←مقدمه
(←مقدمه) |
(←مقدمه) |
||
| خط ۲۰: | خط ۲۰: | ||
*داستان مربوط به جزیره خضرا در دریای سفید بود. مشتاق شدم داستان را از خود [[علی بن فاضل]] بشنوم؛ به همین دلیل به شهر حلّه رفتم و در خانه [[سید فخر الدین]]، با [[علی بن فاضل]] ملاقات کردم و اصل داستان را پرسیدم. | *داستان مربوط به جزیره خضرا در دریای سفید بود. مشتاق شدم داستان را از خود [[علی بن فاضل]] بشنوم؛ به همین دلیل به شهر حلّه رفتم و در خانه [[سید فخر الدین]]، با [[علی بن فاضل]] ملاقات کردم و اصل داستان را پرسیدم. | ||
* او، داستان را در حضور عدهای از دانشمندان حله و نواحی آن چنین بازگو کرد: سالها در دمشق نزد شیخ [[عبد الرحیم حنفی]] و شیخ [[زین الدین علی مغربی اندلسی]] دانش آموختم. روزی شیخ مغربی عزم سفر به مصر کرد. من و عدهای از شاگردان با او همراه شدیم. به قاهره رسیدیم. استاد مدتی در الازهر به تدریس پرداخت، تا این که نامهای از اندلس آمد که خبر از بیماری پدر استاد میداد. استاد عزم اندلس کرد. من و برخی از شاگردان با او همراه شدیم. به نخستین روستای اندلس که رسیدیم، من بیمار شدم. به ناچار، استاد مرا به خطیب آن قریه سپرد و خود به سفر ادامه داد. سه روز بیمار بودم، پس از آن، روزی در اطراف ده قدم میزدم که کاروانی از طرف کوههای ساحل دریای غربی وارد شدند. پرسیدم: از کجا میآیند؟ گفتند: از دهی از سرزمین بربرها میآیند که نزدیک جزایر رافضیان است. هنگامی که نام جزیره رافضیان را شنیدم، مشتاق زیارت آنان شدم. تا محل آنان، بیست و پنج روز راه بود که دو روز بیآب و آبادی و بقیه آباد بودند. حرکت کردم و به سرزمین آباد رسیدم. به جزیرهای رسیدم با دیوارهای بلند و برجهای مستحکم که بر ساحل دریا قرار داشت. مردم آن جزیره، [[شیعه]] بودند و اذان و نماز آنها بر هیأت شیعیان بود. آنان از من پذیرایی کردند. پرسیدم: غذای شما از کجا تأمین میشود؟ گفتند: از جزیره خضرا در دریای سفید که جزایر فرزندان [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} است که سالی دو مرتبه، برای ما غذا میآورند. چهل روز منتظر ماندم تا کاروان کشتیها از جزیره خضرا رسید. فرمانده آن، پیرمردی بود که مرا میشناخت و اسم من و پدرم را نیز میدانست. او مرا با خود به جزیره خضرا برد. شانزده روز که گذشت، آب سفیدی در اطراف کشتی دیدم و علت آن را پرسیدم. شیخ گفت: این دریای سفید است و آن جزیره خضرا. این آبهای سفید، اطراف جزیره را گرفته است و هرگاه کشتی دشمنان ما وارد آن شود، غرق میگردد. وارد جزیره شدیم. شهر دارای قلعهها و برجهای زیاد و هفت حصار بود. خانههای آن از سنگ مرمر شفاف بود .... در مسجد جزیره، [[سید شمس الدین محمد]] را که عالم آن جزیره بود، ملاقات کردم. او مرا در مسجد جای داد. آنان نماز جمعه میخواندند. از [[سید شمس الدین]] پرسیدم: آیا [[امام]] حاضر است؟ گفت: نه؛ ولی من نایب خاص او هستم. به او گفتم: [[امام]] را دیدهای؟ گفت: نه؛ ولی پدرم، صدای او را شنیده و جدم، او را دیده است. سید مرا به اطراف برد. آن جا کوهی مرتفع بود که قبّهای در آن وجود داشت و دو خادم آن جا بودند. سید گفت: من هر صبح جمعه آنجا میروم و [[امام مهدی|امام زمان]] را زیارت میکنم و آنجا ورقهای مییابم که مسایل مورد نیاز در آن نوشته شده است. من نیز به آن کوه رفتم و خادمان قبه از من پذیرایی کردند ... درباره دیدن [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} از آنان پرسیدم، گفتند: غیرممکن است. درباره [[سید شمس الدین]] از شیخ محمد "که با او به خضرا آمدم" پرسیدم. گفت: او از فرزندان فرزندان [[امام]] است و بین او و [[امام]]، پنج واسطه است. با [[سید شمس الدین]]، گفتوگوی بسیار کردم و [[قرآن]] را نزد او خواندم. از او درباره ارتباط آیات و اینکه برخی آیات، با پیش بیارتباط هستند، پرسیدم. | * او، داستان را در حضور عدهای از دانشمندان حله و نواحی آن چنین بازگو کرد: سالها در دمشق نزد شیخ [[عبد الرحیم حنفی]] و شیخ [[زین الدین علی مغربی اندلسی]] دانش آموختم. روزی شیخ مغربی عزم سفر به مصر کرد. من و عدهای از شاگردان با او همراه شدیم. به قاهره رسیدیم. استاد مدتی در الازهر به تدریس پرداخت، تا این که نامهای از اندلس آمد که خبر از بیماری پدر استاد میداد. استاد عزم اندلس کرد. من و برخی از شاگردان با او همراه شدیم. به نخستین روستای اندلس که رسیدیم، من بیمار شدم. به ناچار، استاد مرا به خطیب آن قریه سپرد و خود به سفر ادامه داد. سه روز بیمار بودم، پس از آن، روزی در اطراف ده قدم میزدم که کاروانی از طرف کوههای ساحل دریای غربی وارد شدند. پرسیدم: از کجا میآیند؟ گفتند: از دهی از سرزمین بربرها میآیند که نزدیک جزایر رافضیان است. هنگامی که نام جزیره رافضیان را شنیدم، مشتاق زیارت آنان شدم. تا محل آنان، بیست و پنج روز راه بود که دو روز بیآب و آبادی و بقیه آباد بودند. حرکت کردم و به سرزمین آباد رسیدم. به جزیرهای رسیدم با دیوارهای بلند و برجهای مستحکم که بر ساحل دریا قرار داشت. مردم آن جزیره، [[شیعه]] بودند و اذان و نماز آنها بر هیأت شیعیان بود. آنان از من پذیرایی کردند. پرسیدم: غذای شما از کجا تأمین میشود؟ گفتند: از جزیره خضرا در دریای سفید که جزایر فرزندان [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} است که سالی دو مرتبه، برای ما غذا میآورند. چهل روز منتظر ماندم تا کاروان کشتیها از جزیره خضرا رسید. فرمانده آن، پیرمردی بود که مرا میشناخت و اسم من و پدرم را نیز میدانست. او مرا با خود به جزیره خضرا برد. شانزده روز که گذشت، آب سفیدی در اطراف کشتی دیدم و علت آن را پرسیدم. شیخ گفت: این دریای سفید است و آن جزیره خضرا. این آبهای سفید، اطراف جزیره را گرفته است و هرگاه کشتی دشمنان ما وارد آن شود، غرق میگردد. وارد جزیره شدیم. شهر دارای قلعهها و برجهای زیاد و هفت حصار بود. خانههای آن از سنگ مرمر شفاف بود .... در مسجد جزیره، [[سید شمس الدین محمد]] را که عالم آن جزیره بود، ملاقات کردم. او مرا در مسجد جای داد. آنان نماز جمعه میخواندند. از [[سید شمس الدین]] پرسیدم: آیا [[امام]] حاضر است؟ گفت: نه؛ ولی من نایب خاص او هستم. به او گفتم: [[امام]] را دیدهای؟ گفت: نه؛ ولی پدرم، صدای او را شنیده و جدم، او را دیده است. سید مرا به اطراف برد. آن جا کوهی مرتفع بود که قبّهای در آن وجود داشت و دو خادم آن جا بودند. سید گفت: من هر صبح جمعه آنجا میروم و [[امام مهدی|امام زمان]] را زیارت میکنم و آنجا ورقهای مییابم که مسایل مورد نیاز در آن نوشته شده است. من نیز به آن کوه رفتم و خادمان قبه از من پذیرایی کردند ... درباره دیدن [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} از آنان پرسیدم، گفتند: غیرممکن است. درباره [[سید شمس الدین]] از شیخ محمد "که با او به خضرا آمدم" پرسیدم. گفت: او از فرزندان فرزندان [[امام]] است و بین او و [[امام]]، پنج واسطه است. با [[سید شمس الدین]]، گفتوگوی بسیار کردم و [[قرآن]] را نزد او خواندم. از او درباره ارتباط آیات و اینکه برخی آیات، با پیش بیارتباط هستند، پرسیدم. | ||
پاسخ داد: مسلمانان پس از [[رسول خدا]] و به دستور خلفا، [[قرآن]] را جمعآوری کردند؛ از همینرو، آیاتی که در قدح و مذمت خلفا بود، از آن ساقط کردند؛ لذا آیات را نامربوط میبینی؛ ولی [[قرآن]] [[امام علی|علی]]{{ع}} که نزد [[امام مهدی|صاحب الامر]]{{ع}} است، از هر نقصی مبرّا است و همه چیز در آن آمده است. در جمعه دومی که آنجا بودم، پس از نماز، سروصدای فراوانی از بیرون مسجد شنیده شد. پرسیدم: این صداها چیست؟ سید پاسخ داد: فرماندهان ارتش ما هردو جمعه میانی ماه سوار میشوند و منتظر فرج هستند. پس از اینکه آنان را در بیرون مسجد دیدم، سید گفت: آیا آنان را شمارش کردی؟ گفتم: نه. گفت: آنان، سیصد نفرند و سیزده نفر باقی ماندهاند. از سید پرسیدم: عالمان ما احادیثی نقل میکنند که هرکس پس از غیبت ادعا کند مرا دیده است، دروغ میگوید. حال چگونه است که برخی از شما او را میبینید؟ سید گفت: درست میگویی؛ ولی این حدیث به زمانی مربوط است که دشمنان آن حضرت و فرعونهای بنی العباس فراوان بودند؛ امّا اکنون که اینچنین نیست و سرزمین ما از آنان دور است، دیدار آن حضرت ممکن است. [[سید شمس الدین]] ادعا کرد: تو نیز [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} را دو مرتبه دیدهای، ولی نشناختهای. همچنین گفت: آن حضرت، خمس را بر شیعیان خود مباح کرده است. سپس جناب [[سید شمس الدین]] به من دستور داد در بازگشت درنگ نکنم و در سرزمینهای مغرب توقف نکنم. پس از آن با همان کشتی که آمده بودم بازگشتم. | * پاسخ داد: مسلمانان پس از [[رسول خدا]] و به دستور خلفا، [[قرآن]] را جمعآوری کردند؛ از همینرو، آیاتی که در قدح و مذمت خلفا بود، از آن ساقط کردند؛ لذا آیات را نامربوط میبینی؛ ولی [[قرآن]] [[امام علی|علی]]{{ع}} که نزد [[امام مهدی|صاحب الامر]]{{ع}} است، از هر نقصی مبرّا است و همه چیز در آن آمده است. در جمعه دومی که آنجا بودم، پس از نماز، سروصدای فراوانی از بیرون مسجد شنیده شد. پرسیدم: این صداها چیست؟ سید پاسخ داد: فرماندهان ارتش ما هردو جمعه میانی ماه سوار میشوند و منتظر فرج هستند. پس از اینکه آنان را در بیرون مسجد دیدم، سید گفت: آیا آنان را شمارش کردی؟ گفتم: نه. گفت: آنان، سیصد نفرند و سیزده نفر باقی ماندهاند. از سید پرسیدم: عالمان ما احادیثی نقل میکنند که هرکس پس از غیبت ادعا کند مرا دیده است، دروغ میگوید. حال چگونه است که برخی از شما او را میبینید؟ سید گفت: درست میگویی؛ ولی این حدیث به زمانی مربوط است که دشمنان آن حضرت و فرعونهای بنی العباس فراوان بودند؛ امّا اکنون که اینچنین نیست و سرزمین ما از آنان دور است، دیدار آن حضرت ممکن است. [[سید شمس الدین]] ادعا کرد: تو نیز [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} را دو مرتبه دیدهای، ولی نشناختهای. همچنین گفت: آن حضرت، خمس را بر شیعیان خود مباح کرده است. سپس جناب [[سید شمس الدین]] به من دستور داد در بازگشت درنگ نکنم و در سرزمینهای مغرب توقف نکنم. پس از آن با همان کشتی که آمده بودم بازگشتم. | ||
واپسین مطلبی که که از [[علی بن فاضل]] شنیدم این بود که: در جزیره خضرا فقط نام پنج تن از دانشمندان [[شیعه]] مطرح بود: [[سید مرتضی]]، [[شیخ طوسی]]، [[شیخ کلینی]]، [[شیخ صدوق]]، شیخ [[ابو القاسم جعفر بن اسماعیل حلی]]" | واپسین مطلبی که که از [[علی بن فاضل]] شنیدم این بود که: در جزیره خضرا فقط نام پنج تن از دانشمندان [[شیعه]] مطرح بود: [[سید مرتضی]]، [[شیخ طوسی]]، [[شیخ کلینی]]، [[شیخ صدوق]]، شیخ [[ابو القاسم جعفر بن اسماعیل حلی]]" | ||