جز
جایگزینی متن - 'فروعات' به 'فروع'
(←منابع) |
جز (جایگزینی متن - 'فروعات' به 'فروع') |
||
| (۹ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۲ کاربر نشان داده نشد) | |||
| خط ۱۰: | خط ۱۰: | ||
==[[نسب]] بنی لخم== | ==[[نسب]] بنی لخم== | ||
در نسب این [[قوم]] -که در منابع از [[مردمان]] آن با نسبت «[[لخمی]]» یاد | در نسب این [[قوم]] -که در منابع از [[مردمان]] آن با نسبت «[[لخمی]]» یاد میشود -<ref>سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۰؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۱۳۰.</ref>[[اختلاف]] است. در حالی که بیشتر [[نسبشناسان]] [[عرب]]، قبیلۀ لخم را از بطون کهلان و از [[نسل]] بنی سبأ گفتهاند<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۳-۱۳۵؛ حسن بن احمد همدانی، الإکلیل من أخبار الیمن و أنساب حمیر، ص۱؛ ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۲.</ref> و نسبشان را به «[[لخم بن عدی بن عمرو بن سبأ]]»<ref>ر.ک: ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۱۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۶۱؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۱، ص۱۹۱.</ref> و یا به نقلی دیگر به شخصی به نام «مالک بن عدی بن حارث بن مُرة بن أدد بن زید بن یشجب بن عریب بن زید بن کهلان» معروف به «لخم» رساندهاند<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۲؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۵۱؛ عوتبی صحاری، الانساب، ج۱، ص۳۸۹؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳ ص۱۳۰. ابن کلبی در کتاب خود از او با نام «عفیر» یاد کرده است. (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۵)</ref>، در مقابل اما، برخی نسبشناسان عرب –از جمله نسابه [[مضر]] -<ref>ر.ک: قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۰۶.</ref> از نسب مضری (عدنانی) بنی لخم و برادرش [[جذام]] خبر داده<ref>ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷؛ یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۲۹؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۰۶.</ref>، جهت [[اثبات]] [[اندیشه]] خود، به اشعاری از برخی بزرگان عرب استناد جستهاند<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷؛ یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۳۰.</ref>. این گروه، خود به چند [[فرقه]] اند: برخی لخم و برادرانش جذام و عامله را از [[فرزندان]] عمرو بن أسدة بن خزیمة بن مدرکة بن إلیاس بن [[مضر]] گفته<ref>ر.ک: بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۷.</ref>، بعضی هم، ایشان را از [[فرزندان]] اسدة بن خزیمة بن مدرکة بن إلیاس بن مضر بن نزار بن معد -[[برادر]] [[کنانه]]- به شمار آوردهاند<ref>مصعب زبیری، نسب قریش، ص۸-۹؛ یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۲۹. این قول -که روح بن زنباع، زعیم بنی جذام در فلسطین در دوران دولت اموی نیز، از طرفداران شاخص و شناخته شده آنهاست - در همان ابتدای امر نیز، موافقانی (ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۹، ص۲۱۴-۲۱۵.) و مخالفانی داشته؛ که ناتل بن قیس، -بزرگ جذام در شام، که در آن زمان سن و سالی از او گذشته بود - از جمله این مخالفان بود. وی از سخن روح بن زنباع جوان، سخت برآشفت و ضمن کذّاب خواندن او، با رد این انتساب، دودمان خود بنی جذام –برادر لخم- را قحطانی معرفی کرده است. (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۳؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۹، ص۲۱۴-۲۱۵.)</ref>. [[زمخشری]] (محمود بن عمر، [[مفسر]]، لغوی، نحوی، ادیب، [[محدّث]]، [[فقیه]] [[حنفی]] و [[متکلم]] مشهور معتزلی قرنهای پنجم و ششم) هم، به نقل از بعضی [[نسبشناسان]]، از انتساب این [[طایفه]] به [[اولاد]] اراشة بن مر بن ادَّ بن طابخة بن إلیاس خبر داده است<ref>زمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، ج۳، ص۲۹۰.</ref>. همچنین، در وجه [[تسمیه]] ایشان به بنی لخم، اقوال متعددی مطرح شده است که مشهورترین آن قولی است مستند به روایتی افسانـهای، که در آن مالک بن عدی، طی مشاجـرهای با [[برادر]] خود عمرو، وی را مجـروح<ref>ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۶۲؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۳.</ref>، و یکی از انگشتانش را قطع کرد<ref>نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۳.</ref>. از اینرو، از آن پس، مالک را لخم (لطمه زننده) و عمرو بن عدی را جذام (قطع شده و مجروح شده) خواندهاند<ref>مقریزی در توصیف و توجیه این نامگذاری چنین عنوان شده که «لخم و جذام دو برادر بودند. نام لخم، مالک بود. در علت نامگذاری این دو به لخم و جذام چنین گفته شده: که این دو برادر به نزاع با هم برخاستند. جذام با دندانش، انگشت برادرش را قطع کرد، و بخاطر این «قطع کردن»، «جذام» نامیده شد. و لخم را از این جهت لخم گفتند که به صورت برادرش لطمه زد و چشمش را از کاسه بیرون کشید و از این رو به خاطر این «لطمه زدن»، «لخم» نامیده شد. در وجه تسمیه این دو دلایل دیگری هم ذکر شده است». (مقریزی، البیان والاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۱۱) در برخی منابع، این ضربت زننده، پسر عموی جذام بن عدی معرفی شده است. (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۱)</ref>. | ||
برخی منابع، نام مادر [[لخم]] و برادرانش [[جذام]] و عامله را «رقاش بنت همدان» گفتهاند<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۵؛ حسن بن احمد همدانی، الإکلیل من أخبار الیمن و أنساب حمیر، ص۱. قلقشندی از او با نام «رقاش بنت فارس بن همدان» یاد کرده است. (قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۵۸)</ref>. لخم، فرزندانی به نام جزیله، نماره<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۶؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۴۹؛ ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۲. ابن حزم بنا بر نقلی نام نماره، را نماره عنوان کرده است. (ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۲)</ref>، [[بحر]] و درج<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۶.</ref> داشت که تمامی شعب و | برخی منابع، نام مادر [[لخم]] و برادرانش [[جذام]] و عامله را «رقاش بنت همدان» گفتهاند<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۵؛ حسن بن احمد همدانی، الإکلیل من أخبار الیمن و أنساب حمیر، ص۱. قلقشندی از او با نام «رقاش بنت فارس بن همدان» یاد کرده است. (قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۵۸)</ref>. لخم، فرزندانی به نام جزیله، نماره<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۶؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۴۹؛ ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۲. ابن حزم بنا بر نقلی نام نماره، را نماره عنوان کرده است. (ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۲)</ref>، [[بحر]] و درج<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۶.</ref> داشت که تمامی شعب و فروع [[طایفه]] بنی لخم از [[نسل]] جزیله و نماره متفرع گردیدهاند<ref>نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۴. نیز ر.ک: ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۶.</ref>. از مهمترین فروع بنی لخم میتوان از [[بنی یثیع بن ازده]]<ref>ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۹۹؛ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۱، ص۲۹۷؛ سمعانی، الانساب، ج۱۳، ص۴۸۲-۴۸۳.</ref>، بنی حدس (حرس) بن اریش<ref>ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۷۴؛ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۱، ص۵۲۲؛ سمعانی، الانساب، ج۴، ص۱۲۱.</ref>، [[بنی علی بن رباح]]<ref>ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۳۴.</ref> [[بنی نمارة بن لخم]]<ref>ابن حبیب بغدادی، مختلف القبائل و مؤتلفها، ص۴۹؛ دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۴، ص۱۹۹۷؛ سمعانی، الانساب، ج۱۳، ص۱۷۷.</ref>، [[بنی سعد]]<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۱.</ref>، [[بنی نصر بن ربیعه]]<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۷۷.</ref>، [[بنی ذعر بن حجر]]<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۷۷.</ref>، [[بنی حوامه بن عمرط]]<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۱.</ref>، [[بنی شجاع]]<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۲.</ref>، [[بنی زمیمه]]<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۲.</ref>، [[بنی صیاد]]<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۱.</ref>، [[بنی سماک]]<ref>عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.</ref>، [[بنی حداف]]<ref>عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۶.</ref>، [[بنی راشده]]<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۷۷؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۵۸؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۵.</ref>، [[بنی جعده]]<ref>عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.</ref>، [[بنی عدی]]<ref>ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۷؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۵۸؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.</ref>، [[بنی عمرط]]<ref>ابن [[درید]]، الاشتقاق، ص۳۷۸؛ نویری، نهایه الارب فی [[فنون]] الادب، ج۲، ص۳۰۵.</ref> [[بنی بحر]]<ref>عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.</ref>، [[بنی سعد بن زر]]<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۱.</ref>، [[بنی حواته بن زر]]<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۱.</ref>، [[بنی قیس]]<ref>قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۴۰۳؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.</ref>، [[بنی عمرو]]<ref>عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.</ref>، [[بنی الدار]]<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۶؛ ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۱۰۲.</ref>، [[بنی یشکر بن جزیله]]<ref>ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۴۹؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۴۵۱؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۲۶۶.</ref>، [[بنی قرقر بن کعب]]<ref>نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۷.</ref>، [[بنی بر بن کعب]]<ref>نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۷.</ref>، [[بنی مرقش بن کعب]]<ref>نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۷.</ref>، جمار<ref>قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۱۲۵.</ref>، [[بنی امان]]<ref>قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۸۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۴۱.</ref>، [[بنی حجر بن جزیله]]<ref>نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۷.</ref>، [[بنی غنم]]<ref>ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۱۰۲؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۵۸.</ref>، [[بنی صدر]]<ref>عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۳۷؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۰۰.</ref>، [[بنی حماس]]<ref>عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۲۹۳.</ref>، [[بنی جعده]] که خود، شامل قبایلی چون: بنی مسعود، بنی جریر، بنی زبیر، بنی ثمال و بنی نضار بودند<ref>عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۹۳؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۸۷.</ref>، بنی اذب بن جزیله<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۳.</ref>، [[بنی ملیح]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۱۷.</ref>، بنی معمر<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی [[الیمن]] و قبائلهم)، ج۴، ص۵۰۴.</ref>، بنی کتامه<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۱۳.</ref> و.... یاد کرد<ref>مطالعه بیشتر: قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، کل کتاب؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲، ص۳۰۵-۳۰۷؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱،۲،۳؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱،۲،۳،۴.</ref>. | ||
در حال حاضر، بقایایی از این [[قوم]] در برخی کشورهای [[عربی]] بهویژه [[فلسطین]] باقی ماندهاند که از جمله مهمترین آنان میتوان از [[طوایف]] المساعید در غور، بنی نبهان در [[بئر]] السّبع، تمیمیون –از [[فرزندان]] [[تمیم بن مالک]] داری [[صحابی]]- که در بلاد [[الخلیل]]، [[نابلس]]، بئر السبع و [[کرک]] (مجالی) و... متفرقاند، و نیز، غنیمات -از طوایف بنی غنیم (غنم)- از ساکنان منطقه مأدبا در فلسطین نام برد<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref> | در حال حاضر، بقایایی از این [[قوم]] در برخی کشورهای [[عربی]] بهویژه [[فلسطین]] باقی ماندهاند که از جمله مهمترین آنان میتوان از [[طوایف]] المساعید در غور، بنی نبهان در [[بئر]] السّبع، تمیمیون –از [[فرزندان]] [[تمیم بن مالک]] داری [[صحابی]]- که در بلاد [[الخلیل]]، [[نابلس]]، بئر السبع و [[کرک]] (مجالی) و... متفرقاند، و نیز، غنیمات -از طوایف بنی غنیم (غنم)- از ساکنان منطقه مأدبا در فلسطین نام برد<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref> | ||
==[[مساکن]] و منازل این [[قوم]]== | ==[[مساکن]] و منازل این [[قوم]]== | ||
این قوم نیز بمانند دیگر [[خویشاوندان]] هم [[نسب]] شان –چونان [[بنی عامله]] و [[بنی جذام]]- اصالتی [[یمنی]] دشتند<ref>دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۴؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۲۹.</ref>. [[لخمیها]] در سدههای نخستین میلادی بهویژه در اواخر [[قرن دوم]] میلادی در پی [[سیل عرم]] و ویرانی [[سد مأرب]]<ref>محسن امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۹۴؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.</ref>، همراه با [[قبایل]] جذام و عامله و [[غسان]] به نواحی شمالی [[جزیرة العرب]] و [[شام]] کوچ کردند<ref>سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۴. بر اساس برخی روایات منتسب به پیامبر{{صل}} نیز، از لخم و جذام و عامله و غسان، به عنوان چهار قبیله سبئی که از یمن به شام کوچیده و در آن سرزمین منزل گزیدهاند، نام برده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۹؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۵۹)</ref> و در مناطق مختلفی از این [[سرزمین]] از جمله مناطق جنوبی [[فلسطین]] و در امتداد جهت [[غربی]] دریاچه [[بحر]] المیّت<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.</ref>، و به ویژه در جِفار<ref>منطقه ای بین فلسطین (رمله) و مصر. (حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۴۵)</ref> -که بیشتر لخمیها را در خود جای داده | این قوم نیز بمانند دیگر [[خویشاوندان]] هم [[نسب]] شان –چونان [[بنی عامله]] و [[بنی جذام]]- اصالتی [[یمنی]] دشتند<ref>دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۴؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۲۹.</ref>. [[لخمیها]] در سدههای نخستین میلادی بهویژه در اواخر [[قرن دوم]] میلادی در پی [[سیل عرم]] و ویرانی [[سد مأرب]]<ref>محسن امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۹۴؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.</ref>، همراه با [[قبایل]] جذام و عامله و [[غسان]] به نواحی شمالی [[جزیرة العرب]] و [[شام]] کوچ کردند<ref>سمعانی، الانساب، ج۳، ص۲۲۴. بر اساس برخی روایات منتسب به پیامبر{{صل}} نیز، از لخم و جذام و عامله و غسان، به عنوان چهار قبیله سبئی که از یمن به شام کوچیده و در آن سرزمین منزل گزیدهاند، نام برده شده است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۹؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۴۷؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۵۹)</ref> و در مناطق مختلفی از این [[سرزمین]] از جمله مناطق جنوبی [[فلسطین]] و در امتداد جهت [[غربی]] دریاچه [[بحر]] المیّت<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.</ref>، و به ویژه در جِفار<ref>منطقه ای بین فلسطین (رمله) و مصر. (حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۱۴۵)</ref> -که بیشتر لخمیها را در خود جای داده بود - ساکن شدند<ref>حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۱.</ref>. برخی از آنان نیز، در [[جولان]] و برخی هم در مناطق پیرامونی آن، در [[حوران]]<ref>حوران منطقه ای بود وسیع از مناطق دمشق حموی. (معجم البلدان، ج۲، ص۳۱۷)</ref>، شِقص<ref>حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۳۱؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۳.</ref>، بَثَنیَّه<ref>بَثَنّیه از نواحی دمشق. (حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۳۳۸)</ref> و [[شهر]] نوی<ref>نوی از مناطق و شهرهای حوران و بثنیه. (مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۱۲۰؛ مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم، ص۱۶۰)</ref> همراه با مردمانی از [[قبایل]] [[جهینه]] و [[ذبیان]] و قین سکونت داشتند<ref>حسن بن احمد همدانی، صفه [[جزیره العرب]]، ص۱۲۹ و ۱۳۱؛ عمر [[رضا]] کحاله، معجم [[قبائل]] العرب، ج۳، ص۱۰۱۲.</ref>. جمعی از ایشان هم، شمال صحرای [[سیناء]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.</ref> و گروهی نیز [[فلسطین]] و مناطقی مانند غَزَّه<ref>مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸.</ref>، رفح<ref>حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۵۴؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۲؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.</ref> و [[بیت المقدس]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.</ref> -که بعدها به نامشان «[[بیت لحم]]» خوانده شد -<ref>زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۴۱؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۲.</ref> را محل اقامت خود قرار داده بودند. حَدَس<ref>نام سرزمینی است در شام. (حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۲۹)</ref> -<ref>حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۲۲۹؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۱۰۱۲؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲</ref> صَفوریّه<ref>صفوریّه منطقه ای است از نواحی اردن در شام نزدیک طبریه. (حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۴۱۴)</ref> -<ref>ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۳۱۹.</ref> کَفرُ [[غنا]]<ref>ر.ک. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۸، ص۲۷۷.</ref> و [[دمشق]]<ref>ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۱.</ref> هم از دیگر نقاط [[شام]] بودند که [[محل زندگی]] جمعی از [[لخمیان]] گزارش شده است. ضمن این که [[آل]] ارسلان هم از دیگر [[طوایف]] و شاخههای [[بنی لخم]] بودند که در [[سوریه]]<ref>زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۴۱.</ref> و لبنان<ref>زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۵۸.</ref>[[منزل]] داشتند. از [[اردن]]<ref>ر.ک: ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۰، ص۲۲۸.</ref> و نیز مناطقی چون بَیْسان<ref>شهری است در اردن. (حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۵۲۷؛ مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم، ص۳۰)</ref> -<ref>مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۹۸.</ref> [[عریش]]<ref>عریش شهری است در اول منطقه مصر از طرف شام بر ساحل مدیترانه در وسط الرمل. (حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۱۱۳)</ref>-<ref>ابنحزم، [[جمهرة انساب العرب]]، ص۴۲۴؛ [[زرکلی]]، الاعلام، ج۵، ص۲۴۱؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی [[الیمن]] و قبائلهم)، ج۳، ص۴۱.</ref> و بدریه -راه خشکی بین [[شام]] و [[مصر]]-<ref>عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۳۷؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲ ص۶۰۰.</ref> هم، از سرزمینهای محل سکونت [[لخمیها]] یاد شده است. بدریه سکونتگاه جمعی از [[مردم]] بنی صدر بود که قلعه صدر –از قلاع مشهور بین [[ایله]] و مصر-<ref>ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۴۲، ص۹۳.</ref> به ایشان منتسب است<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۰۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۲، ص۶۳۷.</ref>. مُغار -در نزدیکی ایله-<ref>مغار شهری بود بر ساحل دریای سرخ نزدیک شام که برخی آن را آخر حجاز و اول شام گفتهاند. (حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۹۲.)</ref> را هم، از دیگر [[مساکن]] این [[قوم]] در این منطقه گفتهاند<ref>حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۳۰.</ref>. همدانی در کتاب خود «صفة [[جزیرة العرب]]» در ترسیم کلی حدود و [[ثغور]] سرزمینهای لخم در شام، حدود آن را چنین برشمرده است:: «[[دیار]] [[لخم]] از سرحد مغار بعد [[داروم]] -که امروزه «دیر البلح» خوانده میشود و دشتهای اطراف آنکه به نامشان، «[[دشت]] داروم» شناخته میشود- سپس [[جفار]] که ریگزاری است تا الفرماء و فراتر از الفرماء -در شمال صحرای [[سیناء]]- تا مصر [[قبطی]]، [[سرزمین]] مردمانی از [[یمن]] از جمله طوایفی از [[بنی بلی]] و لخم و... است. سپس آنچه از [[سرزمینها]] که در اطراف [[رمله]] تا [[نابلس]] قرار دارد، از متعلقات [[بنی لخم]] است. همچنین، سرزمینهای پس از [[تبوک]] تا [[زغر]]-که سرزمینی پر از درختان خرما از جمله نوعی خرما به نام «زغری» است- سپس تا مردابی که آبهای دره [[یرموک]] و [[اردن]] در آن ریخته میشود، نیز از دیگر سرزمینهای ایشان است. [[جولان]] و مناطق اطراف آن نظیر: نوی، بثنیّه و شقص از مناطق تابعه [[حوران]] هم از دیگر سرزمینهای این [[قوم]] به شمار رفته است که در آن مردانی از لخم همراه با جمعی از [[مردم]] [[جهینه]]، [[ذبیان]] و ابن القین [[زندگی]] میکنند».<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۳ به نقل از همدانی. نیز ر.ک: حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۲۹و۱۳۱.</ref> بر پایه برخی از گزارشها، از عصر توراتی تا [[سال نهم هجرت]] و همزمان با [[غزوۀ تبوک]]، این [[قبیله]] در بخشهای بزرگی از [[شام]] -از جمله بلقا و جنوب [[فلسطین]]- در مجاورت قبیلههای [[جذام]] و عامله میزیسته است<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۶۸؛ نیز نک: محمد تقی فقیه، جبل عامل فی التاریخ، ص۸۳-۸۴.</ref>. | ||
برخی نقلهای [[افسانه]] ای هم از سکونت این [[قوم]] در منطقه [[حیره]] خبر دادهاند و عنوان داشتهاند که تبع [[اسعد]] ابوکرب معروف به «تبع اصغر» –فرمانروای بزرگ [[حمیر]]- در [[لشکرکشی]] خود به حیره جمعی از [[مردم]] [[ازد]] و لخم و جذام و عامله و [[قضاعه]] را در آنجا گماشت و آنان در حیره به [[ساخت و ساز]] پرداختند تا این که جمع دیگری از [[اعراب]] نیز به ایشان پیوستند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱، ص۵۶۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۲۷۷؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۶۱.</ref>. همچنین بنا بر نقلی، در پی [[خواب]] [[ربیعة بن نصر لخمی]] –پادشاه [[یمن]]- جمع زیادی از [[لخمیها]] به حیره کوچ کردند و در آن رحل اقامت افکندند<ref>دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۴. نیز ر.ک: یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۰۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۴؛ ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۸۷-۴۸۸.</ref>. از [[عراق]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۱۷.</ref> و شهرهایی چون [[کوفه]]<ref>ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۱؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۱۳۰؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۹۰.</ref>، [[بصره]]<ref>آنان در این شهر محله ای داشتند که به نامشان نامگذاری شده بود. (بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۹۶). نیز ر.ک: المزی، تهذیب الکمال، ج۱۹، ص۳۵۳.</ref>، [[بغداد]]<ref>سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۲.</ref>، واسط<ref>ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۴.</ref> و نیز [[جزیره فراتیه]] و [[شهر]] نامی آن «الرهاء» که نام خود از یکی از تیرههای [[بنی لخم]] به همین نام گرفته است<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۴۶۳.</ref>، به عنوان [[مساکن]] و منازل [[مردم]] [[لخم]] در [[عراق]] نام برده شده است. علاوه بر این که در منطقه [[حجاز]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۰۴.</ref> خصوص [[شهر]] بزرگ آن [[مدینه]]<ref>ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۴ و ج۵، ص۴۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۴، ص۲۷۹.</ref> نیز حضوری جمعی از مردم این [[قوم]] گزارش شده است. | برخی نقلهای [[افسانه]] ای هم از سکونت این [[قوم]] در منطقه [[حیره]] خبر دادهاند و عنوان داشتهاند که تبع [[اسعد]] ابوکرب معروف به «تبع اصغر» –فرمانروای بزرگ [[حمیر]]- در [[لشکرکشی]] خود به حیره جمعی از [[مردم]] [[ازد]] و لخم و جذام و عامله و [[قضاعه]] را در آنجا گماشت و آنان در حیره به [[ساخت و ساز]] پرداختند تا این که جمع دیگری از [[اعراب]] نیز به ایشان پیوستند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱، ص۵۶۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۲۷۷؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۶۱.</ref>. همچنین بنا بر نقلی، در پی [[خواب]] [[ربیعة بن نصر لخمی]] –پادشاه [[یمن]]- جمع زیادی از [[لخمیها]] به حیره کوچ کردند و در آن رحل اقامت افکندند<ref>دینوری، الاخبار الطوال، ص۵۴. نیز ر.ک: یعقوبی، تاریخ، ج۱، ص۲۰۹؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۴؛ ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۸۷-۴۸۸.</ref>. از [[عراق]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۱۷.</ref> و شهرهایی چون [[کوفه]]<ref>ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۱؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۱۳۰؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۹۰.</ref>، [[بصره]]<ref>آنان در این شهر محله ای داشتند که به نامشان نامگذاری شده بود. (بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۹۶). نیز ر.ک: المزی، تهذیب الکمال، ج۱۹، ص۳۵۳.</ref>، [[بغداد]]<ref>سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۲.</ref>، واسط<ref>ر.ک: سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۴.</ref> و نیز [[جزیره فراتیه]] و [[شهر]] نامی آن «الرهاء» که نام خود از یکی از تیرههای [[بنی لخم]] به همین نام گرفته است<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۴۶۳.</ref>، به عنوان [[مساکن]] و منازل [[مردم]] [[لخم]] در [[عراق]] نام برده شده است. علاوه بر این که در منطقه [[حجاز]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۰۴.</ref> خصوص [[شهر]] بزرگ آن [[مدینه]]<ref>ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۴ و ج۵، ص۴۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۴، ص۲۷۹.</ref> نیز حضوری جمعی از مردم این [[قوم]] گزارش شده است. | ||
پس از [[فتح مصر]] بهدست [[مسلمانان]] (در [[سال ۲۰ هجری]])، جمع کثیری از [[لخمیها]]، همراه با بنی اعمام جذامی خود در این [[سرزمین]] [[سکونت]] گزیدند<ref>آمیختگی این دو قبیله به اندازه ای بود که برخی آنها را یک قبیله تصور کردند. اما واقع امر این است که اختلاط شدید این دو قوم هویت هیچکدام از این دو قبیله را از بین نبرد. مورخان به خلط جذام و لخم نام «الیمانیة أهل الحوف» اطلاق کردند. (الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۳.)</ref>، که از مناطق عمده حضور آنان در این سرزمین میتوان از مناطق مختلف [[صعید]] [[مصر]]<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.</ref>، بهویژه منطقه إطفیح (اطفیحیه)<ref>حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۱۸؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۷۶، ۲۱۵، ۲۱۲.</ref> یا إتفیح<ref>حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۸۷.</ref> در کرانه شرقی نیل و... یاد کرد. در سواحل شرقی [[رود نیل]]، بنی [[سماک]] و [[طوایف]] زیر مجموعهاش: [[بنیمر]]، [[بنی ملیح]]، [[بنی نبهان]]، [[بنی عبس]]، [[بنی کریم]] و [[بنی بکر]]، ساکن بودند که دیارشان از [[طارف]] تا سراشیبی دیر الجمیزه در [[ساحل]] شرقی امتداد داشت. بنو حدان که شامل بنی محمد، بنی علی<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۶.</ref>، [[بنی سالم]]، [[بنی مدلج]] و [[بنی وعیس]] میشدند، از دیر الجمیزه تا ترعة صول سکونت داشتند. بنی [[راشد]] و طوایف متبوعش: [[بنی معمر]]، [[بنی واصل]]، [[بنی مِرا]]، [[بنی حبان]]، [[بنی معاذ، [[بنی فیض]]، [[بنی حجره]] و بنی أشتوه نیز، از [[مسجد]] [[موسی]] تا أسکر و نصف بلاد إتفیح [[منزل]] داشتند<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷. نیز ر.ک: [[قلقشندی]]، نهایة الارب فی معرفة [[انساب]] العرب، ص۲۲۵.</ref>. بنی أشتوه از ترعة [[الشریف]] تا معصرة بوش<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض [[مصر]] من الاعراب، ج۱، ص۳۷.</ref>و بنی جعد با طوایفش: [[بنی مسعود]]، [[بنی جریر]]، [[بنی زبیر]]، [[بنی ثمال]] و [[بنی نصار]] در [[ساحل]] إتفیح سکونت داشتند<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۱۵.</ref>. ضمن این که [[بنی عدی]] و طوایفش: بنی موسی و بنی محرب هم، در تپههای بنی جعد ساکن بودند.<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷. نیز ر.ک: قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۵۸.</ref> [[بنی فیض]] در الحی الصغیر و [[بنی بحر]] و طوایفش: [[بنی سهل]]، [[بنی معطار]]، [[بنی فهم]]، [[بنی عشیر]]، [[بنی مسند]] و [[بنی سباع]] ساکنان الحی [[الکبیر]] به شمار رفتهاند. بنی [[قسیس]] در بلاد أسکر (اشکر)<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۹۵۴.</ref>، جمعی از بنی غنیم در عدویه و دیر الطین تا پل (جسر) مصر [[وطن]] داشتند<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷. نیز ر.ک: قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۹۰؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۷۳.</ref> سیوطیه (اسیوط) در کرانه [[غربی]] نیل هم، از دیگر نواحی [[صعید]] مصر بود<ref>حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۹۳.</ref> که بعدها محل تجمع جمعی از [[مردم]] [[لخم]] قرار گرفت<ref>قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۴۳۱؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۳۹۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۲۹۳ و ج۵، ص۳۶۵.</ref>. از مناطق ساحلی ما ورای «[[الفرما]]» -شهری ساحلی در | پس از [[فتح مصر]] بهدست [[مسلمانان]] (در [[سال ۲۰ هجری]])، جمع کثیری از [[لخمیها]]، همراه با بنی اعمام جذامی خود در این [[سرزمین]] [[سکونت]] گزیدند<ref>آمیختگی این دو قبیله به اندازه ای بود که برخی آنها را یک قبیله تصور کردند. اما واقع امر این است که اختلاط شدید این دو قوم هویت هیچکدام از این دو قبیله را از بین نبرد. مورخان به خلط جذام و لخم نام «الیمانیة أهل الحوف» اطلاق کردند. (الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۳.)</ref>، که از مناطق عمده حضور آنان در این سرزمین میتوان از مناطق مختلف [[صعید]] [[مصر]]<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۶؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.</ref>، بهویژه منطقه إطفیح (اطفیحیه)<ref>حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۱۸؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۷۶، ۲۱۵، ۲۱۲.</ref> یا إتفیح<ref>حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۸۷.</ref> در کرانه شرقی نیل و... یاد کرد. در سواحل شرقی [[رود نیل]]، بنی [[سماک]] و [[طوایف]] زیر مجموعهاش: [[بنیمر]]، [[بنی ملیح]]، [[بنی نبهان]]، [[بنی عبس]]، [[بنی کریم]] و [[بنی بکر]]، ساکن بودند که دیارشان از [[طارف]] تا سراشیبی دیر الجمیزه در [[ساحل]] شرقی امتداد داشت. بنو حدان که شامل بنی محمد، بنی علی<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۶.</ref>، [[بنی سالم]]، [[بنی مدلج]] و [[بنی وعیس]] میشدند، از دیر الجمیزه تا ترعة صول سکونت داشتند. بنی [[راشد]] و طوایف متبوعش: [[بنی معمر]]، [[بنی واصل]]، [[بنی مِرا]]، [[بنی حبان]]، [[بنی معاذ، [[بنی فیض]]، [[بنی حجره]] و بنی أشتوه نیز، از [[مسجد]] [[موسی]] تا أسکر و نصف بلاد إتفیح [[منزل]] داشتند<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷. نیز ر.ک: [[قلقشندی]]، نهایة الارب فی معرفة [[انساب]] العرب، ص۲۲۵.</ref>. بنی أشتوه از ترعة [[الشریف]] تا معصرة بوش<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض [[مصر]] من الاعراب، ج۱، ص۳۷.</ref>و بنی جعد با طوایفش: [[بنی مسعود]]، [[بنی جریر]]، [[بنی زبیر]]، [[بنی ثمال]] و [[بنی نصار]] در [[ساحل]] إتفیح سکونت داشتند<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۱۵.</ref>. ضمن این که [[بنی عدی]] و طوایفش: بنی موسی و بنی محرب هم، در تپههای بنی جعد ساکن بودند.<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷. نیز ر.ک: قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۳۵۸.</ref> [[بنی فیض]] در الحی الصغیر و [[بنی بحر]] و طوایفش: [[بنی سهل]]، [[بنی معطار]]، [[بنی فهم]]، [[بنی عشیر]]، [[بنی مسند]] و [[بنی سباع]] ساکنان الحی [[الکبیر]] به شمار رفتهاند. بنی [[قسیس]] در بلاد أسکر (اشکر)<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۳، ص۹۵۴.</ref>، جمعی از بنی غنیم در عدویه و دیر الطین تا پل (جسر) مصر [[وطن]] داشتند<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۳۷. نیز ر.ک: قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۹۰؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۱۷۳.</ref> سیوطیه (اسیوط) در کرانه [[غربی]] نیل هم، از دیگر نواحی [[صعید]] مصر بود<ref>حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۱۹۳.</ref> که بعدها محل تجمع جمعی از [[مردم]] [[لخم]] قرار گرفت<ref>قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۴۳۱؛ بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۳۹۰؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۲۹۳ و ج۵، ص۳۶۵.</ref>. از مناطق ساحلی ما ورای «[[الفرما]]» -شهری ساحلی در مصر -<ref>حموی، معجم البلدان، ج۴، ص۲۵۵.</ref> تا [[دیار]] [[قبطیان]] هم، [[منزل]] یمنیانی چون [[بنی بلی]] و لخم بود<ref>حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۱۳۱.</ref>. اسکندریه هم از دیگر منازل [[لخمیها]] و جذامیها در مصر بود<ref>مقریزی، البیان و الاعراب عما بارض مصر من الاعراب، ج۱، ص۱۷؛ قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۲۰۷.</ref>. جذامیها و لخمیهای ساکن اسکندریه، مردمانی [[شجاع]] و [[جنگجو]]، و [[شمشیر]] زنانی [[قهار]] و [[تیراندازی]] ماهر بودند<ref>قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة [[انساب]] العرب، ص۲۰۷؛ عمر رضا کحّاله، معجم [[قبائل]] العرب، ج۱، ص۱۷۴.</ref>. ضمن این که در برکوت [[مصر]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۰۷.</ref> هم حضور جمعی از [[مردم]] [[لخم]] گزارش شده است. | ||
اندکی بعد، و با ادامه [[فتوحات اسلامی]] در شمال [[افریقا]] و سپس [[اندلس]] جمع زیادی از [[لخمیها]] هم در کنار دیگر [[قبایل عرب]] به این [[سرزمینها]] کوچ کردند که از جمله آن میتوان به طرابلس لیبی اشاره کرد که [[مسکن]] جمعی از مردم بنی جبابره قرار گرفته بود<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۶۹.</ref>. تونس<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۳۷.</ref>و [[مغرب]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۲۱.</ref> در شمال افریقا و سپس اندلس هم، از دیگر سرزمینهایی بودند که پس از فتح، پذیرای جمع زیادی از [[لخمیان]] گردید. از شَذُونة، [[الجزیره]] و اشبیلیه (سویل) به عنوان برخی از مناطق محل سکونت افراد قبیلة لخم در اندلس در قرون چهارم و پنجم یاد شده است<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۴.</ref>. همچنین، گزارشهایی از حضور جمعی از [[بنی لخم]] -از تیره [[بنی زیاد بن عبدالرحمن]]- در قَرطَمَه از توابع [[ریّه]] اندلس در دست است<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.</ref>. ضمن این که [[قریه]] بحریّین<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۵.</ref> و روستای «طشانه»<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۰.</ref>در شرق اشبیلیه هم، از دیگر مراکز عمده تجمع بنی لخم، از تیرههای [[بنی بحر]] و [[بنی عطاف بن نعیم]] به شمار میرفت. قاطنین در اشبیلیه<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.</ref>، قریه «آش»<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.</ref> و نیز روستایی به نام «لبص» از اقلیم بصل اشبیلیه<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.</ref> هم، از دیگر نقاطی بودند که حضور جمعی از بنی لخم از [[طایفه]] [[ثوابة بن عدی]] در آن گزارش شده است. از جمله [[طوایف]] و [[قبایل]] بنام و معروف [[بنی لخم]] در [[اندلس]] میتوان از [[بنی عطاف بن نعیم]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۴۱.</ref>، بنی عزفه<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی [[الیمن]] و قبائلهم)، ج۳، ص۳۷.</ref>، [[بنی قیس]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۱۳.</ref> و بنی کتامه<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۲۱.</ref> یاد کرد. [[بنی عباد]] نیز از دیگر لخمیانی بودند که موفق به تشکیل [[حکومتی]] در این [[سرزمین]] در اشبیلیه اندلس شدند<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۴۵.</ref>. | اندکی بعد، و با ادامه [[فتوحات اسلامی]] در شمال [[افریقا]] و سپس [[اندلس]] جمع زیادی از [[لخمیها]] هم در کنار دیگر [[قبایل عرب]] به این [[سرزمینها]] کوچ کردند که از جمله آن میتوان به طرابلس لیبی اشاره کرد که [[مسکن]] جمعی از مردم بنی جبابره قرار گرفته بود<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۶۹.</ref>. تونس<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۳۷.</ref>و [[مغرب]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۲۱.</ref> در شمال افریقا و سپس اندلس هم، از دیگر سرزمینهایی بودند که پس از فتح، پذیرای جمع زیادی از [[لخمیان]] گردید. از شَذُونة، [[الجزیره]] و اشبیلیه (سویل) به عنوان برخی از مناطق محل سکونت افراد قبیلة لخم در اندلس در قرون چهارم و پنجم یاد شده است<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۴.</ref>. همچنین، گزارشهایی از حضور جمعی از [[بنی لخم]] -از تیره [[بنی زیاد بن عبدالرحمن]]- در قَرطَمَه از توابع [[ریّه]] اندلس در دست است<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.</ref>. ضمن این که [[قریه]] بحریّین<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۵.</ref> و روستای «طشانه»<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۰.</ref>در شرق اشبیلیه هم، از دیگر مراکز عمده تجمع بنی لخم، از تیرههای [[بنی بحر]] و [[بنی عطاف بن نعیم]] به شمار میرفت. قاطنین در اشبیلیه<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.</ref>، قریه «آش»<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.</ref> و نیز روستایی به نام «لبص» از اقلیم بصل اشبیلیه<ref>ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.</ref> هم، از دیگر نقاطی بودند که حضور جمعی از بنی لخم از [[طایفه]] [[ثوابة بن عدی]] در آن گزارش شده است. از جمله [[طوایف]] و [[قبایل]] بنام و معروف [[بنی لخم]] در [[اندلس]] میتوان از [[بنی عطاف بن نعیم]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۴۱.</ref>، بنی عزفه<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی [[الیمن]] و قبائلهم)، ج۳، ص۳۷.</ref>، [[بنی قیس]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۱۳.</ref> و بنی کتامه<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۲۱.</ref> یاد کرد. [[بنی عباد]] نیز از دیگر لخمیانی بودند که موفق به تشکیل [[حکومتی]] در این [[سرزمین]] در اشبیلیه اندلس شدند<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۶۴۵.</ref>. | ||
| خط ۶۳: | خط ۶۳: | ||
===دیگر [[اقوام]] [[بنی لخم]]=== | ===دیگر [[اقوام]] [[بنی لخم]]=== | ||
همانگونه که گفته شد بنی لخم پس از تخریب [[سد مأرب]]، جلای [[وطن]] کرده، سوای از [[حیره]]، مناطق مختلفی از جمله [[حجاز]] و [[شام]] و [[فلسطین]] را [[منزل]] و مأوای خود قرار دادند. | همانگونه که گفته شد بنی لخم پس از تخریب [[سد مأرب]]، جلای [[وطن]] کرده، سوای از [[حیره]]، مناطق مختلفی از جمله [[حجاز]] و [[شام]] و [[فلسطین]] را [[منزل]] و مأوای خود قرار دادند. لکن از این دسته از [[لخمیها]] و [[تاریخ]] [[جاهلی]] آنها جز اندکی، اطلاع چندانی در دست نیست. در شمار این [[اخبار]] اندک میتوان به [[همراهی]] ایشان با تبع اصغر در [[کشورگشایی]] هایش اشاره کرد. آنان بر اساس [[روایات]] [[افسانه]] ای با تبع [[اسعد]] ابوکرب معروف به «تبع اصغر» –فرمانروای بزرگ [[حمیر]]- همراه با مردمانی از [[ازد]] و [[جذام]] و عامله و [[قضاعه]] در [[لشکرکشی]] به حیره<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱، ص۵۶۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۲۷۷؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۶۱.</ref> و نیز [[فتوحات]] او تا [[سرزمین]] چین مشارکت داشتند<ref>مجهول، مجمل التواریخ و القصص، ص۱۶۰.</ref>. [[نبرد]] جاهلی «[[یوم]] الذنائب» و [[حمله]] [[غسان]] علیه لخم و [[نجران]] هم از دیگر اخبار عمده این [[قوم]] در این عصر گزارش شده است<ref>قلقشندی، نهایة الارب فی معرفة انساب العرب، ص۴۶۴.</ref>. علاوه بر ستیزههای جاهلی که غالب تاریخ جاهلی [[قبایل عرب]] را به خود اختصاص داده است، اخبار برخی حلفها نیز بخش مهمی از اخبار جاهلی [[قبایل]] را تشکیل میداده است که از جمله آنها میتوان از [[پیمان]] [[حاطب بن ابی بلتعه لخمی]] با [[بنی اسد بن عبدالعزی قریشی]]<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۴۴؛ ابن حبان، الثقات، ج۳، ص۸۳؛ ابن ماکولا، اکمال الکمال، ج۲، ص۶۰-۶۱.</ref> و به نقلی [[زبیر بن عوام]] یاد کرد<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۱. ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص۶۷۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۱۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۳۲.</ref>. از ازدواجهای جاهلی این قوم که در واقع کارکردی مشابه پیمانهای میان قبیلگی داشتند و پشتوانهای برای [[استحکام]] روابط فیما بین [[قبائل]]، و بخشی از برنامههای هر [[قبیله]] ای در [[حفظ]] [[بقاء]] و صیانت از [[منافع]] خود محسوب میشدند هم میتوان به [[ازدواج]] درّه بنت نصر بن ربیعة بن لخم با ربیعة بن شکامه از [[بنی اشرس بن کنده]]<ref>ابن کلبی، [[نسب]] معد و [[الیمن]] [[الکبیر]]، ج۱، ص۱۸۹.</ref> اشاره کرد. ضمن این که پیوند سببی سلمی بنت حارث بن مالک بن غنم لخمی -از مادربزرگهای [[پیامبر]]{{صل}}- با [[قریش]]<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۵۵.</ref> و نیز [[ازدواج]] زنی از [[بنی لخم]] با [[امیة بن عبدشمس]]، هم، از دیگر ازدواجهای [[جاهلی]] این [[قوم]] با مردانی از قریش گزارش شدهاند<ref>ابن کلبی، جمهرة النسب، ص۳۸؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۵، ص۲.</ref>. [[مصاحبت]] برخی از [[مردمان]] این قوم از جمله عودة بن عمم بن نماره با [[مالک بن ذعر]] –کارگزار [[یوسف نبی]]{{ع}}- و [[همراهی]] او به هنگام خروج ایشان از جبّ<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۹.</ref> نیز از دیگر [[اخبار]] دوران جاهلی بنی لخم است که باید بدان پرداخت. ضمن این که حضور این قوم در جمع [[لشکریان]] زنوبیا -[[ملکه]] تدمر- که در منابع [[عرب]] از او با نام «زبّاء» هم، از دیگر اخبار مهم این قوم در محدوده [[شام]] است. آنان همراه با مردان [[قبایل]] [[بنی سلیح]] و [[بنیکلب]]، ضمن حضور در جمع این [[سپاه]]، نبردی را با امپراطور [[روم]] گالیانوس (۲۵۳- ۲۶۸ م) آغاز کردند که نتیجهاش [[پیروزی]] [[ارتش]] تدمر بر سپاه روم بود<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۲۴۲.</ref>. | ||
از جهت [[اعتقادی]] و باورهای مذهبی، بنی لخم ساکن شام و [[حجاز]] نیز مانند غالب [[اعراب جاهلی]] [[بتپرست]] بودند و به [[پرستش]] مظاهر طبیعی [[اشتغال]] داشتند. آنان در شام بتی به نام «اُقَیصِر» داشتند که همراه با قبایل [[قضاعه]]، [[عامله]] و [[غسان]] به پرستش آن مشغول بودند<ref>ابن کلبی، الاصنام، ص۳۸؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۳۸.</ref>. آنها به سوی این [[بت]] [[حج]] به جا میآوردند و سرهایشان را نزد آن میتراشیدند<ref>یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۳۸؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۴.</ref>. با این حال، ارتباط قبایل شمال [[عربستان]] از جمله [[جذام]] و لخم با بیزانس و مراودات گسترده ای که [[مردم]] این [[قوم]] با [[شامیان]] داشتند، باعث گرویدن برخی از آنان به [[نصرانیت]] -از جمله [[تمیم بن اوس بن خارجه لخمی]]<ref>ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۹۳.</ref> شده بود<ref>ر.ک: [[جاحظ]]، [[الحیوان]]، ج۷، ص۲۱۶؛ [[ابن کثیر]]، [[البدایه و النهایه]]، ج۲، ص۱۶۰؛ [[ابن خلدون]]، [[تاریخ]]، ج۲، ص۲۶۹.</ref>، ضمن این که گزارشی هم از [[یهودی]] بودن برخی از لخمیهای ساکن صفوریّه<ref>صفوریّه منطقه ای است از نواحی اردن در شام نزدیک طبریه. (حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۴۱۴)</ref> در دست است.<ref>ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۳۱۹.</ref><ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref> | از جهت [[اعتقادی]] و باورهای مذهبی، بنی لخم ساکن شام و [[حجاز]] نیز مانند غالب [[اعراب جاهلی]] [[بتپرست]] بودند و به [[پرستش]] مظاهر طبیعی [[اشتغال]] داشتند. آنان در شام بتی به نام «اُقَیصِر» داشتند که همراه با قبایل [[قضاعه]]، [[عامله]] و [[غسان]] به پرستش آن مشغول بودند<ref>ابن کلبی، الاصنام، ص۳۸؛ یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۳۸.</ref>. آنها به سوی این [[بت]] [[حج]] به جا میآوردند و سرهایشان را نزد آن میتراشیدند<ref>یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۲۳۸؛ عمر رضا کحّاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۱۷۴.</ref>. با این حال، ارتباط قبایل شمال [[عربستان]] از جمله [[جذام]] و لخم با بیزانس و مراودات گسترده ای که [[مردم]] این [[قوم]] با [[شامیان]] داشتند، باعث گرویدن برخی از آنان به [[نصرانیت]] -از جمله [[تمیم بن اوس بن خارجه لخمی]]<ref>ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۹۳.</ref> شده بود<ref>ر.ک: [[جاحظ]]، [[الحیوان]]، ج۷، ص۲۱۶؛ [[ابن کثیر]]، [[البدایه و النهایه]]، ج۲، ص۱۶۰؛ [[ابن خلدون]]، [[تاریخ]]، ج۲، ص۲۶۹.</ref>، ضمن این که گزارشی هم از [[یهودی]] بودن برخی از لخمیهای ساکن صفوریّه<ref>صفوریّه منطقه ای است از نواحی اردن در شام نزدیک طبریه. (حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۴۱۴)</ref> در دست است.<ref>ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۳۱۹.</ref><ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref> | ||
==بنی لخم و [[پذیرش اسلام]]== | ==بنی لخم و [[پذیرش اسلام]]== | ||
به نظر میرسد که اسلام پذیری بنی لخم نیز بمانند برخی دیگر از قبایل، طی مراحل و گونههای مختلفی اتفاق افتاده باشد. با توجه به فاصله بسیار [[مساکن]] این قوم با کانون اصلی [[اسلام]] و نیز هم پیمانی و تأثیرپذیری این قوم از [[ایرانیان]] و [[رومیان]]، شاید توقع پذیرش زود هنگام اسلام و بالتبع نقشآفرینی قابل توجه این قوم در حوادث و رخدادهای ایام [[حیات]] [[نبوی]]{{صل}}، قدری نابجا باشد. با این حال ذکر نام برخی از ایشان در جمع [[مسلمانان نخستین]] و [[همراهی]] ایشان با [[مسلمین]] در وقایع مهم دوران [[حیات]] [[نبی اکرم]]{{صل}}، نشان از [[اسلام]] فردی برخی از [[مردمان]] [[لخمی]] ساکن در منطقه [[حجاز]] دارد. از جمله این افراد پیشتاز که در منابع ذکری از آنها به میان آمده است، [[ابومحمد حاطب بن ابی بلتعه]] -از [[خاندان]] بنی راشدة بن ازّب بن جزیلة بن لخم- است. او و [[غلام]] [[آزاد]] کردهاش سعد، از [[مکه]] به [[مدینه]] [[هجرت]] کردند و در [[خانه]] [[منذر بن محمد]] بن [[عقبه]] [[منزل]] گرفتند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۸۴.</ref>. اما به نظر میرسد که طلیعه [[نفوذ اسلام]] در این [[قوم]] و نخستین تلاش گروهی این قوم جهت [[پذیرش اسلام]] را باید در [[سال نهم هجرت]] و در پی وفد بنی داریها نزد [[پیامبر]]{{صل}} جست<ref>ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۹۳؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۵۶.</ref>. در این سال، ده نفر از بزرگان این قوم به اسامی: [[هانی بن حبیب]]، [[فاکه بن نعمان]]، [[جبلة بن مالک]]، [[ابو هند بن ذر]] و برادرش [[طیب]] -که پیامبر{{صل}} او را «عبدالله» نامگذاری | به نظر میرسد که اسلام پذیری بنی لخم نیز بمانند برخی دیگر از قبایل، طی مراحل و گونههای مختلفی اتفاق افتاده باشد. با توجه به فاصله بسیار [[مساکن]] این قوم با کانون اصلی [[اسلام]] و نیز هم پیمانی و تأثیرپذیری این قوم از [[ایرانیان]] و [[رومیان]]، شاید توقع پذیرش زود هنگام اسلام و بالتبع نقشآفرینی قابل توجه این قوم در حوادث و رخدادهای ایام [[حیات]] [[نبوی]]{{صل}}، قدری نابجا باشد. با این حال ذکر نام برخی از ایشان در جمع [[مسلمانان نخستین]] و [[همراهی]] ایشان با [[مسلمین]] در وقایع مهم دوران [[حیات]] [[نبی اکرم]]{{صل}}، نشان از [[اسلام]] فردی برخی از [[مردمان]] [[لخمی]] ساکن در منطقه [[حجاز]] دارد. از جمله این افراد پیشتاز که در منابع ذکری از آنها به میان آمده است، [[ابومحمد حاطب بن ابی بلتعه]] -از [[خاندان]] بنی راشدة بن ازّب بن جزیلة بن لخم- است. او و [[غلام]] [[آزاد]] کردهاش سعد، از [[مکه]] به [[مدینه]] [[هجرت]] کردند و در [[خانه]] [[منذر بن محمد]] بن [[عقبه]] [[منزل]] گرفتند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۸۴.</ref>. اما به نظر میرسد که طلیعه [[نفوذ اسلام]] در این [[قوم]] و نخستین تلاش گروهی این قوم جهت [[پذیرش اسلام]] را باید در [[سال نهم هجرت]] و در پی وفد بنی داریها نزد [[پیامبر]]{{صل}} جست<ref>ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۱۹۳؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۵۶.</ref>. در این سال، ده نفر از بزرگان این قوم به اسامی: [[هانی بن حبیب]]، [[فاکه بن نعمان]]، [[جبلة بن مالک]]، [[ابو هند بن ذر]] و برادرش [[طیب]] -که پیامبر{{صل}} او را «عبدالله» نامگذاری کرد -<ref>ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۱۱.</ref>[[تمیم بن أوس]]، [[نعیم بن أوس]]، [[یزید بن قیس]]، [[مرة بن مالک]] و برادرش عزیز بن مالک -که پیامبر{{صل}} او را «عبدالرحمن» نامید -<ref>ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۵۶؛ صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۶، ص۳۳۴.</ref> در ضمن هیأتی از بنی دار، بعد از باز گشت حضرت از [[تبوک]]، خود را به مدینه رساندند و پس از شرفیابی محضر [[رسول خدا]]{{صل}}، اسلام پذیرفتند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۵۸-۲۵۹؛ صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۶ ص۳۳۴. اسامی وفد کنندگان در برخی دیگر از منابع با اندکی اختلاف یزید بن قیس بن خارجه، (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۷) طیب بن بر، (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۷-۲۰۸) ابوهند بر، (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۸) مروان و واهب و عرفة بن مالک، (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۸. ابن حزم از ایشان با اسامی: مروان و وهب پسران مالک بن سود نام برده است. ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳) فاکهة بن صفاره و جبلة بن مالک (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۸) و زیاد بن جهور (ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۰) عنوان شده است.</ref>. گفته شده که در این دیدار، هانی بن حبیب مشکی شراب و چند راس اسب و قبایی زربفت به حضرت پیشکش کرد که حضرت [[قبا]] و اسبها را از او پذیرفتند. [[تمیم داری]] و برادرش نعیم از دیگر همراهان این هیئت، از [[پیامبر]]{{صل}} خواست که در صورت [[فتح شام]]، دو روستای مجاور آنها «حبری» و «[[بیت]] عینون»<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۵۹. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۷؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۷؛ ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۲-۴۲۳.</ref> و [[مسجد]] ابراهیم{{ع}}<ref>بلاذری، فتوح البلدان، ج۱، ص۱۵۳. شاید منظور از مسجد ابراهیم{{ع}}، این بود که خانه حضرت ابراهیم{{ع}} در مسجد بود و یا بیت این که بیت ایشان بعدها مسجد شد. (احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج۳، ص۵۰۸)</ref> را به آنها ببخشد که با موافقت آن حضرت روبرو شد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۵۹. نیز ر.ک: ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۷؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۷؛ ابنحزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۲-۴۲۳.</ref>. پس از [[رحلت پیامبر]]{{صل}} و در پی فتح شام در دوران [[خلافت ابوبکر]]، او این دو روستا را در اختیارش گذاشت و فرمانی در این باب برای او مکتوب کرد. هیات اعزامی داریها تا [[وفات پیامبر]]{{صل}} در [[مدینه]] ماندگار شدند و [[رسول خدا]]{{صل}} [[وصیت]] کردند که همه ساله صد بار شتر از محصولات [[کشاورزی]] به ایشان تعلق گیرد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۵۹. نیز ر.ک: صالحی شامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج۶، ص۳۳۴.</ref>. همچنین برخی منابع از [[نامه نگاری]] [[رسول]] [[ختمی مرتبت]]{{صل}} به [[طایفه]] بنی حدس -از [[طوایف]] بنی لخم- خبر داده، آوردهاند که حضرت در این [[نامه]]، ضمن [[فرمان]] دادن به [[برپایی نماز]] و [[پرداخت زکات]] و [[رعایت حقوق]] [[خدا]] و [[رسول]] او{{صل}} و دوری از [[مشرکان]]، تأکید فرمودند که هر که مراعات این [[فرامین]] را بکند در [[پناه]] خدا و رسولش است و هرکه [[نافرمانی]] کند، این پناه از او برداشته میشود<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۰۴.</ref>. با این وصف، جمع کثیری از [[مردم]] این [[قوم]] همچنان بر [[آیین]] خود باقی ماندند تا اینکه در پی ارسال [[سرایا]] توسط حضرت و یا بعد از [[رحلت]] ایشان و پس از انجام [[فتوحات اسلامی]] در سالهای چهاردهم و پانزدهم رفته رفته [[اسلام]] پذیرفتند.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref> | ||
==بنی لخم و تعامل با [[دولت نبوی]]{{صل}}== | |||
همانگونه که گفته شد، [[ابومحمد حاطب بن ابی بلتعه]] -از [[خاندان]] بنی راشدة بن ازّب بن جزیلة بن لخم-<ref>برخی از منابع هم از او به عنوان غلام عبیدالله (عبدالله) بن حمید بن زهیر قریشی که طی مکاتبه ای با او در زمان فتح مکه آزاد گردید، (خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۴۰۶-۴۰۷؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۱۲ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۳۲) یاد کرده، تبار او را مذحج، (ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۱۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۳۲) ازد (خلیفة بن خیاط، الطبقات، ص۴۰۷) و یا به صورت مبهم و کلی قبایل یمن (ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۱۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۳۲) عنوان کردهاند.</ref> و [[غلام]] [[آزاد]] کردهاش سعد، از نخستین لخمیانی بودند که به [[رسول خدا]]{{صل}} [[ایمان]] آوردند. آن دو در [[مکه]] به اسلام گرویدند و همراه با دیگر [[مسلمانان]]، از مکه به [[مدینه]] [[هجرت]] کردند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۴.</ref>. [[پیغمبر]]{{صل}} بین [[حاطب]] و رخیلة بن خالد، [[عقد اخوت]] بست<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۴.</ref>. او در [[غزوات]] [[بدر]] و [[حدیبیه]]<ref>ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۱۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۳۲.</ref> و بنا بر نقلی دیگر، بدر و [[احد]] و [[خندق]] و دیگر جنگهای دوران حضرت شرکت کرد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۴.</ref>. برخی منابع هم، ضمن ذکر نام وی در شمار [[حاضران در جنگ بدر]]<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۱؛ واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۴۰؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۰۲.</ref>، از [[اسارت]] [[حارث بن عائذ بن اسد]]<ref>واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۴۰.</ref> و به نقلی حویرث بن عباد بن اسد<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۰۲.</ref> بهدست [[حاطب]] خبر دادهاند. همچنین او را از [[تیراندازان]] مشهور [[سپاه]] [[پیغمبر]]{{صل}}<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۴.</ref> -از جمله [[جنگ احد]]-<ref>واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۴۳؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۲۳.</ref> گفتهاند. [[حاطب بن ابی بلتعه]] در [[سال ششم هجرت]] و در جریان [[نامه نگاری]] حضرت به سران کشورهای [[جهان]]، از سوی [[پیامبر]]{{صل}} [[مأمور]] رساندن [[نامه]] ایشان نزد [[مقوقس]] [[فرمانروای مصر]] و اسکندریه گردید<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۸۴؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۴۴؛ ابن عبد الحکم، فتوح مصر و اخبارها، ص۱۱۵-۱۱۶.</ref>. | |||
در کنار این همراهیهای اندک، [[قوم]] لخم مواجهات و رو در روییهای بسیاری با [[نظام اسلامی]] [[نبی اکرم]]{{صل}} داشتند. همانگونه که گفته شد، [[لخمیان]] پیش از [[اسلام]]، غالباً در [[عراق]] و [[شام]] ساکن بودند. این امر و نیز [[سلطه]] قدرتهای بزرگ [[ایران]] و [[روم]] بر ایشان از یک سو و تبادلات و [[ارتباطات]] گسترده ای که [[اقوام]] متعدد این قوم با ایران و روم داشتند از سوی دیگر، مانعی جدی در [[نفوذ]] گسترده اسلام در این [[طوایف]] تا پیش از [[رحلت پیامبر]]{{صل}} به شمار میآمد؛ چندان که آنان تا پیش از [[فتح عراق]] و شام، پیوسته حامیانی [[ارزشمند]] برای [[منافع]] دول ایران و روم به [[حساب]] میآمدند. [[نبرد موته]] در سال ششم هجرت، را میتوان نخستین عرصه [[رویارویی]] بنی لخم با [[سپاه اسلام]] در دوران [[حیات]] [[نبوی]]{{صل}} دانست. پس از [[صلح حدیبیه]] ([[سال ششم هجری]])، [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[فرصت]] را مغتنم شمردند و به [[تبلیغ]] جهانی اسلام پرداخت. ایشان نامههایی را به سران کشورهای مختلف نوشتند و آنان را به اسلام [[دعوت]] کردند. به همین منظور، حضرت، [[حارث بن عمیر ازدی]] را همراه نامهای نزد فرمانروای [[بُصری]] فرستاد و او را به [[پذیرش اسلام]] فرا خواند. اما حارث پس از رسیدن به دهکده [[موته]]، بهدست [[شرحبیل بن عمرو غسانی]] –کارگزار [[هرقل]] در منطقه- گرفتار آمد و به [[شهادت]] رسید. این خبر بر پیامبر{{صل}} سخت ناگوار آمد. از این رو، دستور [[اجتماع]] [[مسلمانان]] را در اردوگاه «[[جرف]]» صادر فرمود. پس از اجتماع، ایشان سپاهی سه هزار نفره را به [[فرماندهی]] [[زید بن حارثه]] روانه [[شام]] کردند و ضمن [[انتصاب]] [[فرماندهان سپاه]]، به آنان فرمودند تا به [[قتلگاه]] [[حارث بن عمیر]] بروند و ساکنان آنجا را به [[اسلام]] بخوانند و در صورتی که نپذیرند با آنها بجنگند. خبر این [[حرکت]] به [[دشمن]] رسید و آنها هم، سپاهی صد هزار نفره به [[فرماندهی]] [[شرحبیل بن عمرو]] فراهم آوردند و در [[مآب]] -از سرزمینهای بلقاء- فرود آمدند. در این هنگام، جماعتی از [[قبایل]] [[جذام]]، [[لخم]]، بهراء، [[وائل]]، بکر و... که برخی تعدادشان را تا صد هزار تن برشمردند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۷۵؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۷؛ مقدسی، البدء و التاریخ، ج۴، ص۲۳۱.</ref> نیز بدیشان پیوستند. از آن سو، [[سپاه]] [[مسلمین]]، به «معان» از سرزمینهای شام رسید و در آنجا از حضور نیروهای [[هرقل]] [[روم]] مطلع شدند. [[مسلمانان]] پس از دو شب اقامت در «معان» و [[مشورت]] در ادامه راه یا انصراف و بازگشت به [[مدینه]]، سرانجام با سخنان پر [[شور]] [[عبدالله بن رواحه]]، تصمیم به ادامه مسیر گرفتند. آنان تا روستای [[موته]] پیش رفتند و در آنجا با سپاه بزرگ روم رو در روی شدند. در این [[جنگ]] نابرابر که در [[جمادی الاولی]] [[سال هشتم هجرت]] به وقوع پیوست، [[فرماندهان]] اسلام یکی پس از دیگری به [[شهادت]] رسیدند. در نهایت [[سپاه اسلام]] به فرماندهی [[خالد بن ولید]]، عقب نشستند و با مابقی سپاه خود را به مدینه رساندند<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۵۵-۷۶۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۳۷۰-۳۸۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۹۷-۹۸.</ref>. | |||
[[رویارویی]] دیگر [[لخمیها]] با [[پیامبر اکرم]]{{صل}} در [[سال هشتم هجری]] رقم خورد. بنا بر نقل برخی منابع، [[رسول خدا]]{{صل}} در [[جمادی الاخر]] این سال، جمعی از بزرگان [[مهاجر]] و [[انصار]] از جمله [[ابوبکر]] و عمر و [[ابوعبیده]] را به فرماندهی [[عمرو بن عاص]] به [[ذات السلاسل]] –که در فاصله ده [[روز]] راه تا مدینه قرار داشت - فرستاد. این گروه پس از رسیدن به منطقه مورد نظر، به [[اجتماع]] [[دشمن]]، متشکل از [[قضاعه]]، [[عامله]]، [[لخم]] و [[جذام]]، [[حمله]] بردند و ضمن به [[هلاکت]] رساندن تعداد زیادی از آنان، [[اموال]] بسیاری از ایشان را به [[غنیمت]] گرفتند<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۲، ص۷۶۹-۷۷۳؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۰-۳۸۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۳۲.</ref>. [[غزوه تبوک]] در [[سال نهم هجرت]] هم از دیگر وقایع مهم [[تاریخ]] [[دوران پیامبر]]{{صل}} است که در آن ذکری از بنی لخم به میان رفته است. در این سال، گروهی از [[بازرگانان]] شامی خبر آوردند که [[هرقل]] –امپراطور بیزانس- سپاهی بزرگ از [[رومیان]] فراهم آورده و [[مردم]] [[لخم]]، [[جذام]]، [[عامله]] و [[غسان]] را بر مقدمه آن گماشته و آنها را به بلقاء<ref>«بلقاء» ناحیه ای است از مناطق تحت حاکمیت دمشق، بین شام و وادی القری. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۴۸۹)</ref> فرستاده است. در پی دریافت این خبر، [[رسول خدا]]{{صل}} با وجود گرمای زی[[اد]] هوا، دستور به [[بسیج عمومی]] مردم دادند و از آنها خواستند تا با [[آمادهسازی]] تمام امکانات خود، مهیای این [[جنگ]] شوند. [[پیامبر]]{{صل}}، اشخاصی را هم به [[مکه]] و [[قبایل]] دیگر اعزام فرمود تا آنها را برای جنگ [[حرکت]] دهند. با گرد آمدن [[سپاه]]، [[لشکر]] راهی [[سرزمین روم]] شدند<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۹۰؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۲۵-۱۲۶؛ مقریزی، إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج۲، ص۴۷.</ref>. | |||
از دیگر [[اخبار]] بهدست آمده از این [[قوم]] در دوران [[حیات]] [[نبی]] خانم{{صل}} باید از [[نامه]] رسول خدا{{صل}} به [[زیاد بن جمهور لخمی]] و هشدار به او از [[فتنه انگیزی]] فردی به نام [[عمرو بن حارث]] اشاره کرد<ref>ابن قانع، معجم الصحابه، ج۵، ص۱۸۰۶.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref> | |||
==بنی لخم و تعامل با خلفای ثلاث== | |||
از این قوم و تعاملات آنان با خلفای این دوره و نیز نقش آنان در اموری چون [[کارگزاری]] و [[فرماندهی نظامی]] در این دوره اطلاع چندانی در دست نیست. شاید بتوان، بعضی اخبار واصله از نقشآفرینی این قوم در واقعه موسوم به «رده» و نیز مشارکت در جریان [[فتوحات اسلامی]] –بهویژه [[شام]] و [[مصر]]- را تنها اخبار نقشآفرینی مردم لخم در این دوره دانست. بر این اساس و بنا بر برخی گزارشات [[تاریخی]]، پس از [[ارتحال پیامبر اکرم]]{{صل}} و در پی واقعه [[عصیان]] [[قبایل]] علیه [[دولت]] [[ابوبکر]]، [[اسامة بن زید]] بعد از [[حمله]] به [[شورشیان]] [[سرزمین]] [[قضاعه]]، به «حَمقَتین»<ref>از بلندیهای شام. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۳۰۵)</ref> [[حمله]] برد و پس از فائق آمدن بر [[طایفه]] بنی ضبیب جذام و بنی خیلیل لخم و یارانشان از جذام و لخم، همراه با [[غنایم]] به [[مدینه]] بازگشت<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۲۴۳.</ref>. [[فتوحات اسلامی]] نیز از دیگر وقایع مهم [[صدر اسلام]] است که در آن به برخی [[اخبار]] و اقدامات و نقشآفرینیهای [[مردم]] [[لخم]] پرداخته شده است. بر اساس گزارشات موجود، در پی آغاز فتوحات اسلامی، هراکلیوس<ref>امپراطور بیزانس که در منابع عربی با نام هرقل از او یاد میشود.</ref> که پیشتر مناطق مهم [[شام]] -از جمله [[حمص]]- را از دست داده بود، یکبار دیگر کوشید تا با سامان دادن لشکری عظیم از [[رومیها]]، [[شامیان]]، اهالی جزیره و ارمنستانیها، در کنار [[قبایل عرب]] منطقه همچون: لخم، جذام، بلقین، بلی، [[عامله]] و [[قبائل]] [[قضاعه]] و [[غسان]] به [[جنگ]] [[مسلمانان]] برود. بدین منظور، او در تابستان [[سال ۱۴ هجری]]، همراه با [[رومیان]] و جمع زیادی از مستعربه از [[قبایل]] لخم، جذام، بلقین، بلی، عامله و قبائل قضاعه و غسان به [[انطاکیه]] رفت و آماده [[پیکار]] با مسلمانان شد. او بخشی از [[سپاه]] خود را به [[فرماندهی]] فردی به نام «صقلار» به سوی مسلمانان فرستاد. این سپاه در [[رجب]] [[سال ۱۵ هجری]] در [[یرموک]] با مسلمانان به فرماندهی [[ابوعبیده جراح]] مصاف داد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۵۷۰؛ فسوی، المعرفة و التاریخ، ج۳، ص۳۰۰.</ref>. در این جنگ، با وجود آنکه قبیلۀ لخم، همچون قبیلههای دیگر [[عرب]] شام، [[همپیمان]] سپاه بیزانس بودند، برخی از مردان بنی لخم در کنار تنی چند از [[مردمان]] [[قبیله]] جذام و عامله همراه [[برادران]] عرب خود در سپاه [[مسلمین]] حضور داشتند. اما حضور ایشان در این جنگ، تداوم چندانی نداشت،؛ چراکه آنان پس از [[مشاهده]] شدت جنگ، پا به [[فرار]] گذاشتند و در دهکدههای اطراف [[پناه]] گرفتند. این امر دستمایه یکی از مسلمانان در اشعارش گردید و ضمن شعری در [[مذمت]] [[فرار]] ایشان از معرکه چنین سرود: [[مردم]] [[لخم]] و [[جذام]] در کار [[گریز]] بودند و ما و [[رومیان]] در «[[مرج]]» به کشاکش بودیم. اگر پس از این، [[لخمیها]] و جذامیها نزد ما باز گردند، ما با آنها کاری نخواهیم داشت».<ref>زبیر بن بکار، جمهرة نسب قریش، ج۲، ص۹۲۳؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۵۷۱.</ref> در پی این [[نبرد]]، [[مسلمانان]] در پیکاری دیگر، با [[هرقل]] و [[سپاه]] بزرگش درگیر شدند و در آن نبرد که با کشته شدن جمع زیادی از مستعربه –از جمله جذامی ها- همراه بود، به فتحی بزرگ دست یافتند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۳، ص۵۷۲.</ref>. آنان در نبرد «[[یرموک]]» (۱۳ [[هجری]]) نیز شرکت داشتند<ref>رجوع کنید به ابناعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۲۵۵.</ref>. در این نبرد، [[قبیله]] لخم همراه با [[قبایل]] همدان، [[مذحج]]، [[حمیر]]، [[خثعم]]، [[کنانه]]، [[قضاعه]]، جذام، [[خولان]] و حضرموت در [[میمنه]] و [[میسره]] [[سپاه اسلام]] جای داشتند<ref>ابناعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۱۹۸؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۷، ص۱۱.</ref>. از جمله این لخمیها، مسعود بن عون [[امیر]] بنی لخم در [[عراق]] بود. او در [[فتح دمشق]] و سپس مرج الدیباج حضور داشت و به همراه جمعی از مردم لخم و جذام با ۱۵۰۰ سوار در یرموک شرکت داشت. فتح [[بیت المقدس]] هم از دیگر عرصههای حضور [[مسعود بن عون]] گزارش شده است. وی در [[جنگ]] قنسرین [[شجاعت]] زایدالوصفی از خود نشان داد و چون [[حلب]] فتح شد، [[ابوعبیده]] او را در مقدمه سپاهش گماشت و مسعود را برای [[نبرد با رومیان]] به [[انطاکیه]] فرستاد. وی این [[شهر]] را گشود و بعد از آن در بلاد المعره ساکن شد.<ref>زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۲۱۹.</ref> حضور در [[فتح مصر]] ([[سال ۲۰ هجری]]) هم از دیگر مواضعی است که نامی از بنی لخم و مردمانش به میان آمده است. بسیاری از لخمیها در پی این فتح، [[مصر]] را محل سکونت خود قرار دادند و در این [[سرزمین]] سکنی گزیدند<ref>عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۵، ص۳۶۵.</ref>. گذشته از [[اخبار]] [[جنگ]]، فرستادن [[حاطب بن ابی بلتعه]] نزد [[مقوقس]] از سوی [[ابوبکر]] جهت انعقاد [[صلح]] با آنان<ref>این صلح تا فتح مصر توسط عمرو بن عاص در سال ۲۰ هجری برقرار بود. (ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۱۴)</ref> و [[اجازه]] قصه گویی در [[بیت المقدس]] از [[عمر بن خطاب]] توسط [[تمیم بن اوس بن خارجه داری]]<ref>ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۸۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۲۵۶.</ref>، از دیگر [[اخبار]] واصله از [[قوم]] لخم در این بازه زمانی است.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref> | |||
==بنی لخم و [[حکومت امام علی]]{{ع}}== | |||
همزمان با [[تشکیل دولت]] [[علوی]]{{ع}} و در پی [[منازعات]] و [[اختلافات]] به وجود آمده بین [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} با معاویه، [[لخمیها]] -به مانند بنی اعمام جذامی خود - تحت تأثیر [[امویان]]، در حوادث و رخدادهای پیشآمد کرده، جانب امویان را گرفتند [[و]] از [[حمایت]] و [[همراهی]] با دوران [[حکومت علوی]]{{ع}} خودداری ورزیدند. این امر با توجه به قرار داشتن [[مساکن]] بسیاری از [[لخمیان]] در حیطه جغرافیایی [[شام]] و تأثیرپذیری این منطقه از [[حکمرانی]] [[معاویة بن ابیسفیان]]، امر غریبی نمینمود. بیشک [[جنگ]] صِفّین یکی از مهمترین وقایع دوران [[حاکمیت امام علی]]{{ع}} است که قبیلة لخم در آن، در کنار [[قبایل یمنی]] دیگر همچون [[عک]] و بنی جذام، ضمن اختصاص بخش عمده یمنیهای [[سپاه شام]] به خود، نقشی مهم و تأثیرگذار ایفا نمودند. آنان که در [[پیکار]] [[صفین]]، به لحاظ [[آرایش]] نظامی، رو در روی [[قبیله بجیله]] –از [[قبایل]] بنام [[سپاه عراق]]- قرار گرفته بودند<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۶۳۰.</ref>، تحت [[زعامت]] و [[فرماندهی]] چهره ممتاز بنی جذام -ناتل بن قیس جذامی-<ref>نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۰۷؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۱۱۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۱، ص۳۷۳.</ref>، در کنار دیگر [[یاران]] معاویه از [[قبیله]] عک، نبردهای [[سختی]] را با [[سپاه امیرالمؤمنین]]{{ع}} انجام دادند<ref>من باب نمونه ر.ک: دینوری، [[الاخبار الطوال]]، ص۱۷۹؛ [[نصر بن مزاحم منقری]]، [[وقعة صفین]]، ص۳۰۱ و ۳۶۳ و...</ref>. از جمله این پیکارها، [[نبرد]] معاویه و ۳۰۰ تن از مردان عک و لخم و [[حمیر]] با صد تن از یلان و [[شجاعان]] مذحجی به [[فرماندهی امام علی]]{{ع}} است<ref>ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۲۸.</ref>. بر اساس یکی دیگر از این گزارشات، [[لخمیها]] در [[روز]] چهارم [[جنگ]] نیز، همراه با [[قبایل]] [[حمیر]] و [[جذام]] به [[فرماندهی]] [[عبیدالله بن عمر]] [[حمله]] سهمگینی را علیه [[سپاه عراق]] به سامان رساندند<ref>مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۲، ص۳۷۸.</ref>. روایتی دیگر هم، حاکی از آن است که [[مالک اشتر]] همراه با هشتصد تن از [[جوانان]] همدانی، در یکی از معارک این [[جنگ]] -در [[روز]] [[پنج شنبه]] نهم صفر [[سال ۳۷ هجری]]- در برابر هجمه وسیع [[سپاه شام]] که متشکل از [[قبایل]] [[لخم]]، [[عک]]، [[جذام]] و [[اشعر]] بودند، سخت [[پایداری]] نمودند و آنان را وادار به [[عقب نشینی]] کردند<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۹۴. ابن خلدون این نبرد را در روز چهارشنبه عنوان کرده است. (ابن خلدون، تاریخ، ج۲، ص۶۳۱-۶۳۲)</ref>. در این جنگ، قبایل [[عکّ]] و لخم و جذام حملات [[سختی]] را علیه قبایل [[مذحج]] و [[بکر بن وائل]] انجام دادند و یکی از عکیان در [[تحریض]] یارانش اشعاری با این مطلع سرود: وای بر حال [[نزار]] [[مادران]] مذحجی از ضرب شست عکّ که ما مادرانشان را به عزایشان بنشانیم و.».. این [[رجز]] مرد عکّی، [[حمیّت]] [[قبیله مذحج]] را برانگیخت. پس به شدت بر آنها هجمه آوردند و روز سیاهی را برای آنها رقم زدند. چندان که منادی عکی ندا در داد: «ای [[مذحجیان]] [[خدا]] را خدا را در [[حق]] عکّ و جذام؛ آیا [[حرمت]] [[خویشاوندی]] را به یاد نمیآورید؟ لخم ارجمند و [[اشعریان]] و [[دودمان]] ذی حمام همه را نابود کردید؛ کجاست [[خرد]] و آرمانها، اینک این زنانند که بر [[مرگ]] نامداران میگریند».<ref>نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۳۰۱.</ref> در این جنگ، که به نوشته «منقری» در روز پنج شنبه نهم صفر اتفاق افتاد، بسیاری از اعلام و [[ابطال]] [[عرب]] به خاک افتادند و به روایتی [[امام علی]]{{ع}} نیز در آن، جراحاتی از ناحیه سر برداشتند.<ref>نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۳۶۳.</ref> همچنین، نقل است که معاویه پس از اطلاع از سرایش شعری توسط [[شاعر]] همدانی و [[تفضیل]] امام علی{{ع}} بر او در این [[شعر]]، وی، [[ذی الکلاع]] [[حمیری]] را فرا خواند و او را به [[فرماندهی]] سپاهی بزرگ، متشکل از هزار تن از [[یمنیان]] [[قبا]]یل یحصب، کنده، [[لخم]] و [[جذام]] به [[نبرد]] [[قوم همدان]] فرستاد. [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} متوجه این [[حرکت]] [[دشمن]] شدند و با صدای بلند به همدانیهای سپاهش نسبت به این [[حمله]] هشدار دادند و فرمودند که این [[سپاه]]، تنها آهنگ شما را دارد. در پی این حمله، [[همدانیان]] نیز ضمن لبیک به ندای [[امیرالمؤمنین]]{{ع}}، به [[رهبری]] [[فرمانده]] بزرگ خود، -قیس بن سعید- بر آنها تاختند. نبردی [[سختی]] در گرفت که تا شب به طول انجامید و در آن جمع زیادی از دو طرف کشته و زخمی شدند<ref>ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۳۱.</ref>. | |||
از دیگر مواقفی که در [[صفین]] نامی از مردان [[لخمی]] به میان آمده است، همآوردطلبی دو تن از [[لخمیان]] از [[عباس بن ربیعة بن حارث بن عبدالمطلب]] است. نقل است که پس از کشته شدن [[غرار بن ادهم شامی]] –از [[شجاعان]] [[لشکر شام]]- توسط یکی از دلاوران و امرای [[سپاه امام علی]]{{ع}} به نام [[عباس بن ربیعه]]<ref>ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۲۵.</ref>، معاویه سخت بر آشفت و در پی [[انتقام]] [[خون]] او از عباس بر آمد و [[وعده]] کرد که هر که به میدان وی برود و او را به [[قتل]] برساند، چندان عطا میکند که باقی عمر، محتاج کسی نشود. دو مرد لخمی داوطلب این کار شدند و گفتند: این کار را کفایت میکنند. معاویه نیز هر یک از آن دو را به بیست هزار درهم وعده داد. آنها به میدان رفتند و عباس را به مبارزهطلبیدند. او گفت: من امامی دارم که بیاجازه او کاری نمیکنم. گفتند: برو و [[اجازه]] بگیر. او نزد حضرت رفت و شرح ما وقع کرد. حضرت فرمود: به [[خدا]] قسم که معاویه [[آرزو]] دارد که از [[بنی هاشم]] احدی زنده نماند. پس رخت نظامی عباس به تن کرد و به میدان آن دو مرد لخمی رفت و هر دو را به [[هلاکت]] رساند<ref>ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، ص۱۴۳-۱۴۴</ref>. | |||
در واقعه عظیم صفین و در بسیاری از اشعار دو طرف سپاه، به کرات از لخم و [[مردمان]] آن سخن به میان آمده است<ref>نصر بن مزاحم منقری، وقعة صفین، ص۲۸۹، ۳۸۴، ۵۲۴ و...</ref>، که نشان از نقش فعال این [[قوم]] در این [[روز]] و تأثیرگذاری آنان در این واقعه دارد.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref> | |||
==بنی لخم و [[حکومت بنی امیه]]== | |||
همانگونه که گفته شد، قبیلة لخم از سرسپردگان و طرفداران [[معاویة بن ابیسفیان]] و از همراهان او در [[جنگ]] صِفّین بودند. پیش از آن نیز، برخی از آنان (عبدالرحمن بن حاطب بن ابی بلتعه لخمی) با رساندن [[نامه]] نائلة بنت فرافصه -[[همسر]] عثمان- به معاویه و نیز پیراهن آغشته به [[خون عثمان]] به دمشق<ref>ابوالفرج [[اصفهانی]]، الاغانی، ج۱۶، ص۴۸۵. برخی منابع از رفتن هر دو آنان خبر دادهاند. (ر.ک: [[ابن عساکر]]، [[تاریخ مدینه دمشق]]، ج۳۴، ص۲۸۲)</ref>، ارادت خود را به این [[خاندان]] نشان داده بودند. حمایتهای [[لخمیان]] از [[امویان]]، پس از [[سیطره]] معاویه بر [[جهان اسلام]] و آغاز [[حکومت بنی امیه]]، با وجود مخالفتهای گاه و بیگاه برخی [[رجال]] [[لخمی]]، تا پایان [[دولت اموی]] کما کان ادامه یافت. از جمله حمایتهای لخمیان از [[امویها]]، مساعدت و [[یاری]] مردان لخمی با آنان در [[سرکوب]] [[شورش عبدالرحمن بن محمد بن اشعث]] در سال ۸۲-[[۸۳ هجری]] است. در [[نبرد]] [[سرنوشت]] ساز امویان با ابن اشعث در «[[دیر الجماجم]]»، [[عمارة بن تمیم لخمی]] –چهره سرشناس لخمیان- عهده دار [[فرماندهی]] [[جناح چپ]] [[لشکر]] [[حجاج بن یوسف ثقفی]] –استاندار امویان در [[عراق]]- بود<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۳۴۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۴۷۱.</ref>. پس از [[شکست]] ابن اشعث و [[فرار]] او به سوی سیستان، حجاج، عماره را همراه با پسرش محمد به تعقیب آنان فرستاد. آنان در پی عبدالرحمن رفتند و در [[شوش]] به آنها رسیدند. در [[جنگی]] که بین آنها و [[یاران]] ابن اشعث در این منطقه در گرفت، ابن اشعث و یارانش شکست خوردند و به [[شاپور]] گریختند. در این [[شهر]] با پیوستن کردها به عبدالرحمن و [[قدرت]] یافتن دوباره او، بار دیگر نبردی بین [[سپاه]] او و [[عمارة بن تمیم]] در گردنه این شهر در گرفت که به شکست عماره و مجروح شدن جمع زیادی از یارانش منجر شد. عبدالرحمن پس از این [[پیروزی]]، به راه خود ادامه داد تا این که به کرمان رسید<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۳۶۷-۳۶۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۴۸۴.</ref>. پس از رفتن ابن اشعث نزد رتبیل، عمارة بن تمیم در تعقیب آنان خود را به کرمان و سپس سیستان رساند. در سیستان، او به محاصره مردی از [[بنی عنبر]] به نام [[ابوالخنساء مودود بن بشر]]<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۳، ص۳۰.</ref> که همراه با پانصد تن از [[نظامیان]] از [[همراهی]] با ابن اشعث خودداری کرده<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۳، ص۳۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۳۸۹ و ۳۹۰.</ref>، و با رفتن به زرنج<ref>شهری است در ناحیه سیستان. (حموی، معجم البلدان، ج۳، ص۱۳۸)</ref> و فتح و [[پناه]] جستن به آن، به [[دفاع از خود]] پرداخته بودند، پرداخت<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۳، ص۳۰.</ref>. [[عمارة بن تمیم لخمی]] به مقابله با وی پرداخت و پس از مدتی [[جنگ]] با مودود، به او و یارانش [[امان]] داد<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۳، ص۳۰؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۳۸۹؛ ابن مسکویه، تجارب الامم، ج۲، ص۳۶۷.</ref>.او پس از [[تسلط]] بر سیستان، کس پیش رتبیل فرستاد و [[نامه]] حجاج را بدو تقدیم کرد. در این نامه آمده بود که: «اما بعد؛ عمارة بن تمیم را با سی هزار سپاهی از [[مردم]] [[شام]] سوی تو فرستادم که هرگز از [[اطاعت]] من بیرون نشدهاند و [[خلیفه]] ای را [[خلع]] نکردهاند و پیرو پیشوای ضلالتی نبودهاند و هر یک از آنها ماهانه یکصد درهم [[حقوق]] دارند و جنگ را خوش دارند و به [[طلب]] ابن اشعث آمدهاند». اما رتبیل از [[تسلیم]] ابن اشعث خودداری کرد تا این که ابن اشعث و برادرش قاسم به [[خیانت]] مردی به نام عبید بن ابی سبیع تمیمی که از [[یاران]] نزدیک ابن اشعث و رابط او و دربار رتبیل بود، مظنون شدند. اما پیش از [[جامه]] عمل پوشاندن به قصد خود در نابودی عبید، وی متوجه [[نیت]] آنان شد و نزد رتبیل رفت و ضمن [[سعایت]] از [[عبدالرحمن بن محمد بن اشعث]] او را به تسلیم عبدالرحمن به حجاج قانع کرد. سپس نزد عماره رفت و در ازای دریافت [[اجرت]] از او، حاضر به [[خدمت]] او شد. عمارة بن تمیم موضوع را به [[حجاج بن یوسف ثقفی]] گزارش کرد. حجاج هم در پاسخ بدو نوشت که خواستههای رتبیل و عبید بن ابی سبیع را بپذیرد و [[تعهد]] کند. بدین ترتیب، رتبیل، عبدالرحمن و سی تن از افراد خاندانش را در [[غل و زنجیر]] کرد و نزد عماره فرستاد. ابن اشعث پیش از رسیدن نزد عماره، خود را از بلای قصری به [[زمین]] انداخت و کشته شد. [[سپاهیان]] سر او را بریدند و همراه دیگر [[اسرا]]، نزد [[عمارة]] بن [[تمیم]] فرستادند. او هم همه اسرا را گردن زد و سرهای آنها را نزد حجاج فرستاد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۳۹۰-۳۹۱؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۵۰۱-۵۰۲. نیز ر.ک: یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۲۷۹؛ ابن مسکویه، تجارب الامم، ج۲، ص۳۶۸.</ref>. حضور [[لخم]] در کنار قبایلی چون [[جذام]] و طی به [[فرماندهی]] [[عبدالله بن عدی بن حاتم طائی]] و جمع زیادی از [[مسلمانان]] در [[زمان]] [[عبدالملک بن مروان]] (حک. ۶۵-۸۶) به فرماندهی [[مسلمة بن عبدالملک]] جهت [[نبرد با رومیان]] هم از دیگر وقایعی است که به نقش [[فرزندان]] [[لخم]] در آن در زمان [[حکومت]] عبدالملک بن مروان پرداخته است<ref>ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۹، ص۱۶۷-۱۶۹.</ref>. | |||
[[همکاری]] با سران [[اموی]] در [[سرکوب]] شورش [[یزید بن مهلب بن ابی صفره]] در سال ۱۰۲ و ۱۰۳ [[هجری]] هم از دیگر وقایع مهمی است که به حضور بنی لخم پرداخته است. بنا بر نقل گزارشی، [[یزید بن عبدالملک]] –خلیفه اموی- (حک. ۱۰۱-۱۰۵) در مقابله با یزید بن مهلب، سپاهیانی از [[غسان]]، لخم، جذام، [[عامله]]، [[قضاعه]] و... فراهم آورد و به فرماندهی برادرش مسلمة بن عبدالملک و [[عباس بن یزید]] به [[نبرد]] یزید بن مهلب و [[اهل]] بیتش فرستاد<ref>عوتبی صحاری، الانساب، ج۲، ص۶۵۲.</ref>. ماجرای خروج [[یزید بن ولید بن عبدالملک]] (حک. ۱۲۶-۱۲۶ شش ماه) علیه [[ولید بن یزید]] (حک. ۱۲۵-۱۲۶) و کشته شدن ولید هم، از جمله وقایع مهمی است که جمعی از [[لخمیان]] به فرماندهی [[حمید بن حبیب لخمی]] همراه با [[مردم]] دیرالمران و ازره و سطرا حضور داشتند. این حضور، در اشعار برخی [[شاعران]] آن زمان انعکاس داشته است<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۲۴۲.</ref>. حضور فعال لخمیان و جذامیان در [[سپاه]] [[خالد بن عبدالله قسری]] در [[عراق]]<ref>مصعب زبیری، نسب قریش، ص۹.</ref> هم از دیگر اخباری است که به ذکر نقش فرزندان لخم در دوران اموی پرداخته است. علاوه بر میادین نظامی، [[لخمیها]] در [[کارگزاری]] [[دولت]] [[بنی امیه]] هم نقش آفرین بودند که از جمله آن میتوان از [[رییس]] پلیسی [[بکیر بن شماخ لخمی]] برای یزید بن ولید بن عبدالملک (حک. ۱۲۶-۱۲۶ شش ماه) یاد کرد<ref>ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۵، ص۲۰۸.</ref>. [[علی بن رباح لخمی]] [[مصری]] هم از دیگر لخمیانی بود که در [[دستگاه اموی]] از جایگاه ویژه ای برخوردار بودند<ref>ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۵۴.</ref>. وی که در برخی منابع، در شمار [[تابعین]] قرار گرفته است<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۷، ص۳۵۴؛ العجلی، معرفة الثقات، ج۲، ص۱۵۴.</ref>، از شرکت کنندگان در [[فتوحات]] [[افریقا]]<ref>ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۵۵.</ref>، و در نزد [[عبدالعزیز بن مروان]] –برادر [[عبدالملک بن مروان]] [[خلیفه اموی]] و [[حاکم مصر]]- دارای منزلتی خاص بود<ref>ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۵۵.</ref>. [[ابومحجن عبدالله بن منذر بن قیس]] از همراهان [[مسلمة بن عبدالملک]] در غزای [[روم]] و از مقتولین بر دروازه [[قسطنطنیه]]<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۲؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳-۴۲۴.</ref>، [[مسعود بن عون]] [[امیر]] بنی لخم در [[عراق]]<ref>زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۲۱۹.</ref>، و پسرش منذر بن مسعود هم در شمار دیگر لخمیانی قرار گرفتهاند که به [[خدمت]] [[امویان]] در آمده بودند. منذر بن مسعود بعد از پدرش، [[ریاست]] [[لخم]] در معرة النعمان را عهده دار شد و نبردهایی را با بلاد روم انجام داد<ref>زرکلی، الاعلام، ج۷، ص۲۹۵.</ref>. | |||
علاوه بر [[لخمیها]] برخی [[موالیان]] ایشان نیز از [[شهرت]] بسزایی در [[دولت اموی]] برخوردار شدند که از چهرههای نامدار ایشان میتوان به [[موسی بن نصیر]] و پسرانش عبدالعزیز و مروان اشاره کرد<ref>ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۵۷۰؛ ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۱۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۱، ص۲۱۱.</ref>. موسی بن نصیر [[فرمانده]] نیروی دریایی معاویة بن [[ابوسفیان]] بود. وی از سوی معاویه به غزای قبرس رفت و پس از فتح آنجا، به ساخت [[دژها]] و استحکامات در این جزیره پرداخت<ref>ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۱، ص۲۱۲.</ref>. او در [[نبرد]] [[مرج]] راهط ([[سال ۶۴ هجری]]) در کنار [[مروانیان]] حضور داشت<ref>ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۱، ص۲۱۲.</ref>. وی در [[زمان]] [[خلافت]] عبدالملک بن مروان (حک. ۶۵-۸۶ [[هجری]]) همراه با [[بشر بن عبدالملک]] –پسر عبدالملک بن مروان- [[استاندار]] جدید [[بصره]]، به این [[شهر]] رفت. پس از [[مرگ]] بشر و آمدن [[حجاج بن یوسف ثقفی]] به بصره به عنوان استاندار جدید این منطقه، وی از [[بیم]] [[عقوبت]] وی، به [[شام]] نزد [[عبدالعزیز بن مروان]] گریخت.<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۶۹-۷۰.</ref> [[عبدالعزیز]] بن [[مروان]] در صفر [[سال ۷۹ هجری]]، او را بجای [[حسان]] بن نعمان-عامل [[عبدالملک بن مروان]] در [[افریقا]]- گماشت و او را به افریقا فرستاد<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۷۱. یعقوبی انتصاب موسی بن نصیر بر افریقا را به عبدالملک بن مروان در سال ۷۷ هجری نسبت داده است. (یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۲۷۷)</ref>. وی پس از رفتن به افریقا، با مستحکم کردن جایگاه خود در این منطقه، دست به [[فتوحات]] در نقاط مختلف آن زد. [[موسی بن نصیر]] بر هراره، زناته و کتامه چیره شد و [[غنایم]] بسیار آن را نزد عبدالعزیز فرستاد. او پس از [[پیروزی]] بر صنهاجه، سجوما و...<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۷۳-۷۷.</ref> به [[اندلس]] رفت. از مهمترین اقدامات او، [[فتح اندلس]] در خلال سالهای ۸۹ تا ۹۲ [[هجری]] است که منابع، مفصل به چند و چون آن پرداختهاند. [[موسی]] پس از انجام فتوحات در اندلس، از سوی [[ولید بن عبدالملک]] (حک. ۸۶-۹۶)، به [[دمشق]] فرا خوانده شد و سپس به دست [[سلیمان بن عبدالملک]] (حک. ۹۶-۹۹)، -[[خلیفه]] جدید [[اموی]]- کشته شد<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۹۸؛ ابن فرضی، [[تاریخ]] العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۱۹</ref>. پسرش عبدالعزیز هم بعد [[مرگ]] پدر، دو سال و نیم بر منطقه اندلس [[حکومت]] کرد<ref>ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۱۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۱.</ref> تا این که او نیز با [[دسیسه]] [[امویان]] کشته شد<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۱۱۰-۱۱۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۲۲؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۱.</ref>. ضمن این که برخی منابع هم، از امارت عبدالملک بن مروان بن موسی بن نصیر در [[مصر]] در [[زمان]] [[خلافت]] [[مروان بن محمد]] ملقب به [[مروان حمار]]، چهاردهمین و آخرین خلیفۀ اموی (حک: ۱۲۷ـ۱۳۲) خبر دادهاند<ref>ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۷، ص۱۶۷.</ref>. | |||
در کنار این حمایتها، مخالفتهایی هم از بعضی [[لخمیها]] با [[دولت اموی]] -بهویژه اواخر عمر این [[دولت]] - صورت گرفت که کشته شدن [[عبدالله بن عبدالرحمن بن حاطب بن ابی بلتعه]] در [[واقعه حره]] (در [[سال ۶۳ هجری]])<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۹۴.</ref> از آن جمله است. همچنین، [[مخالفت]] برخی [[لخمیان]] با [[خلافت]] [[مروان بن حکم]] هم از دیگر موارد این [[مخالفت]] هاست. از این رو، [[مروان]] در نیمه [[جمادی الاخر]] [[سال ۶۵ هجری]]، پس از [[سرکوب]] مخالفان خود در [[مصر]]، ۸۰ تن از ایشان را که اکیدر بن حمام [[لخمی]] –عامل [[ابن زبیر]] در مصر<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۲۵۷.</ref> و [[رییس]] [[لخمیها]] و از [[قاتلین]] عثمان<ref>ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۵، ص۴۲؛ زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۴۲.</ref> - از جمله آنان بود، گردن زد. همچنین، از دیگر مخالفتهای این [[قوم]] با [[امویان]] میتوان به [[شورش]] جمعی از ایشان در [[زمان]] [[حکومت]] [[مروان بن محمد]] (مروان دوم؛ ملقب به [[مروان حمار]]، چهاردهمین و آخرین خلیفۀ [[اموی]] (حک: ۱۲۷ـ۱۳۲)) اشاره کرد. نقل است که در جریان شورشهای انجام گرفته علیه مروان بن محمد در منطقه [[شامات]]، [[ثابت بن نعیم بن زرعة بن روح بن زنباع جذامی]] پس از شورشهای [[مردم]] [[حمص]] و سپس اهالی [[غوطه]] و سرکوب ایشان به دست مروان<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۳۳.</ref>، با [[حمایت]] و [[همراهی]] [[قبایل]] [[لخم]] و [[جذام]] در [[سال ۱۲۷ هجری]] در [[فلسطین]] دست به شورش زد و با حدود ۵۰ هزار نظامی، به طبریه رفت. او ولید بن معاویة بن مروان بن عبدالملک بن مروان -[[کارگزار]] مروان بن محمد در طبریه [[اردن]]- را در محاصره گرفت؛ اما در مصاف با نیروهای ولید بن معاویه و [[سپاه]] کمکی مروان به [[فرماندهی]] [[ابو الورد مجزأة بن کوثر بن زفر کلابی]] به [[سختی]] [[شکست]] خورد و بیشتر یارانش کشته شدند و بقیه گریختند<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۹، ص۲۳۴. نیز محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۷، ص۳۱۴.</ref>. | |||
مالک بن بَرَکات بن منذر اول -[[امیر]] [[امارت]] المعره- هم، از دیگر لخمیانی بود که در اواخر عمر [[دولت اموی]] به مخالفت با مروان بن محمد دست زد. وی که در اواخر [[دولت امویان]] با استفاده از [[هرج]] و مرجها و آشفتگیهای موجود، امارتی لخمی در منطقه المعمره ایجاد و تأسیس ایجاد کرده بود، با ظهور [[بنی عباس]]، دست [[بیعت]] به ایشان داد؛ از این رو، [[مروان حمار]] با او به مقابله برخاست. مالک به [[عبدالله بن یحیی عباسی]] پیوست و با او در [[نبرد]] [[نهر]] الزاب -بین [[موصل]] و اربل- شرکت کرد. وی پس از [[تأسیس دولت]] [[عباسی]]، از سوی عبدالله به امارت المعره و بلاد اطراف آن [[منصوب]] شد. [[مالک بن برکات]]، پدر [[امیر]] ارسلان جد ارسلانیهای معروف لبنان است که تا کنون باقی و معروفند.<ref>زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۵۸.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref> | |||
==بنی لخم و [[حکومت بنی عباس]]== | |||
از بنی لخم و تعاملات ایشان با [[دولت بنی عباس]] نیز [[اخبار]] نسبتاً معدودی به دست ما رسیده است که از نخستین تعاملات این [[قوم]] با [[بنی عباس]] میتوان به مشارکت مالک بن بَرَکات بن منذر اول -امیر امارت المعره- در تشکیل [[دولت عباسی]] اشاره کرد. مالک از لخمیانی بود که در اواخر عمر [[دولت اموی]] دست به [[مخالفت]] با [[مروان بن محمد]] -آخرین [[خلیفه اموی]] و معروف به [[مروان حمار]]- زد. وی که به ایجاد و تأسیس امارتی [[لخمی]] در اواخر [[دولت امویان]] پرداخته بود، با ظهور بنی عباس، دست [[بیعت]] با ایشان داد؛ از این رو، مروان بن محمد با او به مقابله برخاست. مالک بن برکات، نزد [[عبدالله بن یحیی]] عباسی گریخت و بدو پیوست و با او در [[نبرد]] [[نهر]] الزاب -بین [[موصل]] و اربل- شرکت کرد. پس از تأسیس دولت عباسی، وی از سوی عبدالله به امارت المعره و بلاد اطراف آن منصوب شد<ref>زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۲۵۸.</ref>. | |||
[[حمایت]] [[غیاث بن علقمه لخمی]] از [[قیام]] سعید یحصبی معروف به «مطری» در ناحیه «لبله» [[اندلس]]، که به [[خونخواهی]] یمنیانی که با [[علاء بن مغیث جذامی یحصبی]] در [[سال ۱۴۶ هجری]] در [[دعوت]] برای [[ابوجعفر منصور دوانیقی]] –خلیفه عباسی- (حک: ۱۳۶-۱۵۸) در بلاد باجه اندلس گرد آمده، و توسط عبدالرحمن داخل-مؤسس [[دولت]] [[امویان اندلس]]- کشته شده بودند، قیام کرده بود و اشبیلیه را به [[تصرف]] خود در آورده بود، هم، از دیگر مواضع حمایت [[لخمیها]] از دولت عباسی است. پس از این [[حرکت]]، عبدالرحمن داخل -مؤسس دولت امویان اندلس- بر او هجمه برد و سعید به ناچار در دژی [[پناه]] گرفت. با به محاصره در آمدن سعید یحصبی توسط قوای عبدالرحمن داخل، [[غیاث بن علقمه لخمی]] که در شدونه مستقر بود به مدد مطری آمد؛ اما عبدالرحمن، [[غلام]] خود را به مقابله با او فرستاد تا راه را بر آنها بستند و مانع از کمک رسانی او به مطری شدند. تا این که سرانجام مطری، در یکی از روزها که به [[جنگ]] آمده بود، کشته شد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۷.</ref>. از [[کارگزاران]] [[لخمی]] [[دولت]] [[عباسیان]] هم میتوان از افرادی نظیر [[موسی بن علی بن رباح]] [[والی مصر]] در دوران [[خلافت]] [[منصور دوانیقی]] (حک: ۱۳۶-۱۵۸) یاد کرد<ref>ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۱، ص۳.</ref>. | |||
البته، در کنار این حمایتها، اخباری هم از مقابله برخی از [[مردمان]] این [[قوم]] با برخی [[خلفای عباسی]] در دست است که [[شورش]] [[لخمیها]] و مدلجیها در [[زمان]] [[مأمون عباسی]] (۱۷۰-۲۱۸هجری) و [[تسلط]] بر اسکندریه به [[فرماندهی]] [[رییس]] خود احمد بن [[رحیم]] لخمی<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۴۴۶.</ref> از آن جمله است. حضور جمعی از [[مردم]] بنی جذام در [[قیام]] [[تمیم]] لخمی در [[سال ۲۲۷ هجری]] هم از دیگر [[اخبار]] مهم این قوم در [[تقابل]] با [[دولت عباسی]] است. تمیم لخمی معروف به «[[ابوحرب]]» و ملقب به «مُبَرقَع» در دوران [[حکومت]] [[معتصم]] (حک.۲۱۸-۲۲۷) و به نقلی [[واثق عباسی]] (حک. ۲۲۷-۲۳۲). به [[همراهی]] جمعی از مردم [[لخم]] و جذام و عامله و بلقین در [[فلسطین]] سر به شورش نهاد و سپس راهی [[اردن]] شد. [[واثق]]، [[رجاء بن ایوب حضاری]] را جهت [[سرکوب]] آنها و دیگر شورشهای منطقه به آن سامان فرستاد. رجاء با تمیم لخمی مصاف داد و او را پس از [[اسارت]]، به [[سامرا]] فرستاد<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۴۸۰. نیز ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۹، ص۱۱۶-۱۱۷؛ مسکویه، تجارب الامم، ج۴، ص۲۷۳-۲۷۴؛ ابناثیر، الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۵۳۲-۵۳۳.</ref>. شورش مردی از لخم در زمان حکومت [[احمد بن محمد بن معتصم]] معروف به [[مستعین بالله]] (حک. ۲۴۸-۲۵۲) در اردن هم از دیگر فعالیتهای مخالف با دولت عباسی بود که با تعقیب وی از سوی [[حاکم]] اردن، او به بلسق گریخت.<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۴۹۵.</ref> | |||
از دیگر اخبار مهم بنی لخم در دوران [[حکومت عباسیان]]، [[نزاع]] لخم و جذام در فلسطین در زمان احمد [[معتمد]] علی [[الله]] (حک. ۲۵۶-۲۷۹) و کشته شدن بسیاری از آنها است.<ref>یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص۵۰۹.</ref> همچنین [[ابن خلدون]] (م.۸۰۸) در ضمن بیان شورشهای افریقیه علیه صنهاجه پیش از تشکیل [[دولت موحدون]] (حک. ۵۱۵-۶۶۸) در [[قرن ششم هجری]]، از فردی به نام [[ورد]] [[لخمی]] سخن به میان آورده که در آن دوران، جمعی از [[آشوبگران]] را به گرد خود جمع کرد. او در قلعه قریشه میزیست در [[جبل]] شعیب. او به نواحی «بنزرت»<ref>شهری از شهرهای افریقا بر کرانه دریای مدیترانه که بین آن تا تونس دو روز راه بود. (حموی، معجم البلدان، ج۱، ص۴۹۹-۵۰۰)</ref> میتاخت و از [[مردم]] [[روستاها]] باج میگرفت. از این رو مردم در [[رنج]] افتادند. در بنزرت هم، [[لخمیان]] ساکن [[شهر]] از آشوبگران [[حمایت]] میکردند و به آشوبگری دامن میزدند. در پی این اقدامات و پس از به وجود آمدن [[اختلاف]] در بین مردم شهر، سرانجام تصمیم گرفته شد تا نزد ورد لخمی کس بفرستند و از او بخواهند تا اداره شهر را بهدست بگیرد. ورد پذیرفت و به [[دژ]] بنزرت رفت و ضمن بهدست گرفتن امور، مردم را در برابر حملات [[اعراب]] [[حفظ]] کرد و از شهر و نواحی آن [[دفاع]] کرد. او آب انبارها و بناها احداث کرد و شهر را آباد کرد. بعد از او فرزندش، «طرد» و بعد از او پسرش محمد بن طرد به [[حکومت]] رسیدند. اما حکومت محمد بیش از یک ماه به طول نینجامید و وی بهدست برادرش [[مقرب]] کشته شد. مقرب، خود، زمام کار بنزرت را به دست گرفت و خود را [[امیر]] خواند. مقرب قلمرو خویش را از تعرض اعراب محفوظ داشت و [[رجال]] [[ملک]] را بنواخت و دولتش عظیم و نیرومند گردید. [[شعرا]] به درگاهش روی آوردند و [[صلات]] و جایزه میگرفتند. پس از [[مرگ]] او، [[عبدالعزیز بن مقرب]] و بعد از او، پسرش [[موسی بن عبدالعزیز]] و سپس [[برادر]] دیگرش [[عیسی]] به حکومت رسیدند<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۶، ص۲۲۵.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref> | |||
==بنی لخم و [[اندلس]]== | |||
همانگونه که گفته شد تلاشهای بسیار [[موسی بن نصیر لخمی]] –از [[موالیان]] بنی لخم-<ref>ابن قتیبه دینوری، المعارف، ص۵۷۰؛ ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۱۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۱، ص۲۱۱.</ref> و [[طارق بن زیاد]] موفقیتهای چشمگیری را در [[فتح اندلس]] در خلال سالهای ۸۹ تا ۹۲ [[هجری]] برای [[مسلمین]] رقم زد. او قصد داشت که با فتح اروپا و فرو کوبیدن بلاد [[مسیحیان]] سر راه، خود را از شرق به [[قسطنطنیه]] و از آنجا خود را به [[دمشق]] برساند<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۱.</ref>. اما، موفقیتهای فراوان [[موسی بن نصیر لخمی]] و [[طارق بن زیاد]] در [[فتوحات]] و [[محبوبیت]] رو به افزون آنان نزد [[سپاهیان]]، [[هراس]] به [[دل]] [[خلفای اموی]] افکند. از این رو، جهت [[حفظ]] [[خلافت]] خویش، آنان را در [[سال ۹۶ هجری]] به [[دمشق]] فرا خواندند<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۸۹.</ref> پس از احضار موسی بن نصیر و طارق بن زیاد توسط [[ولید بن عبدالملک]] -[[خلیفه اموی]]- (حک. ۸۶-۹۶)، موسی بن نصیر، فرزند خود [[عبدالعزیز]] را [[جانشین]] خود ساخت و همراه [[طارق]] به دمشق بازگشت. اما از رفتنش به دمشق مدت چندانی نگذشته بود که خلیفه اموی در پی [[بیماری]] درگذشت و [[سلیمان بن عبدالملک]] (حک. ۹۶-۹۹) به خلافت رسید. سلیمان پس از رسیدن به خلافت، موسی بن نصیر را احضار و پس از [[شکنجه]]، به [[قتل]] رساند<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۹۸. در احضار موسی بن نصیر به دمشق و سپس قتل او دلایلی ذکر شده است. بنا بر نقل گزارشی، موسی بن نصیر در راه دیدار با ولید، در فلسطین نامه ای از سلیمان دریافت کرد که در آن از موسی بن نصیر خواسته شده بود که هر چه زودتر به دیدار وی آید؛ چراکه ولید در آخرین لحظات زندگیاش است. موسی پس از دریافت این نامه، سلیمان را فردی دروغگو خطاب کرد و گفت: «وی به دیدار ولید میرود چه او زنده باشد و چه مرده». سلیمان پس از اطلاع از این پاسخ موسی بن نصیر، کینه او را به دل گرفت و گفت: اگر بر موسی دست یابد او را به دار خواهد کشید. (ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۹۷) بر اساس نقلی دیگر هم، علت این اتفاق را کینه سلیمان از [[حجاج بن یوسف ثقفی]] و موسی بن نصیر و سوگند او به کشتن آنها ذکر شده است. (ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۱۰۵) اما -همانگونه که گفته شد - به نظر میرسد علت اصلی این امر، هراس خلفای اموی از موفقیتهای فراوان موسی بن نصیر لخمی و طارق بن زیاد در فتوحات و محبوبیت رو از افزون آنان نزد سپاهیان، باشد.</ref>. او سپس، در [[سال ۹۷ هجری]]<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۶، ص۵۲۳.</ref>، [[عبدالعزیز]] پسر [[موسی بن نصیر]] ـ [[حاکم اندلس]] ـ را، پس از دو سال [[حکومت]]<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۱؛ ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۳۱۹.</ref> در [[مسجد]] اشبیلیه به [[قتل]] رساند<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۱۱۰-۱۱۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۲۲؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۱.</ref>. احتمال میرود [[سلیمان بن عبدالملک]] -[[خلیفه اموی]]- از [[ترس]] به خطر افتادن [[خلافت]] خود، دستور قتل [[عبدالعزیز]] را -همانند پدرش- صادر کرده باشد. پس از قتل عبدالعزیز، بزرگان «اشبیلیه»، [[ایوب بن حبیب لخمی]] –خواهر زاده [[موسی بن نصیر]]- را [[حاکم اندلس]] قرار دادند. او شش ماه بر این [[مسند]] بود<ref>ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۲، ص۱۱۱ و ۱۱۸؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۴۸۹؛ ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۱.</ref>. | |||
از دیگر مواضعی که نامی از بنی لخم و مردمش در [[اندلس]] و وقایع و حوادث آن نامی به میان آمده است، جریان [[حمایت]] [[غیاث بن علقمه لخمی]] از [[قیام]] سعید یحصبی معروف به «مطری» در ناحیه «لبله» اندلس، که به [[خونخواهی]] یمنیانی که با [[علاء بن مغیث جذامی یحصبی]] در [[سال ۱۴۶ هجری]] در [[دعوت]] برای ابوجعفر [[منصور دوانیقی]] –خلیفه [[عباسی]]- (حک: ۱۳۶-۱۵۸) در بلاد باجه اندلس گرد آمده، و توسط عبدالرحمن داخل-مؤسس [[دولت]] [[امویان اندلس]]- کشته شده بودند، قیام کرده بود و اشبیلیه را به [[تصرف]] خود در آورده بود، هم از دیگر مواضع حمایت [[لخمیها]] از [[دولت عباسی]] است. پس از این [[حرکت]]، عبدالرحمن داخل -مؤسس دولت امویان اندلس- بر او هجمه برد و سعید به ناچار در دژی [[پناه]] گرفت. با به محاصره در آمدن سعید یحصبی توسط قوای عبدالرحمن داخل، غیاث بن علقمه لخمی که در شدونه مستقر بود به مدد مطری آمد؛ اما عبدالرحمن، [[غلام]] خود را به مقابله با او فرستاد تا راه را بر آنها گرفتند و از مدد او به مطری جلوگیری کردند. تا این که سرانجام مطری، در یکی از روزها که به [[جنگ]] آمده بود کشته شد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۱۵۷.</ref>. قیام ابراهیم بن حجاج بن عمیر بن حبیب لخمی<ref>ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۴.</ref> و پسرش [[عبدالرحمن بن ابراهیم بن حجاج]] در اشبیلیه<ref>ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۴.</ref> و نیز [[همراهی]] برخی از [[مردم]] بنی نماره با بنی قرّه در قیامشان در بَرَقَه<ref>ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۴.</ref> هم، از عمده خبرهای ما از حضور [[لخمیها]] در [[اندلس]] و نقشآفرینی آنان در حوادث و وقایع این [[سرزمین]] است. مضاف بر این که، [[تأسیس دولت]] [[بنی عباد]] (حک. ۴۱۴ – ۴۸۴) در اندلس هم از دیگر اقداماتی بود که به [[مردم]] این [[قوم]] نسبت داده شده است: | |||
===[[دولت]] بنی عَبّاد=== | |||
دولت بنی عباد (حک. ۴۱۴ – ۴۸۴ [[هجری]]) از حکومتهای [[ملوک الطوایفی]] اندلس بودند که پس از زوال دولت [[امویان اندلس]] (۳۱۸-۴۲۲ هجری) و قبل از استقرار [[مرابطین]] (حک. ۴۴۸-۵۴۱ هجری) در اشبیلیه [[حکومت]] یافتند. این دولت که توسط [[قاضی]] ابوالقاسم محمد بن ذی الوزارتین اسماعیل بن محمد بن اسماعیل بن قریش بن عباد بن عمرو بن اسلم بن عمرو بن عطاف بن نعیم لخمی در اشبیلیه -غرب اندلس- بنیان نهاده شد، به نام [[طایفه]] شان بنی عباد بن عمرو، «بنی عباد» خوانده شد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۰.</ref>. جد اعلای ایشان عطاف -که اصالتی [[حمصی]] داشت- همراه با [[سپاهیان]] [[لخم]] به اندلس آمده بود و در [[قریه]] «طشانه» در شرق اشبیلیه [[منزل]] گرفته بود. محمد بن اسماعیل بن قریش –جد ابوالقاسم محمد بن اسماعیل مؤسس دولت بنی عباد- در طشانه عهده دار امر [[نماز]] بود. پسرش [[اسماعیل بن محمد]] معروف به «ذی الوزارتین» در [[سال ۴۱۳ هجری]] به [[وزارت]] رسید. پس از او فرزندش ابوالقاسم محمد جا پای او نهاد وزارت برخی امرای محلی منطقه را بر عهده گرفت. او از سال ۴۱۴ تا [[سال ۴۳۳ هجری]] که درگذشت، علاوه بر [[منصب قضاء]]، [[مقام وزارت]] را نیز عهده دار بود<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۰.</ref>. ابوالقاسم محمد در دربار قاسم بن حمود (۳۴۳-۴۳۱ هجری دومین [[حاکم]] بنی حمود) به جایگاه بلندی دست یافته بود و همو بود که بنیان امارت ابوالقاسم محمد را [[استوار]] گردانده بود. وضع بدین منوال بود تا این که قاسم بن حمود در پی [[شورش]] برادرزادهاش [[یحیی بن علی]] از حکومت قرطبه برکنار شد. اما این برکناری، شش ماه بیشتر به طول نیانجامید و با [[عزل]] یحیی از [[حکومت]]، بار دیگر از قاسم بن حمود برای حکومت قرطبه [[دعوت]] به عمل آمد. اما سه تن از شیوخ بلد یعنی [[ابوالقاسم محمد بن اسماعیل لخمی]] و [[محمد بن بریم الالهانی]] و [[ابوبکر محمد بن محمد بن حسن زبیدی]] زمام امور [[شهر]] را به صورت شورایی به دست گرفتند و مانع از ورود قاسم بن حمود به [[شهر]] شدند. چندی بعد ابوالقاسم محمد بن اسماعیل، آن دو تن دیگر را کنار زد و خود به [[تنهایی]] زمام امور را به دست گرفت<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۰. بنا بر نقلی دیگر، در چگونگی تأسیس این دولت چنین آمده است: اسماعیل بن محمد بن اسماعیل بن قریش بن عباد لخمی -مؤسس دولت عبادیه در اشبیلیه- در ابتدای امر از نگهبانان خلیفه هشام دوم در قرطبه بود و به فضل و صلاح شناخته میشد. از این رو، هشام او را به امامت مسجدش در این شهر گماشت. پس از آشفتگی امر امویین در اندلس، او امور اشبیلیه را در دست گرفت. (زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۳۲۳)</ref>. پس از [[مرگ]] [[محمد بن اسماعیل]] (عباد) در [[سال ۴۳۳ هجری]]، پسرش [[عباد بن محمد]] به جایش نشست و «[[المعتضد بالله]]» [[لقب]] یافت. او نیز [[پادشاهی]] [[مقتدر]] بود و جهت گسترش قلمرو بارها به [[جنگ]] رفت<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۱.</ref>. المعتضد با فتح برخی از ممالک [[اندلس]]، قلمرو خود را [[توسعه]] بخشید. وی با ابن جهور و [[بادیس بن حبوس]] -صاحب غرناطه- و دیگران نبردهایی انجام داد و شهرهایی چون شلب، شنت بریّه، لبله، شلطیش، [[جبل]] العیون، مرسیه و... را در غرب و جنوب اندلس به [[تصرف]] خود در آورد<ref>زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۲۵۷-۲۵۸.. نیز ر.ک: ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۱-۲۰۲.</ref>. تا این که او نیز به [[سال ۴۶۱ هجری]] درگذشت و [[حکومت]] به دست پسرش «[[المعتمد علی الله]]» افتاد. المعتمد نیز در ادامه کشورگشاییهای این [[خاندان]]، توانست «قرطبه» را از [[تسلط]] «بنی جهور» خارج سازد<ref>زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۸۱.</ref>. او فرزندانش را به مراکز قلمرو خود روانه کرد و هر یک را در جایی امارت داد<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۱-۲۰۲.</ref>. [[دولت]] او در غرب اندلس [[قدرت]] گرفت؛ چندان که همه دولتهای [[ملوک الطوایفی]] منطقه همچون ابن بادیس بن حبوس در غرناطه، ابن افطس در بطلیوس، ابن صمادح در المریه و... را تحت [[فرمان]] خود در آورد و از آنان [[خراج]] میگرفت. وضع بدین منوال بود تا این که [[مرابطین]] در [[مغرب]] ظهور یافتند و کار یوسف بن تاشفین بالا گرفت<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۳.</ref>. آلفونسو ششم (حک ۴۵۷-۵۰۱ [[هجری]]) -[[پادشاه]] لئون و کاستیلا- هر سال مبلغی به عنوان [[جزیه]] از بنی عباد دریافت میکرد. او جماعتی را به [[ریاست]] مردی [[یهودی]] به [[سرزمین]] آنها میفرستاد تا [[مالیات]] سالانه را وصول کنند. به سبب اختلافی که بین [[شاه]] [[عبادی]] و آن [[مرد]] یهودی پدید آمد، المعتمد، [[فرمان]] به [[دستگیری]] این افراد را داد و سپس آن یهودی مورد [[اعتماد]] آلفونسو را به [[قتل]] رساند. این امر موجب [[خشم]] آلفونسو و بروز [[جنگ]] بین [[مسیحیان]] و بنی عباد گردید. آلفونسو در [[سال ۴۷۸ هجری]] به «اشبیلیه» [[حمله]] و «طلیطله» را به [[تصرف]] خود در آورد<ref>زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۸۱.</ref>. المعتمد، که در خود توان مقابله با او را نمیدید به ناچار یوسف بن تاشفین –امیر [[مرابطین]]- (۴۱۰-۵۰۰ [[هجری]]) را به یاریطلبید. نقل است که در این اثنا، فقهای [[اندلس]] از [[یوسف بن تاشفین]] خواستند که دستور دهد تا [[ملوک الطوایف]] باج و [[خراج]] را از آنها بر دارند. یوسف نیز خواستار رفع باج و خراج گردید. امرای ملوک الطوایف از جمله المعتمد -[[پادشاه]] بنی عباد- در ابتدا پذیرای خواسته ابن تاشفین شدند و فرستادگان او را بدرقه کردند. چون فرستادگان نزد یوسف بن تاشفین بازگشتند، سران ملوک الطوایف نیز [[اخذ مالیات]] را از سر گرفتند. خبر که به ابن تاشفین رسید، به [[عزم]] [[جهاد]] به سرزمین اندلس وارد شد و همه را از امارت [[خلع]] کرد و به [[مغرب]] آورد. المعتمد هم، در پی یک سلسله [[نبردها]] به [[اسارت]] او در آمد و یوسف وی را در [[سال ۴۸۴ هجری]] به «اغمات» -از روستاهای مراکش- آورد و بند بر او نهاد تا این که وی در [[سال ۴۸۸ هجری]] در گذشت<ref>ابن خلدون، تاریخ، ج۴، ص۲۰۳؛ زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۸۱.</ref>. | |||
[[حکومت]] کوتاه بنی عباد مأمن و [[پناه]] بسیاری از ادبا و شعرای عصر بود. چندان که [[المعتضد بن عباد]] -دومین [[حاکم]] این حکومت- به [[شعر]] و [[شاعری]] علاقمند بود و ادباء عصرش را مورد [[حمایت]] خود قرار داده، به خوبی مینواخت. او خود، شعر میسرود چندان که دیوانی در حد شصت صفحه [[شعر]] از او به جای مانده است<ref>زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۲۵۸.</ref>. دربار المعتمد هم، مقصد [[علماء]] و شعرای [[زمان]] بود؛ چندان که در دربار هیچ یک از [[ملوک]] عصرش به اندازه بارگاه او اعیان [[ادب]] جمع نشده بودند. او خود نیز، [[شاعری]] [[فصیح]] و کاتبی زبردست و [[قهار]] بود؛ چندان که [[دیوان]] شعری از او برجای مانده است<ref>زرکلی، الاعلام، ج۶، ص۱۸۱.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref> | |||
==مشاهیر بنی لخم== | |||
از شمار بسیار مشاهیر و معاریف این [[قبیله]] علاوه بر نام افرادی که در متن به اسامی شان پرداخته شد، میتوان از اصحابی نظیر: [[ابوهند هانی بن حبیب داری]]<ref>ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۵، ص۳۲۳.</ref>، [[جبلة بن مالک بن جبله داری]]<ref>ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۳۲۱.</ref>، [[ابورباح بن قصیر لخمی]]<ref>ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۸، ص۳۰.</ref>، [[مسعود بن ضحاک لخمی]]<ref>ابو نعیم، معرفة الصحابه، ج۴، ص۲۴۴.</ref> و [[عبدالرحمن بن حاطب بن ابی بلتعه]]<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۴۷.</ref> یاد کرد. [[قصیر بن سعد]] -مصاحب جذیمة الأبرش-<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۰۸؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۴۹؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۷.</ref>، [[منخل بن مسعود بن عامر یشکری]] از شعرای [[جاهلی]] بنی لخم<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۴، ص۵۲۲.</ref>، [[محرق بن نعمان بن منذر]]<ref>آمدی، المؤتلف و المختلف فی أسماء الشعراء و کناهم و ألقابهم و أنسابهم و بعض شعرهم، ص۲۴۳.</ref>، حُرَقه ([[خرقه]]) بنت نعمان بن منذر از شعرای [[خاندان]] شاهی<ref>آمدی، [[المؤتلف]] و المختلف فی أسماء الشعراء و کناهم و ألقابهم و أنسابهم و بعض شعرهم، ص۱۲۹؛ [[زرکلی]]، الاعلام، ج۲، ص۱۷۳.</ref>، [[عبدالله بن ابی القاسم محمد]] -[[امیر]] عدویه مغربیه-<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۳۷.</ref>، [[احمد بن محمد عزفی لغوی]]<ref>از مشاهیر بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۳۷</ref>، [[جعفر بن عنبسة بن عمر یشکری کوفی]]، نحوی [[قرن سوم]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۱، ص۲۹۰.</ref>، [[عبدالملک بن عمیر لخمی]] از [[قضات]] [[کوفه]]<ref>وکیع، اخبار القضاة، ص۴۹۰.</ref>، [[زیادة بن ابی حمره لخمی]] [[فقیه]] -از [[موالیان]] [[لخم]]-<ref>دار قطنی، المؤتلف و المختلف، ج۲، ص۵۹۸.</ref>، [[زیاد بن عبدالرحمن لخمی]] ملقب به «شبطون»<ref>ابن فرضی، تاریخ العلماء و الرواة للعلم بالاندلس، ج۱، ص۱۸۲؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۱۳، ص۳۷۴.</ref> -[[فقیه]] [[مالکی]] و نخستین کس که [[فقه مالکی]] و کتاب «الموطأ» [[مالک بن انس]] را وارد [[اندلس]] کرد -<ref>ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج۱۳، ص۳۷۴؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۱۳، ص۱۷۷.</ref> [[عامر بن معاویة بن عبدالسلام]] [[قاضی]] قرطبه<ref>ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۳.</ref>، [[فائد بن حجوة بن جبیر]] از اشراف این [[قوم]]<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۲؛ ابن درید، الاشتقاق، ص۳۷۸.</ref>، [[ابی حجوه محمد بن عبدالرحمن بن موسی]] از اشراف [[لخمی]]<ref>ابن کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۲۱۳.</ref>، [[نفیس قطرسی]] [[شاعر]] و ادیب [[مصری]] [[قرن]] ۶ و ۷ [[هجری]]<ref>زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۱۵۲.</ref>، و... هم از دیگر [[رجال]] نامدار این قوم به شمار رفتهاند. ضمن این که از [[یحیی بن عبدالرحمن بن حاطب بن ابی بلتعه تابعی]]<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۹۴.</ref>، فروة بن مجالد (مجاهد) تابعی از مولیان بنی لخم<ref>ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۸، ص۲۷۷؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۵، ص۳۰۱.</ref>، [[عبدالکریم بن محمد لخمی]]<ref>ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۶، ص۴۴۹.</ref>، [[ابوالقاسم بن رویم لخمی]]<ref>ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۰، ص۲۲۸.</ref>، [[سعدان بن یحیی بن صالح لخمی]]<ref>ابن اثیر، اللباب فی [[تهذیب]] الأنساب، ج۳، ص۱۳۰.</ref>، [[ابوالحسن حمید بن ربیع بن حمید لخمی]]<ref>سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۱؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۳، ص۱۳۰.</ref>، [[ابویحیی سعدان بن یحیی بن صالح لخمی]]<ref>سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۱.</ref>، [[ابوالحسن حمید بن محمد بن حسین لخمی]]<ref>سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۱.</ref>، [[ابوالطیب محمد بن حسین بن حمید]]<ref>سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۲.</ref>، [[عبدالرحمن بن عبدالله]]<ref>بامطرف، الجامع (جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۳، ص۳۷.</ref>، [[عمیر بن فیض لخمی]]<ref>سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۳.</ref>، [[مرة بن معبد لخمی]] و برادرش [[زهرة بن معبد]]<ref>سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۳.</ref>، [[عبدالملک بن عمیر بن سوید]]<ref>ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۴۲۴.</ref>، [[ابوبکر محمد بن حمید بن محمد لخمی]]<ref>سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۳.</ref>، [[ابوابراهیم محمد بن حجاج لخمی]]<ref>سمعانی، الانساب، ج۱۱، ص۲۱۴.</ref> و... هم، در عداد مشاهیر [[علمی]] و [[روایی]] این [[قوم]] نام برده شده است.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]</ref> | |||
== منابع == | == منابع == | ||