمده است: به مکه آمدم تا مقداری عطر و لباس بخرم.&amp;lt;/ref&amp;gt; بوده است و عباس به او گفته است: برادرزاده‌ام به من گفته است خدایش که پرودگار [[آسمان‌ها]] و [[زمین‌ها]] است به او چنین دستور داده و سپس گفته است: به [[خدا]] قسم که در صفحه [[روزگار]] کسی غیر از این سه نفر به این [[دین]] [[عقیده]] ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ابن اسحاق از عفیف روایت شده است که گفت: هنگامی که از [[مکه]] خارج شدم با [[جوانی]] [[زیبا]] که سوار بر اسبی بود برخوردم. او به من گفت: ای عفیف! در این [[سفر]] چه دیدی؟ من گزارشم را برایش گفتم. او گفت: عبّاس به تو راست گفته است. به خدا قسم که دین او بهترین [[ادیان]] است و [[امت]] او بهترین [[امّت‌ها]] است. گفتم: بعد از او چه کسی [[جانشین]] وی می‌گردد؟ گفت: پسر عمویش و دامادش. ای عفیف پس وای به حال آن کسی که او را از [[حق]] خویش [[محروم]] کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس از ابن اسحاق نقل کرده است که گفت: هنگامی که [[وقت]] [[نماز]] فرا می‌رسید، [[نبی اکرم]]{{صل}} به دره‌های [[مکه]] می‌رفت و [[علی بن ابی طالب]] هم پنهان از چشم [[مردم]] به او می‌پیوست و در آنجا با هم نماز می‌خواندند و هنگام غروب برمی‌گشتند. تا این که روزی [[ابو طالب]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و علی را دید که نماز می‌خوانند. از نبی اکرم{{صل}} در این باره سؤال کرد و پیامبر اکرم{{صل}} فرمود: این دستور [[دین خدا]] و ملائکه‌اش و [[پیامبران الهی]] و [[دین]] پدر ما [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} است و علی{{ع}} فرمود: ای پدر! به [[خدا]] و رسولش [[ایمان]] آوردم و آنچه را که از سوی خدا است [[تصدیق]] کردم و با [[پیامبر]]{{صل}} [[نماز]] به جای آوردم. [[ابو طالب]] گفت: [[آگاه]] باش که او جز به خیر و [[نیکی]] دستور نمی‌دهد، پس همیشه ملازم او باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی او از کتاب شیرازی نقل کرده است که گفت: هنگامی که [[وحی]] بر [[نبی اکرم]]{{صل}} نازل شد، به [[مسجد الحرام]] آمد و مشغول نماز شد. در این حال علی که نه‌ساله بود، از کنارش می‌گذشت. پیامبر{{صل}} او را صدا زد و گفت: ای علی بیا نزد من. علی پیش پیامبر رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر{{صل}} به او فرمود: من [[فرستاده خدا]] هستم که برای تو به طور خصوصی و برای [[مردم]] به صورت عمومی [[مبعوث]] شده‌ام. ای علی بیا و در سمت راست من بایست و نماز بخوان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} گفت: [[اجازه]] بفرمایید که از پدر اجازه بگیرم! [[رسول الله]]{{صل}} فرمود: برو و بدان که او اجازه خواهد داد. علی{{ع}} نزد پدرش رفت و از او اجازه خواست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو طالب گفت: فرزندم! بدان که به خدا قسم محمّد از [[روز]] اول [[امین]] بوده است. برو و از او [[پیروی]] کن که به وسیله او [[هدایت]] و [[رستگار]] می‌شوی. پس علی در زمانی برگشت که رسول الله{{صل}} مشغول نماز بود و او هم در سمت راستش ایستاد و شروع به نماز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این حال ابو طالب از کنار آنها می‌گذشت. او ایستاد و از رسول الله{{صل}} پرسید: چه می‌کنی ای محمد؟ فرمود: خدای [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] را [[عبادت]] می‌کنم و برادرم، علی نیز با من عبادت می‌کند... پس ابو طالب چنان [[تبسم]] کرد که دندان‌هایش نمایان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این در حالی است که از ابن [[فیاض]] در شرح الاخبار از [[امیر المؤمنین]]{{ع}} [[روایت]] شده است که فرمود: ما در حالی که [[سجده]] به جای می‌آوردیم، ابو طالب از کنار ما گذشت در این حال دستم را گرفت و مرا به این کار [[ترغیب]] و [[تشویق]] کرد و از آنجا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;شرح الاخبار، ص۱۷۷-۱۷۹ از قاضی نعمان مصری مغربی تمیمی شیعی فاطمی اسماعیلی، متوفای سال ۳۶۳ﻫ.ق ابن شهر آشوب در کتاب مناقب به او لقب الفیاض داده است و در کتاب دیگرش؛ معالم العلماء، ص۱۳۶ گفته است: «ابی الفیاض قاضی نعمان بن محمد، امامی نیست، اما کتاب‌هایش خوب است». و ندیده‌ایم که کسی غیر از ابن شهر آشوب چنین لقبی به او داده باشد. و این خبر را حبة العرنی چنین آورده است: دیدم علی{{ع}} را که بر منبر می‌خندد و تا به حال چنین خنده‌ای از او ندیده بودم که دندان‌هایش نمایان شود و سپس فرمود: هنگامی که من و رسول الله در مکه نماز می‌خواندیم، ابو طالب بر ما گذر کرد و گفت: چه کار می‌کنید ای برادرزاده؟ پس رسول الله{{صل}} او را به اسلام دعوت و بدان ترغیب کرد. پس ابو طالب گفت: در حرف‌هایی که می‌زنی و کارهایی که انجام می‌دهی هیچ شرّ و بدی نمی‌بینم... آنگاه علی{{ع}} فرمود: خدایا در این امت کسی را نمی‌شناسم که قبل از من تو را عبادت کرده باشد، غیر از پیامبر تو. - این جمله را سه بار تکرار کرد - و آنگاه گفت: هرآینه هفت سال نماز خواندم قبل از آنکه کسی نماز بخواند. همچنین این حدیث را [[ابن حنبل]] در مسند، ج۱، ص۹۹ آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از او به نقل از [[ابو طالب]] [[انصاری]] نقل شده است که گفت: از [[نبی اکرم]]{{صل}} شنیدم که می‌فرمود: هرآینه [[فرشتگان]] آسمانی هفت سال بر من و [[علی بن ابی طالب]][[ درود]] می‌فرستادند و این بدان خاطر بود که هیچ کس قبل از او به من [[ایمان]] نیاورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[ابن شیرویه دیلمی]] در الفردوس از جابر نقل شده است که گفت: نبی اکرم{{صل}} فرمود: فرشتگان هفت سال قبل از [[مردم]]، بر من و علی بن ابی طالب درود می‌فرستادند و این بدان خاطر بود که ما [[نماز]] می‌خواندیم و هیچ کس دیگر با ما نماز نمی‌خواند، یا در این هفت سال هیچ کس غیر از من [[و]] او نماز نمی‌خواند. یا هیچ مرد دیگری غیر از او با من نماز نمی‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[مسند احمد]] با سندی از [[ابن عبّاس]]&amp;lt;ref&amp;gt;مسند امام احمد، ج۱، ص۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از [[تاریخ]] [[طبری]] و [[بلاذری]] و جامع [[ترمذی]] و الابانة از عکبری و الفردوس دیلمی و [[فضائل الصحابة]] [[ابن حنبل]] با أسنادشان از [[زید بن أرقم]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل شده است که فرمود: اوّلین کسی که با من [[نماز]] خواند علی{{ع}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ابن حنبل در [[مسند]] العشرة و فضائل الصحابة و از ترمذی در [[الجامع الصحیح]] و از نسوی در المعرفة و ابن بطة العکبری در الابانة با أسنادشان از [[حبة العرنی]] نقل شده است که گفت: شنیدم که علی{{ع}} می‌گوید: «من اوّلین کسی بودم که با [[رسول الله]]{{صل}} [[نماز]] می‌خواندم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن حنبل]] در [[مسند]] العشرة و [[فضائل الصحابة]] از عرنی از علی{{ع}} نقل کرده است که سه بار فرمود: «خدایا هیچ کس از [[امت]] تو را نمی‌شناسم که قبل از من تو را [[عبادت]] کرده باشد، غیر از [[پیامبر]] تو».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مسند [[ابی یعلی]] چنین آمده است: «بعد از [[پیامبر خدا]]، کسی از این امت را نمی‌شناسم که قبل از من [[خدا]] را عبادت کرده باشد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[مسند احمد]] و ابی یعلی از عرنی از علی{{ع}} آمده است که فرمود: «هفت سال قبل از این که [[مردم]] نماز بخوانند، نماز خواندم»&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد، ج۱، ص۹۹ و مسند ابی یعلی، ص۳۱ با سندی از حبة العرنی از امام{{ع}} که گفته است: پنج یا هفت سال.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[سنن ابن ماجه]] قزوینی و [[تاریخ]] [[طبری]] از عبّاد بن عبد الله رواجنی نقل شده است که گفت: از علی{{ع}} شنیدم که می‌فرماید: «من عبد الله و [[برادر]] رسول الله{{صل}} و [[صدّیق]] اکبر هستم. هیچ کسی اینها را بعد از من ادّعا نمی‌کند، مگر این که [[دروغ]] و [[افترا]] گفته است. من هفت سال، قبل از دیگران با رسول الله{{صل}} نماز می‌خواندم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سنن ابن ماجه و [[تفسیر]] [[ثعلبی]] از [[عبد الله بن ابی رافع]] از پدرش نقل شده است که گفت: علی{{ع}} به صورت مخفیانه به مدت هفت سال و چند ماه با رسول الله{{صل}} نماز خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[شرف المصطفی]] تألیف [[خرگوشی]] [[نیشابوری]] نقل شده است که گفت:[[ جبرئیل]] به بالای [[مکه]] آمد و نماز را به وی [[تعلیم]] داد و از آنجا چشمه‌ای جوشید و [[جبرئیل]] در پیش چشمان رسول الله{{صل}} [[وضو]] گرفت و آن حضرت{{صل}} [[طهارت]] را از وی آموخت و آن را به علی{{ع}}[[ تعلیم]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۱۴-۱۹، این فصل دوم از جزء دوّم کتاب است و فصل اوّل: المسابقه فی الاسلام از ص۴-۱۳ می‌باشد. و اما خبر ابن اسحاق در پیوستن علی{{ع}} به نبی اکرم{{صل}} را در فصل الطهارة و الرتبة، ص۱۷۹ به نقل از طبری و بلاذری و واحدی و ثعلبی و شرف النّبی و اربعین خوارزمی و مغازی ابن اسحاق آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] در [[کشف الغمة]] خبر [[ابن اسحاق]] در مورد پیوستن علی{{ع}} به [[رسول الله]]{{صل}} [[اخبار]] [[مسند]] [[احمد بن حنبل]] را ذکر کرده است و سپس از [[مناقب]] خوارزمی به نقل از [[عبد الله بن مسعود]] خبری را نقل کرده است که شبیه خبر [[عفیف]] کندی می‌باشد. در آنجا می‌گوید: اوّلین چیزی که در مورد [[رسول الله]]{{صل}} دیدم این بود که من در جوانی‌ام وارد [[مکه]] شدم و ما را به [[عباس بن عبد]] المطلّب [[راهنمایی]] کردند. نزد او رفتیم در حالی که او در میان افرادی که آنجا بودند، نشسته بود. ما هم نزد او نشستیم. در همان حال که نزد او بودیم، مردی از در [[صفا]] وارد شد.&lt;br /&gt;
چهره‌اش به سرخی می‌زد و موهای فرفری‌اش تا بناگوش او را پوشانده بود. بینی کشیده و دندان‌هایی برّاق و چشمانی بزرگ داشت و [[محاسن]] او بسیار [[زیبا]] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه او [[جوانی]] بود که به [[بلوغ]] رسیده بود یا هنوز بالغ نشده بود و زنی هم از پشت سرش‌ [[حرکت]] می‌کرد که زیبایی‌هایش را پوشانده بود. آنها به سوی [[حجر الاسود]] رفتند و آن را استلام کردند و سپس هفت مرتبه [[کعبه]] را [[طواف]] کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که ای [[ابو الفضل]] (عباس) این چه [[دینی]] است که تا کنون چیزی از آن نشنیده‌ام و آیا حادثه تازه‌ای رخ داده است؟ عباس گفت: این برادرزاده‌ام [[محمد بن عبد الله]] می‌باشد و آن [[نوجوان]] [[علی بن ابی طالب]] و آن [[زن]] همسرش [[خدیجه دختر خویلد]] می‌باشد و هیچ کسی در روی [[کره زمین]] به غیر از این سه نفر به طریقه این [[دین خدا]] را نمی‌پرستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس می‌گوید: مثل این را عفیف کندی نقل کرده و در ادامه گفته است: عفیف پسر عموی [[اشعث بن قیس]] می‌باشد. و این خبر را [[احمد بن حنبل]] در [[مسند]] و [[نطنزی]] در [[الخصائص]] نقل کرده‌اند. آنگاه به نقل از الخصائص در زیر قول [[خداوند متعال]] که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَارْکَعُوا مَعَ الرَّاکِعِینَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و با نمازگزاران نماز بگزارید» سوره بقره، آیه 43.&amp;lt;/ref&amp;gt; می‌نویسد: همانا این [[آیه]] در [[شأن پیامبر]] و [[حضرت علی]]{{ع}} نازل شده است؛ زیرا آنها اولین کسانی بوده‌اند که [[نماز]] خوانده‌اند و [[رکوع]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهر آشوب به نقل از کلبی از ابی صالح از ابن عباس و از امام باقر{{ع}} این خبر را روایت کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و از علی{{ع}} [[روایت]] شده است که فرمود: [[رسول الله]]{{صل}} فرمودند: «در [[روز]] [[دوشنبه]] به [[نبوّت]] برگزیده شدم و در روز سه‌شنبه علی{{ع}} با من نماز خواند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر [[أبی رافع]] به همین معنا از «[[مناقب]]» خوارزمی نقل شده است که آن حضرت{{صل}} در [[روز]] [[دوشنبه]] [[نماز]] خواند و علی{{ع}} از فردای آن روز که سه‌شنبه بود، شروع به [[نماز خواندن]] کرد و این هفت سال و چند ماه قبل از آن بود که [[مردم]] با [[پیامبر]]{{صل}} نماز بخوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[مسند]] [[احمد بن حنبل]] با سند وی از علی{{ع}} - که [[ابن شهر آشوب]] از [[سنن ابن ماجه]] و [[تاریخ طبری]] نقل کرده بود - [[روایت]] شده است که فرمودند: «من عبد الله و [[برادر]] [[رسول الله]] و [[صدّیق]] اکبر هستم و هیچ کس چنین ادعاهایی نخواهد کرد، مگر این که [[دروغگو]] و افترازننده باشد و هرآینه من هفت سال قبل از مردم نماز می‌خواندم»&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمّة، ج۱، ص۷۹-۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بحرانی]] خبر [[ابن اسحاق]] از [[مجاهد بن جبر]] در مورد پیوستن علی{{ع}} به پیامبر{{صل}} در ایام کودکی‌اش را در حلیة الابرار نقل کرده است و این خبر را یک مرتبه از [[صدوق]] با سندی از ابن اسحاق&amp;lt;ref&amp;gt;حلیة الابرار، ج۱، ص۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در جای دیگر از [[تفسیر]] [[ثعلبی]] ذکر کرده است و آنگاه اخباری را که از مسند احمد بن حنبل و [[مناقب]] ابن شهر آشوب و [[کلینی]] و صدوق نقل کردیم، آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد اخباری که از طریق عامّه روایت شده است؛ ابتدا خبر ابن اسحاق از مجاهد بن جبر را نقل کرده و سپس گفته است: بعضی از [[اهل علم]] نقل کرده‌اند که وقتی موعد نماز فرا می‌رسید، [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به دره‌های [[مکه]] می‌رفت و [[علی بن ابی طالب]] هم دور از چشم پدرش و عموها و اقوامش بدان جا می‌رفت. و آنها در آنجا نماز می‌خواندند و پس از [[فراغت]] برمی‌گشتند و بدین ترتیب تا هنگامی که [[خدا]] [[اراده]] کرده بود، به این طریق او را مخفیانه [[عبادت]] می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان، روزی [[ابو طالب]] به طور اتفاقی آنها را دید و آنگاه به رسول الله{{صل}} گفت: ای برادرزاده‌ام، این چه [[دینی]] است که می‌بینم بدان گرویده‌ای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: ای عمو، این [[دین خدا]] و ملائکه‌اش و رسولانش و [[دین]] پدرمان، [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} می‌باشد. [[خداوند]] مرا به این دین برانگیخته و به سوی [[مردم]] فرستاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل کرده‌اند که [[ابو طالب]] به پسرش گفت: ای پسرم! این چه [[دینی]] است که آن را برگزیده‌ای؟ فرمود: ای پدرم، به [[خدا]] و رسولش [[ایمان]] آورده‌ام و آنچه را که آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تصدیق]] نموده‌ام و با او [[نماز]] خوانده‌ام و از او [[پیروی]] کرده‌ام آنگاه [[ابو طالب]] به او گفت: بدان که او تو را جز به سوی [[خیر و خوبی]] [[دعوت]] نمی‌کند و همیشه همراه او باش&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۶۳- ۲۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بلاذری]] می‌گوید: «[[حضرت علی]]{{ع}} در حالی که سیزده سال داشت، با [[رسول الله]]{{صل}} نماز خواند و بعضی گفته‌اند در حالی که تنها یازده سال داشت». سپس کمتر از آن را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنگاه با سندی از [[زید بن ارقم]] نقل کرده است که گفت: اوّلین کسی که با رسول الله{{صل}} نماز خواند، [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۲- ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصحّح کتاب در حاشیه آن از [[مسند]] [[ابی یعلی]] با سندی از [[حبة العرنی]] از [[امام علی]]{{ع}} نقل می‌کند که فرمود: هیچ یک از [[امت پیامبر]] را نمی‌شناسم که قبل از من [[خدا]] را [[عبادت]] کرده باشد. هرآینه پنج یا هفت سال قبل از آنکه کسی از امت پیامبر به عبادت بپردازد، خدا را پرستیدم و فرمود: [[خداوند]] [[حضرت محمد]]{{صل}} را در [[دوشنبه]] به [[پیامبری]] [[مبعوث]] کرد و من در سه‌شنبه به وی [[ایمان]] آوردم&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیه انساب الاشراف، ج۲، ص۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، این مشتی از [[اخبار]] مربوط به این باب است و چنان که می‌بینیم از [[قرآن]] و [[نزول]] آن و قرائت آن در نمازشان ذکری به میان نیامده است و لکن صاحب [[التمهید]] می‌نویسد: «هیچ شکی نیست که [[نبی اکرم]]{{صل}} از ابتدای بعثتش نماز می‌خوانده و علی{{ع}} و جعفر و [[زید بن حارثه]] و [[خدیجه]] نیز با وی نماز می‌خوانده‌اند و از طرفی «در [[حدیث]] است که نماز بدون [[سوره]] [[فاتحة الکتاب]] نماز نیست». در این صورت نتیجه می‌گیریم که سوره فاتحة الکتاب مقارن با ظهور [[بعثت]] نازل شده است»&amp;lt;ref&amp;gt;التمهید، ج۱، ص۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می‌گوید: «اگر اوّلین سوره‌ای که نازل شده است [[سوره علق]] یا آیاتی از آن بوده است، چرا [[سوره حمد]]، فاتحة الکتاب؛ نامیده شده است؟ زیرا معنای این اسم آن نیست که کتاب [[قرآن]] با آن شروع شده است؛ زیرا این ترتیب فعلی بعد از [[وفات پیامبر اکرم]]{{صل}} به وجود آمده است یا حد اقل این است که بگوییم در اواخر عمر آن حضرت تنظیم شده است، در حالی که [[سوره حمد]] از همان ابتدای [[نزول]]، [[فاتحة الکتاب]] نامیده می‌شده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[جواب]] می‌گوید: «باید گفت که [[آیات]] پنج‌گانه [[سوره علق]] اوّلین آیاتی بوده که نازل شده است، امّا [[سوره حمد]] اولین سوره‌ای بوده که به صورت کامل نازل شده است و برای همین فاتحة الکتاب نامیده شده است و بعد از آن تا مدتی [[قرآن]] به صورت مستمر نازل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;التمهید، ج۱، ص۸۰- ۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که [[طبرسی]] در [[مجمع البیان]] از علی{{ع}} به نقل از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل می‌کند که فرمود: اوّلین چیزی که در [[مکه]] بر من نازل شد، فاتحة الکتاب و پس از آن [[سوره]] {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه 1.&amp;lt;/ref&amp;gt; بوده &amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص319-327.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C&amp;diff=1360466</id>
		<title>نماز امام علی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C&amp;diff=1360466"/>
		<updated>2026-02-07T06:26:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: صفحه‌ای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = امام علی | عنوان مدخل  = نماز امام علی | مداخل مرتبط = نماز امام علی در تاریخ اسلامی | پرسش مرتبط  = }}  ==مقدمه== تحت عنوان {{عربی|علی عند النّبی}} از ابن ابی الحدید مطالبی نقل شد که تتمه آن چنین است: «در سنّ علی{{ع}} به هنگام...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = امام علی | عنوان مدخل  = نماز امام علی | مداخل مرتبط = [[نماز امام علی در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مقدمه==&lt;br /&gt;
تحت عنوان {{عربی|علی عند النّبی}} از [[ابن ابی الحدید]] مطالبی نقل شد که تتمه آن چنین است: «در سنّ علی{{ع}} به هنگام [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}}[[ اختلاف]] شده است و در این هنگام [[پیامبر اکرم]]{{صل}} چهل‌ساله بود. مشهورترین نظر این است که او در این هنگام ده‌ساله بوده است و استاد ما شیخ [[ابو القاسم]] و برخی دیگر از [[اساتید]] و علمای [[کلام]] اظهار داشته‌اند که او در این هنگام سیزده‌ساله بوده است. سپس خبر [[بلاذری]] و [[اصفهانی]] را نقل کرده است که گفته‌اند: پیامبر اکرم{{صل}} از هنگامی که علی{{ع}} شش‌ ساله بود، سرپرستی‌اش را بر عهده گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفته است: این مطابق با [[گفتار علی]]{{ع}} است که فرمود: من هفت سال قبل از این [[امّت]] که کسی [[خدا]] را [[عبادت]] نمی‌کرد به [[پرستش]] پروردگارم پرداختم» و یا می‌فرمود: «به مدت هفت سال صدا را می‌شنیدم و [[نور]] را می‌دیدم و در این هنگام [[رسول الله]]{{صل}} ساکت بود و به او [[اجازه]] [[انذار]] و [[تبلیغ]] داده نشده بود»؛ زیرا [[حضرت علی]]{{ع}} به هنگام اظهار [[دعوت]] سیزده‌ساله بوده و از شش سالگی تحت [[تربیت]] [[رسول اکرم]]{{صل}} قرار گرفته بوده است و در این صورت، صحیح است که او هفت سال قبل از [[مردم]] به پرستش [[خدای متعال]] پرداخته است»&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج البلاغة، ج۱، ص۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] با سندی از [[سعید بن مسیب]] نقل می‌کند که گفت: از [[امام علی بن حسین]] علیهما السّلام سؤال کردم که حضرت علی{{ع}} در چند سالگی [[مسلمان]] شد؟ او فرمود: مگر حضرت علی{{ع}} هیچ‌گاه [[کافر]] بوده است؟! همانا وقتی که [[خداوند]] پیامبرش را [[مبعوث]] کرد، علی{{ع}} ده‌ساله بود و در آن هنگام کافر نبود، بلکه به [[خدای تبارک و تعالی]] و رسولش [[ایمان]] آورد و در [[ایمان آوردن]] به خدا و رسولش و [[اقامه نماز]] سه سال از تمام مردم [[سبقت]] گرفت و اولین نمازی را که با رسول الله{{صل}} به جای آورد، دو رکعت [[نماز ظهر]] بود&amp;lt;ref&amp;gt;روضه کافی، ص۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ مفید]] در [[ارشاد]] با سند خود از [[یحیی بن عفیف بن قیس کندی]]، از پدرش [[عفیف]] نقل کرده است که گفت: قبل از آنکه [[دعوت]] [[نبی اکرم]]{{صل}} علنی شود با [[عباس بن عبد المطلّب]] در [[مکه]] نشسته بودم، در این حال [[جوانی]] پیش آمد و به [[خورشید]] که در حال زوال بود، نگاه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن رو به [[کعبه]] به [[نماز]] ایستاد، پس از لحظه‌ای [[نوجوانی]] پیش آمد و در سمت راست او ایستاد و سپس زنی آمد و پشت سر آنها ایستاد. آن [[جوان]] به [[رکوع]] رفت و آن [[نوجوان]] و [[زن]] هم به رکوع رفتند و سپس آن جوان از رکوع بلند شد و آن دو نفر هم همین کار را کردند. سپس او [[سجده]] کرد و آنها هم با او سجده کردند. من گفتم: ای عباس،[[ امر]] عظیمی است! عباس گفت: بله امر عظیمی است. آیا می‌دانی که اینها چه کسانی هستند؟ این جوان [[محمد بن عبد الله]] بن عبد المطلّب، برادرزاده من است و این نوجوان [[علی بن ابی طالب]]، برادرزاده دیگر من و این زن هم [[خدیجه دختر خویلد]] می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرزاده‌ام به من گفته است که [[پروردگار]] [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] به او دستور داده است که از این [[دین]] [[پیروی]] کند و به [[خدا]] قسم که در تمام [[دنیا]] کسی به غیر از این سه نفر به این دین [[عقیده]] ندارد&amp;lt;ref&amp;gt;ارشاد، ج۱، ص۳۰-۳۱ و قدیمی‌ترین کسی که در این مورد بحث کرده است، متکلم معتزلی متقدّم، شیخ ابو جعفر اسکافی (متوفّی ۲۴۰ هق) بوده است که در کتابش: المعیار و الموازنه، ص۶۶-۷۸ با تحقیق شیخ محمودی به این مسأله پرداخته است و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه اخبار و نظرات بسیاری را از إسکافی نقل می‌کند و همچنین قاضی نعمان مصری (ت ۳۶۳ هق) در کتاب شرح الاخبار، ص۱۷۸-۱۹۱ به این مسأله پرداخته است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] خبر [[سرپرستی]] علی{{ع}} به وسیله [[پیامبر]]{{صل}} در ایام طفولیتش را به نقل از کتاب [[دلائل النبوة]] [[بیهقی]] (متوفّی ۴۵۸ هق) که با سندی از [[ابن اسحاق]] از [[ابن جبر]] نقل شده، [[روایت]] کرده است و قبل از آن با سندی از بیهقی از [[عفیف]] کندی چنین نقل کرده است که گفت: مردی تاجر بودم و در ایام [[حجّ]] وارد [[منی]] شده بودم. [[عباس بن عبد]] المطلّب نیز مرد تاجری بود. من نزد او رفته بودم تا با وی دادوستد کنم. در این حال مردی از گوشه‌ای وارد شد و در مقابل [[کعبه]] شروع به [[نماز خواندن]] کرد. پس از آن زنی هم آمد و با وی شروع به نماز خواندن کرد و لحظه‌ای بعد [[نوجوانی]] هم آمد و همراه او شروع به نماز خواندن کرد. گفتم: ای عباس، این چگونه [[دینی]] است؟ گفت: این شخص [[محمد بن عبد الله]] است که [[گمان]] می‌کند [[خداوند]] او را به [[رسالت]] برگزیده است و گنج‌های [[قیصر]] و [[کسری ]](سزار و [[خسرو]]) به دست او فتح خواهد شد و این [[زن]]، همسرش [[خدیجه]]، دختر [[خویلد]] می‌باشد و این [[نوجوان]]، عموزاده‌اش، [[علی بن ابی طالب]] است که به وی [[ایمان]] آورده است. بعدها [[عفیف]] می‌گفت: ای کاش که به او ایمان می‌آوردم و در این صورت دومین مردی بودم که تابع او شده بودم&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۱۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین خبر را [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] به نقل از کتاب المبعث [[ابن اسحاق]] و از [[تاریخ]] [[طبری]] به سه طریق و از الأبانة عکبری به چهار طریق و [[تاریخ النسوی]] و [[الماوردی]] و [[مسند ابی یعلی]] و [[یحیی بن معین]] و [[تفسیر ثعلبی]] و از [[عبد الله بن احمد بن حنبل]]&amp;lt;ref&amp;gt;مسند الامام احمد، ج۱، ص۲۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; با اسانید خود از عفیف کندی [[روایت]] کرده‌اند. عفیف [[برادر]] [[اشعث بن قیس کندی]]&amp;lt;ref&amp;gt;و قاضی نعمان آن را در شرح الاخبار، ج۱، ص۱۷۹ آورده و در آنجا چنین آمده است: به مکه آمدم تا مقداری عطر و لباس بخرم.&amp;lt;/ref&amp;gt; بوده است و عباس به او گفته است: برادرزاده‌ام به من گفته است خدایش که پرودگار [[آسمان‌ها]] و [[زمین‌ها]] است به او چنین دستور داده و سپس گفته است: به [[خدا]] قسم که در صفحه [[روزگار]] کسی غیر از این سه نفر به این [[دین]] [[عقیده]] ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ابن اسحاق از عفیف روایت شده است که گفت: هنگامی که از [[مکه]] خارج شدم با [[جوانی]] [[زیبا]] که سوار بر اسبی بود برخوردم. او به من گفت: ای عفیف! در این [[سفر]] چه دیدی؟ من گزارشم را برایش گفتم. او گفت: عبّاس به تو راست گفته است. به خدا قسم که دین او بهترین [[ادیان]] است و [[امت]] او بهترین [[امّت‌ها]] است. گفتم: بعد از او چه کسی [[جانشین]] وی می‌گردد؟ گفت: پسر عمویش و دامادش. ای عفیف پس وای به حال آن کسی که او را از [[حق]] خویش [[محروم]] کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس از ابن اسحاق نقل کرده است که گفت: هنگامی که [[وقت]] [[نماز]] فرا می‌رسید، [[نبی اکرم]]{{صل}} به دره‌های [[مکه]] می‌رفت و [[علی بن ابی طالب]] هم پنهان از چشم [[مردم]] به او می‌پیوست و در آنجا با هم نماز می‌خواندند و هنگام غروب برمی‌گشتند. تا این که روزی [[ابو طالب]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و علی را دید که نماز می‌خوانند. از نبی اکرم{{صل}} در این باره سؤال کرد و پیامبر اکرم{{صل}} فرمود: این دستور [[دین خدا]] و ملائکه‌اش و [[پیامبران الهی]] و [[دین]] پدر ما [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} است و علی{{ع}} فرمود: ای پدر! به [[خدا]] و رسولش [[ایمان]] آوردم و آنچه را که از سوی خدا است [[تصدیق]] کردم و با [[پیامبر]]{{صل}} [[نماز]] به جای آوردم. [[ابو طالب]] گفت: [[آگاه]] باش که او جز به خیر و [[نیکی]] دستور نمی‌دهد، پس همیشه ملازم او باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی او از کتاب شیرازی نقل کرده است که گفت: هنگامی که [[وحی]] بر [[نبی اکرم]]{{صل}} نازل شد، به [[مسجد الحرام]] آمد و مشغول نماز شد. در این حال علی که نه‌ساله بود، از کنارش می‌گذشت. پیامبر{{صل}} او را صدا زد و گفت: ای علی بیا نزد من. علی پیش پیامبر رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر{{صل}} به او فرمود: من [[فرستاده خدا]] هستم که برای تو به طور خصوصی و برای [[مردم]] به صورت عمومی [[مبعوث]] شده‌ام. ای علی بیا و در سمت راست من بایست و نماز بخوان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی{{ع}} گفت: [[اجازه]] بفرمایید که از پدر اجازه بگیرم! [[رسول الله]]{{صل}} فرمود: برو و بدان که او اجازه خواهد داد. علی{{ع}} نزد پدرش رفت و از او اجازه خواست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو طالب گفت: فرزندم! بدان که به خدا قسم محمّد از [[روز]] اول [[امین]] بوده است. برو و از او [[پیروی]] کن که به وسیله او [[هدایت]] و [[رستگار]] می‌شوی. پس علی در زمانی برگشت که رسول الله{{صل}} مشغول نماز بود و او هم در سمت راستش ایستاد و شروع به نماز کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این حال ابو طالب از کنار آنها می‌گذشت. او ایستاد و از رسول الله{{صل}} پرسید: چه می‌کنی ای محمد؟ فرمود: خدای [[آسمان‌ها]] و [[زمین]] را [[عبادت]] می‌کنم و برادرم، علی نیز با من عبادت می‌کند... پس ابو طالب چنان [[تبسم]] کرد که دندان‌هایش نمایان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این در حالی است که از ابن [[فیاض]] در شرح الاخبار از [[امیر المؤمنین]]{{ع}} [[روایت]] شده است که فرمود: ما در حالی که [[سجده]] به جای می‌آوردیم، ابو طالب از کنار ما گذشت در این حال دستم را گرفت و مرا به این کار [[ترغیب]] و [[تشویق]] کرد و از آنجا رفت&amp;lt;ref&amp;gt;شرح الاخبار، ص۱۷۷-۱۷۹ از قاضی نعمان مصری مغربی تمیمی شیعی فاطمی اسماعیلی، متوفای سال ۳۶۳ﻫ.ق ابن شهر آشوب در کتاب مناقب به او لقب الفیاض داده است و در کتاب دیگرش؛ معالم العلماء، ص۱۳۶ گفته است: «ابی الفیاض قاضی نعمان بن محمد، امامی نیست، اما کتاب‌هایش خوب است». و ندیده‌ایم که کسی غیر از ابن شهر آشوب چنین لقبی به او داده باشد. و این خبر را حبة العرنی چنین آورده است: دیدم علی{{ع}} را که بر منبر می‌خندد و تا به حال چنین خنده‌ای از او ندیده بودم که دندان‌هایش نمایان شود و سپس فرمود: هنگامی که من و رسول الله در مکه نماز می‌خواندیم، ابو طالب بر ما گذر کرد و گفت: چه کار می‌کنید ای برادرزاده؟ پس رسول الله{{صل}} او را به اسلام دعوت و بدان ترغیب کرد. پس ابو طالب گفت: در حرف‌هایی که می‌زنی و کارهایی که انجام می‌دهی هیچ شرّ و بدی نمی‌بینم... آنگاه علی{{ع}} فرمود: خدایا در این امت کسی را نمی‌شناسم که قبل از من تو را عبادت کرده باشد، غیر از پیامبر تو. - این جمله را سه بار تکرار کرد - و آنگاه گفت: هرآینه هفت سال نماز خواندم قبل از آنکه کسی نماز بخواند. همچنین این حدیث را [[ابن حنبل]] در مسند، ج۱، ص۹۹ آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از او به نقل از [[ابو طالب]] [[انصاری]] نقل شده است که گفت: از [[نبی اکرم]]{{صل}} شنیدم که می‌فرمود: هرآینه [[فرشتگان]] آسمانی هفت سال بر من و [[علی بن ابی طالب]][[ درود]] می‌فرستادند و این بدان خاطر بود که هیچ کس قبل از او به من [[ایمان]] نیاورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[ابن شیرویه دیلمی]] در الفردوس از جابر نقل شده است که گفت: نبی اکرم{{صل}} فرمود: فرشتگان هفت سال قبل از [[مردم]]، بر من و علی بن ابی طالب درود می‌فرستادند و این بدان خاطر بود که ما [[نماز]] می‌خواندیم و هیچ کس دیگر با ما نماز نمی‌خواند، یا در این هفت سال هیچ کس غیر از من [[و]] او نماز نمی‌خواند. یا هیچ مرد دیگری غیر از او با من نماز نمی‌خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[مسند احمد]] با سندی از [[ابن عبّاس]]&amp;lt;ref&amp;gt;مسند امام احمد، ج۱، ص۳۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و از [[تاریخ]] [[طبری]] و [[بلاذری]] و جامع [[ترمذی]] و الابانة از عکبری و الفردوس دیلمی و [[فضائل الصحابة]] [[ابن حنبل]] با أسنادشان از [[زید بن أرقم]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل شده است که فرمود: اوّلین کسی که با من [[نماز]] خواند علی{{ع}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ابن حنبل در [[مسند]] العشرة و فضائل الصحابة و از ترمذی در [[الجامع الصحیح]] و از نسوی در المعرفة و ابن بطة العکبری در الابانة با أسنادشان از [[حبة العرنی]] نقل شده است که گفت: شنیدم که علی{{ع}} می‌گوید: «من اوّلین کسی بودم که با [[رسول الله]]{{صل}} [[نماز]] می‌خواندم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن حنبل]] در [[مسند]] العشرة و [[فضائل الصحابة]] از عرنی از علی{{ع}} نقل کرده است که سه بار فرمود: «خدایا هیچ کس از [[امت]] تو را نمی‌شناسم که قبل از من تو را [[عبادت]] کرده باشد، غیر از [[پیامبر]] تو».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مسند [[ابی یعلی]] چنین آمده است: «بعد از [[پیامبر خدا]]، کسی از این امت را نمی‌شناسم که قبل از من [[خدا]] را عبادت کرده باشد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[مسند احمد]] و ابی یعلی از عرنی از علی{{ع}} آمده است که فرمود: «هفت سال قبل از این که [[مردم]] نماز بخوانند، نماز خواندم»&amp;lt;ref&amp;gt;مسند احمد، ج۱، ص۹۹ و مسند ابی یعلی، ص۳۱ با سندی از حبة العرنی از امام{{ع}} که گفته است: پنج یا هفت سال.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[سنن ابن ماجه]] قزوینی و [[تاریخ]] [[طبری]] از عبّاد بن عبد الله رواجنی نقل شده است که گفت: از علی{{ع}} شنیدم که می‌فرماید: «من عبد الله و [[برادر]] رسول الله{{صل}} و [[صدّیق]] اکبر هستم. هیچ کسی اینها را بعد از من ادّعا نمی‌کند، مگر این که [[دروغ]] و [[افترا]] گفته است. من هفت سال، قبل از دیگران با رسول الله{{صل}} نماز می‌خواندم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سنن ابن ماجه و [[تفسیر]] [[ثعلبی]] از [[عبد الله بن ابی رافع]] از پدرش نقل شده است که گفت: علی{{ع}} به صورت مخفیانه به مدت هفت سال و چند ماه با رسول الله{{صل}} نماز خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[شرف المصطفی]] تألیف [[خرگوشی]] [[نیشابوری]] نقل شده است که گفت:[[ جبرئیل]] به بالای [[مکه]] آمد و نماز را به وی [[تعلیم]] داد و از آنجا چشمه‌ای جوشید و [[جبرئیل]] در پیش چشمان رسول الله{{صل}} [[وضو]] گرفت و آن حضرت{{صل}} [[طهارت]] را از وی آموخت و آن را به علی{{ع}}[[ تعلیم]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۱۴-۱۹، این فصل دوم از جزء دوّم کتاب است و فصل اوّل: المسابقه فی الاسلام از ص۴-۱۳ می‌باشد. و اما خبر ابن اسحاق در پیوستن علی{{ع}} به نبی اکرم{{صل}} را در فصل الطهارة و الرتبة، ص۱۷۹ به نقل از طبری و بلاذری و واحدی و ثعلبی و شرف النّبی و اربعین خوارزمی و مغازی ابن اسحاق آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] در [[کشف الغمة]] خبر [[ابن اسحاق]] در مورد پیوستن علی{{ع}} به [[رسول الله]]{{صل}} [[اخبار]] [[مسند]] [[احمد بن حنبل]] را ذکر کرده است و سپس از [[مناقب]] خوارزمی به نقل از [[عبد الله بن مسعود]] خبری را نقل کرده است که شبیه خبر [[عفیف]] کندی می‌باشد. در آنجا می‌گوید: اوّلین چیزی که در مورد [[رسول الله]]{{صل}} دیدم این بود که من در جوانی‌ام وارد [[مکه]] شدم و ما را به [[عباس بن عبد]] المطلّب [[راهنمایی]] کردند. نزد او رفتیم در حالی که او در میان افرادی که آنجا بودند، نشسته بود. ما هم نزد او نشستیم. در همان حال که نزد او بودیم، مردی از در [[صفا]] وارد شد.&lt;br /&gt;
چهره‌اش به سرخی می‌زد و موهای فرفری‌اش تا بناگوش او را پوشانده بود. بینی کشیده و دندان‌هایی برّاق و چشمانی بزرگ داشت و [[محاسن]] او بسیار [[زیبا]] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه او [[جوانی]] بود که به [[بلوغ]] رسیده بود یا هنوز بالغ نشده بود و زنی هم از پشت سرش‌ [[حرکت]] می‌کرد که زیبایی‌هایش را پوشانده بود. آنها به سوی [[حجر الاسود]] رفتند و آن را استلام کردند و سپس هفت مرتبه [[کعبه]] را [[طواف]] کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گفتیم که ای [[ابو الفضل]] (عباس) این چه [[دینی]] است که تا کنون چیزی از آن نشنیده‌ام و آیا حادثه تازه‌ای رخ داده است؟ عباس گفت: این برادرزاده‌ام [[محمد بن عبد الله]] می‌باشد و آن [[نوجوان]] [[علی بن ابی طالب]] و آن [[زن]] همسرش [[خدیجه دختر خویلد]] می‌باشد و هیچ کسی در روی [[کره زمین]] به غیر از این سه نفر به طریقه این [[دین خدا]] را نمی‌پرستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس می‌گوید: مثل این را عفیف کندی نقل کرده و در ادامه گفته است: عفیف پسر عموی [[اشعث بن قیس]] می‌باشد. و این خبر را [[احمد بن حنبل]] در [[مسند]] و [[نطنزی]] در [[الخصائص]] نقل کرده‌اند. آنگاه به نقل از الخصائص در زیر قول [[خداوند متعال]] که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَارْکَعُوا مَعَ الرَّاکِعِینَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و با نمازگزاران نماز بگزارید» سوره بقره، آیه 43.&amp;lt;/ref&amp;gt; می‌نویسد: همانا این [[آیه]] در [[شأن پیامبر]] و [[حضرت علی]]{{ع}} نازل شده است؛ زیرا آنها اولین کسانی بوده‌اند که [[نماز]] خوانده‌اند و [[رکوع]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن شهر آشوب به نقل از کلبی از ابی صالح از ابن عباس و از امام باقر{{ع}} این خبر را روایت کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و از علی{{ع}} [[روایت]] شده است که فرمود: [[رسول الله]]{{صل}} فرمودند: «در [[روز]] [[دوشنبه]] به [[نبوّت]] برگزیده شدم و در روز سه‌شنبه علی{{ع}} با من نماز خواند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر [[أبی رافع]] به همین معنا از «[[مناقب]]» خوارزمی نقل شده است که آن حضرت{{صل}} در [[روز]] [[دوشنبه]] [[نماز]] خواند و علی{{ع}} از فردای آن روز که سه‌شنبه بود، شروع به [[نماز خواندن]] کرد و این هفت سال و چند ماه قبل از آن بود که [[مردم]] با [[پیامبر]]{{صل}} نماز بخوانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[مسند]] [[احمد بن حنبل]] با سند وی از علی{{ع}} - که [[ابن شهر آشوب]] از [[سنن ابن ماجه]] و [[تاریخ طبری]] نقل کرده بود - [[روایت]] شده است که فرمودند: «من عبد الله و [[برادر]] [[رسول الله]] و [[صدّیق]] اکبر هستم و هیچ کس چنین ادعاهایی نخواهد کرد، مگر این که [[دروغگو]] و افترازننده باشد و هرآینه من هفت سال قبل از مردم نماز می‌خواندم»&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمّة، ج۱، ص۷۹-۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بحرانی]] خبر [[ابن اسحاق]] از [[مجاهد بن جبر]] در مورد پیوستن علی{{ع}} به پیامبر{{صل}} در ایام کودکی‌اش را در حلیة الابرار نقل کرده است و این خبر را یک مرتبه از [[صدوق]] با سندی از ابن اسحاق&amp;lt;ref&amp;gt;حلیة الابرار، ج۱، ص۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در جای دیگر از [[تفسیر]] [[ثعلبی]] ذکر کرده است و آنگاه اخباری را که از مسند احمد بن حنبل و [[مناقب]] ابن شهر آشوب و [[کلینی]] و صدوق نقل کردیم، آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد اخباری که از طریق عامّه روایت شده است؛ ابتدا خبر ابن اسحاق از مجاهد بن جبر را نقل کرده و سپس گفته است: بعضی از [[اهل علم]] نقل کرده‌اند که وقتی موعد نماز فرا می‌رسید، [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به دره‌های [[مکه]] می‌رفت و [[علی بن ابی طالب]] هم دور از چشم پدرش و عموها و اقوامش بدان جا می‌رفت. و آنها در آنجا نماز می‌خواندند و پس از [[فراغت]] برمی‌گشتند و بدین ترتیب تا هنگامی که [[خدا]] [[اراده]] کرده بود، به این طریق او را مخفیانه [[عبادت]] می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان، روزی [[ابو طالب]] به طور اتفاقی آنها را دید و آنگاه به رسول الله{{صل}} گفت: ای برادرزاده‌ام، این چه [[دینی]] است که می‌بینم بدان گرویده‌ای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: ای عمو، این [[دین خدا]] و ملائکه‌اش و رسولانش و [[دین]] پدرمان، [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} می‌باشد. [[خداوند]] مرا به این دین برانگیخته و به سوی [[مردم]] فرستاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل کرده‌اند که [[ابو طالب]] به پسرش گفت: ای پسرم! این چه [[دینی]] است که آن را برگزیده‌ای؟ فرمود: ای پدرم، به [[خدا]] و رسولش [[ایمان]] آورده‌ام و آنچه را که آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تصدیق]] نموده‌ام و با او [[نماز]] خوانده‌ام و از او [[پیروی]] کرده‌ام آنگاه [[ابو طالب]] به او گفت: بدان که او تو را جز به سوی [[خیر و خوبی]] [[دعوت]] نمی‌کند و همیشه همراه او باش&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۶۳- ۲۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بلاذری]] می‌گوید: «[[حضرت علی]]{{ع}} در حالی که سیزده سال داشت، با [[رسول الله]]{{صل}} نماز خواند و بعضی گفته‌اند در حالی که تنها یازده سال داشت». سپس کمتر از آن را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. آنگاه با سندی از [[زید بن ارقم]] نقل کرده است که گفت: اوّلین کسی که با رسول الله{{صل}} نماز خواند، [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} بود&amp;lt;ref&amp;gt;انساب الاشراف، ج۲، ص۹۲- ۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصحّح کتاب در حاشیه آن از [[مسند]] [[ابی یعلی]] با سندی از [[حبة العرنی]] از [[امام علی]]{{ع}} نقل می‌کند که فرمود: هیچ یک از [[امت پیامبر]] را نمی‌شناسم که قبل از من [[خدا]] را [[عبادت]] کرده باشد. هرآینه پنج یا هفت سال قبل از آنکه کسی از امت پیامبر به عبادت بپردازد، خدا را پرستیدم و فرمود: [[خداوند]] [[حضرت محمد]]{{صل}} را در [[دوشنبه]] به [[پیامبری]] [[مبعوث]] کرد و من در سه‌شنبه به وی [[ایمان]] آوردم&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیه انساب الاشراف، ج۲، ص۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، این مشتی از [[اخبار]] مربوط به این باب است و چنان که می‌بینیم از [[قرآن]] و [[نزول]] آن و قرائت آن در نمازشان ذکری به میان نیامده است و لکن صاحب [[التمهید]] می‌نویسد: «هیچ شکی نیست که [[نبی اکرم]]{{صل}} از ابتدای بعثتش نماز می‌خوانده و علی{{ع}} و جعفر و [[زید بن حارثه]] و [[خدیجه]] نیز با وی نماز می‌خوانده‌اند و از طرفی «در [[حدیث]] است که نماز بدون [[سوره]] [[فاتحة الکتاب]] نماز نیست». در این صورت نتیجه می‌گیریم که سوره فاتحة الکتاب مقارن با ظهور [[بعثت]] نازل شده است»&amp;lt;ref&amp;gt;التمهید، ج۱، ص۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی می‌گوید: «اگر اوّلین سوره‌ای که نازل شده است [[سوره علق]] یا آیاتی از آن بوده است، چرا [[سوره حمد]]، فاتحة الکتاب؛ نامیده شده است؟ زیرا معنای این اسم آن نیست که کتاب [[قرآن]] با آن شروع شده است؛ زیرا این ترتیب فعلی بعد از [[وفات پیامبر اکرم]]{{صل}} به وجود آمده است یا حد اقل این است که بگوییم در اواخر عمر آن حضرت تنظیم شده است، در حالی که [[سوره حمد]] از همان ابتدای [[نزول]]، [[فاتحة الکتاب]] نامیده می‌شده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[جواب]] می‌گوید: «باید گفت که [[آیات]] پنج‌گانه [[سوره علق]] اوّلین آیاتی بوده که نازل شده است، امّا [[سوره حمد]] اولین سوره‌ای بوده که به صورت کامل نازل شده است و برای همین فاتحة الکتاب نامیده شده است و بعد از آن تا مدتی [[قرآن]] به صورت مستمر نازل شد»&amp;lt;ref&amp;gt;التمهید، ج۱، ص۸۰- ۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که [[طبرسی]] در [[مجمع البیان]] از علی{{ع}} به نقل از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل می‌کند که فرمود: اوّلین چیزی که در [[مکه]] بر من نازل شد، فاتحة الکتاب و پس از آن [[سوره]] {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه 1.&amp;lt;/ref&amp;gt; بوده &amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص319-327.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%88%D8%AD%DB%8C&amp;diff=1360463</id>
		<title>وحی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%88%D8%AD%DB%8C&amp;diff=1360463"/>
		<updated>2026-02-07T06:25:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط| موضوع مرتبط = | عنوان مدخل  = | مداخل مرتبط = [[وحی در لغت]] - [[وحی در قرآن]] - [[وحی در حدیث]] - [[وحی در کلام اسلامی]] - [[وحی در فلسفه دین و کلام جدید]] - [[وحی در عرفان اسلامی]] - [[وحی در فلسفه اسلامی]] - [[وحی در معارف دعا و زیارات]] - [[وحی در تاریخ اسلامی]] -[[وحی در معارف و سیره علوی]] - [[وحی در معارف و سیره سجادی]] - [[وحی در فرهنگ و معارف انقلاب اسلامی]]| پرسش مرتبط  = وحی (پرسش)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وحی عبارت است از [[کلام]] و فرمانی که از سوی [[خداوند]]، با واسطه یا بی‌واسطه به بشری می‌‌رسد و [[پیام]] [[دین]] را می‌‌رساند. خداوند به [[پیامبران]] وحی می‌کرد، یعنی پیام و [[کلامی]] را بر [[دل]] آنان می‌افکند، یا به گوش آنان می‌‌رساند. رابطه یک [[پیامبر]] با خداوند برای [[دریافت دین]] و [[احکام]] آسمانی به صورت وحی بود؛ گاهی به صورت صدایی که خداوند در [[کوه]] یا درخت ایجاد می‌کرد، گاهی [[جبرئیل]]، واسطه وحی بود، گاهی هم خداوند، بی‌واسطه و مستقیماً با یک پیامبر [[سخن]] می‌گفت. در [[قرآن]]، به آنچه بر [[قلب]] مادر [[حضرت موسی]] [[الهام]] شد تا فرزند خود را به رود نیل افکند، یا آنچه به زنبور عسل الهام غریزی شده، نیز وحی گفته شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
وحی یکی از اساسی‌ترین مفاهیم در حوزه [[دین‌شناسی]]، است به طوری که [[ادیان]] [[جهان]] را به دو قسم ادیان [[وحیانی]] و ادیان غیر وحیانی&amp;lt;ref&amp;gt;ادیان غیر وحیانی ادیانی هستند که در آنها سخنی از نزول حقایق از جانب خدا در میان نیست. به عنوان مثال، آیین‌های بودایی و تائوئیزم دو آیین غیر وحیانی‌اند؛ چراکه در این ادیان اعتقاد به خدا و نزول حقایق از جانب او مطرح نشده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; تقسیم می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادیان وحیانی، ادیانی هستند که اصالت خود را از وحی گرفته و بر این پیش‌فرض موجودیت یافته‌اند که [[خداوند]] انسان‌هایی را برگزیده و [[پیام]] خود را توسط آنان به [[مردم]] رسانده است. این پیام همان [[وحی الهی]] است. در ادیان بزرگی چون [[یهودیت]]، [[مسیحیت]] و [[اسلام]]، به رغم برخی [[اختلافات]] در مورد کیفیت وحی در میان [[پیروان]] این ادیان، کتاب‌ها و مجموعه‌هایی چون عهد قدیم، عهد جدید و [[قرآن]]، مصداق و تجلی این وحی هستند. [[قرآن کریم]] آخرین ثمره این پدیده [[مبارک]] [[الهی]] در حیات بشر است که از طریق [[آخرین پیامبر]] از سلسله [[پیامبران بزرگ الهی]]، یعنی [[حضرت محمد]]{{صل}}، به [[بشر]] هدیه شده تا [[انسان‌ها]] در سراسر گیتی و تا پایان جهان ندای [[الله]] را در [[جان]] و روحشان [[حس]] کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدیده وحی و ارتباط خدا با [[انسان]] از مسائلی است که چند و چون آن همیشه مورد بحث و گفتگوی دین‌مداران و دین‌پژوهان بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص۱۲ ـ ۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== معناشناسی ==&lt;br /&gt;
=== معنای لغوی ===&lt;br /&gt;
{{اصلی|وحی در لغت}}&lt;br /&gt;
«وحی» به معنای اشاره&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌فارس، معجم مقاییس اللغه، ۶/۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، سخن‌ گفتن در پنهان&amp;lt;ref&amp;gt;زمخشری، اساس البلاغه، ۶۶۸؛ ابن‌اثیر، النهایة، ۵/۱۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[پیام]] اشارت‌گونه و به سرعت&amp;lt;ref&amp;gt;راغب، مفردات، ۸۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; است&amp;lt;ref&amp;gt;[[علی شفیعی|شفیعی]] و [[باقر صاحبی|صاحبی]]، [[وحی - شفیعی و صاحبی (مقاله)|مقاله «وحی»]]، [[دانشنامه امام خمینی ج۱۰ (کتاب)|دانشنامه امام خمینی ج۱۰]]، ص۲۸۷–۲۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== معنای اصطلاحی ===&lt;br /&gt;
وحی در اصطلاح [[کلامی]] به معنای القای مطلبی از سوی [[خداوند]] با واسطه یا بدون واسطه به [[پیامبران]] است&amp;lt;ref&amp;gt;مفید، تصحیح اعتقادات الامامیه، ۱۲۲؛ طوسی، التبیان، ۴/۵۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علی شفیعی|شفیعی]] و [[باقر صاحبی|صاحبی]]، [[وحی - شفیعی و صاحبی (مقاله)|مقاله «وحی»]]، [[دانشنامه امام خمینی ج۱۰ (کتاب)|دانشنامه امام خمینی ج۱۰]]، ص۲۸۷–۲۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== وحی در اصطلاح [[ادیان الهی]] ====&lt;br /&gt;
{{اصلی|وحی در فلسفه دین و کلام جدید}}&lt;br /&gt;
وحی در [[فرهنگ]] ادیان الهی، مفهومی خاص دارد و وحی در این حوزه به عمل ارتباطی بین خداوند و اشخاص برگزیده گفته می‌شود که حاصل آن، نبوت است. به بیان دیگر، وحی پیامی است که پیامبران از خداوند دریافت می‌کنند. بنابراین می‌توان گفت وحی در اصطلاح ادیان الهی سه رکن دارد:&lt;br /&gt;
# فرستنده [[پیام]] که خداوند است.&lt;br /&gt;
# گیرنده پیام که پیامبران هستند.&lt;br /&gt;
# خود [[پیام]]، که سخن [[خدا]]ست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نبوت]]، تنها متکی بر این تعریف از وحی است و نباید با مفهوم عام وحی که شامل [[کهانت]]، [[وسوسه]]، [[الهام]] و [[مکاشفه]] است، [[اشتباه]] گرفته شود&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص۱۲ - ۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اصطلاح وحی در علوم مختلف ==&lt;br /&gt;
پس از سپری شدن عصر [[نزول قرآن]] و صدور روایات، دانشمندان در حوزه‌های مختلف به [[تفسیر]]، توجیه و تبیین وحی پرداخته‌اند. در اینجا اهمّ فعالیت‌های سه دسته از [[دانشمندان اسلامی]] یعنی [[مفسران]]، [[فیلسوفان]] و [[متکلمان]] را به اختصار گزارش می‌کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مفسران ===&lt;br /&gt;
مفسران بیش‌تر به طبقه‌بندی کاربردهای وحی در لغت، [[قرآن]] و [[حدیث]] پرداخته و تلاش کرده‌اند تا معنای وحی و کاربردهای آن را در قرآن روشن سازند. حاصل نظر مفسران در این باب آن است که [[وحی در قرآن]] در یک معنا به کار نرفته است بلکه در وجوه و معانی مختلفی به کار رفته است. همچنین آنها به توضیح [[آیات]] و [[روایات]] مربوط به انواع وحی، درجات وحی و حالات [[پیامبر]] در هنگام وحی نیز پرداخته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;در این‌باره رجوع کنید به: فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، (ذیل آیۀ ۶۸ سورۀ نحل)؛ نصرت امین، مخزن العرفان در تفسیر قرآن مجید، ج ۷، ص۳۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. دانشمندان قرآن‌پژوه، این‌گونه مباحث را به عنوان یک فصل در کتب موسوم به [[علوم قرآن]] نیز آورده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: الاتقان فی علوم القرآن، جلال الدین سیوطی؛ البرهان فی علوم القرآن، بدر الدین زرکشی.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== فیلسوفان ===&lt;br /&gt;
فیلسوفان مسلمان در تلاش بوده‌اند تا توجیهی [[فلسفی]] و [[هستی‌شناختی]] از وحی عرضه کنند. در میان فیلسوفان همیشه این [[پرسش]] مطرح بوده است که چگونه [[خداوند]]، که وجودی کاملاً مجرد است، با [[انسان]]، که وجودی مادی است، ارتباط برقرار می‌کند و با او سخن می‌گوید. [[فلاسفه]] خواسته‌اند با تحلیل مراتب وجودی [[جهان]]، پیوندی وجودی بین [[روح انسان]] و [[روح القدس]] برقرار کنند و فرایند وحی را از طریق این پیوند توجیه کنند. در میان فیلسوفان مسلمان نظریات فارابی، ابن سینا، ابن رشد، سهروردی و [[ملاصدرا]] در باب وحی قابل توجه است. نظریات این [[فیلسوفان]] در مجموع دارای انسجام لازم بوده و هر یک دیگری را تکمیل می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;در این‌باره رجوع کنید به: مجموعه آثار، مرتضی مطهری، قم، صدرا، ۱۳۷۴ ش، ج ۴، ص۴۱۵ به بعد؛ علی رضا قائمی‌نیا، وحی و افعال گفتاری، قم، زلال کوثر، ۱۳۸۱ ش، ص۴۲ و ۴۱ و ۱۶۶ ـ ۱۲۷؛ تحلیل وحی از دیدگاه اسلام و مسیحیت، محمد باقر سعیدی روشن، قم، مؤسسه فرهنگی اندیشه، ۱۳۷۵ ش، ص۴۴ ـ ۳۲؛ وحی در آیات آسمانی، ابراهیم امینی، قم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه، ۱۳۷۷ ش، ص۹۱ ـ ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== متکلمان ===&lt;br /&gt;
متکلمان اسلامی ‌از زاویه دیگری به وحی نگریسته‌اند. آنها در مباحثشان به دنبال [[اثبات ضرورت نبوت]] بوده‌اند. آنها می‌خواستند ثابت کنند که انسان نمی‌تواند صرفاً با [[ادراکات حسی]] و [[عقلی]] خویش، همه مسیر [[زندگی]] را طی کند و [[سعادت]] دو [[جهان]] را برای خود رقم زند، بلکه احتیاج دارد تا از طریق هدایت‌های پیامبران الهی که از طریق وحی با [[خداوند]] در ارتباط بودند، به [[حقایق]] [[برتر]] [[دست]] یافته و نقشه کامل زندگی را در [[اختیار]] بگیرد. به بیان دیگر، متکلمان به دنبال توجیه [[هستی‌شناختی]] و بیان [[نظام]] [[فلسفی]] وحی نبوده‌اند، بلکه با این پیش‌فرض که خداوند هر نوعی را به کمال خویش می‌رساند و [[انسان]] در رسیدن به کمال به نیرو و شعور مرموز دیگری نیاز دارد تا او را [[هدایت]] کند، به این نتیجه می‌رسیدند که وحی و [[نبوت]] [[ضرورت]] دارد&amp;lt;ref&amp;gt;علامه طباطبایی در رسالۀ «وحی یا شعور مرموز» نظریۀ متکلمان اسلامی را در ضرورت وحی و نبوت به خوبی تبیین کرده است. ر.ک: مباحثی در وحی و قرآن، محمد حسین طباطبایی، تهران، بنیاد علوم اسلامی، ۱۳۶۰ ش، ص۶۵ ـ ۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. باید یادآور شد که علاوه بر گروه‌های یادشده از [[دانشمندان اسلامی]]، مورخانی چون [[ابن خلدون]] نیز به تفصیل این موضوع را مورد بحث قرار داده‌اند، به طور کلی می‌توان سخنان و نظریات ابن خلدون در مقدمه را از نقاط عطف مباحث مربوط به وحی تلقی کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: المقدمه، ابن خلدون، ترجمۀ محمد پروین گنابادی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۵ ش، ص۱۱۵؛ محمد باقر سعیدی روشن، تحلیل وحی از دیدگاه اسلام و مسیحیت، ص۱۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== وحی در عصر جدید ===&lt;br /&gt;
در سده‌های اخیر فراز و نشیب‌های زیادی در کند و کاو پدیده وحی از سوی دانشمندان علوم تجربی و نیز الهیات‌دانان مشاهده می‌شود. انتشار [[فرهنگ]] مادیگری در غرب و تعارض ظاهری بین قضایای [[علمی]] ‌با برخی متون مقدس [[یهودی]] ـ [[مسیحی]] سبب شده است تا در سده هفدهم میلادی برخی از [[فیلسوفان]] غربی به [[انکار]] [[روح]] مجرد و عالم ماورای طبیعت پرداخته و در نتیجه وحی را از جمله [[خرافات]] به شمار آورند. آنها به این نتیجه رسیدند که آنچه به عنوان [[کلام خدا]] از زبان [[پیامبران]] نقل شده است، یا باید دروغ‌هایی بر ساخته خود آنها باشد‌‌‌ و یا باید پذیرفت که این افراد همچون بیمارانِ دچار تخیلات‌شده، چیزهای غیر واقعی را در پیش خود مجسم دیده و آنها را فرشتگانی پنداشته‌اند که از قول [[خدا]] با آنان سخن می‌گویند. این [[تفکر]] تا اوایل [[قرن]] نوزدهم در غرب به عنوان تفکر غالب در مورد وحی به شمار می‌رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: دایرة المعارف القرن العشرین، فرید وجدی، بیروت، دارالفکر، بی‌تا، ج ۱۰، ص۷۱۳ ـ ۷۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قرن نوزدهم تحقیقات دانشمندان بر روی موضوع [[روح]] و آزمایش‌هایی که آنها روی افراد در حالت [[خواب]] مصنوعی انجام دادند، نشان داد که [[انسان]] دارای شخصیتی ورای [[شخصیت]] عادی و مادی است. این شخصیت باطنی قادر است در حالت خواب (طبیعی یا مصنوعی) به [[عوالم]] دیگر رفته و با [[سیر]] در آنها مناظری را مشاهده کند و از اخباری مطلع گردد که در حال بیداری نمی‌تواند آنها را ببیند یا از آنها مطلع شود. این گروه از دانشمندان به این نتیجه رسیدند که [[اخبار غیبی]] و دیگر آموزه‌های پیامبران، الهاماتی است که شخصیت باطنی‌شان به آنها القاء کرده است و حتی گاهی این شخصیت باطنی در پیش چشم ظاهری آنها مجسم شده و به صورت فرشته‌ای ظاهر می‌شده است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: دایرة المعارف القرن العشرین، فرید وجدی، بیروت، دارالفکر، بی‌تا، ج ۱۰، ص۷۱۳ ـ ۷۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تحول در نگرش غرب نسبت به وحی، نگرش دانشمندان مسیحی را در مورد [[قرآن کریم]] و کیفیت وحی آن بر [[پیامبر اسلام]] نیز [[تغییر]] داد. با توجه به مجموعه مسائلی که در [[قرآن]] و [[دین اسلام]] و تاریخ اسلام وجود دارد، بسیاری از آنان [[اذعان]] داشتند که ممکن نیست [[حضرت محمد]]{{صل}} [[دروغ]] گفته باشد؛ لذا آنها نتیجه گرفتند که وحی محمّدی نیز الهامی ‌است از شعور [[باطنی]] و نفس نهانی [[پیامبر]] بر قوه متخیله او، به طوری که این [[اعتقادات]] بر پیش چشم او نیز مجسم می‌شده است و فرشته‌ای را می‌دیده که با او سخن می‌گوید&amp;lt;ref&amp;gt;برخورد آرای مسلمانان و مسیحیان، ویلیام وات مونتگمری، ترجمۀ محمد حسین آریا، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۳ ش. ص۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از این بالاتر، عده‌ای از دانشمندان مسیحی در سال‌های اخیر پذیرفته‌اند که پیامبر اسلام از مبدأ [[روحانی]] خارج از نفس خود وحی را دریافت می‌کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;الوحی المحمدی، محمد رشید رضا، قاهره، الزهراء للاعلام العربی، ۱۹۸۸ م، ص۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ویلیام وات مونتگمری یکی از خاور‌شناسان در این‌باره می‌نویسد: &amp;quot;در تمام نوشته‌هایم در باره محمد، تقریباً از چهل سال پیش تاکنون همواره این نظر را ابراز کرده‌ام که محمد در این گفته که قرآن تصنیف او نبوده بلکه از بالا به او وحی شده، [[صداقت]] داشته است. از سال ۱۹۵۳ تا‌کنون مدافع این نظر هستم که قرآن [[فعل الهی]] است که از طریق [[شخصیت]] [[محمد]] عرضه شده است&amp;lt;ref&amp;gt;ویلیام وات مونتگمری، برخورد آراء مسلمانان و مسیحیان، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نظر دانشمندان [[مسلمان]] نیز نگرش‌های جدیدی به وحی مشاهده می‌شود. در این میان می‌توان از اقبال لاهوری به عنوان یکی از نوپردازان نام برد که در کتاب احیای تفکر دینی تحلیلی جدید از وحی عرضه کرده است. وی بر انکارناپذیری وحی به عنوان یک [[تجربه دینی]] در کنار دیگر تجربه‌های [[عقلی]] و [[حسی]] [[بشر]] تأکید ورزیده و می‌گوید: ادبیات وحیی و [[باطنی]] نوع بشر، خود [[گواهی]] بر این امر است که [[تجربه دینی]] به قدری در [[تاریخ]] [[بشریت]] درنگ داشته و مستولی بوده است که نمی‌توان آن را وهم و خیال محض پنداشت و به دور انداخت. هیچ دلیلی نداریم که با توجه به آن، یک جنبه [[آزمایش]] بشری را به عنوان واقعیت بپذیریم و جنبه‌های دیگر آن را به عنوان اینکه باطنی و [[عاطفی]] است طرد کنیم. واقعیت‌های تجربه دینی واقعیت‌هایی همچون واقعیت‌های دیگر بشری هستند، و قابلیت هر واقعیت برای اینکه در نتیجه [[تفسیر]] و تعبیر از آن کسب معرفت شود، همان اندازه است که قابلیت واقعیت‌های دیگر و نیز با تحقیق و وارسی انتقادی این ناحیه از [[تجربه]] بشری هیچ بی‌احترامی نسبت به آن نمی‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;احیای تفکر دینی در اسلام، اقبال لاهوری، ترجمۀ احمد آرام، تهران، کتاب پایا، بی‌تا. ص۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین از لحاظ دست یافتن به [[معرفت]]، میدان تجربه باطنی همان اندازه واقعی است که میدان‌های دیگر تجربه بشری واقعیت دارد و تنها به این عذر که آن را نمی‌توان به [[ادراک]] و [[حس]] باز‌گرداند، نباید از آن [[غافل]] و [[جاهل]] بمانیم&amp;lt;ref&amp;gt;احیای تفکر دینی در اسلام، اقبال لاهوری، ترجمۀ احمد آرام، تهران، کتاب پایا، بی‌تا. ص۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگرش به وحی از زاویه یک تجربه دینی، البته با تعریفی متفاوت از آنچه اقبال لاهوری آورده است، امروزه در مباحث [[کلام جدید]] مورد توجه دین‌پژوهان است&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== رابطه وحی و [[الهام]] ===&lt;br /&gt;
{{اصلی|الهام}}&lt;br /&gt;
ابو البقاء در فرق بین وحی و الهام می‌گوید: الهام نوعی [[کشف]] [[معنوی]] است، در حالی که وحی، کشف [[شهودی]] است که متضمن کشف معنوی است؛ چراکه وحی با مشاهده [[فرشته]] و شنیدن سخن او حاصل می‌شود. وحی از خواص نبوت است در حالی که الهام اعم است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: رسائل شاه نعمت الله ولی، ج ۳، ص۱۸۱؛ فرهنگ نوربخش «اصطلاحات تصوف»، جواد نوربخش، تهران (ناشر: مؤلف)، چاپ دوم، ۱۳۷۲ش، ج ۴، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید گفت که رابطه الهام و وحی ـ به معنای لغوی‌ آن ـ عام و خاص مطلق است؛ یعنی وحی عام و الهام خاص است، به عبارت دیگر الهام به وحیی اختصاص دارد که به صورت القاء در قلب است. اما وحی و الهام نسبت به معانی خاص وحی (آنچه که به عنوان وحی نبوت بر [[انبیاء]] نازل می‌شود) دو چیزِ متفاوت هستند. الهام القای معنا در [[قلب]] است و حال آن‌که وحی [[کلام خدا]]ست که بدون هیچ‌گونه ابهامی توسط فرشته وحی به شخص [[پیامبر]] [[ابلاغ]] می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مطهری]] در بیان عدم شفافیت الهام و فرق بین الهام و وحی می‌گوید: &amp;quot;گاهی الهاماتی به افراد می‌شود بدون آن‌که خود فرد هم علتش را بفهمد. [[انسان]] همین‌قدر می‌بیند که یک‌دفعه در دلش چیزی را می‌فهمد، احساس می‌کند یک چیزی را [[درک]] کرد بدون آن‌که بفهمد آن چیست، این خودش یک نوع القاء و یک نوع [[الهام]] است. می‌گویند فرق لغوی الهام با وحی در این است که [[انسان]] در الهام مستشعر به مَبدئش نیست&amp;lt;ref&amp;gt;مجموعۀ آثار، مرتضی مطهری، قم، صدرا‍، ج ۴، ص۴۰۵ ـ ۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته دیگری که نباید از نظر دور داشت آن است که گرچه در تعریف الهام گفته شده است که منشأ [[الهی]] دارد و انسان را به [[کار خیر]] [[دعوت]] می‌کند ـ در مقابل [[وسوسه]] که از القائات [[شیطانی]] است و انسان را به [[شر]] دعوت می‌کند ـ اما گاهی ما در خیر یا شر بودن عمل یا نظری که به ما القا شده است تردید داریم؛ یعنی در واقع نمی‌دانیم آنچه به [[قلب]] ما القا شده الهام است یا وسوسه. به دیگر سخن، گاه به قلب ما القا می‌شود که عملی را انجام دهیم یا ایده‌ای را بپذیریم در حالی که به [[درستی]] یا نادرستی آن [[علم]] و [[یقین]] نداریم. ناگهان به قلب ما القا می‌شود که به آن عمل دست بزنیم یا نظری را بپذیریم، در چنین صورتی نمی‌توان گفت که آیا این القا، الهامی الهی است یا وسوسه‌ای [[نفسانی]] و شیطانی. همان‌طور که در متون دینی هم آمده است: {{عربی|&amp;quot;إِنَ‏ لِلْمَلَكِ‏ لَمَّةً وَ لِلشَّيْطَانِ‏ لَمَّةً‏‏‏&amp;quot;}}&amp;lt;ref&amp;gt;المفردات فی غریب القرآن، راغب اصفهانی، ماده دهم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین الهام می‌تواند منشأ الهی یا نفسانی و یا حتی منشأ شیطانی داشته باشد&amp;lt;ref&amp;gt;البته این در جایی است که کار در حقیقت شرّ است ولی ما به خیر یا شرّ بودن آن آگاهی کامل نداریم.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این همه برای تشخیص [[الهامات]] رحمانی از [[وسوسه‌های شیطانی]] معیارهای [[عقلی]] و [[شرعی]] نیز می‌تواند کارساز باشد. در &amp;quot;کشف المحجوب&amp;quot; هجویری آمده است که: وقتی شیخ ابو سعید از [[نیشابور]] قصد [[طوس]] داشت و اندر آن [[عقبه]]، سخت سرد بود و پایش اندر موزه می‌فسرد، درویشی گفت: من [[اندیشه]] کردم که این فوطه&amp;lt;ref&amp;gt;فوطه، معرب فوته است و فوته به معنای دستار می‌باشد. ر.ک: فرهنگ فارسی، محمد معین، تهران، مؤسسۀ انتشارات امیركبیر، ۱۳۷۸ش، چاپ سیزدهم، ج ۲، ص۲۵۸۳؛ لغت‌نامۀ دهخدا، علی اكبر دهخدا، مؤسسۀ انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۷ ش، چاپ دوم، ج ۱۱، ص۱۷۲۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; به دو نیم کنم و در پایش پیچم، دلم نداد که فوطه سخت [[نیکو]] بود. چون به [[طوس]] آمدیم اندر مجلس از وی سؤال کردم که شیخ ما را فرقی کند میان [[وسواس]] [[شیطانی]] و [[الهام]] [[حق]]، گفت: [[الهام]] آن بُوَد که تو را گفتند فوطه پاره کن تا پای بوسعید سردی نیابد، وسواس آنکه تو را منع کرد&amp;lt;ref&amp;gt;مجید نوربخش، فرهنگ نوربخش، ج۴، ص۲۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص۲۲ - ۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پیشینه ==&lt;br /&gt;
وحی و چگونگی ارتباط خداوند با [[انسان]]، از مسائل مهم در [[کتاب‌های آسمانی]] است&amp;lt;ref&amp;gt;طباطبایی، شیعه در اسلام، ۱۴۰–۱۴۶؛ میشل، کلام مسیحی، ۲۷–۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در [[کتاب مقدس]] از نزول [[الهام]] و [[وحی الهی]] به «نزول روح خدا» تعبیر شده است&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب مقدس، کتاب اعداد، ب۲۴، ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در [[آیین مسیحیت]]، کامل‌ترین نوع وحی در [[حضرت عیسی]]{{ع}} منعکس شده است&amp;lt;ref&amp;gt;میشل، کلام مسیحی، ۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ از این‌رو [[مسیحیان]] معتقدند [[انجیل]]، کلمات خداوند نیست، بلکه [[مسیح]]{{ع}} تجسم وحی الهی است&amp;lt;ref&amp;gt;میشل، کلام مسیحی، ۳۰؛ ماسون، قرآن و کتاب مقدس، ۱/۲۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[وحی در قرآن]] کریم به معانی متعددی ازجمله به معنای الهام&amp;lt;ref&amp;gt;سوره مائده، ۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[فرمان]]&amp;lt;ref&amp;gt;سوره زلزال، آیه ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[تسخیر]] و [[الهام]] امور غریزی&amp;lt;ref&amp;gt;سوره نحل، آیه ۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; آمده است&amp;lt;ref&amp;gt;کمالی، قرآن ثقل اکبر، ۳۸۵–۴۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین اثری که دربارۀ وحی به صورت مستقل نوشته شده، می‌توان «رسالة فی الوحی و الإلهام» [[ابن‌میثم بحرانی]] دانست. حکما نیز به بحث وحی پرداخته و آن را با رویکرد [[عقلانی]] [[تفسیر]] و تحلیل کرده‌اند. نخستین فیلسوفی که در حوزه علوم اسلامی از آموزه وحی، تبیین [[معرفت‌شناختی]] ارائه کرده، فارابی است&amp;lt;ref&amp;gt;فارابی، السیاسة المدنیه، ۸۸–۸۹؛ فارابی، آراء اهل المدینة الفاضله، ۱۰۹–۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بعدها ابن‌ [[سینا]] به [[پیروی]] از فارابی به بیان ماهیت و [[مراتب وحی]] پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌سینا، الشفاء، ۴۳۵–۴۳۶؛ ابن‌سینا، المبدأ و المعاد، ۱۱۵–۱۲۰؛ ابن‌سینا، النجاة، ۶۹۸–۷۰۰؛ خواجه‌ نصیر، شرح الاشارات، ۳/۴۰۸–۴۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ملاصدرا]] با ارائه تحلیلی از ماهیت و مراتب وحی تا حدود زیادی این مسئله را روشن کرده است&amp;lt;ref&amp;gt; ملاصدرا، مفاتیح الغیب، ۳۲–۳۶؛ ملاصدرا، الشواهد الربوبیه، ۳۴۷–۳۵۲؛ ملاصدرا، الحکمة المتعالیه، ۷/۲۲–۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و عرفا نیز با رویکرد [[شهودی]] و [[معرفتی]] به مسئله وحی و مراتب آن پرداخته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌عربی، الفتوحات المکیه، ۲/۵۸ و ۷۸؛ آملی، جامع الاسرار، ۴۴۸–۴۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علی شفیعی|شفیعی]] و [[باقر صاحبی|صاحبی]]، [[وحی - شفیعی و صاحبی (مقاله)|مقاله «وحی»]]، [[دانشنامه امام خمینی ج۱۰ (کتاب)|دانشنامه امام خمینی ج۱۰]]، ص۲۸۷–۲۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== کاربردهای وحی در قرآن ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|وحی در قرآن}}&lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]] واژه وحی و مشتقات آن ۷۸ مرتبه در ۳۳ [[سوره]] و ۷۰ آیه به کار رفته است. بررسی این موارد می‌تواند روشنگر معنای وحی در اصطلاح قرآن کریم باشد؛ به طور کلی، [[قرآن]] وحی را در القای امر از جانب کسی ـ خدا، [[فرشته]]، [[انسان]] و [[شیطان]] ـ به دیگری ـ [[انسان]]، فرشته، [[شیطان]] و دیگر موجودات ـ به کار برده است. اهمّ موارد کاربرد وحی در قرآن را می‌توان به ترتیب زیر طبقه‌بندی کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== القای امر از جانب [[خداوند]] ===&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[فرمان]] به [[زمین]]:&#039;&#039;&#039; در [[سوره زلزال]] در وصف [[روز قیامت]] آمده است: {{متن قرآن|يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحَى لَهَا}}&amp;lt;ref&amp;gt;در آن [[روز]] زمین رازهایش را باز می‌گوید؛ زیرا پروردگارت به آن، وحی کرده است؛ [[سوره زلزله]]، آیه ۴ - ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[تدبیر]] و تقدیر در آسمان:&#039;&#039;&#039; در [[سوره فصلت]] پس از گزارش [[آفرینش]] هفت آسمان آمده است: {{متن قرآن|فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاء أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظًا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ}}&amp;lt;ref&amp;gt; آنگاه آنها را در دو روز (به گونه) هفت آسمان برنهاد و در هر آسمانی کار آن را وحی کرد و آسمان نزدیک‌تر را به چراغ‌هایی (از ستارگان) آراستیم و نیک آن را نگاه داشتیم؛ این سنجش (خداوند) پیروز داناست؛ سوره فصلت، آیه۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[الهام]] غریزی به حیوان:&#039;&#039;&#039; در آیه ۶۸ [[سوره نحل]] آمده است: {{متن قرآن|وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ ثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً يَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاء لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;و پروردگارت به زنبور عسل الهام کرد که بر کوه‌ها و بر درخت و بر داربست‌هایی که (مردم) می‌سازند لانه گزین سپس از (گل) همه میوه‌ها بخور و راه‌های هموار پروردگارت را بپوی! (آنگاه) از شکمش شهدی با رنگ‌های گوناگون برمی‌آید که در آن برای مردم درمانی است، بی‌گمان در این، نشانه‌ای است برای گروهی که می‌اندیشند!؛ سوره نحل، آیه ۶۸- ۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این وحی را [[الهام]] غریزی یا القای معنا در فهم حیوان از طریق غریزه دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;علی بن ابراهیم قمی، التفسیر القمی، ج ۱، ص۳۸۷؛ تفسیر نورالثقلین، عبد علی بن جمعه الحویزی، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، قم، مؤسسة اسماعیلین، ۱۴۱۷ﻫ، چاپ چهارم، ج ۳، ص۶۳؛ تفسیر العیاشی، محمد بن مسعود عیاش، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، مکتبة العلمية الاسلامية، بی‌تا، ج ۲، ص۲۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هدایت باطنی در [[انسان]] (وحی تسدیدی): &#039;&#039;&#039;[[قرآن کریم]] در مورد گروهی از [[پیامبران]] می‌فرماید: {{متن قرآن|وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;و آنان را پیشوایانی کردیم که به [[فرمان]] ما راهبری می‌کردند و به آنها انجام [[کارهای نیک]] و برپا داشتن [[نماز]] و دادن [[زکات]] را وحی کردیم و آنان پرستندگان ما بودند؛ [[سوره انبیاء]]، آیه۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. وحی در این [[آیه]] به معنای هدایت باطنی است.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ارتباط [[کلامی]] [[خدا]] با [[انسان]]:&#039;&#039;&#039; [[قرآن کریم]] تصریح می‌کند که [[خداوند]] با [[بشر]]، اعمّ از [[پیامبر]] و غیر پیامبر، به روش‌های مختلف ارتباط کلامی ‌برقرار می‌کند. در [[آیه]] ۵۱ [[سوره شوری]] آمده است: {{متن قرآن|وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْيًا أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاء إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt; و هیچ بشری نسزد که خداوند با او سخن گوید مگر با وحی یا از فراسوی پرده‌ای یا فرستاده‌ای فرستد که به اذن او آنچه می‌خواهد وحی کند؛ بی‌گمان او فرازمندی فرزانه است؛ سوره شوری، آیه۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی گفتاری پیامبران:&#039;&#039;&#039; وحی به پیامبران از نظر ماهیت و شیوه [[ابلاغ]] با وحی به دیگران تفاوتی ندارد، همان‌طور که از عموم [[آیه]]: {{متن قرآن|وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْيًا أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاء إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt; و هیچ بشری نسزد که [[خداوند]] با او سخن گوید مگر با وحی یا از فراسوی پرده‌ای یا فرستاده‌ای فرستد که به [[اذن]] او آنچه می‌خواهد وحی کند؛ بی‌گمان او فرازمندی فرزانه است؛ [[سوره شوری]]، آیه۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; استفاده می‌شود. با این حال اين نوع وحی از نظر محتوا و [[هدف]] با وحی به غیر پیامبران تفاوت دارد.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;القای امر به [[فرشتگان]]:&#039;&#039;&#039;در [[قرآن]] ارتباط [[خداوند]] با فرشتگان نیز با لفظ وحی بیان شده است: {{متن قرآن|إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرُّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt; یاد کن) آنگاه را که پروردگارتان به فرشتگان وحی می‌فرمود که من با شمایم پس مؤمنان را استوار دارید؛ من در دل کافران بیم خواهم افکند بنابراین، (با شمشیر) بر فراز گردن‌ها (شان/ بر سرشان) بزنید و دستشان را کوتاه کنید؛ سوره انفال، آیه۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص۴۵ ـ ۵۱؛ [[محمد حسن قدردان قراملکی|قدردان قراملکی، محمد حسن]]، [[قرآن و علم کلام (کتاب)|قرآن و علم کلام]]، ص۳۲۲ ـ ۳۲۳؛ [[محمد باقر سعیدی روشن|سعیدی روشن، محمد باقر]]، [[وحی و معرفت وحیانی (مقاله)|مقاله «وحی و معرفت وحیانی»]]، [[دانشنامه امام علی ج۱ (کتاب)|دانشنامه امام علی ج۱]]، ص۱۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== القای امر از [[فرشته]] به [[انسان]] ===&lt;br /&gt;
[[قرآن کریم]] در بیان انواع وحی به انسان یک نوع آن را وحی فرشته به انسان برشمرده است: {{متن قرآن|وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْيًا أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاء إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ}}&amp;lt;ref&amp;gt; و هیچ بشری نسزد که خداوند با او سخن گوید مگر با وحی یا از فراسوی پرده‌ای یا فرستاده‌ای فرستد که به اذن او آنچه می‌خواهد وحی کند؛ بی‌گمان او فرازمندی فرزانه است؛ سوره شوری، آیه۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطابق قرآن و نیز دیگر [[کتب مقدس]]، فرشته بر [[پیامبران]] و غیر پیامبران نازل می‌شده و سخن [[خدا]] را به آنها [[ابلاغ]] می‌کرده است. در مورد وحی قرآن به [[پیامبر]] هم فرشته وحی که [[جبرئیل]] است، واسطه این وحی بوده است: {{متن قرآن|نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt; که [[روح الامین]] آن را فرود آورده است. بر دلت، تا از بیم‌دهندگان باشی؛ به زبان [[عربی]] روشن؛ [[سوره شعراء]]، [[آیه]] ۱۹۳- ۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== القای امر از [[انسان]] به انسان (اشاره) ===&lt;br /&gt;
[[خداوند]] در باره زکریای [[پیامبر]] می‌فرماید: {{متن قرآن|فَخَرَجَ عَلَى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرَابِ فَأَوْحَى إِلَيْهِمْ أَن سَبِّحُوا بُكْرَةً وَعَشِيًّا}}&amp;lt;ref&amp;gt;آنگاه از محراب به سوی قوم خود بیرون شد و به آنان اشاره کرد که: پگاهان و در پایان روز (خداوند را) به پاکی بستأیید؛ سوره مریم، آیه۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از آنجا که در [[آیه]] قبل گفته شده که [[زکریا]] تا سه شبانه‌روز با [[مردم]] [[سخن]] نخواهد گفت، منظور از {{متن قرآن|فَأَوْحى‏ إِلَيْهِم‏}} آن است که از غیر طریق گفتار به آنها فهماند که ظاهراً منظور زبان اشاره است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، فضل بن حسن طبرسی، بیروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۱۵ ﻫ، ج ۶، ص۱۷۶. (ذیل آیۀ ۶۸ سورۀ نحل).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص۵۲؛ [[محمد باقر سعیدی روشن|سعیدی روشن، محمد باقر]]، [[وحی و معرفت وحیانی (مقاله)|مقاله «وحی و معرفت وحیانی»]]، [[دانشنامه امام علی ج۱ (کتاب)|دانشنامه امام علی ج۱]]، ص۱۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== القای امر از جانب [[شیاطین]] ===&lt;br /&gt;
در دو [[آیه قرآن]] وساوس و القائات شیاطین با واژه وحی یاد شده است: {{متن قرآن|كَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الإِنسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا وَلَوْ شَاء رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;و بدین‌گونه برای هر پیامبری دشمنی از شیطان‌های آدمی و پری قرار دادیم که برخی به برخی دیگر یکدیگر، به فریب سخنان آراسته الهام می‌کنند و اگر پروردگار تو می‌خواست آن (کار) را نمی‌کردند پس آنان را با دروغی که می‌بافند واگذار؛ سوره انعام، آیه۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|وَلاَ تَأْكُلُواْ مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ}}&amp;lt;ref&amp;gt; و بدین‌گونه برای هر [[پیامبری]] [[دشمنی]] از شیطان‌های [[آدمی]] و [[پری]] قرار دادیم که برخی به برخی دیگر یکدیگر، به [[فریب]] سخنان آراسته الهام می‌کنند و اگر [[پروردگار]] تو می‌خواست آن (کار) را نمی‌کردند پس آنان را با دروغی که می‌بافند واگذا؛ [[سوره انعام]]، آیه۱۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. دلیل اطلاق وحی بر وساوس و القائات [[شیطانی]]، نهانی بودن یا سرعتِ عمل در جریان این‌گونه عملِ ارتباطی است&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص۵۳؛ [[محمد حسن قدردان قراملکی|قدردان قراملکی، محمد حسن]]، [[قرآن و علم کلام (کتاب)|قرآن و علم کلام]]، ص۳۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اقسام وحی ==&lt;br /&gt;
وحی در معنای عام اقسامی دارد چنان‌که برخی از اهل معرفت با استناد به [[آیات قرآن کریم]] وحی را به دو قسم عام و خاص تقسیم کرده‌اند. وحی عام، میان حیوانات، [[انسان‌ها]] و [[شیاطین]] مشترک است؛ اما وحی خاص، به دو قسم وحی باواسطه یا وحی جلیّ که مختص [[اولوالعزم]]{{ع}} است و وحی بدون واسطه یا وحی خفیّ که دیگر [[انبیا]]{{ع}} را شامل می‌شود، تقسیم می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;آملی، جامع الاسرار، ۴۵۳–۴۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تقسیم به اعتبار چگونگی دریافت ===&lt;br /&gt;
وحی به اعتبار چگونگی دریافت آن نیز دارای اقسامی است:&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[وحی رسالی]] (وحی [[نبوت]] و [[تشریع]]):&#039;&#039;&#039; وحی به این معنا، شاخصه نبوت است {{متن قرآن|وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قُرْآنًا عَرَبِيًّا...}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و بدین‌گونه ما به تو قرآنی عربی وحی کردیم.».. سوره شوری، آیه ۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْآنَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما با این قرآن که به تو وحی کرده‌ایم، به بهترین (شیوه) داستانسرایی برای تو داستان می‌گوییم» سوره یوسف، آیه ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنابر برخی [[روایات]]، [[پیامبران]]{{ع}} انسان‌هایی شایسته‌اند که آمادگی دریافت وحی را دارند&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، بحار الانوار، ۱۱/۵۲–۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی تسدیدی:&#039;&#039;&#039; در وحی تسدیدی [[تأیید]] بندگان خاص به [[روح‌القدس]] در انجام [[اعمال]] [[خیر]] و پرهیز از [[گناهان]] است&amp;lt;ref&amp;gt;طباطبایی، المیزان، ۶/۲۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; که از آن به «وحی تأییدی» و «وحی تعریفی» نیز یاد می‌شود. در بعضی [[آیات]] مانند {{متن قرآن|وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و آنان را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما راهبری می‌کردند و به آنها انجام کارهای نیک و برپا داشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم.».. سوره انبیاء، آیه ۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; به این نوع از وحی اشاره شده است.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی الهامی:&#039;&#039;&#039; در برخی [[آیات قرآن کریم]] {{متن قرآن|وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و به مادر موسی الهام کردیم که به او شیر بده.».. سوره قصص، آیه ۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; وحی به معنای [[الهام الهی]] آمده است&amp;lt;ref&amp;gt; معرفت، التمهید، ۱/۲۷–۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی غریزی:&#039;&#039;&#039; در [[قرآن]] {{متن قرآن|وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و پروردگارت به زنبور عسل الهام کرد.».. سوره نحل، آیه ۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; واژه وحی گاهی به معنای غریزه در حیوانات به‌کار رفته است&amp;lt;ref&amp;gt; طباطبایی، المیزان، ۱۲/۲۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علی شفیعی|شفیعی]] و [[باقر صاحبی|صاحبی]]، [[وحی - شفیعی و صاحبی (مقاله)|مقاله «وحی»]]، [[دانشنامه امام خمینی ج۱۰ (کتاب)|دانشنامه امام خمینی ج۱۰]]، ص۲۸۷–۲۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تقسیم به اعتبار کاربردهای قرآنی ===&lt;br /&gt;
[[امیر مؤمنان]]{{ع}} وحی را با توجه به کاربردهای [[قرآنی]] آن به هفت قسمت تقسیم کرده‌اند: &lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی [[رسالت]] و [[نبوت]]:&#039;&#039;&#039; {{متن قرآن|أُوْلَئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَعِظْهُمْ وَقُل لَّهُمْ فِي أَنفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِيغًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;آنانند که آنچه را در دل دارند خداوند می‌داند؛ از آنان دوری گزین و پندشان ده و به آنان سخنی رسا که در دلشان جایگیر شود، بگوی؛ سوره نساء، آیه۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی [[الهام]]:&#039;&#039;&#039; {{متن قرآن|وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;و پروردگارت به زنبور عسل الهام کرد؛ سوره نحل، آیه۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن| وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى}}&amp;lt;ref&amp;gt; و به مادر موسی الهام کردیم؛ سوره قصص، آیه۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی [[ارشاد]]:&#039;&#039;&#039; {{متن قرآن|فَأَوْحَى إِلَيْهِمْ أَن سَبِّحُوا بُكْرَةً وَعَشِيًّا}}&amp;lt;ref&amp;gt; پگاهان و در پایان روز (خداوند را) به پاکی بستأیید؛ سوره مریم، آیه۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی تقدیر:&#039;&#039;&#039; {{متن قرآن|وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاء أَمْرَهَا}}&amp;lt;ref&amp;gt; و در هر آسمانی کار آن را وحی کرد؛ سوره فصلت، آیه۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی امر:&#039;&#039;&#039; {{متن قرآن| وَإِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوَارِيِّينَ أَنْ آمِنُواْ بِي وَبِرَسُولِي}}&amp;lt;ref&amp;gt; و یاد کن که به حواریان وحی کردم که به من و فرستاده‌ام ایمان آورید؛ سوره مائده، آیه۱۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی [[دروغ]]:&#039;&#039;&#039; {{متن قرآن|شَيَاطِينَ الإِنسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt; شیطان‌های آدمی و پری قرار دادیم که برخی به برخی دیگر یکدیگر، به فریب سخنان آراسته الهام می‌کنند؛ سوره انعام، آیه۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی خیر:&#039;&#039;&#039; {{متن قرآن|وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ}}&amp;lt;ref&amp;gt; و به آنها انجام کارهای نیک وحی کردیم؛ سوره انبیاء، آیه۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد بیابانی اسکوئی|بیابانی اسکوئی، محمد]]، [[نبوت (کتاب)|نبوت]]، ص۲۱۴ - ۲۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== راه‌های وحی ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|راه وحی}}&lt;br /&gt;
[[خداوند]] به سه نوع ارتباط [[کلامی]] با [[بشر]] اشاره کرده است؛ لذا وحی بر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} نیز از این سه نوع بیرون نیست:&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی در حال [[رؤیا]]:&#039;&#039;&#039; در [[روایات]] آمده است که رؤیا جزئی از [[نبوت]] است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: المستدرک، محمد حاکم نیشابوری، بیروت، دار المعرفه، ۱۴۰۶ ﻫ، ج ۲، ص۵۴۵ و ج ۴، ص۳۹۶؛ صحیح البخاری، محمد بن اسماعیل بخاری، بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۱ ﻫ، ج ۱، ص۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نیز برخی از [[پیامبران]] تنها در حال رؤیا وحی را دریافت می‌کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: کافی، کلینی، تحقیق علی ‌اکبر غفاری، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۸۸ ﻫ، چاپ سوم، ج ۱، ص۱۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین به گفته [[قرآن]]، پیامبران بزرگی چون [[حضرت ابراهیم]]، [[حضرت یوسف]]{{عم}} و [[حضرت محمد]]{{صل}} رؤیاهای صادقه‌ای داشتند که یا کاشف [[حقیقت]] بود و یا در آنها دستور العمل‌هایی را از خداوند دریافت می‌کردند. هیچ منعی نیست که برخی از [[آیات]] و سُوَر قرآن در حال رؤیا بر [[پیامبر اکرم]]{{صل}} نازل شده باشد، اما ظاهراً [[نزول قرآن]] در حال رؤیا نبوده است.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی در حال [[بیداری]] (با حواس [[باطن]]):&#039;&#039;&#039; بسیاری از صاحب‌نظران بر این باورند که نزول جبرئیل و وحی در ظرف نفس پیامبر اکرم{{صل}} صورت می‌گیرد، نه در عالم ظاهر و [[حس]]. [[قرآن کریم]] نیز می‌فرماید: {{متن قرآن|نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt; که روح الامین آن را فرود آورده است. بر دلت، تا از بیم‌دهندگان باشی؛ به زبان عربی روشن؛ سوره شعراء، آیه۱۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;وحی در حال [[بیداری]] (با حواس ظاهری):&#039;&#039;&#039; برخی از [[روایات]] حاکی از آن است که فرشته وحی به صورت یک [[انسان]] معمولی&amp;lt;ref&amp;gt;در روایات آمده است که جبرئیل{{ع}} به صورت دحیۀ کلبی ظاهر می‌شده است. ر.ک: بحار الأنوار، ج ۱۹، ص۲۳۸؛ ج ۲۰، ص۲۱۰؛ ج ۵۶، ص۱۴۹؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، نور ‌الدین هیثمی، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۰۸ ق، ج ۸، ص۲۳۷؛ کافی، ج ۲، ص۵۸۷؛ سنن النسائی، احمد بن شعیب نسائی، بیروت، دار الفکر، ۱۳۴۸، ج ۸، ص۱۰۳؛ مسند، احمد بن حنبل، بیروت، دار صادر، ج ۲، ص۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; متمثل می‌شده و به حضور [[پیامبر]]{{صل}} می‌رسیده و [[آیات قرآن]] را برای پیامبر{{صل}} [[تلاوت]] می‌کرده است. اگر این دسته از [[روایات صحیح]] باشد، لازم نیست بگوییم که پیامبر{{صل}} همیشه وحی را در حالت غیر عادی دریافت می‌کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|آشنایی با علوم قرآنی]]، ص۶۴ - ۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روح الامین و روح القدس ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|جبرئیل|روح القدس}}&lt;br /&gt;
یکی از راه‌های [[سخن گفتن]] خداوند با [[بشر]] به واسطه [[رسولان]] است. [[رسولان الهی]] دو نوع اند: آسمانی و زمینی. یکی از رسولان آسمانی که [[کلام الهی]] را به رسولان زمینی می‌رساند، [[جبرئیل]] و روح الامین است. همان‌گونه که در [[حدیثی]] از [[امیرمؤمنان]]{{ع}} آمده است&amp;lt;ref&amp;gt; توحید صدوق؛ ص:۲۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، روح الامین کلام الهی را به طور مستقیم دریافت نمی‌کند بلکه او از [[اسرافیل]] و اسرافیل از فرشته‌ای بالاتر دریافت می‌نماید. [[خداوند متعال]] در توصیف [[جبرئیل]] می‌فرماید: {{متن قرآن| إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ذِي قُوَّةٍ عِندَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt; که این (قرآن) باز خوانده فرستاده‌ای گرامی است، توانمندی که نزد آن دارنده اورنگ (فرمانفرمایی جهان)، جایگاهی بلند دارد، آنجا فرمانگزاری امین است؛ سوره تکویر، آیه ۱۹ - ۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام زین العابدین]]{{ع}} هم او را [[امین]] دانسته و از [[مقربان]] [[خدا]] شمرده است: &amp;quot;جبرئیل که [[امین وحی]] تو است، در [[اهل]] [[آسمانها]] فرمانش [[اطاعت]] می‌شود. نزد تو دارای [[مقام]] و مکنت است و [[مقرّب]] درگاه توست&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن حدیث|وَ جَبْرَئِيلُ‏ الْأَمِينُ‏ عَلَى‏ وَحْيِكَ‏ الْمُطَاعُ‏ فِي‏ أَهْلِ‏ سَمَاوَاتِكَ‏ الْمَكِينُ‏ لَدَيْكَ‏ الْمُقَرَّبُ عِنْدَكَ}}؛ [[بحارالانوار]]، ج ۵۶، ص۲۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشته وحی با این عظمت و مقام و منزلتی که نزد خداوند متعال دارد، وقتی به حضور [[پیامبر]]{{صل}} می‌رسید؛ با [[تواضع]] و [[فروتنی]] نزد او می‌نشست. [[امام صادق]]{{ع}} می‌فرمایند: &amp;quot;جبرئیل آنگاه که به حضور پیامبر{{صل}} می‌رسید به مانند [[غلامان]] می‌نشست و بدون [[اذن]] بر او وارد نمی‌شد&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن حدیث|کَانَ جَبْرَئِیلُ إِذَا أَتَى النَّبِیَّ قَعَدَ بَیْنَ یَدَیْهِ قِعْدَةَ الْعَبْدِ وَ کَانَ لَا یَدْخُلُ حَتَّی یَسْتَأْذِنَهُ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏}}؛ تفسیر صافی، ج۴، ص۱۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[قرآن کریم]] از جبرئیل به دو عنوان &amp;quot;[[روح القدس]]&amp;quot; و &amp;quot;روح الأمین&amp;quot; یاد شده است: {{متن قرآن|قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;بگو: آن را روح القدس از نزد پروردگارت، راستین فرو فرستاده است تا مؤمنان را استوار بدارد و برای مسلمانان رهنمود و مژده‌ای باشد؛ سوره نحل، آیه۱۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;که روح الامین آن را فرود آورده است...بر دلت، تا از بیم‌دهندگان باشی؛ سوره شعراء، آیه ۱۹۳ - ۱۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد بیابانی اسکوئی|بیابانی اسکوئی، محمد]]، [[نبوت (کتاب)|نبوت]]، ص۲۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== ویژگی‌های وحی ==&lt;br /&gt;
[[اندیشمندان اسلامی]] برای وحی ویژگی‌هایی برشمرده‌اند، ازجمله:&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[معلم]] [[الهی]] داشتن:&#039;&#039;&#039; [[قرآن کریم]] به معلم الهی داشتنِ [[پیامبر]]{{صل}} در وحی اشاره کرده است {{متن قرآن|تِلْكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهَا إِلَيْكَ...}}&amp;lt;ref&amp;gt;«این از خبرهای غیب است که ما به تو وحی می‌کنیم؛.».. سوره هود، آیه ۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، {{متن قرآن|عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى}}&amp;lt;ref&amp;gt;«آن (فرشته) بسیار توانمند به او آموخته است» سوره نجم، آیه ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ به این معنا که [[وحی نبوی]] [[آموزشی]] است؛ اما از ناحیه [[بشر]] نیست&amp;lt;ref&amp;gt;مطهری، مجموعه آثار، ۴/۳۴۰–۳۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و نزول وحی به واسطه [[جبرئیل]]، به معنای معلم بودن او برای پیامبر{{صل}} نیست، بلکه جبرئیل واسطه انتقال [[حقایق]] است&amp;lt;ref&amp;gt;امام خمینی، صحیفه، ۱۸/۲۶۲؛ جوادی آملی، ادب فنای مقربان، ۱/۱۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;استشعار و [[آگاهی]] از منشأ بیرونی:&#039;&#039;&#039; پیامبر وقتی که وحی را دریافت می‌کند، متوجه است که از بیرون نفسِ خود آن را دریافت می‌کند و این ویژگی، یکی از مواردی است که وحی را از [[الهام]] جدا می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;مطهری، مجموعه آثار، ۴/۳۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ افزون بر اینکه وحی برای [[نبی]]، امری [[یقینی]] است و احتمال [[خطا]] در نفس پیامبر نیست؛ زیرا پیامبر حقایق را به صورت عینی مشاهده می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;معرفت، التمهید، ۱/۸۲–۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[ادراک]] واسطه و حضور فرشته وحی:&#039;&#039;&#039; غالباً وحی از ناحیه فرشته وحی که جبرئیل است، بر [[پیامبران]] القا می‌شده است&amp;lt;ref&amp;gt;امام خمینی، صحیفه، ۱۸/۲۶۲ و ۱۹/۴۸؛ مطهری، مجموعه آثار، ۴/۳۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[علی شفیعی|شفیعی]] و [[باقر صاحبی|صاحبی]]، [[وحی - شفیعی و صاحبی (مقاله)|مقاله «وحی»]]، [[دانشنامه امام خمینی ج۱۰ (کتاب)|دانشنامه امام خمینی ج۱۰]]، ص۲۸۷–۲۹۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;اسرارآمیز بودن&#039;&#039;&#039;: وحی جریانی از عالم فرامادی است و عالم غیرمادی، ناشناخته و از [[ادراکات حسی]] و [[عقلی]] [[بشر]] [[برتر]] است و [[علم]] امروزی تنها می‌تواند با [[تجربه]] [[حسی]] و [[عقل]] به ابعاد چیزی پی‌ببرد.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;رابطۀ دوسویه&#039;&#039;&#039;: وحی رابطه میان دو نفر است: &#039;&#039;&#039;الف.&#039;&#039;&#039; پیام‌ دهنده که [[خداوند متعال]] است. &#039;&#039;&#039;ب.&#039;&#039;&#039; [[مأمور]] و گیرنده [[پیام]]، که [[پیامبران]] هستند.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;صیانت از [[خطا]]&#039;&#039;&#039;: وحی حضور [[حقایق]] هستی در محضر عالم است و قابلیت [[صدق]] و [[کذب]] را ندارد، [[ادراکات]] حضوری از قبیل مفاهیم نیستند و از خطا محفوظ‌ند.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;غیر قابل [[تعلیم]]&#039;&#039;&#039;: پیامبران به‌ وسیله وحی چیزی را می‌یابند که هیچ ربطی به [[استنباط]] شخصی آنان ندارند و قابل تعلیم به دیگران نیست. [[تفسیر]] [[پیامبر]] از محتوای وحی شاید به‌ صورت جمله‌هایی به دیگران انتقال داده شود؛ ولی خود محتوا قابل‌ انتقال نیست.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;دریافت [[قلبی]]&#039;&#039;&#039;: {{متن قرآن|نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;که روح الامین آن را فرود آورده است بر دلت، تا از بیم‌دهندگان باشی؛ سورۀ شعرا، آیۀ ۱۹۳ و ۱۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; اگر منظور از [[قلب]] درون سینه باشد، باید دیگر افراد نیز آن را دریابند و حال‌ آنکه چنین نیست، پیامبر بدون مشارکت [[حواس ظاهری]] وحی را دریافت می‌کند. در بیشتر اوقات که وحی نازل می‌شد پیامبر{{صل}} در میان [[مردم]] بود. ولی کسانی که اطراف او بودند چیزی از وحی را [[درک]] نمی‌کردند&amp;lt;ref&amp;gt;علامه طباطبایی، المیزان، ج۱۸، ص۳۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;خارج از [[اختیار]] بودن&#039;&#039;&#039;: [[پیامبران الهی]] و [[فرشتگان]] نزول وحی هیچ اختیاری، نه در [[زمان]] فرود آمدن وحی و نه در محتوای آن ندارند. حتی پس از نزول وحی برای آنان امکان هیچ‌گونه تغییری وجود ندارد. [[شاهد]] آن {{متن قرآن|وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لي‏ أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسي‏ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى‏ إِلَيَّ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt;سوره یونس؛ آیه ۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; است. [[گواه]] دیگر این است که از [[پیامبر]] سؤالی می‌شد. اما پاسخ آن مدت‌ها طول می‌کشید&amp;lt;ref&amp;gt;[[حسین علوی مهر|علوی مهر، حسین]]، [[مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن (کتاب)|مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن]] ص۱۰۲ ـ ۱۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اثبات وحی ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|اثبات وحی}}&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[انسان]] مخاطب [[وحی]]&#039;&#039;&#039;: [[پیامبران]] به‌عنوان [[واسطه‌های فیض]]، در صدر مخاطبان [[کلام الهی]] قرار دارند؛ ارشادگری پیامبران، برخاسته از [[شخصیت]] ایشان است. {{متن قرآن|إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَعِيسَى وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَيْمَانَ وَآتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا}}&amp;lt;ref&amp;gt; سوره نساء؛ آیه ۱۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[انسان]] به‌عنوان گل سرسبد [[عالم هستی]]، دومین موجودی است که پس از پیامبران مورد خطاب وحی قرار گرفته است. در واقع [[خداوند]] از یک‌سو به گروهی به‌ عنوان [[راهنما]] وحی نموده است و از دیگر سو به همه [[انسان‌ها]] فرموده است تا در پی [[راهنمایان]] روان شوند.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;انسان موجود دو ساحتی&#039;&#039;&#039;: انسان به‌عنوان یکی از سه رکن اصلی پدیده وحی &amp;quot;[[خدا]]، [[ملائکه]] و انسان&amp;quot;، یک موجود زمینی است و [[حقیقت]] وجود او مورد سؤال قرار گرفته است؟ زیرا ماده هیچ سنخیتی با ماوراء ماده ندارد؟ و آیا انسان ترکیبی از ماده و [[روح]] است که از بُعد مادی با [[عالم ماده]] و از بُعد معنوی می‌تواند با عالم ماوراء ماده ارتباط برقرار کند؟&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;اثبات وجود [[روح]]&#039;&#039;&#039;: [[فلاسفه]] بزرگ [[جهان]]، به‌ ویژه حکمای اسلامی، وجود روح را ثابت کرده‌اند که مبدأ حرکت و [[احساس]] در حیوان و [[تدبر]] و [[اندیشه]] در انسان است&amp;lt;ref&amp;gt;[[رحمت‌الله احمدی|احمدی، رحمت‌الله]]، [[پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)|پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۶۷ ـ ۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== انکار وحی ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|انکار وحی}}&lt;br /&gt;
از آنجا که ارتباط با عالم غیب از مجاری عادی به دست نمی‌آید، گروهی اصل آن را ناممکن دانسته‌اند. برخی از علل انکار وحی عبارت است از:&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[کفر]] و [[شرک]]:&#039;&#039;&#039; یکی از مهم‌ترین علت‌های انکار وحی، کفر و شرک نسبت به [[خداوند]] و [[پیامبران]] است&amp;lt;ref&amp;gt;[[حسین علوی مهر|علوی مهر، حسین]]، [[مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن (کتاب)|مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن]]، ص۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[شناخت]] نادرست خداوند:&#039;&#039;&#039; اگر منکران [[وحی]]، [[شناختی]] کامل، نسبت به هستی داشتند، درمی‌یافتند [[آفریدگار]] عالم اداره‌ کننده و تأمین‌ کننده تمام نیازهای [[مخلوقات]] است و از لوازم [[تدبیر]] و مقصد رسان [[انسان]]، وحی و [[شریعت]] است.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ندانستن [[حقیقت انسان]]:&#039;&#039;&#039; منکران، منابع شناخت انسان را منحصر در [[حس]] و [[عقل]] می‌دانستند و آنچه را خارج از [[تجربه]] [[عقل]] بوده [[انکار]] می‌کردند؛ مانند [[وحی]] که فراتر از حس و [[عقل]] [[بشر]] است. تا جایی که درخواست رؤیت خدا را نمودند یعنی می‌خواستند [[خداوند]] نیز در محدوده حس و عقل آنها بیاید&amp;lt;ref&amp;gt;[[رحمت‌الله احمدی|احمدی، رحمت‌الله]]، [[پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)|پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۶۴ ـ ۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مصونیت (سلامت و [[خطاناپذیری وحی]]) ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|عصمت وحی}}&lt;br /&gt;
با توجه به اینکه [[خداوند]] به واسطۀ وحی بر [[پیامبران]] درصدد [[هدایت]] انسان‌هاست لذا باید ارسال وحی از هرگونه خطایی مصون باشد، یعنی علاوه بر اینکه پیامبران باید [[معصوم]] باشند، ملائکه‌ایی هم که وحی را از طرف خداوند برای پیامبران نازل می‌‌کنند نیز باید از [[عصمت]] برخوردار باشند تا وحی به سلامت به [[بندگان الهی]] برسد. در عصمت و [[امانت]] [[جبرئیل]] هیچ‌گونه [[شکّ]] و تردیدی وجود ندارد. علاوه بر اینکه، [[خداوند متعال]] برای حفظ وحی خویش عده‌ای از فرشتگانش را [[مأمور]] ساخته است. خداوند متعال [[علم غیب]] را ویژه خود گردانده و آن را از رسولانی که مورد [[خشنودی]] او بودند دریغ نکرده است. و برای آنها نگهبانانی از پیش رو و از پشت سر قرار داده است: {{متن قرآن|عَالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ}}&amp;lt;ref&amp;gt;او دانای نهان است پس هیچ کس را بر نهان خویش آگاه نمی‌کند. جز فرستاده‌ای را که بپسندد؛ سوره جن، آیه ۲۶ و ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[ابن عباس]] نقل شده است: هیچ آیه‌ای بر [[پیامبر]] نازل نمی‌شد جز اینکه چهار فرشته نگهبان آن بودند تا به پیامبر برساندند: &amp;quot;خداوند هیچ آیه‌ای از [[قرآن]] را بر پیامبرش نازل نکرد مگر اینکه چهار [[فرشته]] حافظ آن بودند. آن را نگهبانی می‌کردند تا به پیامبر برسد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|&amp;quot;مَا أَنْزَلَ‏ اللَّهُ‏ عَلَى‏ نَبِيِّهِ‏ آيَةً مِنَ‏ الْقُرْآنِ‏ إِلَّا وَ مَعَهُ‏ أَرْبَعَةُ حَفَظَةٍ مِنَ‏ الْمَلَائِكَةِ يَحْفَظُونَهَا حَتَّى‏ يُؤَدُّونَهَا إِلَى‏ النَّبِيِ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏&amp;quot;}}؛ بحارالانوار، ج ۵۶، ص۲۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد بیابانی اسکوئی|بیابانی اسکوئی، محمد]]، [[نبوت (کتاب)|نبوت]]، ص۲۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== اولین کاتب وحی ==&lt;br /&gt;
درباره اولین کاتب وحی در [[مکه]]، محققان نام [[عبدالله بن سعد بن ابی‌سرح]] و راجع به نخستین نویسنده وحی در [[مدینه]] نام [[ابی بن کعب]] را به میان می‌آورند. نوشته‌اند: نخستین کسی که از [[قریش]] در مکه برای [[رسول خدا]]{{صل}} نوشت، عبدالله بن سعد بن ابی‌سرح بوده که [[مرتد]] شده و در ایام [[فتح مکه]] به [[اسلام]] بازگشت و اولین کسی که در مدینه نگارش وحی را به عهده گرفت ابی بن کعب بوده که پیش از [[زید بن ثابت]]، به این مهم در مدینه [[اشتغال]] داشت. یعنی در [[غیبت]] ابی بن کعب، زید بن ثابت به جای او وحی را می‌نوشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی بر اساس [[روایات]]، آن‌که بیش از همه به نگارش وحی، موفق بود در مرحله اول [[علی بن ابی‌طالب]]{{ع}} و سپس زید بن ثابت است، چون این دو بیش از دیگران ملازم [[پیغمبر]]{{صل}} بوده‌اند. دکتر عبدالصبور شاهین می‌نویسد: علی بن ابی‌طالب{{ع}} پسر عم رسول خدا{{صل}} که در نوجوانی اسلام آورد، و در اکثر وقایع و [[غزوات]] آن حضرت، ملازم و رفیق وی بود. و آن حضرت در جمع گردآورندگان [[قرآن]] در [[زمان]] پیغمبر{{صل}} ـ که همه قرآن را [[حفظ]] کردند ـ کاتب وحی نیز بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نباید فراموش کرد که ابی بن کعب نیز از کسانی است که بیش از دیگران به نگارش وحی [[توفیق]] یافت و مایه فراوانی از [[نصوص]] [[قرآنی]] را در [[اختیار]] داشت، چنان که [[طبری]] نیز به این نکته اشاره کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ قرآن کریم، دکتر سید محمدباقر حجتی، ص۲۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۱۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پرسش‌های وابسته ==&lt;br /&gt;
{{پرسش وابسته}}&lt;br /&gt;
* [[رابطه وحی یا الهام با علم معصوم چیست؟ (پرسش)]]&lt;br /&gt;
{{پایان پرسش وابسته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
{{مدخل وابسته}}&lt;br /&gt;
* [[اشراق]]&lt;br /&gt;
* [[الهام]]&lt;br /&gt;
* [[انکشاف]]&lt;br /&gt;
* [[تنزیل]]&lt;br /&gt;
* [[کشف]]&lt;br /&gt;
* [[شهود]]&lt;br /&gt;
* [[مکاشفه]]&lt;br /&gt;
* [[القای الهی]]&lt;br /&gt;
* [[وحی الهی]]&lt;br /&gt;
* [[وحی تشریعی]]&lt;br /&gt;
* [[وحی تکوینی]]&lt;br /&gt;
* [[وحی تبلیغی]]&lt;br /&gt;
* [[احادیث قدسی]]&lt;br /&gt;
* [[القای وحی]]&lt;br /&gt;
* [[القائات شیطانی]]&lt;br /&gt;
* [[جبرئیل]]&lt;br /&gt;
* [[ضرورت وحی]]&lt;br /&gt;
* [[عصر وحی]]&lt;br /&gt;
* [[عصمت وحی]]&lt;br /&gt;
* [[قوام رسالت]]&lt;br /&gt;
* [[کاتبان وحی]]&lt;br /&gt;
* [[محتوای وحی]]&lt;br /&gt;
* [[مرحله اخذ وحی]]&lt;br /&gt;
* [[مرحله تبلیغ وحی]]&lt;br /&gt;
* [[مرحله حفظ وحی]]&lt;br /&gt;
* [[نزول جبرئیل]]&lt;br /&gt;
* [[وحی غیرمباشری]]&lt;br /&gt;
* [[وحی مباشری]]&lt;br /&gt;
* [[امکان وحی]]&lt;br /&gt;
* [[انقطاع وحی]]&lt;br /&gt;
* [[کاتبان وحی]]&lt;br /&gt;
* [[انکار وحی]]&lt;br /&gt;
* [[دوره فترت وحی]]&lt;br /&gt;
* [[زبان وحی]]&lt;br /&gt;
* [[صوت وحی]]&lt;br /&gt;
* [[فرشته وحی]]&lt;br /&gt;
* [[مواقع وحی]]&lt;br /&gt;
* [[نزول وحی]]&lt;br /&gt;
* [[حدیث ورقة بن نوفل]]&lt;br /&gt;
* [[حقیقت وحی]]&lt;br /&gt;
* [[کتابت قرآن]]&lt;br /&gt;
* [[نزول قرآن]]&lt;br /&gt;
* [[تجربه دینی]] &lt;br /&gt;
{{پایان مدخل وابسته}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:11450.JPG|22px]] [[حسین علوی مهر|علوی مهر، حسین]]، [[مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن (کتاب)|&#039;&#039;&#039;مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:11446.jpg|22px]] [[رحمت‌الله احمدی|احمدی، رحمت‌الله]]، [[پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)|&#039;&#039;&#039;پدیده وحی از دیدگاه علامه طباطبایی&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM009957.jpg|22px]] [[علی شفیعی|شفیعی]] و [[باقر صاحبی|صاحبی]]، [[وحی - شفیعی و صاحبی (مقاله)|مقاله «وحی»]]، [[دانشنامه امام خمینی ج۱۰ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دانشنامه امام خمینی ج۱۰&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:136899.jpg|22px]] [[محمد باقر سعیدی روشن|سعیدی روشن، محمد باقر]]، [[وحی و معرفت وحیانی (مقاله)|مقاله «وحی و معرفت وحیانی»]]، [[دانشنامه امام علی ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دانشنامه امام علی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010856.jpg|22px]] [[محمد حسن قدردان قراملکی|قدردان قراملکی، محمد حسن]]، [[قرآن و علم کلام (کتاب)|&#039;&#039;&#039;قرآن و علم کلام&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010488.jpg|22px]] [[محمد کاظم شاکر|شاکر، محمد کاظم]]، [[آشنایی با علوم قرآنی (کتاب)|&#039;&#039;&#039;آشنایی با علوم قرآنی&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:151728.jpg|22px]] [[محمد بیابانی اسکوئی|بیابانی اسکوئی، محمد]]، [[نبوت (کتاب)|&#039;&#039;&#039;نبوت&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010703.jpg|22px]] [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|&#039;&#039;&#039;محمدنامه&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{قرآن کریم}}&lt;br /&gt;
{{نبوت شناسی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:نبوت عامه]]&lt;br /&gt;
[[رده:منابع معرفت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360457</id>
		<title>خلافت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360457"/>
		<updated>2026-02-07T05:57:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* مقدمه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{نبوت}}&lt;br /&gt;
{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = خلافت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = خلافت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[خلافت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]] - [[خلافت پیامبر خاتم در نگاه اهل سنت]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
واژۀ [[خلافت]] در لغت از مادۀ &amp;quot;خلف&amp;quot; به معنای [[جانشینی]] کسی از فرد دیگری است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|و خَلَفَ فلان فلاناً إذا كان خَلِيفَتَه}} (ر. ک: محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، ج۹، ص۸۳). &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاج العروس نیز همین معنا معادل [[خلیفه]] آمده و [[جانشینی]] از [[قوم]] مراد است که [[امارت]] در آن لحاظ شده است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|خَلَفَهُ في قَوْمِهِ، خِلافَةً، بالكَسْرِ، علَى الصَّوابِ، وَ القياسُ يَقْتَضِيهِ؛ لأَنَّه بمعْنَى الإِمَارَةِ}} (ر. ک: محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، ج۱، ص۵۸۳۰؛ محمد بن محمد بن عبدالرزاق الحسینی (مرتضی الزبیدی)، تاج العروس، تحقیق: مجموعة من المحققین، ج۲۳، ص۲۶۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین به کسی [[خلیفه]] می‌گویند که قائم‌مقام شخص دیگری قرار می‌گیرد. از این‌رو، جایز است [[پیامبران]] را از آن جهت که [[جانشین خدا]] بر روی [[زمین]] هستند [[خلفا]] نامید. به همین سبب، [[خداوند]] [[حضرت داوود]] را [[خلیفه]] خوانده است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|ابن سيدة: قال الزجاج جاز أن يقال للأَئمة خُلفاء الله في أَرْضِه بقوله عز و جل:}} {{متن قرآن|يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ}} [«ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کرده‌ایم» سوره ص، آیه ۲۶] (ر. ک: محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، ج۹، ص۸۴).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واژه [[خلیفه]]، به صورت مفرد&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ}} «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: می‌خواهم جانشینی در زمین بگمارم، گفتند: آیا کسی را در آن می‌گماری که در آن تباهی می‌کند و خون‌ها می‌ریزد در حالی که ما تو را با سپاس، به پاکی می‌ستاییم و تو را پاک می‌شمریم؛ فرمود: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید» سوره بقره، آیه ۳۰؛ {{متن قرآن|يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ}} «ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کرده‌ایم پس میان مردم به درستی داوری کن و از هوا و هوس پیروی مکن که تو را از راه خداوند گمراه کند؛ به راستی آن کسان که از راه خداوند گمراه گردند، چون روز حساب را فراموش کرده‌اند، عذابی سخت خواهند داشت» سوره ص، آیه ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جمع آن [[خلفا]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|أَوَعَجِبْتُمْ أَنْ جَاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلَى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَزَادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَسْطَةً فَاذْكُرُوا آلَاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ}} «آیا شگفت می‌دارید که از سوی پروردگارتان بر (زبان) مردی از شما پندی آمده باشد تا بیمتان دهد؟ و به یاد آورید هنگامی را که پس از قوم نوح شما را جانشین کرد و در آفرینش بر گستره (توانمندی) شما افزود، بنابراین نعمت‌های خداوند را به یاد آورید باشد که رستگار گردید» سوره اعراف، آیه ۶۹؛ {{متن قرآن|وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ عَادٍ وَبَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهَا قُصُورًا وَتَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُيُوتًا فَاذْكُرُوا آلَاءَ اللَّهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ}} «و یاد کنید آنگاه را که شما را جانشینانی پس از (قوم) عاد قرار داد و در این سرزمین جای داد که در هامون آن کاخ‌ها می‌سازید و کوه‌ها را برای خانه‌سازی می‌تراشید پس نعمت‌های خداوند را به یاد آورید و در این سرزمین تبهکارانه آشوب نورزید» سوره اعراف، آیه ۷۴؛ {{متن قرآن|أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِيلًا مَا تَذَكَّرُونَ}} «یا آن کسی که به درمانده، چون وی را بخواند، پاسخ می‌دهد و بلا را (از او) می‌گرداند؟ و شما را جانشینان زمین می‌گرداند؛ آیا با خداوند، خدایی (دیگر) هست؟ اندک پند می‌پذیرید» سوره نمل، آیه ۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، پنج بار در [[قرآن]] تکرار شده است که یک مورد آن دربارۀ [[حضرت داوود]] است. البته مصدر [[خلافت در قرآن]] نیامده است. در [[واقعۀ سقیفه]] از واژه [[خلیفه]] به ندرت استفاده شده است. [[عمر]] در [[اثبات]] [[برتری]] [[ابوبکر]] برای احراز [[مقام خلافت]] به نکاتی اشاره می‌کند؛ از جمله [[جانشینی]] وی هنگام بیماری پیامبر {{صل}} در امر [[نماز جماعت]] یا همان {{عربی|خليفة رسول الله على الصلاة}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|فقال ابو بكر: هذا عمر، و هذا ابو عبيده، فأيهما شئتم فبايعوا فقالا: لا و الله لا نتولى هذا الأمر عليك، فإنك افضل المهاجرين و ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ، و خليفة رسول الله على الصلاة، و الصلاة افضل دين المسلمين، فمن ذا ينبغى له ان يتقدمك او يتولى هذا الأمر عليك! ابسط يدك نبايعك}} (ر. ک: أبوجعفر محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۲۴۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گفت‌و‌گوهای حاضران [[سقیفه]] واژه‌های دیگری مانند &amp;quot;امر&amp;quot;، &amp;quot;امیر&amp;quot;، &amp;quot;وزراء&amp;quot; و &amp;quot;امراء&amp;quot; به کار رفته است؛ برای مثال، &amp;quot;[[سعد بن عباده]]&amp;quot; پس از [[مدح]] [[پیامبر]] و [[دعوت]] از [[انصار]] در احراز منصب [[خلافت]]، تعبیر {{عربی|بِهَذَا الْأَمْر}} را به کار برد&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این بیان در سخنان [[ابوبکر]] نیز، زمانی که برخی [[مردم]] از [[بیعت]] با وی پرهیز کردند، دیده می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|لما بويع أبو بكر رأى من الناس بعض الانقباض فقال: أيها الناس، ما يمنعكم؟ ألست أحقكم بهذا الأمر؟ ألست أول من أسلم؟ ألست؟ ألست؟ فذكر خصالًا}} (ر. ک: عبدالرحمن بن ابی‌بکر السیوطی، تاریخ الخلفاء، ج۱، ص۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[عمر]] و [[ابوعبیده جراح]] نیز در [[اثبات]] [[خلافت]] برای [[ابوبکر]] از واژه &amp;quot;امر&amp;quot; استفاده کردند&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|فقال عمر وأبو عبيدة رضي الله عنهما: ما ينبغي لأحد من الناس أن يكون فوقك يا أبا بكر أنت صاحب الغار ثاني اثنين، وأمرك رسول الله {{صل}} بالصلاة فأنت أحق الناس بهذا الأمر}} (ر. ک: ابن قتیبه الدینوری، الامامة و السیاسة، تحقیق الزینی، ج۱، ص۱۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین این تعبیر در کلمات حضرت علی {{ع}}، هنگامی که پس از حادثۀ [[سقیفه]] برای گرفتن [[بیعت]] نزد ایشان آمدند در خودداری و ادعای [[حق]] [[خلافت]] برای خود به کار رفته است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|إباية علي كرم الله وجهه بيعة أبي بكر رضي الله عنهما ثم إن عليا كرم الله وجهه أتى به إلى أبي بكر وهو يقول: أنا عبد الله وأخو رسوله، فقيل له بايع أبا بكر، فقال: أنا أحق بهذا الأمر منكم، لا أبايعكم وأنتم أولى بالبيعة لي، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، واحتججتم عليهم بالقرابة من النبي {{صل}}، وتأخذونه منا أهل البيت غصبا؟}} (ر. ک: ابن قتیبه الدینوری، الامامة و السیاسة، ج۱، ص۱۹).&amp;lt;/ref&amp;gt;. به این ترتیب، مراد از امر در تعابیر بالا همان امر [[خلافت]] بوده است که با کلمات اشاره آمده است. [[ابوبکر]] نیز در بیان جایگاه [[انصار]] و [[مهاجرین]] گفت: ما [[امیران]] باشیم و شما [[وزرا]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|يا معشر الأنصار إنا والله ما ننكر فضلكم، ولا بلاءكم في الإسلام، ولا حقكم الواجب علينا، ولكنكم عرفتم أن هذا الحي من قريش بمنزلة من العرب ليس بها غيرهم، وأن العرب لن تجتمع إلا على رجل منهم، فنحن الأمراء وأنتم الوزراء، فاتقوا الله ولا تصدعوا الإسلام}} (ر. ک: أکرم بن ضیاء العمری، عصر الخلافة الراشدة، محاولة النقد الروایة التاریخیة وفق منهج المحدثین، ج۱، ص۴۸).&amp;lt;/ref&amp;gt;. سعد این پیشنهاد را پذیرفت و تعبیر وی را تکرار کرد و گفت: {{عربی|صدقت، فنحن الوزراء و أنتم الأمراء}}&amp;lt;ref&amp;gt;ابوجعفر محمد بن جریر الطبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۲، ص۱۱۷؛ همو، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. واژه [[امیر]] را [[انصار]] مطرح کردند که در پی تعدیل [[حقوق]] دو طرف بودند: {{عربی|فمنّا أمير و منكم أمير}}&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین بن الأثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به هر حال، واژۀ [[خلیفه]] تنها یک بار در محاورات حضار [[سقیفه]] به کار رفته است. گویا نخستین بار در رخدادهای مربوط به [[سپاه اسامه]] [[ابوبکر]] آشکارا [[خلیفه]] خوانده می‌شود. [[ابوبکر]] به [[پیروی]] از [[فرمان]] پیشین [[پیامبر]]، بر اعزام [[سپاه اسامه]] [[اصرار]] داشت؛ درحالی که برخی [[مسلمانان]]، از جمله خود [[اسامه]] نگران اوضاع و خطرهای احتمالی [[مخالفان]] بودند. به همین سبب، [[اسامه]] از [[عمر]] که در [[سپاه]] خود حضور داشت خواست نزد [[خلیفۀ رسول الله]] برود و از [[ضرورت]] حضور سپاهش در [[مدینه]] [[سخن]] گوید. این درخواست با همین تعبیر [[خلیفة رسول الله]] {{صل}} در سخنان [[انصار]] خطاب به [[عمر]] نیز دیده می‌شود. [[عمر]] نیز پس از [[مذاکره]] با [[ابوبکر]] و در بازگشت به سوی [[اسامه]] و [[سپاه]] وی، همین تعبیر ترکیبی [[خلیفة رسول الله]] {{صل}} را در سخنان خود به کار برد&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: عزالدین بن الأثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از آن پس، واژۀ [[خلیفه]] در تاریخ اسلام و [[مسلمانان]] از تعابیر و اصطلاحات رایج شد و در نامه‌های [[ابوبکر]] هنگام [[جنگ‌های رده]] و زمان [[خلافت]] وی با صراحت کامل به کار رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: محمد حمیدالله، وثائق (نامه‌های حضرت ختمی مرتبت و خلفای راشدین)، محمود مهدوی دامغانی، ص۲۷۹ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از [[ابوبکر]]، [[عمر]] به [[جانشینی]] وی [[انتخاب]] شد و عنوان &amp;quot;خلیفة خلیفة [[رسول]] الله&amp;quot; را از آن خود ساخت. تکرار پسوند [[خلیفه]] با توجه به افزایش شمار [[خلفا]] در [[آینده]] مشکل آفرین بود. پس کم‌کم به همان واژۀ اولیۀ [[خلیفه]] بسنده شد و [[عمر]] نیز به نام [[خلیفه]] بدون تکرار آن اکتفا کرد. همچنین [[عمر]] پس از منع تکرار واژۀ [[خلیفه]]، نخستین کسی بود که کوشید با [[استدلال]] به اینکه شما [[مؤمنان]] هستید و من امیرِ شمایم، خود را [[امیرالمؤمنین]] بخواند&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از: حاتم قادری، تحول مبانی مشروعیت خلافت از آغاز تا فروپاشی عباسیان با رویکردی به آراء اهل سنت، ص۶۲-۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان [[امویان]]، واژه [[خلیفه]] با پسوند [[الله]] همراه شد که در دورۀ خلفای پیشین مرسوم نبود. [[خلفای بنی امیه]] خود را [[خلیفة الله]] خواندند؛ عنوانی که وقتی شخصی آن را دربارۀ [[ابوبکر]] به کار برد، با [[مخالفت]] وی روبه‌رو شد. [[معاویه]] نخستین کسی بود که خود را [[خلیفة الله]] خواند. عنوان ترکیبی [[خلیفة الله]] در زمان [[عبدالملک]] بیش از دیگر [[امویان]] به کار رفته است. [[خلفا]]، [[کارگزاران]] و [[شاعران]] [[اموی]]، برای کاربرد عنوان [[خلیفة الله]] انگیزه‌های بسیاری داشتند که از آن جمله، [[نگرانی]] به سبب پیدایش و گسترش [[نفوذ]] [[علما]] بود. [[خلفای عباسی]] نیز بنا به [[دلایل]] بسیاری ترجیح دادند پسوند [[الله]] را در پی [[القاب]] خود [[حفظ]] کنند. افزون بر [[امویان]] و [[عباسیان]]، [[خلفای اموی]] [[اندلس]]، [[فاطمیان]] [[مصر]] و [[اسماعیلیان]] نیز نظریۀ [[خلیفة‌اللهی]] استناد جسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;برای مطالعه بیشتر، ر. ک: حاتم قادری، تحول مبانی مشروعیت خلافت از آغاز تا فروپاشی عباسیان با رویکردی به آراء اهل سنت، ص۶۴ و ۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مقام خلیفة‌اللهی]] دربارۀ خلفای [[عثمانی]] نیز به کار می‌رفت. از بالاترین [[مقام]] [[سیاسی]] [[عثمانی]] با [[لقب]] &amp;quot;خداوندگار&amp;quot; یا &amp;quot;خواندگار&amp;quot; که در ترکی به معنای [[سلطان اعظم]] است یاد می‌شد؛ گرچه گاهی [[لقب]] [[فارسی]] &amp;quot;پادشاه&amp;quot; نیز دربارۀ آنان به کار می‌رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: اسماعیل احمد یاقی، دولت عثمانی از اقتدار تا انحلال، ترجمه رسول جعفریان، ص۶۹-۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حتی پیش از انتقال [[مقام خلافت]] به [[حاکمیت]] عثمانی نیز، حکمرانان از عنوان [[خلیفه]] استفاده می‌کردند. از قرن دهم، این نظر که &amp;quot;خلیفه باید فردی واحد باشد&amp;quot; از [[جهان اسلام]] رخت بربست. از این رو، برخلاف آنچه در صدر اسلام بود، حکمرانان متعددی، از عنوان [[خلیفة‌الله]] استفاده کردند. [[سلیمان]] قانونی اعلام داشت که در مقام &amp;quot;خلافت کبری&amp;quot; جای دارد. پس از او نیز عناوینی چون &amp;quot;[[خلیفه روی زمین]]&amp;quot; و &amp;quot;[[خلیفة‌المسلمین]]&amp;quot; متداول شد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: داوود دورسون، دین و سیاست در دولت عثمانی، ترجمه منصوره حسینی و داوود وفایی، ص۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علما]] و اندیشمندان [[اهل سنت]] برای [[مشروعیت‌بخشی]] به [[نظام]] [[خلافت]] ـ بر مبنای آنچه از [[سقیفه]] تا دوران [[امویان]] و [[عباسیان]] رخ داد ـ تئوری‌پردازی‌هایی کردند که همۀ آنها به امر واقع ناظر بوده است. نظریه‌های [[مشروعیت]] دربارۀ [[خلافت]]، اعم از نظریۀ [[اهل حل و عقد]]، [[شورا]]، [[استخلاف]] و استیلا، همگی ناظر به امر واقع بود و توجیه‌کنندۀ کار [[خلیفه]] به شمار می‌رفت. [[خلیفه]] در [[نظام]] [[خلافت]] ویژگی‌ها، [[وظایف]]، اختیارات و شیوۀ خاص تصدیگری و احراز این منصب را داشت که مجموعۀ آنها [[نظام]] [[خلافت]] را شکل می‌دهد. در مبحث کلیات، به برخی از مؤلفه‌های [[نظام]] [[خلافت]] خواهیم پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد علی میرعلی|میرعلی، محمد علی]]، [[اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت (کتاب)|اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت]]، ص ۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100538.jpg|22px]] [[محمد علی میرعلی|میرعلی، محمد علی]]، [[اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت (کتاب)|&#039;&#039;&#039;اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:خلافت]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360456</id>
		<title>خلافت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360456"/>
		<updated>2026-02-07T05:56:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* مقدمه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{نبوت}}&lt;br /&gt;
{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = خلافت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = خلافت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[خلافت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]] - [[خلافت پیامبر خاتم در نگاه اهل سنت]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
واژۀ [[خلافت]] در لغت از مادۀ &amp;quot;خلف&amp;quot; به معنای [[جانشینی]] کسی از فرد دیگری است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|و خَلَفَ فلان فلاناً إذا كان خَلِيفَتَه}} (ر. ک: محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، ج۹، ص۸۳). &amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاج العروس نیز همین معنا معادل [[خلیفه]] آمده و [[جانشینی]] از [[قوم]] مراد است که [[امارت]] در آن لحاظ شده است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|خَلَفَهُ في قَوْمِهِ، خِلافَةً، بالكَسْرِ، علَى الصَّوابِ، وَ القياسُ يَقْتَضِيهِ؛ لأَنَّه بمعْنَى الإِمَارَةِ}} (ر. ک: محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، ج۱، ص۵۸۳۰؛ محمد بن محمد بن عبدالرزاق الحسینی (مرتضی الزبیدی)، تاج العروس، تحقیق: مجموعة من المحققین، ج۲۳، ص۲۶۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین به کسی [[خلیفه]] می‌گویند که قائم‌مقام شخص دیگری قرار می‌گیرد. از این‌رو، جایز است [[پیامبران]] را از آن جهت که [[جانشین خدا]] بر روی [[زمین]] هستند [[خلفا]] نامید. به همین سبب، [[خداوند]] [[حضرت داوود]] را [[خلیفه]] خوانده است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|ابن سيدة: قال الزجاج جاز أن يقال للأَئمة خُلفاء الله في أَرْضِه بقوله عز و جل:}} {{متن قرآن|يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ}} [«ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کرده‌ایم» سوره ص، آیه ۲۶] (ر. ک: محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، ج۹، ص۸۴).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واژه [[خلیفه]]، به صورت مفرد&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ}} «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: می‌خواهم جانشینی در زمین بگمارم، گفتند: آیا کسی را در آن می‌گماری که در آن تباهی می‌کند و خون‌ها می‌ریزد در حالی که ما تو را با سپاس، به پاکی می‌ستاییم و تو را پاک می‌شمریم؛ فرمود: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید» سوره بقره، آیه ۳۰؛ {{متن قرآن|يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ}} «ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کرده‌ایم پس میان مردم به درستی داوری کن و از هوا و هوس پیروی مکن که تو را از راه خداوند گمراه کند؛ به راستی آن کسان که از راه خداوند گمراه گردند، چون روز حساب را فراموش کرده‌اند، عذابی سخت خواهند داشت» سوره ص، آیه ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جمع آن [[خلفا]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|أَوَعَجِبْتُمْ أَنْ جَاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلَى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَزَادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَسْطَةً فَاذْكُرُوا آلَاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ}} «آیا شگفت می‌دارید که از سوی پروردگارتان بر (زبان) مردی از شما پندی آمده باشد تا بیمتان دهد؟ و به یاد آورید هنگامی را که پس از قوم نوح شما را جانشین کرد و در آفرینش بر گستره (توانمندی) شما افزود، بنابراین نعمت‌های خداوند را به یاد آورید باشد که رستگار گردید» سوره اعراف، آیه ۶۹؛ {{متن قرآن|وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ عَادٍ وَبَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهَا قُصُورًا وَتَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُيُوتًا فَاذْكُرُوا آلَاءَ اللَّهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ}} «و یاد کنید آنگاه را که شما را جانشینانی پس از (قوم) عاد قرار داد و در این سرزمین جای داد که در هامون آن کاخ‌ها می‌سازید و کوه‌ها را برای خانه‌سازی می‌تراشید پس نعمت‌های خداوند را به یاد آورید و در این سرزمین تبهکارانه آشوب نورزید» سوره اعراف، آیه ۷۴؛ {{متن قرآن|أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِيلًا مَا تَذَكَّرُونَ}} «یا آن کسی که به درمانده، چون وی را بخواند، پاسخ می‌دهد و بلا را (از او) می‌گرداند؟ و شما را جانشینان زمین می‌گرداند؛ آیا با خداوند، خدایی (دیگر) هست؟ اندک پند می‌پذیرید» سوره نمل، آیه ۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنج بار در [[قرآن]] تکرار شده است که یک مورد آن دربارۀ [[حضرت داوود]] است. البته مصدر [[خلافت در قرآن]] نیامده است. در [[واقعۀ سقیفه]] از واژه [[خلیفه]] به ندرت استفاده شده است. [[عمر]] در [[اثبات]] [[برتری]] [[ابوبکر]] برای احراز [[مقام خلافت]] به نکاتی اشاره می‌کند؛ از جمله [[جانشینی]] وی هنگام بیماری پیامبر {{صل}} در امر [[نماز جماعت]] یا همان {{عربی|خليفة رسول الله على الصلاة}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|فقال ابو بكر: هذا عمر، و هذا ابو عبيده، فأيهما شئتم فبايعوا فقالا: لا و الله لا نتولى هذا الأمر عليك، فإنك افضل المهاجرين و ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ، و خليفة رسول الله على الصلاة، و الصلاة افضل دين المسلمين، فمن ذا ينبغى له ان يتقدمك او يتولى هذا الأمر عليك! ابسط يدك نبايعك}} (ر. ک: أبوجعفر محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۲۴۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گفت‌و‌گوهای حاضران [[سقیفه]] واژه‌های دیگری مانند &amp;quot;امر&amp;quot;، &amp;quot;امیر&amp;quot;، &amp;quot;وزراء&amp;quot; و &amp;quot;امراء&amp;quot; به کار رفته است؛ برای مثال، &amp;quot;[[سعد بن عباده]]&amp;quot; پس از [[مدح]] [[پیامبر]] و [[دعوت]] از [[انصار]] در احراز منصب [[خلافت]]، تعبیر {{عربی|بِهَذَا الْأَمْر}} را به کار برد&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این بیان در سخنان [[ابوبکر]] نیز، زمانی که برخی [[مردم]] از [[بیعت]] با وی پرهیز کردند، دیده می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|لما بويع أبو بكر رأى من الناس بعض الانقباض فقال: أيها الناس، ما يمنعكم؟ ألست أحقكم بهذا الأمر؟ ألست أول من أسلم؟ ألست؟ ألست؟ فذكر خصالًا}} (ر. ک: عبدالرحمن بن ابی‌بکر السیوطی، تاریخ الخلفاء، ج۱، ص۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[عمر]] و [[ابوعبیده جراح]] نیز در [[اثبات]] [[خلافت]] برای [[ابوبکر]] از واژه &amp;quot;امر&amp;quot; استفاده کردند&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|فقال عمر وأبو عبيدة رضي الله عنهما: ما ينبغي لأحد من الناس أن يكون فوقك يا أبا بكر أنت صاحب الغار ثاني اثنين، وأمرك رسول الله {{صل}} بالصلاة فأنت أحق الناس بهذا الأمر}} (ر. ک: ابن قتیبه الدینوری، الامامة و السیاسة، تحقیق الزینی، ج۱، ص۱۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین این تعبیر در کلمات حضرت علی {{ع}}، هنگامی که پس از حادثۀ [[سقیفه]] برای گرفتن [[بیعت]] نزد ایشان آمدند در خودداری و ادعای [[حق]] [[خلافت]] برای خود به کار رفته است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|إباية علي كرم الله وجهه بيعة أبي بكر رضي الله عنهما ثم إن عليا كرم الله وجهه أتى به إلى أبي بكر وهو يقول: أنا عبد الله وأخو رسوله، فقيل له بايع أبا بكر، فقال: أنا أحق بهذا الأمر منكم، لا أبايعكم وأنتم أولى بالبيعة لي، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، واحتججتم عليهم بالقرابة من النبي {{صل}}، وتأخذونه منا أهل البيت غصبا؟}} (ر. ک: ابن قتیبه الدینوری، الامامة و السیاسة، ج۱، ص۱۹).&amp;lt;/ref&amp;gt;. به این ترتیب، مراد از امر در تعابیر بالا همان امر [[خلافت]] بوده است که با کلمات اشاره آمده است. [[ابوبکر]] نیز در بیان جایگاه [[انصار]] و [[مهاجرین]] گفت: ما [[امیران]] باشیم و شما [[وزرا]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|يا معشر الأنصار إنا والله ما ننكر فضلكم، ولا بلاءكم في الإسلام، ولا حقكم الواجب علينا، ولكنكم عرفتم أن هذا الحي من قريش بمنزلة من العرب ليس بها غيرهم، وأن العرب لن تجتمع إلا على رجل منهم، فنحن الأمراء وأنتم الوزراء، فاتقوا الله ولا تصدعوا الإسلام}} (ر. ک: أکرم بن ضیاء العمری، عصر الخلافة الراشدة، محاولة النقد الروایة التاریخیة وفق منهج المحدثین، ج۱، ص۴۸).&amp;lt;/ref&amp;gt;. سعد این پیشنهاد را پذیرفت و تعبیر وی را تکرار کرد و گفت: {{عربی|صدقت، فنحن الوزراء و أنتم الأمراء}}&amp;lt;ref&amp;gt;ابوجعفر محمد بن جریر الطبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۲، ص۱۱۷؛ همو، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. واژه [[امیر]] را [[انصار]] مطرح کردند که در پی تعدیل [[حقوق]] دو طرف بودند: {{عربی|فمنّا أمير و منكم أمير}}&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین بن الأثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به هر حال، واژۀ [[خلیفه]] تنها یک بار در محاورات حضار [[سقیفه]] به کار رفته است. گویا نخستین بار در رخدادهای مربوط به [[سپاه اسامه]] [[ابوبکر]] آشکارا [[خلیفه]] خوانده می‌شود. [[ابوبکر]] به [[پیروی]] از [[فرمان]] پیشین [[پیامبر]]، بر اعزام [[سپاه اسامه]] [[اصرار]] داشت؛ درحالی که برخی [[مسلمانان]]، از جمله خود [[اسامه]] نگران اوضاع و خطرهای احتمالی [[مخالفان]] بودند. به همین سبب، [[اسامه]] از [[عمر]] که در [[سپاه]] خود حضور داشت خواست نزد [[خلیفۀ رسول الله]] برود و از [[ضرورت]] حضور سپاهش در [[مدینه]] [[سخن]] گوید. این درخواست با همین تعبیر [[خلیفة رسول الله]] {{صل}} در سخنان [[انصار]] خطاب به [[عمر]] نیز دیده می‌شود. [[عمر]] نیز پس از [[مذاکره]] با [[ابوبکر]] و در بازگشت به سوی [[اسامه]] و [[سپاه]] وی، همین تعبیر ترکیبی [[خلیفة رسول الله]] {{صل}} را در سخنان خود به کار برد&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: عزالدین بن الأثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از آن پس، واژۀ [[خلیفه]] در تاریخ اسلام و [[مسلمانان]] از تعابیر و اصطلاحات رایج شد و در نامه‌های [[ابوبکر]] هنگام [[جنگ‌های رده]] و زمان [[خلافت]] وی با صراحت کامل به کار رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: محمد حمیدالله، وثائق (نامه‌های حضرت ختمی مرتبت و خلفای راشدین)، محمود مهدوی دامغانی، ص۲۷۹ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از [[ابوبکر]]، [[عمر]] به [[جانشینی]] وی [[انتخاب]] شد و عنوان &amp;quot;خلیفة خلیفة [[رسول]] الله&amp;quot; را از آن خود ساخت. تکرار پسوند [[خلیفه]] با توجه به افزایش شمار [[خلفا]] در [[آینده]] مشکل آفرین بود. پس کم‌کم به همان واژۀ اولیۀ [[خلیفه]] بسنده شد و [[عمر]] نیز به نام [[خلیفه]] بدون تکرار آن اکتفا کرد. همچنین [[عمر]] پس از منع تکرار واژۀ [[خلیفه]]، نخستین کسی بود که کوشید با [[استدلال]] به اینکه شما [[مؤمنان]] هستید و من امیرِ شمایم، خود را [[امیرالمؤمنین]] بخواند&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از: حاتم قادری، تحول مبانی مشروعیت خلافت از آغاز تا فروپاشی عباسیان با رویکردی به آراء اهل سنت، ص۶۲-۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان [[امویان]]، واژه [[خلیفه]] با پسوند [[الله]] همراه شد که در دورۀ خلفای پیشین مرسوم نبود. [[خلفای بنی امیه]] خود را [[خلیفة الله]] خواندند؛ عنوانی که وقتی شخصی آن را دربارۀ [[ابوبکر]] به کار برد، با [[مخالفت]] وی روبه‌رو شد. [[معاویه]] نخستین کسی بود که خود را [[خلیفة الله]] خواند. عنوان ترکیبی [[خلیفة الله]] در زمان [[عبدالملک]] بیش از دیگر [[امویان]] به کار رفته است. [[خلفا]]، [[کارگزاران]] و [[شاعران]] [[اموی]]، برای کاربرد عنوان [[خلیفة الله]] انگیزه‌های بسیاری داشتند که از آن جمله، [[نگرانی]] به سبب پیدایش و گسترش [[نفوذ]] [[علما]] بود. [[خلفای عباسی]] نیز بنا به [[دلایل]] بسیاری ترجیح دادند پسوند [[الله]] را در پی [[القاب]] خود [[حفظ]] کنند. افزون بر [[امویان]] و [[عباسیان]]، [[خلفای اموی]] [[اندلس]]، [[فاطمیان]] [[مصر]] و [[اسماعیلیان]] نیز نظریۀ [[خلیفة‌اللهی]] استناد جسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;برای مطالعه بیشتر، ر. ک: حاتم قادری، تحول مبانی مشروعیت خلافت از آغاز تا فروپاشی عباسیان با رویکردی به آراء اهل سنت، ص۶۴ و ۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مقام خلیفة‌اللهی]] دربارۀ خلفای [[عثمانی]] نیز به کار می‌رفت. از بالاترین [[مقام]] [[سیاسی]] [[عثمانی]] با [[لقب]] &amp;quot;خداوندگار&amp;quot; یا &amp;quot;خواندگار&amp;quot; که در ترکی به معنای [[سلطان اعظم]] است یاد می‌شد؛ گرچه گاهی [[لقب]] [[فارسی]] &amp;quot;پادشاه&amp;quot; نیز دربارۀ آنان به کار می‌رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: اسماعیل احمد یاقی، دولت عثمانی از اقتدار تا انحلال، ترجمه رسول جعفریان، ص۶۹-۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حتی پیش از انتقال [[مقام خلافت]] به [[حاکمیت]] عثمانی نیز، حکمرانان از عنوان [[خلیفه]] استفاده می‌کردند. از قرن دهم، این نظر که &amp;quot;خلیفه باید فردی واحد باشد&amp;quot; از [[جهان اسلام]] رخت بربست. از این رو، برخلاف آنچه در صدر اسلام بود، حکمرانان متعددی، از عنوان [[خلیفة‌الله]] استفاده کردند. [[سلیمان]] قانونی اعلام داشت که در مقام &amp;quot;خلافت کبری&amp;quot; جای دارد. پس از او نیز عناوینی چون &amp;quot;[[خلیفه روی زمین]]&amp;quot; و &amp;quot;[[خلیفة‌المسلمین]]&amp;quot; متداول شد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: داوود دورسون، دین و سیاست در دولت عثمانی، ترجمه منصوره حسینی و داوود وفایی، ص۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علما]] و اندیشمندان [[اهل سنت]] برای [[مشروعیت‌بخشی]] به [[نظام]] [[خلافت]] ـ بر مبنای آنچه از [[سقیفه]] تا دوران [[امویان]] و [[عباسیان]] رخ داد ـ تئوری‌پردازی‌هایی کردند که همۀ آنها به امر واقع ناظر بوده است. نظریه‌های [[مشروعیت]] دربارۀ [[خلافت]]، اعم از نظریۀ [[اهل حل و عقد]]، [[شورا]]، [[استخلاف]] و استیلا، همگی ناظر به امر واقع بود و توجیه‌کنندۀ کار [[خلیفه]] به شمار می‌رفت. [[خلیفه]] در [[نظام]] [[خلافت]] ویژگی‌ها، [[وظایف]]، اختیارات و شیوۀ خاص تصدیگری و احراز این منصب را داشت که مجموعۀ آنها [[نظام]] [[خلافت]] را شکل می‌دهد. در مبحث کلیات، به برخی از مؤلفه‌های [[نظام]] [[خلافت]] خواهیم پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد علی میرعلی|میرعلی، محمد علی]]، [[اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت (کتاب)|اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت]]، ص ۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100538.jpg|22px]] [[محمد علی میرعلی|میرعلی، محمد علی]]، [[اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت (کتاب)|&#039;&#039;&#039;اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:خلافت]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360455</id>
		<title>خلافت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360455"/>
		<updated>2026-02-07T05:55:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* مقدمه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{نبوت}}&lt;br /&gt;
{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = خلافت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = خلافت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[خلافت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]] - [[خلافت پیامبر خاتم در نگاه اهل سنت]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
واژۀ [[خلافت]] در لغت از مادۀ &amp;quot;خلف&amp;quot; به معنای [[جانشینی]] کسی از فرد دیگری است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|و خَلَفَ فلان فلاناً إذا كان خَلِيفَتَه}} (ر. ک: محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، ج۹، ص۸۳). &amp;lt;/ref&amp;gt;. در تاج العروس نیز همین معنا معادل [[خلیفه]] آمده و [[جانشینی]] از [[قوم]] مراد است که [[امارت]] در آن لحاظ شده است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|خَلَفَهُ في قَوْمِهِ، خِلافَةً، بالكَسْرِ، علَى الصَّوابِ، وَ القياسُ يَقْتَضِيهِ؛ لأَنَّه بمعْنَى الإِمَارَةِ}} (ر. ک: محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، ج۱، ص۵۸۳۰؛ محمد بن محمد بن عبدالرزاق الحسینی (مرتضی الزبیدی)، تاج العروس، تحقیق: مجموعة من المحققین، ج۲۳، ص۲۶۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنابراین به کسی [[خلیفه]] می‌گویند که قائم‌مقام شخص دیگری قرار می‌گیرد. از این‌رو، جایز است [[پیامبران]] را از آن جهت که [[جانشین خدا]] بر روی [[زمین]] هستند [[خلفا]] نامید. به همین سبب، [[خداوند]] [[حضرت داوود]] را [[خلیفه]] خوانده است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|ابن سيدة: قال الزجاج جاز أن يقال للأَئمة خُلفاء الله في أَرْضِه بقوله عز و جل:}} {{متن قرآن|يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ}} [«ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کرده‌ایم» سوره ص، آیه ۲۶] (ر. ک: محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، ج۹، ص۸۴).&amp;lt;/ref&amp;gt;. واژه [[خلیفه]]، به صورت مفرد&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ}} «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: می‌خواهم جانشینی در زمین بگمارم، گفتند: آیا کسی را در آن می‌گماری که در آن تباهی می‌کند و خون‌ها می‌ریزد در حالی که ما تو را با سپاس، به پاکی می‌ستاییم و تو را پاک می‌شمریم؛ فرمود: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید» سوره بقره، آیه ۳۰؛ {{متن قرآن|يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ}} «ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کرده‌ایم پس میان مردم به درستی داوری کن و از هوا و هوس پیروی مکن که تو را از راه خداوند گمراه کند؛ به راستی آن کسان که از راه خداوند گمراه گردند، چون روز حساب را فراموش کرده‌اند، عذابی سخت خواهند داشت» سوره ص، آیه ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جمع آن [[خلفا]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|أَوَعَجِبْتُمْ أَنْ جَاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلَى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَزَادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَسْطَةً فَاذْكُرُوا آلَاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ}} «آیا شگفت می‌دارید که از سوی پروردگارتان بر (زبان) مردی از شما پندی آمده باشد تا بیمتان دهد؟ و به یاد آورید هنگامی را که پس از قوم نوح شما را جانشین کرد و در آفرینش بر گستره (توانمندی) شما افزود، بنابراین نعمت‌های خداوند را به یاد آورید باشد که رستگار گردید» سوره اعراف، آیه ۶۹؛ {{متن قرآن|وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ عَادٍ وَبَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهَا قُصُورًا وَتَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُيُوتًا فَاذْكُرُوا آلَاءَ اللَّهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ}} «و یاد کنید آنگاه را که شما را جانشینانی پس از (قوم) عاد قرار داد و در این سرزمین جای داد که در هامون آن کاخ‌ها می‌سازید و کوه‌ها را برای خانه‌سازی می‌تراشید پس نعمت‌های خداوند را به یاد آورید و در این سرزمین تبهکارانه آشوب نورزید» سوره اعراف، آیه ۷۴؛ {{متن قرآن|أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِيلًا مَا تَذَكَّرُونَ}} «یا آن کسی که به درمانده، چون وی را بخواند، پاسخ می‌دهد و بلا را (از او) می‌گرداند؟ و شما را جانشینان زمین می‌گرداند؛ آیا با خداوند، خدایی (دیگر) هست؟ اندک پند می‌پذیرید» سوره نمل، آیه ۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، پنج بار در [[قرآن]] تکرار شده است که یک مورد آن دربارۀ [[حضرت داوود]] است. البته مصدر [[خلافت در قرآن]] نیامده است. در [[واقعۀ سقیفه]] از واژه [[خلیفه]] به ندرت استفاده شده است. [[عمر]] در [[اثبات]] [[برتری]] [[ابوبکر]] برای احراز [[مقام خلافت]] به نکاتی اشاره می‌کند؛ از جمله [[جانشینی]] وی هنگام بیماری پیامبر {{صل}} در امر [[نماز جماعت]] یا همان {{عربی|خليفة رسول الله على الصلاة}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|فقال ابو بكر: هذا عمر، و هذا ابو عبيده، فأيهما شئتم فبايعوا فقالا: لا و الله لا نتولى هذا الأمر عليك، فإنك افضل المهاجرين و ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ، و خليفة رسول الله على الصلاة، و الصلاة افضل دين المسلمين، فمن ذا ينبغى له ان يتقدمك او يتولى هذا الأمر عليك! ابسط يدك نبايعك}} (ر. ک: أبوجعفر محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۲۴۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;. در گفت‌و‌گوهای حاضران [[سقیفه]] واژه‌های دیگری مانند &amp;quot;امر&amp;quot;، &amp;quot;امیر&amp;quot;، &amp;quot;وزراء&amp;quot; و &amp;quot;امراء&amp;quot; به کار رفته است؛ برای مثال، &amp;quot;[[سعد بن عباده]]&amp;quot; پس از [[مدح]] [[پیامبر]] و [[دعوت]] از [[انصار]] در احراز منصب [[خلافت]]، تعبیر {{عربی|بِهَذَا الْأَمْر}} را به کار برد&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این بیان در سخنان [[ابوبکر]] نیز، زمانی که برخی [[مردم]] از [[بیعت]] با وی پرهیز کردند، دیده می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|لما بويع أبو بكر رأى من الناس بعض الانقباض فقال: أيها الناس، ما يمنعكم؟ ألست أحقكم بهذا الأمر؟ ألست أول من أسلم؟ ألست؟ ألست؟ فذكر خصالًا}} (ر. ک: عبدالرحمن بن ابی‌بکر السیوطی، تاریخ الخلفاء، ج۱، ص۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[عمر]] و [[ابوعبیده جراح]] نیز در [[اثبات]] [[خلافت]] برای [[ابوبکر]] از واژه &amp;quot;امر&amp;quot; استفاده کردند&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|فقال عمر وأبو عبيدة رضي الله عنهما: ما ينبغي لأحد من الناس أن يكون فوقك يا أبا بكر أنت صاحب الغار ثاني اثنين، وأمرك رسول الله {{صل}} بالصلاة فأنت أحق الناس بهذا الأمر}} (ر. ک: ابن قتیبه الدینوری، الامامة و السیاسة، تحقیق الزینی، ج۱، ص۱۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین این تعبیر در کلمات حضرت علی {{ع}}، هنگامی که پس از حادثۀ [[سقیفه]] برای گرفتن [[بیعت]] نزد ایشان آمدند در خودداری و ادعای [[حق]] [[خلافت]] برای خود به کار رفته است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|إباية علي كرم الله وجهه بيعة أبي بكر رضي الله عنهما ثم إن عليا كرم الله وجهه أتى به إلى أبي بكر وهو يقول: أنا عبد الله وأخو رسوله، فقيل له بايع أبا بكر، فقال: أنا أحق بهذا الأمر منكم، لا أبايعكم وأنتم أولى بالبيعة لي، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، واحتججتم عليهم بالقرابة من النبي {{صل}}، وتأخذونه منا أهل البيت غصبا؟}} (ر. ک: ابن قتیبه الدینوری، الامامة و السیاسة، ج۱، ص۱۹).&amp;lt;/ref&amp;gt;. به این ترتیب، مراد از امر در تعابیر بالا همان امر [[خلافت]] بوده است که با کلمات اشاره آمده است. [[ابوبکر]] نیز در بیان جایگاه [[انصار]] و [[مهاجرین]] گفت: ما [[امیران]] باشیم و شما [[وزرا]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|يا معشر الأنصار إنا والله ما ننكر فضلكم، ولا بلاءكم في الإسلام، ولا حقكم الواجب علينا، ولكنكم عرفتم أن هذا الحي من قريش بمنزلة من العرب ليس بها غيرهم، وأن العرب لن تجتمع إلا على رجل منهم، فنحن الأمراء وأنتم الوزراء، فاتقوا الله ولا تصدعوا الإسلام}} (ر. ک: أکرم بن ضیاء العمری، عصر الخلافة الراشدة، محاولة النقد الروایة التاریخیة وفق منهج المحدثین، ج۱، ص۴۸).&amp;lt;/ref&amp;gt;. سعد این پیشنهاد را پذیرفت و تعبیر وی را تکرار کرد و گفت: {{عربی|صدقت، فنحن الوزراء و أنتم الأمراء}}&amp;lt;ref&amp;gt;ابوجعفر محمد بن جریر الطبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۲، ص۱۱۷؛ همو، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. واژه [[امیر]] را [[انصار]] مطرح کردند که در پی تعدیل [[حقوق]] دو طرف بودند: {{عربی|فمنّا أمير و منكم أمير}}&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین بن الأثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به هر حال، واژۀ [[خلیفه]] تنها یک بار در محاورات حضار [[سقیفه]] به کار رفته است. گویا نخستین بار در رخدادهای مربوط به [[سپاه اسامه]] [[ابوبکر]] آشکارا [[خلیفه]] خوانده می‌شود. [[ابوبکر]] به [[پیروی]] از [[فرمان]] پیشین [[پیامبر]]، بر اعزام [[سپاه اسامه]] [[اصرار]] داشت؛ درحالی که برخی [[مسلمانان]]، از جمله خود [[اسامه]] نگران اوضاع و خطرهای احتمالی [[مخالفان]] بودند. به همین سبب، [[اسامه]] از [[عمر]] که در [[سپاه]] خود حضور داشت خواست نزد [[خلیفۀ رسول الله]] برود و از [[ضرورت]] حضور سپاهش در [[مدینه]] [[سخن]] گوید. این درخواست با همین تعبیر [[خلیفة رسول الله]] {{صل}} در سخنان [[انصار]] خطاب به [[عمر]] نیز دیده می‌شود. [[عمر]] نیز پس از [[مذاکره]] با [[ابوبکر]] و در بازگشت به سوی [[اسامه]] و [[سپاه]] وی، همین تعبیر ترکیبی [[خلیفة رسول الله]] {{صل}} را در سخنان خود به کار برد&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: عزالدین بن الأثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از آن پس، واژۀ [[خلیفه]] در تاریخ اسلام و [[مسلمانان]] از تعابیر و اصطلاحات رایج شد و در نامه‌های [[ابوبکر]] هنگام [[جنگ‌های رده]] و زمان [[خلافت]] وی با صراحت کامل به کار رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: محمد حمیدالله، وثائق (نامه‌های حضرت ختمی مرتبت و خلفای راشدین)، محمود مهدوی دامغانی، ص۲۷۹ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از [[ابوبکر]]، [[عمر]] به [[جانشینی]] وی [[انتخاب]] شد و عنوان &amp;quot;خلیفة خلیفة [[رسول]] الله&amp;quot; را از آن خود ساخت. تکرار پسوند [[خلیفه]] با توجه به افزایش شمار [[خلفا]] در [[آینده]] مشکل آفرین بود. پس کم‌کم به همان واژۀ اولیۀ [[خلیفه]] بسنده شد و [[عمر]] نیز به نام [[خلیفه]] بدون تکرار آن اکتفا کرد. همچنین [[عمر]] پس از منع تکرار واژۀ [[خلیفه]]، نخستین کسی بود که کوشید با [[استدلال]] به اینکه شما [[مؤمنان]] هستید و من امیرِ شمایم، خود را [[امیرالمؤمنین]] بخواند&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از: حاتم قادری، تحول مبانی مشروعیت خلافت از آغاز تا فروپاشی عباسیان با رویکردی به آراء اهل سنت، ص۶۲-۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان [[امویان]]، واژه [[خلیفه]] با پسوند [[الله]] همراه شد که در دورۀ خلفای پیشین مرسوم نبود. [[خلفای بنی امیه]] خود را [[خلیفة الله]] خواندند؛ عنوانی که وقتی شخصی آن را دربارۀ [[ابوبکر]] به کار برد، با [[مخالفت]] وی روبه‌رو شد. [[معاویه]] نخستین کسی بود که خود را [[خلیفة الله]] خواند. عنوان ترکیبی [[خلیفة الله]] در زمان [[عبدالملک]] بیش از دیگر [[امویان]] به کار رفته است. [[خلفا]]، [[کارگزاران]] و [[شاعران]] [[اموی]]، برای کاربرد عنوان [[خلیفة الله]] انگیزه‌های بسیاری داشتند که از آن جمله، [[نگرانی]] به سبب پیدایش و گسترش [[نفوذ]] [[علما]] بود. [[خلفای عباسی]] نیز بنا به [[دلایل]] بسیاری ترجیح دادند پسوند [[الله]] را در پی [[القاب]] خود [[حفظ]] کنند. افزون بر [[امویان]] و [[عباسیان]]، [[خلفای اموی]] [[اندلس]]، [[فاطمیان]] [[مصر]] و [[اسماعیلیان]] نیز نظریۀ [[خلیفة‌اللهی]] استناد جسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;برای مطالعه بیشتر، ر. ک: حاتم قادری، تحول مبانی مشروعیت خلافت از آغاز تا فروپاشی عباسیان با رویکردی به آراء اهل سنت، ص۶۴ و ۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مقام خلیفة‌اللهی]] دربارۀ خلفای [[عثمانی]] نیز به کار می‌رفت. از بالاترین [[مقام]] [[سیاسی]] [[عثمانی]] با [[لقب]] &amp;quot;خداوندگار&amp;quot; یا &amp;quot;خواندگار&amp;quot; که در ترکی به معنای [[سلطان اعظم]] است یاد می‌شد؛ گرچه گاهی [[لقب]] [[فارسی]] &amp;quot;پادشاه&amp;quot; نیز دربارۀ آنان به کار می‌رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: اسماعیل احمد یاقی، دولت عثمانی از اقتدار تا انحلال، ترجمه رسول جعفریان، ص۶۹-۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حتی پیش از انتقال [[مقام خلافت]] به [[حاکمیت]] عثمانی نیز، حکمرانان از عنوان [[خلیفه]] استفاده می‌کردند. از قرن دهم، این نظر که &amp;quot;خلیفه باید فردی واحد باشد&amp;quot; از [[جهان اسلام]] رخت بربست. از این رو، برخلاف آنچه در صدر اسلام بود، حکمرانان متعددی، از عنوان [[خلیفة‌الله]] استفاده کردند. [[سلیمان]] قانونی اعلام داشت که در مقام &amp;quot;خلافت کبری&amp;quot; جای دارد. پس از او نیز عناوینی چون &amp;quot;[[خلیفه روی زمین]]&amp;quot; و &amp;quot;[[خلیفة‌المسلمین]]&amp;quot; متداول شد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: داوود دورسون، دین و سیاست در دولت عثمانی، ترجمه منصوره حسینی و داوود وفایی، ص۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علما]] و اندیشمندان [[اهل سنت]] برای [[مشروعیت‌بخشی]] به [[نظام]] [[خلافت]] ـ بر مبنای آنچه از [[سقیفه]] تا دوران [[امویان]] و [[عباسیان]] رخ داد ـ تئوری‌پردازی‌هایی کردند که همۀ آنها به امر واقع ناظر بوده است. نظریه‌های [[مشروعیت]] دربارۀ [[خلافت]]، اعم از نظریۀ [[اهل حل و عقد]]، [[شورا]]، [[استخلاف]] و استیلا، همگی ناظر به امر واقع بود و توجیه‌کنندۀ کار [[خلیفه]] به شمار می‌رفت. [[خلیفه]] در [[نظام]] [[خلافت]] ویژگی‌ها، [[وظایف]]، اختیارات و شیوۀ خاص تصدیگری و احراز این منصب را داشت که مجموعۀ آنها [[نظام]] [[خلافت]] را شکل می‌دهد. در مبحث کلیات، به برخی از مؤلفه‌های [[نظام]] [[خلافت]] خواهیم پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد علی میرعلی|میرعلی، محمد علی]]، [[اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت (کتاب)|اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت]]، ص ۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100538.jpg|22px]] [[محمد علی میرعلی|میرعلی، محمد علی]]، [[اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت (کتاب)|&#039;&#039;&#039;اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:خلافت]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360454</id>
		<title>خلافت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360454"/>
		<updated>2026-02-07T05:54:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* مقدمه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{نبوت}}&lt;br /&gt;
{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = خلافت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = خلافت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[خلافت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]] - [[خلافت پیامبر خاتم در نگاه اهل سنت]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
واژۀ [[خلافت]] در لغت از مادۀ &amp;quot;خلف&amp;quot; به معنای [[جانشینی]] کسی از فرد دیگری است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|و خَلَفَ فلان فلاناً إذا كان خَلِيفَتَه}} (ر. ک: محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، ج۹، ص۸۳). &amp;lt;/ref&amp;gt;. در تاج العروس نیز همین معنا معادل [[خلیفه]] آمده و [[جانشینی]] از [[قوم]] مراد است که [[امارت]] در آن لحاظ شده است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|خَلَفَهُ في قَوْمِهِ، خِلافَةً، بالكَسْرِ، علَى الصَّوابِ، وَ القياسُ يَقْتَضِيهِ؛ لأَنَّه بمعْنَى الإِمَارَةِ}} (ر. ک: محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، ج۱، ص۵۸۳۰؛ محمد بن محمد بن عبدالرزاق الحسینی (مرتضی الزبیدی)، تاج العروس، تحقیق: مجموعة من المحققین، ج۲۳، ص۲۶۵).&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنابراین به کسی [[خلیفه]] می‌گویند که قائم‌مقام شخص دیگری قرار می‌گیرد. از این‌رو، جایز است [[پیامبران]] را از آن جهت که [[جانشین خدا]] بر روی [[زمین]] هستند [[خلفا]] نامید. به همین سبب، [[خداوند]] [[حضرت داوود]] را [[خلیفه]] خوانده است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|ابن سيدة: قال الزجاج جاز أن يقال للأَئمة خُلفاء الله في أَرْضِه بقوله عز و جل:}} {{متن قرآن|يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ}} [«ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کرده‌ایم» سوره ص، آیه ۲۶] (ر. ک: محمد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، ج۹، ص۸۴).&amp;lt;/ref&amp;gt;. واژه [[خلیفه]]، به صورت مفرد&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ}} «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: می‌خواهم جانشینی در زمین بگمارم، گفتند: آیا کسی را در آن می‌گماری که در آن تباهی می‌کند و خون‌ها می‌ریزد در حالی که ما تو را با سپاس، به پاکی می‌ستاییم و تو را پاک می‌شمریم؛ فرمود: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید» سوره بقره، آیه ۳۰؛ {{متن قرآن|يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ}} «ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کرده‌ایم پس میان مردم به درستی داوری کن و از هوا و هوس پیروی مکن که تو را از راه خداوند گمراه کند؛ به راستی آن کسان که از راه خداوند گمراه گردند، چون روز حساب را فراموش کرده‌اند، عذابی سخت خواهند داشت» سوره ص، آیه ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و جمع آن [[خلفا]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|أَوَعَجِبْتُمْ أَنْ جَاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلَى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَزَادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَسْطَةً فَاذْكُرُوا آلَاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ}} «آیا شگفت می‌دارید که از سوی پروردگارتان بر (زبان) مردی از شما پندی آمده باشد تا بیمتان دهد؟ و به یاد آورید هنگامی را که پس از قوم نوح شما را جانشین کرد و در آفرینش بر گستره (توانمندی) شما افزود، بنابراین نعمت‌های خداوند را به یاد آورید باشد که رستگار گردید» سوره اعراف، آیه ۶۹؛ {{متن قرآن|وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ عَادٍ وَبَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهَا قُصُورًا وَتَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُيُوتًا فَاذْكُرُوا آلَاءَ اللَّهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ}} «و یاد کنید آنگاه را که شما را جانشینانی پس از (قوم) عاد قرار داد و در این سرزمین جای داد که در هامون آن کاخ‌ها می‌سازید و کوه‌ها را برای خانه‌سازی می‌تراشید پس نعمت‌های خداوند را به یاد آورید و در این سرزمین تبهکارانه آشوب نورزید» سوره اعراف، آیه ۷۴؛ {{متن قرآن|أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِيلًا مَا تَذَكَّرُونَ}} «یا آن کسی که به درمانده، چون وی را بخواند، پاسخ می‌دهد و بلا را (از او) می‌گرداند؟ و شما را جانشینان زمین می‌گرداند؛ آیا با خداوند، خدایی (دیگر) هست؟ اندک پند می‌پذیرید» سوره نمل، آیه ۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، پنج بار در [[قرآن]] تکرار شده است که یک مورد آن دربارۀ [[حضرت داوود]] است. البته مصدر [[خلافت در قرآن]] نیامده است. در [[واقعۀ سقیفه]] از واژه [[خلیفه]] به ندرت استفاده شده است. [[عمر]] در [[اثبات]] [[برتری]] [[ابوبکر]] برای احراز [[مقام خلافت]] به نکاتی اشاره می‌کند؛ از جمله [[جانشینی]] وی هنگام بیماری پیامبر {{صل}} در امر [[نماز جماعت]] یا همان {{عربی|خليفة رسول الله على الصلاة}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|فقال ابو بكر: هذا عمر، و هذا ابو عبيده، فأيهما شئتم فبايعوا فقالا: لا و الله لا نتولى هذا الأمر عليك، فإنك افضل المهاجرين و ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ، و خليفة رسول الله على الصلاة، و الصلاة افضل دين المسلمين، فمن ذا ينبغى له ان يتقدمك او يتولى هذا الأمر عليك! ابسط يدك نبايعك}} (ر. ک: أبوجعفر محمد بن جریر الطبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۲۴۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;. در گفت‌و‌گوهای حاضران [[سقیفه]] واژه‌های دیگری مانند “امر”، “امیر”، “وزراء” و “امراء” به کار رفته است؛ برای مثال، “[[سعد بن عباده]]” پس از [[مدح]] [[پیامبر]] و [[دعوت]] از [[انصار]] در احراز منصب [[خلافت]]، تعبیر {{عربی|بِهَذَا الْأَمْر}} را به کار برد&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این بیان در سخنان [[ابوبکر]] نیز، زمانی که برخی [[مردم]] از [[بیعت]] با وی پرهیز کردند، دیده می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|لما بويع أبو بكر رأى من الناس بعض الانقباض فقال: أيها الناس، ما يمنعكم؟ ألست أحقكم بهذا الأمر؟ ألست أول من أسلم؟ ألست؟ ألست؟ فذكر خصالًا}} (ر. ک: عبدالرحمن بن ابی‌بکر السیوطی، تاریخ الخلفاء، ج۱، ص۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[عمر]] و [[ابوعبیده جراح]] نیز در [[اثبات]] [[خلافت]] برای [[ابوبکر]] از واژه “امر” استفاده کردند&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|فقال عمر وأبو عبيدة رضي الله عنهما: ما ينبغي لأحد من الناس أن يكون فوقك يا أبا بكر أنت صاحب الغار ثاني اثنين، وأمرك رسول الله {{صل}} بالصلاة فأنت أحق الناس بهذا الأمر}} (ر. ک: ابن قتیبه الدینوری، الامامة و السیاسة، تحقیق الزینی، ج۱، ص۱۳).&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین این تعبیر در کلمات حضرت علی {{ع}}، هنگامی که پس از حادثۀ [[سقیفه]] برای گرفتن [[بیعت]] نزد ایشان آمدند در خودداری و ادعای [[حق]] [[خلافت]] برای خود به کار رفته است&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|إباية علي كرم الله وجهه بيعة أبي بكر رضي الله عنهما ثم إن عليا كرم الله وجهه أتى به إلى أبي بكر وهو يقول: أنا عبد الله وأخو رسوله، فقيل له بايع أبا بكر، فقال: أنا أحق بهذا الأمر منكم، لا أبايعكم وأنتم أولى بالبيعة لي، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، واحتججتم عليهم بالقرابة من النبي {{صل}}، وتأخذونه منا أهل البيت غصبا؟}} (ر. ک: ابن قتیبه الدینوری، الامامة و السیاسة، ج۱، ص۱۹).&amp;lt;/ref&amp;gt;. به این ترتیب، مراد از امر در تعابیر بالا همان امر [[خلافت]] بوده است که با کلمات اشاره آمده است. [[ابوبکر]] نیز در بیان جایگاه [[انصار]] و [[مهاجرین]] گفت: ما [[امیران]] باشیم و شما [[وزرا]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{عربی|يا معشر الأنصار إنا والله ما ننكر فضلكم، ولا بلاءكم في الإسلام، ولا حقكم الواجب علينا، ولكنكم عرفتم أن هذا الحي من قريش بمنزلة من العرب ليس بها غيرهم، وأن العرب لن تجتمع إلا على رجل منهم، فنحن الأمراء وأنتم الوزراء، فاتقوا الله ولا تصدعوا الإسلام}} (ر. ک: أکرم بن ضیاء العمری، عصر الخلافة الراشدة، محاولة النقد الروایة التاریخیة وفق منهج المحدثین، ج۱، ص۴۸).&amp;lt;/ref&amp;gt;. سعد این پیشنهاد را پذیرفت و تعبیر وی را تکرار کرد و گفت: {{عربی|صدقت، فنحن الوزراء و أنتم الأمراء}}&amp;lt;ref&amp;gt;ابوجعفر محمد بن جریر الطبری، تاریخ الرسل و الملوک، ج۲، ص۱۱۷؛ همو، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۲۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. واژه [[امیر]] را [[انصار]] مطرح کردند که در پی تعدیل [[حقوق]] دو طرف بودند: {{عربی|فمنّا أمير و منكم أمير}}&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین بن الأثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به هر حال، واژۀ [[خلیفه]] تنها یک بار در محاورات حضار [[سقیفه]] به کار رفته است. گویا نخستین بار در رخدادهای مربوط به [[سپاه اسامه]] [[ابوبکر]] آشکارا [[خلیفه]] خوانده می‌شود. [[ابوبکر]] به [[پیروی]] از [[فرمان]] پیشین [[پیامبر]]، بر اعزام [[سپاه اسامه]] [[اصرار]] داشت؛ درحالی که برخی [[مسلمانان]]، از جمله خود [[اسامه]] نگران اوضاع و خطرهای احتمالی [[مخالفان]] بودند. به همین سبب، [[اسامه]] از [[عمر]] که در [[سپاه]] خود حضور داشت خواست نزد [[خلیفۀ رسول الله]] برود و از [[ضرورت]] حضور سپاهش در [[مدینه]] [[سخن]] گوید. این درخواست با همین تعبیر [[خلیفة رسول الله]] {{صل}} در سخنان [[انصار]] خطاب به [[عمر]] نیز دیده می‌شود. [[عمر]] نیز پس از [[مذاکره]] با [[ابوبکر]] و در بازگشت به سوی [[اسامه]] و [[سپاه]] وی، همین تعبیر ترکیبی [[خلیفة رسول الله]] {{صل}} را در سخنان خود به کار برد&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: عزالدین بن الأثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۳۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از آن پس، واژۀ [[خلیفه]] در تاریخ اسلام و [[مسلمانان]] از تعابیر و اصطلاحات رایج شد و در نامه‌های [[ابوبکر]] هنگام [[جنگ‌های رده]] و زمان [[خلافت]] وی با صراحت کامل به کار رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: محمد حمیدالله، وثائق (نامه‌های حضرت ختمی مرتبت و خلفای راشدین)، محمود مهدوی دامغانی، ص۲۷۹ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از [[ابوبکر]]، [[عمر]] به [[جانشینی]] وی [[انتخاب]] شد و عنوان “خلیفة خلیفة [[رسول]] الله” را از آن خود ساخت. تکرار پسوند [[خلیفه]] با توجه به افزایش شمار [[خلفا]] در [[آینده]] مشکل آفرین بود. پس کم‌کم به همان واژۀ اولیۀ [[خلیفه]] بسنده شد و [[عمر]] نیز به نام [[خلیفه]] بدون تکرار آن اکتفا کرد. همچنین [[عمر]] پس از منع تکرار واژۀ [[خلیفه]]، نخستین کسی بود که کوشید با [[استدلال]] به اینکه شما [[مؤمنان]] هستید و من امیرِ شمایم، خود را [[امیرالمؤمنین]] بخواند&amp;lt;ref&amp;gt;به نقل از: حاتم قادری، تحول مبانی مشروعیت خلافت از آغاز تا فروپاشی عباسیان با رویکردی به آراء اهل سنت، ص۶۲-۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان [[امویان]]، واژه [[خلیفه]] با پسوند [[الله]] همراه شد که در دورۀ خلفای پیشین مرسوم نبود. [[خلفای بنی امیه]] خود را [[خلیفة الله]] خواندند؛ عنوانی که وقتی شخصی آن را دربارۀ [[ابوبکر]] به کار برد، با [[مخالفت]] وی روبه‌رو شد. [[معاویه]] نخستین کسی بود که خود را [[خلیفة الله]] خواند. عنوان ترکیبی [[خلیفة الله]] در زمان [[عبدالملک]] بیش از دیگر [[امویان]] به کار رفته است. [[خلفا]]، [[کارگزاران]] و [[شاعران]] [[اموی]]، برای کاربرد عنوان [[خلیفة الله]] انگیزه‌های بسیاری داشتند که از آن جمله، [[نگرانی]] به سبب پیدایش و گسترش [[نفوذ]] [[علما]] بود. [[خلفای عباسی]] نیز بنا به [[دلایل]] بسیاری ترجیح دادند پسوند [[الله]] را در پی [[القاب]] خود [[حفظ]] کنند. افزون بر [[امویان]] و [[عباسیان]]، [[خلفای اموی]] [[اندلس]]، [[فاطمیان]] [[مصر]] و [[اسماعیلیان]] نیز نظریۀ [[خلیفة‌اللهی]] استناد جسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;برای مطالعه بیشتر، ر. ک: حاتم قادری، تحول مبانی مشروعیت خلافت از آغاز تا فروپاشی عباسیان با رویکردی به آراء اهل سنت، ص۶۴ و ۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مقام خلیفة‌اللهی]] دربارۀ خلفای [[عثمانی]] نیز به کار می‌رفت. از بالاترین [[مقام]] [[سیاسی]] [[عثمانی]] با [[لقب]] “خداوندگار” یا “خواندگار” که در ترکی به معنای [[سلطان اعظم]] است یاد می‌شد؛ گرچه گاهی [[لقب]] [[فارسی]] “پادشاه” نیز دربارۀ آنان به کار می‌رفت&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: اسماعیل احمد یاقی، دولت عثمانی از اقتدار تا انحلال، ترجمه رسول جعفریان، ص۶۹-۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حتی پیش از انتقال [[مقام خلافت]] به [[حاکمیت]] عثمانی نیز، حکمرانان از عنوان [[خلیفه]] استفاده می‌کردند. از قرن دهم، این نظر که “خلیفه باید فردی واحد باشد” از [[جهان اسلام]] رخت بربست. از این رو، برخلاف آنچه در صدر اسلام بود، حکمرانان متعددی، از عنوان [[خلیفة‌الله]] استفاده کردند. [[سلیمان]] قانونی اعلام داشت که در مقام “خلافت کبری” جای دارد. پس از او نیز عناوینی چون “[[خلیفه روی زمین]]” و “[[خلیفة‌المسلمین]]” متداول شد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: داوود دورسون، دین و سیاست در دولت عثمانی، ترجمه منصوره حسینی و داوود وفایی، ص۲۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علما]] و اندیشمندان [[اهل سنت]] برای [[مشروعیت‌بخشی]] به [[نظام]] [[خلافت]] ـ بر مبنای آنچه از [[سقیفه]] تا دوران [[امویان]] و [[عباسیان]] رخ داد ـ تئوری‌پردازی‌هایی کردند که همۀ آنها به امر واقع ناظر بوده است. نظریه‌های [[مشروعیت]] دربارۀ [[خلافت]]، اعم از نظریۀ [[اهل حل و عقد]]، [[شورا]]، [[استخلاف]] و استیلا، همگی ناظر به امر واقع بود و توجیه‌کنندۀ کار [[خلیفه]] به شمار می‌رفت. [[خلیفه]] در [[نظام]] [[خلافت]] ویژگی‌ها، [[وظایف]]، اختیارات و شیوۀ خاص تصدیگری و احراز این منصب را داشت که مجموعۀ آنها [[نظام]] [[خلافت]] را شکل می‌دهد. در مبحث کلیات، به برخی از مؤلفه‌های [[نظام]] [[خلافت]] خواهیم پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد علی میرعلی|میرعلی، محمد علی]]، [[اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت (کتاب)|اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت]]، ص ۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100538.jpg|22px]] [[محمد علی میرعلی|میرعلی، محمد علی]]، [[اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت (کتاب)|&#039;&#039;&#039;اطاعت از حاکم جائر در نظام امامت و خلافت&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:خلافت]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B9%D8%AB%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360421</id>
		<title>بعثت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B9%D8%AB%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360421"/>
		<updated>2026-02-05T10:19:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = بعثت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = بعثت پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[بعثت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بِعثَت [[پیامبر خاتم]]&#039;&#039;&#039; به [[برگزیده شدن]] [[حضرت محمد]] {{صل}} به [[پیامبری]] و آغاز [[رسالت]] او به عنوان [[آخرین پیامبر]] [[الهی]] اشاره دارد. حضرت محمد {{صل}} در سال چهلم [[عام‌الفیل]] در سن چهل سالگی و در [[غار حراء]] به پیامبری [[برگزیده]] شد. [[شیعیان]] بیست و هفتم [[ماه رجب]] را [[روز]] بعثت پیامبر خاتم دانسته و این روز را به عنوان [[عید مبعث]] گرامی می‌دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[بعثت]] به معنای [[برانگیختن]] از سوی [[بشر]] یا [[خداوند]] است و معنای آن در موارد مختلف تفاوت می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. کاربرد [[قرآنی]] [[بعث]] درباره [[برانگیخته شدن]] [[انبیا]] و نیز [[روز قیامت]] و زنده شدن [[انسان‌ها]] در آن [[روز]]، [[شهرت]] بیشتری دارد&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا}} «اوست که در میان نانویسندگان (عرب)، پیامبری از خود آنان برانگیخت» سوره جمعه، آیه ۲؛ {{متن قرآن|فَهَذَا يَوْمُ الْبَعْثِ}} «اینک این روز رستخیز است» سوره روم، آیه ۵۶؛ {{متن قرآن|وَأَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ}} «و اینکه خداوند آن کسان را که در گورند برمی‌انگیزد» سوره حج، آیه ۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. باعث، از [[نام‌های خداوند]] است که به معنای زنده کننده انسان‌ها پس از [[مرگ]] در روز قیامت است&amp;lt;ref&amp;gt;صدوق، التوحید، ص۲۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از این رو، [[بعثت انبیا]] نیز، هماهنگ با این معنا، می‌تواند به مفهوم فرستادن آنان برای [[زنده کردن]] [[انسانیت]] و [[فطرت بشری]] باشد، که گویی غبار [[گمراهی]] آن را میرانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر همین پایه، [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} بعثت [[رسول خدا]]{{صل}} را نعمتی برای انسان‌ها وصف کرد و فرمود: «پروردگارا! او [[گواه]] تو در [[روز رستاخیز]] و برانگیخته تو برای [[نعمت]] و فرستاده بر [[حق]] تو برای [[رحمت]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;ثقفی، الغارات، ج۱، ص۱۶۰؛ سید رضی، نهج البلاغه، خ ۲۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر اساس این تعریف، [[هدف بعثت]] [[انبیای الهی]] نیز [[پاسخ‌گویی]] به ندای [[فطرت بشر]] و یادآوری نعمت‌های فراموش شده [[الهی]] خواهد بود. [[امام علی]]{{ع}} در این باره فرمود: «خداوند رسولانی فرستاد تا [[مردم]] را به [[پیمان]] خدایی [[فطرت]] پای‌بند کنند، نعمت فراموش شده او را یادآور شوند، گنجینه‌های [[خرد]] را برانگیزانند و نشانه‌های بزرگی خداوند را که در هندسه هستی نقش بسته، نشان دهند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام]] در ادامه با اشاره به بعثت رسول خدا{{صل}} فرمود: «زمانی که حضرت [[مبعوث]] شد، ساکنان [[زمین]] مردمی پراکنده بودند، [[گرایش‌ها]] پراکنده و راه‌ها درهم بود. گروهی [[خدا]] را به مخلوق [[تشبیه]] می‌کردند، جمعی به [[اسم الهی]] [[کفر]] می‌ورزیدند و برخی با نام الهی به موجودات [[پست]] اشاره می‌کردند. [[خداوند]] آنان را به وسیله پیامبرش از [[گمراهی]] و [[نادانی]] [[نجات]] داد»&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن حدیث|فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ... لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ وَ يُرُوهُمْ آيَاتِ الْمَقْدِرَةِ...}}؛ (سید رضی، نهج البلاغه، خطبه ۱). درباره هدف بعثت از منظر قرآن بنگرید: {{متن قرآن|الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ}} «همان کسان که از فرستاده پیام‌آور درس ناخوانده پیروی می‌کنند، همان که (نام) او را نزد خویش در تورات و انجیل نوشته می‌یابند؛ آنان را به نیکی فرمان می‌دهد و از بدی باز می‌دارد و چیزهای پاکیزه را بر آنان حلال و چیزهای ناپاک را بر آنان حرام می‌گرداند و بار (تکلیف)‌های گران و بندهایی را که بر آنها (بسته) بود از آنان برمی‌دارد، پس کسانی که به او ایمان آورده و او را بزرگ داشته و بدو یاری رسانده‌اند و از نوری که همراه وی فرو فرستاده شده است پیروی کرده‌اند رستگارند» سوره اعراف، آیه ۱۵۷؛ {{متن قرآن|لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ...}} «ما پیامبرانمان را با برهان‌ها (ی روشن) فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو فرو فرستادیم تا مردم به دادگری برخیزند.».. سوره حدید، آیه ۲۵؛ {{متن قرآن|هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ}} «اوست که در میان نانویسندگان (عرب)، پیامبری از خود آنان برانگیخت که بر ایشان آیاتش را می‌خواند و آنها را پاکیزه می‌گرداند و به آنان کتاب (قرآن) و فرزانگی می‌آموزد و به راستی پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند» سوره جمعه، آیه ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ویژگی‌های [[بعثت]] [[رسول خدا]]{{صل}} آن بود که [[خداوند]] از همه [[انبیای پیشین]] پیمانی گرفت تا به وی [[ایمان]] آورند، با دشمنانش بجنگند و [[پیامبری]] او را به [[پیروان]] خود نیز خبر دهند. خداوند این [[پیمان]] را برای [[رسول خدا]]{{صل}} چنین نقل کرد: «هنگامی را که خداوند از [[پیامبران]] پیمان گرفت که هرگاه به شما کتاب و حکمتی دادم، سپس شما را فرستاده‌ای آمد که آنچه را با شماست [[تصدیق]] کرد، البته به او ایمان بیاورید و حتماً یاریش کنید. فرمود: «آیا [[اقرار]] کردید و در این باره پیمانم را پذیرفتید؟» گفتند: «اقرار کردیم» فرمود: «پس [[گواه]] باشید و من با شما از گواهانم»&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ لَمَا آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ قَالَ أَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَى ذَلِكُمْ إِصْرِي قَالُوا أَقْرَرْنَا قَالَ فَاشْهَدُوا وَأَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ}} «و آنگاه خداوند از پیامبران پیمان گرفت که چون به شما کتاب و حکمتی دادم سپس پیامبری نزدتان آمد که آن (کتاب) را که با شماست راست می‌شمارد، باید بدو ایمان آورید و باید او را یاوری کنید و (آنگاه) فرمود: آیا اقرار کردید و بر (پایه) آن پیمان مرا پذیرفتید؟ گفتند: اقرار کردیم؛ فرمود: پس گواه باشید و من نیز همراه شما از گواهانم» سوره آل عمران، آیه ۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بشارت]] به [[بعثت پیامبر خاتم]]{{صل}} و نشانه‌هایی از ظهور آن حضرت در [[تورات]] و [[انجیل]] آمده است و بسیاری از [[اهل کتاب]] و [[مشرکان]] از قبل، با آن آشنا بودند و حتی رسول خدا{{صل}} را مانند نزدیک‌ترین افراد خود می‌شناختند و به ویژگی‌ها و نشانه‌های آن حضرت [[آگاه]] بودند&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبِينٌ}} «و (یاد کن) آنگاه را که عیسی پسر مریم گفت: ای بنی اسرائیل! من فرستاده خداوند به سوی شمایم، توراتی را که پیش از من بوده است راست می‌شمارم و نویددهنده به پیامبری هستم که پس از من خواهد آمد، نام او احمد است؛ امّا چون برای آنان برهان‌ها (ی روشن) آورد، گفتند: این جادویی آشکار است» سوره صف، آیه ۶؛ {{متن قرآن|وَلَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ وَكَانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكَافِرِينَ}} «و چون کتابی از سوی خداوند نزدشان آمد که آنچه را با خود داشتند، راست می‌شمرد؛ با آنکه پیش‌تر، (به مژده آمدن آن) در برابر کافران یاری می‌خواستند؛ همین که آنچه می‌شناختند نزدشان رسید، بدان کفر ورزیدند پس لعنت خداوند بر کافران باد» سوره بقره، آیه ۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[بعثت]] [[رسول خدا]] {{صل}} ==&lt;br /&gt;
رسول خدا {{صل}} [[پیش از بعثت]]، هر سال&amp;lt;ref&amp;gt;سید رضی، نهج البلاغه، خطبه قاصعه، ص۱۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; یک ماه&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۵۱؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۰۰؛ عسکری، تصحیفات، ج۱، ص۲۹۶؛ بیهقی، دلائل، ج۲، ص۱۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا همواره از محیط [[مکه]] بیرون می‌رفت و بدون آنکه کسی به او [[دستور]] داده باشد یا از کسی [[پیروی]] کند، در [[غار حرا]] به [[عبادت]] می‌پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن حزم، جوامع السیره، ص۳۶؛ حلبی، ج۱، ص۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این گونه عبادت رسول خدا {{صل}} که با دوری از [[جامعه]] و ویژگی‌هایی همراه بود، &amp;quot;[[تحنث]]&amp;quot;، از ماده &amp;quot;حنث&amp;quot; به معنای [[گناه بزرگ]]&amp;lt;ref&amp;gt;خلیل، ج۳، ص۲۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به معنای [[دوری از گناه]] بزرگ یا عبادت همراه با دوری از [[شرک]] و [[بت پرستی]] است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن قتیبه، غریب الحدیث، ج۱، ص۱۴۳؛ عسکری، تصحیفات، ج۱، ص۲۹۶؛ جوهری، ج۱، ص۲۸۰؛ زمخشری، ج۱، ص۲۳۸. برای آگاهی بیشتر از معنای تحنث، ر.ک: تحنث.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین نشانه‌های بعثت رسول خدا {{صل}} رؤیاهای صادق بود که همچون سپیده صبح پدید آمد&amp;lt;ref&amp;gt;یعنی فرشته را در خواب می‌دید، نه آنکه در خواب مبعوث به رسالت شده باشد.&amp;lt;/ref&amp;gt; و علاقه به [[تنهایی]] در ایشان ایجاد شد؛ چندان که تنهایی را بیش از هر چیز [[دوست]] می‌داشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۴۹ و ۲۵۰؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ بلاذری، أنساب، ج۱، ص۱۱۶؛ ابونعیم، دلائل، ص۲۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. چراکه با [[کوه]] حرا&amp;lt;ref&amp;gt;چون در برخی روایات غار نیست.&amp;lt;/ref&amp;gt; به سر می‌برد، به فقیرانی که نزد ایشان می‌رفتند طعام می‌داد و چون آن ایام پایان می‌یافت، هفت بار یا هر چه [[خدا]] می‌خواست به [[طواف]] [[کعبه]]، می‌پرداخت و سپس به [[خانه]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا بر [[نقلی]] آن حضرت پس از چند شب پی در پی عبادت و تنهایی در [[غار حراء]] نزد [[حضرت خدیجه]] {{س}} می‌آمد و زاد و توشه تهیه می‌کرد و باز می‌گشت تا آنکه در حالی که در غار حرا به سر می‌برد [[وحی]] بر او نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ ابونعیم، دلائل، ص۲۱۳؛ ابن عبدالبر، الدرر، ص۳۱ و ۳۲؛ و با اندکی تغییر، ابن هشام، ج۱، ص۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در آستانه [[بعثت]]، هرگاه [[رسول خدا]] {{صل}} برای کاری از [[منزل]] دور می‌شد و به کوه‌های [[مکه]] می‌رفت، بر سنگ و درختی نمی‌گذشت مگر آنکه از آنها ندای &amp;quot;[[السلام]] علیک یا [[رسول الله]]&amp;quot; می‌شنید و چون اطراف و سمت راست و چپ و پشت سر خود را نگاه می‌کرد، چیزی جز سنگ و درخت نمی‌دید. مدتی به همین شکل سپری شد تا آنکه [[جبرئیل]] در [[ماه رمضان]] که آن حضرت در [[غار حرا]] بود، بر ایشان نازل شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۴۹ و ۲۵۰؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ بلاذری، انساب، ج۱، ص۱۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بیشتر قریب به اتفاق منابع، سن آن حضرت را هنگام بعثت، [[چهل]] سال دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه، ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۴۹؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۲؛ خلیفة بن خیاط، التاریخ، ص۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما ۴۱&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، ج۱۸، ص۲۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ۴۳&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و ۴۵ سال نیز گفته شده است&amp;lt;ref&amp;gt;خلیفة بن خیاط، التاریخ، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; که با توجه به [[شهرت]] داشتن چهل سال و حوادث سال‌های پس از بعثت و پس از [[هجرت]]، به نظر می‌رسد سال‌های دیگر نمی‌توانند درست باشند. در [[روز]] و [[تاریخ]] بعثت نیز [[اختلاف]] است. بیشتر [[منابع اهل سنت]]، [[تاریخ]] [[بعثت]] را ماه رمضان&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۵۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; یا هفدهم ماه رمضان&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، ج۱، ص۱۵۲؛ بلاذری، انساب، ج۱، ص۱۱۵؛ مقدسی، ج۲، ص۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; آورده‌اند، اما هیجدهم [[رمضان]]&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; ۲۴ رمضان&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[دوازدهم ربیع الاول]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن کثیر، ج۳، ص۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز گفته‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیشتر [[منابع شیعه]] نیز تاریخ بعثت را ۲۷ ماه رجب دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;کلینی، ج۴، ص۱۴۹؛ مفید، المقنعه، ص۲۲۶؛ طوسی، مصباح المتهجد، ص۸۲۰؛ ابن براج، ج۱، ص۱۴۸؛ فتال نیشابوری، ص۳۵۱؛ راوندی، النوادر، ص۲۶۶؛ محقق حلی، المعتبر، ج۲، ص۷۰۸؛ علامه حلی، تذکرة الفقهاء، ج۶، ص۱۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما [[۲۵ رجب]]&amp;lt;ref&amp;gt;صدوق، المقنع، ص۲۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ده روز مانده به پایان رمضان&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[ربیع الاول]]&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، دهم ربیع الاول&amp;lt;ref&amp;gt; مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۱۹۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و ۱۱ ربیع الاول&amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، ج۱۸، ص۲۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; هم گفته‌اند. روز بعثت را نیز بیشتر [[دوشنبه]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن حبیب، المحبر، ص۱۰ یعقوبی، ج۲، ص۲۲؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۳؛ مسعودی، مروج، ج۲، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; دانسته‌اند، ولی [[پنجشنبه]]&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[جمعه]]&amp;lt;ref&amp;gt;یعقوبی، ج۲، ص۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز آورده‌اند. البته اختلاف‌های یاد شده در صورتی است که بتوان [[زمان]] [[بعثت]] و زمان [[نزول وحی]] و [[آیات قرآن]] را یکی دانست، اما در صورتی که زمان بعثت و نزول وحی یکی نباشد، برخی از تاریخ‌های یاد شده و [[اختلاف]] در آنها، مربوط به زمان نزول وحی است که به معنای اختلاف در زمان بعثت نیست. برخی بر این باورند که به موجب آیاتی همچون: {{متن قرآن|شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«(روزهای روزه گرفتن در) ماه رمضان است که قرآن را در آن فرو فرستاده‌اند» سوره بقره، آیه ۱۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و{{متن قرآن|إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما آن (قرآن) را در شب قدر فرو فرستادیم» سوره قدر، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; [[نزول قرآن]] در [[ماه رمضان]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، حال اگر بعثت نیز با [[نزول]] آیاتی از [[قرآن]] آغاز شده باشد، پس نمی‌تواند در زمانی غیر از ماه رمضان رخ داده باشد. از سوی دیگر، عده‌ای اصل بعثت را از [[همراهی]] با نزول قرآن جدا دانسته و بر این باورند که بعثت می‌تواند پیش از نزول [[قرآن کریم]]، به شکل خبر یا رؤیایی صادق به اطلاع [[رسول خدا]] {{صل}} رسیده باشد، اما نزول وحی در ماه رمضان آغاز شده باشد. بر اساس نظری دیگر که موجب پدید آمدن نظریه [[نزول]] دفعی و تدریجی [[قرآن]] شده است، این [[کتاب آسمانی]]، یک بار به صورت مجموعی و دفعی بر [[قلب]] [[مبارک]] [[رسول خدا]] {{صل}} نازل شده، و بار دیگر به شکل تدریجی و [[آیه]] به آیه در طول ۲۳ سال بر آن حضرت نازل گردیده است. بر اساس این نظریه، لازم نیست [[بعثت]] و [[نزول قرآن]] حتما در یک [[زمان]] رخ داده باشند. پس می‌شود نزول قرآن در [[ماه رمضان]] و بعثت در زمانی دیگر صورت گرفته باشد؛ چنان که می‌شود حتی بر اساس همزمان بودن نزول قرآن و بعثت، نزول دفعی قرآن در ماه رمضان و نزول تدریجی آن در زمانی دیگر و همراه با بعثت رخ داده باشد، اما این نظریه نیز مورد پذیرش همگان قرار نگرفته است&amp;lt;ref&amp;gt;برای بررسی بیشتر، ر.ک: سهیلی ج۲، ص۳۹۶-۳۸۸؛ مجلسی، ج۱۸، ص۱۹۰؛ جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۲۵۰-۲۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۴۳-۴۴؛ [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص۲۵۳؛ [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نخستین آیات ==&lt;br /&gt;
با آنکه برخی ادعا کرده‌اند بدون [[اختلاف]]، نخستین [[سوره]] نازل شده بر رسول خدا {{صل}} {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; است&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: حسکانی، ج۲، ص۴۱۶؛ مقریزی، ج۴، ص۳۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما در این باره اختلاف‌هایی وجود دارد: از این‌رو، [[سوره علق]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابن ابی شیبه، ج۷، ص۱۹۵ و ج۸، ص۳۳۵؛ بیهقی، سنن، ج۹، ص۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[سوره مدثر]]&amp;lt;ref&amp;gt;بخاری، ج۶، ص۷۴؛ ابن حبان، صحیح ج۱، ص۲۲۰-۲۲۲؛ طبری، جامع البیان، ج۲۹، ص۱۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، سوره [[فاتحة الکتاب]]&amp;lt;ref&amp;gt;ثعلبی، ج۱۰، ص۲۴۴؛ طوسی، التبیان، ج۱۰، ص۱۷۱و ۳۷۸؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۱۰، ص۷۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[سوره تین]]&amp;lt;ref&amp;gt;حلبی، ج۱، ص۴۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، آیه {{متن قرآن|قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بگو: بیایید تا آنچه را خداوند بر شما حرام کرده است برایتان بخوانم» سوره انعام، آیه ۱۵۱. ابن العربی، احکام القرآن، ج۴، ص۴۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«به نام خداوند بخشنده بخشاینده» سوره فاتحه، آیه ۱. واحدی نیشابوری، ص۶؛ سیوطی، ج۱، ص۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; را نخستین [[آیه]] یا نخستین [[سوره]] دانسته‌اند که بر آن حضرت نازل شد، اما بیشتر منابع و [[مفسران]]، پنج آیه ابتدای [[سوره علق]] را نخستین آیات می‌دانند&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه، ر.ک: ابن سعد، ج۱، ص۱۵۴؛ طبری، جامع البیان، ج۳۰، ص۳۲۰؛ بغوی، ج۴، ص۵۰۶؛ سمرقندی، ج۳، ص۴۵۸؛ ثعلبی، ج۱۰، ص۲۴۴؛ طوسی، التبیان، ج۱۰، ص۱۷۱ و ۳۷۸ طبرسی، مجمع، ج۱۰، ص۷۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و بر نادرستی اقوال دیگر [[استدلال]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: واحدی نیشابوری، ص۶ و ۷؛ سیوطی، ج۱، ص۷۴ و ۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. برخی برای رفع این [[اختلاف]]، نخستین آیات را سوره علق دانسته و [[سوره مدثر]] را نخستین سوره پس از [[انقطاع وحی]] یا نخستین سوره کامل می‌دانند&amp;lt;ref&amp;gt;طبرانی، الأوائل، ص۴۳؛ زیلعی، تخریج الأحادیث و الآثار، ج۴، ص۱۱۸ و ۱۱۹؛ سمعانی، تفسیر، ج۶، ص۸۷؛ سیوطی، ج۱، ص۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به نظر می‌رسد در این باره باید همان نظر مشهور را پذیرفت که پنج [[آیه]] ابتدای سوره علق، نخستین آیات نازل شده بر [[رسول خدا]] {{صل}} است؛ زیرا سوره مدثر، به سبب آنکه برخی [[آیات]] آن از [[دشمنان]] رسول خدا {{صل}} [[سخن]] می‌گوید، باید به حوادث پس از [[بعثت]] مربوط باشد. [[روایات]] مربوط به آیات و سوره‌های دیگر نیز به روشنی نزول نخستین آنها را [[اثبات]] نمی‌کند&amp;lt;ref&amp;gt; برای اطلاع بیشتر، ر.ک: جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۲۵۰-۲۴۴؛ دوانی، باد نامه طبری، آغاز وحی و بعثت پیامبر در تاریخ و تفسیر طبری.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۴۴؛ [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص۲۵۳؛ [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روایات بعثت ==&lt;br /&gt;
روایات مربوط به بعثت رسول خدا {{صل}}، به چند صورت این رویداد را بیان کرده‌اند و به بررسی کامل نیاز دارند، اما بی‌تردید برخی از این روایات را نمی‌توان پذیرفت. بر اساس خبری مشهور، اما نادرست، آن حضرت پس از آنکه با [[فرشته وحی]] روبه رو شد و مورد خطاب [[آیه]] {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید» سوره علق، آیه ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ قرار گرفت و پاسخ داد که خواندن نمی‌داند، از سوی [[جبرئیل]] مورد فشار و تکان‌های جسمی شدید قرار گرفت تا آنکه پس از سه مرتبه، سرانجام توانست آن [[آیات]] را بخواند. آن حضرت سپس از [[غار حرا]] پایین آمد و از [[ترس]] آنکه [[مردم]] او را به [[جن]]‌زدگی و امثال آن متهم کنند، نزدیک بود خود را از [[کوه]] پرتاب کند. وی نزد همسرش [[حضرت خدیجه]] {{س}} رفت و او را از ماجرا باخبر کرد و چون [[خدیجه]] ایشان را هراسناک و [[وحشت]] زده دید، دلداری‌اش داد که [[امیدوار]] است او [[برگزیده خداوند]] باشد و به سبب ویژگی‌هایی همچون مهمان نوازی، [[صله رحم]] و [[راستگویی]] که ایشان دارد، [[خدا]] او را [[خوار]] نخواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[روایت]] دیگری آمده است خدیجه {{ع}} نزد پسرعمویش، [[ورقة بن نوفل]] رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد و او نیز به ایشان [[دلداری]] داد که نگران نباشد زیرا همسرش [[پیامبر]] این [[امت]] خواهد شد و...&amp;lt;ref&amp;gt;برای اطلاع از این روایات، ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۵۵-۲۵۳؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۲۹۹-۲۹۸؛ بیهقی، دلائل، ج۲، ص۱۴۰-۱۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر [[نقلی]] دیگر، [[رسول خدا]] {{صل}} [[نذر]] کرد همراه با حضرت خدیجه {{ع}} یک ماه که مطابق با [[ماه رمضان]] بود، در [[غار حرا]] [[اعتکاف]] کند. آن حضرت شبی خارج شد و صدایی شنید که می‌گوید {{عربی|&amp;quot;السلام عليك&amp;quot;}}. ایشان [[گمان]] کرد این صدای جن است و بر خدیجه {{ع}} وارد شد و از او خواست تا وی را بپوشاند و...&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابونعیم، دلائل، ص۲۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. چنان که بر اساس روایتی از [[عایشه]]، رسول خدا {{صل}} در [[خواب]] به [[رسالت]] [[مبعوث]] شدند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; که آن نیز درست نیست. [[اخبار]] یاد شده که در برخی منابع به اختصار و در برخی گزارش‌ها به تفصیل آمده است و نیز [[روایات]] دیگری که مشابه این اخبارند&amp;lt;ref&amp;gt; برای نمونه، ر.ک: ابونعیم، دلائل، ص۲۱۸-۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و متأسفانه به برخی منابع [[شیعی]] نیز راه یافته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: مجلسی، ج۱۵، ص۳۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، از نظر [[سند]]، محتوا و مضمون و نیز ناهماهنگی بین آنها و به لحاظ آنکه بخش‌هایی از این [[روایات]] با مبانی [[عقلی]] و [[اصول اعتقادی]] مخالف‌اند، اشکالات بسیاری دارند که نمی‌توانند مورد پذیرش قرار گیرند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: شرف الدین، النصو الاجتهاد، ص۴۲۰-۴۲۳؛ جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۳۱۴-۲۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مهم‌ترین اشکالات روایات یاد شده این است که [[راوی]] اصلی این [[اخبار]] ـ همچون [[عایشه]]، [[عبدالله بن عباس]]، [[عبید بن عمیر بن قتاده لیثی]]، [[عبدالله بن حسن مثنی]]، [[محمد بن شهاب زهری]]، [[هشام بن محمد بن سائب کلبی]] ـ در [[زمان]] [[بعثت]] [[رسول خدا]] {{صل}} به [[دنیا]] نیامده یا [[کودک]] بوده‌اند و طبیعی است که نمی‌توانند وقایع بعثت را نقل کنند، مگر به نقل از دیگران و [[راویان]] یاد شده، [[روایات بعثت]] را از کسی دیگر نقل نکرده یا از او نام نبرده‌اند، بلکه به گونه‌ای نقل کرده‌اند که گویی خود [[شاهد]] ماجرا بوده‌اند. از این‌رو، روایات آنان مرسل است و قابل [[اعتماد]] نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشکال دیگر این است که سند بیشتر این روایات به [[آل زبیر]] می‌رسد و چون ممکن است بی‌تأثیر از مسائل [[سیاسی]] نبوده باشد، باید با [[تأمل]] بیشتری در این روایات نگریست&amp;lt;ref&amp;gt;برای آگاهی بیشتر از نقد و بررسی این روایات، ر.ک: دوانی، بادنامه طبری، آغاز وحی و بعثت پیامبر در تاریخ و تفسیر طبری.&amp;lt;/ref&amp;gt;، به نظر می‌رسد [[روایت]] درست‌تر درباره بعثت رسول خدا {{صل}}، چنان باشد که بخشی از آن را [[امام علی]] {{ع}} در [[خطبه قاصعه]]&amp;lt;ref&amp;gt;سید رضی، نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; آورده‌اند و گزارشی از آن از [[امام هادی]] {{ع}} نقل شده است که فرمود: &amp;quot;رسول خدا {{صل}} در همان [[تحنث]] در [[غار]]، مورد خطاب [[آیات]] ابتدای [[سوره علق]] قرار گرفت و با توجه به [[رؤیاهای صادقه]] و [[الهامات]] درونی که آن حضرت را برای پذیرش [[مسئولیت]] [[رسالت]] آماده ساخته بودند، رسالت خود را آغاز کرد. البته [[رسول خدا]] {{صل}} از [[عظمت]] و بزرگی [[خداوند]] و نیز از اینکه ممکن بود [[قریش]] خبر [[پیامبری]] ایشان را [[تکذیب]] کنند یا نسبت [[جنون]] به ایشان بدهند یا بگویند دچار [[وسوسه]] [[شیاطین]] شده است&amp;lt;ref&amp;gt;بدون وحشت‌ها و حالت‌هایی که در روایات نادرست آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; دچار تب شد، اما از [[کوه]] حرا پایین آمد، در حالی که همه چیز بر ایشان [[سلام]] می‌کرد و به ایشان [[بشارت]] می‌داد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: بحرانی، مدینة المعاجز، ج۱، ص۴۴۵-۴۴۴ مجلسی، ج۱۸، ص۲۰۶-۲۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته در اینکه [[وحی]] از مقولات ماورای [[طبیعت]] است و از این‌رو برای آن حضرت هنگام تلقی آن، حالتی غیر عادی و تب (چنان که بدان اشاره کردیم) ایجاد می‌شد و [[نزول وحی]] و [[قرآن]] نیز ـ به [[گواهی]] خود قرآن که می‌فرماید: {{متن قرآن|سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«ما سخنی سنگین را به زودی بر تو فرو می‌فرستیم» سوره مزمل، آیه ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; سخنی سنگین است، هیچ تردیدی نیست، اما اینکه [[حضرت خدیجه]] {{س}} [[تأیید]] کند، یا [[ورقه بن نوفل]] (که در اصل وجود و جزئیات و [[زمان]] [[زندگی]] او اختلاف‌های بسیاری وجود دارد، ر.ک: مدخل [[ورقة بن نوفل]] بن [[اسد]]) [[بعثت]] ایشان را بشارت دهد و تأیید نماید، یا آنکه آن حضرت چنان دچار [[وحشت]] شده باشد که از [[ترس]] سخنان [[مردم]]، [[تصمیم]] بگیرد خود را از کوه پرتاب کند و مانند این سخنان، که از [[روایات]] [[نادرست]] بر می‌آید، پذیرفتنی نیست&amp;lt;ref&amp;gt;برای اطلاع بیشتر از نقد و بررسی این روایات، ریک: دوانی، یادنامه طبری، آغاز وحی و بعثت پیامبر در تاریخ و تفسیر طبری.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۴۴-۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نخستین مسلمان ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|اولین مسلمانان}}&lt;br /&gt;
در اینکه نخستین مسلمان چه کسی بود، [[اختلاف]] وجود دارد. تصریح رسول خدا {{صل}} به پیشگام بودن [[امام علی]] {{ع}} در پذیرش اسلام&amp;lt;ref&amp;gt;برای نمونه، ر.ک: بلاذری، انساب، ج۲، ص۳۶۲؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج۶، ص۲۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، تأکید خود امام علی {{ع}} در این باره&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۱۰؛ خطیب بغدادی، ج۴، ص۴۵۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ادعای [[اجماع]] برخی از منابع اهل سنت&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: حاکم، معرفة علوم الحدیث، ص۲۲؛ ابن حجر هیثمی، ص۱۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و سخنان بسیاری از [[صحابه]] بزرگ و [[تابعین]] دراین مورد&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: امینی، ج۲، ص۲۳۶-۲۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، مهم‌ترین [[دلایل]] [[اثبات]] [[نخستین مسلمان]] بودن [[امام علی]] است. البته در اینکه [[حضرت خدیجه]] نخستین [[زن]] [[مسلمان]] بود اختلافی نیست&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابن هشام، ج۱، ص۲۵۷؛ ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳؛ بیهقی، دلائل، ج۲، ص۱۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ولی در اینکه وی نخستین مسلمان بود یا امام علی {{ع}}، [[اختلاف]] وجود دارد. برخی از منابع اهل سنت نیز به پیشگام بودن [[ابوبکر]] در پذیرش اسلام اشاره کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: ابن سعد، ج۲، ص۱۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما این [[روایات]] اندک است و به دلایل مختلف اعتبار ندارند&amp;lt;ref&amp;gt;برای بررسی بیشتر، ر.ک: جعفر مرتضی عاملی، ج۱، ص۳۳۲-۳۲۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[اخبار]] بعثت‌ ==&lt;br /&gt;
قبل از آنکه به بررسی اخبار[[ بعثت]] بپردازیم، خوب است از اخباری که [[روز]] [[مبعث]] را تعیین می‌کنند، [[آگاهی]] یابیم و در این مورد با کمبود متون مواجه نیستیم. مرحوم [[کلینی]] با سند خود از [[امام صادق]] [[روایت]] کرده است که فرمود: «[[روزه]] [[بیست و هفتم رجب]] را فراموش نکن؛ زیرا آن روزی است که محمد به [[نبوّت]] گماشته شده است»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، ج۲، ص۱۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[شیخ صدوق]]&amp;lt;ref&amp;gt;من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص۹۰ از حسن بن راشد از امام صادق{{ع}}. و ثواب الاعمال، ص۹۹.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[طوسی]]&amp;lt;ref&amp;gt;تهذیب الاحکام، ج۱، ص۴۳۸ و الامالی، ص۲۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; هم آن را روایت کرده‌اند. همچنین کلینی از امام صادق{{ع}} روایت می‌کند که آن حضرت فرمود: «در روز بیست و هفتم رجب [[رسول الله]]{{صل}} به [[پیامبری]] برگزیده شد»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، ج۱، ص۴۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با سند خود از [[امام رضا]]{{ع}} نقل می‌کند: «[[خداوند]][[ محمد]] را به عنوان [[رحمت]] برای جهانیان در بیست و هفتم رجب به پیامبری [[مبعوث]] کرد و هر کسی که آن را روزه بدارد، خداوند [[ثواب]] شصت ماه [[روزه‌داری]] را برایش می‌نویسد&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، ج۲، ص۱۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و همین را طوسی نیز نقل نموده است&amp;lt;ref&amp;gt;تهذیب الاحکام، ج۱، ص۴۳۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[صدوق]] با سندی از امام رضا{{ع}} نقل می‌کند که حضرت فرمود: «خداوند [[حضرت محمد]] را سه شب مانده به آخر [[ماه رجب]] به پیامبری مبعوث کرد و هر کسی که آن روز را روزه بگیرد، مثل این است که هفتاد سال روزه گرفته است»&amp;lt;ref&amp;gt;ثواب الاعمال، ص۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طوسی با سندی از [[امام هادی]]{{ع}} روایت می‌کند که فرمود: «روز بیست و هفتم رجب روزی است که خداوند حضرت محمد{{صل}} را به عنوان رحمت برای جهانیان به پیامبری مبعوث کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;تهذیب الاحکام، ج۱، ص۴۳۸ تا دو خبر آخر که شیخ آنها را در مجالس، ص۳۴۹ به نقل از امام صادق{{ع}}‌ روایت کرده است و در مصباح المتهجّد به نقل از امام جواد در مورد روزه آن روز سفارش شده است بدون آنکه متعرض بعثت شده باشد. و همچنین رجوع کنید به وسائل الشیعة، ج۷، ص۳۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] از [[ابن عباس]] و [[أنس بن مالک]] نقل می‌کند که گفتند: «[[خداوند]] در [[روز]] [[دوشنبه]] بیست و هفتم [[ماه رجب]] بر محمّد{{صل}} [[وحی]] را نازل کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و از میان عامّه، [[متقی هندی]] در [[کنز]] العمّال به نقل از [[بیهقی]] در شعب الایمان از [[سلمان فارسی]] نقل کرده است که گفت: «در [[رجب]]،[[ شب]] و روزی است که هر کس آن [[روز]] را [[روزه]] بگیرد و آن شب را به [[عبادت]] بپردازد، همانند کسی است که صد سال روزه گرفته و صد سال [[شب‌زنده‌داری]] کرده است و این شب و روز در سه روز مانده آخر [[ماه رجب]] قرار دارند و [[خدا]] محمّد{{صل}} را در آن به [[پیامبری]] [[مبعوث]] کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;منتخب کنز العمال در حاشیه مسند، ج۳، ص۳۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حلبی]] در سیره‌اش به نقل از دمیاطی در سیره‌اش از ابی [[هریرة]] نقل کرده است که گفت: «هر کسی که بیست و هفتم ماه رجب را روزه بگیرد، [[خداوند]] روزه شصت ماه را برایش می‌نویسد و این روزی است که [[جبرئیل]] برای اعلام [[رسالت]] بر [[نبی اکرم]]{{صل}} نازل شد و این اولین روزی است که در آن جبرئیل نازل شده است»&amp;lt;ref&amp;gt;السیره الحلبیة، ج۱، ص۳۸۴ و در آخر آن از ادعای شعبی حمایت شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[اهل سنت]] در تعیین روز [[مبعث]] با کمبود [[روایت]] روبه‌رو هستند، امّا چنان که گذشت، از طریق [[اهل بیت]] با هیچ کمبودی از [[اخبار]] و [[روایات]] مواجه نیستیم و لکن باید [[اعتراف]] کنیم که در کیفیت [[آغاز بعثت]] با کمبود مواجه هستیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۳۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چگونگی آغاز بعثت‌==&lt;br /&gt;
روایت شده است که [[امام حسن عسکری]]{{ع}} که در حال توصیف [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}} بود، فرمود: «... تا این که به [[چهل سالگی]] رسید، و خداوند [[قلب]] کریمش را بهترین و والاترین و خاشع‌ترین و مطیع‌ترین قلب‌ها یافت. پس به درهای [[آسمان]] [[اجازه]] داد و آنها بازشدند و به [[ملائکه]] اجازه داد و آنها نازل شدند و در این حال محمد{{صل}} به آنها می‌نگریست. پس [[رحمت]] از طرف [[عرش]] بر وی نازل شد و او به [[روح الامین]]،[[ جبرئیل]] - طاووس [[ملائکه]] - نگاه می‌کرد، جبرئیل نزد او فرود آمد و دستش را گرفت و تکان داد و گفت: ای محمد! بخوان،[[ محمد]] فرمود: چه چیزی را بخوانم؟ گفت: ای محمد! {{متن قرآن|اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ قْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بخوان به نام پروردگار خویش که آفرید آدمی را از خونپاره‌ای فروبسته آفرید بخوان و (بدان که) پروردگار تو گرامی‌ترین است همان که با قلم آموزش داد به انسان آنچه نمی‌دانست آموخت» سوره علق، آیه۱-۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس آنچه را که می‌بایست بر او نازل کرد و خودش به سوی پروردگارش بالا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد{{صل}} از [[کوه]] پایین آمد در حالی که [[عظمت خداوند]] و [[جلال]]ت ابّهت [[الهی]] او را مدهوش خود کرده بود و به تب و لرز دچار شده بود. چیزی که اضطرابش را بیشتر می‌کرد، این بود که می‌ترسید، [[قریشیان]] او را [[تکذیب]] کرده و او را به دیوانگی نسبت دهند، در حالی که او عاقل‌ترین [[مردم]] و گرامی‌ترین آنان بود و مبغوض‌ترین چیزها در نظر او [[شیاطین]] و [[اعمال]] دیوانگان بود؛ بنابراین، [[خداوند]] [[اراده]] کرد که قلبش را مملوّ را [[شجاعت]] نماید و به او فراخی [[دل]] [[عنایت]] فرماید. برای همین از کنار هر سنگ و درختی که ردّ می‌شد، می‌شنید که می‌گفتند: «السّلام علیک یا [[رسول الله]]»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر منسوب به امام حسن عسکری{{ع}}، چنان که در بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۰۶ آمده است و این را مقایسه کنید با آنچه که در تاریخ طبری، ج۲، ص۲۹۹-۳۰۶ آمده است. به طوری که از آن چنین استفاده می‌شود که رسول الله{{صل}} گمان کرد که جنون او را فرا گرفته است و اراده کرد که خودش خدا را ببیند و در آن فرشته شک کرد که آیا شیطان است یا خیر؟ و خدیجه و عموزاده نصرانی‌اش، ورقة بن نوفل به او دلداری و اطمینان دادند (!) چنین مطالبی از طریق امامیه نقل نشده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر دلالت می‌کند که اولین [[سوره]] - یا اولین آیاتی - که نازل شده است، همین پنج [[آیه]] اول [[سوره علق]] بوده است، ولی این تنها یک خبر واحدی است که دلالت می‌کند که این [[آیات]] در ابتدای [[بعثت]] و در [[روز]] [[بیست و هفتم رجب]] نازل شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۳۱۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM009657.jpg|22px]] [[قاسم خانجانی|خانجانی، قاسم]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|&#039;&#039;&#039;مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:13790010.jpg|22px]] [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;سیرت جاودانه ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010504.jpg|22px]] [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D9%BE%DB%8C%D8%B4_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D8%B9%D8%AB%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360416</id>
		<title>دین پیامبر خاتم پیش از بعثت در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D9%BE%DB%8C%D8%B4_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D8%B9%D8%AB%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360416"/>
		<updated>2026-02-05T10:09:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* مقدمه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = دین پیامبر خاتم پیش از بعثت | عنوان مدخل = دین پیامبر خاتم پیش از بعثت| مداخل مرتبط =  [[دین پیامبر خاتم پیش از بعثت در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش) }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[حقیقت]] این است که [[واقعیت]] [[امر]] [[قبل از بعثت]] به صورت واضح روشن نیست و [[قرآن کریم]] می‌فرماید: {{متن قرآن|مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«تو نمی‌دانستی که کتاب و ایمان چیست؟» سوره شوری، آیه ۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال که او نمی‌دانسته کتاب و [[ایمان]] چیست؟ آیا [[متدین]] به هیچ کتاب و [[دینی]] هم نبوده است، چنان که از [[ظاهر قرآن]] فهمیده می‌شود؟ یا این که قضیه به صورت دیگری بوده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متأسفانه قدیمی‌ترین مطلبی که در مورد این سؤال مطرح شده، در [[زمان]] [[رسول الله]]{{صل}} یا [[اهل بیت]]{{عم}} نبوده است، بلکه در عصر [[غیبت صغرا]] و در ابتدای [[غیبت کبرا]] این سؤال ضمن مسائل [[علم اصول]] مطرح شده است که نمونه‌هایی از آن ذکر می‌گردد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید مرتضی علم الهدی]] در کتاب الذّریعة الی اصول الشریعة می‌نویسد: در مورد این سؤال تحقیق کافی به عمل آوردیم و آن را در الذخیرة&amp;lt;ref&amp;gt;این کتاب به وسیله آقای سید احمد حسینی نجفی تحقیق و تصحیح شده و توسط مؤسسه نشر اسلامی در شهر قم در سال ۱۴۱۱ ه در ۶۰۷ صفحه به چاپ رسیده است. من این مطلب را در باب مذکور و سایر ابواب کتاب نیافتم و بلکه در ارجاع داده به الذخیره در الذّریعة، چاپ دانشگاه تهران، ج۲، ص۵۹۵ نیز وجود ندارد.&amp;lt;/ref&amp;gt; مطرح ساختیم و آنگاه آن را در الذّریعة چنین مطرح می‌کند: «آیا رسو [[الله]]{{صل}} به [[شرایع]] انبیای قبلی متعبّد بوده است؟ در این باب دو مسأله وجود دارد: یکی قبل از [[نبوت]] و دیگری بعد از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه نظر در مورد قبل از [[نبوّت]] وجود دارد: یکی می‌گوید قطعا [[متعبد]] نبوده است و دیگری می‌گوید قطعا متعبّد بوده است و نظر سوم توقف کرده است و این راه صحیح است. چیزی که بر آن دلالت می‌کند این است که [[عبادت]] بر طبق یک [[شریعت]]، تابع مصلحتی است که [[خدا]] آن را [[تکلیف عقلی]] می‌داند و امکان دارد که خدا هیچ مصلحتی را برای [[نبی اکرم]]{{صل}} نمی‌بیند که قبل از [[نبوّت]] به عبادت‌های [[شرایع]] قبلی بپردازد، چنان که امکان دارد برای وی مصلحت‌هایی‌ را ببیند و از آنجا که هر دو امر جایز است و دلیلی نیست که موجب قطع به یک طرف شود، بهترین راه توقف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علم پیامبر]]{{صل}} اقتضا نمی‌کند که باید به [[شریعت]] [[پیامبر]] دیگری متعبّد باشد، بلکه باید امری زائد بر این [[علم]] وجود داشته باشد. اگر ثابت می‌شد که [[پیامبر]] [[حجّ]] یا عمره‌ای را قبل از نبوتش به جای آورده است، قطع حاصل می‌شد که وی متعبّد بوده است و با [[ظن]] و [[گمان]] چنین چیزی ثابت نمی‌شود و ثابت نشده است که او به [[ذبح]] شتر و گوسفند پرداخته باشد و اگر چنین چیزی ثابت می‌شد، احتمال می‌رفت که [[دیانت]] شخص دیگری در آن [[زمان]] مقتضی این بوده که از شخص دیگری در [[تذکیه]] کمک بگیرد و آن حضرت برای کمک به او و برای او تذکیه نموده باشد، اما این که خود او گوشت تذکیه‌شده‌ای را خورده باشد متوقف بر [[شریعت]] و دیانتی نیست؛ زیرا گوشت پس از تذکیه [[مباح]] و [[حلال]] می‌گردد همانند هر مباح دیگری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسی که قطع بیابد که او [[متعبد]] نبوده است نمی‌تواند بگوید که اگر آن حضرت به بعضی از [[احکام]] [[شرایع]] قبلی متعبد می‌شد در این صورت تابع و پیرو آنها محسوب می‌شد و این جایز نیست، چون [[پیامبر افضل]] [[مردم]] است و [[پیروی]] [[افضل]] از [[مفضول]] [[قبیح]] است؛ زیرا امکان دارد که [[خداوند]] بعضی از احکام شرایع قبلی را بر وی [[واجب]] کرده باشد و این بر وجه [[اقتدا]] و پیروی از دیگری نباشد»&amp;lt;ref&amp;gt;الذریعة الی اصول الشریعه، ج۲، ص۵۹۵-۵۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محقّق حلّی در اصول خویش می‌نویسد: «اگر پیامبر به شریعت‌های قبلی متعبّد بوده است، این [[تعبد]] را یا از [[طریق وحی]] و یا نقل به دست آورده است. لازمه [[وحی]] این است که این تعبد جزء شریعت خودش بوده است و نه دیگری و لازمه طریق دوم این بوده است که به نقل قول [[یهود]] تکیه کرده باشد و این هم [[باطل]] است؛ زیرا [[متواتر]] نیست، چون در آن تحریف‌هایی صورت گرفته است که مانع از افاده [[یقین]] می‌باشد و عمل به خبرهای واحد آنها هم [[تکلیف]] را واجب نمی‌کند؛ زیرا مورد [[اطمینان]] نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر متعبّد به شریعت دیگری بوده است، بر او واجب بوده که در مورد آن تحقیق و جستجو کند، لکن این [[باطل]] است، چون اگر این کار بر وی [[واجب]] بود، آن را انجام می‌داد و بین [[اصحاب]] مشهور می‌شد و بر [[صحابه]] و [[تابعین]] و [[مسلمین]] واجب بود که آن را انجام دهند و آنچه که از [[دین]] می‌شناسیم بر خلاف آن است»&amp;lt;ref&amp;gt;چنان که در [[بحار الانوار]]، ج۱۸، ص۲۷۵-۲۷۶ به اختصار آمده است. اما در کتاب معارج الاصول که به‌ چاپ رسیده، چنین آمده است: [[مردم]] در مورد [[نبی اکرم]]{{صل}}[[ اختلاف]] کرده‌اند که آیا وی [[متعبد]] به [[شرایع]] قبلی بوده است یا خیر؟ و این [[اختلاف]] هیچ فایده‌ای ندارد؛ زیرا ما شکی نداریم که تمام آنچه که وی آورده است به نقل از انبیای قبلی نبوده است، بلکه آنها را از جانب [[خداوند]] آورده است و [[اجماع]] داریم به این که او [[افضل]] [[انبیای الهی]] بوده است و در این صورت تعبّد وی به شرایع قبلی را با [[سختی]] می‌پذیریم، ص۱۲۱. و [[آقا بزرگ تهرانی]] برای محققین، کتاب دیگری در اصول به نام نهج الوصول نام برده است (الذّریعة، ج۲۴، ص۴۲۶-۴۲۷) و شاید که [[علامه مجلسی]] سخنانش را از آن کتاب نقل کرده و نامش را نبرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس [[سید مرتضی]] توقف کرده است و محقق آن را [[نفی]] و [[انکار]] نموده است و لکن شاگردش، [[علامه]] از نظر وی برگشته و قائل به توقف شده است: علامه قدّس سرّه در شرح بر مختصر الاصول [[ابن حاجب]] می‌نویسد: «[[مردم]] در این که آیا [[نبی اکرم]]{{صل}} قبل از [[نبوّت]] متعبد به [[شریعت]] هیچ کدام از انبیای الهی سابق بوده است یا خیر،[[ اختلاف]] دارند. گروهی قائل شده‌اند که وی متعبّد بوده است و عده‌ای دیگر آن را انکار کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قائلان به این امر نیز با هم اختلاف کرده‌اند: عده‌ای قائل شده‌اند که وی به شریعت نوح و در نظر گروهی به شریعت ابراهیم و در نظر دسته‌ای به [[شریعت موسی]] و در نظر جمعی به شریعت [[عیسی]] متعبد بوده است و برخی نیز گفته‌اند او به آنچه که ثابت می‌شد [[شرعی]] است متعبّد بوده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علّامه در این مسأله سخنی نگفته است که نظرش را معین کند و تنها [[نظریه ]]ابن حاجب [[شافعی]] (ت ۶۴۶ ه‍) را تقریر نموده و از قول وی گفته است: نبی اکرم{{صل}} به آنچه که به صورت [[متواتر]][[ ثابت]] می‌شد که از شریعت قبلی است، متعبّد بوده و فرقی هم نمی‌کرد که از شریعت موسی یا عیسی{{ع}} باشد؛ زیرا [[شریعت]] [[عیسی]] همان [[شریعت موسی]] به معنای اعمّ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استدلالش را هم برای این امر تقریر نموده است: «بنابر آنچه که نزدیک به [[تواتر]] نقل گردیده است مبنی بر این که آن حضرت{{صل}} [[نماز]] می‌خواند و [[حجّ]] به جای می‌آورد و [[عمره]] انجام می‌داد و [[کعبه]] را [[طواف]] می‌نمود و از گوشت مرده و [[تذکیه]] نشده دوری می‌کرد و در عین حال گوشت می‌خورد... اینها از اموری هستند که [[عقل]] آن را [[درک]] نمی‌کند و جز از طریق [[شرع]] نمی‌توان آنها را فهمید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لکن وی [[استدلال]] دیگران را بر این [[عقیده]] رد کرده و گفته است: «[[عیسی]]{{ع}} به سوی تمام [[مکلفین]] [[مبعوث]] شده بود و [[نبی اکرم]] از جمله مکلفین بوده است، بنابراین عیسی به سوی او هم مبعوث شده بود». سپس گفته است: «به عمومیت [[دعوت]] انبیای متقدم [[یقین]] نداریم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ادامه داده است: «[[حکم شرعی]] که به ما رسیده است، یا از [[خبر آحاد]] است که این مقبول نیست و یا از متواترات است که عمل به آن [[واجب]] است و [[مشورت]] با متصدیان آن [[شریعت]] هم لازم نیست و چنین نیست که اگر با [[علما]] و متصدیان [[دینی]] مشورت نکرد، تعبّد صحیح را به جای نیاورده باشد. بنابراین اگر با [[دلیل نقلی]] [[متواتر]] حکمی ثابت شد، باید به آن عمل کرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[سید مرتضی]] نقل شده است که باید به [[دلیل قطعی]]، [[تعبد]] نبی اکرم{{صل}}[[ ثابت]] شود و چنین چیزی ثابت نشده است و [[ظن]] و [[گمان]] در اینجا چیزی را ثابت نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما نصوصی که گذشت تنها بر این مطلب دلالت می‌کند که آن حضرت در [[فکر]] و [[سلوک]] دینی و عقایدی و [[عقلی]] و عملی مورد [[حفاظت]] [[ملائکه]] بوده است و از سوی آنها رهنمون بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خصوص [[نماز]]، خبر [[طبرسی]] از [[علی بن ابراهیم قمی]] را نقل کردیم که گفت: «بعد از آنکه [[رسول اکرم]]{{صل}} به سی و هفت سالگی رسید...[[ جبرئیل]] بر وی نازل شد و آبی را از [[آسمان]] آورد و فقط [[وضو]] و [[سجود]] و [[رکوع]] را به وی آموخت&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۳۶ و در آینده وجه تقدیم سجود بر رکوع را ذکر خواهیم کرد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد حدود نماز و اوقات آن چیزی نازل نشد تا هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} به [[چهل سالگی]] رسید که در آن هنگام [[جبرئیل]] حدود نماز را به وی آموخت، امّا اوقات آن مشخص شد و رسول الله نمازش را دو رکعتی و در اوقات مختلف به جای می‌آورد»&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۱۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این مطلبی است که بسیاری از [[اخبار]] معتبر که در ابواب مختلف وسائل الشیعة در مورد چگونگی [[نزول]] [[نمازها]] نقل گردیده؛ بر آن دلالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا موضع آن حضرت در مورد بسیاری از [[مناسک]] و [[نواهی]] و تروک همانند موضع [[پدران]] و نیاکان پاکش بوده است که بسیاری از اخبار [[تاریخی]] و غیره بر آن دلالت می‌کند و در جایش نقل کردیم. امّا این که وی [[مؤمن]] و متعبّد به [[دین حنیف]] «ابراهیمی» بوده است، دلیل ندارد و نصّی بر آن تصریح ننموده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[علّامه مجلسی]] قدّس سرّه می‌گوید: «آنچه که با استفاده از [[اخبار]] معتبر و آثار [[مستفیض]] برایم روشن شده، این است که آن حضرت{{صل}} [[قبل از بعثت]] از هنگامی که [[خدا]] عقلش را در ابتدای عمرش کامل کرد، [[پیامبر]] و مؤید بر [[روح القدس]] بوده است. در این مدّت [[فرشته]] [[الهی]] با وی صحبت می‌کرده و او صدا را می‌شنیده و در [[خواب]] او را می‌دیده... او خدا را با انواع [[عبادت‌ها]] می‌پرستیده که یا موافق با عباداتی بوده که بعد از [[تبلیغ رسالت]] به [[مردم]][[ امر]] می‌کرده که همین اظهر است و یا بر وجه دیگری [[عبادت]] می‌کرده که یا مطابق با [[شریعت]] [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} یا انبیای دیگر بوده است و البته بدان صورت نبوده است که وی تابع و عامل به شریعت آنها باشد، بلکه آنچه که به وی [[الهام]] می‌شده مطابق با بعضی از [[شرایع]] قبلی بوده و یا به وجه دیگری می‌توان گفت که تمام این [[احکام]] و عبادت‌ها پس از [[رسالت]] آن حضرت{{صل}} [[نسخ]] گردیده. و [[گمان]] نمی‌کنم که صحّت آن چه را که گفتم بر صاحب [[فطرت]] مستقیم و [[عقل]] سالم مخفی بماند... و در اینجا بعضی از وجوه را برای [[اطمینان]] بیشتر به صورت اجمالی ذکر می‌کنیم».&lt;br /&gt;
سپس وجوه شش‌گانه‌ای را ذکر می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۷۷-۲۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا باید بازگردیم و به وجود [[نصّ]] صریحی که در [[جواب]] سؤالی در این مورد وارد شده است؛ توجّه کنیم. مرحوم [[کلینی]] در [[اصول کافی]] با سند خود از ابی [[حمزه]] ثمالی [[روایت]] می‌کند که گفت: «از [[امام صادق]]{{ع}} در مورد [[علم]] سؤال کردم که آیا آن چیزی است که عالمانی مثل شما از دیگران یاد می‌گیرند؟ یا این که در کتابی و نزد شماست که آن را می‌خوانید و آن را یاد می‌گیرید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت{{ع}} فرمود: این امر بزرگ‌تر و عظیم‌تر از این است. آیا قول [[خداوند متعال]] را نشنیده‌ای که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و بدین‌گونه ما روحی از امر خویش را به تو وحی کردیم؛ تو نمی‌دانستی کتاب و ایمان چیست ولی ما آن را نوری قرار دادیم که بدان از بندگان خویش هر که را بخواهیم راهنمایی می‌کنیم و بی‌گمان تو، به راهی راست راهنمایی می‌کنی» سوره شوری، آیه ۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۲۷۳-۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ و به این ترتیب [[روحی]] از امر خودمان را به سوی تو [[وحی]] کردیم در حالی که نمی‌دانستی که کتاب و [[ایمان]] چیست. سپس فرمود:[[ اصحاب]] شما در مورد این [[آیه]] چه می‌گویند؟ آیا [[اقرار]] می‌کنند که او در حالتی بوده است که نمی‌دانست کتاب و ایمان چیست؟ گفتم: نمی‌دانم، فدایت شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس فرمود: بله، او در حالتی بود که نمی‌دانست کتاب و ایمان چیست؟ تا این که [[خداوند]] - عز و جلّ - روحی را که در [[کتاب ذکر]] شده است، [[مبعوث]] کرد و هنگامی که آن را به وی وحی کرد، [[علم]] و [[فهم]] را یاد گرفت و این روحی است که خداوند - عز و جلّ - به هر کسی که بخواهد اعطا می‌کند و اگر آن را به کسی اعطا کند، در [[حقیقت]][[ فهم]] را به او [[تعلیم]] داده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سؤال ابی [[حمزه]] ثمالی در این خبر از [[امام صادق]]{{ع}}، اگر چه سؤال از [[منبع علم]] عالم، برای‌ عالم [[الهی]] و ربّانی بوده است و سؤال از حالات [[رسول اکرم]]{{صل}} [[قبل از بعثت]] از حیث [[عبادت]] و [[دیانت]] نبوده است، ولی [[امام]] جوابی را داده است که شامل حال رسول اکرم{{صل}} هم می‌شود؛ زیرا می‌فرماید: منبع علم عالم الهی و ربّانی روحی است که [[خدا]] به هر کدام از بندگانش که بخواهد، عطا می‌کند. و اگر آن را به بنده‌ای عطا کند، فهم را به او تعلیم داده است، در حالی که قبل از آن کتاب و ایمان را نمی‌شناخته است، چنان که این مطلب [[نصّ صریح]] [[قرآنی]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لکن [[علّامه مجلسی]][[ روح]] را در اینجا به [[روح القدس]] [[تفسیر]] نموده است و چنان که گذشت، گفته است: «آن حضرت قبل از بعثت و از هنگامی که خدا عقلش را در ابتدای عمرش کامل کرد، [[پیامبر]] و مؤید به [[روح القدس]] بوده است». برای همین در [[جواب]] [[استدلال]] به [[آیه قرآنی]] می‌گوید: «و امّا استدلال آنها به قول [[خداوند متعال]] که می‌فرماید: «ما کنْتَ تَدْرِی مَا الْکتابُ وَ لَا الْإِیمانُ» پیش از این نمی‌دانستی که کتاب و [[ایمان]] چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر بیش از این دلالت نمی‌کند که [[رسول الله]]{{صل}} در حالتی بود که [[قرآن]] و بعضی از شرایط ایمان را نمی‌دانست و شاید که این حالت قبل از آنکه به وسیله [[روح القدس]] [[تأیید]] شود، در وی وجود داشته است، چنان که [[روایت]] [[ابو حمزه ثمالی]] و غیره بر آن دلالت دارد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این صورت لازم است معنای [[روح]] را تبیین کنیم: [[کلینی]] در [[اصول کافی]] با سندی از [[ابو بصیر]] نقل می‌کند که وی گفت: از [[امام صادق]]{{ع}} درباره قول [[خداوند متعال]] که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ}} سؤال کردم. [[امام]]{{ع}} فرمود: «مخلوقی از [[مخلوقات]] [[خدا]] که بزرگ‌تر از [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] است، همراه [[رسول الله]]{{صل}} بود و او را [[تعلیم]] می‌داد و [[محافظت]] می‌کرد و این مخلوق بعد از رسول الله{{صل}} همدم [[ائمه]]{{ع}} است»&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین با سندی دیگری از [[ابو حمزه]] نقل می‌کند که از امام صادق{{ع}} درباره قول خداوند متعال: {{متن قرآن|يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي}}&amp;lt;ref&amp;gt;«از تو درباره روح می‌پرسند بگو روح از امر پروردگار من است و به شما از دانش جز اندکی نداده‌اند» سوره اسراء، آیه ۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; سؤال کردم که آن حضرت [[جواب]] داد: «مخلوقی که از جبرئیل و میکائیل بزرگ‌تر است، همراه رسول الله{{صل}} بود و الان با ائمة{{ع}} می‌باشد و از [[فرشتگان الهی]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز با سندی دیگری از ابو حمزه روایت می‌کند که گفت: شنیدم که امام صادق{{ع}} می‌فرماید: {{متن قرآن|يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي}}، آنگاه فرمود: این مخلوقی است که از جبرئیل و میکائیل بزرگ‌تر است و همدم هیچ کسی قبل از محمد{{صل}} نبوده است و در حال حاضر همدم ائمة{{ع}} است و آنها را محافظت می‌کند. چنین نیست که هر کسی بتواند به او دست یابد»&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین روایت دیگری را در اصول کافی با اسناد از [[مفضل بن عمر]] نقل می‌کند که گفت: از امام{{ع}} سؤال کردم که امام چگونه به همه چیز و همه جا [[علم]] دارد، در حالی که در خانه‌اش نشسته و مشغول [[استراحت]] است. [[امام]]{{ع}} فرمود: «ای مفضّل! [[خداوند]] در وجود [[پیامبر]] چهار [[روح]] قرار داده است:[[ روح]] [[حیات]] که به واسطه آن [[بیمار]] یا سالم می‌شود،[[ روح]] [[قوّت]] که به واسطه آن پابرجا است و تلاش می‌کند، [[روح شهوت]] که به واسطه آن می‌خورد و می‌آشامد و با [[زنان]] آمیزش می‌کند، [[روح ایمان]] که به واسطه آن [[ایمان]] می‌آورد و به [[عدالت]] [[رفتار]] می‌کند و [[روح القدس]] که به واسطه آن [[نبوّت]] را دریافت و [[تحمّل]] می‌کند. بعد از آنکه [[پیامبر]]{{صل}} [[قبض روح]] شد، روح القدس به [[امام]] منتقل شد و روح القدس نمی‌خوابد و [[غافل]] نمی‌شود و به [[لهو]] و [[فراموشی]] دچار نمی‌گردد، امّا چهار [[روح]] دیگر می‌خوابند و غافل می‌شوند و به لهو و فراموشی دچار می‌شوند و با روح القدس أشیا را می‌بیند»&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مجلسی]] این [[روایت]] را نقل کرده و در توضیح آن گفته است: «این بدان معناست که پیامبر و امام به واسطه روح القدس تمام آنچه را که در [[زمین]] و [[آسمان]] از نظر آنها مخفی است می‌بینند»&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۲۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
اگر این را ضمیمه کنیم به این که پیامبر{{صل}}[[ جبرئیل]] و هیچ [[فرشته]] دیگری را قبل از [[نزول وحی]] نمی‌دیده است و تنها صدای آنها را می‌شنیده و [[حسّ]] می‌کرده و شخصی را نمی‌دیده است؛ چنان که در خبر معتبری این مطلب ذکر شد، آنگاه نتیجه می‌شود که این روح - روح القدس - قبل از نزول وحی و [[قرآن]] همراه وی نبوده است و بلکه پس از نزول وحی یا هم [[زمان]] با آن همدم وی شده است، نه این که قبل از نزول وحی از زمانی که به سن [[رشد]] رسیده، مصاحب و همراه وی بوده است، چنان که [[علامه مجلسی]] قدّس سرّه این [[رأی]] را اظهار و پذیرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر تعلیق [[کلام]] به وصف، مشعر به [[علیت]] باشد - چنان که همین طور است - در این [[حدیث]]، امام{{ع}} وجود این روح را معلّق بر وجود وصف [[رسالت]] کرده است: «این روح با [[رسول الله]]{{صل}} بود». و در هر دو خبر اوّلی، چنین عبارتی آمده است و حتّی وصف [[نبوّت]] را ذکر نکرده است که همین این [[گمان]] را ایجاد می‌کند که [[روح القدس]] همراه و همزمان با وجود وصف [[رسالت]] بوده است، نه قبل از آن و حتی با وجود وصف نبوّت، تا چه رسد به قبل از وجود وصف [[نبوت]]. نبودن این تعلیق در خبر سوم هیچ ضرری به مطلب نمی‌زند؛ زیرا این خبر در صدد [[نفی]] وجود روح القدس از غیر او می‌باشد، نه [[اثبات]] آن برای او.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بحث: حال پس از طرح تمام آنچه که گذشت، می‌توان گفت: [[رسول الله]]{{صل}} فردی [[مؤمن]] و [[موحّد]] بوده که [[خدا]] را می‌پرستیده است و به آنچه که برایش ثابت می‌شده که از سوی خدا است و یا [[عقل]] [[فطری]] و سلیمش و یا [[فرشته]] مؤید او را بدان امر می‌کرده؛ ملتزم می‌شده است، بنابراین او بهترین [[مردم]] و [[کامل‌ترین]] آنها از لحاظ [[جسمانی]] و [[اخلاقی]] و [[عقلی]] بوده است... با این [[حساب]]، آنچه که درباره او نقل می‌شود که با [[دستورهای الهی]] و [[توفیق]] وی در انجام کارهای خیر و [[صالح]] منافات دارد، هیچ پایه و اساس صحیحی ندارد... همانند خبری که می‌گوید: وی [[بت‌ها]] را استلام می‌نموده است! این خبر را [[قاضی عیاض]] در کتاب الشفا فی اصوال المصطفی آورده است و سپس از [[احمد بن حنبل]] نقل قول کرده که این خبر جعلی است&amp;lt;ref&amp;gt;چنان که در سیره حلبیه، ج۱، ص۱۲۵ و ۲۷۰. و سیره نبویه دحلان، ج۱، ص۵۱ آمده است و نک: الصحیح، ج۱، ص۱۵۸ مراجعه کنید.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۳۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D9%BE%DB%8C%D8%B4_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D8%B9%D8%AB%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360414</id>
		<title>دین پیامبر خاتم پیش از بعثت در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D9%BE%DB%8C%D8%B4_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D8%B9%D8%AB%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360414"/>
		<updated>2026-02-05T10:07:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: صفحه‌ای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = دین پیامبر خاتم پیش از بعثت | عنوان مدخل = دین پیامبر خاتم پیش از بعثت| مداخل مرتبط =  دین پیامبر خاتم پیش از بعثت در تاریخ اسلامی| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش) }}  == مقدمه == حقیقت این است که واقعیت امر قبل از بع...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = دین پیامبر خاتم پیش از بعثت | عنوان مدخل = دین پیامبر خاتم پیش از بعثت| مداخل مرتبط =  [[دین پیامبر خاتم پیش از بعثت در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش) }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[حقیقت]] این است که [[واقعیت]][[ امر]] [[قبل از بعثت]] به صورت واضح روشن نیست و [[قرآن کریم]] می‌فرماید: {{متن قرآن|مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«تو نمی‌دانستی که کتاب و ایمان چیست؟» سوره شوری، آیه ۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال که او نمی‌دانسته کتاب و [[ایمان]] چیست؟ آیا [[متدین]] به هیچ کتاب و [[دینی]] هم نبوده است، چنان که از [[ظاهر قرآن]] فهمیده می‌شود؟ یا این که قضیه به صورت دیگری بوده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متأسفانه قدیمی‌ترین مطلبی که در مورد این سؤال مطرح شده، در [[زمان]] [[رسول الله]]{{صل}} یا [[اهل بیت]]{{عم}} نبوده است، بلکه در عصر [[غیبت صغرا]] و در ابتدای [[غیبت کبرا]] این سؤال ضمن مسائل [[علم اصول]] مطرح شده است که نمونه‌هایی از آن ذکر می‌گردد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید مرتضی علم الهدی]] در کتاب الذّریعة الی اصول الشریعة می‌نویسد: در مورد این سؤال تحقیق کافی به عمل آوردیم و آن را در الذخیرة&amp;lt;ref&amp;gt;این کتاب به وسیله آقای سید احمد حسینی نجفی تحقیق و تصحیح شده و توسط مؤسسه نشر اسلامی در شهر قم در سال ۱۴۱۱ ه در ۶۰۷ صفحه به چاپ رسیده است. من این مطلب را در باب مذکور و سایر ابواب کتاب نیافتم و بلکه در ارجاع داده به الذخیره در الذّریعة، چاپ دانشگاه تهران، ج۲، ص۵۹۵ نیز وجود ندارد.&amp;lt;/ref&amp;gt; مطرح ساختیم و آنگاه آن را در الذّریعة چنین مطرح می‌کند: «آیا رسو [[الله]]{{صل}} به [[شرایع]] انبیای قبلی متعبّد بوده است؟ در این باب دو مسأله وجود دارد: یکی قبل از [[نبوت]] و دیگری بعد از آن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه نظر در مورد قبل از [[نبوّت]] وجود دارد: یکی می‌گوید قطعا [[متعبد]] نبوده است و دیگری می‌گوید قطعا متعبّد بوده است و نظر سوم توقف کرده است و این راه صحیح است. چیزی که بر آن دلالت می‌کند این است که [[عبادت]] بر طبق یک [[شریعت]]، تابع مصلحتی است که [[خدا]] آن را [[تکلیف عقلی]] می‌داند و امکان دارد که خدا هیچ مصلحتی را برای [[نبی اکرم]]{{صل}} نمی‌بیند که قبل از [[نبوّت]] به عبادت‌های [[شرایع]] قبلی بپردازد، چنان که امکان دارد برای وی مصلحت‌هایی‌ را ببیند و از آنجا که هر دو امر جایز است و دلیلی نیست که موجب قطع به یک طرف شود، بهترین راه توقف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علم پیامبر]]{{صل}} اقتضا نمی‌کند که باید به [[شریعت]] [[پیامبر]] دیگری متعبّد باشد، بلکه باید امری زائد بر این [[علم]] وجود داشته باشد. اگر ثابت می‌شد که [[پیامبر]] [[حجّ]] یا عمره‌ای را قبل از نبوتش به جای آورده است، قطع حاصل می‌شد که وی متعبّد بوده است و با [[ظن]] و [[گمان]] چنین چیزی ثابت نمی‌شود و ثابت نشده است که او به [[ذبح]] شتر و گوسفند پرداخته باشد و اگر چنین چیزی ثابت می‌شد، احتمال می‌رفت که [[دیانت]] شخص دیگری در آن [[زمان]] مقتضی این بوده که از شخص دیگری در [[تذکیه]] کمک بگیرد و آن حضرت برای کمک به او و برای او تذکیه نموده باشد، اما این که خود او گوشت تذکیه‌شده‌ای را خورده باشد متوقف بر [[شریعت]] و دیانتی نیست؛ زیرا گوشت پس از تذکیه [[مباح]] و [[حلال]] می‌گردد همانند هر مباح دیگری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسی که قطع بیابد که او [[متعبد]] نبوده است نمی‌تواند بگوید که اگر آن حضرت به بعضی از [[احکام]] [[شرایع]] قبلی متعبد می‌شد در این صورت تابع و پیرو آنها محسوب می‌شد و این جایز نیست، چون [[پیامبر افضل]] [[مردم]] است و [[پیروی]] [[افضل]] از [[مفضول]] [[قبیح]] است؛ زیرا امکان دارد که [[خداوند]] بعضی از احکام شرایع قبلی را بر وی [[واجب]] کرده باشد و این بر وجه [[اقتدا]] و پیروی از دیگری نباشد»&amp;lt;ref&amp;gt;الذریعة الی اصول الشریعه، ج۲، ص۵۹۵-۵۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محقّق حلّی در اصول خویش می‌نویسد: «اگر پیامبر به شریعت‌های قبلی متعبّد بوده است، این [[تعبد]] را یا از [[طریق وحی]] و یا نقل به دست آورده است. لازمه [[وحی]] این است که این تعبد جزء شریعت خودش بوده است و نه دیگری و لازمه طریق دوم این بوده است که به نقل قول [[یهود]] تکیه کرده باشد و این هم [[باطل]] است؛ زیرا [[متواتر]] نیست، چون در آن تحریف‌هایی صورت گرفته است که مانع از افاده [[یقین]] می‌باشد و عمل به خبرهای واحد آنها هم [[تکلیف]] را واجب نمی‌کند؛ زیرا مورد [[اطمینان]] نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر متعبّد به شریعت دیگری بوده است، بر او واجب بوده که در مورد آن تحقیق و جستجو کند، لکن این [[باطل]] است، چون اگر این کار بر وی [[واجب]] بود، آن را انجام می‌داد و بین [[اصحاب]] مشهور می‌شد و بر [[صحابه]] و [[تابعین]] و [[مسلمین]] واجب بود که آن را انجام دهند و آنچه که از [[دین]] می‌شناسیم بر خلاف آن است»&amp;lt;ref&amp;gt;چنان که در [[بحار الانوار]]، ج۱۸، ص۲۷۵-۲۷۶ به اختصار آمده است. اما در کتاب معارج الاصول که به‌ چاپ رسیده، چنین آمده است: [[مردم]] در مورد [[نبی اکرم]]{{صل}}[[ اختلاف]] کرده‌اند که آیا وی [[متعبد]] به [[شرایع]] قبلی بوده است یا خیر؟ و این [[اختلاف]] هیچ فایده‌ای ندارد؛ زیرا ما شکی نداریم که تمام آنچه که وی آورده است به نقل از انبیای قبلی نبوده است، بلکه آنها را از جانب [[خداوند]] آورده است و [[اجماع]] داریم به این که او [[افضل]] [[انبیای الهی]] بوده است و در این صورت تعبّد وی به شرایع قبلی را با [[سختی]] می‌پذیریم، ص۱۲۱. و [[آقا بزرگ تهرانی]] برای محققین، کتاب دیگری در اصول به نام نهج الوصول نام برده است (الذّریعة، ج۲۴، ص۴۲۶-۴۲۷) و شاید که [[علامه مجلسی]] سخنانش را از آن کتاب نقل کرده و نامش را نبرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس [[سید مرتضی]] توقف کرده است و محقق آن را [[نفی]] و [[انکار]] نموده است و لکن شاگردش، [[علامه]] از نظر وی برگشته و قائل به توقف شده است: علامه قدّس سرّه در شرح بر مختصر الاصول [[ابن حاجب]] می‌نویسد: «[[مردم]] در این که آیا [[نبی اکرم]]{{صل}} قبل از [[نبوّت]] متعبد به [[شریعت]] هیچ کدام از انبیای الهی سابق بوده است یا خیر،[[ اختلاف]] دارند. گروهی قائل شده‌اند که وی متعبّد بوده است و عده‌ای دیگر آن را انکار کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قائلان به این امر نیز با هم اختلاف کرده‌اند: عده‌ای قائل شده‌اند که وی به شریعت نوح و در نظر گروهی به شریعت ابراهیم و در نظر دسته‌ای به [[شریعت موسی]] و در نظر جمعی به شریعت [[عیسی]] متعبد بوده است و برخی نیز گفته‌اند او به آنچه که ثابت می‌شد [[شرعی]] است متعبّد بوده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علّامه در این مسأله سخنی نگفته است که نظرش را معین کند و تنها [[نظریه ]]ابن حاجب [[شافعی]] (ت ۶۴۶ ه‍) را تقریر نموده و از قول وی گفته است: نبی اکرم{{صل}} به آنچه که به صورت [[متواتر]][[ ثابت]] می‌شد که از شریعت قبلی است، متعبّد بوده و فرقی هم نمی‌کرد که از شریعت موسی یا عیسی{{ع}} باشد؛ زیرا [[شریعت]] [[عیسی]] همان [[شریعت موسی]] به معنای اعمّ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استدلالش را هم برای این امر تقریر نموده است: «بنابر آنچه که نزدیک به [[تواتر]] نقل گردیده است مبنی بر این که آن حضرت{{صل}} [[نماز]] می‌خواند و [[حجّ]] به جای می‌آورد و [[عمره]] انجام می‌داد و [[کعبه]] را [[طواف]] می‌نمود و از گوشت مرده و [[تذکیه]] نشده دوری می‌کرد و در عین حال گوشت می‌خورد... اینها از اموری هستند که [[عقل]] آن را [[درک]] نمی‌کند و جز از طریق [[شرع]] نمی‌توان آنها را فهمید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لکن وی [[استدلال]] دیگران را بر این [[عقیده]] رد کرده و گفته است: «[[عیسی]]{{ع}} به سوی تمام [[مکلفین]] [[مبعوث]] شده بود و [[نبی اکرم]] از جمله مکلفین بوده است، بنابراین عیسی به سوی او هم مبعوث شده بود». سپس گفته است: «به عمومیت [[دعوت]] انبیای متقدم [[یقین]] نداریم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ادامه داده است: «[[حکم شرعی]] که به ما رسیده است، یا از [[خبر آحاد]] است که این مقبول نیست و یا از متواترات است که عمل به آن [[واجب]] است و [[مشورت]] با متصدیان آن [[شریعت]] هم لازم نیست و چنین نیست که اگر با [[علما]] و متصدیان [[دینی]] مشورت نکرد، تعبّد صحیح را به جای نیاورده باشد. بنابراین اگر با [[دلیل نقلی]] [[متواتر]] حکمی ثابت شد، باید به آن عمل کرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از [[سید مرتضی]] نقل شده است که باید به [[دلیل قطعی]]، [[تعبد]] نبی اکرم{{صل}}[[ ثابت]] شود و چنین چیزی ثابت نشده است و [[ظن]] و [[گمان]] در اینجا چیزی را ثابت نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما نصوصی که گذشت تنها بر این مطلب دلالت می‌کند که آن حضرت در [[فکر]] و [[سلوک]] دینی و عقایدی و [[عقلی]] و عملی مورد [[حفاظت]] [[ملائکه]] بوده است و از سوی آنها رهنمون بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خصوص [[نماز]]، خبر [[طبرسی]] از [[علی بن ابراهیم قمی]] را نقل کردیم که گفت: «بعد از آنکه [[رسول اکرم]]{{صل}} به سی و هفت سالگی رسید...[[ جبرئیل]] بر وی نازل شد و آبی را از [[آسمان]] آورد و فقط [[وضو]] و [[سجود]] و [[رکوع]] را به وی آموخت&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۳۶ و در آینده وجه تقدیم سجود بر رکوع را ذکر خواهیم کرد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد حدود نماز و اوقات آن چیزی نازل نشد تا هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} به [[چهل سالگی]] رسید که در آن هنگام [[جبرئیل]] حدود نماز را به وی آموخت، امّا اوقات آن مشخص شد و رسول الله نمازش را دو رکعتی و در اوقات مختلف به جای می‌آورد»&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۱۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این مطلبی است که بسیاری از [[اخبار]] معتبر که در ابواب مختلف وسائل الشیعة در مورد چگونگی [[نزول]] [[نمازها]] نقل گردیده؛ بر آن دلالت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا موضع آن حضرت در مورد بسیاری از [[مناسک]] و [[نواهی]] و تروک همانند موضع [[پدران]] و نیاکان پاکش بوده است که بسیاری از اخبار [[تاریخی]] و غیره بر آن دلالت می‌کند و در جایش نقل کردیم. امّا این که وی [[مؤمن]] و متعبّد به [[دین حنیف]] «ابراهیمی» بوده است، دلیل ندارد و نصّی بر آن تصریح ننموده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[علّامه مجلسی]] قدّس سرّه می‌گوید: «آنچه که با استفاده از [[اخبار]] معتبر و آثار [[مستفیض]] برایم روشن شده، این است که آن حضرت{{صل}} [[قبل از بعثت]] از هنگامی که [[خدا]] عقلش را در ابتدای عمرش کامل کرد، [[پیامبر]] و مؤید بر [[روح القدس]] بوده است. در این مدّت [[فرشته]] [[الهی]] با وی صحبت می‌کرده و او صدا را می‌شنیده و در [[خواب]] او را می‌دیده... او خدا را با انواع [[عبادت‌ها]] می‌پرستیده که یا موافق با عباداتی بوده که بعد از [[تبلیغ رسالت]] به [[مردم]][[ امر]] می‌کرده که همین اظهر است و یا بر وجه دیگری [[عبادت]] می‌کرده که یا مطابق با [[شریعت]] [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} یا انبیای دیگر بوده است و البته بدان صورت نبوده است که وی تابع و عامل به شریعت آنها باشد، بلکه آنچه که به وی [[الهام]] می‌شده مطابق با بعضی از [[شرایع]] قبلی بوده و یا به وجه دیگری می‌توان گفت که تمام این [[احکام]] و عبادت‌ها پس از [[رسالت]] آن حضرت{{صل}} [[نسخ]] گردیده. و [[گمان]] نمی‌کنم که صحّت آن چه را که گفتم بر صاحب [[فطرت]] مستقیم و [[عقل]] سالم مخفی بماند... و در اینجا بعضی از وجوه را برای [[اطمینان]] بیشتر به صورت اجمالی ذکر می‌کنیم».&lt;br /&gt;
سپس وجوه شش‌گانه‌ای را ذکر می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۷۷-۲۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا باید بازگردیم و به وجود [[نصّ]] صریحی که در [[جواب]] سؤالی در این مورد وارد شده است؛ توجّه کنیم. مرحوم [[کلینی]] در [[اصول کافی]] با سند خود از ابی [[حمزه]] ثمالی [[روایت]] می‌کند که گفت: «از [[امام صادق]]{{ع}} در مورد [[علم]] سؤال کردم که آیا آن چیزی است که عالمانی مثل شما از دیگران یاد می‌گیرند؟ یا این که در کتابی و نزد شماست که آن را می‌خوانید و آن را یاد می‌گیرید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت{{ع}} فرمود: این امر بزرگ‌تر و عظیم‌تر از این است. آیا قول [[خداوند متعال]] را نشنیده‌ای که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«و بدین‌گونه ما روحی از امر خویش را به تو وحی کردیم؛ تو نمی‌دانستی کتاب و ایمان چیست ولی ما آن را نوری قرار دادیم که بدان از بندگان خویش هر که را بخواهیم راهنمایی می‌کنیم و بی‌گمان تو، به راهی راست راهنمایی می‌کنی» سوره شوری، آیه ۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۲۷۳-۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ و به این ترتیب [[روحی]] از امر خودمان را به سوی تو [[وحی]] کردیم در حالی که نمی‌دانستی که کتاب و [[ایمان]] چیست. سپس فرمود:[[ اصحاب]] شما در مورد این [[آیه]] چه می‌گویند؟ آیا [[اقرار]] می‌کنند که او در حالتی بوده است که نمی‌دانست کتاب و ایمان چیست؟ گفتم: نمی‌دانم، فدایت شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس فرمود: بله، او در حالتی بود که نمی‌دانست کتاب و ایمان چیست؟ تا این که [[خداوند]] - عز و جلّ - روحی را که در [[کتاب ذکر]] شده است، [[مبعوث]] کرد و هنگامی که آن را به وی وحی کرد، [[علم]] و [[فهم]] را یاد گرفت و این روحی است که خداوند - عز و جلّ - به هر کسی که بخواهد اعطا می‌کند و اگر آن را به کسی اعطا کند، در [[حقیقت]][[ فهم]] را به او [[تعلیم]] داده است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سؤال ابی [[حمزه]] ثمالی در این خبر از [[امام صادق]]{{ع}}، اگر چه سؤال از [[منبع علم]] عالم، برای‌ عالم [[الهی]] و ربّانی بوده است و سؤال از حالات [[رسول اکرم]]{{صل}} [[قبل از بعثت]] از حیث [[عبادت]] و [[دیانت]] نبوده است، ولی [[امام]] جوابی را داده است که شامل حال رسول اکرم{{صل}} هم می‌شود؛ زیرا می‌فرماید: منبع علم عالم الهی و ربّانی روحی است که [[خدا]] به هر کدام از بندگانش که بخواهد، عطا می‌کند. و اگر آن را به بنده‌ای عطا کند، فهم را به او تعلیم داده است، در حالی که قبل از آن کتاب و ایمان را نمی‌شناخته است، چنان که این مطلب [[نصّ صریح]] [[قرآنی]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لکن [[علّامه مجلسی]][[ روح]] را در اینجا به [[روح القدس]] [[تفسیر]] نموده است و چنان که گذشت، گفته است: «آن حضرت قبل از بعثت و از هنگامی که خدا عقلش را در ابتدای عمرش کامل کرد، [[پیامبر]] و مؤید به [[روح القدس]] بوده است». برای همین در [[جواب]] [[استدلال]] به [[آیه قرآنی]] می‌گوید: «و امّا استدلال آنها به قول [[خداوند متعال]] که می‌فرماید: «ما کنْتَ تَدْرِی مَا الْکتابُ وَ لَا الْإِیمانُ» پیش از این نمی‌دانستی که کتاب و [[ایمان]] چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر بیش از این دلالت نمی‌کند که [[رسول الله]]{{صل}} در حالتی بود که [[قرآن]] و بعضی از شرایط ایمان را نمی‌دانست و شاید که این حالت قبل از آنکه به وسیله [[روح القدس]] [[تأیید]] شود، در وی وجود داشته است، چنان که [[روایت]] [[ابو حمزه ثمالی]] و غیره بر آن دلالت دارد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این صورت لازم است معنای [[روح]] را تبیین کنیم: [[کلینی]] در [[اصول کافی]] با سندی از [[ابو بصیر]] نقل می‌کند که وی گفت: از [[امام صادق]]{{ع}} درباره قول [[خداوند متعال]] که می‌فرماید: {{متن قرآن|وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ}} سؤال کردم. [[امام]]{{ع}} فرمود: «مخلوقی از [[مخلوقات]] [[خدا]] که بزرگ‌تر از [[جبرئیل]] و [[میکائیل]] است، همراه [[رسول الله]]{{صل}} بود و او را [[تعلیم]] می‌داد و [[محافظت]] می‌کرد و این مخلوق بعد از رسول الله{{صل}} همدم [[ائمه]]{{ع}} است»&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین با سندی دیگری از [[ابو حمزه]] نقل می‌کند که از امام صادق{{ع}} درباره قول خداوند متعال: {{متن قرآن|يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي}}&amp;lt;ref&amp;gt;«از تو درباره روح می‌پرسند بگو روح از امر پروردگار من است و به شما از دانش جز اندکی نداده‌اند» سوره اسراء، آیه ۸۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; سؤال کردم که آن حضرت [[جواب]] داد: «مخلوقی که از جبرئیل و میکائیل بزرگ‌تر است، همراه رسول الله{{صل}} بود و الان با ائمة{{ع}} می‌باشد و از [[فرشتگان الهی]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز با سندی دیگری از ابو حمزه روایت می‌کند که گفت: شنیدم که امام صادق{{ع}} می‌فرماید: {{متن قرآن|يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي}}، آنگاه فرمود: این مخلوقی است که از جبرئیل و میکائیل بزرگ‌تر است و همدم هیچ کسی قبل از محمد{{صل}} نبوده است و در حال حاضر همدم ائمة{{ع}} است و آنها را محافظت می‌کند. چنین نیست که هر کسی بتواند به او دست یابد»&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین روایت دیگری را در اصول کافی با اسناد از [[مفضل بن عمر]] نقل می‌کند که گفت: از امام{{ع}} سؤال کردم که امام چگونه به همه چیز و همه جا [[علم]] دارد، در حالی که در خانه‌اش نشسته و مشغول [[استراحت]] است. [[امام]]{{ع}} فرمود: «ای مفضّل! [[خداوند]] در وجود [[پیامبر]] چهار [[روح]] قرار داده است:[[ روح]] [[حیات]] که به واسطه آن [[بیمار]] یا سالم می‌شود،[[ روح]] [[قوّت]] که به واسطه آن پابرجا است و تلاش می‌کند، [[روح شهوت]] که به واسطه آن می‌خورد و می‌آشامد و با [[زنان]] آمیزش می‌کند، [[روح ایمان]] که به واسطه آن [[ایمان]] می‌آورد و به [[عدالت]] [[رفتار]] می‌کند و [[روح القدس]] که به واسطه آن [[نبوّت]] را دریافت و [[تحمّل]] می‌کند. بعد از آنکه [[پیامبر]]{{صل}} [[قبض روح]] شد، روح القدس به [[امام]] منتقل شد و روح القدس نمی‌خوابد و [[غافل]] نمی‌شود و به [[لهو]] و [[فراموشی]] دچار نمی‌گردد، امّا چهار [[روح]] دیگر می‌خوابند و غافل می‌شوند و به لهو و فراموشی دچار می‌شوند و با روح القدس أشیا را می‌بیند»&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۲۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مجلسی]] این [[روایت]] را نقل کرده و در توضیح آن گفته است: «این بدان معناست که پیامبر و امام به واسطه روح القدس تمام آنچه را که در [[زمین]] و [[آسمان]] از نظر آنها مخفی است می‌بینند»&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۲۶۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
اگر این را ضمیمه کنیم به این که پیامبر{{صل}}[[ جبرئیل]] و هیچ [[فرشته]] دیگری را قبل از [[نزول وحی]] نمی‌دیده است و تنها صدای آنها را می‌شنیده و [[حسّ]] می‌کرده و شخصی را نمی‌دیده است؛ چنان که در خبر معتبری این مطلب ذکر شد، آنگاه نتیجه می‌شود که این روح - روح القدس - قبل از نزول وحی و [[قرآن]] همراه وی نبوده است و بلکه پس از نزول وحی یا هم [[زمان]] با آن همدم وی شده است، نه این که قبل از نزول وحی از زمانی که به سن [[رشد]] رسیده، مصاحب و همراه وی بوده است، چنان که [[علامه مجلسی]] قدّس سرّه این [[رأی]] را اظهار و پذیرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر تعلیق [[کلام]] به وصف، مشعر به [[علیت]] باشد - چنان که همین طور است - در این [[حدیث]]، امام{{ع}} وجود این روح را معلّق بر وجود وصف [[رسالت]] کرده است: «این روح با [[رسول الله]]{{صل}} بود». و در هر دو خبر اوّلی، چنین عبارتی آمده است و حتّی وصف [[نبوّت]] را ذکر نکرده است که همین این [[گمان]] را ایجاد می‌کند که [[روح القدس]] همراه و همزمان با وجود وصف [[رسالت]] بوده است، نه قبل از آن و حتی با وجود وصف نبوّت، تا چه رسد به قبل از وجود وصف [[نبوت]]. نبودن این تعلیق در خبر سوم هیچ ضرری به مطلب نمی‌زند؛ زیرا این خبر در صدد [[نفی]] وجود روح القدس از غیر او می‌باشد، نه [[اثبات]] آن برای او.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بحث: حال پس از طرح تمام آنچه که گذشت، می‌توان گفت: [[رسول الله]]{{صل}} فردی [[مؤمن]] و [[موحّد]] بوده که [[خدا]] را می‌پرستیده است و به آنچه که برایش ثابت می‌شده که از سوی خدا است و یا [[عقل]] [[فطری]] و سلیمش و یا [[فرشته]] مؤید او را بدان امر می‌کرده؛ ملتزم می‌شده است، بنابراین او بهترین [[مردم]] و [[کامل‌ترین]] آنها از لحاظ [[جسمانی]] و [[اخلاقی]] و [[عقلی]] بوده است... با این [[حساب]]، آنچه که درباره او نقل می‌شود که با [[دستورهای الهی]] و [[توفیق]] وی در انجام کارهای خیر و [[صالح]] منافات دارد، هیچ پایه و اساس صحیحی ندارد... همانند خبری که می‌گوید: وی [[بت‌ها]] را استلام می‌نموده است! این خبر را [[قاضی عیاض]] در کتاب الشفا فی اصوال المصطفی آورده است و سپس از [[احمد بن حنبل]] نقل قول کرده که این خبر جعلی است&amp;lt;ref&amp;gt;چنان که در سیره حلبیه، ج۱، ص۱۲۵ و ۲۷۰. و سیره نبویه دحلان، ج۱، ص۵۱ آمده است و نک: الصحیح، ج۱، ص۱۵۸ مراجعه کنید.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۳۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D9%BE%DB%8C%D8%B4_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D8%B9%D8%AB%D8%AA&amp;diff=1360411</id>
		<title>دین پیامبر خاتم پیش از بعثت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D9%BE%DB%8C%D8%B4_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D8%B9%D8%AB%D8%AA&amp;diff=1360411"/>
		<updated>2026-02-05T09:45:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = پیامبر خاتم | عنوان مدخل  =  | مداخل مرتبط =  [[دین پیامبر خاتم پیش از بعثت در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش) }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
با اینکه از آغاز [[بنای کعبه]] از سوی [[حضرت ابراهیم]]، [[شهر مکه]] جنبه [[دینی]] و مذهبی یافت و در [[جاهلیت]] نیز به دلیل وجود [[کعبه]]، به عنوان مرکز دینی مشهور بود، اما پیش از بعثت رسول خدا {{صل}}، محیطی کاملاً [[شرک]] آلود داشت و [[مردم]] آن [[بت]] پرست بودند. رسول خدا {{صل}} از سر تأمل و [[آگاهی]] هرگز بر بتی [[سجده]] نکرد و مرتکب هیچ [[عمل]] [[جاهلی]] نشد. [[باور]] [[امامیه]] بر این است که اجداد آن [[حضرت]] نیز [[موحد]] بوده و بر بتی سجده نکردند&amp;lt;ref&amp;gt;طوسی، التبیان، ج۴، ص۱۷۵؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۴، ص۹۰؛ مجلسی، ج۱۵، ص۱۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این همه، روشن نیست دین آن حضرت پیش از بعثت چه بوده و در اینکه آن حضرت به چه دینی [[متعبد]] بوده، محل گفتگوی [[دانشمندان]] است. گروهی بر این باورند که آن حضرت پیش از [[رسالت]] خود به هیچ دین و شریعتی عمل نکرد و برخی نیز معتقدند که یا پیرو [[دین مسیحیت]] [[ابراهیم]] بود. عده‌ای نیز با تکیه بر [[دلایل]] و شواهد [[روایی]] و [[تاریخی]] بر آن‌اند که آن حضرت از دین خود ([[اسلام]]) [[پیروی]] کرده است. به باور اینان &amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، ج۱۸، ص۲۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; از طرفی آن حضرت پیش از بعثت خود، [[عبادات]] و معاملات و کارهای دیگری داشت که باید تابع [[شرایع]] و [[ادیان آسمانی]] باشد و از طرف دیگر، اگر آن حضرت تابع دین مسیحیت بود، [[مسیحیان]] این مطلب را پس از رسالت آن حضرت&amp;lt;ref&amp;gt;مانند یهودیان در تغییر قبله، ر. ک: بقره، ۱۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; به [[مسلمانان]] گوشزد می‌کردند و بر آن ایراد می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از اینکه [[مقام رسول خدا]] {{صل}} از همه [[انبیا]] بالاتر بوده و [[شایسته]] نبوده است از دیگران [[پیروی]] کند. از آیاتی {{متن قرآن|ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«سپس به تو وحی کردیم که از آیین ابراهیم درست‌آیین پیروی کن و (او) از مشرکان نبود&amp;quot; سوره نحل، آیه ۱۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و {{متن قرآن|قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ دِينًا قِيَمًا مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بگو: بی‌گمان پروردگارم مرا به راهی راست راهنمایی کرده است، به دینی استوار، آیین ابراهیم درست‌آیین و (او) از مشرکان نبود&amp;quot; سوره انعام، آیه ۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; نیز که رسول خدا {{صل}} را پیرو آیین ابراهیمی دانسته است، نمی‌توان آن حضرت را پیش از بعثت پیرو آیین حضرت ابراهیم دانست؛ چراکه این [[آیات]] پس از بعشت نازل شده است، و مقصود از [[پیروی]] [[پیامبر]] از [[حضرت ابراهیم]]، در [[اسلام]] [[تاریخی]] (به معنای [[تسلیم]] در برابر [[خداوند متعال]]) است که [[آیین]] حضرت ابراهیم بود و خداوند همه [[انبیا]] را بدان [[وصیت]] کرد {{متن قرآن|شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«از دین، همان را برای شما بیان داشت که نوح را بدان سفارش کرده بود و نیز آنچه را که به تو وحی کردیم و آنچه را که به ابراهیم و موسی و عیسی، سفارش کردیم که دین را استوار بدارید و در آن به پراکندگی نیفتید؛ بر مشرکان آنچه آنان را بدان می‌خوانی گران است، خداوند است که هر که را بخواهد به سوی خود برمی‌گزیند و هر که را (به درگاه او) بازگردد به سوی خویش رهنمون می‌گردد&amp;quot; سوره شوری، آیه ۱۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ وگرنه، [[دین حضرت ابراهیم]] از سوی انبیای بعد از او [[منسوخ]] شده&amp;lt;ref&amp;gt; کلینی، ج۲، ص۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[رسول خدا]] {{صل}} [[وظیفه]] پیروی از آیین او را نداشته است &amp;lt;ref&amp;gt;مجلسی، ج۸، ص۲۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به علاوه، هیچ [[شاهد]] تاریخی بر حضور [[حضرت]] در [[معابد]] [[یهود]]، [[نصارا]] یا [[مذاهب]] دیگر وجود ندارد، بنابراین، رسول خدا {{صل}} [[وظایف]] ویژه خود را [[پیش از بعثت]] به صورت کلی در قالب الهام‌های [[قلبی]]، [[سخن گفتن]] با [[فرشته]] یا [[رؤیاهای صادق]] دریافت کرده و پیرو [[شریعت]] کسی نبوده است&amp;lt;ref&amp;gt;علامه مجلسی، شش دلیل بر متعبد بودن آن حضرت به شریعت خود پیش از رسالتش اقامه کرده و احوال خاصه او را شاهد بر این موضوع دانسته است، ر. ک: بحار، ج۱۸، ص۲۶۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. گرچه [[معارف]] جزئی [[عقاید]] و [[شرایع]] عملی‌اش را که در [[قرآن]] آمده، نمی‌دانسته است و این فرق مستم قبل و بعد از [[بعثت]] در حال و [[عبادت]] آن حضرت است؛ چنان که در [[آیه]] ۵۲ [[سوره شوری]] نیز به این حال قبل و بعد از بعثت حضرت اشاره شده است&amp;lt;ref&amp;gt;برای آگاهی بیشتر، ر. ک: طباطبایی، ج۱۸، ص۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول خدا {{صل}} پیش از بعثت، هر سال نزدیک یک ماه به ویژه در [[ماه مبارک رمضان]] در [[غار حرا]] در ارتفاع [[کوه]] حراء (در شمال [[شرق]] [[مکه]]) [[اعتکاف]] می‌کرد و به عبادت می‌پرداخت و تا [[زمان]] [[نزول وحی]]، [[سنت]] اعتکاف آن حضرت هر ساله ادامه داشت&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۲۵۰؛ طبری، ج۲، ص۳۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص:۳۵-۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آئین [[پیامبر اسلام]] قبل از [[نبوت]]==&lt;br /&gt;
در اینکه [[پیغمبر گرامی اسلام]]{{صل}} [[قبل از بعثت]] هرگز برای [[بت]] [[سجده]] نکرد و از خط توحید [[منحرف]] نشد شکی نیست، و تاریخ [[زندگی]] او نیز به خوبی این معنی را منعکس می‌کند اما در اینکه بر کدام آئین بوده؟ در میان [[علما]] [[گفتگو]] است.&lt;br /&gt;
بعضی او را پیرو آئین [[مسیح]]{{ع}} می‌دانند،؛ چراکه قبل از [[بعثت پیامبر]]{{صل}} آئین رسمی و غیر [[منسوخ]] آئین او بوده است.&lt;br /&gt;
بعضی دیگر او را پیرو آئین [[ابراهیم]]{{ع}} می‌دانند،؛ چراکه «[[شیخ الانبیاء]]» و پدر [[پیامبران]] است و در بعضی از [[آیات قرآن]] آئین [[اسلام]] به عنوان آئین ابراهیم معرفی شده&amp;lt;ref&amp;gt;{{متن قرآن|وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَفِي هَذَا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ فَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ}} «و در (راه) خداوند چنان که سزاوار جهاد (در راه) اوست جهاد کنید؛ او شما را برگزید و در دین- که همان آیین پدرتان ابراهیم است- هیچ تنگنایی برای شما ننهاد، او شما را پیش از این و در این (قرآن) مسلمان نامید تا پیامبر بر شما گواه باشد و شما بر مردم گواه باشید پس نماز را برپا دارید و زکات بپردازید و به (ریسمان) خداوند چنگ زنید؛ او سرور شماست که نیکو یار و نیکو یاور است» سوره حج، آیه ۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
بعضی نیز اظهار بی‌اطلاعی کرده و گفته‌اند: می‌دانیم آئینی داشته، اما کدام آئین؟ بر ما روشن نیست!&lt;br /&gt;
گرچه هر یک از این اقوال وجهی دارد، اما هیچکدام مسلم نیست، و مناسب‌تر از اینها قول چهارمی است و آن اینکه: [[پیامبر]]{{صل}} شخصاً برنامۀ خاصی از سوی [[خداوند]] داشته که بر طبق آن عمل می‌کرده، و در [[حقیقت]] آئین مخصوص خودش بوده، تا زمانی که اسلام بر او نازل گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شاهد]] این سخن [[حدیثی]] است که در [[نهج البلاغه]] آمده، که می‌گوید: «خداوند از آن [[زمان]] که [[رسول خدا]] از شیر باز گرفته شد بزرگترین فرشته‌اش را قرین وی ساخت، تا شب و [[روز]] او را به راه‌های مکارم، و طرق [[اخلاق نیک]] سوق دهد».&lt;br /&gt;
[[مأموریت]] چنین فرشته‌ای دلیل بر وجود یک برنامۀ اختصاصی است.&lt;br /&gt;
شاهد دیگر اینکه در هیچ [[تاریخی]] نقل نشده است که [[پیغمبر اسلام]]{{صل}} در [[معابد]] [[یهود]] و یا [[نصاری]] یا [[مذهب]] دیگر مشغول [[عبادت]] شده باشد، نه در کنار [[کفار]] در [[بتخانه]] بود، و نه در کنار [[اهل کتاب]] در معابد آنان، در عین حال پیوسته خط و طریق [[توحید]] را ادامه می‌داد، و به اصول [[اخلاق]] و [[عبادت الهی]] سخت پایبند بود.&lt;br /&gt;
[[روایات]] متعددی نیز در [[منابع اسلامی]] آمده است که پیامبر{{صل}} از آغاز عمرش مؤید به [[روح القدس]] بود و با چنین تأییدی مسلماً بر اساس [[الهام]] روح القدس عمل می‌کرد.&lt;br /&gt;
«علامۀ [[مجلسی]]» شخصاً [[معتقد]] است که [[پیامبر اسلام]] قبل از [[مقام رسالت]] دارای [[مقام نبوت]] بوده، گاه [[فرشتگان]] با او سخن می‌گفتند، و صدای آنها را می‌شنید، و گاه در [[رؤیای صادقه]] به او [[الهام الهی]] می‌شد، و بعد از چهل سال به [[مقام رسالت]] رسید و [[قرآن]] و [[اسلام]] رسماً بر او نازل شد. او شش دلیل بر این معنی ذکر می‌کند که بعضی از آنها با آنچه در بالا آوردیم هماهنگ است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصه‌های قرآن (کتاب)|قصه‌های قرآن]] ص ۵۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
{{مدخل وابسته}}&lt;br /&gt;
* [[نام پیامبر خاتم]] ([[نام‌های پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[کنیه‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[کنیه پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[القاب پیامبر خاتم]] ([[لقب‌های پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[تبار پیامبر خاتم]] ([[نسب پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[خاندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[پدر پیامبر خاتم]] ([[عبدالله بن عبدالمطلب]])&lt;br /&gt;
* [[مادر پیامبر خاتم]] ([[آمنه بنت وهب]])&lt;br /&gt;
* [[برادران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[خواهران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[ازدواج پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[همسران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[کنیزان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[همسران فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[سرگذشت تاریخی پیامبر خاتم]] ([[سرگذشت زندگی پیامبر خاتم]]):&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم از ولادت تا بعثت]]&lt;br /&gt;
*** [[ازدواج پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم از بعثت تا هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[دعوت پنهانی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[هجرت به حبشه]]&lt;br /&gt;
*** [[محاصره شعب ابی‌طالب]]&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم از هجرت تا رحلت]]&lt;br /&gt;
*** [[هجرت به مدینه]]&lt;br /&gt;
*** [[اسلام در مدینه]]&lt;br /&gt;
*** [[سال اول هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال دوم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال سوم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال چهارم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال پنجم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال ششم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال هفتم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال هشتم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال نهم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال دهم هجرت]]&lt;br /&gt;
** [[رحلت یا شهادت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[بیعت با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[جنگ‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[عصر پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[شرایط سیاسی و اجتماعی عصر پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[شرایط دینی و فرهنگی عصر پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[شمایل پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صفات ظاهری پیامبر خاتم]] ([[سیمای پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[امامت پیامبر خاتم]] ([[ولایت پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[نصب الهی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صفات پیامبر خاتم]] ([[ویژگی‌های پیامبر خاتم]]):&lt;br /&gt;
** [[محبوبیت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صفات امامت در پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[علم لدنی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[علم پیامبر خاتم در حدیث]]&lt;br /&gt;
** [[جایگاه علمی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[انواع دانش‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[علم غیب پیامبر خاتم]] ([[پیشگویی پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[عصمت پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[عصمت پیامبر خاتم در حدیث]]&lt;br /&gt;
* [[افضلیت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[فضایل پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[پذیرفته شدن دعاهای پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مناقب پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم در قرآن]]&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم در حدیث]]&lt;br /&gt;
* [[معجزات پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
* [[دیدگاه‌هایی درباره شخصیت پیامبر خاتم]] &lt;br /&gt;
* [[سیره پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[ویژگی‌های عملی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره عبادی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره عرفانی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اخلاقی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های اخلاقی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اعتقادی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[مکتب فکری پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های اعتقادی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره علمی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره تبلیغی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره تربیتی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره خانوادگی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اجتماعی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره سیاسی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های سیاسی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اقتصادی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره قضایی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[داوری‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره نظامی و جنگی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های جنگی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مأموریت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[نقش‌های ویژه پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[کارگزاران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صحابه پیامبر خاتم]] ([[یاران پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[یاران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مخالفان پیامبر خاتم|مخالفان]] یا [[دشمنان پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
* [[دشمنی با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[ویژگی‌های دشمنان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[نیرنگ‌های دشمنان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[زیان‌های دشمنی با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[انگیزه‌های دشمنی با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[وظایف امت نسبت به پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[شناخت شخصیت و جایگاه پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[شناخت حقوق پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[شناخت سیره و معارف پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[ایمان به پیامبر خاتم]] ([[کفر به دشمنان او|کفر به دشمنان پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
** [[پذیرش ولایت پیامبر خاتم]] ([[بیزاری از دشمنان پیامبر خاتم|بیزاری از دشمنان او]])&lt;br /&gt;
** [[محبت به پیامبر خاتم]] ([[بغض به دشمنان پیامبر خاتم|بغض به دشمنان او]]):&lt;br /&gt;
*** [[دوست داشتن پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[برکات دوست داشتن پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های دوستداران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[غلو در دوست داشتن پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[مودت پیامبر خاتم]] ([[عداوت با دشمنان پیامبر خاتم|عداوت با دشمنان او]])&lt;br /&gt;
** [[تمسک به پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[اعتصام به پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[تبعیت از پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[اطاعت از پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[معیت با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[وفاداری در بیعت با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[اجابت دعوت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مظلومیت پیامبر خاتم]] &lt;br /&gt;
** [[پس از شهادت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[پرسش و پاسخ دوران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
{{پایان مدخل‌ وابسته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM009657.jpg|22px]] [[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|&#039;&#039;&#039;مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100842.jpg|22px]] [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصه‌های قرآن (کتاب)|&#039;&#039;&#039;قصه‌های قرآن&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A8%D9%87_%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AA%E2%80%8C&amp;diff=1360410</id>
		<title>بشارت به نبوت‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A8%D9%87_%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AA%E2%80%8C&amp;diff=1360410"/>
		<updated>2026-02-05T09:34:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = بشارت | عنوان مدخل  = بشارت به نبوت‌ | مداخل مرتبط = [[بشارت به نبوت‌ در معارف و سیره علوی]] - [[بشارت به نبوت‌ در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
در همین دو خبر در مورد معنای [[نبوّت]] مجرّد که بدون [[رسالت]] باشد مطالبی آمده است. در خبر اوّل آمده است: «[[نبی]] کسی است که در [[خواب]] [[واقعیات]] را می‌بیند، همانند [[حضرت ابراهیم]] و مثل این که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام دیدن [[جبرئیل]] در خواب به شبه بیهوشی [[مبتلا]] می‌شد. نبی این چنین است». و در خبر دوّم آمده است: «و امّا نبی کسی است که در خوابش واقعیاتی را می‌بیند، همانند حضرت ابراهیم که [[رؤیاهای صادقه]] می‌دید و مثل آن چه که رسول الله{{صل}} قبل از [[مبعوث]] شدن می‌دید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن ابی الحدید]] در [[شرح نهج البلاغه]] از [[امام باقر]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند: [[خداوند]] یکی از [[فرشتگان]] بزرگ را [[موکل]] بر [[حضرت محمّد]]{{صل}} قرار داد که از وقتی که آن حضرت از شیر گرفته شد، از او مواظبت می‌کرد و او را به سوی [[خیرات]] و [[مکارم اخلاق]] رهنمون بود، و او را از [[شرور]] و [[اخلاق ناپسند]] برحذر می‌داشت. او [[حضرت محمد]]{{صل}} را مورد [[خطاب]] قرار می‌داد و می‌گفت: [[السلام]] علیک یا محمد یا رسول الله. در آن هنگام او [[جوانی]] بود و هنوز به رسالت نرسیده بود و [[گمان]] می‌کرد که این صدا از سنگ‌ها و اشیای دیگر است، اما هنگامی که [[تأمل]] می‌کرد چیزی را نمی‌دید»&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج البلاغة، ج۱۳، ص۲۰۷ و از او در بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۶۱ آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[تفسیر]] منسوب به [[امام حسن عسکری]]{{ع}} به نقل از پدرش آمده است: «هنگامی که [[رسول خدا]]،[[ تجارت]] به سوی [[شام]] را کنار گذاشت و تمام اموالی را که از راه [[تجارت]] به دست آورده بود [[صدقه]] داد، هر [[روز]] صبح به بالای [[کوه]] [[حراء]] می‌رفت و از بالای قلّه به آثار [[رحمت الهی]] و انواع عجیب [[رحمت]] و حکمت‌های [[بدیع]] [[خدا]] می‌نگریست. او به اطراف [[آسمان]] و [[زمین]] و [[دشت‌ها]] و [[دریاها]] نگاه می‌کرد و از آثار شگرف [[الهی]] [[عبرت]] می‌گرفت و با این [[مشاهده]]، [[آیات الهی]] را متذکر می‌شد و [[خدا]] را چنان که باید [[عبادت]] می‌کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر منسوب به امام حسن عسکری{{ع}} چنان که در بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۰۵ آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[إعلام الوری]] می‌نویسد: [[علی بن ابراهیم]] که از بزرگان [[حدیث]] [[امامیه]] است می‌گوید: «هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} به سی و هفت سالگی رسید، در خوابش چنان می‌دید که گویی هاتفی می‌آید و می‌گوید: یا [[رسول الله]]! و در این حال او مشغول چراندن گوسفندان [[ابو طالب]] بود. او دید که شخصی می‌گوید: یا رسول الله{{صل}} پس فرمود: تو کیستی؟ گفت: من [[جبرئیل]] هستم که [[خدا]] مرا به سوی تو فرستاده است تا تو را به عنوان [[رسول خدا]] برگزینم.&lt;br /&gt;
رسول الله{{صل}} آن را مخفی نگه می‌داشت، پس جبرئیل آبی از [[آسمان]] فرو آورد و گفت: ای محمد! بلند شو و [[وضو]] بگیر. بدین‌سان وضو گرفتن و شستن صورت و دست‌ها و مسح سر و پاها را به وی آموخت»&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۱۰۲ و از او در قصص الانبیاء، ص۳۱۸ و از او در مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۴۳. و در آخر خبر طبری آمده است: هنگامی که چهل‌ساله شد جبرئیل به او دستور داد که نماز بخواند و حدود آن را به وی آموخت، اما وقت آن را معین نکرد و برای همین رسول الله در هر وقتی دو رکعت نماز می‌خواند، و علّت تأخیر رکوع و سجود هم خواهد آمد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]]این مطالب را در «[[مناقب]]» ذکر کرده و قبل از آن در فصل [[مبعث]] به بیان درجات [[بعثت]] پرداخته و گفته است: «[[بعثت رسول اکرم]]{{صل}} دارای درجاتی بوده است: اولین درجه آن [[رؤیای صادقه]] و دومین درجه آن چیزی است که [[شعبی]] و داوود بن عامر&amp;lt;ref&amp;gt;همچنین در مناقب، ج۱، ص۴۱. و صحیح همان چیزی است که داوود از عامر شعبی روایت کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; آن را نقل‌ کرده‌اند. آنها گفته‌اند: [[خداوند]] به مدت سه سال جبرئیل را [[محافظ]] پیغمبرش قرار داده بود که در این مدت [[نبی اکرم]]{{صل}} صدایش را می‌شنید، امّا خودش را نمی‌دید و پی‌درپی چیزهایی را به وی می‌آموخت؛ ولی [[قرآن]] را نازل نمی‌کرد. در این مدّت [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[مبعوث]] نشده بود، امّا به [[پیغمبری]][[ بشارت]] داده شده بود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و منظور شعبی از آنچه که [[روایت]] کرده، همان مطالبی است که [[ابن سعد]] در [[طبقات الکبری]] به نقل از [[واقدی]] آورده است و در آنجا می‌گوید: به مدّت سه سال [[اسرافیل]] همدم و مراقب [[رسول الله]]{{صل}} شده بود به طوری که رسول الله صدایش را می‌شنید، اما او را نمی‌دید و سپس [[جبرئیل]] [[مسئول]] این کار شد&amp;lt;ref&amp;gt;طبقات ابن سعد، ج۱، ص۱۹۱ و تاریخ طبری، ج۲، ص۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظور از آنچه که داوود از [[عامر شعبی]] نقل کرده، همان چیزی است که [[طبری]] از او نقل کرده و گفته است: او در [[چهل سالگی]] به [[مقام]] [[نبوّت]] رسید و سه سال بعد از آن [[اسرافیل]] همدم و مراقب وی بود و چیزهایی را به او آموخت و در این [[زمان]] [[قرآن]] بر او نازل نمی‌شد و پس از آنکه این سه سال گذشت،[[ جبرئیل]] [[مسئول]] انزال [[وحی]] شد و قرآن به مدت ده سال در [[مکه]] و ده سال در [[مدینه]] بر زبانش جاری شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۳۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] بعد از این می‌گوید: شاید کسانی که می‌گویند او بعد از وحی، ده سال در مکه اقامت داشته است، اقامتش را از هنگامی که [[جبرئیل]] از سوی [[خداوند]] عز و جل وحی نازل کرد، و [[نبی اکرم]] به اظهار [[دعوت]] خویش به صورت آشکار پرداخت، به [[حساب]] آورده‌اند و کسانی که می‌گویند، وی به مدّت سیزده سال در مکه اقامت داشته است، آن را از همان ابتدایی که به [[نبوت]] رسید و اسرافیل مسئول و همدم وی بوده است حساب کرده‌اند و در این سه سال [[مأمور]] به اظهار دعوت خویش نشده بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۳۷۸ و طبقات ابن سعد، ج۱، ص۱۲۷ و بدایه و نهایه ابن کثیر، ج۳، ص۴ و تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۳ که آن را به صورت مرسل نقل کرده است و حاکم در المستدرک، ج۲، ص۶۱ نقل کرده است که قرآن در ۴۳ سالگی بر پیامبر اکرم{{صل}} نازل شد.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در این مدت [[رسول الله]]{{صل}} صدا را می‌شنید، اما چیزی نمی‌دید. سپس به مدت ده سال جبرئیل همدم رسول الله{{صل}} شد و در این مدت به وی وحی می‌کرد. او ده سال در مکه بود و سپس ده سال به مدینه رفت&amp;lt;ref&amp;gt;الاختصاص، ص۱۳۰ و بر انتساب کتاب اختصاص به شیخ مفید تأکیدی نداریم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بدان معنا است که آن سه سال از هنگام شروع [[بعثت]] تا چهل و سه سالگی نبی اکرم{{صل}} بوده است، چنان که خبر [[شعبی]] و آنچه که [[شیخ مفید]] و [[ابن شهر آشوب]] ذکر کرده‌اند بر این امر تصریح می‌کند و در این صورت [[قبل از بعثت]] چگونه بوده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از آنکه متعرّض [[اخبار]] مختلف در این باب بشویم. خوب است نظری به حالات [[رسول الله]]{{صل}} قبل از بعثت در زمینه [[عبادت]] و [[دیانت]] بیفکنیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۹۹-۳۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A8%D9%87_%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AA%E2%80%8C&amp;diff=1360407</id>
		<title>بشارت به نبوت‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A8%D9%87_%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AA%E2%80%8C&amp;diff=1360407"/>
		<updated>2026-02-05T09:23:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: صفحه‌ای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = بشارت | عنوان مدخل  = بشارت به نبوت‌ | مداخل مرتبط = بشارت به نبوت‌ در معارف و سیره علوی - [بشارت به نبوت‌ در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}  == مقدمه == در همین دو خبر در مورد معنای نبوّت مجرّد که بدون رسالت باشد مطال...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = بشارت | عنوان مدخل  = بشارت به نبوت‌ | مداخل مرتبط = [[بشارت به نبوت‌ در معارف و سیره علوی]] - [بشارت به نبوت‌ در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
در همین دو خبر در مورد معنای [[نبوّت]] مجرّد که بدون [[رسالت]] باشد مطالبی آمده است. در خبر اوّل آمده است: «[[نبی]] کسی است که در [[خواب]] [[واقعیات]] را می‌بیند، همانند [[حضرت ابراهیم]] و مثل این که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام دیدن [[جبرئیل]] در خواب به شبه بیهوشی [[مبتلا]] می‌شد. نبی این چنین است». و در خبر دوّم آمده است: «و امّا نبی کسی است که در خوابش واقعیاتی را می‌بیند، همانند حضرت ابراهیم که [[رؤیاهای صادقه]] می‌دید و مثل آن چه که رسول الله{{صل}} قبل از [[مبعوث]] شدن می‌دید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن ابی الحدید]] در [[شرح نهج البلاغه]] از [[امام باقر]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند: [[خداوند]] یکی از [[فرشتگان]] بزرگ را [[موکل]] بر [[حضرت محمّد]]{{صل}} قرار داد که از وقتی که آن حضرت از شیر گرفته شد، از او مواظبت می‌کرد و او را به سوی [[خیرات]] و [[مکارم اخلاق]] رهنمون بود، و او را از [[شرور]] و [[اخلاق ناپسند]] برحذر می‌داشت. او [[حضرت محمد]]{{صل}} را مورد [[خطاب]] قرار می‌داد و می‌گفت: [[السلام]] علیک یا محمد یا رسول الله. در آن هنگام او [[جوانی]] بود و هنوز به رسالت نرسیده بود و [[گمان]] می‌کرد که این صدا از سنگ‌ها و اشیای دیگر است، اما هنگامی که [[تأمل]] می‌کرد چیزی را نمی‌دید»&amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج البلاغة، ج۱۳، ص۲۰۷ و از او در بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۶۱ آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[تفسیر]] منسوب به [[امام حسن عسکری]]{{ع}} به نقل از پدرش آمده است: «هنگامی که [[رسول خدا]]،[[ تجارت]] به سوی [[شام]] را کنار گذاشت و تمام اموالی را که از راه [[تجارت]] به دست آورده بود [[صدقه]] داد، هر [[روز]] صبح به بالای [[کوه]] [[حراء]] می‌رفت و از بالای قلّه به آثار [[رحمت الهی]] و انواع عجیب [[رحمت]] و حکمت‌های [[بدیع]] [[خدا]] می‌نگریست. او به اطراف [[آسمان]] و [[زمین]] و [[دشت‌ها]] و [[دریاها]] نگاه می‌کرد و از آثار شگرف [[الهی]] [[عبرت]] می‌گرفت و با این [[مشاهده]]، [[آیات الهی]] را متذکر می‌شد و [[خدا]] را چنان که باید [[عبادت]] می‌کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر منسوب به امام حسن عسکری{{ع}} چنان که در بحار الانوار، ج۱۸، ص۲۰۵ آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[إعلام الوری]] می‌نویسد: [[علی بن ابراهیم]] که از بزرگان [[حدیث]] [[امامیه]] است می‌گوید: «هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} به سی و هفت سالگی رسید، در خوابش چنان می‌دید که گویی هاتفی می‌آید و می‌گوید: یا [[رسول الله]]! و در این حال او مشغول چراندن گوسفندان [[ابو طالب]] بود. او دید که شخصی می‌گوید: یا رسول الله{{صل}} پس فرمود: تو کیستی؟ گفت: من [[جبرئیل]] هستم که [[خدا]] مرا به سوی تو فرستاده است تا تو را به عنوان [[رسول خدا]] برگزینم.&lt;br /&gt;
رسول الله{{صل}} آن را مخفی نگه می‌داشت، پس جبرئیل آبی از [[آسمان]] فرو آورد و گفت: ای محمد! بلند شو و [[وضو]] بگیر. بدین‌سان وضو گرفتن و شستن صورت و دست‌ها و مسح سر و پاها را به وی آموخت»&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۱۰۲ و از او در قصص الانبیاء، ص۳۱۸ و از او در مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۴۳. و در آخر خبر طبری آمده است: هنگامی که چهل‌ساله شد جبرئیل به او دستور داد که نماز بخواند و حدود آن را به وی آموخت، اما وقت آن را معین نکرد و برای همین رسول الله در هر وقتی دو رکعت نماز می‌خواند، و علّت تأخیر رکوع و سجود هم خواهد آمد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]]این مطالب را در «[[مناقب]]» ذکر کرده و قبل از آن در فصل [[مبعث]] به بیان درجات [[بعثت]] پرداخته و گفته است: «[[بعثت رسول اکرم]]{{صل}} دارای درجاتی بوده است: اولین درجه آن [[رؤیای صادقه]] و دومین درجه آن چیزی است که [[شعبی]] و داوود بن عامر&amp;lt;ref&amp;gt;همچنین در مناقب، ج۱، ص۴۱. و صحیح همان چیزی است که داوود از عامر شعبی روایت کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; آن را نقل‌ کرده‌اند. آنها گفته‌اند: [[خداوند]] به مدت سه سال جبرئیل را [[محافظ]] پیغمبرش قرار داده بود که در این مدت [[نبی اکرم]]{{صل}} صدایش را می‌شنید، امّا خودش را نمی‌دید و پی‌درپی چیزهایی را به وی می‌آموخت؛ ولی [[قرآن]] را نازل نمی‌کرد. در این مدّت [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[مبعوث]] نشده بود، امّا به [[پیغمبری]][[ بشارت]] داده شده بود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و منظور شعبی از آنچه که [[روایت]] کرده، همان مطالبی است که [[ابن سعد]] در [[طبقات الکبری]] به نقل از [[واقدی]] آورده است و در آنجا می‌گوید: به مدّت سه سال [[اسرافیل]] همدم و مراقب [[رسول الله]]{{صل}} شده بود به طوری که رسول الله صدایش را می‌شنید، اما او را نمی‌دید و سپس [[جبرئیل]] [[مسئول]] این کار شد&amp;lt;ref&amp;gt;طبقات ابن سعد، ج۱، ص۱۹۱ و تاریخ طبری، ج۲، ص۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منظور از آنچه که داوود از [[عامر شعبی]] نقل کرده، همان چیزی است که [[طبری]] از او نقل کرده و گفته است: او در [[چهل سالگی]] به [[مقام]] [[نبوّت]] رسید و سه سال بعد از آن [[اسرافیل]] همدم و مراقب وی بود و چیزهایی را به او آموخت و در این [[زمان]] [[قرآن]] بر او نازل نمی‌شد و پس از آنکه این سه سال گذشت،[[ جبرئیل]] [[مسئول]] انزال [[وحی]] شد و قرآن به مدت ده سال در [[مکه]] و ده سال در [[مدینه]] بر زبانش جاری شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۳۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] بعد از این می‌گوید: شاید کسانی که می‌گویند او بعد از وحی، ده سال در مکه اقامت داشته است، اقامتش را از هنگامی که [[جبرئیل]] از سوی [[خداوند]] عز و جل وحی نازل کرد، و [[نبی اکرم]] به اظهار [[دعوت]] خویش به صورت آشکار پرداخت، به [[حساب]] آورده‌اند و کسانی که می‌گویند، وی به مدّت سیزده سال در مکه اقامت داشته است، آن را از همان ابتدایی که به [[نبوت]] رسید و اسرافیل مسئول و همدم وی بوده است حساب کرده‌اند و در این سه سال [[مأمور]] به اظهار دعوت خویش نشده بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۳۷۸ و طبقات ابن سعد، ج۱، ص۱۲۷ و بدایه و نهایه ابن کثیر، ج۳، ص۴ و تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۳ که آن را به صورت مرسل نقل کرده است و حاکم در المستدرک، ج۲، ص۶۱ نقل کرده است که قرآن در ۴۳ سالگی بر پیامبر اکرم{{صل}} نازل شد.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در این مدت [[رسول الله]]{{صل}} صدا را می‌شنید، اما چیزی نمی‌دید. سپس به مدت ده سال جبرئیل همدم رسول الله{{صل}} شد و در این مدت به وی وحی می‌کرد. او ده سال در مکه بود و سپس ده سال به مدینه رفت&amp;lt;ref&amp;gt;الاختصاص، ص۱۳۰ و بر انتساب کتاب اختصاص به شیخ مفید تأکیدی نداریم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بدان معنا است که آن سه سال از هنگام شروع [[بعثت]] تا چهل و سه سالگی نبی اکرم{{صل}} بوده است، چنان که خبر [[شعبی]] و آنچه که [[شیخ مفید]] و [[ابن شهر آشوب]] ذکر کرده‌اند بر این امر تصریح می‌کند و در این صورت [[قبل از بعثت]] چگونه بوده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از آنکه متعرّض [[اخبار]] مختلف در این باب بشویم. خوب است نظری به حالات [[رسول الله]]{{صل}} قبل از بعثت در زمینه [[عبادت]] و [[دیانت]] بیفکنیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۹۹-۳۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1360404</id>
		<title>نبوت پیامبر خاتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85&amp;diff=1360404"/>
		<updated>2026-02-05T09:16:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = نبوت | عنوان مدخل  = نبوت پیامبر خاتم | مداخل مرتبط = [[نبوت پیامبر خاتم در معارف و سیره علوی]] - [[نبوت پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
[[پیامبر گرامی اسلام]] {{صل}}، به‌ صورت جهانی به مردم دنیا، دعوت خود را عرضه نمود: {{متن قرآن| وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ}}&amp;lt;ref&amp;gt; و تو را جز رحمتی برای جهانیان، نفرستاده‌ایم؛ سوره انبیاء، آیه: ۱۰۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[رسالت]] رسول الله، جامع و دربردارنده معارف [[پیامبران]] و کامل‌تر از آنهاست: {{متن قرآن|وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ}}&amp;lt;ref&amp;gt; و ما این کتاب را به سوی تو به درستی فرو فرستاده‌ایم که کتاب پیش از خود را راست می‌شمارد و نگاهبان بر آن است؛ سوره مائده، آیه۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[عبدالحسین خسروپناه|خسروپناه، عبدالحسین]]، [[کلام نوین اسلامی ج۲ (کتاب)|کلام نوین اسلامی]]، ج۲، ص۱۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== دلایل اثبات [[نبوت]] [[پیامبر|رسول الله]] {{صل}} ==&lt;br /&gt;
{{اصلی|اثبات نبوت پیامبر خاتم}}&lt;br /&gt;
برخی از دلایلی که برای اثبات نبوت پیامبر خاتم {{صل}} بیان شده عبارت است از:&lt;br /&gt;
#&#039;&#039;&#039;واکاوی شخصیت [[پیامبر]] {{صل}}&#039;&#039;&#039;: نگرش منصفانه به [[صدق]] و [[ایمان]] و [[اخلاص]] [[پیامبر]] {{صل}} هرگونه ترید در [[صدق]] [[پیامبر]] {{صل}} در دعوی خویش را می‌زداید.&lt;br /&gt;
#&#039;&#039;&#039;بشارت‌های پیامبران پیشین&#039;&#039;&#039;: در همان بخش اندکی از متون یهودیان و مسیحیان که اصالت خود را حفظ کرده‌اند، تعابیری وجود دارد که متضمن بشارت به [[نبوت]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} است.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;برهان از طریق گروندگان&#039;&#039;&#039;: گاه شخصیت برخی از [[پیروان]] یک [[پیامبر]] از ویژگی‌های برخوردار است که هرگونه تردید در [[صدق ادعای نبوت]] را از بین می‌برد مثل [[امیرالمؤمنین]]{{ع}}.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;گواهی قراین و شواهد&#039;&#039;&#039; مانند: شخصیت اخلاقی پیامبر خاتم؛ [[ثبات قدم]] و [[پایداری]] آن حضرت و تعالیم گرانسنگی که به همراه خویش آورده بودند.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;برهان اعجاز&#039;&#039;&#039;: [[معجزه]]، خارق عادتی است که مربوط به [[ادعای نبوت]] باشد و خداوند برای تصدیق او آن را ظاهر سازد. از [[پیامبر]] بیش از هزار [[معجزه]] نقل شده است مانند: معجزه جاویدان آن حضرت یعنی [[قرآن کریم]] و ...&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: [[عبدالحسین خسروپناه|خسروپناه، عبدالحسین]]، [[کلام نوین اسلامی ج۲ (کتاب)|کلام نوین اسلامی]]، ج۲، ص۱۶۹ ـ ۱۸۰؛ [[محمد سعیدی مهر|سعیدی مهر، محمد]]، [[آموزش کلام اسلامی ج۲ (کتاب)|آموزش کلام اسلامی]]، ج۲، ص۸۸ و ص۱۱۸ ـ ۱۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1233456.jpg|22px]] [[محمد سعیدی مهر|سعیدی مهر، محمد]]، [[آموزش کلام اسلامی ج۲ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;آموزش کلام اسلامی ج۲&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:426310763.jpg|22px]] [[عبدالحسین خسروپناه|خسروپناه، عبدالحسین]]، [[کلام نوین اسلامی ج۲ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;کلام نوین اسلامی ج۲&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:ادله نبوت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
[[رده:مقاله‌های اولویت یک]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360393</id>
		<title>بحث:ولادت حضرت فاطمه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%AA_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360393"/>
		<updated>2026-02-05T08:38:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: صفحه‌ای تازه حاوی «==میلاد فاطمه{{ع}}‌== در خبر صفار از امام باقر{{ع}} و خبر صدوق از امام صادق{{ع}} در خصال آمده بود که فاطمه آخرین فرزند رسول الله{{صل}} از خدیجه بوده است. همچنین در اقوال کلینی و طبرسی و ابن شهر آشوب و ابن اسحاق و ابن هشام و ی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==[[میلاد فاطمه]]{{ع}}‌==&lt;br /&gt;
در خبر صفار از [[امام باقر]]{{ع}} و خبر [[صدوق]] از [[امام صادق]]{{ع}} در [[خصال]] آمده بود که [[فاطمه]] آخرین [[فرزند رسول الله]]{{صل}} از [[خدیجه]] بوده است. همچنین در اقوال [[کلینی]] و [[طبرسی]] و [[ابن شهر آشوب]] و [[ابن اسحاق]] و [[ابن هشام]] و [[یعقوبی]] و [[طبری]] و [[مسعودی]] این مطلب آمده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلینی در [[اصول کافی]] بابی در مورد میلاد فاطمه{{ع}} گشوده است و قبل از آنکه وارد این باب شود با سند صحیحی از امام باقر{{ع}} نقل می‌کند: «فاطمه{{ع}} دختر محمد{{صل}} پنج سال بعد از [[مبعث]] به [[دنیا]] آمد و در حالی که هیجده سال و هفتاد و پنج [[روز]] از عمرش می‌گذشت، فوت کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سپس وارد باب جدید شده و گفته است: «فاطمه{{ع}} در سال پنجم مبعث متولد شد و در حالی که هیجده سال و هفتاد و پنج روز از عمر شریفش می‌گذشت، فوت کرد. او بعد از پدرش تنها هفتاد و پنج روز زنده بود»&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و همچنین در [[روضه کافی]] آمده است: فاطمه در [[سال پنجم بعثت]] متولد شد&amp;lt;ref&amp;gt;روضه کافی، ص۲۸۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ظاهرا در این خبر به آنچه که در اصول کافی به صورت صحیح نقل کرده است استناد می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این خبر - چنان که گذشت - دارای جمله «و [[قریش]] در آن هنگام مشغول [[بنای کعبه]] بودند» نمی‌باشد. امّا در خبری که إربلی در «[[کشف]] الغمة» از کتاب [[تاریخ]] موالید و وفیات [[اهل البیت]] تألیف ابن خشاب به صورت مرفوع از [[ابو جعفر محمد بن علی]] نقل کرده، آن حضرت فرموده است: «فاطمه پنج سال [[پس از ظهور]] [[نبوّت]] و در حالی که قریش مشغول بنای کعبه بودند، متولد شد و در حالی که هیجده سال و هفتاد و پنج روز از عمرش می‌گذشت، [[وفات]] کرد». سپس گفته است:&lt;br /&gt;
«در [[روایت]] دیگری آمده است: «در حالی که هیجده سال و پانزده روز از عمر شریفش می‌گذشت، وفات کرد». و سپس گفته است: «و هشت سال از عمرش را با پدرش در [[مکه]] گذرانید»&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۳، ص۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب إربلی به صورت کریمانه از کنار خبر مرفوع ابن خشاب می‌گذرد، بدون آن متعرّض تناقضی شود که در آن وجود دارد. این خبر از سویی می‌گوید که [[فاطمه]] بعد از [[بعثت]] متولد شد و از سوی دیگر می‌گوید که [[قریش]] مشغول [[بنای کعبه]] بودند! و این دو قابل جمع نیستند؛ زیرا [[کعبه]] پنج سال [[قبل از بعثت]] تعمیر و بناگذاری شده است نه بعد از [[بعثت]]. الا این که بگوییم جمله «و [[قریش]] در حال [[بنای کعبه]] بوده‌اند» به وسیله [[راوی]] [[جعل]] و اضافه شده است وگرنه اصل خبر مردود است و به [[درد]] صاحبش می‌خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبیه همین خبر مرفوع که ابن خشاب از [[ابو جعفر]] [[امام باقر]]{{ع}} نقل کرده و در آن آمده است: «قریش مشغول بنای کعبه بودند».، خبر [[مسند]] دیگری وجود دارد که [[ابن حماد]] [[دولابی]] «[[حنفی]]» آن را در الذریة الطاهرة با سندی از یحیی بن شبل از ابو جعفر نقل می‌کند که فرمود: «روزی عباس بر [[علی بن ابی طالب]] و [[فاطمه دختر رسول الله]]{{صل}} داخل شد و دید که یکی از آنها از دیگری می‌پرسد: کدام یک از ما بزرگ‌تر هستیم؟ عباس گفت: ای علی تو هفت سال قبل از بنای کعبه به وسیله قریش متولد شدی و دخترم در حالی که قریش مشغول بنای کعبه بودند، متولد شد. و [[رسول الله]]{{صل}} در آن هنگام سی و پنج‌ساله بود و پنج سال به بعثت باقی مانده بود»&amp;lt;ref&amp;gt;الذریة الطاهرة، ص۱۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهراً منظور از ابو جعفر، امام باقر{{ع}} می‌باشد چنان که در [[اخبار]] دیگری از او در کتابش به نام آن حضرت تصریح کرده است و از جمله در خبری که قبل از این آورده، گفته است که [[ابو جعفر محمد بن علی]]{{ع}} فرمود: «[[فاطمه]] نود و پنج شب پس از [[رحلت رسول اکرم]]{{صل}} در [[سال یازدهم]] درگذشت».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته راوی خبر سابق، یعنی یحیی بن شبل را در [[کتاب‌های رجالی]] نیافتم. عجیب این است که إربلی دو خبر سابق و غیر آن را این گونه نقل کرده است: «و از کتاب الذریة الطاهرة تألیف دولابی نقل می‌کنم.».. و لکن او در ابتدای این خبر سند آن را حذف کرده و گفته است: «و گفته شده است.».. و اشاره‌ای به این نکرده است که این خبر را از [[ابو جعفر]] [[امام باقر]]{{ع}} نقل می‌کند و شاید که او متوجه این مطلب نشده است&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۲، ص۱۲۸-۱۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در هر حال این دو خبر از [[عامه]] نقل شده است و با آنچه که [[کلینی]] با سندی صحیح از امام باقر{{ع}} نقل کرده است، در [[تعارض]] می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[طبری امامی]] در [[دلائل الامامه]] با سند خود از [[امام صادق]]{{ع}} نقل می‌کند که آن حضرت فرمود: «[[فاطمه]]{{ع}} در بیستم [[جمادی]] الآخرة چهل و پنجمین سال میلاد [[نبی اکرم]]{{صل}} به [[دنیا]] آمد و هشت سال در [[مکه]] اقامت کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل الامامة، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: «و بعد از [[اسلام]]، عبد الله که به خاطر ولادت در اسلام [[طیب]] و طاهر نامیده می‌شد - و [[فاطمه]] به دنیا آمدند»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مسعودی]] هم مثل همین قول را گفته است&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ص۲، ص۲۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین [[ابن عبد البر]] در [[الاستیعاب]] در شرح زندگانی [[خدیجه]] گفته است: طیب بعد از [[مبعث]] متولد شد و بعد از او [[ام کلثوم]] و سپس فاطمه به دنیا آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لکن [[شیخ مفید]] نوشته است: «[[میلاد حضرت فاطمه]] [[زهرا]] در سال دوم مبعث بوده است»&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۴۳، ص۹ به نقل از اقبال به نقل از حدائق الریاض شیخ مفید، ج۳، ص۲۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt; و شاگردش [[شیخ طوسی]] هم از او [[پیروی]] کرده و در المصباح گفته است. «آن حضرت بنابر بعضی [[روایات]] در بیستم [[جمادی]] الآخرة [[سال دوم بعثت]] به دنیا آمد». سپس گفته است: «و در [[روایت]] دیگری آمده است که میلاد آن حضرت در [[سال پنجم بعثت]] بوده است». سپس گفته است:&lt;br /&gt;
«[[عامه]] می‌گویند که میلاد آن حضرت پنج سال [[قبل از بعثت]] بوده است»&amp;lt;ref&amp;gt;مصباح شیخ طوسی، ص۵۵۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدیمی‌ترین نصّی که از عامّه در مورد این مطلب در دسترس ما می‌باشد، همان چیزی است که ابن حمّاد [[دولابی]] «[[حنفی]]» در کتابش الذریة الطاهرة آورده و [[اصفهانی]] (ت ۳۵۶ ه‍) آن را در [[مقاتل الطالبیین]]&amp;lt;ref&amp;gt;مقاتل الطالبیین، ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل کرده است و [[سبط ابن جوزی]] در [[تذکرة الخواص]] گفته است: «و امّا فاطمه{{ع}} به گفته علمای [[سیره]] در سال پنجم قبل از بعثت که [[قریش]] در حال [[بنای کعبه]] بودند از خدیجه متولد شد و او کوچک‌ترین دختر [[رسول الله]]{{صل}} بود»&amp;lt;ref&amp;gt;تذکرة الخواص، ص۳۰۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و [[محب طبری]] در [[ذخائر العقبی]]&amp;lt;ref&amp;gt;ذخائر العقبی، ص۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; روایت ابن حمّاد دولابی از [[امام باقر]]{{ع}} از عباس را نقل کرده است. و [[زرندی]] حنفی در [[نظم]] درر السمطین&amp;lt;ref&amp;gt;نظم درر السمطین، ص۱۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[مغلطای]] در سیره‌اش&amp;lt;ref&amp;gt;سیره مغلطای، ص۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[دیار]] بکری در [[تاریخ]] الخمیس این مطلب را نقل کرده‌اند و او اضافه کرده است که بعضی گفته‌اند که [[فاطمه]] هفت و بلکه [[دوازده]][[ سال]] [[قبل از بعثت]] متولد شده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه [[محبّ طبری]] و [[دیار]] بکری بعد از نقل همین [[حدیث]]، مطلبی را آورده‌اند که دال بر این است که نطفه [[فاطمه]] از میوه‌ای به وجود آمد که [[جبرئیل]] آن را از [[بهشت]] برای [[رسول الله]]{{صل}} آورده بود و مرعشی نجفی آن را در ملحقات [[احقاق الحق]] به نقل از این دو نفر و از میران الاعتدال&amp;lt;ref&amp;gt;میزان الاعتدال، ج۱، ص۳۸، ۲۵۳ و ج۲، ص۲۶، ۸۴، ۱۶۰، ۲۹۷ و ۳: ۵۴۰ و اگر چه در این قسمت اشاره کرده است به این که این حدیث جعلی است.&amp;lt;/ref&amp;gt;، لسان [[المیزان]]، الروض الفائق، نزهة المجالس، [[مجمع الزوائد]]، [[کنز العمال]] و منتخب آن، محاضرة الأوائل، [[مقتل الحسین خوارزمی]]،[[ تاریخ]] [[بغداد]] [[خطیب]] [[بغدادی]]، مفتاح النجاه، مستدرک الحاکم و تلخیص آن از [[ذهبی]] و أخبار الدول و [[مناقب]] [[ابن مغازلی]]، مناقب عبد الله [[شافعی]]، اللالی المصنوعه و [[اعراب]] ثلاثین [[سوره]] آورده است&amp;lt;ref&amp;gt;احقاق الحق، ج۱۰، ۱-۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از طریق [[خواص]] [[عامه]] از [[صحابه نبی]] [[اکرم]]{{صل}}، [[مرحوم صدوق]] با سندی از [[طاووس یمانی]] از [[ابن عباس]] از [[عائشه]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} [[روایت]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرائع، ج۱، ص۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در [[عیون المعجزات]] از [[حارثة بن قدامه]] از [[سلمان]] از [[عمار]] از فاطمه{{ع}} روایت شده است&amp;lt;ref&amp;gt;عیون المعجزات چنان که در بحار آمده است، ج۴۳، ص۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از طریق [[خاصه]] از ائمة{{صل}}، مرحوم صدوق در [[علل الشرائع]] از [[امام باقر]]{{ع}}&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرائع، ج۱، ص۲۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در معانی‌ الاخبار از [[امام صادق]]{{ع}}&amp;lt;ref&amp;gt;معانی الاخبار، ص۳۷۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و مرحوم [[قمی]] در تفسیرش&amp;lt;ref&amp;gt; تفسیر قمی، چنان که در بحار آمده است، ج۴۳، ص۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و همچنین [[صدوق]] در الامالی و العیون از [[امام رضا]]{{ع}}&amp;lt;ref&amp;gt;عیون اخبار الرضا{{ع}}، ج۱، ص۱۱۶ و در بحار (ج ۴۳، ص۴) از همین منبع و از امالی صدوق نقل شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; این مطلب را نقل کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام اینها دلالت می‌کند بر این که [[ولادت حضرت فاطمه]]{{ع}} بعد از [[بعثت]] بوده است و قبلا ذکر شد که قول مشهور این است که سنّ [[خدیجه]] به هنگام [[ازدواج]] چهل سال بوده است و [[نبی اکرم]]{{صل}} در آن هنگام بیست و پنج سال داشته است؛ بنابراین خدیجه پس از پنجاه و پنج سالگی [[فاطمه]] را به [[دنیا]] آورده است و این سن، سن یائسه [[زنان]] است. امّا زنان قرشی و [[کنانی]] و [[نبطی]] - چنان که در کتاب‌های [[فقهی]] نیز بدان اشاره شده - از این قاعده مستثنا هستند و [[خدیجه]] از زنان قرشی بوده است و لذا در سنّ بالا تا شصت سالگی نیز قابلیت حاملگی را داشته است&amp;lt;ref&amp;gt;اگر چه حامله شدن زنان در این سن به ندرت اتفاق می‌افتد، اما این به معنای محال بودن آن نیست و در [[تاریخ]] و حتی در عصر ما نمونه‌هایی از آن دیده می‌شود. برای مثال روزنامه «اطلاعات» [[ایران]] در تاریخ ۲۰/۲/۱۳۵۱ ه.ش می‌نویسد: زنی به نام «[[سوسن]]» در [[اصفهان]] در ۶۶ سالگی صاحب فرزند شده است و این در حالی است که وی هشت فرزند دارد که بزرگ‌ترینشان پنجاه‌ساله و کوچک‌ترین آنها ۲۵ ساله است و در تاریخ ۲۸/۱۱/۱۳۵۱ نیز می‌نویسد: زنی علویه به نام «[[اکرم]] موسوی»، در ۶۶ سالگی، دارای فرزندانی دوقلو در بندر عباس شده است: این در حالی است که شوهرش ۷۴ سال سن دارد. چنانچه در: بانوی نمونه [[اسلام]]، ص۳۳ از آقای امینی نجف‌آبادی آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۸۹-۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360386</id>
		<title>فرزندان حضرت خدیجه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360386"/>
		<updated>2026-02-05T08:22:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = فرزندان حضرت خدیجه | عنوان مدخل  = فرزندان حضرت خدیجه | مداخل مرتبط = [[فرزندان حضرت خدیجه در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  =  }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[فرزندان خدیجه]] از [[نبی اکرم]]{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
[[حمیری]] با سندی از [[امام باقر]]{{ع}} نقل کرده است که [[رسول الله]] از [[خدیجه]] دارای فرزندانی شد که عبارتند از: قاسم، طاهر، [[ام کلثوم]]، [[رقیة]]، [[زینب]] و [[فاطمه]]&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، ص۲۷ و بر طبق خبری که ذکر می‌گردد درست آن است که اسم زینب بر فاطمه مقدم باشد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ صدوق]] با سند خود از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که رسول الله دارای فرزندانی به نام‌های: قاسم و طاهر - که همان عبد الله است - ام کلثوم، رقیه، زینب و فاطمه شد&amp;lt;ref&amp;gt;الخصال، ج۲، ص۳۷ و در آن با استناد به امام صادق{{ع}} از رسول الله{{صل}} نقل کرده است که فرمود: «خدیجه رحمه الله از من دارای فرزندانی به نام طاهر - که همان عبد الله و مطهّر است - و قاسم و فاطمه و رقیه و ام کلثوم و زینب شد».&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] می‌نویسد: [[رسول اکرم]]{{صل}} [[قبل از بعثت]] صاحب فرزندانی به نام‌های: قاسم، رقیه، زینب و ام کلثوم، و بعد از [[بعثت]] صاحب [[طیب]] و طاهر و فاطمه شد. همچنین روایت شده است که بعد از [[مبعث]] صاحب [[فرزندی]] غیر از فاطمه نشده است و طیب و طاهر قبل از مبعث متولد شده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹-۴۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ طبرسی]] می‌نویسد: اوّلین فرزندی که خدیجه حامله شد، [[عبد الله بن محمد]] بود که همان طیب و طاهر است و [[مردم]] به [[اشتباه]] می‌گویند: خدیجه چهار پسر به نام‌های قاسم، عبد الله، طیب و طاهر به [[دنیا]] آورده است، در حالی که از رسول الله فقط دارای دو پسر به نام‌های عبد الله و قاسم بوده است و گفته شده است که قاسم اوّلین و بزرگ‌ترین [[فرزند رسول اکرم]]{{صل}} بوده است و کینه‌اش نیز از نام وی گرفته شده است. همچنین چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه داشته است&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۲۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] در مورد [[اولاد]] آن حضرت گفته است: فرزندانش از خدیجه عبارتند از: قاسم و عبد الله که همان طاهر و [[طیب]] هستند و چهار دختر به نام‌های [[زینب]]، رقیه، [[ام کلثوم]] و [[فاطمه]]... و در الانوار و الکشف و اللّمع و کتاب [[بلاذری]] آمده است: زینب و رقیه، ربیبه‌های [[رسول اکرم]]{{صل}} از [[جحش]] بودند و امّا قاسم و طیب در [[کودکی]] در [[مکه]] مردند، یعنی قاسم فقط هفت [[روز]] زنده بود&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۱۶۱-۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه مجلسی]] از [[کازرونی]] از [[ابن عباس]] نقل کرده است که گفت: اوّلین [[فرزند رسول الله]] که [[قبل از بعثت]] در [[مکه]] متولد شد، قاسم بود و کنیه [[ابو القاسم]] نیز از وی بود. سپس [[زینب]] و سپس رقیه و [[فاطمه]] و [[ام کلثوم]] متولد شدند و پس از [[بعثت]] عبد الله متولد شد که [[طیب]] و طاهر نامیده شد. مادر تمام این [[فرزندان]] [[خدیجه دختر خویلد]] بود. اولین فرزند آنها که فوت کرد، قاسم بود و سپس عبد الله در مکه از [[دنیا]] رفت و برای همین عاص بن وائل سهمی گفت: هرآینه [[نسل]] [[رسول الله]]{{صل}} منقطع شد و به این مناسبت [[خداوند]] این [[آیه]] را نازل کرد: {{متن قرآن|إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بی‌گمان (دشمن) سرزنشگر تو خود بی‌پساوند است» سوره کوثر، آیه 3.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;در نزول سوره کوثر گفته خواهد شد که بنابر روایات اهل بیت{{صل}} آن فرزند قاسم بوده نه عبد الله، و این که قاسم در حدّ راه رفتن و شتر سوار شدن یعنی حدود ده سالگی بوده که فوت شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته‌اند که آن حضرت دارای سه پسر و چهار دختر به نام‌های: زینب و سپس قاسم، ام کلثوم، فاطمه، رقیه و عبد الله که همان طیب است - و طاهر بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۲۲، ص۱۶۶ به نقل از المنتقی فی مولد المصطفی، باب هشتم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: [[خدیجه]] برای رسول الله فرزندانی به نام‌های: قاسم که کینه‌اش را از او گرفته است و طاهر و طیب و زینب و رقیه و ام کلثوم و فاطمه بوده است، اما قاسم و طیب و طاهر در [[جاهلیت]] هلاک شدند و اما دخترانش همگی [[اسلام]] را [[درک]] کرده، [[مسلمان]] شدند و [[هجرت]] کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن هشام]] می‌نویسد: بزرگ‌ترین پسرش قاسم و سپس طیب و طاهر بوده‌اند و بزرگ‌ترین دخترش رقیه و سپس زینب [[و]] ام کلثوم و فاطمه بوده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: قبل از بعثت صاحب فرزندانی به نام‌های: قاسم، رقیه، [[زینب]] و [[ام کلثوم]] شد و بعد از [[بعثت]] صاحب عبد الله شد که همان [[طیب]] و طاهر است؛ زیرا در [[زمان]] [[اسلام]] به [[دنیا]] آمد، و سپس [[فاطمه]]&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] از [[هشام کلبی]] به نقل از پدرش می‌نویسد: [[خدیجه]] برای [[رسول الله]]{{صل}} هشت فرزند به [[دنیا]] آورد که عبارت بودند از: قاسم، [[طیب]]، طاهر، عبد الله، [[زینب]]، رقیه، [[ام کلثوم]] و [[فاطمه]]&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۳، ص۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مسعودی می‌نویسد]]: از [[خدیجه]] فرزندانی به نام‌های قاسم - که بزرگ‌ترین فرزندش بود و کنیه‌اش از آن گرفته شده است - و رقیه و ام کلثوم در قبل از [[اسلام]] و عبد الله که طیب و طاهر هم گفته می‌شد و فاطمه بعد از اسلام متولد شد&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ج۲، ص۲۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حاشیه [[سیره ابن اسحاق]] بر گفته او که: «قاسم قبل از اسلام فوت کرده است» حاشیه زده شده است در این که قاسم در [[جاهلیت]] فوت کرده،[[ اختلاف]] است و سهیلی در الروض الانف از [[زبیر]] نقل کرده است: «قاسم در [[شیرخوارگی]] فوت کرد و [[رسول الله]]{{صل}} بعد از [[مرگ]] قاسم بر خدیجه وارد شد و دید که او [[گریه]] می‌کند. و می‌گوید: ای رسول الله! شیر قاسم فوران می‌کند و می‌ریزد و اگر دوران شیرخوارگی‌اش را تکمیل می‌کرد و سپس می‌مرد، بسی بر من آسان‌تر بود!&lt;br /&gt;
پس رسول الله گفت: آیا می‌خواهی که صدایش را در [[بهشت]] بشنوی؟ گفت: بله و [[خدا]] و رسولش را [[تصدیق]] می‌کنم. سپس محقّق نتیجه گرفته است که قاسم در جاهلیت نمرده است و الّا [[پیغمبر]] چنین نمی‌گفت&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیه سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۰۲ به نقل از الرّوض الانف.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] در [[فروع کافی]] با سند خود از [[عمرو بن شمر]] از جابر از [[امام باقر]]{{ع}} [[روایت]] کرده است که فرمود: به هنگام مرگ قاسم، رسول الله{{صل}} بر خدیجه وارد شد و دید که گریه می‌کند. از او سؤال کرد که چه چیز باعث گریه‌ات شده است؟ گفت: مرگ فرزند شیرخواره‌ام باعث گریه‌ام شده است. فرمود: ای خدیجه! آیا [[راضی]] نیستی که در [[روز قیامت]] به جلوی در بهشت بیایی و قاسم در حالی که در آنجا ایستاده است،[[ دست]] تو را بگیرد و به بهشت ببرد و در بهترین مکان آن تو را جای دهد؟ و این کار برای هر مؤمنی انجام می‌گیرد و [[خداوند]] کریم‌تر و [[عادل‌تر]] از آن است که میوه [[قلب]] کسی را از او بگیرد و بعد از آن او را [[عذاب]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۶، ص۱۶ و ۱۹ به نقل از فروع کافی، ج۱، ص۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که گذشت قاسم اوّلین و بزرگ‌ترین [[فرزند رسول اکرم]]{{صل}} بوده است و هیچ اختلافی در این نیست که بعد از وی [[فرزندان]] دختر در [[جاهلیت]] متولد شده‌اند و [[مجلسی]] از [[کازرونی]] نقل کرده است: بین [[فرزندان خدیجه]] یک سال فاصله بوده است و گفته شده است که قاسم - و [[طیب]] - هفت شب زنده بوده‌اند و از [[جبیر بن مطعم]] نقل شده است که گفت: قاسم در دو سالگی فوت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۲۲، ص۱۶۶ به نقل از المنتقی، کازرونی.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در این صورت [[مرگ]] وی در [[جاهلیت]] بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] در [[فروع کافی]] با سند دیگری از [[عمرو بن شمر]] از جابر از [[امام باقر]]{{ع}} نقل می‌کند که فرمود: طاهر، پسر [[رسول الله]] فوت کرد و ایشان، [[خدیجه]] را از [[گریه]] کردن [[نهی]] کرد، اما روزی بر او وارد شد و دید که گریه می‌کند. سؤال کرد که چه چیزی باعث گریه تو شده است؟ آیا تو را از گریه نهی نکردم؟! گفت: بله یا [[رسول]] الله و لکن شیری که می‌بایست بخورد بر [[زمین]] می‌ریزد و همین باعث گریه من شده است. رسول الله به او فرمود: آیا [[راضی]] به این نیستی که او جلوی در [[بهشت]] ایستاده است و هنگامی که تو را می‌بیند دستت را می‌گیرد و به بهترین و خوشبوترین جای آن می‌برد؟ گفت: این چنین است؟ فرمود: [[خداوند]] کریم‌تر و عزیزتر از آن است که میوه [[دل]] کسی را از او بگیرد و با وجودی که آن شخص [[صبر]] می‌کند و با این [[مصیبت]] [[خدا]] را [[شکر]] می‌کند، او را [[عذاب]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۶، ص۱۶ به نقل از فروع کافی، ج۱، ص۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معنا صحیح و راجح است و احتمال می‌دهم که یکی از [[راویان]] در طریق [[حدیث]] اولی [[اشتباه]] کرده و طاهر را با قاسم خلط کرده است و اما خبر الروض الانف، [[مرسل]] است و به احتمال زیاد از خبر عمرو بن شمر از جابر و از همان طریقی که [[خطا]] در آن صورت گرفته اقتباس شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نهایت چنین به نظر می‌رسد که عبد الله (طیب و طاهر) بعد از [[بعثت]] متولد شده و در [[شیرخوارگی]] مرده است، چنان که قاسم پیش از او و [[پیش از بعثت]] متولد شده و پس از بعثت و پس از فوت عبد الله فوت شده است؛ چنانچه در [[نزول]] [[سوره کوثر]] به روایاتی از [[امام حسن]] و [[امام باقر]] و [[امام صادق]]{{صل}} اشاره خواهد شد&amp;lt;ref&amp;gt;این بر خلاف آن چیزی است که هیکل در کتابش آورده و گفته است: از قاسم و عبد الله چیزی در دست نیست مگر این که آنها در [[طفولیت]] در [[جاهلیت]] فوت کردند و هیچ اثری را باقی نگذاشتند که قابل ذکر باشد. اما بی‌شک [[مرگ]] آنها در والدینشان اثر عمیقی گذاشت و [[قلب]] [[خدیجه]] را بی‌اندازه جریحه کرد (!) و برای همین به هنگام مرگ هر کدام در [[جاهلیت]]، نزد [[بت]] خودش رفت و سؤال کرد: [[گناه]] من چه بود که مشمول [[رحمت]] و [[نیکی]] شما نشدم؟ (حیاة محمد، ص۱۲۸).&lt;br /&gt;
هیچ شکی در بطلان خیال‌بافی‌های هیکل نیست و او هیچ مستندی برای گفته‌هایش ندارد و تنها در [[ذهن]] خویش خدیجه را با زن‌های دیگر [[قریشی]] [[قیاس]] کرده است. و از آنجا که بیان نمودیم، انگیزه خدیجه از [[ازدواج با رسول الله]]{{صل}} انگیزه [[معنوی]] بوده است؛ زیرا از پسر عمویش [[ورقة بن نوفل]] و غلامش [[میسره]] به نقل از [[راهب]] [[نصرانی]] شنیده بود که محمد [[پیغمبر]] [[آخر الزمان]] است و برای همین به وی [[پیشنهاد ازدواج]] داد. به علاوه گفتیم که [[حضرت محمد]]{{صل}} از [[بت‌ها]] [[کراهت]] داشت و هنگامی که [[بحیرای راهب]] او را به بت‌ها قسم داد، فرمود: اینها مبغوض‌ترین [[مخلوقات]] [[خدا]] نزد من هستند... بنابراین امکان ندارد که بگوییم. خدیجه به هنگام مرگ فرزندانش به بت‌ها پناه می‌برد، در حالی که آنها مبغوض‌ترین اشیاء نزد مراد و معشوقش حضرت محمد{{صل}} بودند.&lt;br /&gt;
این نکته را نیز ذکر کنیم که [[قسطلانی]] می‌گوید: گفته شده است که وی [[قبل از بعثت]] صاحب [[فرزندی]] به نام [[عبد مناف]] (!) شده است و در این صورت فرزندانش [[دوازده نفر]] بوده‌اند که همگی در [[زمان]] [[اسلام]] متولد شده‌اند غیر از عبد مناف (المواهب اللدنیه، ج۱، ص۱۹۶). و ظاهرا مستند وی همان چیزی است که مقدّسی از [[قتاده]] نقل کرده و گفته است: خدیجه در جاهلیت برای محمد{{صل}} عبد مناف را به [[دنیا]] آورد و در اسلام دو پسر و چهار دختر به دنیا آورد که عبارت بودند از: قاسم که [[کنیه]] پیغمبر از او بود و تازه به راه افتاده بود که فوت کرد و عبد الله که در همان [[شیرخوارگی]] فوت کرد و [[ام کلثوم]] و [[زینب]] و رقیه و [[فاطمه]] (البدء و التاریخ، ج۴، ص۱۳۹ و ج۵، ص۱۶).&lt;br /&gt;
این سخن [[قتاده]] از اقوال نادر است و با آنچه که دیگران نقل کرده‌اند و مشهور و [[مستفیض]] می‌باشد، منافات دارد و همچنین قول [[ابو القاسم کوفی]] هم بسیار نادر و بر خلاف مشهور است، آنجا که می‌گوید: [[خدیجه]] خواهری به نام [[هاله]] داشت که با مردی [[مخزومی]] [[ازدواج]] کرده بود و از او دختری به نام [[هاله]] به [[دنیا]] آورده بود. سپس با مردی [[تمیمی]] به نام ابو هند ازدواج کرد که از او پسری به نام هند پیدا کرد. این تمیمی از [[زن]] قبلی‌اش دو دختر به نام‌های [[زینب]] و رقیه داشت و وقتی که خودش مرد، افراد [[قبیله تمیم]] هند را نزد خودشان بردند و هاله با دو دختر از تمیمی و یک دختر از شوهر قبلی‌اش تنها ماند. بنابراین [[خدیجه]] آنها را نزد خود آورد و بعد از آنکه با [[رسول الله]]{{صل}}[[ ازدواج]] کرد، هاله فوت کرد و آن دو دختر تمیمی نزد خدیجه و رسول الله باقی ماندند و [[عرب‌ها]] [[گمان]] می‌کردند که ربیبة (دختر خوانده) مثل خود دختر است و برای همین آنها را به [[پیامبر]] نسبت می‌دادند، در حالی که آنها دختر ابو هند، [[همسر]] [[خواهر خدیجه]] بوده‌اند (الاستغاثة، ص۶۸).&lt;br /&gt;
[[حافظ]] [[عبد الرزاق]] در کتاب [[المصنّف]] از عمر بن دینار از [[حسن بن محمد بن علی]] نقل می‌کند که گفت:&lt;br /&gt;
[[ابو العاص بن ربیع]] شوهر دختر خدیجه بوده است ([[المصنف]]، ج۵، ص۲۲۴).&lt;br /&gt;
[[مغلطای]] در سیره‌اش می‌نویسد: و سپس [[ابو هاله]] نبّاش بن [[زراره]] به همسری خدیجه درآمد و از او هند و حرث و زینب را به دنیا آورد ([[سیره]] مغلطای، ص۱۲).&lt;br /&gt;
بنابر خبر اول، زینب و رقیه از [[فرزندان]] شوهر هاله، خواهر خدیجه هستند و بنابر خبر دوم و سوم زینب دختر خدیجه از شوهر اول یا دومش می‌باشد. امّا بعد از تصریح و تأکید دو خبر سابق از سوی [[حمیری]] و [[صدوق]] که از [[امام باقر]] و صادق{{س}} نقل شده بودند، جایی برای طرح این اقوال [[ضعیف]] نمی‌باشد. در این دو خبر معتبر آمده است: «رسول الله از خدیجه فرزندانی پیدا کرد.».. و در میان آنها اسم رقیه و زینب هم آمده است و این عبارت به این صورت نیامده است که رسول الله{{صل}}، فرزندانی داشت و یا [[زینب دختر رسول الله]]{{صل}} بود، تا عده‌ای آن را حمل بر این کنند که اینها دخترخوانده‌های [[رسول اکرم]]{{صل}} بوده‌اند که به [[رسم]] [[عرب]]، [[دختران]] وی شناخته می‌شده‌اند. چنان که صاحب الاستغاثه چنین احتمالی را مطرح کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360383</id>
		<title>فرزندان حضرت خدیجه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360383"/>
		<updated>2026-02-05T08:20:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = فرزندان حضرت خدیجه | عنوان مدخل  = فرزندان حضرت خدیجه | مداخل مرتبط = [[فرزندان حضرت خدیجه در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  =  }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[فرزندان خدیجه]] از [[نبی اکرم]]{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
[[حمیری]] با سندی از [[امام باقر]]{{ع}} نقل کرده است که [[رسول الله]] از [[خدیجه]] دارای فرزندانی شد که عبارتند از: قاسم، طاهر، [[ام کلثوم]]، [[رقیة]]، [[زینب]] و [[فاطمه]]&amp;lt;ref&amp;gt;قرب الاسناد، ص۲۷ و بر طبق خبری که ذکر می‌گردد درست آن است که اسم زینب بر فاطمه مقدم باشد.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ صدوق]] با سند خود از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که رسول الله دارای فرزندانی به نام‌های: قاسم و طاهر - که همان عبد الله است - ام کلثوم، رقیه، زینب و فاطمه شد&amp;lt;ref&amp;gt;الخصال، ج۲، ص۳۷ و در آن با استناد به امام صادق{{ع}} از رسول الله{{صل}} نقل کرده است که فرمود: «خدیجه رحمه الله از من دارای فرزندانی به نام طاهر - که همان عبد الله و مطهّر است - و قاسم و فاطمه و رقیه و ام کلثوم و زینب شد».&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] می‌نویسد: [[رسول اکرم]]{{صل}} [[قبل از بعثت]] صاحب فرزندانی به نام‌های: قاسم، رقیه، زینب و ام کلثوم، و بعد از [[بعثت]] صاحب [[طیب]] و طاهر و فاطمه شد. همچنین روایت شده است که بعد از [[مبعث]] صاحب [[فرزندی]] غیر از فاطمه نشده است و طیب و طاهر قبل از مبعث متولد شده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹-۴۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ طبرسی]] می‌نویسد: اوّلین فرزندی که خدیجه حامله شد، [[عبد الله بن محمد]] بود که همان طیب و طاهر است و [[مردم]] به [[اشتباه]] می‌گویند: خدیجه چهار پسر به نام‌های قاسم، عبد الله، طیب و طاهر به [[دنیا]] آورده است، در حالی که از رسول الله فقط دارای دو پسر به نام‌های عبد الله و قاسم بوده است و گفته شده است که قاسم اوّلین و بزرگ‌ترین [[فرزند رسول اکرم]]{{صل}} بوده است و کینه‌اش نیز از نام وی گرفته شده است. همچنین چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه داشته است&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۲۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] در مورد [[اولاد]] آن حضرت گفته است: فرزندانش از خدیجه عبارتند از: قاسم و عبد الله که همان طاهر و [[طیب]] هستند و چهار دختر به نام‌های [[زینب]]، رقیه، [[ام کلثوم]] [[و]] [[فاطمه]]... و در الانوار و الکشف و اللّمع و کتاب [[بلاذری]] آمده است: زینب و رقیه، ربیبه‌های [[رسول اکرم]]{{صل}} از [[جحش]] بودند و امّا قاسم و طیب در [[کودکی]] در [[مکه]] مردند، یعنی قاسم فقط هفت [[روز]] زنده بود&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۱۶۱-۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علامه مجلسی]] از [[کازرونی]] از [[ابن عباس]] نقل کرده است که گفت: اوّلین [[فرزند رسول الله]] که [[قبل از بعثت]] در [[مکه]] متولد شد، قاسم بود و کنیه [[ابو القاسم]] نیز از وی بود. سپس [[زینب]] و سپس رقیه و [[فاطمه]] و [[ام کلثوم]] متولد شدند و پس از [[بعثت]] عبد الله متولد شد که [[طیب]] و طاهر نامیده شد. مادر تمام این [[فرزندان]] [[خدیجه دختر خویلد]] بود. اولین فرزند آنها که فوت کرد، قاسم بود و سپس عبد الله در مکه از [[دنیا]] رفت و برای همین عاص بن وائل سهمی گفت: هرآینه [[نسل]] [[رسول الله]]{{صل}} منقطع شد و به این مناسبت [[خداوند]] این [[آیه]] را نازل کرد: «إِنَّ شانِئَک هُوَ الْأَبْتَرُ»&amp;lt;ref&amp;gt;کوثر (۱۰۸)، ۳ و در نزول سوره کوثر گفته خواهد شد که بنابر روایات اهل بیت{{صل}} آن فرزند قاسم بوده نه عبد الله، و این که قاسم در حدّ راه رفتن و شتر سوار شدن یعنی حدود ده سالگی بوده که فوت شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته‌اند که آن حضرت دارای سه پسر و چهار دختر به نام‌های: زینب و سپس قاسم، ام کلثوم، فاطمه، رقیه و عبد الله که همان طیب است - و طاهر بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۲۲، ص۱۶۶ به نقل از المنتقی فی مولد المصطفی، باب هشتم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: [[خدیجه]] برای رسول الله فرزندانی به نام‌های: قاسم که کینه‌اش را از او گرفته است و طاهر و طیب و زینب و رقیه و ام کلثوم و فاطمه بوده است، اما قاسم و طیب و طاهر در [[جاهلیت]] هلاک شدند و اما دخترانش همگی [[اسلام]] را [[درک]] کرده، [[مسلمان]] شدند و [[هجرت]] کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن هشام]] می‌نویسد: بزرگ‌ترین پسرش قاسم و سپس طیب و طاهر بوده‌اند و بزرگ‌ترین دخترش رقیه و سپس زینب [[و]] ام کلثوم و فاطمه بوده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۰۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: قبل از بعثت صاحب فرزندانی به نام‌های: قاسم، رقیه، [[زینب]] و [[ام کلثوم]] شد و بعد از [[بعثت]] صاحب عبد الله شد که همان [[طیب]] و طاهر است؛ زیرا در [[زمان]] [[اسلام]] به [[دنیا]] آمد، و سپس [[فاطمه]]&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] از [[هشام کلبی]] به نقل از پدرش می‌نویسد: [[خدیجه]] برای [[رسول الله]]{{صل}} هشت فرزند به [[دنیا]] آورد که عبارت بودند از: قاسم، [[طیب]]، طاهر، عبد الله، [[زینب]]، رقیه، [[ام کلثوم]] و [[فاطمه]]&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۳، ص۱۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مسعودی می‌نویسد]]: از [[خدیجه]] فرزندانی به نام‌های قاسم - که بزرگ‌ترین فرزندش بود و کنیه‌اش از آن گرفته شده است - و رقیه و ام کلثوم در قبل از [[اسلام]] و عبد الله که طیب و طاهر هم گفته می‌شد و فاطمه بعد از اسلام متولد شد&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ج۲، ص۲۹۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حاشیه [[سیره ابن اسحاق]] بر گفته او که: «قاسم قبل از اسلام فوت کرده است» حاشیه زده شده است در این که قاسم در [[جاهلیت]] فوت کرده،[[ اختلاف]] است و سهیلی در الروض الانف از [[زبیر]] نقل کرده است: «قاسم در [[شیرخوارگی]] فوت کرد و [[رسول الله]]{{صل}} بعد از [[مرگ]] قاسم بر خدیجه وارد شد و دید که او [[گریه]] می‌کند. و می‌گوید: ای رسول الله! شیر قاسم فوران می‌کند و می‌ریزد و اگر دوران شیرخوارگی‌اش را تکمیل می‌کرد و سپس می‌مرد، بسی بر من آسان‌تر بود!&lt;br /&gt;
پس رسول الله گفت: آیا می‌خواهی که صدایش را در [[بهشت]] بشنوی؟ گفت: بله و [[خدا]] و رسولش را [[تصدیق]] می‌کنم. سپس محقّق نتیجه گرفته است که قاسم در جاهلیت نمرده است و الّا [[پیغمبر]] چنین نمی‌گفت&amp;lt;ref&amp;gt;حاشیه سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۰۲ به نقل از الرّوض الانف.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] در [[فروع کافی]] با سند خود از [[عمرو بن شمر]] از جابر از [[امام باقر]]{{ع}} [[روایت]] کرده است که فرمود: به هنگام مرگ قاسم، رسول الله{{صل}} بر خدیجه وارد شد و دید که گریه می‌کند. از او سؤال کرد که چه چیز باعث گریه‌ات شده است؟ گفت: مرگ فرزند شیرخواره‌ام باعث گریه‌ام شده است. فرمود: ای خدیجه! آیا [[راضی]] نیستی که در [[روز قیامت]] به جلوی در بهشت بیایی و قاسم در حالی که در آنجا ایستاده است،[[ دست]] تو را بگیرد و به بهشت ببرد و در بهترین مکان آن تو را جای دهد؟ و این کار برای هر مؤمنی انجام می‌گیرد و [[خداوند]] کریم‌تر و [[عادل‌تر]] از آن است که میوه [[قلب]] کسی را از او بگیرد و بعد از آن او را [[عذاب]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۶، ص۱۶ و ۱۹ به نقل از فروع کافی، ج۱، ص۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که گذشت قاسم اوّلین و بزرگ‌ترین [[فرزند رسول اکرم]]{{صل}} بوده است و هیچ اختلافی در این نیست که بعد از وی [[فرزندان]] دختر در [[جاهلیت]] متولد شده‌اند و [[مجلسی]] از [[کازرونی]] نقل کرده است: بین [[فرزندان خدیجه]] یک سال فاصله بوده است و گفته شده است که قاسم - و [[طیب]] - هفت شب زنده بوده‌اند و از [[جبیر بن مطعم]] نقل شده است که گفت: قاسم در دو سالگی فوت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۲۲، ص۱۶۶ به نقل از المنتقی، کازرونی.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در این صورت [[مرگ]] وی در [[جاهلیت]] بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] در [[فروع کافی]] با سند دیگری از [[عمرو بن شمر]] از جابر از [[امام باقر]]{{ع}} نقل می‌کند که فرمود: طاهر، پسر [[رسول الله]] فوت کرد و ایشان، [[خدیجه]] را از [[گریه]] کردن [[نهی]] کرد، اما روزی بر او وارد شد و دید که گریه می‌کند. سؤال کرد که چه چیزی باعث گریه تو شده است؟ آیا تو را از گریه نهی نکردم؟! گفت: بله یا [[رسول]] الله و لکن شیری که می‌بایست بخورد بر [[زمین]] می‌ریزد و همین باعث گریه من شده است. رسول الله به او فرمود: آیا [[راضی]] به این نیستی که او جلوی در [[بهشت]] ایستاده است و هنگامی که تو را می‌بیند دستت را می‌گیرد و به بهترین و خوشبوترین جای آن می‌برد؟ گفت: این چنین است؟ فرمود: [[خداوند]] کریم‌تر و عزیزتر از آن است که میوه [[دل]] کسی را از او بگیرد و با وجودی که آن شخص [[صبر]] می‌کند و با این [[مصیبت]] [[خدا]] را [[شکر]] می‌کند، او را [[عذاب]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۶، ص۱۶ به نقل از فروع کافی، ج۱، ص۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این معنا صحیح و راجح است و احتمال می‌دهم که یکی از [[راویان]] در طریق [[حدیث]] اولی [[اشتباه]] کرده و طاهر را با قاسم خلط کرده است و اما خبر الروض الانف، [[مرسل]] است و به احتمال زیاد از خبر عمرو بن شمر از جابر و از همان طریقی که [[خطا]] در آن صورت گرفته اقتباس شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نهایت چنین به نظر می‌رسد که عبد الله (طیب و طاهر) بعد از [[بعثت]] متولد شده و در [[شیرخوارگی]] مرده است، چنان که قاسم پیش از او و [[پیش از بعثت]] متولد شده و پس از بعثت و پس از فوت عبد الله فوت شده است؛ چنانچه در [[نزول]] [[سوره کوثر]] به روایاتی از [[امام حسن]] و [[امام باقر]] و [[امام صادق]]{{صل}} اشاره خواهد شد&amp;lt;ref&amp;gt;این بر خلاف آن چیزی است که هیکل در کتابش آورده و گفته است: از قاسم و عبد الله چیزی در دست نیست مگر این که آنها در [[طفولیت]] در [[جاهلیت]] فوت کردند و هیچ اثری را باقی نگذاشتند که قابل ذکر باشد. اما بی‌شک [[مرگ]] آنها در والدینشان اثر عمیقی گذاشت و [[قلب]] [[خدیجه]] را بی‌اندازه جریحه کرد (!) و برای همین به هنگام مرگ هر کدام در [[جاهلیت]]، نزد [[بت]] خودش رفت و سؤال کرد: [[گناه]] من چه بود که مشمول [[رحمت]] و [[نیکی]] شما نشدم؟ (حیاة محمد، ص۱۲۸).&lt;br /&gt;
هیچ شکی در بطلان خیال‌بافی‌های هیکل نیست و او هیچ مستندی برای گفته‌هایش ندارد و تنها در [[ذهن]] خویش خدیجه را با زن‌های دیگر [[قریشی]] [[قیاس]] کرده است. و از آنجا که بیان نمودیم، انگیزه خدیجه از [[ازدواج با رسول الله]]{{صل}} انگیزه [[معنوی]] بوده است؛ زیرا از پسر عمویش [[ورقة بن نوفل]] و غلامش [[میسره]] به نقل از [[راهب]] [[نصرانی]] شنیده بود که محمد [[پیغمبر]] [[آخر الزمان]] است و برای همین به وی [[پیشنهاد ازدواج]] داد. به علاوه گفتیم که [[حضرت محمد]]{{صل}} از [[بت‌ها]] [[کراهت]] داشت و هنگامی که [[بحیرای راهب]] او را به بت‌ها قسم داد، فرمود: اینها مبغوض‌ترین [[مخلوقات]] [[خدا]] نزد من هستند... بنابراین امکان ندارد که بگوییم. خدیجه به هنگام مرگ فرزندانش به بت‌ها پناه می‌برد، در حالی که آنها مبغوض‌ترین اشیاء نزد مراد و معشوقش حضرت محمد{{صل}} بودند.&lt;br /&gt;
این نکته را نیز ذکر کنیم که [[قسطلانی]] می‌گوید: گفته شده است که وی [[قبل از بعثت]] صاحب [[فرزندی]] به نام [[عبد مناف]] (!) شده است و در این صورت فرزندانش [[دوازده نفر]] بوده‌اند که همگی در [[زمان]] [[اسلام]] متولد شده‌اند غیر از عبد مناف (المواهب اللدنیه، ج۱، ص۱۹۶). و ظاهرا مستند وی همان چیزی است که مقدّسی از [[قتاده]] نقل کرده و گفته است: خدیجه در جاهلیت برای محمد{{صل}} عبد مناف را به [[دنیا]] آورد و در اسلام دو پسر و چهار دختر به دنیا آورد که عبارت بودند از: قاسم که [[کنیه]] پیغمبر از او بود و تازه به راه افتاده بود که فوت کرد و عبد الله که در همان [[شیرخوارگی]] فوت کرد و [[ام کلثوم]] و [[زینب]] و رقیه و [[فاطمه]] (البدء و التاریخ، ج۴، ص۱۳۹ و ج۵، ص۱۶).&lt;br /&gt;
این سخن [[قتاده]] از اقوال نادر است و با آنچه که دیگران نقل کرده‌اند و مشهور و [[مستفیض]] می‌باشد، منافات دارد و همچنین قول [[ابو القاسم کوفی]] هم بسیار نادر و بر خلاف مشهور است، آنجا که می‌گوید: [[خدیجه]] خواهری به نام [[هاله]] داشت که با مردی [[مخزومی]] [[ازدواج]] کرده بود و از او دختری به نام [[هاله]] به [[دنیا]] آورده بود. سپس با مردی [[تمیمی]] به نام ابو هند ازدواج کرد که از او پسری به نام هند پیدا کرد. این تمیمی از [[زن]] قبلی‌اش دو دختر به نام‌های [[زینب]] و رقیه داشت و وقتی که خودش مرد، افراد [[قبیله تمیم]] هند را نزد خودشان بردند و هاله با دو دختر از تمیمی و یک دختر از شوهر قبلی‌اش تنها ماند. بنابراین [[خدیجه]] آنها را نزد خود آورد و بعد از آنکه با [[رسول الله]]{{صل}}[[ ازدواج]] کرد، هاله فوت کرد و آن دو دختر تمیمی نزد خدیجه و رسول الله باقی ماندند و [[عرب‌ها]] [[گمان]] می‌کردند که ربیبة (دختر خوانده) مثل خود دختر است و برای همین آنها را به [[پیامبر]] نسبت می‌دادند، در حالی که آنها دختر ابو هند، [[همسر]] [[خواهر خدیجه]] بوده‌اند (الاستغاثة، ص۶۸).&lt;br /&gt;
[[حافظ]] [[عبد الرزاق]] در کتاب [[المصنّف]] از عمر بن دینار از [[حسن بن محمد بن علی]] نقل می‌کند که گفت:&lt;br /&gt;
[[ابو العاص بن ربیع]] شوهر دختر خدیجه بوده است ([[المصنف]]، ج۵، ص۲۲۴).&lt;br /&gt;
[[مغلطای]] در سیره‌اش می‌نویسد: و سپس [[ابو هاله]] نبّاش بن [[زراره]] به همسری خدیجه درآمد و از او هند و حرث و زینب را به دنیا آورد ([[سیره]] مغلطای، ص۱۲).&lt;br /&gt;
بنابر خبر اول، زینب و رقیه از [[فرزندان]] شوهر هاله، خواهر خدیجه هستند و بنابر خبر دوم و سوم زینب دختر خدیجه از شوهر اول یا دومش می‌باشد. امّا بعد از تصریح و تأکید دو خبر سابق از سوی [[حمیری]] و [[صدوق]] که از [[امام باقر]] و صادق{{س}} نقل شده بودند، جایی برای طرح این اقوال [[ضعیف]] نمی‌باشد. در این دو خبر معتبر آمده است: «رسول الله از خدیجه فرزندانی پیدا کرد.».. و در میان آنها اسم رقیه و زینب هم آمده است و این عبارت به این صورت نیامده است که رسول الله{{صل}}، فرزندانی داشت و یا [[زینب دختر رسول الله]]{{صل}} بود، تا عده‌ای آن را حمل بر این کنند که اینها دخترخوانده‌های [[رسول اکرم]]{{صل}} بوده‌اند که به [[رسم]] [[عرب]]، [[دختران]] وی شناخته می‌شده‌اند. چنان که صاحب الاستغاثه چنین احتمالی را مطرح کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۸۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360377</id>
		<title>فرزندان حضرت خدیجه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360377"/>
		<updated>2026-02-05T08:13:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = فرزندان حضرت خدیجه | عنوان مدخل  = فرزندان حضرت خدیجه | مداخل مرتبط = [[فرزندان حضرت خدیجه در تاریخ اسلامی]] | پرسش مرتبط  =  }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثمره &#039;&#039;&#039;[[ازدواج پیامبر اکرم]] {{صل}} با [[حضرت خدیجه]] {{س}}&#039;&#039;&#039; دو پسر و چهار است: قاسم و عبدالله معروف به [[طیب]] و طاهر، [[زینب]]، [[ام‌کلثوم]]، [[رقیه]] و [[فاطمه]] {{س}}. درباره انتساب برخی از [[فرزندان]] به حضرت خدیجه ملاحظاتی وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
مؤرخان و نسب‌شناسان ثمره [[ازدواج خدیجه با پیامبر]] {{صل}} را دو پسر و چهار دختر دانسته‌اند: [[قاسم]] و [[عبدالله]] معروف به طیب و [[طاهر]]، [[زینب]]، [[ام‌کلثوم]]، رقیه و [[فاطمه]] {{س}}&amp;lt;ref&amp;gt;ابن کثیر، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۲۸؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۹۶- ۴۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تبع نفی [[ازدواج]] [[خدیجه]] {{س}} با غیر از [[رسول خدا]] {{صل}}، درباره بعضی از [[فرزندان]] منتسب به [[خدیجه]] {{س}} نیز ملاحظاتی مترتب است که بدان پرداخته می‌شود:&lt;br /&gt;
# [[نقل]] است که [[زینب]] و رقیه، [[فرزندان]] [[خدیجه]] {{س}} نبوده‌اند؛ بلکه [[فرزندان]] هاله، [[خواهر]] [[حضرت خدیجه]] {{س}} بوده‌اند. هاله با مردی مخزومی [[ازدواج]] کرده و از او [[صاحب]] دختری به نام هاله شده بود. سپس به واسطه [[مرگ]] یا [[طلاق]] شوهر، هاله (هاله [[مادر]]) با مردی تمیمی به نام ابوهند [[ازدواج]] کرد و از او نیز فرزندی به نام [[هند]] به [[دنیا]] آورد. این مرد تمیمی، [[همسر]] دیگری نیز داشته است که از او دو دختر به نام‌های [[زینب]] و رقیه متولد شدند تا اینکه این [[زن]] و سپس شوهر تمیمی هاله [[وفات]] کردند. بعد از [[مرگ]] آنها، [[هند]] به [[قوم]] و عشیره‌اش ملحق شد&amp;lt;ref&amp;gt;ابی القاسم علی بن احمد کوفی، الاستغاثه، ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ اما هاله و فرزندش و نیز [[فرزندان]] [[همسر]] دیگر آن مرد تمیمی تنها ماندند که [[خدیجه]] {{س}} آنان را نزد خود آورده بود. هاله ([[مادر]]) بعد از [[ازدواج]] [[رسول خدا]] {{صل}} با [[خدیجه]] {{س}} از [[دنیا]] رفت و این دو [[کودک]] نزد [[خدیجه]] {{س}} باقی ماندند و از آنجا که [[عرب]] ربیبه را دختر شخص می‌دانستند&amp;lt;ref&amp;gt;ابی القاسم علی بن احمد کوفی، الاستغاثه، ص۱۱۳؛ ابن اثیر در کتاب الکامل فی التاریخ اشاره دارد که زینب دختر هاله بنت خویلد بوده است. عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ از این‌رو این دختران را به [[حضرت رسول]] {{صل}} منسوب می‌کردند؛ در حالی که آنها [[فرزندان]] ابی‌هند شوهر [[خواهر]] [[خدیجه]] {{س}} بودند&amp;lt;ref&amp;gt;ابی القاسم علی بن احمد کوفی، الاستغاثه، ص۱۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مؤیداتی نیز این مطلب را [[تأیید]] و [[پشتیبانی]] می‌کنند.&lt;br /&gt;
# [[رسول خدا]] {{صل}} و [[خدیجه]] {{س}} بنا به تصریح برخی از مؤرخان تا قبل از [[بعثت]]، تنها [[صاحب]] پسری بودند و بقیه [[فرزندان]] ایشان پس از [[بعثت]] متولد شدند&amp;lt;ref&amp;gt;عزالدین ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، ج۶، ص۱۱۴؛ مطهر بن طاهر مطهر بن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۵، ص۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. حال آنکه [[نقل]] شده است: در [[جاهلیت]]، دخترانی از [[رسول خدا]] {{صل}} به [[عقد]] [[ابوالعاص]] و [[عتبه بن ابی‌لهب]] در آمدند که پس از [[بعثت]] پسر ابی‌لهب با [[اصرار]] و [[اجبار]] پدر، [[همسر]] خود (رقیه) را [[طلاق]] داد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۸، ص۱۳۸؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۴۰۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین [[روایت]] شده است که رقیه پس از [[طلاق]] و پیش از [[هجرت]] [[مسلمانان]] [[حبشه]]، [[همسر]] [[عثمان]] شد و سپس همراه او به [[حبشه]] [[هجرت]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج۴، ص۱۸۴۰؛ مطهر بن طاهر مطهر بن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۵، ص۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. می‌دانیم که [[هجرت به حبشه]] در [[سال پنجم هجری]] صورت گرفته است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۹؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;؛ پس چگونه ممکن است، رقیه‌ای که پس از [[بعثت]] به [[دنیا]] آمده است، قبل از بعثت با پسر ابی‌لهب و پس از بعثت با [[عثمان]] [[ازدواج]] کرده باشد. این موضوع، دست‌کم در بردارنده این امر می‌تواند باشد که این دخترها، [[فرزندان رسول خدا]] {{صل}} نبودند؛ بلکه ربیبه‌های ایشان بودند؛ وگرنه چه توجیه دیگری می‌توان نسبت بدین امر پیدا کرد. شاید مهم‌ترین دستاویز برای [[اثبات وجود]] [[هند]] به عنوان [[فرزند]] [[خدیجه]] {{س}}، به‌ویژه در بین [[شیعیان]]، روایتی از [[امام حسن]] {{ع}} است. [[امام حسن]] {{ع}} در این [[روایت]] از [[هند بن ابی‌هاله]]، به عنوان دایی یاد می‌کند و اوصاف [[رسول خدا]] {{صل}} را از او جویا می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این [[روایت]] که با {{متن حدیث| سَأَلْتُ خَالِي هِنْدَ بْنَ أَبِي هَالَةَ عَنْ حِلْيَةِ رَسُولِ اللَّه‏...}} آغاز شده است، ایراداتی وجود دارد که به آنها پرداخته می‌شود:&lt;br /&gt;
# اشکالات سندی این [[روایت]]، که تمامی از یک طریق و آن هم از طریق مردی از [[بنی‌تمیم]] از [[فرزند]] ابی‌هاله از [[امام حسن]] {{ع}} [[روایت]] شده است.&lt;br /&gt;
# تمام این [[روایت]] پُر از [[شک]] و [[ریبه]] است.&lt;br /&gt;
# اصلاً در وجود فرزندی به نام [[هند]] برای [[خدیجه]] {{س}}، همان‌گونه که گفته شد تردید جدی وجود دارد.&lt;br /&gt;
# [[امام حسن]] {{ع}}، خود [[پیامبر]] {{صل}} را دیده و همراه او در [[واقعه مباهله]] و... حضور داشته است. چه دلیلی وجود دارد که این مطلب را از [[هند بن ابی‌هاله]] بپرسد؟ اصلاً چرا [[حضرت]] {{صل}} از پدر بزرگوارشان که بیش از همه به احوال [[پیامبر]] {{صل}} [[آگاه]] بود و [[یار]] و [[یاور]] همیشگی آن [[حضرت]] و [[وصی]] و [[جانشین]] به [[حق]] ایشان بود، نپرسید؟&lt;br /&gt;
# ما هیچ نصی ـ هر چند جعلی ـ در دست نداریم که ثابت کند [[هند]] با [[رسول خدا]] {{صل}} [[زندگی]] می‌کرده است، یا نزدیک او و در [[مجلسی]] از مجالس او شرکت داشته است و یا در [[جنگی]] حضور یافته است&amp;lt;ref&amp;gt;جعفر مرتضی العاملی، الصحیح من سیرة النبی الأعظم، ج۲، ص۱۳۲-۱۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[ازدواج پیامبر با خدیجه (مقاله)|ازدواج پیامبر با خدیجه]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۱۱۴-۱۱۶؛ [[اعظم رحمت آبادی|رحمت آبادی، اعظم]]، [[حضرت خدیجه (مقاله)| مقاله «حضرت خدیجه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|دانشنامه فاطمی ج۱]]، ص ۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[ازدواج پیامبر با خدیجه (مقاله)|ازدواج پیامبر با خدیجه]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1379590.jpg|22px]] [[اعظم رحمت آبادی|رحمت آبادی، اعظم]]، [[حضرت خدیجه (مقاله)| مقاله «حضرت خدیجه»]]، [[دانشنامه فاطمی ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دانشنامه فاطمی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360370</id>
		<title>ازدواج پیامبر خاتم در کلام اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360370"/>
		<updated>2026-02-05T08:08:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = ازدواج پیامبر خاتم | عنوان مدخل  = ازدواج پیامبر خاتم | مداخل مرتبط = [[ازدواج پیامبر خاتم در قرآن]] - [[ازدواج پیامبر خاتم در کلام اسلامی]] | پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دومین [[سفر]] [[پیامبر]]{{صل}} به [[شام]] و [[ازدواج]] با خدیجه‌ ==&lt;br /&gt;
[[قطب راوندی]] در کتاب [[الخرائج و الجرائح]] از جابر نقل می‌کند که گفت: علّت ازدواج [[محمد]] با [[خدیجه]] این بود که [[ابو طالب]] به او گفت: ای محمد! می‌خواهم که برایت [[زن]] بگیرم، اما [[مالی]] ندارم که تو را [[یاری]] کنم و خدیجه از [[خویشاوندان]] ماست که هر ساله یکی از [[قریشیان]] به همراه [[اموال]] و غلامانش به [[تجارت]] می‌رود و پس از مراجعت مقداری از [[سود]] را برمی‌دارد. آیا تو می‌خواهی این کار را انجام دهی؟ فرمود: بله. پس ابو طالب نزد خدیجه رفت و قضیه را با وی در میان گذاشت. خدیجه خوش‌حال شد و به غلامش [[میسره]] گفت: تو و تمام این اموال در [[اختیار]] محمد{{صل}} باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن سفر سود زیادی به دست آوردند و هنگام مراجعت میسره به او گفت: اگر زودتر به [[مکه]] بروی و خبر سود فراوانمان را به وی بدهی، برایت بهتر خواهد بود. پس محمد{{صل}} سوار بر اسبش شد و [[حرکت]] کرد.&lt;br /&gt;
در آن [[روز]] خدیجه به همراه عده‌ای از [[زنان]] در اتاقش نشسته بود که محمد{{صل}} از دور دیده شد. خدیجه به [[ابر]] بلندی که در بالای سر آن اسب سوار حرکت می‌کرد، نگاه کرد و گفت: این سواره دارای [[مقام]] بزرگی است و کاش به [[خانه]] من می‌آمد! در حالی که او محمد{{صل}} بود و به خانه‌اش می‌آمد. سپس با پای برهنه جلوی خانه‌اش پیاده شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه میسره بازگشت به خدیجه گفت: از هیچ [[درخت]] و سنگی ردّ نمی‌شد مگر این که می‌گفت: [[السلام]] علیک یا [[رسول الله]]! و هنگامی که بحیرای ترسا او را [[مشاهده]] کرد که ابری بر بالای سرش حرکت کرده و بر او [[سایه]] می‌افکند، از ما [[پذیرایی]] کرد. پس خدیجه گفت: ای محمد! برو و عمویت، ابو طالب را همین الآن به اینجا بیاور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس قاصدی را به سوی (پسر)&amp;lt;ref&amp;gt;در این کتاب و در کافی، ج۵، ص۳۷۵ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۲۹ آمده که ورقة عموی خدیجه بوده است و این صحیح نیست؛ زیرا ورقة پسر نوفل بن أسد و خدیجه هم دختر خویلد بن أسد بوده است، بنابراین آنها با هم پسر عمو و دختر عمو بوده‌اند.&amp;lt;/ref&amp;gt; عمویش، [[ورقة بن نوفل]] بن اسد فرستاد و گفت: به او بگو که وقتی محمد پیش تو آمد، مرا به او [[تزویج]] کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[ابو طالب]] آمد، [[خدیجه]] به او گفت: نزد عمو (زاده) ام بروید تا مرا به [[تزویج]] محمّد دربیاورد و من در این مورد با او سخن گفته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آنها پیش عموزاده‌اش رفتند و [[ابو طالب]] [[خدیجه]] را از او [[خواستگاری]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۶، ص۳-۴ به نقل از خرائج، ج۱، ص۱۴۰، با اندکی [[تصرف]].&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواستگاری به وسیله ابو طالب‌==&lt;br /&gt;
[[کلینی]] در [[فروع کافی]] با سندی از [[امام صادق]]{{ع}} نقل می‌کند که فرمود: هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} می‌خواست با خدیجه [[ازدواج]] کند، ابو طالب به همراه خانواده‌اش و عده‌ای از [[قریش]] نزد ورقه فرزند [[نوفل]]، عمو عموزاده) خدیجه رفتند. آن‌گاه ابو طالب شروع به صحبت کرد و گفت: «[[حمد]] و [[سپاس]] خدای این [[خانه]] را، همان کسی ما را از [[ذریه ابراهیم]] و اسماعیل قرار داد، و ما را در [[حرم]] امنی فرود آورد و بر [[مردم]] [[برتری]] داد و به این [[سرزمین]] [[برکت]] و [[نعمت]] بخشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این برادرزاده‌ام بر تمام مردان قریش برتری و رجحان دارد و با هیچ کس مقایسه نمی‌شود مگر این که وی بهتر از او است و در میان مردم کسی مانند او نیست. اگر چه از جهت [[مالی]] [[تهیدست]] است، اما [[مال]]، عاریه‌ای است که [[پایدار]] نمی‌ماند و سایه‌ای است که زایل می‌شود، او به خدیجه [[راغب]] و خدیجه هم به او راغب است و ما آمده‌ایم که با [[رضایت]] خدیجه، او را از شما خواستگاری کنیم و کابینش بر عهده من می‌باشد که اگر بخواهید پرداخت می‌کنم، و قسم به خدای این خانه که محمد دارای اقبالی بزرگ و [[دینی]] شایع و خردی بی‌کاستی است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ابو طالب ساکت شد و عموزاده خدیجه شروع به سخن کرد، امّا به لکنت افتاد و از پاسخ ابو طالب بازماند و [[درماندگی]] او را فراگرفت و این در حالی بود که او از [[قریشیان]] به شمار می‌رفت&amp;lt;ref&amp;gt;بنابراین آنچه را که [[علامه مجلسی]] در [[بحار الانوار]]، ج۱۶، ص۱۹ به نقل از [[کازرونی]] در کتاب المنتقی از [[واقدی]] آورده است صحیح نیست. در آنجا آمده است: پس از آنکه سخنان [[ابو طالب]] به پایان رسید، [[ورقة بن نوفل]] شروع به صحبت کرد و گفت: «[[حمد]] و [[سپاس]] خدایی را که ما را همان طوری که گفتی قرار داد و ما را به اوصافی که ذکر کردی، [[فضیلت]] و [[برتری]] بخشید و ما از [[پیشوایان]] و [[رهبران]] [[عرب]] هستیم و شما هم تمام این صفات را دارید. هیچ قومی فضیلت شما را [[انکار]] نمی‌کند و برتری و [[شرف]] شما را منکر نمی‌شود. ما [[مشتاق]] به وصلت و اتصال به [[شرافت]] شما هستیم. پس ای [[قریشیان]]،[[ شاهد]] باشید که من [[خدیجه]] [[خویلد]] را با مهریه چهار صد دینار به [[تزویج]] [[محمد بن عبد الله]] درآوردم و آن‌گاه ورقه ساکت شد. و [[ابو طالب]] شروع به سخن کرد و گفت: [[دوست]] داشتم که عموی خدیجه نیز سخن بگوید و آن‌گاه عمویش گفت: ای قریشیان! شاهد باشید که من [[خدیجه دختر خویلد]] را به [[نکاح]] محمد بن عبد الله درآوردم و همه [[بزرگان قریش]] بر این امر [[شاهد]] باشند. پس از آن خدیجه به کنیزهایش دستور داد که به رقص و پایکوبی بپردازند و گفت: ای محمد، به عمویت بگو که شتری [[قربانی]] کند و به [[مردم]] [[ولیمه]] بدهد! تو هم [[حرکت]] کن و [[خواب]] قیلوله را در کنار خانواده‌ات بگذران!&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس خدیجه شروع به سخن کرد و گفت: ای (پسر) عمو، اگر چه تو در (غیابم) اولی به من هستی، امّا در موقع حضور اولی به من نیستی. ای محمد، هرآینه که من خودم را به تو تزویج کردم و کابین را از [[مال]] خودم می‌دهم. تو به عمویت بگو که ناقه‌ای را نحر کند و ولیمه بدهد و آن‌گاه بر خانواده‌ات وارد شو. ابو طالب گفت: شاهد باشید که او محمد{{صل}} را پذیرفت کرد و مهریه را از مالش پرداخت. بعضی از [[قریش]] گفتند: عجیب است! کابین مرد را [[زنان]] می‌دهند؟! ابو طالب [[خشمگین]] شد و از جایش برخاست و گفت: اگر مثل برادرزاده‌ام بودید، زنان شما را با بیشترین کابین [[طلب]] می‌کردند و اگر فردی مثل شما باشد حتی با کابین‌های بالا، زنان حاضر به [[ازدواج]] با او نیستند! آن‌گاه ابو طالب شتری را نحر کرد و [[رسول الله]]{{صل}} بر خانواده‌اش وارد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چه کسی متولّی [[ازدواج خدیجه]] بوده است؟!==&lt;br /&gt;
[[شیخ صدوق]] در کتاب [[من لا یحضره الفقیه]] به صورت [[مرسل]] نقل کرده است: به هنگام [[تزویج]] [[خدیجه دختر خویلد]] با رسول الله{{صل}}، [[ابو طالب]] او را از پدرش [[خواستگاری]] کرد و بعضی از [[مردم]] می‌گویند که او را از عمویش [[خواستگاری]] کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[خطبه]] را نقل کرده و گفته است: او را به [[نکاح]] خود درآورد و فردایش بر خانواده‌اش وارد شد و با نخستین دیدار، [[خدیجه]] به عبد الله بن محمّد{{صل}} حامله شد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، از کتاب من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۳۹۷، حدیث ۴۳۹۸. و خطبه آن را طبرسی در إعلام‌ الوری، ص۱۴۰ و ابن شهر آشوب در مناقب، ج۱ ص۴۱-۴۲ به نقل از جوینی در السیرة از الحسن و واقدی و ابی صالح و عتبی و از ابن بطة در الابانة و از زمخشری در ربیع الابرار و در تفسیر کشاف و از خرگوشی در شرف المصطفی نقل شده و یعقوبی این خطبه را در تاریخش از عمار بن یاسر، ج۲، ص۲۰. و الاوائل، ج۱، ص۱۶۲ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۳۹ ذکر کرده‌اند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] در سیره‌اش می‌گوید: [[خدیجه دختر خویلد]] به [[رسول الله]]{{صل}} پیشنهاد کرد که برای [[تجارت]] با اموالش به همراه غلامش میسر به [[شام]] برود. رسول الله{{صل}} پذیرفت به سوی شام [[حرکت]] کرد و پس از انجام [[معاملات]] به سوی [[مکه]] بازگشت. پس از ورود به مکه [[میسره]] نزد خدیجه رفت و حادثه مربوط به [[راهب]] و [[سایه]] انداختن دو [[فرشته]] بر سر محمد{{صل}} را برایش گزارش داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از خبرهای میسره، خدیجه قاصدی را نزد رسول الله{{صل}} فرستاد و گفت: ای [[عمو زاده]]، من به خاطر [[خویشاوندی]] و [[امانت‌داری]] و [[خوش اخلاقی]] و [[راستگویی]] و [[مقام]] [[ارجمندی]] که در میان قومت داری، مایل به [[ازدواج]] با تو هستم. سپس خودش را بر وی پیشنهاد نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از اظهار نظر خدیجه، رسول الله آن را برای عموهایش بازگو کرد و پس از آن عمویش، [[حمزة بن عبد المطلب]] به همراه وی نزد [[خویلد]] بن [[أسد]] رفت و از او خواستگاری کرد و او را به نکاح محمّد{{صل}} درآورد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۹۹-۲۰۱ و در سیره ابن هشام، آنچه را که حلبی در سیره‌اش ج۱، ص۱۳۸ از ابن اسحاق ذکر کرده است، وجود ندارد. وی آورده است: خدیجه گفت: ای محمد، آیا ازدواج نمی‌کنی؟ گفت: با چه کسی؟ گفت: با من. گفت: من چه تناسبی با تو دارم؟ در حالی که تو از ثروتمندان قریش و من از یتیمان قریش هستم! حال آنکه اخبار معتبر با این خبر سازگار نیست.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبلا گفتیم که [[ابو طالب]] اقدام به این کار کرد، و [[خطبه]] [[نکاح]] را خواند. او از [[حمزه]] بزرگ‌تر بود و [[سرپرستی]][[ محمد]]{{صل}} را به عهده داشت. همچنین [[ابو طالب]] [[برادر]] [[مادری]] عبد الله نیز بود و پسرهای دیگر ابو طالب چنین نبودند و حمزه فقط دو یا چهار سال از محمد{{صل}} بزرگ‌تر بود و بنابراین جای آن نیست که [[گمان]] شود، حمزه با وجود ابو طالب عهده‌دار این امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] تنها کسی است که قائل شده است به این که [[خویلد]] این [[ازدواج]] را سر و سامان داده است؛ اما جز ابن اسحاق قائل به این شده‌اند که خویلد در [[جنگ فجار]] کشته شده و یا در همان سال فوت کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;این خبر در [[طبقات ابن سعد]]، ج۱، ص۱۳۲-۱۳۳ به نقل از [[واقدی]] آمده است. وی در آنجا گفته است: آنچه که نزد ما معین است و [[اهل علم]] آن را [[حفظ]] نموده‌اند این است که [[عروة بن زبیر]] از [[عایشه]] و از [[عکرمه]] از ابن عباس‌ نقل کرده‌اند که عمویش [[عمرو بن اسد]] او را به ازدواج [[رسول الله]]{{صل}} در آورده چون پدرش قبل از [[فجار]] فوت کرده بود و همین خبر را [[تاریخ]] [[طبری]]، ج۲، ص۲۸۲ و [[الکامل]]، ج۱، ص۲۵ نقل کرده‌اند و [[وفات]] پدر [[خدیجه]] را سال فجار دانسته‌اند و [[مجلسی]] آن را در بحار، ج۱۶، ص۱۹ به نقل از [[کازرونی]] در المنتقی به نقل از واقدی آورده است. و همین خبر را تاریخ [[یعقوبی]] در ج۲، ص۲۰ و تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۶۴ و [[سیره]] حلبیة، ج۱، ص۱۳۸ و [[کشف]] الغمّة، ج۲، ص۱۳۹ از کتاب معالم العترة النّبویه تألیف جنابذی [[حنبلی]] از [[ابن عباس]] آورده‌اند و [[طبرسی]] این خبر را در [[إعلام الوری]]، ج۱، ص۲۷۴ مثل ابن اسحاق ذکر کرده و سپس گفته است: و گفته شده است که عمویش عمرو بن اسد وی را [[تزویج]] کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. کسی که خدیجه را به تزویج رسول الله{{صل}} درآورده، (پسر) عمویش [[ورقة بن نوفل]] بن اسد و یا عمویش عمرو بن [[أسد]]&amp;lt;ref&amp;gt;همان مدارک، پاورقی شماره ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و یا برادرش [[عمرو بن خویلد]] بن أسد بوده است، چنان که در الروض الانف و شرح المواهب آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیشنهاد [[خدیجه]] به محمد{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
از [[روایت]] [[یعقوبی]] از [[عمار بن یاسر]] چنین فهمیده می‌شود که خبر [[سفر نبی اکرم]]{{صل}} با [[اموال]] [[خدیجه]] به [[شام]] و این که پس از صحبت‌های [[غلام]] خدیجه، وی شیفته [[نبی اکرم]]{{صل}} شده و قاصدی را نزد [[پیامبر]] فرستاده و خودش را به وی پیشنهاد داده و در ازای مقداری از اموالش او را [[اجیر]] کرده و... شایعه‌ای بیش نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عمار بن یاسر]] گوید: «من در مورد [[ازدواج نبی اکرم]]{{صل}} با خدیجه از همه آگاه‌تر هستم...&lt;br /&gt;
آنچه [[مردم]] در مورد اجیر شدن پیامبر{{صل}} برای خدیجه نقل می‌کنند صحیح نیست و او هیچ [[وقت]] اجیر کسی نشد... بلکه روزی بین [[صفا و مروه]] راه می‌رفتیم که [[خدیجه دختر خویلد]] و خواهرش [[هاله]] را دیدیم. پس از آنکه خدیجه [[رسول الله]]{{صل}} را دید، خواهرش هاله نزد من آمد و گفت: ای [[عمار]]! آیا همراه تو کاری با خدیجه دارد؟ گفتم: به [[خدا]] قسم که من نمی‌دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزد رسول الله رفتم و قضیه را برایش توضیح دادم. او فرمود: برگرد و با او قرار بگذار و به او [[وعده]] بده که روزی به دیدارش خواهیم رفت. من نیز همان کار را کردم. پس از آنکه [[روز]] تعیین شده فرا رسید، خدیجه قاصدی به سوی عمویش عمرو بن [[أسد]] فرستاد و لباسی را بر وی پوشانید و محاسنش را با روغن معطّر چرب کرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس رسول الله{{صل}} به همراه عموهایش که [[ابو طالب]] در پیشاپیش آنها [[حرکت]] می‌کرد، آمدند. پس ابو طالب [[خطبه]] را خواند و گفت... (سپس خطبه مذکور را [[روایت]] کرده و آنگاه گفته است): و رسول الله{{صل}} او را به [[نکاح]] خویش در آورد و بعد به دنبال انجام کارهای خویش رفتند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۰ و البدایة و النهایة، ص۲۹۵. محقق بحار الانوار، مرحوم ربانی شیرازی در حاشیه بحار، ج۱۶، ص۱۹ این خبر را نقل کرده و در نقد آن گفته است: «این خبر شاذ و غریب است و از طریق امامیه وارد نشده است و بلکه از طریق غیر معتبر روایت شده است».&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطالب باید گفت که لفظ [[اجیر]] کردن جز در سه خبر نیامده است:&lt;br /&gt;
#آنچه را که [[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین به نقل از بکر بن عبد الله [[اشجعی]] از پدرانش نقل کرده است که همراهان [[رسول الله]]{{صل}} در [[سفر]] [[شام]] به ابی مویهب [[راهب]] گفتند: او [[یتیم]] [[ابو طالب]] و اجیر [[خدیجه]] می‌باشد&amp;lt;ref&amp;gt;إکمال الدین، ص۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و شاید که [[ابن شهر آشوب]] نیز در [[مناقب]] این خبر را از همین واسطه نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
#آنچه را که [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] بدان [[گرایش]] پیدا کرده و گفته است: «[[خدیجه]] [[نبی اکرم]]{{صل}} را برای [[تجارت]] [[اجیر]] کرده به این شرط که دو شتر یک‌ساله به وی بدهد و غلامش، [[میسره]] نیز وی را در [[سفر به شام]] [[همراهی]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و این علاوه بر خبر سابق می‌باشد.&lt;br /&gt;
#آنچه را که [[دولابی]] [[حنفی]] در الذریة الطاهرة با سندی از [[زهری]] نقل کرده و گفته است: هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} بزرگ شد و به حدّ [[رشد]] رسید- و در این حال [[مال]] زیادی نداشت- [[خدیجه دختر خویلد]] او را برای [[سفر]] به [[بازار]] حباشه که در تهامه واقع بود، اجیر کرد و در کنار وی فرد دیگری از [[قریش]] را هم اجیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله{{صل}} گفت: هیچ‌گاه کسی را نسبت به اجیرش بهتر از خدیجه ندیدم&amp;lt;ref&amp;gt;الذریة الطاهرة، ص۴۹ و إربلی هم آن را در کشف الغمّة، ج۲، ص۱۳۵- ۱۳۶، از کتاب معالم العترة النبویة تألیف جنابذی حنبلی با سند خود از زهری روایت کرده است و طبرسی هم شبیه آن را در اعلام الوری، ج۱، ص۲۷۴ ذکر کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این خبر را [[طبری]] در تاریخش به نقل از [[ابن سعد]] صاحب کتاب طبقات با استناد به زهری نقل کرده است، لکن او در ادامه [[روایت]] آورده است: «[[محمد بن سعد]] گفته است: تمام این [[اخبار]] مخلوط به [[جعل]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۳، ص۲۸۱- ۲۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر با خبر الخرائج از جابر، نوع [[معامله]] روشن نمی‌شود؛ زیرا که او می‌گوید: «افرادی برای خدیجه تجارت می‌کردند و در مقابل یک بار شتر از آنچه که می‌آوردند، می‌گرفتند». و این اعم از [[اجاره]] و [[وکالت]] و [[مضاربه]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا آنچه که در [[تفسیر]] منسوب به [[امام]] حسن‌ [[عسکری]]{{ع}} از پدرش [[امام هادی]]{{ع}} آمده است به این مطلب تصریح شده و می‌گوید: «رسول الله به صورت مضاربه برای خدیجه در [[شام]] به [[تجارت]] می‌پرداخت»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر منسوب به امام حسن عسکری{{ع}}، ص۱۶ و در بحار الانوار، ج۱۷، ص۳۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین [[ابن اسحاق]] می‌گوید: [[خدیجه دختر خویلد]] زنی تاجر بود که صاحب [[مال]] و [[شرف]] به [[حساب]] می‌آمد. او افرادی را برای تجارت [[استخدام]] می‌کرد و به صورت [[مضاربه]]، مقداری از [[سود]] حاصل را به آنها می‌داد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۹۹ و طبری از او نقل کرده است، ج۲، ص۲۸۰ و جنابذی حنبلی از او در معالم العترة النبویة نقل کرده است، چنان که در کشف الغمّة، ج۲، ص۱۳۴ آمده است و مصحح در حاشیه سیره ابن هشام می‌گوید: مضاربه همان قرض دادن است. و امام خمینی رحمه الله در تحریر الوسیله، ج۱، ص۶۰۸ می‌گوید: «مضاربه، قراض نامیده می‌شود و این عقدی است که بین دو نفر بر سر سرمایه یکی از آنها و کار دیگری منعقد می‌شود و در این صورت اگر سودی به دست آید بین آن دو تقسیم می‌شود». و شاید که این امر بر مصحح، مشتبه شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین [[سفر نبی اکرم]]{{صل}} به [[شام]] به این خاطر نبوده است که وی [[اجیر]] [[خدیجه]] بوده است بلکه به خاطر این بوده است که او قرار داد [[مضاربه]] داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه سخن این است که [[روایت]] [[یعقوبی]] از [[عمار بن یاسر]] این را [[نفی]] می‌کند که [[نبی اکرم]]{{صل}} اجیر کسی و حتی خدیجه شده باشد. چنان که این روایت [[چوپانی]] کردن وی برای مکّی‌ها را نفی می‌کند که از سوی [[ابو هریره]] ادعا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته، کار با فرهیختگی و [[نبوّت]] هیچ منافاتی ندارد و در هر زمینه‌ای که باشد، [[شأن]] و [[مقام]] [[انسان]] را پایین نمی‌آورد، بلکه اگر در راه معاش [[خانواده]] و [[فرزندان]] و در راه خیر [[مردم]] صورت گیرد، از بهترین [[عبادت‌ها]] به شمار می‌آید، اما [[تاریخ]] [[حضرت محمد]] از هنگام ولادتش به گونه‌ای است که حد اقل در مورد این [[روایات]] [[شک و تردید]] ایجاد می‌کند. او هنگامی که به سن [[بلوغ]] و به حدّ [[رشد]] رسید، با بهترین زنی که تاریخ آن را می‌شناسد،[[ ازدواج]] کرد و در هنگام [[زندگی]] با جدّش و سپس عمویش از بهترین احترام‌ها و رسیدگی‌ها برخوردار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها شبانه [[روز]] در کنارش بودند و تمام سعی خویش را برای [[راحتی]] وی مبذول می‌داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها می‌دانستند که او در [[آینده]] تحولی عظیم در [[جهان]] ایجاد خواهد کرد و [[تاریخ]] [[بشریت]] را دگرگون خواهد نمود و برای همین از [[طواغیت]] [[عرب]] و مدعیان وی می‌ترسیدند... در این صورت چگونه ممکن است که وی به [[چوپانی]] برای مکی‌ها در مقابل دستمزدی ناچیز پرداخته‌ باشد و پس از آن به عنوان [[اجیر]] [[خدیجه]] به [[سفر]] [[شام]] رفته باشد؟! به خصوص با وجود [[روایت]] [[یعقوبی]] از [[عمار بن یاسر]] که می‌گوید: [[رسول اکرم]]{{صل}} هیچ‌گاه [[اجیر]] کسی نبوده است و [[ازدواج]] آن حضرت با [[خدیجه]] نیز پس از منعقد شدن معامله‌ای در میان آنها نبوده است، بلکه خدیجه پس از آنکه او را شخصی ایده‌آل یافت که می‌توانست در کنار او [[آرامش]] داشته باشد، [[رغبت]] خویش را در ازدواج با او اعلام کرد و این در حالی بود که (خدیجه) به [[چهل سالگی]] رسیده بود و [[اشراف قریش]] به [[طمع]] ثروتش، میل داشتند که با وی ازدواج کنند. امّا [[محمد بن عبد الله]] بر حسب اطلاعاتی که خدیجه از وی به دست آورده بود، مردی نبود که [[مال]] [[دنیا]] او را إغوا کند، بنابراین خدیجه او را به سوی خویش [[ترغیب]] کرد و شخصی را نزد وی فرستاد تا او را به خواستگاری‌اش از عمو یا عموزاده‌اش [[تشویق]] کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته عجیب نیست که زنی [[فاضل]] همانند خدیجه به محمد بن عبد الله رغبت داشته باشد و او را بر بزرگان و [[اشراف مکه]] ترجیح دهد. آن حضرت در اوج صفات پسندیده‌ای بود که [[عرب‌ها]] در گذشته و حال مثل او را ندیده بودند. [[دشمنان]] آن حضرت تمام تلاش‌های خویش را مبذول داشتند تا نکته‌ای منفی را در [[تاریخ]] [[زندگی]] پرافتخارش بیابند اما موفق نشدند. آنها می‌خواستند [[تمایل]] اندکی از او به [[ثروت]] و [[جاه و مقام]] ببینند و یا [[انحرافی]] جنسی را در دوران جوانی‌اش که گاهی غلیان می‌کند و احیانا از دستورهای [[عقل]] و [[حکمت]] و [[اخلاق]] [[سرپیچی]] می‌کند، ببینند، اما سرشان به سنگ خورد.&lt;br /&gt;
در کنار این صفات جذّاب، او دارای چهره‌ای [[زیبا]] و اندامی متناسب بود که در غیر او وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[روایت]] [[عمر بن شمر]] از جابر آمده است که او گفت: به [[ابو جعفر محمد بن علی]]{{ع}} عرض کردم: [[رسول الله]] را برای من توصیف کن. آن حضرت فرمود: [[نبی اکرم]]{{صل}} دارای چهره‌ای سفید بود که به سرخی می‌زد و چشمانی سیاه و فراخ داشت و ابروهایش به هم پیوسته بود و بازوان و اعضایش درشت و [[قوی]] بود، دارای شانه‌هایی پهن بود. هرگاه که می‌خواست به سویی توجه کند، با تمام بدنش به آن سو متوجه می‌شد. موهای بدنش به صورت نواری از سینه‌هایش تا پایین شکمش کشیده شده بود و گویی که این [[خط]] سیاه بر روی [[نقره]] مصفایی حکّ شده بود. گردنش بمثابه گردنه ظرف نقره‌ای بود که به بدنه‌اش وصل شده است. بینی‌اش به گونه‌ای بود که به هنگام [[نوشیدن آب]]، نزدیک بود که با آب برخورد کند. هنگام راه رفتن‌ چنان راه می‌رفت که گویا از سرازیری پایین می‌آید و چنان بود که مثل او در قبل و بعد از وی دیده نشده است&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این صورت عجیب نیست که [[خدیجه]] او را به خودش [[ترغیب]] کند و آن‌گاه دردهایش را به [[جان]] بخرد و با [[قلب]] و [[عقل]] و مالش از او [[حمایت]] کند تا آنکه یک یا دو سال قبل از [[هجرت به مدینه]] و در شصت و پنج سالگی‌اش زندگانی را [[وداع]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;نک: سیرة المصطفی، ص۶۲- ۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پندارهای بی‌پایه‌==&lt;br /&gt;
این که گفتیم خدیجه مایل به [[ازدواج]] با [[نبیّ اکرم]]{{صل}} بود و خودش را به وی پیشنهاد کرد به این معنا نیست که آنچه را [[حلبی]] در سیره‌اش نقل نموده، [[تصدیق]] کنیم. او می‌گوید: [[رسول اکرم]]{{صل}} قبل از ازدواج بر خدیجه وارد شد که او دستش را گرفت و آن را بر سینه‌اش گذاشت!&amp;lt;ref&amp;gt;السیره الحلبیة، ج۱، ص۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنان که شکی نداریم که این قول هم [[دروغ]] است که عموی خدیجه از این که وی با [[یتیم]] [[ابو طالب]][[ ازدواج]] کند، مخالف بود؛ لذا خدیجه به [[حیله]] متوسّل شد و به او شراب نوشانید و او در حالت مستی خدیجه را به ازدواج[[ محمد]]{{صل}} درآورد و پس از آنکه به [[هوش]] آمد و خود را در مقابل کار انجام شده دید، چاره‌ای جز قبول نداشت&amp;lt;ref&amp;gt;السیره الحلبیة، ج۱، ص۱۳۸- ۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این چیزی است که با [[اخلاق]] و مرام رسول اکرم{{صل}} و خدیجه [[ام المؤمنین]] [[متعارض]] است و [[جعل]] شده است تا [[کرامت]] و [[شرافت]] [[نبی اکرم]]{{صل}} از سوی [[دشمنان اسلام]] یا [[دوستان]] [[احمق]] و [[غافل]] مورد خدشه قرار گیرد و ما از این دشنام‌ها و [[تهمت‌ها]] به [[خدا]] پناه می‌بریم&amp;lt;ref&amp;gt;نک: الصحیح از سید مرتضی، ج۱، ص۱۱۷- ۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که خدیجه خودش [[پیشنهاد ازدواج]] را به محمد{{صل}} داده و این که محمّد در گرفتن دستش پیش دستی نکرده است، بهترین [[جواب]] به اتهام‌های [[باطل]] بعضی از مستشرقین است که گفته‌اند: [[رسول اکرم]]{{صل}} به [[طمع]] [[مال]] و [[ثروت]] [[خدیجه]] با وی [[ازدواج]] کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[عشق]] و علاقه یک [[طرفه]] باقی نماند بلکه [[نبیّ اکرم]]{{صل}} نیز آن را با مهر و [[محبّت]] و [[حق‌شناسی]] در [[زمان]] [[حیات]] [[خدیجه]] و بعد از مرگش پذیرفت و حتی این مهر و [[محبت]]، گاهی‌ [[اعتراض]] بعضی از همسرانش را برمی‌انگیخت. شیخ [[آل یاسین]] این محبت را دلیل دیگری بر بطلان ادعای [[باطل]] مستشرقین می‌داند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب النبوة، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلکه [[زندگی]] [[رسول اکرم]]{{صل}} از ابتدا تا انتها بهترین[[ شاهد]] بر این است که آن حضرت کمترین ارزشی برای [[مال]] [[دنیا]] قائل نمی‌شده است و [[حضرت خدیجه]] نیز اموالش را با میل و [[رغبت]] در [[راه خدا]] و برای [[دعوت به دین]] [[خدا]] در [[اختیار]] رسول اکرم{{صل}} گذاشت نه برای آنکه او به [[ولخرجی]] و [[خوش‌گذرانی]] بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، یک [[زن]] [[عاقل]] و [[آزاده]] و [[فهیم]] کاری را می‌کند که خدیجه کرد و هیچ‌گاه زرق و برق دنیا و [[زیور]] و زینت‌های آن او را [[مغرور]] و مشغول نمی‌کند و به دنبال [[ثروت]] و [[شهرت]] و [[لذت]] و [[شهوت]] [[حرکت]] نمی‌کند، بلکه به دنبال [[اخلاق پسندیده]] و سجایای [[ستوده]] می‌رود و اوست که مال و [[مقام]] و [[جاه]] و [[قدرت]] را در راه انسانیّت به کار می‌گیرد&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب النبوة، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==انگیزه‌های [[ازدواج نبی اکرم]]{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
مادّی‌ها به هر چیزی از منظر مادی و [[سرمایه]] نگاه می‌کنند؛ لذا می‌پندارند خدیجه از آنجایی که صاحب اموالی بود که می‌خواست با آنها [[تجارت]] کند، احتیاج به مرد امینی داشت که امور تجاری‌اش را اداره کند و برای همین با محمد «[[راستگو]] و [[امین]]»[[ ازدواج]] کرد و [[نبیّ اکرم]]{{صل}} که وضعیّت [[مالی]] و [[شرافت]] [[خانوادگی]] خدیجه را می‌دانست، با وجود تفاوت [[سنّی]] زیاد با او [[ازدواج]] کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی به [[تاریخ]] می‌نگریم، می‌بینیم که انگیزه‌های خدیجه برای [[ازدواج با رسول الله]] صلّی [[الله]] علیه و آله [[انگیزه‌های معنوی]] بوده است، نه [[مادّی]] و دلیل آن عبارت است از:&lt;br /&gt;
#آنچه که [[ابن اسحاق]] [[روایت]] کرده و گفته است: خدیجه گزارش غلامش [[میسره]] از سخنان ترسا را برای عموزاده‌اش [[ورقة بن نوفل]] بن اسد ذکر کرد و گفت: دیده است که دو قطعه أبر دائما [[رسول الله]]{{صل}} را [[سایه]] می‌افکنده است. ورقه [[نصرانی]] بود و کتاب‌های زیادی را خوانده و بر دانش‌هایی آگه شده بود، از این رو به [[خدیجه]] گفت: اگر این چیزهایی را که می‌گویی راست باشد،[[ محمد]]{{صل}} [[پیامبر]] این [[امت]] خواهد بود و من می‌دانستم که این امت [[انتظار]] [[پیامبری]] را می‌کشد و اکنون [[زمان]] آن فرا رسیده است&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[تاریخ]] تحقیقی [[اسلام]]، ج‌۱، ص: ۲۸۰&lt;br /&gt;
#خدیجه نخستین کسی بود که اسلام آورد و پیامبر را [[تصدیق]] [[کرد]] و چنان که در تاریخ آمده است ازدواجش با محمد{{صل}} به خاطر [[طهارت]] و [[صداقت]] و امانت‌داری‌اش بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بررسی [[زندگی]] خدیجه و آنچه از أحادیث در [[شأن]] وی وارد شده است، این موضوع را به خوبی روشن می‌کند و جای هیچ [[شک]] و شبهه‌ای باقی نمی‌گذارد. هر کس که علاقه‌مند است این قضیه را به خوبی بررسی کند، باید به [[روایات]] وارد شده در شأن [[فضیلت]] [[حضرت خدیجه]] مراجعه کند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کابین و سنّ خدیجه‌==&lt;br /&gt;
[[دولابی]] در [[الذریة الطاهرة]] با سندی از [[عمار بن ابی عمار]] از [[ابن عباس]] [[روایت]] می‌کند: به من خبر رسیده که [[رسول الله]]{{صل}} [[دوازده]] أوقیه&amp;lt;ref&amp;gt;هفت مثقال (واحد وزن است).&amp;lt;/ref&amp;gt; طلا را مهریه قرار داد و در آن هنگام خدیجه ۲۸ ساله بود&amp;lt;ref&amp;gt;الذریة الطاهرة، ص۵۲ و از او در [[کشف]] الغمة، ج۲، ص۱۳۹ نقل شده است و حمیریّ از حمّاد بن [[عیسی]] نقل می‌کند که گفت: از [[امام صادق]]{{ع}} شنیدم که می‌گوید: پدرم گفت: رسول الله{{صل}} برای [[دختران]] و زنانش چیزی بیشتر از دوازده و نیم أوقیة طلا را کابین قرار نداد «[[قرب الاسناد]]، ج۳، ص۳».&lt;br /&gt;
[[کلینی]] هم این خبر را با سندی از او روایت کرده است که گفت: از امام صادق{{ع}} شنیدم که می‌گوید: پدرم گفت:&lt;br /&gt;
رسول الله{{صل}} هیچ کدام از دختران و همسرانش را با کابین بیش از دوازده أوقیه و نشّی از [[طلا ]][[تزویج]] نکرد و أوقیة معادل چهل درهم، و نشّ معادل بیست درهم است.&lt;br /&gt;
سپس از [[حماد]] از [[ابراهیم بن ابی یحیی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] کرده است که گفت: در آن [[روزگار]] درهم‌ها شش برابر بود. و با سند خود از [[حذیفة بن منصور]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] کرده است که گفت: کابینی که [[رسول اکرم]]{{صل}} می‌پرداخت [[دوازده]] و نیم أوقیه بود. و با سند خود از [[معاویة بن وهب]] روایت کرده است که گفت: از [[امام صادق]]{{ع}} شنیدم که می‌گوید: [[رسول الله]]{{صل}} دوازده أوقیة و نشیّ از طلا را کابین زنانش قرار می‌داد و اوقیة معادل چهل درهم و نش نصف أوقیه و معادل بیست درهم است و در مجموع کابینش پانصد درهم بود. گفتم: با وزن‌های ما؟ فرمود: بله.&lt;br /&gt;
و با سند خود از ابی [[العباس]] روایت کرده است که گفت: از [[ابا عبد الله]]{{ع}} در مورد [[صداق]] (کابین) سؤال کردم که آیا [[وقت]] (حدّ) معیّنی دارد؟ گفت: نه. سپس فرمود: صداق [[نبیّ اکرم]]{{صل}} دوازده أوقیة و نش بود و نش نصف أوقیة و معادل بیست درهم بود و بنابراین صداق [[پیامبر اکرم]]{{صل}} پانصد درهم بود. «[[بحار الانوار]]، ج۲۲، ص۲۰۵- ۲۰۶ از [[فروع کافی]]، ج۲، ص۲۰».&lt;br /&gt;
و [[صدوق]] با سندی از امام صادق{{ع}} روایت می‌کند که فرمود: رسول الله هیچ کدام از [[دختران]] و همسرانش را با بیش از دوازده و نیم أوقیة [[تزویج]] نکرد و اوقیه معادل چهل درهم است (بحار الانوار، ج۲۲، ص۱۹۸ به نقل‌ از [[معانی الاخبار]]، ص۶۴- ۶۵).&lt;br /&gt;
همچنین [[طبرسی]] در [[إعلام الوری]]، ص۱۴۰ به صورت [[مرسل]] مقدار مهر را ذکر کرده است و [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]]، ج۱، ص۱۶۱ به نقل از تاج التراجم این مطلب را نقل کرده است و از لحن این [[اخبار]] فهمیده می‌شود که در صدد ردّ ادعایی بوده است که [[مهریه ]]رسول الله را به خصوص در مورد [[حضرت خدیجه]] بیش از این می‌دانسته‌اند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مطلب را [[إربلی]] در [[کشف الغمة]] به واسطه کتاب جنابذی&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمّة، ج۲، ص۱۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل کرده و سپس از جنابذی نقل کرده است: «از [[ابن عباس]] روایت شده است که وقتی رسول الله{{صل}} با وی [[ازدواج]] کرد او ۲۸ ساله بود»&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمّة، ج۲، ص۱۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و این مطلب را به هیچ سندی استناد نداده است. امّا آنچه که در کتاب [[دولابی]] آمده است، اینگونه نیست، بلکه خبری را از [[عمّار]] بن ابی عمّار از [[ابن عباس]] در مورد [[تزویج]] [[خدیجه]] به وسیله پدرش و سور دادن خدیجه برای این امر [[روایت]] کرده و سپس گفته است: به من رسیده است که... و آن‌گاه مقدار مهر و عمر خدیجه را چنان که گذشت ذکر نموده است و ظاهرا قائل در اینجا که می‌گوید: به من رسیده است، ابن حمّاد [[دولابی]] است- چنان که إربلی هم همین‌طور فهمیده است- و نه [[ابن عباس]]. لکن ابن خشاب جنابذی در [[فهم]] و نقل مطلب [[اشتباه]] کرده و آن را به ابن عباس نسبت داده است و ان شاء [[الله]] که [[خداوند]] ما را از خطای در [[قیاس]] و مقیاس و از [[وسوسه‌های شیطانی]] دور نگهدارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین، خبری که [[حضرت خدیجه]] را به هنگام [[ازدواج]] ۲۸ ساله می‌داند در مرفوعه دولابی منحصر می‌شود و نسبت دادن آن به ابن عباس هم صحیح نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در مورد خبری که سنّ وی را به هنگام ازدواج چهل سال می‌داند، به وسیله [[یعقوبی]] مورد تصریح قرار نگرفته، امّا در مورد وفاتش گفته است: وی در ۶۵ سالگی [[وفات]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مقتضای آن این است که عمرش به هنگام ازدواج چهل سال بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[طبری]] قول کلبی را نقل کرده و گفته است: «[[خدیجه]] در آن هنگام چهل‌ساله بود»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۳، ص۲۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مسعودی]] در [[مروج الذهب]] می‌نویسد: «خدیجه در آن [[وقت]] چهل سال داشت». و در التنبیه و الاشراف می‌گوید که وی در ۶۵ سالگی وفات کرد&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ج۲، ص۲۸۷ و التنبیه و الاشراف، ص۱۹۹- ۲۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سبط این جوزی]] از [[واقدی]] نقل می‌کند: حضرت خدیجه در ۶۵ سالگی وفات کرد&amp;lt;ref&amp;gt;تذکرة الخواص، ص۳۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و إربلی در [[کشف]] الغمّة به نقل از معالم العترة النبویة تألیف جنابذی به نقل از [[طبقات ابن سعد]] که آن مرفوعا به [[حکیم بن حزام]] اسناد می‌دهد، [[روایت]] می‌کند: «خدیجه در [[ماه رمضان]] [[سال دهم بعثت]]، در ۶۵ سالگی وفات کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمّة، ج۲، ص۱۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنابراین وی به هنگام ازدواج چهل‌ساله بوده است. و [[کازرونی]] می‌گوید: «[[رسول الله]] در حالی که ۲۵ ساله بود با خدیجه که چهل‌ساله بود،[[ ازدواج]] کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۶، ص۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای این سخنان آن است که [[مورخان]] متقدم از قبیل کلبی و واقدی و [[ابن سعد]] و [[یعقوبی]] بر قول مشهور [[اتفاق نظر]] داشته و سنّ او را به هنگام [[ازدواج]] چهل سال می‌دانند. اگر چه تمام این نقل قول‌ها به [[حکیم بن حزام]] منحصر می‌شود و او [[تاریخ]] [[وفات خدیجه]] را که عمه‌اش بوده است، در ۶۵ سالگی می‌داند؛ ولی از آنجا که [[حکیم]] بن [[حزام بن خویلد]] بن اسد از [[خویشاوندان]] نزدیک [[خدیجه]] به شمار می‌رفته است، نسبت به احوالش آگاه‌تر بوده است و چیزی هم با این نقل قول مشهور [[تعارض]] ندارد مگر آنچه را که [[ابن حماد]] [[دولابی]] آن را بدون سند نقل کرده و گفته است: «به من رسیده است که.».. و [[اعتماد]] بر این نقل قول، صحیح نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آیا خدیجه [[بیوه]] بوده است؟==&lt;br /&gt;
[[ابن هشام]] می‌نویسد: «خدیجه قبل از آن [[همسر]] ابی [[هاله]] بن مالک بوده است و از او [[هند بن ابی هاله]] و [[زینب]] را به [[دنیا]] آورده بود. قبل از ابی هاله هم همسر [[عتیق]] [[عابد]] [[مخزومی]] بوده که برایش عبد الله و دختری که به [[ازدواج]] [[صیفی]] بن ابی [[رفاعة]] درآمد، به دنیا آورد»&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۴، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[طبری]] از کلبی به نقل از پدرش نقل می‌کند که گفت: قبل از آن همسر عتیق بن عابد مخزومی بوده است و برای وی دخترش را به دنیا آورد. پس از مدتی عتیق [[وفات]] کرد و خدیجه به همسری [[ابو هاله]] بن ذرارة بن نبّاش درآمد... پس از مدتی ابو هاله هم وفات کرد و پس از آن به همسری [[رسول الله]] درآمد در حالی که هند فرزند ابی هاله هم با او بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۳، ص۱۶۱ و اعلام الوری، ج۱، ص۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دولابی در الذریة الطاهرة [[اخبار]] سه‌گانه‌ای را از [[زهری]] و [[محمد بن اسحاق]] و [[قتادة بن دعامة]] و خبر چهارم را از [[لیث بن سعد]] نقل کرده و در آنجا برعکس حدیث‌های قبلی، شوهر اوّل را ابو هاله و سپس عتیق ذکر کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;الذریة الطاهرة، ص۴۵-۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، که این مردود است. خبر [[قتادة]] را إربلی هم در کتابش آورده است&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۲، ص۱۳۸-۱۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] در [[کتاب مناقب]] خود در مورد ترتیب [[ازدواج نبی اکرم]]{{صل}} می‌گوید: ابتدا در [[مکه]] با [[خدیجه دختر خویلد]][[ ازدواج]] کرد و گفته‌اند که وی [[همسر]] [[عتیق]] بن عائد [[مخزومی]] بوده است و پس از او با ابی زرارة بن نبّاش [[اسدی]] [[ازدواج]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[احمد بلاذری]] و [[ابو القاسم کوفی]] در کتاب‌هایشان و [[سید مرتضی]] در [[الشافی]] و [[ابو جعفر]] در تلخیص [[الشافی]] نقل کرده‌اند که [[نبی اکرم]]{{صل}} در حالی با وی [[ازدواج]] کرد که باکره بود و همین نظر را کتاب‌های الانوار و البدع مورد تأکید قرار می‌دهد؛ در آنجا که می‌گوید: رقیه و [[زینب]] [[دختران]] [[هاله]]، [[خواهر خدیجه]] بوده‌اند!&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج۱، ص۱۵۹. ظاهرا مقصود وی از کتاب الانوار کتاب الانوار و مفتاح الاسرار و الافکار [[ابو الحسن]] بکری می‌باشد که سابقا در مورد آن سخنی گذشت. این کتاب خطی است و [[مرحوم مجلسی]] رحمه [[الله]] [[قصه ]]ازدواج را به طور مفصل از آن در [[بحار الانوار]]، ج۱۶، ص۲۰-۷۷ نقل کرده و سپس گفته است: «این حکایت را بدین خاطر نقل کردم که مشتمل بر بعضی از [[معجزات]] و امور خارق العادة می‌باشد (!) و به تمام آن [[اعتماد]] نداریم؛ زیرا سند قابل قبولی ندارد، اگر چه مؤلّف آن از افاضل و علمای برجسته می‌باشد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم مجلسی اینگونه او را توصیف می‌کند؛ زیرا که او را با بکری دیگری که از [[مشایخ]] شیخ [[شهید]] بوده [[اشتباه]] گرفته است. چنان که قبل از این چنین اشتباهی کرده بود و مرحوم ربانی شیرازی در تعلیقه خویش یادآوری کرده بود که ابن بکری، از مشایخ شیخ شهید نیست، بلکه متقدم بر او و [[ابن تیمیة]]، متوفای ۷۲۸ ه می‌باشد و او معروف به [[کذب]] است و همین او بوده که نقل کرده است: [[خدیجه]] قبل از [[رسول الله]] با دو نفر ازدواج کرده بود که یکی از آنها عمرو کندی (!) و دیگری [[عتیق]] بن [[عائذ]] بوده‌اند (بحار الانوار، ج۱۶، ص۲۲).&lt;br /&gt;
و کتاب البدع مربوط به [[ابو القاسم کوفی]] است که ذکرش گذشت و نام کامل کتاب الاسثغاثة فی بداع الثلاثة می‌باشد و در آن گفته است: [[اجماع]] خاص و عام [[علما]] و [[محدثان]] بر این منعقد شده است که هیچ کدام از اشراف و [[بزرگان قریش]] باقی نماند، مگر این که از خدیجه [[خواستگاری]] کرد و او همه آنها را ردّ کرد. در این صورت چگونه ممکن است که [[خدیجه]] درخواست‌های [[بزرگان قریش]] را کنار گذاشته باشد و با یک أعرابی از [[بنی تمیم]][[ ازدواج]] کرده باشد؟! آیا این ادعا در نظر [[اهل]] [[فهم]] و [[دقت]] از روشن‌ترین محالات و افتضاح‌ترین اقوال نیست؟! (ص ۷۰). بنابراین، [[اجماع]] اهل آثار و ناقلان [[اخبار]] بر این است که خدیجه از سوی تمام اشراف و بزرگان مکه‌ [[خواستگاری]] شد، الا این که بکری در نقل حکایتش منحصر به فرد شده است و آنچه را که وی نقل نموده است بیشتر شبیه قصه‌های [[عوام]] است تا یک [[تاریخ]] مستند یا خبر معتبر. وی گفته است: پس از آنکه شوهرهای اول و دوم [[خدیجه]] فوت کردند، [[عقبة بن ابی معیط]] و صلت بن ابی مهاب که هر کدام چهار صد [[غلام]] و [[کنیز]] داشتند به خواستگاری‌اش آمدند و سپس [[ابو جهل بن هشام]] و [[ابو سفیان]] به خواستگاری‌اش آمدند و خدیجه به هیچ کدام [[جواب]] مثبت نداد. ([[بحار الانوار]]، ج۱۶، ص۲۲).&lt;br /&gt;
اما [[شافی]] و تلخیص آن در این میان تنها باقی می‌ماند و ظاهرا مطالبش را از کتاب [[ابو القاسم کوفی]] اخذ کرده است که چگونگی نقل قول و مستنداتش را ذکر کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[طبرسی]] خبر [[همسر]] قبلی داشتن خدیجه را بدون ذکر خلاف نقل نموده است&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[مرحوم مجلسی]] نیز در بحار الانوار به همین صورت از او نقل قول کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۲۲، ص۲۲۰. و در استیعاب و شرح المواهب همین مطلب را بر عکس ترتیب نقل کرده و گفته‌اند: خدیجه همسر ابی [[هالة]] بن زرارة [[تمیمی]] (نه [[تیمی]]) بوده است. او در [[جاهلیت]] فوت کرد و خدیجه از او [[فرزندی]] به نام هند آورد. او [[برادر]] [[فاطمه]]، دختر خدیجه بود و مردی [[فصیح]] و [[بلیغ]] و [[سخنور]] به شمار می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام حسن]]{{ع}} از او [[حدیثی]] در مورد [[صفات نبی اکرم]]{{صل}} نقل کرده و گفته است: دایی من [[ابو هاله]] برایم نقل کرده است. [[شیخ صدوق]] در [[معانی الاخبار]]، ص۷۹، و [[شیخ طبرسی]] در [[مکارم الاخلاق]]، ص۷ و [[ابن اثیر]] در اسد الغابة، ج۵، ص۷۲، این [[حدیث]] را نقل کرده‌اند. همچنین [[رجوع]] کنید به: [[نسب]] [[قریش]] از [[مصعب زبیری]]، ص۲۲ و [[اسد الغابه]]، ج۵، ص۱۲ و ۱۳ و ۱۷ و [[الاصابه]]، ج۳، ص۶۱۱-۶۱۲ و [[السیرة الحلبیة]]، ج۱، ص۱۴۰. بنابراین پذیرش ادعای [[ابن شهر آشوب]] در م[[ورد]] باکره بودن خدیجه و [[انکار]] دو [[ازدواج]] قبلی و اولادش بسیار مشکل است، به ویژه که [[امام حسن مجتبی]] به [[نقل حدیث]] از دایی‌اش هند در مورد [[اوصاف نبی]] [[اکرم]]{{صل}} می‌پردازد. او [[بدر]] را [[درک]] کرده است و گفته شده که [[احد]] را هم درک کرده بود و در [[جنگ جمل]] نیز در کنار علی{{ع}} بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین [[خدیجه]] برای ابی [[هاله]] پسری به نام هاله بن ابی [[هالة]] آورد. بعد از آن با [[عتیق]] بن [[عابد]] (این طور آمده است) [[مخزومی]] [[ازدواج]] کرد و [[فرزندی]] به نام هند دختر عتیق آورد و این [[زن]] [[اسلام]] آورد و به [[یاری]] [[دین اسلام]] پرداخت. برای اطلاع بیشتر به شرح زندگانی [[خدیجه]] در [[الاستیعاب]] مراجعه کنید.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== علل تعدد همسران رسول خدا{{صل}} ==&lt;br /&gt;
درباره تعداد [[همسران رسول خدا]]{{صل}}، پرسش‌هایی به ویژه از سوی [[مستشرقان]] مطرح شده است که برای توضیح این مسئله باید به نکات ذیل توجه کرد:&lt;br /&gt;
# [[چندهمسری]] در [[جامعه]] عصر [[رسول خدا]]{{صل}}، امری معمول و [[پسندیده]] بود و عاملی برای رفع [[مشکلات]] [[اجتماعی]] آنان به شمار می‌آمد. این کار افزون بر اینکه موجب تقویت و [[تحکیم]] [[مودت]] میان قبائل و [[جلوگیری از جنگ]] و [[خونریزی]] می‌شد، مشکل عدم [[تساوی]] میان تعداد افراد [[زن]] و مرد و بی‌سرپرست شدن [[زنان]] و [[یتیمان]] را که بر اثر [[جنگ]] و خونریزی پدید می‌آمد، حل می‌کرد.&lt;br /&gt;
# رسول خدا{{صل}} در عنفوان [[جوانی]] و در ۲۵ سالگی با نخستین [[همسر]] خویش، [[خدیجه]]، [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;درباره سن خدیجه و نیز ازدواج پیشین وی، دیدگاه مخالف وجود دارد. شواهدی ۲۸ ساله بودن خدیجه{{س}} هنگام ازدواج و نیز عدم ازدواج پیشین وی را تأیید می‌کند (بنگرید: جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیره النبی الاعظم{{صل}}، ج۲، ص۱۹۹، ۲۰۷).&amp;lt;/ref&amp;gt;. آن [[حضرت]] مدت ۲۵ سال با خدیجه [[زندگی]] مشترک داشت و در این مدت همسر دیگری جز او [[اختیار]] نکرد؛ حال آنکه اگر رسول خدا{{صل}} در پی اغراض [[شهوانی]] بود، در این دوران باید به سراغ [[دختران]] و زنان دیگری می‌رفت.&lt;br /&gt;
# ازدواج‌های متعدد رسول خدا{{صل}} در دهه آخر [[عمر]] ایشان انجام گرفت، یعنی پس از پنجاه سالگی و هنگامی بود که مشغله‌های بسیار داشت، بدین روی این ازدواج‌ها برای تأمین برخی اهداف و [[مصالح]] [[سیاسی]] اجتماعی و [[دینی]] صورت گرفت.&lt;br /&gt;
# در میان [[همسران پیامبر]]{{صل}}، بنابر [[منابع اهل سنت]]، جز [[عایشه]] که دوشیزه بود، دیگران پیش از ازدواج با آن حضرت، شوهر کرده و [[بیوه]] بودند&amp;lt;ref&amp;gt;برخی شواهد حاکی از ازدواج پیشین عائشه است. بنگرید: جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیره النبی الاعظم{{صل}}، ج۱۳، ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# رسول خدا{{صل}} تنها از خدیجه و [[ماریه قبطیه]] صاحب فرزند شد و هیچ یک از [[همسران]] دیگر وی، با اینکه بعضاً از شوهران سابقشان فرزندانی داشتند، از رسول خدا{{صل}} صاحب فرزند نشدند.&lt;br /&gt;
# [[رسول خدا]]{{صل}} با اینکه در [[مدینه]] می‌زیست، اما هیچ زنی از [[انصار]] نگرفت. [[تاریخ نگاران]] درباره تعداد [[زنان پیامبر]] آمارهای گوناگونی به دست داده‌اند. [[ابن اسحاق]] تعداد آنان را سیزده&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۴، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[ابن سعد]] چهارده&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[بیهقی]] پانزده نفر دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;بیهقی، دلائل النبوه، ج۷، ص۲۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سبب [[اختلاف]] آن است که برخی از این افراد پیش از [[ازدواج با پیامبر]] از آن [[حضرت]] جدا شدند و برخی از ایشان مانند [[ماریه قبطیه]]، در شمار [[کنیزان]] آن حضرت بودند. اما مشهور آن است که [[همسران رسول خدا]]{{صل}} یازده تن بودند که نُه تن از ایشان هنگام [[رحلت]] آن بزرگوار زنده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;بیهقی، دلائل النبوه، ج۷، ص۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از همسران رسول خدا{{صل}}، [[حضرت خدیجه]]{{س}} و [[زینب دختر خزیمه]] در [[زمان حیات پیامبر]] از [[دنیا]] رفتند. نام این [[زنان]] بر اساس اطلاعات کتاب الطبقات الکبری به شرح ذیل است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۲ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;: ۱. [[خدیجه دختر خویلد]]؛ ۲. [[سوده دختر زَمعه]]؛ ۳. [[عایشه دختر ابوبکر]]؛ ۴. [[حَفصه دختر عمر]]؛ ۵. زینب دختر خزیمه؛ ۶. [[اُم سلمه]] دختر [[ابوامیه مخزومی]]؛ ۷. [[زینب دختر جَحش]]؛ ۸. اُم [[حبیبه]] [[دختر ابوسفیان]]؛ ۹. [[جُوَیریه دختر حارث]]؛ ۱۰. [[صفیه دختر حُیَی]]؛ ۱۱. [[مَیمونه دختر حارث]]. رسول خدا{{صل}} به جز زنان یاد شده، دو [[کنیز]] نیز به نام‌های ماریه قبطیه و [[ریحانه دختر زید]] داشت که با آنان همچون [[همسران]] [[آزاد]] [[رفتار]] می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۰۲؛ ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج۵، ص۳۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[فلسفه]] ازدواج‌ها ==&lt;br /&gt;
درباره [[فلسفه]] ازدواج‌ها وجوهی گفته شده است؛ از جمله اینکه این ازدواج‌ها، از روی [[شفقت]] و [[دلسوزی]] آن [[حضرت]] درباره [[زنان]] [[بیوه]] و بی‌یاور شدن آنان بود. به خصوص [[ازدواج]] وی با زنان بیوه [[مهاجر]]، می‌توانست [[مشکلات]] تعدادی از ایشان، که [[همسران]] خود را در [[جنگ‌ها]] یا حوادث دیگر از دست داده بودند و در [[مدینه]] تیره و طایفه‌ای نداشتند، حل کند. [[رسول خدا]]{{صل}} با این [[رفتار]]، عملاً [[انصار]] را [[تشویق]] می‌کرد تا سر پرستی زنان بیوه مهاجر را بر عهده گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی ازدواج‌ها مانند ازدواج با [[ام حبیبه دختر ابوسفیان]]، افزون بر [[حمایت]] از [[زن]] آسیب دیده به سبب [[ارتداد]] و درگذشت همسرش در [[حبشه]]، برای پیوند دادن و نرم کردن دل‌های [[مخالفان]] خویش، مانند [[ابوسفیان]] [[رهبر]] [[قریش]] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازدواج آن حضرت با [[زینب دختر جحش]] که [[همسر]] پسر خوانده خود بود، به [[دستور الهی]] و برای ابطال [[سنت]] غلطی بود که ازدواج با همسر پسر خوانده را ممنوع می‌دانست. این ازدواج نیز بر اساس [[وحی الهی]] صورت گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010504.jpg|22px]] [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:ازدواج پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360369</id>
		<title>ازدواج پیامبر خاتم در کلام اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360369"/>
		<updated>2026-02-05T08:07:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* علل تعدد همسران رسول خدا{{صل}} */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = ازدواج پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = ازدواج پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[ازدواج پیامبر خاتم در قرآن]] - [[ازدواج پیامبر خاتم در کلام اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دومین [[سفر]] [[پیامبر]]{{صل}} به [[شام]] و [[ازدواج]] با خدیجه‌ ==&lt;br /&gt;
[[قطب راوندی]] در کتاب [[الخرائج و الجرائح]] از جابر نقل می‌کند که گفت: علّت ازدواج[[ محمد]] با [[خدیجه]] این بود که [[ابو طالب]] به او گفت: ای محمد! می‌خواهم که برایت [[زن]] بگیرم، اما [[مالی]] ندارم که تو را [[یاری]] کنم و خدیجه از [[خویشاوندان]] ماست که هر ساله یکی از [[قریشیان]] به همراه [[اموال]] و غلامانش به [[تجارت]] می‌رود و پس از مراجعت مقداری از [[سود]] را برمی‌دارد. آیا تو می‌خواهی این کار را انجام دهی؟ فرمود: بله. پس ابو طالب نزد خدیجه رفت و قضیه را با وی در میان گذاشت. خدیجه خوش‌حال شد و به غلامش [[میسره]] گفت: تو و تمام این اموال در [[اختیار]] محمد{{صل}} باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن سفر سود زیادی به دست آوردند و هنگام مراجعت میسره به او گفت: اگر زودتر به [[مکه]] بروی و خبر سود فراوانمان را به وی بدهی، برایت بهتر خواهد بود. پس محمد{{صل}} سوار بر اسبش شد و [[حرکت]] کرد.&lt;br /&gt;
در آن [[روز]] خدیجه به همراه عده‌ای از [[زنان]] در اتاقش نشسته بود که محمد{{صل}} از دور دیده شد. خدیجه به [[ابر]] بلندی که در بالای سر آن اسب سوار حرکت می‌کرد، نگاه کرد و گفت: این سواره دارای [[مقام]] بزرگی است و کاش به [[خانه]] من می‌آمد! در حالی که او محمد{{صل}} بود و به خانه‌اش می‌آمد. سپس با پای برهنه جلوی خانه‌اش پیاده شد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه میسره بازگشت به خدیجه گفت: از هیچ [[درخت]] و سنگی ردّ نمی‌شد مگر این که می‌گفت: [[السلام]] علیک یا [[رسول الله]]! و هنگامی که بحیرای ترسا او را [[مشاهده]] کرد که ابری بر بالای سرش حرکت کرده و بر او [[سایه]] می‌افکند، از ما [[پذیرایی]] کرد. پس خدیجه گفت: ای محمد! برو و عمویت، ابو طالب را همین الآن به اینجا بیاور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس قاصدی را به سوی (پسر)&amp;lt;ref&amp;gt;در این کتاب و در کافی، ج۵، ص۳۷۵ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۲۹ آمده که ورقة عموی خدیجه بوده است و این صحیح نیست؛ زیرا ورقة پسر نوفل بن أسد و خدیجه هم دختر خویلد بن أسد بوده است، بنابراین آنها با هم پسر عمو و دختر عمو بوده‌اند.&amp;lt;/ref&amp;gt; عمویش، [[ورقة بن نوفل]] بن اسد فرستاد و گفت: به او بگو که وقتی محمد پیش تو آمد، مرا به او [[تزویج]] کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[ابو طالب]] آمد، [[خدیجه]] به او گفت: نزد عمو (زاده) ام بروید تا مرا به [[تزویج]] محمّد دربیاورد و من در این مورد با او سخن گفته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آنها پیش عموزاده‌اش رفتند و [[ابو طالب]] [[خدیجه]] را از او [[خواستگاری]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۶، ص۳-۴ به نقل از خرائج، ج۱، ص۱۴۰، با اندکی [[تصرف]].&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خواستگاری به وسیله ابو طالب‌==&lt;br /&gt;
[[کلینی]] در [[فروع کافی]] با سندی از [[امام صادق]]{{ع}} نقل می‌کند که فرمود: هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} می‌خواست با خدیجه [[ازدواج]] کند، ابو طالب به همراه خانواده‌اش و عده‌ای از [[قریش]] نزد ورقه فرزند [[نوفل]]، عمو عموزاده) خدیجه رفتند. آن‌گاه ابو طالب شروع به صحبت کرد و گفت: «[[حمد]] و [[سپاس]] خدای این [[خانه]] را، همان کسی ما را از [[ذریه ابراهیم]] و اسماعیل قرار داد، و ما را در [[حرم]] امنی فرود آورد و بر [[مردم]] [[برتری]] داد و به این [[سرزمین]] [[برکت]] و [[نعمت]] بخشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما این برادرزاده‌ام بر تمام مردان قریش برتری و رجحان دارد و با هیچ کس مقایسه نمی‌شود مگر این که وی بهتر از او است و در میان مردم کسی مانند او نیست. اگر چه از جهت [[مالی]] [[تهیدست]] است، اما [[مال]]، عاریه‌ای است که [[پایدار]] نمی‌ماند و سایه‌ای است که زایل می‌شود، او به خدیجه [[راغب]] و خدیجه هم به او راغب است و ما آمده‌ایم که با [[رضایت]] خدیجه، او را از شما خواستگاری کنیم و کابینش بر عهده من می‌باشد که اگر بخواهید پرداخت می‌کنم، و قسم به خدای این خانه که محمد دارای اقبالی بزرگ و [[دینی]] شایع و خردی بی‌کاستی است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ابو طالب ساکت شد و عموزاده خدیجه شروع به سخن کرد، امّا به لکنت افتاد و از پاسخ ابو طالب بازماند و [[درماندگی]] او را فراگرفت و این در حالی بود که او از [[قریشیان]] به شمار می‌رفت&amp;lt;ref&amp;gt;بنابراین آنچه را که [[علامه مجلسی]] در [[بحار الانوار]]، ج۱۶، ص۱۹ به نقل از [[کازرونی]] در کتاب المنتقی از [[واقدی]] آورده است صحیح نیست. در آنجا آمده است: پس از آنکه سخنان [[ابو طالب]] به پایان رسید، [[ورقة بن نوفل]] شروع به صحبت کرد و گفت: «[[حمد]] و [[سپاس]] خدایی را که ما را همان طوری که گفتی قرار داد و ما را به اوصافی که ذکر کردی، [[فضیلت]] و [[برتری]] بخشید و ما از [[پیشوایان]] و [[رهبران]] [[عرب]] هستیم و شما هم تمام این صفات را دارید. هیچ قومی فضیلت شما را [[انکار]] نمی‌کند و برتری و [[شرف]] شما را منکر نمی‌شود. ما [[مشتاق]] به وصلت و اتصال به [[شرافت]] شما هستیم. پس ای [[قریشیان]]،[[ شاهد]] باشید که من [[خدیجه]] [[خویلد]] را با مهریه چهار صد دینار به [[تزویج]] [[محمد بن عبد الله]] درآوردم و آن‌گاه ورقه ساکت شد. و [[ابو طالب]] شروع به سخن کرد و گفت: [[دوست]] داشتم که عموی خدیجه نیز سخن بگوید و آن‌گاه عمویش گفت: ای قریشیان! شاهد باشید که من [[خدیجه دختر خویلد]] را به [[نکاح]] محمد بن عبد الله درآوردم و همه [[بزرگان قریش]] بر این امر [[شاهد]] باشند. پس از آن خدیجه به کنیزهایش دستور داد که به رقص و پایکوبی بپردازند و گفت: ای محمد، به عمویت بگو که شتری [[قربانی]] کند و به [[مردم]] [[ولیمه]] بدهد! تو هم [[حرکت]] کن و [[خواب]] قیلوله را در کنار خانواده‌ات بگذران!&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس خدیجه شروع به سخن کرد و گفت: ای (پسر) عمو، اگر چه تو در (غیابم) اولی به من هستی، امّا در موقع حضور اولی به من نیستی. ای محمد، هرآینه که من خودم را به تو تزویج کردم و کابین را از [[مال]] خودم می‌دهم. تو به عمویت بگو که ناقه‌ای را نحر کند و ولیمه بدهد و آن‌گاه بر خانواده‌ات وارد شو. ابو طالب گفت: شاهد باشید که او محمد{{صل}} را پذیرفت کرد و مهریه را از مالش پرداخت. بعضی از [[قریش]] گفتند: عجیب است! کابین مرد را [[زنان]] می‌دهند؟! ابو طالب [[خشمگین]] شد و از جایش برخاست و گفت: اگر مثل برادرزاده‌ام بودید، زنان شما را با بیشترین کابین [[طلب]] می‌کردند و اگر فردی مثل شما باشد حتی با کابین‌های بالا، زنان حاضر به [[ازدواج]] با او نیستند! آن‌گاه ابو طالب شتری را نحر کرد و [[رسول الله]]{{صل}} بر خانواده‌اش وارد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۷۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==چه کسی متولّی [[ازدواج خدیجه]] بوده است؟!==&lt;br /&gt;
[[شیخ صدوق]] در کتاب [[من لا یحضره الفقیه]] به صورت [[مرسل]] نقل کرده است: به هنگام [[تزویج]] [[خدیجه دختر خویلد]] با رسول الله{{صل}}، [[ابو طالب]] او را از پدرش [[خواستگاری]] کرد و بعضی از [[مردم]] می‌گویند که او را از عمویش [[خواستگاری]] کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[خطبه]] را نقل کرده و گفته است: او را به [[نکاح]] خود درآورد و فردایش بر خانواده‌اش وارد شد و با نخستین دیدار، [[خدیجه]] به عبد الله بن محمّد{{صل}} حامله شد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، از کتاب من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۳۹۷، حدیث ۴۳۹۸. و خطبه آن را طبرسی در إعلام‌ الوری، ص۱۴۰ و ابن شهر آشوب در مناقب، ج۱ ص۴۱-۴۲ به نقل از جوینی در السیرة از الحسن و واقدی و ابی صالح و عتبی و از ابن بطة در الابانة و از زمخشری در ربیع الابرار و در تفسیر کشاف و از خرگوشی در شرف المصطفی نقل شده و یعقوبی این خطبه را در تاریخش از عمار بن یاسر، ج۲، ص۲۰. و الاوائل، ج۱، ص۱۶۲ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۳۹ ذکر کرده‌اند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] در سیره‌اش می‌گوید: [[خدیجه دختر خویلد]] به [[رسول الله]]{{صل}} پیشنهاد کرد که برای [[تجارت]] با اموالش به همراه غلامش میسر به [[شام]] برود. رسول الله{{صل}} پذیرفت به سوی شام [[حرکت]] کرد و پس از انجام [[معاملات]] به سوی [[مکه]] بازگشت. پس از ورود به مکه [[میسره]] نزد خدیجه رفت و حادثه مربوط به [[راهب]] و [[سایه]] انداختن دو [[فرشته]] بر سر محمد{{صل}} را برایش گزارش داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از خبرهای میسره، خدیجه قاصدی را نزد رسول الله{{صل}} فرستاد و گفت: ای [[عمو زاده]]، من به خاطر [[خویشاوندی]] و [[امانت‌داری]] و [[خوش اخلاقی]] و [[راستگویی]] و [[مقام]] [[ارجمندی]] که در میان قومت داری، مایل به [[ازدواج]] با تو هستم. سپس خودش را بر وی پیشنهاد نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از اظهار نظر خدیجه، رسول الله آن را برای عموهایش بازگو کرد و پس از آن عمویش، [[حمزة بن عبد المطلب]] به همراه وی نزد [[خویلد]] بن [[أسد]] رفت و از او خواستگاری کرد و او را به نکاح محمّد{{صل}} درآورد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۹۹-۲۰۱ و در سیره ابن هشام، آنچه را که حلبی در سیره‌اش ج۱، ص۱۳۸ از ابن اسحاق ذکر کرده است، وجود ندارد. وی آورده است: خدیجه گفت: ای محمد، آیا ازدواج نمی‌کنی؟ گفت: با چه کسی؟ گفت: با من. گفت: من چه تناسبی با تو دارم؟ در حالی که تو از ثروتمندان قریش و من از یتیمان قریش هستم! حال آنکه اخبار معتبر با این خبر سازگار نیست.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبلا گفتیم که [[ابو طالب]] اقدام به این کار کرد، و [[خطبه]] [[نکاح]] را خواند. او از [[حمزه]] بزرگ‌تر بود و [[سرپرستی]][[ محمد]]{{صل}} را به عهده داشت. همچنین [[ابو طالب]] [[برادر]] [[مادری]] عبد الله نیز بود و پسرهای دیگر ابو طالب چنین نبودند و حمزه فقط دو یا چهار سال از محمد{{صل}} بزرگ‌تر بود و بنابراین جای آن نیست که [[گمان]] شود، حمزه با وجود ابو طالب عهده‌دار این امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] تنها کسی است که قائل شده است به این که [[خویلد]] این [[ازدواج]] را سر و سامان داده است؛ اما جز ابن اسحاق قائل به این شده‌اند که خویلد در [[جنگ فجار]] کشته شده و یا در همان سال فوت کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;این خبر در [[طبقات ابن سعد]]، ج۱، ص۱۳۲-۱۳۳ به نقل از [[واقدی]] آمده است. وی در آنجا گفته است: آنچه که نزد ما معین است و [[اهل علم]] آن را [[حفظ]] نموده‌اند این است که [[عروة بن زبیر]] از [[عایشه]] و از [[عکرمه]] از ابن عباس‌ نقل کرده‌اند که عمویش [[عمرو بن اسد]] او را به ازدواج [[رسول الله]]{{صل}} در آورده چون پدرش قبل از [[فجار]] فوت کرده بود و همین خبر را [[تاریخ]] [[طبری]]، ج۲، ص۲۸۲ و [[الکامل]]، ج۱، ص۲۵ نقل کرده‌اند و [[وفات]] پدر [[خدیجه]] را سال فجار دانسته‌اند و [[مجلسی]] آن را در بحار، ج۱۶، ص۱۹ به نقل از [[کازرونی]] در المنتقی به نقل از واقدی آورده است. و همین خبر را تاریخ [[یعقوبی]] در ج۲، ص۲۰ و تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۶۴ و [[سیره]] حلبیة، ج۱، ص۱۳۸ و [[کشف]] الغمّة، ج۲، ص۱۳۹ از کتاب معالم العترة النّبویه تألیف جنابذی [[حنبلی]] از [[ابن عباس]] آورده‌اند و [[طبرسی]] این خبر را در [[إعلام الوری]]، ج۱، ص۲۷۴ مثل ابن اسحاق ذکر کرده و سپس گفته است: و گفته شده است که عمویش عمرو بن اسد وی را [[تزویج]] کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. کسی که خدیجه را به تزویج رسول الله{{صل}} درآورده، (پسر) عمویش [[ورقة بن نوفل]] بن اسد و یا عمویش عمرو بن [[أسد]]&amp;lt;ref&amp;gt;همان مدارک، پاورقی شماره ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و یا برادرش [[عمرو بن خویلد]] بن أسد بوده است، چنان که در الروض الانف و شرح المواهب آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیشنهاد [[خدیجه]] به محمد{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
از [[روایت]] [[یعقوبی]] از [[عمار بن یاسر]] چنین فهمیده می‌شود که خبر [[سفر نبی اکرم]]{{صل}} با [[اموال]] [[خدیجه]] به [[شام]] و این که پس از صحبت‌های [[غلام]] خدیجه، وی شیفته [[نبی اکرم]]{{صل}} شده و قاصدی را نزد [[پیامبر]] فرستاده و خودش را به وی پیشنهاد داده و در ازای مقداری از اموالش او را [[اجیر]] کرده و... شایعه‌ای بیش نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عمار بن یاسر]] گوید: «من در مورد [[ازدواج نبی اکرم]]{{صل}} با خدیجه از همه آگاه‌تر هستم...&lt;br /&gt;
آنچه [[مردم]] در مورد اجیر شدن پیامبر{{صل}} برای خدیجه نقل می‌کنند صحیح نیست و او هیچ [[وقت]] اجیر کسی نشد... بلکه روزی بین [[صفا و مروه]] راه می‌رفتیم که [[خدیجه دختر خویلد]] و خواهرش [[هاله]] را دیدیم. پس از آنکه خدیجه [[رسول الله]]{{صل}} را دید، خواهرش هاله نزد من آمد و گفت: ای [[عمار]]! آیا همراه تو کاری با خدیجه دارد؟ گفتم: به [[خدا]] قسم که من نمی‌دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزد رسول الله رفتم و قضیه را برایش توضیح دادم. او فرمود: برگرد و با او قرار بگذار و به او [[وعده]] بده که روزی به دیدارش خواهیم رفت. من نیز همان کار را کردم. پس از آنکه [[روز]] تعیین شده فرا رسید، خدیجه قاصدی به سوی عمویش عمرو بن [[أسد]] فرستاد و لباسی را بر وی پوشانید و محاسنش را با روغن معطّر چرب کرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس رسول الله{{صل}} به همراه عموهایش که [[ابو طالب]] در پیشاپیش آنها [[حرکت]] می‌کرد، آمدند. پس ابو طالب [[خطبه]] را خواند و گفت... (سپس خطبه مذکور را [[روایت]] کرده و آنگاه گفته است): و رسول الله{{صل}} او را به [[نکاح]] خویش در آورد و بعد به دنبال انجام کارهای خویش رفتند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۰ و البدایة و النهایة، ص۲۹۵. محقق بحار الانوار، مرحوم ربانی شیرازی در حاشیه بحار، ج۱۶، ص۱۹ این خبر را نقل کرده و در نقد آن گفته است: «این خبر شاذ و غریب است و از طریق امامیه وارد نشده است و بلکه از طریق غیر معتبر روایت شده است».&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطالب باید گفت که لفظ [[اجیر]] کردن جز در سه خبر نیامده است:&lt;br /&gt;
#آنچه را که [[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین به نقل از بکر بن عبد الله [[اشجعی]] از پدرانش نقل کرده است که همراهان [[رسول الله]]{{صل}} در [[سفر]] [[شام]] به ابی مویهب [[راهب]] گفتند: او [[یتیم]] [[ابو طالب]] و اجیر [[خدیجه]] می‌باشد&amp;lt;ref&amp;gt;إکمال الدین، ص۱۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و شاید که [[ابن شهر آشوب]] نیز در [[مناقب]] این خبر را از همین واسطه نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
#آنچه را که [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] بدان [[گرایش]] پیدا کرده و گفته است: «[[خدیجه]] [[نبی اکرم]]{{صل}} را برای [[تجارت]] [[اجیر]] کرده به این شرط که دو شتر یک‌ساله به وی بدهد و غلامش، [[میسره]] نیز وی را در [[سفر به شام]] [[همراهی]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۱.&amp;lt;/ref&amp;gt; و این علاوه بر خبر سابق می‌باشد.&lt;br /&gt;
#آنچه را که [[دولابی]] [[حنفی]] در الذریة الطاهرة با سندی از [[زهری]] نقل کرده و گفته است: هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} بزرگ شد و به حدّ [[رشد]] رسید- و در این حال [[مال]] زیادی نداشت- [[خدیجه دختر خویلد]] او را برای [[سفر]] به [[بازار]] حباشه که در تهامه واقع بود، اجیر کرد و در کنار وی فرد دیگری از [[قریش]] را هم اجیر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله{{صل}} گفت: هیچ‌گاه کسی را نسبت به اجیرش بهتر از خدیجه ندیدم&amp;lt;ref&amp;gt;الذریة الطاهرة، ص۴۹ و إربلی هم آن را در کشف الغمّة، ج۲، ص۱۳۵- ۱۳۶، از کتاب معالم العترة النبویة تألیف جنابذی حنبلی با سند خود از زهری روایت کرده است و طبرسی هم شبیه آن را در اعلام الوری، ج۱، ص۲۷۴ ذکر کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این خبر را [[طبری]] در تاریخش به نقل از [[ابن سعد]] صاحب کتاب طبقات با استناد به زهری نقل کرده است، لکن او در ادامه [[روایت]] آورده است: «[[محمد بن سعد]] گفته است: تمام این [[اخبار]] مخلوط به [[جعل]] است»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۳، ص۲۸۱- ۲۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر با خبر الخرائج از جابر، نوع [[معامله]] روشن نمی‌شود؛ زیرا که او می‌گوید: «افرادی برای خدیجه تجارت می‌کردند و در مقابل یک بار شتر از آنچه که می‌آوردند، می‌گرفتند». و این اعم از [[اجاره]] و [[وکالت]] و [[مضاربه]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا آنچه که در [[تفسیر]] منسوب به [[امام]] حسن‌ [[عسکری]]{{ع}} از پدرش [[امام هادی]]{{ع}} آمده است به این مطلب تصریح شده و می‌گوید: «رسول الله به صورت مضاربه برای خدیجه در [[شام]] به [[تجارت]] می‌پرداخت»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر منسوب به امام حسن عسکری{{ع}}، ص۱۶ و در بحار الانوار، ج۱۷، ص۳۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همچنین [[ابن اسحاق]] می‌گوید: [[خدیجه دختر خویلد]] زنی تاجر بود که صاحب [[مال]] و [[شرف]] به [[حساب]] می‌آمد. او افرادی را برای تجارت [[استخدام]] می‌کرد و به صورت [[مضاربه]]، مقداری از [[سود]] حاصل را به آنها می‌داد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۹۹ و طبری از او نقل کرده است، ج۲، ص۲۸۰ و جنابذی حنبلی از او در معالم العترة النبویة نقل کرده است، چنان که در کشف الغمّة، ج۲، ص۱۳۴ آمده است و مصحح در حاشیه سیره ابن هشام می‌گوید: مضاربه همان قرض دادن است. و امام خمینی رحمه الله در تحریر الوسیله، ج۱، ص۶۰۸ می‌گوید: «مضاربه، قراض نامیده می‌شود و این عقدی است که بین دو نفر بر سر سرمایه یکی از آنها و کار دیگری منعقد می‌شود و در این صورت اگر سودی به دست آید بین آن دو تقسیم می‌شود». و شاید که این امر بر مصحح، مشتبه شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین [[سفر نبی اکرم]]{{صل}} به [[شام]] به این خاطر نبوده است که وی [[اجیر]] [[خدیجه]] بوده است بلکه به خاطر این بوده است که او قرار داد [[مضاربه]] داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه سخن این است که [[روایت]] [[یعقوبی]] از [[عمار بن یاسر]] این را [[نفی]] می‌کند که [[نبی اکرم]]{{صل}} اجیر کسی و حتی خدیجه شده باشد. چنان که این روایت [[چوپانی]] کردن وی برای مکّی‌ها را نفی می‌کند که از سوی [[ابو هریره]] ادعا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته، کار با فرهیختگی و [[نبوّت]] هیچ منافاتی ندارد و در هر زمینه‌ای که باشد، [[شأن]] و [[مقام]] [[انسان]] را پایین نمی‌آورد، بلکه اگر در راه معاش [[خانواده]] و [[فرزندان]] و در راه خیر [[مردم]] صورت گیرد، از بهترین [[عبادت‌ها]] به شمار می‌آید، اما [[تاریخ]] [[حضرت محمد]] از هنگام ولادتش به گونه‌ای است که حد اقل در مورد این [[روایات]] [[شک و تردید]] ایجاد می‌کند. او هنگامی که به سن [[بلوغ]] و به حدّ [[رشد]] رسید، با بهترین زنی که تاریخ آن را می‌شناسد،[[ ازدواج]] کرد و در هنگام [[زندگی]] با جدّش و سپس عمویش از بهترین احترام‌ها و رسیدگی‌ها برخوردار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها شبانه [[روز]] در کنارش بودند و تمام سعی خویش را برای [[راحتی]] وی مبذول می‌داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها می‌دانستند که او در [[آینده]] تحولی عظیم در [[جهان]] ایجاد خواهد کرد و [[تاریخ]] [[بشریت]] را دگرگون خواهد نمود و برای همین از [[طواغیت]] [[عرب]] و مدعیان وی می‌ترسیدند... در این صورت چگونه ممکن است که وی به [[چوپانی]] برای مکی‌ها در مقابل دستمزدی ناچیز پرداخته‌ باشد و پس از آن به عنوان [[اجیر]] [[خدیجه]] به [[سفر]] [[شام]] رفته باشد؟! به خصوص با وجود [[روایت]] [[یعقوبی]] از [[عمار بن یاسر]] که می‌گوید: [[رسول اکرم]]{{صل}} هیچ‌گاه [[اجیر]] کسی نبوده است و [[ازدواج]] آن حضرت با [[خدیجه]] نیز پس از منعقد شدن معامله‌ای در میان آنها نبوده است، بلکه خدیجه پس از آنکه او را شخصی ایده‌آل یافت که می‌توانست در کنار او [[آرامش]] داشته باشد، [[رغبت]] خویش را در ازدواج با او اعلام کرد و این در حالی بود که (خدیجه) به [[چهل سالگی]] رسیده بود و [[اشراف قریش]] به [[طمع]] ثروتش، میل داشتند که با وی ازدواج کنند. امّا [[محمد بن عبد الله]] بر حسب اطلاعاتی که خدیجه از وی به دست آورده بود، مردی نبود که [[مال]] [[دنیا]] او را إغوا کند، بنابراین خدیجه او را به سوی خویش [[ترغیب]] کرد و شخصی را نزد وی فرستاد تا او را به خواستگاری‌اش از عمو یا عموزاده‌اش [[تشویق]] کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته عجیب نیست که زنی [[فاضل]] همانند خدیجه به محمد بن عبد الله رغبت داشته باشد و او را بر بزرگان و [[اشراف مکه]] ترجیح دهد. آن حضرت در اوج صفات پسندیده‌ای بود که [[عرب‌ها]] در گذشته و حال مثل او را ندیده بودند. [[دشمنان]] آن حضرت تمام تلاش‌های خویش را مبذول داشتند تا نکته‌ای منفی را در [[تاریخ]] [[زندگی]] پرافتخارش بیابند اما موفق نشدند. آنها می‌خواستند [[تمایل]] اندکی از او به [[ثروت]] و [[جاه و مقام]] ببینند و یا [[انحرافی]] جنسی را در دوران جوانی‌اش که گاهی غلیان می‌کند و احیانا از دستورهای [[عقل]] و [[حکمت]] و [[اخلاق]] [[سرپیچی]] می‌کند، ببینند، اما سرشان به سنگ خورد.&lt;br /&gt;
در کنار این صفات جذّاب، او دارای چهره‌ای [[زیبا]] و اندامی متناسب بود که در غیر او وجود نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[روایت]] [[عمر بن شمر]] از جابر آمده است که او گفت: به [[ابو جعفر محمد بن علی]]{{ع}} عرض کردم: [[رسول الله]] را برای من توصیف کن. آن حضرت فرمود: [[نبی اکرم]]{{صل}} دارای چهره‌ای سفید بود که به سرخی می‌زد و چشمانی سیاه و فراخ داشت و ابروهایش به هم پیوسته بود و بازوان و اعضایش درشت و [[قوی]] بود، دارای شانه‌هایی پهن بود. هرگاه که می‌خواست به سویی توجه کند، با تمام بدنش به آن سو متوجه می‌شد. موهای بدنش به صورت نواری از سینه‌هایش تا پایین شکمش کشیده شده بود و گویی که این [[خط]] سیاه بر روی [[نقره]] مصفایی حکّ شده بود. گردنش بمثابه گردنه ظرف نقره‌ای بود که به بدنه‌اش وصل شده است. بینی‌اش به گونه‌ای بود که به هنگام [[نوشیدن آب]]، نزدیک بود که با آب برخورد کند. هنگام راه رفتن‌ چنان راه می‌رفت که گویا از سرازیری پایین می‌آید و چنان بود که مثل او در قبل و بعد از وی دیده نشده است&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این صورت عجیب نیست که [[خدیجه]] او را به خودش [[ترغیب]] کند و آن‌گاه دردهایش را به [[جان]] بخرد و با [[قلب]] و [[عقل]] و مالش از او [[حمایت]] کند تا آنکه یک یا دو سال قبل از [[هجرت به مدینه]] و در شصت و پنج سالگی‌اش زندگانی را [[وداع]] کند&amp;lt;ref&amp;gt;نک: سیرة المصطفی، ص۶۲- ۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پندارهای بی‌پایه‌==&lt;br /&gt;
این که گفتیم خدیجه مایل به [[ازدواج]] با [[نبیّ اکرم]]{{صل}} بود و خودش را به وی پیشنهاد کرد به این معنا نیست که آنچه را [[حلبی]] در سیره‌اش نقل نموده، [[تصدیق]] کنیم. او می‌گوید: [[رسول اکرم]]{{صل}} قبل از ازدواج بر خدیجه وارد شد که او دستش را گرفت و آن را بر سینه‌اش گذاشت!&amp;lt;ref&amp;gt;السیره الحلبیة، ج۱، ص۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; چنان که شکی نداریم که این قول هم [[دروغ]] است که عموی خدیجه از این که وی با [[یتیم]] [[ابو طالب]][[ ازدواج]] کند، مخالف بود؛ لذا خدیجه به [[حیله]] متوسّل شد و به او شراب نوشانید و او در حالت مستی خدیجه را به ازدواج[[ محمد]]{{صل}} درآورد و پس از آنکه به [[هوش]] آمد و خود را در مقابل کار انجام شده دید، چاره‌ای جز قبول نداشت&amp;lt;ref&amp;gt;السیره الحلبیة، ج۱، ص۱۳۸- ۱۴۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این چیزی است که با [[اخلاق]] و مرام رسول اکرم{{صل}} و خدیجه [[ام المؤمنین]] [[متعارض]] است و [[جعل]] شده است تا [[کرامت]] و [[شرافت]] [[نبی اکرم]]{{صل}} از سوی [[دشمنان اسلام]] یا [[دوستان]] [[احمق]] و [[غافل]] مورد خدشه قرار گیرد و ما از این دشنام‌ها و [[تهمت‌ها]] به [[خدا]] پناه می‌بریم&amp;lt;ref&amp;gt;نک: الصحیح از سید مرتضی، ج۱، ص۱۱۷- ۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که خدیجه خودش [[پیشنهاد ازدواج]] را به محمد{{صل}} داده و این که محمّد در گرفتن دستش پیش دستی نکرده است، بهترین [[جواب]] به اتهام‌های [[باطل]] بعضی از مستشرقین است که گفته‌اند: [[رسول اکرم]]{{صل}} به [[طمع]] [[مال]] و [[ثروت]] [[خدیجه]] با وی [[ازدواج]] کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[عشق]] و علاقه یک [[طرفه]] باقی نماند بلکه [[نبیّ اکرم]]{{صل}} نیز آن را با مهر و [[محبّت]] و [[حق‌شناسی]] در [[زمان]] [[حیات]] [[خدیجه]] و بعد از مرگش پذیرفت و حتی این مهر و [[محبت]]، گاهی‌ [[اعتراض]] بعضی از همسرانش را برمی‌انگیخت. شیخ [[آل یاسین]] این محبت را دلیل دیگری بر بطلان ادعای [[باطل]] مستشرقین می‌داند&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب النبوة، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلکه [[زندگی]] [[رسول اکرم]]{{صل}} از ابتدا تا انتها بهترین[[ شاهد]] بر این است که آن حضرت کمترین ارزشی برای [[مال]] [[دنیا]] قائل نمی‌شده است و [[حضرت خدیجه]] نیز اموالش را با میل و [[رغبت]] در [[راه خدا]] و برای [[دعوت به دین]] [[خدا]] در [[اختیار]] رسول اکرم{{صل}} گذاشت نه برای آنکه او به [[ولخرجی]] و [[خوش‌گذرانی]] بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری، یک [[زن]] [[عاقل]] و [[آزاده]] و [[فهیم]] کاری را می‌کند که خدیجه کرد و هیچ‌گاه زرق و برق دنیا و [[زیور]] و زینت‌های آن او را [[مغرور]] و مشغول نمی‌کند و به دنبال [[ثروت]] و [[شهرت]] و [[لذت]] و [[شهوت]] [[حرکت]] نمی‌کند، بلکه به دنبال [[اخلاق پسندیده]] و سجایای [[ستوده]] می‌رود و اوست که مال و [[مقام]] و [[جاه]] و [[قدرت]] را در راه انسانیّت به کار می‌گیرد&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب النبوة، ص۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۷۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==انگیزه‌های [[ازدواج نبی اکرم]]{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
مادّی‌ها به هر چیزی از منظر مادی و [[سرمایه]] نگاه می‌کنند؛ لذا می‌پندارند خدیجه از آنجایی که صاحب اموالی بود که می‌خواست با آنها [[تجارت]] کند، احتیاج به مرد امینی داشت که امور تجاری‌اش را اداره کند و برای همین با محمد «[[راستگو]] و [[امین]]»[[ ازدواج]] کرد و [[نبیّ اکرم]]{{صل}} که وضعیّت [[مالی]] و [[شرافت]] [[خانوادگی]] خدیجه را می‌دانست، با وجود تفاوت [[سنّی]] زیاد با او [[ازدواج]] کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی به [[تاریخ]] می‌نگریم، می‌بینیم که انگیزه‌های خدیجه برای [[ازدواج با رسول الله]] صلّی [[الله]] علیه و آله [[انگیزه‌های معنوی]] بوده است، نه [[مادّی]] و دلیل آن عبارت است از:&lt;br /&gt;
#آنچه که [[ابن اسحاق]] [[روایت]] کرده و گفته است: خدیجه گزارش غلامش [[میسره]] از سخنان ترسا را برای عموزاده‌اش [[ورقة بن نوفل]] بن اسد ذکر کرد و گفت: دیده است که دو قطعه أبر دائما [[رسول الله]]{{صل}} را [[سایه]] می‌افکنده است. ورقه [[نصرانی]] بود و کتاب‌های زیادی را خوانده و بر دانش‌هایی آگه شده بود، از این رو به [[خدیجه]] گفت: اگر این چیزهایی را که می‌گویی راست باشد،[[ محمد]]{{صل}} [[پیامبر]] این [[امت]] خواهد بود و من می‌دانستم که این امت [[انتظار]] [[پیامبری]] را می‌کشد و اکنون [[زمان]] آن فرا رسیده است&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۲۰۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
[[تاریخ]] تحقیقی [[اسلام]]، ج‌۱، ص: ۲۸۰&lt;br /&gt;
#خدیجه نخستین کسی بود که اسلام آورد و پیامبر را [[تصدیق]] [[کرد]] و چنان که در تاریخ آمده است ازدواجش با محمد{{صل}} به خاطر [[طهارت]] و [[صداقت]] و امانت‌داری‌اش بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بررسی [[زندگی]] خدیجه و آنچه از أحادیث در [[شأن]] وی وارد شده است، این موضوع را به خوبی روشن می‌کند و جای هیچ [[شک]] و شبهه‌ای باقی نمی‌گذارد. هر کس که علاقه‌مند است این قضیه را به خوبی بررسی کند، باید به [[روایات]] وارد شده در شأن [[فضیلت]] [[حضرت خدیجه]] مراجعه کند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۷۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کابین و سنّ خدیجه‌==&lt;br /&gt;
[[دولابی]] در [[الذریة الطاهرة]] با سندی از [[عمار بن ابی عمار]] از [[ابن عباس]] [[روایت]] می‌کند: به من خبر رسیده که [[رسول الله]]{{صل}} [[دوازده]] أوقیه&amp;lt;ref&amp;gt;هفت مثقال (واحد وزن است).&amp;lt;/ref&amp;gt; طلا را مهریه قرار داد و در آن هنگام خدیجه ۲۸ ساله بود&amp;lt;ref&amp;gt;الذریة الطاهرة، ص۵۲ و از او در [[کشف]] الغمة، ج۲، ص۱۳۹ نقل شده است و حمیریّ از حمّاد بن [[عیسی]] نقل می‌کند که گفت: از [[امام صادق]]{{ع}} شنیدم که می‌گوید: پدرم گفت: رسول الله{{صل}} برای [[دختران]] و زنانش چیزی بیشتر از دوازده و نیم أوقیة طلا را کابین قرار نداد «[[قرب الاسناد]]، ج۳، ص۳».&lt;br /&gt;
[[کلینی]] هم این خبر را با سندی از او روایت کرده است که گفت: از امام صادق{{ع}} شنیدم که می‌گوید: پدرم گفت:&lt;br /&gt;
رسول الله{{صل}} هیچ کدام از دختران و همسرانش را با کابین بیش از دوازده أوقیه و نشّی از [[طلا ]][[تزویج]] نکرد و أوقیة معادل چهل درهم، و نشّ معادل بیست درهم است.&lt;br /&gt;
سپس از [[حماد]] از [[ابراهیم بن ابی یحیی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] کرده است که گفت: در آن [[روزگار]] درهم‌ها شش برابر بود. و با سند خود از [[حذیفة بن منصور]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] کرده است که گفت: کابینی که [[رسول اکرم]]{{صل}} می‌پرداخت [[دوازده]] و نیم أوقیه بود. و با سند خود از [[معاویة بن وهب]] روایت کرده است که گفت: از [[امام صادق]]{{ع}} شنیدم که می‌گوید: [[رسول الله]]{{صل}} دوازده أوقیة و نشیّ از طلا را کابین زنانش قرار می‌داد و اوقیة معادل چهل درهم و نش نصف أوقیه و معادل بیست درهم است و در مجموع کابینش پانصد درهم بود. گفتم: با وزن‌های ما؟ فرمود: بله.&lt;br /&gt;
و با سند خود از ابی [[العباس]] روایت کرده است که گفت: از [[ابا عبد الله]]{{ع}} در مورد [[صداق]] (کابین) سؤال کردم که آیا [[وقت]] (حدّ) معیّنی دارد؟ گفت: نه. سپس فرمود: صداق [[نبیّ اکرم]]{{صل}} دوازده أوقیة و نش بود و نش نصف أوقیة و معادل بیست درهم بود و بنابراین صداق [[پیامبر اکرم]]{{صل}} پانصد درهم بود. «[[بحار الانوار]]، ج۲۲، ص۲۰۵- ۲۰۶ از [[فروع کافی]]، ج۲، ص۲۰».&lt;br /&gt;
و [[صدوق]] با سندی از امام صادق{{ع}} روایت می‌کند که فرمود: رسول الله هیچ کدام از [[دختران]] و همسرانش را با بیش از دوازده و نیم أوقیة [[تزویج]] نکرد و اوقیه معادل چهل درهم است (بحار الانوار، ج۲۲، ص۱۹۸ به نقل‌ از [[معانی الاخبار]]، ص۶۴- ۶۵).&lt;br /&gt;
همچنین [[طبرسی]] در [[إعلام الوری]]، ص۱۴۰ به صورت [[مرسل]] مقدار مهر را ذکر کرده است و [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]]، ج۱، ص۱۶۱ به نقل از تاج التراجم این مطلب را نقل کرده است و از لحن این [[اخبار]] فهمیده می‌شود که در صدد ردّ ادعایی بوده است که [[مهریه ]]رسول الله را به خصوص در مورد [[حضرت خدیجه]] بیش از این می‌دانسته‌اند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مطلب را [[إربلی]] در [[کشف الغمة]] به واسطه کتاب جنابذی&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمّة، ج۲، ص۱۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل کرده و سپس از جنابذی نقل کرده است: «از [[ابن عباس]] روایت شده است که وقتی رسول الله{{صل}} با وی [[ازدواج]] کرد او ۲۸ ساله بود»&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمّة، ج۲، ص۱۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و این مطلب را به هیچ سندی استناد نداده است. امّا آنچه که در کتاب [[دولابی]] آمده است، اینگونه نیست، بلکه خبری را از [[عمّار]] بن ابی عمّار از [[ابن عباس]] در مورد [[تزویج]] [[خدیجه]] به وسیله پدرش و سور دادن خدیجه برای این امر [[روایت]] کرده و سپس گفته است: به من رسیده است که... و آن‌گاه مقدار مهر و عمر خدیجه را چنان که گذشت ذکر نموده است و ظاهرا قائل در اینجا که می‌گوید: به من رسیده است، ابن حمّاد [[دولابی]] است- چنان که إربلی هم همین‌طور فهمیده است- و نه [[ابن عباس]]. لکن ابن خشاب جنابذی در [[فهم]] و نقل مطلب [[اشتباه]] کرده و آن را به ابن عباس نسبت داده است و ان شاء [[الله]] که [[خداوند]] ما را از خطای در [[قیاس]] و مقیاس و از [[وسوسه‌های شیطانی]] دور نگهدارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین، خبری که [[حضرت خدیجه]] را به هنگام [[ازدواج]] ۲۸ ساله می‌داند در مرفوعه دولابی منحصر می‌شود و نسبت دادن آن به ابن عباس هم صحیح نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در مورد خبری که سنّ وی را به هنگام ازدواج چهل سال می‌داند، به وسیله [[یعقوبی]] مورد تصریح قرار نگرفته، امّا در مورد وفاتش گفته است: وی در ۶۵ سالگی [[وفات]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مقتضای آن این است که عمرش به هنگام ازدواج چهل سال بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[طبری]] قول کلبی را نقل کرده و گفته است: «[[خدیجه]] در آن هنگام چهل‌ساله بود»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۳، ص۲۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مسعودی]] در [[مروج الذهب]] می‌نویسد: «خدیجه در آن [[وقت]] چهل سال داشت». و در التنبیه و الاشراف می‌گوید که وی در ۶۵ سالگی وفات کرد&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ج۲، ص۲۸۷ و التنبیه و الاشراف، ص۱۹۹- ۲۰۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سبط این جوزی]] از [[واقدی]] نقل می‌کند: حضرت خدیجه در ۶۵ سالگی وفات کرد&amp;lt;ref&amp;gt;تذکرة الخواص، ص۳۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و إربلی در [[کشف]] الغمّة به نقل از معالم العترة النبویة تألیف جنابذی به نقل از [[طبقات ابن سعد]] که آن مرفوعا به [[حکیم بن حزام]] اسناد می‌دهد، [[روایت]] می‌کند: «خدیجه در [[ماه رمضان]] [[سال دهم بعثت]]، در ۶۵ سالگی وفات کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمّة، ج۲، ص۱۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنابراین وی به هنگام ازدواج چهل‌ساله بوده است. و [[کازرونی]] می‌گوید: «[[رسول الله]] در حالی که ۲۵ ساله بود با خدیجه که چهل‌ساله بود،[[ ازدواج]] کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۶، ص۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معنای این سخنان آن است که [[مورخان]] متقدم از قبیل کلبی و واقدی و [[ابن سعد]] و [[یعقوبی]] بر قول مشهور [[اتفاق نظر]] داشته و سنّ او را به هنگام [[ازدواج]] چهل سال می‌دانند. اگر چه تمام این نقل قول‌ها به [[حکیم بن حزام]] منحصر می‌شود و او [[تاریخ]] [[وفات خدیجه]] را که عمه‌اش بوده است، در ۶۵ سالگی می‌داند؛ ولی از آنجا که [[حکیم]] بن [[حزام بن خویلد]] بن اسد از [[خویشاوندان]] نزدیک [[خدیجه]] به شمار می‌رفته است، نسبت به احوالش آگاه‌تر بوده است و چیزی هم با این نقل قول مشهور [[تعارض]] ندارد مگر آنچه را که [[ابن حماد]] [[دولابی]] آن را بدون سند نقل کرده و گفته است: «به من رسیده است که.».. و [[اعتماد]] بر این نقل قول، صحیح نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آیا خدیجه [[بیوه]] بوده است؟==&lt;br /&gt;
[[ابن هشام]] می‌نویسد: «خدیجه قبل از آن [[همسر]] ابی [[هاله]] بن مالک بوده است و از او [[هند بن ابی هاله]] و [[زینب]] را به [[دنیا]] آورده بود. قبل از ابی هاله هم همسر [[عتیق]] [[عابد]] [[مخزومی]] بوده که برایش عبد الله و دختری که به [[ازدواج]] [[صیفی]] بن ابی [[رفاعة]] درآمد، به دنیا آورد»&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۴، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[طبری]] از کلبی به نقل از پدرش نقل می‌کند که گفت: قبل از آن همسر عتیق بن عابد مخزومی بوده است و برای وی دخترش را به دنیا آورد. پس از مدتی عتیق [[وفات]] کرد و خدیجه به همسری [[ابو هاله]] بن ذرارة بن نبّاش درآمد... پس از مدتی ابو هاله هم وفات کرد و پس از آن به همسری [[رسول الله]] درآمد در حالی که هند فرزند ابی هاله هم با او بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۳، ص۱۶۱ و اعلام الوری، ج۱، ص۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دولابی در الذریة الطاهرة [[اخبار]] سه‌گانه‌ای را از [[زهری]] و [[محمد بن اسحاق]] و [[قتادة بن دعامة]] و خبر چهارم را از [[لیث بن سعد]] نقل کرده و در آنجا برعکس حدیث‌های قبلی، شوهر اوّل را ابو هاله و سپس عتیق ذکر کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;الذریة الطاهرة، ص۴۵-۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، که این مردود است. خبر [[قتادة]] را إربلی هم در کتابش آورده است&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۲، ص۱۳۸-۱۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] در [[کتاب مناقب]] خود در مورد ترتیب [[ازدواج نبی اکرم]]{{صل}} می‌گوید: ابتدا در [[مکه]] با [[خدیجه دختر خویلد]][[ ازدواج]] کرد و گفته‌اند که وی [[همسر]] [[عتیق]] بن عائد [[مخزومی]] بوده است و پس از او با ابی زرارة بن نبّاش [[اسدی]] [[ازدواج]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[احمد بلاذری]] و [[ابو القاسم کوفی]] در کتاب‌هایشان و [[سید مرتضی]] در [[الشافی]] و [[ابو جعفر]] در تلخیص [[الشافی]] نقل کرده‌اند که [[نبی اکرم]]{{صل}} در حالی با وی [[ازدواج]] کرد که باکره بود و همین نظر را کتاب‌های الانوار و البدع مورد تأکید قرار می‌دهد؛ در آنجا که می‌گوید: رقیه و [[زینب]] [[دختران]] [[هاله]]، [[خواهر خدیجه]] بوده‌اند!&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج۱، ص۱۵۹. ظاهرا مقصود وی از کتاب الانوار کتاب الانوار و مفتاح الاسرار و الافکار [[ابو الحسن]] بکری می‌باشد که سابقا در مورد آن سخنی گذشت. این کتاب خطی است و [[مرحوم مجلسی]] رحمه [[الله]] [[قصه ]]ازدواج را به طور مفصل از آن در [[بحار الانوار]]، ج۱۶، ص۲۰-۷۷ نقل کرده و سپس گفته است: «این حکایت را بدین خاطر نقل کردم که مشتمل بر بعضی از [[معجزات]] و امور خارق العادة می‌باشد (!) و به تمام آن [[اعتماد]] نداریم؛ زیرا سند قابل قبولی ندارد، اگر چه مؤلّف آن از افاضل و علمای برجسته می‌باشد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم مجلسی اینگونه او را توصیف می‌کند؛ زیرا که او را با بکری دیگری که از [[مشایخ]] شیخ [[شهید]] بوده [[اشتباه]] گرفته است. چنان که قبل از این چنین اشتباهی کرده بود و مرحوم ربانی شیرازی در تعلیقه خویش یادآوری کرده بود که ابن بکری، از مشایخ شیخ شهید نیست، بلکه متقدم بر او و [[ابن تیمیة]]، متوفای ۷۲۸ ه می‌باشد و او معروف به [[کذب]] است و همین او بوده که نقل کرده است: [[خدیجه]] قبل از [[رسول الله]] با دو نفر ازدواج کرده بود که یکی از آنها عمرو کندی (!) و دیگری [[عتیق]] بن [[عائذ]] بوده‌اند (بحار الانوار، ج۱۶، ص۲۲).&lt;br /&gt;
و کتاب البدع مربوط به [[ابو القاسم کوفی]] است که ذکرش گذشت و نام کامل کتاب الاسثغاثة فی بداع الثلاثة می‌باشد و در آن گفته است: [[اجماع]] خاص و عام [[علما]] و [[محدثان]] بر این منعقد شده است که هیچ کدام از اشراف و [[بزرگان قریش]] باقی نماند، مگر این که از خدیجه [[خواستگاری]] کرد و او همه آنها را ردّ کرد. در این صورت چگونه ممکن است که [[خدیجه]] درخواست‌های [[بزرگان قریش]] را کنار گذاشته باشد و با یک أعرابی از [[بنی تمیم]][[ ازدواج]] کرده باشد؟! آیا این ادعا در نظر [[اهل]] [[فهم]] و [[دقت]] از روشن‌ترین محالات و افتضاح‌ترین اقوال نیست؟! (ص ۷۰). بنابراین، [[اجماع]] اهل آثار و ناقلان [[اخبار]] بر این است که خدیجه از سوی تمام اشراف و بزرگان مکه‌ [[خواستگاری]] شد، الا این که بکری در نقل حکایتش منحصر به فرد شده است و آنچه را که وی نقل نموده است بیشتر شبیه قصه‌های [[عوام]] است تا یک [[تاریخ]] مستند یا خبر معتبر. وی گفته است: پس از آنکه شوهرهای اول و دوم [[خدیجه]] فوت کردند، [[عقبة بن ابی معیط]] و صلت بن ابی مهاب که هر کدام چهار صد [[غلام]] و [[کنیز]] داشتند به خواستگاری‌اش آمدند و سپس [[ابو جهل بن هشام]] و [[ابو سفیان]] به خواستگاری‌اش آمدند و خدیجه به هیچ کدام [[جواب]] مثبت نداد. ([[بحار الانوار]]، ج۱۶، ص۲۲).&lt;br /&gt;
اما [[شافی]] و تلخیص آن در این میان تنها باقی می‌ماند و ظاهرا مطالبش را از کتاب [[ابو القاسم کوفی]] اخذ کرده است که چگونگی نقل قول و مستنداتش را ذکر کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[طبرسی]] خبر [[همسر]] قبلی داشتن خدیجه را بدون ذکر خلاف نقل نموده است&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[مرحوم مجلسی]] نیز در بحار الانوار به همین صورت از او نقل قول کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۲۲، ص۲۲۰. و در استیعاب و شرح المواهب همین مطلب را بر عکس ترتیب نقل کرده و گفته‌اند: خدیجه همسر ابی [[هالة]] بن زرارة [[تمیمی]] (نه [[تیمی]]) بوده است. او در [[جاهلیت]] فوت کرد و خدیجه از او [[فرزندی]] به نام هند آورد. او [[برادر]] [[فاطمه]]، دختر خدیجه بود و مردی [[فصیح]] و [[بلیغ]] و [[سخنور]] به شمار می‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[امام حسن]]{{ع}} از او [[حدیثی]] در مورد [[صفات نبی اکرم]]{{صل}} نقل کرده و گفته است: دایی من [[ابو هاله]] برایم نقل کرده است. [[شیخ صدوق]] در [[معانی الاخبار]]، ص۷۹، و [[شیخ طبرسی]] در [[مکارم الاخلاق]]، ص۷ و [[ابن اثیر]] در اسد الغابة، ج۵، ص۷۲، این [[حدیث]] را نقل کرده‌اند. همچنین [[رجوع]] کنید به: [[نسب]] [[قریش]] از [[مصعب زبیری]]، ص۲۲ و [[اسد الغابه]]، ج۵، ص۱۲ و ۱۳ و ۱۷ و [[الاصابه]]، ج۳، ص۶۱۱-۶۱۲ و [[السیرة الحلبیة]]، ج۱، ص۱۴۰. بنابراین پذیرش ادعای [[ابن شهر آشوب]] در م[[ورد]] باکره بودن خدیجه و [[انکار]] دو [[ازدواج]] قبلی و اولادش بسیار مشکل است، به ویژه که [[امام حسن مجتبی]] به [[نقل حدیث]] از دایی‌اش هند در مورد [[اوصاف نبی]] [[اکرم]]{{صل}} می‌پردازد. او [[بدر]] را [[درک]] کرده است و گفته شده که [[احد]] را هم درک کرده بود و در [[جنگ جمل]] نیز در کنار علی{{ع}} بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین [[خدیجه]] برای ابی [[هاله]] پسری به نام هاله بن ابی [[هالة]] آورد. بعد از آن با [[عتیق]] بن [[عابد]] (این طور آمده است) [[مخزومی]] [[ازدواج]] کرد و [[فرزندی]] به نام هند دختر عتیق آورد و این [[زن]] [[اسلام]] آورد و به [[یاری]] [[دین اسلام]] پرداخت. برای اطلاع بیشتر به شرح زندگانی [[خدیجه]] در [[الاستیعاب]] مراجعه کنید.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۸۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== علل تعدد همسران رسول خدا{{صل}} ==&lt;br /&gt;
درباره تعداد [[همسران رسول خدا]]{{صل}}، پرسش‌هایی به ویژه از سوی [[مستشرقان]] مطرح شده است که برای توضیح این مسئله باید به نکات ذیل توجه کرد:&lt;br /&gt;
# [[چندهمسری]] در [[جامعه]] عصر [[رسول خدا]]{{صل}}، امری معمول و [[پسندیده]] بود و عاملی برای رفع [[مشکلات]] [[اجتماعی]] آنان به شمار می‌آمد. این کار افزون بر اینکه موجب تقویت و [[تحکیم]] [[مودت]] میان قبائل و [[جلوگیری از جنگ]] و [[خونریزی]] می‌شد، مشکل عدم [[تساوی]] میان تعداد افراد [[زن]] و مرد و بی‌سرپرست شدن [[زنان]] و [[یتیمان]] را که بر اثر [[جنگ]] و خونریزی پدید می‌آمد، حل می‌کرد.&lt;br /&gt;
# رسول خدا{{صل}} در عنفوان [[جوانی]] و در ۲۵ سالگی با نخستین [[همسر]] خویش، [[خدیجه]]، [[ازدواج]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;درباره سن خدیجه و نیز ازدواج پیشین وی، دیدگاه مخالف وجود دارد. شواهدی ۲۸ ساله بودن خدیجه{{س}} هنگام ازدواج و نیز عدم ازدواج پیشین وی را تأیید می‌کند (بنگرید: جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیره النبی الاعظم{{صل}}، ج۲، ص۱۹۹، ۲۰۷).&amp;lt;/ref&amp;gt;. آن [[حضرت]] مدت ۲۵ سال با خدیجه [[زندگی]] مشترک داشت و در این مدت همسر دیگری جز او [[اختیار]] نکرد؛ حال آنکه اگر رسول خدا{{صل}} در پی اغراض [[شهوانی]] بود، در این دوران باید به سراغ [[دختران]] و زنان دیگری می‌رفت.&lt;br /&gt;
# ازدواج‌های متعدد رسول خدا{{صل}} در دهه آخر [[عمر]] ایشان انجام گرفت، یعنی پس از پنجاه سالگی و هنگامی بود که مشغله‌های بسیار داشت، بدین روی این ازدواج‌ها برای تأمین برخی اهداف و [[مصالح]] [[سیاسی]] اجتماعی و [[دینی]] صورت گرفت.&lt;br /&gt;
# در میان [[همسران پیامبر]]{{صل}}، بنابر [[منابع اهل سنت]]، جز [[عایشه]] که دوشیزه بود، دیگران پیش از ازدواج با آن حضرت، شوهر کرده و [[بیوه]] بودند&amp;lt;ref&amp;gt;برخی شواهد حاکی از ازدواج پیشین عائشه است. بنگرید: جعفر مرتضی عاملی، الصحیح من سیره النبی الاعظم{{صل}}، ج۱۳، ص۱۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
# رسول خدا{{صل}} تنها از خدیجه و [[ماریه قبطیه]] صاحب فرزند شد و هیچ یک از [[همسران]] دیگر وی، با اینکه بعضاً از شوهران سابقشان فرزندانی داشتند، از رسول خدا{{صل}} صاحب فرزند نشدند.&lt;br /&gt;
# [[رسول خدا]]{{صل}} با اینکه در [[مدینه]] می‌زیست، اما هیچ زنی از [[انصار]] نگرفت. [[تاریخ نگاران]] درباره تعداد [[زنان پیامبر]] آمارهای گوناگونی به دست داده‌اند. [[ابن اسحاق]] تعداد آنان را سیزده&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، السیرة النبویه، ج۴، ص۲۹۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، [[ابن سعد]] چهارده&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[بیهقی]] پانزده نفر دانسته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;بیهقی، دلائل النبوه، ج۷، ص۲۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. سبب [[اختلاف]] آن است که برخی از این افراد پیش از [[ازدواج با پیامبر]] از آن [[حضرت]] جدا شدند و برخی از ایشان مانند [[ماریه قبطیه]]، در شمار [[کنیزان]] آن حضرت بودند. اما مشهور آن است که [[همسران رسول خدا]]{{صل}} یازده تن بودند که نُه تن از ایشان هنگام [[رحلت]] آن بزرگوار زنده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;بیهقی، دلائل النبوه، ج۷، ص۲۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از همسران رسول خدا{{صل}}، [[حضرت خدیجه]]{{س}} و [[زینب دختر خزیمه]] در [[زمان حیات پیامبر]] از [[دنیا]] رفتند. نام این [[زنان]] بر اساس اطلاعات کتاب الطبقات الکبری به شرح ذیل است&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۴۲ به بعد.&amp;lt;/ref&amp;gt;: ۱. [[خدیجه دختر خویلد]]؛ ۲. [[سوده دختر زَمعه]]؛ ۳. [[عایشه دختر ابوبکر]]؛ ۴. [[حَفصه دختر عمر]]؛ ۵. زینب دختر خزیمه؛ ۶. [[اُم سلمه]] دختر [[ابوامیه مخزومی]]؛ ۷. [[زینب دختر جَحش]]؛ ۸. اُم [[حبیبه]] [[دختر ابوسفیان]]؛ ۹. [[جُوَیریه دختر حارث]]؛ ۱۰. [[صفیه دختر حُیَی]]؛ ۱۱. [[مَیمونه دختر حارث]]. رسول خدا{{صل}} به جز زنان یاد شده، دو [[کنیز]] نیز به نام‌های ماریه قبطیه و [[ریحانه دختر زید]] داشت که با آنان همچون [[همسران]] [[آزاد]] [[رفتار]] می‌کرد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۸، ص۱۰۲؛ ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج۵، ص۳۰۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[فلسفه]] ازدواج‌ها ==&lt;br /&gt;
درباره [[فلسفه]] ازدواج‌ها وجوهی گفته شده است؛ از جمله اینکه این ازدواج‌ها، از روی [[شفقت]] و [[دلسوزی]] آن [[حضرت]] درباره [[زنان]] [[بیوه]] و بی‌یاور شدن آنان بود. به خصوص [[ازدواج]] وی با زنان بیوه [[مهاجر]]، می‌توانست [[مشکلات]] تعدادی از ایشان، که [[همسران]] خود را در [[جنگ‌ها]] یا حوادث دیگر از دست داده بودند و در [[مدینه]] تیره و طایفه‌ای نداشتند، حل کند. [[رسول خدا]]{{صل}} با این [[رفتار]]، عملاً [[انصار]] را [[تشویق]] می‌کرد تا سر پرستی زنان بیوه مهاجر را بر عهده گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی ازدواج‌ها مانند ازدواج با [[ام حبیبه دختر ابوسفیان]]، افزون بر [[حمایت]] از [[زن]] آسیب دیده به سبب [[ارتداد]] و درگذشت همسرش در [[حبشه]]، برای پیوند دادن و نرم کردن دل‌های [[مخالفان]] خویش، مانند [[ابوسفیان]] [[رهبر]] [[قریش]] بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازدواج آن حضرت با [[زینب دختر جحش]] که [[همسر]] پسر خوانده خود بود، به [[دستور الهی]] و برای ابطال [[سنت]] غلطی بود که ازدواج با همسر پسر خوانده را ممنوع می‌دانست. این ازدواج نیز بر اساس [[وحی الهی]] صورت گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010504.jpg|22px]] [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:ازدواج پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D8%BA%D9%84_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360346</id>
		<title>شغل پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D8%BA%D9%84_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360346"/>
		<updated>2026-02-05T07:06:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = شغل پیامبر خاتم | عنوان مدخل  = شغل پیامبر خاتم | مداخل مرتبط = [[شغل پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پیشه‌های [[حضرت محمد]] {{صل}} ==&lt;br /&gt;
«[[پیامبر اکرم]] {{صل}} جز [[شبانی]] و بازرگانی، [[شغل]] و کار دیگری [نداشته اند]. بسیاری از [[پیغمبران]] در دوران قبل از رسالتشان شبانی می‌کرده‌اند، (حالا این چه [[راز]] [[الهی]] دارد که ما درست نمی‌دانیم). همچنان که موسی شبانی کرده است. [[پیغمبر اکرم]] {{صل}} هم قدر مسلّم این است که شبانی کرده است. گوسفندانی را با خودش به صحرا می‌برده... و می‌چرانیده و برمی‌گشته است. بازرگانی هم کرده است. با اینکه [[سفر]] اولی بود که خودش به بازرگانی می‌رفت (فقط یک سفر در [[دوازده]] سالگی همراه عمویش رفته بود)، آن سفر را با چنان مهارتی انجام داد که موجب [[تعجب]] همگان شد»&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی مطهری، سیری در سیره نبوی، ص۲۶۹ و ۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حسن اردشیری لاجیمی|اردشیری لاجیمی، حسن]]، [[سیره نبوی از نگاه استاد مطهری (کتاب)|سیره نبوی از نگاه استاد مطهری]] ص ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[چوپانی نبی اکرم]]{{صل}}‌ ==&lt;br /&gt;
از [[ائمه اهل بیت]]{{عم}} نقل نشده که [[رسول الله]]{{صل}} [[چوپانی]] کرده باشد مگر این که [[شیخ صدوق]] در [[علل الشرائع]] با سندی از [[امام صادق]]{{ع}} نقل کرده است که فرمود: «[[خدا]] هیچ [[پیامبری]] را [[مبعوث]] نکرد مگر آنکه مدتی او را به چوپانی مشغول کرد تا [[رفتار با مردم]] را به او بیاموزد». همچنین از امام صادق{{ع}} در همین کتاب نقل شده است که فرمود: «همانا [[خداوند متعال]] از میان تمام کارها [[کشاورزی]] و چوپانی را برای پیامبرانش [[پسندیده]] است تا هیچ‌گاه از [[باران]] کراهتی نداشته باشند»&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرایع، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و این [[حدیث]] را مرحوم [[کلینی]] در [[فروع کافی]] چنین نقل کرده است: «همانا خداوند متعال روزی انبیایش را در [[زراعت]] و [[دامداری]] قرار داده است تا هیچ‌گاه از باران کراهتی نداشته باشند»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، ج۱، ص۴۰۳. بدین مطلب اضافه می‌کنم آنچه را که طبری در تاریخش با سندی از محمد حنفیه از پدرش علی{{ع}} نقل کرده است که فرمود: از رسول الله{{صل}} شنیدم که می‌گفت: «شبی به یکی از غلامان قریش که به همراه من در بلندی‌ها مکه چوپانی می‌کرد، گفتم: مواظب گوسفندانم باش تا به مکه بروم و بیایم». (طبری، ج۲، ص۲۷۹ و ابن ابی الحدید هم آن را به نقل از او در شرح نهج البلاغه آورده است). و اضافه می‌کنم آنچه را که طبرسی در اعلام الوری از علی بن ابراهیم قمی در کتابش آورده و گفته است: «گوسفندان ابو طالب را در کوه‌های مکه می‌چرانید». مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۳ و اعلام الوری، ج۱، ص۲۰۲ و در تفسیرش نیامده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین را [[بخاری]] با سندی از [[ابی هریره]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل می‌کند که می‌فرمود: خدا هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر این که مدتی چوپانی کرده باشد. اصحابش گفتند: و آیا تو هم چوپانی کرده‌ای؟ فرمود: بله. گوسفندان [[اهل مکه]] را بر قراریط می‌چرانیدم»&amp;lt;ref&amp;gt;فتح الباری و در حاشیه آن قول بخاری آمده است، ج۴، ص۳۶۳ و از او در سیره حلبیه، ج۱، ص۱۲۵ و سیره دحلان، ج۱، ص۵۱ نقل قول شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجایی که خبر شامل جمله؛ برای [[اهل مکه]]، می‌باشد؛ [[بخاری]] این [[حدیث]] را در کتاب [[اجازه]] آورده است و برای همین «قراریط» را [[تفسیر]] کرده‌اند به این که اجزایی از درهم و دینار می‌باشد که نیازمندی‌های کم [[ارزش]] به وسیله آنها خریداری می‌شده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لکن در شرح [[حدیث]] در فتح [[الباری]] از ابراهیم [[حربی]] نقل شده است که می‌گفت: [[عرب‌ها]] چیزی به نام قراریط را نمی‌شناختند و این لفظ اسم مکانی در [[مکه]] می‌باشد. همین که در بعضی از [[روایات]]؛ «بر قراریط» و در بعضی دیگر «بر [[أجیاد]]» آمده است، دلیل بر این می‌باشد که قراریط و أجیاد اسم یک مکان واحد یا در کنار هم یا متداخل می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که گفته است: «علی قراریط»؛ بر قراریط، ضرری به این احتمال نمی‌رساند؛ زیرا این لفظ نام کوهی است و لذا حرف «علی» برای آن استعمال شده است و طریحی در المجمع از جوهری نقل می‌کند که گفت: «و اما قیراط که در حدیث به کار رفته، در تفسیرش آمده است که مثل [[کوه]] [[احد]] بوده است». در این صورت معنای حدیث این می‌باشد که آن حضرت{{ع}} گوسفندان را بر کوه‌های أجیاد می‌چرانیده است و این نزدیک‌تر به واقع می‌باشد؛ زیرا چراندن گوسفندان در میان دره‌های [[شهر مکه]] طبعا مشکل بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی سعی کرده‌اند که برداشت [[بخاری]] از حدیث را توجیه کنند، چنان که در فتح الباری از بعضی نقل شده است: «در مکه جایی به این اسم وجود ندارد». [[سید جعفر مرتضی عاملی]] این را ردّ کرده و گفته است: عدم [[شناخت]] چنین مکانی در این [[زمان]] مستلزم عدم معروفیتش در آن زمان نمی‌باشد&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح، ج۱، ص۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین جای آن دارد که در مورد [[چوپانی]] وی برای دیگران، به شدت [[شک]] کنیم و قول بخاری از [[ابو هریره]] که گفته است: «برای [[اهل مکه]]» مورد اعتنا قرار نمی‌گیرد؛ زیرا بعضی دیگر نقل کرده‌اند که فرموده است: لأهلی؛ برای [[خانواده]] خودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر [[راوی]] این حدیث ابو هریره باشد، راهی برای تعیین [[اجاره]] [[رسول الله]]{{صل}} به خودش برای اهل مکه باقی نمی‌ماند و به علاوه ابو هریره کسی است که اصلا نمی‌توان به او [[اعتماد]] کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این در حالی است که [[یعقوبی]] و [[ابن کثیر]] از [[عمار بن یاسر]] نقل کرده‌اند که او فرمود: «هیچ‌گاه [[اجیر]] کسی نبوده است»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۱ و البدایة و النهایة، ص۲۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فتح [[الباری]] علّتی بی‌پایه برای [[چوپان]] بودن [[انبیا]] ذکر شده است و بعضی از نویسندگانی [[سیره]] از قبیل [[حلبی]] و زینی دحلان&amp;lt;ref&amp;gt;فتح الباری، ج۴، ص۳۶۴ و سیره [[دحلان]]، ج۱، ص۵۱ و [[سیره]] حلبیه، ج۱، ص۱۲۶ و در آن گفته است:&lt;br /&gt;
[[چوپانی]] گوسفندان بسیار سخت است، اگر کسی با این حیوان‌ها [[احساس]] [[رأفت]] و [[ملاطفت]] بکند و سپس [[مسئولیت]] [[انسان‌ها]] را به دست گیرد، تا حدی از [[خشونت]] طبیعی و [[ظلم]] غریزی مهذّب شده است!&amp;lt;/ref&amp;gt; از وی [[پیروی]] کرده‌اند. در حالی که این ادّعا با [[شأن]] [[انبیا]] و [[رسولان الهی]] و با [[قواعد]] عقایدی موافقت ندارد. پس اگر چوپانی [[پیامبر]]{{صل}} صحیح باشد - که صحیح است - هیچ علتی نمی‌تواند داشته باشد مگر همان که در [[روایت]] [[شیخ صدوق]] از [[امام صادق]]{{ع}} در کتاب [[علل الشرائع]] آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید بتوان آن تعلیل را، همان‌گونه که [[سید جعفر مرتضی]] به نقل از بعضی نقل کرده است، تفصیل داد و گفت: چوپانی به معنای [[قبول مسئولیت]]، جمعی متفرق است که این متناسب با مسئولیتی است که در [[آینده]] بر عهده پیامبر گذاشته می‌شود. این امری است که [[آمادگی]] و انگیزه شخص را برای [[خیرخواهی]] دیگران و تلاش برای [[سود]] و [[منفعت]] آنها زیاد می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[خداوند متعال]] به بالا بردن [[تحمّل]] و [[مسئولیت‌پذیری]] و ارتقای [[ملکات فاضله]] پیامبرش اهتمام می‌ورزد تا بتواند مسئولیتی بسیار بزرگ را بپذیرد، اما این کار را چنان که معلوم است، از راه‌های عادی و طبیعی انجام می‌دهد&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1379758.jpg|22px]] [[حسن اردشیری لاجیمی|اردشیری لاجیمی، حسن]]، [[سیره نبوی از نگاه استاد مطهری (کتاب)|&#039;&#039;&#039;سیره نبوی از نگاه استاد مطهری&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D8%BA%D9%84_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360345</id>
		<title>شغل پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D8%BA%D9%84_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360345"/>
		<updated>2026-02-05T07:06:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = شغل پیامبر خاتم | عنوان مدخل  = شغل پیامبر خاتم | مداخل مرتبط = [[شغل پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پیشه‌های [[حضرت محمد]] {{صل}} ==&lt;br /&gt;
«[[پیامبر اکرم]] {{صل}} جز [[شبانی]] و بازرگانی، [[شغل]] و کار دیگری [نداشته اند]. بسیاری از [[پیغمبران]] در دوران قبل از رسالتشان شبانی می‌کرده‌اند، (حالا این چه [[راز]] [[الهی]] دارد که ما درست نمی‌دانیم). همچنان که موسی شبانی کرده است. [[پیغمبر اکرم]] {{صل}} هم قدر مسلّم این است که شبانی کرده است. گوسفندانی را با خودش به صحرا می‌برده... و می‌چرانیده و برمی‌گشته است. بازرگانی هم کرده است. با اینکه [[سفر]] اولی بود که خودش به بازرگانی می‌رفت (فقط یک سفر در [[دوازده]] سالگی همراه عمویش رفته بود)، آن سفر را با چنان مهارتی انجام داد که موجب [[تعجب]] همگان شد»&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی مطهری، سیری در سیره نبوی، ص۲۶۹ و ۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حسن اردشیری لاجیمی|اردشیری لاجیمی، حسن]]، [[سیره نبوی از نگاه استاد مطهری (کتاب)|سیره نبوی از نگاه استاد مطهری]] ص ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[چوپانی نبی اکرم]]{{صل}}‌ ==&lt;br /&gt;
از [[ائمه اهل بیت]]{{عم}} نقل نشده که [[رسول الله]]{{صل}} [[چوپانی]] کرده باشد مگر این که [[شیخ صدوق]] در [[علل الشرائع]] با سندی از [[امام صادق]]{{ع}} نقل کرده است که فرمود: «[[خدا]] هیچ [[پیامبری]] را [[مبعوث]] نکرد مگر آنکه مدتی او را به چوپانی مشغول کرد تا [[رفتار با مردم]] را به او بیاموزد». همچنین از امام صادق{{ع}} در همین کتاب نقل شده است که فرمود: «همانا [[خداوند متعال]] از میان تمام کارها [[کشاورزی]] و چوپانی را برای پیامبرانش [[پسندیده]] است تا هیچ‌گاه از [[باران]] کراهتی نداشته باشند»&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرایع، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و این [[حدیث]] را مرحوم [[کلینی]] در [[فروع کافی]] چنین نقل کرده است: «همانا خداوند متعال روزی انبیایش را در [[زراعت]] و [[دامداری]] قرار داده است تا هیچ‌گاه از باران کراهتی نداشته باشند»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، ج۱، ص۴۰۳. بدین مطلب اضافه می‌کنم آنچه را که طبری در تاریخش با سندی از محمد حنفیه از پدرش علی{{ع}} نقل کرده است که فرمود: از رسول الله{{صل}} شنیدم که می‌گفت: «شبی به یکی از غلامان قریش که به همراه من در بلندی‌ها مکه چوپانی می‌کرد، گفتم: مواظب گوسفندانم باش تا به مکه بروم و بیایم». (طبری، ج۲، ص۲۷۹ و ابن ابی الحدید هم آن را به نقل از او در شرح نهج البلاغه آورده است). و اضافه می‌کنم آنچه را که طبرسی در اعلام الوری از علی بن ابراهیم قمی در کتابش آورده و گفته است: «گوسفندان ابو طالب را در کوه‌های مکه می‌چرانید». مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۳ و اعلام الوری، ج۱، ص۲۰۲ و در تفسیرش نیامده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین را [[بخاری]] با سندی از [[ابی هریره]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل می‌کند که می‌فرمود: خدا هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر این که مدتی چوپانی کرده باشد. اصحابش گفتند: و آیا تو هم چوپانی کرده‌ای؟ فرمود: بله. گوسفندان [[اهل مکه]] را بر قراریط می‌چرانیدم»&amp;lt;ref&amp;gt;فتح الباری و در حاشیه آن قول بخاری آمده است، ج۴، ص۳۶۳ و از او در سیره حلبیه، ج۱، ص۱۲۵ و سیره دحلان، ج۱، ص۵۱ نقل قول شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجایی که خبر شامل جمله؛ برای [[اهل مکه]]، می‌باشد؛ [[بخاری]] این [[حدیث]] را در کتاب [[اجازه]] آورده است و برای همین «قراریط» را [[تفسیر]] کرده‌اند به این که اجزایی از درهم و دینار می‌باشد که نیازمندی‌های کم [[ارزش]] به وسیله آنها خریداری می‌شده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لکن در شرح [[حدیث]] در فتح [[الباری]] از ابراهیم [[حربی]] نقل شده است که می‌گفت: [[عرب‌ها]] چیزی به نام قراریط را نمی‌شناختند و این لفظ اسم مکانی در [[مکه]] می‌باشد. همین که در بعضی از [[روایات]]؛ «بر قراریط» و در بعضی دیگر «بر [[أجیاد]]» آمده است، دلیل بر این می‌باشد که قراریط و أجیاد اسم یک مکان واحد یا در کنار هم یا متداخل می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که گفته است: «علی قراریط»؛ بر قراریط، ضرری به این احتمال نمی‌رساند؛ زیرا این لفظ نام کوهی است و لذا حرف «علی» برای آن استعمال شده است و طریحی در المجمع از جوهری نقل می‌کند که گفت: «و اما قیراط که در حدیث به کار رفته، در تفسیرش آمده است که مثل [[کوه]] [[احد]] بوده است». در این صورت معنای حدیث این می‌باشد که آن حضرت{{ع}} گوسفندان را بر کوه‌های أجیاد می‌چرانیده است و این نزدیک‌تر به واقع می‌باشد؛ زیرا چراندن گوسفندان در میان دره‌های [[شهر مکه]] طبعا مشکل بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی سعی کرده‌اند که برداشت [[بخاری]] از حدیث را توجیه کنند، چنان که در فتح الباری از بعضی نقل شده است: «در مکه جایی به این اسم وجود ندارد». [[سید جعفر مرتضی عاملی]] این را ردّ کرده و گفته است: عدم [[شناخت]] چنین مکانی در این [[زمان]] مستلزم عدم معروفیتش در آن زمان نمی‌باشد&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح، ج۱، ص۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین جای آن دارد که در مورد [[چوپانی]] وی برای دیگران، به شدت [[شک]] کنیم و قول بخاری از [[ابو هریره]] که گفته است: «برای [[اهل مکه]]» مورد اعتنا قرار نمی‌گیرد؛ زیرا بعضی دیگر نقل کرده‌اند که فرموده است: لأهلی؛ برای [[خانواده]] خودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر [[راوی]] این حدیث ابو هریره باشد، راهی برای تعیین [[اجاره]] [[رسول الله]]{{صل}} به خودش برای اهل مکه باقی نمی‌ماند و به علاوه ابو هریره کسی است که اصلا نمی‌توان به او [[اعتماد]] کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این در حالی است که [[یعقوبی]] و [[ابن کثیر]] از [[عمار بن یاسر]] نقل کرده‌اند که او فرمود: «هیچ‌گاه [[اجیر]] کسی نبوده است»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۱ و البدایة و النهایة، ص۲۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فتح [[الباری]] علّتی بی‌پایه برای [[چوپان]] بودن [[انبیا]] ذکر شده است و بعضی از نویسندگانی [[سیره]] از قبیل [[حلبی]] و زینی دحلان&amp;lt;ref&amp;gt;فتح الباری، ج۴، ص۳۶۴ و سیره [[دحلان]]، ج۱، ص۵۱ و [[سیره]] حلبیه، ج۱، ص۱۲۶ و در آن گفته است:&lt;br /&gt;
[[چوپانی]] گوسفندان بسیار سخت است، اگر کسی با این حیوان‌ها [[احساس]] [[رأفت]] و [[ملاطفت]] بکند و سپس [[مسئولیت]] [[انسان‌ها]] را به دست گیرد، تا حدی از [[خشونت]] طبیعی و [[ظلم]] غریزی مهذّب شده است!&amp;lt;/ref&amp;gt; از وی [[پیروی]] کرده‌اند. در حالی که این ادّعا با [[شأن]] [[انبیا]] و [[رسولان الهی]] و با [[قواعد]] عقایدی موافقت ندارد. پس اگر چوپانی [[پیامبر]]{{صل}} صحیح باشد - که صحیح است - هیچ علتی نمی‌تواند داشته باشد مگر همان که در [[روایت]] [[شیخ صدوق]] از [[امام صادق]]{{ع}} در کتاب [[علل الشرائع]] آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید بتوان آن تعلیل را، همان‌گونه که [[سید جعفر مرتضی]] به نقل از بعضی نقل کرده است، تفصیل داد و گفت: چوپانی به معنای [[قبول مسئولیت]]، جمعی متفرق است که این متناسب با مسئولیتی است که در [[آینده]] بر عهده پیامبر گذاشته می‌شود. این امری است که [[آمادگی]] و انگیزه شخص را برای [[خیرخواهی]] دیگران و تلاش برای [[سود]] و [[منفعت]] آنها زیاد می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[خداوند متعال]] به بالا بردن [[تحمّل]] و [[مسئولیت‌پذیری]] و ارتقای [[ملکات فاضله]] پیامبرش اهتمام می‌ورزد تا بتواند مسئولیتی بسیار بزرگ را بپذیرد، اما این کار را چنان که معلوم است، از راه‌های عادی و طبیعی انجام می‌دهد&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1379758.jpg|22px]] [[حسن اردشیری لاجیمی|اردشیری لاجیمی، حسن]]، [[سیره نبوی از نگاه استاد مطهری (کتاب)|&#039;&#039;&#039;سیره نبوی از نگاه استاد مطهری&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D8%BA%D9%84_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360344</id>
		<title>شغل پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D8%BA%D9%84_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360344"/>
		<updated>2026-02-05T07:05:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = شغل پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = شغل پیامبر خاتم&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[شغل پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پیشه‌های [[حضرت محمد]] {{صل}} ==&lt;br /&gt;
«[[پیامبر اکرم]] {{صل}} جز [[شبانی]] و بازرگانی، [[شغل]] و کار دیگری [نداشته اند]. بسیاری از [[پیغمبران]] در دوران قبل از رسالتشان شبانی می‌کرده‌اند، (حالا این چه [[راز]] [[الهی]] دارد که ما درست نمی‌دانیم). همچنان که موسی شبانی کرده است. [[پیغمبر اکرم]] {{صل}} هم قدر مسلّم این است که شبانی کرده است. گوسفندانی را با خودش به صحرا می‌برده... و می‌چرانیده و برمی‌گشته است. بازرگانی هم کرده است. با اینکه [[سفر]] اولی بود که خودش به بازرگانی می‌رفت (فقط یک سفر در [[دوازده]] سالگی همراه عمویش رفته بود)، آن سفر را با چنان مهارتی انجام داد که موجب [[تعجب]] همگان شد»&amp;lt;ref&amp;gt;مرتضی مطهری، سیری در سیره نبوی، ص۲۶۹ و ۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[حسن اردشیری لاجیمی|اردشیری لاجیمی، حسن]]، [[سیره نبوی از نگاه استاد مطهری (کتاب)|سیره نبوی از نگاه استاد مطهری]] ص ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[چوپانی نبی اکرم]]{{صل}}‌ ==&lt;br /&gt;
از [[ائمه اهل بیت]]{{عم}} نقل نشده که [[رسول الله]]{{صل}} [[چوپانی]] کرده باشد مگر این که [[شیخ صدوق]] در [[علل الشرائع]] با سندی از [[امام صادق]]{{ع}} نقل کرده است که فرمود: «[[خدا]] هیچ [[پیامبری]] را [[مبعوث]] نکرد مگر آنکه مدتی او را به چوپانی مشغول کرد تا [[رفتار با مردم]] را به او بیاموزد». همچنین از امام صادق{{ع}} در همین کتاب نقل شده است که فرمود: «همانا [[خداوند متعال]] از میان تمام کارها [[کشاورزی]] و چوپانی را برای پیامبرانش [[پسندیده]] است تا هیچ‌گاه از [[باران]] کراهتی نداشته باشند»&amp;lt;ref&amp;gt;علل الشرایع، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. و این [[حدیث]] را مرحوم [[کلینی]] در [[فروع کافی]] چنین نقل کرده است: «همانا خداوند متعال روزی انبیایش را در [[زراعت]] و [[دامداری]] قرار داده است تا هیچ‌گاه از باران کراهتی نداشته باشند»&amp;lt;ref&amp;gt;فروع کافی، ج۱، ص۴۰۳. بدین مطلب اضافه می‌کنم آنچه را که طبری در تاریخش با سندی از محمد حنفیه از پدرش علی{{ع}} نقل کرده است که فرمود: از رسول الله{{صل}} شنیدم که می‌گفت: «شبی به یکی از غلامان قریش که به همراه من در بلندی‌ها مکه چوپانی می‌کرد، گفتم: مواظب گوسفندانم باش تا به مکه بروم و بیایم». (طبری، ج۲، ص۲۷۹ و ابن ابی الحدید هم آن را به نقل از او در شرح نهج البلاغه آورده است). و اضافه می‌کنم آنچه را که طبرسی در اعلام الوری از علی بن ابراهیم قمی در کتابش آورده و گفته است: «گوسفندان ابو طالب را در کوه‌های مکه می‌چرانید». مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۳ و اعلام الوری، ج۱، ص۲۰۲ و در تفسیرش نیامده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین را [[بخاری]] با سندی از [[ابی هریره]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل می‌کند که می‌فرمود: خدا هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر این که مدتی چوپانی کرده باشد. اصحابش گفتند: و آیا تو هم چوپانی کرده‌ای؟ فرمود: بله. گوسفندان [[اهل مکه]] را بر قراریط می‌چرانیدم»&amp;lt;ref&amp;gt;فتح الباری و در حاشیه آن قول بخاری آمده است، ج۴، ص۳۶۳ و از او در سیره حلبیه، ج۱، ص۱۲۵ و سیره دحلان، ج۱، ص۵۱ نقل قول شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجایی که خبر شامل جمله؛ برای [[اهل مکه]]، می‌باشد؛ [[بخاری]] این [[حدیث]] را در کتاب [[اجازه]] آورده است و برای همین «قراریط» را [[تفسیر]] کرده‌اند به این که اجزایی از درهم و دینار می‌باشد که نیازمندی‌های کم [[ارزش]] به وسیله آنها خریداری می‌شده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لکن در شرح [[حدیث]] در فتح [[الباری]] از ابراهیم [[حربی]] نقل شده است که می‌گفت: [[عرب‌ها]] چیزی به نام قراریط را نمی‌شناختند و این لفظ اسم مکانی در [[مکه]] می‌باشد. همین که در بعضی از [[روایات]]؛ «بر قراریط» و در بعضی دیگر «بر [[أجیاد]]» آمده است، دلیل بر این می‌باشد که قراریط و أجیاد اسم یک مکان واحد یا در کنار هم یا متداخل می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که گفته است: «علی قراریط»؛ بر قراریط، ضرری به این احتمال نمی‌رساند؛ زیرا این لفظ نام کوهی است و لذا حرف «علی» برای آن استعمال شده است و طریحی در المجمع از جوهری نقل می‌کند که گفت: «و اما قیراط که در حدیث به کار رفته، در تفسیرش آمده است که مثل [[کوه]] [[احد]] بوده است». در این صورت معنای حدیث این می‌باشد که آن حضرت{{ع}} گوسفندان را بر کوه‌های أجیاد می‌چرانیده است و این نزدیک‌تر به واقع می‌باشد؛ زیرا چراندن گوسفندان در میان دره‌های [[شهر مکه]] طبعا مشکل بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی سعی کرده‌اند که برداشت [[بخاری]] از حدیث را توجیه کنند، چنان که در فتح الباری از بعضی نقل شده است: «در مکه جایی به این اسم وجود ندارد». [[سید جعفر مرتضی عاملی]] این را ردّ کرده و گفته است: عدم [[شناخت]] چنین مکانی در این [[زمان]] مستلزم عدم معروفیتش در آن زمان نمی‌باشد&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح، ج۱، ص۱۰۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین جای آن دارد که در مورد [[چوپانی]] وی برای دیگران، به شدت [[شک]] کنیم و قول بخاری از [[ابو هریره]] که گفته است: «برای [[اهل مکه]]» مورد اعتنا قرار نمی‌گیرد؛ زیرا بعضی دیگر نقل کرده‌اند که فرموده است: لأهلی؛ برای [[خانواده]] خودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر [[راوی]] این حدیث ابو هریره باشد، راهی برای تعیین [[اجاره]] [[رسول الله]]{{صل}} به خودش برای اهل مکه باقی نمی‌ماند و به علاوه ابو هریره کسی است که اصلا نمی‌توان به او [[اعتماد]] کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این در حالی است که [[یعقوبی]] و [[ابن کثیر]] از [[عمار بن یاسر]] نقل کرده‌اند که او فرمود: «هیچ‌گاه [[اجیر]] کسی نبوده است»&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۱ و البدایة و النهایة، ص۲۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فتح [[الباری]] علّتی بی‌پایه برای [[چوپان]] بودن [[انبیا]] ذکر شده است و بعضی از نویسندگانی [[سیره]] از قبیل [[حلبی]] و زینی دحلان&amp;lt;ref&amp;gt;فتح الباری، ج۴، ص۳۶۴ و سیره [[دحلان]]، ج۱، ص۵۱ و [[سیره]] حلبیه، ج۱، ص۱۲۶ و در آن گفته است:&lt;br /&gt;
[[چوپانی]] گوسفندان بسیار سخت است، اگر کسی با این حیوان‌ها [[احساس]] [[رأفت]] و [[ملاطفت]] بکند و سپس [[مسئولیت]] [[انسان‌ها]] را به دست گیرد، تا حدی از [[خشونت]] طبیعی و [[ظلم]] غریزی مهذّب شده است!&amp;lt;/ref&amp;gt; از وی [[پیروی]] کرده‌اند. در حالی که این ادّعا با [[شأن]] [[انبیا]] و [[رسولان الهی]] و با [[قواعد]] عقایدی موافقت ندارد. پس اگر چوپانی [[پیامبر]]{{صل}} صحیح باشد - که صحیح است - هیچ علتی نمی‌تواند داشته باشد مگر همان که در [[روایت]] [[شیخ صدوق]] از [[امام صادق]]{{ع}} در کتاب [[علل الشرائع]] آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید بتوان آن تعلیل را، همان‌گونه که [[سید جعفر مرتضی]] به نقل از بعضی نقل کرده است، تفصیل داد و گفت: چوپانی به معنای [[قبول مسئولیت]]، جمعی متفرق است که این متناسب با مسئولیتی است که در [[آینده]] بر عهده پیامبر گذاشته می‌شود. این امری است که [[آمادگی]] و انگیزه شخص را برای [[خیرخواهی]] دیگران و تلاش برای [[سود]] و [[منفعت]] آنها زیاد می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[خداوند متعال]] به بالا بردن [[تحمّل]] و [[مسئولیت‌پذیری]] و ارتقای [[ملکات فاضله]] پیامبرش اهتمام می‌ورزد تا بتواند مسئولیتی بسیار بزرگ را بپذیرد، اما این کار را چنان که معلوم است، از راه‌های عادی و طبیعی انجام می‌دهد&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح، ج۱، ص۱۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1379758.jpg|22px]] [[حسن اردشیری لاجیمی|اردشیری لاجیمی، حسن]]، [[سیره نبوی از نگاه استاد مطهری (کتاب)|&#039;&#039;&#039;سیره نبوی از نگاه استاد مطهری&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D9%82_%D8%B5%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360333</id>
		<title>شق صدر در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D9%82_%D8%B5%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360333"/>
		<updated>2026-02-05T06:42:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = پیامبر خاتم | عنوان مدخل  = شق صدر| مداخل مرتبط = [[شق صدر در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قصه شکافتن سینه‌ ==&lt;br /&gt;
خبر شیر خوردن [[نبی اکرم]]{{صل}} از [[حلیمه سعدیه]] اجمالاً از مسلمات [[تاریخی]] است و عمده‌ترین خبرهایی که به تفصیل این قصه را ذکر کرده عبارت است از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر اول که [[ابن اسحاق]] از [[جهم بن ابی جهم]] از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] از حلیمه سعدیه آن را نقل کرده است و [[طبری]] آن را از ابن اسحاق نقل کرده است و می‌گوید: جهم از [[موالی]] [[عبد الله بن جعفر]] بوده است. در حالی که [[ابن هشام]] در سیره‌اش می‌گوید: جهم از موالی [[حارث بن حاطب جمحی]] بوده است. در این خبر از حلیمه آمده که گفته است: چند ماهی که از بازگشت ما از پیش مادرش می‌گذشت، وی به همراه برادرش، [[عبد الله بن حارث سعدی]] مشغول چراندن بره‌هایی در پشت چادر ما بودند که ناگهان عبد الله با [[ترس]] و [[اضطراب]] آمد و گفت: دو مردی که لباس‌های سفید بر تن داشتند، برادرم را گرفتند و سینه‌اش را شکافتند و...!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و پدرش با [[عجله]] به سوی او رفتیم و دیدیم که در گوشه‌ای ایستاده و رنگ از صورتش پریده است! به او گفتیم: چه شده است پسر؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: دو مرد که لباس‌های سفید بر تن داشتند، نزد من آمدند و مرا خواباندند و شکمم را شکافتند و از درون آن چیزی را می‌جستند نمی‌دانم چه بود!&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ۱۷۱-۱۷۴ و تاریخ طبری، ج۲، ۱۵۸-۱۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر دوم روایتی است که طبری باز با سندی از [[ثور بن یزید شامی]] از مکحول شامی از [[شداد بن اوس]] نقل می‌کند و ظاهرا این خبر همان چیزی است که ابن اسحاق آن را از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است، الا اینکه واسطه‌های بعد از ثور را فراموش کرده و گفته است: «از بعضی از [[اهل علم]] و به [[عقیده]] [[بنده]] از [[خالد بن معدان]] کلاعی نقل شده است». سپس در آن [[تصرف]] نموده و آن را همانند سندش مختصر کرده است و مقداری به خبر سابق نزدیک شده است؛ زیرا که در آن از قول [[نبی اکرم]]{{صل}} می‌گوید: من دوران شیرخوارگی‌ام را در میان [[بنی سعد]] گذراندم و در یکی از روزها که همراه برادرم مشغول چراندن بره‌ای در پشت چادرشان بودم دو نفر به من نزدیک شدند. آنها که ظرف طلایی پر از یخ و برف در دست داشتند، مرا گرفتند و شکمم را شکافتند و [[دل]] مرا خارج نمودند و آن را دو نیمه کردند. سپس [[خون]] لخته‌شده سیاهی را از آن جدا کردند و دور انداختند و آنگاه دل و شکم مرا با آن یخ و برف‌ها شستند تا [[پاک]] شد و در جای خود قرار دادند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۰-۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این در حالی است که در [[روایت]] [[طبری]] که با اسناد از [[ثور بن یزید]] از مکحول شامی از [[شداد بن اوس]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل شده، وی گفته است: من دوران شیرخوارگی‌ام را در میان [[بنی لیث بن بکر]] گذرانده‌ام و در روزی از روزها از خانواده‌ام جدا شدم و همراه با بچه‌ها به [[بازی]] در آن دشت پرداختم. در این هنگام گروهی سه نفره که طشتی پر از یخ در دست داشتند، آمدند و مرا از میان دوستانم برداشتند. دوستانم گریختند تا به مرزهای دشت ما رسیدند و سپس به [[سرعت]] به سوی افراد [[قبیله]] رفتند و با داد و فریاد از آنها کمک می‌خواستند... یکی از آن سه نفر مرا بر [[زمین]] خوابانید و شکم مرا از بالا تا پایین شکافت و امعاء و احشایم را خارج کرد و آنها را با یخ شست و شو داد و سپس به جای خود برگردانید. سپس دومی برخاست و دستش را در داخل شکمم فرو برد و دلم را بیرون آورد و آن را به دونیم کرد و لخته خونی سیاه رنگ را از آن جدا کرد و دور انداخت. من در دست وی [[انگشتری]] دیدم که با آن دلم را مهر زد و پس از آن، [[دل]] من پر از [[نور]] شد و آن [[مهر نبوت]] و [[حکمت]] بوده است. بعد دلم را به جای خویش گذاشت و سردی آن مهر را تا مدتی [[احساس]] می‌کردم. آنگاه سومی بلند شد و دستش را بر محل شکاف کشید و به [[اذن الهی]] التیام یافت و بعد دستم را گرفت و مرا از زمین بلند کرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۰-۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم روایت طبری از شداد بن اوس با روایت [[ابن اسحاق]] که در همین زمینه است متفاوت می‌باشد، چون در تعداد اشخاص و در چگونگی [[شکافتن سینه]] تفاوت‌هایی دیده می‌شود و به طور کلی [[روایت]] [[طبری]] تفصیلاتی دارد که روایت [[ابن اسحاق]] از آن بی‌بهره است، در حالی که هر دو روایت با واسطه‌ای از [[ثور بن یزید]] کلاعی شامی متوفای ۱۵۵ ه نقل شده است، چنان که در [[کتاب‌های رجالی]] و از جمله در [[تهذیب]] التهذیب نقل شده است و برای همین است که ابن اسحاق موارد [[اختلاف]] این خبر را با مختصر کردن تفصیلات آن حذف کرده و در تعداد [[ملائکه]] [[تصرف]] نموده است. این در حالی است که در خبر ثور بن یزید از [[شداد بن اوس]]، تعداد ملائکه را سه عدد ذکر کرده که ابن اسحاق آن را به دو عدد تبدیل نموده است تا با عددی که در خبر جهم از [[عبد الله بن جعفر]] آمده است، مطابقت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در تعداد بچه‌هایی که همراه وی بودند، در خبر ثور از [[شداد]] آمده است که «با تعدادی از بچه‌های هم سن و سال» و [[ابن اسحاق]] آن را به یک فرد تبدیل کرده تا با خبر جهم از عبد [[الله]] بن جعفر موافق باشد و گفته: «همراه با برادرم». همچنین ابن اسحاق در مکانی که واقعه در آن حادث شده، [[تصرف]] نموده است و این در حالی است که در خبر ثور از شداد می‌بینیم که گفته است: «از خانواده‌ام دور شدم و به وسط بیابان رفتیم» و ابن اسحاق آن را [[تغییر]] داده و گفته است: «به پشت چادرمان رفتیم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در حال [[رسول اکرم]]{{صل}} تصرف کرده است و در حالی که در خبر ثور از شداد آمده است که «با ظرف حصیری خرما [[بازی]] می‌کردیم»؛ ابن اسحاق این بازی را بر نبی‌ [[اکرم]]{{صل}} سبک شمرده و بر [[تکرار]] آنچه در خبر جهم آمده [[اصرار]] ورزیده و گفته است: «و بره خود را در پشت چادرمان می‌چراندیم». و ای کاش می‌دانستیم که وی چگونه به چراندن بره، پرداخته است در حالی که فقط چند ماه از دوران شیرخوارگی‌اش گذشته بوده است؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه اینها دلیل بر جعلی بودن این خبر می‌باشد و همین [[اختلافات]] از عوامل مهم [[شک و تردید]] در [[صحت]] این خبر می‌باشد و به خصوص اگر در سندهای این [[روایت]] [[دقت]] کنیم، و آنها را با اصولی که برای قبول یک [[حدیث]] لازم است، بسنجیم؛ می‌بینیم که این حدیث قابل قبول نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه بسیاری از نویسندگان [[سیره]] به این مقدار از شک و تردید برای رد خبر [[قانع]] نشده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;سید حسنی، سیرة المصطفی، ص۴۶؛ وی قبل از نقل حدیث، اعتراف به تشکیک در آن کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که به [[کتاب‌های رجالی]] مراجعه می‌کنیم، در می‌یابیم که [[ثور بن یزید]] را فردی از [[اهل شام]] دانسته‌اند که [[معتقد]] به قدر است؛ یعنی از [[قدریه]] است و به نظر من قدریه‌ای که به شامی‌ها نسبت داده می‌شود و در شعاع [[افکار]] [[اموی‌ها]] دور می‌زند، این است که [[اعمال]] و [[رفتار]] [[بندگان خدا]] به طور مشخصی مقدر شده و [[خدا]] به آن [[حکم]] کرده است و این قدر به معنای آنچه که با [[اراده]] و [[اختیار انسان]] جمع می‌شود، نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین، وی متهم است احادیثی را [[جعل]] می‌کند که مؤید [[مذهب]] قدری و جبری خودش باشد، چنان که [[سید جعفر مرتضی عاملی]] می‌گوید: «آیا این [[روایت]] بدان معنا نیست که [[رسول اکرم]]{{صل}} مجبور به انجام [[اعمال]][[ خیر]] بوده است و [[اراده]] و نیتش هیچ تأثیری در انجام آنها نداشته است؟ زیرا تأثیر [[شیطان]] به طور [[قطعی]] و با انجام یک عمل جراحی از وی دفع شده است و اگر [[خدا]] می‌خواست که بنده‌اش شریر نباشد، آیا احتیاج به انجام چنین عمل جراحی داشت که در جلوی چشم [[مردم]] انجام دهد؟!»&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح من سیرة النبی الاعظم{{صل}}، ج۱، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و این علاوه بر پنج ایرادی است که ایشان بر این روایت گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید که [[ثور بن یزید]] این روایت را با [[الهام]] از روایتی [[جاهلی]] [[جعل]] کرده است، در آن روایت جاهلی، از [[امیة بن ابی الصلت]] نقل شده است که او نزد خواهرش در گوشه‌ای از [[بیت الحرام]] رفت و بر تختی خوابید. در این حال قسمتی از سقف [[بیت]] شکافته شد و دو پرنده ظاهر شدند که یکی بر سینه‌اش و یکی در جای دیگری نشستند. آن پرنده‌ای که بر سینه‌اش نشسته بود، سینه‌اش را شکافت و دلش را بیرون آورد. پس از آن پرنده‌ای که در جای دیگری نشسته‌ بود، به پرنده‌ای که بر سینه‌اش نشسته بود، گفت: آیا فهمید؟ او گفت: آری فهمید. دوباره گفت: آیا پذیرفت؟ او [[جواب]] داد: خیر، ابا کرد. سپس دلش را به جایش گذاشت&amp;lt;ref&amp;gt;چنانچه در الأغانی، ج۳، ۱۸۸- ۱۹۰ آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به علاوه [[مرحوم مجلسی]] در [[بحار الانوار]] این خبر را از [[کازرونی]] از کتاب المنتقی فی مولد المصطفی با همین سند نقل می‌کند، سپس کازرونی بر آن حاشیه زده و می‌گوید: این [[حدیث حسن]] است و در عین حال با این [[سیاق]] [[غریب]] می‌باشد و در سلسله آن [[محمد بن یعلی]] ملقب به زنبور وجود دارد و مکحول از [[شداد]] احادیثی را نقل می‌کند، لکن همه آنها [[مرسل]] است. سپس مرحوم ربانی شیرازی در حاشیه آن می‌گوید: محمد بن یعلی در التقریب [[ابن حجر]] [[تضعیف]] شده و از ابی حاتم نقل می‌کند که وی متروک است و [[خطیب]] [[بغدادی]] می‌گوید: درباره او حرف‌هایی زده می‌شود و در سال ۲۰۵ [[وفات]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۹۶- ۴۰۰ متن و پاورقی.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما خبر اول از [[عبد الله بن جعفر]] از غلامش [[جهم بن ابی جهم]] می‌باشد و اگر چه عبد الله بن جعفر ظاهراً با [[بنی امیه]] بوده است، ولی [[فکر و عقیده]] آنها را نداشته اما بعید نیست که غلامش از جهت [[فکری]] و [[عقیدتی]] از [[پیروان]] [[بنی امیه]] بوده باشد&amp;lt;ref&amp;gt;شاید این غلام همان ابو السلاس بوده است که طبری خبری را درباره وی از ابی مخنف نقل کرده است: او در حالی که مردم به خاطر شهادت امام حسین{{ع}} به عبد الله بن جعفر تعزیت می‌گفتند، بر وی وارد شد و گفت: ما به خاطر حسین{{ع}} به این بلا و مصیبت دچار شدیم! در این حال عبد الله او را با لنگه کفش مورد حمله قرار داد و گفت: ای پسر زن بی‌ادب، چطور جرأت می‌کنی که درباره حسین{{ع}} چنین بگویی؟ (تاریخ طبری، ج۵، ص۴۶۶).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر به کتاب [[عبد الکریم خطیب]] دسترسی ندارم که [[سید جعفر مرتضی]] از وی نقل کرده است که: او در کتابش در مورد [[سند روایت]] [[ابن اسحاق]] مناقشه نموده و گفته است: «از بعضی از [[اهل علم]]»&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح، ج۱، ص۸۴ از کتاب: النبی محمد{{صل}}، ص۱۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همین مطلب را محمد حسین هیکل در کتابش آورده است&amp;lt;ref&amp;gt;حیاة محمد{{صل}}، ص۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ ابو ریه در کتاب [[ارزشمند]] خویش به نام أضواء علی السنة المحمدیة مناقشه موضوعی جالبی را آورده و تشکیک استادش، [[شیخ محمد عبده]] در تفسیرش را نقل کرده است: «آنچه که در نظر ما ثابت است این است که [[شیطان]]، سلطه‌ای بر [[بندگان]] [[مخلص]] [[الهی]] که مهم‌ترین آنها [[انبیا]] و [[رسولان الهی]] هستند، ندارد و اما آنچه که در مورد زایل کردن بهره شیطان از [[قلب]] نبی‌ [[اکرم]]{{صل}} آمده است، از [[اخبار]] ظنی می‌باشد؛ زیرا [[خبر واحد]] است و از آنجایی که موضوع آن مربوط به [[عالم غیب]] می‌باشد و [[ایمان به غیب]]، در زیر مجموعه [[عقاید]] جای دارد؛ لذا [[ظن]] و [[گمان]] در آن راهی ندارد و [[خداوند]] می‌فرماید: {{متن قرآن|إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«بیشتر آنان جز از گمانی پیروی نمی‌کنند، به راستی گمان برای (شناخت) حقیقت، هیچ بسنده نیست.  به یقین خداوند به آنچه انجام می‌دهند، داناست» سوره یونس، آیه ۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.[[ پیروی]] از ظن و گمان ما را از [[حق]] و [[حقیقت]] [[بی‌نیاز]] نمی‌کند. بر طبق این [[دستور الهی]] موظف به قبول مضمون چنین احادیثی در حوزه [[عقاید]] نیستیم»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر القرآن الحکیم، ج۳، ص۲۹۱- ۲۹۲. چنان که در الأضواء، ص۱۸۸ آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجایی که [[شیخ محمد عبده]] [[سلطه شیطان]] بر [[بندگان]] [[مخلص]] [[الهی]] را [[نفی]] می‌کند به آنچه در [[قرآن کریم]] آمده استناد می‌کند، در آنجا که [[خداوند متعال]] می‌فرماید: {{متن قرآن| قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَرْضِ وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ قَالَ هَذَا صِرَاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ }}&amp;lt;ref&amp;gt;«گفت: پروردگارا! برای آنکه مرا بیراه نهادی، در زمین (بدی‌ها را) در دید آنها خواهم آراست و همگان را از راه به در خواهم برد بجز از میان آنان بندگان نابت را فرمود: این راهی است راست، بر عهده من بی‌گمان تو بر بندگان من چیرگی نداری مگر آن گمراهان که از تو پیروی کنند» سوره حجر، آیه 39-42.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروردگارا! چون ناامیدم کردی بر روی [[زمین]] ([[دنیا]]) را در نظرشان می‌آرایم و همه آنها را [[گمراه]] خواهم کرد، مگر [[بندگان]] [[پاک]] و [[بی‌آلایش]] را. فرمود: این روش راست و [[درستی]] است که بر خود گرفته‌ام که تو بر بندگان ([[خالص]]) من [[تسلط]] نخواهی یافت مگر این که گمراهانی از تو [[پیروی]] کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو ریه این [[آیات]] را آورده و سپس گفته است: چگونه عده‌ای کتاب را با [[سنت]] رد می‌کنند و یا چگونه به وسیله خبر واحدی که اگر صحیح باشد، تنها مفید [[ظن]] است با خبر متواتری که مفید [[یقین]] است به معارضه برمی‌خیزند؟!&amp;lt;ref&amp;gt;اضواء، ص۱۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ادامه می‌گوید: این [[روایات]] تصریح می‌کند که سینه آن حضرت{{صل}} شکافته شد و لخته [[خون]] سیاهی از آن خارج شد که بنا به قول خودشان همان بهره [[شیطان]] بوده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گویی که این عمل جراحی اول موفق نبوده است و دفعات دیگری هم سینه‌اش شکافته شده و این کار در حدود پنج مرتبه [[تکرار]] شده است که چهار مرتبه آن مورد اتفاق همه است و بنا به نقل آنها در سه و نیز ده سالگی و به هنگام [[مبعث]] و به هنگام [[معراج]] این کار مکررا انجام گرفته است و در مرتبه پنجم [[اختلاف]] است و گفته‌اند که تکرار [[شکافتن سینه]] [[نبی اکرم]]{{صل}} برای افزایش [[شرافت]] و فضل نبی اکرم{{صل}} بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;اضواء، ص۱۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ طبرسی]] در تفسیرش در ذیل اولین [[آیه]] [[سوره اسراء]] و به مناسبت [[حدیث معراج]] می‌نویسد: «روایات بسیاری در مورد قضیه [[عروج]] نبی اکرم{{صل}} به [[آسمان]] نقل شده است و بسیاری از [[صحابه]] آنها را [[روایت]] کرده‌اند و آنها را می‌توان به چهار وجه تقسیم کرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا این که می‌گوید: «و چهارمین وجه این که آنچه ظاهرش صحیح نیست و [[تأویل]] آن نیز مشکل است، بهتر آن است که آن را قبول نکنیم». تا این که می‌گوید: «و اما مصداق وجه چهارم، مطلبی است که در مورد شکافتن شکم [[نبی اکرم]]{{صل}} و شستن آن به وسیله [[ملائکه]] نقل شده است؛ زیرا آن حضرت از هر [[پلیدی]] و عیبی [[پاک]] و مبرا بوده است و چگونه ممکن است که [[اعتقادات]] [[قلب]] را به وسیله آب شست و شو داد؟!»&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج۶، ص۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای همین وی این خبر را در ضمن [[احادیث]] مربوط به [[نبی اکرم]]{{صل}} در کتاب [[إعلام الوری]] نیاورده است. در همین حال می‌بینیم که بعضی این خبر را از نشانه‌های [[نبوت]] و باعث اعجاب و [[تقدیر]] دانسته‌اند که [[پیامبر]]{{صل}} بدان مفتخر شده و برای هیچ کدام از انبیای قبلی رخ نداده است، مثل [[حلبی]] در کتاب [[انسان]] العیون فی سیرة الأمین المأمون&amp;lt;ref&amp;gt;معروف به سیره حلبیه، ج۱، ص۳۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[بوطی]] در کتاب [[فقه]] السیره&amp;lt;ref&amp;gt;فقه السیره، ص۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[سید حسنی]] در کتاب سیرة المصطفی. و شگفت آنکه سید حسنی به [[ضعف]] این خبر [[اعتراف]] نموده است&amp;lt;ref&amp;gt;سیرة المصطفی، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید جعفر مرتضی]] بر این مطلب حاشیه زده و گفته است: چرا پیامبر ما به این پدیده اختصاص یافته و این حادثه برای هیچ کدام از [[انبیای سابق]] رخ نداده است؟! آیا با [[عقل]] [[جور]] در می‌آید که تنها او احتیاج به این عمل داشته و سایر [[انبیاء]] از آن [[بی‌نیاز]] بوده‌اند؟ در این صورت چگونه او [[افضل]] و [[کامل‌ترین]] [[انبیا]] بوده است؟! یا این که می‌گویند:[[ شیطان]] در آنها هم بهره‌ای داشته است، اما با عملیات جراحی از آنها جداسازی نشده است و برای همین نبی اکرم{{صل}} به افضل و کامل‌ترین انبیا تبدیل شده است؟!&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح فی السیرة، ج۱، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کتاب‌های سیره]] و [[حدیث]] غیر [[امامیه]] نیز غالباً خالی از این حدیث نیست و حتی بعضی از [[صحاح]] همانند [[صحیح مسلم]] این خبر را در بردارد. وی با سندی از [[أنس بن مالک]] نقل می‌کند که وی گفت: [[رسول الله]] با بچه‌ها [[بازی]] می‌کرد که [[جبرئیل]] نزد وی آمد و او را بر [[زمین]] خوابانید و سینه‌اش را شکافت و قلبش را بیرون و یک لخته [[خون]] سیاه را از ان جدا کرد و گفت: این بهره [[شیطان]] در تو بود و آن‌گاه قلبش را با آب [[زمزم]] در طشت زرین شست و سپس آن را در جای خود گذاشت. در این حال بچه‌ها به [[سرعت]] نزد مادرش -یعنی مادر رضاعی‌اش- شتافتند و گفتند:[[ محمد]] کشته شد و با هم به جایگاه بازی‌شان آمدند و دیدند که رنگ چهره‌اش پریده است! [[أنس]] می‌گوید: من همیشه آثار آن التیام را در سینه‌اش می‌دیدم&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح مسلم، ج۱، ص۱۰۱-۱۰۲ با چهار طریق.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مطلب نزد [[امامیه]] قصه‌ای است که [[صحت]] ندارد و جعلی است و خود را از نقل و قبول چنین مطالبی بری‌ء می‌دانند و [[علامه مجلسی]] هم آن را در [[بحار الانوار]] به نقل از کتاب [[فضائل]] شاذان بن [[جبرئیل]] [[قمی]] به نقل از شخصی که او را [[واقدی]] می‌نامد، [[روایت]] کرده و سپس گفته است: این خبر را اگر چه قبول نداریم، چون از طریق مخالفان نقل شده است، اما آن را به خاطر غرایبی که دارد نقل کرده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[ربانی شیرازی]] در تعلیقه آن می‌گوید: ما [[بی‌نیاز]] از آن هستیم که به هر [[معجزه]] یا کار خارق‌العاده‌ای که دست می‌یابیم، آن را ذکر کنیم، چنان که [[کاتبان]] قدیمی سیره‌ها این چنین می‌کرده‌اند و ما برای [[اثبات]] [[عظمت]] [[نبی اکرم]]{{صل}} که فضائلش تمام [[جهان]] را پر کرده است، احتیاجی به این گونه [[اخبار]] نداریم&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۵۳- ۳۵۷ در حاشیه آن.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر فاصله است بین این تصویری که از نبی اکرم{{صل}} ارائه می‌شود و آن تصویری که داماد و [[برادر]] و سپس وصی‌اش از وی ارائه می‌دهد، آنجا که در توصیفش می‌گوید: «هرآینه [[خداوند]] از همان ایام طفولیتش یکی از بزرگ‌ترین [[فرشتگان]] را [[مأمور]] وی کرد که شبانه [[روز]] به وی [[مکارم اخلاق]] و [[محاسن]] آن را [[تلقین]] می‌کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;نهج البلاغه، خطبه قاصعه: ۱۹۲ و مقطع ۱۱۸ از مسعدة بن صدقة از امام باقر{{ع}}.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن ابی الحدید]] روایت می‌کند که بعضی از [[اصحاب امام باقر]]{{ع}} از او در مورد قول [[خداوند متعال]] که می‌فرماید: {{متن قرآن|إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«جز فرستاده‌ای را که بپسندد که پیش رو و پشت سرش، نگهبانانی می‌گمارد» سوره جن، آیه ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، مگر رسولی که برگزیند و بی‌تردید از پیش رو و پشت سرش مراقبینی می‌گمارد؛ سؤال کردند و او در [[جواب]] گفت: «خداوند متعال ملائکه‌ای را [[موکل]] انبیایش قرار می‌دهد که‌ از [[اعمال]] آنها [[محافظت]] می‌کنند و [[تبلیغ رسالت]] را به آنها می‌آموزند و خداوند [[فرشته]] بسیار عظیمی را از وقتی که نبی اکرم{{صل}} از شیر گرفته شد، موکل وی کرد که او را به [[خیرات]] و مکارم اخلاق [[راهنمایی]] می‌کرد و او را از [[شر]] و [[اخلاق]] [[مکروه]] بازمی‌داشت» &amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج البلاغه از ابن ابی الحدید، ج۱۳، ص۲۰۷ و از او در بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۴-۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D9%82_%D8%B5%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360328</id>
		<title>شق صدر در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D9%82_%D8%B5%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360328"/>
		<updated>2026-02-05T06:28:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: صفحه‌ای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = پیامبر خاتم | عنوان مدخل  = شق صدر| مداخل مرتبط = شق صدر در تاریخ اسلامی| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)}}  == قصه شکافتن سینه‌ == خبر شیر خوردن نبی اکرم{{صل}} از حلیمه سعدیه اجمالاً از مسلمات تاریخی است و عمده‌ترین...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = پیامبر خاتم | عنوان مدخل  = شق صدر| مداخل مرتبط = [[شق صدر در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== قصه شکافتن سینه‌ ==&lt;br /&gt;
خبر شیر خوردن [[نبی اکرم]]{{صل}} از [[حلیمه سعدیه]] اجمالاً از مسلمات [[تاریخی]] است و عمده‌ترین خبرهایی که به تفصیل این قصه را ذکر کرده عبارت است از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر اول که [[ابن اسحاق]] از [[جهم بن ابی جهم]] از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] از حلیمه سعدیه آن را نقل کرده است و [[طبری]] آن را از ابن اسحاق نقل کرده است و می‌گوید: جهم از [[موالی]] [[عبد الله بن جعفر]] بوده است. در حالی که [[ابن هشام]] در سیره‌اش می‌گوید: جهم از موالی [[حارث بن حاطب جمحی]] بوده است. در این خبر از حلیمه آمده که گفته است: چند ماهی که از بازگشت ما از پیش مادرش می‌گذشت، وی به همراه برادرش، [[عبد الله بن حارث سعدی]] مشغول چراندن بره‌هایی در پشت چادر ما بودند که ناگهان عبد الله با [[ترس]] و [[اضطراب]] آمد و گفت: دو مردی که لباس‌های سفید بر تن داشتند، برادرم را گرفتند و سینه‌اش را شکافتند و...!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و پدرش با [[عجله]] به سوی او رفتیم و دیدیم که در گوشه‌ای ایستاده و رنگ از صورتش پریده است! به او گفتیم: چه شده است پسر؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: دو مرد که لباس‌های سفید بر تن داشتند، نزد من آمدند و مرا خواباندند و شکمم را شکافتند و از درون آن چیزی را می‌جستند نمی‌دانم چه بود!&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ۱۷۱-۱۷۴ و تاریخ طبری، ج۲، ۱۵۸-۱۶۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر دوم روایتی است که طبری باز با سندی از [[ثور بن یزید شامی]] از مکحول شامی از [[شداد بن اوس]] نقل می‌کند و ظاهرا این خبر همان چیزی است که ابن اسحاق آن را از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است، الا اینکه واسطه‌های بعد از ثور را فراموش کرده و گفته است: «از بعضی از [[اهل علم]] و به [[عقیده]] [[بنده]] از [[خالد بن معدان]] کلاعی نقل شده است». سپس در آن [[تصرف]] نموده و آن را همانند سندش مختصر کرده است و مقداری به خبر سابق نزدیک شده است؛ زیرا که در آن از قول [[نبی اکرم]]{{صل}} می‌گوید: من دوران شیرخوارگی‌ام را در میان [[بنی سعد]] گذراندم و در یکی از روزها که همراه برادرم مشغول چراندن بره‌ای در پشت چادرشان بودم دو نفر به من نزدیک شدند. آنها که ظرف طلایی پر از یخ و برف در دست داشتند، مرا گرفتند و شکمم را شکافتند و [[دل]] مرا خارج نمودند و آن را دو نیمه کردند. سپس [[خون]] لخته‌شده سیاهی را از آن جدا کردند و دور انداختند و آنگاه دل و شکم مرا با آن یخ و برف‌ها شستند تا [[پاک]] شد و در جای خود قرار دادند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۰-۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این در حالی است که در [[روایت]] [[طبری]] که با اسناد از [[ثور بن یزید]] از مکحول شامی از [[شداد بن اوس]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} نقل شده، وی گفته است: من دوران شیرخوارگی‌ام را در میان [[بنی لیث بن بکر]] گذرانده‌ام و در روزی از روزها از خانواده‌ام جدا شدم و همراه با بچه‌ها به [[بازی]] در آن دشت پرداختم. در این هنگام گروهی سه نفره که طشتی پر از یخ در دست داشتند، آمدند و مرا از میان دوستانم برداشتند. دوستانم گریختند تا به مرزهای دشت ما رسیدند و سپس به [[سرعت]] به سوی افراد [[قبیله]] رفتند و با داد و فریاد از آنها کمک می‌خواستند... یکی از آن سه نفر مرا بر [[زمین]] خوابانید و شکم مرا از بالا تا پایین شکافت و امعاء و احشایم را خارج کرد و آنها را با یخ شست و شو داد و سپس به جای خود برگردانید. سپس دومی برخاست و دستش را در داخل شکمم فرو برد و دلم را بیرون آورد و آن را به دونیم کرد و لخته خونی سیاه رنگ را از آن جدا کرد و دور انداخت. من در دست وی [[انگشتری]] دیدم که با آن دلم را مهر زد و پس از آن، [[دل]] من پر از [[نور]] شد و آن [[مهر نبوت]] و [[حکمت]] بوده است. بعد دلم را به جای خویش گذاشت و سردی آن مهر را تا مدتی [[احساس]] می‌کردم. آنگاه سومی بلند شد و دستش را بر محل شکاف کشید و به [[اذن الهی]] التیام یافت و بعد دستم را گرفت و مرا از زمین بلند کرد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۰-۱۶۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم روایت طبری از شداد بن اوس با روایت [[ابن اسحاق]] که در همین زمینه است متفاوت می‌باشد، چون در تعداد اشخاص و در چگونگی [[شکافتن سینه]] تفاوت‌هایی دیده می‌شود و به طور کلی [[روایت]] [[طبری]] تفصیلاتی دارد که روایت [[ابن اسحاق]] از آن بی‌بهره است، در حالی که هر دو روایت با واسطه‌ای از [[ثور بن یزید]] کلاعی شامی متوفای ۱۵۵ ه نقل شده است، چنان که در [[کتاب‌های رجالی]] و از جمله در [[تهذیب]] التهذیب نقل شده است و برای همین است که ابن اسحاق موارد [[اختلاف]] این خبر را با مختصر کردن تفصیلات آن حذف کرده و در تعداد [[ملائکه]] [[تصرف]] نموده است. این در حالی است که در خبر ثور بن یزید از [[شداد بن اوس]]، تعداد ملائکه را سه عدد ذکر کرده که ابن اسحاق آن را به دو عدد تبدیل نموده است تا با عددی که در خبر جهم از [[عبد الله بن جعفر]] آمده است، مطابقت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در تعداد بچه‌هایی که همراه وی بودند، در خبر ثور از [[شداد]] آمده است که «با تعدادی از بچه‌های هم سن و سال» و [[ابن اسحاق]] آن را به یک فرد تبدیل کرده تا با خبر جهم از عبد [[الله]] بن جعفر موافق باشد و گفته: «همراه با برادرم». همچنین ابن اسحاق در مکانی که واقعه در آن حادث شده، [[تصرف]] نموده است و این در حالی است که در خبر ثور از شداد می‌بینیم که گفته است: «از خانواده‌ام دور شدم و به وسط بیابان رفتیم» و ابن اسحاق آن را [[تغییر]] داده و گفته است: «به پشت چادرمان رفتیم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در حال [[رسول اکرم]]{{صل}} تصرف کرده است و در حالی که در خبر ثور از شداد آمده است که «با ظرف حصیری خرما [[بازی]] می‌کردیم»؛ ابن اسحاق این بازی را بر نبی‌ [[اکرم]]{{صل}} سبک شمرده و بر [[تکرار]] آنچه در خبر جهم آمده [[اصرار]] ورزیده و گفته است: «و بره خود را در پشت چادرمان می‌چراندیم». و ای کاش می‌دانستیم که وی چگونه به چراندن بره، پرداخته است در حالی که فقط چند ماه از دوران شیرخوارگی‌اش گذشته بوده است؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه اینها دلیل بر جعلی بودن این خبر می‌باشد و همین [[اختلافات]] از عوامل مهم [[شک و تردید]] در [[صحت]] این خبر می‌باشد و به خصوص اگر در سندهای این [[روایت]] [[دقت]] کنیم، و آنها را با اصولی که برای قبول یک [[حدیث]] لازم است، بسنجیم؛ می‌بینیم که این حدیث قابل قبول نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه بسیاری از نویسندگان [[سیره]] به این مقدار از شک و تردید برای رد خبر [[قانع]] نشده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;سید حسنی، سیرة المصطفی، ص۴۶؛ وی قبل از نقل حدیث، اعتراف به تشکیک در آن کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که به [[کتاب‌های رجالی]] مراجعه می‌کنیم، در می‌یابیم که [[ثور بن یزید]] را فردی از [[اهل شام]] دانسته‌اند که [[معتقد]] به قدر است؛ یعنی از [[قدریه]] است و به نظر من قدریه‌ای که به شامی‌ها نسبت داده می‌شود و در شعاع [[افکار]] [[اموی‌ها]] دور می‌زند، این است که [[اعمال]] و [[رفتار]] [[بندگان خدا]] به طور مشخصی مقدر شده و [[خدا]] به آن [[حکم]] کرده است و این قدر به معنای آنچه که با [[اراده]] و [[اختیار انسان]] جمع می‌شود، نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین، وی متهم است احادیثی را [[جعل]] می‌کند که مؤید [[مذهب]] قدری و جبری خودش باشد، چنان که [[سید جعفر مرتضی عاملی]] می‌گوید: «آیا این [[روایت]] بدان معنا نیست که [[رسول اکرم]]{{صل}} مجبور به انجام [[اعمال]][[ خیر]] بوده است و [[اراده]] و نیتش هیچ تأثیری در انجام آنها نداشته است؟ زیرا تأثیر [[شیطان]] به طور [[قطعی]] و با انجام یک عمل جراحی از وی دفع شده است و اگر [[خدا]] می‌خواست که بنده‌اش شریر نباشد، آیا احتیاج به انجام چنین عمل جراحی داشت که در جلوی چشم [[مردم]] انجام دهد؟!»&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح من سیرة النبی الاعظم{{صل}}، ج۱، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و این علاوه بر پنج ایرادی است که ایشان بر این روایت گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید که [[ثور بن یزید]] این روایت را با [[الهام]] از روایتی [[جاهلی]] [[جعل]] کرده است، در آن روایت جاهلی، از [[امیة بن ابی الصلت]] نقل شده است که او نزد خواهرش در گوشه‌ای از [[بیت الحرام]] رفت و بر تختی خوابید. در این حال قسمتی از سقف [[بیت]] شکافته شد و دو پرنده ظاهر شدند که یکی بر سینه‌اش و یکی در جای دیگری نشستند. آن پرنده‌ای که بر سینه‌اش نشسته بود، سینه‌اش را شکافت و دلش را بیرون آورد. پس از آن پرنده‌ای که در جای دیگری نشسته‌ بود، به پرنده‌ای که بر سینه‌اش نشسته بود، گفت: آیا فهمید؟ او گفت: آری فهمید. دوباره گفت: آیا پذیرفت؟ او [[جواب]] داد: خیر، ابا کرد. سپس دلش را به جایش گذاشت&amp;lt;ref&amp;gt;چنانچه در الأغانی، ج۳، ۱۸۸- ۱۹۰ آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به علاوه [[مرحوم مجلسی]] در [[بحار الانوار]] این خبر را از [[کازرونی]] از کتاب المنتقی فی مولد المصطفی با همین سند نقل می‌کند، سپس کازرونی بر آن حاشیه زده و می‌گوید: این [[حدیث حسن]] است و در عین حال با این [[سیاق]] [[غریب]] می‌باشد و در سلسله آن [[محمد بن یعلی]] ملقب به زنبور وجود دارد و مکحول از [[شداد]] احادیثی را نقل می‌کند، لکن همه آنها [[مرسل]] است. سپس مرحوم ربانی شیرازی در حاشیه آن می‌گوید: محمد بن یعلی در التقریب [[ابن حجر]] [[تضعیف]] شده و از ابی حاتم نقل می‌کند که وی متروک است و [[خطیب]] [[بغدادی]] می‌گوید: درباره او حرف‌هایی زده می‌شود و در سال ۲۰۵ [[وفات]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۹۶- ۴۰۰ متن و پاورقی.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما خبر اول از [[عبد الله بن جعفر]] از غلامش [[جهم بن ابی جهم]] می‌باشد و اگر چه عبد الله بن جعفر ظاهراً با [[بنی امیه]] بوده است، ولی [[فکر و عقیده]] آنها را نداشته اما بعید نیست که غلامش از جهت [[فکری]] و [[عقیدتی]] از [[پیروان]] [[بنی امیه]] بوده باشد&amp;lt;ref&amp;gt;شاید این غلام همان ابو السلاس بوده است که طبری خبری را درباره وی از ابی مخنف نقل کرده است: او در حالی که مردم به خاطر شهادت امام حسین{{ع}} به عبد الله بن جعفر تعزیت می‌گفتند، بر وی وارد شد و گفت: ما به خاطر حسین{{ع}} به این بلا و مصیبت دچار شدیم! در این حال عبد الله او را با لنگه کفش مورد حمله قرار داد و گفت: ای پسر زن بی‌ادب، چطور جرأت می‌کنی که درباره حسین{{ع}} چنین بگویی؟ (تاریخ طبری، ج۵، ص۴۶۶).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حال حاضر به کتاب [[عبد الکریم خطیب]] دسترسی ندارم که [[سید جعفر مرتضی]] از وی نقل کرده است که: او در کتابش در مورد [[سند روایت]] [[ابن اسحاق]] مناقشه نموده و گفته است: «از بعضی از [[اهل علم]]»&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح، ج۱، ص۸۴ از کتاب: النبی محمد{{صل}}، ص۱۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. همین مطلب را محمد حسین هیکل در کتابش آورده است&amp;lt;ref&amp;gt;حیاة محمد{{صل}}، ص۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ ابو ریه در کتاب [[ارزشمند]] خویش به نام أضواء علی السنة المحمدیة مناقشه موضوعی جالبی را آورده و تشکیک استادش، [[شیخ محمد عبده]] در تفسیرش را نقل کرده است: «آنچه که در نظر ما ثابت است این است که [[شیطان]]، سلطه‌ای بر [[بندگان]] [[مخلص]] [[الهی]] که مهم‌ترین آنها [[انبیا]] و [[رسولان الهی]] هستند، ندارد و اما آنچه که در مورد زایل کردن بهره شیطان از [[قلب]] نبی‌ [[اکرم]]{{صل}} آمده است، از [[اخبار]] ظنی می‌باشد؛ زیرا [[خبر واحد]] است و از آنجایی که موضوع آن مربوط به [[عالم غیب]] می‌باشد و [[ایمان به غیب]]، در زیر مجموعه [[عقاید]] جای دارد؛ لذا [[ظن]] و [[گمان]] در آن راهی ندارد و [[خداوند]] می‌فرماید: «إن الظن لا یغنی من [[الحق]] شیئا».[[ پیروی]] از ظن و گمان ما را از [[حق]] و [[حقیقت]] [[بی‌نیاز]] نمی‌کند. بر طبق این [[دستور الهی]] موظف به قبول مضمون چنین احادیثی در حوزه [[عقاید]] نیستیم»&amp;lt;ref&amp;gt;تفسیر القرآن الحکیم، ج۳، ص۲۹۱- ۲۹۲. چنان که در الأضواء، ص۱۸۸ آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجایی که [[شیخ محمد عبده]] [[سلطه شیطان]] بر [[بندگان]] [[مخلص]] [[الهی]] را [[نفی]] می‌کند به آنچه در [[قرآن کریم]] آمده استناد می‌کند، در آنجا که [[خداوند متعال]] می‌فرماید: «قال [[رب]] بما أغویتنی لأزینن لهم فی الأرض و لأغوینهم أجمعین إلا عبادک منهم المخلصین قال هذا [[صراط]] علی مستقیم إن [[عبادی]] لیس لک علیهم [[سلطان]] إلا من اتبعک من الغاوین»&amp;lt;ref&amp;gt;حجر (۱۵)، ۳۹- ۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروردگارا! چون ناامیدم کردی بر روی [[زمین]] ([[دنیا]]) را در نظرشان می‌آرایم و همه آنها را [[گمراه]] خواهم کرد، مگر [[بندگان]] [[پاک]] و [[بی‌آلایش]] را. فرمود: این روش راست و [[درستی]] است که بر خود گرفته‌ام که تو بر بندگان ([[خالص]]) من [[تسلط]] نخواهی یافت مگر این که گمراهانی از تو [[پیروی]] کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو ریه این [[آیات]] را آورده و سپس گفته است: چگونه عده‌ای کتاب را با [[سنت]] رد می‌کنند و یا چگونه به وسیله خبر واحدی که اگر صحیح باشد، تنها مفید [[ظن]] است با خبر متواتری که مفید [[یقین]] است به معارضه برمی‌خیزند؟!&amp;lt;ref&amp;gt;اضواء، ص۱۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ادامه می‌گوید: این [[روایات]] تصریح می‌کند که سینه آن حضرت{{صل}} شکافته شد و لخته [[خون]] سیاهی از آن خارج شد که بنا به قول خودشان همان بهره [[شیطان]] بوده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما گویی که این عمل جراحی اول موفق نبوده است و دفعات دیگری هم سینه‌اش شکافته شده و این کار در حدود پنج مرتبه [[تکرار]] شده است که چهار مرتبه آن مورد اتفاق همه است و بنا به نقل آنها در سه و نیز ده سالگی و به هنگام [[مبعث]] و به هنگام [[معراج]] این کار مکررا انجام گرفته است و در مرتبه پنجم [[اختلاف]] است و گفته‌اند که تکرار [[شکافتن سینه]] [[نبی اکرم]]{{صل}} برای افزایش [[شرافت]] و فضل نبی اکرم{{صل}} بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;اضواء، ص۱۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شیخ طبرسی]] در تفسیرش در ذیل اولین [[آیه]] [[سوره اسراء]] و به مناسبت [[حدیث معراج]] می‌نویسد: «روایات بسیاری در مورد قضیه [[عروج]] نبی اکرم{{صل}} به [[آسمان]] نقل شده است و بسیاری از [[صحابه]] آنها را [[روایت]] کرده‌اند و آنها را می‌توان به چهار وجه تقسیم کرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا این که می‌گوید: «و چهارمین وجه این که آنچه ظاهرش صحیح نیست و [[تأویل]] آن نیز مشکل است، بهتر آن است که آن را قبول نکنیم». تا این که می‌گوید: «و اما مصداق وجه چهارم، مطلبی است که در مورد شکافتن شکم [[نبی اکرم]]{{صل}} و شستن آن به وسیله [[ملائکه]] نقل شده است؛ زیرا آن حضرت از هر [[پلیدی]] و عیبی [[پاک]] و مبرا بوده است و چگونه ممکن است که [[اعتقادات]] [[قلب]] را به وسیله آب شست و شو داد؟!»&amp;lt;ref&amp;gt;مجمع البیان، ج۶، ص۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای همین وی این خبر را در ضمن [[احادیث]] مربوط به [[نبی اکرم]]{{صل}} در کتاب [[إعلام الوری]] نیاورده است. در همین حال می‌بینیم که بعضی این خبر را از نشانه‌های [[نبوت]] و باعث اعجاب و [[تقدیر]] دانسته‌اند که [[پیامبر]]{{صل}} بدان مفتخر شده و برای هیچ کدام از انبیای قبلی رخ نداده است، مثل [[حلبی]] در کتاب [[انسان]] العیون فی سیرة الأمین المأمون&amp;lt;ref&amp;gt;معروف به سیره حلبیه، ج۱، ص۳۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[بوطی]] در کتاب [[فقه]] السیره&amp;lt;ref&amp;gt;فقه السیره، ص۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[سید حسنی]] در کتاب سیرة المصطفی. و شگفت آنکه سید حسنی به [[ضعف]] این خبر [[اعتراف]] نموده است&amp;lt;ref&amp;gt;سیرة المصطفی، ص۴۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید جعفر مرتضی]] بر این مطلب حاشیه زده و گفته است: چرا پیامبر ما به این پدیده اختصاص یافته و این حادثه برای هیچ کدام از [[انبیای سابق]] رخ نداده است؟! آیا با [[عقل]] [[جور]] در می‌آید که تنها او احتیاج به این عمل داشته و سایر [[انبیاء]] از آن [[بی‌نیاز]] بوده‌اند؟ در این صورت چگونه او [[افضل]] و [[کامل‌ترین]] [[انبیا]] بوده است؟! یا این که می‌گویند:[[ شیطان]] در آنها هم بهره‌ای داشته است، اما با عملیات جراحی از آنها جداسازی نشده است و برای همین نبی اکرم{{صل}} به افضل و کامل‌ترین انبیا تبدیل شده است؟!&amp;lt;ref&amp;gt;الصحیح فی السیرة، ج۱، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کتاب‌های سیره]] و [[حدیث]] غیر [[امامیه]] نیز غالباً خالی از این حدیث نیست و حتی بعضی از [[صحاح]] همانند [[صحیح مسلم]] این خبر را در بردارد. وی با سندی از [[أنس بن مالک]] نقل می‌کند که وی گفت: [[رسول الله]] با بچه‌ها [[بازی]] می‌کرد که [[جبرئیل]] نزد وی آمد و او را بر [[زمین]] خوابانید و سینه‌اش را شکافت و قلبش را بیرون و یک لخته [[خون]] سیاه را از ان جدا کرد و گفت: این بهره [[شیطان]] در تو بود و آن‌گاه قلبش را با آب [[زمزم]] در طشت زرین شست و سپس آن را در جای خود گذاشت. در این حال بچه‌ها به [[سرعت]] نزد مادرش -یعنی مادر رضاعی‌اش- شتافتند و گفتند:[[ محمد]] کشته شد و با هم به جایگاه بازی‌شان آمدند و دیدند که رنگ چهره‌اش پریده است! [[أنس]] می‌گوید: من همیشه آثار آن التیام را در سینه‌اش می‌دیدم&amp;lt;ref&amp;gt;صحیح مسلم، ج۱، ص۱۰۱-۱۰۲ با چهار طریق.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مطلب نزد [[امامیه]] قصه‌ای است که [[صحت]] ندارد و جعلی است و خود را از نقل و قبول چنین مطالبی بری‌ء می‌دانند و [[علامه مجلسی]] هم آن را در [[بحار الانوار]] به نقل از کتاب [[فضائل]] شاذان بن [[جبرئیل]] [[قمی]] به نقل از شخصی که او را [[واقدی]] می‌نامد، [[روایت]] کرده و سپس گفته است: این خبر را اگر چه قبول نداریم، چون از طریق مخالفان نقل شده است، اما آن را به خاطر غرایبی که دارد نقل کرده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[ربانی شیرازی]] در تعلیقه آن می‌گوید: ما [[بی‌نیاز]] از آن هستیم که به هر [[معجزه]] یا کار خارق‌العاده‌ای که دست می‌یابیم، آن را ذکر کنیم، چنان که [[کاتبان]] قدیمی سیره‌ها این چنین می‌کرده‌اند و ما برای [[اثبات]] [[عظمت]] [[نبی اکرم]]{{صل}} که فضائلش تمام [[جهان]] را پر کرده است، احتیاجی به این گونه [[اخبار]] نداریم&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۵۳- ۳۵۷ در حاشیه آن.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر فاصله است بین این تصویری که از نبی اکرم{{صل}} ارائه می‌شود و آن تصویری که داماد و [[برادر]] و سپس وصی‌اش از وی ارائه می‌دهد، آنجا که در توصیفش می‌گوید: «هرآینه [[خداوند]] از همان ایام طفولیتش یکی از بزرگ‌ترین [[فرشتگان]] را [[مأمور]] وی کرد که شبانه [[روز]] به وی [[مکارم اخلاق]] و [[محاسن]] آن را [[تلقین]] می‌کرد»&amp;lt;ref&amp;gt;نهج البلاغه، خطبه قاصعه: ۱۹۲ و مقطع ۱۱۸ از مسعدة بن صدقة از امام باقر{{ع}}.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن ابی الحدید]] روایت می‌کند که بعضی از [[اصحاب امام باقر]]{{ع}} از او در مورد قول [[خداوند متعال]] که می‌فرماید: {{متن قرآن|إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا}}&amp;lt;ref&amp;gt;«جز فرستاده‌ای را که بپسندد که پیش رو و پشت سرش، نگهبانانی می‌گمارد» سوره جن، آیه ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، مگر رسولی که برگزیند و بی‌تردید از پیش رو و پشت سرش مراقبینی می‌گمارد؛ سؤال کردند و او در [[جواب]] گفت: «خداوند متعال ملائکه‌ای را [[موکل]] انبیایش قرار می‌دهد که‌ از [[اعمال]] آنها [[محافظت]] می‌کنند و [[تبلیغ رسالت]] را به آنها می‌آموزند و خداوند [[فرشته]] بسیار عظیمی را از وقتی که نبی اکرم{{صل}} از شیر گرفته شد، موکل وی کرد که او را به [[خیرات]] و مکارم اخلاق [[راهنمایی]] می‌کرد و او را از [[شر]] و [[اخلاق]] [[مکروه]] بازمی‌داشت» &amp;lt;ref&amp;gt;شرح نهج البلاغه از ابن ابی الحدید، ج۱۳، ص۲۰۷ و از او در بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۶۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۴-۲۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87_%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87&amp;diff=1360324</id>
		<title>قصه شکافتن سینه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D9%82%D8%B5%D9%87_%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87&amp;diff=1360324"/>
		<updated>2026-02-05T06:22:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: تغییرمسیر به شق صدر&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شق صدر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D9%82_%D8%B5%D8%AF%D8%B1&amp;diff=1360323</id>
		<title>شق صدر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B4%D9%82_%D8%B5%D8%AF%D8%B1&amp;diff=1360323"/>
		<updated>2026-02-05T06:21:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = پیامبر خاتم | عنوان مدخل  = شق صدر| مداخل مرتبط = [[شق صدر در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه ==&lt;br /&gt;
از داستان‌های برساخته [[دوران کودکی]] [[رسول خدا]] {{صل}}، داستان شکافته شدن سینه آن حضرت در صحرای [[بنی سعد]] است که نخستین بار [[ابن اسحاق]]&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة النبویة، ج۱، ص۱۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; این قصه را با [[سند]] {{عربی|&amp;quot;عن بعض أهل العلم&amp;quot;}} نقل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای شق صدر چنان است که گفته شده در یکی از روزها که [[پیامبر]] با [[برادران]] رضاعی خود در صحرای بنی سعد به چرانیدن گوسفندان [[قبیله]] مشغول بود، دو مرد که [[جامه]] سفید به تن داشتند، از [[آسمان]] به [[زمین]] آمدند و [[محمد]] را گرفتند و بر زمین خوابانیدند و شکمش را شکافتند. سپس دست‌های خود را داخل شکم او کردند و غده [[شر]] را بیرون آوردند. سپس [[قلب]] حضرت را شستشو دادند و در جای خود نهادند و شکمش را دوختند و به آسمان بازگشتند&amp;lt;ref&amp;gt;ابن هشام، ج۱، ص۱۷۶-۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این ماجرا در کتاب‌های [[تاریخی]] و [[روایی]] [[اهل سنت]]، به طرق مختلف و با مضمون‌های متضاد و با اسناد مرفوع یا مجهول نقل شده است&amp;lt;ref&amp;gt;ر. ک: ابن حبان، صحیح، ج۱۴، ص۲۴۹ بیهقی، دلائل، ج۲، ص۶؛ شامی، ج۲، ص۸۲ و ۸۶؛ عامری، ج۱، ص۴۳؛ ذهبی، تاریخ، ج۲، ص۴۹؛ ابن حجر، فتح، ج۱، ص۳۸۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما اهل سنت به دلیل وجود این [[روایات]] در کتاب‌های [[صحیح مسلم]]&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب الصلاة، ح۳۳۶ و کتاب الایمان، و ح۲۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; و [[صحیح بخاری]]&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب توحید، ح۶۹۶۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; آنها را صحیح و دانسته‌اند، برخی گفته‌اند شق صدر بین چهار تا پنج مرتبه تکرار شده است&amp;lt;ref&amp;gt;شامی، ج۲، ص۸۲؛ ابن حبان، صحیح، ج۱۴، ص۲۴۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در [[سیره]] [[ابن هشام]] نیز دو [[روایت]] درباره شق صدر وجود دارد که به دو طریق ذکر شده است که هر دو طریق از حیث سند، اعتباری ندارد؛ زیرا یکی از طرق آن {{عربی|&amp;quot;عن بعض أهل العلم&amp;quot;}} است و در طریق دیگر آن، [[جهم بن ابی جهم]] قرار گرفته که به گفته [[ذهبی]]، شناخته شده نیست&amp;lt;ref&amp;gt;ذهبی، میزان، ج۱، ص۴۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در تمام [[تاریخ]] [[طبری]] که بیش از بیست هزار [[راوی]] دارد، اسم او تنها یک بار آن هم در همین [[قصه]] شق صدر آمده است&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، ج۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. دیگر منابع نیز این قصه را یا از کتاب‌های [[صحاح]] [[اهل سنت]] یا از [[سیره]] [[ابن هشام]] نقل کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[جعفر مرتضی عاملی]]&amp;lt;ref&amp;gt;جعفر مرتضی عاملی، ج۲، ص۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;، ضمن اقامه هشت دلیل در [[باطل]] بودن شق صدر، آبشخور و ریشه این قصه را از [[قصص]] [[جاهلی]] دانسته و شبیه این داستان را درباره [[اُمَیّه بن صلت]] از [[ابوالفرج اصفهانی]]&amp;lt;ref&amp;gt;ابوالفرج اصفهانی، ج۴، ص۱۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل کرده است. ابوریه &amp;lt;ref&amp;gt;اضواء، ص۱۸۹&amp;lt;/ref&amp;gt;، داستان [[شکافتن سینه]] [[پیامبر]] را برگرفته از القائات [[مسیحیت]] می‌داند و می‌گوید: [[مسیحیان]] با این داستان بر آن‌اند که بگویند به غیر از [[حضرت مسیح]]، همه [[فرزندان آدم]] را [[شیطان]] هنگام ولادت لمس کرده است. به همین دلیل، [[پیامبر اسلام]] نیز در معرض [[خطا]] و [[اشتباه]] بوده؛ وگرنه لازم نبود بهره شیطان با جراحی از [[قلب]] او جدا شود. البته [[آشفتگی]] مضمون و [[سستی]] متن [[روایات]] شق صدر و بالاخره [[ثقه]] نبودن بسیاری از [[راویان]] آن، نشان از [[تحریف]] و ساخته شدن آن دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;[[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی]] ج۱، ص:۳۳-۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
{{مدخل وابسته}}&lt;br /&gt;
* [[نام پیامبر خاتم]] ([[نام‌های پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[کنیه‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[کنیه پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[القاب پیامبر خاتم]] ([[لقب‌های پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[تبار پیامبر خاتم]] ([[نسب پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[خاندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[پدر پیامبر خاتم]] ([[عبدالله بن عبدالمطلب]])&lt;br /&gt;
* [[مادر پیامبر خاتم]] ([[آمنه بنت وهب]])&lt;br /&gt;
* [[برادران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[خواهران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[ازدواج پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[همسران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[کنیزان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[همسران فرزندان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[سرگذشت تاریخی پیامبر خاتم]] ([[سرگذشت زندگی پیامبر خاتم]]):&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم از ولادت تا بعثت]]&lt;br /&gt;
*** [[ازدواج پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم از بعثت تا هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[دعوت پنهانی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[هجرت به حبشه]]&lt;br /&gt;
*** [[محاصره شعب ابی‌طالب]]&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم از هجرت تا رحلت]]&lt;br /&gt;
*** [[هجرت به مدینه]]&lt;br /&gt;
*** [[اسلام در مدینه]]&lt;br /&gt;
*** [[سال اول هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال دوم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال سوم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال چهارم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال پنجم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال ششم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال هفتم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال هشتم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال نهم هجرت]]&lt;br /&gt;
*** [[سال دهم هجرت]]&lt;br /&gt;
** [[رحلت یا شهادت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[بیعت با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[جنگ‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[عصر پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[شرایط سیاسی و اجتماعی عصر پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[شرایط دینی و فرهنگی عصر پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[شمایل پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صفات ظاهری پیامبر خاتم]] ([[سیمای پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[امامت پیامبر خاتم]] ([[ولایت پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[نصب الهی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صفات پیامبر خاتم]] ([[ویژگی‌های پیامبر خاتم]]):&lt;br /&gt;
** [[محبوبیت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صفات امامت در پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[علم لدنی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[علم پیامبر خاتم در حدیث]]&lt;br /&gt;
** [[جایگاه علمی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[انواع دانش‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[علم غیب پیامبر خاتم]] ([[پیشگویی پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[عصمت پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[عصمت پیامبر خاتم در حدیث]]&lt;br /&gt;
* [[افضلیت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[فضایل پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[پذیرفته شدن دعاهای پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مناقب پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم در قرآن]]&lt;br /&gt;
** [[پیامبر خاتم در حدیث]]&lt;br /&gt;
* [[معجزات پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
* [[دیدگاه‌هایی درباره شخصیت پیامبر خاتم]] &lt;br /&gt;
* [[سیره پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[ویژگی‌های عملی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره عبادی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره عرفانی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اخلاقی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های اخلاقی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اعتقادی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[مکتب فکری پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های اعتقادی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره علمی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره تبلیغی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره تربیتی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره خانوادگی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اجتماعی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره سیاسی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های سیاسی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره اقتصادی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره قضایی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[داوری‌های پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[سیره نظامی و جنگی پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های جنگی پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مأموریت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[نقش‌های ویژه پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[کارگزاران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[صحابه پیامبر خاتم]] ([[یاران پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
* [[یاران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مخالفان پیامبر خاتم|مخالفان]] یا [[دشمنان پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
* [[دشمنی با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[ویژگی‌های دشمنان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[نیرنگ‌های دشمنان پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[زیان‌های دشمنی با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[انگیزه‌های دشمنی با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[وظایف امت نسبت به پیامبر خاتم]]:&lt;br /&gt;
** [[شناخت شخصیت و جایگاه پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[شناخت حقوق پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[شناخت سیره و معارف پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[ایمان به پیامبر خاتم]] ([[کفر به دشمنان او|کفر به دشمنان پیامبر خاتم]])&lt;br /&gt;
** [[پذیرش ولایت پیامبر خاتم]] ([[بیزاری از دشمنان پیامبر خاتم|بیزاری از دشمنان او]])&lt;br /&gt;
** [[محبت به پیامبر خاتم]] ([[بغض به دشمنان پیامبر خاتم|بغض به دشمنان او]]):&lt;br /&gt;
*** [[دوست داشتن پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[برکات دوست داشتن پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[ویژگی‌های دوستداران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
*** [[غلو در دوست داشتن پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[مودت پیامبر خاتم]] ([[عداوت با دشمنان پیامبر خاتم|عداوت با دشمنان او]])&lt;br /&gt;
** [[تمسک به پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[اعتصام به پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[تبعیت از پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[اطاعت از پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[معیت با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[وفاداری در بیعت با پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
** [[اجابت دعوت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[مظلومیت پیامبر خاتم]] &lt;br /&gt;
** [[پس از شهادت پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
* [[پرسش و پاسخ دوران پیامبر خاتم]]&lt;br /&gt;
{{پایان مدخل‌ وابسته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM009657.jpg|22px]] [[رمضان محمدی|محمدی، رمضان]]، [[دانشنامه سیره نبوی (کتاب)|&#039;&#039;&#039;مقاله «محمد رسول الله»، دانشنامه سیره نبوی ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360317</id>
		<title>حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360317"/>
		<updated>2026-02-05T06:05:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* مقدمه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه == &lt;br /&gt;
حلیمه، دختر [[ابوذؤیب عبدالله بن حارث بن شجنه]]، دایه رسول خدا{{صل}} و از [[طایفه]] [[سعد بن بکر]] بود که [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بسیار به او [[احترام]] می‌گذاشت. او [[همسر]] [[حارث بن عبدالعزی]] بود که او هم نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[محترم]] بود؛ زیرا این دو پدر و مادر رضاعی حضرت بودند&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و شیردادن به [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
اشراف [[عرب]] برای آنکه فرزندان‌شان سخنور شوند، آنان را به [[زنان]] عرب بیابان‌نشین که زبانشان از دخل و تصرف به دور بود، می‌سپردند و نیز به دلیل آنکه هوای [[مکه]] گرم و با مزاج اطفال سازگار نبود، اطفال را از شیر خوارگی به زنانی که در جاهای خوش آب و هوا [[زندگی]] می‌کردند، می‌سپردند تا از تلف شدن در سنین کودکی در [[امان]] باشند و به همین دلیل، پس از آنکه از شیر هم گرفته می‌شدند، تا چهار پنج سالگی آنها را به [[شهر]] نمی‌آوردند؛ پیامبر{{صل}} هم تا سن پنج سالگی در میان قبیلة [[بنی سعد]] می‌زیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: &amp;quot;هنگامی که خشکسالی بود، برای گرفتن طفل شیرخوار با عده‌ای از زنان [[قبیله]] به سوی مکه حرکت کردیم. بر الاغی سوار بودیم که از شدت [[ضعف]] و لاغری از همه جمعیت عقب بود. گاهی بر آن سوار می‌شدیم و گاهی پیاده حرکت می‌کردیم و شتری داشتیم که از شیر آن استفاده می‌کردیم، ولی چندان شیر نداشت که ما را [[سیر]] کند؛ از این رو پستان من هم آن قدر شیر نداشت که فرزندم را سیر کند؛ لذا شب‌ها از [[گریه]] طفلم [[خواب]] نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنکه وارد مکه شدیم و همه زنان اطفالی گرفتند، ولی من طفلی نیافتم جز محمد فرزند [[آمنه]] که چون [[یتیم]] بود هیچ یک از [[زن‌ها]] او را نپذیرفتند؛ زیرا از پدر طفل [[انتظار]] کمک است نه از مادر و جد او. چون جمعیت تصمیم گرفتند باز گردند، به شوهرم گفتم: به [[خدا]] [[سوگند]]، بر من دشوار است که تمام [[زنان]] [[قبیله]] شیرخواری گرفته باشند و من دست خالی برگردم؛ همان طفل [[یتیم]] را خواهم گرفت. او گفت: &amp;quot;مانعی نیست؛ [[امید]] است خدا به خاطر او به ما [[برکت]] دهد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نزد [[عبدالمطلب]]، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیله‌ای؟ گفتم: از [[قبیله]] سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: &amp;quot;[[سعادت]] و [[بردباری]]، دو صفتی است که خیر [[دنیا]] و [[عزت]] همیشگی با آنهاست&amp;quot;. سپس مرا به [[خانه]] [[آمنه]]، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در [[جامه]] پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی [[مشک]] از او به مشام می‌رسید. آن قدر این طفل، دلربا و [[زیبا]] بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینه‌اش نهادم. [[چشم]] گشود و نوری از چشمانش درخشید که [[آسمان]] را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. [[محمد]] همیشه از پستان راستم شیر می‌آشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمی‌خورد مگر آنکه بچه خودم مشغول [[آشامیدن]] باشد&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از [[روایات]] نقل شده است که حلیمه می‌گفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو می‌آورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از [[برکت]] وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش می‌ریخت&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰-۴۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و بازگشت از [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
هنگامی که حلیمه محمد را گرفته و به [[منزل]] خود آمد، از برکت وی پستانش پر از شیر شد و طفل شان نیز [[سیر]] شد. و شوهرش حارث که خواست شتر را بدوشد، پستانش را پر از شیر دید و آن قدر شیر دوشید که خود و همسرش سیر شدند. [[همسر]] حلیمه می‌گوید: این شب یکی از بهترین شب‌های [[زندگی]] ما بود، همسرم گفت: &amp;quot;مثل اینکه این طفل، بسیار [[مبارک]] است!&amp;quot; گفتم: آری، امیدوارم چنین باشد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح آن [[روز]] سوار الاغ شده و به طرف [[قبیله]] حرکت کردیم؛ مرکب ما چنان [[قوی]] و چست و چالاک شده بود که از تمامی [[اهل]] قافله جلوتر می‌رفت؛ [[زنان]] [[قبیله]] می‌گفتند: حلیمه تو را چه می‌شود! قدری آهسته‌تر تا ما هم برسیم؛ مگر مرکب شما همان نیست که موقع رفتن از همه عقب‌تر بود و گاهی سواره و گاهی پیاده می‌آمدید! گفتم: آری همان است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حلیمه [[روایت]] شده که می‌گفت: چون محمد را به دایگی پذیرفتم، به [[سرزمین]] خویش بازگشتیم. آنجا سرزمینی بود که خشک‌تر از آن سراغ نداشتم و گوسفندهای ما از صحرا در حالی که [[سیر]] شده و خوب چریده بودند و پستان‌های پر شیر داشتند، بر می‌گشتند و آنها را می‌دوشیدیم، در حالی که گوسفندان همسایه‌های ما از صحرا گرسنه بر می‌گشتند و قطره‌ای شیر نداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه عربی)، ج۱، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مردم]] به چوپان‌های خود می‌گفتند: شما نیز گوسفندها را همان جا ببرید که گوسفندان حلیمه را می‌برند و همین کار را هم می‌کردند، ولی فایده‌ای نداشت&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل النبوه، بیهقی، ج۱، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر [[کرامات]] [[رسول]] بزرگ [[اسلام]] این بود که حلیمه گوید: چون محمد را از شیر باز می‌گرفتم، سخنی عجیب از وی می‌شنیدم و آن این بود که می‌گفت: {{متن حدیث| الله اكبر و الحمد لله كثيرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرف النبی، خرگوشی، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۲-۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و نقل کراماتی از [[رسول خدا]] ==&lt;br /&gt;
چون حلیمه از [[پیامبر]]{{صل}} کرامات و [[برکات]] بسیاری دید، علاقه فراوانی به آن حضرت پیدا کرد تا جایی که او را بر [[فرزندان]] خود، ضمره، عبدالله و قره، مقدم می‌داشت و می‌گفت: فرزندم! به خدای [[آسمان]] که تو از فرزندانم عزیزتری! آیا می‌شود که زنده باشم و بزرگی تو را ببینم؟ از جمله کراماتی که حلیمه از آن [[بزرگوار]] نقل کرده آن است که محمد در کودکی هیچگاه جامه‌اش را [[آلوده]] نکرد و هرگاه نیاز داشت، آن قدر به خود می‌پیچید تا حلیمه متوجه شده و او را خارج می‌برد. او هرگز مدفوع [[پیامبر]]{{صل}} را ندید و هر چه از او دفع می‌شد، [[زمین]] آن را می‌بلعید. هیچ وقت بوی بد از پیامبر به مشام نرسید و همیشه از او بوی [[مشک]] و [[کافور]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۳۹۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احترام]] گذاردن [[پیامبر]]{{صل}} به حلیمه ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شد، روزی بر روی فرش یا [[جامه]] خود نشسته بود که حارث بن عبد العزی ([[همسر]] حلیمه و پدر رضاعی رسول خدا{{ع}}) وارد شد. گوشه‌ای از جامه را برای او گسترد و حارث نشست. طولی نکشید که حلیمه وارد شد و پیامبر{{صل}} گوشه دیگر جامه را پهن کرد و حلیمه را نشانید. پس از او [[برادر]] رضاعی حضرت وارد شد و چون جامه‌ای که پیامبر{{صل}} بر آن نشسته بود، جانداشت تا او را بنشاند، روی [[زمین]] مقابل پدر و مادر رضاعی خود نشست و برادر را جای خود نشانید&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هنگامی که [[مردم]] [[مکه]] از آمدن حارث باخبر شدند، نزد وی آمده و گفتند: حارث! می‎دانی فرزندت محمد چه حرف‌هایی می‌زند و چه ادعاهایی می‌کند؟ او پرسید: چه می‌گوید؟ مردم مکه گفتند: [[گمان]] می‌کند، مردم پس از مردن، زنده می‌شوند و آنان که از [[امر خدا]] [[اطاعت]] کرده‌اند، به [[بهشت]] و آنان که [[نافرمانی]] کرده‌اند، به [[جهنم]] می‌روند و به این جهت [[اجتماع]] ما را متلاشی کرده و کارهای ما را به هم زده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث به رسول خدای{{صل}} گفت: &amp;quot;فرزندم! مردم مکه و بستگان شما چنین می‌گویند، آیا چنین عقیده‌ای دارید؟&amp;quot; حضرت فرمود: &amp;quot;آری؛ در آن [[روز]]، [[دست]] تو را خواهم گرفت و از گفته امروزت به تو خبر می‌دهم&amp;quot;. حارث با شنیدن این جملات، [[ایمان]] آورد و گفت: &amp;quot;اگر فرزندم دست مرا بگیرد، رها نمی‌کند مگر آنکه مرا داخل بهشت کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای حلیمه، احترام را فراوانی [[نور]] قائل ستارز بود چنانچه داستان زیر [[شاهد]] بر این ادعا می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عامر بن واثله]] می‌گوید: &amp;quot;من در [[جعرانه]] [[رسول اکرم]]{{صل}} را دیدم که در میان [[مردم]] گوشت تقسیم می‌کردند. زنی در نزد آن حضرت بود که [[رسول خدا]]{{صل}} ردایش را برای او پهن کرده بود. پرسیدم: این [[زن]] کیست که [[رسول خدا]]{{صل}} ردای خود را برای او پهن کرده؟ گفتند: او مادر رضاعی ایشان، [[حلیمه سعدیه]] است که آن حضرت را شیر دادند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: عطاردی)، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳-۴۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محبت پیامبر{{صل}} به حلیمه بعد از [[مرگ]] او ==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]]{{صل}} حتی پس از مرگ حلیمه نیز به او [[محبت]] داشت، به طوری که هر گاه نام او را می‌شنید، برای او [[دعا]] می‌فرمود. حتی در [[زمان]] شنیدن خبر از [[دنیا]] رفتن وی [[اندوهگین]] شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو حصین می‌گوید: &amp;quot;یکی از [[زنان]] [[قبیله]] سعد بن بکر که خاله یا عمه رضاعی [[پیامبر]]{{صل}} بود، همراه با مشکی کره و جوالی کشک به دیدن پیامبر{{صل}} آمد و رسول خدا{{صل}} در ابطح بود. آن زن نسبت خود را گفت، پیامبر{{صل}} پس از این که او را شناختند، او را به [[اسلام]] [[دعوت]] کردند و آن زن نیز اسلام آورد. سپس پیامبر{{صل}} دستور فرمود تا [[هدیه]] او را بپذیرند و از او درباره حلیمه پرسید، آن زن به پیامبر{{صل}} گفت: &amp;quot;مدت‌هاست که حلیمه مرده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چشمان رسول خدا{{صل}} [[اشک]] آلود شد و سپس از او پرسید: چه کسی از او باقی مانده است؟ آن زن گفت: &amp;quot;دو [[برادر]] و دو خواهر شیری شما، آن گاه پیامبر{{صل}} هدایایی به آن زن بخشید. آن زن در حالی که باز می‌گشت، می‌گفت: به [[خدا]] در کودکی چه [[نیک]] بودی و اکنون هم چه [[فرخنده]] و پر [[برکت]] هستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۴-۴۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شیماء، دختر حلیمه ==&lt;br /&gt;
حلیمه دختری به نام شیما داشت و در ایامی که پیامبر{{صل}} را شیر می‌داد، وی از حضرت [[پذیرایی]] می‌کرد. در [[جنگ حنین]]، پس از آنکه [[مسلمانان]] [[پیروز]] شدند و [[غنایم]] و [[ثروت]] [[مردم]] [[هوازن]] و ثقیف را به چنگ آوردند و [[زنان]] و [[فرزندان]] آنان به دست لشکر اسلام افتاد، [[پیامبر]]{{صل}} و [[مسلمانان]] در [[جعرانه]] اتراق کرده بودند. در این حال شیماء در میان جمعیتی از [[مردم]] [[هوازن]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} وارد شد و خود را معرفی کرد. پیامبر{{صل}} عبای [[مبارک]] را از دوش برداشت و روی [[زمین]] گستراند و او را روی آن نشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سخنگوی هوازن برخاست و گفت: &amp;quot;یا [[رسول الله]]! اگر [[نعمان بن منذر]] یا حارث بن ابی شمر بر ما [[غلبه]] می‌کردند و [[اموال]] و [[زنان]] ما را متصرف می‌شدند و از ایشان تقاضا می‌کردیم، آنها را به ما بر می‌گردانیدند؛ در حالی که شما بهترین کفالت کنندگان و [[اشرف]] بزرگان هستید و در میان [[اسیران]]، خاله‌ها و دختر خاله‌های رضاعی شما و پرستاران و [[دختران]] پرستاران شما هستند؛ پس بر ما [[منت]] گذارده و زنان را [[آزاد]] کنید&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر حلیمه هم همین مسئله را تقاضا کرد. حضرت فرمود: &amp;quot;سهم خود و سهم فرزندان و [[خاندان]] [[عبدالمطلب]] را به شما بخشیدم، اما سهم مسلمانان را نمی‌توانم ببخشم ولی از ایشان بخواه و مرا [[شفیع]] قرار بده تا شاید از [[حق]] خود بگذرند&amp;quot;. دختر حلیمه پس از نماز ظهر برخاست و از مردم همین مسئله را تقاضا کرد، همه مردم به [[احترام]] پیامبر{{صل}} از سهم خود گذشتند مگر [[اقرع بن حابس]] و عیینه که [[رضایت]] ندادند و گفتند: چون ایشان در [[جنگی]] که میان ما رخ داد، از زنان ما استفاده کردند، اکنون ما هم از زنان‌شان استفاده خواهیم کرد؛ سپس پیامبر برای مشخص شدن سهم این دو نفر در میان اسرا قرعه افکند و ضمن قرعه فرمود: &amp;quot;خدایا! سهم ایشان را ناچیز قرار بده&amp;quot;. پس از قرعه به هر یک از ایشان بنده‌ای رسید و آنها هم چون چنین دیدند، سهم خود را بخشیدند &amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۱۷۲-۱۷۳ (به نقل از: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۵-۴۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[دوران شیرخوارگی نبی اکرم]]{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
[[مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی از [[بَّره خُزاعیه]] نقل می‌کند: اولین کسی که [[رسول الله]]{{صل}} را شیر داد، [[ثویبه]]، [[کنیز]] [[ابو لهب]]، بوده است. ثویبه نوزادی به نام مسروح داشت و قبل از آن که‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} به [[حلیمه سعدیه]] سپرده شود، چند روزی وی را شیر داده بود. وی همچنین [[خمرة بن عبد المطلب]] و بعد از او [[ابو سلمة بن عبد الأسد مخزومی]] را شیر داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که ثویبه نزد رسول الله{{صل}} می‌آمد، او را [[اکرام]] می‌کرد و بعد از [[هجرت]] نیز برای او [[هدیه]] و صلة می‌فرستاد، این [[زن]] [[اسلام]] آورد و بعد از [[فتح خیبر]] فوت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۸۴. از کازرونی، المنتقی فی مولد المصطفی.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] در [[فروع کافی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که آن حضرت فرمود: روزی [[حضرت علی]]{{ع}} دختر خمرة را به رسول الله پیشنهاد کرد و رسول الله در [[جواب]] فرمود: آیا نمی‌دانی که او برادرزاده رضاعی‌ام می‌باشد. سپس امام صادق{{ع}} فرمود: رسول الله{{صل}} و عمویش خمرة از یک زن شیر خورده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۴۰. از فروع کافی، ج۲، ص۴۱-۴۲. و مرحوم صدوق آن را در من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۲۶۰ و طوسی آن را در تهذیب، ج۷، ص۲۹۲ نقل کرده‌اند و در مفتاح الکتب الاربعه، ج۱۴، ص۳۴۰-۳۴۳ نیز آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: اولین شیری را که رسول الله از غیر مادرش نوشید، شیر [[ثویبة]] کنیز ابو لهب بود و همین زن خمرة بن عبد المطلب و [[جعفر بن ابی طالب]] و [[ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی]] را شیر داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] همان خبری را که کازرونی نقل کرده است با اسناد به برة دختر ابی تجزأة از طریق [[واقدی]] نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[إعلام الوری]] می‌نویسد: ثویبه کنیز ابو لهب، چند روزی با شیری که از پسرش مسروح داشت، رسول الله{{صل}} را شیر داد و این زن پس از [[اسلام آوردن]] در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش نیز قبل از وی فوت کرد. او قبل از آن [[خمرة بن عبد المطلب]] را شیر داده بود و برای همین دختر خمرة، برادرزاده رضاعی‌اش بوده است و خمرة چهار سال از [[رسول الله]]{{صل}} بزرگ‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۵ و گفته شده است که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[فتح مکه]] از ثوبیه و پسرش سؤال کرد که گفتند: آنها فوت کرده‌اند، چنان که در استیعاب و الروض الانف و شرح المواهب به این مطلب اشاره شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن شهر آشوب]] هم [[روایت]] [[طبری]] را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج۱، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] هم در [[کشف الغمة]] می‌نویسد: [[ثویبة]] با استفاده از شیر پسرش مسروح چند [[روز]] [[نبی اکرم]]{{صل}} را شیر داده بود و این قبل از آن بود که وی به حلیمه سپرده شود و [[ثویبه]] در حالی که [[مسلمان]] بود در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش هم قبل از وی فوت کرده بود. این [[زن]] قبل از دایگی برای نبی اکرم{{صل}} به خمرة، [[عموی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} شیر داده بود و لذا به هنگام [[پیشنهاد ازدواج]] با دختر خمرة بن عبد المطلب فرمود: او برادرزاده رضاعی من است و خمره چهار سال از رسول الله مسن‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۵. این عبارت همان عبارتی است که طبرسی آن را در اعلام الوری بدون سند ذکر کرده است و این مطلب در نظر بعضی از غلاة از شیعیان سنگین آمده است و نمی‌خواسته‌اند قبول کنند که ثوبیه کنیز ابو لهب اولین کسی بوده است که به رسول الله{{صل}} شیر داده است و برای این که بتوانند این فاصله زمانی بین میلاد نبی اکرم{{صل}} و سپرده شدن وی به حلیمه سعدیه را پر کنند، به روایتی که کلینی قدس سره از علی بن حمزه بطائنی از ابی بصیر از امام صادق{{ع}} نقل کرده است، متمسک شده‌اند که آن حضرت فرموده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} متولد شد، تا چند روزی شیر نداشت و برای همین ابو طالب او را بر سینه‌های خود گذاشت و به اذن الهی در سینه‌هایش شیر جاری شد و چند روزی نبی اکرم{{صل}} از آن استفاده کرد تا آنکه حلیمه سعدیه را پیدا کردند و طفل را به او سپردند. (اصول کافی، ج۱، ص۴۴۸). اما باید گفت که کشی در کتاب رجال خویش اخبار زیادی را در مورد دروغگو بودن علی بن ابی حمزه بطائنی نقل نموده و او را لعن کرده است که لعنت خدا بر او باد. و خداوند کلینی و ابن شهر آشوب و مجلسی را رحمت کند که این خبر دروغ را روایت کرده‌اند خداوند مرحوم ربانی شیرازی را بیامرزد که در تعلیقه‌اش بر حاشیه بحار گفته است: این حدیث مقداری عجیب و غریب است و در روایاتش افرادی هستند که مورد اعتماد نیستند. (بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۴۰) و قطب راوندی خبر مربوط به دایگی حلیمه سعدیه را در الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۸۱، حدیث ۱۳۴ نقل کرده و بحار الانوار آن را در ج۱۵، ص۳۳۱ آورده است و ما آن را به طور کامل در اینجا نقل کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[[[تاریخ]] تحقیقی [[اسلام]] ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی ا[[سلام]]]]، ج۱، ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دایگی حلیمه سعدیه‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] از حلیمه، دختر [[ابی ذؤیب سعدیة]]، نقل می‌کند که او گفت: همراه همسرش، [[حارث بن عبد العزی]] از [[بنی هوازن]] خارج شد در حالی که فرزند شیر خوارش [[عبد الله بن حارث]] در بغلش بود. به همراه آنها عده‌ای از [[زنان]] [[بنی سعد]] بودند که همگی برای قبول دایگی به [[مکه]] آمده بودند و [[امید]] داشتند که از طرف پدر طفل شیرخوار انعامی را دریافت دارند، در آن سال همه [[سرزمین‌ها]] و به خصوص منطقه بنی سعد به [[خشک‌سالی]][[ سختی]] [[مبتلا]] شده بودند و در سینه‌های حلیمه آن قدر شیر نبود که حتی طفل خود را [[سیر]] کند و برای همین شب‌ها از صدای [[گریه]] طفل نمی‌توانستند بخوابند. شتر ماده [[پیری]] هم‌ که داشتند، به اندازه کافی شیر نمی‌داد و چون [[ضعیف]] بود، نمی‌توانستند بر آن سوار شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مکه همه زنان، طفلی را برای شیر دادن پیدا کردند مگر حلیمه که کسی را پیدا نکرده بود. از طرفی چون [[رسول الله]]{{صل}} [[یتیم]] بود، زنان از [[پذیرفتن]] وی خودداری کرده بودند. در این حال حلیمه به همسرش گفت: من [[دوست]] ندارم که بدون طفل برگردم، چون از زنان دیگر [[خجالت]] می‌کشم. همسرش گفت: اشکالی ندارد. برو و او را بیاور و ان شاء [[الله]] که باعث خیر و [[برکت]] می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من برای آوردنش رفتم و پس از آنکه او را به محل اسکانمان آوردم و سینه‌هایم را در دهانش گذاردم. آن قدر شیر خورد تا سیر شد و پس از او برادرش آن قدر شیر خورد تا [[سیر]] شد و همسرم نیز که برای دوشیدن [[ناقه]] رفته بود، پستان‌هایش را پر از شیر یافته بود و آن قدر شیر دوشیده بود که همه ما نوشیدیم و سیر شدیم. سپس همسرم به من گفت: ای حلیمه، [[عجب]] طفل با برکتی را به [[خانه]] آورده‌ای. من هم گفتم: به [[خدا]] قسم که من همین را [[آرزو]] داشته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به منزلمان در منطقه [[بنی سعد]] رفتیم و دائما خیر و [[برکت]] فراوان [[الهی]] را [[مشاهده]] می‌کردیم. گوسفندان من به هنگام غروب با شکم‌های [[سیر]] و سینه‌های پرشیر برمی‌گشتند، در حالی که گوسفندان همسایه‌هایم گرسنه و با سینه‌های خشک برمی‌گشتند. [[رسول الله]]{{صل}} با سرعتی بیش از [[اطفال]] دیگر [[رشد]] می‌کرد و هنوز دوساله نشده بود که جسمش [[قوی]] و محکم شده بود. پس از دو سالگی و اتمام شیرخوارگی‌اش او را به مادرش برگرداندیم و در عین حال بسیار علاقه‌مند بودیم که او را به خاطر خیر و برکتش نزد خودمان نگه داریم و مادرش هم با این درخواست ما موافقت کرد و او را پیش ما فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز،[[ شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی [[نفوذ]] کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از [[اهل علم]] برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]]- پسر عموی [[خدیجه]]- بود،[[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی [[تصرف]] و [[طبری]] این مطلب را در تاریخش از [[ابن اسحاق]] نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و [[ابن ابی الحدید]] در [[شرح نهج البلاغه]]، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و [[مرحوم مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} با [[خدیجه]] [[ازدواج]] کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان [[گلایه]] کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی [[هدیه]] کرد و [[بعد از ظهور اسلام]] هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر [[زمین]] گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100353.jpg|22px]] [[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونان در بقیع]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360316</id>
		<title>حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87_%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360316"/>
		<updated>2026-02-05T06:04:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط&lt;br /&gt;
| موضوع مرتبط = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| عنوان مدخل  = حلیمه سعدیه&lt;br /&gt;
| مداخل مرتبط = [[حلیمه سعدیه در تاریخ اسلامی]]&lt;br /&gt;
| پرسش مرتبط  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مقدمه == &lt;br /&gt;
حلیمه، دختر [[ابوذؤیب]] عبدالله بن حارث بن شجنه، دایه رسول خدا{{صل}} و از [[طایفه]] [[سعد بن بکر]] بود که [[پیامبر اسلام]]{{صل}} بسیار به او [[احترام]] می‌گذاشت. او [[همسر]] [[حارث بن عبدالعزی]] بود که او هم نزد [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[محترم]] بود؛ زیرا این دو پدر و مادر رضاعی حضرت بودند&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و شیردادن به [[پیامبر]]{{صل}} ==&lt;br /&gt;
اشراف [[عرب]] برای آنکه فرزندان‌شان سخنور شوند، آنان را به [[زنان]] عرب بیابان‌نشین که زبانشان از دخل و تصرف به دور بود، می‌سپردند و نیز به دلیل آنکه هوای [[مکه]] گرم و با مزاج اطفال سازگار نبود، اطفال را از شیر خوارگی به زنانی که در جاهای خوش آب و هوا [[زندگی]] می‌کردند، می‌سپردند تا از تلف شدن در سنین کودکی در [[امان]] باشند و به همین دلیل، پس از آنکه از شیر هم گرفته می‌شدند، تا چهار پنج سالگی آنها را به [[شهر]] نمی‌آوردند؛ پیامبر{{صل}} هم تا سن پنج سالگی در میان قبیلة [[بنی سعد]] می‌زیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: &amp;quot;هنگامی که خشکسالی بود، برای گرفتن طفل شیرخوار با عده‌ای از زنان [[قبیله]] به سوی مکه حرکت کردیم. بر الاغی سوار بودیم که از شدت [[ضعف]] و لاغری از همه جمعیت عقب بود. گاهی بر آن سوار می‌شدیم و گاهی پیاده حرکت می‌کردیم و شتری داشتیم که از شیر آن استفاده می‌کردیم، ولی چندان شیر نداشت که ما را [[سیر]] کند؛ از این رو پستان من هم آن قدر شیر نداشت که فرزندم را سیر کند؛ لذا شب‌ها از [[گریه]] طفلم [[خواب]] نداشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنکه وارد مکه شدیم و همه زنان اطفالی گرفتند، ولی من طفلی نیافتم جز محمد فرزند [[آمنه]] که چون [[یتیم]] بود هیچ یک از [[زن‌ها]] او را نپذیرفتند؛ زیرا از پدر طفل [[انتظار]] کمک است نه از مادر و جد او. چون جمعیت تصمیم گرفتند باز گردند، به شوهرم گفتم: به [[خدا]] [[سوگند]]، بر من دشوار است که تمام [[زنان]] [[قبیله]] شیرخواری گرفته باشند و من دست خالی برگردم؛ همان طفل [[یتیم]] را خواهم گرفت. او گفت: &amp;quot;مانعی نیست؛ [[امید]] است خدا به خاطر او به ما [[برکت]] دهد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۶۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نزد [[عبدالمطلب]]، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیله‌ای؟ گفتم: از [[قبیله]] سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: &amp;quot;[[سعادت]] و [[بردباری]]، دو صفتی است که خیر [[دنیا]] و [[عزت]] همیشگی با آنهاست&amp;quot;. سپس مرا به [[خانه]] [[آمنه]]، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در [[جامه]] پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی [[مشک]] از او به مشام می‌رسید. آن قدر این طفل، دلربا و [[زیبا]] بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینه‌اش نهادم. [[چشم]] گشود و نوری از چشمانش درخشید که [[آسمان]] را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. [[محمد]] همیشه از پستان راستم شیر می‌آشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمی‌خورد مگر آنکه بچه خودم مشغول [[آشامیدن]] باشد&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بعضی از [[روایات]] نقل شده است که حلیمه می‌گفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو می‌آورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از [[برکت]] وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش می‌ریخت&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰-۴۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و بازگشت از [[مکه]] ==&lt;br /&gt;
هنگامی که حلیمه محمد را گرفته و به [[منزل]] خود آمد، از برکت وی پستانش پر از شیر شد و طفل شان نیز [[سیر]] شد. و شوهرش حارث که خواست شتر را بدوشد، پستانش را پر از شیر دید و آن قدر شیر دوشید که خود و همسرش سیر شدند. [[همسر]] حلیمه می‌گوید: این شب یکی از بهترین شب‌های [[زندگی]] ما بود، همسرم گفت: &amp;quot;مثل اینکه این طفل، بسیار [[مبارک]] است!&amp;quot; گفتم: آری، امیدوارم چنین باشد&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۶، ص۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح آن [[روز]] سوار الاغ شده و به طرف [[قبیله]] حرکت کردیم؛ مرکب ما چنان [[قوی]] و چست و چالاک شده بود که از تمامی [[اهل]] قافله جلوتر می‌رفت؛ [[زنان]] [[قبیله]] می‌گفتند: حلیمه تو را چه می‌شود! قدری آهسته‌تر تا ما هم برسیم؛ مگر مرکب شما همان نیست که موقع رفتن از همه عقب‌تر بود و گاهی سواره و گاهی پیاده می‌آمدید! گفتم: آری همان است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حلیمه [[روایت]] شده که می‌گفت: چون محمد را به دایگی پذیرفتم، به [[سرزمین]] خویش بازگشتیم. آنجا سرزمینی بود که خشک‌تر از آن سراغ نداشتم و گوسفندهای ما از صحرا در حالی که [[سیر]] شده و خوب چریده بودند و پستان‌های پر شیر داشتند، بر می‌گشتند و آنها را می‌دوشیدیم، در حالی که گوسفندان همسایه‌های ما از صحرا گرسنه بر می‌گشتند و قطره‌ای شیر نداشتند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه عربی)، ج۱، ص۲۲۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[مردم]] به چوپان‌های خود می‌گفتند: شما نیز گوسفندها را همان جا ببرید که گوسفندان حلیمه را می‌برند و همین کار را هم می‌کردند، ولی فایده‌ای نداشت&amp;lt;ref&amp;gt;دلائل النبوه، بیهقی، ج۱، ص۱۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیگر [[کرامات]] [[رسول]] بزرگ [[اسلام]] این بود که حلیمه گوید: چون محمد را از شیر باز می‌گرفتم، سخنی عجیب از وی می‌شنیدم و آن این بود که می‌گفت: {{متن حدیث| الله اكبر و الحمد لله كثيرا}}&amp;lt;ref&amp;gt;شرف النبی، خرگوشی، ص۱۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۲-۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== حلیمه و نقل کراماتی از [[رسول خدا]] ==&lt;br /&gt;
چون حلیمه از [[پیامبر]]{{صل}} کرامات و [[برکات]] بسیاری دید، علاقه فراوانی به آن حضرت پیدا کرد تا جایی که او را بر [[فرزندان]] خود، ضمره، عبدالله و قره، مقدم می‌داشت و می‌گفت: فرزندم! به خدای [[آسمان]] که تو از فرزندانم عزیزتری! آیا می‌شود که زنده باشم و بزرگی تو را ببینم؟ از جمله کراماتی که حلیمه از آن [[بزرگوار]] نقل کرده آن است که محمد در کودکی هیچگاه جامه‌اش را [[آلوده]] نکرد و هرگاه نیاز داشت، آن قدر به خود می‌پیچید تا حلیمه متوجه شده و او را خارج می‌برد. او هرگز مدفوع [[پیامبر]]{{صل}} را ندید و هر چه از او دفع می‌شد، [[زمین]] آن را می‌بلعید. هیچ وقت بوی بد از پیامبر به مشام نرسید و همیشه از او بوی [[مشک]] و [[کافور]] می‌آمد&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۳۹۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== [[احترام]] گذاردن [[پیامبر]]{{صل}} به حلیمه ==&lt;br /&gt;
پس از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} به [[پیامبری]] [[مبعوث]] شد، روزی بر روی فرش یا [[جامه]] خود نشسته بود که حارث بن عبد العزی ([[همسر]] حلیمه و پدر رضاعی رسول خدا{{ع}}) وارد شد. گوشه‌ای از جامه را برای او گسترد و حارث نشست. طولی نکشید که حلیمه وارد شد و پیامبر{{صل}} گوشه دیگر جامه را پهن کرد و حلیمه را نشانید. پس از او [[برادر]] رضاعی حضرت وارد شد و چون جامه‌ای که پیامبر{{صل}} بر آن نشسته بود، جانداشت تا او را بنشاند، روی [[زمین]] مقابل پدر و مادر رضاعی خود نشست و برادر را جای خود نشانید&amp;lt;ref&amp;gt;السیرة الحلبیة، حلبی، ج۱، ص۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هنگامی که [[مردم]] [[مکه]] از آمدن حارث باخبر شدند، نزد وی آمده و گفتند: حارث! می‎دانی فرزندت محمد چه حرف‌هایی می‌زند و چه ادعاهایی می‌کند؟ او پرسید: چه می‌گوید؟ مردم مکه گفتند: [[گمان]] می‌کند، مردم پس از مردن، زنده می‌شوند و آنان که از [[امر خدا]] [[اطاعت]] کرده‌اند، به [[بهشت]] و آنان که [[نافرمانی]] کرده‌اند، به [[جهنم]] می‌روند و به این جهت [[اجتماع]] ما را متلاشی کرده و کارهای ما را به هم زده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حارث به رسول خدای{{صل}} گفت: &amp;quot;فرزندم! مردم مکه و بستگان شما چنین می‌گویند، آیا چنین عقیده‌ای دارید؟&amp;quot; حضرت فرمود: &amp;quot;آری؛ در آن [[روز]]، [[دست]] تو را خواهم گرفت و از گفته امروزت به تو خبر می‌دهم&amp;quot;. حارث با شنیدن این جملات، [[ایمان]] آورد و گفت: &amp;quot;اگر فرزندم دست مرا بگیرد، رها نمی‌کند مگر آنکه مرا داخل بهشت کند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص۴۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} برای حلیمه، احترام را فراوانی [[نور]] قائل ستارز بود چنانچه داستان زیر [[شاهد]] بر این ادعا می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عامر بن واثله]] می‌گوید: &amp;quot;من در [[جعرانه]] [[رسول اکرم]]{{صل}} را دیدم که در میان [[مردم]] گوشت تقسیم می‌کردند. زنی در نزد آن حضرت بود که [[رسول خدا]]{{صل}} ردایش را برای او پهن کرده بود. پرسیدم: این [[زن]] کیست که [[رسول خدا]]{{صل}} ردای خود را برای او پهن کرده؟ گفتند: او مادر رضاعی ایشان، [[حلیمه سعدیه]] است که آن حضرت را شیر دادند&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;الغارات، ثقفی کوفی (ترجمه: عطاردی)، ص۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۳-۴۳۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== محبت پیامبر{{صل}} به حلیمه بعد از [[مرگ]] او ==&lt;br /&gt;
[[رسول اکرم]]{{صل}} حتی پس از مرگ حلیمه نیز به او [[محبت]] داشت، به طوری که هر گاه نام او را می‌شنید، برای او [[دعا]] می‌فرمود. حتی در [[زمان]] شنیدن خبر از [[دنیا]] رفتن وی [[اندوهگین]] شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو حصین می‌گوید: &amp;quot;یکی از [[زنان]] [[قبیله]] سعد بن بکر که خاله یا عمه رضاعی [[پیامبر]]{{صل}} بود، همراه با مشکی کره و جوالی کشک به دیدن پیامبر{{صل}} آمد و رسول خدا{{صل}} در ابطح بود. آن زن نسبت خود را گفت، پیامبر{{صل}} پس از این که او را شناختند، او را به [[اسلام]] [[دعوت]] کردند و آن زن نیز اسلام آورد. سپس پیامبر{{صل}} دستور فرمود تا [[هدیه]] او را بپذیرند و از او درباره حلیمه پرسید، آن زن به پیامبر{{صل}} گفت: &amp;quot;مدت‌هاست که حلیمه مرده است&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس چشمان رسول خدا{{صل}} [[اشک]] آلود شد و سپس از او پرسید: چه کسی از او باقی مانده است؟ آن زن گفت: &amp;quot;دو [[برادر]] و دو خواهر شیری شما، آن گاه پیامبر{{صل}} هدایایی به آن زن بخشید. آن زن در حالی که باز می‌گشت، می‌گفت: به [[خدا]] در کودکی چه [[نیک]] بودی و اکنون هم چه [[فرخنده]] و پر [[برکت]] هستی&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;المغازی، واقدی، ج۲، ص۸۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج۱، ص۹۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۴-۴۳۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شیماء، دختر حلیمه ==&lt;br /&gt;
حلیمه دختری به نام شیما داشت و در ایامی که پیامبر{{صل}} را شیر می‌داد، وی از حضرت [[پذیرایی]] می‌کرد. در [[جنگ حنین]]، پس از آنکه [[مسلمانان]] [[پیروز]] شدند و [[غنایم]] و [[ثروت]] [[مردم]] [[هوازن]] و ثقیف را به چنگ آوردند و [[زنان]] و [[فرزندان]] آنان به دست لشکر اسلام افتاد، [[پیامبر]]{{صل}} و [[مسلمانان]] در [[جعرانه]] اتراق کرده بودند. در این حال شیماء در میان جمعیتی از [[مردم]] [[هوازن]] نزد [[رسول خدا]]{{صل}} وارد شد و خود را معرفی کرد. پیامبر{{صل}} عبای [[مبارک]] را از دوش برداشت و روی [[زمین]] گستراند و او را روی آن نشانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سخنگوی هوازن برخاست و گفت: &amp;quot;یا [[رسول الله]]! اگر [[نعمان بن منذر]] یا حارث بن ابی شمر بر ما [[غلبه]] می‌کردند و [[اموال]] و [[زنان]] ما را متصرف می‌شدند و از ایشان تقاضا می‌کردیم، آنها را به ما بر می‌گردانیدند؛ در حالی که شما بهترین کفالت کنندگان و [[اشرف]] بزرگان هستید و در میان [[اسیران]]، خاله‌ها و دختر خاله‌های رضاعی شما و پرستاران و [[دختران]] پرستاران شما هستند؛ پس بر ما [[منت]] گذارده و زنان را [[آزاد]] کنید&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر حلیمه هم همین مسئله را تقاضا کرد. حضرت فرمود: &amp;quot;سهم خود و سهم فرزندان و [[خاندان]] [[عبدالمطلب]] را به شما بخشیدم، اما سهم مسلمانان را نمی‌توانم ببخشم ولی از ایشان بخواه و مرا [[شفیع]] قرار بده تا شاید از [[حق]] خود بگذرند&amp;quot;. دختر حلیمه پس از نماز ظهر برخاست و از مردم همین مسئله را تقاضا کرد، همه مردم به [[احترام]] پیامبر{{صل}} از سهم خود گذشتند مگر [[اقرع بن حابس]] و عیینه که [[رضایت]] ندادند و گفتند: چون ایشان در [[جنگی]] که میان ما رخ داد، از زنان ما استفاده کردند، اکنون ما هم از زنان‌شان استفاده خواهیم کرد؛ سپس پیامبر برای مشخص شدن سهم این دو نفر در میان اسرا قرعه افکند و ضمن قرعه فرمود: &amp;quot;خدایا! سهم ایشان را ناچیز قرار بده&amp;quot;. پس از قرعه به هر یک از ایشان بنده‌ای رسید و آنها هم چون چنین دیدند، سهم خود را بخشیدند &amp;lt;ref&amp;gt;بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۱، ص۱۷۲-۱۷۳ (به نقل از: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۵-۴۳۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[دوران شیرخوارگی نبی اکرم]]{{صل}}‌==&lt;br /&gt;
[[مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی از [[بَّره خُزاعیه]] نقل می‌کند: اولین کسی که [[رسول الله]]{{صل}} را شیر داد، [[ثویبه]]، [[کنیز]] [[ابو لهب]]، بوده است. ثویبه نوزادی به نام مسروح داشت و قبل از آن که‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} به [[حلیمه سعدیه]] سپرده شود، چند روزی وی را شیر داده بود. وی همچنین [[خمرة بن عبد المطلب]] و بعد از او [[ابو سلمة بن عبد الأسد مخزومی]] را شیر داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که ثویبه نزد رسول الله{{صل}} می‌آمد، او را [[اکرام]] می‌کرد و بعد از [[هجرت]] نیز برای او [[هدیه]] و صلة می‌فرستاد، این [[زن]] [[اسلام]] آورد و بعد از [[فتح خیبر]] فوت کرد&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۸۴. از کازرونی، المنتقی فی مولد المصطفی.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] در [[فروع کافی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که آن حضرت فرمود: روزی [[حضرت علی]]{{ع}} دختر خمرة را به رسول الله پیشنهاد کرد و رسول الله در [[جواب]] فرمود: آیا نمی‌دانی که او برادرزاده رضاعی‌ام می‌باشد. سپس امام صادق{{ع}} فرمود: رسول الله{{صل}} و عمویش خمرة از یک زن شیر خورده بودند&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱، ص۳۴۰. از فروع کافی، ج۲، ص۴۱-۴۲. و مرحوم صدوق آن را در من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۲۶۰ و طوسی آن را در تهذیب، ج۷، ص۲۹۲ نقل کرده‌اند و در مفتاح الکتب الاربعه، ج۱۴، ص۳۴۰-۳۴۳ نیز آمده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: اولین شیری را که رسول الله از غیر مادرش نوشید، شیر [[ثویبة]] کنیز ابو لهب بود و همین زن خمرة بن عبد المطلب و [[جعفر بن ابی طالب]] و [[ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی]] را شیر داده بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] همان خبری را که کازرونی نقل کرده است با اسناد به برة دختر ابی تجزأة از طریق [[واقدی]] نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[إعلام الوری]] می‌نویسد: ثویبه کنیز ابو لهب، چند روزی با شیری که از پسرش مسروح داشت، رسول الله{{صل}} را شیر داد و این زن پس از [[اسلام آوردن]] در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش نیز قبل از وی فوت کرد. او قبل از آن [[خمرة بن عبد المطلب]] را شیر داده بود و برای همین دختر خمرة، برادرزاده رضاعی‌اش بوده است و خمرة چهار سال از [[رسول الله]]{{صل}} بزرگ‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۵ و گفته شده است که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[فتح مکه]] از ثوبیه و پسرش سؤال کرد که گفتند: آنها فوت کرده‌اند، چنان که در استیعاب و الروض الانف و شرح المواهب به این مطلب اشاره شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[ابن شهر آشوب]] هم [[روایت]] [[طبری]] را نقل کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مناقب، ج۱، ص۱۷۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] هم در [[کشف الغمة]] می‌نویسد: [[ثویبة]] با استفاده از شیر پسرش مسروح چند [[روز]] [[نبی اکرم]]{{صل}} را شیر داده بود و این قبل از آن بود که وی به حلیمه سپرده شود و [[ثویبه]] در حالی که [[مسلمان]] بود در [[سال هفتم هجری]] درگذشت و پسرش هم قبل از وی فوت کرده بود. این [[زن]] قبل از دایگی برای نبی اکرم{{صل}} به خمرة، [[عموی پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} شیر داده بود و لذا به هنگام [[پیشنهاد ازدواج]] با دختر خمرة بن عبد المطلب فرمود: او برادرزاده رضاعی من است و خمره چهار سال از رسول الله مسن‌تر بود&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۵. این عبارت همان عبارتی است که طبرسی آن را در اعلام الوری بدون سند ذکر کرده است و این مطلب در نظر بعضی از غلاة از شیعیان سنگین آمده است و نمی‌خواسته‌اند قبول کنند که ثوبیه کنیز ابو لهب اولین کسی بوده است که به رسول الله{{صل}} شیر داده است و برای این که بتوانند این فاصله زمانی بین میلاد نبی اکرم{{صل}} و سپرده شدن وی به حلیمه سعدیه را پر کنند، به روایتی که کلینی قدس سره از علی بن حمزه بطائنی از ابی بصیر از امام صادق{{ع}} نقل کرده است، متمسک شده‌اند که آن حضرت فرموده است: هنگامی که رسول الله{{صل}} متولد شد، تا چند روزی شیر نداشت و برای همین ابو طالب او را بر سینه‌های خود گذاشت و به اذن الهی در سینه‌هایش شیر جاری شد و چند روزی نبی اکرم{{صل}} از آن استفاده کرد تا آنکه حلیمه سعدیه را پیدا کردند و طفل را به او سپردند. (اصول کافی، ج۱، ص۴۴۸). اما باید گفت که کشی در کتاب رجال خویش اخبار زیادی را در مورد دروغگو بودن علی بن ابی حمزه بطائنی نقل نموده و او را لعن کرده است که لعنت خدا بر او باد. و خداوند کلینی و ابن شهر آشوب و مجلسی را رحمت کند که این خبر دروغ را روایت کرده‌اند خداوند مرحوم ربانی شیرازی را بیامرزد که در تعلیقه‌اش بر حاشیه بحار گفته است: این حدیث مقداری عجیب و غریب است و در روایاتش افرادی هستند که مورد اعتماد نیستند. (بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۴۰) و قطب راوندی خبر مربوط به دایگی حلیمه سعدیه را در الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۸۱، حدیث ۱۳۴ نقل کرده و بحار الانوار آن را در ج۱۵، ص۳۳۱ آورده است و ما آن را به طور کامل در اینجا نقل کردیم.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[[[تاریخ]] تحقیقی [[اسلام]] ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی ا[[سلام]]]]، ج۱، ص۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دایگی حلیمه سعدیه‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] از حلیمه، دختر [[ابی ذؤیب سعدیة]]، نقل می‌کند که او گفت: همراه همسرش، [[حارث بن عبد العزی]] از [[بنی هوازن]] خارج شد در حالی که فرزند شیر خوارش [[عبد الله بن حارث]] در بغلش بود. به همراه آنها عده‌ای از [[زنان]] [[بنی سعد]] بودند که همگی برای قبول دایگی به [[مکه]] آمده بودند و [[امید]] داشتند که از طرف پدر طفل شیرخوار انعامی را دریافت دارند، در آن سال همه [[سرزمین‌ها]] و به خصوص منطقه بنی سعد به [[خشک‌سالی]][[ سختی]] [[مبتلا]] شده بودند و در سینه‌های حلیمه آن قدر شیر نبود که حتی طفل خود را [[سیر]] کند و برای همین شب‌ها از صدای [[گریه]] طفل نمی‌توانستند بخوابند. شتر ماده [[پیری]] هم‌ که داشتند، به اندازه کافی شیر نمی‌داد و چون [[ضعیف]] بود، نمی‌توانستند بر آن سوار شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مکه همه زنان، طفلی را برای شیر دادن پیدا کردند مگر حلیمه که کسی را پیدا نکرده بود. از طرفی چون [[رسول الله]]{{صل}} [[یتیم]] بود، زنان از [[پذیرفتن]] وی خودداری کرده بودند. در این حال حلیمه به همسرش گفت: من [[دوست]] ندارم که بدون طفل برگردم، چون از زنان دیگر [[خجالت]] می‌کشم. همسرش گفت: اشکالی ندارد. برو و او را بیاور و ان شاء [[الله]] که باعث خیر و [[برکت]] می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من برای آوردنش رفتم و پس از آنکه او را به محل اسکانمان آوردم و سینه‌هایم را در دهانش گذاردم. آن قدر شیر خورد تا سیر شد و پس از او برادرش آن قدر شیر خورد تا [[سیر]] شد و همسرم نیز که برای دوشیدن [[ناقه]] رفته بود، پستان‌هایش را پر از شیر یافته بود و آن قدر شیر دوشیده بود که همه ما نوشیدیم و سیر شدیم. سپس همسرم به من گفت: ای حلیمه، [[عجب]] طفل با برکتی را به [[خانه]] آورده‌ای. من هم گفتم: به [[خدا]] قسم که من همین را [[آرزو]] داشته‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به منزلمان در منطقه [[بنی سعد]] رفتیم و دائما خیر و [[برکت]] فراوان [[الهی]] را [[مشاهده]] می‌کردیم. گوسفندان من به هنگام غروب با شکم‌های [[سیر]] و سینه‌های پرشیر برمی‌گشتند، در حالی که گوسفندان همسایه‌هایم گرسنه و با سینه‌های خشک برمی‌گشتند. [[رسول الله]]{{صل}} با سرعتی بیش از [[اطفال]] دیگر [[رشد]] می‌کرد و هنوز دوساله نشده بود که جسمش [[قوی]] و محکم شده بود. پس از دو سالگی و اتمام شیرخوارگی‌اش او را به مادرش برگرداندیم و در عین حال بسیار علاقه‌مند بودیم که او را به خاطر خیر و برکتش نزد خودمان نگه داریم و مادرش هم با این درخواست ما موافقت کرد و او را پیش ما فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حلیمه می‌گوید: پس از چند ماهی که پیش ما ماند او را نزد مادرش برگردانیدیم. مادرش گفت: چرا او را برگردانده‌ای در حالی که بسیار علاقه‌مند به نگه‌داری از او بودی؟ گفتم: [[فرزندان]] خودم نیز بزرگ شده‌اند و من [[وظیفه]] خودم را انجام داده‌ام و می‌ترسم که آسیبی به وی برسد و برای همین او را همان‌گونه که [[دوست]] داری نزد شما برگردانده‌ام. [[آمنه]] گفت: آیا ترسیدی که [[شیطان]] بر وی مسلط شود؟ گفتم: بله. گفت: هرگز،[[ شیطان]] هیچ‌گاه نمی‌تواند در وی [[نفوذ]] کند و سپس از حوادث و [[کرامات]] مربوط به دوران حاملگی و زایمانش برای من صحبت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: بعضی از [[اهل علم]] برایم نقل کرده‌اند که آنچه باعث شد حلیمه سعدیه‌ [[نبی اکرم]]{{صل}} را به مادرش برگرداند، این بود که گروهی از نصارای [[حبشه]] او را دیده بودند و از حلیمه خواسته بودند که او را به آنها بدهد تا به سرزمینشان ببرند و حتی نزدیک بود که این کار انجام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق می‌گوید: [[مردم]] می‌گویند که وقتی [[حلیمه سعدیه]] نبی اکرم{{صل}} را به سوی خانواده‌اش در [[مکه]] می‌آورد، او را در میان مردم گم کرد و هر چه جست و جو کرد، نتوانست او را پیدا کند. پس نزد [[عبد المطلب]] آمد و گفت: دیشب من به همراه محمد{{صل}} به سوی [[مکه]] آمدم، اما هنگامی که به بلندی‌های این [[شهر]] رسیدیم، او را گم کردم و به [[خدا]] که نمی‌دانم او الان کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[عبد المطلب]] کنار [[کعبه]] رفت و از خدا درخواست کرد که نوه‌اش را به وی بازگرداند. پس از مدتی دو نفر از [[قریشیان]] که یکی از آنها [[ورقة بن نوفل]]- پسر عموی [[خدیجه]]- بود،[[ محمد]] را نزد عبد المطلب آوردند و گفتند: نوه‌ات را در بلندی‌های مکه پیدا کردیم. [[عبد المطلب]] او را بر دوش خویش نشاند و او را به دور [[کعبه]] [[طواف]] داد و برایش [[دعا]] کرد. آنگاه او را نزد مادرش [[آمنه]] فرستاد&amp;lt;ref&amp;gt;ابن اسحاق، ج۸، ص۱۷۱-۱۷۷ با اندکی [[تصرف]] و [[طبری]] این مطلب را در تاریخش از [[ابن اسحاق]] نقل کرده است، ج۲، ص۱۶۰ و [[ابن ابی الحدید]] در [[شرح نهج البلاغه]]، ج۳، ۲۵۲-۲۵۳ این مطلب را از آنها نقل کرده است و [[مرحوم مجلسی]] از [[کازرونی]] در المنتقی نقل کرده است: هنگامی که [[رسول الله]]{{صل}} با [[خدیجه]] [[ازدواج]] کرد، حلیمه نزد رسول الله آمد و از خشکی سرزمینشان [[گلایه]] کرد و رسول الله پس از صحبت با خدیجه، چهل گوسفند و شتر به وی [[هدیه]] کرد و [[بعد از ظهور اسلام]] هم نزد رسول الله{{صل}} آمد که رسول الله او را با لفظ مادر، صدا کرد و عبایش را بر [[زمین]] گسترد تا حلیمة بر آن بنشیند ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ص۴۰۱).&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
# [[پرونده:1100353.jpg|22px]] [[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اعلام]]&lt;br /&gt;
[[رده:مدفونان در بقیع]]&lt;br /&gt;
[[رده:اصحاب پیامبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360315</id>
		<title>عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360315"/>
		<updated>2026-02-05T05:44:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* جایگاه مولود در نگاه جدّ و عمویش‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = عبدالله بن عبدالمطلب | عنوان مدخل  = عبدالله بن عبدالمطلب | مداخل مرتبط = [[عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ ازدواج]] عبدالله با [[آمنه]] ==&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: بیست سال پس از حفر [[زمزم]] و یک سال پس از فدیه دادن برای عبد الله، این [[ازدواج]] [[مبارک]] رخ داد و در آن هنگام [[آمنه دختر وهب]] چهارده‌ساله بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌نویسد: [[عبد المطلب]] فرزندش عبد الله را با خود برد تا به [[خانه]] [[وهب بن عبد]] مناف بن [[زهره]] که در آن ایام از بزرگان [[بنی زهره]] به شمار می‌رفت، رسید و دخترش آمنه را برای پسرش عبد الله [[تزویج]] کرد و آمنه از [[بهترین زنان]][[ قریش]] از جهت [[شرافت]] و جایگاه [[خانوادگی]] بود و بدین ترتیب عبد المطلب او را به تزویج عبد الله درآورد و [[مراسم]] [[زفاف]] در خانه عبد المطلب انجام شد و آمنه به [[رسول الله]]{{صل}} حامله شد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۵. [[طبری]] هم آن را [[روایت]] کرده است، ج۲، ص۲۴۳. و [[علامه مجلسی]] در [[بحار الانوار]] در باب ابتدای خلقتش خبری را ذکر می‌کند که متضمن تفصیل طویلی در مورد [[خطبه]] آمنه و زفاف او می‌باشد که در چاپ‌های جدید بحار حدود هفتاد و هشت صفحه از جلد پانزدهم بحار را دربرمی‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در ابتدا می‌گوید: «شیخ [[ابو الحسن البکری]]، استاد [[شهید ثانی]] در کتابش به نام الانوار می‌نویسد: اسلاف و شیوخ [[راوی]] ما این [[حدیث]] را از [[ابو عمرو]] [[الانصاری]] نقل کرده‌اند که گفت: از [[کعب الاحبار]] و وهب بن منبّه و [[ابن عباس]] سؤال کردم که همگی گفتند: هنگامی که [[خداوند]] [[اراده]] کرد که محمد{{صل}} را [[خلق]] کند، به ملائکه‌اش گفت.»... و علامه مجلسی در آخر خبر می‌گوید: «می‌گویم: همانا این خبر را با وجود غرابت و ارسالش آورده‌ام، چون به مؤلف آن [[اعتماد]] دارم و مشتمل بر بسیاری از [[آیات]] و معجزاتی است که سایر [[اخبار]] آن را [[نفی]] نمی‌کند و بلکه [[تأیید]] می‌کند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که شهید ثانی در سال ۹۶۶ ه ق به [[شهادت]] رسیده است و تحقیق‌کننده [[بحار الانوار]]، مرحوم [[آیة الله]] [[ربانی شیرازی]] از ریاض العلماء از بعضی از [[مؤرخان]] نقل کرده است که [[شهید]] ثانی نسخه عتیقه‌ای از کتاب الانوار الکبری را دیده است که [[تاریخ]] [[نوشتن]] آن،[[ سال]] ۶۹۶ ه ق. بوده است و السمهودی در کتاب [[تاریخ مدینه]] که آن را در سال ۸۸۸ ه ق. تألیف کرده است؛ شرح حال البکری، صاحب الانوار الکبری را ذکر کرده و گفته است: [[سیره]] البکری [[کذب]] و [[باطل]] است! بنابراین چگونه ممکن است که وی از [[مشایخ]] [[ شهید]] ثانی باشد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا [[ابو الحسن البکری]] که از مشایخ [[شهید ثانی]] بوده است در سال ۹۵۲ ه ق در قاهره فوت کرده است، چنان که این مطلب در [[شذرات الذهب]] آمده و او صاحب کتاب الانوار نبوده است، امّا [[علامه مجلسی]] یکی را با دیگری [[اشتباه]] گرفته است و به او [[حسن ظن]] پیدا کرده و [[اخبار]][[ باطل]] و کذبش را در بحار وارده کرده که البته با [[حسن نیت]] بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[احتجاج]] از [[امام کاظم]] به نقل از [[حضرت علی]]{{س}} [[روایت]] می‌کند که فرمود: [[آمنه دختر وهب]] در [[عالم رؤیا]] [[مشاهده]] کرد که به وی گفته شد: جنینی که به همراه داری از بزرگان است و پس از تولد اسمش را محمّد{{صل}} بگذار. سپس حضرت علی{{ع}} فرمود: [[خداوند]] اسمی از [[اسماء]] خودش را مشتق نمود، خداوند محمود است و این محمّد{{صل}} است&amp;lt;ref&amp;gt;الاحتجاج، ج۱، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به همین مضمون [[شیخ طبرسی]] در [[اعلام الوری]] از [[سفیان بن عیینه]] نقل می‌کند که وی گفت: بهترین بیتی که [[عرب]] در [[شأن پیامبر]] گفته همان قول [[ابو طالب]] است:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;و شقَّ له من اسمه کی یُجَلَّهُ&#039;&#039;|2=&#039;&#039;فذو العرش محمود و هذا محمد‏&amp;lt;ref&amp;gt;و اسمش را از اسم خود اشتقاق نمود تا بزرگش بدارد که خداوند صاحب عرش محمود است و این محمد.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفته است: دیگران می‌گویند این [[بیت]] از [[حسان بن ثابت]] است که آغاز قصیده‌اش این چنین است:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;أ لم‌تر اَنّ اللهَ أرسل عبده&#039;&#039;|2=&#039;&#039;ببُرهانه و اللهُ اعلی و أَمجَدُ&amp;lt;ref&amp;gt;آیا ندیدی که خداوند بنده‌اش را با دلایل و براهین به رسالت برگزید و خداوند برتر و بلندمرتبه‌تر است. سید زینی رحلان روایت کرده است که مادرش وقایعی که بر وی گذشته بود را برای عبد المطلّب تعریف کرد و عبد المطلّب او را محمد{{صل}} نامید و لکن مادرش او را احمد نامید سپس پنج بیت از اشعار ابو طالب رضی الله عنه را نقل کرده است که در آن نبی اکرم را أحمد نامیده است (انسان العیون فی سیرة الأمین المأمون معروف به سیره حلبیه، ص۹۲-۱۰۰).&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌نویسد: [[مردم]] می‌گویند: [[آمنه دختر وهب]] صحبت می‌کرده است که هنگامی که او به [[نبی اکرم]]{{صل}} حامله شد، [[مشاهده]] نمود که نوری از وی درخشید که به وسیله آن کاخ‌های [[بصری]] در [[سرزمین شام]] مشاهده گردیدند و به وی گفته شد: تو به [[سرور]] این [[امّت]] حامله گردیده‌ای و هنگامی که پا به عرصه هستی گذاشت، بگو: او را از [[شرّ]] هر حسودی در پناه [[خدا]] قرار می‌دهم و او را محمّد{{صل}} نام‌گذاری کن&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن هشام]]، ج۱، ص۱۶۶ و [[طبری]] در [[تاریخ]] طبری، ج۲، ص۱۵۶ و [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]]، ج۱، ص۲۹ از وی نقل کرده است و [[قمی]] در تفسیرش، ص۳۴۹ و [[صدوق]] در [[اکمال الدین]]، ج۱، ص۱۹۶ از [[ابن اسحاق]] به نقل از أبان بن عثمان [[الاحمر]] [[بجلی]] [[کوفی]] به صورت مرفوع این مطلب را نقل کرده و [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]]، ج۱، ص۶۹-۱۲۹ از [[امام صادق]]{{ع}} این مطلب را نقل کرده است. و در الروض الانف و [[ابن فورک]] در الفصول آورده است که: [[أحیحة بن جلاح]] و [[حمران]] بن ربیعة و سفیان به یکی از علمای [[یهود]] برخورد کردند که آنها را از [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}} و اسمش باخبر کرد. آنها پس از آنکه اطلاع پیدا کردند [[رسول الله]] در نزدیکی همان [[زمان]] در [[سرزمین حجاز]] [[مبعوث]] خواهد شد، به [[طمع]] افتادند که این شخص یکی از [[فرزندان]] آنها باشد، برای همین فرزندانشان را محمد نام‌گذاری کردند. در میان [[عرب]] کسی به غیر از این سه نفر شناخته نشده‌اند که فرزندانشان را محمد نامیده باشد، با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که زینی رحلان در سیرة الحلبیة، ج۱، ص۹۳ گفته است که تعداد کسانی که نام محمد را داشتند، به شانزده نفر می‌رسید و شعری را در این باره ذکر کرده که چنین است: ان الّذین سموا باسم محمّد من قبل خیر [[الناس]] [[ضعف]] ثمان. همانا کسانی که قبل از بهترین [[مردم]]،[[ محمد]] نام‌گذاری شده بودند، دو برابر هشت نفر (۱۶) بودند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] [[روایت]] می‌کند که وی از [[حلیمه سعدی]]ه از [[آمنه دختر وهب]] نقل کرده است که گفت: هنگامی که به [[نبی اکرم]]{{صل}} حامله شدم نوری از من درخشید که کاخ‌های [[بصری]] در [[سرزمین شام]] را روشن کرد. سپس به [[خدا]] قسم که هیچ حملی را خفیف‌تر و راحت‌تر از این ندیدم و هنگامی که او را به [[دنیا]] آوردم، دست‌هایش را بر [[زمین]] گذاشت و سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است که گروهی از [[اصحاب رسول الله]]{{صل}} به آن حضرت گفتند: یا [[رسول الله]]، درباره خودت برای ما سخن بگو. حضرت فرمود: بلی، من بر طبق دعای پدرم و [[دعوت]] [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} و [[بشارت]] برادرم، [[حضرت عیسی]]{{ع}} هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مادرم به من حامله شد، [[مشاهده]] کرد که نوری از وی درخشید که کاخ‌های [[شام]] را برایش روشن کرد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن اسحاق]]، ج۱، ص۱۷۱-۱۷۵ و [[طبری]] با سند از ثور بن یزید شامی از مکحول شامی از [[شداد بن أوس]] [[روایت]] می‌کند که گفت: ما نزد رسول الله{{صل}} نشسته بودیم! در این حال پیرمرد مسنّی از [[بنی عامر]] که بزرگ آنها به [[حساب]] می‌آمد، پیش آمد. او در حالی که به عصایش تکیه زده بود، در مقابل رسول الله{{صل}} ایستاد و گفت: ای پسر [[عبد المطلب]]! مطلع شده‌ام که تو [[گمان]] می‌کنی که رسول الله هستی!؟ و [[خدا]] تو را همانند ابراهیم و [[موسی]] و [[عیسی]] و سایر [[انبیا]] برای [[هدایت مردم]] ارسال کرده است. تو ادعای بسیار بزرگی کرده‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام انبیا و [[خلفا]] از دو [[خانه]] در میان [[بنی اسرائیل]] برخاسته‌اند و تو از اقوامی هستی که سنگ و چوب و [[بت]] می‌پرستند و در این صورت تو را چه به [[ادعای نبوّت]] و [[رسالت]]؟! و لکن هر سخنی حقیقتی دارد و از تو می‌خواهم که مرا به [[حقیقت]][[ سخن]] و [[شأن]] و [[مقام]] خویش [[آگاه]] کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نبی اکرم]]{{صل}} از سؤال این پیر مرد خوشش آمد و به وی گفت: ای [[برادر]] بنی عامر! این سؤالی که مطرح کرده‌ای، دارای حقیقتی است و باید بنشینی تا برایت توضیح دهم. پیر مرد هم نشست. آنگاه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به وی گفت: ای برادر بنی عامر، حقیقت سخنم و شأن و مقام من این است که من بر طبق دعای پدرم ابراهیم و بشارت برادرم، [[عیسی بن مریم]] هستم و من اولین فرزند مادرم بودم... سپس مادرم در [[خواب]] دید که آنچه در شکمش می‌باشد، [[نور]] است و مادرم گفت نوری را که از من درخشید، پی‌گیری کردم و دیدم که آن نور مشارق و مغارب [[زمین]] را برایم روشن کرد. ([[تاریخ]] [[طبری]]، ج۲، ص۱۶۱) و [[کازرونی]] این مطلب را با همین سند در المنتقی فی مولود المصطفی نقل کرده است و [[ابن ابی الحدید]] هم مختصر آن را در [[شرح نهج البلاغه]] از [[طبرسی]] نقل کرده است‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهراً این خبر همان چیزی است که [[ابن اسحاق]] از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است. الّا این که وی سند خبر را فراموش کرده و گفته است: «از بعضی از [[اهل علم]] و [[گمان]] نمی‌کنم که جز از [[خالد بن معدان]] کلاعی باشد» و چنان که در [[تهذیب]] التهذیب آمده، خالد در سال ۱۰۸ [[وفات]] کرده است و شاید برای همین وی بخشی از خبر را به صورت نقل به معنا آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. شاید که سخن ابن اسحاق در ابتدای این [[حدیث]] که می‌گوید: «و یتحدّث [[الناس]]»، و [[مردم]] می‌گویند، اشاره به [[ضعف]] این خبر نیست، بلکه به [[شهرت]] آن در میان مردم اشاره دارد، چنان که [[طبری]] آن در [[إعلام الوری]] [[روایت]] کرده و قولش را چنین شروع کرده‌ است: از جمله خبرهای [[مستفیض]] این است که هنگامی که [[مادر رسول الله]]{{صل}} او را به [[دنیا]] آورد، نوری را [[مشاهده]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] از [[امام صادق]]{{ع}} روایت کرده است: بین [[ازدواج]] عبد الله با [[آمنه]] و ولادت [[رسول الله]]{{صل}} ده ماه فاصله بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد [[هادی]] یوسفی غروی|یوسفی غروی،[[ محمد]] [[هادی]]]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۰-۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ولادت مبارک‌==&lt;br /&gt;
از مادرش روایت شده که گفته است: هنگامی که او را به دنیا آوردم، نوری را دیدم که از من درخشید؛ به طوری که مرا به [[وحشت]] انداخت و به [[درد]] و مشکلاتی که [[زن‌ها]] از آن [[رنج]] می‌برند، [[مبتلا]] نشدم و از طریق دیگر روایت شده که وی گفت: نوری از من درخشید که به وسیله آن کاخ‌های [[شام]] را دیدم و پس از آن پا به عرصه هستی گذاشت، یک مشت خاک را برداشت و آنگاه سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;علی بن ابراهیم قمّی به طور مفصّل این خبر را در تفسیرش به صورت [[مرسل]] چنین ذکر کرده است: از آمنه، مادر [[نبی اکرم]] نقل شده است که گفت: هنگامی که به رسول الله حامله شدم، هیچ [[احساس]] حاملگی نکردم و در [[عالم رؤیا]] نوری را [[مشاهده]] کردم و گویی سروش [[غیبی]] نزد من آمد و گفت: هرآینه تو به بهترین [[انسان‌ها]] حامله شده‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه وی را به [[دنیا]] آوردم، دست‌ها و زانوهایش را بر [[زمین]] گذاشت و سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت و نوری از من درخشید که مابین زمین و آسمان را روشن کرد و [[شیطان‌ها]] به وسیله شهاب‌ها و [[ستارگان]] سنگباران شدند و از پهنه [[آسمان]] ناپدید گردیدند و [[قریشی‌ها]] شهاب‌ها را می‌دیدند که در آسمان [[سیر]] می‌کردند و از این جنب و [[جوش]] زیاد به [[وحشت]] افتادند و گفتند: این [[نشانه برپایی قیامت]] است و برای همین، نزد [[ولید بن مغیره]] که پیر مردی [[باتجربه]] بود، جمع شدند و از او در این مورد سؤال کردند: او گفت: به این ستارگانی که در ظلمت‌های [[دریاها]] و خشکی‌ها، راهنمای مسافران هستند، نگاه کنید. اگر این ستارگان زایل شده‌اند، موعد [[قیامت]] فرا رسیده است و اگر اینها در جای خویش ثابت هستند، این اتفاق به خاطر پدیده‌ای است که رخ داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[مکه]] مردی [[یهودی]] [[زندگی]] می‌کرد که به وی یوسف می‌گفتند. هنگامی که وی حرکت‌های غیر عادی ستارگان و شهاب‌ها را [[مشاهده]] کرد، به محل [[اجتماع]][[ قریش]] آمد و گفت: ای [[قریشیان]]! آیا در این شب مولودی در میان شما متولد شده است؟ گفتند: نه. او گفت: به [[تورات]] قسم که [[اشتباه]] می‌کنید. در این شب آخرین و [[برترین]]، [[پیامبر]] متولد شده است. او کسی است که در کتاب‌های ما درباره‌اش صحبت شده است که به هنگام تولدش، [[شیطان‌ها]] در آسمان سنگباران می‌شوند و ناپدید می‌گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن، هر کسی که به منزلش می‌رفت از خانواده‌اش در این باره سؤال می‌کرد و [[جواب]] می‌شنید که [[عبد الله بن عبد المطلب]] صاحب پسری شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یهودی گفت که او را نزد مولود ببرند و همراه عده‌ای به در [[خانه]] [[آمنه]] آمدند و به وی گفتند: فرزندت را بیاور تا این یهودی او را ببیند، آمنه فرزندش را که در قنداقی پیچیده بود، به آنها عرضه کرد. یهودی در چشمانش [[خیره]] شد و شانه‌اش را نگاه کرد و خال سیاهی را بر آن دید که چند تار مو بر آن روئیده بود. در این حال یهودی [[غش]] کرد و بر [[زمین]] افتاد. اطرافیانش بر وی خندیدند و [[یهودی]] به آنها گفت: ای [[قریشیان]]! آیا می‌خندید؟ این [[پیامبر]] [[شمشیر]] است که بر شما مسلط خواهد شد و [[نبوّت]] تا [[ابد]] از [[بنی اسرائیل]] خارج شده است. [[مردم]] از آنجا متفرق شدند در حالی که درباره سخنان یهودی صحبت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم]] می‌گوید: هنگامی که [[شیطان‌ها]] به وسیله [[ستارگان]] سنگباران شدند، نزد [[ابلیس]] رفتند و گفتند:&lt;br /&gt;
ما از ورود به [[آسمان]] منع شدیم و به وسیله شهاب‌ها سنگباران می‌شویم. [[ابلیس]] گفت: تحقیق کنید که در [[دنیا]] حادثه‌ای رخ داده است. آنها نزد ابلیس آمدند و گفتند: حادثه‌ای را [[مشاهده]] نکردیم. ابلیس گفت: خودم آن را [[پیگیری]] خواهم کرد. بنابراین مابین [[مشرق]] و [[مغرب]] به جست و جو پرداخت تا به [[حرم]] رسید و دید که [[ملائکه]] در آنجا مزدحم شده‌اند و [[جبرئیل]] در حالی که حربه‌ای در دست دارد، جلوی در حرم ایستاده است. ابلیس خواست که وارد حرم شود؛ اما جبرئیل فریاد زد: دور شو ای [[ملعون]] و به جانب [[کوه]] [[حراء]] آمد و به صورت [[سدّی]] مرتفع درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ابلیس گفت: ای جبرئیل می‌خواهم که سؤالی را از تو بپرسم.[[ جبرئیل]] گفت که آن سؤال چیست؟ ابلیس گفت: این ازدحام چیست؟ چرا در دنیا جمع شده‌اید؟ جبرئیل گفت: این [[پیامبر]] این [[امت]] و آخرین و [[برترین]] انبیاست که متولد شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابلیس گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم؟ جبرئیل گفت: نه. گفت: آیا [[نصیبی]] در امتش دارم؟ جبرئیل گفت: بله. ابلیس گفت: [[راضی]] شدم. ([[تفسیر قمی]]، ج۱، ص۳۷۳-۳۷۴).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا باید این نکته را در نظر داشته باشیم که [[شیطان]] گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم و جبرئیل گفت: نه. و آن را با آنچه که در مورد [[حفظ]] [[قلب]] آن حضرت{{صل}} گفته شد، مقایسه کنیم تا بدانیم که جبرئیل به طور خاص بهره و نصیب شیطان را از قلب آن حضرت زایل کرده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به این که یوسف [[یهودی]] در [[مکه]] به [[آمنه]] می‌گوید: «[[نبوت]] تا [[ابد]] از [[بنی اسرائیل]] خارج شده است» نمی‌توان گفت که این خبر از [[اسرائیلیات]] است. البته در خبر استبعادی وجود دارد و آن این است که [[ولید بن مغیره]] را به گونه‌ای توصیف می‌کند که در [[هنگام ظهور اسلام]]، یعنی چهل سال پس از ولادت [[نبی اکرم]]{{صل}} به آن صفات موصوف بوده است و آیا قبل از چهل سالگی‌اش صفاتی شبیه بعد از هشتاد سالگی‌اش داشته است؟!&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش در [[ایام تشریق]] در جمره وسطی که عبد الله در آنجا استقرار داشت، به وی حامله شد و او را در شعب [[ابی طالب]] در [[منزل]] محمد بن یوسف&amp;lt;ref&amp;gt;علامه [[مجلسی]] در حاشیه [[بحار الانوار]] می‌نویسد: [[مورّخان]] می‌گویند: این منزل، برای [[نبی اکرم]]{{صل}} بوده است که آن را به [[عقیل بن ابی طالب]] بخشیده است و فرزندانش آن را به [[محمد بن یوسف]]، [[برادر]] [[حجاج ثقفی]] فروختند و بعد از آن به [[خانه]] محمد بن یوسف مشهور شد و او آن را به کاخی که آن را [[بیضاء]] (خانه سفید) می‌نامیدند، ضمیمه کرد و بعد از انقضای [[دولت]] [[بنی امیه]]، [[خیزران]]، مادر [[هادی]] و [[هارون]] الرشید به [[حج]] آمد و محل میلاد [[نبی اکرم]]{{صل}} را از کاخ جدا کرد و آن را به [[مسجد]] تبدیل کرد و در حال حاضر در آن مسجد [[نماز]] خوانده می‌شود و محل [[زیارت]] [[زائران]] است. ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ۲۵۰-۲۵۲) و [[سید]] أمین در اعیان الشیعة می‌نویسد:&lt;br /&gt;
این مسجد بر همان حالت سابق خویش باقی بود تا این که [[وهابیان]] بر [[مکه]] مستولی شدند و آن را منهدم ساخته و از زیارت آن جلوگیری کردند و آن را به طویله [[چهار پایان]] تبدیل نمودند. (اعیان الشیعة، ج۳، ص۷) و فعلا به صورت خانه‌ای در بسته در برابر [[مسعی]] است که تابلوی با عنوان «مکتبه مکة الکرمة» بر آن است.&amp;lt;/ref&amp;gt; در گوشه سمت چپ آن به [[دنیا]] آورد و خیزران آن مکان را خرید و به مسجدی تبدیل کرد که [[مردم]] در آن نماز می‌خوانند&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹ و تاریخ مسعودی، ج۲، ص۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[مجلسی]] از کتاب حدائق الریاض و التواریخ الشرعیة [[شیخ مفید]] نقل کرده است که میلاد [[رسول الله]]{{صل}} در هنگام [[طلوع فجر]] [[روز جمعه]]، [[هفدهم ربیع الاول]] [[سال]] [[عام الفیل]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] می‌نویسد: آن حضرت در [[طلوع خورشید]] [[جمعه]]، در هفدهم ربیع الاول عام الفیل متولد شده است و در آن هنگام سی و چهار سال از [[زمان]] [[پادشاهی]] [[انوشیروان]] می‌گذشت&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۲ و در مورد اوصاف [[کسری ]]([[خسرو]]) نوشته است: او [[قاتل]] و درهم کوبنده مزدکیان و [[زندیق‌ها]] بوده است و او همان کسی است که به [[گمان]] عده‌ای مورد [[تمجید]] رسول الله{{صل}} بوده و درباره‌اش گفته است: «در [[زمان]] [[پادشاه]] [[عادل]] [[صالح]] متولد شده‌ام» و این اوّلین کتابی است که این خبر را به صورت [[مرسل]] نقل می‌کند و آن را از پندارهای عده‌ای از [[مردم]] می‌داند! و قبل از [[طبری]] در هیچ کتابی از [[عامه]] و [[خاصه]] این خبر را ندیده‌ام و بلکه خبری را نقل کردیم که مخالف این قول است و آن این که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[پیروزی]] [[عرب‌ها]] فرمودند: «این اوّلین روزی است که عرب‌ها بر [[عجم‌ها]] ([[فارسیان]]) [[پیروز]] شدند و این پیروزی به خاطر من بوده است». و در این [[جنگ]] بر [[کسری ]]([[خسرو]]) [[انوشیروان]] پیروز شدند و در این صورت چگونه ممکن است که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} وی را به [[عادل]] و [[صالح]] توصیف کند؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] می‌گوید: در هنگامه [[طلوع فجر]] [[روز جمعه]]، برابر با هفدهم [[ربیع الاوّل]] که بیست و پنج [[روز]] از [[هلاکت]] [[اصحاب فیل]] گذشته بود، متولد شده است و [[اهل سنت]] می‌گویند: روز [[دوشنبه]] که هشت یا ده روز از حادثه اصحاب فیل گذشته بود، متولد شده است و آنگاه [[روایت]] [[طبری]] در مورد انوشیروان را نقل کرده است، ج۱، ص۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید بن طاووس]] در اقبال می‌نویسد: بسیاری از علمایی که بدان‌ها مراجعه کردیم، قائل بودند که میلاد آن حضرت{{صل}} در طلوع فجر [[هفدهم ربیع الاول]] [[سال]] [[عام الفیل]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال الاعمال، ج۳، ص۱۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای همین [[علّامه مجلسی]] [[قدس]] سرّه می‌نویسد: بدانید که [[امامیه]] به استثنای عده بسیار کمی، [[اتفاق نظر]] دارند بر این که ولادت آن حضرت{{صل}} در هفدهم ربیع الاول بوده است و بیشتر اهل سنت بر این عقیده‌اند که ولادت آن حضرت در دوازدهم این ماه بوده است و مرحوم [[کلینی]] رحمه [[الله]] نیز همین قول را [[اختیار]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۴۸. شیخ إربلی هم به [[اختلاف]] در [[تاریخ]] ولادت اشاره کرده و نوشته است: به نظر من که بروز اختلاف ساده و قابل قبول است؛ زیرا عرب‌های [[جاهلی]] [[بی‌سواد]] بوده‌اند و با ثبت تاریخ ولادت‌ فرزندانشان آشنا نبودند و از طرفی [[شأن]] و [[مقام]] او را در [[آینده]] نمی‌دانسته‌اند و در صدد ضبط تاریخ ولادت آن حضرت نبوده‌اند. اما اختلافشان در تاریخ [[وفات]] آن حضرت عجیب است! چنان که اختلافشان در [[اذان]] و اقامه عجیب است. البته در مورد اذان و اقامه ممکن است هر قومی ادّعا کنند که از [[نبی اکرم]]{{صل}} این چنین [[روایت]] شده است، ولی [[روز]] [[وفات]] آن حضرت چیزی است که باید معلوم و مشخص باشد «[[کشف]] الغمة، ج۱، ص۱۵».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید جعفر مرتضی]] این [[کلام]] إربلی را در الصحیح نقل کرده و آنگاه در حاشیه‌اش گفته است: عجیب‌تر از آن این است که آنها در بسیاری از اموری که سال‌ها هر [[روز]] آن را [[تکرار]] می‌کرده‌اند،[[ اختلاف]] دارند و حتی در مورد [[وضو]] و [[نماز]] که روزانه پنج مرتبه آن را همراه [[نبی اکرم]]{{صل}} به جای می‌آوردند [[روایات]] متناقض [[روایت]] می‌کنند تا جایی که بعضی از آنها می‌گویند: در [[نماز ظهر]] و عصر تنها از این که می‌دیدند موهای محاسنش [[حرکت]] می‌کند می‌فهمیدند که آن حضرت می‌خواند! الصحیح، ج۱، ص۸ به نقل از [[صحیح بخاری]]، ج۶، ص۹۰ و ۹۳ و [[مسند احمد]]، ج۵، ص۱۰ و ۱۲ و [[السنن]] الکبری از [[بیهقی]]، ج۲، ص۳۷ و ۵۴ به نقل از [[صحیحین]].&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۴-۲۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جایگاه مولود در نگاه جدّ و عمویش‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: هنگامی که مادرش آن حضرت را به [[دنیا]] آورد فرستاده‌ای را نزد جدّش [[عبد المطلب]] فرستاد تا به او بگوید که فرزندت متولد شده است و برای دیدنش تشریف بیاور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبد المطلب به ملاقاتش آمد و مولود را مورد [[ملاطفت]] قرار داد. [[آمنه]] در مورد آنچه که در [[زمان]] حاملگی‌اش رخ داده بود و دستورهایی که به وی در مورد نام‌گذاری‌اش داده شده بود، توضیح داد. سپس عبد المطلب او را در بغل گرفت و به داخل [[کعبه]] رفت و در آنجا به خاطر این [[نعمت]] به [[شکر]] و [[سپاس‌گزاری]] از [[خدای متعال]] پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۸-۱۶۹ و طبری هم آن را با اضافاتی از وی نقل کرده است، ج۲، ص۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قمی]] در تفسیرش و [[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین و [[شیخ طوسی]] در [[امالی]] و [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]] از [[امام صادق]]{{ع}} روایت می‌کنند که گفت: قنداقه نبی اکرم را نزد عبد المطلب آوردند تا او را ببیند و سخنان عجیب مادرش به وی رسیده بود. عبد المطلب او را گرفت و در اتاقش گذاشت و سپس او را به ارکان [[کعبه]] پناه داد و در شعری گفت:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;الحمد الله الذی اعطانی&#039;&#039;|2=&#039;&#039;هذا الغلام الطیب الاردان‌}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;قد ساد فی المهد علی الغلمان&#039;&#039;|2=&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;خدا را شکر که این طفل پاک و آراسته را به ما عنایت کرد طفلی که در گهواره‌اش بر دیگران برتری دارد. تفسیر قمی، ص۳۴۹، و اکمال الدین، ج۱، ص۱۹۶، و أمالی شیخ طوسی، ص۱۷۱ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۶۹-۷۱، حدیث ۱۲۹، و مناقب حلبی، ج۱، ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] از الابانة تألیف [[ابن بطّه]] نقل می‌کند: [[نبی اکرم]]{{صل}} در حالی متولد شد که‌ [[ختنه]] شده و نافش بریده شده بود. وقتی که این مطلب برای جدّش [[عبد المطلب]] بیان گردید، وی اظهار داشت که این فرزند من دارای [[شأن]] و مقامی خواهد بود&amp;lt;ref&amp;gt;المناقب، ج۱، ص۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] با سندی از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که وقتی [[آمنه]] به [[درد]] زایمان [[مبتلا]] شد، [[فاطمه بنت اسد]]، [[همسر]] [[ابو طالب]] نزد وی آمد و پیش او ماند تا آنکه زایمان کرد [[و]] راحت شد. در این حال یکی از آنها به دیگری گفت: آیا آنچه را که من می‌بینم، تو هم می‌بینی؟ او گفت: چه می‌بینی؟ گفت: این نوری که بین [[مغرب]] و [[مشرق]] درخشیده است. پس از آن ابو طالب آمد و [[فاطمه]] برایش از نوری که دیده بود، تعریف کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو طالب گفت: [[آگاه]] باش که به زودی [[فرزندی]] را به [[دنیا]] می‌آوری که [[وصی]] این مولود خواهد بود&amp;lt;ref&amp;gt;روضة الکافی، ص۳۰۲. و مثل همین مطلب را با سندی دیگر ابن شهر آشوب در مناقب، ج۱، ص۲۳ نقل کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۷-۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[وفات]] عبد الله‌==&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که عبد الله دو ماه پس از تولد [[حضرت محمد]]{{صل}} وفات کرده است و سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که او قبل از تولدش وفات کرده و این صحیح نیست؛ زیرا [[اجماع]] بر این است که وی بعد از تولدش وفات کرده است! دیگران گفته‌اند که وی یک سال بعد از میلاد وفات کرده است و محل وفاتش در [[شهر مدینه]] و در خانه‌ای معروف به [[خانه]] [[نابغه]] رخ داده است و در این حال در میان دایی‌هایش از [[بنی نجار]] به سر می‌برده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از افراد معروفی که گفته‌اند عبد الله قبل از ولادت حضرت محمد{{صل}} وفات کرده است؛ [[ابن اسحاق]] است. چنان که در [[سیره]] [[ابن هشام]] و [[طبری]] و [[طبرسی]] به نقل از وی آمده است که عبد الله پس از مدت کوتاهی وفات کرد در حالی که [[مادر رسول الله]]{{صل}} حامله بود&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۷ و تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرد دیگر [[واقدی]] می‌باشد و طبری به نقل از او از [[زهری]] روایت کرده است: [[عبد المطلب]]، عبد الله را برای آوردن مقداری خرما به [[مدینه]] فرستاد و او در همان جا فوت کرد. پس از آنکه مراجعت عبد الله به درازا کشید، عبد المطلب فرزندش حارث را به دنبال وی فرستاد که حارث‌ متوجه فوت برادرش شد. سپس واقدی می‌گوید: آنچه که برای ما ثابت شده این است که [[عبد الله بن عبد المطلب]] به همراه کاروانی از [[قریش]] از [[شام]] برمی‌گشت و در مدینه[[ منزل]] کرد در حالی که عبد الله مریض بود. او در نزد اقوامش ماند و پس از مدتی وفات کرد و در خانه کوچکی که متعلق به نابغه بود به خاک سپرده شد و در این باره [[اصحاب]] ما اختلافی ندارند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و ۲۴۶ و در ص۱۶۵ می‌گوید: اما هشام کلبی گفته است: عبد الله پس از آنکه رسول الله ۲۸ ماهه شد، درگذشت. قابل ذکر است که خانه‌ای که پدر نبی اکرم{{صل}} در آن به خاک سپرده شد تا سال ۱۳۹۰ ه برپا بود و سپس در هنگام توسعه مسجد النبی{{صل}} منهدم شد و اثری از آن باقی نماند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید [[یعقوبی]] با ادعای [[اجماع]] می‌خواهد که عدم [[اختلاف]] در [[وفات]] عبد الله پس از تولد فرزندش را [[اثبات]] کند، به خصوص که چنین خبری را از [[امام صادق]]{{ع}} در مقابل خویش می‌بیند و بر خود لازم می‌داند که از قول [[امام صادق]]{{ع}}[[ دفاع]] کند، اگر چه با ادعای [[اجماع]] بر عدم خلاف در این مطلب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] هم با [[یعقوبی]] در این امر موافق است بدون این که آن را به امام صادق{{ع}} نسبت دهد و می‌گوید: پدرش عبد الله در [[مدینه]] در میان دایی‌هایی خویش فوت کرد، در حالی که محمد{{صل}} دوماهه بود&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او [[روایت]] یعقوبی را به خاطر [[مرسله]] بودنش ذکر نکرده یا از آن مطلع نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[مسعودی]] [[عقیده]] [[ابن اسحاق]] و [[واقدی]] را پذیرفته و گفته است: پدرش در [[شام]] به سر می‌برد که مریض شد و به سوی مدینه آمد و در آنجا فوت کرد و در این هنگام [[مادر رسول الله]] به وی حامله بود. سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که عبد الله یک ماه بعد از ولادت [[نبی اکرم]]{{صل}} [[وفات]] کرده است و بعضی دیگر گفته که او دو سال بعد از ولادت فرزندش وفات کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مرحوم مجلسی]] از کتاب المنتقی فی مولد المصطفی تألیف [[کازرونی]] که از [[عامه]] است، نقل می‌کند: عبد الله به همراه کاروانی تجارتی از [[قریش]] به سوی شام [[حرکت]] کرد، آنها پس از آنکه از [[تجارت]] خویش فارغ شدند، مراجعت کردند و در مسیر خویش از مدینه گذشتند. در آن هنگام عبد الله مریض بود و به رفقایش گفت: من چند روزی نزد دایی‌هایم، [[بنی عدی بن نجار]] می‌مانم. کاروان به سوی [[مکه]] حرکت کرد و هنگامی که [[عبد المطلب]] از آنها در مورد عبد الله سؤال کرد، گفتند: چون مریض بوده است، او را نزد دایی‌هایش در مدینه گذاشته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبد المطلب فرزند بزرگش حارث را به مدینه فرستاد و او پس از آنکه به مدینه رسید، متوجه‌ شد که عبد الله فوت کرده است. دایی‌هایش در مورد مریضی عبد الله و اقداماتی که انجام داده بودند، توضیح دادند. حارث به مکه بازگشت و آنها را از [[مرگ عبد الله]] باخبر کرد و پدر و [[برادران]] و خواهرانش بسیار ناراحت و [[اندوهگین]] شدند و در آن [[زمان]] هنوز [[رسول الله]]{{صل}} متولد نشده بود و عبد الله به هنگام [[وفات]] بیست و پنج‌ساله بود. سپس می‌گوید: و [[روایت]] شده است که وی در هفت‌ماهگی رسول الله{{صل}} فوت کرده است و گفته شده است که در هنگام وفاتش، رسول الله{{صل}} بیست و هشت‌ماهه بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[کازرونی]] از [[واقدی]] نقل می‌کند که عبد الله یک [[گله]] گوسفند و پنج شتر و یک [[کنیز]] به نام برکة از خویش به [[ارث]] گذاشت و این کنیز همان [[ام ایمن]] است که [[وظیفه]] حضانت از [[رسول الله]]{{صل}} را بر عهده داشت&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۱۲۴-۱۲۵ به نقل از المنتقی فی مولد المصطفی تألیف [[محمد بن مسعود کازرونی]] و در ص۱۱۶ از کتاب العدد نقل شده است که [[نبی اکرم]]{{صل}} این [[اموال]] را از مادرش به ارث برد.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[طبرسی]] می‌گوید: گفته شده است که رسول الله به هنگام فوت پدرش، هفت‌ماهه بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] می‌نویسد: وی دو سال و چهار ماه با پدرش [[زندگی]] کرد و سپس می‌نویسد: گفته شده است که به هنگام فوت پدرش هفت‌ماهه بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إربلی این سخنش را از طبرسی حکایت می‌کند و سخن اولش همان سخن [[هشام کلبی]] است، چنان که طبرسی گفته است: و اما هشام کلبی می‌گوید: عبد الله پس از آنکه رسول الله{{صل}} بیست و هشت‌ماهه شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، درگذشته است. اما آنچه که [[روایت]] [[ابن اسحاق]] در مورد [[وفات]] عبد الله قبل از میلاد رسول الله{{صل}} را [[تأیید]] می‌کند، این است که ما به هیچ خبر یا اثری از عبد الله در هنگام میلاد رسول الله[[ دست]] نیافتیم و بلکه جدش [[عبد المطلب]] را می‌بینیم که به دنبال یافتن دایه‌ای برای وی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۸-۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360310</id>
		<title>عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360310"/>
		<updated>2026-02-05T05:35:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* ولادت مبارک‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = عبدالله بن عبدالمطلب | عنوان مدخل  = عبدالله بن عبدالمطلب | مداخل مرتبط = [[عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ ازدواج]] عبدالله با [[آمنه]] ==&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: بیست سال پس از حفر [[زمزم]] و یک سال پس از فدیه دادن برای عبد الله، این [[ازدواج]] [[مبارک]] رخ داد و در آن هنگام [[آمنه دختر وهب]] چهارده‌ساله بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌نویسد: [[عبد المطلب]] فرزندش عبد الله را با خود برد تا به [[خانه]] [[وهب بن عبد]] مناف بن [[زهره]] که در آن ایام از بزرگان [[بنی زهره]] به شمار می‌رفت، رسید و دخترش آمنه را برای پسرش عبد الله [[تزویج]] کرد و آمنه از [[بهترین زنان]][[ قریش]] از جهت [[شرافت]] و جایگاه [[خانوادگی]] بود و بدین ترتیب عبد المطلب او را به تزویج عبد الله درآورد و [[مراسم]] [[زفاف]] در خانه عبد المطلب انجام شد و آمنه به [[رسول الله]]{{صل}} حامله شد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۵. [[طبری]] هم آن را [[روایت]] کرده است، ج۲، ص۲۴۳. و [[علامه مجلسی]] در [[بحار الانوار]] در باب ابتدای خلقتش خبری را ذکر می‌کند که متضمن تفصیل طویلی در مورد [[خطبه]] آمنه و زفاف او می‌باشد که در چاپ‌های جدید بحار حدود هفتاد و هشت صفحه از جلد پانزدهم بحار را دربرمی‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در ابتدا می‌گوید: «شیخ [[ابو الحسن البکری]]، استاد [[شهید ثانی]] در کتابش به نام الانوار می‌نویسد: اسلاف و شیوخ [[راوی]] ما این [[حدیث]] را از [[ابو عمرو]] [[الانصاری]] نقل کرده‌اند که گفت: از [[کعب الاحبار]] و وهب بن منبّه و [[ابن عباس]] سؤال کردم که همگی گفتند: هنگامی که [[خداوند]] [[اراده]] کرد که محمد{{صل}} را [[خلق]] کند، به ملائکه‌اش گفت.»... و علامه مجلسی در آخر خبر می‌گوید: «می‌گویم: همانا این خبر را با وجود غرابت و ارسالش آورده‌ام، چون به مؤلف آن [[اعتماد]] دارم و مشتمل بر بسیاری از [[آیات]] و معجزاتی است که سایر [[اخبار]] آن را [[نفی]] نمی‌کند و بلکه [[تأیید]] می‌کند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که شهید ثانی در سال ۹۶۶ ه ق به [[شهادت]] رسیده است و تحقیق‌کننده [[بحار الانوار]]، مرحوم [[آیة الله]] [[ربانی شیرازی]] از ریاض العلماء از بعضی از [[مؤرخان]] نقل کرده است که [[شهید]] ثانی نسخه عتیقه‌ای از کتاب الانوار الکبری را دیده است که [[تاریخ]] [[نوشتن]] آن،[[ سال]] ۶۹۶ ه ق. بوده است و السمهودی در کتاب [[تاریخ مدینه]] که آن را در سال ۸۸۸ ه ق. تألیف کرده است؛ شرح حال البکری، صاحب الانوار الکبری را ذکر کرده و گفته است: [[سیره]] البکری [[کذب]] و [[باطل]] است! بنابراین چگونه ممکن است که وی از [[مشایخ]] [[ شهید]] ثانی باشد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا [[ابو الحسن البکری]] که از مشایخ [[شهید ثانی]] بوده است در سال ۹۵۲ ه ق در قاهره فوت کرده است، چنان که این مطلب در [[شذرات الذهب]] آمده و او صاحب کتاب الانوار نبوده است، امّا [[علامه مجلسی]] یکی را با دیگری [[اشتباه]] گرفته است و به او [[حسن ظن]] پیدا کرده و [[اخبار]][[ باطل]] و کذبش را در بحار وارده کرده که البته با [[حسن نیت]] بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[احتجاج]] از [[امام کاظم]] به نقل از [[حضرت علی]]{{س}} [[روایت]] می‌کند که فرمود: [[آمنه دختر وهب]] در [[عالم رؤیا]] [[مشاهده]] کرد که به وی گفته شد: جنینی که به همراه داری از بزرگان است و پس از تولد اسمش را محمّد{{صل}} بگذار. سپس حضرت علی{{ع}} فرمود: [[خداوند]] اسمی از [[اسماء]] خودش را مشتق نمود، خداوند محمود است و این محمّد{{صل}} است&amp;lt;ref&amp;gt;الاحتجاج، ج۱، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به همین مضمون [[شیخ طبرسی]] در [[اعلام الوری]] از [[سفیان بن عیینه]] نقل می‌کند که وی گفت: بهترین بیتی که [[عرب]] در [[شأن پیامبر]] گفته همان قول [[ابو طالب]] است:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;و شقَّ له من اسمه کی یُجَلَّهُ&#039;&#039;|2=&#039;&#039;فذو العرش محمود و هذا محمد‏&amp;lt;ref&amp;gt;و اسمش را از اسم خود اشتقاق نمود تا بزرگش بدارد که خداوند صاحب عرش محمود است و این محمد.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفته است: دیگران می‌گویند این [[بیت]] از [[حسان بن ثابت]] است که آغاز قصیده‌اش این چنین است:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;أ لم‌تر اَنّ اللهَ أرسل عبده&#039;&#039;|2=&#039;&#039;ببُرهانه و اللهُ اعلی و أَمجَدُ&amp;lt;ref&amp;gt;آیا ندیدی که خداوند بنده‌اش را با دلایل و براهین به رسالت برگزید و خداوند برتر و بلندمرتبه‌تر است. سید زینی رحلان روایت کرده است که مادرش وقایعی که بر وی گذشته بود را برای عبد المطلّب تعریف کرد و عبد المطلّب او را محمد{{صل}} نامید و لکن مادرش او را احمد نامید سپس پنج بیت از اشعار ابو طالب رضی الله عنه را نقل کرده است که در آن نبی اکرم را أحمد نامیده است (انسان العیون فی سیرة الأمین المأمون معروف به سیره حلبیه، ص۹۲-۱۰۰).&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌نویسد: [[مردم]] می‌گویند: [[آمنه دختر وهب]] صحبت می‌کرده است که هنگامی که او به [[نبی اکرم]]{{صل}} حامله شد، [[مشاهده]] نمود که نوری از وی درخشید که به وسیله آن کاخ‌های [[بصری]] در [[سرزمین شام]] مشاهده گردیدند و به وی گفته شد: تو به [[سرور]] این [[امّت]] حامله گردیده‌ای و هنگامی که پا به عرصه هستی گذاشت، بگو: او را از [[شرّ]] هر حسودی در پناه [[خدا]] قرار می‌دهم و او را محمّد{{صل}} نام‌گذاری کن&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن هشام]]، ج۱، ص۱۶۶ و [[طبری]] در [[تاریخ]] طبری، ج۲، ص۱۵۶ و [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]]، ج۱، ص۲۹ از وی نقل کرده است و [[قمی]] در تفسیرش، ص۳۴۹ و [[صدوق]] در [[اکمال الدین]]، ج۱، ص۱۹۶ از [[ابن اسحاق]] به نقل از أبان بن عثمان [[الاحمر]] [[بجلی]] [[کوفی]] به صورت مرفوع این مطلب را نقل کرده و [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]]، ج۱، ص۶۹-۱۲۹ از [[امام صادق]]{{ع}} این مطلب را نقل کرده است. و در الروض الانف و [[ابن فورک]] در الفصول آورده است که: [[أحیحة بن جلاح]] و [[حمران]] بن ربیعة و سفیان به یکی از علمای [[یهود]] برخورد کردند که آنها را از [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}} و اسمش باخبر کرد. آنها پس از آنکه اطلاع پیدا کردند [[رسول الله]] در نزدیکی همان [[زمان]] در [[سرزمین حجاز]] [[مبعوث]] خواهد شد، به [[طمع]] افتادند که این شخص یکی از [[فرزندان]] آنها باشد، برای همین فرزندانشان را محمد نام‌گذاری کردند. در میان [[عرب]] کسی به غیر از این سه نفر شناخته نشده‌اند که فرزندانشان را محمد نامیده باشد، با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که زینی رحلان در سیرة الحلبیة، ج۱، ص۹۳ گفته است که تعداد کسانی که نام محمد را داشتند، به شانزده نفر می‌رسید و شعری را در این باره ذکر کرده که چنین است: ان الّذین سموا باسم محمّد من قبل خیر [[الناس]] [[ضعف]] ثمان. همانا کسانی که قبل از بهترین [[مردم]]،[[ محمد]] نام‌گذاری شده بودند، دو برابر هشت نفر (۱۶) بودند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] [[روایت]] می‌کند که وی از [[حلیمه سعدی]]ه از [[آمنه دختر وهب]] نقل کرده است که گفت: هنگامی که به [[نبی اکرم]]{{صل}} حامله شدم نوری از من درخشید که کاخ‌های [[بصری]] در [[سرزمین شام]] را روشن کرد. سپس به [[خدا]] قسم که هیچ حملی را خفیف‌تر و راحت‌تر از این ندیدم و هنگامی که او را به [[دنیا]] آوردم، دست‌هایش را بر [[زمین]] گذاشت و سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است که گروهی از [[اصحاب رسول الله]]{{صل}} به آن حضرت گفتند: یا [[رسول الله]]، درباره خودت برای ما سخن بگو. حضرت فرمود: بلی، من بر طبق دعای پدرم و [[دعوت]] [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} و [[بشارت]] برادرم، [[حضرت عیسی]]{{ع}} هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مادرم به من حامله شد، [[مشاهده]] کرد که نوری از وی درخشید که کاخ‌های [[شام]] را برایش روشن کرد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن اسحاق]]، ج۱، ص۱۷۱-۱۷۵ و [[طبری]] با سند از ثور بن یزید شامی از مکحول شامی از [[شداد بن أوس]] [[روایت]] می‌کند که گفت: ما نزد رسول الله{{صل}} نشسته بودیم! در این حال پیرمرد مسنّی از [[بنی عامر]] که بزرگ آنها به [[حساب]] می‌آمد، پیش آمد. او در حالی که به عصایش تکیه زده بود، در مقابل رسول الله{{صل}} ایستاد و گفت: ای پسر [[عبد المطلب]]! مطلع شده‌ام که تو [[گمان]] می‌کنی که رسول الله هستی!؟ و [[خدا]] تو را همانند ابراهیم و [[موسی]] و [[عیسی]] و سایر [[انبیا]] برای [[هدایت مردم]] ارسال کرده است. تو ادعای بسیار بزرگی کرده‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام انبیا و [[خلفا]] از دو [[خانه]] در میان [[بنی اسرائیل]] برخاسته‌اند و تو از اقوامی هستی که سنگ و چوب و [[بت]] می‌پرستند و در این صورت تو را چه به [[ادعای نبوّت]] و [[رسالت]]؟! و لکن هر سخنی حقیقتی دارد و از تو می‌خواهم که مرا به [[حقیقت]][[ سخن]] و [[شأن]] و [[مقام]] خویش [[آگاه]] کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نبی اکرم]]{{صل}} از سؤال این پیر مرد خوشش آمد و به وی گفت: ای [[برادر]] بنی عامر! این سؤالی که مطرح کرده‌ای، دارای حقیقتی است و باید بنشینی تا برایت توضیح دهم. پیر مرد هم نشست. آنگاه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به وی گفت: ای برادر بنی عامر، حقیقت سخنم و شأن و مقام من این است که من بر طبق دعای پدرم ابراهیم و بشارت برادرم، [[عیسی بن مریم]] هستم و من اولین فرزند مادرم بودم... سپس مادرم در [[خواب]] دید که آنچه در شکمش می‌باشد، [[نور]] است و مادرم گفت نوری را که از من درخشید، پی‌گیری کردم و دیدم که آن نور مشارق و مغارب [[زمین]] را برایم روشن کرد. ([[تاریخ]] [[طبری]]، ج۲، ص۱۶۱) و [[کازرونی]] این مطلب را با همین سند در المنتقی فی مولود المصطفی نقل کرده است و [[ابن ابی الحدید]] هم مختصر آن را در [[شرح نهج البلاغه]] از [[طبرسی]] نقل کرده است‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهراً این خبر همان چیزی است که [[ابن اسحاق]] از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است. الّا این که وی سند خبر را فراموش کرده و گفته است: «از بعضی از [[اهل علم]] و [[گمان]] نمی‌کنم که جز از [[خالد بن معدان]] کلاعی باشد» و چنان که در [[تهذیب]] التهذیب آمده، خالد در سال ۱۰۸ [[وفات]] کرده است و شاید برای همین وی بخشی از خبر را به صورت نقل به معنا آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. شاید که سخن ابن اسحاق در ابتدای این [[حدیث]] که می‌گوید: «و یتحدّث [[الناس]]»، و [[مردم]] می‌گویند، اشاره به [[ضعف]] این خبر نیست، بلکه به [[شهرت]] آن در میان مردم اشاره دارد، چنان که [[طبری]] آن در [[إعلام الوری]] [[روایت]] کرده و قولش را چنین شروع کرده‌ است: از جمله خبرهای [[مستفیض]] این است که هنگامی که [[مادر رسول الله]]{{صل}} او را به [[دنیا]] آورد، نوری را [[مشاهده]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] از [[امام صادق]]{{ع}} روایت کرده است: بین [[ازدواج]] عبد الله با [[آمنه]] و ولادت [[رسول الله]]{{صل}} ده ماه فاصله بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد [[هادی]] یوسفی غروی|یوسفی غروی،[[ محمد]] [[هادی]]]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۰-۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ولادت مبارک‌==&lt;br /&gt;
از مادرش روایت شده که گفته است: هنگامی که او را به دنیا آوردم، نوری را دیدم که از من درخشید؛ به طوری که مرا به [[وحشت]] انداخت و به [[درد]] و مشکلاتی که [[زن‌ها]] از آن [[رنج]] می‌برند، [[مبتلا]] نشدم و از طریق دیگر روایت شده که وی گفت: نوری از من درخشید که به وسیله آن کاخ‌های [[شام]] را دیدم و پس از آن پا به عرصه هستی گذاشت، یک مشت خاک را برداشت و آنگاه سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;علی بن ابراهیم قمّی به طور مفصّل این خبر را در تفسیرش به صورت [[مرسل]] چنین ذکر کرده است: از آمنه، مادر [[نبی اکرم]] نقل شده است که گفت: هنگامی که به رسول الله حامله شدم، هیچ [[احساس]] حاملگی نکردم و در [[عالم رؤیا]] نوری را [[مشاهده]] کردم و گویی سروش [[غیبی]] نزد من آمد و گفت: هرآینه تو به بهترین [[انسان‌ها]] حامله شده‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه وی را به [[دنیا]] آوردم، دست‌ها و زانوهایش را بر [[زمین]] گذاشت و سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت و نوری از من درخشید که مابین زمین و آسمان را روشن کرد و [[شیطان‌ها]] به وسیله شهاب‌ها و [[ستارگان]] سنگباران شدند و از پهنه [[آسمان]] ناپدید گردیدند و [[قریشی‌ها]] شهاب‌ها را می‌دیدند که در آسمان [[سیر]] می‌کردند و از این جنب و [[جوش]] زیاد به [[وحشت]] افتادند و گفتند: این [[نشانه برپایی قیامت]] است و برای همین، نزد [[ولید بن مغیره]] که پیر مردی [[باتجربه]] بود، جمع شدند و از او در این مورد سؤال کردند: او گفت: به این ستارگانی که در ظلمت‌های [[دریاها]] و خشکی‌ها، راهنمای مسافران هستند، نگاه کنید. اگر این ستارگان زایل شده‌اند، موعد [[قیامت]] فرا رسیده است و اگر اینها در جای خویش ثابت هستند، این اتفاق به خاطر پدیده‌ای است که رخ داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[مکه]] مردی [[یهودی]] [[زندگی]] می‌کرد که به وی یوسف می‌گفتند. هنگامی که وی حرکت‌های غیر عادی ستارگان و شهاب‌ها را [[مشاهده]] کرد، به محل [[اجتماع]][[ قریش]] آمد و گفت: ای [[قریشیان]]! آیا در این شب مولودی در میان شما متولد شده است؟ گفتند: نه. او گفت: به [[تورات]] قسم که [[اشتباه]] می‌کنید. در این شب آخرین و [[برترین]]، [[پیامبر]] متولد شده است. او کسی است که در کتاب‌های ما درباره‌اش صحبت شده است که به هنگام تولدش، [[شیطان‌ها]] در آسمان سنگباران می‌شوند و ناپدید می‌گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن، هر کسی که به منزلش می‌رفت از خانواده‌اش در این باره سؤال می‌کرد و [[جواب]] می‌شنید که [[عبد الله بن عبد المطلب]] صاحب پسری شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یهودی گفت که او را نزد مولود ببرند و همراه عده‌ای به در [[خانه]] [[آمنه]] آمدند و به وی گفتند: فرزندت را بیاور تا این یهودی او را ببیند، آمنه فرزندش را که در قنداقی پیچیده بود، به آنها عرضه کرد. یهودی در چشمانش [[خیره]] شد و شانه‌اش را نگاه کرد و خال سیاهی را بر آن دید که چند تار مو بر آن روئیده بود. در این حال یهودی [[غش]] کرد و بر [[زمین]] افتاد. اطرافیانش بر وی خندیدند و [[یهودی]] به آنها گفت: ای [[قریشیان]]! آیا می‌خندید؟ این [[پیامبر]] [[شمشیر]] است که بر شما مسلط خواهد شد و [[نبوّت]] تا [[ابد]] از [[بنی اسرائیل]] خارج شده است. [[مردم]] از آنجا متفرق شدند در حالی که درباره سخنان یهودی صحبت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم]] می‌گوید: هنگامی که [[شیطان‌ها]] به وسیله [[ستارگان]] سنگباران شدند، نزد [[ابلیس]] رفتند و گفتند:&lt;br /&gt;
ما از ورود به [[آسمان]] منع شدیم و به وسیله شهاب‌ها سنگباران می‌شویم. [[ابلیس]] گفت: تحقیق کنید که در [[دنیا]] حادثه‌ای رخ داده است. آنها نزد ابلیس آمدند و گفتند: حادثه‌ای را [[مشاهده]] نکردیم. ابلیس گفت: خودم آن را [[پیگیری]] خواهم کرد. بنابراین مابین [[مشرق]] و [[مغرب]] به جست و جو پرداخت تا به [[حرم]] رسید و دید که [[ملائکه]] در آنجا مزدحم شده‌اند و [[جبرئیل]] در حالی که حربه‌ای در دست دارد، جلوی در حرم ایستاده است. ابلیس خواست که وارد حرم شود؛ اما جبرئیل فریاد زد: دور شو ای [[ملعون]] و به جانب [[کوه]] [[حراء]] آمد و به صورت [[سدّی]] مرتفع درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ابلیس گفت: ای جبرئیل می‌خواهم که سؤالی را از تو بپرسم.[[ جبرئیل]] گفت که آن سؤال چیست؟ ابلیس گفت: این ازدحام چیست؟ چرا در دنیا جمع شده‌اید؟ جبرئیل گفت: این [[پیامبر]] این [[امت]] و آخرین و [[برترین]] انبیاست که متولد شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابلیس گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم؟ جبرئیل گفت: نه. گفت: آیا [[نصیبی]] در امتش دارم؟ جبرئیل گفت: بله. ابلیس گفت: [[راضی]] شدم. ([[تفسیر قمی]]، ج۱، ص۳۷۳-۳۷۴).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا باید این نکته را در نظر داشته باشیم که [[شیطان]] گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم و جبرئیل گفت: نه. و آن را با آنچه که در مورد [[حفظ]] [[قلب]] آن حضرت{{صل}} گفته شد، مقایسه کنیم تا بدانیم که جبرئیل به طور خاص بهره و نصیب شیطان را از قلب آن حضرت زایل کرده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به این که یوسف [[یهودی]] در [[مکه]] به [[آمنه]] می‌گوید: «[[نبوت]] تا [[ابد]] از [[بنی اسرائیل]] خارج شده است» نمی‌توان گفت که این خبر از [[اسرائیلیات]] است. البته در خبر استبعادی وجود دارد و آن این است که [[ولید بن مغیره]] را به گونه‌ای توصیف می‌کند که در [[هنگام ظهور اسلام]]، یعنی چهل سال پس از ولادت [[نبی اکرم]]{{صل}} به آن صفات موصوف بوده است و آیا قبل از چهل سالگی‌اش صفاتی شبیه بعد از هشتاد سالگی‌اش داشته است؟!&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش در [[ایام تشریق]] در جمره وسطی که عبد الله در آنجا استقرار داشت، به وی حامله شد و او را در شعب [[ابی طالب]] در [[منزل]] محمد بن یوسف&amp;lt;ref&amp;gt;علامه [[مجلسی]] در حاشیه [[بحار الانوار]] می‌نویسد: [[مورّخان]] می‌گویند: این منزل، برای [[نبی اکرم]]{{صل}} بوده است که آن را به [[عقیل بن ابی طالب]] بخشیده است و فرزندانش آن را به [[محمد بن یوسف]]، [[برادر]] [[حجاج ثقفی]] فروختند و بعد از آن به [[خانه]] محمد بن یوسف مشهور شد و او آن را به کاخی که آن را [[بیضاء]] (خانه سفید) می‌نامیدند، ضمیمه کرد و بعد از انقضای [[دولت]] [[بنی امیه]]، [[خیزران]]، مادر [[هادی]] و [[هارون]] الرشید به [[حج]] آمد و محل میلاد [[نبی اکرم]]{{صل}} را از کاخ جدا کرد و آن را به [[مسجد]] تبدیل کرد و در حال حاضر در آن مسجد [[نماز]] خوانده می‌شود و محل [[زیارت]] [[زائران]] است. ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ۲۵۰-۲۵۲) و [[سید]] أمین در اعیان الشیعة می‌نویسد:&lt;br /&gt;
این مسجد بر همان حالت سابق خویش باقی بود تا این که [[وهابیان]] بر [[مکه]] مستولی شدند و آن را منهدم ساخته و از زیارت آن جلوگیری کردند و آن را به طویله [[چهار پایان]] تبدیل نمودند. (اعیان الشیعة، ج۳، ص۷) و فعلا به صورت خانه‌ای در بسته در برابر [[مسعی]] است که تابلوی با عنوان «مکتبه مکة الکرمة» بر آن است.&amp;lt;/ref&amp;gt; در گوشه سمت چپ آن به [[دنیا]] آورد و خیزران آن مکان را خرید و به مسجدی تبدیل کرد که [[مردم]] در آن نماز می‌خوانند&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹ و تاریخ مسعودی، ج۲، ص۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[مجلسی]] از کتاب حدائق الریاض و التواریخ الشرعیة [[شیخ مفید]] نقل کرده است که میلاد [[رسول الله]]{{صل}} در هنگام [[طلوع فجر]] [[روز جمعه]]، [[هفدهم ربیع الاول]] [[سال]] [[عام الفیل]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] می‌نویسد: آن حضرت در [[طلوع خورشید]] [[جمعه]]، در هفدهم ربیع الاول عام الفیل متولد شده است و در آن هنگام سی و چهار سال از [[زمان]] [[پادشاهی]] [[انوشیروان]] می‌گذشت&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۲ و در مورد اوصاف [[کسری ]]([[خسرو]]) نوشته است: او [[قاتل]] و درهم کوبنده مزدکیان و [[زندیق‌ها]] بوده است و او همان کسی است که به [[گمان]] عده‌ای مورد [[تمجید]] رسول الله{{صل}} بوده و درباره‌اش گفته است: «در [[زمان]] [[پادشاه]] [[عادل]] [[صالح]] متولد شده‌ام» و این اوّلین کتابی است که این خبر را به صورت [[مرسل]] نقل می‌کند و آن را از پندارهای عده‌ای از [[مردم]] می‌داند! و قبل از [[طبری]] در هیچ کتابی از [[عامه]] و [[خاصه]] این خبر را ندیده‌ام و بلکه خبری را نقل کردیم که مخالف این قول است و آن این که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[پیروزی]] [[عرب‌ها]] فرمودند: «این اوّلین روزی است که عرب‌ها بر [[عجم‌ها]] ([[فارسیان]]) [[پیروز]] شدند و این پیروزی به خاطر من بوده است». و در این [[جنگ]] بر [[کسری ]]([[خسرو]]) [[انوشیروان]] پیروز شدند و در این صورت چگونه ممکن است که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} وی را به [[عادل]] و [[صالح]] توصیف کند؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] می‌گوید: در هنگامه [[طلوع فجر]] [[روز جمعه]]، برابر با هفدهم [[ربیع الاوّل]] که بیست و پنج [[روز]] از [[هلاکت]] [[اصحاب فیل]] گذشته بود، متولد شده است و [[اهل سنت]] می‌گویند: روز [[دوشنبه]] که هشت یا ده روز از حادثه اصحاب فیل گذشته بود، متولد شده است و آنگاه [[روایت]] [[طبری]] در مورد انوشیروان را نقل کرده است، ج۱، ص۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید بن طاووس]] در اقبال می‌نویسد: بسیاری از علمایی که بدان‌ها مراجعه کردیم، قائل بودند که میلاد آن حضرت{{صل}} در طلوع فجر [[هفدهم ربیع الاول]] [[سال]] [[عام الفیل]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال الاعمال، ج۳، ص۱۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای همین [[علّامه مجلسی]] [[قدس]] سرّه می‌نویسد: بدانید که [[امامیه]] به استثنای عده بسیار کمی، [[اتفاق نظر]] دارند بر این که ولادت آن حضرت{{صل}} در هفدهم ربیع الاول بوده است و بیشتر اهل سنت بر این عقیده‌اند که ولادت آن حضرت در دوازدهم این ماه بوده است و مرحوم [[کلینی]] رحمه [[الله]] نیز همین قول را [[اختیار]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۴۸. شیخ إربلی هم به [[اختلاف]] در [[تاریخ]] ولادت اشاره کرده و نوشته است: به نظر من که بروز اختلاف ساده و قابل قبول است؛ زیرا عرب‌های [[جاهلی]] [[بی‌سواد]] بوده‌اند و با ثبت تاریخ ولادت‌ فرزندانشان آشنا نبودند و از طرفی [[شأن]] و [[مقام]] او را در [[آینده]] نمی‌دانسته‌اند و در صدد ضبط تاریخ ولادت آن حضرت نبوده‌اند. اما اختلافشان در تاریخ [[وفات]] آن حضرت عجیب است! چنان که اختلافشان در [[اذان]] و اقامه عجیب است. البته در مورد اذان و اقامه ممکن است هر قومی ادّعا کنند که از [[نبی اکرم]]{{صل}} این چنین [[روایت]] شده است، ولی [[روز]] [[وفات]] آن حضرت چیزی است که باید معلوم و مشخص باشد «[[کشف]] الغمة، ج۱، ص۱۵».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید جعفر مرتضی]] این [[کلام]] إربلی را در الصحیح نقل کرده و آنگاه در حاشیه‌اش گفته است: عجیب‌تر از آن این است که آنها در بسیاری از اموری که سال‌ها هر [[روز]] آن را [[تکرار]] می‌کرده‌اند،[[ اختلاف]] دارند و حتی در مورد [[وضو]] و [[نماز]] که روزانه پنج مرتبه آن را همراه [[نبی اکرم]]{{صل}} به جای می‌آوردند [[روایات]] متناقض [[روایت]] می‌کنند تا جایی که بعضی از آنها می‌گویند: در [[نماز ظهر]] و عصر تنها از این که می‌دیدند موهای محاسنش [[حرکت]] می‌کند می‌فهمیدند که آن حضرت می‌خواند! الصحیح، ج۱، ص۸ به نقل از [[صحیح بخاری]]، ج۶، ص۹۰ و ۹۳ و [[مسند احمد]]، ج۵، ص۱۰ و ۱۲ و [[السنن]] الکبری از [[بیهقی]]، ج۲، ص۳۷ و ۵۴ به نقل از [[صحیحین]].&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۴-۲۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جایگاه مولود در نگاه جدّ و عمویش‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: هنگامی که مادرش آن حضرت را به [[دنیا]] آورد فرستاده‌ای را نزد جدّش [[عبد المطلب]] فرستاد تا به او بگوید که فرزندت متولد شده است و برای دیدنش تشریف بیاور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبد المطلب به ملاقاتش آمد و مولود را مورد [[ملاطفت]] قرار داد. [[آمنه]] در مورد آنچه که در [[زمان]] حاملگی‌اش رخ داده بود و دستورهایی که به وی در مورد نام‌گذاری‌اش داده شده بود، توضیح داد. سپس عبد المطلب او را در بغل گرفت و به داخل [[کعبه]] رفت و در آنجا به خاطر این [[نعمت]] به [[شکر]] و [[سپاس‌گزاری]] از [[خدای متعال]] پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۸-۱۶۹ و طبری هم آن را با اضافاتی از وی نقل کرده است، ج۲، ص۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قمی]] در تفسیرش و [[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین و [[شیخ طوسی]] در [[امالی]] و [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]] از [[امام صادق]]{{ع}} روایت می‌کنند که گفت: قنداقه نبی اکرم را نزد عبد المطلب آوردند تا او را ببیند و سخنان عجیب مادرش به وی رسیده بود. عبد المطلب او را گرفت و در اتاقش گذاشت و سپس او را به ارکان [[کعبه]] پناه داد و در شعری گفت:&lt;br /&gt;
{{بدایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
{{بیت|الحمد الله الذی اعطانی|هذا الغلام الطیب الاردان‌}}&lt;br /&gt;
{{بیت|قد ساد فی المهد علی الغلمان|&amp;lt;ref&amp;gt;خدا را شکر که این طفل پاک و آراسته را به ما عنایت کرد طفلی که در گهواره‌اش بر دیگران برتری دارد. تفسیر قمی، ص۳۴۹، و اکمال الدین، ج۱، ص۱۹۶، و أمالی شیخ طوسی، ص۱۷۱ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۶۹-۷۱، حدیث ۱۲۹، و مناقب حلبی، ج۱، ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{نهایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] از الابانة تألیف [[ابن بطّه]] نقل می‌کند: [[نبی اکرم]]{{صل}} در حالی متولد شد که‌ [[ختنه]] شده و نافش بریده شده بود. وقتی که این مطلب برای جدّش [[عبد المطلب]] بیان گردید، وی اظهار داشت که این فرزند من دارای [[شأن]] و مقامی خواهد بود&amp;lt;ref&amp;gt;المناقب، ج۱، ص۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] با سندی از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که وقتی [[آمنه]] به [[درد]] زایمان [[مبتلا]] شد، [[فاطمه بنت اسد]]، [[همسر]] [[ابو طالب]] نزد وی آمد و پیش او ماند تا آنکه زایمان کرد [[و]] راحت شد. در این حال یکی از آنها به دیگری گفت: آیا آنچه را که من می‌بینم، تو هم می‌بینی؟ او گفت: چه می‌بینی؟ گفت: این نوری که بین [[مغرب]] و [[مشرق]] درخشیده است. پس از آن ابو طالب آمد و [[فاطمه]] برایش از نوری که دیده بود، تعریف کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو طالب گفت: [[آگاه]] باش که به زودی [[فرزندی]] را به [[دنیا]] می‌آوری که [[وصی]] این مولود خواهد بود&amp;lt;ref&amp;gt;روضة الکافی، ص۳۰۲. و مثل همین مطلب را با سندی دیگر ابن شهر آشوب در مناقب، ج۱، ص۲۳ نقل کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۷-۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[وفات]] عبد الله‌==&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که عبد الله دو ماه پس از تولد [[حضرت محمد]]{{صل}} وفات کرده است و سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که او قبل از تولدش وفات کرده و این صحیح نیست؛ زیرا [[اجماع]] بر این است که وی بعد از تولدش وفات کرده است! دیگران گفته‌اند که وی یک سال بعد از میلاد وفات کرده است و محل وفاتش در [[شهر مدینه]] و در خانه‌ای معروف به [[خانه]] [[نابغه]] رخ داده است و در این حال در میان دایی‌هایش از [[بنی نجار]] به سر می‌برده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از افراد معروفی که گفته‌اند عبد الله قبل از ولادت حضرت محمد{{صل}} وفات کرده است؛ [[ابن اسحاق]] است. چنان که در [[سیره]] [[ابن هشام]] و [[طبری]] و [[طبرسی]] به نقل از وی آمده است که عبد الله پس از مدت کوتاهی وفات کرد در حالی که [[مادر رسول الله]]{{صل}} حامله بود&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۷ و تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرد دیگر [[واقدی]] می‌باشد و طبری به نقل از او از [[زهری]] روایت کرده است: [[عبد المطلب]]، عبد الله را برای آوردن مقداری خرما به [[مدینه]] فرستاد و او در همان جا فوت کرد. پس از آنکه مراجعت عبد الله به درازا کشید، عبد المطلب فرزندش حارث را به دنبال وی فرستاد که حارث‌ متوجه فوت برادرش شد. سپس واقدی می‌گوید: آنچه که برای ما ثابت شده این است که [[عبد الله بن عبد المطلب]] به همراه کاروانی از [[قریش]] از [[شام]] برمی‌گشت و در مدینه[[ منزل]] کرد در حالی که عبد الله مریض بود. او در نزد اقوامش ماند و پس از مدتی وفات کرد و در خانه کوچکی که متعلق به نابغه بود به خاک سپرده شد و در این باره [[اصحاب]] ما اختلافی ندارند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و ۲۴۶ و در ص۱۶۵ می‌گوید: اما هشام کلبی گفته است: عبد الله پس از آنکه رسول الله ۲۸ ماهه شد، درگذشت. قابل ذکر است که خانه‌ای که پدر نبی اکرم{{صل}} در آن به خاک سپرده شد تا سال ۱۳۹۰ ه برپا بود و سپس در هنگام توسعه مسجد النبی{{صل}} منهدم شد و اثری از آن باقی نماند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید [[یعقوبی]] با ادعای [[اجماع]] می‌خواهد که عدم [[اختلاف]] در [[وفات]] عبد الله پس از تولد فرزندش را [[اثبات]] کند، به خصوص که چنین خبری را از [[امام صادق]]{{ع}} در مقابل خویش می‌بیند و بر خود لازم می‌داند که از قول [[امام صادق]]{{ع}}[[ دفاع]] کند، اگر چه با ادعای [[اجماع]] بر عدم خلاف در این مطلب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] هم با [[یعقوبی]] در این امر موافق است بدون این که آن را به امام صادق{{ع}} نسبت دهد و می‌گوید: پدرش عبد الله در [[مدینه]] در میان دایی‌هایی خویش فوت کرد، در حالی که محمد{{صل}} دوماهه بود&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او [[روایت]] یعقوبی را به خاطر [[مرسله]] بودنش ذکر نکرده یا از آن مطلع نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[مسعودی]] [[عقیده]] [[ابن اسحاق]] و [[واقدی]] را پذیرفته و گفته است: پدرش در [[شام]] به سر می‌برد که مریض شد و به سوی مدینه آمد و در آنجا فوت کرد و در این هنگام [[مادر رسول الله]] به وی حامله بود. سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که عبد الله یک ماه بعد از ولادت [[نبی اکرم]]{{صل}} [[وفات]] کرده است و بعضی دیگر گفته که او دو سال بعد از ولادت فرزندش وفات کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مرحوم مجلسی]] از کتاب المنتقی فی مولد المصطفی تألیف [[کازرونی]] که از [[عامه]] است، نقل می‌کند: عبد الله به همراه کاروانی تجارتی از [[قریش]] به سوی شام [[حرکت]] کرد، آنها پس از آنکه از [[تجارت]] خویش فارغ شدند، مراجعت کردند و در مسیر خویش از مدینه گذشتند. در آن هنگام عبد الله مریض بود و به رفقایش گفت: من چند روزی نزد دایی‌هایم، [[بنی عدی بن نجار]] می‌مانم. کاروان به سوی [[مکه]] حرکت کرد و هنگامی که [[عبد المطلب]] از آنها در مورد عبد الله سؤال کرد، گفتند: چون مریض بوده است، او را نزد دایی‌هایش در مدینه گذاشته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبد المطلب فرزند بزرگش حارث را به مدینه فرستاد و او پس از آنکه به مدینه رسید، متوجه‌ شد که عبد الله فوت کرده است. دایی‌هایش در مورد مریضی عبد الله و اقداماتی که انجام داده بودند، توضیح دادند. حارث به مکه بازگشت و آنها را از [[مرگ عبد الله]] باخبر کرد و پدر و [[برادران]] و خواهرانش بسیار ناراحت و [[اندوهگین]] شدند و در آن [[زمان]] هنوز [[رسول الله]]{{صل}} متولد نشده بود و عبد الله به هنگام [[وفات]] بیست و پنج‌ساله بود. سپس می‌گوید: و [[روایت]] شده است که وی در هفت‌ماهگی رسول الله{{صل}} فوت کرده است و گفته شده است که در هنگام وفاتش، رسول الله{{صل}} بیست و هشت‌ماهه بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[کازرونی]] از [[واقدی]] نقل می‌کند که عبد الله یک [[گله]] گوسفند و پنج شتر و یک [[کنیز]] به نام برکة از خویش به [[ارث]] گذاشت و این کنیز همان [[ام ایمن]] است که [[وظیفه]] حضانت از [[رسول الله]]{{صل}} را بر عهده داشت&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۱۲۴-۱۲۵ به نقل از المنتقی فی مولد المصطفی تألیف [[محمد بن مسعود کازرونی]] و در ص۱۱۶ از کتاب العدد نقل شده است که [[نبی اکرم]]{{صل}} این [[اموال]] را از مادرش به ارث برد.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[طبرسی]] می‌گوید: گفته شده است که رسول الله به هنگام فوت پدرش، هفت‌ماهه بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] می‌نویسد: وی دو سال و چهار ماه با پدرش [[زندگی]] کرد و سپس می‌نویسد: گفته شده است که به هنگام فوت پدرش هفت‌ماهه بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إربلی این سخنش را از طبرسی حکایت می‌کند و سخن اولش همان سخن [[هشام کلبی]] است، چنان که طبرسی گفته است: و اما هشام کلبی می‌گوید: عبد الله پس از آنکه رسول الله{{صل}} بیست و هشت‌ماهه شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، درگذشته است. اما آنچه که [[روایت]] [[ابن اسحاق]] در مورد [[وفات]] عبد الله قبل از میلاد رسول الله{{صل}} را [[تأیید]] می‌کند، این است که ما به هیچ خبر یا اثری از عبد الله در هنگام میلاد رسول الله[[ دست]] نیافتیم و بلکه جدش [[عبد المطلب]] را می‌بینیم که به دنبال یافتن دایه‌ای برای وی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۸-۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360309</id>
		<title>عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360309"/>
		<updated>2026-02-05T05:34:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* ولادت مبارک‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = عبدالله بن عبدالمطلب | عنوان مدخل  = عبدالله بن عبدالمطلب | مداخل مرتبط = [[عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ ازدواج]] عبدالله با [[آمنه]] ==&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: بیست سال پس از حفر [[زمزم]] و یک سال پس از فدیه دادن برای عبد الله، این [[ازدواج]] [[مبارک]] رخ داد و در آن هنگام [[آمنه دختر وهب]] چهارده‌ساله بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌نویسد: [[عبد المطلب]] فرزندش عبد الله را با خود برد تا به [[خانه]] [[وهب بن عبد]] مناف بن [[زهره]] که در آن ایام از بزرگان [[بنی زهره]] به شمار می‌رفت، رسید و دخترش آمنه را برای پسرش عبد الله [[تزویج]] کرد و آمنه از [[بهترین زنان]][[ قریش]] از جهت [[شرافت]] و جایگاه [[خانوادگی]] بود و بدین ترتیب عبد المطلب او را به تزویج عبد الله درآورد و [[مراسم]] [[زفاف]] در خانه عبد المطلب انجام شد و آمنه به [[رسول الله]]{{صل}} حامله شد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۵. [[طبری]] هم آن را [[روایت]] کرده است، ج۲، ص۲۴۳. و [[علامه مجلسی]] در [[بحار الانوار]] در باب ابتدای خلقتش خبری را ذکر می‌کند که متضمن تفصیل طویلی در مورد [[خطبه]] آمنه و زفاف او می‌باشد که در چاپ‌های جدید بحار حدود هفتاد و هشت صفحه از جلد پانزدهم بحار را دربرمی‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در ابتدا می‌گوید: «شیخ [[ابو الحسن البکری]]، استاد [[شهید ثانی]] در کتابش به نام الانوار می‌نویسد: اسلاف و شیوخ [[راوی]] ما این [[حدیث]] را از [[ابو عمرو]] [[الانصاری]] نقل کرده‌اند که گفت: از [[کعب الاحبار]] و وهب بن منبّه و [[ابن عباس]] سؤال کردم که همگی گفتند: هنگامی که [[خداوند]] [[اراده]] کرد که محمد{{صل}} را [[خلق]] کند، به ملائکه‌اش گفت.»... و علامه مجلسی در آخر خبر می‌گوید: «می‌گویم: همانا این خبر را با وجود غرابت و ارسالش آورده‌ام، چون به مؤلف آن [[اعتماد]] دارم و مشتمل بر بسیاری از [[آیات]] و معجزاتی است که سایر [[اخبار]] آن را [[نفی]] نمی‌کند و بلکه [[تأیید]] می‌کند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که شهید ثانی در سال ۹۶۶ ه ق به [[شهادت]] رسیده است و تحقیق‌کننده [[بحار الانوار]]، مرحوم [[آیة الله]] [[ربانی شیرازی]] از ریاض العلماء از بعضی از [[مؤرخان]] نقل کرده است که [[شهید]] ثانی نسخه عتیقه‌ای از کتاب الانوار الکبری را دیده است که [[تاریخ]] [[نوشتن]] آن،[[ سال]] ۶۹۶ ه ق. بوده است و السمهودی در کتاب [[تاریخ مدینه]] که آن را در سال ۸۸۸ ه ق. تألیف کرده است؛ شرح حال البکری، صاحب الانوار الکبری را ذکر کرده و گفته است: [[سیره]] البکری [[کذب]] و [[باطل]] است! بنابراین چگونه ممکن است که وی از [[مشایخ]] [[ شهید]] ثانی باشد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا [[ابو الحسن البکری]] که از مشایخ [[شهید ثانی]] بوده است در سال ۹۵۲ ه ق در قاهره فوت کرده است، چنان که این مطلب در [[شذرات الذهب]] آمده و او صاحب کتاب الانوار نبوده است، امّا [[علامه مجلسی]] یکی را با دیگری [[اشتباه]] گرفته است و به او [[حسن ظن]] پیدا کرده و [[اخبار]][[ باطل]] و کذبش را در بحار وارده کرده که البته با [[حسن نیت]] بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[احتجاج]] از [[امام کاظم]] به نقل از [[حضرت علی]]{{س}} [[روایت]] می‌کند که فرمود: [[آمنه دختر وهب]] در [[عالم رؤیا]] [[مشاهده]] کرد که به وی گفته شد: جنینی که به همراه داری از بزرگان است و پس از تولد اسمش را محمّد{{صل}} بگذار. سپس حضرت علی{{ع}} فرمود: [[خداوند]] اسمی از [[اسماء]] خودش را مشتق نمود، خداوند محمود است و این محمّد{{صل}} است&amp;lt;ref&amp;gt;الاحتجاج، ج۱، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به همین مضمون [[شیخ طبرسی]] در [[اعلام الوری]] از [[سفیان بن عیینه]] نقل می‌کند که وی گفت: بهترین بیتی که [[عرب]] در [[شأن پیامبر]] گفته همان قول [[ابو طالب]] است:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;و شقَّ له من اسمه کی یُجَلَّهُ&#039;&#039;|2=&#039;&#039;فذو العرش محمود و هذا محمد‏&amp;lt;ref&amp;gt;و اسمش را از اسم خود اشتقاق نمود تا بزرگش بدارد که خداوند صاحب عرش محمود است و این محمد.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفته است: دیگران می‌گویند این [[بیت]] از [[حسان بن ثابت]] است که آغاز قصیده‌اش این چنین است:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;أ لم‌تر اَنّ اللهَ أرسل عبده&#039;&#039;|2=&#039;&#039;ببُرهانه و اللهُ اعلی و أَمجَدُ&amp;lt;ref&amp;gt;آیا ندیدی که خداوند بنده‌اش را با دلایل و براهین به رسالت برگزید و خداوند برتر و بلندمرتبه‌تر است. سید زینی رحلان روایت کرده است که مادرش وقایعی که بر وی گذشته بود را برای عبد المطلّب تعریف کرد و عبد المطلّب او را محمد{{صل}} نامید و لکن مادرش او را احمد نامید سپس پنج بیت از اشعار ابو طالب رضی الله عنه را نقل کرده است که در آن نبی اکرم را أحمد نامیده است (انسان العیون فی سیرة الأمین المأمون معروف به سیره حلبیه، ص۹۲-۱۰۰).&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌نویسد: [[مردم]] می‌گویند: [[آمنه دختر وهب]] صحبت می‌کرده است که هنگامی که او به [[نبی اکرم]]{{صل}} حامله شد، [[مشاهده]] نمود که نوری از وی درخشید که به وسیله آن کاخ‌های [[بصری]] در [[سرزمین شام]] مشاهده گردیدند و به وی گفته شد: تو به [[سرور]] این [[امّت]] حامله گردیده‌ای و هنگامی که پا به عرصه هستی گذاشت، بگو: او را از [[شرّ]] هر حسودی در پناه [[خدا]] قرار می‌دهم و او را محمّد{{صل}} نام‌گذاری کن&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن هشام]]، ج۱، ص۱۶۶ و [[طبری]] در [[تاریخ]] طبری، ج۲، ص۱۵۶ و [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]]، ج۱، ص۲۹ از وی نقل کرده است و [[قمی]] در تفسیرش، ص۳۴۹ و [[صدوق]] در [[اکمال الدین]]، ج۱، ص۱۹۶ از [[ابن اسحاق]] به نقل از أبان بن عثمان [[الاحمر]] [[بجلی]] [[کوفی]] به صورت مرفوع این مطلب را نقل کرده و [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]]، ج۱، ص۶۹-۱۲۹ از [[امام صادق]]{{ع}} این مطلب را نقل کرده است. و در الروض الانف و [[ابن فورک]] در الفصول آورده است که: [[أحیحة بن جلاح]] و [[حمران]] بن ربیعة و سفیان به یکی از علمای [[یهود]] برخورد کردند که آنها را از [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}} و اسمش باخبر کرد. آنها پس از آنکه اطلاع پیدا کردند [[رسول الله]] در نزدیکی همان [[زمان]] در [[سرزمین حجاز]] [[مبعوث]] خواهد شد، به [[طمع]] افتادند که این شخص یکی از [[فرزندان]] آنها باشد، برای همین فرزندانشان را محمد نام‌گذاری کردند. در میان [[عرب]] کسی به غیر از این سه نفر شناخته نشده‌اند که فرزندانشان را محمد نامیده باشد، با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که زینی رحلان در سیرة الحلبیة، ج۱، ص۹۳ گفته است که تعداد کسانی که نام محمد را داشتند، به شانزده نفر می‌رسید و شعری را در این باره ذکر کرده که چنین است: ان الّذین سموا باسم محمّد من قبل خیر [[الناس]] [[ضعف]] ثمان. همانا کسانی که قبل از بهترین [[مردم]]،[[ محمد]] نام‌گذاری شده بودند، دو برابر هشت نفر (۱۶) بودند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] [[روایت]] می‌کند که وی از [[حلیمه سعدی]]ه از [[آمنه دختر وهب]] نقل کرده است که گفت: هنگامی که به [[نبی اکرم]]{{صل}} حامله شدم نوری از من درخشید که کاخ‌های [[بصری]] در [[سرزمین شام]] را روشن کرد. سپس به [[خدا]] قسم که هیچ حملی را خفیف‌تر و راحت‌تر از این ندیدم و هنگامی که او را به [[دنیا]] آوردم، دست‌هایش را بر [[زمین]] گذاشت و سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است که گروهی از [[اصحاب رسول الله]]{{صل}} به آن حضرت گفتند: یا [[رسول الله]]، درباره خودت برای ما سخن بگو. حضرت فرمود: بلی، من بر طبق دعای پدرم و [[دعوت]] [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} و [[بشارت]] برادرم، [[حضرت عیسی]]{{ع}} هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مادرم به من حامله شد، [[مشاهده]] کرد که نوری از وی درخشید که کاخ‌های [[شام]] را برایش روشن کرد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن اسحاق]]، ج۱، ص۱۷۱-۱۷۵ و [[طبری]] با سند از ثور بن یزید شامی از مکحول شامی از [[شداد بن أوس]] [[روایت]] می‌کند که گفت: ما نزد رسول الله{{صل}} نشسته بودیم! در این حال پیرمرد مسنّی از [[بنی عامر]] که بزرگ آنها به [[حساب]] می‌آمد، پیش آمد. او در حالی که به عصایش تکیه زده بود، در مقابل رسول الله{{صل}} ایستاد و گفت: ای پسر [[عبد المطلب]]! مطلع شده‌ام که تو [[گمان]] می‌کنی که رسول الله هستی!؟ و [[خدا]] تو را همانند ابراهیم و [[موسی]] و [[عیسی]] و سایر [[انبیا]] برای [[هدایت مردم]] ارسال کرده است. تو ادعای بسیار بزرگی کرده‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام انبیا و [[خلفا]] از دو [[خانه]] در میان [[بنی اسرائیل]] برخاسته‌اند و تو از اقوامی هستی که سنگ و چوب و [[بت]] می‌پرستند و در این صورت تو را چه به [[ادعای نبوّت]] و [[رسالت]]؟! و لکن هر سخنی حقیقتی دارد و از تو می‌خواهم که مرا به [[حقیقت]][[ سخن]] و [[شأن]] و [[مقام]] خویش [[آگاه]] کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نبی اکرم]]{{صل}} از سؤال این پیر مرد خوشش آمد و به وی گفت: ای [[برادر]] بنی عامر! این سؤالی که مطرح کرده‌ای، دارای حقیقتی است و باید بنشینی تا برایت توضیح دهم. پیر مرد هم نشست. آنگاه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به وی گفت: ای برادر بنی عامر، حقیقت سخنم و شأن و مقام من این است که من بر طبق دعای پدرم ابراهیم و بشارت برادرم، [[عیسی بن مریم]] هستم و من اولین فرزند مادرم بودم... سپس مادرم در [[خواب]] دید که آنچه در شکمش می‌باشد، [[نور]] است و مادرم گفت نوری را که از من درخشید، پی‌گیری کردم و دیدم که آن نور مشارق و مغارب [[زمین]] را برایم روشن کرد. ([[تاریخ]] [[طبری]]، ج۲، ص۱۶۱) و [[کازرونی]] این مطلب را با همین سند در المنتقی فی مولود المصطفی نقل کرده است و [[ابن ابی الحدید]] هم مختصر آن را در [[شرح نهج البلاغه]] از [[طبرسی]] نقل کرده است‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهراً این خبر همان چیزی است که [[ابن اسحاق]] از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است. الّا این که وی سند خبر را فراموش کرده و گفته است: «از بعضی از [[اهل علم]] و [[گمان]] نمی‌کنم که جز از [[خالد بن معدان]] کلاعی باشد» و چنان که در [[تهذیب]] التهذیب آمده، خالد در سال ۱۰۸ [[وفات]] کرده است و شاید برای همین وی بخشی از خبر را به صورت نقل به معنا آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. شاید که سخن ابن اسحاق در ابتدای این [[حدیث]] که می‌گوید: «و یتحدّث [[الناس]]»، و [[مردم]] می‌گویند، اشاره به [[ضعف]] این خبر نیست، بلکه به [[شهرت]] آن در میان مردم اشاره دارد، چنان که [[طبری]] آن در [[إعلام الوری]] [[روایت]] کرده و قولش را چنین شروع کرده‌ است: از جمله خبرهای [[مستفیض]] این است که هنگامی که [[مادر رسول الله]]{{صل}} او را به [[دنیا]] آورد، نوری را [[مشاهده]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] از [[امام صادق]]{{ع}} روایت کرده است: بین [[ازدواج]] عبد الله با [[آمنه]] و ولادت [[رسول الله]]{{صل}} ده ماه فاصله بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد [[هادی]] یوسفی غروی|یوسفی غروی،[[ محمد]] [[هادی]]]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۰-۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ولادت مبارک‌==&lt;br /&gt;
از مادرش روایت شده که گفته است: هنگامی که او را به دنیا آوردم، نوری را دیدم که از من درخشید؛ به طوری که مرا به [[وحشت]] انداخت و به [[درد]] و مشکلاتی که [[زن‌ها]] از آن [[رنج]] می‌برند، [[مبتلا]] نشدم و از طریق دیگر روایت شده که وی گفت: نوری از من درخشید که به وسیله آن کاخ‌های [[شام]] را دیدم و پس از آن پا به عرصه هستی گذاشت، یک مشت خاک را برداشت و آنگاه سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;علی بن ابراهیم قمّی به طور مفصّل این خبر را در تفسیرش به صورت [[مرسل]] چنین ذکر کرده است: از آمنه، مادر [[نبی اکرم]] نقل شده است که گفت: هنگامی که به رسول الله حامله شدم، هیچ [[احساس]] حاملگی نکردم و در [[عالم رؤیا]] نوری را [[مشاهده]] کردم و گویی سروش [[غیبی]] نزد من آمد و گفت: هرآینه تو به بهترین [[انسان‌ها]] حامله شده‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه وی را به [[دنیا]] آوردم، دست‌ها و زانوهایش را بر [[زمین]] گذاشت و سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت و نوری از من درخشید که مابین زمین و آسمان را روشن کرد و [[شیطان‌ها]] به وسیله شهاب‌ها و [[ستارگان]] سنگباران شدند و از پهنه [[آسمان]] ناپدید گردیدند و [[قریشی‌ها]] شهاب‌ها را می‌دیدند که در آسمان [[سیر]] می‌کردند و از این جنب و [[جوش]] زیاد به [[وحشت]] افتادند و گفتند: این [[نشانه برپایی قیامت]] است و برای همین، نزد [[ولید بن مغیره]] که پیر مردی [[باتجربه]] بود، جمع شدند و از او در این مورد سؤال کردند: او گفت: به این ستارگانی که در ظلمت‌های [[دریاها]] و خشکی‌ها، راهنمای مسافران هستند، نگاه کنید. اگر این ستارگان زایل شده‌اند، موعد [[قیامت]] فرا رسیده است و اگر اینها در جای خویش ثابت هستند، این اتفاق به خاطر پدیده‌ای است که رخ داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[مکه]] مردی [[یهودی]] [[زندگی]] می‌کرد که به وی یوسف می‌گفتند. هنگامی که وی حرکت‌های غیر عادی ستارگان و شهاب‌ها را [[مشاهده]] کرد، به محل [[اجتماع]][[ قریش]] آمد و گفت: ای [[قریشیان]]! آیا در این شب مولودی در میان شما متولد شده است؟ گفتند: نه. او گفت: به [[تورات]] قسم که [[اشتباه]] می‌کنید. در این شب آخرین و [[برترین]]، [[پیامبر]] متولد شده است. او کسی است که در کتاب‌های ما درباره‌اش صحبت شده است که به هنگام تولدش، [[شیطان‌ها]] در آسمان سنگباران می‌شوند و ناپدید می‌گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن، هر کسی که به منزلش می‌رفت از خانواده‌اش در این باره سؤال می‌کرد و [[جواب]] می‌شنید که [[عبد الله بن عبد المطلب]] صاحب پسری شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یهودی گفت که او را نزد مولود ببرند و همراه عده‌ای به در [[خانه]] [[آمنه]] آمدند و به وی گفتند: فرزندت را بیاور تا این یهودی او را ببیند، آمنه فرزندش را که در قنداقی پیچیده بود، به آنها عرضه کرد. یهودی در چشمانش [[خیره]] شد و شانه‌اش را نگاه کرد و خال سیاهی را بر آن دید که چند تار مو بر آن روئیده بود. در این حال یهودی [[غش]] کرد و بر [[زمین]] افتاد. اطرافیانش بر وی خندیدند و [[یهودی]] به آنها گفت: ای [[قریشیان]]! آیا می‌خندید؟ این [[پیامبر]] [[شمشیر]] است که بر شما مسلط خواهد شد و [[نبوّت]] تا [[ابد]] از [[بنی اسرائیل]] خارج شده است. [[مردم]] از آنجا متفرق شدند در حالی که درباره سخنان یهودی صحبت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم]] می‌گوید: هنگامی که [[شیطان‌ها]] به وسیله [[ستارگان]] سنگباران شدند، نزد [[ابلیس]] رفتند و گفتند:&lt;br /&gt;
ما از ورود به [[آسمان]] منع شدیم و به وسیله شهاب‌ها سنگباران می‌شویم. [[ابلیس]] گفت: تحقیق کنید که در [[دنیا]] حادثه‌ای رخ داده است. آنها نزد ابلیس آمدند و گفتند: حادثه‌ای را [[مشاهده]] نکردیم. ابلیس گفت: خودم آن را [[پیگیری]] خواهم کرد. بنابراین مابین [[مشرق]] و [[مغرب]] به جست و جو پرداخت تا به [[حرم]] رسید و دید که [[ملائکه]] در آنجا مزدحم شده‌اند و [[جبرئیل]] در حالی که حربه‌ای در دست دارد، جلوی در حرم ایستاده است. ابلیس خواست که وارد حرم شود؛ اما جبرئیل فریاد زد: دور شو ای [[ملعون]] و به جانب [[کوه]] [[حراء]] آمد و به صورت [[سدّی]] مرتفع درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ابلیس گفت: ای جبرئیل می‌خواهم که سؤالی را از تو بپرسم.[[ جبرئیل]] گفت که آن سؤال چیست؟ ابلیس گفت: این ازدحام چیست؟ چرا در دنیا جمع شده‌اید؟ جبرئیل گفت: این [[پیامبر]] این [[امت]] و آخرین و [[برترین]] انبیاست که متولد شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابلیس گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم؟ جبرئیل گفت: نه. گفت: آیا [[نصیبی]] در امتش دارم؟ جبرئیل گفت: بله. ابلیس گفت: [[راضی]] شدم. ([[تفسیر قمی]]، ج۱، ص۳۷۳-۳۷۴).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا باید این نکته را در نظر داشته باشیم که [[شیطان]] گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم و جبرئیل گفت: نه. و آن را با آنچه که در مورد [[حفظ]] [[قلب]] آن حضرت{{صل}} گفته شد، مقایسه کنیم تا بدانیم که جبرئیل به طور خاص بهره و نصیب شیطان را از قلب آن حضرت زایل کرده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به این که یوسف [[یهودی]] در [[مکه]] به [[آمنه]] می‌گوید: «[[نبوت]] تا [[ابد]] از [[بنی اسرائیل]] خارج شده است» نمی‌توان گفت که این خبر از [[اسرائیلیات]] است. البته در خبر استبعادی وجود دارد و آن این است که [[ولید بن مغیره]] را به گونه‌ای توصیف می‌کند که در [[هنگام ظهور اسلام]]، یعنی چهل سال پس از ولادت [[نبی اکرم]]{{صل}} به آن صفات موصوف بوده است و آیا قبل از چهل سالگی‌اش صفاتی شبیه بعد از هشتاد سالگی‌اش داشته است؟!&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش در [[ایام تشریق]] در جمره وسطی که عبد الله در آنجا استقرار داشت، به وی حامله شد و او را در شعب [[ابی طالب]] در [[منزل]] محمد بن یوسف&amp;lt;ref&amp;gt;علامه [[مجلسی]] در حاشیه [[بحار الانوار]] می‌نویسد: [[مورّخان]] می‌گویند: این منزل، برای [[نبی اکرم]]{{صل}} بوده است که آن را به [[عقیل بن ابی طالب]] بخشیده است و فرزندانش آن را به [[محمد بن یوسف]]، [[برادر]] [[حجاج ثقفی]] فروختند و بعد از آن به [[خانه]] محمد بن یوسف مشهور شد و او آن را به کاخی که آن را [[بیضاء]] (خانه سفید) می‌نامیدند، ضمیمه کرد و بعد از انقضای [[دولت]] [[بنی امیه]]، [[خیزران]]، مادر [[هادی]] و [[هارون]] الرشید به [[حج]] آمد و محل میلاد [[نبی اکرم]]{{صل}} را از کاخ جدا کرد و آن را به [[مسجد]] تبدیل کرد و در حال حاضر در آن مسجد [[نماز]] خوانده می‌شود و محل [[زیارت]] [[زائران]] است. ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ۲۵۰-۲۵۲) و [[سید]] أمین در اعیان الشیعة می‌نویسد:&lt;br /&gt;
این مسجد بر همان حالت سابق خویش باقی بود تا این که [[وهابیان]] بر [[مکه]] مستولی شدند و آن را منهدم ساخته و از زیارت آن جلوگیری کردند و آن را به طویله [[چهار پایان]] تبدیل نمودند. (اعیان الشیعة، ج۳، ص۷) و فعلا به صورت خانه‌ای در بسته در برابر [[مسعی]] است که تابلوی با عنوان «مکتبه مکة الکرمة» بر آن است.&amp;lt;/ref&amp;gt; در گوشه سمت چپ آن به [[دنیا]] آورد و خیزران آن مکان را خرید و به مسجدی تبدیل کرد که [[مردم]] در آن نماز می‌خوانند&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹ و تاریخ مسعودی، ج۲، ص۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[مجلسی]] از کتاب حدائق الریاض و التواریخ الشرعیة [[شیخ مفید]] نقل کرده است که میلاد [[رسول الله]]{{صل}} در هنگام [[طلوع فجر]] [[روز جمعه]]، [[هفدهم ربیع الاول]][[ سال]] [[عام الفیل]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] می‌نویسد: آن حضرت در [[طلوع خورشید]] [[جمعه]]، در هفدهم ربیع الاول عام الفیل متولد شده است و در آن هنگام سی و چهار سال از [[زمان]] [[پادشاهی]] [[انوشیروان]] می‌گذشت&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۲ و در مورد اوصاف [[کسری ]]([[خسرو]]) نوشته است: او [[قاتل]] و درهم کوبنده مزدکیان و [[زندیق‌ها]] بوده است و او همان کسی است که به [[گمان]] عده‌ای مورد [[تمجید]] رسول الله{{صل}} بوده و درباره‌اش گفته است: «در [[زمان]] [[پادشاه]] [[عادل]] [[صالح]] متولد شده‌ام» و این اوّلین کتابی است که این خبر را به صورت [[مرسل]] نقل می‌کند و آن را از پندارهای عده‌ای از [[مردم]] می‌داند! و قبل از [[طبری]] در هیچ کتابی از [[عامه]] و [[خاصه]] این خبر را ندیده‌ام و بلکه خبری را نقل کردیم که مخالف این قول است و آن این که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[پیروزی]] [[عرب‌ها]] فرمودند: «این اوّلین روزی است که عرب‌ها بر [[عجم‌ها]] ([[فارسیان]]) [[پیروز]] شدند و این پیروزی به خاطر من بوده است». و در این [[جنگ]] بر [[کسری ]]([[خسرو]]) [[انوشیروان]] پیروز شدند و در این صورت چگونه ممکن است که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} وی را به [[عادل]] و [[صالح]] توصیف کند؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] می‌گوید: در هنگامه [[طلوع فجر]] [[روز جمعه]]، برابر با هفدهم [[ربیع الاوّل]] که بیست و پنج [[روز]] از [[هلاکت]] [[اصحاب فیل]] گذشته بود، متولد شده است و [[اهل سنت]] می‌گویند: روز [[دوشنبه]] که هشت یا ده روز از حادثه اصحاب فیل گذشته بود، متولد شده است و آنگاه [[روایت]] [[طبری]] در مورد انوشیروان را نقل کرده است، ج۱، ص۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید بن طاووس]] در اقبال می‌نویسد: بسیاری از علمایی که بدان‌ها مراجعه کردیم، قائل بودند که میلاد آن حضرت{{صل}} در طلوع فجر [[هفدهم ربیع الاول]] [[سال]] [[عام الفیل]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال الاعمال، ج۳، ص۱۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای همین [[علّامه مجلسی]] [[قدس]] سرّه می‌نویسد: بدانید که [[امامیه]] به استثنای عده بسیار کمی، [[اتفاق نظر]] دارند بر این که ولادت آن حضرت{{صل}} در هفدهم ربیع الاول بوده است و بیشتر اهل سنت بر این عقیده‌اند که ولادت آن حضرت در دوازدهم این ماه بوده است و مرحوم [[کلینی]] رحمه [[الله]] نیز همین قول را [[اختیار]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۴۸. شیخ إربلی هم به [[اختلاف]] در [[تاریخ]] ولادت اشاره کرده و نوشته است: به نظر من که بروز اختلاف ساده و قابل قبول است؛ زیرا عرب‌های [[جاهلی]] [[بی‌سواد]] بوده‌اند و با ثبت تاریخ ولادت‌ فرزندانشان آشنا نبودند و از طرفی [[شأن]] و [[مقام]] او را در [[آینده]] نمی‌دانسته‌اند و در صدد ضبط تاریخ ولادت آن حضرت نبوده‌اند. اما اختلافشان در تاریخ [[وفات]] آن حضرت عجیب است! چنان که اختلافشان در [[اذان]] و اقامه عجیب است. البته در مورد اذان و اقامه ممکن است هر قومی ادّعا کنند که از [[نبی اکرم]]{{صل}} این چنین [[روایت]] شده است، ولی [[روز]] [[وفات]] آن حضرت چیزی است که باید معلوم و مشخص باشد «[[کشف]] الغمة، ج۱، ص۱۵».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید جعفر مرتضی]] این [[کلام]] إربلی را در الصحیح نقل کرده و آنگاه در حاشیه‌اش گفته است: عجیب‌تر از آن این است که آنها در بسیاری از اموری که سال‌ها هر [[روز]] آن را [[تکرار]] می‌کرده‌اند،[[ اختلاف]] دارند و حتی در مورد [[وضو]] و [[نماز]] که روزانه پنج مرتبه آن را همراه [[نبی اکرم]]{{صل}} به جای می‌آوردند [[روایات]] متناقض [[روایت]] می‌کنند تا جایی که بعضی از آنها می‌گویند: در [[نماز ظهر]] و عصر تنها از این که می‌دیدند موهای محاسنش [[حرکت]] می‌کند می‌فهمیدند که آن حضرت می‌خواند! الصحیح، ج۱، ص۸ به نقل از [[صحیح بخاری]]، ج۶، ص۹۰ و ۹۳ و [[مسند احمد]]، ج۵، ص۱۰ و ۱۲ و [[السنن]] الکبری از [[بیهقی]]، ج۲، ص۳۷ و ۵۴ به نقل از [[صحیحین]].&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۴-۲۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جایگاه مولود در نگاه جدّ و عمویش‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: هنگامی که مادرش آن حضرت را به [[دنیا]] آورد فرستاده‌ای را نزد جدّش [[عبد المطلب]] فرستاد تا به او بگوید که فرزندت متولد شده است و برای دیدنش تشریف بیاور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبد المطلب به ملاقاتش آمد و مولود را مورد [[ملاطفت]] قرار داد. [[آمنه]] در مورد آنچه که در [[زمان]] حاملگی‌اش رخ داده بود و دستورهایی که به وی در مورد نام‌گذاری‌اش داده شده بود، توضیح داد. سپس عبد المطلب او را در بغل گرفت و به داخل [[کعبه]] رفت و در آنجا به خاطر این [[نعمت]] به [[شکر]] و [[سپاس‌گزاری]] از [[خدای متعال]] پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۸-۱۶۹ و طبری هم آن را با اضافاتی از وی نقل کرده است، ج۲، ص۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قمی]] در تفسیرش و [[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین و [[شیخ طوسی]] در [[امالی]] و [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]] از [[امام صادق]]{{ع}} روایت می‌کنند که گفت: قنداقه نبی اکرم را نزد عبد المطلب آوردند تا او را ببیند و سخنان عجیب مادرش به وی رسیده بود. عبد المطلب او را گرفت و در اتاقش گذاشت و سپس او را به ارکان [[کعبه]] پناه داد و در شعری گفت:&lt;br /&gt;
{{بدایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
{{بیت|الحمد الله الذی اعطانی|هذا الغلام الطیب الاردان‌}}&lt;br /&gt;
{{بیت|قد ساد فی المهد علی الغلمان|&amp;lt;ref&amp;gt;خدا را شکر که این طفل پاک و آراسته را به ما عنایت کرد طفلی که در گهواره‌اش بر دیگران برتری دارد. تفسیر قمی، ص۳۴۹، و اکمال الدین، ج۱، ص۱۹۶، و أمالی شیخ طوسی، ص۱۷۱ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۶۹-۷۱، حدیث ۱۲۹، و مناقب حلبی، ج۱، ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{نهایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] از الابانة تألیف [[ابن بطّه]] نقل می‌کند: [[نبی اکرم]]{{صل}} در حالی متولد شد که‌ [[ختنه]] شده و نافش بریده شده بود. وقتی که این مطلب برای جدّش [[عبد المطلب]] بیان گردید، وی اظهار داشت که این فرزند من دارای [[شأن]] و مقامی خواهد بود&amp;lt;ref&amp;gt;المناقب، ج۱، ص۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] با سندی از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که وقتی [[آمنه]] به [[درد]] زایمان [[مبتلا]] شد، [[فاطمه بنت اسد]]، [[همسر]] [[ابو طالب]] نزد وی آمد و پیش او ماند تا آنکه زایمان کرد [[و]] راحت شد. در این حال یکی از آنها به دیگری گفت: آیا آنچه را که من می‌بینم، تو هم می‌بینی؟ او گفت: چه می‌بینی؟ گفت: این نوری که بین [[مغرب]] و [[مشرق]] درخشیده است. پس از آن ابو طالب آمد و [[فاطمه]] برایش از نوری که دیده بود، تعریف کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو طالب گفت: [[آگاه]] باش که به زودی [[فرزندی]] را به [[دنیا]] می‌آوری که [[وصی]] این مولود خواهد بود&amp;lt;ref&amp;gt;روضة الکافی، ص۳۰۲. و مثل همین مطلب را با سندی دیگر ابن شهر آشوب در مناقب، ج۱، ص۲۳ نقل کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۷-۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[وفات]] عبد الله‌==&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که عبد الله دو ماه پس از تولد [[حضرت محمد]]{{صل}} وفات کرده است و سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که او قبل از تولدش وفات کرده و این صحیح نیست؛ زیرا [[اجماع]] بر این است که وی بعد از تولدش وفات کرده است! دیگران گفته‌اند که وی یک سال بعد از میلاد وفات کرده است و محل وفاتش در [[شهر مدینه]] و در خانه‌ای معروف به [[خانه]] [[نابغه]] رخ داده است و در این حال در میان دایی‌هایش از [[بنی نجار]] به سر می‌برده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از افراد معروفی که گفته‌اند عبد الله قبل از ولادت حضرت محمد{{صل}} وفات کرده است؛ [[ابن اسحاق]] است. چنان که در [[سیره]] [[ابن هشام]] و [[طبری]] و [[طبرسی]] به نقل از وی آمده است که عبد الله پس از مدت کوتاهی وفات کرد در حالی که [[مادر رسول الله]]{{صل}} حامله بود&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۷ و تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرد دیگر [[واقدی]] می‌باشد و طبری به نقل از او از [[زهری]] روایت کرده است: [[عبد المطلب]]، عبد الله را برای آوردن مقداری خرما به [[مدینه]] فرستاد و او در همان جا فوت کرد. پس از آنکه مراجعت عبد الله به درازا کشید، عبد المطلب فرزندش حارث را به دنبال وی فرستاد که حارث‌ متوجه فوت برادرش شد. سپس واقدی می‌گوید: آنچه که برای ما ثابت شده این است که [[عبد الله بن عبد المطلب]] به همراه کاروانی از [[قریش]] از [[شام]] برمی‌گشت و در مدینه[[ منزل]] کرد در حالی که عبد الله مریض بود. او در نزد اقوامش ماند و پس از مدتی وفات کرد و در خانه کوچکی که متعلق به نابغه بود به خاک سپرده شد و در این باره [[اصحاب]] ما اختلافی ندارند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و ۲۴۶ و در ص۱۶۵ می‌گوید: اما هشام کلبی گفته است: عبد الله پس از آنکه رسول الله ۲۸ ماهه شد، درگذشت. قابل ذکر است که خانه‌ای که پدر نبی اکرم{{صل}} در آن به خاک سپرده شد تا سال ۱۳۹۰ ه برپا بود و سپس در هنگام توسعه مسجد النبی{{صل}} منهدم شد و اثری از آن باقی نماند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید [[یعقوبی]] با ادعای [[اجماع]] می‌خواهد که عدم [[اختلاف]] در [[وفات]] عبد الله پس از تولد فرزندش را [[اثبات]] کند، به خصوص که چنین خبری را از [[امام صادق]]{{ع}} در مقابل خویش می‌بیند و بر خود لازم می‌داند که از قول [[امام صادق]]{{ع}}[[ دفاع]] کند، اگر چه با ادعای [[اجماع]] بر عدم خلاف در این مطلب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] هم با [[یعقوبی]] در این امر موافق است بدون این که آن را به امام صادق{{ع}} نسبت دهد و می‌گوید: پدرش عبد الله در [[مدینه]] در میان دایی‌هایی خویش فوت کرد، در حالی که محمد{{صل}} دوماهه بود&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او [[روایت]] یعقوبی را به خاطر [[مرسله]] بودنش ذکر نکرده یا از آن مطلع نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[مسعودی]] [[عقیده]] [[ابن اسحاق]] و [[واقدی]] را پذیرفته و گفته است: پدرش در [[شام]] به سر می‌برد که مریض شد و به سوی مدینه آمد و در آنجا فوت کرد و در این هنگام [[مادر رسول الله]] به وی حامله بود. سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که عبد الله یک ماه بعد از ولادت [[نبی اکرم]]{{صل}} [[وفات]] کرده است و بعضی دیگر گفته که او دو سال بعد از ولادت فرزندش وفات کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مرحوم مجلسی]] از کتاب المنتقی فی مولد المصطفی تألیف [[کازرونی]] که از [[عامه]] است، نقل می‌کند: عبد الله به همراه کاروانی تجارتی از [[قریش]] به سوی شام [[حرکت]] کرد، آنها پس از آنکه از [[تجارت]] خویش فارغ شدند، مراجعت کردند و در مسیر خویش از مدینه گذشتند. در آن هنگام عبد الله مریض بود و به رفقایش گفت: من چند روزی نزد دایی‌هایم، [[بنی عدی بن نجار]] می‌مانم. کاروان به سوی [[مکه]] حرکت کرد و هنگامی که [[عبد المطلب]] از آنها در مورد عبد الله سؤال کرد، گفتند: چون مریض بوده است، او را نزد دایی‌هایش در مدینه گذاشته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبد المطلب فرزند بزرگش حارث را به مدینه فرستاد و او پس از آنکه به مدینه رسید، متوجه‌ شد که عبد الله فوت کرده است. دایی‌هایش در مورد مریضی عبد الله و اقداماتی که انجام داده بودند، توضیح دادند. حارث به مکه بازگشت و آنها را از [[مرگ عبد الله]] باخبر کرد و پدر و [[برادران]] و خواهرانش بسیار ناراحت و [[اندوهگین]] شدند و در آن [[زمان]] هنوز [[رسول الله]]{{صل}} متولد نشده بود و عبد الله به هنگام [[وفات]] بیست و پنج‌ساله بود. سپس می‌گوید: و [[روایت]] شده است که وی در هفت‌ماهگی رسول الله{{صل}} فوت کرده است و گفته شده است که در هنگام وفاتش، رسول الله{{صل}} بیست و هشت‌ماهه بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[کازرونی]] از [[واقدی]] نقل می‌کند که عبد الله یک [[گله]] گوسفند و پنج شتر و یک [[کنیز]] به نام برکة از خویش به [[ارث]] گذاشت و این کنیز همان [[ام ایمن]] است که [[وظیفه]] حضانت از [[رسول الله]]{{صل}} را بر عهده داشت&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۱۲۴-۱۲۵ به نقل از المنتقی فی مولد المصطفی تألیف [[محمد بن مسعود کازرونی]] و در ص۱۱۶ از کتاب العدد نقل شده است که [[نبی اکرم]]{{صل}} این [[اموال]] را از مادرش به ارث برد.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[طبرسی]] می‌گوید: گفته شده است که رسول الله به هنگام فوت پدرش، هفت‌ماهه بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] می‌نویسد: وی دو سال و چهار ماه با پدرش [[زندگی]] کرد و سپس می‌نویسد: گفته شده است که به هنگام فوت پدرش هفت‌ماهه بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إربلی این سخنش را از طبرسی حکایت می‌کند و سخن اولش همان سخن [[هشام کلبی]] است، چنان که طبرسی گفته است: و اما هشام کلبی می‌گوید: عبد الله پس از آنکه رسول الله{{صل}} بیست و هشت‌ماهه شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، درگذشته است. اما آنچه که [[روایت]] [[ابن اسحاق]] در مورد [[وفات]] عبد الله قبل از میلاد رسول الله{{صل}} را [[تأیید]] می‌کند، این است که ما به هیچ خبر یا اثری از عبد الله در هنگام میلاد رسول الله[[ دست]] نیافتیم و بلکه جدش [[عبد المطلب]] را می‌بینیم که به دنبال یافتن دایه‌ای برای وی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۸-۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360308</id>
		<title>عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360308"/>
		<updated>2026-02-05T05:34:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /*  ازدواج عبدالله با آمنه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = عبدالله بن عبدالمطلب | عنوان مدخل  = عبدالله بن عبدالمطلب | مداخل مرتبط = [[عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ ازدواج]] عبدالله با [[آمنه]] ==&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: بیست سال پس از حفر [[زمزم]] و یک سال پس از فدیه دادن برای عبد الله، این [[ازدواج]] [[مبارک]] رخ داد و در آن هنگام [[آمنه دختر وهب]] چهارده‌ساله بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌نویسد: [[عبد المطلب]] فرزندش عبد الله را با خود برد تا به [[خانه]] [[وهب بن عبد]] مناف بن [[زهره]] که در آن ایام از بزرگان [[بنی زهره]] به شمار می‌رفت، رسید و دخترش آمنه را برای پسرش عبد الله [[تزویج]] کرد و آمنه از [[بهترین زنان]][[ قریش]] از جهت [[شرافت]] و جایگاه [[خانوادگی]] بود و بدین ترتیب عبد المطلب او را به تزویج عبد الله درآورد و [[مراسم]] [[زفاف]] در خانه عبد المطلب انجام شد و آمنه به [[رسول الله]]{{صل}} حامله شد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۵. [[طبری]] هم آن را [[روایت]] کرده است، ج۲، ص۲۴۳. و [[علامه مجلسی]] در [[بحار الانوار]] در باب ابتدای خلقتش خبری را ذکر می‌کند که متضمن تفصیل طویلی در مورد [[خطبه]] آمنه و زفاف او می‌باشد که در چاپ‌های جدید بحار حدود هفتاد و هشت صفحه از جلد پانزدهم بحار را دربرمی‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در ابتدا می‌گوید: «شیخ [[ابو الحسن البکری]]، استاد [[شهید ثانی]] در کتابش به نام الانوار می‌نویسد: اسلاف و شیوخ [[راوی]] ما این [[حدیث]] را از [[ابو عمرو]] [[الانصاری]] نقل کرده‌اند که گفت: از [[کعب الاحبار]] و وهب بن منبّه و [[ابن عباس]] سؤال کردم که همگی گفتند: هنگامی که [[خداوند]] [[اراده]] کرد که محمد{{صل}} را [[خلق]] کند، به ملائکه‌اش گفت.»... و علامه مجلسی در آخر خبر می‌گوید: «می‌گویم: همانا این خبر را با وجود غرابت و ارسالش آورده‌ام، چون به مؤلف آن [[اعتماد]] دارم و مشتمل بر بسیاری از [[آیات]] و معجزاتی است که سایر [[اخبار]] آن را [[نفی]] نمی‌کند و بلکه [[تأیید]] می‌کند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که شهید ثانی در سال ۹۶۶ ه ق به [[شهادت]] رسیده است و تحقیق‌کننده [[بحار الانوار]]، مرحوم [[آیة الله]] [[ربانی شیرازی]] از ریاض العلماء از بعضی از [[مؤرخان]] نقل کرده است که [[شهید]] ثانی نسخه عتیقه‌ای از کتاب الانوار الکبری را دیده است که [[تاریخ]] [[نوشتن]] آن،[[ سال]] ۶۹۶ ه ق. بوده است و السمهودی در کتاب [[تاریخ مدینه]] که آن را در سال ۸۸۸ ه ق. تألیف کرده است؛ شرح حال البکری، صاحب الانوار الکبری را ذکر کرده و گفته است: [[سیره]] البکری [[کذب]] و [[باطل]] است! بنابراین چگونه ممکن است که وی از [[مشایخ]] [[ شهید]] ثانی باشد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا [[ابو الحسن البکری]] که از مشایخ [[شهید ثانی]] بوده است در سال ۹۵۲ ه ق در قاهره فوت کرده است، چنان که این مطلب در [[شذرات الذهب]] آمده و او صاحب کتاب الانوار نبوده است، امّا [[علامه مجلسی]] یکی را با دیگری [[اشتباه]] گرفته است و به او [[حسن ظن]] پیدا کرده و [[اخبار]][[ باطل]] و کذبش را در بحار وارده کرده که البته با [[حسن نیت]] بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[احتجاج]] از [[امام کاظم]] به نقل از [[حضرت علی]]{{س}} [[روایت]] می‌کند که فرمود: [[آمنه دختر وهب]] در [[عالم رؤیا]] [[مشاهده]] کرد که به وی گفته شد: جنینی که به همراه داری از بزرگان است و پس از تولد اسمش را محمّد{{صل}} بگذار. سپس حضرت علی{{ع}} فرمود: [[خداوند]] اسمی از [[اسماء]] خودش را مشتق نمود، خداوند محمود است و این محمّد{{صل}} است&amp;lt;ref&amp;gt;الاحتجاج، ج۱، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به همین مضمون [[شیخ طبرسی]] در [[اعلام الوری]] از [[سفیان بن عیینه]] نقل می‌کند که وی گفت: بهترین بیتی که [[عرب]] در [[شأن پیامبر]] گفته همان قول [[ابو طالب]] است:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;و شقَّ له من اسمه کی یُجَلَّهُ&#039;&#039;|2=&#039;&#039;فذو العرش محمود و هذا محمد‏&amp;lt;ref&amp;gt;و اسمش را از اسم خود اشتقاق نمود تا بزرگش بدارد که خداوند صاحب عرش محمود است و این محمد.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفته است: دیگران می‌گویند این [[بیت]] از [[حسان بن ثابت]] است که آغاز قصیده‌اش این چنین است:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;أ لم‌تر اَنّ اللهَ أرسل عبده&#039;&#039;|2=&#039;&#039;ببُرهانه و اللهُ اعلی و أَمجَدُ&amp;lt;ref&amp;gt;آیا ندیدی که خداوند بنده‌اش را با دلایل و براهین به رسالت برگزید و خداوند برتر و بلندمرتبه‌تر است. سید زینی رحلان روایت کرده است که مادرش وقایعی که بر وی گذشته بود را برای عبد المطلّب تعریف کرد و عبد المطلّب او را محمد{{صل}} نامید و لکن مادرش او را احمد نامید سپس پنج بیت از اشعار ابو طالب رضی الله عنه را نقل کرده است که در آن نبی اکرم را أحمد نامیده است (انسان العیون فی سیرة الأمین المأمون معروف به سیره حلبیه، ص۹۲-۱۰۰).&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌نویسد: [[مردم]] می‌گویند: [[آمنه دختر وهب]] صحبت می‌کرده است که هنگامی که او به [[نبی اکرم]]{{صل}} حامله شد، [[مشاهده]] نمود که نوری از وی درخشید که به وسیله آن کاخ‌های [[بصری]] در [[سرزمین شام]] مشاهده گردیدند و به وی گفته شد: تو به [[سرور]] این [[امّت]] حامله گردیده‌ای و هنگامی که پا به عرصه هستی گذاشت، بگو: او را از [[شرّ]] هر حسودی در پناه [[خدا]] قرار می‌دهم و او را محمّد{{صل}} نام‌گذاری کن&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن هشام]]، ج۱، ص۱۶۶ و [[طبری]] در [[تاریخ]] طبری، ج۲، ص۱۵۶ و [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]]، ج۱، ص۲۹ از وی نقل کرده است و [[قمی]] در تفسیرش، ص۳۴۹ و [[صدوق]] در [[اکمال الدین]]، ج۱، ص۱۹۶ از [[ابن اسحاق]] به نقل از أبان بن عثمان [[الاحمر]] [[بجلی]] [[کوفی]] به صورت مرفوع این مطلب را نقل کرده و [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]]، ج۱، ص۶۹-۱۲۹ از [[امام صادق]]{{ع}} این مطلب را نقل کرده است. و در الروض الانف و [[ابن فورک]] در الفصول آورده است که: [[أحیحة بن جلاح]] و [[حمران]] بن ربیعة و سفیان به یکی از علمای [[یهود]] برخورد کردند که آنها را از [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}} و اسمش باخبر کرد. آنها پس از آنکه اطلاع پیدا کردند [[رسول الله]] در نزدیکی همان [[زمان]] در [[سرزمین حجاز]] [[مبعوث]] خواهد شد، به [[طمع]] افتادند که این شخص یکی از [[فرزندان]] آنها باشد، برای همین فرزندانشان را محمد نام‌گذاری کردند. در میان [[عرب]] کسی به غیر از این سه نفر شناخته نشده‌اند که فرزندانشان را محمد نامیده باشد، با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که زینی رحلان در سیرة الحلبیة، ج۱، ص۹۳ گفته است که تعداد کسانی که نام محمد را داشتند، به شانزده نفر می‌رسید و شعری را در این باره ذکر کرده که چنین است: ان الّذین سموا باسم محمّد من قبل خیر [[الناس]] [[ضعف]] ثمان. همانا کسانی که قبل از بهترین [[مردم]]،[[ محمد]] نام‌گذاری شده بودند، دو برابر هشت نفر (۱۶) بودند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] [[روایت]] می‌کند که وی از [[حلیمه سعدی]]ه از [[آمنه دختر وهب]] نقل کرده است که گفت: هنگامی که به [[نبی اکرم]]{{صل}} حامله شدم نوری از من درخشید که کاخ‌های [[بصری]] در [[سرزمین شام]] را روشن کرد. سپس به [[خدا]] قسم که هیچ حملی را خفیف‌تر و راحت‌تر از این ندیدم و هنگامی که او را به [[دنیا]] آوردم، دست‌هایش را بر [[زمین]] گذاشت و سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است که گروهی از [[اصحاب رسول الله]]{{صل}} به آن حضرت گفتند: یا [[رسول الله]]، درباره خودت برای ما سخن بگو. حضرت فرمود: بلی، من بر طبق دعای پدرم و [[دعوت]] [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} و [[بشارت]] برادرم، [[حضرت عیسی]]{{ع}} هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مادرم به من حامله شد، [[مشاهده]] کرد که نوری از وی درخشید که کاخ‌های [[شام]] را برایش روشن کرد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن اسحاق]]، ج۱، ص۱۷۱-۱۷۵ و [[طبری]] با سند از ثور بن یزید شامی از مکحول شامی از [[شداد بن أوس]] [[روایت]] می‌کند که گفت: ما نزد رسول الله{{صل}} نشسته بودیم! در این حال پیرمرد مسنّی از [[بنی عامر]] که بزرگ آنها به [[حساب]] می‌آمد، پیش آمد. او در حالی که به عصایش تکیه زده بود، در مقابل رسول الله{{صل}} ایستاد و گفت: ای پسر [[عبد المطلب]]! مطلع شده‌ام که تو [[گمان]] می‌کنی که رسول الله هستی!؟ و [[خدا]] تو را همانند ابراهیم و [[موسی]] و [[عیسی]] و سایر [[انبیا]] برای [[هدایت مردم]] ارسال کرده است. تو ادعای بسیار بزرگی کرده‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام انبیا و [[خلفا]] از دو [[خانه]] در میان [[بنی اسرائیل]] برخاسته‌اند و تو از اقوامی هستی که سنگ و چوب و [[بت]] می‌پرستند و در این صورت تو را چه به [[ادعای نبوّت]] و [[رسالت]]؟! و لکن هر سخنی حقیقتی دارد و از تو می‌خواهم که مرا به [[حقیقت]][[ سخن]] و [[شأن]] و [[مقام]] خویش [[آگاه]] کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نبی اکرم]]{{صل}} از سؤال این پیر مرد خوشش آمد و به وی گفت: ای [[برادر]] بنی عامر! این سؤالی که مطرح کرده‌ای، دارای حقیقتی است و باید بنشینی تا برایت توضیح دهم. پیر مرد هم نشست. آنگاه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به وی گفت: ای برادر بنی عامر، حقیقت سخنم و شأن و مقام من این است که من بر طبق دعای پدرم ابراهیم و بشارت برادرم، [[عیسی بن مریم]] هستم و من اولین فرزند مادرم بودم... سپس مادرم در [[خواب]] دید که آنچه در شکمش می‌باشد، [[نور]] است و مادرم گفت نوری را که از من درخشید، پی‌گیری کردم و دیدم که آن نور مشارق و مغارب [[زمین]] را برایم روشن کرد. ([[تاریخ]] [[طبری]]، ج۲، ص۱۶۱) و [[کازرونی]] این مطلب را با همین سند در المنتقی فی مولود المصطفی نقل کرده است و [[ابن ابی الحدید]] هم مختصر آن را در [[شرح نهج البلاغه]] از [[طبرسی]] نقل کرده است‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهراً این خبر همان چیزی است که [[ابن اسحاق]] از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است. الّا این که وی سند خبر را فراموش کرده و گفته است: «از بعضی از [[اهل علم]] و [[گمان]] نمی‌کنم که جز از [[خالد بن معدان]] کلاعی باشد» و چنان که در [[تهذیب]] التهذیب آمده، خالد در سال ۱۰۸ [[وفات]] کرده است و شاید برای همین وی بخشی از خبر را به صورت نقل به معنا آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. شاید که سخن ابن اسحاق در ابتدای این [[حدیث]] که می‌گوید: «و یتحدّث [[الناس]]»، و [[مردم]] می‌گویند، اشاره به [[ضعف]] این خبر نیست، بلکه به [[شهرت]] آن در میان مردم اشاره دارد، چنان که [[طبری]] آن در [[إعلام الوری]] [[روایت]] کرده و قولش را چنین شروع کرده‌ است: از جمله خبرهای [[مستفیض]] این است که هنگامی که [[مادر رسول الله]]{{صل}} او را به [[دنیا]] آورد، نوری را [[مشاهده]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] از [[امام صادق]]{{ع}} روایت کرده است: بین [[ازدواج]] عبد الله با [[آمنه]] و ولادت [[رسول الله]]{{صل}} ده ماه فاصله بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد [[هادی]] یوسفی غروی|یوسفی غروی،[[ محمد]] [[هادی]]]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۰-۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ولادت مبارک‌==&lt;br /&gt;
از مادرش روایت شده که گفته است: هنگامی که او را به دنیا آوردم، نوری را دیدم که از من درخشید؛ به طوری که مرا به [[وحشت]] انداخت و به [[درد]] و مشکلاتی که [[زن‌ها]] از آن [[رنج]] می‌برند، [[مبتلا]] نشدم و از طریق دیگر روایت شده که وی گفت: نوری از من درخشید که به وسیله آن کاخ‌های [[شام]] را دیدم و پس از آن پا به عرصه هستی گذاشت، یک مشت خاک را برداشت و آنگاه سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;علی بن ابراهیم قمّی به طور مفصّل این خبر را در تفسیرش به صورت [[مرسل]] چنین ذکر کرده است: از آمنه، مادر [[نبی اکرم]] نقل شده است که گفت: هنگامی که به رسول الله حامله شدم، هیچ [[احساس]] حاملگی نکردم و در [[عالم رؤیا]] نوری را [[مشاهده]] کردم و گویی سروش [[غیبی]] نزد من آمد و گفت: هرآینه تو به بهترین [[انسان‌ها]] حامله شده‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه وی را به [[دنیا]] آوردم، دست‌ها و زانوهایش را بر [[زمین]] گذاشت و سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت و نوری از من درخشید که مابین زمین و آسمان را روشن کرد و [[شیطان‌ها]] به وسیله شهاب‌ها و [[ستارگان]] سنگباران شدند و از پهنه [[آسمان]] ناپدید گردیدند و [[قریشی‌ها]] شهاب‌ها را می‌دیدند که در آسمان [[سیر]] می‌کردند و از این جنب و [[جوش]] زیاد به [[وحشت]] افتادند و گفتند: این [[نشانه برپایی قیامت]] است و برای همین، نزد [[ولید بن مغیره]] که پیر مردی [[باتجربه]] بود، جمع شدند و از او در این مورد سؤال کردند: او گفت: به این ستارگانی که در ظلمت‌های [[دریاها]] و خشکی‌ها، راهنمای مسافران هستند، نگاه کنید. اگر این ستارگان زایل شده‌اند، موعد [[قیامت]] فرا رسیده است و اگر اینها در جای خویش ثابت هستند، این اتفاق به خاطر پدیده‌ای است که رخ داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[مکه]] مردی [[یهودی]] [[زندگی]] می‌کرد که به وی یوسف می‌گفتند. هنگامی که وی حرکت‌های غیر عادی ستارگان و شهاب‌ها را [[مشاهده]] کرد، به محل [[اجتماع]][[ قریش]] آمد و گفت: ای [[قریشیان]]! آیا در این شب مولودی در میان شما متولد شده است؟ گفتند: نه. او گفت: به [[تورات]] قسم که [[اشتباه]] می‌کنید. در این شب آخرین و [[برترین]]، [[پیامبر]] متولد شده است. او کسی است که در کتاب‌های ما درباره‌اش صحبت شده است که به هنگام تولدش، [[شیطان‌ها]] در آسمان سنگباران می‌شوند و ناپدید می‌گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن، هر کسی که به منزلش می‌رفت از خانواده‌اش در این باره سؤال می‌کرد و [[جواب]] می‌شنید که [[عبد الله بن عبد المطلب]] صاحب پسری شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یهودی گفت که او را نزد مولود ببرند و همراه عده‌ای به در [[خانه]] [[آمنه]] آمدند و به وی گفتند: فرزندت را بیاور تا این یهودی او را ببیند، آمنه فرزندش را که در قنداقی پیچیده بود، به آنها عرضه کرد. یهودی در چشمانش [[خیره]] شد و شانه‌اش را نگاه کرد و خال سیاهی را بر آن دید که چند تار مو بر آن روئیده بود. در این حال یهودی [[غش]] کرد و بر [[زمین]] افتاد. اطرافیانش بر وی خندیدند و [[یهودی]] به آنها گفت: ای [[قریشیان]]! آیا می‌خندید؟ این [[پیامبر]] [[شمشیر]] است که بر شما مسلط خواهد شد و [[نبوّت]] تا [[ابد]] از [[بنی اسرائیل]] خارج شده است. [[مردم]] از آنجا متفرق شدند در حالی که درباره سخنان یهودی صحبت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم]] می‌گوید: هنگامی که [[شیطان‌ها]] به وسیله [[ستارگان]] سنگباران شدند، نزد [[ابلیس]] رفتند و گفتند:&lt;br /&gt;
ما از ورود به [[آسمان]] منع شدیم و به وسیله شهاب‌ها سنگباران می‌شویم. [[ابلیس]] گفت: تحقیق کنید که در [[دنیا]] حادثه‌ای رخ داده است. آنها نزد ابلیس آمدند و گفتند: حادثه‌ای را [[مشاهده]] نکردیم. ابلیس گفت: خودم آن را [[پیگیری]] خواهم کرد. بنابراین مابین [[مشرق]] و [[مغرب]] به جست و جو پرداخت تا به [[حرم]] رسید و دید که [[ملائکه]] در آنجا مزدحم شده‌اند و [[جبرئیل]] در حالی که حربه‌ای در دست دارد، جلوی در حرم ایستاده است. ابلیس خواست که وارد حرم شود؛ اما جبرئیل فریاد زد: دور شو ای [[ملعون]] و به جانب [[کوه]] [[حراء]] آمد و به صورت [[سدّی]] مرتفع درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ابلیس گفت: ای جبرئیل می‌خواهم که سؤالی را از تو بپرسم.[[ جبرئیل]] گفت که آن سؤال چیست؟ ابلیس گفت: این ازدحام چیست؟ چرا در دنیا جمع شده‌اید؟ جبرئیل گفت: این [[پیامبر]] این [[امت]] و آخرین و [[برترین]] انبیاست که متولد شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابلیس گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم؟ جبرئیل گفت: نه. گفت: آیا [[نصیبی]] در امتش دارم؟ جبرئیل گفت: بله. ابلیس گفت: [[راضی]] شدم. ([[تفسیر قمی]]، ج۱، ص۳۷۳-۳۷۴).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا باید این نکته را در نظر داشته باشیم که [[شیطان]] گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم و جبرئیل گفت: نه. و آن را با آنچه که در مورد [[حفظ]] [[قلب]] آن حضرت{{صل}} گفته شد، مقایسه کنیم تا بدانیم که جبرئیل به طور خاص بهره و نصیب شیطان را از قلب آن حضرت زایل کرده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به این که یوسف [[یهودی]] در [[مکه]] به [[آمنه]] می‌گوید: «[[نبوت]] تا [[ابد]] از [[بنی اسرائیل]] خارج شده است» نمی‌توان گفت که این خبر از [[اسرائیلیات]] است. البته در خبر استبعادی وجود دارد و آن این است که [[ولید بن مغیره]] را به گونه‌ای توصیف می‌کند که در [[هنگام ظهور اسلام]]، یعنی چهل سال پس از ولادت [[نبی اکرم]]{{صل}} به آن صفات موصوف بوده است و آیا قبل از چهل سالگی‌اش صفاتی شبیه بعد از هشتاد سالگی‌اش داشته است؟!&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش در [[ایام تشریق]] در جمره وسطی که عبد الله در آنجا استقرار داشت، به وی حامله شد و او را در شعب [[ابی طالب]] در [[منزل]] محمد بن یوسف&amp;lt;ref&amp;gt;علامه [[مجلسی]] در حاشیه [[بحار الانوار]] می‌نویسد: [[مورّخان]] می‌گویند: این منزل، برای [[نبی اکرم]]{{صل}} بوده است که آن را به [[عقیل بن ابی طالب]] بخشیده است و فرزندانش آن را به [[محمد بن یوسف]]، [[برادر]] [[حجاج ثقفی]] فروختند و بعد از آن به [[خانه]] محمد بن یوسف مشهور شد و او آن را به کاخی که آن را [[بیضاء]] (خانه سفید) می‌نامیدند، ضمیمه کرد و بعد از انقضای [[دولت]] [[بنی امیه]]، [[خیزران]]، مادر [[هادی]] و [[هارون]] الرشید به [[حج]] آمد و محل میلاد [[نبی اکرم]]{{صل}} را از کاخ جدا کرد و آن را به [[مسجد]] تبدیل کرد و در حال حاضر در آن مسجد [[نماز]] خوانده می‌شود و محل [[زیارت]] [[زائران]] است. ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ۲۵۰-۲۵۲) و [[سید]] أمین در اعیان الشیعة می‌نویسد:&lt;br /&gt;
این مسجد بر همان حالت سابق خویش باقی بود تا این که [[وهابیان]] بر [[مکه]] مستولی شدند و آن را منهدم ساخته و از زیارت آن جلوگیری کردند و آن را به طویله [[چهار پایان]] تبدیل نمودند. (اعیان الشیعة، ج۳، ص۷) و فعلا به صورت خانه‌ای در بسته در برابر [[مسعی]] است که تابلوی با عنوان «مکتبه مکة الکرمة» بر آن است.&amp;lt;/ref&amp;gt; در گوشه سمت چپ آن به [[دنیا]] آورد و خیزران آن مکان را خرید و به مسجدی تبدیل کرد که [[مردم]] در آن نماز می‌خوانند&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹ و تاریخ مسعودی، ج۲، ص۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[مجلسی]] از کتاب حدائق الریاض و التواریخ الشرعیة [[شیخ مفید]] نقل کرده است که میلاد [[رسول الله]]{{صل}} در هنگام [[طلوع فجر]] [[روز جمعه]]، [[هفدهم ربیع الاول]][[ سال]] [[عام الفیل]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] می‌نویسد: آن حضرت در [[طلوع خورشید]] [[جمعه]]، در هفدهم ربیع الاول عام الفیل متولد شده است و در آن هنگام سی و چهار سال از [[زمان]] [[پادشاهی]] [[انوشیروان]] می‌گذشت&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۲ و در مورد اوصاف [[کسری ]]([[خسرو]]) نوشته است: او [[قاتل]] و درهم کوبنده مزدکیان و [[زندیق‌ها]] بوده است و او همان کسی است که به [[گمان]] عده‌ای مورد [[تمجید]] رسول الله{{صل}} بوده و درباره‌اش گفته است: «در [[زمان]] [[پادشاه]] [[عادل]] [[صالح]] متولد شده‌ام» و این اوّلین کتابی است که این خبر را به صورت [[مرسل]] نقل می‌کند و آن را از پندارهای عده‌ای از [[مردم]] می‌داند! و قبل از [[طبری]] در هیچ کتابی از [[عامه]] و [[خاصه]] این خبر را ندیده‌ام و بلکه خبری را نقل کردیم که مخالف این قول است و آن این که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[پیروزی]] [[عرب‌ها]] فرمودند: «این اوّلین روزی است که عرب‌ها بر [[عجم‌ها]] ([[فارسیان]]) [[پیروز]] شدند و این پیروزی به خاطر من بوده است». و در این [[جنگ]] بر [[کسری ]]([[خسرو]]) [[انوشیروان]] پیروز شدند و در این صورت چگونه ممکن است که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} وی را به [[عادل]] و [[صالح]] توصیف کند؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] می‌گوید: در هنگامه [[طلوع فجر]] [[روز جمعه]]، برابر با هفدهم [[ربیع الاوّل]] که بیست و پنج [[روز]] از [[هلاکت]] [[اصحاب فیل]] گذشته بود، متولد شده است و [[اهل سنت]] می‌گویند: روز [[دوشنبه]] که هشت یا ده روز از حادثه اصحاب فیل گذشته بود، متولد شده است و آنگاه [[روایت]] [[طبری]] در مورد انوشیروان را نقل کرده است، ج۱، ص۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید بن طاووس]] در اقبال می‌نویسد: بسیاری از علمایی که بدان‌ها مراجعه کردیم، قائل بودند که میلاد آن حضرت{{صل}} در طلوع فجر [[هفدهم ربیع الاول]][[ سال]] [[عام الفیل]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال الاعمال، ج۳، ص۱۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای همین [[علّامه مجلسی]] [[قدس]] سرّه می‌نویسد: بدانید که [[امامیه]] به استثنای عده بسیار کمی، [[اتفاق نظر]] دارند بر این که ولادت آن حضرت{{صل}} در هفدهم ربیع الاول بوده است و بیشتر اهل سنت بر این عقیده‌اند که ولادت آن حضرت در دوازدهم این ماه بوده است و مرحوم [[کلینی]] رحمه [[الله]] نیز همین قول را [[اختیار]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۴۸. شیخ إربلی هم به [[اختلاف]] در [[تاریخ]] ولادت اشاره کرده و نوشته است: به نظر من که بروز اختلاف ساده و قابل قبول است؛ زیرا عرب‌های [[جاهلی]] [[بی‌سواد]] بوده‌اند و با ثبت تاریخ ولادت‌ فرزندانشان آشنا نبودند و از طرفی [[شأن]] و [[مقام]] او را در [[آینده]] نمی‌دانسته‌اند و در صدد ضبط تاریخ ولادت آن حضرت نبوده‌اند. اما اختلافشان در تاریخ [[وفات]] آن حضرت عجیب است! چنان که اختلافشان در [[اذان]] و اقامه عجیب است. البته در مورد اذان و اقامه ممکن است هر قومی ادّعا کنند که از [[نبی اکرم]]{{صل}} این چنین [[روایت]] شده است، ولی [[روز]] [[وفات]] آن حضرت چیزی است که باید معلوم و مشخص باشد «[[کشف]] الغمة، ج۱، ص۱۵».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید جعفر مرتضی]] این [[کلام]] إربلی را در الصحیح نقل کرده و آنگاه در حاشیه‌اش گفته است: عجیب‌تر از آن این است که آنها در بسیاری از اموری که سال‌ها هر [[روز]] آن را [[تکرار]] می‌کرده‌اند،[[ اختلاف]] دارند و حتی در مورد [[وضو]] و [[نماز]] که روزانه پنج مرتبه آن را همراه [[نبی اکرم]]{{صل}} به جای می‌آوردند [[روایات]] متناقض [[روایت]] می‌کنند تا جایی که بعضی از آنها می‌گویند: در [[نماز ظهر]] و عصر تنها از این که می‌دیدند موهای محاسنش [[حرکت]] می‌کند می‌فهمیدند که آن حضرت می‌خواند! الصحیح، ج۱، ص۸ به نقل از [[صحیح بخاری]]، ج۶، ص۹۰ و ۹۳ و [[مسند احمد]]، ج۵، ص۱۰ و ۱۲ و [[السنن]] الکبری از [[بیهقی]]، ج۲، ص۳۷ و ۵۴ به نقل از [[صحیحین]].&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۴-۲۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جایگاه مولود در نگاه جدّ و عمویش‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: هنگامی که مادرش آن حضرت را به [[دنیا]] آورد فرستاده‌ای را نزد جدّش [[عبد المطلب]] فرستاد تا به او بگوید که فرزندت متولد شده است و برای دیدنش تشریف بیاور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبد المطلب به ملاقاتش آمد و مولود را مورد [[ملاطفت]] قرار داد. [[آمنه]] در مورد آنچه که در [[زمان]] حاملگی‌اش رخ داده بود و دستورهایی که به وی در مورد نام‌گذاری‌اش داده شده بود، توضیح داد. سپس عبد المطلب او را در بغل گرفت و به داخل [[کعبه]] رفت و در آنجا به خاطر این [[نعمت]] به [[شکر]] و [[سپاس‌گزاری]] از [[خدای متعال]] پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۸-۱۶۹ و طبری هم آن را با اضافاتی از وی نقل کرده است، ج۲، ص۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قمی]] در تفسیرش و [[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین و [[شیخ طوسی]] در [[امالی]] و [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]] از [[امام صادق]]{{ع}} روایت می‌کنند که گفت: قنداقه نبی اکرم را نزد عبد المطلب آوردند تا او را ببیند و سخنان عجیب مادرش به وی رسیده بود. عبد المطلب او را گرفت و در اتاقش گذاشت و سپس او را به ارکان [[کعبه]] پناه داد و در شعری گفت:&lt;br /&gt;
{{بدایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
{{بیت|الحمد الله الذی اعطانی|هذا الغلام الطیب الاردان‌}}&lt;br /&gt;
{{بیت|قد ساد فی المهد علی الغلمان|&amp;lt;ref&amp;gt;خدا را شکر که این طفل پاک و آراسته را به ما عنایت کرد طفلی که در گهواره‌اش بر دیگران برتری دارد. تفسیر قمی، ص۳۴۹، و اکمال الدین، ج۱، ص۱۹۶، و أمالی شیخ طوسی، ص۱۷۱ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۶۹-۷۱، حدیث ۱۲۹، و مناقب حلبی، ج۱، ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{نهایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] از الابانة تألیف [[ابن بطّه]] نقل می‌کند: [[نبی اکرم]]{{صل}} در حالی متولد شد که‌ [[ختنه]] شده و نافش بریده شده بود. وقتی که این مطلب برای جدّش [[عبد المطلب]] بیان گردید، وی اظهار داشت که این فرزند من دارای [[شأن]] و مقامی خواهد بود&amp;lt;ref&amp;gt;المناقب، ج۱، ص۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] با سندی از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که وقتی [[آمنه]] به [[درد]] زایمان [[مبتلا]] شد، [[فاطمه بنت اسد]]، [[همسر]] [[ابو طالب]] نزد وی آمد و پیش او ماند تا آنکه زایمان کرد [[و]] راحت شد. در این حال یکی از آنها به دیگری گفت: آیا آنچه را که من می‌بینم، تو هم می‌بینی؟ او گفت: چه می‌بینی؟ گفت: این نوری که بین [[مغرب]] و [[مشرق]] درخشیده است. پس از آن ابو طالب آمد و [[فاطمه]] برایش از نوری که دیده بود، تعریف کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو طالب گفت: [[آگاه]] باش که به زودی [[فرزندی]] را به [[دنیا]] می‌آوری که [[وصی]] این مولود خواهد بود&amp;lt;ref&amp;gt;روضة الکافی، ص۳۰۲. و مثل همین مطلب را با سندی دیگر ابن شهر آشوب در مناقب، ج۱، ص۲۳ نقل کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۷-۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[وفات]] عبد الله‌==&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که عبد الله دو ماه پس از تولد [[حضرت محمد]]{{صل}} وفات کرده است و سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که او قبل از تولدش وفات کرده و این صحیح نیست؛ زیرا [[اجماع]] بر این است که وی بعد از تولدش وفات کرده است! دیگران گفته‌اند که وی یک سال بعد از میلاد وفات کرده است و محل وفاتش در [[شهر مدینه]] و در خانه‌ای معروف به [[خانه]] [[نابغه]] رخ داده است و در این حال در میان دایی‌هایش از [[بنی نجار]] به سر می‌برده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از افراد معروفی که گفته‌اند عبد الله قبل از ولادت حضرت محمد{{صل}} وفات کرده است؛ [[ابن اسحاق]] است. چنان که در [[سیره]] [[ابن هشام]] و [[طبری]] و [[طبرسی]] به نقل از وی آمده است که عبد الله پس از مدت کوتاهی وفات کرد در حالی که [[مادر رسول الله]]{{صل}} حامله بود&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۷ و تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرد دیگر [[واقدی]] می‌باشد و طبری به نقل از او از [[زهری]] روایت کرده است: [[عبد المطلب]]، عبد الله را برای آوردن مقداری خرما به [[مدینه]] فرستاد و او در همان جا فوت کرد. پس از آنکه مراجعت عبد الله به درازا کشید، عبد المطلب فرزندش حارث را به دنبال وی فرستاد که حارث‌ متوجه فوت برادرش شد. سپس واقدی می‌گوید: آنچه که برای ما ثابت شده این است که [[عبد الله بن عبد المطلب]] به همراه کاروانی از [[قریش]] از [[شام]] برمی‌گشت و در مدینه[[ منزل]] کرد در حالی که عبد الله مریض بود. او در نزد اقوامش ماند و پس از مدتی وفات کرد و در خانه کوچکی که متعلق به نابغه بود به خاک سپرده شد و در این باره [[اصحاب]] ما اختلافی ندارند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و ۲۴۶ و در ص۱۶۵ می‌گوید: اما هشام کلبی گفته است: عبد الله پس از آنکه رسول الله ۲۸ ماهه شد، درگذشت. قابل ذکر است که خانه‌ای که پدر نبی اکرم{{صل}} در آن به خاک سپرده شد تا سال ۱۳۹۰ ه برپا بود و سپس در هنگام توسعه مسجد النبی{{صل}} منهدم شد و اثری از آن باقی نماند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید [[یعقوبی]] با ادعای [[اجماع]] می‌خواهد که عدم [[اختلاف]] در [[وفات]] عبد الله پس از تولد فرزندش را [[اثبات]] کند، به خصوص که چنین خبری را از [[امام صادق]]{{ع}} در مقابل خویش می‌بیند و بر خود لازم می‌داند که از قول [[امام صادق]]{{ع}}[[ دفاع]] کند، اگر چه با ادعای [[اجماع]] بر عدم خلاف در این مطلب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] هم با [[یعقوبی]] در این امر موافق است بدون این که آن را به امام صادق{{ع}} نسبت دهد و می‌گوید: پدرش عبد الله در [[مدینه]] در میان دایی‌هایی خویش فوت کرد، در حالی که محمد{{صل}} دوماهه بود&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او [[روایت]] یعقوبی را به خاطر [[مرسله]] بودنش ذکر نکرده یا از آن مطلع نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[مسعودی]] [[عقیده]] [[ابن اسحاق]] و [[واقدی]] را پذیرفته و گفته است: پدرش در [[شام]] به سر می‌برد که مریض شد و به سوی مدینه آمد و در آنجا فوت کرد و در این هنگام [[مادر رسول الله]] به وی حامله بود. سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که عبد الله یک ماه بعد از ولادت [[نبی اکرم]]{{صل}} [[وفات]] کرده است و بعضی دیگر گفته که او دو سال بعد از ولادت فرزندش وفات کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مرحوم مجلسی]] از کتاب المنتقی فی مولد المصطفی تألیف [[کازرونی]] که از [[عامه]] است، نقل می‌کند: عبد الله به همراه کاروانی تجارتی از [[قریش]] به سوی شام [[حرکت]] کرد، آنها پس از آنکه از [[تجارت]] خویش فارغ شدند، مراجعت کردند و در مسیر خویش از مدینه گذشتند. در آن هنگام عبد الله مریض بود و به رفقایش گفت: من چند روزی نزد دایی‌هایم، [[بنی عدی بن نجار]] می‌مانم. کاروان به سوی [[مکه]] حرکت کرد و هنگامی که [[عبد المطلب]] از آنها در مورد عبد الله سؤال کرد، گفتند: چون مریض بوده است، او را نزد دایی‌هایش در مدینه گذاشته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبد المطلب فرزند بزرگش حارث را به مدینه فرستاد و او پس از آنکه به مدینه رسید، متوجه‌ شد که عبد الله فوت کرده است. دایی‌هایش در مورد مریضی عبد الله و اقداماتی که انجام داده بودند، توضیح دادند. حارث به مکه بازگشت و آنها را از [[مرگ عبد الله]] باخبر کرد و پدر و [[برادران]] و خواهرانش بسیار ناراحت و [[اندوهگین]] شدند و در آن [[زمان]] هنوز [[رسول الله]]{{صل}} متولد نشده بود و عبد الله به هنگام [[وفات]] بیست و پنج‌ساله بود. سپس می‌گوید: و [[روایت]] شده است که وی در هفت‌ماهگی رسول الله{{صل}} فوت کرده است و گفته شده است که در هنگام وفاتش، رسول الله{{صل}} بیست و هشت‌ماهه بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[کازرونی]] از [[واقدی]] نقل می‌کند که عبد الله یک [[گله]] گوسفند و پنج شتر و یک [[کنیز]] به نام برکة از خویش به [[ارث]] گذاشت و این کنیز همان [[ام ایمن]] است که [[وظیفه]] حضانت از [[رسول الله]]{{صل}} را بر عهده داشت&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۱۲۴-۱۲۵ به نقل از المنتقی فی مولد المصطفی تألیف [[محمد بن مسعود کازرونی]] و در ص۱۱۶ از کتاب العدد نقل شده است که [[نبی اکرم]]{{صل}} این [[اموال]] را از مادرش به ارث برد.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[طبرسی]] می‌گوید: گفته شده است که رسول الله به هنگام فوت پدرش، هفت‌ماهه بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] می‌نویسد: وی دو سال و چهار ماه با پدرش [[زندگی]] کرد و سپس می‌نویسد: گفته شده است که به هنگام فوت پدرش هفت‌ماهه بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إربلی این سخنش را از طبرسی حکایت می‌کند و سخن اولش همان سخن [[هشام کلبی]] است، چنان که طبرسی گفته است: و اما هشام کلبی می‌گوید: عبد الله پس از آنکه رسول الله{{صل}} بیست و هشت‌ماهه شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، درگذشته است. اما آنچه که [[روایت]] [[ابن اسحاق]] در مورد [[وفات]] عبد الله قبل از میلاد رسول الله{{صل}} را [[تأیید]] می‌کند، این است که ما به هیچ خبر یا اثری از عبد الله در هنگام میلاد رسول الله[[ دست]] نیافتیم و بلکه جدش [[عبد المطلب]] را می‌بینیم که به دنبال یافتن دایه‌ای برای وی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۸-۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360307</id>
		<title>عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360307"/>
		<updated>2026-02-05T05:33:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /*  ازدواج عبدالله با آمنه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = عبدالله بن عبدالمطلب | عنوان مدخل  = عبدالله بن عبدالمطلب | مداخل مرتبط = [[عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ ازدواج]] عبدالله با [[آمنه]] ==&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: بیست سال پس از حفر [[زمزم]] و یک سال پس از فدیه دادن برای عبد الله، این [[ازدواج]] [[مبارک]] رخ داد و در آن هنگام [[آمنه دختر وهب]] چهارده‌ساله بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌نویسد: [[عبد المطلب]] فرزندش عبد الله را با خود برد تا به [[خانه]] [[وهب بن عبد]] مناف بن [[زهره]] که در آن ایام از بزرگان [[بنی زهره]] به شمار می‌رفت، رسید و دخترش آمنه را برای پسرش عبد الله [[تزویج]] کرد و آمنه از [[بهترین زنان]][[ قریش]] از جهت [[شرافت]] و جایگاه [[خانوادگی]] بود و بدین ترتیب عبد المطلب او را به تزویج عبد الله درآورد و [[مراسم]] [[زفاف]] در خانه عبد المطلب انجام شد و آمنه به [[رسول الله]]{{صل}} حامله شد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۵. [[طبری]] هم آن را [[روایت]] کرده است، ج۲، ص۲۴۳. و [[علامه مجلسی]] در [[بحار الانوار]] در باب ابتدای خلقتش خبری را ذکر می‌کند که متضمن تفصیل طویلی در مورد [[خطبه]] آمنه و زفاف او می‌باشد که در چاپ‌های جدید بحار حدود هفتاد و هشت صفحه از جلد پانزدهم بحار را دربرمی‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در ابتدا می‌گوید: «شیخ [[ابو الحسن البکری]]، استاد [[شهید ثانی]] در کتابش به نام الانوار می‌نویسد: اسلاف و شیوخ [[راوی]] ما این [[حدیث]] را از [[ابو عمرو]] [[الانصاری]] نقل کرده‌اند که گفت: از [[کعب الاحبار]] و وهب بن منبّه و [[ابن عباس]] سؤال کردم که همگی گفتند: هنگامی که [[خداوند]] [[اراده]] کرد که محمد{{صل}} را [[خلق]] کند، به ملائکه‌اش گفت.»... و علامه مجلسی در آخر خبر می‌گوید: «می‌گویم: همانا این خبر را با وجود غرابت و ارسالش آورده‌ام، چون به مؤلف آن [[اعتماد]] دارم و مشتمل بر بسیاری از [[آیات]] و معجزاتی است که سایر [[اخبار]] آن را [[نفی]] نمی‌کند و بلکه [[تأیید]] می‌کند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که شهید ثانی در سال ۹۶۶ ه ق به [[شهادت]] رسیده است و تحقیق‌کننده [[بحار الانوار]]، مرحوم [[آیة الله]] [[ربانی شیرازی]] از ریاض العلماء از بعضی از [[مؤرخان]] نقل کرده است که [[شهید]] ثانی نسخه عتیقه‌ای از کتاب الانوار الکبری را دیده است که [[تاریخ]] [[نوشتن]] آن،[[ سال]] ۶۹۶ ه ق. بوده است و السمهودی در کتاب [[تاریخ مدینه]] که آن را در سال ۸۸۸ ه ق. تألیف کرده است؛ شرح حال البکری، صاحب الانوار الکبری را ذکر کرده و گفته است: [[سیره]] البکری [[کذب]] و [[باطل]] است! بنابراین چگونه ممکن است که وی از [[مشایخ]] [[ شهید]] ثانی باشد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا [[ابو الحسن البکری]] که از مشایخ [[شهید ثانی]] بوده است در سال ۹۵۲ ه ق در قاهره فوت کرده است، چنان که این مطلب در [[شذرات الذهب]] آمده و او صاحب کتاب الانوار نبوده است، امّا [[علامه مجلسی]] یکی را با دیگری [[اشتباه]] گرفته است و به او [[حسن ظن]] پیدا کرده و [[اخبار]][[ باطل]] و کذبش را در بحار وارده کرده که البته با [[حسن نیت]] بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[احتجاج]] از [[امام کاظم]] به نقل از [[حضرت علی]]{{س}} [[روایت]] می‌کند که فرمود: [[آمنه دختر وهب]] در [[عالم رؤیا]] [[مشاهده]] کرد که به وی گفته شد: جنینی که به همراه داری از بزرگان است و پس از تولد اسمش را محمّد{{صل}} بگذار. سپس حضرت علی{{ع}} فرمود: [[خداوند]] اسمی از [[اسماء]] خودش را مشتق نمود، خداوند محمود است و این محمّد{{صل}} است&amp;lt;ref&amp;gt;الاحتجاج، ج۱، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به همین مضمون [[شیخ طبرسی]] در [[اعلام الوری]] از [[سفیان بن عیینه]] نقل می‌کند که وی گفت: بهترین بیتی که [[عرب]] در [[شأن پیامبر]] گفته همان قول [[ابو طالب]] است:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;و شقَّ له من اسمه کی یُجَلَّهُ&#039;&#039;|2=&#039;&#039;فذو العرش محمود و هذا محمد‏}}&amp;lt;ref&amp;gt;و اسمش را از اسم خود اشتقاق نمود تا بزرگش بدارد که خداوند صاحب عرش محمود است و این محمد.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفته است: دیگران می‌گویند این [[بیت]] از [[حسان بن ثابت]] است که آغاز قصیده‌اش این چنین است:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;أ لم‌تر اَنّ اللهَ أرسل عبده&#039;&#039;|2=&#039;&#039;ببُرهانه و اللهُ اعلی و أَمجَدُ}}&amp;lt;ref&amp;gt;آیا ندیدی که خداوند بنده‌اش را با دلایل و براهین به رسالت برگزید و خداوند برتر و بلندمرتبه‌تر است. سید زینی رحلان روایت کرده است که مادرش وقایعی که بر وی گذشته بود را برای عبد المطلّب تعریف کرد و عبد المطلّب او را محمد{{صل}} نامید و لکن مادرش او را احمد نامید سپس پنج بیت از اشعار ابو طالب رضی الله عنه را نقل کرده است که در آن نبی اکرم را أحمد نامیده است (انسان العیون فی سیرة الأمین المأمون معروف به سیره حلبیه، ص۹۲-۱۰۰).&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌نویسد: [[مردم]] می‌گویند: [[آمنه دختر وهب]] صحبت می‌کرده است که هنگامی که او به [[نبی اکرم]]{{صل}} حامله شد، [[مشاهده]] نمود که نوری از وی درخشید که به وسیله آن کاخ‌های [[بصری]] در [[سرزمین شام]] مشاهده گردیدند و به وی گفته شد: تو به [[سرور]] این [[امّت]] حامله گردیده‌ای و هنگامی که پا به عرصه هستی گذاشت، بگو: او را از [[شرّ]] هر حسودی در پناه [[خدا]] قرار می‌دهم و او را محمّد{{صل}} نام‌گذاری کن&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن هشام]]، ج۱، ص۱۶۶ و [[طبری]] در [[تاریخ]] طبری، ج۲، ص۱۵۶ و [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]]، ج۱، ص۲۹ از وی نقل کرده است و [[قمی]] در تفسیرش، ص۳۴۹ و [[صدوق]] در [[اکمال الدین]]، ج۱، ص۱۹۶ از [[ابن اسحاق]] به نقل از أبان بن عثمان [[الاحمر]] [[بجلی]] [[کوفی]] به صورت مرفوع این مطلب را نقل کرده و [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]]، ج۱، ص۶۹-۱۲۹ از [[امام صادق]]{{ع}} این مطلب را نقل کرده است. و در الروض الانف و [[ابن فورک]] در الفصول آورده است که: [[أحیحة بن جلاح]] و [[حمران]] بن ربیعة و سفیان به یکی از علمای [[یهود]] برخورد کردند که آنها را از [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}} و اسمش باخبر کرد. آنها پس از آنکه اطلاع پیدا کردند [[رسول الله]] در نزدیکی همان [[زمان]] در [[سرزمین حجاز]] [[مبعوث]] خواهد شد، به [[طمع]] افتادند که این شخص یکی از [[فرزندان]] آنها باشد، برای همین فرزندانشان را محمد نام‌گذاری کردند. در میان [[عرب]] کسی به غیر از این سه نفر شناخته نشده‌اند که فرزندانشان را محمد نامیده باشد، با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که زینی رحلان در سیرة الحلبیة، ج۱، ص۹۳ گفته است که تعداد کسانی که نام محمد را داشتند، به شانزده نفر می‌رسید و شعری را در این باره ذکر کرده که چنین است: ان الّذین سموا باسم محمّد من قبل خیر [[الناس]] [[ضعف]] ثمان. همانا کسانی که قبل از بهترین [[مردم]]،[[ محمد]] نام‌گذاری شده بودند، دو برابر هشت نفر (۱۶) بودند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] [[روایت]] می‌کند که وی از [[حلیمه سعدی]]ه از [[آمنه دختر وهب]] نقل کرده است که گفت: هنگامی که به [[نبی اکرم]]{{صل}} حامله شدم نوری از من درخشید که کاخ‌های [[بصری]] در [[سرزمین شام]] را روشن کرد. سپس به [[خدا]] قسم که هیچ حملی را خفیف‌تر و راحت‌تر از این ندیدم و هنگامی که او را به [[دنیا]] آوردم، دست‌هایش را بر [[زمین]] گذاشت و سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است که گروهی از [[اصحاب رسول الله]]{{صل}} به آن حضرت گفتند: یا [[رسول الله]]، درباره خودت برای ما سخن بگو. حضرت فرمود: بلی، من بر طبق دعای پدرم و [[دعوت]] [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} و [[بشارت]] برادرم، [[حضرت عیسی]]{{ع}} هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مادرم به من حامله شد، [[مشاهده]] کرد که نوری از وی درخشید که کاخ‌های [[شام]] را برایش روشن کرد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن اسحاق]]، ج۱، ص۱۷۱-۱۷۵ و [[طبری]] با سند از ثور بن یزید شامی از مکحول شامی از [[شداد بن أوس]] [[روایت]] می‌کند که گفت: ما نزد رسول الله{{صل}} نشسته بودیم! در این حال پیرمرد مسنّی از [[بنی عامر]] که بزرگ آنها به [[حساب]] می‌آمد، پیش آمد. او در حالی که به عصایش تکیه زده بود، در مقابل رسول الله{{صل}} ایستاد و گفت: ای پسر [[عبد المطلب]]! مطلع شده‌ام که تو [[گمان]] می‌کنی که رسول الله هستی!؟ و [[خدا]] تو را همانند ابراهیم و [[موسی]] و [[عیسی]] و سایر [[انبیا]] برای [[هدایت مردم]] ارسال کرده است. تو ادعای بسیار بزرگی کرده‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام انبیا و [[خلفا]] از دو [[خانه]] در میان [[بنی اسرائیل]] برخاسته‌اند و تو از اقوامی هستی که سنگ و چوب و [[بت]] می‌پرستند و در این صورت تو را چه به [[ادعای نبوّت]] و [[رسالت]]؟! و لکن هر سخنی حقیقتی دارد و از تو می‌خواهم که مرا به [[حقیقت]][[ سخن]] و [[شأن]] و [[مقام]] خویش [[آگاه]] کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نبی اکرم]]{{صل}} از سؤال این پیر مرد خوشش آمد و به وی گفت: ای [[برادر]] بنی عامر! این سؤالی که مطرح کرده‌ای، دارای حقیقتی است و باید بنشینی تا برایت توضیح دهم. پیر مرد هم نشست. آنگاه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به وی گفت: ای برادر بنی عامر، حقیقت سخنم و شأن و مقام من این است که من بر طبق دعای پدرم ابراهیم و بشارت برادرم، [[عیسی بن مریم]] هستم و من اولین فرزند مادرم بودم... سپس مادرم در [[خواب]] دید که آنچه در شکمش می‌باشد، [[نور]] است و مادرم گفت نوری را که از من درخشید، پی‌گیری کردم و دیدم که آن نور مشارق و مغارب [[زمین]] را برایم روشن کرد. ([[تاریخ]] [[طبری]]، ج۲، ص۱۶۱) و [[کازرونی]] این مطلب را با همین سند در المنتقی فی مولود المصطفی نقل کرده است و [[ابن ابی الحدید]] هم مختصر آن را در [[شرح نهج البلاغه]] از [[طبرسی]] نقل کرده است‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهراً این خبر همان چیزی است که [[ابن اسحاق]] از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است. الّا این که وی سند خبر را فراموش کرده و گفته است: «از بعضی از [[اهل علم]] و [[گمان]] نمی‌کنم که جز از [[خالد بن معدان]] کلاعی باشد» و چنان که در [[تهذیب]] التهذیب آمده، خالد در سال ۱۰۸ [[وفات]] کرده است و شاید برای همین وی بخشی از خبر را به صورت نقل به معنا آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. شاید که سخن ابن اسحاق در ابتدای این [[حدیث]] که می‌گوید: «و یتحدّث [[الناس]]»، و [[مردم]] می‌گویند، اشاره به [[ضعف]] این خبر نیست، بلکه به [[شهرت]] آن در میان مردم اشاره دارد، چنان که [[طبری]] آن در [[إعلام الوری]] [[روایت]] کرده و قولش را چنین شروع کرده‌ است: از جمله خبرهای [[مستفیض]] این است که هنگامی که [[مادر رسول الله]]{{صل}} او را به [[دنیا]] آورد، نوری را [[مشاهده]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] از [[امام صادق]]{{ع}} روایت کرده است: بین [[ازدواج]] عبد الله با [[آمنه]] و ولادت [[رسول الله]]{{صل}} ده ماه فاصله بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد [[هادی]] یوسفی غروی|یوسفی غروی،[[ محمد]] [[هادی]]]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۰-۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ولادت مبارک‌==&lt;br /&gt;
از مادرش روایت شده که گفته است: هنگامی که او را به دنیا آوردم، نوری را دیدم که از من درخشید؛ به طوری که مرا به [[وحشت]] انداخت و به [[درد]] و مشکلاتی که [[زن‌ها]] از آن [[رنج]] می‌برند، [[مبتلا]] نشدم و از طریق دیگر روایت شده که وی گفت: نوری از من درخشید که به وسیله آن کاخ‌های [[شام]] را دیدم و پس از آن پا به عرصه هستی گذاشت، یک مشت خاک را برداشت و آنگاه سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;علی بن ابراهیم قمّی به طور مفصّل این خبر را در تفسیرش به صورت [[مرسل]] چنین ذکر کرده است: از آمنه، مادر [[نبی اکرم]] نقل شده است که گفت: هنگامی که به رسول الله حامله شدم، هیچ [[احساس]] حاملگی نکردم و در [[عالم رؤیا]] نوری را [[مشاهده]] کردم و گویی سروش [[غیبی]] نزد من آمد و گفت: هرآینه تو به بهترین [[انسان‌ها]] حامله شده‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه وی را به [[دنیا]] آوردم، دست‌ها و زانوهایش را بر [[زمین]] گذاشت و سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت و نوری از من درخشید که مابین زمین و آسمان را روشن کرد و [[شیطان‌ها]] به وسیله شهاب‌ها و [[ستارگان]] سنگباران شدند و از پهنه [[آسمان]] ناپدید گردیدند و [[قریشی‌ها]] شهاب‌ها را می‌دیدند که در آسمان [[سیر]] می‌کردند و از این جنب و [[جوش]] زیاد به [[وحشت]] افتادند و گفتند: این [[نشانه برپایی قیامت]] است و برای همین، نزد [[ولید بن مغیره]] که پیر مردی [[باتجربه]] بود، جمع شدند و از او در این مورد سؤال کردند: او گفت: به این ستارگانی که در ظلمت‌های [[دریاها]] و خشکی‌ها، راهنمای مسافران هستند، نگاه کنید. اگر این ستارگان زایل شده‌اند، موعد [[قیامت]] فرا رسیده است و اگر اینها در جای خویش ثابت هستند، این اتفاق به خاطر پدیده‌ای است که رخ داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[مکه]] مردی [[یهودی]] [[زندگی]] می‌کرد که به وی یوسف می‌گفتند. هنگامی که وی حرکت‌های غیر عادی ستارگان و شهاب‌ها را [[مشاهده]] کرد، به محل [[اجتماع]][[ قریش]] آمد و گفت: ای [[قریشیان]]! آیا در این شب مولودی در میان شما متولد شده است؟ گفتند: نه. او گفت: به [[تورات]] قسم که [[اشتباه]] می‌کنید. در این شب آخرین و [[برترین]]، [[پیامبر]] متولد شده است. او کسی است که در کتاب‌های ما درباره‌اش صحبت شده است که به هنگام تولدش، [[شیطان‌ها]] در آسمان سنگباران می‌شوند و ناپدید می‌گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن، هر کسی که به منزلش می‌رفت از خانواده‌اش در این باره سؤال می‌کرد و [[جواب]] می‌شنید که [[عبد الله بن عبد المطلب]] صاحب پسری شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یهودی گفت که او را نزد مولود ببرند و همراه عده‌ای به در [[خانه]] [[آمنه]] آمدند و به وی گفتند: فرزندت را بیاور تا این یهودی او را ببیند، آمنه فرزندش را که در قنداقی پیچیده بود، به آنها عرضه کرد. یهودی در چشمانش [[خیره]] شد و شانه‌اش را نگاه کرد و خال سیاهی را بر آن دید که چند تار مو بر آن روئیده بود. در این حال یهودی [[غش]] کرد و بر [[زمین]] افتاد. اطرافیانش بر وی خندیدند و [[یهودی]] به آنها گفت: ای [[قریشیان]]! آیا می‌خندید؟ این [[پیامبر]] [[شمشیر]] است که بر شما مسلط خواهد شد و [[نبوّت]] تا [[ابد]] از [[بنی اسرائیل]] خارج شده است. [[مردم]] از آنجا متفرق شدند در حالی که درباره سخنان یهودی صحبت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم]] می‌گوید: هنگامی که [[شیطان‌ها]] به وسیله [[ستارگان]] سنگباران شدند، نزد [[ابلیس]] رفتند و گفتند:&lt;br /&gt;
ما از ورود به [[آسمان]] منع شدیم و به وسیله شهاب‌ها سنگباران می‌شویم. [[ابلیس]] گفت: تحقیق کنید که در [[دنیا]] حادثه‌ای رخ داده است. آنها نزد ابلیس آمدند و گفتند: حادثه‌ای را [[مشاهده]] نکردیم. ابلیس گفت: خودم آن را [[پیگیری]] خواهم کرد. بنابراین مابین [[مشرق]] و [[مغرب]] به جست و جو پرداخت تا به [[حرم]] رسید و دید که [[ملائکه]] در آنجا مزدحم شده‌اند و [[جبرئیل]] در حالی که حربه‌ای در دست دارد، جلوی در حرم ایستاده است. ابلیس خواست که وارد حرم شود؛ اما جبرئیل فریاد زد: دور شو ای [[ملعون]] و به جانب [[کوه]] [[حراء]] آمد و به صورت [[سدّی]] مرتفع درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ابلیس گفت: ای جبرئیل می‌خواهم که سؤالی را از تو بپرسم.[[ جبرئیل]] گفت که آن سؤال چیست؟ ابلیس گفت: این ازدحام چیست؟ چرا در دنیا جمع شده‌اید؟ جبرئیل گفت: این [[پیامبر]] این [[امت]] و آخرین و [[برترین]] انبیاست که متولد شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابلیس گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم؟ جبرئیل گفت: نه. گفت: آیا [[نصیبی]] در امتش دارم؟ جبرئیل گفت: بله. ابلیس گفت: [[راضی]] شدم. ([[تفسیر قمی]]، ج۱، ص۳۷۳-۳۷۴).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا باید این نکته را در نظر داشته باشیم که [[شیطان]] گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم و جبرئیل گفت: نه. و آن را با آنچه که در مورد [[حفظ]] [[قلب]] آن حضرت{{صل}} گفته شد، مقایسه کنیم تا بدانیم که جبرئیل به طور خاص بهره و نصیب شیطان را از قلب آن حضرت زایل کرده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به این که یوسف [[یهودی]] در [[مکه]] به [[آمنه]] می‌گوید: «[[نبوت]] تا [[ابد]] از [[بنی اسرائیل]] خارج شده است» نمی‌توان گفت که این خبر از [[اسرائیلیات]] است. البته در خبر استبعادی وجود دارد و آن این است که [[ولید بن مغیره]] را به گونه‌ای توصیف می‌کند که در [[هنگام ظهور اسلام]]، یعنی چهل سال پس از ولادت [[نبی اکرم]]{{صل}} به آن صفات موصوف بوده است و آیا قبل از چهل سالگی‌اش صفاتی شبیه بعد از هشتاد سالگی‌اش داشته است؟!&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش در [[ایام تشریق]] در جمره وسطی که عبد الله در آنجا استقرار داشت، به وی حامله شد و او را در شعب [[ابی طالب]] در [[منزل]] محمد بن یوسف&amp;lt;ref&amp;gt;علامه [[مجلسی]] در حاشیه [[بحار الانوار]] می‌نویسد: [[مورّخان]] می‌گویند: این منزل، برای [[نبی اکرم]]{{صل}} بوده است که آن را به [[عقیل بن ابی طالب]] بخشیده است و فرزندانش آن را به [[محمد بن یوسف]]، [[برادر]] [[حجاج ثقفی]] فروختند و بعد از آن به [[خانه]] محمد بن یوسف مشهور شد و او آن را به کاخی که آن را [[بیضاء]] (خانه سفید) می‌نامیدند، ضمیمه کرد و بعد از انقضای [[دولت]] [[بنی امیه]]، [[خیزران]]، مادر [[هادی]] و [[هارون]] الرشید به [[حج]] آمد و محل میلاد [[نبی اکرم]]{{صل}} را از کاخ جدا کرد و آن را به [[مسجد]] تبدیل کرد و در حال حاضر در آن مسجد [[نماز]] خوانده می‌شود و محل [[زیارت]] [[زائران]] است. ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ۲۵۰-۲۵۲) و [[سید]] أمین در اعیان الشیعة می‌نویسد:&lt;br /&gt;
این مسجد بر همان حالت سابق خویش باقی بود تا این که [[وهابیان]] بر [[مکه]] مستولی شدند و آن را منهدم ساخته و از زیارت آن جلوگیری کردند و آن را به طویله [[چهار پایان]] تبدیل نمودند. (اعیان الشیعة، ج۳، ص۷) و فعلا به صورت خانه‌ای در بسته در برابر [[مسعی]] است که تابلوی با عنوان «مکتبه مکة الکرمة» بر آن است.&amp;lt;/ref&amp;gt; در گوشه سمت چپ آن به [[دنیا]] آورد و خیزران آن مکان را خرید و به مسجدی تبدیل کرد که [[مردم]] در آن نماز می‌خوانند&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹ و تاریخ مسعودی، ج۲، ص۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[مجلسی]] از کتاب حدائق الریاض و التواریخ الشرعیة [[شیخ مفید]] نقل کرده است که میلاد [[رسول الله]]{{صل}} در هنگام [[طلوع فجر]] [[روز جمعه]]، [[هفدهم ربیع الاول]][[ سال]] [[عام الفیل]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] می‌نویسد: آن حضرت در [[طلوع خورشید]] [[جمعه]]، در هفدهم ربیع الاول عام الفیل متولد شده است و در آن هنگام سی و چهار سال از [[زمان]] [[پادشاهی]] [[انوشیروان]] می‌گذشت&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۲ و در مورد اوصاف [[کسری ]]([[خسرو]]) نوشته است: او [[قاتل]] و درهم کوبنده مزدکیان و [[زندیق‌ها]] بوده است و او همان کسی است که به [[گمان]] عده‌ای مورد [[تمجید]] رسول الله{{صل}} بوده و درباره‌اش گفته است: «در [[زمان]] [[پادشاه]] [[عادل]] [[صالح]] متولد شده‌ام» و این اوّلین کتابی است که این خبر را به صورت [[مرسل]] نقل می‌کند و آن را از پندارهای عده‌ای از [[مردم]] می‌داند! و قبل از [[طبری]] در هیچ کتابی از [[عامه]] و [[خاصه]] این خبر را ندیده‌ام و بلکه خبری را نقل کردیم که مخالف این قول است و آن این که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[پیروزی]] [[عرب‌ها]] فرمودند: «این اوّلین روزی است که عرب‌ها بر [[عجم‌ها]] ([[فارسیان]]) [[پیروز]] شدند و این پیروزی به خاطر من بوده است». و در این [[جنگ]] بر [[کسری ]]([[خسرو]]) [[انوشیروان]] پیروز شدند و در این صورت چگونه ممکن است که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} وی را به [[عادل]] و [[صالح]] توصیف کند؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] می‌گوید: در هنگامه [[طلوع فجر]] [[روز جمعه]]، برابر با هفدهم [[ربیع الاوّل]] که بیست و پنج [[روز]] از [[هلاکت]] [[اصحاب فیل]] گذشته بود، متولد شده است و [[اهل سنت]] می‌گویند: روز [[دوشنبه]] که هشت یا ده روز از حادثه اصحاب فیل گذشته بود، متولد شده است و آنگاه [[روایت]] [[طبری]] در مورد انوشیروان را نقل کرده است، ج۱، ص۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید بن طاووس]] در اقبال می‌نویسد: بسیاری از علمایی که بدان‌ها مراجعه کردیم، قائل بودند که میلاد آن حضرت{{صل}} در طلوع فجر [[هفدهم ربیع الاول]][[ سال]] [[عام الفیل]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال الاعمال، ج۳، ص۱۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای همین [[علّامه مجلسی]] [[قدس]] سرّه می‌نویسد: بدانید که [[امامیه]] به استثنای عده بسیار کمی، [[اتفاق نظر]] دارند بر این که ولادت آن حضرت{{صل}} در هفدهم ربیع الاول بوده است و بیشتر اهل سنت بر این عقیده‌اند که ولادت آن حضرت در دوازدهم این ماه بوده است و مرحوم [[کلینی]] رحمه [[الله]] نیز همین قول را [[اختیار]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۴۸. شیخ إربلی هم به [[اختلاف]] در [[تاریخ]] ولادت اشاره کرده و نوشته است: به نظر من که بروز اختلاف ساده و قابل قبول است؛ زیرا عرب‌های [[جاهلی]] [[بی‌سواد]] بوده‌اند و با ثبت تاریخ ولادت‌ فرزندانشان آشنا نبودند و از طرفی [[شأن]] و [[مقام]] او را در [[آینده]] نمی‌دانسته‌اند و در صدد ضبط تاریخ ولادت آن حضرت نبوده‌اند. اما اختلافشان در تاریخ [[وفات]] آن حضرت عجیب است! چنان که اختلافشان در [[اذان]] و اقامه عجیب است. البته در مورد اذان و اقامه ممکن است هر قومی ادّعا کنند که از [[نبی اکرم]]{{صل}} این چنین [[روایت]] شده است، ولی [[روز]] [[وفات]] آن حضرت چیزی است که باید معلوم و مشخص باشد «[[کشف]] الغمة، ج۱، ص۱۵».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید جعفر مرتضی]] این [[کلام]] إربلی را در الصحیح نقل کرده و آنگاه در حاشیه‌اش گفته است: عجیب‌تر از آن این است که آنها در بسیاری از اموری که سال‌ها هر [[روز]] آن را [[تکرار]] می‌کرده‌اند،[[ اختلاف]] دارند و حتی در مورد [[وضو]] و [[نماز]] که روزانه پنج مرتبه آن را همراه [[نبی اکرم]]{{صل}} به جای می‌آوردند [[روایات]] متناقض [[روایت]] می‌کنند تا جایی که بعضی از آنها می‌گویند: در [[نماز ظهر]] و عصر تنها از این که می‌دیدند موهای محاسنش [[حرکت]] می‌کند می‌فهمیدند که آن حضرت می‌خواند! الصحیح، ج۱، ص۸ به نقل از [[صحیح بخاری]]، ج۶، ص۹۰ و ۹۳ و [[مسند احمد]]، ج۵، ص۱۰ و ۱۲ و [[السنن]] الکبری از [[بیهقی]]، ج۲، ص۳۷ و ۵۴ به نقل از [[صحیحین]].&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۴-۲۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جایگاه مولود در نگاه جدّ و عمویش‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: هنگامی که مادرش آن حضرت را به [[دنیا]] آورد فرستاده‌ای را نزد جدّش [[عبد المطلب]] فرستاد تا به او بگوید که فرزندت متولد شده است و برای دیدنش تشریف بیاور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبد المطلب به ملاقاتش آمد و مولود را مورد [[ملاطفت]] قرار داد. [[آمنه]] در مورد آنچه که در [[زمان]] حاملگی‌اش رخ داده بود و دستورهایی که به وی در مورد نام‌گذاری‌اش داده شده بود، توضیح داد. سپس عبد المطلب او را در بغل گرفت و به داخل [[کعبه]] رفت و در آنجا به خاطر این [[نعمت]] به [[شکر]] و [[سپاس‌گزاری]] از [[خدای متعال]] پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۸-۱۶۹ و طبری هم آن را با اضافاتی از وی نقل کرده است، ج۲، ص۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قمی]] در تفسیرش و [[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین و [[شیخ طوسی]] در [[امالی]] و [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]] از [[امام صادق]]{{ع}} روایت می‌کنند که گفت: قنداقه نبی اکرم را نزد عبد المطلب آوردند تا او را ببیند و سخنان عجیب مادرش به وی رسیده بود. عبد المطلب او را گرفت و در اتاقش گذاشت و سپس او را به ارکان [[کعبه]] پناه داد و در شعری گفت:&lt;br /&gt;
{{بدایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
{{بیت|الحمد الله الذی اعطانی|هذا الغلام الطیب الاردان‌}}&lt;br /&gt;
{{بیت|قد ساد فی المهد علی الغلمان|&amp;lt;ref&amp;gt;خدا را شکر که این طفل پاک و آراسته را به ما عنایت کرد طفلی که در گهواره‌اش بر دیگران برتری دارد. تفسیر قمی، ص۳۴۹، و اکمال الدین، ج۱، ص۱۹۶، و أمالی شیخ طوسی، ص۱۷۱ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۶۹-۷۱، حدیث ۱۲۹، و مناقب حلبی، ج۱، ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{نهایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] از الابانة تألیف [[ابن بطّه]] نقل می‌کند: [[نبی اکرم]]{{صل}} در حالی متولد شد که‌ [[ختنه]] شده و نافش بریده شده بود. وقتی که این مطلب برای جدّش [[عبد المطلب]] بیان گردید، وی اظهار داشت که این فرزند من دارای [[شأن]] و مقامی خواهد بود&amp;lt;ref&amp;gt;المناقب، ج۱، ص۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] با سندی از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که وقتی [[آمنه]] به [[درد]] زایمان [[مبتلا]] شد، [[فاطمه بنت اسد]]، [[همسر]] [[ابو طالب]] نزد وی آمد و پیش او ماند تا آنکه زایمان کرد [[و]] راحت شد. در این حال یکی از آنها به دیگری گفت: آیا آنچه را که من می‌بینم، تو هم می‌بینی؟ او گفت: چه می‌بینی؟ گفت: این نوری که بین [[مغرب]] و [[مشرق]] درخشیده است. پس از آن ابو طالب آمد و [[فاطمه]] برایش از نوری که دیده بود، تعریف کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو طالب گفت: [[آگاه]] باش که به زودی [[فرزندی]] را به [[دنیا]] می‌آوری که [[وصی]] این مولود خواهد بود&amp;lt;ref&amp;gt;روضة الکافی، ص۳۰۲. و مثل همین مطلب را با سندی دیگر ابن شهر آشوب در مناقب، ج۱، ص۲۳ نقل کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۷-۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[وفات]] عبد الله‌==&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که عبد الله دو ماه پس از تولد [[حضرت محمد]]{{صل}} وفات کرده است و سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که او قبل از تولدش وفات کرده و این صحیح نیست؛ زیرا [[اجماع]] بر این است که وی بعد از تولدش وفات کرده است! دیگران گفته‌اند که وی یک سال بعد از میلاد وفات کرده است و محل وفاتش در [[شهر مدینه]] و در خانه‌ای معروف به [[خانه]] [[نابغه]] رخ داده است و در این حال در میان دایی‌هایش از [[بنی نجار]] به سر می‌برده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از افراد معروفی که گفته‌اند عبد الله قبل از ولادت حضرت محمد{{صل}} وفات کرده است؛ [[ابن اسحاق]] است. چنان که در [[سیره]] [[ابن هشام]] و [[طبری]] و [[طبرسی]] به نقل از وی آمده است که عبد الله پس از مدت کوتاهی وفات کرد در حالی که [[مادر رسول الله]]{{صل}} حامله بود&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۷ و تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرد دیگر [[واقدی]] می‌باشد و طبری به نقل از او از [[زهری]] روایت کرده است: [[عبد المطلب]]، عبد الله را برای آوردن مقداری خرما به [[مدینه]] فرستاد و او در همان جا فوت کرد. پس از آنکه مراجعت عبد الله به درازا کشید، عبد المطلب فرزندش حارث را به دنبال وی فرستاد که حارث‌ متوجه فوت برادرش شد. سپس واقدی می‌گوید: آنچه که برای ما ثابت شده این است که [[عبد الله بن عبد المطلب]] به همراه کاروانی از [[قریش]] از [[شام]] برمی‌گشت و در مدینه[[ منزل]] کرد در حالی که عبد الله مریض بود. او در نزد اقوامش ماند و پس از مدتی وفات کرد و در خانه کوچکی که متعلق به نابغه بود به خاک سپرده شد و در این باره [[اصحاب]] ما اختلافی ندارند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و ۲۴۶ و در ص۱۶۵ می‌گوید: اما هشام کلبی گفته است: عبد الله پس از آنکه رسول الله ۲۸ ماهه شد، درگذشت. قابل ذکر است که خانه‌ای که پدر نبی اکرم{{صل}} در آن به خاک سپرده شد تا سال ۱۳۹۰ ه برپا بود و سپس در هنگام توسعه مسجد النبی{{صل}} منهدم شد و اثری از آن باقی نماند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید [[یعقوبی]] با ادعای [[اجماع]] می‌خواهد که عدم [[اختلاف]] در [[وفات]] عبد الله پس از تولد فرزندش را [[اثبات]] کند، به خصوص که چنین خبری را از [[امام صادق]]{{ع}} در مقابل خویش می‌بیند و بر خود لازم می‌داند که از قول [[امام صادق]]{{ع}}[[ دفاع]] کند، اگر چه با ادعای [[اجماع]] بر عدم خلاف در این مطلب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] هم با [[یعقوبی]] در این امر موافق است بدون این که آن را به امام صادق{{ع}} نسبت دهد و می‌گوید: پدرش عبد الله در [[مدینه]] در میان دایی‌هایی خویش فوت کرد، در حالی که محمد{{صل}} دوماهه بود&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او [[روایت]] یعقوبی را به خاطر [[مرسله]] بودنش ذکر نکرده یا از آن مطلع نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[مسعودی]] [[عقیده]] [[ابن اسحاق]] و [[واقدی]] را پذیرفته و گفته است: پدرش در [[شام]] به سر می‌برد که مریض شد و به سوی مدینه آمد و در آنجا فوت کرد و در این هنگام [[مادر رسول الله]] به وی حامله بود. سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که عبد الله یک ماه بعد از ولادت [[نبی اکرم]]{{صل}} [[وفات]] کرده است و بعضی دیگر گفته که او دو سال بعد از ولادت فرزندش وفات کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مرحوم مجلسی]] از کتاب المنتقی فی مولد المصطفی تألیف [[کازرونی]] که از [[عامه]] است، نقل می‌کند: عبد الله به همراه کاروانی تجارتی از [[قریش]] به سوی شام [[حرکت]] کرد، آنها پس از آنکه از [[تجارت]] خویش فارغ شدند، مراجعت کردند و در مسیر خویش از مدینه گذشتند. در آن هنگام عبد الله مریض بود و به رفقایش گفت: من چند روزی نزد دایی‌هایم، [[بنی عدی بن نجار]] می‌مانم. کاروان به سوی [[مکه]] حرکت کرد و هنگامی که [[عبد المطلب]] از آنها در مورد عبد الله سؤال کرد، گفتند: چون مریض بوده است، او را نزد دایی‌هایش در مدینه گذاشته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبد المطلب فرزند بزرگش حارث را به مدینه فرستاد و او پس از آنکه به مدینه رسید، متوجه‌ شد که عبد الله فوت کرده است. دایی‌هایش در مورد مریضی عبد الله و اقداماتی که انجام داده بودند، توضیح دادند. حارث به مکه بازگشت و آنها را از [[مرگ عبد الله]] باخبر کرد و پدر و [[برادران]] و خواهرانش بسیار ناراحت و [[اندوهگین]] شدند و در آن [[زمان]] هنوز [[رسول الله]]{{صل}} متولد نشده بود و عبد الله به هنگام [[وفات]] بیست و پنج‌ساله بود. سپس می‌گوید: و [[روایت]] شده است که وی در هفت‌ماهگی رسول الله{{صل}} فوت کرده است و گفته شده است که در هنگام وفاتش، رسول الله{{صل}} بیست و هشت‌ماهه بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[کازرونی]] از [[واقدی]] نقل می‌کند که عبد الله یک [[گله]] گوسفند و پنج شتر و یک [[کنیز]] به نام برکة از خویش به [[ارث]] گذاشت و این کنیز همان [[ام ایمن]] است که [[وظیفه]] حضانت از [[رسول الله]]{{صل}} را بر عهده داشت&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۱۲۴-۱۲۵ به نقل از المنتقی فی مولد المصطفی تألیف [[محمد بن مسعود کازرونی]] و در ص۱۱۶ از کتاب العدد نقل شده است که [[نبی اکرم]]{{صل}} این [[اموال]] را از مادرش به ارث برد.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[طبرسی]] می‌گوید: گفته شده است که رسول الله به هنگام فوت پدرش، هفت‌ماهه بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] می‌نویسد: وی دو سال و چهار ماه با پدرش [[زندگی]] کرد و سپس می‌نویسد: گفته شده است که به هنگام فوت پدرش هفت‌ماهه بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إربلی این سخنش را از طبرسی حکایت می‌کند و سخن اولش همان سخن [[هشام کلبی]] است، چنان که طبرسی گفته است: و اما هشام کلبی می‌گوید: عبد الله پس از آنکه رسول الله{{صل}} بیست و هشت‌ماهه شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، درگذشته است. اما آنچه که [[روایت]] [[ابن اسحاق]] در مورد [[وفات]] عبد الله قبل از میلاد رسول الله{{صل}} را [[تأیید]] می‌کند، این است که ما به هیچ خبر یا اثری از عبد الله در هنگام میلاد رسول الله[[ دست]] نیافتیم و بلکه جدش [[عبد المطلب]] را می‌بینیم که به دنبال یافتن دایه‌ای برای وی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۸-۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360306</id>
		<title>عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360306"/>
		<updated>2026-02-05T05:30:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = عبدالله بن عبدالمطلب | عنوان مدخل  = عبدالله بن عبدالمطلب | مداخل مرتبط = [[عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ ازدواج]] عبدالله با [[آمنه]] ==&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌نویسد: بیست سال پس از حفر [[زمزم]] و یک سال پس از فدیه دادن برای عبد الله، این [[ازدواج]] [[مبارک]] رخ داد و در آن هنگام [[آمنه دختر وهب]] چهارده‌ساله بود&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌نویسد: [[عبد المطلب]] فرزندش عبد الله را با خود برد تا به [[خانه]] [[وهب بن عبد]] مناف بن [[زهره]] که در آن ایام از بزرگان [[بنی زهره]] به شمار می‌رفت، رسید و دخترش آمنه را برای پسرش عبد الله [[تزویج]] کرد و آمنه از [[بهترین زنان]][[ قریش]] از جهت [[شرافت]] و جایگاه [[خانوادگی]] بود و بدین ترتیب عبد المطلب او را به تزویج عبد الله درآورد و [[مراسم]] [[زفاف]] در خانه عبد المطلب انجام شد و آمنه به [[رسول الله]]{{صل}} حامله شد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۵. [[طبری]] هم آن را [[روایت]] کرده است، ج۲، ص۲۴۳. و [[علامه مجلسی]] در [[بحار الانوار]] در باب ابتدای خلقتش خبری را ذکر می‌کند که متضمن تفصیل طویلی در مورد [[خطبه]] آمنه و زفاف او می‌باشد که در چاپ‌های جدید بحار حدود هفتاد و هشت صفحه از جلد پانزدهم بحار را دربرمی‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در ابتدا می‌گوید: «شیخ [[ابو الحسن]] البکری، استاد [[شهید]] ثانی در کتابش به نام الانوار می‌نویسد: اسلاف و شیوخ [[راوی]] ما این [[حدیث]] را از [[ابو عمرو]] [[الانصاری]] نقل کرده‌اند که گفت: از [[کعب الاحبار]] و وهب بن منبّه و [[ابن عباس]] سؤال کردم که همگی گفتند: هنگامی که [[خداوند]] [[اراده]] کرد که محمد{{صل}} را [[خلق]] کند، به ملائکه‌اش گفت.»... و علامه مجلسی در آخر خبر می‌گوید: «می‌گویم: همانا این خبر را با وجود غرابت و ارسالش آورده‌ام، چون به مؤلف آن [[اعتماد]] دارم و مشتمل بر بسیاری از [[آیات]] و معجزاتی است که سایر [[اخبار]] آن را [[نفی]] نمی‌کند و بلکه [[تأیید]] می‌کند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که شهید ثانی در سال ۹۶۶ ه ق به [[شهادت]] رسیده است و تحقیق‌کننده [[بحار الانوار]]، مرحوم [[آیة الله]] ربانی شیرازی از ریاض العلماء از بعضی از [[مورخان]] نقل کرده است که [[شهید]] ثانی نسخه عتیقه‌ای از کتاب الانوار الکبری را دیده است که [[تاریخ]] [[نوشتن]] آن،[[ سال]] ۶۹۶ ه ق. بوده است و السمهودی در کتاب [[تاریخ مدینه]] که آن را در سال ۸۸۸ ه ق. تألیف کرده است؛ شرح حال البکری، صاحب الانوار الکبری را ذکر کرده و گفته است: [[سیره]] البکری [[کذب]] و [[باطل]] است! بنابراین چگونه ممکن است که وی از [[مشایخ]][[ شهید]] ثانی باشد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا [[ابو الحسن البکری]] که از مشایخ [[شهید ثانی]] بوده است در سال ۹۵۲ ه ق در قاهره فوت کرده است، چنان که این مطلب در [[شذرات الذهب]] آمده و او صاحب کتاب الانوار نبوده است، امّا [[علامه مجلسی]] یکی را با دیگری [[اشتباه]] گرفته است و به او [[حسن ظن]] پیدا کرده و [[اخبار]][[ باطل]] و کذبش را در بحار وارده کرده که البته با [[حسن نیت]] بوده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبرسی]] در [[احتجاج]] از [[امام کاظم]] به نقل از [[حضرت علی]]{{س}} [[روایت]] می‌کند که فرمود: [[آمنه دختر وهب]] در [[عالم رؤیا]] [[مشاهده]] کرد که به وی گفته شد: جنینی که به همراه داری از بزرگان است و پس از تولد اسمش را محمّد{{صل}} بگذار. سپس حضرت علی{{ع}} فرمود: [[خداوند]] اسمی از [[اسماء]] خودش را مشتق نمود، خداوند محمود است و این محمّد{{صل}} است&amp;lt;ref&amp;gt;الاحتجاج، ج۱، ص۳۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به همین مضمون [[شیخ طبرسی]] در [[اعلام الوری]] از [[سفیان بن عیینه]] نقل می‌کند که وی گفت: بهترین بیتی که [[عرب]] در [[شأن پیامبر]] گفته همان قول [[ابو طالب]] است:&lt;br /&gt;
{{بدایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
{{بیت|و شقَّ له من اسمه کی یُجَلَّهُ|فذو العرش محمود و هذا محمد‏&amp;lt;ref&amp;gt;و اسمش را از اسم خود اشتقاق نمود تا بزرگش بدارد که خداوند صاحب عرش محمود است و این محمد.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{نهایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس گفته است: دیگران می‌گویند این [[بیت]] از [[حسان بن ثابت]] است که آغاز قصیده‌اش این چنین است:&lt;br /&gt;
{{بدایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
{{بیت|أ لم‌تر اَنّ اللهَ أرسل عبده|ببُرهانه و اللهُ اعلی و أَمجَدُ&amp;lt;ref&amp;gt;آیا ندیدی که خداوند بنده‌اش را با دلایل و براهین به رسالت برگزید و خداوند برتر و بلندمرتبه‌تر است. سید زینی رحلان روایت کرده است که مادرش وقایعی که بر وی گذشته بود را برای عبد المطلّب تعریف کرد و عبد المطلّب او را محمد{{صل}} نامید و لکن مادرش او را احمد نامید سپس پنج بیت از اشعار ابو طالب رضی الله عنه را نقل کرده است که در آن نبی اکرم را أحمد نامیده است (انسان العیون فی سیرة الأمین المأمون معروف به سیره حلبیه، ص۹۲-۱۰۰).&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{نهایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌نویسد: [[مردم]] می‌گویند: [[آمنه دختر وهب]] صحبت می‌کرده است که هنگامی که او به [[نبی اکرم]]{{صل}} حامله شد، [[مشاهده]] نمود که نوری از وی درخشید که به وسیله آن کاخ‌های [[بصری]] در [[سرزمین شام]] مشاهده گردیدند و به وی گفته شد: تو به [[سرور]] این [[امّت]] حامله گردیده‌ای و هنگامی که پا به عرصه هستی گذاشت، بگو: او را از [[شرّ]] هر حسودی در پناه [[خدا]] قرار می‌دهم و او را محمّد{{صل}} نام‌گذاری کن&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن هشام]]، ج۱، ص۱۶۶ و [[طبری]] در [[تاریخ]] طبری، ج۲، ص۱۵۶ و [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]]، ج۱، ص۲۹ از وی نقل کرده است و [[قمی]] در تفسیرش، ص۳۴۹ و [[صدوق]] در [[اکمال الدین]]، ج۱، ص۱۹۶ از [[ابن اسحاق]] به نقل از أبان بن عثمان [[الاحمر]] [[بجلی]] [[کوفی]] به صورت مرفوع این مطلب را نقل کرده و [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]]، ج۱، ص۶۹-۱۲۹ از [[امام صادق]]{{ع}} این مطلب را نقل کرده است. و در الروض الانف و [[ابن فورک]] در الفصول آورده است که: [[أحیحة بن جلاح]] و [[حمران]] بن ربیعة و سفیان به یکی از علمای [[یهود]] برخورد کردند که آنها را از [[بعثت نبی اکرم]]{{صل}} و اسمش باخبر کرد. آنها پس از آنکه اطلاع پیدا کردند [[رسول الله]] در نزدیکی همان [[زمان]] در [[سرزمین حجاز]] [[مبعوث]] خواهد شد، به [[طمع]] افتادند که این شخص یکی از [[فرزندان]] آنها باشد، برای همین فرزندانشان را محمد نام‌گذاری کردند. در میان [[عرب]] کسی به غیر از این سه نفر شناخته نشده‌اند که فرزندانشان را محمد نامیده باشد، با [[حفظ]] این مطلب باید گفت که زینی رحلان در سیرة الحلبیة، ج۱، ص۹۳ گفته است که تعداد کسانی که نام محمد را داشتند، به شانزده نفر می‌رسید و شعری را در این باره ذکر کرده که چنین است:&lt;br /&gt;
ان الّذین سموا باسم محمّد من قبل خیر [[الناس]] [[ضعف]] ثمان. همانا کسانی که قبل از بهترین [[مردم]]،[[ محمد]] نام‌گذاری شده بودند، دو برابر هشت نفر (۱۶) بودند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از [[عبد الله بن جعفر بن ابی طالب]] [[روایت]] می‌کند که وی از [[حلیمه سعدی]]ه از [[آمنه دختر وهب]] نقل کرده است که گفت: هنگامی که به [[نبی اکرم]]{{صل}} حامله شدم نوری از من درخشید که کاخ‌های [[بصری]] در [[سرزمین شام]] را روشن کرد. سپس به [[خدا]] قسم که هیچ حملی را خفیف‌تر و راحت‌تر از این ندیدم و هنگامی که او را به [[دنیا]] آوردم، دست‌هایش را بر [[زمین]] گذاشت و سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس با سندی از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است که گروهی از [[اصحاب رسول الله]]{{صل}} به آن حضرت گفتند: یا [[رسول الله]]، درباره خودت برای ما سخن بگو. حضرت فرمود: بلی، من بر طبق دعای پدرم و [[دعوت]] [[حضرت ابراهیم]]{{ع}} و [[بشارت]] برادرم، [[حضرت عیسی]]{{ع}} هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که مادرم به من حامله شد، [[مشاهده]] کرد که نوری از وی درخشید که کاخ‌های [[شام]] را برایش روشن کرد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن اسحاق]]، ج۱، ص۱۷۱-۱۷۵ و [[طبری]] با سند از ثور بن یزید شامی از مکحول شامی از [[شداد بن أوس]] [[روایت]] می‌کند که گفت: ما نزد رسول الله{{صل}} نشسته بودیم! در این حال پیرمرد مسنّی از [[بنی عامر]] که بزرگ آنها به [[حساب]] می‌آمد، پیش آمد. او در حالی که به عصایش تکیه زده بود، در مقابل رسول الله{{صل}} ایستاد و گفت: ای پسر [[عبد المطلب]]! مطلع شده‌ام که تو [[گمان]] می‌کنی که رسول الله هستی!؟ و [[خدا]] تو را همانند ابراهیم و [[موسی]] و [[عیسی]] و سایر [[انبیا]] برای [[هدایت مردم]] ارسال کرده است. تو ادعای بسیار بزرگی کرده‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام انبیا و [[خلفا]] از دو [[خانه]] در میان [[بنی اسرائیل]] برخاسته‌اند و تو از اقوامی هستی که سنگ و چوب و [[بت]] می‌پرستند و در این صورت تو را چه به [[ادعای نبوّت]] و [[رسالت]]؟! و لکن هر سخنی حقیقتی دارد و از تو می‌خواهم که مرا به [[حقیقت]][[ سخن]] و [[شأن]] و [[مقام]] خویش [[آگاه]] کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نبی اکرم]]{{صل}} از سؤال این پیر مرد خوشش آمد و به وی گفت: ای [[برادر]] بنی عامر! این سؤالی که مطرح کرده‌ای، دارای حقیقتی است و باید بنشینی تا برایت توضیح دهم. پیر مرد هم نشست. آنگاه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} به وی گفت: ای برادر بنی عامر، حقیقت سخنم و شأن و مقام من این است که من بر طبق دعای پدرم ابراهیم و بشارت برادرم، [[عیسی بن مریم]] هستم و من اولین فرزند مادرم بودم... سپس مادرم در [[خواب]] دید که آنچه در شکمش می‌باشد، [[نور]] است و مادرم گفت نوری را که از من درخشید، پی‌گیری کردم و دیدم که آن نور مشارق و مغارب [[زمین]] را برایم روشن کرد. ([[تاریخ]] [[طبری]]، ج۲، ص۱۶۱) و [[کازرونی]] این مطلب را با همین سند در المنتقی فی مولود المصطفی نقل کرده است و [[ابن ابی الحدید]] هم مختصر آن را در [[شرح نهج البلاغه]] از [[طبرسی]] نقل کرده است‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهراً این خبر همان چیزی است که [[ابن اسحاق]] از [[ثور بن یزید]] نقل کرده است. الّا این که وی سند خبر را فراموش کرده و گفته است: «از بعضی از [[اهل علم]] و [[گمان]] نمی‌کنم که جز از [[خالد بن معدان]] کلاعی باشد» و چنان که در [[تهذیب]] التهذیب آمده، خالد در سال ۱۰۸ [[وفات]] کرده است و شاید برای همین وی بخشی از خبر را به صورت نقل به معنا آورده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;. شاید که سخن ابن اسحاق در ابتدای این [[حدیث]] که می‌گوید: «و یتحدّث [[الناس]]»، و [[مردم]] می‌گویند، اشاره به [[ضعف]] این خبر نیست، بلکه به [[شهرت]] آن در میان مردم اشاره دارد، چنان که [[طبری]] آن در [[إعلام الوری]] [[روایت]] کرده و قولش را چنین شروع کرده‌ است: از جمله خبرهای [[مستفیض]] این است که هنگامی که [[مادر رسول الله]]{{صل}} او را به [[دنیا]] آورد، نوری را [[مشاهده]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] از [[امام صادق]]{{ع}} روایت کرده است: بین [[ازدواج]] عبد الله با [[آمنه]] و ولادت [[رسول الله]]{{صل}} ده ماه فاصله بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد [[هادی]] یوسفی غروی|یوسفی غروی،[[ محمد]] [[هادی]]]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۰-۲۱۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ولادت مبارک‌==&lt;br /&gt;
از مادرش روایت شده که گفته است: هنگامی که او را به دنیا آوردم، نوری را دیدم که از من درخشید؛ به طوری که مرا به [[وحشت]] انداخت و به [[درد]] و مشکلاتی که [[زن‌ها]] از آن [[رنج]] می‌برند، [[مبتلا]] نشدم و از طریق دیگر روایت شده که وی گفت: نوری از من درخشید که به وسیله آن کاخ‌های [[شام]] را دیدم و پس از آن پا به عرصه هستی گذاشت، یک مشت خاک را برداشت و آنگاه سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;علی بن ابراهیم قمّی به طور مفصّل این خبر را در تفسیرش به صورت [[مرسل]] چنین ذکر کرده است: از آمنه، مادر [[نبی اکرم]] نقل شده است که گفت: هنگامی که به رسول الله حامله شدم، هیچ [[احساس]] حاملگی نکردم و در [[عالم رؤیا]] نوری را [[مشاهده]] کردم و گویی سروش [[غیبی]] نزد من آمد و گفت: هرآینه تو به بهترین [[انسان‌ها]] حامله شده‌ای.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه وی را به [[دنیا]] آوردم، دست‌ها و زانوهایش را بر [[زمین]] گذاشت و سرش را به سوی [[آسمان]] گرفت و نوری از من درخشید که مابین زمین و آسمان را روشن کرد و [[شیطان‌ها]] به وسیله شهاب‌ها و [[ستارگان]] سنگباران شدند و از پهنه [[آسمان]] ناپدید گردیدند و [[قریشی‌ها]] شهاب‌ها را می‌دیدند که در آسمان [[سیر]] می‌کردند و از این جنب و [[جوش]] زیاد به [[وحشت]] افتادند و گفتند: این [[نشانه برپایی قیامت]] است و برای همین، نزد [[ولید بن مغیره]] که پیر مردی [[باتجربه]] بود، جمع شدند و از او در این مورد سؤال کردند: او گفت: به این ستارگانی که در ظلمت‌های [[دریاها]] و خشکی‌ها، راهنمای مسافران هستند، نگاه کنید. اگر این ستارگان زایل شده‌اند، موعد [[قیامت]] فرا رسیده است و اگر اینها در جای خویش ثابت هستند، این اتفاق به خاطر پدیده‌ای است که رخ داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در [[مکه]] مردی [[یهودی]] [[زندگی]] می‌کرد که به وی یوسف می‌گفتند. هنگامی که وی حرکت‌های غیر عادی ستارگان و شهاب‌ها را [[مشاهده]] کرد، به محل [[اجتماع]][[ قریش]] آمد و گفت: ای [[قریشیان]]! آیا در این شب مولودی در میان شما متولد شده است؟ گفتند: نه. او گفت: به [[تورات]] قسم که [[اشتباه]] می‌کنید. در این شب آخرین و [[برترین]]، [[پیامبر]] متولد شده است. او کسی است که در کتاب‌های ما درباره‌اش صحبت شده است که به هنگام تولدش، [[شیطان‌ها]] در آسمان سنگباران می‌شوند و ناپدید می‌گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن، هر کسی که به منزلش می‌رفت از خانواده‌اش در این باره سؤال می‌کرد و [[جواب]] می‌شنید که [[عبد الله بن عبد المطلب]] صاحب پسری شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یهودی گفت که او را نزد مولود ببرند و همراه عده‌ای به در [[خانه]] [[آمنه]] آمدند و به وی گفتند: فرزندت را بیاور تا این یهودی او را ببیند، آمنه فرزندش را که در قنداقی پیچیده بود، به آنها عرضه کرد. یهودی در چشمانش [[خیره]] شد و شانه‌اش را نگاه کرد و خال سیاهی را بر آن دید که چند تار مو بر آن روئیده بود. در این حال یهودی [[غش]] کرد و بر [[زمین]] افتاد. اطرافیانش بر وی خندیدند و [[یهودی]] به آنها گفت: ای [[قریشیان]]! آیا می‌خندید؟ این [[پیامبر]] [[شمشیر]] است که بر شما مسلط خواهد شد و [[نبوّت]] تا [[ابد]] از [[بنی اسرائیل]] خارج شده است. [[مردم]] از آنجا متفرق شدند در حالی که درباره سخنان یهودی صحبت می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی بن ابراهیم]] می‌گوید: هنگامی که [[شیطان‌ها]] به وسیله [[ستارگان]] سنگباران شدند، نزد [[ابلیس]] رفتند و گفتند:&lt;br /&gt;
ما از ورود به [[آسمان]] منع شدیم و به وسیله شهاب‌ها سنگباران می‌شویم. [[ابلیس]] گفت: تحقیق کنید که در [[دنیا]] حادثه‌ای رخ داده است. آنها نزد ابلیس آمدند و گفتند: حادثه‌ای را [[مشاهده]] نکردیم. ابلیس گفت: خودم آن را [[پیگیری]] خواهم کرد. بنابراین مابین [[مشرق]] و [[مغرب]] به جست و جو پرداخت تا به [[حرم]] رسید و دید که [[ملائکه]] در آنجا مزدحم شده‌اند و [[جبرئیل]] در حالی که حربه‌ای در دست دارد، جلوی در حرم ایستاده است. ابلیس خواست که وارد حرم شود؛ اما جبرئیل فریاد زد: دور شو ای [[ملعون]] و به جانب [[کوه]] [[حراء]] آمد و به صورت [[سدّی]] مرتفع درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ابلیس گفت: ای جبرئیل می‌خواهم که سؤالی را از تو بپرسم.[[ جبرئیل]] گفت که آن سؤال چیست؟ ابلیس گفت: این ازدحام چیست؟ چرا در دنیا جمع شده‌اید؟ جبرئیل گفت: این [[پیامبر]] این [[امت]] و آخرین و [[برترین]] انبیاست که متولد شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابلیس گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم؟ جبرئیل گفت: نه. گفت: آیا [[نصیبی]] در امتش دارم؟ جبرئیل گفت: بله. ابلیس گفت: [[راضی]] شدم. ([[تفسیر قمی]]، ج۱، ص۳۷۳-۳۷۴).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا باید این نکته را در نظر داشته باشیم که [[شیطان]] گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم و جبرئیل گفت: نه. و آن را با آنچه که در مورد [[حفظ]] [[قلب]] آن حضرت{{صل}} گفته شد، مقایسه کنیم تا بدانیم که جبرئیل به طور خاص بهره و نصیب شیطان را از قلب آن حضرت زایل کرده است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به این که یوسف [[یهودی]] در [[مکه]] به [[آمنه]] می‌گوید: «[[نبوت]] تا [[ابد]] از [[بنی اسرائیل]] خارج شده است» نمی‌توان گفت که این خبر از [[اسرائیلیات]] است. البته در خبر استبعادی وجود دارد و آن این است که [[ولید بن مغیره]] را به گونه‌ای توصیف می‌کند که در [[هنگام ظهور اسلام]]، یعنی چهل سال پس از ولادت [[نبی اکرم]]{{صل}} به آن صفات موصوف بوده است و آیا قبل از چهل سالگی‌اش صفاتی شبیه بعد از هشتاد سالگی‌اش داشته است؟!&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش در [[ایام تشریق]] در جمره وسطی که عبد الله در آنجا استقرار داشت، به وی حامله شد و او را در شعب [[ابی طالب]] در [[منزل]] محمد بن یوسف&amp;lt;ref&amp;gt;علامه [[مجلسی]] در حاشیه [[بحار الانوار]] می‌نویسد: [[مورّخان]] می‌گویند: این منزل، برای [[نبی اکرم]]{{صل}} بوده است که آن را به [[عقیل بن ابی طالب]] بخشیده است و فرزندانش آن را به [[محمد بن یوسف]]، [[برادر]] [[حجاج ثقفی]] فروختند و بعد از آن به [[خانه]] محمد بن یوسف مشهور شد و او آن را به کاخی که آن را [[بیضاء]] (خانه سفید) می‌نامیدند، ضمیمه کرد و بعد از انقضای [[دولت]] [[بنی امیه]]، [[خیزران]]، مادر [[هادی]] و [[هارون]] الرشید به [[حج]] آمد و محل میلاد [[نبی اکرم]]{{صل}} را از کاخ جدا کرد و آن را به [[مسجد]] تبدیل کرد و در حال حاضر در آن مسجد [[نماز]] خوانده می‌شود و محل [[زیارت]] [[زائران]] است. ([[بحار الانوار]]، ج۱۵، ۲۵۰-۲۵۲) و [[سید]] أمین در اعیان الشیعة می‌نویسد:&lt;br /&gt;
این مسجد بر همان حالت سابق خویش باقی بود تا این که [[وهابیان]] بر [[مکه]] مستولی شدند و آن را منهدم ساخته و از زیارت آن جلوگیری کردند و آن را به طویله [[چهار پایان]] تبدیل نمودند. (اعیان الشیعة، ج۳، ص۷) و فعلا به صورت خانه‌ای در بسته در برابر [[مسعی]] است که تابلوی با عنوان «مکتبه مکة الکرمة» بر آن است.&amp;lt;/ref&amp;gt; در گوشه سمت چپ آن به [[دنیا]] آورد و خیزران آن مکان را خرید و به مسجدی تبدیل کرد که [[مردم]] در آن نماز می‌خوانند&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹ و تاریخ مسعودی، ج۲، ص۱۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و [[مجلسی]] از کتاب حدائق الریاض و التواریخ الشرعیة [[شیخ مفید]] نقل کرده است که میلاد [[رسول الله]]{{صل}} در هنگام [[طلوع فجر]] [[روز جمعه]]، [[هفدهم ربیع الاول]][[ سال]] [[عام الفیل]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۵۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[طبری]] می‌نویسد: آن حضرت در [[طلوع خورشید]] [[جمعه]]، در هفدهم ربیع الاول عام الفیل متولد شده است و در آن هنگام سی و چهار سال از [[زمان]] [[پادشاهی]] [[انوشیروان]] می‌گذشت&amp;lt;ref&amp;gt;اعلام الوری، ج۱، ص۴۲ و در مورد اوصاف [[کسری ]]([[خسرو]]) نوشته است: او [[قاتل]] و درهم کوبنده مزدکیان و [[زندیق‌ها]] بوده است و او همان کسی است که به [[گمان]] عده‌ای مورد [[تمجید]] رسول الله{{صل}} بوده و درباره‌اش گفته است: «در [[زمان]] [[پادشاه]] [[عادل]] [[صالح]] متولد شده‌ام» و این اوّلین کتابی است که این خبر را به صورت [[مرسل]] نقل می‌کند و آن را از پندارهای عده‌ای از [[مردم]] می‌داند! و قبل از [[طبری]] در هیچ کتابی از [[عامه]] و [[خاصه]] این خبر را ندیده‌ام و بلکه خبری را نقل کردیم که مخالف این قول است و آن این که [[رسول الله]]{{صل}} به هنگام [[پیروزی]] [[عرب‌ها]] فرمودند: «این اوّلین روزی است که عرب‌ها بر [[عجم‌ها]] ([[فارسیان]]) [[پیروز]] شدند و این پیروزی به خاطر من بوده است». و در این [[جنگ]] بر [[کسری ]]([[خسرو]]) [[انوشیروان]] پیروز شدند و در این صورت چگونه ممکن است که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} وی را به [[عادل]] و [[صالح]] توصیف کند؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] می‌گوید: در هنگامه [[طلوع فجر]] [[روز جمعه]]، برابر با هفدهم [[ربیع الاوّل]] که بیست و پنج [[روز]] از [[هلاکت]] [[اصحاب فیل]] گذشته بود، متولد شده است و [[اهل سنت]] می‌گویند: روز [[دوشنبه]] که هشت یا ده روز از حادثه اصحاب فیل گذشته بود، متولد شده است و آنگاه [[روایت]] [[طبری]] در مورد انوشیروان را نقل کرده است، ج۱، ص۱۷۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید بن طاووس]] در اقبال می‌نویسد: بسیاری از علمایی که بدان‌ها مراجعه کردیم، قائل بودند که میلاد آن حضرت{{صل}} در طلوع فجر [[هفدهم ربیع الاول]][[ سال]] [[عام الفیل]] بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;اقبال الاعمال، ج۳، ص۱۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای همین [[علّامه مجلسی]] [[قدس]] سرّه می‌نویسد: بدانید که [[امامیه]] به استثنای عده بسیار کمی، [[اتفاق نظر]] دارند بر این که ولادت آن حضرت{{صل}} در هفدهم ربیع الاول بوده است و بیشتر اهل سنت بر این عقیده‌اند که ولادت آن حضرت در دوازدهم این ماه بوده است و مرحوم [[کلینی]] رحمه [[الله]] نیز همین قول را [[اختیار]] کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۴۸. شیخ إربلی هم به [[اختلاف]] در [[تاریخ]] ولادت اشاره کرده و نوشته است: به نظر من که بروز اختلاف ساده و قابل قبول است؛ زیرا عرب‌های [[جاهلی]] [[بی‌سواد]] بوده‌اند و با ثبت تاریخ ولادت‌ فرزندانشان آشنا نبودند و از طرفی [[شأن]] و [[مقام]] او را در [[آینده]] نمی‌دانسته‌اند و در صدد ضبط تاریخ ولادت آن حضرت نبوده‌اند. اما اختلافشان در تاریخ [[وفات]] آن حضرت عجیب است! چنان که اختلافشان در [[اذان]] و اقامه عجیب است. البته در مورد اذان و اقامه ممکن است هر قومی ادّعا کنند که از [[نبی اکرم]]{{صل}} این چنین [[روایت]] شده است، ولی [[روز]] [[وفات]] آن حضرت چیزی است که باید معلوم و مشخص باشد «[[کشف]] الغمة، ج۱، ص۱۵».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سید جعفر مرتضی]] این [[کلام]] إربلی را در الصحیح نقل کرده و آنگاه در حاشیه‌اش گفته است: عجیب‌تر از آن این است که آنها در بسیاری از اموری که سال‌ها هر [[روز]] آن را [[تکرار]] می‌کرده‌اند،[[ اختلاف]] دارند و حتی در مورد [[وضو]] و [[نماز]] که روزانه پنج مرتبه آن را همراه [[نبی اکرم]]{{صل}} به جای می‌آوردند [[روایات]] متناقض [[روایت]] می‌کنند تا جایی که بعضی از آنها می‌گویند: در [[نماز ظهر]] و عصر تنها از این که می‌دیدند موهای محاسنش [[حرکت]] می‌کند می‌فهمیدند که آن حضرت می‌خواند! الصحیح، ج۱، ص۸ به نقل از [[صحیح بخاری]]، ج۶، ص۹۰ و ۹۳ و [[مسند احمد]]، ج۵، ص۱۰ و ۱۲ و [[السنن]] الکبری از [[بیهقی]]، ج۲، ص۳۷ و ۵۴ به نقل از [[صحیحین]].&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۴-۲۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جایگاه مولود در نگاه جدّ و عمویش‌==&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] می‌گوید: هنگامی که مادرش آن حضرت را به [[دنیا]] آورد فرستاده‌ای را نزد جدّش [[عبد المطلب]] فرستاد تا به او بگوید که فرزندت متولد شده است و برای دیدنش تشریف بیاور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبد المطلب به ملاقاتش آمد و مولود را مورد [[ملاطفت]] قرار داد. [[آمنه]] در مورد آنچه که در [[زمان]] حاملگی‌اش رخ داده بود و دستورهایی که به وی در مورد نام‌گذاری‌اش داده شده بود، توضیح داد. سپس عبد المطلب او را در بغل گرفت و به داخل [[کعبه]] رفت و در آنجا به خاطر این [[نعمت]] به [[شکر]] و [[سپاس‌گزاری]] از [[خدای متعال]] پرداخت&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۸-۱۶۹ و طبری هم آن را با اضافاتی از وی نقل کرده است، ج۲، ص۱۵۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قمی]] در تفسیرش و [[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین و [[شیخ طوسی]] در [[امالی]] و [[قطب راوندی]] در [[الخرائج و الجرائح]] از [[امام صادق]]{{ع}} روایت می‌کنند که گفت: قنداقه نبی اکرم را نزد عبد المطلب آوردند تا او را ببیند و سخنان عجیب مادرش به وی رسیده بود. عبد المطلب او را گرفت و در اتاقش گذاشت و سپس او را به ارکان [[کعبه]] پناه داد و در شعری گفت:&lt;br /&gt;
{{بدایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
{{بیت|الحمد الله الذی اعطانی|هذا الغلام الطیب الاردان‌}}&lt;br /&gt;
{{بیت|قد ساد فی المهد علی الغلمان|&amp;lt;ref&amp;gt;خدا را شکر که این طفل پاک و آراسته را به ما عنایت کرد طفلی که در گهواره‌اش بر دیگران برتری دارد. تفسیر قمی، ص۳۴۹، و اکمال الدین، ج۱، ص۱۹۶، و أمالی شیخ طوسی، ص۱۷۱ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۶۹-۷۱، حدیث ۱۲۹، و مناقب حلبی، ج۱، ص۳۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{نهایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن شهر آشوب]] از الابانة تألیف [[ابن بطّه]] نقل می‌کند: [[نبی اکرم]]{{صل}} در حالی متولد شد که‌ [[ختنه]] شده و نافش بریده شده بود. وقتی که این مطلب برای جدّش [[عبد المطلب]] بیان گردید، وی اظهار داشت که این فرزند من دارای [[شأن]] و مقامی خواهد بود&amp;lt;ref&amp;gt;المناقب، ج۱، ص۳۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم [[کلینی]] با سندی از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که وقتی [[آمنه]] به [[درد]] زایمان [[مبتلا]] شد، [[فاطمه بنت اسد]]، [[همسر]] [[ابو طالب]] نزد وی آمد و پیش او ماند تا آنکه زایمان کرد [[و]] راحت شد. در این حال یکی از آنها به دیگری گفت: آیا آنچه را که من می‌بینم، تو هم می‌بینی؟ او گفت: چه می‌بینی؟ گفت: این نوری که بین [[مغرب]] و [[مشرق]] درخشیده است. پس از آن ابو طالب آمد و [[فاطمه]] برایش از نوری که دیده بود، تعریف کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو طالب گفت: [[آگاه]] باش که به زودی [[فرزندی]] را به [[دنیا]] می‌آوری که [[وصی]] این مولود خواهد بود&amp;lt;ref&amp;gt;روضة الکافی، ص۳۰۲. و مثل همین مطلب را با سندی دیگر ابن شهر آشوب در مناقب، ج۱، ص۲۳ نقل کرده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۷-۲۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[وفات]] عبد الله‌==&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] از [[امام صادق]]{{ع}} [[روایت]] می‌کند که عبد الله دو ماه پس از تولد [[حضرت محمد]]{{صل}} وفات کرده است و سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که او قبل از تولدش وفات کرده و این صحیح نیست؛ زیرا [[اجماع]] بر این است که وی بعد از تولدش وفات کرده است! دیگران گفته‌اند که وی یک سال بعد از میلاد وفات کرده است و محل وفاتش در [[شهر مدینه]] و در خانه‌ای معروف به [[خانه]] [[نابغه]] رخ داده است و در این حال در میان دایی‌هایش از [[بنی نجار]] به سر می‌برده است&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از افراد معروفی که گفته‌اند عبد الله قبل از ولادت حضرت محمد{{صل}} وفات کرده است؛ [[ابن اسحاق]] است. چنان که در [[سیره]] [[ابن هشام]] و [[طبری]] و [[طبرسی]] به نقل از وی آمده است که عبد الله پس از مدت کوتاهی وفات کرد در حالی که [[مادر رسول الله]]{{صل}} حامله بود&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۷ و تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرد دیگر [[واقدی]] می‌باشد و طبری به نقل از او از [[زهری]] روایت کرده است: [[عبد المطلب]]، عبد الله را برای آوردن مقداری خرما به [[مدینه]] فرستاد و او در همان جا فوت کرد. پس از آنکه مراجعت عبد الله به درازا کشید، عبد المطلب فرزندش حارث را به دنبال وی فرستاد که حارث‌ متوجه فوت برادرش شد. سپس واقدی می‌گوید: آنچه که برای ما ثابت شده این است که [[عبد الله بن عبد المطلب]] به همراه کاروانی از [[قریش]] از [[شام]] برمی‌گشت و در مدینه[[ منزل]] کرد در حالی که عبد الله مریض بود. او در نزد اقوامش ماند و پس از مدتی وفات کرد و در خانه کوچکی که متعلق به نابغه بود به خاک سپرده شد و در این باره [[اصحاب]] ما اختلافی ندارند&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و ۲۴۶ و در ص۱۶۵ می‌گوید: اما هشام کلبی گفته است: عبد الله پس از آنکه رسول الله ۲۸ ماهه شد، درگذشت. قابل ذکر است که خانه‌ای که پدر نبی اکرم{{صل}} در آن به خاک سپرده شد تا سال ۱۳۹۰ ه برپا بود و سپس در هنگام توسعه مسجد النبی{{صل}} منهدم شد و اثری از آن باقی نماند.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید [[یعقوبی]] با ادعای [[اجماع]] می‌خواهد که عدم [[اختلاف]] در [[وفات]] عبد الله پس از تولد فرزندش را [[اثبات]] کند، به خصوص که چنین خبری را از [[امام صادق]]{{ع}} در مقابل خویش می‌بیند و بر خود لازم می‌داند که از قول [[امام صادق]]{{ع}}[[ دفاع]] کند، اگر چه با ادعای [[اجماع]] بر عدم خلاف در این مطلب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[کلینی]] هم با [[یعقوبی]] در این امر موافق است بدون این که آن را به امام صادق{{ع}} نسبت دهد و می‌گوید: پدرش عبد الله در [[مدینه]] در میان دایی‌هایی خویش فوت کرد، در حالی که محمد{{صل}} دوماهه بود&amp;lt;ref&amp;gt;اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. او [[روایت]] یعقوبی را به خاطر [[مرسله]] بودنش ذکر نکرده یا از آن مطلع نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[مسعودی]] [[عقیده]] [[ابن اسحاق]] و [[واقدی]] را پذیرفته و گفته است: پدرش در [[شام]] به سر می‌برد که مریض شد و به سوی مدینه آمد و در آنجا فوت کرد و در این هنگام [[مادر رسول الله]] به وی حامله بود. سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که عبد الله یک ماه بعد از ولادت [[نبی اکرم]]{{صل}} [[وفات]] کرده است و بعضی دیگر گفته که او دو سال بعد از ولادت فرزندش وفات کرده است&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مرحوم مجلسی]] از کتاب المنتقی فی مولد المصطفی تألیف [[کازرونی]] که از [[عامه]] است، نقل می‌کند: عبد الله به همراه کاروانی تجارتی از [[قریش]] به سوی شام [[حرکت]] کرد، آنها پس از آنکه از [[تجارت]] خویش فارغ شدند، مراجعت کردند و در مسیر خویش از مدینه گذشتند. در آن هنگام عبد الله مریض بود و به رفقایش گفت: من چند روزی نزد دایی‌هایم، [[بنی عدی بن نجار]] می‌مانم. کاروان به سوی [[مکه]] حرکت کرد و هنگامی که [[عبد المطلب]] از آنها در مورد عبد الله سؤال کرد، گفتند: چون مریض بوده است، او را نزد دایی‌هایش در مدینه گذاشته‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبد المطلب فرزند بزرگش حارث را به مدینه فرستاد و او پس از آنکه به مدینه رسید، متوجه‌ شد که عبد الله فوت کرده است. دایی‌هایش در مورد مریضی عبد الله و اقداماتی که انجام داده بودند، توضیح دادند. حارث به مکه بازگشت و آنها را از [[مرگ عبد الله]] باخبر کرد و پدر و [[برادران]] و خواهرانش بسیار ناراحت و [[اندوهگین]] شدند و در آن [[زمان]] هنوز [[رسول الله]]{{صل}} متولد نشده بود و عبد الله به هنگام [[وفات]] بیست و پنج‌ساله بود. سپس می‌گوید: و [[روایت]] شده است که وی در هفت‌ماهگی رسول الله{{صل}} فوت کرده است و گفته شده است که در هنگام وفاتش، رسول الله{{صل}} بیست و هشت‌ماهه بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[کازرونی]] از [[واقدی]] نقل می‌کند که عبد الله یک [[گله]] گوسفند و پنج شتر و یک [[کنیز]] به نام برکة از خویش به [[ارث]] گذاشت و این کنیز همان [[ام ایمن]] است که [[وظیفه]] حضانت از [[رسول الله]]{{صل}} را بر عهده داشت&amp;lt;ref&amp;gt;بحار الانوار، ج۱۵، ص۱۲۴-۱۲۵ به نقل از المنتقی فی مولد المصطفی تألیف [[محمد بن مسعود کازرونی]] و در ص۱۱۶ از کتاب العدد نقل شده است که [[نبی اکرم]]{{صل}} این [[اموال]] را از مادرش به ارث برد.&amp;lt;/ref&amp;gt;. [[طبرسی]] می‌گوید: گفته شده است که رسول الله به هنگام فوت پدرش، هفت‌ماهه بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[إربلی]] می‌نویسد: وی دو سال و چهار ماه با پدرش [[زندگی]] کرد و سپس می‌نویسد: گفته شده است که به هنگام فوت پدرش هفت‌ماهه بوده است&amp;lt;ref&amp;gt;کشف الغمة، ج۱، ص۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إربلی این سخنش را از طبرسی حکایت می‌کند و سخن اولش همان سخن [[هشام کلبی]] است، چنان که طبرسی گفته است: و اما هشام کلبی می‌گوید: عبد الله پس از آنکه رسول الله{{صل}} بیست و هشت‌ماهه شد&amp;lt;ref&amp;gt;تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، درگذشته است. اما آنچه که [[روایت]] [[ابن اسحاق]] در مورد [[وفات]] عبد الله قبل از میلاد رسول الله{{صل}} را [[تأیید]] می‌کند، این است که ما به هیچ خبر یا اثری از عبد الله در هنگام میلاد رسول الله[[ دست]] نیافتیم و بلکه جدش [[عبد المطلب]] را می‌بینیم که به دنبال یافتن دایه‌ای برای وی بوده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۱۸-۲۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{منابع}}&lt;br /&gt;
# [[پرونده:IM010323.jpg|22px]] [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|&#039;&#039;&#039;تاریخ تحقیقی اسلام ج۱&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
{{پایان منابع}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D9%84%D9%81_%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360270</id>
		<title>بحث:حلف الفضول در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D9%84%D9%81_%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360270"/>
		<updated>2026-02-03T10:17:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==[[پیمان]] [[حلف الفضول]]==&lt;br /&gt;
[[فجار]] در [[ماه شوال]] به پایان رسید. و پیمان با [[فضیلت]] «[[حلف الفضول]]» در [[ذی القعده]] بسته شد&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌گوید: «علّت پیمان فضیلت این بود که [[قریشی‌ها]] پیمان‌های زیادی را بر اساس [[جوانمردی]] و [[مردانگی]] به وجود آورده بودند: از جمله آنها پیمان مطیبون بود که [[بنی عبد مناف]] و بنی [[أسد]] و [[بنی تیم]] و [[بنی حارث بن فهر]] در آن شرکت داشتند و پیمان بسته بودند که [[کعبه]] را [[تسلیم]] نکنند تا مادامی‌که [[حراء]] و [[ثبیر]] (دو [[کوه]]) و مادامی‌که آب دریا باقی است. [[عاتکه]] یا بیضا، دختر عبد المطلّب ظرفی از روغن معطّری را تهیه کرد که دست‌هایشان را در آن فرو می‌بردند و برای همین مطیبون (عطرمالیده‌ها) نامیده شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لعقة که از بنی عبد الدار و [[بنی مخزوم]] و [[بنی جمح]] و [[بنی سهم]] و [[بنی عدی]] تشکیل شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها پیمان بسته بودند بر این که از هم دیگر [[حمایت]] کنند و [[دشمنان]] را از هم دیگر دفع نمایند و برای پیمان بستن، گاوی را [[ذبح]] کردند و دست‌های خویش را به [[خون]] آن آغشته کردند و برای همین «لعقة الدم» (به خون آغشته‌ها) یا «أحلاف» ([[هم‌پیمانان]]) نامیده شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قریشی‌های [[هم‌پیمان]] در [[حرم]] به حمایت از افراد غریبی که [[عشیره]] و [[خویشاوندی]] نداشتند، می‌پرداختند. در این میان مردی از بنی أسد بن [[خزیمه]] کالاهایی را برای فروش آورده بود و مردی از بنی سهم&amp;lt;ref&amp;gt;بلاذری در [[أنساب الاشراف]]، ج۲، ص۱۲ و همچنین [[مسعودی]] تصریح کرده‌اند که این شخص عاص بن وائل سهمی یا همان [[عمرو بن العاص]] بوده است و شاید که [[راویان]][[ تقیه]] کرده‌اند و اسمش را به صراحت نیاورده‌اند و [[ابن ابی الحدید]] هم این قصه را از [[زبیر بن بکار]] نقل می‌کند (ج ۱۵، ص۲۵) و شعری را هم در پایان [[روایت]] می‌کند:&lt;br /&gt;
هل منصف من بین سهم فمرتجع ما غیبوا، ام حلان [[مال]] معتمر.&lt;br /&gt;
آیا شخصی باانصافی از بنی سهم هست که مال مرا به من بازگرداند یا این که [[مال]] کسی که به [[عمره]] می‌آید،[[ حلال]] است.&amp;lt;/ref&amp;gt; آن را از وی خریده بود، اما از پرداخت [[پول]] آن خودداری می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او به [[گفت‌وگو]] با [[قریشی‌ها]] پرداخت و از آنها درخواست کرد که او را در گرفتن حقش، [[یاری]] کنند، امّا هیچ کدام اقدام به گرفتن [[حق]] وی نکردند، پس این مرد أسدی به بالای [[کوه]] [[ابو قبیس]] رفت و فریاد زد:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;یا آل فهر لمظلوم بضاعته&#039;&#039;|2=&#039;&#039;ببطن مکة نائی الاهل و النفر‏&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;ان الحرام لمن تمّت کرامته&#039;&#039;|2=&#039;&#039;و لا حرام لثوب الفاجر الغدر‏&amp;lt;ref&amp;gt;ای [[خاندان]] فهر به [[یاری]] مظلوم بشتابید که اموالش را در [[مکه]] برده‌اند و تنها و [[غریب]] است و [[یاوری]] ندارد. همانا اینجا برای کسی حرام و [[أمن]] است که [[کریم]] و با [[شرف]] باشد و برای شخص [[فاجر]] و [[حیله‌گر]] جایگاه [[امن]] و حرام نمی‌باشد.&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده است که آن مرد، قیس بن [[شیبة]] سلمی بوده است که کالاهایی را از ابی [[خلف]] جمحی خریده و پولش را نداده است و او هم این [[شعر]] را گفته است. و گفته شده است که در ادامه‌اش هم گفته:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;یا آلَ قُصیٍّ کیف هذا فی الحرام&#039;&#039;|2=&#039;&#039;و حرمة البیت و أخلاق الکرم‌&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;اُظلمُ، لا یُمنع منّی مَن ظَلَم&#039;&#039;|2=&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;ای خاندان قصی، چگونه این ظلم بر من در حرم انجام می‌شود در حالی که باید حرمت بیت را نگه داشت و پایبند به اخلاق و کرم بود. آیا مورد ظلم قرار بگیرم و کسی نباشد که این ظلم را از من دفع کند؟تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن، اوّلین کسی که در این مورد اقدام کرد، [[زبیر]] بن عبد المطلّب بود. او در میان [[قبایل قریش]] رفت و آمد نمود تا این که عده‌ای از آنها در [[دار الندوة]] جمع شدند که عبارت بودند از:[[ بنی هاشم]]، بنی مطلّب، [[بنی زهره]]، [[بنی تیم]] و [[بنی حارث بن فهر]]. آنها قرار گذاشتند حق [[مظلوم]] را از [[ظالم]] بگیرند. آن‌گاه به [[خانه]] عبد الله بن جدعان رفتند و در آنجا [[پیمان]] بستند و زبیر بن عبد المطلّب در این باره گفت:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;حلفت لنعقدَن حلفاً علیهم&#039;&#039;|2=&#039;&#039;و ان کنّا جمیعاً اهل دار&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;نسمّیه الفضول اذا عقدنا&#039;&#039;|2=&#039;&#039;یعزُّ به الغریب لدی الجوار&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;و یعلم من حَوالی البیت أنّا&#039;&#039;|2=&#039;&#039;اُباة الضّیم نهجر کل عار&amp;lt;ref&amp;gt;قسم خوردیم که پیمان علیه اهل حرم ببندیم اگر چه همه ما اهل آن هستیم. این پیمان خود را حلف الفضول می‌نامیم که هر غریبی در مکه به وسیله آن عزیز بشود. و تمام کسانی که در اطراف بیت الحرام هستند می‌دانند که ما از ظلم ابا داریم و از هر ننگ و عاری دوری می‌کنیم.مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۱ و الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه [[حق]] آن تاجر [[غریب]] را از عاص بن وائل سهمی [[قریشی]] گرفتند&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۹۲ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۳۲ و سیره دحلان، ج۱، ص۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] با سندی از [[رسول الله]]{{صل}} نقل می‌کند که آن حضرت می‌فرمود: «در [[منزل]] عبد الله بن جدعان در پیمانی شرکت کردم که حاضر نیستم در مقابل آن شترهای سرخ مو داشته باشم و اگر در [[اسلام]] نیز به چنین پیمانی دعوت می‌شدم، [[اجابت]] می‌کردم»&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۴۱ و انساب الاشراف، ج۲، ص۱۲-۱۵ به پنج طریق و با الفاظی نزدیک به هم. و تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷ و البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۹۳ و تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۶۱ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۳۱ و السیرة النبویه از دحلان، ج۱، ص۵۳. و بلاذری نقل می‌کند که مرد تاجری از خثعم وارد مکه شد و دخترش به نام قتول نیز به همراهش بود در این میان مردی به نام نبیه بن حجاج سهمی دخترش را تصاحب کرد و او را با زور به خانه برد! پس پدرش را به اعضای حلف الفضول راهنمایی کردند و آنها به کمک وی آمدند و دخترش را از نبیه پس گرفتند و به او برگرداندند «انساب الأشراف، ج۲، ص۱۴».&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[روایت]] می‌کند که [[حسین بن علی]]{{ع}} و ولید بن [[عتبة بن ابی سفیان]] - که از طرف عمویش معاویة بن [[ابی سفیان]] در آن [[زمان]] [[حکومت مدینه]] را در دست داشت - بر سرزمینی در ذی المروة - روستایی در [[وادی القری]] -[[ اختلاف]] داشتند و ولید از دادن حق حسین{{ع}} خودداری می‌کرد. پس حسین{{ع}} به او گفت: باید که حق مرا بدهی و الّا به [[خدا]] قسم که شمشیرم را برمی‌دارم و به [[مسجد]] رسول الله می‌روم و [[مردم]] را به [[حلف الفضول]] [[دعوت]] می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام [[عبد الله بن زبیر]] نزد ولید بود. او گفت: به خدا قسم می‌خورم که اگر به حلف الفضول دعوت کند، با او همراه می‌شوم تا حقش را بگیرد یا این که همگی کشته شویم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر به [[مسور بن مخرمة بن نوفل زهری]] رسید و او نیز چنین سخنانی گفت! و همین خبر به [[عبد الرحمن بن عثمان]] [[تیمی]] رسید و او نیز همین سخنان را گفت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی این خبر به [[ولید بن عتبه]] رسید،[[ حق]] حسین{{ع}} را داد و او را [[راضی]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۴۲ و أنساب الاشراف، ج۲، ص۱۴ و البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۹۳ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۳۲ و السیرة النبویة از دحلان، ج۱، ص۵۳ و الکامل از ابن اثیر، ج۲، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[روایت]] می‌کند که [[محمد بن جبیر بن مطعم]] [[عدوی]] - که از [[آگاه‌ترین مردم]] نسبت به [[قریش]] بود - نزد [[عبد الملک بن مروان]] آمد. سپس [[عبد الملک]] به وی گفت: ای [[ابو سعید]] آیا ما و شما - یعنی [[بنی عبد شمس]] و [[بنی نوفل بن عبد مناف]] - در [[حلف الفضول]] نبوده‌ایم؟ گفت: تو از من آگاه‌تر هستی. عبد الملک گفت: ای ابو سعید [[حقیقت]] موضوع را به من بگو. گفت: نه به [[خدا]]، ما و شما در آن نبوده‌ایم. عبد الملک گفت: راست گفتی&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن اسحاق]]، ج۱، ص۱۴۳ و [[بلاذری]] در [[انساب]] الاشراف، ج۲، ص۱۴ از [[واقدی]] و [[شرح نهج البلاغه]] [[ابن ابی الحدید معتزلی]]، ج۱۵، ص۲۲۷ از [[زبیر بن بکار]].&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابو هلال عسکری]] همان خبری را که ابن اسحاق در مورد [[اختلاف]] [[امام حسین]]{{ع}} و [[ولید بن عتبه]] بر سر زمینی در ذی مروة ذکر کرده است به صورت دیگری نقل می‌کند و می‌گوید: حسین{{ع}} و معاویه بر سر زمینی با هم اختلاف داشتند. پس حسین{{ع}} به [[ابن زبیر]] گفت: او را در میان سه چیز مخیر کن که چهارمی‌اش [[جنگ]] مسلحانه است: اول این که تو یا [[ابن عمر]] را به عنوان [[داور]] بین من و خود برگزیند. یا این که این [[زمین]] را از من بخرد و سومین [[راه حل]] این است که [[اقرار]] به [[حقّ]] من بکند و سپس از من بخواهد که حقّم را به او ببخشم. پس اگر از قبول اینها سربازبزند، قسم به آن کسی که جانم در دست او است، [[مردم]] را به حلف الفضول [[دعوت]] می‌کنم&amp;lt;ref&amp;gt;الاوائل، ج۱، ص۷۳-۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پاسخ‌گویی]] ابن زبیر به دعوت امام حسین{{ع}} در مورد حلف الفضول بدین معنا نیست که او در این کارش [[مخلص]] و [[وفادار]] بوده، بلکه او به معاویه و دست‌نشانده‌اش نزدیک‌تر بوده است و این ادعا و امثال آن را برای عزیزتر کردن خودش مطرح می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[روایت]] ابی الفرج آمده است: معاویه به [[مدینه]] آمد و [[امام حسین]]{{ع}} به دیدارش نرفت. معاویه آزردگی‌اش را از اظهار کرد و [[ابن زبیر]] او را به [[سخت‌گیری]] بیشتر با حسین{{ع}} [[تشویق]] کرد! امّا معاویه به او اعتنایی نکرد. به دنبال آن ابن زبیر به او گفت: به [[خدا]] قسم که من و او با [[پیمان حلف الفضول]] علیه تو [[متحد]] می‌شویم و معاویه به او گفت: تو کجا و [[حلف الفضول]] کجا؟!&amp;lt;ref&amp;gt;الأغانی، ج۸، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ورود [[محمد بن جبیر بن مطعم]] بر [[عبد الملک بن مروان]] و سؤال [[عبد الملک]] از وی در مورد دخول [[بنی عبد شمس]] در [[پیمان حلف الفضول]] فهمیده می‌شود که [[بنی امیه]] در صدد بوده‌اند که خود را از شرکت‌کنندگان در حلف الفضول بدانند، از این‌رو به دستور ایشان [[ابو هریرة]] [[روایت]] کرده است: «بنی امیه در حلف الفضول بوده‌اند و [[ابو سفیان]] به همراه عباس بن المطلب [[مردم]] را بدان [[دعوت]] می‌کرده است». و شاید که عباس را در کنار ابو سفیان قرار داده‌اند تا از [[تهمت]] جعلی بودن خبر مصون بمانند. اگر چه کسی از [[ابو هریره]] در این امر [[پیروی]] نکرده است و بلکه بسیاری از [[مورّخان]] آن را [[انکار]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;السنن الکبری، [[بیهقی]]؛ البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۹۱؛ [[السیرة الحلبیة]]، ج۱، ص۱۳۱ و [[السیرة النبویة]]، [[دحلان]]، ج۱، ص۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری از [[مورخان]] گفته‌اند که علّت تشکیل حلف الفضول این بوده است که عاص بن وائل سهمی به تاجر غریبی [[ظلم]] نمود و [[حق]] او را ضایع کرد. و گفته شده است که [[بنی سهم]] و بنی عبد شمس از [[هم‌پیمانان]] «لعقه الدّم» بودند و در این صورت دخول ابو سفیان در حلف الفضول و دعوت مردم به آن بر خلاف [[پیمان]] «لعقة الدم» بوده و کسی قائل به این نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] از [[رسول الله]]{{صل}} نقل کرده است که فرمود: «هر [[عهد]] و پیمانی که در [[جاهلیت]] بوده است، [[اسلام]] آن را شدیدتر نموده است»&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۴۰ و از ترمذی، ج۴، ص۱۴۶ و فتح الباری، ج۸، ص۱۷۳ و المصنف از حافظ عبد الرزاق، ج۱۰، ص۳۷۰ و در حاشیه‌اش از مسلم و الدارمی روایت شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن منظور]] این [[حدیث]] را در لسان العرب روایت کرده و گفته است: منظور [[نبی اکرم]]{{صل}}‌ پیمان بستن بر کارهای خیر و [[یاری]][[ حق]] بوده است و در این صورت این سخنش با [[حدیثی]] که گفته است: «هیچ پیمانی در [[اسلام]] قبول نیست»، قابل جمع است و منظور از این [[حدیث]]، [[نهی]] پیمان‌هایی بوده است که در [[جاهلیت]] بر سر [[جنگ]] و [[غارت]] دیگران بسته می‌شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده است که حدیث دوم که می‌گوید: «هیچ پیمانی در اسلام قبول نیست». در [[زمان]] [[فتح مکه]] به وسیله [[رسول اکرم]]{{صل}} نقل شده و [[ناسخ]] [[حدیث]] اول است&amp;lt;ref&amp;gt;لسان العرب ماده حلف و از او در حاشیه سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۴۰ نقل شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید که مقتضیات بعد از فتح به گونه‌ای بوده است که امضای پیمانی را که جدّش، عبد المطلّب با جمعی از [[خزاعه]] بسته بود، شامل می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای همین هنگامی که [[قریشی‌ها]] تعدادی از خزاعه را به [[قتل]] رساندند، آنها با استناد به [[پیمان]] خویش با [[عبد المطلب]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} [[درخواست کمک]] کردند و [[فتح مکه]] با استناد به همین درخواست کمک و بر اساس پیمان [[خزاعة]] و عبد المطلب صورت گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین دلالت می‌کند بر این که [[اسلام]] متناسب با مقتضیات [[عقل]] و [[فطرت انسانی]] می‌باشد و برای همین به تمام آنچه که با اهداف عالیه‌اش موافق باشد و خیر و صلاح [[بشریت]] را در پی داشته باشد، پاسخ مثبت می‌دهد. اسلام پیمان عبد المطلّب با خزاعه و [[حلف الفضول]] را [[امضا]] نموده است؛ زیرا دربردارنده فضل و [[عدالت]] می‌باشد. اگر پیمان‌های دیگری هم وجود داشت که با [[اهداف اسلام]] متناسب بود، آنها را نیز [[تأیید]] می‌کرد. امّا آنچه که به نبی اکرم{{صل}} در مورد [[لزوم]] [[پایبندی]] به تمام پیمان‌های [[جاهلیت]] نسبت داده‌اند، ادعایی [[خبیث]] و پوچ است که اهداف غیر [[اسلامی]] را دنبال می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا شرکت در این [[پیمان‌ها]] عواملی داشته است که می‌توانیم به سه عامل آن اشاره کنیم:&lt;br /&gt;
#[[پاسخ گویی]] به ندای [[وجدان]] و انگیزه [[فطری]] و [[حکم عقل]]؛&lt;br /&gt;
#[[حفاظت]] از [[قداست]] [[مکه]] مکرّمه و [[کرامت]] [[اهل]] آن در میان [[اعراب]]؛&lt;br /&gt;
#[[دفاع]] از [[منافع]] و [[مصالح]] مادی‌اشان در قافله‌ها و کاروان‌های تجارتی و حفاظت از هیأت‌های اعراب که به سویشان می‌آیند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص ٢٦٢-٢٦٧.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D9%84%D9%81_%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360269</id>
		<title>بحث:حلف الفضول در تاریخ اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.imamatpedia.com/w/index.php?title=%D8%A8%D8%AD%D8%AB:%D8%AD%D9%84%D9%81_%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1360269"/>
		<updated>2026-02-03T10:15:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Msadeq: /* پیمان حلف الفضول */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==[[پیمان]] [[حلف الفضول]]==&lt;br /&gt;
[[فجار]] در [[ماه شوال]] به پایان رسید. و پیمان با [[فضیلت]] «[[حلف الفضول]]» در [[ذی القعده]] بسته شد&amp;lt;ref&amp;gt;مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[یعقوبی]] می‌گوید: «علّت پیمان فضیلت این بود که [[قریشی‌ها]] پیمان‌های زیادی را بر اساس [[جوانمردی]] و [[مردانگی]] به وجود آورده بودند: از جمله آنها پیمان مطیبون بود که [[بنی عبد مناف]] و بنی [[أسد]] و [[بنی تیم]] و [[بنی حارث بن فهر]] در آن شرکت داشتند و پیمان بسته بودند که [[کعبه]] را [[تسلیم]] نکنند تا مادامی‌که [[حراء]] و [[ثبیر]] (دو [[کوه]]) و مادامی‌که آب دریا باقی است. [[عاتکه]] یا بیضا، دختر عبد المطلّب ظرفی از روغن معطّری را تهیه کرد که دست‌هایشان را در آن فرو می‌بردند و برای همین مطیبون (عطرمالیده‌ها) نامیده شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لعقة که از بنی عبد الدار و [[بنی مخزوم]] و [[بنی جمح]] و [[بنی سهم]] و [[بنی عدی]] تشکیل شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها پیمان بسته بودند بر این که از هم دیگر [[حمایت]] کنند و [[دشمنان]] را از هم دیگر دفع نمایند و برای پیمان بستن، گاوی را [[ذبح]] کردند و دست‌های خویش را به [[خون]] آن آغشته کردند و برای همین «لعقة الدم» (به خون آغشته‌ها) یا «أحلاف» ([[هم‌پیمانان]]) نامیده شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قریشی‌های [[هم‌پیمان]] در [[حرم]] به حمایت از افراد غریبی که [[عشیره]] و [[خویشاوندی]] نداشتند، می‌پرداختند. در این میان مردی از بنی أسد بن [[خزیمه]] کالاهایی را برای فروش آورده بود و مردی از بنی سهم&amp;lt;ref&amp;gt;بلاذری در [[أنساب الاشراف]]، ج۲، ص۱۲ و همچنین [[مسعودی]] تصریح کرده‌اند که این شخص عاص بن وائل سهمی یا همان [[عمرو بن العاص]] بوده است و شاید که [[راویان]][[ تقیه]] کرده‌اند و اسمش را به صراحت نیاورده‌اند و [[ابن ابی الحدید]] هم این قصه را از [[زبیر بن بکار]] نقل می‌کند (ج ۱۵، ص۲۵) و شعری را هم در پایان [[روایت]] می‌کند:&lt;br /&gt;
هل منصف من بین سهم فمرتجع ما غیبوا، ام حلان [[مال]] معتمر.&lt;br /&gt;
آیا شخصی باانصافی از بنی سهم هست که مال مرا به من بازگرداند یا این که [[مال]] کسی که به [[عمره]] می‌آید،[[ حلال]] است.&amp;lt;/ref&amp;gt; آن را از وی خریده بود، اما از پرداخت [[پول]] آن خودداری می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او به [[گفت‌وگو]] با [[قریشی‌ها]] پرداخت و از آنها درخواست کرد که او را در گرفتن حقش، [[یاری]] کنند، امّا هیچ کدام اقدام به گرفتن [[حق]] وی نکردند، پس این مرد أسدی به بالای [[کوه]] [[ابو قبیس]] رفت و فریاد زد:&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;یا آل فهر لمظلوم بضاعته&#039;&#039;|2=&#039;&#039;ببطن مکة نائی الاهل و النفر‏&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;ان الحرام لمن تمّت کرامته&#039;&#039;|2=&#039;&#039;و لا حرام لثوب الفاجر الغدر‏&amp;lt;ref&amp;gt;ای [[خاندان]] فهر به [[یاری]] مظلوم بشتابید که اموالش را در [[مکه]] برده‌اند و تنها و [[غریب]] است و [[یاوری]] ندارد. همانا اینجا برای کسی حرام و [[أمن]] است که [[کریم]] و با [[شرف]] باشد و برای شخص [[فاجر]] و [[حیله‌گر]] جایگاه [[امن]] و حرام نمی‌باشد.&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده است که آن مرد، قیس بن [[شیبة]] سلمی بوده است که کالاهایی را از ابی [[خلف]] جمحی خریده و پولش را نداده است و او هم این [[شعر]] را گفته است. و گفته شده است که در ادامه‌اش هم گفته:&lt;br /&gt;
{{بدایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
{{بیت|یا آلَ قُصیٍّ کیف هذا فی الحرام|و حرمة البیت و أخلاق الکرم‌}}&lt;br /&gt;
{{بیت|اُظلمُ، لا یُمنع منّی مَن ظَلَم|&amp;lt;ref&amp;gt;ای خاندان قصی، چگونه این ظلم بر من در حرم انجام می‌شود در حالی که باید حرمت بیت را نگه داشت و پایبند به اخلاق و کرم بود. آیا مورد ظلم قرار بگیرم و کسی نباشد که این ظلم را از من دفع کند؟تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{نهایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن، اوّلین کسی که در این مورد اقدام کرد، [[زبیر]] بن عبد المطلّب بود. او در میان [[قبایل قریش]] رفت و آمد نمود تا این که عده‌ای از آنها در [[دار الندوة]] جمع شدند که عبارت بودند از:[[ بنی هاشم]]، بنی مطلّب، [[بنی زهره]]، [[بنی تیم]] و [[بنی حارث بن فهر]]. آنها قرار گذاشتند حق [[مظلوم]] را از [[ظالم]] بگیرند. آن‌گاه به [[خانه]] عبد الله بن جدعان رفتند و در آنجا [[پیمان]] بستند و زبیر بن عبد المطلّب در این باره گفت:&lt;br /&gt;
{{بدایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
{{بیت|حلفت لنعقدَن حلفاً علیهم|و ان کنّا جمیعاً اهل دار}}&lt;br /&gt;
{{بیت|نسمّیه الفضول اذا عقدنا|یعزُّ به الغریب لدی الجوار}}&lt;br /&gt;
{{بیت|و یعلم من حَوالی البیت أنّا|اُباة الضّیم نهجر کل عار&amp;lt;ref&amp;gt;قسم خوردیم که پیمان علیه اهل حرم ببندیم اگر چه همه ما اهل آن هستیم. این پیمان خود را حلف الفضول می‌نامیم که هر غریبی در مکه به وسیله آن عزیز بشود. و تمام کسانی که در اطراف بیت الحرام هستند می‌دانند که ما از ظلم ابا داریم و از هر ننگ و عاری دوری می‌کنیم.مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۱ و الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۲۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{نهایة قصیدة}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه [[حق]] آن تاجر [[غریب]] را از عاص بن وائل سهمی [[قریشی]] گرفتند&amp;lt;ref&amp;gt;البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۹۲ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۳۲ و سیره دحلان، ج۱، ص۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] با سندی از [[رسول الله]]{{صل}} نقل می‌کند که آن حضرت می‌فرمود: «در [[منزل]] عبد الله بن جدعان در پیمانی شرکت کردم که حاضر نیستم در مقابل آن شترهای سرخ مو داشته باشم و اگر در [[اسلام]] نیز به چنین پیمانی دعوت می‌شدم، [[اجابت]] می‌کردم»&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۴۱ و انساب الاشراف، ج۲، ص۱۲-۱۵ به پنج طریق و با الفاظی نزدیک به هم. و تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۷ و البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۹۳ و تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۶۱ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۳۱ و السیرة النبویه از دحلان، ج۱، ص۵۳. و بلاذری نقل می‌کند که مرد تاجری از خثعم وارد مکه شد و دخترش به نام قتول نیز به همراهش بود در این میان مردی به نام نبیه بن حجاج سهمی دخترش را تصاحب کرد و او را با زور به خانه برد! پس پدرش را به اعضای حلف الفضول راهنمایی کردند و آنها به کمک وی آمدند و دخترش را از نبیه پس گرفتند و به او برگرداندند «انساب الأشراف، ج۲، ص۱۴».&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[روایت]] می‌کند که [[حسین بن علی]]{{ع}} و ولید بن [[عتبة بن ابی سفیان]] - که از طرف عمویش معاویة بن [[ابی سفیان]] در آن [[زمان]] [[حکومت مدینه]] را در دست داشت - بر سرزمینی در ذی المروة - روستایی در [[وادی القری]] -[[ اختلاف]] داشتند و ولید از دادن حق حسین{{ع}} خودداری می‌کرد. پس حسین{{ع}} به او گفت: باید که حق مرا بدهی و الّا به [[خدا]] قسم که شمشیرم را برمی‌دارم و به [[مسجد]] رسول الله می‌روم و [[مردم]] را به [[حلف الفضول]] [[دعوت]] می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این هنگام [[عبد الله بن زبیر]] نزد ولید بود. او گفت: به خدا قسم می‌خورم که اگر به حلف الفضول دعوت کند، با او همراه می‌شوم تا حقش را بگیرد یا این که همگی کشته شویم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خبر به [[مسور بن مخرمة بن نوفل زهری]] رسید و او نیز چنین سخنانی گفت! و همین خبر به [[عبد الرحمن بن عثمان]] [[تیمی]] رسید و او نیز همین سخنان را گفت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی این خبر به [[ولید بن عتبه]] رسید،[[ حق]] حسین{{ع}} را داد و او را [[راضی]] کرد&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۴۲ و أنساب الاشراف، ج۲، ص۱۴ و البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۹۳ و السیرة الحلبیة، ج۱، ص۱۳۲ و السیرة النبویة از دحلان، ج۱، ص۵۳ و الکامل از ابن اثیر، ج۲، ص۴۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس [[روایت]] می‌کند که [[محمد بن جبیر بن مطعم]] [[عدوی]] - که از [[آگاه‌ترین مردم]] نسبت به [[قریش]] بود - نزد [[عبد الملک بن مروان]] آمد. سپس [[عبد الملک]] به وی گفت: ای [[ابو سعید]] آیا ما و شما - یعنی [[بنی عبد شمس]] و [[بنی نوفل بن عبد مناف]] - در [[حلف الفضول]] نبوده‌ایم؟ گفت: تو از من آگاه‌تر هستی. عبد الملک گفت: ای ابو سعید [[حقیقت]] موضوع را به من بگو. گفت: نه به [[خدا]]، ما و شما در آن نبوده‌ایم. عبد الملک گفت: راست گفتی&amp;lt;ref&amp;gt;سیره [[ابن اسحاق]]، ج۱، ص۱۴۳ و [[بلاذری]] در [[انساب]] الاشراف، ج۲، ص۱۴ از [[واقدی]] و [[شرح نهج البلاغه]] [[ابن ابی الحدید معتزلی]]، ج۱۵، ص۲۲۷ از [[زبیر بن بکار]].&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابو هلال عسکری]] همان خبری را که ابن اسحاق در مورد [[اختلاف]] [[امام حسین]]{{ع}} و [[ولید بن عتبه]] بر سر زمینی در ذی مروة ذکر کرده است به صورت دیگری نقل می‌کند و می‌گوید: حسین{{ع}} و معاویه بر سر زمینی با هم اختلاف داشتند. پس حسین{{ع}} به [[ابن زبیر]] گفت: او را در میان سه چیز مخیر کن که چهارمی‌اش [[جنگ]] مسلحانه است: اول این که تو یا [[ابن عمر]] را به عنوان [[داور]] بین من و خود برگزیند. یا این که این [[زمین]] را از من بخرد و سومین [[راه حل]] این است که [[اقرار]] به [[حقّ]] من بکند و سپس از من بخواهد که حقّم را به او ببخشم. پس اگر از قبول اینها سربازبزند، قسم به آن کسی که جانم در دست او است، [[مردم]] را به حلف الفضول [[دعوت]] می‌کنم&amp;lt;ref&amp;gt;الاوائل، ج۱، ص۷۳-۷۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پاسخ‌گویی]] ابن زبیر به دعوت امام حسین{{ع}} در مورد حلف الفضول بدین معنا نیست که او در این کارش [[مخلص]] و [[وفادار]] بوده، بلکه او به معاویه و دست‌نشانده‌اش نزدیک‌تر بوده است و این ادعا و امثال آن را برای عزیزتر کردن خودش مطرح می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[روایت]] ابی الفرج آمده است: معاویه به [[مدینه]] آمد و [[امام حسین]]{{ع}} به دیدارش نرفت. معاویه آزردگی‌اش را از اظهار کرد و [[ابن زبیر]] او را به [[سخت‌گیری]] بیشتر با حسین{{ع}} [[تشویق]] کرد! امّا معاویه به او اعتنایی نکرد. به دنبال آن ابن زبیر به او گفت: به [[خدا]] قسم که من و او با [[پیمان حلف الفضول]] علیه تو [[متحد]] می‌شویم و معاویه به او گفت: تو کجا و [[حلف الفضول]] کجا؟!&amp;lt;ref&amp;gt;الأغانی، ج۸، ص۱۰۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ورود [[محمد بن جبیر بن مطعم]] بر [[عبد الملک بن مروان]] و سؤال [[عبد الملک]] از وی در مورد دخول [[بنی عبد شمس]] در [[پیمان حلف الفضول]] فهمیده می‌شود که [[بنی امیه]] در صدد بوده‌اند که خود را از شرکت‌کنندگان در حلف الفضول بدانند، از این‌رو به دستور ایشان [[ابو هریرة]] [[روایت]] کرده است: «بنی امیه در حلف الفضول بوده‌اند و [[ابو سفیان]] به همراه عباس بن المطلب [[مردم]] را بدان [[دعوت]] می‌کرده است». و شاید که عباس را در کنار ابو سفیان قرار داده‌اند تا از [[تهمت]] جعلی بودن خبر مصون بمانند. اگر چه کسی از [[ابو هریره]] در این امر [[پیروی]] نکرده است و بلکه بسیاری از [[مورّخان]] آن را [[انکار]] کرده‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;السنن الکبری، [[بیهقی]]؛ البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۹۱؛ [[السیرة الحلبیة]]، ج۱، ص۱۳۱ و [[السیرة النبویة]]، [[دحلان]]، ج۱، ص۵۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیاری از [[مورخان]] گفته‌اند که علّت تشکیل حلف الفضول این بوده است که عاص بن وائل سهمی به تاجر غریبی [[ظلم]] نمود و [[حق]] او را ضایع کرد. و گفته شده است که [[بنی سهم]] و بنی عبد شمس از [[هم‌پیمانان]] «لعقه الدّم» بودند و در این صورت دخول ابو سفیان در حلف الفضول و دعوت مردم به آن بر خلاف [[پیمان]] «لعقة الدم» بوده و کسی قائل به این نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن اسحاق]] از [[رسول الله]]{{صل}} نقل کرده است که فرمود: «هر [[عهد]] و پیمانی که در [[جاهلیت]] بوده است، [[اسلام]] آن را شدیدتر نموده است»&amp;lt;ref&amp;gt;سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۴۰ و از ترمذی، ج۴، ص۱۴۶ و فتح الباری، ج۸، ص۱۷۳ و المصنف از حافظ عبد الرزاق، ج۱۰، ص۳۷۰ و در حاشیه‌اش از مسلم و الدارمی روایت شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ابن منظور]] این [[حدیث]] را در لسان العرب روایت کرده و گفته است: منظور [[نبی اکرم]]{{صل}}‌ پیمان بستن بر کارهای خیر و [[یاری]][[ حق]] بوده است و در این صورت این سخنش با [[حدیثی]] که گفته است: «هیچ پیمانی در [[اسلام]] قبول نیست»، قابل جمع است و منظور از این [[حدیث]]، [[نهی]] پیمان‌هایی بوده است که در [[جاهلیت]] بر سر [[جنگ]] و [[غارت]] دیگران بسته می‌شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده است که حدیث دوم که می‌گوید: «هیچ پیمانی در اسلام قبول نیست». در [[زمان]] [[فتح مکه]] به وسیله [[رسول اکرم]]{{صل}} نقل شده و [[ناسخ]] [[حدیث]] اول است&amp;lt;ref&amp;gt;لسان العرب ماده حلف و از او در حاشیه سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۴۰ نقل شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید که مقتضیات بعد از فتح به گونه‌ای بوده است که امضای پیمانی را که جدّش، عبد المطلّب با جمعی از [[خزاعه]] بسته بود، شامل می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای همین هنگامی که [[قریشی‌ها]] تعدادی از خزاعه را به [[قتل]] رساندند، آنها با استناد به [[پیمان]] خویش با [[عبد المطلب]] از [[نبی اکرم]]{{صل}} [[درخواست کمک]] کردند و [[فتح مکه]] با استناد به همین درخواست کمک و بر اساس پیمان [[خزاعة]] و عبد المطلب صورت گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین دلالت می‌کند بر این که [[اسلام]] متناسب با مقتضیات [[عقل]] و [[فطرت انسانی]] می‌باشد و برای همین به تمام آنچه که با اهداف عالیه‌اش موافق باشد و خیر و صلاح [[بشریت]] را در پی داشته باشد، پاسخ مثبت می‌دهد. اسلام پیمان عبد المطلّب با خزاعه و [[حلف الفضول]] را [[امضا]] نموده است؛ زیرا دربردارنده فضل و [[عدالت]] می‌باشد. اگر پیمان‌های دیگری هم وجود داشت که با [[اهداف اسلام]] متناسب بود، آنها را نیز [[تأیید]] می‌کرد. امّا آنچه که به نبی اکرم{{صل}} در مورد [[لزوم]] [[پایبندی]] به تمام پیمان‌های [[جاهلیت]] نسبت داده‌اند، ادعایی [[خبیث]] و پوچ است که اهداف غیر [[اسلامی]] را دنبال می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا شرکت در این [[پیمان‌ها]] عواملی داشته است که می‌توانیم به سه عامل آن اشاره کنیم:&lt;br /&gt;
#[[پاسخ گویی]] به ندای [[وجدان]] و انگیزه [[فطری]] و [[حکم عقل]]؛&lt;br /&gt;
#[[حفاظت]] از [[قداست]] [[مکه]] مکرّمه و [[کرامت]] [[اهل]] آن در میان [[اعراب]]؛&lt;br /&gt;
#[[دفاع]] از [[منافع]] و [[مصالح]] مادی‌اشان در قافله‌ها و کاروان‌های تجارتی و حفاظت از هیأت‌های اعراب که به سویشان می‌آیند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص ٢٦٢-٢٦٧.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Msadeq</name></author>
	</entry>
</feed>