←امام سجاد{{ع}} و ادعای امامت محمد بن حنفیه
بدون خلاصۀ ویرایش |
|||
| خط ۹۸: | خط ۹۸: | ||
روایتی از ابوبجیر نقل شده، ابوبجیر که به امامت محمد بن حنفیه [[معتقد]] بود میگوید: من [[حج]] به جای آوردم و امام خودم یعنی محمد بن حنفیه را [[ملاقات]] کردم. در یکی از روزها که من نزد او بودم دیدم [[جوانی]] (یعنی [[حضرت سجاد]]) از نزد محمد بن حنفیه عبور کرد. محمد بر او [[سلام]] کرد و برخاست و میان دو چشم او را بوسید و او را [[سید]] خطاب نمود. آن [[جوان]] رفت و محمد به جای خویشتن مراجعت کرد. | روایتی از ابوبجیر نقل شده، ابوبجیر که به امامت محمد بن حنفیه [[معتقد]] بود میگوید: من [[حج]] به جای آوردم و امام خودم یعنی محمد بن حنفیه را [[ملاقات]] کردم. در یکی از روزها که من نزد او بودم دیدم [[جوانی]] (یعنی [[حضرت سجاد]]) از نزد محمد بن حنفیه عبور کرد. محمد بر او [[سلام]] کرد و برخاست و میان دو چشم او را بوسید و او را [[سید]] خطاب نمود. آن [[جوان]] رفت و محمد به جای خویشتن مراجعت کرد. | ||
من به [[محمد بن حنفیه]] گفتم: [[ثواب]] [[رنج]] و | من به [[محمد بن حنفیه]] گفتم: [[ثواب]] [[رنج]] و زحمت خود را از [[خدا]] میخواهم. گفت: برای چه؟ گفتم: ما معتقدیم که [[امام]] [[واجب الاطاعه]] تو هستی! تو برمیخیزی و با این [[جوان]] (یعنی [[حضرت سجاد]]) [[ملاقات]] میکنی و به او میگویی: ای آقای من؟ [[محمد]] گفت: آری به [[خدا]] قسم، او امام من است. گفتم: آن جوان کیست؟ گفت: [[علی بن الحسین]]{{ع}} است. بدان که من با او راجع به امر [[امامت]] [[منازعه]] کردم. وی به من فرمود: آیا [[راضی]] هستی [[حجر الاسود]] درباره من و تو [[قضاوت]] نماید؟ من گفتم: چگونه این قضاوت را به عهده سنگی که جماد است بگذاریم؟ فرمود: آن امامی که جماد با او تکلم نکند امام نیست. | ||
من از این سخن خجل شدم و گفتم: مانعی ندارد که حجر الاسود بین ما [[داوری]] کند. ما متوجه حجر الاسود شدیم. او [[نماز]] خواند و من نیز نماز خواندم. سپس حضرت سجاد{{ع}} نزدیک حجر الاسود رفت و به [[حجر]] فرمود: تو را به [[حق]] آن خدایی قسم میدهم که [[عهد]] و [[پیمان]] [[بندگان]] را نزد تو [[امانت]] نهاده تا [[شهادت]] دهی: آنان بر سر عهد و پیمان خود ماندند به ما خبر بده کدام یک از ما امام هستیم؟ به خدا قسم که [[حجرالاسود]] به سخن در آمد و به من گفت: ای محمد! [[امر]] امامت را به پسر برادرت [[تسلیم]] کن؛ زیرا او از تو بر [[مقام امامت]] اولی و سزاوارتر است. او امام تو خواهد بود. سپس حجرالاسود به نحوی به حرکت در آمد که من [[گمان]] کردم [[الساعه]] [[سقوط]] خواهد کرد. پس از این [[معجزه]] بود که به امامت آن حضرت اعتراف کردم و [[معتقد]] شدم که [[اطاعت]] آن [[بزرگوار]] [[واجب]] است. | من از این سخن خجل شدم و گفتم: مانعی ندارد که حجر الاسود بین ما [[داوری]] کند. ما متوجه حجر الاسود شدیم. او [[نماز]] خواند و من نیز نماز خواندم. سپس حضرت سجاد{{ع}} نزدیک حجر الاسود رفت و به [[حجر]] فرمود: تو را به [[حق]] آن خدایی قسم میدهم که [[عهد]] و [[پیمان]] [[بندگان]] را نزد تو [[امانت]] نهاده تا [[شهادت]] دهی: آنان بر سر عهد و پیمان خود ماندند به ما خبر بده کدام یک از ما امام هستیم؟ به خدا قسم که [[حجرالاسود]] به سخن در آمد و به من گفت: ای محمد! [[امر]] امامت را به پسر برادرت [[تسلیم]] کن؛ زیرا او از تو بر [[مقام امامت]] اولی و سزاوارتر است. او امام تو خواهد بود. سپس حجرالاسود به نحوی به حرکت در آمد که من [[گمان]] کردم [[الساعه]] [[سقوط]] خواهد کرد. پس از این [[معجزه]] بود که به امامت آن حضرت اعتراف کردم و [[معتقد]] شدم که [[اطاعت]] آن [[بزرگوار]] [[واجب]] است. | ||