غیلان بن سلمه: تفاوت میان نسخه‌ها

۱٬۰۳۴ بایت حذف‌شده ،  ‏۸ مارس ۲۰۲۱
خط ۱۶: خط ۱۶:


==غیلان و [[سفر]] به [[ایران]]==
==غیلان و [[سفر]] به [[ایران]]==
غیلان، مردی [[اندیشمند]]، [[حکیم]] و شاعر بود. وقتی [[ابوسفیان]] و برخی از [[قریش]] و عده‌ای از [[قبیله ثقیف]] برای [[تجارت]] به سوی ایران حرکت کردند، در [[راه]] ابوسفیان همراهان را گرد آورد و به آنها گفت اور مولانا: "سفر خطرناکی [[مودودی]] در پیش گرفته‌ایم، زیرا به کشوری می‌رویم که [[محل]] تجارت ما نیست و در این باره سابقه‌ای نداریم و از طرفی، بدون اجازه می‌رویم. کیست که [[حفظ]] سرمایه‌ها را ضمانت کند و نیمی از سود تمام [[اموال]]، [[مال]] او باشد و ما نیز [[مسئول]] [[خون]] او نباشیم و اگر خطری متوجه ما شد، پاسخ دهد".
غیلان، مردی [[اندیشمند]]، [[حکیم]] و شاعر بود. وقتی [[ابوسفیان]] و برخی از [[قریش]] و عده‌ای از [[قبیله ثقیف]] برای [[تجارت]] به سوی ایران حرکت کردند، در [[راه]] ابوسفیان همراهان را گرد آورد و به آنها گفت: "سفر خطرناکی در پیش گرفته‌ایم، زیرا به کشوری می‌رویم که [[محل]] تجارت ما نیست و در این باره سابقه‌ای نداریم و از طرفی، بدون اجازه می‌رویم. کیست که [[حفظ]] سرمایه‌ها را ضمانت کند و نیمی از سود تمام [[اموال]]، [[مال]] او باشد و ما نیز [[مسئول]] [[خون]] او نباشیم و اگر خطری متوجه ما شد، پاسخ دهد".
[[غیلان]] گفت: "من این ضمانت را می‌پذیرم" و این [[شعر]] را خواند:
[[غیلان]] گفت: "من این ضمانت را می‌پذیرم". سپس غیلان با قافله به [[مدائن]] وارد شد و [[لباس]] زرد [[زیبایی]] پوشید و جلو قصر کسری آمد و اجازه خواست و به قصر وارد شد. او را پشت نرده آهنین نگه داشتند. سپس مترجم گفت: "پادشاه می‌گوید: چرا بدون اجازه وارد [[کشور]] ما شدید؟"
{{عربی|فلو رآنی أبو غیلان إذ [[حسرت]] عن الأمور بأمر ما له طبق
 
لقال رغب و رهب أنت بینهما  [[حب]] الحیاة و هول النفس و الشفق
اما مشفت [[علی]] [[مجد]] و مکرمة  أو أسوة لک فیمن یهلک الورق}}؛
١- اگر ابوغیلان مرا می‌دید، زمانی که پاره‌ای از امور از دست من رفته بود به همراه حادثه‌ای که [[طاقت]] مقابله با آن نبود؛
۲- می‌گفت: تو میان [[بیم و امید]] باش؛ از یک سوی علاقه به [[زندگی]] و از سوی دیگر [[ترس]] بر جانت.
٣- یا مشرف به مجد و کرامتی و یا تو نیز به دنبال کسانی باش که مال [[دنیا]] آنها را نابود می‌کند.
سپس غیلان با قافله به [[مدائن]] وارد شد و [[لباس]] زرد [[زیبایی]] پوشید و جلو قصر کسری آمد و اجازه خواست و به قصر وارد شد. او را پشت نرده آهنین نگه داشتند. سپس مترجم گفت: "پادشاه می‌گوید: چرا بدون اجازه وارد [[کشور]] ما شدید؟"
غیلان: "من با شما سابقه [[دشمنی]] نداشتم و جاسوس هم نیستم، بلکه اموال تجارتی به کشور آورده‌ام، اگر پسندیدید مال شما و اگر نپسندیدید آنها را بر می‌گردانیم".
غیلان: "من با شما سابقه [[دشمنی]] نداشتم و جاسوس هم نیستم، بلکه اموال تجارتی به کشور آورده‌ام، اگر پسندیدید مال شما و اگر نپسندیدید آنها را بر می‌گردانیم".
همان طور که غیلان مشغول صحبت بود صدای بارگی کسری بلند شد و غیلان فوری به [[خاک]] افتاد.
 
همان طور که غیلان مشغول صحبت بود صدای کسری بلند شد و غیلان فوری به [[خاک]] افتاد.
 
مترجم: "شاه می‌پرسد: چرا [[سجده]] کردی؟"
مترجم: "شاه می‌پرسد: چرا [[سجده]] کردی؟"
غیلان: "در این مکانی که صدایی بلند نمی‌شود صدای بلندی شنیدم و [[حدس]] زدم صدای کسری باشد؛ به [[احترام]] صدای او به خاک افتادم". کسری از پاسخ او خوشش آمد و [[دستور]] داد فرشی برایش بگسترانند تا بر آن بنشیند. غیلان دید که عکس کسری روی فرش نقش شده پس آن را پیچید و بالای سر نهاد.
غیلان: "در این مکانی که صدایی بلند نمی‌شود صدای بلندی شنیدم و [[حدس]] زدم صدای کسری باشد؛ به [[احترام]] صدای او به خاک افتادم". کسری از پاسخ او خوشش آمد و [[دستور]] داد فرشی برایش بگسترانند تا بر آن بنشیند. غیلان دید که عکس کسری روی فرش نقش شده پس آن را پیچید و بالای سر نهاد.
کسری: "این فرش را برای نشستن تو آورده‌ایم".
کسری: "این فرش را برای نشستن تو آورده‌ایم".
[[غیلان]]: "می‌دانم، اما چون عکس [[پادشاه]] را در روی آن دیدم، برای [[احترام]] آن را بر روی گرامی‌ترین اعضایم نهادم".
[[غیلان]]: "می‌دانم، اما چون عکس [[پادشاه]] را در روی آن دیدم، برای [[احترام]] آن را بر روی گرامی‌ترین اعضایم نهادم".
کسری از این سخن خوشش آمد و پرسید: آیا فرزند هم داری؟
کسری از این سخن خوشش آمد و پرسید: آیا فرزند هم داری؟
غیلان: آری چند فرزند دارم.
غیلان: آری چند فرزند دارم.
کسری: کدامیک از فرزندانت را بیشتر [[دوست]] داری.
کسری: کدامیک از فرزندانت را بیشتر [[دوست]] داری.
غیلان: {{عربی|الصغیر حتی یکبر و المریض حتی یبرء و الغایب حتی یؤب}}؛ [[کودک]] را تا اینکه بزرگ شود؛ مریض را تا هنگامی که خوب شود، و آنکه دور است تا وقتی که برگردد.
 
کسری: "عجب پاسخ حکیمانه‌‍ای دادی! تو را با چنین سخنان حکیمانه چه مناسبت که در محیطی دور از [[دانش]] پرورش یافته‌ای؟ بگو ببینم در [[وطن]] غذای تو چیست؟"
غیلان: [[کودک]] را تا اینکه بزرگ شود؛ مریض را تا هنگامی که خوب شود، و آنکه دور است تا وقتی که برگردد.
 
کسری: "عجب پاسخ حکیمانه‌ای دادی! تو را با چنین سخنان حکیمانه چه مناسبت که در محیطی دور از [[دانش]] پرورش یافته‌ای؟ بگو ببینم در [[وطن]] غذای تو چیست؟"
 
غیلان: "نان گندم".
غیلان: "نان گندم".
کسری: "این [[عقل]] و [[خرد]] اثر نان گندم است نه شیر و خرما که [[خوراک]] عرب‌هاست". سپس [[دستور]] داد [[اموال]] تجارتی آنها را به [[بهترین]] قیمت بخرند و ایشان را به وطن خود برگردانند. همچنین کسی را همراه ایشان فرستاد تا به کمک غیلان در [[طائف]] قصری برای کسری بسازد<ref>الاصابه، ابن حجر، ج۵، ص۲۵۵.</ref>.<ref>[[عبدالرضا عسکری|عسکری، عبدالرضا]]، [[غیلان بن سلمه (مقاله)|مقاله «غیلان بن سلمه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۴۵۶.</ref>
 
کسری: "این [[عقل]] و [[خرد]] اثر نان گندم است نه شیر و خرما که [[خوراک]] عرب‌هاست". سپس [[دستور]] داد [[اموال]] تجارتی آنها را به [[بهترین]] قیمت بخرند و ایشان را به وطن خود برگردانند. همچنین کسی را همراه ایشان فرستاد تا به کمک غیلان در [[طائف]] قصری برای کسری بسازد<ref>الاصابه، ابن حجر، ج۵، ص۲۵۵.</ref>.<ref>[[عبدالرضا عسکری|عسکری، عبدالرضا]]، [[غیلان بن سلمه (مقاله)|مقاله «غیلان بن سلمه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۶، ص۴۶۵-۴۶۷.</ref>


==غیلان و شرکت در [[غزوه حنین]]==
==غیلان و شرکت در [[غزوه حنین]]==
۱۱۵٬۳۵۳

ویرایش