←وفات
بدون خلاصۀ ویرایش |
(←وفات) |
||
| خط ۵۵: | خط ۵۵: | ||
== وفات == | == وفات == | ||
[[حجاج بن یوسف ثقفی]] در [[شعبان]] سال ۷۲ هجری برای [[جنگ]] با [[عبدالله بن زبیر]] وارد [[طائف]] شد و در آنجا | [[حجاج بن یوسف ثقفی]] در [[شعبان]] سال ۷۲ هجری برای [[جنگ]] با [[عبدالله بن زبیر]] وارد [[طائف]] شد و در آنجا اردو زد و با کسب [[اجازه]] از [[عبدالملک بن مروان]] در [[ذیالقعده]] همان سال وارد [[مکه]] شد و [[کعبه]] را با منجنیق سنگباران کرد و کعبه آماج تیرهای آتشین واقع گردید<ref>ر.ک: الطبقات الکبری، ج۵، ص۱۰۹، ۲۲۸-۲۲۹؛ الاخبار الطوال، ص۳۱۴-۳۱۵؛ انساب الاشراف، ج۶، ص۲۳۲-۲۳۳؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۶؛ تاریخ طبری، ج۶، ص۱۷۴-۱۷۵.</ref>. | ||
پسرش عبدالله پس از نبردهای شدید در حالی که [[اصحاب]] و یارانش از [[یاری]] او دست کشیده بودند، به نزدش که دیگر پیر و نابینا شده بود، آمد و نظرش را درباره ادامه جنگ پرسید. [[اراده]] و [[عزتنفس]] را از سخنانش میتوان پی برد. اسماء به او گفت: به جنگ ادامه بده و گردنت را زیر بار [[منت]] [[غلامان]] [[بنیامیه]] کج مکن!<ref>ر.ک: انساب الاشراف، ج۶، ص۲۳۶؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۷؛ الامامة والسیاسة، ج۲، ص۲۴؛ تاریخ طبری، ج۶، ص۱۷۵.</ref> عبدالله جنگید تا کشته شد. سرش را از تن جدا کرده به مدینه و سپس به [[دمشق]] فرستادند و تنش را بر دار آویختند<ref>انساب الاشراف، ج۶، ص۲۳۶؛ البدء و التاریخ، ج۶، ص۲۶؛ العقد الفرید، ج۴، ص۳۹۰.</ref>. اسماء همراه کنیزکان خود به محل اقامت حجاج آمد و پرسید: حجاج کجاست؟ گفتند: اینجا نیست. اسماء گفت: هنگامی که آمد او را بگویید [[فرمان]] دهد این استخوانها ـ یعنی استخوانهای عبدالله ـ را فرود آورند. | پسرش عبدالله پس از نبردهای شدید در حالی که [[اصحاب]] و یارانش از [[یاری]] او دست کشیده بودند، به نزدش که دیگر پیر و نابینا شده بود، آمد و نظرش را درباره ادامه جنگ پرسید. [[اراده]] و [[عزتنفس]] را از سخنانش میتوان پی برد. اسماء به او گفت: به جنگ ادامه بده و گردنت را زیر بار [[منت]] [[غلامان]] [[بنیامیه]] کج مکن!<ref>ر.ک: انساب الاشراف، ج۶، ص۲۳۶؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۶۷؛ الامامة والسیاسة، ج۲، ص۲۴؛ تاریخ طبری، ج۶، ص۱۷۵.</ref> عبدالله جنگید تا کشته شد. سرش را از تن جدا کرده به مدینه و سپس به [[دمشق]] فرستادند و تنش را بر دار آویختند<ref>انساب الاشراف، ج۶، ص۲۳۶؛ البدء و التاریخ، ج۶، ص۲۶؛ العقد الفرید، ج۴، ص۳۹۰.</ref>. اسماء همراه کنیزکان خود به محل اقامت حجاج آمد و پرسید: حجاج کجاست؟ گفتند: اینجا نیست. اسماء گفت: هنگامی که آمد او را بگویید [[فرمان]] دهد این استخوانها ـ یعنی استخوانهای عبدالله ـ را فرود آورند. | ||