←مقدمه
(صفحهای تازه حاوی «{{ویرایش غیرنهایی}} {{امامت}} <div style="padding: 0.0em 0em 0.0em;"> : <div style="background-color: rgb(252, 252, 233)...» ایجاد کرد) |
(←مقدمه) |
||
| خط ۸: | خط ۸: | ||
==مقدمه== | ==مقدمه== | ||
مهاجر [[فرزند]] [[خالد بن ولید انصاری]]، [[قریشی]] و مخزومی است. وی و برادرش [[عبدالرحمان بن خالد]]، در زمان [[رسول خدا]]{{صل}} خردسال بودند، ولی پس از بزرگ شدن دچار سرنوشتی متفاوت شدند؛ زیرا [[عبدالرحمان بن خالد]] در [[صفین]] جزو [[سپاهیان]] [[معاویه]] بود و برادرش مهاجر بن خالد در زمرۀ [[اصحاب علی]]{{ع}} بود و آن [[حضرت]] را [[یاری]] کرد<ref>ر.ک: اسدالغابه، ج۴، ص۴۲۳؛ الاصابه، ج۶، ص۲۶۵؛ شرح ابن ابی الحدید، ج۱۱، ص۶۹؛ تنقیح المقال، ج۳، ص۲۶۰؛ اعیان الشیعه، ج۱۰، ص۱۴۲.</ref>. و به قولی در [[صفین]] به [[شهادت]] رسید<ref>تنقیح المقال، ج۳، ص۲۶۰؛ الغدیر، ج۹، ص۳۶۸.</ref>. | |||
همچنین [[نقل]] شده که | همچنین [[نقل]] شده که مهاجر در [[جنگ جمل]] هم [[امام]] را [[یاری]] کرد و در آن [[جنگ]] یک چشم خود را از دست داد<ref>اسدالغابه، ج۴، ص۴۲۳.</ref>. | ||
در [[نقل]] مؤرخان آمده که: روزی [[معاویه]] برای [[مردم]] [[شام]] [[خطبه]] خواند و گفت: ای [[مردم]] [[شام]]، سن من زیاد شده و [[مرگ]] من فرا رسیده است و میخواهم کسی را برای شما قرار دهم که [[کشور]] شما را به خوبی [[نظام]] دهد و [[حفظ]] کند، لذا [[رأی]] و نظر خودتان را برای من بگویید؟ (منظور [[معاویه]] [[فرزند]] خودش [[یزید]] بود) اما [[مردم]] [[اجتماع]] کردند و گفتند: ما به [[عبدالرحمان بن خالد]] ([[برادر]] | در [[نقل]] مؤرخان آمده که: روزی [[معاویه]] برای [[مردم]] [[شام]] [[خطبه]] خواند و گفت: ای [[مردم]] [[شام]]، سن من زیاد شده و [[مرگ]] من فرا رسیده است و میخواهم کسی را برای شما قرار دهم که [[کشور]] شما را به خوبی [[نظام]] دهد و [[حفظ]] کند، لذا [[رأی]] و نظر خودتان را برای من بگویید؟ (منظور [[معاویه]] [[فرزند]] خودش [[یزید]] بود) اما [[مردم]] [[اجتماع]] کردند و گفتند: ما به [[عبدالرحمان بن خالد]] ([[برادر]] مهاجر بن خالد) [[رضایت]] میدهیم که بعد از تو [[حاکم]] و فرمانروای ما باشد. | ||
[[معاویه]] از این پیشنهاد سخت ناراحت شد ولی [[ناراحتی]] خود را مخفی کرد و در [[فکر]] رفت تا با توطئهای او را به [[قتل]] برساند تا آنکه [[عبدالرحمان بن خالد]] مریض شد، [[معاویه]] با پزشکی که در دربار و [[یهودی]] بود و به او [[اعتماد]] داشت صحبت کرد و از او خواست با مقداری سم که به او داد برای معالجه [[عبدالرحمان بن خالد]] برود و به جای دارو، سم را به او بدهد و او را هلاک کند! آن دکتر [[یهودی]] این کار را کرد و سم، اندرون [[عبدالرحمان بن خالد]] را پاره پاره کرد و از [[دنیا]] رفت، ([[معاویه]] با این [[توطئه]] ناجوانمردانه [[رقیب]] فرزندش [[یزید]] را از سر [[راه]] برداشت) اما وقتی این خبر به | [[معاویه]] از این پیشنهاد سخت ناراحت شد ولی [[ناراحتی]] خود را مخفی کرد و در [[فکر]] رفت تا با توطئهای او را به [[قتل]] برساند تا آنکه [[عبدالرحمان بن خالد]] مریض شد، [[معاویه]] با پزشکی که در دربار و [[یهودی]] بود و به او [[اعتماد]] داشت صحبت کرد و از او خواست با مقداری سم که به او داد برای معالجه [[عبدالرحمان بن خالد]] برود و به جای دارو، سم را به او بدهد و او را هلاک کند! آن دکتر [[یهودی]] این کار را کرد و سم، اندرون [[عبدالرحمان بن خالد]] را پاره پاره کرد و از [[دنیا]] رفت، ([[معاویه]] با این [[توطئه]] ناجوانمردانه [[رقیب]] فرزندش [[یزید]] را از سر [[راه]] برداشت) اما وقتی این خبر به مهاجر بن خالد رسید، که برادرش [[عبدالرحمان بن خالد|عبدالرحمان]] را [[معاویه]] به دست دکتر دربار کشته است، سخت ناراحت شد و مخفیانه به [[دمشق]] آمد و با [[غلام]] خودش در کمین دکتر نشستند، همین که دکتر از [[قصر]] [[معاویه]] خارج شد به او حمله کردند، همراهان دکتر همگی فرار کردند و مهاجر توانست دکتر [[یهودی]] [[قاتل]] برادرش را به [[قتل]] برساند، اما مهاجر پس از [[قتل]] پزشکِ دربار، فرار کرد و به قولی دستگیر شد و او را نزد [[معاویه]] بردند. [[معاویه]] گفت: پزشک مرا کشتی؟ گفت: آری، [[مأمور]] را کشتم و هنوز آمر یعنی [[معاویه]] زنده است<ref>الغدیر، ج۷، ص۱۴۷؛ ج۱۰، ص۲۳۳.</ref>. | ||
از این داستان معلوم میشود | از این داستان معلوم میشود مهاجر در [[صفین]] به [[شهادت]] نرسیده است ولی او همواره از [[شیعیان]] و علاقهمندان [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} بود تا از [[دنیا]] رفت.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام علی ج۲ (کتاب)|اصحاب امام علی]]، ج۲، ص۱۳۵۳-۱۳۵۴.</ref> | ||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||