قضاوت امام علی در تاریخ اسلامی
یک نوزاد و دو پدر
هنگامی که امام علی(ع) به عنوان حاکم و قاضی در یمن مستقر شد، دو نفر مرد را به محضر حضرت آوردند که آن دو، کنیزی به طور مساوی خریداری و در یک طهر با وی جمع شده بودند. اینها چون تازه مسلمان و از احکام شریعت اسلام بیاطلاع بودند نمیدانستند که نباید دو مرد با کنیز خودشان در یک طهر نزدیک شوند و فکر میکردند ملکیت آنها بر کنیز در حلیت آن بر ایشان کافی است. بالاخره پسر بچهای از آن کنیز متولد شد. سپس درباره این بچه که متعلق به کدام یک از آنهاست، اختلاف کردند و این نزاع را در نزد امیرالمؤمنین(ع) آوردند و دادخواهی نمودند.
حضرت دستور قرعه داد که به هر کدام از دو مرد قرعه اصابت کرد طفل از آن او باشد. سپس بچه را به کسی داد که قرعه به نام او اصابت کرد و نیمی از قیمت بچه را از او گرفت و به شریکش داد و فرمود: «اگر میدانستم پس از اطلاع از آیین خدا دست به چنین کاری زده و مرتکب چنین عملی شدهاید شدیداً شما را مجازات میکردم». این قضاوت و داوری به گوش رسول خدا(ص) رسید. حضرت، قضاوت علی را امضا کرد و حکومت علی را در احکام اسلام مجری دانست و فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ فِينَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ يَقْضِي عَلَى سُنَنِ دَاوُدَ(ع) وَ سَبِيلِهِ فِي الْقَضَاءِ»؛ «حمد و سپاس خدا را که در خانواده ما کسی را قرار داده که مانند داود(ع) داوری میکند»[۱].[۲]
حکم فرار زناکار از رجم
حسین بن خالد نقل میکند که: از ابوالحسن امیرالمؤمنین(ع) پرسیدم: در زنای محصنه اگر مرد از گودال فرار کند آیا برگردانده میشود برای مجازات یا نه؟ فرمود: اگر خود او اقرار کرده باشد و پس از اصابت تعدادی از سنگها بر او فرار نماید او را دیگر برنمیگردانند، ولی اگر شاهد (بینه) بر گناهکاری او اقامه شده باشد و او از گودال فرار کند، باز او را برمیگردانند و حکم رجم بر او جاری میشود؛ زیرا ماعز بن مالک نزد پیامبر به گناه خود اقرار کرد و آن حضرت دستور اجرای حد صادر کردند. ماعز از گودال فرار کرد. زبیر بن عوام با استخوان شتری او را هدف قرار داد و استخوان به او خورد و افتاد، سپس مردم او را کشتند. وقتی قضیه به پیغمبر گزارش شد فرمود: چرا او را پس از فرار تعقیب کردید؟ مگر نه او خود اقرار کرده بود؟ سپس رسول خدا فرمود: «لو کان علی معکم لما ضللتم»؛ «اگر علی در میان شما بود به گمراهی نمیرفتید». بعد حضرت رسول(ص) دستور داد از بیت المال دیه او را پرداخت نمایند[۳].[۴]
قضاوت درباره یک گاو
گروهی از علمای شیعه و سنی روایت کردهاند که دو نفر به حضور رسول خدا رسیدند و درباره گاوی که الاغی را کشته بود داوری خواستند. یکی از دو نفر عرض کرد: یا رسول الله، گاو این مرد، الاغ مرا کشته است. رسول خدا(ص) فرمود: «نزد ابیبکر بروید و از او بخواهید تا برای شما قضاوت کند».
آن دو نفر، نزد ابیبکر رفتند و داستان خود را بیان کردند. ابوبکر گفت: با بودن رسول خدا چگونه پیش من آمدید؟
گفتند: خود آن جناب ما را پیش شما فرستاده است. ابوبکر جواب داد: حیوانی حیوان دیگری را کشته، به صاحب آن حقی تعلق نمیگیرد. آن دو به محضر رسول خدا بازگشتند و قضیه را به عرض رساندند.
حضرت فرمود: پیش عمر بروید و حکایت خود را بگویید و از او داوری بخواهید. آن دو پیش عمر آمدند و داستان خود را گفتند. عمر گفت: با بودن رسول خدا چگونه پیش من آمدید؟
گفتند: خود پیغمبر ما را فرمان داد پیش تو آییم. عمر گفت: پس چرا نفرمود به نزد ابوبکر بروید؟ گفتند: حضرت به ما دستور داد به نزد او رفتیم و چنین و چنان گفت.
عمر گفت: من هم پاسخی به غیر از پاسخ ابوبکر ندارم. آن دو نفر مجدداً به محضر رسول خدا بازگشتند و قضیه را به عرض رساندند. رسول خدا فرمود: حضور علی بروید تا بین شما قضاوت کند.
آن دو به محضر امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) شرفیاب شدند و داستان خود را بازگو کردند. حضرت فرمود: اگر گاو به طویله الاغ وارد شده و او را کشته است، باید صاحب گاو بهای الاغ را به صاحبش بدهد و اگر الاغ به محل گاو وارد شده و از پا درآمده و هلاک شده حقی به گردن صاحب گاو نیست.
آن دو نفر به محضر پیغمبر خدا بازگشتند و داوری علی(ع) را به عرض رساندند. پیغمبر فرمود: «لقد قضی علی بن أبی طالب بقضاء الله تعالی»؛ «داوری علی بن ابی طالب بین شما قضاوت الهی بود». سپس پیغمبر حمد و سپاس خدا کرد که در خاندان او کسی را قرار داده که مثل داود پیغمبر داوری کند[۵]. ماجرای فوق به طریق دیگر نقل شده است و در ذیل آن چنین آمده است: «فَرَفَعَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ فَقَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ مِنِّي مَنْ يَقْضِي بِقَضَاءِ النَّبِيِّينَ»[۶].[۷]
یک نوزاد و سه پدر
ابن شهر آشوب از سنن ابی داود و سنن ابن ماجه و ابن بطه در کتاب «ابانه» و از فضائل احمد و از کتاب ابوبکر مردویه به طرق زیادی از زید بن ارقم نقل کردهاند که گفت: به رسول خدا خبر دادند که در یمن سه نفر تازه مسلمان به محضر علی(ع) رسیدند و درباره فرزندی که هر کدام او را از خود میپنداشتند داوری خواستند و هر کدام از آنها میگفت که با مادر کودک در یک طهر نزدیکی شده است، پس فرزند از آن اوست و این قضیه در زمان جاهلیت و قبل از آنکه مسلمان شوند اتفاق افتاده است. امیرالمؤمنین(ع) فرموده است: اینها شریکانی هستند که شکایت دارند. سپس قرعه برای یکی از آن سه مرد زد و به نام یکی از آن سه نفر اصابت کرد. دستور داد نوجوان از آن او باشد و دو ثلث دیه برای دو مرد دیگر از او گرفت و به آنها فرمود: دیگر از این کارها نکنند.
پس از آنکه پیغمبر خدا این خبر را شنید گفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ فِينَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ يَقْضِي عَلَى سُنَنِ دَاوُدَ(ع)»؛ «حمد خدای را سزاست که در میان ما اهل بیت کسی را قرار داد که به سنتهای داود پیامبر(ص) قضاوت میکند»[۸].[۹]
اسبی که مردی را کشت
مرحوم صدوق از امام باقر(ع) نقل میکند که فرمود: «رسول خدا، علی(ع) را به یمن فرستاد تا بین مردم داوری کند. در آنجا اسب سرکشی از یمن فرار کرد و با پای خود مردی را لگد زد و او را کشت.
اولیای مقتول اسب را گرفتند و خدمت امیرالمؤمنین(ع) آوردند و بر او اقامه دعوا کردند. صاحب اسب، شهود آورد که اسبش گریخته و پس از فرار، آن مرد را لگد زده و کشته است. علی(ع) در این قضیه حکم به برائت صاحب اسب کرد و خون کشته شده را هدر دانست.
اولیای مقتول که از این داوری ناراضی بودند به مدینه آمدند و به نزد رسول خدا(ص) از حکم علی، شکایت آوردند و گفتند: علی به ما ستم کرده و خون صاحب ما را هدر داده است. پیغمبر خدا فرمود: «إِنَّ عَلِيّاً لَيْسَ بِظَلَّامٍ وَ لَمْ يُخْلَقْ عَلِيٌّ لِلظُّلْمِ وَ إِنَّ الْوَلَايَةَ مِنْ بَعْدِي لِعَلِيٍّ وَ الْحُكْمَ حُكْمُهُ وَ الْقَوْلَ قَوْلُهُ لَا يَرُدُّ حُكْمَهُ وَ قَوْلَهُ وَ وَلَايَتَهُ إِلَّا كَافِرٌ وَ لَا يَرْضَى بِحُكْمِهِ وَ قَوْلِهِ وَ وَلَايَتِهِ إِلَّا مُؤْمِنٌ»؛ «علی هرگز ظلم نمیکند و برای ظلم آفریده نشده است، ولایت و رهبری پس از من با علی است. حکم، حکم اوست. قول، قول اوست. هیچ کس حکم، قول و ولایت او را رد نکند مگر کافر و حکم و قول و ولایتش را نپسندد مگر مؤمن».
اهل یمن وقتی این سخنان را از رسول خدا(ص) درباره علی(ع) شنیدند گفتند: «يَا رَسُولَ اللَّهِ رَضِينَا بِقَوْلِ عَلِيٍّ وَ حُكْمِهِ»؛ «ای رسول خدا ما به قول و حکم علی راضی شدیم».
حضرت فرمود: «هُوَ تَوْبَتُكُمْ مِمَّا قُلْتُمْ»؛ «همین است توبه شما از آنچه گفتید»[۱۰].[۱۱]
مرد شرابخوار
علمای شیعه و سنی نقل کردهاند که: مردی شراب خورده بود، او را نزد ابوبکر آوردند تا حد اسلامی را بر او جاری کند. موقعی که ابوبکر حکم به اجرای حد داد، مرد گفت: راست است که من شراب خوردهام لکن از تحریم آن آگاهی نداشتم؛ زیرا نشو و نمای من در میان مردمی بوده که آنان شراب را حلال میدانند و من تا به امروز از حرمت آن بیخبر بودم.
ابوبکر به دست و پا افتاد، نمیدانست درباره وی چگونه قضاوت کند. کسانی که حضور داشتند گفتند: از علی(ع) کمک بگیر و حکم این مسأله را از او سؤال کن. ابوبکر فوراً کسی را به حضور امام(ع) فرستاد و حکم این موضوع را از وی سؤال کرد. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «دستور بده دو مرد مسلمان مورد وثوق، دست این مرد شرابخوار را بگیرند و به مجالس مهاجر و انصار ببرند و از آنان سؤال کنند: آیا در میان شما کسی هست که آیه تحریم شراب را برای این مرد تلاوت کرده و یا به او اطلاع داده باشد که رسول خدا شراب را حرام کرده است؟ اگر دو نفر از مهاجر یا انصار شهادت دادند که آیه تحریم یا حکم رسول خدا به او رسیده است حد الهی را بر او جاری کنید و اگر گواهی ندادند باید او را توبه داد که در آینده لب به شراب نزند و بعد رهایش سازید».
خلیفه از دستور امام پیروی کرد و سرانجام آن مرد تبرئه شد و آزاد گردید[۱۲].
داوری امام در این مورد میتواند در تمام مواردی که فرد بدون آگاهی و از روی نارسایی مرتکب گناهی گردد قانون کلی باشد و در تمام موارد به اجرا درآید، یعنی هر جاهل قاصری در برابر حدود و کیفر گناه معذور است.[۱۳]
تازه مسلمان شرابخوار
شیخ طوسی از ابن بکیر و کلینی از ابی بصیر از امام صادق(ع) نقل میکنند که فرمود: «مردی شراب خورده بود، او را به نزد ابوبکر آوردند. خلیفه از او پرسید: آیا تو شراب خوردهای؟ مرد گفت: بله.
سؤال کرد: چرا شراب خوردی در حالی که حرام است؟ مرد گفت: من تازه مسلمانم و به اسلام هم پایبندم، اما منزلم در میان جمعی است که شراب را حلال میدانند و میخورند. اگر میدانستم شراب حرام است از آن دوری میجستم.
ابوبکر نگاهی به عمر کرد و گفت: چه میگویی درباره این مرد؟ عمر گفت: این مشکلی است که فقط به دست ابوالحسن قابل حل است. ابوبکر دستور داد علی(ع) را برایم حاضر کنید.
عمر گفت: بهتر است دادگاه در منزل خود علی تشکیل شود. ابوبکر و عمر با آن مرد گناهکار و جمعی از مردم به محضر امیرالمؤمنین(ع) حاضر شدند. ابوبکر و عمر قصه آن مرد شرابخوار را به اطلاع حضرت رساندند و مرد هم به خوردن شراب اعتراف کرد.
امام فرمود: شخصی را مأمور کنید تا این مرد را نزد مهاجر و انصار ببرد و از آنها سؤال کند: آیا کسی برای این شخص آیه حرمت شراب را خوانده است؟ این کار را کردند و هیچ کس شهادت نداد که آیه تحریم شراب را برایش خوانده باشد؛ لذا او را آزاد نمود و به او گفته شد: بعد از این اگر شراب خوردی حد خدا را بر تو جاری خواهیم کرد»[۱۴].
سلمان به امیرالمؤمنین(ع) عرض کرد: چرا آنها را راهنمایی کردی؟ فرمود: خواستم تأکید این آیه درباره من و درباره آنان در فکرشان تجدید شود: ﴿أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾[۱۵]. احتمال دارد هر دو قضیه یکی باشد و به دو صورت نقل شده باشد - والله العالم.[۱۶]
منابع
پانویس
- ↑ مفید، الارشاد، ص۱۸۲، فصل ۵۶ از باب ۲.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت ص ۱۸۷.
- ↑ ثقة الاسلام کلینی، کافی، ج۷، ص۱۸۵؛ وسائل الشیعة، ج۱۸، ص۳۷۶.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت ص ۱۸۸.
- ↑ فروع کافی، ج۷، ص۱۸۵؛ وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۳۷۶.
- ↑ شریف رضی، خصائص الائمة، تحقیق دکتر هادی امینی، ص۸۱؛ ثنبلجی، نور الأبصار، ص۷۱؛ ابن حجر الصواعق المحرقه، ص۷۳؛ حسین فیروز آبادی، فضائل الخمسة، ج۲، ص۳۰۳.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت ص ۱۸۹.
- ↑ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۲۵۳.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت ص ۱۹۰.
- ↑ صدوق، الامالی، مجلس ۵۵، حدیث ۷؛ بحارالانوار، ج۳۸، ص۱۰۲؛ ج۴۰، ص۳۱۶.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت ص ۱۹۱.
- ↑ اصول کافی، ج۲، ص۱۶۹؛ مفید، الارشاد، ص۱۸۷، فصل ۵۸ از باب ۲؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص۳۵۲.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت ص ۱۹۳.
- ↑ شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج۱۰، ص۹۴؛ وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۴۷۵؛ فروع کافی، ج۷، ص۲۴۹؛ شریف رضی، خصائص الائمه(ع)، ص۸۱؛ بحارالانوار، ج۴۰، ص۲۹۹.
- ↑ «بگو آیا از شریکانتان کسی هست که به سوی «حق» رهنمون باشد؟ بگو خداوند به «حق» رهنماست؛ آیا آنکه به حقّ رهنمون میگردد سزاوارتر است که پیروی شود یا آنکه راه نمییابد مگر آنکه راه برده شود؟ پس چه بر سرتان آمده است؟ چگونه داوری میکنید؟» سوره یونس، آیه ۳۵.
- ↑ ناظمزاده، سید اصغر، تجلی امامت ص ۱۹۴.