پرش به محتوا

عمرو بن جموح: تفاوت میان نسخه‌ها

۲٬۴۳۴ بایت اضافه‌شده ،  ‏۱ نوامبر ۲۰۲۵
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
بدون خلاصۀ ویرایش
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱: خط ۱:
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = | عنوان مدخل  = | مداخل مرتبط = [[عمرو بن جموح در تاریخ اسلامی]] - [[عمرو بن جموح در تراجم و رجال]]| پرسش مرتبط  = }}
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = صحابه| عنوان مدخل  = | مداخل مرتبط = [[عمرو بن جموح در تاریخ اسلامی]] - | پرسش مرتبط  = }}


== مقدمه ==
== مقدمه ==
[[عمرو بن جموح بن زید بن کعب بن سلمه انصاری]]، [[اهل مدینه]] و از [[قبیله خزرج]] و تیره [[بنی سلمه]] بوده است. [[عمرو]] در میان خاندانش مردی محترم و [[بخشنده]] بود و به همین سبب موقعیت بسزایی داشت. لذا هنگامی که برخی از بستگانش در اولین [[ملاقات]] به حضور [[رسول خدا]] {{صل}} رسیدند، [[پیامبر]] {{صل}} از آنها پرسید: بزرگ [[خاندان]] شما کیست؟ گفتند: مردی [[بخیل]] به نام [[جد بن قیس]] است. پیامبر {{صل}} فرمود: "چه [[مرضی]] از [[بخل]] بدتر است؟" سپس فرمود: "رئیس شما عمرو بن جموح، همان مرد سفید اندامی که موهای به هم پیچیده دارد، باشد". پس از آنکه [[ریاست]] عمرو بر [[قبیله]] مسلم شد؛ شعرای قبیله در مدحش اشعاری سرودند که این ابیات از آن جمله است: پیامبر {{صل}} به یک نفر از ما گفت: [[رئیس]] شما کیست؟ در حالی که گفتار او حق بود. به او گفتند: جد بن قیس، همان کسی که او را به بخل می‌شناسند. هر چند از سایر جهات، [[جوانی]] [[شایسته]] است که هرگز به [[بدی]] دست دراز نکرده است. پس عمرو بن جموح را به سبب سخاوتی که دارد، [[سرور]] قرار داد. و حق عمرو است که به سبب [[بخشش]] [[سرور]] باشد. پس هرگاه گدایی نزد او بیاید تمام اموالش را می‌برد در حالی که او می‌گوید: اینها را ببرید که فردا باز می‌گردد<ref>{{عربی|و قال [[رسول الله]] و الحق قوله لمن قال [[منا]] من تسمون سیدا
[[عمرو بن جموح بن زید بن کعب بن سلمه انصاری]]، [[اهل]] [[مدینه]] و از [[قبیله خزرج]] و تیره [[بنی سلمه]] بوده است. عمرو در میان خاندانش مردی [[محترم]] و [[بخشنده]] بود و به همین سبب موقعیت بسزایی داشت؛ لذا هنگامی که برخی از بستگانش در اولین [[ملاقات]] به حضور [[رسول خدا]]{{صل}} رسیدند، [[پیامبر]]{{صل}} از آنها پرسید: بزرگ [[خاندان]] شما کیست؟ گفتند: مردی [[بخیل]] به نام [[جد بن قیس]] است. پیامبر{{صل}} فرمود: "چه مرضی از [[بخل]] بدتر است؟" سپس فرمود: "[[رئیس]] شما عمرو بن جموح، همان مرد سفید اندامی که موهای به هم پیچیده دارد، باشد". پس از آنکه [[ریاست]] عمرو بر [[قبیله]] مسلم شد<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[عمرو بن جموح (مقاله)|مقاله «عمرو بن جموح»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶]]، ص۳۹۵-۳۹۶.</ref>.
فقالوا له جد بن قیس [[علی]] التی نبخله فیها و ان کان اسودا
[[فتی]] ماتخطی خطوة لدنیة ولا مد فی [[یوم]] الی سوئة یدا
فسود عمرو بن الجموح لجوده و [[حق]] لعمرو بالندی أن یسودا
اذا جاءه السؤال اذهب ماله وقال خذوه انه عائد غدا}}؛الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج۳، ص۱۱۶۹؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۹۳؛ الاصابه، ابن حجر، ج۴، ص۵۰۷.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[عمرو بن جموح (مقاله)|مقاله «عمرو بن جموح»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص ۳۹۵-۳۹۶.</ref>


== [[اسلام آوردن]] عمرو بن جموح ==
== اسلام آوردن [[عمرو بن جموح]] ==
وقتی [[اسلام در مدینه]] رایج شد، تمام افراد تیره [[بنی سلمه]] به آن [[ایمان]] آوردند ولی عمرو بن جموح هنوز ایمان نیاورده بود و چون بزرگ و رئیس قبیله بود دیگران نمی‌خواستند سر به سرش بگذارند. تا اینکه عده‌ای از [[جوانان]] [[قبیله]] از جمله معاذ فرزند خود او و [[معاذ بن جبل]] درصدد برآمدند تا غیر مستقیم رئیس قبیله را به [[اسلام]] [[دعوت]] و او را از [[خواب]] سنگین [[کفر]] و [[شرک]] بیدار کنند.


== عمرو بن جموح و [[نزول آیه]] ==
[[عمرو بن جموح]] بتی [[زیبا]] از چوب تراشیده بود و در [[خانه]] از آن نگهداری می‌کرد و بامداد هر [[روز]] آن را خوشبو می‌ساخت و در مقابلش [[تواضع]] و کرنش می‌کرد.
 
جوانان در نیمه شبی [[بت]] عمرو را دزدیده و آن را به رو در محلی که [[مردم]] زباله‌ها و خاکروبه‌های خود را می‌ریختند، انداختند. صبحگاهان عمرو به سراغ بت رفت و از آن خبری نیافت و به جستجو پرداخت تا اینکه آن را میان خاکروبه‌ها و زباله‌ها پیدا کرد. پس بت را به خانه آورد و شست و معطر کرد و از بت عذرخواهی کرد به آن گفت: "اگر می‌دانستم چه کسی با تو چنین [[رفتاری]] کرده دمار از روزگارش در می‌آوردم".
 
در شب‌های دوم و سوم هم جوانان همین کار را تکرار کردند، تا آنکه عمرو به ستوه آمد و پس از آنکه بت را تمیز و معطر کرد، [[شمشیر]] خود را به بدن بت بست و به او گفت: "نمی‌دانم چه کسی با تو چنین رفتاری می‌کند، بنابراین اگر قدرتی داری تو خود با این شمشیر مخالفان را [[کیفر]] بده".
 
این بار جوانان شمشیر را از کمر بت باز کردند و آن را با ریسمان به لاشه سگی بسته و در چاه افکندند. صبح آن روز عمرو با زحمت فراوان بت را با چنین وضعی از میان چاه بیرون آورد. در این هنگام بعضی از کسانی که [[ایمان]] آورده بودند درباره اسلام با او صحبت کردند تا آنکه [[مسلمان]] شد<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[عمرو بن جموح (مقاله)|مقاله «عمرو بن جموح»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶]]، ص۳۹۶-۳۹۷.</ref>.


== سرانجام عمرو بن جموح ==
== سرانجام عمرو بن جموح ==
چون عمرو بن جموح لنگ بود لذا به دستور پیامبر{{صل}} از شرکت در [[جنگ بدر]] بازماند، ولی چهار پسر [[شجاع]] دلیر داشت که در [[جنگ‌ها]] شرکت می‌کردند. چون [[جنگ احد]] پیش آمد، آماده میدان [[جنگ]] شد. بستگانش که خواستند جلوی او را بگیرند، به وی گفتند: چهار پسرت به جنگ می‌روند و این برای تو کافی است. عمرو گفت: "عجبا آنها به [[بهشت]] بروند و من در کنار شما بنشینم. پس [[لباس]] [[جنگ]] پوشید و [[شمشیر]] به کمر بست و آماده شد، بعضی از مردان [[قبیله]] اصرار داشتند که چون پای تو لنگ است لذا [[جهاد]] بر تو [[واجب]] نیست و بالاخره برای [[قضاوت]] به نزد [[پیامبر]]{{صل}} رفتند. عمرو گفت: "یا رسول الله خاندانم اصرار دارند که مرا از رفتن به جهاد باز دارند. به [[خدا]] قسم امیدوارم با همین پای لنگم در [[بهشت]] قدم بزنم". [[رسول خدا]] که او را چنین جدی و کوشا دید، فرمود: "او را به حال خودگذارید و مانعش نشوید تا شاید [[خداوند]] [[شهادت]] را نصیبش کند"<ref>السیرة النبویة، ابن هشام، ج۳، ص۶۰۷، السیرة النبویه، ابن کثیر، ج۳، ص۷۴.</ref>. پس عمرو به سوی [[احد]] حرکت کرد و گفت: "پروردگارا! شهادت را روزیم گردان و مرا به سوی خاندانم برمگردان"<ref>الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۳، ص۱۱۶۸؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۹۴.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[عمرو بن جموح (مقاله)|مقاله «عمرو بن جموح»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶]]، ص۳۹۸-۳۹۹؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۶۹۲.</ref>


== [[همسر]] عمرو و کشته او ==
== [[همسر]] عمرو و کشته او ==
[[عمرو بن جموح]] با یکی از فرزندانش به نام خالد در [[جنگ احد]] [[شهید]] شدند. هند، همسر عمرو، جنازۀ همسر و پسر و برادرش عبدالله پدر جابر را بر شتر بار کرد تا برای [[دفن]] به [[مدینه]] ببرد. شتر تا مرز میان احد و مدینه آمد اما در آنجا به [[زمین]] نشست و از او [[اطاعت]] نکرد. هرگاه او شتر را به طرف احد بر‌می‌گردانید او به سرعت راه می‌رفت ولی چون به جانب مدینه برمی‌گشت اطاعت نمی‌کرد و قدم از قدم بر نمی‌داشت.


==عمرو بن جموح==
پس هند نزد [[پیامبر]]{{صل}} رفت و داستان شتر را بازگو کرد. [[رسول خدا]] از او پرسید: "مگر، عمرو هنگام بیرون رفتن به احد سخنی گفته است؟" هند گفت: " آری یا [[رسول الله]]، عمرو در آن هنگام رو به [[قبله]] ایستاد و گفت: " خدایا مرا به خاندانم برمگردان و شهادت را نصیبم فرما". پیامبر{{صل}} فرمود: "شتر [[مأمور]] است و به این سبب اطاعت نمی‌کند". سپس فرمود: برای گروه [[انصار]]، برخی از شما هستید که [[خدا]] را به هر چه بخواند آن را می‌پذیرد و عمرو از آنهاست"؛ آنگاه به هند، همسر عمرو فرمود: "از وقتی که عمرو کشته شده [[فرشتگان]] بر او [[سایه]] افکنده و منتظرند ببینند که در کجا دفن می‌شود".
یکی از [[شهدای جنگ احد]]، که به [[نیکی]] [[لیاقت]] و قابلیت احراز [[مقام]] والای [[شهادت]] را به خود اختصاص داد، «عمرو بن جموح» است. او چهار فرزند خود را روانه [[جهاد در راه خدا]] کرد. اما خودش چون از ناحیه چشم مشکل داشت، خانواده‌اش گفتند: باید در [[خانه]] بمانی؛ زیرا معذوری و نمی‌توانی در [[جنگ]] شرکت کنی، حضور پسرانت برای تو کافی است.
عمرو بن جموح گفت: [[عجب]] آنان به [[بهشت]] بروند و من این جا بنشینم؟! هرگز! [[همسر]] او که هند نام داشت و دختر «[[عمرو بن حزام]]» بود، می‌گوید: هنگامی که همسرم عمرو از خانه خارج می‌شد، تا خود را به صحنه [[نبرد]] برساند، متوجه شدم چیزی زیر لب زمزمه می‌کند. گویا چنین می‌گوید: {{عربی|الله لا تردني إلى أهلي}}؛ «بار الها! مرا به خانواده‌ام باز مگردان».
او از خانه بیرون رفت، ولی باز هم تعدادی از نزدیکانش او را از شرکت در [[جهاد]] منع کردند، لکن او گوش نداد تا به [[خدمت]] [[رسول خدا]]{{صل}} رسید و عرض کرد: «ای [[پیامبر خدا]]{{صل}} [[قوم]] من تصمیم دارند مرا از جنگ در کنار تو منع کنند، من [[امید]] و درخواست آن را دارم تا با همین چشم ناقص وارد بهشت شوم».
پیامبر خدا{{صل}} در جواب او فرمودند: «ای عمرو! [[خدا]] تو را از شرکت در [[جهاد معذور]] کرده است، جهاد بر تو [[واجب]] نیست».
عمرو به قدری [[اصرار]] ورزید تا [[پیامبر]]{{صل}} به [[خویشان]] و فرزندانش فرمودند: او را از شرکت در جهاد منع نکنید، شاید [[خدای تعالی]] شهادت را نصیب او کند. از این پس کسی مانع کار او نشد تا سرانجام در [[جنگ احد]] به شهادت رسید.


پس از شهادت عمرو، همسرش پیکر او و یکی از فرزندانش و نیز پیکر «[[عبدالله بن حزام]]»<ref>عبدالله بن عمر بن حزام (مطابق نقل ابن شبه) و طبق نقل برخی عبدالله بن عمرو بن حزام نخستین شهید احد که پیامبر به فرزندش جابر فرمود: بر او گریه نکن، ملائکه هم چنان او را زیر بال خود داشتند تا به آسمانش بردند. بهجه النفوس و الاسرار، ج۱، ص۱۴۴، به نقل از آثار اسلامی مکه و مدینه، ص۳۸۵.</ref>، برادرش را روی شتری قرار داد تا به سوی [[مدینه]] حمل کند، هنگام خروج از [[منطقه احد]] به سوی مدینه، شتر از [[حرکت]] باز ایستاد، ولی وقتی شتر را به سوی [[احد]] برگرداند، شتر به سرعت به طرف احد حرکت کرد.
هنگامی که [[مسلمانان]] می‌خواستند اجساد را دفن کنند، رسول خدا{{صل}} [[فرمان]] داد که چون میان عمرو و عبدالله، پدر جابر صفا و صمیمیت بوده است هر دو را در یک [[قبر]] [[دفن]] کنند، پس از آنکه آنها دفن شدند، [[پیامبر]]{{صل}} به همسرش فرمود: "ای هند، الان [[همسر]] و [[برادر]] و فرزندت در [[بهشت]] با هم رفیق‌اند". هند از پیامبر{{صل}} خواست تا [[دعا]] کند که [[خداوند]] او را نیز با ایشان [[محشور]] کند<ref> بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۰، ص۱۳۱ (به نقل از المغازی واقدی)؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج۴، ص۹۴؛ امتاع الأسماع، مقریزی، ج۱، ص۱۶۱؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۴، ص۲۱۴.</ref>.<ref>[[حبیب عباسی|عباسی، حبیب]]، [[عمرو بن جموح (مقاله)|مقاله «عمرو بن جموح»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶]]، ص۳۹۹-۴۰۰؛ [[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۶۹۲.</ref>
هند از این واقعه متعجب و شگفت‌زده شد! ناگزیر به طرف احد به محضر [[رسول الله]]{{صل}} آمد و آن حضرت را در جریان این رویداد عجیب قرار داد.
حضرت فرمود: شتر [[مأمور]] است و پرسید: آیا [[عمرو بن جموح]] هنگام آمدن به احد چیزی گفت؟
[[همسر]] عمرو بن جموح پاسخ داد: آری، هنگام خروج از [[خانه]] رو به [[قبله]] ایستاد و گفت:
{{عربی|اللهم لا تردني إلى أهلي و ارزقني الشهادة}}؛ خداوندا! مرا به سوی خانواده‌ام باز مگردان و [[شهادت]] را نصیبم فرما.<ref>[[مجتبی تونه‌ای|تونه‌ای، مجتبی]]، [[محمدنامه (کتاب)|محمدنامه]]، ص ۶۹۲.</ref>.


== منابع ==
== منابع ==
خط ۳۸: خط ۳۴:
{{پانویس}}
{{پانویس}}


[[رده:عمرو بن جموح]]
[[رده:اعلام]]
[[رده:اعلام]]
[[رده:اصحاب پیامبر]]
[[رده:اصحاب پیامبر]]
۱۲۹٬۵۶۷

ویرایش