مدیران رابط کاربری، مدیران، templateeditor
۲۶٬۵۰۰
ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۶۱: | خط ۶۱: | ||
ام الخیر عازم [[سفر]] [[شام]] شد و [[والی کوفه]] او را تا دروازه [[شهر]] بدرقه کرد؛ اما چون خواست از او جدا شود، گفت: [[معاویه]] به من نوشته است که به شما بفهمانم اگر نزد او به خوبی از من یاد کنی مرا [[پاداش]] خوبی خواهد داد و اگر به [[بدی]] یاد کنی، مرا [[مجازات]] خواهد کرد، حال بگو من نزد تو چگونهام؟ ام الخیر گفت: ای مرد، هرگز نیکیات به من به طمعت نیندازد که تو را با سخن باطلی مسرور نمایم و نیز [[شناخت]] من نسبت به تو مأیوست نکند که دربارهات غیر [[حق]] بگویم. | ام الخیر عازم [[سفر]] [[شام]] شد و [[والی کوفه]] او را تا دروازه [[شهر]] بدرقه کرد؛ اما چون خواست از او جدا شود، گفت: [[معاویه]] به من نوشته است که به شما بفهمانم اگر نزد او به خوبی از من یاد کنی مرا [[پاداش]] خوبی خواهد داد و اگر به [[بدی]] یاد کنی، مرا [[مجازات]] خواهد کرد، حال بگو من نزد تو چگونهام؟ ام الخیر گفت: ای مرد، هرگز نیکیات به من به طمعت نیندازد که تو را با سخن باطلی مسرور نمایم و نیز [[شناخت]] من نسبت به تو مأیوست نکند که دربارهات غیر [[حق]] بگویم. | ||
سپس ام الخیر با همراهان حرکت کرد تا به [[شام]] رسید و چون بر [[معاویه]] وارد شد، گفت: {{عربی| | سپس ام الخیر با همراهان حرکت کرد تا به [[شام]] رسید و چون بر [[معاویه]] وارد شد، گفت: {{عربی|«السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة الله و بركاته»}}. [[معاویه]] از برخورد ام الخیر خیلی شاد شد و گفت: {{عربی|«عليك السلام»}}، ای ام الخیر، تو به [[حق]] مرا با عنوان [[امیرالمؤمنین]] خطاب کردی. ام الخیر گفت: ای [[امیرالمؤمنین]]، بس کن، هر زمان و مهلتی پایانی دارد. [[معاویه]] گفت: راست گفتی. حالت چه طور است ای خاله؟ در مسیر [[راه]] چگونه بر تو گذشت؟ گفت: خوبم و همواره در مسیر [[راه]] به من خوش گذشت تا نزد تو آمدم، و اکنون هم در [[مجلسی]] دوستانه و سلطانی [[رفیق]] میباشم. سپس [[معاویه]] گفت: چون [[نیت]] من خوب بود بر شما [[پیروز]] شدم! ام الخیر گفت: ای [[معاویه]]، تو را در سخن [[باطل]] و چیزی که عاقبتش خوب نیست به [[خدا]] پناهت میدهم. [[معاویه]] فوراً گفت: من قصد [[بدی]] نداشتم، حال به من بگو سخن تو چگونه بود موقعی که [[عمار یاسر]] کشته شد؟ گفت: نه قبلاً او را بیجا [[زینت]] داده بودم نه بعداً درباره او [[روایت]] میکنم، و همانا کلماتی بود که در موقع صدمه و [[ناراحتی]] بر زبانم جاری شد، حال اگر [[دوست]] داری مطلبی غیر از آنچه گفتم، برایت بگویم یا کاری ممکن است انجام دهم؟ [[معاویه]] گفت: نه چنین چیزی نخواستم. بعد به اطرافیانش نگاه کرد و گفت: کدام یک از شما سخنان ام الخیر را در [[جنگ صفین]] به یاد دارید؟ | ||
مردی گفت: من بعضی کلمات او را به یاد دارم. [[معاویه]] گفت: بگو، آن مرد شامی گفت: گویا ام الخیر بُرد زبیدی ضخیمی به تن داشت و بر شتر خاکستری رنگ سوار و به دستش شلاقی بود که موهای آن منتشر شده بود و خودش مانند شیر مردی که در حنجره خود میدمید، فریاد میزد و چنین میگفت: ای [[مردم]]، تقوای پروردگارتان را پیشه کنید، همانا [[زلزله]] [[قیامت]] بسیار [[عظیم]] و بزرگ است، همانا [[خداوند]] [[حق]] را برای شما واضح کرد، و [[دلیل]] و [[برهان]] را آشکار نمود، و [[راه]] [[حق]] را روشن ساخته، و [[پرچم حق]] را بالا برد، و در [[کوری]] (مبهم و سیاه) که شما را به [[اشتباه]] اندازد، قرار نداد؛ بنابراین [[خدا]] شما را [[رحمت]] کند به کجا قصد کردهاید و میروید؟ آیا از [[امیرالمؤمنین علی]] {{ع}} فرار میکنید یا از میدان [[نبرد]] یا از بیرغبتی به [[اسلام]] و یا از [[حق]] روگردان شده و [[مرتد]] گشتهاید؟... [[خداوند]] شما را مورد [[رحمت]] قرار دهد، بیاید به سوی [[امام]] [[عادل]] ([[علی بن ابیطالب]] {{ع}}) و [[شخصیت]] تقوا پیشه مورد [[رضایت خدا]] (و [[وصی]] سزاوار) و [[صدیق اکبر]]... ای [[سپاهیان اسلام]]، با [[سرداران]] [[کفر]] بجنگید که اینها پیمانی ندارند، شاید با حمله شما آنها دست بردارند و [[ایمان]] آورند، ای گروه [[مهاجران]] و [[انصار]]، [[صبر]] پیشه کنید و در میدان [[جنگ]] با [[بصیرت]] و [[آگاهی]] از پروردگارتان و [[ثبات]] و [[پایداری]] در دینتان به [[قتال]] و [[جنگ]] ادامه دهید، پس گویا میبینم در فردایی شما [[سپاهیان]] [[شام]] را [[ملاقات]] کنید، گویی آنها گورخرانی رمیده و فراری هستند که از شیر فرار کردهاند. | مردی گفت: من بعضی کلمات او را به یاد دارم. [[معاویه]] گفت: بگو، آن مرد شامی گفت: گویا ام الخیر بُرد زبیدی ضخیمی به تن داشت و بر شتر خاکستری رنگ سوار و به دستش شلاقی بود که موهای آن منتشر شده بود و خودش مانند شیر مردی که در حنجره خود میدمید، فریاد میزد و چنین میگفت: ای [[مردم]]، تقوای پروردگارتان را پیشه کنید، همانا [[زلزله]] [[قیامت]] بسیار [[عظیم]] و بزرگ است، همانا [[خداوند]] [[حق]] را برای شما واضح کرد، و [[دلیل]] و [[برهان]] را آشکار نمود، و [[راه]] [[حق]] را روشن ساخته، و [[پرچم حق]] را بالا برد، و در [[کوری]] (مبهم و سیاه) که شما را به [[اشتباه]] اندازد، قرار نداد؛ بنابراین [[خدا]] شما را [[رحمت]] کند به کجا قصد کردهاید و میروید؟ آیا از [[امیرالمؤمنین علی]] {{ع}} فرار میکنید یا از میدان [[نبرد]] یا از بیرغبتی به [[اسلام]] و یا از [[حق]] روگردان شده و [[مرتد]] گشتهاید؟... [[خداوند]] شما را مورد [[رحمت]] قرار دهد، بیاید به سوی [[امام]] [[عادل]] ([[علی بن ابیطالب]] {{ع}}) و [[شخصیت]] تقوا پیشه مورد [[رضایت خدا]] (و [[وصی]] سزاوار) و [[صدیق اکبر]]... ای [[سپاهیان اسلام]]، با [[سرداران]] [[کفر]] بجنگید که اینها پیمانی ندارند، شاید با حمله شما آنها دست بردارند و [[ایمان]] آورند، ای گروه [[مهاجران]] و [[انصار]]، [[صبر]] پیشه کنید و در میدان [[جنگ]] با [[بصیرت]] و [[آگاهی]] از پروردگارتان و [[ثبات]] و [[پایداری]] در دینتان به [[قتال]] و [[جنگ]] ادامه دهید، پس گویا میبینم در فردایی شما [[سپاهیان]] [[شام]] را [[ملاقات]] کنید، گویی آنها گورخرانی رمیده و فراری هستند که از شیر فرار کردهاند. | ||