سهل بن حنیف اوسی: تفاوت میان نسخه‌ها

خط ۲۱: خط ۲۱:


==سهل و [[جنگ اُحد]]==
==سهل و [[جنگ اُحد]]==
[[زید بن وهب]] نقل می‌کند: روزی در کنار [[عبد الله بن مسعود]] نشسته بودیم؛ به [[فکر]] افتادیم که از حوادث گذشته در [[اسلام]] از او بپرسیم. به او گفتیم: کاش ما را از جریان جنگ اُحد و چگونگی آن [[آگاه]] می‌ساختی! او شروع به [[سخن گفتن]] کرد و سپس گفت: “رسول [[خدا]]{{صل}} به ما فرمود: به [[نام خدا]] به سوی [[مشرکان]] حرکت کنید . پس از [[شهر مدینه]] بیرون آمدیم و در برابر آنان صف کشیدیم. [[پیامبر]]{{صل}} برای [[پاسداری]] از شکاف [[کوه]] [[اُحد]] پنجاه نفر از [[انصار]] را به [[نگهبانی]] گماشت و مردی را از خود آنان که نامش [[عبدالله بن عمر]] بن [[حزم]] بود، [[فرمانده]] ایشان قرار داد و به آنها فرمود: از جای خود حرکت نکنید اگر چه همه ما کشته شویم، زیرا [[دشمن]] از این شکاف به ما حمله خواهد کرد . [[جنگ]] شروع شد و با رشادت‌های [[مسلمانان]] [[لشکر]] دشمن طعم [[شکست]] را چشید و مسلمانان سرگرم جمع‌آوری [[غنائم جنگی]] شدند. چون نگهبانانِ شکاف کوه دیدند که دیگران به جمع‌آوری غنیمت‌ها پرداختند، به یکدیگر گفتند: غنیمت‌ها را بقیه می‌برند و ما در اینجا دست خالی خواهیم ماند! پس به [[عبدالله]]، فرمانده خود گفتند: ما هم می‌خواهیم مانند دیگران غنیمتی به دست آوریم. او گفت: همانا [[رسول خدا]]{{صل}} به من [[دستور]] داده که از اینجا حرکت نکنم. آنها گفتند: آن [[حضرت]] نمی‌دانست که کار به این جا که ما می‌بینیم می‌کشد!! پس او را رها کرده به سوی [[مسلمان‌ها]] آمدند، ولی او از جای خود تکان نخورد. [[خالد بن ولید]] که در کمین بود، بر او حمله کرد و او را کشت و از پشت‌سر به رسول خدا{{صل}} یورش برد، و هدفش از بین بردن خود آن حضرت بود. پس نگاه کرد دید که با آن حضرت افراد اندکی بیش نیستند. به همراهان خود گفت: این همان کسی است که به دنبالش می‌گشتید، همگی هم‌دست شده و او را از پای درآورید . آنان نیز بی‌باکانه هم‌دست شده، بر آن حضرت حمله کردند و با [[شمشیر]] و پرتاب نیزه و انداختن تیر و سنگ بر آن حضرت و افراد انگشت شماری که گردش بودند، یورش بردند. [[یاران پیامبر]]{{صل}} نیز به [[دفاع]] از آن حضرت پرداختند، تا اینکه هفتاد تن از آنان کشته شدند و تنها [[علی]]{{ع}}، [[أبو دجانه انصاری]] و [[سهل بن حنیف]] ماندند که از آن حضرت دفاع می‌کردند؛ [[مشرکین]] نیز بر این سه نفر سخت حمله می‌کردند. [[رسول خدا]]{{صل}} نگاهی به علی{{ع}} کرده فرمود: ای علی، [[مردم]] چه شدند؟ علی{{ع}} فرمود: پیمان‌های خود را شکستند و پشت به [[جنگ]] کرده، فرار کردند . [[پیامبر]]{{صل}} به او فرمود: پس تو مرا از دست این [[دشمنان]] آسوده خاطر کن. علی{{ع}} بر آنها حمله کرد و آنان را از پیش روی پیامبر{{صل}} راند و دوباره به نزد رسول خدا{{صل}} بازگشت. دشمنان از سوی دیگر حمله‌ور شدند، علی{{ع}} دوباره بر آنان حمله کرد و آنها را تار و مار کرد، و [[ابودجانه انصاری]] و سهل بن حنیف نیز در این حال شمشیر به دست بالای سر آن [[حضرت]] [[ایستاده]] بودند و از ایشان دفاع می‌کردند تا اینکه چهارده نفر از مسلمانانی که فرار کرده بودند، از جمله [[طلحه]] و [[عاصم بن ثابت]] بازگشتند و دیگران از [[کوه]] بالا رفتند. از طرف دیگر، کسی در [[مدینه]] فریاد زد: پیامبر کشته شد! از این فریاد که گوینده آن نیز معلوم نشد، [[دل‌ها]] از جا کنده شد و گریختگان سرگردان شده، هر کدام از [[چپ و راست]] به سوئی فرار کردند”.
[[زید بن وهب]] نقل می‌کند: روزی در کنار [[عبد الله بن مسعود]] نشسته بودیم؛ به [[فکر]] افتادیم که از حوادث گذشته در [[اسلام]] از او بپرسیم. به او گفتیم: کاش ما را از جریان جنگ اُحد و چگونگی آن [[آگاه]] می‌ساختی! او شروع به [[سخن گفتن]] کرد و سپس گفت: "رسول [[خدا]]{{صل}} به ما فرمود: "به [[نام خدا]] به سوی [[مشرکان]] حرکت کنید". پس از [[شهر مدینه]] بیرون آمدیم و در برابر آنان صف کشیدیم. [[پیامبر]]{{صل}} برای [[پاسداری]] از شکاف [[کوه]] [[اُحد]] پنجاه نفر از [[انصار]] را به [[نگهبانی]] گماشت و مردی را از خود آنان که نامش [[عبدالله بن عمر بن حزم]] بود، [[فرمانده]] ایشان قرار داد و به آنها فرمود: "از جای خود حرکت نکنید اگر چه همه ما کشته شویم، زیرا [[دشمن]] از این شکاف به ما حمله خواهد کرد".
[[زید بن وهب]] می‌گوید: به [[عبدالله بن مسعود]] گفتم: همه مردم از گرد رسول خدا{{صل}} گریختند و کسی جز [[علی بن ابی طالب]] و [[ابو دجانه]] و سهل بن حنیف نماند؟ او گفت: “همه مردم فرار کردند به غیر از علی بن ابی طالب{{ع}}، سپس برخی از [[یاران]] آن حضرت بازگشتند که پیشاپیش آنان عاصم بن ثابت و ابو دجانه و سهل بن حنیف بودند و طلحه نیز به آنان پیوست”. به او گفتم: پس [[ابوبکر]] و [[عمر]] کجا بودند؟ گفت: “از آنهایی بودند که فرار کردند”. گفتم: [[عثمان]] کجا بود؟ گفت: “پس از سه [[روز]] آمد و معلوم نبود کجا رفته بود که تا سه روز باز نگشت و هنگامی که آمد رسول خدا{{صل}} به او فرمود: ای عثمان به مسافت دوری رفتی! ““ به [[عبدالله بن مسعود]] گفتم: تو کجا بودی؟ گفت: “من از کسانی بودم که گریختند”. به او گفتم: پس اینها را که گفتی از که شنیدی؟ گفت: “از [[عاصم بن ثابت]] و سهل بن حنیف”. گفتم: به [[راستی]] پا بر جا ماندن [[علی]]{{ع}} به تنهائی در آن هنگامه بسیار شگفت‌انگیز است؟! او گفت: اگر تو از این جریان شگفت زده می‌شوی، [[فرشتگان]] نیز شگفت زده شدند؛ آیا نمی‌دانی که [[جبرئیل]] در آن روز به [[آسمان]] بالا می‌رفت و فریاد می‌زد: {{متن حدیث|لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علی؟}} گفتم: از کجا دانستید که این گفتار جبرئیل بود؟ گفت: “مردم شنیدند که کسی در آسمان چنین فریادی می‌زد، از [[پیامبر]]{{صل}} پرسیدند که گوینده آنکه بود؟ فرمود: او جبرئیل بود ““<ref>الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۸۳-۸۵.</ref>.
 
در [[نقل]] دیگری آمده [[سهل بن حنیف]] به دفع کردن تیرها از پیامبر{{صل}} پرداخت و آن [[حضرت]] با [[محبت]] می‌فرمود: “به سهل تیر بدهید که [[تیراندازی]] برای او سهل است”. سپس پیامبر{{صل}} به [[ابو درداء]] نگریست که در حال [[ایستادگی]] است در حالی که [[مردم]] از هر سوی گریزانند، پس فرمود: “عویمر [[نیکو]] سواری است”. ولی برخی گفته‌اند که ابو درداء در [[جنگ اُحد]] حضور نداشته است<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۲۵۳.</ref>.
[[جنگ]] شروع شد و با رشادت‌های [[مسلمانان]] [[لشکر]] دشمن طعم [[شکست]] را چشید و مسلمانان سرگرم جمع‌آوری [[غنائم جنگی]] شدند. چون نگهبانانِ شکاف کوه دیدند که دیگران به جمع‌آوری غنیمت‌ها پرداختند، به یکدیگر گفتند: غنیمت‌ها را بقیه می‌برند و ما در اینجا دست خالی خواهیم ماند! پس به [[عبدالله]]، فرمانده خود گفتند: ما هم می‌خواهیم مانند دیگران غنیمتی به دست آوریم. او گفت: "همانا [[رسول خدا]]{{صل}} به من [[دستور]] داده که از اینجا حرکت نکنم". آنها گفتند: آن [[حضرت]] نمی‌دانست که کار به این جا که ما می‌بینیم می‌کشد!! پس او را رها کرده به سوی [[مسلمان‌ها]] آمدند، ولی او از جای خود تکان نخورد. [[خالد بن ولید]] که در کمین بود، بر او حمله کرد و او را کشت و از پشت‌سر به رسول خدا{{صل}} یورش برد، و هدفش از بین بردن خود آن حضرت بود. پس نگاه کرد دید که با آن حضرت افراد اندکی بیش نیستند. به همراهان خود گفت: "این همان کسی است که به دنبالش می‌گشتید، همگی هم‌دست شده و او را از پای درآورید". آنان نیز بی‌باکانه هم‌دست شده، بر آن حضرت حمله کردند و با [[شمشیر]] و پرتاب نیزه و انداختن تیر و سنگ بر آن حضرت و افراد انگشت شماری که گردش بودند، یورش بردند. [[یاران پیامبر]]{{صل}} نیز به [[دفاع]] از آن حضرت پرداختند، تا اینکه هفتاد تن از آنان کشته شدند و تنها [[علی]]{{ع}}، [[أبو دجانه انصاری]] و [[سهل بن حنیف]] ماندند که از آن حضرت دفاع می‌کردند؛ [[مشرکین]] نیز بر این سه نفر سخت حمله می‌کردند. [[رسول خدا]]{{صل}} نگاهی به علی{{ع}} کرده فرمود: "ای علی، [[مردم]] چه شدند؟" علی{{ع}} فرمود: "پیمان‌های خود را شکستند و پشت به [[جنگ]] کرده، فرار کردند". [[پیامبر]]{{صل}} به او فرمود: "پس تو مرا از دست این [[دشمنان]] آسوده خاطر کن". علی{{ع}} بر آنها حمله کرد و آنان را از پیش روی پیامبر{{صل}} راند و دوباره به نزد رسول خدا{{صل}} بازگشت. دشمنان از سوی دیگر حمله‌ور شدند، علی{{ع}} دوباره بر آنان حمله کرد و آنها را تار و مار کرد، و [[ابودجانه انصاری]] و سهل بن حنیف نیز در این حال شمشیر به دست بالای سر آن [[حضرت]] [[ایستاده]] بودند و از ایشان دفاع می‌کردند تا اینکه چهارده نفر از مسلمانانی که فرار کرده بودند، از جمله [[طلحه]] و [[عاصم بن ثابت]] بازگشتند و دیگران از [[کوه]] بالا رفتند. از طرف دیگر، کسی در [[مدینه]] فریاد زد: پیامبر کشته شد! از این فریاد که گوینده آن نیز معلوم نشد، [[دل‌ها]] از جا کنده شد و گریختگان سرگردان شده، هر کدام از [[چپ و راست]] به سوئی فرار کردند".
نقل شده در این [[جنگ]]، [[فاطمه زهرا]]{{س}} همراه برخی از [[زنان]] از [[مدینه]] بیرون آمده بود و چون چهره پیامبر{{صل}} را چنان دید، او را در آغوش گرفت و به [[پاک]] کردن [[خون]] از چهره آن حضرت پرداخت. پیامبر{{صل}} فرمود: “خشم [[الهی]] درباره مردمی که چهره پیامبرشان را خونین کردند، شدید خواهد بود”. علی{{ع}} برای آوردن آب به آبگیر رفت و به [[فاطمه]]{{س}} فرمود: “این [[شمشیر]] غیر قابل [[نکوهش]] را بگیر”. علی{{ع}} در سپر خود آب آورد، پیامبر{{صل}} که سخت [[تشنه]] بود، خواست آب بیاشامد ولی نتوانست، چون وقتی آب را بویید از آن خوشش نیامد و فرمود: “این آبی است که بو و طعم آن دگرگون شده است”. چون در دهان [[پیامبر]]{{صل}} [[خون]] جمع شده بود، با آن آب مضمضه کرده، [[دهان]] خود را شستشو داد و فاطمه{{س}} هم خون را از چهره پیامبر{{س}} شست. چون پیامبر{{صل}} شمشیر خون‌آلود [[علی]]{{ع}} را دید، فرمود: “چه [[نیکو]] [[جنگ]] کردی! [[عاصم بن ثابت]]، [[حارث بن صمه]] و [[سهل بن حنیف]] هم خوب جنگ کردند، شمشیر [[ابودجانه]] هم غیر قابل نکوهش است”. چون پیامبر{{صل}} نتوانست از آن آب بیاشامد، [[محمد]] بن مَسلمه همراه زن‌ها به جستجوی آب رفت. چهارده [[زن]] به میدان جنگ آمده بودند که فاطمه{{س}}، [[دختر پیامبر]]{{صل}} هم با ایشان بود. زن‌ها [[غذا]] و آب آورده بودند و مجروحان را مداوا کرده، به آنها آب می‌رساندند<ref>المغاری، واقدی، ج۱، ص۲۴۹.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[سلمان فارسی - عباسی (مقاله)|مقاله «سلمان فارسی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص:۲۴۳-۲۴۴.</ref>
 
[[زید بن وهب]] می‌گوید: به [[عبدالله بن مسعود]] گفتم: همه مردم از گرد رسول خدا{{صل}} گریختند و کسی جز [[علی بن ابی طالب]] و [[ابو دجانه]] و سهل بن حنیف نماند؟ او گفت: "همه مردم فرار کردند به غیر از علی بن ابی طالب{{ع}}، سپس برخی از [[یاران]] آن حضرت بازگشتند که پیشاپیش آنان عاصم بن ثابت و ابو دجانه و سهل بن حنیف بودند و طلحه نیز به آنان پیوست". به او گفتم: پس [[ابوبکر]] و [[عمر]] کجا بودند؟ گفت: "از آنهایی بودند که فرار کردند". گفتم: [[عثمان]] کجا بود؟ گفت: "پس از سه [[روز]] آمد و معلوم نبود کجا رفته بود که تا سه روز باز نگشت و هنگامی که آمد رسول خدا{{صل}} به او فرمود: "ای عثمان به مسافت دوری رفتی!" به [[عبدالله بن مسعود]] گفتم: تو کجا بودی؟ گفت: "من از کسانی بودم که گریختند". به او گفتم: پس اینها را که گفتی از که شنیدی؟ گفت: "از [[عاصم بن ثابت]] و سهل بن حنیف". گفتم: به [[راستی]] پا بر جا ماندن [[علی]]{{ع}} به تنهائی در آن هنگامه بسیار شگفت‌انگیز است؟! او گفت: اگر تو از این جریان شگفت زده می‌شوی، [[فرشتگان]] نیز شگفت زده شدند؛ آیا نمی‌دانی که [[جبرئیل]] در آن روز به [[آسمان]] بالا می‌رفت و فریاد می‌زد: {{متن حدیث| لاَ سَيْفَ إِلاَّ ذُو اَلْفَقَارِ وَ لاَ فَتَى إِلاَّ عَلِيٌّ}} گفتم: از کجا دانستید که این گفتار جبرئیل بود؟ گفت: "مردم شنیدند که کسی در آسمان چنین فریادی می‌زد، از [[پیامبر]]{{صل}} پرسیدند که گوینده آنکه بود؟ فرمود: "او جبرئیل بود"<ref>الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۸۳-۸۵.</ref>.
 
در [[نقل]] دیگری آمده [[سهل بن حنیف]] به دفع کردن تیرها از پیامبر{{صل}} پرداخت و آن [[حضرت]] با [[محبت]] می‌فرمود: "به سهل تیر بدهید که [[تیراندازی]] برای او سهل است". سپس پیامبر{{صل}} به [[ابو درداء]] نگریست که در حال [[ایستادگی]] است در حالی که [[مردم]] از هر سوی گریزانند، پس فرمود: "عویمر [[نیکو]] سواری است". ولی برخی گفته‌اند که ابو درداء در [[جنگ اُحد]] حضور نداشته است<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۲۵۳.</ref>.
 
نقل شده در این [[جنگ]]، [[فاطمه زهرا]]{{س}} همراه برخی از [[زنان]] از [[مدینه]] بیرون آمده بود و چون چهره پیامبر{{صل}} را چنان دید، او را در آغوش گرفت و به [[پاک]] کردن [[خون]] از چهره آن حضرت پرداخت. پیامبر{{صل}} فرمود: "خشم [[الهی]] درباره مردمی که چهره پیامبرشان را خونین کردند، شدید خواهد بود". علی{{ع}} برای آوردن آب به آبگیر رفت و به [[فاطمه]]{{س}} فرمود: "این [[شمشیر]] غیر قابل [[نکوهش]] را بگیر". علی{{ع}} در سپر خود آب آورد، پیامبر{{صل}} که سخت [[تشنه]] بود، خواست آب بیاشامد ولی نتوانست، چون وقتی آب را بویید از آن خوشش نیامد و فرمود: "این آبی است که بو و طعم آن دگرگون شده است". چون در دهان [[پیامبر]]{{صل}} [[خون]] جمع شده بود، با آن آب مضمضه کرده، [[دهان]] خود را شستشو داد و فاطمه{{س}} هم خون را از چهره پیامبر{{س}} شست. چون پیامبر{{صل}} شمشیر خون‌آلود [[علی]]{{ع}} را دید، فرمود: "چه [[نیکو]] [[جنگ]] کردی! [[عاصم بن ثابت]]، [[حارث بن صمه]] و [[سهل بن حنیف]] هم خوب جنگ کردند، شمشیر [[ابودجانه]] هم غیر قابل نکوهش است". چون پیامبر{{صل}} نتوانست از آن آب بیاشامد، [[محمد]] بن مَسلمه همراه زن‌ها به جستجوی آب رفت. چهارده [[زن]] به میدان جنگ آمده بودند که فاطمه{{س}}، [[دختر پیامبر]]{{صل}} هم با ایشان بود. زن‌ها [[غذا]] و آب آورده بودند و مجروحان را مداوا کرده، به آنها آب می‌رساندند<ref>المغاری، واقدی، ج۱، ص۲۴۹.</ref>.<ref>[[عبدالرضا عسکری|عسکری، عبدالرضا]]، [[سهل بن حنیف اوسی (مقاله)|مقاله «سهل بن حنیف اوسی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۲ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۲، ص:۲۸۹-۲۹۲.</ref>


==سهل و [[جنگ بنی نضیر]]==
==سهل و [[جنگ بنی نضیر]]==
۱۱۵٬۳۴۹

ویرایش