بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش |
|||
| خط ۱۷: | خط ۱۷: | ||
یزید بن عبدالملک به [[والی مکه]] نوشت که پسر [[ابولهب]] را که از آوازه خوانهای معروف [[مکه]] بود روانه [[دمشق]] کند، هزار دینار جهت [[خرج]] راه به او بدهند و هر اسبی که از اسبهای تندرو خواست جهت سواری در [[اختیار]] او بگذارند. او وقتی نزد یزید آمد و آوازی خواند یزید فوق العاده خوشحال شد و گفت: دوباره بخوان! دوباره خواند، یزید به وجد و طرب آمد گفت: این آواز را از چه کسی آموختهای؟ گفت: از پدرم! اینگونه بود که در [[تشکیلات]] [[خلافت]] و ردههای پایین [[مقامات]] [[حکومتی]] غنا و موسیقی و مجالس لهو و لعب رواج پیدا کرد<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام باقر (کتاب)|مظلومیت امام باقر]]، ص ۵۶.</ref>. | یزید بن عبدالملک به [[والی مکه]] نوشت که پسر [[ابولهب]] را که از آوازه خوانهای معروف [[مکه]] بود روانه [[دمشق]] کند، هزار دینار جهت [[خرج]] راه به او بدهند و هر اسبی که از اسبهای تندرو خواست جهت سواری در [[اختیار]] او بگذارند. او وقتی نزد یزید آمد و آوازی خواند یزید فوق العاده خوشحال شد و گفت: دوباره بخوان! دوباره خواند، یزید به وجد و طرب آمد گفت: این آواز را از چه کسی آموختهای؟ گفت: از پدرم! اینگونه بود که در [[تشکیلات]] [[خلافت]] و ردههای پایین [[مقامات]] [[حکومتی]] غنا و موسیقی و مجالس لهو و لعب رواج پیدا کرد<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام باقر (کتاب)|مظلومیت امام باقر]]، ص ۵۶.</ref>. | ||
==[[تحمیل]] فشار و [[سختی]] بر [[مردم]]== | == [[تحمیل]] فشار و [[سختی]] بر [[مردم]] == | ||
یزید بن عبدالملک با استقرار خلافت ننگینش، طی نامهای به | یزید بن عبدالملک با استقرار خلافت ننگینش، طی نامهای به فرمانداران و بخشدارانش تازیانه [[ظلم]] و [[تعدی]] را بهدستشان داد. در این نامه آمده است: [[عمر بن عبدالعزیز]] گول خورده بود و شما و اطرافیانتان او را [[فریب]] داده بودید. نامههای شما را در کم کردن [[مالیات]] و عوارضات که برای او نوشته بودید خواندم، نامه من که به دست شما میرسد همکاران سابق و [[دوستان]] خود را جمع کنید و مردم را به حال سابق خودشان برگردانید، خواه [[قدرت]] پرداخت مالیات را داشته باشند یا نداشته باشند، زنده باشند یا بمیرند، باید مالیات را بپردازند، والسلام<ref>عقد الفرید، ج۴، ص۴۰۲.</ref>. | ||
با این نامه دست [[غارتگران]] حکومتی را بر [[مقدرات]] مردم باز کرد و باز هم موجی از سختی و عسرت، [[رفاه]] و [[معیشت]] اولیه مردم را در مخاطره قرار داد. فشار آن گونه است که سفیان ثوری به [[عیسی]] فرزند [[زید بن علی بن الحسین]] میگفت: هر کس کمترین [[ایمانی]] داشته باشد به خاطر فشارها و [[تهدیدها]] و کشتارهایی که در مورد بنیفاطمه میشود [[گریه]] خواهد کرد<ref>تاریخ تشیع در ایران، ص۹۶.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام باقر (کتاب)|مظلومیت امام باقر]]، ص ۵۷.</ref> | |||
یزید حقیری بود که [[بندگی]] [[هوی و هوس]] میکرد و در برابر [[بت]] [[شهوت]] به زانوی عجز افتاده بود. توجه به [[مردم]] و [[مشکلات]] مردم رها شده بود و | |||
او در [[عشق]] این دو | == شهوترانی یزید بن عبدالملک == | ||
یزید حقیری بود که [[بندگی]] [[هوی و هوس]] میکرد و در برابر [[بت]] [[شهوت]] به زانوی عجز افتاده بود. توجه به [[مردم]] و [[مشکلات]] مردم رها شده بود و امور حکومتی به دیگرانی از نوع خودش واگذار شده بود و خود غرق شهوت و [[عیاشی]] با [[زنان]] و کنیزان [[زیبا]] و آوازهخوان. داستان دلباختگی این [[جوان]] بیکفایت و خوشگذران به معشوقهاش [[حبابه]] و [[سلامه]] مایه [[خفت]] و [[خواری]] برای [[نظام]] [[حکومت]] در [[جوامع اسلامی]] و نشانگر عمق [[فاجعه]] [[حاکمیت]] ناصالحان و سبکسران بر [[سرنوشت]] [[مسلمین]] است. | |||
او در [[عشق]] این دو کنیز تا مرز دیوانگی پیش رفته بود. صاحب عقدالفرید مینویسد: یزید حبابه را طرف راستش و سلامه را طرف چپش مینشاند، سپس به حبابه میگفت: برایم آواز بخوان و به سلامه میگفت برایم شراب بریز، موقعی که خوب مست میشد لباسش را پاره نموده میگفت: میخواهم پرواز کنم. روزی حبابه [[شعر]] عاشقانهای را با آواز دلنشین برایش خواند، یزید از شنیدن آن، چنان به هیجان آمد که خواست به پرواز درآید. حبابه گفت: [[امیر]] پرواز نکن ما هنوز به وجود تو احتیاج داریم. یزید گفت: به [[خدا]] باید پرواز کنم! گفت: پس این [[امت]] را به چه کسی میسپاری گفت: امت را به تو میسپارم، آنگاه خم شد و دستهای حبابه را بوسید<ref>مروج الذهب، ج۳، ص۱۹۸.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام باقر (کتاب)|مظلومیت امام باقر]]، ص ۵۸.</ref> | |||
== عاقبت تنبهآمیز یزید بن عبدالملک == | |||
یزید که مسائل و مشکلات جاری [[خلافت]] و مردم را با کنیزان آوازهخوانش عوض کرده بود، روزی به همراه حبابه برای تفریح به اطراف [[اردن]] رفتند در حالی که انگور میخوردند و با [[مزاح]] و [[غفلت]] دانههای انگور را در دهان حبابه میانداخت، اتفاقاً یک بار که دانه انگوری در دهان حبابه انداخت، انگور بیخ گلوی حبابه را گرفت و او بال بال زد و خفه شد. یزید که [[شاهد]] [[مرگ]] کنیزش بود [[دنیا]] به دیدهاش تاریک شد و [[مصیبت]] بزرگی او را فراگرفت، به روی او افتاد و او را میبوسید و میبویید و به او نگاه میکرد و [[گریه]] میکرد و تا سه [[روز]] [[اجازه]] نداد بدن او را [[دفن]] کنند<ref>کامل ابن اثیر، حوادث سال ۱۰۵.</ref>. | |||
آن قدر کنار جسد او زانوی [[غم]] به بغل گرفت تا جسد او گندیده شد. درباریان به او [[اعتراض]] کردند، ناگزیر دست از جنازه برداشت و او را به خاک سپردند. [[مرگ]] [[حبابه]] خیلی او را منقلب کرده بود و از آن پس اوقات خود را با خدمتکار او سپری میکرد و بوی حبابه را از او استشمام مینمود، ولی این کار هم سودی نبخشید، سرانجام در [[اندوه]] مرگ حبابه قالب تهی کرد و [[مسلمانان]] از [[فکر]] [[پلید]] او راحت شدند<ref>تاریخ سیاسی اسلام، ج۱، ص۳۸۳.</ref>. | آن قدر کنار جسد او زانوی [[غم]] به بغل گرفت تا جسد او گندیده شد. درباریان به او [[اعتراض]] کردند، ناگزیر دست از جنازه برداشت و او را به خاک سپردند. [[مرگ]] [[حبابه]] خیلی او را منقلب کرده بود و از آن پس اوقات خود را با خدمتکار او سپری میکرد و بوی حبابه را از او استشمام مینمود، ولی این کار هم سودی نبخشید، سرانجام در [[اندوه]] مرگ حبابه قالب تهی کرد و [[مسلمانان]] از [[فکر]] [[پلید]] او راحت شدند<ref>تاریخ سیاسی اسلام، ج۱، ص۳۸۳.</ref>. | ||
این تعفن نفسانیات [[خلیفه]] مستقیماً [[جامعه]] آن [[روز]] را متأثر میکند و [[مردم]] که خود را تابع و پیرو خلیفه میدانند از اینگونه مدلهای [[حکومتی]] [[الهام]] میگیرند. | این تعفن نفسانیات [[خلیفه]] مستقیماً [[جامعه]] آن [[روز]] را متأثر میکند و [[مردم]] که خود را تابع و پیرو خلیفه میدانند از اینگونه مدلهای [[حکومتی]] [[الهام]] میگیرند. | ||
خلیفهای که در برابر دو | |||
[[بت پرستی]] که [[بت]] او [[هوس]] او شده اجازه میدهد امام باقر{{ع}} از [[توحید]] و تأثیر [[خدا]] در [[زندگی]] سخن بگوید؟ طبیعی است [[امام صادق]]{{ع}} هم در این عصر مهجور و محدود است و به جامعه [[غارت]] زده [[فرهنگی]] آن عصر اجازه برخورداری از کانون [[معنویت]] و [[عشق الهی]] که در قامت رسای [[امامت]] [[شیعه]] متجلی است نخواهد داد. طبیعی است که یزید بن عبدالملک شدیدترین روشها را علیه شیعه و امامت شیعه به کار گیرد و کینههای کهن خود را با [[خاندان اهلبیت]] از سر گیرد. باند [[اموی]] به ویژه یزید بن عبدالملک [[محرومیت]] جامعه را از انتفاع [[معنوی]] جامعه نسبت به [[حضرت باقر]]{{ع}} در صدر برنامههایش قرار داده بود، تا مردم سرگرم [[هوی و هوس]] و [[عیاشی]] خود باشند و مزاحمتی برای خلیفه درست نکنند | خلیفهای که در برابر دو کنیز [[آلوده]] به زانو درآید و دستبوس آوازهخوان فاحشهای باشد، آیا [[اجازه]] میدهد که [[امام باقر]]{{ع}} به تنویر [[افکار]] و [[هدایت]] [[دلها]] بپردازد؟ خلیفهای که جز به شکم و شهوتش نمیاندیشد و همتش مصروف دنیایش شده است اجازه میدهد که [[امام نور]] یعنی [[باقر]]{{ع}} از [[تقوی]] و [[قیامت]] و جزا و مکافات [[آخرتی]] سخن بگوید؟ | ||
[[بت پرستی]] که [[بت]] او [[هوس]] او شده اجازه میدهد امام باقر{{ع}} از [[توحید]] و تأثیر [[خدا]] در [[زندگی]] سخن بگوید؟ طبیعی است [[امام صادق]]{{ع}} هم در این عصر مهجور و محدود است و به جامعه [[غارت]] زده [[فرهنگی]] آن عصر اجازه برخورداری از کانون [[معنویت]] و [[عشق الهی]] که در قامت رسای [[امامت]] [[شیعه]] متجلی است نخواهد داد. طبیعی است که یزید بن عبدالملک شدیدترین روشها را علیه شیعه و امامت شیعه به کار گیرد و کینههای کهن خود را با [[خاندان اهلبیت]] از سر گیرد. باند [[اموی]] به ویژه یزید بن عبدالملک [[محرومیت]] جامعه را از انتفاع [[معنوی]] جامعه نسبت به [[حضرت باقر]]{{ع}} در صدر برنامههایش قرار داده بود، تا مردم سرگرم [[هوی و هوس]] و [[عیاشی]] خود باشند و مزاحمتی برای خلیفه درست نکنند<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام باقر (کتاب)|مظلومیت امام باقر]]، ص ۵۸.</ref>. | |||
== منابع == | == منابع == | ||