عداس غلام شیبه در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

جز
جز (جایگزینی متن - '\<div\sstyle\=\"background\-color\:\srgb\(252\,\s252\,\s233\)\;\stext\-align\:center\;\sfont\-size\:\s85\%\;\sfont\-weight\:\snormal\;\"\>(.*)\[\[(.*)\]\](.*)\"\'\'\'(.*)\'\'\'\"(.*)\<\/div\>\n\<div\sstyle\=\"background\-color\:\srgb\(255\,\s245\,\s227\)\;\stext\-align\:center\;\sfont\-size\:\s85\%\;\sfont\-weight\:\snormal\;\"\>(.*)\<\/div\>\n\n' به '{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = $2 | عنوان مدخل = $4 | مداخل مرتبط = $6 | پرسش مرتبط = }} ')
خط ۱: خط ۱:
{{امامت}}
{{مدخل مرتبط
{{مدخل مرتبط
| موضوع مرتبط = عداس غلام شیبه
| موضوع مرتبط = عداس غلام شیبه
خط ۴۰: خط ۳۹:


قول دوم را [[حکیم بن حزام]] می‌گوید: چون به ثنیة البیضاء<ref>محلی در کنار چاه‌های نفخ و بر سر راه مدینه.</ref> رسیدیم، دیدم عداس آنجا نشسته و [[مردم]] از کنارش می‌گذرند. چون پسران [[ربیعه]] از کنار او گذشتند، بلند شد و ساق‌های پای ایشان را چسبید و گفت: "پدر و مادرم فدای شما باد! به خدا او [[رسول]] خداست و شما به سوی کشتارگاه خود می‌روید" و از چشمانش [[اشک]] فرو می‌ریخت. آنجا من هم [[تصمیم]] گرفتم برگردم، ولی باز نگشتم. در این هنگام، [[عاص بن منبه بن حجاج]] هم پس از رفتن عتبه و شیبه کنار عداس ایستاد و به او گفت: "چرا [[گریه]] می‌کنی؟" او گفت: "وضع این دو سرورم که سروران [[اهل]] وادی هم هستند و به جنگ [[پیامبر خدا]] و به کشتارگاه خود می‌روند، مرا به گریه انداخته است". [[عاص]] گفت: "مگر [[محمد]]، رسول خداست؟" در این هنگام، عداس در حالی که سخت به [[هیجان]] آمده و موهایش سیخ شده بود و می‌گریست، گفت: "آری، آری، به خدا که او [[فرستاده خدا]] برای همه مردم است". عاص بن منبه [[مسلمان]] شد و در عین حال با حالت [[شک و تردید]] به [[راه]] افتاد و در جنگ بدر همراه [[مشرکان]] کشته شد و گفته شده است که [[عداس]] هم برگشت و در [[بدر]] حضور نداشت. برخی هم گفته‌اند در بدر حاضر بوده و آن [[روز]] کشته شده است<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۳۳-۳۵. به نظر واقدی، عداس در بدر حضور نداشت.</ref>.<ref>[[عبدالرضا عسکری|عسکری، عبدالرضا]]، [[عداس غلام شیبه (مقاله)|مقاله «عداس غلام شیبه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]،  ج۶، ص۲۵۳-۲۵۴.</ref>
قول دوم را [[حکیم بن حزام]] می‌گوید: چون به ثنیة البیضاء<ref>محلی در کنار چاه‌های نفخ و بر سر راه مدینه.</ref> رسیدیم، دیدم عداس آنجا نشسته و [[مردم]] از کنارش می‌گذرند. چون پسران [[ربیعه]] از کنار او گذشتند، بلند شد و ساق‌های پای ایشان را چسبید و گفت: "پدر و مادرم فدای شما باد! به خدا او [[رسول]] خداست و شما به سوی کشتارگاه خود می‌روید" و از چشمانش [[اشک]] فرو می‌ریخت. آنجا من هم [[تصمیم]] گرفتم برگردم، ولی باز نگشتم. در این هنگام، [[عاص بن منبه بن حجاج]] هم پس از رفتن عتبه و شیبه کنار عداس ایستاد و به او گفت: "چرا [[گریه]] می‌کنی؟" او گفت: "وضع این دو سرورم که سروران [[اهل]] وادی هم هستند و به جنگ [[پیامبر خدا]] و به کشتارگاه خود می‌روند، مرا به گریه انداخته است". [[عاص]] گفت: "مگر [[محمد]]، رسول خداست؟" در این هنگام، عداس در حالی که سخت به [[هیجان]] آمده و موهایش سیخ شده بود و می‌گریست، گفت: "آری، آری، به خدا که او [[فرستاده خدا]] برای همه مردم است". عاص بن منبه [[مسلمان]] شد و در عین حال با حالت [[شک و تردید]] به [[راه]] افتاد و در جنگ بدر همراه [[مشرکان]] کشته شد و گفته شده است که [[عداس]] هم برگشت و در [[بدر]] حضور نداشت. برخی هم گفته‌اند در بدر حاضر بوده و آن [[روز]] کشته شده است<ref>المغازی، واقدی، ج۱، ص۳۳-۳۵. به نظر واقدی، عداس در بدر حضور نداشت.</ref>.<ref>[[عبدالرضا عسکری|عسکری، عبدالرضا]]، [[عداس غلام شیبه (مقاله)|مقاله «عداس غلام شیبه»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]،  ج۶، ص۲۵۳-۲۵۴.</ref>
== جستارهای وابسته ==


== منابع ==
== منابع ==
۱۱۸٬۲۸۱

ویرایش