بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۴: | خط ۴: | ||
[[عمرو بن جموح بن زید بن کعب بن سلمه انصاری]]، [[اهل]] [[مدینه]] و از [[قبیله خزرج]] و تیره [[بنی سلمه]] بوده است. عمرو در میان خاندانش مردی [[محترم]] و [[بخشنده]] بود و به همین سبب موقعیت بسزایی داشت؛ لذا هنگامی که برخی از بستگانش در اولین [[ملاقات]] به حضور [[رسول خدا]]{{صل}} رسیدند، [[پیامبر]]{{صل}} از آنها پرسید: بزرگ [[خاندان]] شما کیست؟ گفتند: مردی [[بخیل]] به نام [[جد بن قیس]] است. پیامبر{{صل}} فرمود: "چه مرضی از [[بخل]] بدتر است؟" سپس فرمود: "[[رئیس]] شما عمرو بن جموح، همان مرد سفید اندامی که موهای به هم پیچیده دارد، باشد". پس از آنکه [[ریاست]] عمرو بر [[قبیله]] مسلم شد<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[عمرو بن جموح (مقاله)|مقاله «عمرو بن جموح»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶]]، ص۳۹۵-۳۹۶.</ref>. | [[عمرو بن جموح بن زید بن کعب بن سلمه انصاری]]، [[اهل]] [[مدینه]] و از [[قبیله خزرج]] و تیره [[بنی سلمه]] بوده است. عمرو در میان خاندانش مردی [[محترم]] و [[بخشنده]] بود و به همین سبب موقعیت بسزایی داشت؛ لذا هنگامی که برخی از بستگانش در اولین [[ملاقات]] به حضور [[رسول خدا]]{{صل}} رسیدند، [[پیامبر]]{{صل}} از آنها پرسید: بزرگ [[خاندان]] شما کیست؟ گفتند: مردی [[بخیل]] به نام [[جد بن قیس]] است. پیامبر{{صل}} فرمود: "چه مرضی از [[بخل]] بدتر است؟" سپس فرمود: "[[رئیس]] شما عمرو بن جموح، همان مرد سفید اندامی که موهای به هم پیچیده دارد، باشد". پس از آنکه [[ریاست]] عمرو بر [[قبیله]] مسلم شد<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[عمرو بن جموح (مقاله)|مقاله «عمرو بن جموح»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶]]، ص۳۹۵-۳۹۶.</ref>. | ||
== اسلام آوردن | == اسلام آوردن عمرو بن جموح == | ||
وقتی [[اسلام در مدینه]] رایج شد، تمام افراد تیره [[بنی سلمه]] به آن [[ایمان]] آوردند ولی عمرو بن جموح هنوز ایمان نیاورده بود و چون بزرگ و رئیس قبیله بود دیگران نمیخواستند سر به سرش بگذارند. تا اینکه عدهای از [[جوانان]] [[قبیله]] از جمله معاذ فرزند خود او و [[معاذ بن جبل]] درصدد برآمدند تا غیر مستقیم رئیس قبیله را به [[اسلام]] [[دعوت]] و او را از [[خواب]] سنگین [[کفر]] و [[شرک]] بیدار کنند. | وقتی [[اسلام در مدینه]] رایج شد، تمام افراد تیره [[بنی سلمه]] به آن [[ایمان]] آوردند ولی عمرو بن جموح هنوز ایمان نیاورده بود و چون بزرگ و رئیس قبیله بود دیگران نمیخواستند سر به سرش بگذارند. تا اینکه عدهای از [[جوانان]] [[قبیله]] از جمله معاذ فرزند خود او و [[معاذ بن جبل]] درصدد برآمدند تا غیر مستقیم رئیس قبیله را به [[اسلام]] [[دعوت]] و او را از [[خواب]] سنگین [[کفر]] و [[شرک]] بیدار کنند. | ||
عمرو بن جموح بتی [[زیبا]] از چوب تراشیده بود و در [[خانه]] از آن نگهداری میکرد و بامداد هر [[روز]] آن را خوشبو میساخت و در مقابلش [[تواضع]] و کرنش میکرد. | |||
جوانان در نیمه شبی [[بت]] عمرو را دزدیده و آن را به رو در محلی که [[مردم]] زبالهها و خاکروبههای خود را میریختند، انداختند. صبحگاهان عمرو به سراغ بت رفت و از آن خبری نیافت و به جستجو پرداخت تا اینکه آن را میان خاکروبهها و زبالهها پیدا کرد. پس بت را به خانه آورد و شست و معطر کرد و از بت عذرخواهی کرد به آن گفت: "اگر میدانستم چه کسی با تو چنین [[رفتاری]] کرده دمار از روزگارش در میآوردم". | جوانان در نیمه شبی [[بت]] عمرو را دزدیده و آن را به رو در محلی که [[مردم]] زبالهها و خاکروبههای خود را میریختند، انداختند. صبحگاهان عمرو به سراغ بت رفت و از آن خبری نیافت و به جستجو پرداخت تا اینکه آن را میان خاکروبهها و زبالهها پیدا کرد. پس بت را به خانه آورد و شست و معطر کرد و از بت عذرخواهی کرد به آن گفت: "اگر میدانستم چه کسی با تو چنین [[رفتاری]] کرده دمار از روزگارش در میآوردم". | ||
| خط ۱۹: | خط ۱۹: | ||
== [[همسر]] عمرو و کشته او == | == [[همسر]] عمرو و کشته او == | ||
عمرو بن جموح با یکی از فرزندانش به نام خالد در [[جنگ احد]] [[شهید]] شدند. هند، همسر عمرو، جنازۀ همسر و پسر و برادرش عبدالله پدر جابر را بر شتر بار کرد تا برای [[دفن]] به [[مدینه]] ببرد. شتر تا مرز میان احد و مدینه آمد اما در آنجا به [[زمین]] نشست و از او [[اطاعت]] نکرد. هرگاه او شتر را به طرف احد برمیگردانید او به سرعت راه میرفت ولی چون به جانب مدینه برمیگشت اطاعت نمیکرد و قدم از قدم بر نمیداشت. | |||
پس هند نزد [[پیامبر]]{{صل}} رفت و داستان شتر را بازگو کرد. [[رسول خدا]] از او پرسید: "مگر، عمرو هنگام بیرون رفتن به احد سخنی گفته است؟" هند گفت: " آری یا [[رسول الله]]، عمرو در آن هنگام رو به [[قبله]] ایستاد و گفت: " خدایا مرا به خاندانم برمگردان و شهادت را نصیبم فرما". پیامبر{{صل}} فرمود: "شتر [[مأمور]] است و به این سبب اطاعت نمیکند". سپس فرمود: برای گروه [[انصار]]، برخی از شما هستید که [[خدا]] را به هر چه بخواند آن را میپذیرد و عمرو از آنهاست"؛ آنگاه به هند، همسر عمرو فرمود: "از وقتی که عمرو کشته شده [[فرشتگان]] بر او [[سایه]] افکنده و منتظرند ببینند که در کجا دفن میشود". | پس هند نزد [[پیامبر]]{{صل}} رفت و داستان شتر را بازگو کرد. [[رسول خدا]] از او پرسید: "مگر، عمرو هنگام بیرون رفتن به احد سخنی گفته است؟" هند گفت: " آری یا [[رسول الله]]، عمرو در آن هنگام رو به [[قبله]] ایستاد و گفت: " خدایا مرا به خاندانم برمگردان و شهادت را نصیبم فرما". پیامبر{{صل}} فرمود: "شتر [[مأمور]] است و به این سبب اطاعت نمیکند". سپس فرمود: برای گروه [[انصار]]، برخی از شما هستید که [[خدا]] را به هر چه بخواند آن را میپذیرد و عمرو از آنهاست"؛ آنگاه به هند، همسر عمرو فرمود: "از وقتی که عمرو کشته شده [[فرشتگان]] بر او [[سایه]] افکنده و منتظرند ببینند که در کجا دفن میشود". | ||