بحث:عقل در لغت

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Bahmani (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۱ مهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۱۰:۲۵ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

مقدمه

واژه «عقل» از ریشه «ع ق ل» به معنای منع و نهی کردن امری، از امور منافی با آن است[۱]. این لغت در امور مادی و معنوی به کار می‌رود و به هر امری که مانع چیز دیگری از خطا شود، اطلاق می‌گردد: العین و القاف و اللام اصل واحد منقاس مطرد، یدل عظمه علی حبسه فی الشیء أو ما یقارب الحُبسه. من ذلک العقل، و هو الحابس عن ذمیم القول والفعل[۲].

بنابراین، می‌توان در یک معنای جامع، عقل در انسان را به قوّه تشخیص صلاح و فساد، خیر و شر و ضارّ و نافع معنا کرد[۳]. بر این اساس، چون عقل، به کمک علم، می‌تواند حق و باطل را ـ به زعم خود ـ تشخیص دهد، بسیاری از اهل لغت، عقل را مساوی علم و ضدّ جهل معنا کرده‌اند[۴].[۵]

معنای اصطلاحی

عقل، گذشته از معنای لغوی، کاربردهای اصطلاحی بسیاری یافته است. فراوانی این کاربردها، جمع‌بندی آنها را در معنایی واحد دشوار کرده است. در کتاب مرآة العقول - که شرح اصول کافی است ـ عقل در لغت به درک و فهم امور معنا شده است؛ سپس کاربردهای اصطلاحی شش گانه‌ای برای آن بیان شده که عبارت‌اند از:

  1. قوه درک خیر و شر، و تشخیص تفاوت آن دو؛
  2. حالت یا ملکه‌ای در نفس که انسان را به خیرات دعوت می‌کند و از شرور و زبان‌ها دور می‌سازد؛
  3. قوه‌ای که انسان‌ها در تنظیم امور زندگی خود از آن استفاده می‌کنند. اگر نیکو باشد، به آن عقل معاش (عقل زندگی) می‌گویند؛ و اگر در امور باطل به کار رود، آن را «نکراء» و «شیطنت» می‌خوانند؛
  4. مراتب استعداد نفس برای تحصیل علوم که دارای مراتبی است، شامل: عقل هیولانی؛ عقل بالملکه؛ عقل بالفعل و عقل مستفاد؛
  5. نفس ناطقه انسان که با آن از حیوانات جدا می‌شود؛
  6. بنا بر تعریف برخی فلاسفه، عقل جوهری قدیم است که از حیث ذات و فعل، به ماده تعلق ندارد[۶].

در شرح دیگری بر کتاب اصول کافی، شش معنا برای عقل بیان شده که تعدادی از آنها با موارد یادشده مشترک است؛ هر چند در مواردی اختلاف نیز دیده می‌شود:

  1. غریزه‌ای که انسان را از حیوان جدا می‌کند و انسان با آن، توانایی پذیرش علوم نظری و انجام کارهای فکری را می‌یابد؛
  2. نظر مشهوری که ابتدا به ذهن می‌آید و همه یا بیشتر افراد آن را قبول دارند؛
  3. جزئی از نفس که در نتیجه مراقبت تدریجی بر یک اعتقاد یا عمل، حاصل می‌شود؛
  4. خوش فکری و سرعت انتقال ذهن در حل و فصل امور؛
  5. عقلی که در مباحث فلسفی ذیل «کتاب النفس» درباره آن بحث می‌شود و شامل عقل بالقوه، بالملکه، بالفعل و مستفاد است؛
  6. عقلی که در کتاب‌های الهیات درباره آن سخن گفته شده و موجودی است که به غیر خالق خود، به چیزی وابسته نیست؛ نه به اعراض، نه به ماده و نه به بدن[۷].[۸]

پانویس

  1. لسان العرب، ج۱۱، ص۴۵۸.
  2. معجم مقاییس اللغة، ج۴، ص۶۹.
  3. التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج۸، ص۱۹۵.
  4. معجم مقاییس اللغة، ج۴، ص۶۹.
  5. فیاض‌بخش، محمد تقی و محسنی، فرید، ولایت و امامت از منظر عقل و نقل ج۲، ص ۱۹۴.
  6. ر. ک: محمدباقر مجلسی، مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، ج۱، ص۲۷.
  7. ر. ک: محمد بن ابراهیم صدر الدین شیرازی، شرح اصول کافی، ج۱، ص۲۲۴-۲۲۷.
  8. هاشمی، سید علی، ماهیت علم امام بررسی تاریخی و کلامی، ص ۸۹.
بازگشت به صفحهٔ «عقل در لغت».