پرش به محتوا

ولایت در قرآن: تفاوت میان نسخه‌ها

۳۱٬۴۵۰ بایت اضافه‌شده ،  ‏۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۲۰
خط ۱۰۱: خط ۱۰۱:
*و اما [[خلافت]] و هم‌چنین [[وصایت]]، معنایی نظیر [[نیابت]] دارد و [[نیابت]] چه تناسبی با [[امامت]] می‌تواند داشته باشد؟ و اما [[ریاست]] در امور [[دین]] و [[دنیا]] نیز همان معنای [[مطاع]] بودن را دارد، چون [[ریاست]] به معنای این است که شخصی در [[اجتماع]] مصدرِ [[حکم]] و [[دستور]] باشد.
*و اما [[خلافت]] و هم‌چنین [[وصایت]]، معنایی نظیر [[نیابت]] دارد و [[نیابت]] چه تناسبی با [[امامت]] می‌تواند داشته باشد؟ و اما [[ریاست]] در امور [[دین]] و [[دنیا]] نیز همان معنای [[مطاع]] بودن را دارد، چون [[ریاست]] به معنای این است که شخصی در [[اجتماع]] مصدرِ [[حکم]] و [[دستور]] باشد.
*پس هیچ‌یک از این معانی با معنای [[امامت]] [[تطبیق]] نمی‌کند، چون [[امامت]] به این معناست که شخص طوری باشد که دیگران از او [[متابعت]] کنند؛ یعنی گفتار و [[کردار]] خود را مطابق گفتار و [[کردار]] او بیاورند و با وجود این، دیگر چه معنا دارد که به پیغمبرِ واجب‌الاطاعه و [[رئیس]] بگویند: {{متن قرآن|إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا}}<ref>«من تو را پیشوای مردم می‌گمارم» سوره بقره، آیه ۱۲۴.</ref> من می‌خواهم تو را [[پیغمبر]] کنم و یا [[مطاع]] [[مردم]] سازم، تا آنچه را با [[نبوت]] خود [[ابلاغ]] میکنی [[اطاعت]] کنند. یا می‌خواهم تو را [[رئیس]] [[مردم]] کنم، تا در امر [[دین]] [[امر و نهی]] کنی. و یا می‌خواهم تو را [[وصی]] یا [[خلیفه]] در [[زمین]] کنم، تا در میان [[مردم]] در مرافعاتشان به حکمِ [[خدا]] [[حکم]] کنی؟<ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۱۹۶-۲۰۲.</ref>.
*پس هیچ‌یک از این معانی با معنای [[امامت]] [[تطبیق]] نمی‌کند، چون [[امامت]] به این معناست که شخص طوری باشد که دیگران از او [[متابعت]] کنند؛ یعنی گفتار و [[کردار]] خود را مطابق گفتار و [[کردار]] او بیاورند و با وجود این، دیگر چه معنا دارد که به پیغمبرِ واجب‌الاطاعه و [[رئیس]] بگویند: {{متن قرآن|إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا}}<ref>«من تو را پیشوای مردم می‌گمارم» سوره بقره، آیه ۱۲۴.</ref> من می‌خواهم تو را [[پیغمبر]] کنم و یا [[مطاع]] [[مردم]] سازم، تا آنچه را با [[نبوت]] خود [[ابلاغ]] میکنی [[اطاعت]] کنند. یا می‌خواهم تو را [[رئیس]] [[مردم]] کنم، تا در امر [[دین]] [[امر و نهی]] کنی. و یا می‌خواهم تو را [[وصی]] یا [[خلیفه]] در [[زمین]] کنم، تا در میان [[مردم]] در مرافعاتشان به حکمِ [[خدا]] [[حکم]] کنی؟<ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۱۹۶-۲۰۲.</ref>.
===[[ولاء]] [[زعامت]]==
*موضوع [[اداره]] [[نظام اجتماعی]] و انجام اموری که [[حفظ]] [[منافع]] و [[مصالح جامعه]] در گرو آنهاست همواره در دایره توجه [[انسان‌ها]] و [[جوامع بشری]] بوده است. گویا [[انسان‌ها]] فطرتاً دارای این [[درک]] هستند که اموری ضروری که بر [[زمین]] مانده است باید [[اداره]] و [[سرپرستی]] شود. این [[درک]] و میل [[فطری]]، گویای [[فطری]] بودن [[جعل]] "[[ولایت]]" و "[[ولایت‌پذیری]]" است. مرحوم [[علامه طباطبائی]] با توضیحی شفاف و روان، [[جعل]] و اعتبار [[ولایت]] را امری [[فطری]] دانسته و درباره آن نوشته است: قلمرو [[ولایت]] یک [[سلسله]] امور ضروری است که در [[جامعه]] از آنِ شخص معیّن نیست و متصدی معیّنی ندارد و خواه [[شخصیت]] صاحب [[کار]]، عُرضه و [[کفایت]] [[اداره]] آنها را نداشته باشد، مانند [[مال]] [[ایتام]] و امور مربوط به مجانین و مَحجورین و غیر آنها و خواه اساساً [[ارتباط]] به [[شخصیت]] معیّن نداشته باشد... [[اسلام]] نیز که [[دینی]] [[فطری]] است و پایه [[احکام]] و [[قوانین]] آن بر اساس [[آفرینش]] گذاشته شده است مسئله [[ولایت]] را که مسئله‌ای [[فطری]] است اِلغا و اِهمال ننموده و با اعتبار دادن آن یک [[حکم]] [[فطری]] [[انسانی]] را [[امضا]] کرده و به جریان انداخته است <ref>محمدحسین طباطبائی، ولایت و زعامت، ص۸.</ref><ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۳۴۴-۳۴۷.</ref>.
====معنای [[ولایت]] [[زعامت]]====
*[[ولایت|ولایتِ]] [[زعامت]]، یعنی [[حقّ]] [[رهبری اجتماعی]] و [[سیاسی]]. [[اجتماع]] [[نیازمند]] به [[رهبر]] است. آن کس که باید زمام امور [[اجتماع]] را به دست گیرد و [[شئون]] [[اجتماعی]] [[مردم]] را [[اداره]] کند و مسلط بر مقدرات [[مردم]] باشد "ولیِّ امر [[مسلمین]]" است. [[پیغمبر اکرم]]{{صل}} در زمان [[حیات]] خودشان [[ولیّ امر مسلمین]] بودند و این [[مقام]] را [[خداوند]] به [[ایشان]] عطا فرموده بود و پس از [[ایشان]] طبق [[ادله]] زیادی که غیر قابل‌ انکار است به [[اهل بیت]]{{عم}} رسیده است<ref>مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۶۶ و ۶۷.</ref>. [[آیه کریمه]] {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ}}<ref>«ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید» سوره نساء، آیه ۵۹.</ref> و هم‌چنین تحسین [[آیات]] [[سوره مائده]] و [[حدیث شریف]] [[غدیر]] {{متن حدیث| مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ}} و عُموم [[آیه]] {{متن قرآن|إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ}}<ref>«سرور شما تنها خداوند است» سوره مائده، آیه ۵۵.</ref> و عُموم [[آیه]] {{متن قرآن|النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ}}<ref>«پیامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» سوره احزاب، آیه ۶.</ref> ناظر به چنین [[ولایتی]] است<ref>مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها، ص۶۷.</ref>.
*در این جهت که [[پیغمبر اکرم]]{{صل}} چنین شأنی را داشته و این یک [[شأن]] [[الهی]] بوده است - یعنی حقی بوده که [[خداوند]] به [[پیغمبر اکرم]]{{صل}} [[عنایت]] فرموده بود نه اینکه از جانب [[مردم]] به آن [[حضرت]] [[تفویض]] شده باشد - میان [[شیعه]] و [[سنّی]] بحثی نیست. اما [[سخن]] در این است که پس از [[پیغمبر اکرم]]{{صل}} [[تکلیف]] "[[ولایت]] [[زعامت]]" چیست؟ افراد [[مردم]] برای اینکه [[اجتماع]] [[متزلزل]] نشود و [[آشوب]] به وجود نیاید، باید از کسی و مقامی به عنوان [[حاکم]] و [[ولیّ]] امر [[اطاعت]] کنند. [[تکلیف]] چنین مقامی چیست؟ آیا [[اسلام]] در این باره تکلیفی معیّن کرده است یا به کلّی [[سکوت]] [[اختیار]] کرده است، و اگر [[تکلیف]] معیّن کرده، چگونه است؟ آیا به [[مردم]] [[اختیار]] داده که بعد از [[پیغمبر]] هر که را می‌خواهند خود [[انتخاب]] کنند و بر دیگران [[اطاعت]] او [[واجب]] است و یا [[پیغمبر اکرم]]{{صل}} قبل از [[رحلت]]، شخص معیّنی را برای [[جانشینی]] خود در این [[مقام]] بزرگ و با اهمیت [[تعیین]] کرد؟<ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۲۱۳-۲۱۴.</ref>.
==== نیاز [[جامعه بشری]] به [[ولایت]] [[زعامت]]====
*[[حیات]] نوع [[انسان]]، حیاتی ممتد و دامنه‌دار بی‌نهایت است که به این [[جنب]] و [[جوش]] چندروزه [[دنیوی]] مقصور نبوده، و با مرگ‌ ومیر از بین نمی‌رود و [[انسان]] مانند دیگر موجودات [[جهان]] به سوی [[خدا]] برگشته و برای همیشه [[زندگی]] خوش‌بختانه یا شوربختانه‌ای خواهد داشت. [[حیات اخروی]]، [[ارتباط]] کامل با [[زندگی دنیوی]] داشته و خوبی و [[بدی]] و [[صلاح]] و [[فساد]] [[اعمال]] این جهانِ گذرا در [[سعادت]] و [[شقاوت]] [[حیات]] آن [[جهان]] بی‌پایان دخیل است.
*[[علوم]] و مَلَکاتی که [[انسان]] کسب می‌کند، به [[نفس]] وی صورتی می‌دهد، که یا هم‌سنخ با [[سعادت]] اوست، و یا مایه [[شقاوت]] او، با وجود این [[تعیین]] راه [[سعادت]] و [[شقاوت انسان]]، و [[قرب]] و بُعدش از [[خدای سبحان]] به عهده همین صورت‌ها است؛ زیرا [[انسان]] به واسطه [[اعمال صالح]] و [[عقاید]] حَقّه و صادقه برای [[نفس]] خود کمالاتی کسب می‌کند، که تنها می‌تواند با [[قرب به خدا]] و [[رضوان]] و [[بهشت]] او [[ارتباط]] داشته باشد، و نیز به واسطه [[اعمال زشت]] و [[عقاید]] [[خرافی]] و [[باطل]] برای [[نفس]] خود صورت‌هایی درست می‌کند، که جز با دنیای فانی و زخارف ناپایدار آن ارتباطی ندارد، و این باعث می‌شود بعد از مفارقت از [[دنیا]] و از دست رفتن [[اختیار]]، به صورت مستقیم به دارالبوار و [[دوزخ]] و [[آتش]] در آید، چون صُوَر [[نفسانی]] او جز با [[آتش]] نمی‌تواند رابطه داشته باشد، و این خود سِیری است [[حقیقی]]<ref>المیزان، ج۲، ص۱۴۷.</ref>.
*[[انسان]] موجودی است [[حقیقی]] و یکی از انواع موجودات و دارای [[آثار وجودی]] [[خارجی]]، و این [[انسان]] از [[ناحیه]] [[علل]] فیاضه که به هر موجودی قابلیتی برای رسیدن به کمالش را می‌دهد، دارای این قابلیت است که به آخِرین مرحله [[کمال]] وجودی‌اش برسد و چون چنین است، پس بر خدای واجب‌الوجود و تام‌الافاضه، [[واجب]] است برای هر نفسی که استعداد رسیدن به کمالی را دارد، افاضه‌ای کند، و شرایطی فراهم آورد، تا آبه [[کمال]] خود برسد، و آنچه بالقوه دارد، بالفعل شود، و این [[کمال]] هر چه می‌خواهد باشد. البته اگر [[نفس]] دارای صفات پسندیده‌ای باشد این [[کمال]] [[سعادت]] خواهد بود، و اگر دارای رذایلی و هیئتی نازیبا بود، البته این [[کمال]]، [[کمال]] در [[شقاوت]] خواهد بود<ref>المیزان، ج۲، ص۱۴۸.</ref>.
*و از آنجایی که این مَلَکات و صورت‌ها که برای [[نفس]] پیدا می‌شود، از راه [[افعال]] اختیاری او، و [[افعال]] اختیاری او هم از راه [[اعتقاد]] به [[درستی]] و [[نادرستی]]، و [[خوف]] از [[نادرستی]]، و [[رجا]] به [[درستی]]، و رغبت به [[منافع]]، و [[ترس]] از ضررها منشأ می‌گیرد، لاجرم آن اِفاضه خدایی لازم است متوجه به [[دعوت دینی]] شود، و [[خدای تعالی]] از راه دعوت‌های [[دینی]] و [[بشارت]] و [[انذار]] و [[تخویف]] و [[تطمیع]]، [[بشر]] را به [[اعمال صالح]] وادار و از [[اعمال زشت]] دور بدارد، تا این دعوت‌های [[دینی]] مایه شفای [[مؤمنین]] گشته، سعادتشان به [[وسیله]] آن به [[کمال]] برسد، و از سوی دیگر مایه خسارت [[ستمگران]] گشته، [[شقاوت]] آنان هم تکمیل گردد، و چون [[دعوت]] احتیاج به [[داعی]] دعوت ‌کننده دارد تا [[متعهد]] و [[مسئول]] این [[دعوت]] شود، لاجرم باید انبیایی برگزیند<ref>المیزان، ج۲، ص۱۴۸.</ref>.
*هرچند [[خدای متعال]]، به صورت [[تکوینی]]، در [[سرشت]] هریک از انواع آفریده‌ها، راهی مشخص و غریزی برای [[سیر]] به سوی [[کمال]] مطلوب متناسب با هر نوع را قرار داده و همه مخلوقات را از [[هدایت تکوینی]] خویش بهره‌مند ساخته است {{متن قرآن|الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى}}<ref>«پروردگار ما کسی است که آفرینش هر چیز را به (فراخور) او، ارزانی داشته سپس راهنمایی کرده است» سوره طه، آیه ۵۰.</ref> و [[انسان]] نیز که یکی از آفریده‌های [[الهی]] است، از این [[قانون]] کلی خارج نیست، او نیز با [[هدایت تکوینی]] به سوی [[کمال]] واقعی خود در حرکت است. علاوه بر این، [[انسان]] افزون بر جنبه‌های غریزی مشترک با سایر آفریده‌ها، از ویژگی اختصاصی دیگری به نام [[عقل]] نیز بهره‌مند است که با کمک آن می‌تواند بسیاری از نیروهای موجود در [[طبیعت]] را در [[خدمت]] خود آورده و از آنها بهره‌برداری کند. [[انسان]]، برخلاف بسیاری دیگر از مخلوقات، موجودی [[اجتماعی]] است. این ویژگی، او را به سوی [[پذیرش]] [[قانون]] و قبول پاره‌ای از محدودیت‌های فردی و [[اجتماعی]] می‌کشاند. از این‌رو، همه انسان‌های سالمی که خواستار [[منافع]] خود هستند، در پی یافتن قانونی اجتماعی‌اند که [[وظیفه]] هر یک از افراد [[اجتماع]] و سزای متخلفان را مشخص کند و تأمین‌کننده [[سعادت]] همه افراد [[جامعه]] باشد.
*اما [[بشر]] نتوانسته است با [[استمداد]] از نیروی [[عقل]] خود، قانونی فراگیر که تأمین کننده [[هدف]] مزبور باشد، تهیه و تدوین کند. مروری گذرا در [[تاریخ]] [[بشر]] نشان می‌دهد که تاکنون [[انسان‌ها]] به خودی خود و بی‌مدد [[وحی]] نتوانسته‌اند به این خواسته اوّلی و ضروری خویش دست یابند. این [[حقیقت]] [[تاریخی]] ما را متوجه نکته‌ای مهم می‌کند که [[قانون]] کامل مشترکی که باید [[سعادت]] [[جامعه بشری]] را تأمین کند و باید [[بشر]] از راه [[آفرینش]] و [[تکوین]] به سوی آن [[هدایت]] شود، اگر تکویناً به عهده خِرَد گذاشته شده بود هر [[انسان]] بخردی آن را [[درک]] می‌کرد؛ چنان‌که سود و زیان و سایر ضروریات [[زندگی]] خود را [[درک]] می‌کند ولی از چنین قانونی تاکنون خبری نیست... و چون به مقتضای [[نظریه]] [[هدایت عمومی]]، وجود چنین درکی در نوع [[انسان]] [[ضرورت]] است، ناگزیر باید دستگاه درک‌ کننده دیگری در میان نوع [[انسانی]] وجود داشته باشد که [[وظایف]] واقعی [[زندگی]] را به آنان بفهماند و در دسترس همگان گذارد و این [[شعور]] و [[درک]] که غیر از [[عقل]] و [[حس]] است، شعورِ [[وحی]] نامیده می‌شود<ref>محمدحسین طباطبائی، شیعه در اسلام، ص۸۰- ۸۴.</ref>.
*حال، شاید بعضی بگویند: در این [[دعوت]]، همان [[عقل]] خود [[انسان‌ها]] که [[پیغمبر]] باطنی‌شان است [[کافی]] است، چون [[عقل]] هم می‌گوید [[انسان]] در [[اعتقاد]] و عمل باید راه [[حق]] را [[پیروی]] کند، و طریق [[فضیلت]] و [[تقوا]] را پیش گیرد، دیگر چه احتیاجی به [[انبیا]] هست؟
*[[علامه طباطبائی]] [[پاسخ]] می‌دهد: آن [[عقلی]] که [[انسان]] را به [[حق]] [[دعوت]] می‌کند [[عقل عملی]] است، که به [[حُسن]] و قُبح [[حکم]] می‌کند، و برای ما مشخص می‌کند چه عملی حَسن و [[نیکو]]، و چه عملی [[قبیح]] و [[زشت]] است، نه عقلِ نظری که وظیفه‌اش تشخیص [[حقیقت]] هرچیز است و [[عقل عملی]]، مقدمات [[حکم]] خود را از [[احساسات]] [[باطنی]] می‌گیرد، که در هر [[انسانی]] در آغاز وجودش بالفعل موجود است و احتیاج به فعلیت پیدا کردن ندارد، و این [[احساسات]] همان قوای شهویه و غضبیه است، و اما قوّۀ ناطقۀ قدسیه در آغاز وجود [[انسان]] بالقوّه است، و هیچ فعلیتی ندارد و این [[احساسات]] [[فطری]] خودش عامل [[اختلاف]] است<ref>محمدحسین طباطبائی، شیعه در اسلام، ص۲۲۳.</ref>.
*خلاصه [[کلام]] اینکه: [[عقل عملی]] مقدمات خود را از [[احساسات]] می‌گیرد، و بالفعل در [[انسان]] موجود است، نمی‌تواند و نمی‌گذارد که [[عقل]] بالقوّۀ [[انسان]] مبدل به بالفعل گردد، چنان‌که وضع [[انسان‌ها]] را به چشم خود می‌بینیم که هر [[قوم]] و یا فردی که [[تربیت]] [[صالح]] ندیده باشد، به زودی به سوی توحش و بربریت متمایل می‌شود، با اینکه همه انسان‌های وحشی، هم [[عقل]] دارند، و هم فطرتشان علیه آنان [[حکم]] می‌کند، می‌بینیم که هیچ کاری صورت نمی‌دهند. پس ناگزیر باید بپذیریم که ما ابنای [[بشر]] هرگز از [[نبوت]] بی‌نیاز نیستیم، چون [[نبی]] کسی است که از [[ناحیه]] [[خدا]] مؤید شده، و [[عقل]] خود ما نیز نبوتش را [[تأیید]] کرده باشد<ref>محمدحسین طباطبائی، شیعه در اسلام، ص۲۲۳.</ref>.
*پس [[انسان‌ها]] [[نیازمند]] [[پیامبری]] هستند که [[احکام]] و [[دستورهای الهی]] را برای‌شان بیاورد. این [[احکام]] و [[نوامیس دینی]]، که یک دسته از آنها، همان مقررات [[اجتماعی]] هستند، در [[ظاهر]]، یک [[سلسله]] [[افکار]] [[اجتماعی]] می‌باشند، [[ارتباط]] آنها با [[سعادت]] و [[شقاوت]] [[اخروی]] و به عبارت ساده [[دینی]] با [[نعمت‌های بهشتی]] و نعمت‌های دوزخی، منوط به واقعیت‌هایی است که به واسطه عمل به آن نوامیس و مقررات یا ترک آنها، در [[انسان]] به وجود آمده و در پس پرده [[حس]] [[ذخیره]] شده و پس از انتقال وی به نشئه [[آخرت]] و پاره شدن پرده [[غفلت]] و حجابِ انیّت، برای [[انسان]] [[ظاهر]] و مکشوف افتد... پس زیرِ لفافه [[زندگی اجتماعی]]، که [[انسان]] با رعایت [[نوامیس دینی]] به سر می‌برد، واقعیتی است زنده، و حیاتی است [[معنوی]]، که نعمت‌های [[اخروی]] و خوش‌بختی‌های همیشگی، از آن سرچشمه گرفته و به عبارت دیگر، مظاهر وی، این [[حقیقت]] و واقعیت است که به نام "[[ولایت]]" نامیده می‌شود<ref>محمدحسین طباطبائی، ظهور شیعه، ص۱۳۹.</ref>.
*از نظر [[علامه طباطبائی]]، [[نبوت]]، واقعیتی است که [[احکام دینی]] و نوامیس خدایی مربوط به [[زندگی]] را به دست آورده و به [[مردم]] می‌رساند و و [[ولایت]]، واقعیتی است که در نتیجه عمل به فرآورده‌های [[نبوت]] و نوامیس خدایی در [[انسان]] به وجود می‌آید. و به عبارت دیگر، نسبت میان [[نبوت]] و [[ولایت]]، نسبت [[ظاهر]] و [[باطن]] است و [[دین]] که متاع [[نبوت]] است، [[ظاهر]] [[ولایت]]، و [[ولایت]] [[باطن نبوت]] است<ref>محمدحسین طباطبائی، ظهور شیعه، ص۱۳۹.</ref>.
*[[علامه طباطبائی]] در رساله [[مرجعیت]] و [[زعامت]]، بعد از [[اثبات]] [[فطری]] بودن [[ولایت]] [[زعامت]]، تأکید می‌ورزد: هر [[انسانی]] با نهادِ [[خدادادی]] خود [[درک]] می‌کند که هر [[کار]] ضروری، که متصدی معیّنی ندارد باید برای آن [[سرپرستی]] گماشت. [[اسلام]] نیز چون یک [[دین فطری]] است و پایه [[احکام]] و [[قوانین]] آن روی اساس [[آفرینش]] گذاشته شده است مسئله [[ولایت]] را که مسئله‌ای [[فطری]] است الغا و اِهمال ننموده و با اعتبار دادن به آن، یک [[حکم]] [[فطری]] [[انسانی]] را [[امضا]] کرده و به جریان انداخته است<ref> محمدحسین طباطبائی، رساله مرجعیت و زعامت، ص۷۵ به بعد. این رساله در کتاب بحثی درباره مرجعیت و روحانیت، تألیف عده‌ای از دانشمندان چاپ شده است.</ref>.
*[[ایشان]] با استناد به [[آیه شریفه]] {{متن قرآن|فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ}}<ref>«بنابراین با درستی آیین روی (دل) را برای این دین راست بدار! بر همان سرشتی که خداوند مردم را بر آن آفریده است؛ هیچ دگرگونی در آفرینش خداوند راه ندارد؛ این است دین استوار اما بیشتر مردم نمی‌دانند» سوره روم، آیه ۳۰.</ref>. اثبات می‌کند [[تمام]] موجودات [[جهان هستی]]، در حرکتی طبیعی از هدایتی عمومی برخوردارند و [[انسان]] نیز به عنوان جزئی از این [[جهان]]، از [[قانون]] عمومی [[آفرینش]] که هر یک از موجودات را به [[هدف]] و [[کمال وجودی]] لایق خود می‌رساند و [[رهبری]] می‌کند، مستثنا نیست، لذا [[انسان]] نیز که به سوی مقاصد [[زندگی]] و [[هدف]] کمالی خود با [[شعور]] و [[اراده]] رهسپار می‌شود، ناچار [[هدایت]] و [[الهام]] [[تکوینی]] مزبور در مورد وی به صورت [[علوم]] و [[افکار]] جلوه خواهد کرد<ref>محمدحسین طباطبائی، رساله مرجعیت و زعامت، ص۷۷.</ref>. روی همین [[اصل]] کلی - که پایه [[اسلام]] بر [[فطرت]] گذاشته شده است -[[احکام]] ضروری [[فطرت]] در [[اسلام]] [[امضا]] شده و یکی از ضروریات و واضحات [[احکام فطرت]]، همان مسئله "[[ولایت]]" است<ref>محمدحسین طباطبائی، رساله مرجعیت و زعامت، ص۷۹.</ref>.
*از نظر [[علامه طباطبائی]]، [[بشر]] با [[فطرت]] و نهاد خدادادی‌اش، به [[حکومت]] و [[اداره]] [[جامعه]] بی‌اعتنا نبوده، آرام نمی‌نشیند و خواه‌ناخواه شخص یا مقامی نامزد [[سرپرستی]] آن قرار می‌دهد. این سِمَت که به موجب آن، شخص یا مقامی متصدی امور دیگران شده و مانند شخصیتی واقعی کارهای [[زندگی]] آنها را [[اداره]] می‌نماید، "[[ولایت]]" نامیده می‌شود<ref>محمدحسین طباطبائی، رساله مرجعیت و زعامت، ص۷۴.</ref><ref>[[هادی اکبری ملک‌آبادی|اکبری]] و [[رقیه یوسفی سوته|یوسفی]]، [[ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی (کتاب)| ولایت از دیدگاه علامه طباطبایی]]، ص۲۱۴-۲۲۱.</ref>.
====رابطه [[اولی‌الامر]] و [[ولایت]] [[زعامت]]==
[[علامه]] در [[تفسیر آیه]] {{متن قرآن|يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ}}<ref>«ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید» سوره نساء، آیه ۵۹.</ref> به دو [[شأن]] از [[شئون پیامبر]] اکرم{{صل}} اشاره کرده است:
[[خدای تعالی]] از این [[دستور]] که [[مردم]] او را [[اطاعت]] کنند منظوری جز این ندارد که ما او را در آنچه از طریق [[پیامبر]] عزیزش به سوی ما [[وحی]] کرده [[اطاعت]] کنیم و [[معارف]] و شرایعش را به کار بندیم و اما [[رسول]] گرامی‌اش دو جنبه دارد؛ یکی: جنبه [[تشریع]]، بدانچه پروردگارش از غیر طریق [[قرآن]] به او [[وحی]] فرموده؛ یعنی همان جزئیات و تفاصیل [[احکام]] که آن جناب برای کلّیات و مجملات کتاب و متعلقات آنها [[تشریع]] کردند، و [[خدای تعالی]] در این باره فرموده: {{متن قرآن|وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ}}<ref>«(آنان را) با برهان‌ها (ی روشن) و نوشته‌ها (فرستادیم) و بر تو قرآن را فرو فرستادیم تا برای مردم آنچه را که به سوی آنان فرو فرستاده‌اند روشن گردانی و باشد که بیندیشند» سوره نحل، آیه ۴۴.</ref>؛ دوم یک دسته دیگر از [[احکام]] و آرایی است که آن جناب به مقتضای [[ولایتی]] که بر [[مردم]] داشتند و زمام [[حکومت]] و [[قضا]] را در دست داشتند صادر میکردند، و [[خدای تعالی]] در این باره فرموده: {{متن قرآن|لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ}}<ref>«ما این کتاب (آسمانی) را بر تو، به حق فرو فرستاده‌ایم تا در میان مردم بدانچه خداوند به تو نمایانده است داوری کنی» سوره نساء، آیه ۱۰۵.</ref> و این همان رأیی است که [[رسول خدا]]{{صل}} با آن بر [[ظواهر]] [[قوانین]] [[قضا]] در بین [[مردم]] [[حکم]] میکرد. و هم‌چنین آن رأیی است که در امور مهم به کار میبست، و [[خدای تعالی]] دستورش داده بود که وقتی میخواهد آن [[رأی]] را به کار بزند، قبلاً [[مشورت]] بکند، و فرموده: {{متن قرآن|وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ}}<ref>«و با آنها در کار، رایزنی کن و چون آهنگ (کاری) کردی به خداوند توکل کن» سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.</ref>. ملاحظه میفرمایید که [[مردم]] را در [[مشورت]] [[شرکت]] داده، ولی در تصمیم‌گیری شرکت نداده، و تصمیمِ خود آن جناب (به [[تنهایی]]) را معتبر شمرده است<ref>المیزان، ج۴، ص۳۸۷.</ref>.
با توجه به مطلب یاد شده روشن می‌شود که [[اطاعت رسول]]، معنایی، و [[اطاعت]] [[خدای سبحان]]، معنایی دیگر دارد هرچند [[اطاعت از رسول خدا]]{{صل}}، در [[حقیقت]] [[اطاعت از خدا]] نیز هست، چون تشریع‌کننده تنها خداست، زیرا اوست که اطاعتش [[واجب]] است، چنان‌که در [[آیه]]: {{متن قرآن|وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ}}<ref>«و ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای آنکه به اذن خداوند از او فرمانبرداری کنند» سوره نساء، آیه ۶۴.</ref>، [[وجوب اطاعت]] [[رسول]] را هم منوط به [[اذن خدا]] دانسته، پس بر [[مردم]] [[واجب]] است [[رسول]] را در دو [[ناحیه]] [[اطاعت]] کنند؛ یکی: [[ناحیه]] احکامی که به [[وسیله]] [[وحی]] بیان می‌کند، و دیگر: احکامی که خودش در قالب نظریه و [[رأی]] صادر مینماید<ref>المیزان، ص۳۸۸.</ref>.
اینکه [[خداوند]] در [[آیه]] مذکور، کلمه {{متن قرآن|أَطِيعُوا}} را دوبار تکرار کرده به [[دلیل]] این است که بفهماند [[اطاعت خدا]] یک نحوه [[اطاعت]] است و [[اطاعت رسول]] نحوه‌ای دیگر. اما [[اولی‌الامر]] - هرکس که باشند - بهره‌ای از [[وحی]] ندارند، و کار آنان تنها صادر نمودن آرایی است که به نظرشان صحیح میرسد، و [[اطاعت]] آنان در آن آرا و در اقوالشان بر [[مردم]] [[واجب]] است، همان‌طور که [[اطاعت رسول]] در آرایَش و اقوالش بر [[مردم]] [[واجب]] بود. [[اولی‌الامر]] [[حق]] ندارند [[حکم]] جدیدی غیر از [[حکم خدا]] و [[رسول]] وضع کنند، و نیز نمی‌توانند حکمی از [[احکام ثابت]] در کتاب و [[سنّت]] را نَسخ نمایند. پس [[اولی‌الامر]]، اختیاری در تشریح [[شرایع]] و یا [[نسخ]] آن ندارند، و تنها امتیازشان بر دیگران این است که [[حکم خدا]] و [[رسول]]، یعنی کتاب و [[سنّت]] به آنان سپرده شده، لذا [[خدای تعالی]] در [[آیه]] ۵۹ [[سوره نساء]]، که سخن در ردّ [[حکم]] دارد، نام آنان را [[نبرد]]، و فقط فرمود: {{متن قرآن|فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ...}}، از اینجا میفهمیم که [[خدای تعالی]] یک [[اطاعت]] دارد و [[رسول]] و [[اولی‌الامر]] هم یک [[اطاعت]] دارند، و به همین جهت فرمود: {{متن قرآن|أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ}}<ref>«ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید» سوره نساء، آیه ۵۹.</ref><ref>المیزان، ج۴، ص۳۹۰.</ref>.
اما آیا [[اولی‌الامر]] باید همانند [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[معصوم]] باشند؟ و مصداق‌های [[اولی‌الامر]] چه کسانی هستند که [[مردم]] باید بعد از [[پیامبر اکرم]]{{صل}} از آنها [[پیروی]] کنند؟ و منظور از کلمه "امر" در عنوانِ [[اولی‌الامر]] چیست؟


==منابع==
==منابع==
۱۱۵٬۳۴۹

ویرایش