←حلیمه و شیردادن به پیامبر{{صل}}
| خط ۱۸: | خط ۱۸: | ||
هنگامی که نزد [[عبدالمطلب]]، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیلهای؟ گفتم: از [[قبیله]] سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: "[[سعادت]] و [[بردباری]]، دو صفتی است که خیر [[دنیا]] و [[عزت]] همیشگی با آنهاست". سپس مرا به [[خانه]] [[آمنه]]، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در [[جامه]] پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی [[مشک]] از او به مشام میرسید. آن قدر این طفل، دلربا و [[زیبا]] بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینهاش نهادم. [[چشم]] گشود و نوری از چشمانش درخشید که [[آسمان]] را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. [[محمد]] همیشه از پستان راستم شیر میآشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمیخورد مگر آنکه بچه خودم مشغول [[آشامیدن]] باشد". | هنگامی که نزد [[عبدالمطلب]]، جد محمد، رفتم، پرسید: نامت چیست؟ گفتم: حلیمه. پرسید: از کدام قبیلهای؟ گفتم: از [[قبیله]] سعد؛ عبدالمطلب خندید و گفت: "[[سعادت]] و [[بردباری]]، دو صفتی است که خیر [[دنیا]] و [[عزت]] همیشگی با آنهاست". سپس مرا به [[خانه]] [[آمنه]]، همان اطاقی که محمد در آن بود، برد. او را در [[جامه]] پشمینه سفیدی که از شیر، سفیدتر بود، دیدم. پارچه حریر سبزی در زیر او بود و به پشت خوابیده بود و بوی [[مشک]] از او به مشام میرسید. آن قدر این طفل، دلربا و [[زیبا]] بود که دلم نیامد بیدارش کنم، پس دست به سینهاش نهادم. [[چشم]] گشود و نوری از چشمانش درخشید که [[آسمان]] را پر کرد و به صورتم خندید. از همان جا علاقه و محبتش در دلم افتاد؛ او را گرفته، نزد شوهرم برگشتم. همین که او را در دامن نهادم، از پستانم شیر جاری شد. [[محمد]] همیشه از پستان راستم شیر میآشامید و بچه خودم از پستان چپ و هیچگاه شیر نمیخورد مگر آنکه بچه خودم مشغول [[آشامیدن]] باشد". | ||
در بعضی از [[روایات]] نقل شده است که حلیمه میگفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو میآورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از [[برکت]] وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش میریخت<ref>بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).</ref>.<ref>[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰- | در بعضی از [[روایات]] نقل شده است که حلیمه میگفت، چند فرزند را با پستان چپ، بزرگ کرده بودم و پستان راست من خشک بود ولی چون محمد را به دامن گرفتم، هر چه کردم که پستان چپ را به دهانش بگذارم، نپذیرفت و به طرف پستان راست رو میآورد تا عاقبت گفتم: عزیزم! ببین که پستان راستم شیر ندارد ولی همین که پستان را به دهن گرفت، از [[برکت]] وی چنان شیر جاری شد که از دو طرف دهان مبارکش میریخت<ref>بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۵، ص۴۰۱ (به نقل از: المنتقی، کازرونی).</ref>.<ref>[[راحله ضائفی|ضائفی، راحله]]، [[حلیمه سعدیه (مقاله)|مقاله «حلیمه سعدیه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴]]، ص۴۳۰-۴۳۲؛ [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص۲۲۲.</ref> | ||
== حلیمه و بازگشت از [[مکه]] == | == حلیمه و بازگشت از [[مکه]] == | ||