نهضت‌های پس از عاشورا: تفاوت میان نسخه‌ها

۱۶۷٬۶۳۴ بایت حذف‌شده ،  دیروز در ‏۱۳:۳۷
(۱۹ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۳ کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
{{امامت}}
{{در دست ویرایش ۲|ماه=[[اردیبهشت]]|روز=[[21]]|سال=[[۱۴۰۵]]|کاربر=Bahmani}}
{{مدخل مرتبط
{{مدخل مرتبط
| موضوع مرتبط = نهضت‌های پس از عاشورا
| موضوع مرتبط = عاشورا
| عنوان مدخل  = نهضت‌های پس از عاشورا
| عنوان مدخل  =  
| مداخل مرتبط = [[نهضت‌های پس از عاشورا در حدیث]] - [[نهضت‌های پس از عاشورا در تاریخ اسلامی]]
| مداخل مرتبط = [[نهضت‌های پس از عاشورا در تاریخ اسلامی]]
| پرسش مرتبط  =  
| پرسش مرتبط  =  
}}
}}


==[[نهضت محمد بن عبدالله محض]]==
== نهضت‌های دوران امویان ==
==[[نهضت]] [[ابراهیم بن عبدالله بن الحسن]]{{ع}}==
=== قیام مردم مدینه ===
([[شهید]] باخَمْری)<ref>باخمری: نام موضعی میان کوفه و واسط که به کوفه نزدیک‌تر است؛ و گفته‌اند: از باخمری تا کوفه هفده فرسخ است، و در آنجا قبر ابراهیم بن عبد الله بن حسن بن حسن است. (معجم البلدان، ج۱، ص۳۱۶).</ref>
{{اصلی|واقعه حره}}
در سال ۱۴۵ پس از کشته شدن [[محمد بن عبدالله بن الحسن]] [[برادر]] [[پدر]] و مادری‌اش ابراهیم بن عبدالله [[قیام]] کرد و کشته شد؛ پدرشان عبدالله فرزند [[حسن مثنی]] پسر حسن بن [[علی بن ابی طالب]]{{ع}}، و مادرشان [[هند]] دختر [[ابوعبیده]] می‌باشد.
حره به [[زمین]] سنگلاخ یا سنگریزه‌دار می‌گویند. واقعۀ حرّه، [[قیام مردم مدینه]] بر ضدّ [[حکومت]] [[یزید]] بود. پس از [[شهادت]] [[حسین بن علی]] {{ع}}، [[ظلم]] و [[فسق]] [[یزید]] فراگیرتر و آشکارتر شد و [[مردم]] [[فساد]] دستگاه [[حاکم]] و [[ظلم]] عمّال او را دیدند و در [[مدینه]]، آگاهان از اوضاع، مردم را به زشت‌کاری‌های حکام، آگاه ساختند. والی مدینه در آن زمان، [[عثمان بن محمد بن ابی سفیان]] بود. اهل [[مدینه]] علیه او شوریدند، او و [[مروان]] و دیگر [[امویان]] را از [[مدینه]] بیرون کردند و با "[[عبدالله بن حنظله]]" [[بیعت]] کردند. خبر [[قیام]] [[مردم مدینه]]، با گزارش [[مروان]] به گوش [[یزید]] رسید. وی سپاهی انبوه را تحت فرمان "مسلم به عقبه" به [[مدینه]] گسیل داشت<ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۳، ص۶۹.</ref>. مهاجمان در منطقۀ "حرّۀ واقم" فرود آمده، به [[مدینه]] تاختند و سه روز به [[کشتار]] و [[غارت]] پرداخته و به نوامیس [[مسلمانان]] [[تجاوز]] کردند. [[مردم]] به [[حرم]] [[پیامبر]] {{صل}} پناه بردند. [[لشکریان]] [[یزید]]، [[حرمت]] [[حرم]] را نگه نداشتند و با اسب‌ها به داخل [[حرم]] آمدند و مردم را قتل عام کردند. کشتگان این واقعه هزاران نفر بودند. از جمله "عبدالله بن جعفر" نیز در این حادثه [[شهید]] شد. واقعۀ [[حرّه]] در ۲۸ ذیحجه سال ۶۳ هجری اتفاق افتاد. [[یزید]]، دو ماه و نیم پس از این حادثه مرد<ref>منتهی الآمال، محدث قمی، ج۲، ص۳۵ (چاپ جاویدان)، در حالات امام سجاد {{ع}}.</ref>.
[[شیخ طوسی]] در کتاب [[رجال]] خود او را در رجال [[امام صادق]]{{ع}} ذکر کرده است؛
و [[ابن ندیم]] در فهرست گوید: [[ابراهیم بن عبدالله بن حسن]] [[شعر]] هم گفته است؛
و در [[مقاتل الطالبیین]] آمده است: [[ابراهیم]] بر همان روش و طریقه برادرش [[محمد بن عبدالله]] در [[دین]]، [[علم]]، [[شجاعت]] و شدت بوده است<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۱۵.</ref>.


و در عمدة الطالب آمده است: ابراهیم از علمای بزرگ در [[فنون]] زیادی به شمار می‌رفت، و او [[شاعری]] [[آگاه]] به لغت [[عربی]] و [[اسرار]] آن و عالم به [[اخبار]] [[عرب]] و روزها و اشعار آنان بوده است<ref>عمدة الطالب، ص۹۹.</ref>.
این [[قیام]] که به [[قیام حرّه]]، [[حرّۀ واقم]]، [[قیام اهل مدینه]] و... هم معروف است، از پیامد‌های [[حادثۀ عاشورا]] محسوب می‌شود و افشاگری‌های [[اهل بیت]] و اقامۀ عزا در [[مدینه]] و انگیزش‌های [[زینب کبری]]، در بذرپاشی آن مؤثر بوده است<ref>برای تفصیل بیشتر قضیه، ر.ک: «واقعه حرّه در تاریخ»، محمدجواد چنارانی، تاریخ الإسلام، ذهبی، ج۵، حوادث سال ۶۸ هجری.</ref>.<ref>[[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگ عاشورا (کتاب)|فرهنگ عاشورا]]، ص ۴۹۳؛ [[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۱۶۵ ـ ۱۷۵.</ref>
[[ابن عساکر]] در [[تاریخ]] [[دمشق]] در ترجمه [[ابراهیم بن یحیی]] نقل کرده است که: ابراهیم بن عبدالله روزی در [[مجلسی]] نشسته بود که در آن مجلس [[ابوعمرو]] بن العلاء یکی از علمای مشهور در [[ادبیات عرب]] نیز حضور داشت، ابراهیم یکی از [[یاران]] خود را در آنجا دید پس در مورد او سؤال کرد و به یکی از کسانی که در آنجا بود گفت: برو و حال او را جویا شو. او رفت و برگشت و به ابراهیم گفت: او را دیدم در حالی که [[اراده]] کرده بود که بمیرد؛ بعضی از کسانی که در آنجا بودند از این سخن خندیدند و گفتند: مگر [[انسانی]] در [[دنیا]] هست که قصد کند بمیرد و اراده مردن نماید.
ابراهیم گفت: بر یک سخن عربی صحیحی می‌خندید؟ اراده می‌کند در اینجا به معنای «نزدیک است» می‌باشد، و گفت: [[خدای تعالی]] می‌فرماید: {{متن قرآن|جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ}}<ref>«سپس دیواری در آن (شهر) یافتند که می‌خواست فرو افتد» سوره کهف، آیه ۷۷.</ref> یعنی: «نزدیک بود که آن دیوار خراب شود» که «یرید» به معنی «یکاد» می‌باشد.
[[ابوعمرو]] گفت: ما همچنان در [[خیر و خوبی]] هستیم مادامی که همانند تویی در میان ما باشد.
آنگاه [[ابوعمر]] و سر [[ابراهیم]] را بوسید<ref>اعیان الشیعه، ج۳، ص۱۳۸.</ref>.
[[ابوالفرج]] گوید: ابراهیم مردی نیرومند و [[قوی]] بود. او و برادرش محمد نزد پدرشان عبدالله بودند، پس شترانی که برای محمد بود نزد آنان آمدند و در میان آنها [[ناقه]] [[سرکشی]] بود که کسی نمی‌توانست سر او را برگرداند، ابراهیم به آن ناقه نگاه تیزی کرد، برادرش محمد به او گفت: گویا در دلت می‌گفتی که این ناقه را تو بر می‌گردانی؟ ابراهیم گفت: آری. محمد گفت: اگر آن را برگرداندی آن ناقه از آن تو باشد. پس ابراهیم به سرعت از جا برخاست و اطراف آن ناقه گشت، وقتی فرصتی یافت نزدیک آمد دم آن ناقه را گرفت و او ابراهیم را به همراه خود برد در حالی که دم خود را تکان می‌داد تا اینکه از چشم پدرش ناپدید شد.


پدرش عبدالله روی به محمد کرد و گفت: [[برادر]] خود را در خطر انداختی و او را در معرض [[هلاکت]] قرار دادی.
=== نهضت توابین ===
پس مکثی و درنگی کرد و سپس ابراهیم در حالی که جامه‌اش در برش بود، بازگشت و آمد در برابر [[پدر]] و برادرش ایستاد، محمد به او گفت: این ناقه را چگونه دیدی؟ [[گمان]] کردی می‌توانی او را برگردانی و نگه داری؟
{{اصلی|قیام توابین}}
ابراهیم دم قطع شد؛ آن تافه را که در دستش بود انداخت و گفت: چه عذری دارد کسی که این را با خود آورد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۱۶.</ref>؟<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۰۶.</ref>


===[[کتاب مفضلیات]]===
=== نهضت مختار ===
[[ابراهیم بن عبدالله]] همان کسی است که کتاب مفضلیات را جمع‌آوری کرد که منسوب به [[مفضل]] ضبی است و آن هفتاد قصیده بود که [[ابراهیم]] آن را جمع‌آوری کرده و سپس [[مفضل]] بر آن قصاید افزود تا به یکصد و بیست قصیده رسیده است.
{{اصلی|قیام مختار}}
[[ابوالفرج]] نقل کرده است: هنگامی که ابراهیم پنهان بود بر مفضل ضبی وارد شد، مفضل که [[زیدی]] بود گوید: من از نزد ابراهیم بیرون می‌آمدم و او را تنها می‌گذاشتم پس ابراهیم به من گفت: هنگامی که تو بیرون می‌روی دلم تنگ می‌شود، از کتاب‌های خود چیزی را به من بده که به آن مشغول شوم.
مفضل گوید: من کتاب‌هایی از [[شعر]] به او دادم.
ابراهیم هفتاد قصیده از آن را [[انتخاب]] کرد و در یک کتاب جداگانه نوشت، و هنگامی که کشته شد من آن را اظهار کرده و بیرون آوردم و [[مردم]] آن را به من نسبت دادند، و این همان هفتاد قصیده می‌باشد که آن را انتخاب مفضل نامیده‌اند و سپس من بر آن افزودم تا یکصد و بیست قصیده شد.


پس هنگامی که ابراهیم خروج کرد من با او بودم، وقتی به [[خانه]] [[سلیمان بن علی]] رسید ایستاد و آب [[طلب]] کرد، آبی آوردند، نوشید، پس بعضی از [[کودکان]] سلیمان بن علی ([[عباسیان]]) بیرون آمدند، آنان را در بر گرفت و گفت: اینها از ما و ما از اینها هستیم و اینها [[اهل]] ما هستند و از ما و گوشت ما هستند ولی پدرانشان بر ما [[تسلط]] پیدا کردند و [[حقوق]] ما را گرفتند و خون‌های ما را ریختند، سپس به این شعر [[تمثل]] جست:
=== قیام ابن زبیر ===
{{عربی|مَهْلاً بَنِي عَمِّنا ظُلامَتَنا إِنَّ بِنا سُورَةً مِنَ الغَلَقِ‌
{{اصلی|شورش عبدالله بن زبیر}}
لِمِثْلِكُمْ نُحْمَلُ السُّيُوفُ وَ لا تُغْمَزُ أَحْسابُنا مِنَ الرِّقَقِ‌
إِنِّي لَأَنْمِي إِذَا انْتَمَيتُ إِلى‌ عِزٌّ عَزِيزٍ وَ مَعْشَرٍ صُدُقِ‌
بِيضٌ سباطُ كَاَنَّ أَعْيُنَهُمْ‌ تُكَحَّلُ يَومَ الهِياجِ بِالعَلَقِ}}<ref>«عمو زاده‌های ما از ستم به ما خودداری کنند؛ که ما را یورشی است که دل را تنگ کند. برای همانند شما شمشیر‌ها حمل می‌شود؛ و حسب‌های ما مورد عیب قرار نگیرد. من هنگامی که خودم را نسبت دهم؛ به کسی که برخوردار از عزت و راستگو است. سفید رویان و زیبا محاسن‌هایی که گویا چشمانشان؛ روز جنگ و کارزار به خون سرمه کشیده شده است».</ref>.
من به [[ابراهیم]] گفتم: این اشعار [[زیبا]] از کیست؟
گفت: از [[ضرار بن خطاب]] فهری است در آن [[روز]] که از [[خندق]] عبور کردند بر [[رسول خدا]]{{صل}}، و [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} در روز [[جنگ صفین]] آن را خواند، و حسین{{ع}} آن را در [[روز طف]] ([[کربلا]]) خواند، و [[زید بن علی]] در روز سبخه<ref>سبخه: نام موضعی در کوفه است.</ref> به آن [[تمثل]] جست، و [[یحیی بن زید]] در روز جوزجان خواند، و ما هم امروز خواندیم.


[[مفضل]] گوید: من از تمثل به این [[شعر]] فال بد زدم که هیچ کس آن را نخواند مگر اینکه کشته شد؛ سپس به «[[باخمری]]» رفتیم، وقتی نزدیک آنجا رسیدیم و خبر کشته شدن برادرش را آوردند، رنگش [[تغییر]] کرد سپس با صدای بلندی [[گریه]] کرد و گفت: خدایا! اگر تو می‌دانی که محمد برای تحصیل [[رضایت]] تو [[قیام]] کرد و [[فرمانبرداری]] تو را می‌طلبید و می‌خواست کلمه و [[دین]] تو بلند شود و از [[فرمان]] تو [[پیروی]] و [[اطاعت]] گردد، پس او را بیامرز و بر او [[رحمت]] فرست و از او [[خشنود]] باش و آنچه به سوی او رفته از [[آخرت]] بهتر از [[دنیا]] قرار ده. آنگاه به شدت گریست و اشعاری را خواند.
=== جنبش زید بن علی ===
مفضل گوید: به او [[تعزیت]] و [[تسلیت]] گفتم و او را به خاطر بی‌تابی‌اش [[سرزنش]] کردم، پس شعری از [[درید بن صمه]] خواند.
{{اصلی|قیام زید}}
سپس [[سپاهیان]] منصور مانند منصور ظاهر شدند و ابراهیم خود [[اقدام]] به [[مبارزه]] کرد، به مردی نیزه‌ای زد و من گفتم: تو خود اقدام به [[جنگ]] می‌کنی و سپاهیان گرد تو جمع‌اند؟ باز شعری خواند، چون جنگ شدت گرفت به من گفت: مرا با خواندن شعر حرکتی ده.
مفضل گوید: من شعری خواندم. گفت: آن را دوباره بخوان؛ و در چهره او نمایان شد که کشته خواهد شد.
پس من توجه نمودم و از خواندن آن اشعار پشیمان شدم و گفتم غیر از آن را می‌خوانم. گفت: همین را بخوان. آن را اعاده کردم.
او پس از شنیدن آن ابیات رکاب زد و [[حمله]] کرد و از نظرم ناپدید شد، پس تیری بر او اصابت کرد و او را به [[قتل]] رساند و این آخرین [[ملاقات]] من با او بود<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۷۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۰۸.</ref>


===[[قیام ابراهیم]]===
=== قیام یحیی بن زید ===
[[ابراهیم بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب]] در سال ۱۴۵ [[قیام]] کرد و برادرش [[محمد بن عبدالله]] هم که پیش از این ذکر شد در همین سال قیام کرده بود.
{{اصلی|قیام یحیی بن زید}}
پیش از اینکه [[ابراهیم]] ظاهر گردد منصور به شدت در تعقیب او بود و او را جستجو می‌نمود.
از [[کنیز]] او حکایت شده است که در یک نقطه از [[زمین]] پنج سال قرار نداشته و گاهی در [[فارس]] و گاهی در کرمان و یک مرتبه در منطقه کوهستانی و یک بار در [[حجاز]] و یک بار در [[یمن]] و گاهی در [[شام]] تا اینکه به [[موصل]] رفت. منصور به تعقیب او فرستاد.
ابراهیم خود حکایت کرده است: تعقیب در موصل مرا ناچار کرد تا اینکه بر سفره منصور نشستم، پس بیرون آمدم و از [[طلب]] کردن من دست برداشت.
گروهی از [[سپاه]] منصور اظهار [[تشیع]] می‌نمودند و نامه‌ای برای ابراهیم نوشته و از او خواستند نزد آنان برود تا بر منصور [[یورش]] برند.


ابراهیم به [[بغداد]] در جایی که سپاه منصور بود رفت، و منصور را آینه‌ای بود که در آن نظر می‌کرد و [[دشمن]] را از [[دوست]] می‌شناخت؛ پس در آن آینه نظر کرد و به مسیب گفت: من ابراهیم را دیدم که در میان سپاه من است و روی زمین [[دشمنی]] سخت‌تر از او ندارم، پس تحقیق کن ببین او کدام است؟
=== قیام مردم خراسان ===
پس منصور دستور داد پلی را بنا کنند، ابراهیم با [[مردم]] بیرون آمد تا آن را تماشا کند، [[چشم]] منصور بر او افتاد و ابراهیم در میان مردم رفت و خود را پنهان کرد، سپس نزد کسی به نام قامیا رفت و او [[ابراهیم]] را به اتاقی برد.
{{اصلی|قیام مردم خراسان}}
منصور برای یافتن ابراهیم تلاش بسیاری کرد و همه جا [[نگهبان]] گذاشته بود تا اینکه مخفیگاه ابراهیم [[شناسایی]] شد.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۱۰.</ref>


===[[رهایی]] از دام منصور===
== نهضت‌های دوران عباسیان ==
[[سفیان بن حیان قمی]] هنگامی که دریافت که در دام مأموران منصور گرفتار شده‌اند به ابراهیم گفت: اکنون می‌بینی که بر ما چه مشکلی پدید آمده است و به ناچار بایستی خود را در مخاطره اندازیم.
=== قیام فرزندان امام حسن{{ع}} ===
ابراهیم گفت: تو در این کار مختار هستی.
{{اصلی|قیام فرزندان امام حسن}}
پس سفیان بن حیان قمی نزد ربیع [[دربان]] منصور رفت و از او اجازه [[ملاقات]] با منصور خواست؛ ربیع او را نزد منصور برد.
هنگامی که منصور سفیان را دید او را [[ناسزا]] گفت و [[دشنام]] داد.
سفیان گفت: ای [[امیرالمؤمنین]]! من سزاوار هرچه گویی هستم، ولی من نزد تو آمدم در حالی که [[توبه]] کردم و هر چه خواهی انجام خواهم داد و [[ابراهیم بن عبدالله]] را نزد تو خواهم آورد، من آنان را [[آزمایش]] کردم و خیری در آنان نیافتم؛ پس مجوزی برای من و غلامم بنویس و سپاهی را با من روانه کن.
منصور مجوزی برای او نوشت و سپاهی را در [[اختیار]] او قرار داد و هزار دینار به او داد و گفت: از این هزار دینار کمک بگیر.


سفیان گفت: مرا به آن نیازی نیست، و سیصد دینار از آنها را برداشت و به همراه [[سپاه]] حرکت کرد.
=== نهضت محمد بن عبدالله محض ===
پس وارد آن [[خانه]] شد که ابراهیم در آنجا مخفی شده بود، ابراهیم [[لباس]] پشمی بر تن و قبایی مانند [[غلامان]] در بر داشت، سفیان بر او فریاد زد و او به پاخاست، و او را مانند اربابان [[امر و نهی]] می‌کرد.
{{اصلی|قیام محمد بن عبدالله محض}}
پس حرکت کردند تا اینکه به [[مدائن]] رسیدند، کسی که نگهبان پل بود جلوی آنان را گرفت، سفیان آن مجوز منصور را به او نشان داد، وقتی از آنجا عبور کرد نگهبان پل به سفیان گفت: این [[غلام]] نیست بلکه او [[ابراهیم بن عبدالله]] است، برو که تو را مشکلی نباشد؛ و آنان را رها کرد، پس بر کشتی سوار شدند و به [[بصره]] رفتند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۱۱.</ref>


===ورود [[ابراهیم]] به بصره===
=== نهضت باخمری ===
هنگامی که ابراهیم با [[لباس]] [[غلامان]] به همراه [[سفیان بن حیان قمی]] و تعدادی از [[سپاه]] منصور به بصره آمدند؛ سفیان تعدادی از آن مأموران را به خانه‌ای می‌آورد که دو درب داشت و تعدادی از آن مأموران را کنار یکی از درب‌های [[خانه]] می‌نشاند و به آنان می‌گفت: حرکت نکنید تا نزد شما بیایم، و او از درب دیگر خارج می‌شد و آنان را جا می‌گذاشت، تا اینکه تمام آن مأموران را متفرق کرد و خود تنها ماند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۱۲.</ref>
{{اصلی|قیام ابراهیم بن عبدالله محض}}


===در [[اهواز]]===
=== قیام حسین بن علی شهید فخ ===
به [[امیر]] بصره خبر رسید که ابراهیم به بصره آمده است؛ پس در صدد تعقیب و پیدا کردن او بر آمد، و سفیان بن حیان قمی را جستجو کرد و مأموران او را تعقیب کردند ولی او را نیافتند.
{{اصلی|قیام شهید فخ}}
ابراهیم پیش از آن به اهواز رفت و نزد [[حسن بن خبیب]] مخفی شد.
[[محمد بن حصین]] به دنبال پیدا کردن او بود، روزی گفت: [[امیرالمؤمنین]] (منصور) مرا خبر داده است که [[منجمان]] به او گفته‌اند که ابراهیم در اهواز است در جزیره‌ای میان دو نهر. من آنجا را جستجو کردم ولی او را نیافتم و فردا [[تصمیم]] دارم در [[شهر]] اهواز او را جستجو کنم.
حسن بن خبیب نزد ابراهیم آمد و به او خبر داد، سپس ابراهیم را با خود به بیرون شهر اهواز برد و در آن [[روز]] محمد بن حصین به دنبال ابراهیم نرفت؛ در پایان روز به هنگام [[نماز]] عشاء حسن بن خبیب با ابراهیم به سوی شهر اهواز برگشتند در حالی که هر کدام بر الاغی سوار بودند، پس ابراهیم به گونه‌ای از الاغ پیاده شد که کسی متوجه او نشود.
محمد بن حصین راه را بر حسن بن خبیب گرفت و از او سؤال کرد: کجا بودی؟
گفت: از نزد بعضی از [[خویشان]] خود می‌آیم؛ پس او را رها کرد.
پس حسن نزد [[ابراهیم]] آمد و او را سوار کرد و به [[منزل]] خود برد<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۶۰.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۱۲.</ref>


===بازگشت به [[بصره]]===
=== نهضت محمد بن ابراهیم و ابوالسرایا ===
بازگشت ابراهیم به بصره در سال ۱۴۳ و یا ۱۴۵ بود. برادرش محمد در [[مدینه]] [[مردم]] را به [[بیعت]] با او [[دعوت]] کرد؛ گروهی با او بیعت کردند که در میان آنان [[فقها]] و [[اهل]] [[علم]] بسیار بودند و وقتی [[دیوان]] او را شمردند تعداد [[بیعت کنندگان]] به چهار هزار نفر می‌رسید.
{{اصلی|قیام محمد بن ابراهیم}}
در عمدة الطالب آمده است که: شخصیت‌های برجسته‌ای با او بیعت کردند که از آن جمله: [[بشیر رحال]]، [[اعمش سلیمان بن مهران]]، [[عباد بن منصور قاضی]] صاحب [[مسجد]] عباد در بصره، [[مفضل بن محمد]] و [[سعید بن حافظ]] بودند. و گفته می‌شود که [[ابوحنیفه]] نیز با او بیعت کرد.
[[ابوالفرج]] گوید: [[سفیان بن معاویه]] - [[امیر]] بصره - به او متمایل شد، و در اول [[ماه رمضان]] [[سال]] ۱۴۵ [[قیام]] کرد. منصور در آن هنگام با سپاهی اندک در [[کوفه]] بود زیرا او بخشی از [[سپاه]] خود را برای [[جنگ]] با [[محمد بن عبدالله]] و گروهی دیگر را به [[ری]] و بخشی دیگر را به [[آفریقا]] فرستاده بود و سه [[فرمانده]] به بصره به کمک سفیان بن معاویه امیر بصره فرستاد.
هنگامی که ابراهیم قصد قیام داشت، سفیان را [[آگاه]] کرد، پس چون [[فرماندهان]] گرد او جمع شدند ابراهیم مرکب‌های آنان را به [[غنیمت]] گرفت و آن هفتصد مرکب بود. پس [[نماز صبح]] را در [[مسجد جامع]] بصره به جای آورد و [[دارالاماره]] را محاصره کرد و سفیان ابن معاویه در قصر بود، او از ابراهیم [[امان]] خواست، امانش داد.


وقتی ابراهیم داخل [[قصر]] بصره شد برای او حصیری انداختند، پس بادی وزیدن گرفت و آن [[حصیر]] را برگرداند؛ مردم این را به فال بد گرفتند.
=== نهضت محمد بن جعفر ===
ابراهیم گفت: ما فال بد نمی‌زنیم، و همان طور روی آن نشست. سپس فرماندهان را [[زندانی]] کرد و امیر بصره نیز با آنان بود و بر او زنجیز نازکی زد تا منصور بداند او نیز [[زندانی]] است.
{{اصلی|قیام محمد بن جعفر دیباج}}
جعفر و محمد پسران [[سلیمان بن علی]] از طرف منصور با ششصد نفر [[سپاه]] آمدند؛ [[ابراهیم]]، فرمانده‌ای را با پنجاه نفر فرستاد که آنان را [[شکست]] داد که مجبور به فرار شدند. ابراهیم گفت: فراری را تعقیب نکنید و مجروح را نکشید.
ابراهیم خود به درب [[خانه]] [[زینب]] دختر سلیمان بن علی رفت و او را [[امان]] داد و گفت: کسی متعرض آنان نشود.
ابراهیم در حالی [[بصره]] را [[تصرف]] کرد که در [[بیت المال]] آن دویست هزار درهم بود، آنها را بر داشت و میان [[یاران]] خود به هر نفر پنجاه درهم داد، [[مردم]] می‌گفتند: پنجاه و [[بهشت]].
پس [[مغیره]] را به [[اهواز]] با دویست نفر فرستاد و [[امیر]] اهواز [[محمد بن حصین]] با چهار هزار نفر برای مقابله او آمد و مغیره آنان را شکست داد و وارد اهواز شد.
 
و [[عمرو بن شداد]] را روانه [[فارس]] کرد و آنجا را نیز گرفت.
و [[مروان بن سعید عجلی]] را با هفده هزار به واسطه فرستاد و آنجا را نیز تصرف کرد.
منصور برای [[جنگ]] با او پنج هزار و گفته شده بیست هزار نفر - را اعزام کرد و نبردهایی میان آنان رخ داد، و بعد از آن توافق کردند [[آتش بس]] برقرار شود تا مردم در امر ابراهیم و منصور نظر کنند.
ابراهیم همچنان در بصره بود و عاملان خود را به نواحی اعزام می‌کرد و [[سپاهیان]] خود را می‌فرستاد تا اینکه خبر کشته شدن برادرش [[محمد بن عبدالله]] به او رسید، او مردم را از کشته شدن برادرش [[آگاه]] کرد و [[بصیرت]] و [[انگیزه]] مردم در جنگ با منصور بیشتر گردید<ref>اعیان الشیعة، ج۳، ص۲۴۰.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۱۳.</ref>
 
===در بصره===
[[ابوسلمة ابن نجار]] که از [[اصحاب]] ابراهیم است گوید: ما نزد ابراهیم در بصره بودیم، گروهی از دهجرانیه که مزرعه‌دار بودند نزد ابراهیم آمدند و گفتند: ای [[پسر رسول خدا]]! ما گروهی هستیم که از [[اعراب]] نیستیم و با کسی هم [[پیمان]] نمی‌باشیم، [[مالی]] را آورده‌ایم که از آن برای پیشبرد کارت کمک بگیری.
[[ابراهیم]] گفت: هر کس مالی دارد برادرش را با آن [[مال]] کمک کند، و من این مال را نمی‌گیرم. سپس گفت: جز دو راه وجود ندارد: یا [[سیره]] و روش [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} و یا [[آتش]]<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۳۳.</ref>.
ابراهیم یکی از [[کارگزارن]] [[ابوجعفر منصور]] به نام [[حمید بن قاسم]] را دستگیر کرد، [[مغیره]] یکی از [[یاران]] ابراهیم به او گفت: این شخص را به من واگذار کن.
ابراهیم گفت: می‌خواهی با او چه کنی؟
گفت: او را [[شکنجه]] کنم تا اموالی که در [[اختیار]] او است بدهد.
ابراهیم گفت: ما را به مالی که با شکنجه گرفته شود نیازی نباشد<ref>مقاتل الطالبین، ص۳۳۴.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۱۵.</ref>
 
===[[نماز]] بر جنازه===
ابراهیم در [[بصره]] بر جنازه‌ای نماز گزارد و بر آن چهار [[تکبیر]] گفت، [[عیسی بن زید]] به ابراهیم گفت: چرا یک تکبیر از تکبیر‌های نماز جنازه را کم کردی در حالی که تکبیر خاندانت را می‌دانی؟<ref>از این نقل استفاده می‌شود که تفاوت اهل بیت پیامبر{{عم}} در فقه و احکام با دیگران مشهور و معلوم بوده است، و مردم می‌دانستند که خاندان پیامبر بر جنازه پنج تکبیر می‌گفتند، از این رو هنگامی که ابراهیم بن عبدالله به چهار تکبیر اکتفا کرد و تکبیر پنجم را نگفت مورد اعتراض عیسی بن زیاد قرار گرفت. و اما اینکه چرا ابراهیم چهار تکبیر گفت، همان‌طور که از سخن او استفاده می‌شود تقیه کرد و معلوم می‌شود اکثر کسانی که با او بودند شیعه نبودند؛ زیرا او گفت: ما نیازمند به اجتماع آنان هستیم. و اما اینکه گفت: نگفتن یک تکبیر ضرری نمی‌زند، احتمال دارد به جهت تقیه باشد که تکبیر پنجم را نگفت، و ممکن است نماز را بر آن جنازه بر مذهب عامه خواند و آن جنازه و کسان آن جنازه از عامه بودند که بر اساس نظر آنان عمل کرد.</ref>.
 
گفت: این کار [[مردم]] را بهتر گرد می‌آورد و ما به [[اجتماع]] آنان نیازمندیم، و در تکبیری که من آن را ترک کردم انشاء [[الله]] ضرری نخواهد بود.
پس [[عیسی]] از [[ابراهیم]] به سبب همین کار جدا شد و اعتزال جست.
چون این خبر به [[ابوجعفر منصور]] رسید نزد عیسی فرستاد و از او خواست که [[زیدیه]] را از ابراهیم جدا سازد؛ ولی او نپذیرفت و منصور در این امر موفق نشد تا اینکه ابراهیم کشته شد.
پس [[عیسی بن زید]] مخفی شد، به ابوجعفر منصور گفته شد: عیسی بن زید را تعقیب و جستجو نمی‌کنی؟
منصور گفت: نه به [[خدا]] [[سوگند]]، بعد از محمد و ابراهیم دیگر کسی از ایشان را [[طلب]] نخواهم کرد؛ آیا من کاری کنم که از آنان بعد از این یادی بماند؟
[[ابوالفرج]] گوید: عیسی هیچ‌گاه از ابراهیم جدا نگردید و از او [[کناره‌گیری]] نکرد و در [[باخمری]] با ابراهیم بود تا اینکه او کشته شد، آنگاه عیسی متواری و پنهان شد تا زمانی که از [[دنیا]] رفت و خبر آن را بعدها ذکر خواهیم کرد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۳۵.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۱۵.</ref>
 
===سخنان ابراهیم===
[[حجاج بن بصیر]] گوید: ابراهیم در [[بصره]] بر [[منبر]] رفت و گفت: ای مردم! من بر این [[عقیده]] هستم که تمام چیزهایی که [[بندگان خدا]] با آنها از خدا طلب خیر می‌کنند خلاصه می‌شوند در سه چیز: [[سخن گفتن]]؛ و نظر کردن؛ و [[سکوت]] کردن:
پس هر سخنی که در آن ذکر نباشد، [[لغو]] است؛
و هر سکوتی که در آن [[اندیشه]] و [[تفکر]] نباشد، [[سهو]] و [[اشتباه]] است؛
و هر نظری که در آن [[عبرت]] نباشد، [[غفلت]] است.
پس خوشا بر حال کسی که سخن او ذکر، و نگاه او عبرت، و سکوت او تفکر باشد، و [[خانه]] او برایش وسیع باشد، و بر [[گناهان]] خود [[گریه]] کند، و [[مسلمانان]] از او ایمن باشند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۳۶.</ref>.
پس مردم از این سخنان او [[تعجب]] می‌کردند و او قصد می‌کرد هر چه را می‌خواست؛ سپس صدای خود را بلند کرد و گفت:
خدایا! تو امروز پدرانی را به فرزندانشان و فرزندانی را به وسیله پدرانشان یاد می‌کنی، پس ما را نزد خودت به محمد{{صل}} یاد کن، و [[پدران]] را در [[فرزندان]] و فرزندان را در پدران [[محافظت]] نما، و [[ذریه]] پیامبرت محمد{{صل}} را [[حفظ]] کن.
پس [[گریه]] [[مردم]] آن مکان را به لرزه در آورد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۳۷.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۱۶.</ref>
 
===[[بشیر]] رحال===
قیمت‌ها به یک‌باره در [[بصره]] بالا رفت و گران شد؛ مردم با [[ابراهیم]] برای [[دعا کردن]] به جبانه (منطقه وسیع و یا [[قبرستان]]) آمدند و [[قصه‌گویان]] برمی‌خاستند و سخن می‌گفتند و پس از آن [[دعا]] می‌نمودند. بشیر از جا برخاست و گفت: [[ننگ]] باد، [[خداوند]] در هر چیزی [[نافرمانی]] شد و [[حرمت‌ها]] هتک گردید و [[خون‌ها]] ریخته شد و [[غنایم]] به ناحق [[تصرف]] شد، با این همه دو نفر از شما برنخاستند که بگویند: این را [[تغییر]] دهیم و دعا کنیم که خداوند این را برطرف سازد؛ تا اینکه اکنون قیمت‌ها این‌گونه گران شد. اکنون بر مرکب سوار شده و از جاهای دور و نزدیک به اینجا آمدید و فریاد می‌زنید که [[خدا]] ارزانی را برای شما فراهم آورد. خدا قیمت‌ها را ارزان نکند و با شما هرچه خواهد بنماید.
 
[[محمد بن موسی]] گوید: روزی من در کنار بشیر رحال بودم که او پیر بود و [[محاسن]] زیادی داشت و سر خود را پایین انداخته و سکوتی طولانی کرد، آنگاه سر برداشت و گفت:
ای [[منبر]]! [[لعنت خدا]] باد بر تو و کسانی که اطراف تو می‌باشند، به خدا [[سوگند]] اگر اینان نبودند [[معصیت خدا]] نمی‌شد، و به خدا سوگند اگر اینان مرا [[اطاعت]] می‌کردند هر مردی از آنان را بر [[حق]] خود وامی‌داشتم، چه به حق عمل کننده باشد یا تارک آن. و به خدا سوگند اگر من باقی بمانم، تمام تلاش خود را در این جهت صرف خواهم کرد و یا اینکه خداوند مرا از این چهره‌ها که در آنها می‌بینم که پذیرای [[اسلام]] نیستند، راحت نماید.
گوید: ما ترسیدیم که قبل از آنکه پراکنده شویم، او گردن‌های ما را با ریسمان ببندد. و [[بشیر]] به [[ابوجعفر منصور]] [[اعتراض]] می‌کرد و می‌گفت:
ای کسی که دیروز می‌گفتی اگر [[ولایت]] از ما شود، به [[عدالت]] [[رفتار]] کنیم و چنین و چنان کنیم؛ اکنون که [[حکومت]] و ولایت را در [[اختیار]] داری، کدام عدالت را ظاهر ساختی؟ و کدام دستم را از میان برداشتی؟ و کدام ستمدیده را [[دادرسی]] کردی؟ چقدر امشب به شب گذشته شباهت دارد، و در سینه من حرارتی است که آن را به جز [[عدل]] و یا حرارت نیزه خنک نسازد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۴۰.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۱۷.</ref>
 
===حرکت از [[بصره]]===
سپس [[ابراهیم]] [[تصمیم]] گرفت از بصره حرکت کند، یارانش از [[مردم بصره]] به او گفتند: در بصره بمان و [[سپاهیان]] خود را بفرست، پس اگر سپاهی با [[شکست]] روبه‌رو شد، آنان را با [[لشکر]] دیگری مدد کن، که در این صورت جایگاه تو مایه [[ترس]] [[دشمن]] خواهد بود؛ و [[اموال]] را جمع کن تا گام‌هایت اس[[تورات]]ر باشد.
کسانی که از [[اهل کوفه]] نزد ابراهیم بودند به او گفتند: در [[کوفه]] گروه‌هایی هستند که با دیدنت خود را فدای تو کنند، و در صورت ندیدنت عواملی خواهد بود که آنان را از کمک کردن به تو باز می‌دارد.
پس ابراهیم از بصره به سوی کوفه حرکت کرد.
 
خبر حرکت ابراهیم از بصره زمانی به منصور رسید که [[سپاه]] اندکی با او بود، او گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] نمی‌دانم چه کنم؟ در [[لشکرگاه]] من بیش از دو هزار نفر وجود ندارد، و من سپاهیانم را پراکنده کرده‌ام: سی هزار نفر آنها با [[مهدی]] (پسر منصور) در [[ری]] می‌باشند، و با [[محمد بن اشعث]] چهل هزار سپاه در [[آفریقا]] است، و باقی مانده آنان با [[عیسی بن موسی]] هستند؛ به خدا سوگند اگر از این ماجرا به [[سلامت]] بیرون آمدم، هرگز خود را با کمتر از سی هزار سپاه نگذارم.
سپس به عیسی بن موسی [[نامه]] نوشت و از او خواست که به سرعت بازگردد. [[نامه]] منصور هنگامی که به [[عیسی بن موسی]] رسید که او برای [[عمره]] [[محرم]] شده بود، پس آن را رها کرد و بازگشت.
 
منصور نامه دیگری به [[سلم بن قتیبه]] نوشت و او را از [[ری]] فراخواند و به او گفت: به سوی [[سپاه]] [[ابراهیم]] برو و [[جمعیت]] آنان تو را نترساند، به [[خدا]] [[سوگند]] او و برادرش محمد دو شتر بنی‌هاشم‌اند که کشته خواهند شد، پس به آنچه می‌گویم [[اطمینان]] داشته باش؛ و دیگر [[فرماندهان]] را با او همراه کرد.
همچنین نامه‌ای به پسرش [[مهدی]] نوشت و به او امر کرد [[خزیمة بن خازم]] را به [[اهواز]] بفرستد. مهدی او را با چهار هزار سوار روانه اهواز نمود، وقتی او به آنجا رسید با [[مغیره]] [[جنگ]] کرد. پس مغیره به [[بصره]] بازگشت و [[خزیمه]] [[شهر]] اهواز را سه [[روز]] برای [[غارت]] [[مباح]] نمود.
خبر‌های [[شکست]] هواداران منصور در بصره، اهواز، [[فارس]]، واسط و [[مدائن]] پی در پی به او می‌رسید؛ و این در حالی بود که [[اهل کوفه]] با یکصد هزار [[جنگجو]] در کنارش بودند و [[منتظر]] [[دستوری]] بودند تا بر او [[یورش]] برند؛ و منصور پنجاه روز در نمازخانه‌اش ماند و در همان جا می‌خوابید و می‌نشست، و جامه‌ای رنگین پوشیده بود که گریبانش چرک و کثیف شده بود و نه آن را عوض می‌کرد و نه از جایگاه نمازش جدا می‌شد مگر اینکه می‌خواست در جمع [[مردم]] ظاهر شود که در آن وقت [[لباس سیاه]] می‌پوشید و وقتی به [[خلوت]] باز می‌گشت همان [[لباس]] را به تن می‌کرد.
و دو [[زن]] را از [[مدینه]] برای او به [[هدیه]] آوردند: فاطمه دختر [[محمد بن عیسی بن طلحه بن عبیدالله]] و ام‌الکریم دختر عبدالله از [[فرزندان]] [[خالد بن اسید]]؛ او حتی به آنها نگاه هم نمی‌کرد. به او گفته شد: این دو زن نسبت به تو بد [[گمان]] شدند. گفت: این روزها وقت [[زنان]] نباشد و من توجهی به آنها نکنم تا اینکه یا سر [[ابراهیم]] برای من و یا اینکه سر من برای او باشد.
 
[[حجاج بن قتیبه]] گوید: هنگامی که خبرهای [[شکست]] نیروهای منصور پی در پی به او می‌رسید، من نزد او رفتم و بر او [[سلام]] کردم، و این در حالی بود که خبر [[بصره]] و [[اهواز]] و [[فارس]] به او رسیده بود و [[سپاهیان]] ابراهیم قوت گرفته و در [[کوفه]] یکصد هزار نفر [[منتظر]] فریادی هستند تا بر او [[حمله]] کنند؛ دیدم که او به خاطر این خبرها ایستاده و از شدت [[ناراحتی]] آرام ندارد و سخت پریشان است<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۶۵.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۱۹.</ref>
 
===سپاهیان منصور===
سپس منصور [[عیسی بن موسی]] را با پانزده هزار [[سپاه]] و جلوتر از سپاه او [[حمید بن قحطبه]] را با سه هزار نفر روانه کرد، منصور در هنگام بدرقه به آنان گفت: این خبیثان - یعنی [[منجمان]] - ادعا می‌کنند که وقتی با ابراهیم برخورد کنی، سپاه تو حرکتی کنند و منهزم شوند آنگاه تو با ابراهیم برخورد کرده و سپاه نزد تو بر می‌گردند و [[عاقبت]] و پایان این [[نبرد]] به نفع تو خواهد بود.
از طرف دیگر ابراهیم از بصره حرکت کرد، در یکی از شب‌ها در میان سپاه خود به طور پنهانی می‌گذشت تا از سپاهیان خود با خبر شود، صدای طنبور و نوازندگی شنید؛ و باز شب دیگری آمد و باز همان صدا را شنید و گفت: نباید [[انتظار]] [[پیروزی]] داشت از سپاهی که در آن این‌گونه امور باشد؛ سپس اشعاری را خواند که دانستند ابراهیم از ترک بصره نادم و پشیمان است<ref>اعیان الشیعه، ج۳، ص۱۴۰.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۲۰.</ref>
 
===تعداد سپاه ابراهیم===
نام یکصد هزار نفر در [[دیوان]] ابراهیم ثبت شده بود، و گفته شده است که با او در مسیر راه ده‌ها هزار نیرو بود.
به او گفته شد: در راهی غیر از آن راهی که [[عیسی]] به طرف تو می‌آید، حرکت کن و به سوی کوفه روانه شو چون منصور در [[کوفه]] یاورانی ندارد و [[اهل کوفه]] به تو خواهند پیوست و برای منصور محل بازگشتی به جز [[حلوان]] نیست. اما [[ابراهیم]] این کار را نکرد.
همچنین به او گفتند: شبانه بر آنان [[حمله]] کن. گفت: من [[دوست]] ندارم شبانه حمله کنم مگر بعد از [[اخطار]] دادن به [[دشمن]].
مردی از اهل کوفه به او گفت: به من امر کن که به کوفه رفته و [[مردم]] آنجا را به [[پیوستن]] به [[سپاه]] تو [[دعوت]] کنم. گفت: آنان را ابتدا به طور پنهانی دعوت کنم سپس به صورت آشکار، و هنگامی که فریاد اهل کوفه بلند شد چیزی توجه منصور را از حلوان باز نمی‌گرداند (یعنی فرار می‌کند).
 
پس ابراهیم با [[بشیر]] رحال در این باره [[مشورت]] کرد، او گفت: اگر به آنچه می‌گویی [[اطمینان]] داری، این نظر و پیشنهاد خوبی است، ولی ما مطمئن نیستیم شاید وقتی گروهی از اهل کوفه به سوی تو حرکت کنند، منصور سپاهی را اعزام نماید و سر راه آنان را بسته و افراد بی‌گناه و [[زنان]] را بگیرند و این ([[تصمیم]]) وسیله‌ای برای این‌گونه جنایت‌ها شود.
آن مرد [[کوفی]] گفت: گویا شما برای [[جنگ]] با منصور بیرون آمدند و از کشته شدن [[ضعیف]] و [[زن]] و [[کودک]] [[پرهیز]] می‌کنید؛ مگر [[رسول خدا]]{{صل}} [[سپاهیان]] خود را نمی‌فرستاد تا اینکه جنگ کنند و همین امور اتفاق می‌افتاد؟
بشیر رحال گفت: کسانی که [[پیامبر]]{{صل}} با آنان این‌گونه [[رفتار]] می‌کرد، [[کافر]] بودند ولی اینها [[مسلمان]] هستند<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۶۷.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۲۱.</ref>
 
===[[باخمری]]===
پس ابراهیم [[رأی]] بشیر را پذیرفت و به راه ادامه داد تا اینکه در «باخمری» فرود آمد (فاصله باخمری تا کوفه شانزده فرسخ است) و در برابر [[عیسی بن موسی]] که [[فرمانده سپاه]] منصور بود ایستاد.
[[سلم بن قتیبه]] نزد ابراهیم فرستاد و پیشنهاد کرد که خندقی را برابرشان ایجاد نمایند تا فقط از یک طرف با دشمن مقابله کنند، و به او گفت: اگر چنین نکنی [[فرصت]] خوبی را از دست خواهی داد که در آن می‌توانی به پشت [[سپاه]] منصور برسی.
[[ابراهیم]] این پیشنهاد را با [[یاران]] خود در میان گذاشت، آنان گفتند: آیا خندقی ایجاد کنیم در حالی که ما [[برتر]] و تعداد ما بیشتر از آنان است؟! نه به [[خدا]] [[سوگند]] چنین کاری را نخواهیم کرد.
 
گفت: پس به سوی منصور می‌رویم. یاران ابراهیم گفتند: چرا به سوی او برویم در حالی که هر وقت او را خواستیم، در دست ما خواهد بود.
ابراهیم به فرستاده [[سلم بن قتیبه]] گفت: شنیدی آنچه را می‌گویند؟ پس بازگرد.
ابراهیم با سپاه خود در یک صف قرار گرفتند، برخی از یارانش به او گفتند: سپاه خود را به چند گُردان تقسیم کن که اگر یکی از آنها [[شکست]] خورد، گردان‌های دیگر به کمک آن بشتابند. دیگران نپذیرفتند و گفتند: بایستی همه در یک صف گرد آییم و صرف [[اسلام]] یک صف می‌باشد زیرا [[خدای تعالی]] می‌فرماید: {{متن قرآن|إِنَّ الله يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ}}<ref>«بی‌گمان خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او صف زده کارزار می‌کنند چنان که گویی بنیادی به هم پیوسته (و استوار) اند» سوره صف، آیه ۴.</ref><ref>اعیان الشیعه، ج۳، ص۱۴۱.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۲۲.</ref>
 
===شروع [[جنگ]]===
ابراهیم [[سپاهیان]] خود را [[منظم]] کرد و بر [[میسره]] سپاه خود [[یزید بن لبید یشکری]]، و بر [[میمنه]] [[عیسی بن زید]] را گمارد؛ و چون هر دو سپاه آماده [[نبرد]] شدند مردی بلند قامت و آبی چشم از میان سپاهیان [[عیسی بن موسی]] بیرون آمد و فریاد برآورد: ای یاران ابراهیم! به خدا سوگند من محمد [[برادر]] ابراهیم را کشتم.
[[محمد جعفری]] گوید: چهار نفر از سپاهیان ابراهیم بیرون آمدند و مانند بازهای شکاری به سوی آن شخص رفته و به خدا سوگند طولی نکشید که سر او را آوردند، و از سپاه [[عیسی]] کسی آن مرد را [[یاری]] نکرد.
[[مسعود]] رحال [[کوفی]] گوید: من در [[باخمری]] حضور داشتم و به ابراهیم در حالی که در خیمه‌اش بود نگاه می‌کردم، در برابر او علَمی بود طلایی رنگ که بر [[زمین]] زده شده بود و شنیدم او می‌گفت: [[ابوحمزه]] کجا است؟ پس مردی کوتاه قد و سوار بر اسب آمد، وقتی نزدیک رسید او را [[شناخت]]، مردی بود که در [[کوفه]] نزدیک [[خانه]] [[ابن مسعود]] کلاه درست می‌کرد.
[[ابراهیم]] به او گفت: این علَم را بگیر و در طرف چپ بایست و حرکت نکن.
او [[علم]] را گرفت و در [[میسره]] ایستاد، دو [[سپاه]] در برابر یکدیگر صف کشیدند و هنگامی که ابراهیم کشته شد و یارانش [[شکست]] خورده و فرار کردند او همچنان در جای خود ایستاده بود.
به او گفته شد که ابراهیم کشته شد و [[مردم]] رفتند. گفت: ابراهیم به من گفته است که از اینجا حرکت نکنم. پس [[جنگ]] کرد تا اینکه اسب او از پای درآمد، سپس پیاده جنگید تا اینکه کشته شد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۴۵.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۲۳.</ref>
 
===شکست سپاه منصور===
در آن [[روز]] جنگ [[سختی]] روی داد و [[حمید بن قحطبه]] [[فرمانده سپاه]] منصور رو به فرار گذاشت و سپاه نیز با او فرار کردند.
[[عیسی بن موسی]] بر آنان فریاد زد و آنان را قسم داد که [[اطاعت]] کنند، ولی آنان بازنگشتند و به او توجهی نکردند.
پس حمید بن قحطبه در حالی که شکست خورده بود برگشت، عیسی بن موسی به او گفت: [[خدا]] را در نظر داشته باش و اطاعت کن.
حمید بن قحطبه گفت: در فرار کردن و شکست، اطاعت نباشد.
پس مردم رفتند و به جز تعداد اندکی کسی با [[عیسی]] نماند. به او گفته شد: از این مکان دور شو تا اینکه مردم نزد تو آیند آنگاه [[حمله]] کن.
عیسی گفت: من هرگز از جای خود حرکت نکنم تا کشته شوم و یا اینکه خدا مرا [[پیروز]] گرداند، و به خدا [[سوگند]] اگر من از [[دشمن]] شکست خورده و فرار کنم [[خاندان]] من هرگز به روی من نظر نکنند.
و عیسی هر کسی را می‌دید، می‌گفت: به [[اهل بیت]] من [[سلام]] برسانید و به آنان بگویید من چیزی را عزیزتر از جانم نیافتم که فدای شما کنم و آن را در راه شما بدهم.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۲۴.</ref>
 
===[[شکست]] [[سپاه]] [[ابراهیم]]===
در این هنگام که هر کس مشغول خود بود و کسی به دیگران توجه نمی‌کرد، ناگهان جعفر و محمد پسران [[سلیمان بن علی]] از پشت سر بر سپاه ابراهیم [[حمله]] کردند، دیگر [[یاران]] ابراهیم که فراریان را تعقیب می‌کردند از این جریان [[غافل]] بودند ناگهان دیدند که [[جنگ]] پشت سر آنان است، پس به عقب برگشتند، که در طرف مقابل فراریان از سپاه منصور بازگشتند، در نتیجه سپاه ابراهیم شکست خورد.
از چیزهایی که به منصور کمک کرد، این بود که فراریان سپاهش در مسیر بازگشت و فرار به رودخانه‌ای برخورد کردند که نمی‌توانستند از آن بگذرند و راه دیگری نداشتند، به ناچار همه آنان بازگشتند؛ و بر عکس یاران ابراهیم، اطراف خود را آب قرار داده بودند که از یک طرف جنگ کنند و وقتی شکست خوردند راه فرار نبود و آب مانع از فرار آنان شد، و ابراهیم با ششصد نفر یا چهارصد نفر از یارانش [[استقامت]] کردند.
[[حمید بن قحطبه]] جنگ می‌کرد و سرهای کشته شدگان را نزد [[عیسی]] می‌فرستاد<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۶۹.</ref>.
و گفته شده است که علت شکست سپاه ابراهیم این بود که وقتی [[سپاهیان]] منصور رو به فرار گذاشتند و یاران ابراهیم آنان را تعقیب کردند، منادی ابراهیم فریاد زد: فراریان را تعقیب نکنید، پس یاران ابراهیم بازگشتند. چون سپاه منصور دیدند که یاران ابراهیم باز می‌گردند [[تصور]] کردند که فرار می‌کنند؛ لذا بازگشتند و این باعث شکست سپاه ابراهیم شد<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۷۰.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۲۵.</ref>
 
===فرار سپاه منصور===
[[سلم بن فرقد]] گوید: هنگامی که سپاه منصور در برابر سپاه ابراهیم قرار گرفت، سپاهیان ابراهیم عیسی [[فرمانده سپاه]] منصور و [[لشکر]] او را شکست دادند به طوری که آنان از [[باخمری]] فرار کرده و تا اوایل [[کوفه]] رسیدند، پس [[ابوجعفر منصور]] دستور داد که شترها و اسب‌ها را در تمام دروازه‌های [[کوفه]] برای فرار آماده کردند.
[[حفص بن حکیم]] گوید: منصور از [[ابراهیم]] می‌ترسید و می‌گفت: وای بر تو ای ربیع<ref>او ربیع بن یونس، دربان و وزیر منصور است و در سال ۱۶۹ از دنیا رفت. (وفیات الاعیان، ج۱، ص۱۸۵).</ref> چگونه ما [[شکست]] بخوریم در حالی که [[حکومت]] به [[فرزندان]] ما نرسیده است، پس [[امارت]] [[کودکان]] چه شد؟
و [[سلم بن فرقد]] گوید: هنگامی که [[اصحاب]] ابراهیم [[سپاه]] منصور را تعقیب می‌کردند، محمد بن ابی‌العباس سپاه خود را به کناری برده بود، چون دید سپاه ابراهیم [[لشکر]] را شکست داده و آنان را تعقیب می‌کنند، پرچم‌های خود را جمع کرد و پا به فرار گذاشت و بر بالای [[شریعه]] آمدند و در آنجا چیزی را [[مشاهده]] کردند و [[تصور]] کردند که آن کمین است. فریاد زدند: کمین، کمین؛ پس همه پا به فرار گذاشتند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۴۶.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۲۵.</ref>
 
===کشته شدن ابراهیم===
عبدالحمید گوید: از ابوصلابه سؤال کردم: چگونه ابراهیم کشته شد؟
ابوصلابه گفت: من به او نگاه می‌کردم در حالی که بر اسب [[محمد بن یزید]] ایستاده بود و به سپاه [[عیسی بن موسی]] [[فرمانده]] منصور نظر می‌کرد که پشت کرده و فرار می‌کردند و او را پشت سر گذارده بودند و [[عیسی]] [[پرچم]] خود را به عقب برگردانیده بود، و [[یاران]] ابراهیم با آنان در حال [[نبرد]] بودند.
ابراهیم قبای زردی بر تن داشت و [[گرما]] او را ناراحت کرده بود، پس دکمه قبای خود را گشود و [[قبا]] باز شد و سینه او نمایان گردید، در این هنگام تیری آمد و به گلوگاهش اصابت کرد؛ من او را دیدم که دست در گردن اسب کرد و بازگشت و [[زیدیه]] اطراف او را گرفتند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۴۸.</ref>.
پس گفت: مرا فرود آورید. او را از اسب به زیر آوردند<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۶۹.</ref>. [[بشیر]] رحال او را به سینه خود چسبانید تا اینکه در آغوش او از [[دنیا]] رفت، و بشیر نیز در حالی کشته شد که ابراهیم در آغوشش بود و این [[آیه]] را [[تلاوت]] می‌کرد: {{متن قرآن|وَكَانَ أَمْرُ الله قَدَرًا مَقْدُورًا}}<ref>«و فرمان خداوند دارای اندازه‌ای سنجیده است» سوره احزاب، آیه ۳۸.</ref> و گفت: ما به دنبال چیزی بودیم و [[خدا]] غیر از آن را [[اراده]] کرد.
چون [[ابراهیم]] کشته شد [[اصحاب]] و یارانش همچنان در اطراف او به [[نبرد]] با [[سپاه]] منصور ادامه دادند.
 
[[حمید بن قحطبه]] به سپاه خود گفت: بر این گروه [[حمله]] کنید تا آنان را از جای خودشان عقب برانید.
پس بر آنان حمله کردند تا اینکه توانستند آنان را از جایی که ابراهیم در آن کشته شده بود دور کنند.
سپاه منصور آمدند و سر از [[بدن]] ابراهیم جدا کردند و نزد [[عیسی]] بردند، عیسی پیاده شد و [[سجده]] کرد و سر ابراهیم را نزد منصور فرستاد<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۷۰.</ref>.
ابوالکرام [[جعفری]] گوید: من آنجا بودم که «اقطع» [[غلام]] [[عیسی بن موسی]] آمد و گفت: به [[جان]] تو [[سوگند]] این سر ابراهیم است که در خورجین من است.
عیسی بن موسی به من گفت: نگاه کن اگر سر ابراهیم است، برای من سوگند یاد کن تا تو را [[تصدیق]] کنم؛ و اگر سر او نیست، [[سکوت]] کن.
ابوالکرام گوید: من آمدم و به او گفتم: سر را به من نشان بده.
او سر را از خورجین خود بیرون آورد در حالی که گونه او تکان می‌خورد، به او گفتم: وای بر تو چگونه بر آن دست یافتی؟
گفت: تیری بر او اصابت کرد و او کشته شد، یارانش روی او افتادند و دست و پای او را می‌بوسیدند و من دانستم که او همان ابراهیم است.
پس جای آن را دانستم و [[یاران]] ابراهیم برابر [[جسد]] او [[جنگ]] می‌کردند.
 
هنگامی که آنها کشته شدند من آمدم و سر از بدنش جدا کردم.
ابوالکرام گوید: من نزد عیسی آمدم و به او خبر دادم، و او ندا کرد و [[امان]] داد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۴۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۲۶.</ref>
 
===[[خواب]] [[حسن بن جعفر]]===
[[محمد بن زیاد]] گوید: حسن بن جعفر برای من نقل کرد و گفت: در [[کوفه]] که بودم دیدم فراریان از [[سپاه]] [[عیسی بن موسی]] به هنگام [[روز]] وارد کوفه شدند، و وقتی شب فرا رسید من مانند کسی که [[خواب]] می‌بیند دیدم گویا مردانی جنازه‌ای را به [[آسمان]] بالا می‌بردند و می‌گفتند: ای [[ابراهیم]]! چه کسی بعد از تو برای ما خواهد بود؟
[[حسن بن جعفر]] گوید: برادرم مرا از خواب بیدار کرد.
من به او گفتم: چرا مرا بیدار کردی؟
گفت: صدای [[تکبیر]] را بر درب [[خانه]] [[ابوجعفر منصور]] بشنو، به [[خدا]] [[سوگند]] بدون سبب تکبیر نمی‌گویند؛ که در آن هنگام خبر کشته شدن [[ابراهیم بن عبدالله بن حسن بن حسن]] آمد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۵۳.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۲۸.</ref>
 
===سر ابراهیم نزد منصور===
[[حسن بن زید بن حسن بن علی]] گوید: نزد منصور بودم هنگامی که سر [[ابراهیم بن عبدالله]] را در میان ظرفی آوردند و آن را برابر منصور قرار دادند.
وقتی من آن را دیدم چنان [[غصه]] و اندوهی دلم را فرا گرفت که راه گلویم را بست و از [[بیم]] آنکه مبادا منصور متوجه شود خود را کنترل کردم.
پس منصور روی به من کرد و گفت: ای [[ابا محمد]]! آن همان است؟ (یعنی همان سر ابراهیم است؟).
گفتم: آری ای [[امیرالمؤمنین]]، و من [[دوست]] داشتم که [[خداوند]] او را بر [[اطاعت]] تو وامی‌داشت و تو در چنین موقعیتی قرار نمی‌گرفتی که او را به [[قتل]] برسانی.
منصور گفت: من هم دوست داشتم که خدا او را بر اطاعت من وامی‌داشت و من در چنین موقعیتی قرار نمی‌گرفتم، ولی ابراهیم خواست و قصد کرد که ما در این موقعیت قرار بگیریم و جان‌های ما نزد ما گرامی‌تر از [[جان]] او بود<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۵۲.</ref>.
[[مسعودی]] ذکر کرده است: برای منصور غذایی از مغز و [[شکر]] درست کرده بودند که خوشش آمد و مورد توجه او قرار گرفت. پس گفت: ابراهیم قصد کرده بود ما را از این [[غذا]] و امثال آن [[محروم]] نماید<ref>اعیان الشیعه، ج۳، ص۱۴۲.</ref>.
 
[[ابن اثیر]] نقل کرده است: سر [[ابراهیم]] را نزد منصور آوردند و برابر او نهادند.
چون منصور آن را دید گریست و [[اشک]] چشمش بر گونه ابراهیم ریخت. سپس گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] من این را خوش نداشتم ولی تو به من و من به تو [[مبتلا]] شدیم.
آنگاه در مجلس عمومی نشست و به [[مردم]] [[اذن]] داد و هرکس وارد می‌شد برای [[خشنودی]] منصور به ابراهیم [[ناسزا]] می‌گفت و او [[سکوت]] کرده و رنگش دگرگون شده بود؛ تا اینکه [[جعفر بن حنظله دارمی]] وارد شد، ایستاد و [[سلام]] کرد و سپس گفت: ای [[امیر المؤمنین]]! خدا [[اجر]] تو را [[عظیم]] گرداند نسبت به پسر عمویت و از آنچه او در [[حق]] تو [[تفریط]] کرد، بگذرد.
پس رنگ منصور باز شد و روی به او کرد و گفت: ای ابا خالد؛ به اینجا خوش آمدی. مردم دانستند که این اظهارات او را [[خشنود]] می‌کند لذا پس از آن مانند جعفر بن حنظله می‌گفتند<ref>کامل ابن اثیر، ج۵، ص۵۷۱.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۲۸.</ref>
 
===[[آگاهی]] از [[شهادت]]===
دختر [[عبدالله بن محمد بن علی بن الحسین]]{{ع}} گوید: به عمویم [[جعفر بن محمد]]{{صل}} گفتم: امر [[محمد بن عبدالله بن الحسن]] چه خواهد شد؟
فرمود: فتنه‌ای است که در آن محمد نزد [[بیت]] [[رومی]] کشته می‌شود و برادرش (ابراهیم) که از [[مادر]] و [[پدر]] با او یکی است در [[عراق]] در حالی کشته خواهد شد که پاهای اسب او در آب باشد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۲۴۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۳۰.</ref>
 
===منصور و [[امام صادق]]{{ع}}===
[[یونس بن ابی یعقوب]] گوید: با گوش خود شنیدم از جعفر بن محمد{{ع}} که فرمود: هنگامی که ابراهیم در «[[باخمری]]» کشته شد ما را از [[مدینه]] آوردند و کسی از ما که به حد [[بلوغ]] رسیده بود در مدینه نماند؛ همه آمدیم تا وارد [[کوفه]] شدیم، پس یک ماه در آنجا ماندیم و در [[انتظار]] این بودیم که کشته شویم.
سپس ربیع [[حاجب]] نزد ما آمد و گفت: این [[علویان]] کجایند؟ دو نفر از خردمندانتان بر [[امیرالمؤمنین]] وارد شوند.
امام صادق{{ع}} فرمود: من و [[حسن بن زید]] نزد منصور رفتیم.
او به من گفت: تو [[غیب]] می‌دانی؟
گفتم: غیب را به جز [[خدا]] نداند.
منصور گفت: تو هستی که [[مالیات]] را نزد تو می‌آورند؟
گفتم: ای [[امیرالمؤمنین]]! نزد شما می‌آورند.
منصور گفت: می‌دانید برای چه شما را‌طلبیدم؟
گفتم: نه.
گفت: می‌خواهم خانه‌های شما را خراب کنم و دل‌های شما را بترسانم و درختان خرمای شما را قطع سازم و شما را به «سراة»<ref>گفته شده است که «سراة» رشته کوه‌هایی است که ابتدای آن از انتهای سرزمین شروع و تا شام ادامه دارد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۷۰۳).</ref> [[تبعید]] کنم تا کسی از [[اهل]] [[حجاز]] و [[اهل عراق]] به شما نزدیک نشود زیرا آنان برای شما [[مفسده]] هستند.
 
[[امام صادق]]{{ع}} فرمود: به او گفتم: ای امیرالمؤمنین! به [[سلیمان]] عطا شد، او [[سپاسگزاری]] کرد؛ و [[ایوب]] [[مبتلا]] شد، [[صبر]] نمود؛ و به یوسف [[ظلم]] شد، گذشت کرد؛ و تو از همان [[نسل]] می‌باشی.
پس او تبسمی کرد و گفت: این جملات را تکرار کن، و من تکرار کردم.
منصور گفت: مانند تو باید بزرگ [[قوم]] باشد، و من از شما درگذشتم و [[جرم]] [[اهل بصره]] را به شما بخشیدم. آن [[حدیثی]] را که پیش از این برایم از پدرت از پدرانش از [[رسول خدا]]{{صل}} گفته بودی، نقل کن.
گفتم: پدرم از پدرانش از رسول خدا{{صل}} به من [[حدیث]] کرد: [[صله رحم]]، [[خانه‌ها]] را آباد و عمرها را طولانی کند، اگرچه [[کافر]] باشند.
منصور گفت: این را نخواستم.
 
گفتم: پدرم از پدرانش از علی{{ع}} از رسول خدا{{صل}} به من حدیث کرد که: رحم‌ها به [[عرش]] آویزان هستند و ندا دهند: وصل کن هر کس که مرا وصل کرد و قطع کن هر کس که مرا قطع نمود.
منصور گفت: این مقصودم نبود.
گفتم: پدرم از پدرانش از علی{{ع}} از رسول خدا{{صل}} به من حدیث کرد که فرمود: به [[درستی]] که [[خدای عزوجل]] می‌فرماید: من [[رحمان]] هستم و رحم را [[خلق]] کردم و نامی از نام‌های خود را برای آن قرار دادم، پس هر کس آن را وصل کند وصل به من شده، و هرکس آن را قطع کند من او را قطع خواهم کرد.
منصور گفت: این [[حدیث]] هم منظورم نبود.
 
گفتم: پدرم از پدرانش از علی{{ع}} از [[رسول خدا]]{{صل}} به من حدیث کرد که: [[پادشاهی]] از [[پادشاهان]] [[زمین]] سه سال از عمرش باقی مانده بود، پس چون او [[صله رحم]] کرد [[خداوند]] آن سه سال را سی سال قرار داد.
منصور گفت: همین حدیث مقصودم بود، اکنون کدام یک از بلاد نزد تو محبوب‌تر است؟ به [[خدا]] [[سوگند]] من با شما صله رحم می‌کنم.
[[امام صادق]]{{ع}} فرمود: به منصور گفتم: [[مدینه]]. پس ما را روانه مدینه نمود و خداوند مؤونه او را کفایت کرد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۳۵۰؛ اعیان الشیعه، ج۳، ص۱۴۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۴۳۰.</ref>
 
==[[نهضت محمد بن ابراهیم]] و [[ابوالسرایا]]==
از دیگر قیام‌هایی که در [[زمان]] [[حکومت عباسیان]] روی داد نهضت محمد بن ابراهیم است که در آن ابوالسرایا [[فرماندهی سپاه]] را به عهده داشت.
 
===[[محمد بن ابراهیم]] کیست؟===
[[نسب]] او با چهار واسطه به [[امام حسن مجتبی]]{{ع}} می‌رسد، او فرزند [[ابراهیم بن اسماعیل بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب]]{{ع}} می‌باشد.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۰۷.</ref>
 
===علت [[قیام]]===
نقل کرده‌اند که آنچه باعث قیام محمد بن ابراهیم شد این بود که شخصی به نام [[نصر بن شبیب]] که مردی [[شیعه]] و مذهبی [[نیکو]] داشت و از [[اهل]] جزیره<ref>جزیره بین دجله و فرات و در مجاورت شام قرار گرفته است و شامل دیار مضر و دیار بکر (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۳۳۱) است.</ref> بود به [[حج]] رفت، او هنگامی که وارد [[مدینه]] شد و درباره [[اهل بیت]] و [[خاندان پیامبر]]{{صل}} و کسانی که باقی مانده و دارای مرتبه و نامی بودند سؤال کرد، سه نفر را برای او برشمردند:
#[[علی بن عبیدالله بن حسن بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب]]{{ع}}.
#[[عبدالله بن موسی بن عبدالله بن الحسن بن الحسن]]{{ع}}.
#محمد بن ابراهیم بن اسماعیل بن ابراهیم بن الحسن بن الحسن{{ع}}.
علی بن عبیدالله مشغول [[عبادت]] بود و کسی به او دسترسی نداشت و به کسی هم اجازه [[ملاقات]] نمی‌داد؛ و عبدالله بن موسی در جستجویش بودند و مورد تعقیب و در [[هراس]] بود و کسی او را ملاقات نمی‌کرد؛ و محمد بن ابراهیم با [[مردم]] [[معاشرت]] داشت و با آنها در این باره صحبت می‌کرد.
پس نصر بن شبیب نزد محمد بن ابراهیم رفت و با او درباره کشته شدن اهل بیتش و [[غصب]] کردن [[حقوق]] خاندان پیامبر توسط مردم صحبت کرد و گفت: تا چه زمان مخفیانه گام بر می‌دارید و [[شیعیان]] شما مورد [[ظلم و ستم]] قرار می‌گیرند و به [[حق]] شما [[تجاوز]] می‌کنند؟ و در این رابطه بسیار با محمد بن ابراهیم صحبت کرد تا اینکه او را [[اجابت]] کرد و با او [[وعده]] کرد که در جزیره او را [[ملاقات]] نماید.
چون [[حاجیان]] از [[حج]] بازگشتند [[محمد بن ابراهیم]] با گروهی از [[اصحاب]] و پیروانش راهی جزیره شدند تا اینکه بر [[نصر بن شبیب]] بر اساس آن وعده‌ای که گذاشته بودند وارد شدند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۰۷.</ref>
 
===نصر بن شبیب===
هنگامی که محمد بن ابراهیم و اصحابش بر نصر بن شبیب در جزیره وارد شدند [[اهل]] و [[عشیره]] خود را جمع کرد و آنها را در جریان گفتگویش با محمد در [[مدینه]] گذاشت و آنها را به [[حمایت]] و [[یاری]] محمد بن ابراهیم [[دعوت]] کرد، گروهی از آنان پذیرفته و برخی دیگر از یاری و حمایت محمد بن ابراهیم خودداری کردند، و سخن بسیار و [[اختلاف]] شدیدی میان [[قبیله]] و [[خویشان]] او پدید آمد به طوری که یکدیگر را با [[کفش]] و [[عصا]] می‌زدند و با همین اختلاف پراکنده شدند.
سپس بعضی از پسر عموهای نصر بن شبیب جداگانه به او گفتند: تو با خودت و خاندانت چه می‌خواهی بکنی؟ تو می‌پنداری اگر چنین کاری کردی و با [[سلطان]] و [[حاکم]] وقت از در [[خصومت]] و [[قتال]] وارد شدی تو را رها می‌کنند تا هر چه خواهی انجام دهی؟ نه به [[خدا]] [[سوگند]]، بلکه تمام اهتمام و توان خود و [[حیله]] و کیدش را متوجه تو خواهد ساخت، پس اگر بر تو غالب آید و [[پیروز]] شود تو را نابود خواهد کرد، و اگر صاحب تو و آن کس که از او حمایت می‌کنی پیروز شود و مرد عادلی باشد تو نزد او همانند یکی از یارانش و اصحابش خواهی بود، و اگر [[عادل]] نباشد تو را چه [[حاجت]] که خود و خاندانت را در معرض امری قرار دهی که قوامی و [[پایداری]] ندارد و آنها پایبند به آن نیستند؟ و از سوی دیگر تمام [[مردم]] این [[سرزمین]] [[دشمنان]] [[خاندان]] [[ابوطالب]] می‌باشند، اگر امروز تو را اجابت کرده و [[اطاعت]] کنند فردا از نزد تو فرار کرده و پراکنده می‌شوند در آن [[زمان]] که تو به کمک آنها نیاز داری و تو به [[مخالفت]] آنها نزدیک‌تر از [[اجابت]] و موافقتشان می‌باشی.
آنان با این سخنان [[نصر بن شبیب]] را از رأیش برگرداندند و [[نیت]] و قصد او را [[سست]] کردند، پس او نزد [[محمد بن ابراهیم]] رفت و عذر خواست و به او گفت: [[مردم]] مخالف این امر هستند و نسبت به [[اهل بیت]] بی‌رغبت می‌باشند؛ و اگر نسبت به آنها این [[گمان]] هم باشد، به [[یاری]] و [[نصرت]] آنان اعتمادی نیست؛ و اشاره کرد تا [[مالی]] را نزد او ببرند و پنج هزار دینار هم به محمد بن ابراهیم داد، محمد بازگشت در حالی که خشمناک بود و اشعاری خواند که یکی از ابیاتش این [[بیت]] است:
{{عربی|طَلَبتُ لَکَ الحُسْنی فَقَصَّرْتَ دُونَها فَاَصْبَحْتَ مَذْمُوماً وَ زِلْتَ عَنِ الصِّدْقِ}}<ref>«من برای تو خوبی‌ها را طلب کردم و تو تقصیر کر دی؛ پس مذموم شده و از راستی لغزیدی».</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۰۸.</ref>
 
===[[ملاقات]] با [[ابوالسرایا]]===
پس محمد بن ابراهیم راهی [[حجاز]] شد و در میان راه با ابوالسرایا<ref>نام ابوالسرایا سری بن منصور می‌باشد، و ترجمه او را در ادامه خواهیم آورد.</ref> برخورد کرد که در اطراف [[عراق]] با [[سلطان]] مخالفت کرده و با او درگیر شده سپس به آن ناحیه آمده و در آنجا اقامت کرده و بر [[جان]] خود ترسان بود و با او غلامانی بود که از آن جمله ابوالشوک و سیار و [[ابوالهرماس]] بودند.
[[رأی]] و نظر ابوالسرایا با [[علویان]] و بر طریقه [[تشیع]] بود، محمد بن ابراهیم او را به سوی خود [[دعوت]] کرد و ابوالسرایا پذیرفت و به آن شادمان گردید.
پس ابوالسرایا به محمد بن ابراهیم گفت: به طرف [[فرات]] برو تا به بیرون [[کوفه]] برسی، و وعده‌گاه من و تو کوفه باشد.
محمد بن ابراهیم از همان راه به سوی کوفه رفت و از [[اخبار]] مردم [[پرسش]] می‌نمود و در آن دقت می‌کرد، و برای [[اقدام]] نمودن آماده می‌شد و هر کس که به او [[اطمینان]] داشت او را برای [[همراهی]] با او در [[قیام]] و [[نهضت]] خود [[دعوت]] می‌کرد تا اینکه گروه بسیاری گرد او جمع شدند و در [[انتظار]] [[ابوالسرایا]] و وعده‌ای که داده بود به سر می‌بردند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۰۹.</ref>
 
===[[محمد بن ابراهیم]] و پیرزن===
در یکی از روزهایی که محمد بن ابراهیم در [[کوفه]] بود در یکی از کوچه‌ها چشم او به پیر زنی افتاد که به دنبال بار خرمای تازه حرکت می‌کرد و هر چه از آن بار روی [[زمین]] می‌افتاد آن را در یک عبای کثیف جمع‌آوری می‌کرد، از آن [[زن]] سؤال کرد که: این خرماها روی زمین افتاده و [[آلوده]] به [[خاک]] را برای چه می‌خواهی؟
گفت: من زنی بی‌شوهر هستم و مردی ندارم که هزینه معاش مرا تکفل نماید و دخترانی دارم که در [[اندیشه]] قوت و غذای خود نیستند، و من در این راه جستجو می‌کنم تا قوت و غذای خود و فرزندانم را فراهم آورم.
محمد بن ابراهیم به شدت گریست و گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] تو و امثال تو فردا مرا بیرون خواهید آورد تا اینکه [[خون]] من ریخته شود؛ و [[انگیزه]] و بصیرتش برای قیام و خروج بیشتر گردید.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۰.</ref>
 
===[[زیارت]] [[قبر حسین]]{{ع}}===
ابوالسرایا بر اساس وعده‌ای که با محمد بن ابراهیم گذاشته بود با سوارانی که همراهش بودند از راه خشکی حرکت کرد تا به [[عین التمر]]<ref>نام شهری است در غرب فرات و در اطراف آن قریه‌هایی وجود دارد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۹۷۷).</ref>رسید و در میان آنها پیاده نبود و بر دو نهر ادامه حرکت داد تا به نینوی وارد شد و نزد قبر حسین{{ع}} آمد.
[[نصر بن مزاحم]] گوید: مردی از [[اهل]] [[مدائن]] برای من نقل کرد و گفت: من در آن شب کنار قبر حسین{{ع}} بودم و در آن شب باد و رعد و [[باران]] بود، ناگهان دیدم سوارانی می‌آیند پس پیاده شدند و نزد [[قبر]] آمدند و [[سلام]] کردند و یکی از آنها [[زیارت]] خود را طول داد و سپس شروع به خواندن اشعار [[منصور بن زبرقان]] کرد که از آن جمله این [[بیت]] است:
{{عربی|نَفْسی فِداءُ الحُسَیْنِ یَومَ عَدا اِلَی المَنایا عَدْوَ لا قافِلِ}}<ref>جانم فدای حسین روزی که روان شد؛ به سوی مرگ‌ها با شتاب، رفتن کسی که بازگشتی ندارد».</ref>
پس رو به من کرد و گفت: کیستی؟
گفتم: مردی دهقان و از [[اهل]] [[مدائن]] هستم.
گفت: سبحان [[الله]]، [[دوست]] به دوست خود [[مهربانی]] و [[شفقت]] می‌نماید همان‌گونه که [[ناقه]] به نوزادش مهربانی می‌کند، ای شیخ! این جا موقفی است که سپاسش برای تو نزد [[خدا]] بسیار و [[اجر]] آن بزرگ است.
پس از جای برخاست و گفت: در این جا هر که از [[جماعت]] [[زیدیه]] می‌باشد به پا خیزد و به سوی من آید.
پس گروهی از [[مردم]] به سوی او رفتند و به او نزدیک شدند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۰.</ref>
 
===[[خطبه]] [[ابوالسرایا]] کنار [[قبر حسین]]{{ع}}===
آن مرد خطبه‌ای طولانی ایراد کرد که در آن به [[فضائل اهل بیت]] و ویژگی‌های ایشان و [[ظلم و ستم]] [[امت]] بر آنان اشاره کرد، آنگاه از [[حسین بن علی]]{{ع}} یاد کرد و گفت:
ای مردم! شما حضور نداشتید تا حسین را [[یاری]] کنید، پس چه چیزی شما را باز داشته از [[ملحق شدن]] به کسی که او را [[درک]] کرده است؟ او همان کس است که فردا به [[خون‌خواهی]] او [[قیام]] خواهد کرد و [[حق]] او [[وارث]] پدرانش را مطالبه و [[دین خدا]] را برپا دارد، چه چیز شما را منع کرده از [[نصرت]] و [[یاری کردن]] و کمک کردن به او؟ من از همین جا برای قیام به امر خدا و [[دفاع]] از دینش و نصرت و [[یاری اهل بیت]] به سوی [[کوفه]] می‌روم، پس هرکس را قصد و [[اراده]] در این کار هست به ما بپیوندد.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۱.</ref>
 
===[[اهل کوفه]] در [[انتظار]]===
[[محمد بن ابراهیم]] در آن روزی که با ابوالسرایا [[وعده]] گذاشته بود که در کوفه یکدیگر را [[ملاقات]] کنند بیرون آمد و قیام کرد و به خارج [[شهر]] رفت و با او [[علی بن عبیدالله بن حسین بن علی بن الحسین]] بود و [[اهل کوفه]] همانند سیل ملخ جمع شده بودند در حالی که نظمی بر آنها [[حاکم]] نبود و قوتی نداشتند و [[سلاح]] [[جنگ]] هم با آنها نبود مگر [[عصا]] و کارد و آجر.
[[محمد بن ابراهیم]] و کسانی که با او بودند همچنان [[منتظر]] [[ابوالسرایا]] بودند اما از آمدن او خبری نشد تا اینکه از آمدنش [[مأیوس]] شدند و برخی او را [[دشنام]] دادند و محمد بن ابراهیم را [[سرزنش]] کردند که چرا از او درخواست کمک کرده است.
محمد بن ابراهیم از تأخیر ابوالسرایا اندوهناک شد، ناگهان در آن هنگام که آنها در آن وضعیت بودند دو علَم زرد رنگ با اسبانی از دور پدیدار شدند و [[مردم]] فریاد [[بشارت]] سر دادند و [[تکبیر]] گفتند و دیدند که ابوالسرایا و همراهانش می‌باشند.
هنگامی که محمد بن ابراهیم او را دید پیاده شد و به طرف او رفت، ابوالسراپا خود را روی محمد بن ابراهیم انداخت و محمد هم او را در آغوش گرفت، سپس ابوالسرایا گفت: ای [[پسر رسول خدا]]! چه چیز باعث شده که در اینجا ایستاده‌ای؟ به [[شهر کوفه]] وارد شو که کسی مانع تو نخواهد شد.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۲.</ref>
 
===[[سخنرانی]] محمد بن ابراهیم===
محمد بن ابراهیم داخل [[کوفه]] شد و برای مردم سخنرانی کرد و مردم را به [[بیعت کردن]] با کسی از [[آل محمد]] که مورد [[رضا]] باشد و به [[کتاب خدا]] و [[سنت پیامبر]]{{صل}} و [[امر به معروف و نهی از منکر]] و [[رفتار]] کردن به [[حکم]] کتاب خدا [[دعوت]] نمود.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۲.</ref>
 
===[[بیعت]] با محمد بن ابراهیم===
همه مردم با محمد بن ابراهیم بیعت کردند به طوری که ازدحام زیادی گردید و این بیعت در محلی از کوفه صورت گرفت که به «قصر ضرتین» معروف بود.
اخباری در رابطه با این بیعت
[[سعید بن خیثم بن معمر]] گوید: از [[زید بن علی]] شنیدم که می‌گفت: مردم با مردی از [[خاندان]] ما نزد قصر ضرتین در دهم [[ماه جمادی الاولی]] [[سال]] ۱۹۹ [[بیعت]] می‌نمایند که [[ملائکه]] به آن بیعت [[مباهات]] می‌کنند.
[[حسن بن حسین]] می‌گوید: چون این [[حدیث]] را برای [[محمد بن ابراهیم]] نقل کردم، گریست.
وجابر [[جعفی]] از [[ابوجعفر محمد بن علی]]{{ع}} تقل کرده است که او فرمود: بر این چوب‌های [[منبر]] شما ای [[مردم کوفه]] در سال ۱۹۹ مردی از [[اهل بیت]] [[خطبه]] میخواند که [[خداوند]] به او بر [[فرشتگان]] مباهات می‌کند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۳.</ref>
 
===[[فضل بن عباس]] [[حاکم کوفه]]===
پس از [[بیعت مردم]] با محمد بن ابراهیم، او کسی را به سوی حاکم کوفه فضل بن عباس که از طرف [[حسن بن سهل]] [[والی بغداد]] در [[کوفه]] [[امارت]] داشت فرستاد تا او را به بیعت با خود [[دعوت]] نماید و از او در رابطه با [[اسلحه]] و نیرو کمک بخواهد.
آن قاصد بازگشت و به محمد بن ابراهیم خبر داد که حاکم کوفه از [[شهر کوفه]] خارج شده و خندقی اطراف آن محل که برای خود [[منزل]] قرار داده بود کنده است و [[غلامان]] خود را مسلح و آماده [[نبرد]] ساخته است.
محمد بن ابراهیم [[ابوالسرایا]] را به سوی آنها اعزام داشت و به او دستور داد که شروع به [[جنگ]] با آنها ننماید و آنها را به [[تسلیم]] دعوت نماید.
هنگامی که ابوالسرایا حرکت کرد مردم کوفه همانند ملخ‌های پراکنده در پی او روانه شدند، پس ابوالسرایا حاکم کوفه و اطرافیانش را دعوت به تسلیم کرد، آنها گوش به سخن او ندادند و دعوت او را [[اجابت]] ننمودند و از پشت دیوار تیر به طرف او پرتاب کردند که در نتیجه یکی از [[اصحاب]] ابوالسرایا کشته و یا زخمی شد.
 
ابوالسرایا دستور داد آن شخص را نزد محمد بن ابراهیم بردند، وقتی [[ابراهیم]] آن مرد را [[مشاهده]] کرد دستور داد جنگ با آنان را آغاز کنند. [[خادم]] سیاه چهره‌ای بر بالای دیوار [[خانه]] فضل بن عباس ایستاده بود و [[تیراندازی]] می‌کرد و از او تیری روی [[زمین]] نمی‌افتاد، ابوالسرایا به [[غلام]] خود دستور داد که او را [[هدف]] قرار دهد و به او تیر بزند، پس او تیری به سوی آن [[خادم]] پرتاب کرد که میان دو چشم او خورد و آن خادم با سر از بالای دیوار به پایین [[سقوط]] کرد و هلاک شد؛ سایر [[موالیان]] [[فضل بن عباس]] فرار کردند و از آنها کسی باقی نماند، چون درب [[خانه]] باز شد [[اصحاب]] [[ابوالسرایا]] وارد شدند و دست به [[غارت]] [[اموال]] زدند.
وقتی ابوالسرایا چنین دید از خارج شدن افراد جلوگیری کرد و آنان را [[تفتیش]] می‌نمود و اموالی که برداشته بودند از آنان می‌گرفت، پس [[مردم]] از غارت دست برداشتند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۳.</ref>
 
===[[سپاه]] [[حسن بن سهل]]===
فضل بن عباس به سوی [[بغداد]] رفت و بر حسن بن سهل داخل شد و به او از غارت اموالش [[شکایت]] کرد، حسن بن سهل به او [[وعده]] [[یاری]] و غرامت اموالش را داد.
سپس حسن بن سهل [[زهیر بن مسیب]] را‌طلبید و مردانی را در [[اختیار]] او گذاشت و اموالی را به او داد و از او خواست که به سرعت برای [[نبرد]] با ابوالسرایا به سوی [[کوفه]] برود و در جایی توقف ننماید و به جز در کوفه فرود نیاید.
در این وقت [[محمد بن ابراهیم]] را [[بیماری]] عارض شد که به همان بیماری فوت نمود، و حسن بن سهل که به [[علم نجوم]] آشنایی داشت و در آن نظر می‌کرد در [[ستاره]] محمد نظر کرد و دید که سوزان است؛ لذا در [[طلب]] آن [[شتاب]] و [[تعجیل]] می‌نمود و [[حرص]] بر رفتن او داشت و این امر او را مشغول کرده بود از اینکه به امر سپاه خود توجه نماید.
پس [[زهیر بن مسبب]] حرکت کرد تا وارد [[قصر ابن هبیره]] شد و در آنجا اقامت کرد، و فرزندش ازهر را در پیشاپیش سپاه خود قرار داد و در سوق الاسد<ref>سوق الاسد: نام موضعی در کوفه می‌باشد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۷۵۶).</ref> فرود آمد.
ابوالسرایا نیز هنگام عصر از [[کوفه]] حرکت کرد و به سرعت رفت تا به [[لشکرگاه]] [[ازهر بن زهیر]] در سوق الاسد رسید، و شب هنگام بر مقدمه [[سپاه]] [[حمله]] کرد و تعداد بسیاری از آنها را کشت و [[اسلحه]] و مرکب‌های آنها را به [[غنیمت]] گرفت، و باقیمانده [[لشکر]] از هر در طول شب فرار کردند و نزد [[زهیر بن مسیب]] در [[قصر ابن هبیره]] رفتند، و زهیر از این ماجرا در [[خشم]] شد.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۴.</ref>
 
===بازگشت به کوفه===
[[ابوالسرایا]] به سوی کوفه بازگشت و [[زهیر بن مسیب]] [[دستوری]] از [[حسن بن سهل]] دریافت کرد که به جز در کوفه فرود نیاید؛ لذا زهیر بن مسیب حرکت کرد تا در کنار پل فرود آمد.
ابوالسرایا از [[مردم]] خواست که بیرون روند، مردم بیرون رفتند و زهیر بن مسیب را در کنار پل کوفه دیدند، و چون شب سردی بود آنها [[آتش]] افروخته و خود را به وسیله آن گرم می‌کردند و [[خدا]] را یاد می‌نمودند و [[قرآن]] [[تلاوت]] می‌کردند و ابوالسرایا آنها را برای [[نبرد]] و حمله [[ترغیب]] و [[تشویق]] می‌نمود.
[[اهل بغداد]] به طرف [[مردم کوفه]] می‌رفتند و فریاد می‌زدند: [[زنان]] و [[خواهران]] و [[دختران]] خود را برای [[فجور]] [[آرایش]] کنید که به خدا [[سوگند]] ما با آنها چنین و چنان خواهیم کرد.
ابوالسرایا به [[یاران]] خود می‌گفت: خدا را یاد کرده و به سوی او [[توبه]] کنید و [[استغفار]] نمایید و از او [[استعانت]] بجویید.
مردم در تمام آن شب به تناوب [[نگهبانی]] می‌دادند تا اینکه صبح شد. ابوالسرایا در میان سپاه خود ایستاد در حالی که چشمان مردم در [[زره]] و خود و [[سلاح]] [[خیره]] شده بود و [[آمادگی]] سپاه بسیار خوب بود و صدای طبل‌ها و بوق‌ها مانند رعد و غرش [[آسمان]] بود.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۵.</ref>
 
===سخنان ابوالسرایا===
ابوالسرایا روی به مردم کوفه کرد و گفت: ای [[اهل کوفه]]! [[نیت]] و اراده‌های خود را درست کنید و درون‌های خود را برای خدا [[خالص]] گردانید و از او درخواست کمک بر [[دشمنان]] خود را نمایید و از حول و [[قوه]] خود به سوی [[خدا]] و حول و قوه او روی آورید و [[قرآن]] بخوانید.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۶.</ref>
 
===[[حسن بن هذیل]]===
او که از جمله [[یاران حسین بن علی]] [[شهید فخ]] می‌باشد و از او [[حدیث]] نقل کرده است بر [[سپاه]] [[ابوالسرایا]] عبور کرد و به هر جا که می‌رسید می‌گفت: ای گروه زیدی‌ها! اینجا موضعی است که قدم‌ها می‌لغزد و [[کارها]] و تلاش‌ها از بین می‌رود، [[سعادتمند]] کسی است که در [[دین]] خود [[احتیاط]] و آن را [[حفظ]] کند، و [[رشید]] و [[رستگار]] کسی است که به [[پیمان]] و [[عهد خداوند]] [[وفا]] نماید و محمد{{صل}} و [[خاندان]] او را حفظ کند.
بدانید که اجل‌ها و مهلت‌ها تعیین شده است و روزها شمرده شده است، هرکس از [[مرگ]] بگریزد مرگ او را محاصره نماید. پس گفت:
{{عربی| مَن لم يَمُتْ عَبْطَةً يمت هَرَمًا الموتُ كَأْسٌ‌، وَ المرءُ ذائقُها}}<ref>«کسی که در جوانی نمیرد، در پیری بمیرد؛ مرگ پیمانه‌ای است و آدمی آن را می‌چشد».</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۶.</ref>
 
===مردی از [[بغداد]]===
مردی از بغداد از سپاه زهیر بن مسب در حالی که [[لباس]] رزم در تن داشت جلو آمد و [[مردم کوفه]] را [[دشنام]] می‌داد و می‌گفت: ما به [[زنان]] شما [[تجاوز]] کنیم و با شما چنین و چنان خواهیم کرد.
پس مردی از [[اهل]] «وازار» که قریه‌ای در کنار دروازه [[کوفه]] می‌باشد در حالی که لباس سرخی بر تن داشت و در دست او کاردی بود خود را در [[فرات]] افکند و ساعتی شنا کرد تا خود را به آن [[مرد]] [[بغدادی]] که دشنام می‌داد رسانید، پس به او نزدیک شد و دست در گریبان او کرده و او را به سوی خود کشیده و بر [[زمین]] زد و با آن کارد بر گلوی او زد تا او را به [[قتل]] رساند و پای او را گرفته و خود را با [[جسد]] آن مرد بغدادی در آب انداخت و همچنان او را به سوی کوفه می‌کشید و شنا می‌کرد تا او را از آب بیرون آورد.
[[سپاهیان]] [[ابوالسرایا]] [[تکبیر]] گفتند و صدای آنها به [[حمد]] و [[ثنای الهی]] و [[دعا]] بلند شد.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۶.</ref>
 
===[[مبارزه]] مردی از [[فرزندان]] [[اشعث]]===
پس مردی از [[اولاد]] [[اشعث بن قیس]] بیرون آمد و از شط [[کوفه]] عبور کرد و به سوی [[سپاه]] [[بغداد]] رفت و از آنها برای [[نبرد]] مبارز‌طلبید، مردی از سپاه بغداد در برابرش برای مبارزه آمد که او را به [[قتل]] رساند، و [[مبارز]] دیگری بیرون آمد و او را نیز کشت، مبارز سومی نیز برای نبرد بیرون آمد که او را هم به قتل رساند تا اینکه گروهی از بغدادی‌ها را از پای در آورد.
ابوالسرایا آمد و هنگامی که او را دید به او [[دشنام]] داد و گفت: چه کسی تو را به این کار [[فرمان]] داده بود؟ بازگرد.
آن شخص بازگشت و [[شمشیر]] خود را با [[خاک]] [[پاک]] کرد و در غلاف نمود و اسب خود را مهیا کرد و به سوی کوفه رفت و دیگر با آنها در [[جنگ]] همراه نشد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۲۷.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۷.</ref>
 
===شروع جنگ===
ابوالسرایا مدتی طولانی در کنار پلی که بر روی [[فرات]] بود ایستاد، مردی از [[اهل بغداد]] بیرون آمد و او را دشنام می‌داد، ابوالسرایا هیچ حرکتی نمی‌کرد بلکه وانمود کرد که او از آن [[مرد]] [[غافل]] است و گویا قصد دارد که برگردد، سپس بر آن مرد [[حمله]] کرد و او را کشت و بر سپاهیان آنها حمله‌ور شد به‌طوری که از پشت سر آنها بیرون آمد، آنگاه از پشت سر بر آنها حمله نمود تا به جایگاه اول خود بازگشت و در آنجا ایستاد در حالی که نفس می‌زد و [[خون]] از [[زره]] او نمایان بود.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۷.</ref>
 
===سیار [[غلام]] ابوالسرایا===
سپس غلام خود سیار را‌طلبید و او را با گروهی از اصحابش فرستاد و به او دستور داد برود و هر وقت که پشت سر سپاه [[دشمن]] رسید از آنجا به دشمن حمله کند.
غلام او با سپاهیانش حرکت کرد و همان‌گونه که ابوالسرایا به او دستور داده بود انجام داد.
[[ابوالسرایا]] خود در کنار پل سوار بر اسب سیاه رنگی ایستاد و بر نیزه خود تکیه کرد و در این حال بر پشت اسب او به [[خواب]] رفته بود؛ [[اهل کوفه]] در [[جزع]] و [[اضطراب]] بودند برای آنچه از [[سپاهیان]] [[زهیر بن مسیب]] می‌دیدند و [[تهدید]] و [[وعید]] آنها را می‌شنیدند و [[ضجه]] می‌زدند و فریاد به [[تکبیر]] و [[تهلیل]] بلند می‌کردند تا اینکه ابوالسرایا صدای [[مردم]] را شنید و از خواب بیدار شد و پنداشت آن کمین و [[غلام]] و [[سپاه]] که همراه او فرستاده بود به محل [[مأموریت]] رسیده‌اند، پس بر اسب خود نهیب زد و گفت: [[جنگ]]؛ و اسب خود را مهیا کرد و با دست خود اشاره کرد به آن سویی که غلامش را با گروهی از سپاه اعزام داشته بود و به اهل کوفه فریاد زد: [[حمله]] کنید، و خود حمله کرد و آنها هم به دنبال او حرکت کردند.
از سپاهیان زهیر بن مسیب کسی باقی نماند مگر اینکه متوجه اشاره ابوالسرایا شد که او به کجا اشاره کرد، پس ابوالسرایا و غلامش با سپاه زهیر بن مسیب در هم آمیخته شد و اهل کوفه از ابوالسرایا [[پیروی]] می‌کردند و او به غلامش فریاد زد: ای سیار! وای بر تو! مرا نمی‌بینی؟!
پس سیار غلام ابوالسرایا بر صاحب علَم حمله کرد و او را به [[قتل]] رسانید و علَم افتاد و سیاه‌پوشان از سپاه [[عباسیان]] [[شکست]] خورده و روی به فرار نهادند و ابوالسرایا و یارانش آنها را تعقیب کردند.
ابوالسرایا فریاد زد: هر کس از اسب خود فرود آید، در [[امان]] است. پس سپاه زهیر بن مسیب از اسب‌هایشان فرود آمدند و سپاه ابوالسرایا سواره بودند و آنها را تعقیب کردند تا از شاهی<ref>شاهی: نام موضعی نزدیک قادسیه می‌باشد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۷۷۷).</ref> گذشتند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۸.</ref>
 
===زهیر بن مسیب===
زهیر بن مسیب [[فرمانده سپاه]] عباسیان به طرف ابوالسرایا رفت و به او گفت: وای بر تو! آیا به دنبال شکستی بیش از این بودی؟ تا کجا مرا تعقیب می‌کنی؟
پس [[ابوالسرایا]] بازگشت و او را رها کرد، و [[اهل کوفه]] غنیمت‌های بسیاری به دست آوردند که کسی مانند آن را به دست نیاورده بود، آنگاه به [[لشکرگاه]] [[زهیر بن مسیب]] رفتند و آشپزخانه‌ها آماده بود، و [[زهیر]] [[سوگند]] یاد کرده بود که [[غذا]] نخورد مگر در [[مسجد کوفه]]، پس آن غذاها را اهل کوفه خوردند و [[اسلحه]] و ادوات آنها را [[غارت]] کردند و این در حالی بود که اهل کوفه به شدت خسته و گرسنه بودند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۲۸.</ref>.
زهیر بن مسیب بازگشت تا اینکه به طور پنهانی و مخفیانه وارد [[بغداد]] شد، چون خبر او به [[حسن بن سهل]] رسید دستور داد او را حاضر کردند، وقتی او را دید عمودی از آهن به سوی او پرتاب کرد که به صورت زیر برخورد کرد و چشم او را پاره کرد، آنگاه حسن بن سهل به یکی از کسانی که نزد او بود گفت: برخیز او را بیرون ببر و سر از بدنش جدا کن. پس گروهی برای زهیر بن مسیب [[شفاعت]] کردند و درباره او با حسن بن سهل صحبت کردند تا اینکه از کشتن او صرف نظر کرد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۲۹.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۹.</ref>
 
===بازگشت به [[کوفه]]===
چون [[جنگ]] به پایان رسید ابوالسرایا با گروه بسیاری از [[اسیران]] و سرهای زیادی که بر سر نیزه‌ها بود و یا به گردن اسبان آویخته شده بود وارد کوفه شدند، و کسانی که از اهل کوفه با او بودند در حالی وارد [[شهر]] خود شدند که بر اسب‌هایشان سوار و [[سلاح]] بر تن داشتند و خوشحال از [[پیروزی]] و آنچه [[غنیمت]] به دست آورده بودند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۰.</ref>
 
===[[عبدوس بن عبدالصمد]]===
[[حسن بن سهل]] و کسانی که از [[عباسیان]] نزد او بودند به خاطر [[شکست]] [[سپاه]] زهیر بن مسیب به شدت اندوهناک شدند و در [[اندیشه]] جبران آن برآمدند.
پس حسن بن سهل مردی به نام عبدوس بن عبدالصمد را با هزار سواره و سه هزار پیاده [[مأمور]] کرد و [[اموال]] زیادی را در [[اختیار]] او قرار داد و به او گفت: می‌خواهم نام تو بر سر زبان‌ها باشد و [[پیروزی بر دشمن]] به دست تو صورت گیرد، پس ببین چگونه خواهی بود؟ و او را به هر چه مورد نیازش در این [[نبرد]] بود سفارش کرد و به او دستور داد که مکث و توقف ننماید.
[[عبدوس بن عبدالصمد]] از نزد [[حسن بن سهل]] بیرون رفت در حالی که [[سوگند]] یاد می‌کرد که [[کوفه]] را تا سه [[روز]] [[مباح]] کند و جنگجویان [[اهل کوفه]] را به [[قتل]] رساند و [[فرزندان]] آنها را [[اسیر]] کند. پس او حرکت کرد و به هیچ چیز توجه نمی‌کرد تا اینکه به «جامع» رسید و حسن بن سهل همین گونه به او دستور داده بود و به او امر کرده بود که از آن راهی که [[زهیر بن مسیب]] رفته است نرود تا مبادا سپاهیانش باقیمانده کشته‌های [[سپاه]] زهیر بن مسیب را [[مشاهده]] کنند و این باعث [[ترس]] و [[وحشت]] آنها شود؛ و او از راه جامع پیش می‌رفت.
چون خبر رسیدن او به جامع به [[ابوالسرایا]] رسید، [[نماز ظهر]] را در کوفه به جا آورد و سواره‌هایی از [[اصحاب]] خود و کسانی که به آنها [[اطمینان]] داشت را جدا کرد و آنها را به سرعت حرکت داد تا اینکه نزدیک جامع رسیدند، پس [[یاران]] خود را به سه دسته کرد و گفت: [[شعار]] شما «یا فاطمی [[یا منصور]]» است، و خود ابوالسرایا به جانب بازار رفت و غلامش سیار به سوی جامع رهسپار شد و به [[ابوالهرماس]] گفت: تو با سپاه خود به گونه‌ای وارد قریه شو که کسی از آنها نتواند از دست تو بگریزد، سپس یکباره از همه اطراف سپاه عبدوس بر آنان [[حمله]] کنید.
یاران ابوالسرایا بر حسب [[راهنمایی]] و دستور او عمل کردند و آنها را غافلگیر کرده و تعداد زیادی از آنها را به [[قتل]] رساندند به طوری که [[سپاه]] عبدوس خود را در [[فرات]] می‌انداختند تا [[نجات]] پیدا کنند و گروه بسیاری از [[سپاهیان]] او در فرات [[غرق]] شدند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۳۰.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۰.</ref>
 
===کشته شدن [[عبدوس بن عبدالصمد]]===
در این هنگام [[ابوالسرایا]] عبدوس را در میدان جامع [[ملاقات]] کرد و کلاه خود را از سر برگرفت، چون او فرار کرد ابوالسرایا او را دنبال نمود و ضربتی بر سرش زد که فرق آن را دو نیم کرد و از روی اسب به [[زمین]] افتاد.
سپاهیان ابوالسرایا و [[اهل]] جامع [[لشکرگاه]] عبدوس را [[غارت]] کردند و غنیمت‌های عظیمی را به دست آوردند و با [[توانایی]] مضاعف و [[سلاح]] به [[کوفه]] بازگشتند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۱.</ref>
 
===[[وفات]] [[محمد بن ابراهیم]]===
پس از [[پیروزی]] ابوالسرایا بر سپاه عبدوس و بازگشت به کوفه، او از محمد بن ابراهیم که به شدت [[بیمار]] بود [[عیادت]] کرد؛ و پیش از این ذکر شد که محمد بن ابراهیم پس از مراجعت از جزیره و ملاقات با ابوالسرایا در کوفه بیمار شد، هنگامی که ابوالسرایا برای [[دیدار]] محمد بن ابراهیم آمد او را در آخرین ساعات [[عمر]] خود دید.
محمد بن ابراهیم در آن حال ابوالسرایا را بر بعضی از امور مورد [[سرزنش]] قرار داد و به او گفت: من از آنچه انجام داده‌ای به سوی [[خدا]] [[بیزاری]] می‌جویم؛ زیرا که تو را سزاوار نبود که بر آنها شبانه [[حمله]] کنی و با آنها بجنگی مگر اینکه ابتدا آنها را [[دعوت]] کنی، و تو را سزاوار نبود که از لشکرگاه آنها چیزی را برداری جز آنچه از سلاح برای [[جنگ]] با ما جمع‌آوری کردند.
ابوالسرایا گفت: ای [[پسر رسول خدا]]! این [[تدبیر]] جنگ است و من پس از این آنچه را که انجام دادم تکرار نخواهم کرد.
هنگامی که ابوالسرایا نشانه‌های [[مرگ]] را در چهره محمد بن ابراهیم [[مشاهده]] کرد گفت: ای پسر رسول خدا! هر زنده‌ای می‌میرد و هر جدیدی کهنه می‌شود پس [[عهد]] خود را به من بگو و [[وصیت]] کن.
 
[[محمد بن ابراهیم]] گفت: تو را به [[تقوی]] [[الهی]] وصیت می‌کنم و [[استواری]] بر [[دفاع از دین]] خودت و [[یاری اهل بیت]] پیامبرت{{صل}} زیرا جان‌های آنان به [[جان]] تو پیوسته می‌باشد، و [[اختیار]] [[انتخاب]] [[جانشین]] من از [[آل علی]]{{ع}} را به [[مردم]] واگذار کن، و اگر [[اختلاف]] کردند پس امر را به [[علی بن عبیدالله]] واگذار کن که من روش و طریقه او را [[آزمایش]] کردم و [[دین]] او مورد [[رضایت]] من است.
پس زبان او از [[سخن گفتن]] باز ماند و اعضای بدنش از حرکت باز ایستاد و از [[دنیا]] رفت. [[ابوالسرایا]] او را در پارچه‌ای پیچید و خبر مرگش را پنهان نمود.
چون شب فرا رسید با گروهی از زیدی‌ها [[جسد]] او را به [[نجف]] حمل کرده و در آنجا [[دفن]] نمودند.
فردای آن [[روز]] مردم را فرا خواند و برای آنان [[سخنرانی]] کرد و خبر [[وفات]] محمد را به آنها داد و آنها را به [[صبر]] و [[بردباری]] [[دعوت]] نمود.
صدای مردم به [[گریه]] بلند شد و وفات او را بزرگ شمردند.
 
او گفت: [[ابوعبدالله]] محمد بن ابراهیم وصیت کرد به کسی که شبیه خود او است و کسی که او را برگزید، و آن شخص [[ابوالحسن]] علی بن عبیدالله می‌باشد؛ پس اگر شما [[راضی]] هستید که همان [[وصی]] و مورد [[رضا]] است، و اگر به او راضی نیستید، برای خود [[رهبری]] انتخاب کنید.
مردم امر را به یکدیگر موکول می‌کردند و برخی به برخی دیگر می‌نگریستند و کسی از آنها [[اقدام]] به سخن گفتن نکرد.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۱.</ref>
 
===[[امارت]] [[محمد بن محمد بن زید]]<ref>و در عمدة الطالب مذکور است: هنگامی که ابوالسرایا قیام کرد و برای محمد بن ابراهیم بیعت گرفت، محمد بن ابراهیم به طور ناگهانی از دنیا رفت و ابوالسرایا محمد بن محمد بن زید را جانشین او کرد و او را «مؤید» لقب داد. (عمدة الطالب، ص۲۷۵).</ref>===
او که [[نوجوانی]] کم سن و سال بود از جای برخاست و گفت: ای [[خاندان]] علی! [[محمد بن ابراهیم]] از [[دنیا]] رفت و نفر دوم باقی ماند، [[دین خدا]] با [[سستی]] [[یاری]] نمی‌شود، و دست این مرد نزد ما دست [[بدی]] نبوده است، او [[دل]] سوخته را [[شفا]] داد و [[خون‌خواهی]] کرد. سپس روی به [[علی بن عبیدالله]] کرد و گفت: ای [[ابوالحسن]]! [[خدا]] از تو [[راضی]] باشد چه می‌گویی؟ محمد بن ابراهیم ما را [[وصیت]] کرده است که امر را در [[اختیار]] تو قرار دهیم، پس دست خود را بده تا با تو [[بیعت]] کنیم.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۳.</ref>
 
===[[خطبه]] علی بن عبیدالله===
او از جای برخاست و [[حمد]] و [[ثنای الهی]] را به جای آورد سپس گفت: محمد بن ابراهیم{{ع}} [[انتخاب]] کرد و خودش از تلاش و [[کوشش]] در [[حق خداوند]] که او عهده‌دار شده بود دریغ نکرد و من وصیت او را از جهت سستی [[فرمان]] او رد نمی‌کنم و آن را به خاطر [[روی‌گردانی]] از آن رها نمی‌نمایم، اما می‌ترسم که مشغول به آن گردم و از کار دیگر که [[عاقبت]] آن پسندیده‌تر و بهتر است باز مانم. پس به [[محمد بن محمد]] گفت: خدای تو را [[رحمت]] کند، تو این [[مسئولیت]] را قبول کن و آنچه فرزند عمویت عهده‌دار بود و آن را [[حفظ]] کن، ما [[ریاست]] بر خود را به عهده تو گذاشتیم و تو مورد [[رضایت]] و [[اطمینان]] در درون و [[ضمیر]] ما می‌باشی.
محمد فرزند [[محمد بن زید بن علی بن الحسین]]{{ع}} است. درباره او داستان معروفی نقل شده است که حکایت از [[کرامت]] و [[بزرگواری]] او می‌نماید.
سپس به [[ابوالسرایا]] گفت: تو چه نظری داری؟ آیا به او راضی هستی؟
ابوالسرایا گفت: رضایت من در رضای شما، و [[رأی]] من و قول من با قول شما است.
پس دست محمد بن محمد را گرفته و با او بیعت کردند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۳.</ref>
 
===[[نصب]] [[کارگزاران]]===
[[محمد بن محمد بن زید]] کارگزاران خود را این‌گونه تعیین کرد:
 
[[ولایت کوفه]] را به [[اسماعیل بن علی بن اسماعیل بن جعفر]] داد.
 
[[روح بن حجاج]] را [[ولایت]] بر [[شرطه]] و نیروهای انتظامی داد.
 
[[احمد بن سری انصاری]] را [[مسئول]] نامه‌های خود نمود.
 
[[عاصم بن عامر]] را [[منصب قضاوت]] عطا کرد.
 
[[ولایت]] بازار را به [[نصر بن مزاحم]] واگذار نمود.
 
[[سرزمین]] [[یمن]] را برای [[ابراهیم بن موسی بن جعفر]] در نظر گرفت.
 
ولایت [[اهواز]] را به [[زید بن موسی بن جعفر]] داد.
 
[[ولایت بصره]] را به [[عباس بن محمد بن عیسی]] واگذار نمود.
 
ولایت [[مکه]] را به [[حسن بن حسن افطس]] [[تفویض]] کرد.
 
و واسط را به [[جعفر بن محمد بن زید بن علی]] و [[حسین بن ابراهیم بن حسن بن علی]] داد.
 
پس این [[کارگزاران]] به سوی محل [[مأموریت]] خود حرکت کردند:
کسی جلوی [[حسن بن الحسن افطس]] را نگرفت، و او به مکه رفت و در آن سال یعنی سال ۱۹۹۶ او [[حج]] را اقامه کرد.
ابراهیم بن موسی، [[مردم]] یمن [[اطاعت]] او را پذیرفتند پس از ماجرایی کوتاه مدت که ببن آنها واقع شد.
اما آن دو نفر که [[مسئولیت]] واسط را عهده‌دار شده بودند با نصر [[بجلی]] [[حاکم]] واسط از طرف [[عباسیان]] درگیر شدند و او با فرستادگان [[محمد بن محمد]] [[جنگ]] شدیدی کرد و آنها از خود [[پایداری]] نشان دادند تا اینکه نصر بجلی [[شکست]] خورد و آنها وارد واسط شدند و [[خراج]] را جمع‌آوری کردند و [[صلح]] برقرار شد.
 
و اما در [[بصره]]، [[علی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین]] با [[عباس بن محمد بن عیسی]] و [[زید بن موسی بن جعفر]] [[اجتماع]] کردند و با [[حاکم بصره]] حسن بن علی مأمونی درگیر شدند و با او [[مقاتله]] کرده و او را شکست دادند و مرکز [[سپاه]] او را [[تصرف]] کردند، و [[زید بن موسی]] خانه‌های عباسیان را در بصره سوزاند و ملقب به «زید النار» گردید<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۳۴.</ref>.
پس [[نامه‌ها]] یکی پس از دیگری به دست محمد بن محمد می‌رسید و خبر فتح و [[پیروزی]] از هر ناحیه‌ای می‌آمد، [[اهل شام]] و جزیره به او [[نامه]] نوشتند که ما [[منتظر]] فرستاده تو می‌باشیم تا اینکه از او بشنویم و [[اطاعت]] کنیم.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۴.</ref>
 
===[[نامه]] [[حسن بن سهل]] به طاهر و [[هرثمه]]===
چون موفقیت‌های [[ابوالسرایا]] بر حسن بن سهل گران آمد نامه‌ای به [[طاهر بن الحسین]] نوشت و او را به سوی خود فرا خواند تا برای [[جنگ]] با ابوالسرایا گسیل نماید؛ ولی او پس از آن از [[رأی]] و نظر خود برگشت و نامه‌ای به هرثمة بن اعین نوشت و او را امر کرد که نزد وی بیاید، و نامه را به وسیله [[سندی بن شاهک]] برای او فرستاد و از سندی خواست که [[شتاب]] کند زیرا هرثمة بن اعین با [[سندی بن شاهک]] [[دوست]] بود، و میان حسن بن سهل و هرثمه [[عداوت]] و [[دشمنی]] وجود داشت و حسن ترسید که هرثمه از تقاضای او سرباز زند و نپذیرد.
سندی بن شاهک به سوی هرثمه رفت و در [[حلوان]] به او رسید و نامه حسن بن سهل را به او داد، هنگامی که او نامه را قرائت کرد در [[خشم]] شد و گفت: ما [[خلافت]] را مهیا و آماده می‌کنیم و آن را [[استوار]] می‌نماییم، پس آنان در [[کارها]] مستبدانه عمل می‌کنند و در [[تدبیر امور]] خود را بر ما مقدم می‌دارند و هنگامی که به سبب [[سوء]] [[تدبیر]] آنها جایی پاره می‌شود و امور را ضایع می‌کنند [[تصمیم]] می‌گیرند که آن را به وسیله ما [[اصلاح]] نمایند، نه به [[خدا]] [[سوگند]] چنین بخششی را به او نخواهم کرد تا اینکه [[امیر المؤمنین]] ([[مأمون]]) از سوء آثار و [[زشتی]] [[افعال]] آنها [[آگاه]] شود.
سندی بن شاهک می‌گوید: هرثمه به گونه‌ای از من فاصله گرفت که مرا از او [[ناامید]] کرد، در آن هنگام نامه‌ای از طرف [[منصور بن مهدی]] نزد او آوردند، وقتی [[هرثمة بن اعین]] آن نامه را خواند گریه‌ای طولانی کرد و گفت: [[خداوند]] درباره حسن بن سهل [[حکم]] خودش را [[اجرا]] نماید، او این [[دولت]] ([[عباسیان]]) را در معرض نابودی قرار داد و هر چه اصلاح شده بود [[فاسد]] کرد، پس امر کرد تا بر طبل زنند و به طرفی [[بغداد]] بازگشت. چون به [[نهروان]] رسید [[مردم]] بغداد و [[فرماندهان]] و [[بنی‌هاشم]] از او استقبال کردند و با آمدن او شادمان گشته و برای او [[دعا]] کردند، و هنگامی که او را دیدند همه پیاده شدند و این استقبال در خارج بغداد بود، پس با عده بسیاری وارد بغداد شد تا به منزلش رسید.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۵.</ref>
 
===[[هرثمه]] آماده [[نبرد]]===
هنگامی که هرثمة بن اعین به بغداد بازگشت، [[حسن بن سهل]] دیوان‌هایی را که نام [[سپاهیان]] در آن بود نزد هرثمه فرستاد تا هرکس را بخواهد [[انتخاب]] کند، و [[بیت‌المال]] را برای او باز کرد تا هر چه بخواهد بردارد، و موانع را از سر راه بخشش‌ها و هزینه‌ها برداشت تا هر چه خواهد عطا کند و هزینه نماید. پس هرثمه به [[یاسریه]]<ref> یاسریه: نام قریه بزرگی است که فاصله آن تا بغداد دو میل می‌باشد. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۴۷۱).</ref> رفت و آنجا را اردوگاه سپاهیان خود قرار داد<ref>تاریخ طبری، ج۱۰، ص۲۲۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۶.</ref>
 
===هیثم بن عدی===
او می‌گوید: من بر هرثمه وارد شدم و بر او [[سلام]] کردم و با او [[مزاح]] و [[شوخی]] کردم، در حالی که سی هزار [[سپاه]] سوار و پیاده با او بودند و به او گفتم: ای [[امیر]]! اگر [[محاسن]] خود را رنگ می‌کردی در نظر [[دشمن]] با هیبت‌تر و [[نیکو]] منظر‌تر بودی. او لبخندی زد سپس گفت: اگر سر من برای خودم باشد، آن را به زودی رنگ خواهم کرد؛ و اگر [[مردم کوفه]] آن را بگیرند، رنگ چه سودی دارد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۳۶.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۶.</ref>
 
===حرکت هرثمه به سوی [[کوفه]]===
پس از آماده شدن سپاه در یاسریه، منادی هرثمه ندا کرد و مردم را برای حرکت به سوی کوفه فرا خواند و سپاه با او حرکت کردند.
هرثمه در ناحیه [[شرق]] نهر صرصر<ref>صرصر به دو موضع از نواحی بغداد اطلاق می‌شود: علیا که از قریه‌های نهر ملک است در قسمت جنوبی، و سفلی قریه کوچکی در قسمت شمالی است. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۸۳۸).</ref>، [[اردو]] زد و [[ابوالسرایا]] در قسمت [[غرب]] نهر مستقر گردید؛ [[حسن بن سهل علی بن ابی‌سعید]] و [[حماد ترکی]] و گروهی را روانه [[مدائن]] نمود و با محمد بن اسماعیل که از طرف ابوالسرایا در آنجا با سپاهی مستقر شده بود جنگیدند و محمد بن اسماعیل را [[شکست]] داده و مدائن را [[تصرف]] کردند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۷.</ref>
 
===کشته شدن [[ابوالهرماس]]===
ابوالسرایا شبانه با سرعت حرکت کرد و در حالی که [[هرثمه]] از [[تصمیم]] او [[آگاه]] نبود از کنار نهر صرصر -که [[سپاه]] خود را در قسمت غرب آن مستقر کرده بود- به سوی مدائن رفت، و پلی که بر روی نهر صرصر قرار داشت قطع شده بود. ابوالسرایا دید که [[عباسیان]] [[یاران]] خود را از مدائن بیرون کرده و مدائن را تصرف نموده بودند، پس میان او و سپاه عباسیان نبردی روی داد که در آن ابوالهرماس [[غلام]] ابوالسرایا در اثر اصابت سنگ عراده‌ای کشته شد، ابوالسرایا غلام خود را به [[خاک]] سپرد و به سوی قصر<ref>مقصود از قصر همان‌طور که از عبارت طبری استفاده می‌شود قصر ابن هبیره می‌باشد.</ref> حرکت کرد، و هنگامی که در فضای باز قرار گرفت هرثمه به سوی او رفت و در نزدیکی قصر به او رسید و در آنجا [[نبرد]] شدیدی میان آنان رخ داد که در نتیجه ابوالسرایا شکست خورد و [[برادر]] او کشته شد.
ابوالسرایا حرکت کرد تا در جازیه<ref>جایی را به نام جازیه در معاجم نیافتم.</ref> فرود آمد و هرثمه او را تعقیب کرد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۷.</ref>
 
===[[بستن آب فرات]]===
هرثمه [[آب فرات]] را بر ابوالسرایا و سپاه او قطع کرد و [[سدی]] به وجود آورد و آب فرات قطع شد که این کار بر [[مردم کوفه]] گران آمد و [[خشمگین]] شدند و [[انگیزه]] آنان برای [[جنگ]] و نبرد دوچندان شد، ناگهان شکافی در آن سدی که هرثمه به وجود آورده بود پدید آمد و آب به سوی ابوالسرایا و سپاهیانش جاری گردید، آنها [[تکبیر]] گفتند و [[حمد]] خدای را به جا آوردند و به آنچه [[خداوند]] به آنان [[عنایت]] نمود شاد شدند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۸.</ref>
 
===[[نبرد]] [[هرثمه]] و [[ابوالسرایا]]===
هرثمه برای [[جنگ]] به سوی [[کوفه]] در کنار رصافه آمد، ابوالسرایا نیز با [[سپاهیان]] خود در برابر او قرار گرفت و [[فرماندهی]] طرف راست [[سپاه]] خود را به [[حسن بن هذیل]] و طرف چپ آن را به [[جریر بن حصین]] سپرد و خود در [[قلب]] سپاه ایستاد.
هرثمه گروهی از سواره‌های سپاه خود را در کنار بیابان آماده کرد و ابوالسرایا به تعداد آنها در برابرشان قرار داد برای اینکه مبادا این کار از طرف آنها کمین باشد.
سپس ابوالسرایا با سپاه خود بر سپاه هرثمه [[یورش]] برد و سپاهیان هرثمه اندکی عقب‌نشینی کردند، و سپس روی بر سپاه ابوالسرایا کردند و ایستادند، ابوالسرایا فریاد زد: آنها را تعقیب نکنید که این [[خدعه]] و [[نیرنگ]] است. آنان ایستادند و شخصی به نام ابوکتله آنها را تعقیب کرد و دور ساخت و بازگشت و به ابوالسرایا گفت: آنها از [[فرات]] گذشتند. ابوالسرایا با [[مردم]] به کوفه بازگشتند.
ابوالسرایا در [[روز]] [[دوشنبه]] نهم [[ذیقعده]] با سپاهیانش بیرون آمدند زیرا جاسوس او به وی خبر داده بود که هرثمه در آن روز قصد یورش دارد، پس ابوالسرایا سپاه خود را در رصافه آماده کرد و خود زیر پل رفت، [[زمان]] زیادی نگذشت که اسب‌های سپاه هرثمه رسیدند، ابوالسرایا در حالی که برگشت که [[خشم]] او را همانند شتری که به [[هیجان]] آمده باشد فرا گرفته بود و نزدیک بود از شدت [[غضب]] از زین اسب خود بر روی مردم بیافتند و فریاد زد: صفوف خود را مرتب کنید و هماهنگ شوید.
 
در این هنگام هرثمه با سپاه خود آمد و نبرد شدیدی که همانند آن شنیده نشده است روی داد، چون ابوالسرایا دید یکی از یارانش به نام [[روح بن حجاج]] در حال بازگشت است گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] اگر بازگردی سر از تن تو جدا سازم، پس او [[ایستادگی]] کرد و [[مبارزه]] نمود تا کشته شد.
در آن [[روز]] [[حسن بن حسین بن زید بن علی بن الحسین]] به [[قتل]] رسید و ابوکتله [[غلام]] [[ابوالسرایا]] نیز کشته شد و [[جنگ]] شدت یافت.
ابوالسرایا سر خود را برهنه کرد و می‌گفت: ای [[مردم]]! ساعتی [[صبر]] کنید و اندکی [[استقامت]] نمائید که به [[خدا]] [[سوگند]] [[دشمن]] [[سست]] شده و راهی جز فرار ندارد، سپس خود [[حمله]] کرد و یکی از [[فرماندهان]] [[هرثمه]] در حالی که [[زره]] بر تن و خود بر سر داشت بیرون آمد و با او مبارزه کرد، ابوالسرایا ضربه‌ای بر سر او زد که او را دو نیم کرد و شمشیرش به زین اسب او رسید.
[[سپاهیان]] سیاه‌پوش [[عباسیان]] [[شکست]] [[سختی]] خوردند و [[اهل کوفه]] آنها را تعقیب کرده و می‌کشتند تا اینکه به مکانی به نام صَعْنَبا<ref>صعنبا: نام قریه‌ای در یمامه و قریه‌ای در عراق است چنانکه در مراصد الاطلاع، ج۲، ص۸۴۱ ذکر شده است، و مقصود در اینجا آن قریه می‌باشد که در عراق است.</ref>رسیدند، در آنجا ابوالسرایا فریاد زد: ای اهل کوفه! از حمله دشمن پس از فرار بر [[حذر]] باشید زیرا [[عجم‌ها]] مردمانی زیرکند؛ اما [[مردم کوفه]] به سخن او توجه نکردند و آنها را تعقیب نمودند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۸.</ref>
 
===[[اسارت]] هرثمه و [[عبیدالله بن وضاح]]===
هرثمه [[فرمانده سپاه]] عباسیان در آن وقت به دست یک برده‌ای از سند [[اسیر]] شده بود، ولی او پیش از آن پنج هزار [[سپاه]] سواره در پشت سپاه قرار داده بود که اگر یارانش شکست خوردند، به کمک آنها بشتابند، و [[فرماندهی]] آنها را به عبیدالله بن وضاح سپرده بود.
وقتی سپاهیان هرثمه فرار کردند و ابوالسرایا فریاد می‌زد که دشمن را تعقیب نکنید، [[عبدالله بن وضاح]] سر خود را برهنه کرد در حالی که سپاهیانش می‌گفتند: [[امیر]] کشته شد، امیر کشته شد، او فریاد زد: چه خواهد شد اگر امیر کشته شده است؟ ای [[اهل]] [[خراسان]]! به سوی من آیید، من عبدالله بن [[وضاح]] هستم، [[استقامت]] کنید که به [[خدا]] [[سوگند]] این گروه به جز [[اهل]] غوغا و سر و صدا نباشند. پس گروهی از [[سپاهیان]] با او [[ایستادگی]] کردند، او بر [[اهل کوفه]] [[حمله]] کرد و بسیاری از آنها را به [[قتل]] رساند و آنها را تعقیب کرد تا از صعنبا گذشتند.
[[یاران]] هر ثمه چون او را در دست برده سیاه‌چهره [[اسیر]] دیدند، آن پرده را کشتند او بندهای [[هرثمه]] را گشودند و او به [[لشکرگاه]] بازگشت و همچنان [[جنگ]] میان آنها هر یک یا دو [[روز]] ادامه داشت.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۰.</ref>
 
===پیشنهاد هرثمه===
[[ابوالسرایا]] شخصی را به نام [[علی بن محمد بن جعفر]] معروف به [[بصری]] با سوارانی به سوی هرثمه روانه کرد که از عقب [[سپاه]] هرثمه برآید و بر آنها [[یورش]] برد، او رفت و هرثمه متوجه نگردید تا اینکه نزدیک او شد؛ ابوالسرایا خود نیز بر سپاه هرثمه حمله کرد، هرثمه فریاد زد: ای اهل کوفه! برای چه خون‌های خودتان و ما را می‌ریزید؟! اگر جنگ شما با ما به خاطر [[دوست]] نداشتن [[رهبر]] و [[امام]] ما می‌باشد، این [[منصور بن مهدی]] که مورد [[رضایت]] ما و شما می‌باشد، با او [[بیعت]] می‌کنیم؛ و اگر دوست دارید که [[خلافت]] را از [[خاندان عباسی]] بیرون ببرید، پس شما امام خود را تعیین و [[نصب]] نمایید، و اکنون توافق کنیم که تا روز [[دوشنبه]] در این رابطه [[گفتگو]] نماییم و ما را و خودتان را نکشید.
اهل کوفه از حمله دست برداشتند، ابوالسرایا فریاد زد: وای بر شما! این [[حیله]] این گروه [[اعاجم]] است، آنها اکنون که به [[هلاکت]] خود [[یقین]] کرده‌اند این پیشنهاد را نموده‌اند<ref>این جریان نظیر همان خدعه عمرو بن عاص در جنگ صفین بود که با زدن قرآن بالای نیزه مردم کوفه را فریب داد و هر چه امیرالمؤمنین{{ع}} فریاد زد که: این خدعه و نیرنگ است فریب نخورید، مردم نپذیرفتند. ابوالسرایا هم هرچه فریاد زد که: این پیشنهاد خدعه و نیرنگ است، مردم کوفه سخن او را نپذیرفتند.</ref>.
[[مردم کوفه]] نپذیرفتند و گفتند: اکنون که [[سپاه]] [[هرثمه]] [[اجابت]] کردند، [[جنگ]] با آنان برای ما جایز نباشد.
[[ابوالسرایا]] در [[خشم]] شد و با مردم کوفه بازگشت<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۴.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۰.</ref>
 
===[[خطبه]] ابوالسرایا===
در [[روز جمعه]] ابوالسرایا با مردم کوفه سخن گفت، او پس از [[حمد]] و [[ثنای الهی]] گفت:
ای [[اهل کوفه]]! ای کشندگان علی و [[قاتلان]] علی! و ای کسانی که حسین را [[یاری]] نکردید! کسی که [[عزت]] را به وسیله شما [[طلب]] کند [[فریب]] خورده است، و کسی که بر یاری شما [[اعتماد]] نماید [[خوار]] شود، و [[ذلیل]] آن کسی است که شما او را [[عزیز]] گردانیده‌اید، و به [[خدا]] [[سوگند]] امر شما بر ما [[پسندیده]] نبوده تا ثنا گوئیم آن را، و روش ما مورد [[رضایت]] نموده تا به آن [[راضی]] باشیم، (حسین{{ع}}) [[داوری]] را به شما واگذار کرد و بر علیه او [[حکم]] کردید، و شما را [[امین]] شمرد و در [[امانت]] او [[خیانت]] کردید، و به شما [[وثوق]] پیدا نمود و بر خلاف وثوق او گشتید، سپس همچنان [[اختلاف]] کردید و از [[طاعت]] او سر برتافتید، هرگاه او به پا خاست شما نشستید، و هرگاه نشست شما برخاستید، و اگر جلو افتاد شما عقب ماندید، و اگر عقب رفت شما جلو افتادید، و با این کار با او [[مخالفت]] نموده و [[نافرمانی]] او کردید، تا اینکه [[دعوت]] او در میان شما پیشی گرفت و [[خداوند]] شما را به سبب یاری نکردنتان خوار نمود.
چه عذری داشتید که از [[دشمن]] گریختید و از آنها روی برتافتید در حالی که از [[خندق]] شما عبور کردند و بر [[قبایل]] شما مستولی شدند و [[اموال]] شما را [[غارت]] کردند و [[حریم]] شما را مورد [[تجاوز]] قرار دادند؟ هیهات! عذری برای شما به جز [[سستی]] و عجز و رضای به [[ذلت]] و [[خواری]] نباشد. شما مانند سایه می‌مانید که زائل گردد، صدای طبل‌ها شما را گریزان سازد و به وسیله سیاهی آنها دل‌های شما می‌سوزد. بدانید که من به [[خدا]] [[سوگند]] شما را با جماعتی معاوضه خواهم کرد که که [[حق]] [[معرفت خدا]] را بشناسند و حق محمد{{صل}} را در خاندانش رعایت کنند<ref>مقاتل الطالبین، ص۵۴۵.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۱.</ref>
 
===واکنش گروهی از [[اهل کوفه]]===
گروهی از اهل کوفه برخاستند و به [[ابوالسرایا]] گفتند: تو در سخنانت جانب [[انصاف]] را رعایت نکردی، تو [[اقدام]] نکردی که ما خودداری کرده باشیم، و [[حمله]] نکردی و ما فرار کرده باشیم، و [[وفا]] نکردی و ما [[خیانت]] نموده باشیم؛ ما در کنار رکاب تو [[استقامت]] کردیم و در زیر [[پرچم]] تو [[استوار]] ماندیم تا اینکه نابود شدیم و پس از کار ما پایانی جز [[مرگ]] نباشد، پس دست خود را دراز کن تا با تو بر مرگ [[بیعت]] کنیم که به خدا سوگند ما باز نگردیم تا [[خداوند]] [[پیروزی]] را بر ما بگشاید و یا اینکه [[حکم]] خود را درباره ما [[اجرا]] کند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۲.</ref>
 
===حفر [[خندق]]===
ابوالسرایا روی از آنان بر تافت<ref>شاید این اعراض بدین جهت بود که ابوالسرایا به همکاری و یاری کردن آنها اعتماد نداشت.</ref>و در میان [[مردم]] ندا داد که برای کندن خندق خارج شوند، پس بیرون آمدند و مشغول حفر خندق شدند، ابوالسرایا خود نیز تمام [[روز]] را با آنان به کندن خندق مشغول بود، هنگامی که شب فرا رسید و مردم از خندق بیرون آمدند و یک سوم شب سپری شد ابوالسرایا مرکب خود را مهیا کرد و اسب خود را زین کرد و خود و [[محمد بن محمد بن زید]] و گروهی از [[علویان]] و [[اعراب]] کوچ کرده و عده‌ای از اهل کوفه نیز همراه او بودند، و این در شب یکشنبه سیزدهم [[محرم]] بود. پس به [[قادسیه]]<ref>قریه‌ای نزدیک کوفه از طرف خشکی است که پانزده فرسخ با آن فاصله دارد. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۰۵۴).</ref> آمد و سه روز در آنجا ماند تا اصحابش به او پیوستند و سپس بر خفّان<ref>موضعی نزدیک کوفه است که حاجیان از آن عبور می‌کنند. (معجم البلدان، ج۲، ص۳۷۹).</ref> و پائین [[فرات]] و راه خشکی را پیش گرفت.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۲.</ref>
 
===[[اشعث بن عبدالرحمن]]===
چون [[ابوالسرایا]] از [[کوفه]] خارج گردید، [[اشعث بن عبدالرحمن اشعثی]] در کوفه [[قیام]] کرد و [[مردم]] را به [[یاری]] [[هرثمه]] فرا خواند، بزرگان از [[اهل کوفه]] به سوی هرثمه رفتند و از او امان‌طلبیدند و او [[اجابت]] کرد و پذیرفت.
[[منصور بن]] [[مهدی]] وارد کوفه شد و هرثمه در بیرون کوفه اقامت کرد و [[سپاه]] خود را در حوالی [[خندق]] و دروازه‌های [[شهر]] پراکنده نمود از [[بیم]] آنکه مبادا حیله‌ای باشد.
سپس منصور بن مهدی [[خطبه]] خواند و با مردم [[نماز]] گزارد.
هرثمه [[ولایت کوفه]] را به [[غسان بن فرج]] سپرد و خود چند روزی بیرون شهر ماند تا اینکه [[امنیت]] برقرار شد و [[دل‌ها]] از [[وحشت]] [[جنگ]] [[آرامش]] پیدا کرد سپس به سوی [[بغداد]] کوچ کرد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۶.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۳.</ref>
 
===به سوی [[بصره]]===
پس از [[تصرف]] کوفه به دست [[سپاهیان]] [[بنی‌عباس]]، ابوالسرایا آهنگ بصره نمود، مردی [[اعرابی]] از [[اهل]] شهر را [[ملاقات]] کرد و از او کسب اطلاع کرد، او گفت: [[سلطان]] بر بصره غالب شده و [[کارگزاران]] او را بیرون کرده است و تعداد [[عباسیان]] آنقدر زیاد است که [[مقاومت]] در برابر آنها نتوان کرد.
ابوالسرایا از رفتن به بصره منصرف گردید و آهنگ واسط نمود. آن مرد به او گفت: واسط هم مانند بصره در [[اختیار]] سپاه [[بنی عباس]] است.
ابوالسرایا به او گفت: پس به نظر تو من کجا بروم؟
گفت: نظر من این است که از دجله عبور کرده و میان جوفی<ref>جوف: زمین مسطح را گویند، و به مواضع مختلفی گفته شده است. در مراصد الاطلاع، ج۱، ص۳۶۰ آمده است که جوف بر زمین مطمئنه اطلاق می‌شود و آن در دیار عرب بسیار است.</ref> و [[کوه]] اقامت گزینی که اکراد با تو گرد آیند و از [[اعراب]] و اکراد هرکس قصد [[مصاحبت]] با تو دارد به تو بپیوندد، و هرکس با تو هم‌عقیده است از [[اهل]] [[شهرها]] و قبائل و افراد به تو ملحق گردد.
[[ابوالسرایا]] [[مشورت]] او را پذیرفت و همان راه را در پیش گرفت، و به هر ناحیه‌ای عبور می‌کرد [[مالیات]] آن ناحیه را گرفته و [[غلات]] آن را می‌فروخت.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۳.</ref>
 
===[[نبرد در شوش]]===
سپس روی به سوی [[اهواز]] آورد و به [[شوش]] رسید، اهل آنجا دروازه [[شهر]] را بر روی او بستند، او فریاد برآورد که: در را باز کنید، پس باز کردند و او وارد شهر شد. [[حسن بن علی مأمونی]] که [[حاکم]] منطقه اهواز بود کسی را نزد ابوالسرایا فرستاد که: من [[جنگ]] با تو را خوش ندارم و از تو می‌خواهم که بازگردی و به هر کجا که می‌خواهی بروی. ابوالسرایا نپذیرفت و مصمم بر [[نبرد]] با او شد، پس مأمونی با سپاهش برابر او آمد و جنگ شدیدی میان آنها رخ داد و زیدی‌ها و علوی‌ها با [[محمد بن محمد بن زید]] در برابر [[سپاه]] مأمونی [[استقامت]] کردند و تعدادی از سپاه مأمونی را به [[قتل]] رساندند.
[[مردم]] شوش از پشت سر سپاه ابوالسرایا آمدند و [[غلام]] ابوالسرایا بیرون آمد تا با آنها به نبرد بپردازد، [[سپاهیان]] ابوالسرایا [[گمان]] کردند که [[شکست]] خوردند لذا پای به فرار گذاشتند.
سپاه و [[یاران]] حسن بن علی مأمونی شروع به کشتن یاران ابوالسرایا نمودند تا اینکه [[روز]] به آخر رسید و شب شد و [[اصحاب]] ابوالسرایا متفرق شدند و مرکب‌های آنها از پای درآمد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۷.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۴.</ref>
 
===کشته شدن ابوالسرایا===
پس از متفرق شدن سپاه و یاران ابوالسرایا او راه [[خراسان]] را در پیش گرفت و در قریه‌ای که به آن «بِرقانا» گفته می‌شد فرود آمد.
چون خبر به [[حماد]] [[والی]] آن ناحیه رسید سوارانی را به سوی او فرستاد و خود نیز سوار شد و نزد ابوالسرایا و همراهانش رفت و او را [[امان]] داد به شرط اینکه او را نزد [[حسن بن سهل]] بفرستد.
ابوالسرایا و یارانش پذیرفتند؛ والی به آن کسی که خبر آنان را به او داده بود ده هزار درهم [[پاداش]] داد. سپس آنان را سوار نمود تا به نزد [[حسن بن سهل]] بفرستد.
 
[[محمد بن محمد بن زید]] نامه‌ای به حسن بن سهل نوشت و از او [[امان]] خواست، حسن بن سهل گفت: به ناچار باید سر از تن تو جدا سازم.
یکی از [[یاران]] حسن بن سهل به او گفت: چنین مکن که [[هارون]] الرشید بر [[برامکه]] [[اعتراض]] کرد به خاطر کشتن ابن افطس یعنی [[عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن علی بن الحسین بن علی]]، و با این بهانه برامکه را به [[قتل]] رساند. اکنون تو نیز او را نزد [[مأمون]] روانه کن.
حسن بن سهل، محمد بن محمد بن زید را به سوی مأمون روانه کرد و در عین حال [[سوگند]] یاد کرد که [[ابوالسرایا]] را به قتل برساند.
هنگامی که ابوالسرایا را آوردند، حسن بن سهل که در [[مدائن]] در پادگانی - که سپاهش در آنجا بود - اقامت داشت به ابوالسرایا گفت: کیستی؟
گفت: من سری بن منصور هستم.
حسن بن سهل گفت: بلکه تو [[پست]] و [[فرومایه]] فرزند پست هستی و [[خوار]] شده و مخذول فرزند مخذول.
سپس به هارون بن ابی‌خالد گفت: برخیز و سر از [[بدن]] ابوالسرایا جدا کن در عوض برادرت [[عبدوس بن عبدالصمد]]. پس او از جای برخاست و سر از بدن ابوالسرایا جدا کرد.
 
حسن بن سهل دستور داد تا سر او را در قسمت شرقی و بدن او را در قسمت [[غربی]] [[شهر]] به دار آویختند<ref>در تاریخ طبری (ج۱۰، ص۲۳۱) آمده است که از هنگام نهضت ابوالسرایا در کوفه تا کشته شدن او ده ماه طول کشید.</ref>، و [[غلام]] او ابوالشوک را نیز به قتل رسانیده و در کنار ابوالسرایا به دار آویختند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۵.</ref>
 
===محمد بن محمد بن زید===
حسن بن سهل پس از کشتن ابوالسرایا محمد بن محمد بن زید<ref>او در حقیقت رهبری نهضت را پس از محمد بن ابراهیم عهده‌دار شد و مردم با او بیعت کرده بودند.</ref> را نزد [[مأمون]] فرستاد. وقتی بر مأمون وارد شد، مأمون در جایی نشسته بود که بر او اشراف داشت، [[فضل بن سهل]] فریاد زد: سر او را برهنه کنید.
هنگامی که سر او را برهنه کردند، مأمون از [[جوانی]] و کم سن و سال بودن او [[تعجب]] کرد و از اینکه او [[رهبری]] چنین نهضتی را عهده‌دار شده بود شگفت‌زده شده بود.
پس دستور داد او را در خانه‌ای اسکان دادند و در ظاهر برای او [[خادم]] و دیگر امکانات را فراهم کرد اما در [[حقیقت]] او را [[زندانی]] و در بند کرده بود.
چون مدتی بر این منوال گذشت - که گفته شده چهل [[روز]] بود - شربتی به او داده شد که کبد و احشاء او را پاره پاره کرد تا اینکه از [[دنیا]] رفت<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۹.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۶.</ref>
 
===نکاتی درباره [[ابوالسرایا]]===
همان‌گونه که در ضمن مطالب گذشته به آن اشاره شد، نام [[ابوالسرایا سری بن منصور]] و از [[قبیله]] [[بنی‌شیبان]] است.
او در حقیقت نقش بزرگی را در ساماندهی [[نهضت محمد بن ابراهیم]] و پس از [[مرگ]] او و [[بیعت]] با [[محمد بن محمد بن زید]] به عهده داشت که در آخر پس از ضربه سنگینی که بر [[حکومت عباسیان]] وارد کرد و [[قدرت]] و [[سیطره]] آنها را تا مرز [[سقوط]] پیش برد کشته شد.
همان‌گونه که پیش از این ذکر شد دویست هزار مرد از [[یاران]] [[سلطان]] و [[سپاهیان]] [[عباسیان]] در وقایع ابوالسرایا کشته شدند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۵۰.</ref>.
اکثر [[مردم کوفه]] در [[نهضت]] ابوالسرایا شرکت کردند که تعداد آنها را نزدیک به دویست هزار و بیشتر از آن گفته‌اند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۵۱.</ref>.
[[محمد بن منصور]] گوید: از [[مصفی بن عاصم]] شنیدم که می‌گفت: از ابوالسرایا شنیدم که می‌گفت: من هرگز در [[معصیت]] و [[نافرمانی خداوند]] عزوجل از [[فواحش]] داخل نشدم.
[[ابراهیم]] بن [[سلیمان]] گوید: من و ابوالسرایا در کنار پل ایستاده بودیم و [[محمد بن محمد]] در صحراء اثیر<ref>در کوفه به چند موضع صحراء گفته می‌شود که از آن جمله صحراء اثیر که او مردی از قبیله بنی‌اسد می‌باشد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۸۸۳).</ref> بود، پس [[هرثمه]] مردی را فرستاد تا [[توطئه]] کرده و [[ابوالسرایا]] را [[فریب]] دهد و از جای خود دور سازد تا [[سپاه]] [[بنی‌عباس]] از آنجا وارد شوند.
 
پس آن مرد آمد و گفت: [[سپاهیان]] سیاه‌پوش [[عباسیان]] از طرف جسر وارد شدند و [[محمد بن محمد]] را دستگیر کردند.
هنگامی که ابوالسرایا این سخن را شنید اسب خود را به سوی صحراء اثیر که محمد بن محمد در آنجا مستقر بود راند و هرثمه و سپاهیان بنی‌عباس وارد [[کوفه]] شدند و تا جایی که مشهور به [[خانه]] حسن بود پیشروی کردند.
چون ابوالسرایا دید که محمد بن محمد بر [[منبر]] ایستاده و در حال ایراد [[خطبه]] است دانست که این [[حیله]] و نیرنگی از طرف هرثمه بوده است؛ پس به همراه مردی به نام مسافر طائی بازگشت و بر سپاهیان عباسیان [[حمله]] کرد و [[شکست]] داد تا اینکه آنها را به جایگاه اولشان بازگرداند.
مردی دیگر آمد و به ابوالسرایا گفت: گروهی در خرابه‌ای که در اینجا است کمین کرده‌اند، ابوالسرایا گفت: آنها را به من نشان بده، پس آن خرابه را به او نشان داد. ابوالسرایا وارد آن خرابه شد و مدتی طولانی در آنجا مکث کرد و سپس بیرون آمد در حالی که [[شمشیر]] و [[بدن]] خود را از [[خون]] [[پاک]] می‌کرد و آنگاه به سوی هرثمه حرکت کرد.
آن شخص می‌گوید: پس من وارد آن خرابه شدم، دیدم همه آن کسانی که در خرابه کمین کرده بودند کشته شده و اجسادشان روی [[زمین]] بود، پس آنها را شمردم که نزدیک به صد نفر بودند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۵۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۷.</ref>
 
==[[نهضت محمد بن جعفر]]==
از دیگر نهضت‌هایی که در [[زمان]] [[مأمون عباسی]] روی داد نهضت محمد بن جعفر است که پس از [[نهضت محمد بن ابراهیم]] و [[ابوالسرایا]] بود و در عصر [[امامت]] [[حضرت]] [[ابوالحسن]] [[علی بن موسی الرضا]]{{ع}} به وقوع پیوست.
 
===[[شخصیت]] [[محمد بن جعفر]]===
[[ابوالفرج]] می‌گوید: او مردی [[فاضل]] و در میان [[اهل]] و [[خاندان]] خود مقدم بود؛ و می‌گوید: [[مأمون]] در [[خراسان]] به خاندان [[ابوطالب]] دستور داد که با کسی از [[آل ابوطالب]] غیر از محمد بن جعفر سوار شوند و حرکت کنند.
آنها نپذیرفتند و گفتند: حرکت نکنیم و جز با محمد بن جعفر سوار نمی‌شویم، پس مأمون با خواسته آنها موافقت کرد.
محمد بن جعفر [[حدیث]] نقل کرده است و از پدرش [[روایات]] زیادی نقل کرده و [[محدثان]] از او [[روایت]] کرده‌اند مانند [[محمد بن ابی عمرو عبدی]] و [[محمد بن سلمه]] و [[اسحاق بن موسی]] [[انصاری]] و غیر از این افراد از بزرگان [[اهل حدیث]].
[[محمد بن منصور]] گوید: در حضور [[ابوطاهر احمد بن عیسی بن عبدالله]] سخن از محمد بن جعفر به میان آمد، شنیدم از ابوطاهر که به خوبی از او یاد کرد و او را [[ستایش]] کرد و گفت: محمد بن جعفر مردی [[عابد]] و فاضل بود و روزی را [[روزه]] می‌کرد و روزی را [[افطار]] می‌نمود.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۹.</ref>
 
===[[زهد]] محمد بن جعفر===
[[یحیی بن حسن]] گوید از [[مؤمل]] شنیدم که می‌گفت: محمد بن جعفر را در [[مکه]] دیدم که با دویست مرد بیرون آمد که آنها [[جامه]] پشمینه بر تن داشتند و نشانه‌های [[صلاح]] و خیر بر آنان نمایان بود.
[[خدیجه]] دختر [[عبدالله بن حسین بن علی بن الحسین]] که [[همسر]] محمد بن جعفر است درباره او نقل می‌کرد که: هنگامی که محمد بن جعفر از نزد خاندان خود با جامه‌ای بیرون می‌رفت هرگز باز نمی‌گشت مگر آنکه آن جامه را بخشیده بود<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۳۷.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۴۰.</ref>
 
===علت [[قیام محمد بن جعفر]]===
[[موسی بن سلمه]] گوید: محمد بن جعفر [[کناره‌گیری]] کرده بود و در هیچ یک از امور وارد نمی‌شد. پس مردی در روزهای [[ابوالسرایا]] نامه‌ای را نوشته بود و در آن [[نامه]] [[فاطمه]] [[دختر رسول خدا]]{{صل}} و همه [[اهل بیت]] را [[سب]] کرده و [[دشنام]] داده بود.
[[خاندان]] [[ابوطالب]] نزد او آمده و آن نامه را بر او قرائت کردند، [[محمد بن جعفر]] به آنها پاسخی نداد و برخاست و وارد خانه‌اش شد، پس از آن در حالی نزد آنان بازگشت که [[زره]] پوشیده و [[لباس]] [[نبرد]] در بر نموده و [[شمشیر]] خود را حمایل کرده بود، و [[مردم]] را به سوی خود [[دعوت]] کرد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۳۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۴۰.</ref>
 
===محمد بن جعفر و [[مالک بن انس]]===
[[اسحاق بن موسی]] گوید: از محمد بن جعفر شنیدم که می‌گفت: نزد مالک بن انس [[شکایت]] کردم از [[مشکلات]] و سختی‌هایی که با آنها دست در گریبان یا در [[آینده]] با آن مواجه خواهیم شد.
او در پاسخ به من گفت: [[صبر]] پیشه کن تا [[تأویل]] این [[آیه]] بیاید و تحقق یابد: {{متن قرآن|وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ}}<ref>«و برآنیم که بر آنان که در زمین ناتوان شمرده شده‌اند منّت گذاریم و آنان را پیشوا گردانیم و آنان را وارثان (روی زمین) کنیم» سوره قصص، آیه ۵.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۴۰.</ref>
 
===آغاز [[قیام محمد بن جعفر]]===
[[علی بن حسین بن علی]] بن [[حمزه]] [[علوی]] از محمد، و او از عمویش نقل کرده است که: گروهی از خاندان ابوطالب نزد محمد بن جعفر گرد آمدند که از آن جمله [[حسین بن حسن افطس]] و [[محمد بن سلیمان بن داود بن حسن بن حسن]] و [[محمد بن حسن]] معروف به سیلق و [[علی بن حسین بن عیسی بن زید]] و [[علی بن حسین بن زید]] و [[علی بن جعفر بن محمد]] بودند، و در [[جبهه]] مقابل [[هارون بن مسیب]]<ref>در نقل دیگری که پس از این خواهیم آورد به جای هارون بن مسیب فرد دیگری به نام عیسی جلودی از جمله فرماندهان عباسیان است ذکر شده است.</ref> [[فرمانده سپاه]] [[عباسیان]] بود و [[نبرد]] شدیدی روی داد که تعدادی از [[سپاه]] [[هارون]] بن مسیب در آن کشته شدند.
پس یکی از [[یاران]] [[محمد بن جعفر]] بر [[هارون بن مسیب]] [[یورش]] برد و بر او نیزه زد و او را بر [[زمین]] افکند، یاران هارون بازگشته و او را [[نجات]] دادند، سپس [[سپاهیان]] هارون بازگشتند و در مدتی در کنار [[کوه]] ثبیر<ref>صاحب لسان العرب چهار ثبیر برشمرده است: ۱- ثبیر غیناء، ۲- ثبیر اعوج، ۳- ثبیر احدب، ۴- ثبیر حراء، که ظاهراً همه آنها در مکه و حوالی آن می‌باشد. و در مراصد الاطلاع (ج۱، ص۲۹۲) از اصمعی نقل شده است که ثبیر اعرج بر مکه مشرف می‌باشد.</ref> ماندند.
هارون نزد محمد بن جعفر فرستاد و [[علی بن موسی الرضا]]{{ع}} فرزند برادرش برای او نامه‌ای ارسال کرد، اما او به [[جنگ]] ادامه داد تا اینکه هارون بن مسیب سپاهی را به سوی او روانه کرد.
 
آنان محمد بن جعفر و یارانش را محاصره کردند زیرا [[پناهگاه]] او بسیار محکم بود و هارون بن مسیب نمی‌توانست به آنجا دست پیدا کند ولی ادامه محاصره آنجا باعث شد که آذوقه و آبی که [[ذخیره]] کرده بودند تمام شود و یاران محمد بن جعفر پراکنده شدند و او را تنها گذاشتند.
وقتی محمد بن جعفر دید که تنها مانده است نزد هارون رفت و از او برای خود و باقیمانده از یارانش [[امان]] گرفت، و هارون امان او را پذیرفت.
این را نوفلی نقل کرده است، اما [[محمد بن علی بن حمزه]] ذکر کرده است که فرستادن سپاه از طرف [[عیسی]] جلودی صورت گرفته و از ناحیه هارون بن مسیب نبوده است، پس جلودی [[خاندان]] [[ابوطالب]] را بر محمل‌هایی بدون زیرانداز سوار کرد و به سوی [[خراسان]] فرستاد.
[[علی بن محمد نوفلی]] گوید: در [[منزل]] «زباله» [[مردم]] [[غاضریه]] با آنها درگیر شدند و پس از نبردی سخت خاندان ابوطالب را از جلودی گرفتند، و آنها خودشان نزد [[حسن بن سهل]] رفته و او آنها را به [[خراسان]] نزد [[مأمون]] اعزام نمود.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۴۱.</ref>
 
===[[وفات]] [[محمد بن جعفر]]===
محمد بن جعفر برای رفتن نزد [[مأمون عباسی]] به خراسان عزیمت کرد و در آنجا از [[دنیا]] رفت<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۱.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۴۲.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
{{منابع}}
{{منابع}}
# [[پرونده:1100834.jpg|22px]] [[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|'''نهضت‌های پس از عاشورا''']]
# [[پرونده:1100834.jpg|22px]] [[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|'''نهضت‌های پس از عاشورا''']]
# [[پرونده:13681024.jpg|22px]] [[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگ عاشورا (کتاب)|'''فرهنگ عاشورا''']]
{{پایان منابع}}
{{پایان منابع}}


خط ۶۱۲: خط ۶۱:


[[رده:نهضت‌های پس از عاشورا]]
[[رده:نهضت‌های پس از عاشورا]]
[[رده:مدخل]]
۱۳۳٬۵۶۵

ویرایش