جز
جایگزینی متن - 'سرزمین یمن' به 'سرزمین یمن'
HeydariBot (بحث | مشارکتها) |
جز (جایگزینی متن - 'سرزمین یمن' به 'سرزمین یمن') |
||
| خط ۳۰: | خط ۳۰: | ||
== اعزام [[امام علی]] {{ع}} به سوی [[طایفه]] [[بنی زبید]] == | == اعزام [[امام علی]] {{ع}} به سوی [[طایفه]] [[بنی زبید]] == | ||
[[اخبار]] مربوط به [[بعثت]] [[رسول خدا]] {{صل}} به طایفههای [[بنی زبید]] و [[بنی مراد]] در [[سرزمین | [[اخبار]] مربوط به [[بعثت]] [[رسول خدا]] {{صل}} به طایفههای [[بنی زبید]] و [[بنی مراد]] در [[سرزمین یمن]] نیز رسیده بود. روزی [[عمرو بن معدیکرب]] به نزد [[قیس بن مکشوح مرادی]] رفت و به او گفت: "ای [[قیس]]، مردی از [[قریش]] در [[حجاز]] [[ظهور]] کرده که میگوید [[پیامبر]] است؛ تو بزرگ قومت هستی، ما را پیش او ببر تا بفهمیم چه میگوید. اگر چنانکه میگوید، [[پیامبر]] باشد، این امر بر تو مخفی نمیماند و هنگامی که با او [[ملاقات]] کنیم، پیرو او میشویم و اگر غیر از این باشد، مقصودش را میفهمیم". اما [[قیس]]، نظر [[عمرو بن معدیکرب]] را احمقانه خواند و آن را نپذیرفت؛ به همین جهت، [[عمرو بن معدیکرب]] همراه عدهای از قومش به سوی [[مدینه]] حرکت کردند و هنگامی که [[لشکر]] [[اسلام]] تازه از [[تبوک]] بازگشته بود، به نزد [[پیامبر]] {{صل}} رسیدند و با شنیدن [[سخنان رسول خدا]] {{صل}} درباره [[قیامت]]، [[اسلام]] آوردند و سپس به سوی [[قبیله]] خود بازگشتند. در مسیر بازگشت، [[عمرو بن معدیکرب]]، [[قاتل]] پدرش [[أبی بن عثعث خثعمی]] را دید و او را دستگیر کرد و پیش [[رسول خدا]] {{صل}} آورد و به ایشان گفت: "[[شکایت]] مرا درباره این [[قاتل]] فراری قبول کن که پدرم را کشته است". آن [[حضرت]] {{صل}} به او فرمود: "ای [[عمرو بن معدیکرب]]، [[اسلام]] خونهایی را که در زمان [[جاهلیت]] ریخته شده، هدر دانسته است". [[عمرو بن معدیکرب]] برگشت، اما [[مرتد]] شد و در مسیر به [[قوم]] [[ابی بن عثعث]] [[شبیخون]] زد و آن را [[غارت]] کرد و سپس به سوی [[قوم]] خود رفت. وقتی خبر [[ارتداد]] و [[شبیخون]] [[عمرو بن معدیکرب]] را به [[رسول خدا]] {{صل}} خبر دادند، به [[امام علی]] {{ع}} [[دستور]] داد که همراه عدهای از [[مهاجران]]، که [[خالد بن سعید بن عاص اموی]] هم جزء آنها بود، به سوی [[قبیله]] [[بنی زبید]] حرکت کند. این [[قبیله]] با [[قبیله]] [[بنی جعفی]] همپیمان بودند، به همین [[دلیل]]، [[رسول اکرم]] {{صل}} [[خالد بن ولید]] را همراه عدهای از [[اعراب]] به سوی آنها فرستاد. در این [[سریه]]، [[بریده اسلمی]]، [[عمرو بن شاس اسلمی]] و [[ابو موسی بن اشعری]] همراه خالد بودند. [[رسول خدا]] {{صل}} به خالد [[دستور]] داد که به سوی [[قبیله]] [[بنی جعفی]] حرکت کند و اگر به [[علی]] {{ع}} برخوردند، [[فرماندهی]] دو [[لشکر]] را [[علی بن ابی طالب]] بر عهده بگیرد. وقتی که [[قبیله]] [[بنی جعفی]] از آمدن [[لشکر]] [[اسلام]] باخبر شدند، عدهای از آنها به [[قبیله]] [[بنی زبید]] پیوستند و عدهای دیگر به منطقه تخوم در [[یمن]] رفتند. | ||
[[علی]] {{ع}} احتمال داد که [[خالد بن ولید]] به دنبال آنها بیاید، به همین [[دلیل]]، در نامهای به او نوشت: "هرگاه فرستادهام به تو رسید، توقف کن". آنگاه [[نامه]] را با پیکی برای خالد فرستاد، اما به ایشان خبر رسید که خالد توقف نکرده و به حرکت خود ادامه میدهد؛ از این رو به [[خالد بن سعید]] چنین نوشت: "جلوی خالد را بگیر و او را از حرکت بازدار". [[خالد بن سعید]] جلوی [[سپاه]] خالد را گرفت و آن را از ادامه حرکت بازداشت. [[علی]] {{ع}} به حرکت خود ادامه داد تا اینکه در وادی کسر، از مناطق صنعای [[یمن]]، به [[قبیله]] [[بنی زبید]] رسید. هنگامی که آنها، آن [[حضرت]] را دیدند، به [[عمرو بن معدیکرب]] گفتند: "ای [[ابو ثور]]، چگونه خواهی بود اگر این [[جوان]] [[قریشی]] با تو روبرو شود و از تو [[زکات]] بخواهد؟!" [[عمرو بن معدیکرب]] گفت: "به زودی خواهد فهمید که اگر او مرا [[ملاقات]] کند چه پیش میآید". سپس [[عمرو بن معدیکرب]] از سپاهش خارج شد و فریاد زد: "آیا مبارزی هست؟" همراه او [[برادر]] و برادرزادهاش نیز از [[لشکر]] خارج شده بودند و خود او [[شمشیر]] معروف صمصام را در [[دست]] داشت. [[خالد بن سعید]] به [[علی]] {{ع}} گفت: "یا اباالحسن، پدرم و مادرم به فدایت؛ اجازه بده تا به مبارزهاش بروم". [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} فرمود: "اگر میدانی که باید از من [[اطاعت]] کنی، سرجای خود بمان". سپس [[علی]] {{ع}} به [[مبارزه]] او رفت و فریادی کشید و در یک لحظه [[برادر]] و برادرزاده [[عمرو بن معدیکرب]] را کشت. به دنبال آن، [[عمرو بن معدیکرب]] و [[بنی زبید]] فرار کردند و زنانشان، از جمله [[زن]] [[عمرو بن معدیکرب]]، رکانه دختر سلامه و فرزندش، [[اسیر]] شدند. [[علی]] {{ع}} [[خالد بن سعید]] را در میان [[بنی زبید]] باقی گذاشت تا به هر کدام از فراریان که [[مسلمان]] میشوند، [[امان]] دهد و [[زکات]] را گرد آورد. [[عمرو بن معدیکرب]] بازگشت و از [[خالد بن سعید]] اجازه [[ملاقات]] خواست. [[خالد بن سعید]] اجازه داد. او زمانی که جلوی در [[خیمه]] [[خالد بن سعید]] [[ایستاده]] بود، [[ناقه]] نحر شدهای را دید و سپس چهار [[دست]] و پای [[ناقه]] را جمع کرد و روی هم گذاشت و با یک ضربه [[شمشیر]] صمصام همه را [[قطع]] کرد! سپس به نزد [[خالد بن سعید]] رفت و دوباره [[اسلام]] آورد و از او خواست که [[همسر]] و فرزندش را به او ببخشد. [[خالد بن سعید]] آنها را به او بخشید و در مقابل، [[عمرو بن معدیکرب]] [[شمشیر]] صمصام را به [[خالد بن سعید]] بخشید<ref>الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۶۰-۱۵۸.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی| عباسی، حبیب]]، [[علی بن ابیطالب (مقاله)| مقاله «علی بن ابیطالب»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۱، ص:۱۷۷-۱۷۹.</ref> | [[علی]] {{ع}} احتمال داد که [[خالد بن ولید]] به دنبال آنها بیاید، به همین [[دلیل]]، در نامهای به او نوشت: "هرگاه فرستادهام به تو رسید، توقف کن". آنگاه [[نامه]] را با پیکی برای خالد فرستاد، اما به ایشان خبر رسید که خالد توقف نکرده و به حرکت خود ادامه میدهد؛ از این رو به [[خالد بن سعید]] چنین نوشت: "جلوی خالد را بگیر و او را از حرکت بازدار". [[خالد بن سعید]] جلوی [[سپاه]] خالد را گرفت و آن را از ادامه حرکت بازداشت. [[علی]] {{ع}} به حرکت خود ادامه داد تا اینکه در وادی کسر، از مناطق صنعای [[یمن]]، به [[قبیله]] [[بنی زبید]] رسید. هنگامی که آنها، آن [[حضرت]] را دیدند، به [[عمرو بن معدیکرب]] گفتند: "ای [[ابو ثور]]، چگونه خواهی بود اگر این [[جوان]] [[قریشی]] با تو روبرو شود و از تو [[زکات]] بخواهد؟!" [[عمرو بن معدیکرب]] گفت: "به زودی خواهد فهمید که اگر او مرا [[ملاقات]] کند چه پیش میآید". سپس [[عمرو بن معدیکرب]] از سپاهش خارج شد و فریاد زد: "آیا مبارزی هست؟" همراه او [[برادر]] و برادرزادهاش نیز از [[لشکر]] خارج شده بودند و خود او [[شمشیر]] معروف صمصام را در [[دست]] داشت. [[خالد بن سعید]] به [[علی]] {{ع}} گفت: "یا اباالحسن، پدرم و مادرم به فدایت؛ اجازه بده تا به مبارزهاش بروم". [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} فرمود: "اگر میدانی که باید از من [[اطاعت]] کنی، سرجای خود بمان". سپس [[علی]] {{ع}} به [[مبارزه]] او رفت و فریادی کشید و در یک لحظه [[برادر]] و برادرزاده [[عمرو بن معدیکرب]] را کشت. به دنبال آن، [[عمرو بن معدیکرب]] و [[بنی زبید]] فرار کردند و زنانشان، از جمله [[زن]] [[عمرو بن معدیکرب]]، رکانه دختر سلامه و فرزندش، [[اسیر]] شدند. [[علی]] {{ع}} [[خالد بن سعید]] را در میان [[بنی زبید]] باقی گذاشت تا به هر کدام از فراریان که [[مسلمان]] میشوند، [[امان]] دهد و [[زکات]] را گرد آورد. [[عمرو بن معدیکرب]] بازگشت و از [[خالد بن سعید]] اجازه [[ملاقات]] خواست. [[خالد بن سعید]] اجازه داد. او زمانی که جلوی در [[خیمه]] [[خالد بن سعید]] [[ایستاده]] بود، [[ناقه]] نحر شدهای را دید و سپس چهار [[دست]] و پای [[ناقه]] را جمع کرد و روی هم گذاشت و با یک ضربه [[شمشیر]] صمصام همه را [[قطع]] کرد! سپس به نزد [[خالد بن سعید]] رفت و دوباره [[اسلام]] آورد و از او خواست که [[همسر]] و فرزندش را به او ببخشد. [[خالد بن سعید]] آنها را به او بخشید و در مقابل، [[عمرو بن معدیکرب]] [[شمشیر]] صمصام را به [[خالد بن سعید]] بخشید<ref>الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۶۰-۱۵۸.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی| عباسی، حبیب]]، [[علی بن ابیطالب (مقاله)| مقاله «علی بن ابیطالب»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۱، ص:۱۷۷-۱۷۹.</ref> | ||