نهضت‌های پس از عاشورا: تفاوت میان نسخه‌ها

برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۷۳۰: خط ۷۳۰:
===شروع جنگ===
===شروع جنگ===
ابوالسرایا مدتی طولانی در کنار پلی که بر روی [[فرات]] بود ایستاد، مردی از [[اهل بغداد]] بیرون آمد و او را دشنام می‌داد، ابوالسرایا هیچ حرکتی نمی‌کرد بلکه وانمود کرد که او از آن [[مرد]] [[غافل]] است و گویا قصد دارد که برگردد، سپس بر آن مرد [[حمله]] کرد و او را کشت و بر سپاهیان آنها حمله‌ور شد به‌طوری که از پشت سر آنها بیرون آمد، آنگاه از پشت سر بر آنها حمله نمود تا به جایگاه اول خود بازگشت و در آنجا ایستاد در حالی که نفس می‌زد و [[خون]] از [[زره]] او نمایان بود.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۷.</ref>
ابوالسرایا مدتی طولانی در کنار پلی که بر روی [[فرات]] بود ایستاد، مردی از [[اهل بغداد]] بیرون آمد و او را دشنام می‌داد، ابوالسرایا هیچ حرکتی نمی‌کرد بلکه وانمود کرد که او از آن [[مرد]] [[غافل]] است و گویا قصد دارد که برگردد، سپس بر آن مرد [[حمله]] کرد و او را کشت و بر سپاهیان آنها حمله‌ور شد به‌طوری که از پشت سر آنها بیرون آمد، آنگاه از پشت سر بر آنها حمله نمود تا به جایگاه اول خود بازگشت و در آنجا ایستاد در حالی که نفس می‌زد و [[خون]] از [[زره]] او نمایان بود.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۷.</ref>
===سیار [[غلام]] ابوالسرایا===
سپس غلام خود سیار را‌طلبید و او را با گروهی از اصحابش فرستاد و به او دستور داد برود و هر وقت که پشت سر سپاه [[دشمن]] رسید از آنجا به دشمن حمله کند.
غلام او با سپاهیانش حرکت کرد و همان‌گونه که ابوالسرایا به او دستور داده بود انجام داد.
[[ابوالسرایا]] خود در کنار پل سوار بر اسب سیاه رنگی ایستاد و بر نیزه خود تکیه کرد و در این حال بر پشت اسب او به [[خواب]] رفته بود؛ [[اهل کوفه]] در [[جزع]] و [[اضطراب]] بودند برای آنچه از [[سپاهیان]] [[زهیر بن مسیب]] می‌دیدند و [[تهدید]] و [[وعید]] آنها را می‌شنیدند و [[ضجه]] می‌زدند و فریاد به [[تکبیر]] و [[تهلیل]] بلند می‌کردند تا اینکه ابوالسرایا صدای [[مردم]] را شنید و از خواب بیدار شد و پنداشت آن کمین و [[غلام]] و [[سپاه]] که همراه او فرستاده بود به محل [[مأموریت]] رسیده‌اند، پس بر اسب خود نهیب زد و گفت: [[جنگ]]؛ و اسب خود را مهیا کرد و با دست خود اشاره کرد به آن سویی که غلامش را با گروهی از سپاه اعزام داشته بود و به اهل کوفه فریاد زد: [[حمله]] کنید، و خود حمله کرد و آنها هم به دنبال او حرکت کردند.
از سپاهیان زهیر بن مسیب کسی باقی نماند مگر اینکه متوجه اشاره ابوالسرایا شد که او به کجا اشاره کرد، پس ابوالسرایا و غلامش با سپاه زهیر بن مسیب در هم آمیخته شد و اهل کوفه از ابوالسرایا [[پیروی]] می‌کردند و او به غلامش فریاد زد: ای سیار! وای بر تو! مرا نمی‌بینی؟!
پس سیار غلام ابوالسرایا بر صاحب علَم حمله کرد و او را به [[قتل]] رسانید و علَم افتاد و سیاه‌پوشان از سپاه [[عباسیان]] [[شکست]] خورده و روی به فرار نهادند و ابوالسرایا و یارانش آنها را تعقیب کردند.
ابوالسرایا فریاد زد: هر کس از اسب خود فرود آید، در [[امان]] است. پس سپاه زهیر بن مسیب از اسب‌هایشان فرود آمدند و سپاه ابوالسرایا سواره بودند و آنها را تعقیب کردند تا از شاهی<ref>شاهی: نام موضعی نزدیک قادسیه می‌باشد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۷۷۷).</ref> گذشتند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۸.</ref>
===زهیر بن مسیب===
زهیر بن مسیب [[فرمانده سپاه]] عباسیان به طرف ابوالسرایا رفت و به او گفت: وای بر تو! آیا به دنبال شکستی بیش از این بودی؟ تا کجا مرا تعقیب می‌کنی؟
پس [[ابوالسرایا]] بازگشت و او را رها کرد، و [[اهل کوفه]] غنیمت‌های بسیاری به دست آوردند که کسی مانند آن را به دست نیاورده بود، آنگاه به [[لشکرگاه]] [[زهیر بن مسیب]] رفتند و آشپزخانه‌ها آماده بود، و [[زهیر]] [[سوگند]] یاد کرده بود که [[غذا]] نخورد مگر در [[مسجد کوفه]]، پس آن غذاها را اهل کوفه خوردند و [[اسلحه]] و ادوات آنها را [[غارت]] کردند و این در حالی بود که اهل کوفه به شدت خسته و گرسنه بودند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۲۸.</ref>.
زهیر بن مسیب بازگشت تا اینکه به طور پنهانی و مخفیانه وارد [[بغداد]] شد، چون خبر او به [[حسن بن سهل]] رسید دستور داد او را حاضر کردند، وقتی او را دید عمودی از آهن به سوی او پرتاب کرد که به صورت زیر برخورد کرد و چشم او را پاره کرد، آنگاه حسن بن سهل به یکی از کسانی که نزد او بود گفت: برخیز او را بیرون ببر و سر از بدنش جدا کن. پس گروهی برای زهیر بن مسیب [[شفاعت]] کردند و درباره او با حسن بن سهل صحبت کردند تا اینکه از کشتن او صرف نظر کرد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۲۹.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۱۹.</ref>
===بازگشت به [[کوفه]]===
چون [[جنگ]] به پایان رسید ابوالسرایا با گروه بسیاری از [[اسیران]] و سرهای زیادی که بر سر نیزه‌ها بود و یا به گردن اسبان آویخته شده بود وارد کوفه شدند، و کسانی که از اهل کوفه با او بودند در حالی وارد [[شهر]] خود شدند که بر اسب‌هایشان سوار و [[سلاح]] بر تن داشتند و خوشحال از [[پیروزی]] و آنچه [[غنیمت]] به دست آورده بودند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۰.</ref>
===[[عبدوس بن عبدالصمد]]===
[[حسن بن سهل]] و کسانی که از [[عباسیان]] نزد او بودند به خاطر [[شکست]] [[سپاه]] زهیر بن مسیب به شدت اندوهناک شدند و در [[اندیشه]] جبران آن برآمدند.
پس حسن بن سهل مردی به نام عبدوس بن عبدالصمد را با هزار سواره و سه هزار پیاده [[مأمور]] کرد و [[اموال]] زیادی را در [[اختیار]] او قرار داد و به او گفت: می‌خواهم نام تو بر سر زبان‌ها باشد و [[پیروزی بر دشمن]] به دست تو صورت گیرد، پس ببین چگونه خواهی بود؟ و او را به هر چه مورد نیازش در این [[نبرد]] بود سفارش کرد و به او دستور داد که مکث و توقف ننماید.
[[عبدوس بن عبدالصمد]] از نزد [[حسن بن سهل]] بیرون رفت در حالی که [[سوگند]] یاد می‌کرد که [[کوفه]] را تا سه [[روز]] [[مباح]] کند و جنگجویان [[اهل کوفه]] را به [[قتل]] رساند و [[فرزندان]] آنها را [[اسیر]] کند. پس او حرکت کرد و به هیچ چیز توجه نمی‌کرد تا اینکه به «جامع» رسید و حسن بن سهل همین گونه به او دستور داده بود و به او امر کرده بود که از آن راهی که [[زهیر بن مسیب]] رفته است نرود تا مبادا سپاهیانش باقیمانده کشته‌های [[سپاه]] زهیر بن مسیب را [[مشاهده]] کنند و این باعث [[ترس]] و [[وحشت]] آنها شود؛ و او از راه جامع پیش می‌رفت.
چون خبر رسیدن او به جامع به [[ابوالسرایا]] رسید، [[نماز ظهر]] را در کوفه به جا آورد و سواره‌هایی از [[اصحاب]] خود و کسانی که به آنها [[اطمینان]] داشت را جدا کرد و آنها را به سرعت حرکت داد تا اینکه نزدیک جامع رسیدند، پس [[یاران]] خود را به سه دسته کرد و گفت: [[شعار]] شما «یا فاطمی [[یا منصور]]» است، و خود ابوالسرایا به جانب بازار رفت و غلامش سیار به سوی جامع رهسپار شد و به [[ابوالهرماس]] گفت: تو با سپاه خود به گونه‌ای وارد قریه شو که کسی از آنها نتواند از دست تو بگریزد، سپس یکباره از همه اطراف سپاه عبدوس بر آنان [[حمله]] کنید.
یاران ابوالسرایا بر حسب [[راهنمایی]] و دستور او عمل کردند و آنها را غافلگیر کرده و تعداد زیادی از آنها را به [[قتل]] رساندند به طوری که [[سپاه]] عبدوس خود را در [[فرات]] می‌انداختند تا [[نجات]] پیدا کنند و گروه بسیاری از [[سپاهیان]] او در فرات [[غرق]] شدند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۳۰.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۰.</ref>
===کشته شدن [[عبدوس بن عبدالصمد]]===
در این هنگام [[ابوالسرایا]] عبدوس را در میدان جامع [[ملاقات]] کرد و کلاه خود را از سر برگرفت، چون او فرار کرد ابوالسرایا او را دنبال نمود و ضربتی بر سرش زد که فرق آن را دو نیم کرد و از روی اسب به [[زمین]] افتاد.
سپاهیان ابوالسرایا و [[اهل]] جامع [[لشکرگاه]] عبدوس را [[غارت]] کردند و غنیمت‌های عظیمی را به دست آوردند و با [[توانایی]] مضاعف و [[سلاح]] به [[کوفه]] بازگشتند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۱.</ref>
===[[وفات]] [[محمد بن ابراهیم]]===
پس از [[پیروزی]] ابوالسرایا بر سپاه عبدوس و بازگشت به کوفه، او از محمد بن ابراهیم که به شدت [[بیمار]] بود [[عیادت]] کرد؛ و پیش از این ذکر شد که محمد بن ابراهیم پس از مراجعت از جزیره و ملاقات با ابوالسرایا در کوفه بیمار شد، هنگامی که ابوالسرایا برای [[دیدار]] محمد بن ابراهیم آمد او را در آخرین ساعات [[عمر]] خود دید.
محمد بن ابراهیم در آن حال ابوالسرایا را بر بعضی از امور مورد [[سرزنش]] قرار داد و به او گفت: من از آنچه انجام داده‌ای به سوی [[خدا]] [[بیزاری]] می‌جویم؛ زیرا که تو را سزاوار نبود که بر آنها شبانه [[حمله]] کنی و با آنها بجنگی مگر اینکه ابتدا آنها را [[دعوت]] کنی، و تو را سزاوار نبود که از لشکرگاه آنها چیزی را برداری جز آنچه از سلاح برای [[جنگ]] با ما جمع‌آوری کردند.
ابوالسرایا گفت: ای [[پسر رسول خدا]]! این [[تدبیر]] جنگ است و من پس از این آنچه را که انجام دادم تکرار نخواهم کرد.
هنگامی که ابوالسرایا نشانه‌های [[مرگ]] را در چهره محمد بن ابراهیم [[مشاهده]] کرد گفت: ای پسر رسول خدا! هر زنده‌ای می‌میرد و هر جدیدی کهنه می‌شود پس [[عهد]] خود را به من بگو و [[وصیت]] کن.
[[محمد بن ابراهیم]] گفت: تو را به [[تقوی]] [[الهی]] وصیت می‌کنم و [[استواری]] بر [[دفاع از دین]] خودت و [[یاری اهل بیت]] پیامبرت{{صل}} زیرا جان‌های آنان به [[جان]] تو پیوسته می‌باشد، و [[اختیار]] [[انتخاب]] [[جانشین]] من از [[آل علی]]{{ع}} را به [[مردم]] واگذار کن، و اگر [[اختلاف]] کردند پس امر را به [[علی بن عبیدالله]] واگذار کن که من روش و طریقه او را [[آزمایش]] کردم و [[دین]] او مورد [[رضایت]] من است.
پس زبان او از [[سخن گفتن]] باز ماند و اعضای بدنش از حرکت باز ایستاد و از [[دنیا]] رفت. [[ابوالسرایا]] او را در پارچه‌ای پیچید و خبر مرگش را پنهان نمود.
چون شب فرا رسید با گروهی از زیدی‌ها [[جسد]] او را به [[نجف]] حمل کرده و در آنجا [[دفن]] نمودند.
فردای آن [[روز]] مردم را فرا خواند و برای آنان [[سخنرانی]] کرد و خبر [[وفات]] محمد را به آنها داد و آنها را به [[صبر]] و [[بردباری]] [[دعوت]] نمود.
صدای مردم به [[گریه]] بلند شد و وفات او را بزرگ شمردند.
او گفت: [[ابوعبدالله]] محمد بن ابراهیم وصیت کرد به کسی که شبیه خود او است و کسی که او را برگزید، و آن شخص [[ابوالحسن]] علی بن عبیدالله می‌باشد؛ پس اگر شما [[راضی]] هستید که همان [[وصی]] و مورد [[رضا]] است، و اگر به او راضی نیستید، برای خود [[رهبری]] انتخاب کنید.
مردم امر را به یکدیگر موکول می‌کردند و برخی به برخی دیگر می‌نگریستند و کسی از آنها [[اقدام]] به سخن گفتن نکرد.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۱.</ref>
===[[امارت]] [[محمد بن محمد بن زید]]<ref>و در عمدة الطالب مذکور است: هنگامی که ابوالسرایا قیام کرد و برای محمد بن ابراهیم بیعت گرفت، محمد بن ابراهیم به طور ناگهانی از دنیا رفت و ابوالسرایا محمد بن محمد بن زید را جانشین او کرد و او را «مؤید» لقب داد. (عمدة الطالب، ص۲۷۵).</ref>===
او که [[نوجوانی]] کم سن و سال بود از جای برخاست و گفت: ای [[خاندان]] علی! [[محمد بن ابراهیم]] از [[دنیا]] رفت و نفر دوم باقی ماند، [[دین خدا]] با [[سستی]] [[یاری]] نمی‌شود، و دست این مرد نزد ما دست [[بدی]] نبوده است، او [[دل]] سوخته را [[شفا]] داد و [[خون‌خواهی]] کرد. سپس روی به [[علی بن عبیدالله]] کرد و گفت: ای [[ابوالحسن]]! [[خدا]] از تو [[راضی]] باشد چه می‌گویی؟ محمد بن ابراهیم ما را [[وصیت]] کرده است که امر را در [[اختیار]] تو قرار دهیم، پس دست خود را بده تا با تو [[بیعت]] کنیم.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۳.</ref>
===[[خطبه]] علی بن عبیدالله===
او از جای برخاست و [[حمد]] و [[ثنای الهی]] را به جای آورد سپس گفت: محمد بن ابراهیم{{ع}} [[انتخاب]] کرد و خودش از تلاش و [[کوشش]] در [[حق خداوند]] که او عهده‌دار شده بود دریغ نکرد و من وصیت او را از جهت سستی [[فرمان]] او رد نمی‌کنم و آن را به خاطر [[روی‌گردانی]] از آن رها نمی‌نمایم، اما می‌ترسم که مشغول به آن گردم و از کار دیگر که [[عاقبت]] آن پسندیده‌تر و بهتر است باز مانم. پس به [[محمد بن محمد]] گفت: خدای تو را [[رحمت]] کند، تو این [[مسئولیت]] را قبول کن و آنچه فرزند عمویت عهده‌دار بود و آن را [[حفظ]] کن، ما [[ریاست]] بر خود را به عهده تو گذاشتیم و تو مورد [[رضایت]] و [[اطمینان]] در درون و [[ضمیر]] ما می‌باشی.
محمد فرزند [[محمد بن زید بن علی بن الحسین]]{{ع}} است. درباره او داستان معروفی نقل شده است که حکایت از [[کرامت]] و [[بزرگواری]] او می‌نماید.
سپس به [[ابوالسرایا]] گفت: تو چه نظری داری؟ آیا به او راضی هستی؟
ابوالسرایا گفت: رضایت من در رضای شما، و [[رأی]] من و قول من با قول شما است.
پس دست محمد بن محمد را گرفته و با او بیعت کردند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۳.</ref>
===[[نصب]] [[کارگزاران]]===
[[محمد بن محمد بن زید]] کارگزاران خود را این‌گونه تعیین کرد:
[[ولایت کوفه]] را به [[اسماعیل بن علی بن اسماعیل بن جعفر]] داد.
[[روح بن حجاج]] را [[ولایت]] بر [[شرطه]] و نیروهای انتظامی داد.
[[احمد بن سری انصاری]] را [[مسئول]] نامه‌های خود نمود.
[[عاصم بن عامر]] را [[منصب قضاوت]] عطا کرد.
[[ولایت]] بازار را به [[نصر بن مزاحم]] واگذار نمود.
[[سرزمین]] [[یمن]] را برای [[ابراهیم بن موسی بن جعفر]] در نظر گرفت.
ولایت [[اهواز]] را به [[زید بن موسی بن جعفر]] داد.
[[ولایت بصره]] را به [[عباس بن محمد بن عیسی]] واگذار نمود.
ولایت [[مکه]] را به [[حسن بن حسن افطس]] [[تفویض]] کرد.
و واسط را به [[جعفر بن محمد بن زید بن علی]] و [[حسین بن ابراهیم بن حسن بن علی]] داد.
پس این [[کارگزاران]] به سوی محل [[مأموریت]] خود حرکت کردند:
کسی جلوی [[حسن بن الحسن افطس]] را نگرفت، و او به مکه رفت و در آن سال یعنی سال ۱۹۹۶ او [[حج]] را اقامه کرد.
ابراهیم بن موسی، [[مردم]] یمن [[اطاعت]] او را پذیرفتند پس از ماجرایی کوتاه مدت که ببن آنها واقع شد.
اما آن دو نفر که [[مسئولیت]] واسط را عهده‌دار شده بودند با نصر [[بجلی]] [[حاکم]] واسط از طرف [[عباسیان]] درگیر شدند و او با فرستادگان [[محمد بن محمد]] [[جنگ]] شدیدی کرد و آنها از خود [[پایداری]] نشان دادند تا اینکه نصر بجلی [[شکست]] خورد و آنها وارد واسط شدند و [[خراج]] را جمع‌آوری کردند و [[صلح]] برقرار شد.
و اما در [[بصره]]، [[علی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین]] با [[عباس بن محمد بن عیسی]] و [[زید بن موسی بن جعفر]] [[اجتماع]] کردند و با [[حاکم بصره]] حسن بن علی مأمونی درگیر شدند و با او [[مقاتله]] کرده و او را شکست دادند و مرکز [[سپاه]] او را [[تصرف]] کردند، و [[زید بن موسی]] خانه‌های عباسیان را در بصره سوزاند و ملقب به «زید النار» گردید<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۳۴.</ref>.
پس [[نامه‌ها]] یکی پس از دیگری به دست محمد بن محمد می‌رسید و خبر فتح و [[پیروزی]] از هر ناحیه‌ای می‌آمد، [[اهل شام]] و جزیره به او [[نامه]] نوشتند که ما [[منتظر]] فرستاده تو می‌باشیم تا اینکه از او بشنویم و [[اطاعت]] کنیم.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۴.</ref>
===[[نامه]] [[حسن بن سهل]] به طاهر و [[هرثمه]]===
چون موفقیت‌های [[ابوالسرایا]] بر حسن بن سهل گران آمد نامه‌ای به [[طاهر بن الحسین]] نوشت و او را به سوی خود فرا خواند تا برای [[جنگ]] با ابوالسرایا گسیل نماید؛ ولی او پس از آن از [[رأی]] و نظر خود برگشت و نامه‌ای به هرثمة بن اعین نوشت و او را امر کرد که نزد وی بیاید، و نامه را به وسیله [[سندی بن شاهک]] برای او فرستاد و از سندی خواست که [[شتاب]] کند زیرا هرثمة بن اعین با [[سندی بن شاهک]] [[دوست]] بود، و میان حسن بن سهل و هرثمه [[عداوت]] و [[دشمنی]] وجود داشت و حسن ترسید که هرثمه از تقاضای او سرباز زند و نپذیرد.
سندی بن شاهک به سوی هرثمه رفت و در [[حلوان]] به او رسید و نامه حسن بن سهل را به او داد، هنگامی که او نامه را قرائت کرد در [[خشم]] شد و گفت: ما [[خلافت]] را مهیا و آماده می‌کنیم و آن را [[استوار]] می‌نماییم، پس آنان در [[کارها]] مستبدانه عمل می‌کنند و در [[تدبیر امور]] خود را بر ما مقدم می‌دارند و هنگامی که به سبب [[سوء]] [[تدبیر]] آنها جایی پاره می‌شود و امور را ضایع می‌کنند [[تصمیم]] می‌گیرند که آن را به وسیله ما [[اصلاح]] نمایند، نه به [[خدا]] [[سوگند]] چنین بخششی را به او نخواهم کرد تا اینکه [[امیر المؤمنین]] ([[مأمون]]) از سوء آثار و [[زشتی]] [[افعال]] آنها [[آگاه]] شود.
سندی بن شاهک می‌گوید: هرثمه به گونه‌ای از من فاصله گرفت که مرا از او [[ناامید]] کرد، در آن هنگام نامه‌ای از طرف [[منصور بن مهدی]] نزد او آوردند، وقتی [[هرثمة بن اعین]] آن نامه را خواند گریه‌ای طولانی کرد و گفت: [[خداوند]] درباره حسن بن سهل [[حکم]] خودش را [[اجرا]] نماید، او این [[دولت]] ([[عباسیان]]) را در معرض نابودی قرار داد و هر چه اصلاح شده بود [[فاسد]] کرد، پس امر کرد تا بر طبل زنند و به طرفی [[بغداد]] بازگشت. چون به [[نهروان]] رسید [[مردم]] بغداد و [[فرماندهان]] و [[بنی‌هاشم]] از او استقبال کردند و با آمدن او شادمان گشته و برای او [[دعا]] کردند، و هنگامی که او را دیدند همه پیاده شدند و این استقبال در خارج بغداد بود، پس با عده بسیاری وارد بغداد شد تا به منزلش رسید.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۵.</ref>
===[[هرثمه]] آماده [[نبرد]]===
هنگامی که هرثمة بن اعین به بغداد بازگشت، [[حسن بن سهل]] دیوان‌هایی را که نام [[سپاهیان]] در آن بود نزد هرثمه فرستاد تا هرکس را بخواهد [[انتخاب]] کند، و [[بیت‌المال]] را برای او باز کرد تا هر چه بخواهد بردارد، و موانع را از سر راه بخشش‌ها و هزینه‌ها برداشت تا هر چه خواهد عطا کند و هزینه نماید. پس هرثمه به [[یاسریه]]<ref> یاسریه: نام قریه بزرگی است که فاصله آن تا بغداد دو میل می‌باشد. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۴۷۱).</ref> رفت و آنجا را اردوگاه سپاهیان خود قرار داد<ref>تاریخ طبری، ج۱۰، ص۲۲۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۶.</ref>
===هیثم بن عدی===
او می‌گوید: من بر هرثمه وارد شدم و بر او [[سلام]] کردم و با او [[مزاح]] و [[شوخی]] کردم، در حالی که سی هزار [[سپاه]] سوار و پیاده با او بودند و به او گفتم: ای [[امیر]]! اگر [[محاسن]] خود را رنگ می‌کردی در نظر [[دشمن]] با هیبت‌تر و [[نیکو]] منظر‌تر بودی. او لبخندی زد سپس گفت: اگر سر من برای خودم باشد، آن را به زودی رنگ خواهم کرد؛ و اگر [[مردم کوفه]] آن را بگیرند، رنگ چه سودی دارد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۳۶.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۶.</ref>
===حرکت هرثمه به سوی [[کوفه]]===
پس از آماده شدن سپاه در یاسریه، منادی هرثمه ندا کرد و مردم را برای حرکت به سوی کوفه فرا خواند و سپاه با او حرکت کردند.
هرثمه در ناحیه [[شرق]] نهر صرصر<ref>صرصر به دو موضع از نواحی بغداد اطلاق می‌شود: علیا که از قریه‌های نهر ملک است در قسمت جنوبی، و سفلی قریه کوچکی در قسمت شمالی است. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۸۳۸).</ref>، [[اردو]] زد و [[ابوالسرایا]] در قسمت [[غرب]] نهر مستقر گردید؛ [[حسن بن سهل علی بن ابی‌سعید]] و [[حماد ترکی]] و گروهی را روانه [[مدائن]] نمود و با محمد بن اسماعیل که از طرف ابوالسرایا در آنجا با سپاهی مستقر شده بود جنگیدند و محمد بن اسماعیل را [[شکست]] داده و مدائن را [[تصرف]] کردند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۷.</ref>
===کشته شدن [[ابوالهرماس]]===
ابوالسرایا شبانه با سرعت حرکت کرد و در حالی که [[هرثمه]] از [[تصمیم]] او [[آگاه]] نبود از کنار نهر صرصر -که [[سپاه]] خود را در قسمت غرب آن مستقر کرده بود- به سوی مدائن رفت، و پلی که بر روی نهر صرصر قرار داشت قطع شده بود. ابوالسرایا دید که [[عباسیان]] [[یاران]] خود را از مدائن بیرون کرده و مدائن را تصرف نموده بودند، پس میان او و سپاه عباسیان نبردی روی داد که در آن ابوالهرماس [[غلام]] ابوالسرایا در اثر اصابت سنگ عراده‌ای کشته شد، ابوالسرایا غلام خود را به [[خاک]] سپرد و به سوی قصر<ref>مقصود از قصر همان‌طور که از عبارت طبری استفاده می‌شود قصر ابن هبیره می‌باشد.</ref> حرکت کرد، و هنگامی که در فضای باز قرار گرفت هرثمه به سوی او رفت و در نزدیکی قصر به او رسید و در آنجا [[نبرد]] شدیدی میان آنان رخ داد که در نتیجه ابوالسرایا شکست خورد و [[برادر]] او کشته شد.
ابوالسرایا حرکت کرد تا در جازیه<ref>جایی را به نام جازیه در معاجم نیافتم.</ref> فرود آمد و هرثمه او را تعقیب کرد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۷.</ref>
===[[بستن آب فرات]]===
هرثمه [[آب فرات]] را بر ابوالسرایا و سپاه او قطع کرد و [[سدی]] به وجود آورد و آب فرات قطع شد که این کار بر [[مردم کوفه]] گران آمد و [[خشمگین]] شدند و [[انگیزه]] آنان برای [[جنگ]] و نبرد دوچندان شد، ناگهان شکافی در آن سدی که هرثمه به وجود آورده بود پدید آمد و آب به سوی ابوالسرایا و سپاهیانش جاری گردید، آنها [[تکبیر]] گفتند و [[حمد]] خدای را به جا آوردند و به آنچه [[خداوند]] به آنان [[عنایت]] نمود شاد شدند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۸.</ref>
===[[نبرد]] [[هرثمه]] و [[ابوالسرایا]]===
هرثمه برای [[جنگ]] به سوی [[کوفه]] در کنار رصافه آمد، ابوالسرایا نیز با [[سپاهیان]] خود در برابر او قرار گرفت و [[فرماندهی]] طرف راست [[سپاه]] خود را به [[حسن بن هذیل]] و طرف چپ آن را به [[جریر بن حصین]] سپرد و خود در [[قلب]] سپاه ایستاد.
هرثمه گروهی از سواره‌های سپاه خود را در کنار بیابان آماده کرد و ابوالسرایا به تعداد آنها در برابرشان قرار داد برای اینکه مبادا این کار از طرف آنها کمین باشد.
سپس ابوالسرایا با سپاه خود بر سپاه هرثمه [[یورش]] برد و سپاهیان هرثمه اندکی عقب‌نشینی کردند، و سپس روی بر سپاه ابوالسرایا کردند و ایستادند، ابوالسرایا فریاد زد: آنها را تعقیب نکنید که این [[خدعه]] و [[نیرنگ]] است. آنان ایستادند و شخصی به نام ابوکتله آنها را تعقیب کرد و دور ساخت و بازگشت و به ابوالسرایا گفت: آنها از [[فرات]] گذشتند. ابوالسرایا با [[مردم]] به کوفه بازگشتند.
ابوالسرایا در [[روز]] [[دوشنبه]] نهم [[ذیقعده]] با سپاهیانش بیرون آمدند زیرا جاسوس او به وی خبر داده بود که هرثمه در آن روز قصد یورش دارد، پس ابوالسرایا سپاه خود را در رصافه آماده کرد و خود زیر پل رفت، [[زمان]] زیادی نگذشت که اسب‌های سپاه هرثمه رسیدند، ابوالسرایا در حالی که برگشت که [[خشم]] او را همانند شتری که به [[هیجان]] آمده باشد فرا گرفته بود و نزدیک بود از شدت [[غضب]] از زین اسب خود بر روی مردم بیافتند و فریاد زد: صفوف خود را مرتب کنید و هماهنگ شوید.
در این هنگام هرثمه با سپاه خود آمد و نبرد شدیدی که همانند آن شنیده نشده است روی داد، چون ابوالسرایا دید یکی از یارانش به نام [[روح بن حجاج]] در حال بازگشت است گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] اگر بازگردی سر از تن تو جدا سازم، پس او [[ایستادگی]] کرد و [[مبارزه]] نمود تا کشته شد.
در آن [[روز]] [[حسن بن حسین بن زید بن علی بن الحسین]] به [[قتل]] رسید و ابوکتله [[غلام]] [[ابوالسرایا]] نیز کشته شد و [[جنگ]] شدت یافت.
ابوالسرایا سر خود را برهنه کرد و می‌گفت: ای [[مردم]]! ساعتی [[صبر]] کنید و اندکی [[استقامت]] نمائید که به [[خدا]] [[سوگند]] [[دشمن]] [[سست]] شده و راهی جز فرار ندارد، سپس خود [[حمله]] کرد و یکی از [[فرماندهان]] [[هرثمه]] در حالی که [[زره]] بر تن و خود بر سر داشت بیرون آمد و با او مبارزه کرد، ابوالسرایا ضربه‌ای بر سر او زد که او را دو نیم کرد و شمشیرش به زین اسب او رسید.
[[سپاهیان]] سیاه‌پوش [[عباسیان]] [[شکست]] [[سختی]] خوردند و [[اهل کوفه]] آنها را تعقیب کرده و می‌کشتند تا اینکه به مکانی به نام صَعْنَبا<ref>صعنبا: نام قریه‌ای در یمامه و قریه‌ای در عراق است چنانکه در مراصد الاطلاع، ج۲، ص۸۴۱ ذکر شده است، و مقصود در اینجا آن قریه می‌باشد که در عراق است.</ref>رسیدند، در آنجا ابوالسرایا فریاد زد: ای اهل کوفه! از حمله دشمن پس از فرار بر [[حذر]] باشید زیرا [[عجم‌ها]] مردمانی زیرکند؛ اما [[مردم کوفه]] به سخن او توجه نکردند و آنها را تعقیب نمودند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۲۸.</ref>
===[[اسارت]] هرثمه و [[عبیدالله بن وضاح]]===
هرثمه [[فرمانده سپاه]] عباسیان در آن وقت به دست یک برده‌ای از سند [[اسیر]] شده بود، ولی او پیش از آن پنج هزار [[سپاه]] سواره در پشت سپاه قرار داده بود که اگر یارانش شکست خوردند، به کمک آنها بشتابند، و [[فرماندهی]] آنها را به عبیدالله بن وضاح سپرده بود.
وقتی سپاهیان هرثمه فرار کردند و ابوالسرایا فریاد می‌زد که دشمن را تعقیب نکنید، [[عبدالله بن وضاح]] سر خود را برهنه کرد در حالی که سپاهیانش می‌گفتند: [[امیر]] کشته شد، امیر کشته شد، او فریاد زد: چه خواهد شد اگر امیر کشته شده است؟ ای [[اهل]] [[خراسان]]! به سوی من آیید، من عبدالله بن [[وضاح]] هستم، [[استقامت]] کنید که به [[خدا]] [[سوگند]] این گروه به جز [[اهل]] غوغا و سر و صدا نباشند. پس گروهی از [[سپاهیان]] با او [[ایستادگی]] کردند، او بر [[اهل کوفه]] [[حمله]] کرد و بسیاری از آنها را به [[قتل]] رساند و آنها را تعقیب کرد تا از صعنبا گذشتند.
[[یاران]] هر ثمه چون او را در دست برده سیاه‌چهره [[اسیر]] دیدند، آن پرده را کشتند او بندهای [[هرثمه]] را گشودند و او به [[لشکرگاه]] بازگشت و همچنان [[جنگ]] میان آنها هر یک یا دو [[روز]] ادامه داشت.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۰.</ref>
===پیشنهاد هرثمه===
[[ابوالسرایا]] شخصی را به نام [[علی بن محمد بن جعفر]] معروف به [[بصری]] با سوارانی به سوی هرثمه روانه کرد که از عقب [[سپاه]] هرثمه برآید و بر آنها [[یورش]] برد، او رفت و هرثمه متوجه نگردید تا اینکه نزدیک او شد؛ ابوالسرایا خود نیز بر سپاه هرثمه حمله کرد، هرثمه فریاد زد: ای اهل کوفه! برای چه خون‌های خودتان و ما را می‌ریزید؟! اگر جنگ شما با ما به خاطر [[دوست]] نداشتن [[رهبر]] و [[امام]] ما می‌باشد، این [[منصور بن مهدی]] که مورد [[رضایت]] ما و شما می‌باشد، با او [[بیعت]] می‌کنیم؛ و اگر دوست دارید که [[خلافت]] را از [[خاندان عباسی]] بیرون ببرید، پس شما امام خود را تعیین و [[نصب]] نمایید، و اکنون توافق کنیم که تا روز [[دوشنبه]] در این رابطه [[گفتگو]] نماییم و ما را و خودتان را نکشید.
اهل کوفه از حمله دست برداشتند، ابوالسرایا فریاد زد: وای بر شما! این [[حیله]] این گروه [[اعاجم]] است، آنها اکنون که به [[هلاکت]] خود [[یقین]] کرده‌اند این پیشنهاد را نموده‌اند<ref>این جریان نظیر همان خدعه عمرو بن عاص در جنگ صفین بود که با زدن قرآن بالای نیزه مردم کوفه را فریب داد و هر چه امیرالمؤمنین{{ع}} فریاد زد که: این خدعه و نیرنگ است فریب نخورید، مردم نپذیرفتند. ابوالسرایا هم هرچه فریاد زد که: این پیشنهاد خدعه و نیرنگ است، مردم کوفه سخن او را نپذیرفتند.</ref>.
[[مردم کوفه]] نپذیرفتند و گفتند: اکنون که [[سپاه]] [[هرثمه]] [[اجابت]] کردند، [[جنگ]] با آنان برای ما جایز نباشد.
[[ابوالسرایا]] در [[خشم]] شد و با مردم کوفه بازگشت<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۴.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۰.</ref>
===[[خطبه]] ابوالسرایا===
در [[روز جمعه]] ابوالسرایا با مردم کوفه سخن گفت، او پس از [[حمد]] و [[ثنای الهی]] گفت:
ای [[اهل کوفه]]! ای کشندگان علی و [[قاتلان]] علی! و ای کسانی که حسین را [[یاری]] نکردید! کسی که [[عزت]] را به وسیله شما [[طلب]] کند [[فریب]] خورده است، و کسی که بر یاری شما [[اعتماد]] نماید [[خوار]] شود، و [[ذلیل]] آن کسی است که شما او را [[عزیز]] گردانیده‌اید، و به [[خدا]] [[سوگند]] امر شما بر ما [[پسندیده]] نبوده تا ثنا گوئیم آن را، و روش ما مورد [[رضایت]] نموده تا به آن [[راضی]] باشیم، (حسین{{ع}}) [[داوری]] را به شما واگذار کرد و بر علیه او [[حکم]] کردید، و شما را [[امین]] شمرد و در [[امانت]] او [[خیانت]] کردید، و به شما [[وثوق]] پیدا نمود و بر خلاف وثوق او گشتید، سپس همچنان [[اختلاف]] کردید و از [[طاعت]] او سر برتافتید، هرگاه او به پا خاست شما نشستید، و هرگاه نشست شما برخاستید، و اگر جلو افتاد شما عقب ماندید، و اگر عقب رفت شما جلو افتادید، و با این کار با او [[مخالفت]] نموده و [[نافرمانی]] او کردید، تا اینکه [[دعوت]] او در میان شما پیشی گرفت و [[خداوند]] شما را به سبب یاری نکردنتان خوار نمود.
چه عذری داشتید که از [[دشمن]] گریختید و از آنها روی برتافتید در حالی که از [[خندق]] شما عبور کردند و بر [[قبایل]] شما مستولی شدند و [[اموال]] شما را [[غارت]] کردند و [[حریم]] شما را مورد [[تجاوز]] قرار دادند؟ هیهات! عذری برای شما به جز [[سستی]] و عجز و رضای به [[ذلت]] و [[خواری]] نباشد. شما مانند سایه می‌مانید که زائل گردد، صدای طبل‌ها شما را گریزان سازد و به وسیله سیاهی آنها دل‌های شما می‌سوزد. بدانید که من به [[خدا]] [[سوگند]] شما را با جماعتی معاوضه خواهم کرد که که [[حق]] [[معرفت خدا]] را بشناسند و حق محمد{{صل}} را در خاندانش رعایت کنند<ref>مقاتل الطالبین، ص۵۴۵.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۱.</ref>
===واکنش گروهی از [[اهل کوفه]]===
گروهی از اهل کوفه برخاستند و به [[ابوالسرایا]] گفتند: تو در سخنانت جانب [[انصاف]] را رعایت نکردی، تو [[اقدام]] نکردی که ما خودداری کرده باشیم، و [[حمله]] نکردی و ما فرار کرده باشیم، و [[وفا]] نکردی و ما [[خیانت]] نموده باشیم؛ ما در کنار رکاب تو [[استقامت]] کردیم و در زیر [[پرچم]] تو [[استوار]] ماندیم تا اینکه نابود شدیم و پس از کار ما پایانی جز [[مرگ]] نباشد، پس دست خود را دراز کن تا با تو بر مرگ [[بیعت]] کنیم که به خدا سوگند ما باز نگردیم تا [[خداوند]] [[پیروزی]] را بر ما بگشاید و یا اینکه [[حکم]] خود را درباره ما [[اجرا]] کند.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۲.</ref>
===حفر [[خندق]]===
ابوالسرایا روی از آنان بر تافت<ref>شاید این اعراض بدین جهت بود که ابوالسرایا به همکاری و یاری کردن آنها اعتماد نداشت.</ref>و در میان [[مردم]] ندا داد که برای کندن خندق خارج شوند، پس بیرون آمدند و مشغول حفر خندق شدند، ابوالسرایا خود نیز تمام [[روز]] را با آنان به کندن خندق مشغول بود، هنگامی که شب فرا رسید و مردم از خندق بیرون آمدند و یک سوم شب سپری شد ابوالسرایا مرکب خود را مهیا کرد و اسب خود را زین کرد و خود و [[محمد بن محمد بن زید]] و گروهی از [[علویان]] و [[اعراب]] کوچ کرده و عده‌ای از اهل کوفه نیز همراه او بودند، و این در شب یکشنبه سیزدهم [[محرم]] بود. پس به [[قادسیه]]<ref>قریه‌ای نزدیک کوفه از طرف خشکی است که پانزده فرسخ با آن فاصله دارد. (مراصد الاطلاع، ج۳، ص۱۰۵۴).</ref> آمد و سه روز در آنجا ماند تا اصحابش به او پیوستند و سپس بر خفّان<ref>موضعی نزدیک کوفه است که حاجیان از آن عبور می‌کنند. (معجم البلدان، ج۲، ص۳۷۹).</ref> و پائین [[فرات]] و راه خشکی را پیش گرفت.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۲.</ref>
===[[اشعث بن عبدالرحمن]]===
چون [[ابوالسرایا]] از [[کوفه]] خارج گردید، [[اشعث بن عبدالرحمن اشعثی]] در کوفه [[قیام]] کرد و [[مردم]] را به [[یاری]] [[هرثمه]] فرا خواند، بزرگان از [[اهل کوفه]] به سوی هرثمه رفتند و از او امان‌طلبیدند و او [[اجابت]] کرد و پذیرفت.
[[منصور بن]] [[مهدی]] وارد کوفه شد و هرثمه در بیرون کوفه اقامت کرد و [[سپاه]] خود را در حوالی [[خندق]] و دروازه‌های [[شهر]] پراکنده نمود از [[بیم]] آنکه مبادا حیله‌ای باشد.
سپس منصور بن مهدی [[خطبه]] خواند و با مردم [[نماز]] گزارد.
هرثمه [[ولایت کوفه]] را به [[غسان بن فرج]] سپرد و خود چند روزی بیرون شهر ماند تا اینکه [[امنیت]] برقرار شد و [[دل‌ها]] از [[وحشت]] [[جنگ]] [[آرامش]] پیدا کرد سپس به سوی [[بغداد]] کوچ کرد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۶.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۳.</ref>
===به سوی [[بصره]]===
پس از [[تصرف]] کوفه به دست [[سپاهیان]] [[بنی‌عباس]]، ابوالسرایا آهنگ بصره نمود، مردی [[اعرابی]] از [[اهل]] شهر را [[ملاقات]] کرد و از او کسب اطلاع کرد، او گفت: [[سلطان]] بر بصره غالب شده و [[کارگزاران]] او را بیرون کرده است و تعداد [[عباسیان]] آنقدر زیاد است که [[مقاومت]] در برابر آنها نتوان کرد.
ابوالسرایا از رفتن به بصره منصرف گردید و آهنگ واسط نمود. آن مرد به او گفت: واسط هم مانند بصره در [[اختیار]] سپاه [[بنی عباس]] است.
ابوالسرایا به او گفت: پس به نظر تو من کجا بروم؟
گفت: نظر من این است که از دجله عبور کرده و میان جوفی<ref>جوف: زمین مسطح را گویند، و به مواضع مختلفی گفته شده است. در مراصد الاطلاع، ج۱، ص۳۶۰ آمده است که جوف بر زمین مطمئنه اطلاق می‌شود و آن در دیار عرب بسیار است.</ref> و [[کوه]] اقامت گزینی که اکراد با تو گرد آیند و از [[اعراب]] و اکراد هرکس قصد [[مصاحبت]] با تو دارد به تو بپیوندد، و هرکس با تو هم‌عقیده است از [[اهل]] [[شهرها]] و قبائل و افراد به تو ملحق گردد.
[[ابوالسرایا]] [[مشورت]] او را پذیرفت و همان راه را در پیش گرفت، و به هر ناحیه‌ای عبور می‌کرد [[مالیات]] آن ناحیه را گرفته و [[غلات]] آن را می‌فروخت.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۳.</ref>
===[[نبرد در شوش]]===
سپس روی به سوی [[اهواز]] آورد و به [[شوش]] رسید، اهل آنجا دروازه [[شهر]] را بر روی او بستند، او فریاد برآورد که: در را باز کنید، پس باز کردند و او وارد شهر شد. [[حسن بن علی مأمونی]] که [[حاکم]] منطقه اهواز بود کسی را نزد ابوالسرایا فرستاد که: من [[جنگ]] با تو را خوش ندارم و از تو می‌خواهم که بازگردی و به هر کجا که می‌خواهی بروی. ابوالسرایا نپذیرفت و مصمم بر [[نبرد]] با او شد، پس مأمونی با سپاهش برابر او آمد و جنگ شدیدی میان آنها رخ داد و زیدی‌ها و علوی‌ها با [[محمد بن محمد بن زید]] در برابر [[سپاه]] مأمونی [[استقامت]] کردند و تعدادی از سپاه مأمونی را به [[قتل]] رساندند.
[[مردم]] شوش از پشت سر سپاه ابوالسرایا آمدند و [[غلام]] ابوالسرایا بیرون آمد تا با آنها به نبرد بپردازد، [[سپاهیان]] ابوالسرایا [[گمان]] کردند که [[شکست]] خوردند لذا پای به فرار گذاشتند.
سپاه و [[یاران]] حسن بن علی مأمونی شروع به کشتن یاران ابوالسرایا نمودند تا اینکه [[روز]] به آخر رسید و شب شد و [[اصحاب]] ابوالسرایا متفرق شدند و مرکب‌های آنها از پای درآمد<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۷.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۴.</ref>
===کشته شدن ابوالسرایا===
پس از متفرق شدن سپاه و یاران ابوالسرایا او راه [[خراسان]] را در پیش گرفت و در قریه‌ای که به آن «بِرقانا» گفته می‌شد فرود آمد.
چون خبر به [[حماد]] [[والی]] آن ناحیه رسید سوارانی را به سوی او فرستاد و خود نیز سوار شد و نزد ابوالسرایا و همراهانش رفت و او را [[امان]] داد به شرط اینکه او را نزد [[حسن بن سهل]] بفرستد.
ابوالسرایا و یارانش پذیرفتند؛ والی به آن کسی که خبر آنان را به او داده بود ده هزار درهم [[پاداش]] داد. سپس آنان را سوار نمود تا به نزد [[حسن بن سهل]] بفرستد.
[[محمد بن محمد بن زید]] نامه‌ای به حسن بن سهل نوشت و از او [[امان]] خواست، حسن بن سهل گفت: به ناچار باید سر از تن تو جدا سازم.
یکی از [[یاران]] حسن بن سهل به او گفت: چنین مکن که [[هارون]] الرشید بر [[برامکه]] [[اعتراض]] کرد به خاطر کشتن ابن افطس یعنی [[عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن علی بن الحسین بن علی]]، و با این بهانه برامکه را به [[قتل]] رساند. اکنون تو نیز او را نزد [[مأمون]] روانه کن.
حسن بن سهل، محمد بن محمد بن زید را به سوی مأمون روانه کرد و در عین حال [[سوگند]] یاد کرد که [[ابوالسرایا]] را به قتل برساند.
هنگامی که ابوالسرایا را آوردند، حسن بن سهل که در [[مدائن]] در پادگانی - که سپاهش در آنجا بود - اقامت داشت به ابوالسرایا گفت: کیستی؟
گفت: من سری بن منصور هستم.
حسن بن سهل گفت: بلکه تو [[پست]] و [[فرومایه]] فرزند پست هستی و [[خوار]] شده و مخذول فرزند مخذول.
سپس به هارون بن ابی‌خالد گفت: برخیز و سر از [[بدن]] ابوالسرایا جدا کن در عوض برادرت [[عبدوس بن عبدالصمد]]. پس او از جای برخاست و سر از بدن ابوالسرایا جدا کرد.
حسن بن سهل دستور داد تا سر او را در قسمت شرقی و بدن او را در قسمت [[غربی]] [[شهر]] به دار آویختند<ref>در تاریخ طبری (ج۱۰، ص۲۳۱) آمده است که از هنگام نهضت ابوالسرایا در کوفه تا کشته شدن او ده ماه طول کشید.</ref>، و [[غلام]] او ابوالشوک را نیز به قتل رسانیده و در کنار ابوالسرایا به دار آویختند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۸.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۵.</ref>
===محمد بن محمد بن زید===
حسن بن سهل پس از کشتن ابوالسرایا محمد بن محمد بن زید<ref>او در حقیقت رهبری نهضت را پس از محمد بن ابراهیم عهده‌دار شد و مردم با او بیعت کرده بودند.</ref> را نزد [[مأمون]] فرستاد. وقتی بر مأمون وارد شد، مأمون در جایی نشسته بود که بر او اشراف داشت، [[فضل بن سهل]] فریاد زد: سر او را برهنه کنید.
هنگامی که سر او را برهنه کردند، مأمون از [[جوانی]] و کم سن و سال بودن او [[تعجب]] کرد و از اینکه او [[رهبری]] چنین نهضتی را عهده‌دار شده بود شگفت‌زده شده بود.
پس دستور داد او را در خانه‌ای اسکان دادند و در ظاهر برای او [[خادم]] و دیگر امکانات را فراهم کرد اما در [[حقیقت]] او را [[زندانی]] و در بند کرده بود.
چون مدتی بر این منوال گذشت - که گفته شده چهل [[روز]] بود - شربتی به او داده شد که کبد و احشاء او را پاره پاره کرد تا اینکه از [[دنیا]] رفت<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۴۹.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۶.</ref>
===نکاتی درباره [[ابوالسرایا]]===
همان‌گونه که در ضمن مطالب گذشته به آن اشاره شد، نام [[ابوالسرایا سری بن منصور]] و از [[قبیله]] [[بنی‌شیبان]] است.
او در حقیقت نقش بزرگی را در ساماندهی [[نهضت محمد بن ابراهیم]] و پس از [[مرگ]] او و [[بیعت]] با [[محمد بن محمد بن زید]] به عهده داشت که در آخر پس از ضربه سنگینی که بر [[حکومت عباسیان]] وارد کرد و [[قدرت]] و [[سیطره]] آنها را تا مرز [[سقوط]] پیش برد کشته شد.
همان‌گونه که پیش از این ذکر شد دویست هزار مرد از [[یاران]] [[سلطان]] و [[سپاهیان]] [[عباسیان]] در وقایع ابوالسرایا کشته شدند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۵۰.</ref>.
اکثر [[مردم کوفه]] در [[نهضت]] ابوالسرایا شرکت کردند که تعداد آنها را نزدیک به دویست هزار و بیشتر از آن گفته‌اند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۵۱.</ref>.
[[محمد بن منصور]] گوید: از [[مصفی بن عاصم]] شنیدم که می‌گفت: از ابوالسرایا شنیدم که می‌گفت: من هرگز در [[معصیت]] و [[نافرمانی خداوند]] عزوجل از [[فواحش]] داخل نشدم.
[[ابراهیم]] بن [[سلیمان]] گوید: من و ابوالسرایا در کنار پل ایستاده بودیم و [[محمد بن محمد]] در صحراء اثیر<ref>در کوفه به چند موضع صحراء گفته می‌شود که از آن جمله صحراء اثیر که او مردی از قبیله بنی‌اسد می‌باشد. (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۸۸۳).</ref> بود، پس [[هرثمه]] مردی را فرستاد تا [[توطئه]] کرده و [[ابوالسرایا]] را [[فریب]] دهد و از جای خود دور سازد تا [[سپاه]] [[بنی‌عباس]] از آنجا وارد شوند.
پس آن مرد آمد و گفت: [[سپاهیان]] سیاه‌پوش [[عباسیان]] از طرف جسر وارد شدند و [[محمد بن محمد]] را دستگیر کردند.
هنگامی که ابوالسرایا این سخن را شنید اسب خود را به سوی صحراء اثیر که محمد بن محمد در آنجا مستقر بود راند و هرثمه و سپاهیان بنی‌عباس وارد [[کوفه]] شدند و تا جایی که مشهور به [[خانه]] حسن بود پیشروی کردند.
چون ابوالسرایا دید که محمد بن محمد بر [[منبر]] ایستاده و در حال ایراد [[خطبه]] است دانست که این [[حیله]] و نیرنگی از طرف هرثمه بوده است؛ پس به همراه مردی به نام مسافر طائی بازگشت و بر سپاهیان عباسیان [[حمله]] کرد و [[شکست]] داد تا اینکه آنها را به جایگاه اولشان بازگرداند.
مردی دیگر آمد و به ابوالسرایا گفت: گروهی در خرابه‌ای که در اینجا است کمین کرده‌اند، ابوالسرایا گفت: آنها را به من نشان بده، پس آن خرابه را به او نشان داد. ابوالسرایا وارد آن خرابه شد و مدتی طولانی در آنجا مکث کرد و سپس بیرون آمد در حالی که [[شمشیر]] و [[بدن]] خود را از [[خون]] [[پاک]] می‌کرد و آنگاه به سوی هرثمه حرکت کرد.
آن شخص می‌گوید: پس من وارد آن خرابه شدم، دیدم همه آن کسانی که در خرابه کمین کرده بودند کشته شده و اجسادشان روی [[زمین]] بود، پس آنها را شمردم که نزدیک به صد نفر بودند<ref>مقاتل الطالبیین، ص۵۵۲.</ref>.<ref>[[علی نظری منفرد|نظری منفرد، علی]]، [[نهضت‌های پس از عاشورا (کتاب)|نهضت‌های پس از عاشورا]]، ص ۵۳۷.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
۸۱٬۸۲۹

ویرایش