بنی‌ساعده: تفاوت میان نسخه‌ها

۱۶٬۷۰۸ بایت اضافه‌شده ،  ‏۲۶ اوت ۲۰۲۵
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۵۲: خط ۵۲:
[[غزوه طائف]] نیز از دیگر [[غزوات]] [[عصر رسول خدا]]{{صل}} بود که در آن جمعی از [[مردم]] بنی ساعده حضور داشتند. از جمله این مشارکت‌کنندگان در این [[جنگ]]، منذر بن عبدالله (عباد) انصاری ساعدی بود که در اثنای این [[کارزار]] به شهادت رسید<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۳۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۸۷؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۴۴. برخی منابع از او با نام و نسب «عبدالله بن عباد» یاد کردند. (ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۴۴۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۴۹۳)</ref>.
[[غزوه طائف]] نیز از دیگر [[غزوات]] [[عصر رسول خدا]]{{صل}} بود که در آن جمعی از [[مردم]] بنی ساعده حضور داشتند. از جمله این مشارکت‌کنندگان در این [[جنگ]]، منذر بن عبدالله (عباد) انصاری ساعدی بود که در اثنای این [[کارزار]] به شهادت رسید<ref>محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۳۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۴۸۷؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ، ص۴۴. برخی منابع از او با نام و نسب «عبدالله بن عباد» یاد کردند. (ر.ک: ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۴، ص۱۴۴۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۴۹۳)</ref>.
از [[کارگزاران]] ساعدی [[پیامبر]]{{صل}} می‌توان از [[قیس بن سعد بن عباده]] یاد کرد. او مقامی مشابه [[رییس]] پلیس برای پیامبر{{صل}} داشت<ref>طبرانی، المعجم الکبیر، ج۱۸، ص۳۴۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۹، ص۴۰۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۵.</ref>. وی را همچنین [[مسئول]] اخذ [[صدقات]] در برخی مناطق تحت [[حاکمیت]] [[دولت نبوی]]{{صل}} گفته‌اند<ref>ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۹۹.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>
از [[کارگزاران]] ساعدی [[پیامبر]]{{صل}} می‌توان از [[قیس بن سعد بن عباده]] یاد کرد. او مقامی مشابه [[رییس]] پلیس برای پیامبر{{صل}} داشت<ref>طبرانی، المعجم الکبیر، ج۱۸، ص۳۴۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۹، ص۴۰۶؛ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص۳۶۵.</ref>. وی را همچنین [[مسئول]] اخذ [[صدقات]] در برخی مناطق تحت [[حاکمیت]] [[دولت نبوی]]{{صل}} گفته‌اند<ref>ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۹۹.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>
==بنی ساعده و ایام [[خلافت]] [[خلفا]]==
===بنی ساعده و [[سقیفه]]===
[[طمع]] ورزی و اقدامات مشکوک چند تن از [[مهاجران]] [[صحابی]] جهت دستیابی به خلافت، [[انصار]] را نگران [[آینده]] خود و [[سرنوشت]] خلافت پس از [[رحلت پیامبر]]{{صل}} کرد. از این رو پس از [[رحلت]] رسول‌خدا{{صل}} در سقیفه<ref>سقیفه در ناحیه شمال (غربی) مسجدالنبی و با فاصله‌ای کمتر از یک کیلومتر از خانه پیامبر{{صل}} قرار داشت و سایبانی بود که جمعاً کمتر از یک‌صد نفر را در خود جا می‌داد. آن‌جا محل اجتماع مردم مدینه، از جمله انصار و قبیله اوس و خزرج بود. (یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۵۲)</ref> گرد آمده و تصمیم گرفتند تا [[سعد بن عباده]] را به عنوان [[خلیفه]] برگزینند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۴۶؛ طبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۹۱؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۷ ـ ۳۸.</ref>. [[خزیمة بن ثابت]] [[ذوشهادتین]] -یکی از سران انصار- به عنوان نخستین سخنران انصار در سقیفه، ضمن برشمردن [[فضایل]] انصار، بر [[ضرورت]] مقدم بودن انصار بر [[قریش]] در امر [[حکومت]] تأکید، و از آنان خواست تا حکومت را به مردی بسپارند که قریش از او بترسد یا مورد [[احترام]] قریش باشد و انصار نیز از او در [[امان]] باشد. انصار گفته او را [[تأیید]] کردند و [[رضایت]] خود را از خلافت [[سعد بن عباده انصاری]] اعلام داشتند<ref>ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۳.</ref>. آن [[روز]] سعد بن عباده به علت [[بیماری]] نمی‌توانست با صدای بلند سخن گوید، از این‌رو، فرزند یا یکی از پسرعموهایش با صدای بلند سخنان او را برای حاضران تکرار می‌کرد. سعد گفت: ای انصار! هیچ کدام از [[قبایل عرب]] همانند شما در [[دین]] و [[برتری]] سابقه‌ای در [[اسلام]] ندارند. در حالی که رسول‌خدا{{صل}} بیش از ده سال در میان قریش بود و آنان را به [[عبادت]] [[خداوند]] [[رحمان]] و ترک [[شرک]] و بت‌پرستی [[دعوت]] می‌کرد، اما تنها در این میان، عده اندکی به او [[ایمان]] آوردند. آنان در این مدت نتوانستند او را [[یاری]] کنند و به آیینش [[عزت]] بخشند و [[ظلم]] را از خود دور کنند، تا اینکه خداوند این [[فضیلت]] و [[کرامت]] را نصیب شما [[انصار]] کرد و این [[نعمت]] را به شما اختصاص داد... شما بیش از همه بر [[دشمنان]] رسول‌خدا{{صل}} سخت گرفتید تا اینکه آنان [[تسلیم]] [[امر خداوند]] شدند و [[رهبری]] [[پیامبر]]{{صل}} را با [[خواری]] پذیرفتند و خداوند به وسیله شما بسیاری از دشمنان رسول‌خدا{{صل}} را کشت. بنابراین، [[عرب]] با شمشیرهای شما به اسلام نزدیک شد. خداوند در حالی پیامبر{{صل}} را [[قبض روح]] کرد که او از شما [[راضی]] بود و شما ای انصار [[نور چشم]] رسول‌خدا{{صل}} بودید، پس [[خلافت]] را در دست خود بگیرید<ref>ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۲.</ref>. همه انصار گفتند: [[رأی]] [[درستی]] آوردی و سخنی درست گفتی، ما هرگز رأی تو را رها نمی‌کنیم و حکومت را به تو می‌سپاریم؛ چراکه مورد رضایت ما و [[صالح المؤمنین]] هستی. بنا به گزارش [[ابن اعثم]]، پیش از آمدن [[مهاجران]] به [[سقیفه]]، انصار بحث و گفت‌وگوی فراوانی با خود داشتند، کسانی [[سعد بن عباده]] را پیشنهاد کردند و کسانی هم به به دلیل وجود [[رقابت]] میان انصار، مخالف خلافت انصار بودند<ref>ابن اعثم [[کوفی]]، [[الفتوح]]، ج۱، ص۳ـ۵..</ref>.<ref>سعید طالقانی، مقاله «انصار و امیرمؤمنان{{ع}}»، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.</ref>انصار در حال گفت‌وگو بودند که [[ابوبکر]]، عمر و [[ابوعبیده جرّاح]] و تنی چند از مهاجران، سر رسیدند. با آمدن مهاجران، گفتگوهایی بین [[مهاجر]] و انصار در گرفت و هر یک از طرفین و نیز انصاری‌های مخالف خلافت انصار به بیان دیدگاه خود در باره خلافت پرداختند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۴۶؛ ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج۱، ص۱۵-۱۶؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۲۴-۳۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۱-۲۲۳ و....</ref>. ابوبکر با بهره‌گیری از [[حسادت]] [[بشیر بن سعد]] و نیز با استفاده از سوابق رقابت و حتی جنگ‌های طولانی بین دو [[قبیله]] بزرگ انصار ([[اوس و خزرج]]) پیش از اسلام، [[افکار]] آماده شده انصار را برای خلافت یا امارت سعد بن عباده [[رئیس]] [[خزرج]] بر هم زد و با پیشنهاد به ظاهر ساختگی، گفت: «این عمر و [[ابوعبیده]] با هر یک خواستید [[بیعت]] کنید» (چون می‌دانست آن دو به ابوبکر پیشنهاد خواهند کرد). از این‌رو، عمر و ابوعبیده گفتند: «ای ابوبکر! سزاوار نیست که ما بر تو پیشی گیریم، تو همراه [[پیامبر]]{{صل}} در [[غار]] بودی، بنابراین تو برای [[خلافت]] سزاوارتری»<ref>طبرسی، الاحتجاج، ص۹۳.</ref>. آنان فوراً به طرف ابوبکر رفتند تا بیعت کنند، بشیر بن سعد از آنان پیشی گرفت و با ابوبکر بیعت کرد<ref>ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج۱، ص۱۶.</ref>.<ref>سعید طالقانی، مقاله «انصار و امیرمؤمنان{{ع}}»، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.</ref> وقتی مردان [[اوس]]، کار بشیر بن سعد و خواسته [[قریش]] را دیدند و اینکه خزرج می‌خواهند [[سعد بن عباده]] را به خلافت برگزینند، برخی از آنان از جمله [[اسید بن حضیر]] از بزرگان اوس به برخی دیگر گفتند: «به [[خدا]] [[سوگند]]، اگر خزرج بار دیگر [[حکومت]] را در دست گیرد، برای همیشه [[برتری]] خود را بر شما [[حفظ]] می‌‌کند و هیچگاه بهره‌ای از حکومت را نصیب شما نمی‌‌کند. پس برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید»<ref>ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج۱،ص۱۶؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۴.</ref>. این‌گونه [[اوسیان]] به رغم [[مخالفت]] [[حباب بن منذر انصاری]] و سعد بن عباده و دیگران، برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند. برخی از حاضران این [[اجتماع]] -از جمله سعد بن معاذ- از بیعت سرباز زدند. از این‌رو عمر گفت: «بکشید سعد را خدا او را بکشد»<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۴۴۷</ref>. بنا به گزارشی دیگر، عمر، بالای سر سعد رفت و گفت: «چنان لگدمالت کنم که ناقص شوی». [[قیس بن سعد]] -فرزند [[سعد بن معاذ]]- ریش عمر را گرفت و گفت: «به خدا سوگند، اگر یک موی از سر او کم شود، با دندان جلو برنمی‌گردی». ابوبکر گفت: «[[صبر]] کن ای عمر! در این هنگام [[مدارا]] بهتر است، و عمر نیز از سعد دست برداشت»<ref>طبرسی، الاحتجاج، ص۹۳؛ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج۲۸، ص۱۸۲؛ حبیب‌اللّه‌ خویی، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۶.</ref>. سعد بن عباده گفت: «به خدا سوگند، اگر می‌توانستم بلند شوم همانند شیر چنان فریادی می‌کشیدم که با اطرافیانت به سوراخ روی و به [[خدا]] قسم تو را در میان مردمی می‌فرستادم که زیردست باشی، نه اینکه از تو [[پیروی]] کنند»<ref>ابن قتیبه دینوری، دینوری، الامامه و السیاسه، ص۱۷؛ طبرسی، الاحتجاج، ص۹۳.</ref>.<ref>سعید طالقانی، مقاله «انصار و امیرمؤمنان{{ع}}»، تاریخ در آیینه پژوهش، ۱۳۸۷، ش۱۷.</ref>
[[سعد بن عباده]] پس از انجام [[بیعت مردم]] با [[ابوبکر]]، همچنان از [[بیعت با ابوبکر]] امتناع می‌کرد. نقل است که پس از [[بیعت]] [[انصار]] با ابوبکر، وی به سعد بن عباده پیغام داد تا با او بیعت کند. سعد گفت: «[[قسم به خدا]] بیعت نمی‌کنم تا آنکه تمام تیرهای تیردان خود را به شما بزنم و با هر کس که از من پیروی می‌کند و [[اقوام]] خود و خاندانم با شما [[جنگ]] کنم». خبر چون به ابوبکر رسید، او را در [[اندیشه]] [[اجبار]] در بیعت‌گیری از سعد انداخت. در این هنگام، [[بشیر بن سعد انصاری]] در [[مقام]] [[مشاوره]] به او گفت: «سعد از بیعت خودداری و لج کرده است و تا پای [[جان]] با تو بیعت نمی‌کند. اگر او کشته شود، [[فرزندان]] و خاندانش هم با او [[ایستادگی]] می‌کنند تا کشته شوند و آنان کشته نخواهند شد مگر این که تمام [[قبیله خزرج]] کشته شوند و [[خزرجیان]] کشته نخواهند شد مگر این که [[قبیله اوس]] هم با ایشان کشته شوند. اکنون که کار شما [[استوار]] گردیده است او را تحریک نکنید که اگر او را به حال خود واگذارید، تنهاست و زیانی برای شما ندارد». ابوبکر نیز پیشنهاد تهدیدگونه او را پذیرفت و سعد را رها کرد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۳.</ref>. پس از به خلافت رسیدن عمر بن خطاب، وی روزی سعد بن عباده را در راه دید و از باب [[تحقیر]] او را صدا زد «ایه سعد؛ آهای سعد» سعد هم همان‌گونه جوابش را داد. عمر گفت: «تو همانی که آن کار را کردی (داعیه [[خلافت]] داشتی)؟» گفت: «آری من همانم؛ اکنون که [[حکومت]] به دست تو رسیده است، به [[خدا]] قسم، رفیقت را بیشتر از تو [[دوست]] می‌داشتیم و به خدا [[سوگند]] از [[همسایگی]] و مجاورت تو ناخشنودیم». عمر گفت: «کسی که همسایگی دیگری را خوش ندارد، از آنجا کوچ می‌کند و می‌رود». سعد گفت: «من هم در همین اندیشه‌ام و به همسایگی کسانی می‌روم که از تو بهترند»<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۳.</ref>. اندکی بعد، سعد به [[شام]] [[مهاجرت]] کرد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۳.</ref> و در سال ۱۴ یا ۱۵<ref>ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۵۹۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۰۵. نیز ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۳.</ref> و به نقلی ۱۶ [[هجری]]<ref>ابونعیم، معرفة الصحابه، ج۲، ص۳۹۴؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۳، ص۵۶.</ref> در اوایل [[خلافت عمر]] در [[حوران]] -از [[اراضی]] شام- درگذشت<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۳؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۵۹۹.</ref>. برخی از منابع هم به نقلی [[مرگ]] او را در [[سال ۱۱ هجری]]<ref>ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۰۶.</ref> و در ایام [[خلافت ابوبکر]] گفته‌اند<ref>ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۵۹۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۰۶.</ref>. در توضیح مرگ او، منابع [[روایات]] مختلفی نقل کرده‌اند؛ برخی او را کشته [[اجنه]] معرفی کرده، اشعاری را در این باره به اجنه منسوب کرده‌اند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۴۶۳-۴۶۴؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۵۰؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۳، ص۵۹۹.</ref> و بعض دیگر از مصادر، [[قتل]] او را به دست فرستاده [[ابوبکر]] دانسته‌اند. بر اساس این گزارش، ابوبکر مردی را نزد سعد که در حوران بود، فرستاد تا از وی [[بیعت]] بگیرد. اما [[سعد]] امتناع کرد و آن مرد تیری بر او زد و او را کشت<ref>بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۵۰.</ref>. برخی نیز معتقدند [[خالد بن ولید]] و محمد بن [[سلمه انصاری]]، به دستور عمر [[مأمور]] شدند که از [[سعد بن عباده]] در شام بیعت بگیرند و زمانی که با [[مخالفت]] او روبرو شدند، شب‌هنگام به کمین نشستند و هر یک تیری به سوی او انداختند و او را به قتل رساندند. سپس شعری سرودند و آن [[شعر]] را به جنّیان نسبت دادند: «ما [[سید]] [[خزرج]]: سعد بن عباده را کشتیم. به او دو عدد تیر پرتاب کردیم و در نشانه‌گیری به قلبش [[خطا]] ننمودیم»<ref>شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۲، ص۲۳۵. ابن‌ابی‌الحدید هم با ذکر داستانی به ادعای قتل سعد بن عباده توسط اجنه طعنه می‌زند. او نقل کرده که مردی سنی از شیعه‌ای سؤال کرد که اگر خلافت حق علی{{ع}} بود و ابابکر آن را غصب کرد، چرا او در صدد برنیامد تا خلافت را پس بگیرد؟ شیعه پاسخ می‌دهد: «علی{{ع}} می‌ترسید که جنیان او را بکشند!». (تستری، قاموس الرجال، ج۵، ص۴۹ به نقل از ابن ابی الحدید)</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۸۰٬۱۳۲

ویرایش