عصر امام هادی: تفاوت میان نسخه‌ها

۳۴٬۰۶۱ بایت اضافه‌شده ،  ‏۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۲۵
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۶۷: خط ۶۷:
همسایه‌ها وقتی که داد و فریاد ما را شنیدند با [[شتاب]] به سوی ما آمدند درحالی‌که دست‌هایم خون‌آلود و کارد در دستم بود و آن مرد در [[خون]] خود می‌‌غلطید و دست و پا می‌زد با این وضع مرا دستگیر و [[زندانی]] شدم. اسحق گفت: دانستم که تو از آن [[زن]] [[حمایت]] و [[پشتیبانی]] کرده‌ای تو را به خدا و [[پیامبر]] او بخشیدم برو که [[آزادی]].
همسایه‌ها وقتی که داد و فریاد ما را شنیدند با [[شتاب]] به سوی ما آمدند درحالی‌که دست‌هایم خون‌آلود و کارد در دستم بود و آن مرد در [[خون]] خود می‌‌غلطید و دست و پا می‌زد با این وضع مرا دستگیر و [[زندانی]] شدم. اسحق گفت: دانستم که تو از آن [[زن]] [[حمایت]] و [[پشتیبانی]] کرده‌ای تو را به خدا و [[پیامبر]] او بخشیدم برو که [[آزادی]].
این نکته [[تاریخی]] به وضوح فضای [[جامعه]] آفت‌زده آن [[روز]] را نشان می‌دهد، در عصر [[متوکل]] که [[هیئت حاکمه]] در [[عیش و نوش]] و [[شرب خمر]] باشند و فضای زندگیشان را [[هوا و هوس]] و [[تعدی]] به [[مال]] و [[جان]] و عرض [[مردم]] پر کرده باشد چرا [[جوانان]] متأثر از [[نظام حاکم]] عمل نکنند؟ چرا بزم [[میگساری]] و به دام انداختن زن و دختر بیگناه در دستور کارشان نباشد؟ چرا [[معصیت]] و فعل [[حرام]] رایج زندگیشان نباشد؟ هوسرانی‌های این جامعه‌ای که گرد [[فساد]] بر سر و رویش نشسته [[قلب]] [[مبارک]] [[امام هادی]]{{ع}} را زخم کرده بود و [[امام]] با [[درک]] [[واقعی]] از [[مفاسد اجتماعی]] نشأت گرفته از [[حکومت طاغوت]] در اوج [[تقیّه]] تلاش می‌کند [[رسالت]] امامتش را ایفا نماید و [[فرهنگ اسلامی]] را جایگزین [[فرهنگ]] هوس‌محوری [[خلفا]] گرداند.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۳۶.</ref>
این نکته [[تاریخی]] به وضوح فضای [[جامعه]] آفت‌زده آن [[روز]] را نشان می‌دهد، در عصر [[متوکل]] که [[هیئت حاکمه]] در [[عیش و نوش]] و [[شرب خمر]] باشند و فضای زندگیشان را [[هوا و هوس]] و [[تعدی]] به [[مال]] و [[جان]] و عرض [[مردم]] پر کرده باشد چرا [[جوانان]] متأثر از [[نظام حاکم]] عمل نکنند؟ چرا بزم [[میگساری]] و به دام انداختن زن و دختر بیگناه در دستور کارشان نباشد؟ چرا [[معصیت]] و فعل [[حرام]] رایج زندگیشان نباشد؟ هوسرانی‌های این جامعه‌ای که گرد [[فساد]] بر سر و رویش نشسته [[قلب]] [[مبارک]] [[امام هادی]]{{ع}} را زخم کرده بود و [[امام]] با [[درک]] [[واقعی]] از [[مفاسد اجتماعی]] نشأت گرفته از [[حکومت طاغوت]] در اوج [[تقیّه]] تلاش می‌کند [[رسالت]] امامتش را ایفا نماید و [[فرهنگ اسلامی]] را جایگزین [[فرهنگ]] هوس‌محوری [[خلفا]] گرداند.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۳۶.</ref>
==[[امام هادی]]{{ع}} در برابر [[بازی]] [[خلفا]] با [[اعتقادات]]==
در [[عصر خلفا]] [[آگاهی]] [[دینی]] و [[اعتقادی]] [[مردم]] بسیار [[ضعیف]] بود و اکثر [[مسلمانان]] [[درک]] [[درستی]] از [[مبانی دینی]] خویش نداشتند، بلکه تنها به [[تقلید]] از گذشتگان و جوسازی [[حاکم]]، [[ظواهر]] [[دین]] را فرا می‌گرفتند و لذا [[غُلات]] و دیگر [[دشمنان اسلام]] [[فرصت]] یافتند تا [[عوام]] مردم را از پایه‌های [[استوار]] [[اسلام]] [[منحرف]] سازند و [[عقاید]] سخیف خود را به آنان [[تحمیل]] کنند.
یکی از حوادث مصیبت‌بار [[جامعه اسلامی]] که قربانیان بی‌شماری گرفت، کشمکشی بود که بر سر یک [[بدعت]] میان [[مسلمین]] به وجود آمد. [[عباسیان]] برای از بین بردن مخالفان خود و سرگرم ساختن مردم، مسئله [[خلق قرآن]] و حدوث آن را پیش کشیدند و سالیان دراز گروهی به خاطر قدیم بودن [[قرآن]] [[جان]] باختند و زمانی دیگر بر سر حادث بودن آن کشته شدند.
بحث یاد شده از دوران [[خلافت مأمون]] که به موضوعات و مسائل ماورای [[جهان]] ماده «همچون صفات [[باری‌تعالی]] و [[ذات]] او و رابطه میان آن دو و [[حدوث و قدم]] عالم و.».. علاقه نشان داده شد وارد محافل [[علمی]] و [[کلامی]] گشت. [[حکومت عباسیان]] پیش از به [[خلافت]] رسیدن [[مأمون]] به [[مذهب اشعری]] [[گرایش]] داشت و مأموران هر فرد معتزلی را می‌گرفتند و پس از آن‌که او را به [[کفر]] متهم می‌کردند به [[قتل]] می‌رساندند. مأمون در دوران خلافت خود به [[معتزله]] گرایش پیدا کرد، [[معتصم]] و [[واثق]] نیز راه او را پی گرفتند. بر اساس همین [[اعتقاد]] به [[مخلوق بودن قرآن]] قائل شدند و از این طریق بسیاری از [[دانشمندان]] و مخالفان خود را که به مخلوق بودن قرآن اعتراف نمی‌کردند با [[شکنجه]] و [[زندان]] و قتل از میدان بیرون راندند، ولی چون [[متوکل]] به [[حکومت]] رسید به [[اشاعره]] گرایش پیدا کرد و قائلان به مخلوق بودن قرآن را سخت [[کیفر]] نمود.
امام هادی{{ع}} با بینشی [[الهی]] [[شیعیان]] را از فرو رفتن در این [[فتنه]] [[عباسی]] برحذر داشت و بحث از آن را سلباً و ایجاباً ممنوع کرد. حضرت در سال ۲۲۷(هـ. ق) نامه‌ای به [[احمد بن اسماعیل بن یقطین]] در این باره نوشت و فرمود: {{متن حدیث|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}} [[خداوند]] ما و تو را از وقوع در [[فتنه]] مصون دارد، که در این صورت بزرگ‌ترین [[نعمت]] را به ما ارزانی داشته است و جز این، [[هلاکت]] و سیه‌روزی است. نظر ما این است که بحث و [[جدال]] درباره [[قرآن]] «که مخلوق است یا غیر مخلوق، قدیم است یا حادث؟» بدعتی است که سؤال‌کننده و پاسخ‌دهنده در آن شریکند؛ زیرا پرسش‌کننده بی‌جهت آنچه را که سودی برایش ندارد می‌پرسد و پاسخ‌دهنده برای پاسخ موضوعی که به عهده او نیست و جز او همه مخلوقند. قرآن [[کلام]] خداست و از پیش خود، اسمی بر آن قرار مده که جزء [[گمراهان]] خواهی گشت<ref>عیون اخبار الرضا، ص۲۲۵؛ التوحید، ص۲۲۴.</ref>. [[خداوند]] ما و تو را از مصادیق این [[آیه]] قرار دهد {{متن قرآن|الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَهُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ}}<ref>«آنان که از پروردگارشان در نهان می‌هراسند و از رستخیز می‌ترسند» سوره انبیاء، آیه ۴۹.</ref>.
[[خوض]] در مباحث [[خلق]] یا عدم [[خلق قرآن]] و [[جدل]] در این باب [[بدعت]] و [[گمراهی]] و [[پرسشگر]] و پاسخگو [[شریک]] [[گناه]] می‌باشند و همان‌طور که [[امام]] فرمود: [[مسلمانان]] باید قرآن را [[کلام خداوند]] بدانند و دیگر چیزی بدان نیفزایند و [[خلقت]] و عدم خلقت آن را به میان نیاورند؛ چراکه [[عاقبت]] این بحث گمراهی و [[کج‌روی]] خواهد بود.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۶۳.</ref>
==فضاسازی علیه امام==
[[متوکل]] احضار امام از [[مدینه]] به [[سامرا]] را به این جهت ترتیب داد تا فعالیت‌های امام را کاملاً زیر نظر داشته باشد و در دورانی که امام در سامرا به سر می‌برد امام را مکرر به [[دارالاماره]] احضار می‌کرد و در بین عناصر اطراف [[خلیفه]] سعی می‌شد قدر و [[منزلت امام]] تنزل یابد. فضاسازی متوکل علیه [[امام هادی]]{{ع}} باعث شده بود که [[کارگزاران]] خلیفه جز به دیده منفی و [[تحقیر]] به امام ننگرند.
در انوارالبهیه از [[اثبات الوصیه]] [[روایت]] شده که روزی امام هادی{{ع}} در سامرا و در [[دارالخلافه]] متوکل بود که هنگام [[نماز]] شد، برای اینکه نماز به تأخیر نیفتد آن حضرت در همان‌جا به نماز ایستاد، یکی از حاشیه‌نشینان [[متوکل]] مقابل آن حضرت ایستاد و گفت: {{عربی|إِلَى كَمْ هَذَا الرِّيَاءُ؟}} [[ریاکاری]] و مردم‌فریبی تا کی و تا چند؟ [[امام]] [[نماز]] خود را [[سرعت]] بخشید و بعد از نماز فرمود: اگر این سخن را به [[دروغ]] گفتی [[خداوند]] تو را از بیخ بَرکند ناگهان آن [[خبیث]] افتاد و هلاک گردید<ref>انوار البهیه، ص۱۴۵.</ref>.
نسبت [[ریاء]] و ظاهر‌سازی به [[امام]]، با آن درجه عالی از [[معرفت]] و وصل به [[ابدیت]] [[حق‌تعالی]] نتیجه حجم [[تبلیغات]] منفی و بازدارنده [[متوکل]] علیه امام بود. متوکل [[چشم]] دیدن [[محبوبیت]] و [[عزت]] [[اجتماعی]] [[امام هادی]]{{ع}} را نداشت و لذا به انحای مختلف در [[تخریب شخصیت]] امام تلاش می‌کرد. این فضاسازی [[مسموم]] متأسفانه دامن بعضی از [[علویان]] خودفروخته را هم گرفته بود و آنهایی که ریشه‌های [[حسادت]] و [[جاه‌طلبی]] [[دل]] آنها را به مردابی متعفن تبدیل کرده بود، [[قدرت]] دیدن جلال و [[شکوه]] امام را نداشتند و لذا به سمپاشی افتادند. [[زید بن موسی]] [[برادر امام رضا]] چندین بار به [[عمر بن فرج]] گوشزد کرد و از او خواست که وی را بر فرزند برادرش [[حضرت هادی]]{{ع}} مقدم بدارد و می‌گفت: او [[جوان]] است و من عموی پدرش هستم<ref>اعلام الوری، ص۳۴۷.</ref>.
دل‌های [[ناپاک]] قدرت هضم چهره‌های مهذب و [[پاکیزه]] را ندارد و فرقی بین [[خواص]] و [[عوام]] نیست، امام هادی{{ع}} در برابر چهره‌های ناپاک [[علوی]] به همان [[میزان]] [[جسارت]] می‌بیند که از [[کارگزاران]] خودفروخته [[خلیفه]].<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۶۴.</ref>
==امام هادی{{ع}} در برابر [[جاسوسان]] خلیفه==
[[خلفای جور]] به میزانی که محبوبیت و [[وجاهت]] [[ائمه]] را متوجه می‌شدند تمام نیروی خود را برای [[حصر]] و محدودیت آن بزرگواران [[بسیج]] می‌کردند و روابط عمومی و ارتباط ائمه را تحت [[نظارت و کنترل]] خود قرار می‌دادند. در راستای کنترل ائمه موضوع [[جاسوسی]] و مراقبت‌های مخفی شکل می‌گرفت. ما در [[زندگی]] تمام [[ائمه اطهار]] بعد از [[حادثه کربلا]] پدیده جاسوسی و گزارش از [[اسرار]] نهانی زندگی آن بزرگواران را شاهدیم و ائمه تلاش می‌کردند به نحوی اطلاعات و اسرار تقیه‌ای را [[کتمان]] و در برابر بزرگنمایی آنچه را که جواسیس گزارش می‌دادند خود را تبرئه نمایند.
امام هادی{{ع}} در برابر موج شرارت‌های متوکل با موضوع جاسوسی‌های او مواجه است و امام تلاش می‌کند [[با تدبیر]] و [[درایت]] از گردنه گزارشات [[کذب]] جواسیس [[رهایی]] یابد.
روزی شخصی [[خدمت]] [[امام هادی]]{{ع}} رسید و پس از عرض [[سلام]] و ارادت گفت که یکی از [[شیعیان]] است [[قرض]] زیادی دارد که از عهده آن برنمی آید و چاره‌ای جز [[متوسل]] شدن به [[امام]] ندیده است و اکنون [[خدمت]] رسیده که عرض حال کند تا امام چه صلاح بداند! امام به او فرمود: به تو حاجتی دارم و تو را به [[خدا]] قسم می‌دهم که [[مخالفت]] ننمایی! آن مرد قول داد و امام کاغذی نوشت و در آن [[متعهد]] شد مبلغی را به آن شخص پرداخت نماید و آن کاغذ را به او داد و گفت فلان موقع در فلان مکان نزد من بیا می‌بینی عده‌ای نزد من نشسته‌اند در آن اوضاع تو با [[خشونت]] و تندی این کاغذ را ارائه نموده و مطالبه [[پول]] خود بنما پس از چندی چنان شد و در موعد مقرر آن شخص آمد و با تندی و خشونت کاغذ را به امام نشان داد و پول را [[طلب]] می‌کرد.
اما حضرت با [[نرمی]] به او [[جواب]] می‌داد و قول می‌داد که ان‌شاءالله آن پول را به او خواهد رسانید و او را [[راضی]] خواهد نمود، چیزی نگذشت که قاصدی از طرف [[متوکل]] آمد و کیسه‌ای پول به [[امام هادی]]{{ع}} تقدیم کرد و در آن کیسه حتی از آن مبلغ که طلب آن شخص بود بیشتر موجود بود، امام تمام آن مبلغ را به آن شخص داد.
از این قضیه چند نکته مشهود است: اینکه امام قصد داشت به متوکل و [[جاسوسان]] او که مراقب اوضاع بودند بفهماند که پولی نزد او نیست و علتش این بود که عده‌ای نزد متوکل از امام [[بدگویی]] کرده بودند که او [[اسلحه]] و پول زیادی نزد خود جمع کرده و تصمیم به خروج بر او دارد و لذا امام که با [[علم امامت]] خود بر این امر واقف بود هم نیاز آن مرد را از جانب متوکل تأمین کرد و هم رفع آن بدگویی‌ها را نمود. نکته‌ای که به وضوح قابل [[تأمل]] بود وجود [[جاسوسان]] [[متوکل]] بود که همیشه مراقب [[امام]] بودند و [[اخبار]] مجلس آن حضرت را به متوکل می‌رساندند.
جاسوسان به متوکل خبر دادند که [[مالی]] از [[قم]] برای امام فرستاده‌اند، متوکل هم وزیرش [[فتح بن خاقان]] را [[مأمور]] کرد که در [[انتظار]] آن [[مال]] باشد و جریان آن را گزارش کند، [[وزیر]] هم از شخصی به نام [[ابوموسی]] چاره‌جویی کرده بود؛ زیرا [[اکراه]] داشت که در این کار وارد شود. ابوموسی خدمت امام می‌آمد و می‌نشست و هیچ حرف نمی‌زد و امام هم که در همه این قضایا به [[علم امامت]] [[آگاه]] بود، خود جاسوس را به کار گرفت و به او فرمود: آن [[مال]] را شبانه خواهند آورد و تو نیز همین‌جا باش! و او آنجا بود و مدتی از شب گذشت [[امام]] به [[ابوموسی]] فرمود: هم‌اکنون مال را آوردند و آورنده دم در است، برو بگیر!
ابوموسی خارج شد و کسی را دید که زنبیلی دارد و آن زنبیل را گرفت و خدمت امام آورد، امام فرمود: به او بگو آن جبه‌ای را که عوض کرده‌ای بیاور، آورنده مال از این سخن [[وحشت]] کرد و اعتراف کرد که آری آن جبه را دخترش [[پسندیده]] بود و لذا او آن را عوض کرده است می‌رود و آن را می‌آورد<ref>مناقب، ج۳، ص۵۱۵.</ref>.
اولاً امام در این ماجرا باز از [[جاسوسی]] و [[بدگویی]] که نزد [[متوکل]] از او شده بود خبر داد و به طریقی غیر مستقیم سعی کرد تا رفع [[تهمت]] کند و لذا قبل از اینکه ابوموسی شروع به صحبت نماید، قصد [[قلبی]] او را نشانش داد. ثانیاً خود ابوموسی را [[مأمور]] می‌کند که برود مال را تحویل بگیرد و ببیند چه [[مالی]] بوده که تمامش یک زنبیل بود و یکی از اقلامش یک جبه بود و به این صورت ابوموسی که به چشم خود مقدار آن مال را دیده بود به فتح بن خاقان و او به متوکل برساند و متوکل نسبت به آن بدگویی‌ها که شده بود [[ارزیابی]] صحیحی داشته باشد.
[[متوکل عباسی]] علاقه خاصی به [[زر و زیور]] و [[غلام]] و [[کنیز]] داشت. [[ابن اثیر]] می‌نویسد: [[دوازده]] هزار غلام [[و]] ۱۸ هزار کنیز داشت و مرکب‌های بسیاری گردآورده بود، وقتی به کسی [[تفقد]] می‌نمود او برایش کنیز و غلام [[هدیه]] می‌فرستاد.
متوکل برای جاسوسی و [[کسب اطلاعات]] از امور داخلی [[زندگی]] [[امام هادی]]{{ع}} ۲۰ کنیز و غلام را به عنوان هدیه و به منظور جاسوسی و [[تفتیش]] و رسیدگی به امور داخلی [[امامت]] فرستاد و آنها [[اسرار]] [[خانه]] [[امامت]] را به [[خلیفه]] گزارش می‌دادند و [[امام]] باید در این فضای [[مسموم]] کار [[سازماندهی]] [[تشکیلات]] [[شیعی]] را به انجام برساند.
[[بدگویی]] از امام راهی شده بود برای نزدیک شدن به خلیفه، بدگویی شده بود که آن حضرت [[مال]] و [[اسلحه]] فراوانی جمع کرده است، [[متوکل]] هم سعید [[حاجب]] را [[مأمور]] کرد که شبانه به‌طور ناگهانی و بدون [[اجازه]] داخل [[خانه امام]] بشود و آنچه [[اموال]] و [[اسلحه]] نزد او می‌یابد بگیرد و بیاورد، سعید نردبانی گذاشت و بالای [[دیوار]] [[خانه امام]] رفت، ولی چون شب [[تاریکی]] بود ورود به حیاط [[منزل]] مشکل می‌نمود! ناگهان شنید که [[امام]] از داخل حیاط او را می‌خواند که: همان‌جا باش تا چراغ برایت بیاورم! آنگاه چراغ و نردبان آورد و سعید فرود آمد و همه‌جا را [[تفتیش]] کرد و جز شمشیری و کیسه پولی که تازه آن را مادر [[متوکل]] برای حضرت فرستاده بود چیزی نیافت و آنها را نزد متوکل برد.
متوکل از مادرش پرسید که جریان آن [[پول]] چیست؟ مادرش گفت: آن هنگام که تو مریض بودی [[نذر]] کرده بودم اگر بهبودی یابی آن پول را به امام تقدیم کنم! متوکل که چنین دید برای چندمین بار بدگمانی‌اش برطرف شد و دستور داد پول‌ها و [[شمشیر]] را به حضرت برگردانند! سعید [[حاجب]] وقتی که به [[خانه]] حضرت بازمی‌گشت تا آن چیزها را بیاورد عرض کرد که من معذور بودم و حضرت در جوابش فرمود: {{متن قرآن|وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ}}<ref>«و آنان که ستم ورزیده‌اند به زودی خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه باز خواهند گشت» سوره شعراء، آیه ۲۲۷.</ref> و با ذکر این [[آیه]] که در [[جواب]] او خواند به او بفهماند که [[مأمور]] معذور نیست!
خصوصاً کسی که وارد خانه [[اهل‌بیت]] [[پیغمبر]] شود که در [[حقیقت]] خانه آنان خانه پیغمبر است و سرزده و بی‌اجازه وارد شدن در خانه اهل‌بیت [[هتک حرمت]] پیغمبر و [[ترساندن]] [[اطفال]] و عیال آن حضرت به این عذرها مورد [[عفو الهی]] نخواهد بود و [[خداوند]] [[انتقام]] خواهد کشید.
هر بار که [[حضرت امام هادی]]{{ع}} می‌خواست وارد خانه متوکل شود، بعضی‌ها بی‌اختیار در را برای او باز می‌کردند و پرده را برای او کنار می‌زدند تا ایشان بی‌زحمت داخل آنجا شود و همین‌طور موقع خارج شدن، امام به سبب [[احترام]] آن عده بی‌زحمت خارج می‌گردید. در آنجا هم عده‌ای به قصد [[چاپلوسی]] و [[تملق]] و خوش‌رقصی به [[متوکل]] [[سعایت]] کردند.
سلمه کاتب گفت: متوکل خطیبی داشت به نام هریسه روزی [[خطیب]] به متوکل گفت: هیچ کس مثل خودتان بر ضرر شما کار نمی‌کند! آن‌طور که درباره علی بن محمد می‌کنی! هر کس اینجا هست او را [[احترام]] و [[خدمت]] می‌کند، [[خدمت‌کاران]] پرده را هم بالا می‌زنند. [[متوکل]] دستور داد پرده را برندارند، ولی [[مأمور]] گزارش چنین نوشت که [[علی بن محمد]] وارد شد هیچ کس برایش پرده برنداشت، اما بادی وزید که پرده را بالا برد و [[امام]] وارد گردید و خارج شد. متوکل دستور داد بعد از این پرده را بردارند ما علاقه نداریم باد پرده را برایش بالا بزند.
[[صالح بن حکم بیاع سابری]] گفت: من [[واقفی مذهب]] بودم این جریان را که برایم [[حاجب]] متوکل نقل کرد او را مسخره کردم! ناگاه حضرت [[ابوالحسن]] خارج گردید، لبخندی به صورت من زد بدون اینکه سابقه‌ای با هم داشته باشیم! به من فرمود: [[صالح]]! [[خداوند]] درباره سلیمان می‌فرماید: {{متن قرآن|فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ}}<ref>«پس ما باد را رام او کردیم که به فرمان او هر جا می‌خواست به نرمی روان می‌شد» سوره ص، آیه ۳۶.</ref> [[پیامبر]] و [[جانشینان]] او در نزد [[خدا]] از سلیمان گرامی‌ترند، [[شک و تردید]] من درباره [[امامت]] رفع شد دیگر [[مذهب]] [[واقفی]] را رها کردم<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۶۵.</ref>
==[[امام هادی]]{{ع}} در برابر سعایت‌های [[مخالفین]]==
متوکل [[شیوه]] [[عداوت]] و [[دشمنی]] با [[اهل‌بیت پیامبر]] را آنگونه بنا کرده بود که فضای [[اهانت]] و [[تحقیر]] نسبت به امام هادی{{ع}} در درباریان متوکل شکل گرفته بود. [[رفتار]] متوکل طوری بود که [[بدگویی]] و [[سعایت]] از امام هادی{{ع}} را [[تشویق]] می‌کرد. دائماً از آن حضرت نزد متوکل بدگویی می‌شد، از آنجا که خود او عداوت زیادی با [[خانواده]] پیامبر داشت اگر کسی می‌آمد و چیزی به آنها نسبت می‌داد که متوکل آن را بد می‌دانست [[فکر]] می‌کرد که آن شخص خیر او یعنی متوکل را می‌خواهد و لذا او را می‌نواخت و به خود نزدیک می‌کرد.
[[ابراهیم بن محمد طاهری]] گفت: متوکل [[مبتلا]] به دملی بزرگ شد، به‌طوری‌که نزدیک بود از بین برود! هیچ کس [[جرأت]] نداشت پای او را جراحی کند. مادرش [[نذر]] کرد اگر متوکل خوب شد مبلغ زیادی [[پول]] برای [[حضرت هادی]]{{ع}} بفرستد. فتح بن خاقان به او گفت: اگر پیغام بفرستی به این [[مرد]]«منظورش حضرت هادی{{ع}} بود» ممکن است دارویی برای تو تجویز کند که [[شفا]] پیدا کنی. گفت: یک نفر را بفرستید، پیک رفت و پس از مراجعت گفت: فرموده است مدفوع گوسفند را با گلاب مخلوط کنید آن را بگذارید روی دمل ان‌شاءالله سودمند خواهند بود.
کسانی که حضور داشتند از این طبابت [[خنده]] کرده و مسخره نمودند. فتح گفت: چه اشکالی دارد گفتار ایشان را [[تجربه]] کنیم. به [[خدا]] من امیدوارم که با همین دوا خوب شود. مدفوع گوسفند حاضر شد و با گلاب مخلوط کرده روی دمل گذاشتند. سر باز کرد و هرچه درون آن بود خارج شد. خبر خوب شدن [[متوکل]] را به مادرش [[بشارت]] دادند. ده هزار دینار در کیسه‌ای با مهر خود برای [[امام]]{{ع}} فرستاد. متوکل از [[بیماری]] [[نجات]] یافت. پس از چند [[روز]] بطحایی «که از [[اولاد]] [[زید بن حسن]]{{ع}} است» نسبت به [[حضرت هادی]] پیش متوکل [[سخن‌چینی]] کرد. گفت او [[سلاح]] [[جنگی]] جمع می‌کند و مبالغی [[پول]] تهیه دیده است.
[[ابراهیم بن محمد]] گفت: سعید [[حاجب]] نقل کرد که من شبانه به [[خانه]] حضرت [[ابوالحسن]]{{ع}} رفتم داخل [[اطاق]] شدم امام جبه‌ای بر تن داشت و شب کلاهی بر سر و [[سجاده]] را روی [[حصیر]] پهن کرده بود و روی به [[قبله]] مشغول [[مناجات]] بود، به من فرمود می‌توانی از تمام اطاق‌ها بازدید کنی! داخل اطاق‌ها شدم ولی چیزی پیدا نکردم همان کیسه پولی که مادر متوکل فرستاده بود با مهر خودش یافتم، حضرت فرمود: زیر جانماز را نیز نگاه کن! وقتی بلند کردم شمشیری که داخل غلاف بود و روپوش دیگری نداشت [[مشاهده]] کردم آن را نیز برداشته برای متوکل بردم<ref>اعلام الوری، ص۳۴۴.</ref>.
متوکل در اقدام کینه‌توزانه دیگری در [[مراسم]] [[عید فطر]] دستور داد تمامی [[بنی‌هاشم]] از جلوی او پیاده رژه بروند و انگیزه اصلی‌اش از این کار این بود که [[امام هادی]]{{ع}} نیز چنین کند و از این طریق [[تحقیر]] گردد<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۹.</ref>.
وی در [[حرکت]] خصمانه دیگری [[فتح بن خاقان]] را [[مأمور]] کرد تا به امام [[ناسزا]] گوید<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۴.</ref>.
از افرادی که چهره‌های شاخص [[حکومت]] بودند و [[سعایت]] آنها ریشه در [[منافع شخصی]] داشت و چشم دیدن [[امام هادی]]{{ع}} را به دلیل [[حسادت]] نداشتند یکی بریحه [[امام جمعه]] [[حرمین شریفین]] بود که قبلاً اشاره شد و دیگری [[حاکم]] و [[فرماندار مدینه]] یعنی [[عبدالله بن محمد هاشمی]] که او هم با [[خباثت]] نامه‌هایی به [[متوکل]] نوشت و خطری را از ناحیه [[وجود امام]] در [[مدین]] ه به [[خلیفه]] گوشزد کرد.
[[فرماندار مدینه]] زمانی که [[امام]] در [[مدینه]] بود از [[ترس]] آن‌که مبادا [[مردم]] با محبوبیتی که [[امام هادی]]{{ع}} دارد دور او را بگیرند و اطراف او [[خلوت]] شود یا علیه [[نظام]] [[شورش]] شود، [[شیوه]] [[آزار]] و [[اذیت]] و [[بدگویی]] نسبت به امام هادی{{ع}} را در پیش گرفت، [[نامه‌ها]] بدین مضمون به [[متوکل]] نوشت: ای متوکل بدان که عده کثیری از مردم پیرامون [[علی الهادی]] گرد آمده‌اند و روزبه‌روز [[گرایش]] و توجه مردم به ایشان بیشتر می‌شود و او را امام و [[پیشوا]] خطاب می‌کنند. آن‌قدر [[عبدالله بن محمد]] با قاصد و [[نامه]] متوکل را علیه امام تحریک کرد که امام هادی{{ع}} مجبور شد برای متوکل نامه بنویسد و [[ذهن]] خلیفه را روشن کند که آنچه عبدالله [[حاکم مدینه]] نوشته روی [[حقد]] و [[حسد]] و [[کینه]] است و اصلی ندارد، بعد از این نامه بود که متوکل امام هادی{{ع}} را به [[سامرا]] فراخواند و گفت: بنابر این [[اختلاف]]، بهتر است که علی الهادی{{ع}} در میان قشون در سامرا باشد تا عبدالله هم ترسی به خود راه ندهد.
[[سعایت]] و بدگویی از امام هادی{{ع}} نزد متوکل توسط افراد [[متملق]] و نداهای [[شیطانی]] آنها به حدی رسید که متوکل [[احترام]] حضرت را نگاه نداشت و خلیفه را بر آن داشتند تا از امام آزمایشی به عمل آورد.
متوکل این پیشنهاد را پذیرفت و پیغام فرستاد تا امام در کاخ [[خلافت]] حضور یابد، حضرت آمد و گویا سخنانی چند بین او و متوکل رد و بدل شد، هنگام مراجعت از دربار خلافت مأموران دست نشانده متوکل در مقابلش دری را گشودند که منتهی به باغ وحش خلیفه می‌شد، در آنجا شیرها بودند و غرش و فریادشان، غرشی که گوش‌ها از شنیدن آن به لرزه می‌افتاد، امام با خونسردی غیر مترقبه‌ای راه خود را به سوی شیرها ادامه داد و بدون کوچک‌ترین عکس‌العملی به میان شیرها آمد! [[خلیفه]] و اطرافیانش از لابلای شبکه‌ای که بر قفس درندگان تعبیه شده بود به او و شیرها نظر دوخته بودند و در کمال [[تعجب]] [[شاهد]] آن منظره بودند. دیدند درندگان به [[رسم]] [[ادب]] و [[احترام]] گرد او جمع شدند و سکوتی که حاکی و ناشی از [[هیبت امام]] بود آنها را فرا گرفت! سر و روی خود را به پای [[امام]] می‌مالیدند. آن گروه دژخیم و جلادان [[پست]] [[سیرت]] از شدت [[تعجب]] به [[وحشت]] افتادند، دریافتند که [[توطئه]] و نقشه آنها مواجه با [[شکست]] شده است و فهمیدند که نتیجه این طرح جز به ضرر و [[ذلت]] و [[خواری]] آنها منجر نشد.
[[بدخواهان]] به قدری [[متوکل]] را به امام بدبین کرده بودند که به [[نام امام هادی]]{{ع}} [[غضبناک]] می‌شد، رگ‌های گردنش متورم شده فریاد می‌کشید: می‌کشم آن زندیقی را که [[ادعای امامت]] می‌کند! [[ابوالعباس فضل بن احمد]]، کاتب متوکل می‌گوید: در حضور او بودم دیدم صحبت از [[امام هادی]]{{ع}} شد و [[سعایت]] کنندگان [[تهمت‌ها]] می‌زدند و افتراها می‌بستند، متوکل بر زانو نشست سخت غضبناک شد، گفت: [[قسم به خدا]] آن‌که ادعای امامت به [[دروغ]] کند خواهم کشت! چهار [[غلام]] [[قهرمان]] را خواست، گفت: تا [[علی بن محمد]] بر من وارد شد او را بکشید! باز تکرار کرد که والله او را خواهم کشت!
وقتی امام هادی{{ع}} وارد شد با آن سطوت و جلال لب‌هایش [[حرکت]] می‌کرد تا متوکل او را دید محو سطوت و [[عظمت]] امام شد، از تخت به زیر آمد و امام را استقبال کرد، در بغل گرفت و بی‌اختیار گفت: {{عربی|یا سیدی یابن رسول الله یا خیر خلق الله یابن عمی یا مولای یا ابا الحسن الهادی}}، امام فرمود: پناه به [[خدا]] می‌برم! متوکل پرسید: چرا در این [[وقت]] آمدی؟ فرمود: قاصد تو آمد مرا [[طلب]] کرد! متوکل گفت: دروغ گفته و دستور داد فتح بن [[خاقان]] و [[عبیدالله بن خاقان]] و [[منتصر]] امام را مشایعت کردند تا به [[منزل]] رسانیدند<ref>زندگانی امام هادی{{ع}} از عمادزاده، ص۲۷.</ref>.
از کتاب استدراک نقل شده که به متوکل گفتند: [[ابوالحسن علی بن محمد]] این [[آیه]] را {{متن قرآن|يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ}}<ref>«و روزی که ستم‌پیشه، دست خویش (به دندان) می‌گزد» سوره فرقان، آیه ۲۷.</ref> [[تفسیر]] به اولی و دومی می‌کند، [[خلیفه]] پرسید: چطور ما این مطلب را ثابت کنیم؟ گفتند: او را بخواه و از [[تفسیر]] همین [[آیه]] در مقابل [[مردم]] از ایشان سؤال کن! اگر همان‌طور تفسیر کرد مردم کارش را خواهند ساخت و به حسابش می‌رسند اگر برخلاف آن معنی کرد پیش [[دوستان]] و [[اصحاب]] خود [[رسوا]] می‌شود. [[متوکل]] قاضیان و [[بنی‌هاشم]] و اشخاص برجسته را خواست و در حضور آنها سؤال کرد.
[[حضرت امام علی النقی]]{{ع}} فرموده: منظور از این [[آیه]] دو نفر هستند که [[خداوند]] نخواسته نام ایشان را ببرد، به کنایه فرمود: اگر [[امیرالمؤمنین]] مایل باشند پرده بردارند از چیزی که خداوند بر آن پرده کشیده اشکالی ندارد! متوکل گفت: نه میل به چنین کاری ندارم<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۱۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۶۹.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۸۰٬۱۵۳

ویرایش