جز
جایگزینی متن - '"]]، ' به '»، [['
جز (ربات: جایگزینی خودکار متن (-{{پانویس2}} +{{پانویس}})) |
جز (جایگزینی متن - '"]]، ' به '»، [[') |
||
| خط ۱۷: | خط ۱۷: | ||
*[[علامه مجلسی]] در [[بحار الانوار]] در بابی با عنوان {{عربی|" نادر في ذكر من رآه {{ع}} في الغيبة الكبرى قريبا من زماننا"}} - فقط به [[دلیل]] این که مشتمل بر [[دیدار]] با آن حضرت و نیز رخدادهای عجیب و [[غریب]] است - به [[نقل]] آن پرداخته، مینویسد: "رسالهای یافتم مشهور به داستان [[جزیره خضراء]] ... و چون آن را در کتابهای روایی معتبری ندیدم، آن را در فصل جداگانهای آوردم" | *[[علامه مجلسی]] در [[بحار الانوار]] در بابی با عنوان {{عربی|" نادر في ذكر من رآه {{ع}} في الغيبة الكبرى قريبا من زماننا"}} - فقط به [[دلیل]] این که مشتمل بر [[دیدار]] با آن حضرت و نیز رخدادهای عجیب و [[غریب]] است - به [[نقل]] آن پرداخته، مینویسد: "رسالهای یافتم مشهور به داستان [[جزیره خضراء]] ... و چون آن را در کتابهای روایی معتبری ندیدم، آن را در فصل جداگانهای آوردم" | ||
*چکیده رسالهای که این عالم بزرگوار یافته چنین است: | *چکیده رسالهای که این عالم بزرگوار یافته چنین است: | ||
*بسم اللّه الرحمن الرحیم؛ نوشتهای یافتم به خط [[شیخ]] [[فاضل]] عالم عامل "[[فضل بن یحیی بن علی طیبی کوفی]]" که متن آن چنین است: من در سال ۶۹۹ ق در [[کربلا]] از دو نفر، داستانی شنیدم. آنها داستان را، از "[[زین الدین علی بن فاضل | *بسم اللّه الرحمن الرحیم؛ نوشتهای یافتم به خط [[شیخ]] [[فاضل]] عالم عامل "[[فضل بن یحیی بن علی طیبی کوفی]]" که متن آن چنین است: من در سال ۶۹۹ ق در [[کربلا]] از دو نفر، داستانی شنیدم. آنها داستان را، از "[[زین الدین علی بن فاضل مازندرانی»]]، [[نقل]] میکردند. | ||
*داستان مربوط به "جزیره خضرا" در دریای سفید بود. مشتاق شدم داستان را از خود [[علی بن فاضل]] بشنوم؛ به همین [[دلیل]] به شهر حلّه رفتم و در خانه [[سید فخر الدین]]، با [[علی بن فاضل]] [[ملاقات]] کردم و اصل داستان را پرسیدم. | *داستان مربوط به "جزیره خضرا" در دریای سفید بود. مشتاق شدم داستان را از خود [[علی بن فاضل]] بشنوم؛ به همین [[دلیل]] به شهر حلّه رفتم و در خانه [[سید فخر الدین]]، با [[علی بن فاضل]] [[ملاقات]] کردم و اصل داستان را پرسیدم. | ||
* او، داستان را در حضور عدهای از [[دانشمندان]] حله و نواحی آن چنین بازگو کرد: سالها در [[دمشق]] نزد [[شیخ]] [[عبد الرحیم حنفی]] و [[شیخ]] [[زین الدین علی مغربی اندلسی]] [[دانش]] آموختم. روزی [[شیخ]] [[مغربی]] عزم سفر به [[مصر]] کرد. من و عدهای از شاگردان با او همراه شدیم. به قاهره رسیدیم. استاد مدتی در الازهر به [[تدریس]] پرداخت، تا این که نامهای از اندلس آمد که خبر از بیماری پدر استاد میداد. استاد عزم اندلس کرد. من و برخی از شاگردان با او همراه شدیم. به نخستین روستای اندلس که رسیدیم، من [[بیمار]] شدم. به ناچار، استاد مرا به خطیب آن قریه سپرد و خود به سفر ادامه داد. سه روز [[بیمار]] بودم، پس از آن، روزی در اطراف ده قدم میزدم که کاروانی از طرف کوههای ساحل دریای غربی وارد شدند. پرسیدم: از کجا میآیند؟ گفتند: از دهی از سرزمین بربرها میآیند که نزدیک جزایر رافضیان است. هنگامی که نام جزیره رافضیان را شنیدم، مشتاق [[زیارت]] آنان شدم. تا محل آنان، بیست و پنج روز راه بود که دو روز بیآب و آبادی و بقیه آباد بودند. حرکت کردم و به سرزمین آباد رسیدم. به جزیرهای رسیدم با دیوارهای بلند و برجهای مستحکم که بر ساحل دریا قرار داشت. [[مردم]] آن جزیره، [[شیعه]] بودند و [[اذان]] و [[نماز]] آنها بر هیئت [[شیعیان]] بود. آنان از من پذیرایی کردند. پرسیدم: غذای شما از کجا تأمین میشود؟ گفتند: از "جزیره خضرا" در دریای سفید که جزایر [[فرزندان]] [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} است که سالی دو مرتبه، برای ما غذا میآورند. [[چهل]] روز [[منتظر]] ماندم تا کاروان کشتیها از "جزیره خضرا" رسید. [[فرمانده]] آن، پیرمردی بود که مرا میشناخت و اسم من و پدرم را نیز میدانست. او مرا با خود به "جزیره خضرا" برد. شانزده روز که گذشت، [[آب]] سفیدی در اطراف کشتی دیدم و علت آن را پرسیدم. [[شیخ]] گفت: این دریای سفید است و آن "جزیره خضرا". این آبهای سفید، اطراف جزیره را گرفته است و هرگاه کشتی [[دشمنان]] ما وارد آن شود، غرق میگردد. وارد جزیره شدیم. شهر دارای قلعهها و برجهای زیاد و هفت حصار بود. خانههای آن از سنگ مرمر شفاف بود .... در [[مسجد]] جزیره، [[سید شمس الدین محمد]] را که عالم آن جزیره بود، [[ملاقات]] کردم. او مرا در [[مسجد]] جای داد. آنان [[نماز]] [[جمعه]] میخواندند. از [[سید شمس الدین]] پرسیدم: آیا [[امام]] حاضر است؟ گفت: نه؛ ولی من [[نایب خاص]] او هستم. به او گفتم: [[امام]] را دیدهای؟ گفت: نه؛ ولی پدرم، صدای او را شنیده و جدم، او را دیده است. [[سید]] مرا به اطراف برد. آن جا کوهی مرتفع بود که قبّهای در آن وجود داشت و دو خادم آن جا بودند. [[سید]] گفت: من هر صبح [[جمعه]] آنجا میروم و [[امام مهدی|امام زمان]] را [[زیارت]] میکنم و آنجا ورقهای مییابم که مسایل مورد نیاز در آن نوشته شده است. من نیز به آن کوه رفتم و خادمان قبه از من پذیرایی کردند ... درباره دیدن [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} از آنان پرسیدم، گفتند: غیرممکن است. درباره [[سید شمس الدین]] از [[شیخ]] [[محمد]] "که با او به خضرا آمدم" پرسیدم. گفت: او از [[فرزندان]] فرزندان [[امام]] است و بین او و [[امام]]، پنج واسطه است. با [[سید شمس الدین]]، گفتوگوی بسیار کردم و [[قرآن]] را نزد او خواندم. از او درباره ارتباط [[آیات]] و اینکه برخی [[آیات]]، با پیش بیارتباط هستند، پرسیدم. | * او، داستان را در حضور عدهای از [[دانشمندان]] حله و نواحی آن چنین بازگو کرد: سالها در [[دمشق]] نزد [[شیخ]] [[عبد الرحیم حنفی]] و [[شیخ]] [[زین الدین علی مغربی اندلسی]] [[دانش]] آموختم. روزی [[شیخ]] [[مغربی]] عزم سفر به [[مصر]] کرد. من و عدهای از شاگردان با او همراه شدیم. به قاهره رسیدیم. استاد مدتی در الازهر به [[تدریس]] پرداخت، تا این که نامهای از اندلس آمد که خبر از بیماری پدر استاد میداد. استاد عزم اندلس کرد. من و برخی از شاگردان با او همراه شدیم. به نخستین روستای اندلس که رسیدیم، من [[بیمار]] شدم. به ناچار، استاد مرا به خطیب آن قریه سپرد و خود به سفر ادامه داد. سه روز [[بیمار]] بودم، پس از آن، روزی در اطراف ده قدم میزدم که کاروانی از طرف کوههای ساحل دریای غربی وارد شدند. پرسیدم: از کجا میآیند؟ گفتند: از دهی از سرزمین بربرها میآیند که نزدیک جزایر رافضیان است. هنگامی که نام جزیره رافضیان را شنیدم، مشتاق [[زیارت]] آنان شدم. تا محل آنان، بیست و پنج روز راه بود که دو روز بیآب و آبادی و بقیه آباد بودند. حرکت کردم و به سرزمین آباد رسیدم. به جزیرهای رسیدم با دیوارهای بلند و برجهای مستحکم که بر ساحل دریا قرار داشت. [[مردم]] آن جزیره، [[شیعه]] بودند و [[اذان]] و [[نماز]] آنها بر هیئت [[شیعیان]] بود. آنان از من پذیرایی کردند. پرسیدم: غذای شما از کجا تأمین میشود؟ گفتند: از "جزیره خضرا" در دریای سفید که جزایر [[فرزندان]] [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} است که سالی دو مرتبه، برای ما غذا میآورند. [[چهل]] روز [[منتظر]] ماندم تا کاروان کشتیها از "جزیره خضرا" رسید. [[فرمانده]] آن، پیرمردی بود که مرا میشناخت و اسم من و پدرم را نیز میدانست. او مرا با خود به "جزیره خضرا" برد. شانزده روز که گذشت، [[آب]] سفیدی در اطراف کشتی دیدم و علت آن را پرسیدم. [[شیخ]] گفت: این دریای سفید است و آن "جزیره خضرا". این آبهای سفید، اطراف جزیره را گرفته است و هرگاه کشتی [[دشمنان]] ما وارد آن شود، غرق میگردد. وارد جزیره شدیم. شهر دارای قلعهها و برجهای زیاد و هفت حصار بود. خانههای آن از سنگ مرمر شفاف بود .... در [[مسجد]] جزیره، [[سید شمس الدین محمد]] را که عالم آن جزیره بود، [[ملاقات]] کردم. او مرا در [[مسجد]] جای داد. آنان [[نماز]] [[جمعه]] میخواندند. از [[سید شمس الدین]] پرسیدم: آیا [[امام]] حاضر است؟ گفت: نه؛ ولی من [[نایب خاص]] او هستم. به او گفتم: [[امام]] را دیدهای؟ گفت: نه؛ ولی پدرم، صدای او را شنیده و جدم، او را دیده است. [[سید]] مرا به اطراف برد. آن جا کوهی مرتفع بود که قبّهای در آن وجود داشت و دو خادم آن جا بودند. [[سید]] گفت: من هر صبح [[جمعه]] آنجا میروم و [[امام مهدی|امام زمان]] را [[زیارت]] میکنم و آنجا ورقهای مییابم که مسایل مورد نیاز در آن نوشته شده است. من نیز به آن کوه رفتم و خادمان قبه از من پذیرایی کردند ... درباره دیدن [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} از آنان پرسیدم، گفتند: غیرممکن است. درباره [[سید شمس الدین]] از [[شیخ]] [[محمد]] "که با او به خضرا آمدم" پرسیدم. گفت: او از [[فرزندان]] فرزندان [[امام]] است و بین او و [[امام]]، پنج واسطه است. با [[سید شمس الدین]]، گفتوگوی بسیار کردم و [[قرآن]] را نزد او خواندم. از او درباره ارتباط [[آیات]] و اینکه برخی [[آیات]]، با پیش بیارتباط هستند، پرسیدم. | ||