←مشارکت در نهضت فخ
| (یک نسخهٔ میانیِ ایجادشده توسط همین کاربر نشان داده نشد) | |||
| خط ۱۷: | خط ۱۷: | ||
== مشارکت در نهضت فخ== | == مشارکت در نهضت فخ== | ||
{{همچنین|قیام شهید فخ}} | {{همچنین|قیام شهید فخ|قیام یحیی بن عبدالله}} | ||
از جمله کسانی که در [[نهضت]] [[حسین بن علی صاحب فخ]] حضور داشت [[یحیی بن عبدالله بن الحسن]] است. | از جمله کسانی که در [[نهضت]] [[حسین بن علی صاحب فخ]] حضور داشت [[یحیی بن عبدالله بن الحسن]] است. | ||
| خط ۲۸: | خط ۲۷: | ||
[[ابوالفرج]] میگوید: در کشتن یحیی بن عبدالله [[اختلاف]] شده که چگونه بوده است، [[عمرو ابن حماد]] از مردی که با یحیی بن عبدالله در [[زندان]] بوده است نقل کرده که گفته است: من نزدیک یحیی بن عبدالله بودم و آن در تنگترین بندها و تاریکترین آنها بود، در یکی از شبها ما صدای قفلها را شنیدیم در حالی که پاسی از شب گذشته بود، ناگهان [[هارون]] سوار بر استری آمد سپس ایستاد و گفت: این شخص یعنی یحیی بن عبدالله کجاست؟ گفتند: در این اتاق است. گفت: او را نزد من آورید. | [[ابوالفرج]] میگوید: در کشتن یحیی بن عبدالله [[اختلاف]] شده که چگونه بوده است، [[عمرو ابن حماد]] از مردی که با یحیی بن عبدالله در [[زندان]] بوده است نقل کرده که گفته است: من نزدیک یحیی بن عبدالله بودم و آن در تنگترین بندها و تاریکترین آنها بود، در یکی از شبها ما صدای قفلها را شنیدیم در حالی که پاسی از شب گذشته بود، ناگهان [[هارون]] سوار بر استری آمد سپس ایستاد و گفت: این شخص یعنی یحیی بن عبدالله کجاست؟ گفتند: در این اتاق است. گفت: او را نزد من آورید. | ||
پس با او به طوری سخن میگفت که من نفهمیدم، پس گفت: او را بگیرید، چون او را گرفتند با | پس با او به طوری سخن میگفت که من نفهمیدم، پس گفت: او را بگیرید، چون او را گرفتند با عصا صد ضربه بر او زد، [[یحیی]] او را به [[خدا]] و [[خویشاوندی]] و [[قرابت]] [[رسول خدا]] {{صل}} میخواند و میگفت: به قرابتی که با تو دارم. هارون میگفت: میان من و تو قرابتی نیست. پس او را به جای اول برگرداندند، هارون گفت: چقدر به او نان و آب میدهید؟ گفتند: چهار نان و هشت رطل آب. گفت: آن را نصف کنید. | ||
چون چند شب گذشت باز صدایی شنیدیم، ناگهان دیدیم هارون آمد و ایستاد و گفت: یحیی را بیاورید. پس او را بیرون آوردند و مانند اولین مرتبه او را با عصا صد ضربه زد و یحیی او را قسم میداد، و گفت: چقدر به او | چون چند شب گذشت باز صدایی شنیدیم، ناگهان دیدیم هارون آمد و ایستاد و گفت: یحیی را بیاورید. پس او را بیرون آوردند و مانند اولین مرتبه او را با عصا صد ضربه زد و یحیی او را قسم میداد، و گفت: چقدر به او غذا و آب میدهید گفتند: دو نان و چهار رطل آب. گفت: آن را نصف کنید. سپس بیرون رفت و برای بار سوم آمد و یحیی بن عبدالله سخت مریض شده بود و گفت: یحیی را نزد من آورید. گفتند: او سخت [[بیمار]] است. گفت: چه مقدار غذا به او میدهید؟ گفتند: یک نان و دو رطل آب. گفت: آن را نصف کنید، سپس بیرون رفت. | ||
بعد از آن زمانی نگذشت که یحیی بن عبدالله از [[دنیا]] رفت و او را بیرون آورده و [[دفن]] کردند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۸۳.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۵۰۴.</ref> | بعد از آن زمانی نگذشت که یحیی بن عبدالله از [[دنیا]] رفت و او را بیرون آورده و [[دفن]] کردند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۸۳.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۵۰۴.</ref> | ||