جز
جایگزینی متن - 'استبدادی' به 'استبدادی'
جز (جایگزینی متن - 'رده:اتمام لینک داخلی' به '') |
جز (جایگزینی متن - 'استبدادی' به 'استبدادی') |
||
| خط ۱۰: | خط ۱۰: | ||
==مقدمه== | ==مقدمه== | ||
*یکی از سه نفری است که از اشرار خانهزاد "معتضد" بود. معتضد که کشتن و از میان برداشتن [[امام مهدی|حضرت مهدی]] {{ع}} را در [[دستور]] کار و برنامه استبدادی خود قرار داده بود، سه تن از اشرار خود، از جمله "[[رشیق]]" را فراخواند و به آنان [[دستور]] داد که بهطور پراکنده و سرّی، چابک و سبکبال به سوی شهر تاریخی سامرّا حرکت کنند. در نقطهای از شهر که برایشان [[وصف]] کرد، به خانهای خواهند رسید که کنار درب و راهرو آن، [[غلام]] رنگینپوستی، برای عادی جلوه دادن اوضاع و رد گم کردن، بافتنی در دست دارد و به کار بافندگی مشغول است. با یافتن آن خانه، بیدرنگ به آنجا یورش برند و سرِ هر کسی را که در خانه یافتند از بدنش جدا و به دربار [[خلافت]] به ارمغان بیاورند<ref>[[سید محمد کاظم قزوینی|قزوینی، سید محمد کاظم]]، [[امام مهدی از تولد تا بعد از ظهور (کتاب)|امام مهدی از تولد تا بعد از ظهور]]، ص ۳۰۹.</ref>. جریان این یورش وحشیانه و شکستخورده، از زبان "[[رشیق]]" چنین است: ما برای اجرای [[دستور]]، به سوی سامرّا شتافتیم و پس از ورود بدان شهر، برنامه را همانگونه که برایمان تشریح شده بود، پیگیری کردیم. خانه موردنظر را یافتیم و در راهرو خانه، [[غلام]] رنگینپوستی را دیدیم که مشغول بافتن چیزی است. از او در مورد خانه و اینکه چه کسی در خانه است پرسیدیم، اما او با بیتفاوتی بسیار، بیآنکه به ما توجّهی کند یا [[بهایی]] بدهد، پاسخ داد که: "خانه از آن [[صاحب]] آن است و همو در آن [[زندگی]] میکند". ما طبق [[دستور]]، خانه را مورد یورش قرار دادیم و هنگامی که وارد شدیم با سرایی [[پاک]] و [[پاکیزه]] و فضایی دلانگیز و آرامبخش روبهرو شدیم. در برابر خویش، پرده زیبا و بینظیری که گویی هماکنون [[نصب]] شده و هیچ دستی به آن نرسیده است، جلبنظر میکرد و وجود کسی در خانه احساس نمیشد. | *یکی از سه نفری است که از اشرار خانهزاد "معتضد" بود. معتضد که کشتن و از میان برداشتن [[امام مهدی|حضرت مهدی]] {{ع}} را در [[دستور]] کار و برنامه [[استبدادی]] خود قرار داده بود، سه تن از اشرار خود، از جمله "[[رشیق]]" را فراخواند و به آنان [[دستور]] داد که بهطور پراکنده و سرّی، چابک و سبکبال به سوی شهر تاریخی سامرّا حرکت کنند. در نقطهای از شهر که برایشان [[وصف]] کرد، به خانهای خواهند رسید که کنار درب و راهرو آن، [[غلام]] رنگینپوستی، برای عادی جلوه دادن اوضاع و رد گم کردن، بافتنی در دست دارد و به کار بافندگی مشغول است. با یافتن آن خانه، بیدرنگ به آنجا یورش برند و سرِ هر کسی را که در خانه یافتند از بدنش جدا و به دربار [[خلافت]] به ارمغان بیاورند<ref>[[سید محمد کاظم قزوینی|قزوینی، سید محمد کاظم]]، [[امام مهدی از تولد تا بعد از ظهور (کتاب)|امام مهدی از تولد تا بعد از ظهور]]، ص ۳۰۹.</ref>. جریان این یورش وحشیانه و شکستخورده، از زبان "[[رشیق]]" چنین است: ما برای اجرای [[دستور]]، به سوی سامرّا شتافتیم و پس از ورود بدان شهر، برنامه را همانگونه که برایمان تشریح شده بود، پیگیری کردیم. خانه موردنظر را یافتیم و در راهرو خانه، [[غلام]] رنگینپوستی را دیدیم که مشغول بافتن چیزی است. از او در مورد خانه و اینکه چه کسی در خانه است پرسیدیم، اما او با بیتفاوتی بسیار، بیآنکه به ما توجّهی کند یا [[بهایی]] بدهد، پاسخ داد که: "خانه از آن [[صاحب]] آن است و همو در آن [[زندگی]] میکند". ما طبق [[دستور]]، خانه را مورد یورش قرار دادیم و هنگامی که وارد شدیم با سرایی [[پاک]] و [[پاکیزه]] و فضایی دلانگیز و آرامبخش روبهرو شدیم. در برابر خویش، پرده زیبا و بینظیری که گویی هماکنون [[نصب]] شده و هیچ دستی به آن نرسیده است، جلبنظر میکرد و وجود کسی در خانه احساس نمیشد. | ||
*پرده را برای ورود به اطاق، کنار زدیم که به ناگاه با سالن بزرگی روبهرو شدیم که گویی دریایی عظیم و موّاج در آن قرار گرفته است و در دورترین کرانه آن، حصیری [[پاک]] و [[پاکیزه]] بر روی [[آب]] گسترده شده و بزرگمردی که زیباترین چهره و پرشکوهترین قامت و هیبت را داشت، بر روی آن به [[نماز]] [[ایستاده]] است. او چنان غرق در [[نیایش]] و رازونیاز با [[خدا]] بود که گویی نه متوجّه آمدن ما شد و نه اعتنایی به سروصدای سلاحهای ما و بگیر و ببند ما داشت. [[احمد]] که یکی از ما سه نفر بود، بیدرنگ برای اجرای [[فرمان]] سردار خودکامه خویش، گام به سالن نهاد، اما در درون [[آب]] قرار گرفت و با غرق شدن فاصله چندانی نداشت که من با [[تلاش]] بسیار، او را از [[آب]] بیرون کشیدم و بیهوش نقش بر [[زمین]] گردید. نفر دوّم با خیرهسری بیشتری کوشید وارد سالن گردد و [[دستور]] ظالمانه [[خلیفه]] را به [[اجرا]] گذارد، اما او نیز به مجرّد پا نهادن بر روی [[آب]]، به [[سرنوشت]] شوم نفر اوّل گرفتار آمد. | *پرده را برای ورود به اطاق، کنار زدیم که به ناگاه با سالن بزرگی روبهرو شدیم که گویی دریایی عظیم و موّاج در آن قرار گرفته است و در دورترین کرانه آن، حصیری [[پاک]] و [[پاکیزه]] بر روی [[آب]] گسترده شده و بزرگمردی که زیباترین چهره و پرشکوهترین قامت و هیبت را داشت، بر روی آن به [[نماز]] [[ایستاده]] است. او چنان غرق در [[نیایش]] و رازونیاز با [[خدا]] بود که گویی نه متوجّه آمدن ما شد و نه اعتنایی به سروصدای سلاحهای ما و بگیر و ببند ما داشت. [[احمد]] که یکی از ما سه نفر بود، بیدرنگ برای اجرای [[فرمان]] سردار خودکامه خویش، گام به سالن نهاد، اما در درون [[آب]] قرار گرفت و با غرق شدن فاصله چندانی نداشت که من با [[تلاش]] بسیار، او را از [[آب]] بیرون کشیدم و بیهوش نقش بر [[زمین]] گردید. نفر دوّم با خیرهسری بیشتری کوشید وارد سالن گردد و [[دستور]] ظالمانه [[خلیفه]] را به [[اجرا]] گذارد، اما او نیز به مجرّد پا نهادن بر روی [[آب]]، به [[سرنوشت]] شوم نفر اوّل گرفتار آمد. | ||
*من با مشاهده وضعیت آن دو، در بهت و [[حیرت]] قرار گرفتم، به ناگزیر به آن [[انسان]] پرشکوه و [[وارسته]] رو آوردم و ضمن پوزشخواهی از یورش به [[حریم]] خانهاش گفتم: "سرورم! از پیشگاه [[خدا]] و شما که [[بنده]] [[شایسته]] او هستی، پوزش میخواهم. به خدای [[سوگند]]! من نمیدانم جریان چیست؟ و به سوی خانه چه کسی آمدهام، اینک به سوی [[خدا]] بازمیگردم و روی [[توبه]] به بارگاه او میآورم...". اما او همچنان بیاعتنا به گفتار من، به [[نماز]] روحبخش خویش مشغول بود و بدین سان [[عظمت]] او و شرایط وصفناپذیر خانهاش، ما را دچار [[وحشت]] و [[اضطراب]] ساخت. شتابان بازگشتیم و [[زبون]] و شکستخورده به سوی [[بغداد]] و دربار [[خلافت]] شتافتیم. | *من با مشاهده وضعیت آن دو، در بهت و [[حیرت]] قرار گرفتم، به ناگزیر به آن [[انسان]] پرشکوه و [[وارسته]] رو آوردم و ضمن پوزشخواهی از یورش به [[حریم]] خانهاش گفتم: "سرورم! از پیشگاه [[خدا]] و شما که [[بنده]] [[شایسته]] او هستی، پوزش میخواهم. به خدای [[سوگند]]! من نمیدانم جریان چیست؟ و به سوی خانه چه کسی آمدهام، اینک به سوی [[خدا]] بازمیگردم و روی [[توبه]] به بارگاه او میآورم...". اما او همچنان بیاعتنا به گفتار من، به [[نماز]] روحبخش خویش مشغول بود و بدین سان [[عظمت]] او و شرایط وصفناپذیر خانهاش، ما را دچار [[وحشت]] و [[اضطراب]] ساخت. شتابان بازگشتیم و [[زبون]] و شکستخورده به سوی [[بغداد]] و دربار [[خلافت]] شتافتیم. | ||