سعید بن زید: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
(صفحه‌ای تازه حاوی «{{ویرایش غیرنهایی}} {{امامت}} <div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;"> : <div style="background-color: rgb(252, 252, 233)...» ایجاد کرد)
 
(تغییرمسیر به سعید بن زید عدوی)
برچسب: تغییر مسیر جدید
 
(۲ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۲ کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
{{ویرایش غیرنهایی}}
#تغییر_مسیر [[ سعید بن زید عدوی]]
{{امامت}}
<div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;">
: <div style="background-color: rgb(252, 252, 233); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">این مدخل از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:</div>
<div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;">
: <div style="background-color: rgb(255, 245, 227); text-align:center; font-size: 85%; font-weight: normal;">[[سعید بن زید در تراجم و رجال]] | [[سعید بن زید در تاریخ اسلامی]]</div>
<div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;">
 
==مقدمه==
[[سعید]] فرزند [[زید بن عمرو بن نفیل]] از [[قبیله خزاعه]] است<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۲۸-۳۳۳.</ref>. وی در [[مکه]] متولد شد<ref>الفتوح، ابن اعثم (ترجمه: مستوفی هروی)، ص۹۵۴.</ref>. او مردی بلند قامت، سیه چرده و پر مو بود<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۳۳.</ref>. وی مدتی در [[کوفه]] ساکن بود و سپس به [[مدینه]] برگشت<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۶، ص۴۵۹.</ref>. او [[همسر]] [[فاطمه]]، [[خواهر]] [[عمر]] بود؛ هم چنان که عمر همسر خواهر سعید یعنی [[عاتکه]] بود<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۲۳۵.</ref>. سعید سی و شش فرزند داشت<ref>نام سی و شش فرزند او: عبد الرحمن اکبر، زید، عبد الله اکبر، عاتکه، عبدالرحمن اصغر، عمر اصغر، ام موسی، ام حسن، محمد، ابراهیم اصغر، عبد الله أصغر، ام حبیب کبری، ام حسن صغری، ام زید کبری، ام سلمه، أم حبیب صفری، ام سعید کبری، ام زید، عمرو اصغر، عمرو اکبر، طلحه، زجلة، ابراهیم اکبر، حفصه، خالد، أم خالد، أم نعمان، ام زید صغری، ام زید صغری، عایشه، زینب، ام عبد حولاء و ام صالح. (الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۲۸-۳۳۳).</ref>.
 
وی پیش از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} به [[خانه]] [[ارقم]] برود و [[دعوت]] آشکار خود را آغاز کند، [[مسلمان]] شد. او نشانه‌ای را که پدرش درباره [[پیامبر]]{{صل}} گفته بود، را در ایشان دید و به دور از چشم بستگانش، به پیامبر{{صل}} [[ایمان]] آورد<ref>أنساب الأشراف، بلاذری، ج۱۰، ص۴۶۹.</ref>. خود می‌گوید: "در ابتدای [[قبول اسلام]]، جز در خانه در بسته و یا در دره‌های دورافتاده نمی‌توانستیم [[نماز]] بخوانیم؛ زیرا [[مشرکان]] ما را [[اذیت]] می‌کردند"<ref>أنساب الأشراف، بلاذری، ج۱، ص۱۱۶.</ref>. وقتی که او به مدینه [[هجرت]] کرد، به خانه [[رفاعة بن عبد المنذر]] [[برادر]] [[ابو لبابه]] وارد شد و رسول خدا{{صل}} میان او و [[طلحة بن عبید الله]] [[عقد برادری]] بست<ref>المحبر، ابن حبیب، ص۷۰-۷۱.</ref>.
 
[[طلحه]] و سعید در [[جنگ بدر]] حضور نداشتند، ولی رسول خدا{{صل}} سهم آن دو را از [[غنایم]] پرداخت فرمود و مانند شرکت کنندگان در [[بدر]] بودند. [[سعید بن زید]] در جنگ‌های حد و [[خندق]] و دیگر [[جنگ‌ها]] نیز همراه [[پیامبر]]{{صل}} بود<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۲۸-۳۳۳.</ref>. او در [[جنگ یرموک]] نیز شرکت کرده است<ref>اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۲۳۷.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۱۲-۳۱۳.</ref>.
 
==[[پدر]] [[سعید]] و [[دعای پیامبر]]{{صل}}==
[[زید]] از جمله کسانی است که در جستجوی [[دین]] واقعی به [[شام]]، نزد علمای [[مسیحی]] و [[یهودی]] رفت و درباره دین و دیگر [[معارف]]، پرسش‌هایی از آنان کرد، اما دین آنها را نپذیرفت. مردی از [[مسیحیان]] به او گفت: "تو در جستجوی [[آیین]] [[ابراهیم]] هستی؟" زید گفت: "آیین ابراهیم چیست؟" [[مرد]] مسیحی گفت: "ابراهیم جز [[خدای یکتا]] را [[عبادت]] نمی‌کرد و با [[بت پرستان]] [[مبارزه]] می‌کرد و از گوشت جانورانی که آنان را برای بتان [[قربانی]] می‌کردند، نمی‌خورد". [[زید بن عمرو]] گفت: "آری! همین آیین را می‌شناسم و بر این دین هستم و از [[پرستش]] سنگ یا چوبی که به دست خود، آن را بتراشم بیزارم". [[عامر]] [[نقل]] می‌کند که زید می‌گفت: "من با آیین [[ملت]] خود ([[بت پرستی]]) مخالفم و از [[دین ابراهیم]] و [[اسماعیل]] [[پیروی]] می‌کنم که به سوی این [[کعبه]] [[نماز]] می‌گزاردند و [[منتظر ظهور]] [[پیامبری]] از [[فرزندان]] اسماعیل هستم که [[مبعوث]] خواهد شد و [[گمان]] نمی‌کنم من [[زمان]] او را [[درک]] کنم، ولی از هم اکنون به او [[مؤمن]] هستم و او را [[تصدیق]] می‌کنم و [[گواهی]] می‌دهم که پیامبر است. اگر [[عمر]] تو کفایت کرد و او را دیدی، از من به او [[سلام]] برسان". عامر می‌گوید: "چون پیامبر{{صل}} به [[نبوت]] مبعوث شد، [[مسلمان]] شدم و سخن زید بن عمرو را به آن [[حضرت]] گفتم و سلام او را [[ابلاغ]] کردم. پاسخ سلام او را داد و فرمود: " خدایش [[رحمت]] کناد. او را دامن کشان در [[بهشت]] دیدم". زید بن عمر و پنج سال پیش از [[نزول وحی]] بر پیامبر{{صل}} از [[دنیا]] رفت. پسرش، [[سعید بن زید]] جزو [[مسلمانان]] اولیه بود و ارادتی کامل به [[رسول خدا]]{{صل}} داشت. روزی سعید بن زید به محضر رسول خدا{{صل}} آمد و ضمن بیان ارادت پدرش نسبت به [[پیامبری]] که از [[نسل]] [[اسماعیل]] خواهد آمد و این که پدرش بر [[دین ابراهیم]] [[حنیف]] بوده است، درباره [[پدر]] خود از [[پیامبر]]{{صل}} سؤال کرد. رسول خدا{{صل}} فرمود: "[[خدا]] او را بیامرزد که به [[آیین]] [[ابراهیم]]{{ع}} درگذشت". مسلمانان پس از آن هر گاه از [[زید بن عمرو]] نام می‌بردند، برایش [[طلب]] [[مغفرت]] فرت و [[رحمت]] رحمت می‌کردند. زید بن عمرو را در پای [[کوه]] حرا [[دفن]] کرده‌اند"<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۲۸-۳۳۳.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۱۳-۴۱۴.</ref>.
 
==[[اسلام]] [[سعید]]==
سعید [[همسر]] [[خواهر]] [[عمر]]، [[فاطمه]] بوده است. سعید و فاطمه قبل از عمر، [[مسلمان]] شده بودند و از [[ترس]] او اسلام‌شان را پنهان می‌کردند و [[خباب بن ارت]]، برای [[آموزش قرآن]] و [[معارف]] به [[خانه]] آنها می‌رفت. روزی عمر در حضور جمعی از [[اهل مکه]]، عصبانی شد و خواست که برود و پیامبر{{صل}} را بُکشد. پیامبر{{صل}} در این [[زمان]]، در خانه [[ارقم]] در منطقه [[صفا]] بود. عمر شتابان به آن سو حرکت می‌کرد. در مسیر، [[نعیم بن عبد الله]] او را دید و از او پرسید: کجا می‌روی؟ عمر گفت: "می‌روم که [[محمد]] را بکشم؛ زیرا [[قریش]] را پراکنده ساخته و [[دین]] آنها را [[سرزنش]] می‌کند و [[بت‌ها]] را قبول ندارد". [[نعیم]] به او گفت: "به خدا [[سوگند]]! اگر چنین کنی، [[فرزندان]] [[عبد مناف]] (بستگان پیامبر{{صل}}) لحظه‌ای به تو [[امان]] نخواهند داد. اگر راست می‌گویی، برو خانواده‌ات را نگهدار که مسلمان شده‌اند". عمر گفت: "کدام [[خانواده]]؟" نعیم گفت: "پسر عمویت سعید و خواهرت فاطمه، همسرش! اینها مدت‌هاست که مسلمان شده‌اند و تو خبر نداری!"
 
عمر با شنیدن این سخن، مسیر خود را به سوی [[منزل]] خواهرش [[تغییر]] داد. در این هنگام خباب بن ارت نزد آنها بود و به آنها [[قرآن]] می‌آموخت. آنها وقتی متوجه آمدن [[عمر]] شدند، آن جمع را بر هم زدند؛ [[خباب]] پنهان شد و [[فاطمه]] [[آیات قرآن]] را زیر چادر خود پنهان کرد. عمر که صدای [[خواندن قرآن]] خباب را شنیده بود، از آنها پرسید: این چه صدایی بود که از [[خانه]] شما می‌آمد؟ گفتند: چیزی نبود! عمر گفت: "اما من صدایی شنیدم و شنیده‌ام که شما به [[محمد]] [[ایمان]] آورده‌اید". در این موقع، عمر عصبانی شد و به [[سعید]] [[حمله]] برد و او را بر [[زمین]] افکند. فاطمه، [[خواهر]] عمر برای [[دفاع]] از همسرش از جا برخاست و به عمر حمله کرد. عمر ضربه‌ای بر سر او زد که سر [[شکست]] و [[خون]] از آن جاری شد. سعید و فاطمه، چون چنین دیدند، گفتند: آری! ما [[اسلام]] آورده‌ایم و به [[خدا]] و [[پیامبر خدا]] ایمان آورده‌ایم. هر کاری از دستت بر می‌آید، بکن که هرگز از ایمان‌مان دست بر نمی‌داریم<ref>السیرة النبویه، ابن هشام، ج۱، ص۳۴۳.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۱۴-۳۱۵.</ref>.
 
==سعید در [[زمان]] [[پیامبر]]{{صل}}==
وقتی پیامبر{{صل}} از زمان بازگشت کاروان [[قریش]] از [[شام]] مطلع شد، [[یاران]] خود را برای حمله به آن فرا خواند. ده [[شب]] پیش از [[خروج]] خود از [[مدینه]]، [[سعید بن زید]] و [[طلحة بن عبید الله]] را برای کسب خبر و اطلاع رسانی، به مسیر کاروان در منطقه شام روانه کرد. آنها خود را به یکی از نقاط مسیر کاروان به نام نخبار، در منطقه ذی المروه، در ساحل دریا رساندند و به [[منزل]] کشد جهنی وارد شدند. کشد از آنها استقبال کرد. آنها تا هنگام عبور کاروان از آن [[محل]]، هم چنان مخفیانه در خانه او بودند. هنگام عبور کاروان، سعید و [[طلحه]]، به گونه‌ای که شناخته نشوند، به محلی مشرف بر کاروان قریش رفتند و وضعیت کاروان و کالاهای آن را بررسی کردند. کاروانیان قریش، نزد کشد آمدند و پرسیدند: آیا کسی از جاسوسان محمد را ندیده‌ای؟ کشد گفت: "[[پناه]] بر خدا! جاسوسان محمد در نخبار چه می‌کنند؟" چون کاروان از آنجا گذشت و به مسیر خود به طرف [[مکه]] ادامه داد، [[سعید]] و [[طلحه]]، صبحگاهان، بیرون رفتند. میزبان شان، کشد، آنان را تا منطقه ذی المروه بدرقه کرد. سعید و طلحه، زمانی که به [[مدینه]] رسیدند، [[پیامبر]]{{صل}} بالشکر [[قریش]] در [[بدر]]، مشغول [[نبرد]] بود. آن دو برای دادن گزارش [[مأموریت]] خود به سمت بدر حرکت کردند و در منطقه تربان به پیامبر{{صل}} رسیدند و آن [[حضرت]] را در جریان کاروان قریش قرار دادند<ref>المغازی، واقدی (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ص۱۵-۱۴.</ref>.
 
همچنین در [[جنگ]] [[غابه]] یا ذی قرد که در [[سال ششم هجری]] اتفاق افتاد و در جریان آن [[عیینة بن حصن]] به [[همراهی]] [[چهل]] سوار بر [[گله]] پیامبر{{صل}} [[غارت]] [[برده]] بود، [[رسول خدا]]{{صل}} برای تعقیب او با عده‌ای از [[اصحاب]]، آماده شدند. پیش از رسیدن پیامبر{{صل}} به ذی قرد، [[مقداد]] بن [[عمرو]]، [[فرمانده]] سواران بود و بعد از آن، [[سعید بن زید]] [[فرماندهی]] سواران را به [[دستور پیامبر]]{{صل}} بر عهده گرفت. [[حسان]]، شاعر صحنه‌های [[تاریخ]] [[صدر اسلام]]، در شعری که در این باره سرود، فرماندهی سواران جنگ ذی قرد را به مقداد نسبت داد که مورد [[اعتراض]] سعید بن زید قرار گرفت. حان گفت: "[[برادر]] [[عزیز]]! من نظر خاصی نداشتم، فقط به خاطر این که در قافیه نمانم و [[شعر]] درست در بیاید، اسم مقداد را آوردم!" سعد بن [[زید]] از توضیح حسان قانع نشد و [[سوگند]] خورد که هرگز با او صحبت نکند. [[واقعیت]] [[امر]] هم همان است که سعید بن زید گفته است و فرمانده سواران، او بوده است<ref>در این جنگ، تعداد سواران این هشت نفر بودند: سعد بن زید، مقداد، ابو قتاده، معاذ بن ماعص، ابو عیاش زرق، محرز بن نضله، عکاشة بن محصن و ربیعة بن اکثم.</ref>. در این جنگ، مسعده، یکی از مهاجمان به دست [[ابوقتاده]] کشته شد، سعد بن زید [[جامه]] و [[سلاح]] او را برداشته بود. پیامبر{{صل}} به (سعید) فرمودند: "[[ابو قتاده]]، مسعده را کشته است؛ [[جامه]] و [[سلاح]] را به او [[تسلیم]] کن". این [[جنگ]] پنج [[روز]] به طول کشید<ref>المغازی، واقدی (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ص۴۰۷-۴۱۴.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۱۵-۳۱۶.</ref>.
 
==[[سعید]] و [[خلیفه دوم]]==
پس از این که [[عمر]] در [[شرف]] [[مرگ]] قرار گرفت، در حالی که به [[ابن عباس]] [[تکیه]] داده بود و [[عبد الله بن عمر]] و [[سعید بن زید]] هم حاضر بودند، گفت: "بدانید که من در مورد [[میراث]] کلاله سخنی نگفته‌ام و هیچ کس را هم پس از خودم به [[جانشینی]] نگماشته‌ام، و هر کس از [[اسیران]] [[عرب]] که تا هنگام مرگ من [[آزاد]] نشده است، آزاد است و فدیه‌اش را از [[بیت المال]] بپردازید". سعید بن زید [به عمر] گفت: "اگر در مورد مردی از [[مسلمانان]]، به [[خلافت]] اشاره می‌کردی، [[مردم]] تو را [[امین]] می‌دانند و می‌پذیرفتند". عمر گفت: "همه افرادم در این مورد حرصی [[ناپسند]] دارند و می‌خواهند [[خلیفه]] شوند"<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۲۹۷.</ref>.
 
'''سعید و [[سخنرانی]] عمر در [[مسجد]]:''' روزی ابن عباس به [[عبدالرحمن بن عوف]] گفت: "اگر عمر بمیرد، من با [[علی]]{{ع}} [[بیعت]] می‌کنم". پس ابن عباس و عبدالرحمن بن عوف و نیز عمر در آن سال به [[حج]] رفتند. در [[منی]]، [[عبدالرحمن]] به نزد عمر آمد و گفت: "ابن عباس درباره تو چنین می‌گوید". عمر گفت: "امشب با مردم در این باره سخن می‌گویم و افرادی که این گونه حرف‌ها رو می‌زنند. می‌ترسانم!" عبدالرحمن: "اما [اگر] در [[مراسم]] عمومی حج این مطالب را بگویی، غوغا می‌شود و [[اکثریت]] مردم، [[سخن]] ابن عباس را [[تأیید]] خواهند کرد. بگذار به [[مدینه]] برسی و در آنجا این سخنان را مطرح کن؛ زیرا در آنجا همفکران تو بیشترند و مشکلی پیش نمی‌آید". عمر گفت: "به [[خدا]] [[سوگند]]! در اولین [[فرصت]] که به مدینه رفتم، دراین باره سخن خواهم گفت".
 
عبدالرحمن می‌گوید: "وقتی به مدینه رسیدیم و [[روز جمعه]] فرا رسید، من زودتر از همیشه خودم را به مسجد رساندم که ببینم عمر چه خواهد گفت. وقتی به [[مسجد]] رسیدم، [[سعید بن زید]] را دیدم که زودتر از من آمده بود. نزدیک [[منبر]] پهلوی [[سعید]] نشستم. وقت [[اذان]] ظهر فرا رسید و [[عمر]] به مسجد آمد. به سعید بن زید گفتم: امروز عمر سخنانی خواهد گفت که تا کنون نگفته است. سعید [[خشمگین]] شد و گفت: " چه سخنانی می‌گوید که پیش از این نگفته است؟ " او (عمر) در ابتدا مطالب عادی و همیشگی و برخی [[احکام]] را مطرح کرد و آنگاه گفت: " شنیده‌ام یکی از شما ([[ابن عباس]]) گفته که اگر [[امیر مؤمنان]] (عمر) بمیرد، با فلانی ([[علی]]{{ع}}) [[بیعت]] می‌کنم؛ چون عمر را [[ابوبکر]] [[نصب]] کرده است. درست است که [[بیعت با ابوبکر]] ناگهانی بود، [[ولی خدا]] [[شر]] آن را از بین برد. قصه ما چنان بود که وقتی [[پیامبر خدا]] [[رحلت]] کرد، علی و دیگر کسانی که با او بودند، در [[خانه]] [[فاطمه]] مشغول [[کفن و دفن پیامبر]] شدند. از آن طرف [[انصار]] به [[فکر]] افتادند که [[رهبری]] از جانب خود برگزینند و [[مهاجران]] نیز نزد ابوبکر جمع شده بودند. من به ابوبکر گفتم بیا با [[برادران]] انصار خویش به توافق برسیم و [[رهبر]] [[انتخاب]] کنیم! پس با ابوبکر نزد انصار رفتیم. آنها در [[سقیفه بنی ساعده]] [[اجتماع]] کرده بودند. یکی از انصار شروع به صحبت کرد و متوجه شدیم که می‌خواهند ما را کنار بزنند. در این موقع ابوبکر [[دست]] من و دست [[ابو عبیدة بن جراح]] را گرفت و گفت: " با هر کدام که می‌خواهید بیعت کنید تا [[خلیفه]] شما باشد. یکی از انصار برخاست و گفت: " یک [[امیر]] از شما و یکی از ما. " من چون از [[اختلاف]] ترسیدم! دست پیش بردم و با ابوبکر به عنوان خلیفه بیعت کردم؛ مهاجران و انصار هم بیعت کردند و این گونه ابوبکر خلیفه شد"<ref>تاریخ الطبری، طبری (ترجمه: پاینده)، ج۴، ص۱۳۳۰-۱۳۳۳.</ref>. و در جای دیگری می‌گوید: {{عربی|کنت قد زورت مقالة أعجبتنی أرید أن أقدمها}}؛ مقاله‌ای از پیش [[تعیین]] شده آماده کرده بودم که در آنجا بیان کنم!<ref>السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۶۵۹.</ref>
 
'''[[بخشش]] [[عمر]] به [[سعید]]:''' روزی عمر در [[روزگار]] [[خلافت]] خود هزار [[درهم]] برای سعید فرستاد. سعید از این کار عمر ناراحت شد. همسرش که [[خواهر]] عمر بود، گفت: "چرا [[اندوهگین]] شدی؟" سعید گفت: "از [[رسول خدا]]{{صل}} شنیدم که فرمود: "ساده زیستان، پانصد سال زودتر از [[توانگران]] به [[بهشت]] می‌روند". عمر مگر می‌خواهد مرا در زیورهای [[دنیا]] [[حبس]] کند؟"<ref>کشف الأسرار و عدة الأبرار، رشید الدین میبدی، ج۸، ص۳۰.</ref>.
 
'''سعید و [[جنگ]] با [[ایرانیان]] در [[عراق]]:''' در آن هنگامی که عمر [[تصمیم]] [[حمله]] به ایرانیان در عراق گرفت، یکی از گزینه‌ها برای [[فرماندهی]] این جنگ بسیار مهم، [[سعید بن زید]] بود. عمر با اطرافیان خود [[مشورت]] کرد و همه پیشنهاد کردند که [[علی]]{{ع}} را [[فرمانده]] جنگ علیه [[ایران]] کند، اما علی{{ع}} نپذیرفت. بعد از آن، سعید بن زید را که داماد عمر بود، پیشنهاد کردند. عمر گفت: "این کار از او ساخته نیست". در نهایت، عمر [[سعد بن ابی وقاص]] را به فرماندهی این جنگ [[منصوب]] کرد<ref>مروج الذهب، مسعودی (ترجمه: پاینده)، ج۱، ص۶۶۷.</ref>.
 
'''سعید و [[فتح]] [[شهر]] [[حلب]]:''' یکی از جنگ‌هایی که سعید بن زید در آن حضور فعال داشت، جنگ با [[رومیان]] و فتح شهر حلب بود. در این جنگ که فرماندهی آن را [[أبو عبیده جراح]] بر عهده داشت، او به سعید بن زید [[مأموریت]] داد که با چهار هزار سوار تحت امرش در کمین [[دشمن]] بنشینند. در آن [[روز]] هوا وضعیتی نامناسب داشت و [[ظلمت]] و غباری تیره و ابری سیاه همه جا را پوشانده بود. [[ابو عبیده]]، فرماندهی سمت راست [[لشکر]] را به چپ لشکر را و به [[معاذ]] بن بن [[ابوسفیان]] جبل و داد [[یزید]] و ده بن هزار [[صامت]] نیروی الأنصاری [[جنگی]] در داد [[اختیار]] و ده هزار آنان سپرد نیرو و نیز سمت در اختیار آنان قرار داد و خود بر [[قلب]] [[دشمن]] [[حمله]] برد<ref>الفتوح، ابن اعثم (ترجمه: مستوفی هروی)، ص۱۴۰.</ref>.
 
'''سیعد [[جانشین]] [[ابو عبیده]]:''' [[أبو عبیده جراح]] از طرف [[عمر]] [[حاکم]] [[دمشق]] بود. عمر طی [[نامه]] ای از او خواست که به [[بیت المقدس]] برود و با ساکنان آن بجنگد که اگر [[اسلام]] نیاوردند، [[جزیه]] بپردازند. أبو عبیده جراح، [[سعید بن زید]] را به جای خود بر دمشق [[نیابت]] داد و به قصد بیت المقدس حرکت کرد<ref>الفتوح، ابن اعثم (ترجمه: مستوفی هروی)، ص۱۶۱.</ref>.
 
'''[[سعید]] و [[دفن]] عمر:''' عمر پس از حدود ده سال [[خلافت]] به دست [[ابولولو]] کشته شد. [[صهیب]] بر او [[نماز]] خواند و سیعد بن [[زید]] و [[عثمان]] او را به [[خاک]] سپردند<ref>الطبقات الکبری، ابنن سعد (ترجمه:مهدی دامغانی)، ج۳، ص۳۲۰.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۱۷-۳۲۰.</ref>.
 
==سعید در [[زمان]] عثمان==
[[عبدالله بن سعد]]، [[والی]] [[مصر]] در زمان عثمان، نامه‌ای نوشت و از عثمان خواست که اجازه دهد که [[آفریقا]] را [[فتح]] کند. عثمان در جواب او نوشت: مناسب نیست که بدان جانب بروی؛ زیرا از عمر شنیده‌ام که گفت: "تا زنده‌ام هیچ [[مسلمانی]] را به [[غزوه]] آفریقا نفرستم! "و چون عمر [[کراهت]] داشت که کسی را آنجا بفرستد، من نیز نمی‌خواهم که [[مسلمانان]] را به آن [[سرزمین]] ببری. عثمان با خود اندیشید حالا که [[عبدالله]] در فتح آن دیار از خود رغبت و [[آمادگی]] نشان داده است، چرا چنین نکند؟ صبح [[روز]] بعد عثمان، بزرگان [[صحابه]] هم چون [[علی]]{{ع}}، سعید بن زید، [[طلحه]]، [[زبیر]] و [[سعد بن ابی و قاص]] را به [[مسجد رسول]] [[خدا]] {{ص}} فرا خواند و در این باره با آنها [[مشورت]] کرد. [[اکثریت]] آنان [[صلاح]] را در آن دیدند که معترض آن [[ولایت]] نشود؛ به ویژه سعید بن زید در این مورد تاکید می‌کرد. وقتی عثمان حساسیت سعید بن زید را [[مشاهده]] کرد، از او پرسید: به چه علت [[جنگ]] با افریقا را به [[مصلحت]] نمی‌بینی؟ سعید گفت "به این علت که [[مردم]] بیچاره آفریقا با ما کاری ندارند، در [[خانه]] خود نشسته‌اند و خطری هم از جانب آنها ما را [[تهدید]] نمی‌کند و نیز [[پیام اسلام]] را دریافت کرده‌اند و اگر مایل بودند، خودشان به [[اسلام]] روی می‌آوردند و مانعی هم از طرف حاکمان‌شان وجود ندارد که آنها را تحت فشار بگذارد که روی به اسلام نیاوردند؛ لذا نیازی به [[حمله]] به آنها نیست<ref>الفتوح، ابن عثم (ترجمه: مستوفی هروی)، ص۳۰۵-۳۰۴.</ref>.
 
هم چنین در [[زمان]] [[عثمان]]، [[مردم]] در ذی خشب [[اجتماع]] کردند و [[تصمیم]] به [[قتل عثمان]] گرفتند. آنها گفتند: اگر عثمان [[تسلیم]] خواست ما نشود، او را خواهند کشت. به دنبال تهدید مردم، عثمان به [[خانه علی]]{{ع}} رفت و گفت: "ای [[پسر عم]]! من از بستگان تو هستم و تو وضع و حال را می‌بینی که این [[قوم]] چه می‌کنند. آنها فردا اول وقت بر من [[هجوم]] خواهند آورد؛ تو میان مردم دارای [[قدر]] و [[منزلت]] هستی، آنها حرفت را می‌شنوند و [[اطاعت]] می‌کنند، اگر ممکن است با من بیا تا نزد آنها برویم و آنها را متقاعد سازیم که اقدامی بر علیه من انجام ندهند". [[علی]]{{ع}} فرمود: "من آنها را به چه صورت و با چه شرطی برگردانم؟ من چندین بار به تو [[تذکر]] دادم و پیشنهاد خودم را مطرح کردم، تو همیشه می‌پذیرفتی، اما عمل نمی‌کردی؛ زیرا [[مروان]] و ابن [[عامر]] و [[معاویه]] و [[عبد الله بن سعد]] در تو [[نفوذ]] دارند و در [[اراده]] تو دخالت می‌کنند". با این [[وصف]]، علی{{ع}}به همراه سی نفر معتمدین [[مهاجر]] و [[انصار]] از جمله [[سعید بن زید]] برای [[دعوت]] مردم به [[آرامش]]، نزد آنان رفت<ref>الکامل، ابن اثیر (ترجمه: حالت - خلیلی)، ج۹، ص۲۷۲.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۲۰-۳۲۱.</ref>.
 
==[[سعید]] و [[امام علی]]{{ع}}==
در جریان [[جنگ جمل]]، علی{{ع}} طی سخنانی در جمع [[بزرگان مدینه]] فرمود: "[[کارشکنی]] متمردان، [[اصلاح]] نخواهد شد مگر با [[زور]] [[شمشیر]]، همان طور که در ابتدای اسلام، با [[متجاوزان]] [[جنگ]] می‌کردیم. ای [[مردم مدینه]]! [[خدا]] را [[یاری]] کنید تا امور اصلاح شود". [[مردم مدینه]] استقبال چندانی از [[امام علی]]{{ع}} برای شرکت در [[جنگ جمل]] نکردند. در این موقع، [[زیاد بن حنظله]] چون وضع را این گونه دید، برخاست و نزد آن [[حضرت]] رفت و گفت: "اگر آنها از باری تو خودداری کنند، ما به [[نصرت]] تو [[شتاب]] و [[فداکاری]] می‌کنیم. در این ماجرا جز شش تن از مجاهدین [[بدر]]، کسی برای [[یاری امام]] [[علی]]{{ع}} برنخاست. [[سعید بن زید]]، با [[تأسف]]، این واقعه را با [[جایگاه امام علی]]{{ع}}در [[تاریخ اسلام]] و نقش [[امام]]{{ع}} در [[یاری پیامبر]]{{صل}} چنین یاد می‌کند: "هرگز چهار تن از [[یاران پیامبر]]{{صل}} جمع نشدند، مگر این که علی{{ع}} یکی از آنها بود"<ref>الکامل، ابن اثیر (ترجمه: حالت - خلیلی)، ج۹، ص۳۶۴-۳۶۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۲۱.</ref>.
 
==[[سعید]] و ماجرای [[زمین]] [[کشاورزی]]==
زنی به نام آروی، دختر [[اویس]]، که در کنار کشتزار سعید بن زید، زمین کشاورزی داشت، با او بر سر سنگ چین زمینش [[اختلاف]] پیدا کرد. اروی می‌گفت: سعید در زمین من پیش روی کرده است و او منکر حرف اروی بود. این [[زن]] همواره ادعای خود را نزد این و آن مطرح و موجبات رنجش سعید را فراهم می‌کرد. یک بار به [[مروان بن حکم]] [[شکایت]] برد و بار دیگر [[عمارة بن عمرو]] و [[عبدالله بن سلمه]] را واسطه قرار داد و بار دیگر به [[أبی محمد بن عمرو بن حزم]] [[پناه]] برد که با سعید بن زید [[گفتگو]] کنند و حقش را از او بگیرند. سعد بن [[زید]] در جواب همه آنها می‌گفت که من هیچ حقی از او [[غصب]] نکرده‌ام. آیا شما هم [[فکر]] می‌کنید که من به زمین این زن چشم دوخته‌ام، در حالی که خودم از [[پیامبر]]{{صل}} شنیدم که فرمود: "هر کس یک وجب از زمین [[مردم]] را غصب کند، [[خداوند]] [[روز قیامت]] آن زمین را از هفت طبقه زیرین برگردن او خواهد آویخت"<ref>{{متن حدیث|مَنْ ظَلَمَ مِنَ الأَرْضِ شَيْئًا طُوِّقَهُ مِنْ سَبْعِ أَرَضِينَ}}</ref>
 
سعید بن زید، از دست این زن به تنگ آمده بود و او را [[نفرین]] کرد. او گفت: "خدایا! اگر این [[زن]] دروغگوست، او را نمیران تا زمانی که [[کور]] شود و او را در چاهی بینداز تا بمیرد". مدتی بعد، سیلی آمد و پرچین‌های قدیمی زمین‌های [[کشاورزی]] [[سعید]] و آن زن مشخص شد و معلوم شد که ادعای آن زن، بی اساس بوده است. سعید در پی [[مروان]] و دیگران فرستاد که بیایند و [[واقعیت]] را ببینند. آنها آمدند و [[دروغ]] آن زن [[ثابت]] شد. اروی نیز در اواخر [[عمر]] [[نابینا]] شد و زمانی که می‌خواست از خانه‌اش بیرون بیاید، در [[چاه]] [[خانه]] خود افتاد و مرد. داستان کور شدن این زن به قدری معروف شد که در بین [[جامعه]] آن [[روز]] مثل شد. [[مردم]] هنگام نفرین می‌گفتند: کور شوی، هم چنان که اروی کور شد<ref>الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص۶۱۸-۶۲۰.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۲۲.</ref>.
 
==سعید و [[نقل حدیث]]==
سعید از [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[روایت]] می‌کند که فرمود: هر کس به جهت [[دفاع]] از [[اموال]] یا [[دین]]، یا [[دفاع از خود]] و خانواده‌اش بمیرد، [[شهید]] است<ref>{{متن حدیث|من قُتِلَ دُون مَالِهِ فهو شَهيدٌ، ومن قُتِلَ دُون أهْلِهِ، أو دُونَ دَمِهِ، أو دُون دِيْنِهِ فهو شَهيدٌ}}؛ البحر المدید فی تفسیر القرآن المجید، ابن عجیبه، ج۵، ص۴۲۳.</ref>. در روایتی دیگر، سعید، از [[پیامبر]]{{صل}} [[نقل]] می‌کند که فرمودند: "[[شهادت]] می‌دهم که [[علی]]{{ع}} [[اهل بهشت]] است"<ref>{{متن حدیث|أشهد أن علیا من أهل الجنه}}؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۲۳۷.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۲۳.</ref>.
 
==[[مرگ]] سعید==
[[سعید بن زید]] در [[سال ۵۰ هجری]] قمری در [[محل]] عقیق درگذشت. او را به [[مدینه]] آوردند و در آنجا [[دفن]] کردند<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۳۳.</ref>. [[زور]] [[جمعه]] خبر مرگ سعید بن زید به مدینه رسید. ابن عمر، خود را برای رفتن به [[نماز جمعه]] آماده می‌کرد که خبر فوت سعید را به او دادند. ابن عمر از رفتن به نماز جمعه منصرف شد و خود را به [[خانه]] [[سعید بن زید]] رساند. ابن [[عمر]]، سعید بن زید را [[حنوط]] کرد. به او گفتند: برایت مشک هم بیاوریم؟ گفت: "آری و هر بوی خوش دیگری و چه عطری بهتر از مشک است؟"<ref>الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۳، ص۳۲۸-۳۳۳.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ج۵، ص:۳۲۳.</ref>.
 
==منابع==
* [[پرونده:1100357.jpg|22px]] [[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[سعید بن زید (مقاله)|مقاله «سعید بن زید»]]، [[ دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|'''دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵''']]
 
==جستارهای وابسته==
 
==پانویس==
{{پانویس}}
 
[[رده:سعید بن زید]]
[[رده:مدخل]]
[[رده:اعلام]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۴ ژانویهٔ ۲۰۲۱، ساعت ۱۲:۲۷

تغییرمسیر به: