بدون خلاصۀ ویرایش
جز (جایگزینی متن - '\=\=\sپانویس\s\=\=↵\{\{پانویس\}\}\n\n\[\[رده\:(.*)در\sقرآن\]\]' به '== پانویس == {{پانویس}}') |
بدون خلاصۀ ویرایش برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۱: | خط ۱: | ||
{{مدخل مرتبط| موضوع مرتبط = حضرت یوسف| عنوان مدخل = حضرت یوسف| مداخل مرتبط = [[حضرت یوسف در قرآن]] - [[حضرت یوسف در علوم قرآنی]] | پرسش مرتبط = }} | |||
{{مدخل مرتبط | == مقدمه == | ||
| موضوع مرتبط = حضرت یوسف | فرزند [[یعقوب]]{{ع}} از [[پیامبران]] مشهور [[بنیاسرائیل]] و برخوردار از [[زیبایی]] ظاهری و [[سیرت]] و کمال [[باطنی]]، یوسف نام پسر یعقوب{{ع}} از اعلام است. | ||
| عنوان مدخل = | |||
| مداخل مرتبط = [[حضرت یوسف در قرآن]] - [[حضرت یوسف در علوم قرآنی]] | در این که آیا «یوسف» واژهای [[عربی]] و مشتق از «اَسَف» یا واژهای [[بیگانه]] ([[عبری]] یا...) است، [[اختلاف]] نظر وجود دارد. جفری از [[زمخشری]] گزارش میکند که آن را واژهای غیر عربی دانسته و [[جوالیقی]] هم آن را واژهای بیگانه میداند. هم او از گایگر گزارش مینماید که آن را وام مستقیم از واژه عربی دانسته است که شکل [[سریانی]] یا [[حبشی]] آن نیز، به خوبی میتواند منبع این وامگیری باشد. [[گمان]] میرود نام یوسف از منابع [[یهودی]]، نه از منابع [[مسیحی]]، وارد [[زبان عربی]] شده باشد<ref>واژههای دخیل، ص۴۲۱.</ref>. | ||
| پرسش مرتبط = | |||
}} | آنان که «یُوسُف» را مشتق از «اَسَف» میدانند توضیح دادهاند که «اَسَف» به معنای شدّت [[ناراحتی]] و [[خشم]] است. [[ابن منظور]] از [[فرّاء]] گزارش میکند که «یُوسُفُ، یُوسَفُ، یُوسِفُ» به هر سه صورت خوانده شده است<ref>لسان العرب، ج۹، ص۵.</ref>. این در حالی است که مصطفوی، معنای اصلی «اسف» را [[حسرت]] و ناراحتی میداند که به خاطر از دست رفتن چیزی برای [[انسان]] به وجود میآید. او خشم را از معانی مجازی واژه دانسته که در صورت وجود قرائن، آن را میفهمیم <ref>التحقیق، ج۱، ص۸۵.</ref>. | ||
یوسف، پسر یعقوب است و یعقوب فرزند [[اسحاق]] فرزند [[ابراهیم خلیل]]{{ع}} میباشد. نام مادرش راحیل است. یوسف یکی از پیامبران مشهور و بزرگ بنیاسرائیل میباشد که به صفات برجستهای مانند [[ایمان]] [[استوار]] به [[خداوند]]، [[صدق در گفتار]] و [[رفتار]]، [[تقوا]]، [[پاکدامنی]] و [[استقامت]] آراسته بود و از نظر ظاهری نیز، [[زیباترین]] [[مردم]] بود. «درفدان آرام واقع در [[عراق]] متولد شد و در [[شام]] زیر نظر و [[تربیت]] پدرش یعقوب[[رشد]] کرد و به دوران [[بالندگی]] و [[نوجوانی]] رسید. یوسف{{ع}} یازده [[برادر]] دیگر داشت که تنها یکی از آنها به نام «[[بنیامین]]» برادر تنی او بود و هیچ کدام از آنان (به جز خودش) به [[مقام نبوت]] نرسیدند. [[یعقوب]]{{ع}} علاقه شدیدی به یوسف داشت و آن را آشکار میساخت و این باعث برافروختهتر شدن [[آتش]] [[حسد]] و [[دشمنی]] [[برادران]] شد تا سرانجام او را به [[چاه]] انداختند. مدت زیادی نگذشت که توسط قافلهای که در پی آب بودند از چاه [[نجات]] یافت و در [[شهر]] صانِ [[مصر]] به [[عزیز]] یا [[رئیس]] پلیس مصر (به نام فوطیفار) فروخته شد، پس از مدتی [[همسر]] فوطیفار علاقه شدیدی به یوسف پیدا کرد و از او خواست تا کام [[دل]] او را برآورد. یوسف دست ردّ بر میل و [[هوس]] او زد. | |||
[[زلیخا]] آرام نگرفت و در یک [[روز]]، شرایط را از هر جهت فراهم ساخت و یوسف را به [[خانه]] [[دعوت]] کرد که کسی در آنجا نبود و درها را بست و یوسف را به خود خواند. یوسف نپذیرفت و پشت به زلیخا به سوی در شتافت که پیراهنش در دست زلیخا پاره شد و همسر زلیخا نزدیک در، هر دو را با آن حالت [[مشاهده]] کرد. زلیخا یوسف را متهم ساخت و از همسرش خواست تا یوسف را [[کیفر]] دهد؛ اما از قرائن و [[داوری]] فردی [[آگاه]]، معلوم شد که چون [[پیراهن یوسف]] از پشت پاره شده، او بیگناه است. زمزمه این [[رسوایی]] در شهر پیچید و [[زنان]] [[مصری]] گفتند زلیخا از [[غلام]] خود تقاضای مراوده کرده است و او را [[نکوهش]] کردند. زلیخا نیز، [[مجلسی]] آراست و زنان را دعوت کرد و ترنج و کارد به دست آنان داد و یوسف را فرا خواند. زنان با مشاهده [[جمال]] و [[زیبایی]] یوسف مدهوش شدند و دستان خود را بریدند و در ماجرای تقاضای زلیخا از یوسف، [[حق]] را به زلیخا دادند. این رسوایی تازه سبب شد تا یوسف را به [[زندان]] بیندازند با وجود آنکه به بیگناهی او [[اطمینان]] داشتند. | |||
همزمان با [[زندانی]] شدن یوسف، دو نفر از درباریان نیز زندانی شدند که بعداً خوابی دیدند و از یوسف تعبیر آن را جویا شدند. یوسف [[خواب]] آنان را تعبیر کرد و دقیقاً همان گونه که تعبیر شده بود واقع شد و یکی از دو نفر [[آزاد]] و به دربار بازگشت و دیگری [[اعدام]] شد. | |||
چند سال بعد [[پادشاه]] ([[فرعون]] [[مصر]]) خوابی شگفت دید و خوابگزاران خود را [[دعوت]] کرد تا آن را تعبیر کنند ولی هیچ یک نتوانستند تا این که [[رفیق]] [[زندانی]] یوسف که [[آزاد شده]] بود به یاد او افتاد و از پادشاه [[اجازه]] گرفت تا در [[زندان]] [[تعبیر خواب]] شاه را از یوسف بپرسد. یوسف، [[خواب]] را تعبیر کرد و پادشاه با شنیدن تعبیر خواب خود بسیار خوشحال شد و [[فرمان]] داد تا پیوسف را حاضر کنند اما یوسف ابتدا تقاضا کرد تا [[حقیقت]] ادعای [[زنان]] و تهمتی که بر او بسته بودند روشن شود و هنگامی که زنان مصر بر [[پاکدامنی]] یوسف [[شهادت]] دادند به دربار پادشاه آمد و از جانب او، عهدهدار [[تدبیر]] [[اقتصاد]] مصر شد و با [[درایت]] خود، مصریها را در هفت سال [[قحطی]] و [[خشکسالی]] [[رهایی]] بخشید. | |||
هنگامی که قحطی فرا رسید [[یعقوب]] و فرزندانش نیز، به [[سختی]] و [[فقر]] دچار شدند و بنابراین، به فرمان یعقوب، [[برادران یوسف]] (به غیر از [[بنیامین]]) راهی [[سفر]] مصر شدند. در مصر چون به [[خدمت]] یوسف رسیدند آنها را [[شناخت]] ولی [[برادران]]، یوسف را نشناختند. یوسف{{ع}} (تقاضای آنان را به بهترین نحو انجام داد و هدایای آنان را نیز، مخفیانه در بارشان نهاد و فرمود تا در [[مسافرت]] بعدی، [[برادر]] کوچکتر خود را نیز، همراه بیاورند وگرنه، سهمی از آذوقه نخواهند داشت. برادران بازگشتند و از این که هدایای آنان، به خودشان بازگردانده شده بود خوشحال و برای سفر بعدی از پدرشان تقاضا کردند تا اجازه دهد بنیامین نیز با آنان باشد. یعقوب به ناچار، با گرفتن [[عهد]] و [[پیمان]] [[استوار]] موافقت کرد. هنگامی که برادران بار دیگر به مصر آمدند یوسف اندیشهای کرد و بر اساس آن موفق شد تا [[بنیامین]] را نزد خود نگه دارد. [[برادران]] ناراحت شدند ولی به هر حال، بدون همراه داشتن بنیامین به [[کنعان]] بازگشتند و [[یعقوب]] به شدّت ناراحت شد و باز بر [[فراق]] یوسف ناله کرد و به فرزندانش [[فرمان]] داد تا از [[رحمت الهی]] [[ناامید]] نشده و به جستجوی یوسف و بنیامین برخیزند. برادران بار دیگر به [[خدمت]] یوسف رسیدند و از او عاجزانه تقاضا کردند تا بنیامین را رها کند. یوسف نیز، خود را به آنان معرفی و پیراهن خود را به آنان داد تا به کنعان برده و بر دیدگان یعقوب بگذارند تا دیدگان او روشن شود و همگی به [[مصر]] کوچ کنند. یعقوب نیز، پس از آنکه روشنی دیدگان خود را به وسیله [[پیراهن یوسف]] بازیافت درنگ نکرد و با همه [[اهل]] و عیال خود به مصر رفت و به وصال یوسف نائل گردید. یوسف در این مدت هم به [[وظایف]] [[حکومتی]] خود رسیدگی میکرد و هم مسئولیتهای [[پیامبری]] خود را انجام میداد تا در ۱۱۰ (یا ۱۲۰) سالگی [[عمر]] خود [[وفات]] یافت. | |||
پس از [[رحلت]] یوسف بدنش را [[حنوط]] و مومیایی کرده و در تابوتی قرار داده و در [[رود نیل]] [[دفن]] کردند تا این که [[موسی]]{{ع}} فرمان داد تا جد او را به [[فلسطین]] منتقل و در مغاره مکفیله در [[حبرون]]، کنار [[قبور]] اجدادش دفن کردند<ref>اعلام القرآن؛ اعلام قرآن.</ref>. | |||
واژه یوسف، ۲۷ بار در ۲۶ [[آیه]] از [[قرآن]] تکرار شده است. در آیه {{متن قرآن|قَالُوا أَإِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قَالَ أَنَا يُوسُفُ وَهَذَا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ}}<ref>«گفتند: آیا تو همان یوسفی؟ گفت: من یوسفم و این، برادر من (بنیامین) است؛ خداوند بر ما منّت نهاد، چنین است که هر کس پرهیزگاری ورزد و شکیبایی کند بیگمان خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمیگرداند» سوره یوسف، آیه ۹۰.</ref>، این واژه دوبار آمده است. | |||
از این ۲۷ بار، ۲۵ بار آن در [[سوره یوسف]] میباشد<ref>المعجم المفهرس.</ref>. در آیه {{متن قرآن|وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ}}<ref>«و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را راهنمایی کردیم- نوح را پیشتر راهنمایی کرده بودیم- و داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را که از فرزندزادگان وی بودند (نیز راهنمایی کردیم)؛ و این چنین نیکوکاران را پاداش میدهیم» سوره انعام، آیه ۸۴.</ref>، یوسف{{ع}} در بین تعدادی از [[پیامبران الهی]] آمده است و در آیه {{متن قرآن|فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَأَنْزَلَ مَلَائِكَةً مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ}}<ref>«سرکردگان کافر از قومش گفتند: این جز بشری مانند شما نیست، بر آن است که بر شما برتری جوید و اگر خداوند میخواست فرشتگانی میفرستاد، چنین چیزی در (میان) پدران نخستین خویش نشنیدهایم» سوره مؤمنون، آیه ۲۴.</ref> ([[سوره غافر]]) هم، به [[رسالت]] او تصریح شده است. افزون بر آن، دوازدهمین [[سوره]] قرآن، به نام یوسف است که بیشتر [[آیات]] آن نیز، درباره داستان یوسف میباشد. نکته قابل توجه این که در [[قرآن]] هیچ داستانی مانند داستان یوسف{{ع}} به تفصیل، آن هم در یک [[سوره]] نیامده است. در آغاز سوره، [[خداوند]] قصه یوسف را، بهترین قصه دانسته و با گزارش رؤیای یوسف با پدرش، آن داستان را شروع و با به [[چاه]] انداختن یوسف توسط برادرانش، ادامه و با تحقق تعبیر رؤیای او، به پایان میرسد. در این داستان بسیار [[زیبا]] و آموزنده، نکات بسیار ظریف و دقیقی بیان شده و [[اسرار]] [[عشق]] و [[محبت حقیقی]] و مجازی و مرزهای آن دو، به گونهای آشکار و زیبا آمده است. | |||
گزارش داستان یوسف{{ع}} در [[تورات]] به طور مفصل آمده است. در این گزارش برخی همانندیها و پارهای تفاوتها در مقایسه با گزارش قرآن وجود دارد. این داستان و گزارش از فصل ۳۷ پیدایش تا فصل ۵۰ پیدایش تورات بیان شده است. | |||
تفاوت گزارش قرآن در مقایسه با تورات، نسبتاً زیاد است که در اینجا تنها به چند نمونه آن اشاره میشود: | |||
#در هر دو [[روایت]] تورات و قرآن، یوسف در [[خواب]] میبیند که [[خورشید و ماه]] و [[ستارگان]] او را [[سجده]] میکند ولی در گزارش تورات، افزون بر آن، یوسف خواب میبیند که بافههای دسته [گندم] برادرانش به بافه دسته [گندم] او سجده میکنند. | |||
#به گزارش تورات، این [[یعقوب]] است که یوسف را نزد برادرانش میفرستد اما در قرآن، این [[برادران]] هستند که به [[اصرار]]، از پدر میخواهند که یوسف را همراه آنان بفرسند. | |||
#به روایت تورات، یعقوب میفرماید: وی را جانوری دریده اما بر اساس گزارش قرآن، برادران چنین ادعایی دارند و یعقوب ادعای آنان را نمیپذیرد. | |||
#در تورات، یعقوب [[مرگ]] یوسف را [[باور]] میکند و از یافتنش نا [[امید]] است اما به گزارش قرآن، یعقوب [[امیدوار]] به یافتن یوسف میباشد. | |||
#به گزارش تورات، هنگامی که یوسف از چنگ [[زلیخا]] فرار میکند لباسش نزد زلیخا جا میماند ولی بر اساس نقل قرآن، پیراهن او از پشت دریده میشود. | |||
#در [[تورات]]، هنگامی که [[فرعون]] یا [[پادشاه]]، یوسف را احضار میکند به حضور او میشتابد اما به گزارش [[قرآن]]، یوسف ابتدا [[پاکدامنی]] خود را ثابت میکند. | |||
#در تورات، [[یعقوب]] [[سخن]] فرزندانش مبنی بر زنده بودن یوسف را [[باور]] نمیکنند در صورتی که به گزارش قرآن، یعقوب هیچگاه، از یافتن یوسف [[مأیوس]] نبوده است. | |||
#در تورات گزارشی از بردن [[جامه]] یوسف به [[کنعان]] و بازیافتن بینابی یعقوب توسط آن جامه، وجود ندارد<ref>داستان پیامبران.</ref>. | |||
در بیشتر [[تفاسیر]] پیشین، داستان یوسف و [[آیات]] مربوط به آن حضرت، همراه با برخی جزئیات گزارش شده است. از جمله گفته میشود هنگامی که یوسف توسط برادرانش در [[چاه]] انداخته میشود کراماتی برای او اتفاق میافتد و فرشتگانی به [[یاری]] او میشتابند و یا در [[زندان]]، [[جبرئیل]]{{ع}} [[خدمت]] او میرسد و با او [[گفتگو]] میکند و او را از [[اخبار]] مربوط به یعقوب [[آگاه]] میسازد. همچنین گزارش شده که چون [[زلیخا]] [[تصمیم]] میگیرد با یوسف مراوده کند بټ مورد [[پرستش]] خود را میپوشاند. و یوسف{{ع}} میگوید: شگفت که تو از یک [[بت]] [بیجان] که نمیشنود و نمیبیند و تو را [[بینیاز]] نمیسازد [[شرم]] میکنی ولی من از خدایی که [[خالق]]، [[رازق]]، [[نعمت]] دهنده و دانای آشکار و [[نهان]] من است شرم نداشته باشیم. | |||
در برخی گزارشهای دیگر آمده که چون یعقوب{{ع}} به وصال یوسف رسید. از او پرسید که [[برادران]] با تو چه کردند؟ گفت: چرا از برادران میپرسی که با من چه کردند از من بپرس که [[خدا]] با من چه کرد؛ یعقوب فرمود: خدا با تو چه کرد؟ یوسف در پاسخ گفت: «با من نیکوبی کرد چون مرا از زندان بیرون آورد و شما را از بیابان به نزد من آورد»{{متن قرآن|ذَلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ}}<ref>«(ای پیامبر) این از خبرهای نهانی است که به تو وحی میکنیم و تو هنگامی که (برادران یوسف) بر کار خود همداستان شدند و نیرنگ میباختند نزد آنها نبودی» سوره یوسف، آیه ۱۰۲.</ref>.<ref>روض الجنان، ج۱۱، ص۱۶۱؛ و نیز نک: کشف الاسرار، ج۵، ص۱۴۰؛ تفسیر طبری، ج۱۳، ص۴۶.</ref> | |||
برخی تفاسیر متأخر و معاصر، افزون بر گزارش داستان یوسف و شرح جزئیات آن، نکات و درسهای آموزنده آن را نیز بیان کردهاند [[علامه طباطبایی]] مینویسد: [[هدف]] این [[سوره]]، بیان [[ولایتی]] است که [[خداوند]] نسبت به بندهاش دارد. البته بندهای که [[ایمان]] خود را [[خالص]] و دلش را سرشار از [[محبت الهی]] کرده باشد. خداوند عهدهدار امور چنین بندهای شده و او را به بهترین وجهی [[تربیت]] میکند و راه نزدیک شدن او را به خود، هموار و از جام [[محبت]] سرشارش میگرداند و هرچه علل و اسباب ظاهری بر ضدّ او باشند خداوند به [[لطف]] خود او را بزرگ میکند و بر [[عزت]] و [[منزلت]] او میافزاید<ref>المیزان، ج۱۱، ص۷۳.</ref>. | |||
[[تفسیر]] [[هدایت]] نیز، با [[عنایت]] به زنانی که با [[مشاهده]] [[جمال]] یوسف، دستان خود را بریدند و در ذیل [[آیه]] {{متن قرآن|قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ الْجَاهِلِينَ}}<ref>«(یوسف) گفت: پروردگارا! زندان از آنچه مرا به آن فرا میخواند خوشتر است و اگر فریبشان را از من نگردانی به آنان میگرایم و از نادانان خواهم بود» سوره یوسف، آیه ۳۳.</ref> مینویسد: چنین پیدا است که یکایک [[زنان]] در [[خلوت]] با یوسف [[گفتگو]] کردند تا او را به پذیرش تقاضای بانوی خود مجاب سازند و در عین حال، خود را نیز بر او عرضه میکردند تا با آنها هم مراوده کند. [[گواه]] این مطلب سخن یوسف به هنگام افتادن در تنگنا است که به [[خدا]] [[توسل]] جست تا او را از دست زنان برهاند اگرچه با افتادن به [[زندان]] باشد؛ چراکه [[دشواری]]، ابتدا یکی بود اما اکنون بیشتر شده بود و [[فساد]] گسترده محیط، خود یوسف را [[تهدید]] مینمود<ref>من هدی القرآن، ج۵، ص۱۹۵.</ref>. | |||
برخی [[مفسران]]، در تفسیر [[سوره یوسف]]، افزون بر گزارشهای [[تاریخی]] و نکات [[تفسیری]]، از زاویه ذوقی و [[عرفانی]] نیز، به آن پرداختهاند. [[میبدی]] در تفسیر خود، ابتدا داستان یوسف را، قصّه [[عاشق]] و [[معشوق]] و [[حدیث]] [[فراق]] و وصال معرفی میکند که البته تصریح میکند مقصود او، [[عشق]] [[یعقوب]] و یوسف به همدیگر است (و نه عشق [[زلیخا]]). پس از آن، به مناسبت [[تفسیر آیات]]، نکات ذوقی و عرفانی آن را نیز، یادآوری میکند<ref>کشف الاسرار، ج۵، ص۹۱.</ref>.<ref>[[حسن علی نوریها|نوریها، حسن علی]]، [[یوسف (مقاله)|مقاله «یوسف»]]، [[ دانشنامه معاصر قرآن کریم (کتاب)| دانشنامه معاصر قرآن کریم]]، ص 1187-1189.</ref>. | |||
== منابع == | == منابع == | ||
{{منابع}} | {{منابع}} | ||
# [[پرونده: | # [[پرونده:10524027.jpg|22px]] [[حسن علی نوریها|نوریها، حسن علی]]، [[یوسف (مقاله)|مقاله «یوسف»]]، [[ دانشنامه معاصر قرآن کریم (کتاب)|'''دانشنامه معاصر قرآن کریم''']] | ||
{{پایان منابع}} | {{پایان منابع}} | ||
== پانویس == | == پانویس == | ||
{{پانویس}} | {{پانویس}} | ||