بدون خلاصۀ ویرایش
(صفحهای تازه حاوی «{{امامت}} {{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = یحیی بن عبدالله | عنوان مدخل = یحیی بن عبدالله | مداخل مرتبط = یحیی بن عبدالله در حدیث - یحیی بن عبدالله در تاریخ اسلامی | پرسش مرتبط = }} ==یحیی بن عبدالله بن الحسن== از جمله کسانی که در نهضت حسین بن علی ص...» ایجاد کرد) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۲۱: | خط ۲۱: | ||
==[[شخصیت]] یحیی== | ==[[شخصیت]] یحیی== | ||
یحیی بن عبدالله بن الحسن را [[امام]] [[جعفر بن محمد]]{{ع}} [[تربیت]] و پرورش داده بود، و او از [[حضرت صادق]]{{ع}} به عنوان [[حبیب]] یاد میکرد و هرگاه میخواست از آن [[حضرت]] [[حدیث]] نقل نماید میگفت: [[حبیب من جعفر بن محمد]]{{ع}} برای من حدیث کرد. | یحیی بن عبدالله بن الحسن را [[امام]] [[جعفر بن محمد]]{{ع}} [[تربیت]] و پرورش داده بود، و او از [[حضرت صادق]]{{ع}} به عنوان [[حبیب]] یاد میکرد و هرگاه میخواست از آن [[حضرت]] [[حدیث]] نقل نماید میگفت: [[حبیب من جعفر بن محمد]]{{ع}} برای من حدیث کرد. | ||
از [[اسماعیل بن موسی فزاری]] نقل شده است که او گفت: یحیی بن عبدالله بن الحسن را در [[مدینه]] دیدم که نزد [[مالک بن انس]] (امام [[مالکیها]]) آمد و او از جای خود برخاست و | از [[اسماعیل بن موسی فزاری]] نقل شده است که او گفت: یحیی بن عبدالله بن الحسن را در [[مدینه]] دیدم که نزد [[مالک بن انس]] (امام [[مالکیها]]) آمد و او از جای خود برخاست و یحیی بن عبدالله را در کنار خود نشانید<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۶۴.</ref>. | ||
یحیی بن عبدالله از جمله [[محدثان]] به شمار میرود و از پدرش عبدالله بن الحسن و برادرش [[محمد بن عبدالله]] و [[ابان بن تغلب]] حدیث نقل کرده است، اما از حضرت جعفر بن محمد{{ع}} بسیار [[روایت]] نموده است<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۶۳.</ref>. | یحیی بن عبدالله از جمله [[محدثان]] به شمار میرود و از پدرش عبدالله بن الحسن و برادرش [[محمد بن عبدالله]] و [[ابان بن تغلب]] حدیث نقل کرده است، اما از حضرت جعفر بن محمد{{ع}} بسیار [[روایت]] نموده است<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۶۳.</ref>. | ||
و از یحیی بن عبدالله گروهی روایت کردهاند که از آن جمله [[مخول بن ابراهیم]] و بکار بن زید و [[یحیی بن مساور]] و [[عمرو بن حماد]] میباشد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۶۳.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۴۹۰.</ref> | و از یحیی بن عبدالله گروهی روایت کردهاند که از آن جمله [[مخول بن ابراهیم]] و بکار بن زید و [[یحیی بن مساور]] و [[عمرو بن حماد]] میباشد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۶۳.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۴۹۰.</ref> | ||
| خط ۲۸: | خط ۲۸: | ||
[[امام صادق]]{{ع}} چند نفر را [[وصی]] خود قرار داد که از آن جمله یحیی بن عبدالله بن الحسن است، البته جای تردید نیست که [[وصیت]] آن بزرگوار در امر [[امامت]] حضرت [[ابوابراهیم موسی بن جعفر]]{{ع}} است اما آن [[حضرت]] افراد دیگری را به عنوان [[وصی]] خودشان ذکر فرمودهاند که از جمله آنان [[یحیی بن عبد الله بن الحسن]] میباشد. | [[امام صادق]]{{ع}} چند نفر را [[وصی]] خود قرار داد که از آن جمله یحیی بن عبدالله بن الحسن است، البته جای تردید نیست که [[وصیت]] آن بزرگوار در امر [[امامت]] حضرت [[ابوابراهیم موسی بن جعفر]]{{ع}} است اما آن [[حضرت]] افراد دیگری را به عنوان [[وصی]] خودشان ذکر فرمودهاند که از جمله آنان [[یحیی بن عبد الله بن الحسن]] میباشد. | ||
[[ابوالفرج]] گوید: یکی از [[اصحاب]] ما برای من نقل کرد که از [[یحیی بن عبدالله بن الحسن]] شنیدم که او میگفت: [[جعفر بن محمد]] به من و [[موسی]]{{ع}} و یک زنی که از آن حضرت فرزند داشت [[وصیت]] کرد، پس هر کدام از ما وصی آن حضرت میباشیم. | [[ابوالفرج]] گوید: یکی از [[اصحاب]] ما برای من نقل کرد که از [[یحیی بن عبدالله بن الحسن]] شنیدم که او میگفت: [[جعفر بن محمد]] به من و [[موسی]]{{ع}} و یک زنی که از آن حضرت فرزند داشت [[وصیت]] کرد، پس هر کدام از ما وصی آن حضرت میباشیم. | ||
و باز میگوید: جعفر بن محمد{{ع}} هنگام [[وفات]] به | و باز میگوید: جعفر بن محمد{{ع}} هنگام [[وفات]] به یحیی بن عبدالله{{ع}} و [[مادر موسی]] و یک زنی که از او فرزند داشت وصیت کرد و امر ماترک آن حضرت و [[کودکان]] او را این چند نفر عهدهدار بودند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۶۴.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۴۹۰.</ref> | ||
==[[زهد]] و [[دینداری]] [[یحیی]]== | ==[[زهد]] و [[دینداری]] [[یحیی]]== | ||
| خط ۴۶: | خط ۴۶: | ||
گفت: آری به تو [[احسان]] و [[نیکی]] نیز خواهم کرد. | گفت: آری به تو [[احسان]] و [[نیکی]] نیز خواهم کرد. | ||
آن مرد گفت: من در خانی از خانات<ref>خانات: به منازلی گفته میشود که تجار در آنها ساکن میشدند. (معجم البلدان، ج۲، ص۳۴۱).</ref> [[حلوان]]<ref>حلوان: نام شهری که پیش از این بسیار آباد بوده و در نزدیکی کوه واقع شده است، و در عراق غیر از آن شهری در کنار کوه نبوده است. (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۴۱۸).</ref>بودم، در آنجا | آن مرد گفت: من در خانی از خانات<ref>خانات: به منازلی گفته میشود که تجار در آنها ساکن میشدند. (معجم البلدان، ج۲، ص۳۴۱).</ref> [[حلوان]]<ref>حلوان: نام شهری که پیش از این بسیار آباد بوده و در نزدیکی کوه واقع شده است، و در عراق غیر از آن شهری در کنار کوه نبوده است. (مراصد الاطلاع، ج۱، ص۴۱۸).</ref>بودم، در آنجا یحیی بن عبدالله را دیدم که لباسی از پشم درشت در بر دارد و عبایی از پشم سرخ بر دوش گرفته و گروهی با او بودند که هر وقت او فرود میآمد آنها پیاده میشدند و هر گاه او کوچ میکرد با او کوچ میکردند، و هر کس آنان را میدید به گونهای [[رفتار]] میکردند که گویا یحیی بن عبدالله را نمیشناسد در حالی که آنان اعوان و [[انصار]] او بودند و با هر کدام از آنها منشوری بود که بر هر کس عرضه میشد آن را میپذیرفت. | ||
[[هارون]] گفت: تو [[یحیی]] را میشناسی؟ | [[هارون]] گفت: تو [[یحیی]] را میشناسی؟ | ||
گفت: از قدیم او را میشناختم و همین باعث شد که دیروز او را بشناسم. | گفت: از قدیم او را میشناختم و همین باعث شد که دیروز او را بشناسم. | ||
| خط ۵۲: | خط ۵۲: | ||
آن مرد گفت: مردی از نظر قامت متوسط و گندمگون که رنگ او جذاب و چشمانی [[نیکو]] دارد و سینه او بزرگ میباشد. | آن مرد گفت: مردی از نظر قامت متوسط و گندمگون که رنگ او جذاب و چشمانی [[نیکو]] دارد و سینه او بزرگ میباشد. | ||
هارون گفت: او همان | هارون گفت: او همان یحیی بن عبدالله است، از او چه سخنی را شنیدی؟ | ||
آن مرد گفت: از او چیزی را نشنیدم جز اینکه من او را دیدم با [[غلام]] خود و او را نیز میشناسم، هنگامی که وقت [[نماز]] فرا میرسید او [[لباس]] شستهای را میآورد و آن را در بر میکرد و آن لباس پشمی را که در بر داشت میگرفت تا آن را بشوید، و وقتی [[نماز ظهر]] را میخواند نماز دیگری را میخواند که من [[گمان]] کردم آن [[نماز عصر]] است و دو رکعت اول را طولانی و دو رکعت آخر را حذف میکرد. | آن مرد گفت: از او چیزی را نشنیدم جز اینکه من او را دیدم با [[غلام]] خود و او را نیز میشناسم، هنگامی که وقت [[نماز]] فرا میرسید او [[لباس]] شستهای را میآورد و آن را در بر میکرد و آن لباس پشمی را که در بر داشت میگرفت تا آن را بشوید، و وقتی [[نماز ظهر]] را میخواند نماز دیگری را میخواند که من [[گمان]] کردم آن [[نماز عصر]] است و دو رکعت اول را طولانی و دو رکعت آخر را حذف میکرد. | ||
| خط ۶۴: | خط ۶۴: | ||
هارون [[غلام]] خود را صدا زد و خاقان و حسین را نیز [[طلب]] کرد و به آنها گفت: این مرد را با سیلی [[تنبیه]] کنید، آنها نزدیک به یکصد سیلی به او زدند. و آن مرد با این کار شناخته نشد و کسی هم [[آگاه]] نشد که او چه سخنی به هارون گفته است و با این برخورد هارون [[گمان]] کردند که او مطلبی را اظهار داشته که مورد احتیاج هارون نبوده است تا اینکه ماجرای [[برمکیان]] و نقشه هارون درباره آنان پایان پذیرفت، آن [[زمان]] هارون ماجرای [[یحیی]] را افشاء کرد.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۴۹۱.</ref> | هارون [[غلام]] خود را صدا زد و خاقان و حسین را نیز [[طلب]] کرد و به آنها گفت: این مرد را با سیلی [[تنبیه]] کنید، آنها نزدیک به یکصد سیلی به او زدند. و آن مرد با این کار شناخته نشد و کسی هم [[آگاه]] نشد که او چه سخنی به هارون گفته است و با این برخورد هارون [[گمان]] کردند که او مطلبی را اظهار داشته که مورد احتیاج هارون نبوده است تا اینکه ماجرای [[برمکیان]] و نقشه هارون درباره آنان پایان پذیرفت، آن [[زمان]] هارون ماجرای [[یحیی]] را افشاء کرد.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۴۹۱.</ref> | ||
==[[نامه]] فضل به | ==[[نامه]] فضل به یحیی بن عبدالله== | ||
هنگامی که [[فضل بن یحیی]] از جایگاه یحیی بن عبدالله آگاه شد نامهای بدین مضمون برای او نوشت: من دوست دارم که تو را [[ملاقات]] کنم و میترسم که تو به من [[مبتلا]] و من به تو مبتلا شوم و من با کسی که در [[دیلم]] است و صاحب آن دیار است مکاتبه کردهام برای تو تا اینکه تو داخل در دیار و بلاد او بشوی، و به وسیله او [[محافظت]] شوی. | هنگامی که [[فضل بن یحیی]] از جایگاه یحیی بن عبدالله آگاه شد نامهای بدین مضمون برای او نوشت: من دوست دارم که تو را [[ملاقات]] کنم و میترسم که تو به من [[مبتلا]] و من به تو مبتلا شوم و من با کسی که در [[دیلم]] است و صاحب آن دیار است مکاتبه کردهام برای تو تا اینکه تو داخل در دیار و بلاد او بشوی، و به وسیله او [[محافظت]] شوی. | ||
یحیی بن عبدالله پس از اطلاع از مضمون نامه به آن عمل کرد و وارد دیلم گردید، گروهی از [[اهل کوفه]] همراه او بودند که از آن جمله فرزند [[حسن بن صالح]] بود که او بر طریق [[مذهب زیدیه]] بود در [[تفضیل]] [[ابو بکر]] و [[عمر]] و همچنین [[عثمان]] در شش سال از امارتش، اما در بقیه عمر او را [[تکفیر]] میکرد و نبیذ مینوشید و بر [[کفش]] خود مسح میکرد و با [[یحیی]] در امر و فرمانش [[مخالفت]] مینمود و [[اصحاب]] او را [[فاسد]] میکرد. | یحیی بن عبدالله پس از اطلاع از مضمون نامه به آن عمل کرد و وارد دیلم گردید، گروهی از [[اهل کوفه]] همراه او بودند که از آن جمله فرزند [[حسن بن صالح]] بود که او بر طریق [[مذهب زیدیه]] بود در [[تفضیل]] [[ابو بکر]] و [[عمر]] و همچنین [[عثمان]] در شش سال از امارتش، اما در بقیه عمر او را [[تکفیر]] میکرد و نبیذ مینوشید و بر [[کفش]] خود مسح میکرد و با [[یحیی]] در امر و فرمانش [[مخالفت]] مینمود و [[اصحاب]] او را [[فاسد]] میکرد. | ||
یحیی بن عبدالله گوید: روزی [[مؤذن]] [[اذان]] گفت و من مشغول به [[طهارت]] بودم و [[نماز]] اقامه شد، او [[منتظر]] من نماند و با اصحاب نماز گزارد، چون بیرون آمدم دیدم که او نماز میخواند، در کناری ایستادم و با آنها نماز نخواندم زیرا میدانستم که او بر کفش مسح مینماید. هنگامی که نماز خواند به اصحاب خود گفت: برای چه ما خود را به کشتن دهیم با مردی که با ما نماز نمیگزارد و ما نزد او مانند کسی هستیم که [[مذهب]] او [[راضی]] نیست. | |||
باز یحیی بن عبدالله گوید: روزی شیرینی برای من فرستاده شد به عنوان [[هدیه]] و گروهی از اصحابم نزد من بودند، پس آنها را برای خوردن شیرینی [[دعوت]] کردم، پسر [[حسن بن صالح]] در پی این امر وارد شد و گفت: آیا تو این شیرینی را با بعضی از اصحابت و بدون حضور بعضی دیگر تناول مینمایی؟!. | باز یحیی بن عبدالله گوید: روزی شیرینی برای من فرستاده شد به عنوان [[هدیه]] و گروهی از اصحابم نزد من بودند، پس آنها را برای خوردن شیرینی [[دعوت]] کردم، پسر [[حسن بن صالح]] در پی این امر وارد شد و گفت: آیا تو این شیرینی را با بعضی از اصحابت و بدون حضور بعضی دیگر تناول مینمایی؟!. | ||
به او گفتم: این هدیهای است که به من داده شده و از جمله [[اموال مسلمانان]] نیست که [[تصرف]] در آن جایز نباشد. | به او گفتم: این هدیهای است که به من داده شده و از جمله [[اموال مسلمانان]] نیست که [[تصرف]] در آن جایز نباشد. | ||
| خط ۸۰: | خط ۸۰: | ||
==[[اماننامه]]== | ==[[اماننامه]]== | ||
[[فضل بن یحیی]] وارد منطقه [[دیلم]] گردید. | [[فضل بن یحیی]] وارد منطقه [[دیلم]] گردید. | ||
یحیی بن عبدالله گفت: خدایا! مرا مورد [[عنایت]] خود قرار ده که دلهای [[ستمگران]] را ترساندم، بار خدایا! اگر تو [[حکم]] کردی برای ما که بر آنها [[پیروز]] شویم ما هم [[عزت]] [[دین]] تو را خواهانیم، و اگر حکم [[پیروزی]] برای آنها نمودی پس به آنچه برای [[اولیاء]] و [[فرزندان]] آنها از [[عاقبت]] [[نیکو]] و [[پاداش]] جزیل مقرر نمودی آن را برای ما قرار ده. | |||
وقتی این دعای او به فضل بن یحیی رسید گفت: او [[دعا]] کرده که [[خدا]] [[سلامت]] را روزی او نماید پس سلامت را به او داده است. | وقتی این دعای او به فضل بن یحیی رسید گفت: او [[دعا]] کرده که [[خدا]] [[سلامت]] را روزی او نماید پس سلامت را به او داده است. | ||
نامه هارون که در آن اماننامهای همانگونه که [[یحیی]] ترسیم کرده بود و شهودی که خواسته بود به دست فضل بن یحیی رسید، و آن [[امان]] نامه در دو نسخه تنظیم شده بود یکی نزد یحیی بن عبدالله و دیگری نزد خود او بود. | نامه هارون که در آن اماننامهای همانگونه که [[یحیی]] ترسیم کرده بود و شهودی که خواسته بود به دست فضل بن یحیی رسید، و آن [[امان]] نامه در دو نسخه تنظیم شده بود یکی نزد یحیی بن عبدالله و دیگری نزد خود او بود. | ||
| خط ۸۷: | خط ۸۷: | ||
==[[نیرنگ]] هارون== | ==[[نیرنگ]] هارون== | ||
مدتی گذشت و هارون در صدد [[حیله]] و نیرنگ بر علیه یحیی بود و به دنبال بهانه بر او و یارانش بود تا اینکه مردی را دستگیر کردند که او را [[فضاله]] میگفتند و به هارون اطلاع داده شده بود که او [[مردم]] را [[دعوت]] به یحیی مینماید، پس او را به [[زندان]] افکند و به او دستور داد نامهای به یحیی بنویسد بدین مضمون که: جماعتی از [[فرماندهان]] و [[یاران]] [[هارون]] الرشید [[اجابت]] کردند و [[دعوت]] تو را پذیرفتند. | مدتی گذشت و هارون در صدد [[حیله]] و نیرنگ بر علیه یحیی بود و به دنبال بهانه بر او و یارانش بود تا اینکه مردی را دستگیر کردند که او را [[فضاله]] میگفتند و به هارون اطلاع داده شده بود که او [[مردم]] را [[دعوت]] به یحیی مینماید، پس او را به [[زندان]] افکند و به او دستور داد نامهای به یحیی بنویسد بدین مضمون که: جماعتی از [[فرماندهان]] و [[یاران]] [[هارون]] الرشید [[اجابت]] کردند و [[دعوت]] تو را پذیرفتند. | ||
او آن [[نامه]] را نوشت و قاصدی آن را نزد | او آن [[نامه]] را نوشت و قاصدی آن را نزد یحیی بن عبدالله برد، یحیی بن عبدالله او را گرفت و نزد [[یحیی بن خالد]] آورد و به او گفت: این شخص نامهای نزد من آورده که من آن را نمیشناسم؛ و آن نامه را به یحیی بن خالد داد، هارون از این جریان خوشحال شد و [[فضاله]] را [[زندانی]] کرد، به او گفته شد: چرا فضاله را زندانی کردی و این [[ستم]] بر او میباشد. | ||
گفت: من بهتر میدانم ولی تا من زنده هستم او از [[زندان]] خارج نخواهد شد. | گفت: من بهتر میدانم ولی تا من زنده هستم او از [[زندان]] خارج نخواهد شد. | ||
فضاله گفت: نه به [[خدا]] [[سوگند]] او به من [[ظلم]] نکرد، من با یحیی [[تعهد]] کرده بودم اگر از طرف من نامهای به او برسد آن قاصد را به دست [[سلطان]] دهد و میدانستم که توسط من به او نیرنگی خواهند زد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۷۱.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۴۹۶.</ref> | فضاله گفت: نه به [[خدا]] [[سوگند]] او به من [[ظلم]] نکرد، من با یحیی [[تعهد]] کرده بودم اگر از طرف من نامهای به او برسد آن قاصد را به دست [[سلطان]] دهد و میدانستم که توسط من به او نیرنگی خواهند زد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۷۱.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۴۹۶.</ref> | ||
| خط ۱۰۰: | خط ۱۰۰: | ||
[[هارون]] گفت: کار [[نیکی]] کردی، من نیز [[اراده]] کرده بودم که او را [[آزاد]] کنم. ولی هنگامی که [[فضل بن یحیی]] بیرون رفت هارون به دنبال او نظر کرد و گفت: [[خدا]] مرا بکشد اگر تو را نکشتم<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۷۱.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۴۹۷.</ref> | [[هارون]] گفت: کار [[نیکی]] کردی، من نیز [[اراده]] کرده بودم که او را [[آزاد]] کنم. ولی هنگامی که [[فضل بن یحیی]] بیرون رفت هارون به دنبال او نظر کرد و گفت: [[خدا]] مرا بکشد اگر تو را نکشتم<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۷۱.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۴۹۷.</ref> | ||
==خبرچینی بر | ==خبرچینی بر یحیی بن عبدالله== | ||
گروهی از [[اهل]] [[حجاز]] با یکدیگر قرار گذاشتند که بر یحیی بن عبدالله [[سعایت]] و خبرچینی کنند و بر علیه أو [[شهادت]] دهند که او [[مردم]] را به سوی خود [[دعوت]] مینماید و امانی را که هارون به او داده نقض نموده است، و این با آنچه در [[دل]] هارون بود موافقت داشت؛ و آن افراد [[عبدالله بن مصعب زبیری]]<ref>عبدالله بن مصعب زبیری شاعر و ندیم خلفاء بنیالعباس بود و از طرف آنها کارهایی به او محول گردید، و از جمله کسانی بود که با محمد بن عبد الله بن حسن در مدینه بر منصور قیام کردند، و سپس مخفی شد تا اینکه محمد بن عبادالله کشته شد، چون منصور به حج آمد و مردم را امان داد او بیرون آمد. (الاغانی، ج۲۰، ص۱۸۰).</ref> و [[ابوالبختری وهب بن وهب]]<ref>وهب بن وهب را هارون الرشید ولایت بر قضاوت داد سپس او را عزل نمود و والی مدینه کرد و باز او را عزل نمود، آنگاه او به بغداد آمد و در سال ۲۰۰ در بغداد از دنیا رفت. (تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۴۸۱).</ref> و مردی از [[قبیله]] [[بنیزهره]] و مردی از قبیله [[بنیمخزوم]]، پس به دنبال موقعیت مناسبی بودند تا نقشه خود را عملی سازند تا اینکه فرصتی دست داد و آنان حیلهای کردند و توانستند درباره | گروهی از [[اهل]] [[حجاز]] با یکدیگر قرار گذاشتند که بر یحیی بن عبدالله [[سعایت]] و خبرچینی کنند و بر علیه أو [[شهادت]] دهند که او [[مردم]] را به سوی خود [[دعوت]] مینماید و امانی را که هارون به او داده نقض نموده است، و این با آنچه در [[دل]] هارون بود موافقت داشت؛ و آن افراد [[عبدالله بن مصعب زبیری]]<ref>عبدالله بن مصعب زبیری شاعر و ندیم خلفاء بنیالعباس بود و از طرف آنها کارهایی به او محول گردید، و از جمله کسانی بود که با محمد بن عبد الله بن حسن در مدینه بر منصور قیام کردند، و سپس مخفی شد تا اینکه محمد بن عبادالله کشته شد، چون منصور به حج آمد و مردم را امان داد او بیرون آمد. (الاغانی، ج۲۰، ص۱۸۰).</ref> و [[ابوالبختری وهب بن وهب]]<ref>وهب بن وهب را هارون الرشید ولایت بر قضاوت داد سپس او را عزل نمود و والی مدینه کرد و باز او را عزل نمود، آنگاه او به بغداد آمد و در سال ۲۰۰ در بغداد از دنیا رفت. (تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۴۸۱).</ref> و مردی از [[قبیله]] [[بنیزهره]] و مردی از قبیله [[بنیمخزوم]]، پس به دنبال موقعیت مناسبی بودند تا نقشه خود را عملی سازند تا اینکه فرصتی دست داد و آنان حیلهای کردند و توانستند درباره یحیی بن عبدالله نزد هارون سعایت کنند، هارون [[یحیی]] راطلبید و او را نزد مسرور در سردابی [[زندانی]] کرد و اکثر روزها او را میطلبید و با او [[مناظره]] میکرد تا اینکه در [[زندان]] از [[دنیا]] رفت<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۷۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۴۹۷.</ref> | ||
==یحیی در [[زندان هارون]]== | ==یحیی در [[زندان هارون]]== | ||
[[احمد بن ابی سلیمان]] از پدرش نقل کرده است که: [[هارون]] الرشید روزی | [[احمد بن ابی سلیمان]] از پدرش نقل کرده است که: [[هارون]] الرشید روزی یحیی بن عبدالله راطلبید و آنچه دربارهاش به وی گزارش شده بود ذکر میکرد و نامههایی را که در دست داشت باز میکرد و میخواند، سپس روی به [[یحیی]] کرد و گفت: از این امور صرف نظر کن، ای یحیی! به صورت من نیکوتر است و یا تو؟ | ||
یحیی گفت: تو یا [[امیرالمؤمنین]]، هم رنگ تو بهتر و هم صورت تو زیباتر است. | یحیی گفت: تو یا [[امیرالمؤمنین]]، هم رنگ تو بهتر و هم صورت تو زیباتر است. | ||
هارون گفت: کدام یک از ما کریمتر و [[سخیتر]] است؟ | هارون گفت: کدام یک از ما کریمتر و [[سخیتر]] است؟ | ||
| خط ۱۲۵: | خط ۱۲۵: | ||
هارون بعد از آن یحیی بن عبدالله راطلبید و [[عبدالله بن مصعب زبیری]] را نیز احضار کرد تا درباره خبری که به هارون رسیده بود با عبدالله رو در رو [[مناظره]] و بحث نماید. | هارون بعد از آن یحیی بن عبدالله راطلبید و [[عبدالله بن مصعب زبیری]] را نیز احضار کرد تا درباره خبری که به هارون رسیده بود با عبدالله رو در رو [[مناظره]] و بحث نماید. | ||
[[عبدالله بن مصعب]] رو به طرف [[هارون]] کرد و گفت: یا [[امیرالمؤمنین]]! این شخص مرا به [[بیعت]] با او [[دعوت]] کرد. | [[عبدالله بن مصعب]] رو به طرف [[هارون]] کرد و گفت: یا [[امیرالمؤمنین]]! این شخص مرا به [[بیعت]] با او [[دعوت]] کرد. | ||
یحیی بن عبدالله گفت: آیا او را [[تصدیق]] میکنی و او را در این گفتار راستگو میدانی؟ او پسر [[عبدالله بن زبیر]] است که پدرت و فرزندانش را در شعب [[زندانی]] کرد و [[آتش]] افروخت تا اینکه [[ابو عبدالله جدلی]] از [[اصحاب]] [[علی بن ابی طالب]] [[حمله]] نمود و آنان را [[نجات]] داد. | |||
و او همان کس بود که چهل [[جمعه]] در [[خطبه]] [[نماز]] بر [[پیامبر]]{{صل}} [[درود]] فرستاد تا اینکه [[مردم]] بر او [[اعتراض]] کردند و او در پاسخ گفت: پیامبر [[اهل بیت]] [[بدی]] دارد، اگر من بر او درود بفرستم و یا او را ذکر کنم، آنان گردن کشیده و از آن خوشحال میشوند و من [[دوست]] ندارم که چشمان آنها را به ذکر پیامبر روشن نمایم. | و او همان کس بود که چهل [[جمعه]] در [[خطبه]] [[نماز]] بر [[پیامبر]]{{صل}} [[درود]] فرستاد تا اینکه [[مردم]] بر او [[اعتراض]] کردند و او در پاسخ گفت: پیامبر [[اهل بیت]] [[بدی]] دارد، اگر من بر او درود بفرستم و یا او را ذکر کنم، آنان گردن کشیده و از آن خوشحال میشوند و من [[دوست]] ندارم که چشمان آنها را به ذکر پیامبر روشن نمایم. | ||
| خط ۱۵۰: | خط ۱۵۰: | ||
فضل [[بن ربیع]] با پایش لگدی بر عبدالله بن مصعب زد و بر او فریاد کشید: وای بر تو قسم بخور. | فضل [[بن ربیع]] با پایش لگدی بر عبدالله بن مصعب زد و بر او فریاد کشید: وای بر تو قسم بخور. | ||
عبدالله بن مصعب شروع به یاد کردن آن قسم کرد و چهرهاش [[تغییر]] کرده بود و میلرزید. | عبدالله بن مصعب شروع به یاد کردن آن قسم کرد و چهرهاش [[تغییر]] کرده بود و میلرزید. | ||
یحیی بن عبدالله دست خود را میان دو کتف او زد و گفت: ای پسر مصعب! [[سوگند]] به [[خدا]] [[عمر]] خود را بریدی و پس از آن هرگز [[رستگار]] نخواهی شد. | |||
هنوز عبدالله بن مصعب از جای خود حرکت نکرده بود که او را [[مرض]] [[جذام]] عارض گردید و بدنش پاره شد و [[روز]] سوم از [[دنیا]] رفت<ref>شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۴، ص۳۵۳؛ تاریخ الخلفاء، ص۱۹۰.</ref>. | هنوز عبدالله بن مصعب از جای خود حرکت نکرده بود که او را [[مرض]] [[جذام]] عارض گردید و بدنش پاره شد و [[روز]] سوم از [[دنیا]] رفت<ref>شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۴، ص۳۵۳؛ تاریخ الخلفاء، ص۱۹۰.</ref>. | ||
فضل بن ربیع در [[تشییع جنازه]] او شرکت کرد، هنگامی که او را در [[قبر]] نهادند و خشت بر لحدش قرار دادند قبر فرو ریخت و او را فرو برد تا اینکه از چشم [[مردم]] ناپدید شد و دیگر محل قبر را ندیدند و غبار عظیمی برخاست. فضل فریاد زد: [[خاک]] خاک، پس خاک میریختند و او فرو میرفت، آنگاه دستور داد مقداری تیغ گیاهان آورند، آنها نیز پایین رفت، پس سقفی از چوب بر سر قبر نهادند و آن را درست کردند، و فضل با [[ناراحتی]] بازگشت. | فضل بن ربیع در [[تشییع جنازه]] او شرکت کرد، هنگامی که او را در [[قبر]] نهادند و خشت بر لحدش قرار دادند قبر فرو ریخت و او را فرو برد تا اینکه از چشم [[مردم]] ناپدید شد و دیگر محل قبر را ندیدند و غبار عظیمی برخاست. فضل فریاد زد: [[خاک]] خاک، پس خاک میریختند و او فرو میرفت، آنگاه دستور داد مقداری تیغ گیاهان آورند، آنها نیز پایین رفت، پس سقفی از چوب بر سر قبر نهادند و آن را درست کردند، و فضل با [[ناراحتی]] بازگشت. | ||
| خط ۱۶۵: | خط ۱۶۵: | ||
و [[ابن اثیر]] نقل کرده است که: وقتی ابوالبختری گفت که اماننامه نقض شده است هارون آن را پاره کرد<ref>کامل ابن اثیر، ج۶، ص۱۲۶.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۵۰۳.</ref> | و [[ابن اثیر]] نقل کرده است که: وقتی ابوالبختری گفت که اماننامه نقض شده است هارون آن را پاره کرد<ref>کامل ابن اثیر، ج۶، ص۱۲۶.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضتهای پس از عاشورا (کتاب)|نهضتهای پس از عاشورا]]، ص ۵۰۳.</ref> | ||
==چگونگی کشتن | ==چگونگی کشتن یحیی بن عبدالله== | ||
[[ابوالفرج]] میگوید: در کشتن | [[ابوالفرج]] میگوید: در کشتن یحیی بن عبدالله [[اختلاف]] شده که چگونه بوده است، [[عمرو ابن حماد]] از مردی که با یحیی بن عبدالله در [[زندان]] بوده است نقل کرده که گفته است: من نزدیک یحیی بن عبدالله بودم و آن در تنگترین بندها و تاریکترین آنها بود، در یکی از شبها ما صدای قفلها را شنیدیم در حالی که پاسی از شب گذشته بود، ناگهان [[هارون]] سوار بر استری آمد سپس ایستاد و گفت: این شخص یعنی یحیی بن عبدالله کجا است؟ | ||
گفتند: در این اتاق است. | گفتند: در این اتاق است. | ||
گفت: او را نزد من آورید. | گفت: او را نزد من آورید. | ||
| خط ۱۷۹: | خط ۱۷۹: | ||
بعد از آن زمانی نگذشت که یحیی بن عبدالله از [[دنیا]] رفت و او را بیرون آورده و [[دفن]] کردند. | بعد از آن زمانی نگذشت که یحیی بن عبدالله از [[دنیا]] رفت و او را بیرون آورده و [[دفن]] کردند. | ||
و از [[ابراهیم بن رباح]] نقل شده که: روی | و از [[ابراهیم بن رباح]] نقل شده که: روی یحیی بن عبدالله در حالی که زنده بود استوانهای را بنا کردند. | ||
و از [[علی بن محمد بن سلیمان]] نقل شده است که: در شب گلوی او را فشردند تا از [[دنیا]] رفت. و گوید: برای من نقل شده است که او را زهر خورانیدند. | و از [[علی بن محمد بن سلیمان]] نقل شده است که: در شب گلوی او را فشردند تا از [[دنیا]] رفت. و گوید: برای من نقل شده است که او را زهر خورانیدند. | ||
و از [[محمد بن ابی]] الخنساء نقل شده که درندگان را گرسنه نگاه داشتند پس او را نزد آنها انداختند و آنها او را دریدند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۸۳.</ref>. | و از [[محمد بن ابی]] الخنساء نقل شده که درندگان را گرسنه نگاه داشتند پس او را نزد آنها انداختند و آنها او را دریدند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۴۸۳.</ref>. | ||