بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۱: | خط ۱: | ||
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = | عنوان مدخل = طلحة بن عبیدالله تیمی | مداخل مرتبط = [[طلحة بن عبیدالله تیمی در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط = }} | {{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = | عنوان مدخل = طلحة بن عبیدالله تیمی | مداخل مرتبط = [[طلحة بن عبیدالله تیمی در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط = }} | ||
== | == مقدمه == | ||
طلحة بن عبیدالله [[اهل مکه]] و از طایفه تیم بن مرة بوده است. پدرش، عبیدالله، پسر عموی [[ابوبکر]] و مادرش، صعبه دختر، [[حضرمی]] است و قبل از [[ازدواج]] با پدر [[طلحه]]، [[همسر]] [[ابوسفیان]] بوده است. طلحه یکی از افراد [[شورای شش نفره]] برای [[گزینش]] [[جانشین]] عمر بود که به انتخاب عثمان انجامید<ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۶۵.</ref>. طلحه پسر عمه [[پیامبر]]{{صل}} نیز بود<ref>تاریخ الطبری، طبری (ترجمه: پاینده)، ج۵، ص۲۰۶۶.</ref>. همسر او، اروی، دختر [[ربیعة بن حارث بن عبدالمطلب]] بود و با اسلام آوردن طلحه میان آنها جدایی افتاد. پس طلحه به [[مدینه]] [[مهاجرت]] کرد و اروی در [[مکه]] نزد خویشانش ماند. بعد از طلحه، خالد بن [[سعید بن عاص بن امیه]] با اروی ازدواج کرد. وی از زنانی بود که از [[آزار]] [[کفّار]] به [[رسول خدا]]{{صل}} پناه برد و پیامبر او را نگه داشت و او را به همسری [[خالد بن سعید بن عاص]] در آورد<ref>مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۹، ص۴۱۰.</ref>. طلحه نیز با حمنه ازدواج کرد. حمنه از زنانی بود که همراه [[زنان]] دیگر در [[جنگ احد]] شرکت کرده بود و به زخمیهای افتاده در میدان [[جنگ]] آب میداد؛ [[محمد بن طلحه]] فرزند اوست<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۲۹۲.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۱۷-۵۱۸.</ref> | |||
== طلحه و خبر [[راهب]] == | |||
نقل شده، طلحه در [[بازار]] [[بصری]] مشغول [[داد و ستد]] بود که راهبی پرسید: در میان این بازار چه کسی [[اهل مکه]] است؟ طلحه جلو رفت و گفت: "من اهل مکه هستم". راهب پرسید: آیا احمد ظهور کرده است؟ طلحه پرسید: [[احمد]] کیست؟ راهب گفت: "او فرزند [[عبدالله بن عبد المطلب]] است. او در این [[زمان ظهور]] خواهد کرد و او [[آخرین پیامبر]] است و از [[مکه]] به [[مدینه]] خواهد آمد". | |||
[[ | |||
طلحه میگوید: از این سخن راهب غوغایی در دلم ایجاد شد و به سرعت خودم را به مکه رساندم و بیدرنگ جویای اوضاع شدم. [[مردم]] گفتند: [[محمد امین]] فرزند عبدالله به [[پیامبری]] رسیده است. پس خودم را به [[ابوبکر]] رساندم و گفتم: آیا از این [[مرد]] [[پیروی]] میکنی و به او [[ایمان]] میآوری؟ ابوبکر گفت: "آری". و به همراه او نزد [[پیامبر]]{{صل}} رفتیم<ref>اعلام الوری باعلام الهدی، طبرسی، ص۴۰.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۱۸.</ref> | |||
[[ | == مأموریت طلحه قبل از [[جنگ بدر]] == | ||
قبل از جنگ بدر وقتی که [[پیامبر]]{{صل}} از [[زمان]] بازگشت کاروان [[قریش]] از [[شام]] مطلع شد، [[اصحاب]] خود را برای حمله به آنها فرا خواند. لازم به ذکر است که پیامبر{{صل}} ده شب پیش از خروج خود از [[مدینه]]، [[طلحة بن عبید الله]] و [[سعید بن زید]] را برای کسب خبر و اطلاع روانه فرمود و آن دو رفتند و به نخبار - که بعد از [[ذی المروه]] و در [[ساحل]] دریاست - رسیدند و به [[منزل]] کشد جُهنی وارد شدند. کشد آنها را پذیرفت و در پناه خود گرفت و آنها تا هنگام عبور کاروان از آن محل هم چنان مخفیانه پیش او بودند. هنگام عبور کاروان، طلحه و سعید بالای [[زمین]] بلندی آمدند و قریش و کاروان و کالاهای آن را بررسی کردند. کاروانیان، کشد را مورد خطاب قرار دادند و پرسیدند: آیا کسی از [[جاسوسان]] [[محمد]] را ندیدهای؟ او گفت: "پناه بر خدا! [[جاسوسان]] [[محمد]] در نخبار چه میکنند؟" چون کاروان از آن جاگذشت، [[طلحه]] و سعید شب را همانجا گذراندند و بامداد بیرون رفتند. کشد آن دو را تا [[ذی المروه]] بدرقه کرد. کاروان خود را به کنار دریا رسانده بود و برای این که از تعقیب مصون بماند شب و [[روز]] شتابان در حرکت بود. [[طلحه]] و سعید، زمانی به [[مدینه]] رسیدند که [[پیامبر]]{{صل}} با [[لشکر]] [[قریش]] در [[بدر]] درگیر [[جنگ]] بودند. آن دو به قصد دیدار و گزارش کار خود به پیامبر{{صل}} از مدینه بیرون آمدند و آن حضرت را در [[تربان]] (محلی در مجاورت شاهراه [[ملل]] و [[سیاله]]) دیدند<ref>المغازی، واقدی (ترجمه: محمود مهدوی دامغانی)، ص۱۵-۱۴.</ref>. | |||
طلحه و [[سعید بن زید]] از جمله افرادی هستند که پیامبر{{صل}} آنها را در [[غنایم]] [[جنگ بدر]] [[شریک]] کرد؛ زیرا در مأموریتی که به فرمان پیامبر{{صل}} بود، شرکت داشتند<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۱۹-۲۰.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۱۹-۵۲۰.</ref> | |||
== طلحه و [[جنگ احد]] == | |||
نقل شده از طلحه پرسیدند: ای [[ابو محمد]]، انگشت کوچک دستت چه شده است؟ گفت: "در جنگ احد [[مالک بن زهیر]] جُشمی، تیری به طرف پیامبر{{صل}} انداخت و همه میدانند که تیر او [[خطا]] رفت. من دست خود را مقابل چهره پیامبر{{صل}} گرفتم و تیر به انگشتم خورد و انگشتم فلج شده است. چون مالک بن زهیر طلحه را با تیر زد، طلحه آخ! گفت. پیامبر{{صل}} فرمود: اگر میگفت [[بسم الله]] وارد [[بهشت]] میشد. طلحه میگوید: در جنگ احد، هنگامی که [[مسلمانان]] فرار کردند، مردی از [[قبیله]] [[بنی عامر بن لؤی]] بن مالک که نیزهای در دست داشت و سراپا غرق در آهن بود و بر اسبی سرخ با پیشانی و دم سفید سوار بود، پیش آمد و در همان حال فریاد میکشید: من دارنده مهرههای سفید دریایی هستم، مرا به سوی محمد [[راهنمایی]] کنید! من اسب او را پی کردم که از پا در آمد و سپس نیزهاش را گرفتم و چنان به او زدم که در حدقه چشمش جا گرفت و بانگی چون بانگ گاو میکشید. از او جدا نشدم تا پای خود را بر گونهاش نهادم و [[جامه]] [[مرگ]] بر او پوشاندم". بر سر [[طلحه]] دو ضربه خورده بود که به شکل صلیب در آمده بود و مردی از [[مشرکان]] این دو ضربه را به او زد و از هر دو زخم [[خون]] جاری بود. [[ابوبکر]] گوید: "[[روز]] [[احد]] به حضور [[پیامبر]]{{صل}} رسیدم، فرمود: " مواظب پسر عمویت باش! " من به سراغ [[طلحه]] رفتم، او بیهوش افتاده، خون از زخمش جاری بود. بر چهرهاش آب زدم تا به هوش آمد. از من پرسید: [[رسول خدا]] در چه حالی است؟ گفتم: خوب است او مرا نزد تو فرستاد. طلحه گفت: " [[خدا]] را [[شکر]]! هر مصیبتی پس از او، بزرگ است". [[ضرار بن خطاب]] فهری میگوید: "طلحه به [[عمره]] آمده بود. دیدم که سرش را میتراشید و اثر زخمی را که چون صلیب بود، بر سرش دیدم. به خدا قسم، من هر دو ضربه را به او زده بودم؛ او رویاروی من قرار گرفت، ضربهای زدم و در حالی که از من گذشته بود، دوباره به او حمله کردم و ضربهای دیگر به او زدم"<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۲۵۴.</ref>. | |||
در [[جنگ احد]] هنگامی که شایع شد، [[محمد]] کشته شد؛ لشکر اسلام به سه دسته تقسیم شدند: گروهی فرار کردند و تا سه روز هم معلوم نبود که به کجا فرار کردهاند؛ مانند [[عثمان بن عفان]] و [[ولید بن عقبه]] و [[حارثة بن زید]]، و چون پس از سه روز به [[مدینه]] آمدند، رسول خدا{{صل}} بدانها فرمود: "خیلی راه رفتید!"<ref>السیرة النبویه، ابن هشام (ترجمه: رسولی محلاتی)، ج۲، ص۱۰۵.</ref> و گروهی مانند [[عمر بن خطاب]] و [[طلحة بن عبید الله]] به پشت جبهه رفتند و در آنجا [[منتظر]] بودند تا ببینند چه خواهد شد که در همان حال یکی از [[مسلمانان]] به نام [[انس بن نضر]] - عموی [[انس بن مالک]] - از کنار آنها عبور کرد و با [[ناراحتی]] پرسید: برای چه این جا نشستهاید؟ گفتند: رسول خدا{{صل}} کشته شد (دیگر کجا برویم؟) انس گفت: "زندگی پس از مرگ رسول خدا{{صل}} به چه درد میخورد! برخیزید و به میدان [[جنگ]] بروید تا شما هم مانند او شربت [[شهادت]] را بنوشید". دسته سوم، کسانی بودند که در آن موقع [[فداکاری]] بیسابقهای از خود نشان دادند و پروانهوار دور [[رسول خدا]]{{صل}} را گرفته بودند و مانع [[آزار]] و حمله [[دشمن]] به آن حضرت میشدند؛ از آن جمله: [[علی بن ابی طالب]]، [[ابو دجانه انصاری]]، [[سهل بن حنیف]]، [[سعد بن أبی وقاص]] و [[طلحة بن زید]]<ref>السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۸۳؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۲، ص۱۹۹؛ الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۵۹؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۸۳-۸۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۲۱-۵۲۳.</ref> | |||
[[ | == نقش طلحه در [[بیعت مردم با امام علی]]{{ع}} == | ||
ابو بشر عابدی گوید: "در [[مدینه]] بودم که عثمان کشته شد. [[مهاجران]] و [[انصار]] و از جمله طلحه و [[زبیر]] به نزد [[امام علی]]{{ع}} آمدند و گفتند: ای ابا الحسن، بیا تا با تو [[بیعت]] کنیم. امام علی{{ع}} فرمود: "مرا به [[خلافت]] بر شما حاجتی نیست؛ هر کس را [[انتخاب]] کنید، من هم با شمایم و به او [[رضایت]] میدهم؛ شما را به خدا قسم میدهم که دیگری را انتخاب کنید". آنها گفتند: کسی جز تو را انتخاب نمیکنیم. پس از کشته شدن عثمان بارها به حضور امام آمدند و در نهایت گفتند: کار [[مردم]] بیخلیفه سامان نمیگیرد". به نقلی بعد از قتل عثمان زمانی که موضوع [[انتخاب خلیفه]] مطرح شد، امام علی{{ع}} به باغ بنی عمرو بن جندول رفت و به ابی عمره گفت: در را ببند. "لحظاتی بعد مردم آمدند و در زدند و وارد خانه شدند که طلحه و زبیر نیز با آنها بودند. آنها گفتند: ای علی! دستت را پیش بیاور تا با تو بیعت کنیم. [[امام]]{{ع}} فرمود: "مکرر نزد من آمده و رفتهاید و اینک باز آمدهاید؛ سخنی به شما میگویم که اگر آن را بپذیرید، خواست شما را میپذیرم و گرنه بدان حاجتی ندارم. گفتند: هر چه بگویی میپذیریم ان شاء [[الله]]. آنگاه [[امام علی]]{{ع}} بالای [[منبر]] رفت و در [[اجتماع]] بزرگ [[مردم]] فرمود: "[[خلافت]] بر شما را نمیخواستم اما اصرار کردید که خلیفة شما باشم. بدانید که بدون نظر شما کاری نمیکنم؛ بدانید که کلیدهای [[اموال]] شما با من است اما بدون نظر شما یک درهم از آن برنمی دارم آیا [[رضایت]] میدهید؟" [[مردم]] گفتند: آری. [[امام]]{{ع}} گفت: "خدایا! [[شاهد]] باش" آنگاه با این شرایط با آنها [[بیعت]] کرد و قبل از همه [[طلحه]] و [[زبیر]] با آن حضرت بیعت کردند. وقتی طلحه بیعت میکرد، حبیب بن ابی ذویب گفت: "بیعت را کسی آغاز کرد که دستش ناقص است و این کار به سرانجام نمیرسد"<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۴۲۷-۴۳۵.</ref>. | |||
[[طلحة بن عبیدالله]]، | نظر اکثر مردم حاضر در صحنه [[بیعت با امام علی]]{{ع}} و [[اجماع]] نظر سیرهنویسان این است که بعد از کشته شدن عثمان، طلحه و زبیر با میل و بدون [[اکراه]] با [[امام علی]]{{ع}} [[بیعت]] کردند و بعد از آن، از نظر خود برگشتند و بیعت خود را با [[نیرنگ]] شکستند<ref>شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۴، ص۷.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۳۶.</ref> | ||
== طلحه و درخواست امارت از امام علی{{ع}} == | |||
نقل شده، پس از بیعت، طلحه به امام{{ع}} گفت: "به من [[اجازه]] بده که به [[بصره]] بروم و به همراه سپاهی بزرگ برگردم". امام{{ع}} به او فرمود: "درباره آن میاندیشم"<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۴۳۸.</ref>. طلحه و زبیر از امام{{ع}} خواستند که [[امارت کوفه]] و بصره را به آنها دهد. علی{{ع}} فرمود: "پیش من بمانید که به حضور شما خوشدل باشم؛ زیرا که از دوریتان ملول میشوم"<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۳۴۸.</ref>. | |||
امام علی{{ع}} [[کارگزاران]] [[عثمان]] را از [[شهرها]] کنار گذاشت مگر [[ابو موسی اشعری]] که [[مالک اشتر]] درباره او با امام علی{{ع}} [[سخن]] گفت، پس امام{{ع}} او را باقی گذاشت. امام علی{{ع}} [[قثم بن عباس]] را [[والی مکه]]، [[عبید الله بن عباس]] را [[والی یمن]]، [[قیس بن سعد بن عباده]] را [[والی مصر]] و [[عثمان بن حنیف]] را [[والی بصره]] قرار داد. طلحه و زبیر نزد [[امام]]{{ع}} آمدند و گفتند: پس از [[پیامبر خدا]] به ما جفا شد؛ اکنون ما را در کار خود [[شریک]] کن. امام{{ع}} فرمود: شما در نیرومندی و [[راستی]] دو [[شریک]] من و در [[ناتوانی]] و گرانباری دو [[یاور]] من هستید. [[امام]]{{ع}} فرمانداری یمن را به [[طلحه]] و فرمانداری یمامه و [[بحرین]] را به [[زبیر]] داد، لکن چون حکمشان را داد، آنها به امام{{ع}} گفتند: از این [[صله رحم]] جزای [[خیرخواهی]] دید. امام{{ع}} به آن دو فرمود: [[زمامداری]] بر [[مسلمانان]] را با صله رحم چه کار! و [[امام علی]]{{ع}} با شنیدن این سخن [[حکم]] را از آن دو پس گرفت. آنها از این کار برآشفتند و گفتند: دیگران را بر ما برگزیدی؟ امام{{ع}} فرمود: "اگر [[حرص]] شما آشکار نمیشد، من به شما [[عقیده]] داشتم". بعضی نقل کردند که [[مغیرة بن شعبه]] به امام علی{{ع}} گفت: "ای [[امیر مؤمنان]]! طلحه را به [[یمن]] و زبیر را به بحرین بفرست و حکم فرمانداری شام را برای معاویه بنویس و هرگاه کارها [[منظم]] شد، هر چه خواستی درباره ایشان بکن". پس علی{{ع}} در این باره به او پاسخی نداد<ref>تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۸۰.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۳۷.</ref> | |||
== طلحه و آغاز [[فتنه]] == | |||
[[ابن عباس]] گوید: "پنج [[روز]] پس از کشته شدن عثمان، از [[مکه]] به [[مدینه]] نزد علی{{ع}} رفتم. مغیرة بن شعبه نزد امام{{ع}} بود. ساعتی [[منتظر]] ماندم تا [[مغیره]] از نزد آن حضرت بیرون آمد. آنگاه نزد امام علی{{ع}} رفتم. امام فرمود: "زبیر و طلحه را کجا دیدی؟" گفتم: در نواصف. فرمود: "چه کسی با آنها بود؟" گفتم: ابو [[سعید بن حارث]] بن هشام با گروهی از [[جوانان]] [[قریش]]؛ امام علی{{ع}} فرمود: "آنها میخواهند فتنهای به پا کنند و بگویند به خونخواهی عثمان آمدهایم. [[خدا]] میداند که قاتلان عثمان خود آنها هستند"<ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۶۴.</ref>. | |||
[[عایشه]] نیز پیش از کشته شدن عثمان به مکه رفته بود. چون [[حج]] خود را به جا آورد، رهسپار مدینه شد و در بین راه با ابن ام کلاب روبرو شد. از او پرسید: عثمان چه کرد؟ او گفت: "کشته شد". [[عایشه]] گفت: "[[لعنت خدا]] بر او باد!" و سپس گفت: [[مردم]] با چه کسی [[بیعت]] کردند؟" ابن ام کلاب گفت: "با [[طلحه]]". [[عایشه]] گفت: "آفرین بر ذو الأصبع". سپس در ادامه راه فرد دیگری را دید و به او گفت: "[[مردم]] چه کردند؟" او گفت: "با علی{{ع}} [[بیعت]] کردند". عایشه [[خشمناک]] شد و گفت: "به [[خدا]] [[سوگند]] که [[آسمان]] بر سرم خراب شد". سپس به [[مکه]] بازگشت. طلحه و [[زبیر]] در مکه به عایشه پیوستند و او را به جنگ با امام علی{{ع}} [[تشویق]] کردند<ref>تاریخ الیعقوبی، یعقوبی، ج۲، ص۱۷۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۳۸-۵۳۹؛ [[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگ غدیر (کتاب)|فرهنگ غدیر]]، ص۳۷۳.</ref> | |||
== [[طلحه]] در نگاه [[امام علی]]{{ع}} == | |||
امام علی{{ع}} در تعبیری کوتاه، [[شخصیت]] طلحه را اینگونه بیان میکند: "باطلحه، دیدار مکن؛ زیرا در برخورد با طلحه، او را چون گاو وحشی مییابی که شاخش را تابیده و آماده [[نبرد]] است، سوار بر مرکب [[سرکش]] میشود و میگوید، رام است"<ref>نهج البلاغه، سید رضی (ترجمه: دشتی)، ص۸۲.</ref> و در جای دیگری فرمود: تا بودهام مرا از [[جنگ]] نترسانده، و از ضربت [[شمشیر]] نهراساندهاند، من به [[وعده]] [[پیروزی]] که پروردگارم داده است استوارم. به [[خدا]] [[سوگند]]، [[طلحة بن عبید الله]]، برای خونخواهی عثمان [[شورش]] نکرد، جز اینکه میترسید خون عثمان از او مطالبه شود؛ زیرا او خود متهم به قتل عثمان است، که در میان [[مردم]] از او حریصتر بر قتل عثمان یافت نمیشد. برای اینکه مردم را دچار [[شک و تردید]] کند، [[دست]] به اینگونه ادعاهای [[دروغین]] زد. سوگند به خدا، لازم بود طلحه، نسبت به عثمان یکی از سه راه حل را انجام میداد که نداد: اگر پسر عفان [[ستمکار]] بود چنانکه طلحه میاندیشید، سزاوار بود با قاتلان عثمان [[همکاری]] میکرد، و از [[یاران]] عثمان دوری میگزید، یا اگر عثمان [[مظلوم]] بود میبایست از کشته شدن او جلوگیری میکرد و نسبت به کارهای عثمان عذرهای موجه و عمومپسندی را طرح میکرد تا [[خشم]] مردم فرو نشیند و اگر نسبت به امور عثمان شک و تردید داشت خوب بود که از مردم [[خشمگین]] کناره میگرفت و به [[انزوا]] پناه برده و [[مردم]] را با عثمان وا میگذاشت. اما او هیچ کدام از سه راه حل را انجام نداد، و به کاری دست زد که دلیل روشنی برای انجام آن نداشت، و عذرهایی آورد که مردم پسند نیست<ref>نهج البلاغه، سید رضی (ترجمه: دشتی)، ص۳۳۱.</ref>. | |||
هنگامی که [[طلحه]] و [[زبیر]] به همراه [[عایشه]] به سوی [[مکه]] و سپس [[بصره]] عازم شدند، [[امام علی]]{{ع}} سخنرانی کرد و فرمود: "ای [[مردم]]! عایشه به همراه طلحه و زبیر به بصره میرود و طلحه و زبیر، هر کدام [[خلافت]] را برای خود میخواهند؛ بدانید که هرگز به این آرزویشان دست پیدا نخواهند کرد و اگر هم برسند، به [[جان]] هم خواهند افتاد و یکدیگر را خواهند کشت. به [[خدا]] قسم، از این زنی که سوار بر شتر به سوی بصره میرود، هیچ کار خیری ساخته نیست، جز [[معصیت]] و [[طغیان]]! او همراهان خود را به هلاکت و سرافکندگی خواهند رساند. یک سوم آنها کشته و یک سوم آنها فرار میکنند و یک سوم دیگر [[توبه]] میکنند. آن سه (طلحه و زبیر و عایشه) خود میدانند که بر [[خطا]] هستند و چه بسا که عالمانی به واسطه [[جهل]] خود کشته میشوند"<ref>شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱، ص۲۳۳.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۳۹-۵۴۱.</ref> | |||
== نامه امام علی{{ع}} به طلحه و زبیر قبل از شروع [[جنگ جمل]] == | |||
[[امام علی]]{{ع}} در نامهای به طلحه چنین نوشت: شما دو نفر میدانید، هر چند [[کتمان]] میکنید، که من [[خلافت]] را نخواستم و [[مردم]] برای پذیرفتنش بر من هجوم آوردند. شما دو نفر نیز جزء همان افرادی بودید که بر قبول کردن آن اصرار فراوانی میکردید و مردم به [[اجبار]] با من [[بیعت]] نکردند. اگر به میل خود با من بیعت کردید، برگردید و [[توبه]] کنید و اگر به اجبار با من بیعت کردید، خودتان این گونه وانمود کردید که بیعت، به اجبار نیست و من [[فکر]] کردم شما به میل خود بیعت کردهاید. نیازی به [[تقیه]] و کتمان نبود و به راحتی میتوانستید قبول نکنید و اکنون نیز چنین است. شما فکر میکنید که من عثمان را کشتهام؟ در این باره [[مردم مدینه]] درباره ما [[گواهی]] میدهند. [[دست]] از این کار تان بردارید که اگر اکنون برگردید، فقط یک ننگ بر دامن شما نشسته است و اگر برنگردید، علاوه بر این ننگ، [[آتش جهنم]] را هم نصیب خود میکنید"<ref>شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۷، ص۱۳۱.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۴۴-۵۴۵.</ref> | |||
== آغاز جنگ جمل و کشته شدن طلحه == | |||
قبل از آغاز [[جنگ]]، [[اصحاب امام علی]]{{ع}} به صف ایستاده بودند و [[امام]] به آنان فرمود: "تیری نیندازید و نیزهای به کار نبرید و شمشیری نزنید تا [[اتمام حجت]] کنید". در این موقع، مردی از [[لشکر]] [[دشمن]] تیری به سوی لشکر امام علی{{ع}} انداخت و مردی از [[اصحاب امیر المؤمنین]]{{ع}} را کشت. دیگران کشته او را نزد [[امام علی]]{{ع}} آوردند. امام{{ع}} فرمود: خدایا [[گواه]] باش. سپس مردی دیگر [[تیراندازی]] کرد و آن تیر به [[عبدالله بن بدیل بن ورقاء]] خورد و او را کشت. برادرش، عبدالرحمن، او را برداشت و نزد علی{{ع}} آورد. دوباره امام{{ع}} فرمود: خدایا گواه باش. [[جنگ]] آغاز شد و طایفه بنو ضَبّه شتر را گرفتند و [[پرچم]] جنگ را نیز به دست داشتند. در ادامه دو هزار نفر از آنان کشته شد. مردم [[قبیله ازد]] پیرامون شتر را گرفتند و آنها نیز دو هزار و هفتصد نفر کشته دادند. کسی مهار شتر را نمیگرفت مگر آنکه [[جان]] بر سر این کار مینهاد<ref>نهج البلاغه، خطبه ۲۳؛ الجمل، شیخ مفید، ص۳۵۸؛ مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۶۲؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ص۲۲۸.</ref>. | |||
وقتی سپاه جمل دچار تزلزل شد و به روشنی [[شکست]] آن آشکار شد، [[مروان]] که میدانست عامل اصلی در قتل عثمان کسی جز [[طلحه]] نیست، با خود گفت: اگر امروز [[انتقام]] خون عثمان را از طلحه نگیرم، در [[زمان]] دیگری نخواهم توانست چنین کاری بکنم و اینگونه بود که تیری در کمان نهاد و به سوی طلحه نشانه گرفت و تیر مروان در عمق ساق پای طلحه فرو رفت. در این موقع طلحه از [[غلام]] خود مرکبیطلبید که خود را به جایی برساند که پایش را مداوا کند. غلام استری آورد و طلحه بر آن سوار شد و خود را از میدان [[جنگ]] بیرون برد. در راه طلحه به غلامش میگفت: مرا در جایی فرود بیاور که از پای درآمدم. بالاخره کنار در خانهای از محلات [[بصره]] فرود آمدند. اما آن قدر از محل تیر [[خون]] آمد که طلحه را از پای انداخت و به زندگیاش پایان داد. | |||
اینگونه بود که طلحه در شصت و چهار سالگی کشته شد و در بصره [[دفن]] شد<ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۶۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۴۵-۵۴۶؛ [[علی ملکی میانجی|ملکی میانجی، علی]]، [[ناکثین (مقاله)| مقاله «ناکثین»]]، [[دانشنامه امام علی ج۹ (کتاب)|دانشنامه امام علی ج۹]]، ص۸۹.</ref> | |||
== وضع [[مالی]] طلحه == | |||
طلحه در [[کوفه]] خانهای ساخته بود که هم اکنون (هنگام نقل خبر) در محله [[کناسه]] به نام "دارالطلحیین" معروف است. او از [[املاک]] [[عراق]]، روزانه هزار دینار درآمد داشت و بیشتر از این نیز گفتهاند. [[طلحه]] در ناحیه [[سراة]] بیش از این درآمد داشت. او در [[مدینه]] نیز خانهای ساخت و آجر و گچ و ساج در آن به کار برد<ref>مروج الذهب، مسعودی، ج۲، ص۳۳۳.</ref>. | |||
عثمان پنجاه هزار دینار به [[طلحه]] [[قرض]] داده بود و روزی عثمان به [[مسجد]] آمد، طلحه به او گفت: "طلب تو حاضر است". او گفت: "ای [[ابو محمد]]! به [[پاداش]] جوانمردیت همه از آن تو باشد". همچنین طلحه زمینی داشت که آن را به هفتصد هزار دینار به عثمان فروخت. نقل شده، طلحه میگفت: آن قدر [[مال]] دارم که نمیدانم آنها را چگونه در [[خانه]] نگهدارم<ref>تاریخ الطبری، طبری، ج۴، ص۴۰۵.</ref>.<ref>[[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)| دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵]]، ص۵۴۷؛ [[علی ملکی میانجی|ملکی میانجی، علی]]، [[ناکثین (مقاله)| مقاله «ناکثین»]]، [[دانشنامه امام علی ج۹ (کتاب)|دانشنامه امام علی ج۹]]، ص۸۹.</ref> | |||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||
| خط ۳۶: | خط ۶۵: | ||
== منابع == | == منابع == | ||
{{منابع}} | {{منابع}} | ||
#[[پرونده: | # [[پرونده:1100357.jpg|22px]] [[محمد ایوب کاظمی|کاظمی، محمد ایوب]]، [[طلحة بن عبیدالله تیمی (مقاله)|مقاله «طلحة بن عبیدالله تیمی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵ (کتاب)|'''دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۵''']] | ||
# [[پرونده:1368107.jpg|22px]] [[علی ملکی میانجی|ملکی میانجی، علی]]، [[ناکثین (مقاله)| مقاله «ناکثین»]]، [[دانشنامه امام علی ج۹ (کتاب)|'''دانشنامه امام علی ج۹''']] | # [[پرونده:1368107.jpg|22px]] [[علی ملکی میانجی|ملکی میانجی، علی]]، [[ناکثین (مقاله)| مقاله «ناکثین»]]، [[دانشنامه امام علی ج۹ (کتاب)|'''دانشنامه امام علی ج۹''']] | ||
# [[پرونده:1368987.jpg|22px]] [[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگ غدیر (کتاب)|'''فرهنگ غدیر''']] | |||
{{پایان منابع}} | {{پایان منابع}} | ||