مدیران رابط کاربری، مدیران، templateeditor
۲۶٬۵۸۳
ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۵۳: | خط ۵۳: | ||
[[فرید وجدی]] از [[سهل بن ابی سهل تمیمی]] از پدرش [[نقل]] میکند که گفت: [[معاویه]] در سفری که به [[حج]] رفت از دارمیه که از [[قبیله]] بنی [[کنانه]] و در حجون<ref>حجون، کوهی در بلندای مکه است.</ref>[[سکونت]] داشت، جویا شد، به او گفتند: او زنده و سالم است. فوراً [[دستور]] داد او را احضار نمایند. دارمیه زنی سیاه چهره و فربه بود، هنگامی که به مجلس [[معاویه]] وارد شد. [[معاویه]] از او پرسید: ای دختر حام، حالت چطور است؟ | [[فرید وجدی]] از [[سهل بن ابی سهل تمیمی]] از پدرش [[نقل]] میکند که گفت: [[معاویه]] در سفری که به [[حج]] رفت از دارمیه که از [[قبیله]] بنی [[کنانه]] و در حجون<ref>حجون، کوهی در بلندای مکه است.</ref>[[سکونت]] داشت، جویا شد، به او گفتند: او زنده و سالم است. فوراً [[دستور]] داد او را احضار نمایند. دارمیه زنی سیاه چهره و فربه بود، هنگامی که به مجلس [[معاویه]] وارد شد. [[معاویه]] از او پرسید: ای دختر حام، حالت چطور است؟ | ||
دارمیه گفت: ای [[معاویه]]، اگر به قصد عیبگویی مرا دختر حام خطاب کردی، بدان که من از [[فرزندان]] حام نیستم بلکه از [[قبیله]] بنی کنانهام. [[معاویه]] گفت: راست گفتی، حال میدانی برای چه تو را احضار کردهام؟ دارمیه گفت: جز [[خدا]] کسی [[غیب]] نمیداند<ref>{{عربی| | دارمیه گفت: ای [[معاویه]]، اگر به قصد عیبگویی مرا دختر حام خطاب کردی، بدان که من از [[فرزندان]] حام نیستم بلکه از [[قبیله]] بنی کنانهام. [[معاویه]] گفت: راست گفتی، حال میدانی برای چه تو را احضار کردهام؟ دارمیه گفت: جز [[خدا]] کسی [[غیب]] نمیداند<ref>{{عربی|«لاَ يَعْلَمُ اَلْغَيْبَ إِلاَّ اَللَّهُ»}}</ref>. [[معاویه]] در توجیه احضار او گفت: تو را برای این خواستم که از خودت بشنوم برای چه [[علی بن ابیطالب]] را [[دوست]] داشته و [[بغض]] و [[دشمنی]] مرا در [[دل]] داری، و او را ولی و [[امام]] خود دانسته اما مرا [[دشمن]] خود میپنداری؟ | ||
دارمیه ابتدا از دادن پاسخ عذر خواست اما با [[اصرار]] [[معاویه]] گفت: حال که مرا از گفتن آن معاف نمیداری، پس بدان من از این جهت [[علی]] {{ع}} را [[دوست]] میدارم که او در [[حق]] رعایا و [[ملت]] خود به [[عدالت]] [[رفتار]] میکرد، و [[بیتالمال]] را به [[مساوات]] تقسیم مینمود و تو را از این جهت [[دشمن]] میدارم که با کسی به [[جنگ]] برخاستی که در [[ولایت]] و حکومتداری از هر جهت از تو سزاوارتر بود و چیزی که [[حق]] تو نبود، بدان دست دراز کردی، و [[دوستی]] و تولّای من نسبت به [[علی]] {{ع}} از این جهت است که اولاً: [[رسول خدا]] {{صل}} او را به طور رسمی [[ولیّ]] و پیشوای [[مؤمنان]] قرار داد<ref>اشاره به سخن پیامبر {{صل}} است که در غدیر خم در حجة الوداع در میان صد هزار نفر دست علی {{ع}} را بالا برد، فرمود: {{متن حدیث|من کنت مولاه فعلی مولاه. اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله}}.</ref> و در ثانی: او [[مساکین]] و [[فقرا]] را [[دوست]] میداشت و [[اهل دین]] را بزرگ میشمرد، اما کینۀ من با تو از این جهت است که [[خونریزی]] پیشۀ توست و در [[قضاوت]] [[ستم]] میکنی و از روی [[هوا و هوس]] [[حکم]] میرانی. | دارمیه ابتدا از دادن پاسخ عذر خواست اما با [[اصرار]] [[معاویه]] گفت: حال که مرا از گفتن آن معاف نمیداری، پس بدان من از این جهت [[علی]] {{ع}} را [[دوست]] میدارم که او در [[حق]] رعایا و [[ملت]] خود به [[عدالت]] [[رفتار]] میکرد، و [[بیتالمال]] را به [[مساوات]] تقسیم مینمود و تو را از این جهت [[دشمن]] میدارم که با کسی به [[جنگ]] برخاستی که در [[ولایت]] و حکومتداری از هر جهت از تو سزاوارتر بود و چیزی که [[حق]] تو نبود، بدان دست دراز کردی، و [[دوستی]] و تولّای من نسبت به [[علی]] {{ع}} از این جهت است که اولاً: [[رسول خدا]] {{صل}} او را به طور رسمی [[ولیّ]] و پیشوای [[مؤمنان]] قرار داد<ref>اشاره به سخن پیامبر {{صل}} است که در غدیر خم در حجة الوداع در میان صد هزار نفر دست علی {{ع}} را بالا برد، فرمود: {{متن حدیث|من کنت مولاه فعلی مولاه. اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله}}.</ref> و در ثانی: او [[مساکین]] و [[فقرا]] را [[دوست]] میداشت و [[اهل دین]] را بزرگ میشمرد، اما کینۀ من با تو از این جهت است که [[خونریزی]] پیشۀ توست و در [[قضاوت]] [[ستم]] میکنی و از روی [[هوا و هوس]] [[حکم]] میرانی. | ||
| خط ۶۳: | خط ۶۳: | ||
[[معاویه]] چون دید از [[اهانت]] به آن [[زن]] طرفی نبسته و مادرش را نیز هجو کرد از او [[ملاطفت]] کرد و مطالبی در خوشایند دارمیه گفت... آنگاه گفت: حال تعریف کن، آیا هرگز [[علی]] را دیدهای؟ | [[معاویه]] چون دید از [[اهانت]] به آن [[زن]] طرفی نبسته و مادرش را نیز هجو کرد از او [[ملاطفت]] کرد و مطالبی در خوشایند دارمیه گفت... آنگاه گفت: حال تعریف کن، آیا هرگز [[علی]] را دیدهای؟ | ||
دارمیه گفت: آری به [[خدا]] [[سوگند]]، او را دیدهام. [[معاویه]] گفت: او را چگونه دیدی؟ دارمیه گفت: به [[خدا]] [[سوگند]]، او را در حالی دیدم که فریفته [[ملک]] و [[سلطنت]] نشد، و هیچگاه [[نعمت]] و [[راحتی]]، سرگرم و غافلش نکرد، چنان که تو را مشغول و [[غافل]] نموده است. [[معاویه]] گفت: آیا [[کلام]] و سخنی از [[علی]] شنیدهای؟ دارمیه گفت: آری، به [[خدا]] قسم، [[کلام]] [[علی]] {{ع}} دلهای [[کور]] را جلا میداد، همانگونه که روغن زیتون تشت زنگار گرفته را جلا میدهد. [[معاویه]] گفت: راست گفتی او چنین بود، حال بگو آیا [[حاجت]] و نیازی داری؟ دارمیه گفت: اگر نیازم را بگویم، آیا برآورده میکنی؟ [[معاویه]] گفت: آری. دارمیه گفت: یک صد شتر سرخ مو، با یک شتر نر به همراه غلامانی که آنها را رسیدگی کنند و تیمار نمایند. [[معاویه]] گفت: برای چه کاری این همه شتر میخواهی؟ دارمیه گفت: میخواهم از شیر آنها [[کودکان]] را [[تغذیه]] نمایم و با درآمد آن بزرگان را نگه دارم و بدین وسیله کسب [[مکارم اخلاق]] نمایم و بین عشایر [[صلح]] و [[دوستی]] برقرار کنم. [[معاویه]] گفت: اگر این تعداد شترها را به تو بدهم، آیا در نظر تو [[منزلت]] من چون [[علی بن ابیطالب]] خواهد بود؟ دارمیه گفت: {{عربی| | دارمیه گفت: آری به [[خدا]] [[سوگند]]، او را دیدهام. [[معاویه]] گفت: او را چگونه دیدی؟ دارمیه گفت: به [[خدا]] [[سوگند]]، او را در حالی دیدم که فریفته [[ملک]] و [[سلطنت]] نشد، و هیچگاه [[نعمت]] و [[راحتی]]، سرگرم و غافلش نکرد، چنان که تو را مشغول و [[غافل]] نموده است. [[معاویه]] گفت: آیا [[کلام]] و سخنی از [[علی]] شنیدهای؟ دارمیه گفت: آری، به [[خدا]] قسم، [[کلام]] [[علی]] {{ع}} دلهای [[کور]] را جلا میداد، همانگونه که روغن زیتون تشت زنگار گرفته را جلا میدهد. [[معاویه]] گفت: راست گفتی او چنین بود، حال بگو آیا [[حاجت]] و نیازی داری؟ دارمیه گفت: اگر نیازم را بگویم، آیا برآورده میکنی؟ [[معاویه]] گفت: آری. دارمیه گفت: یک صد شتر سرخ مو، با یک شتر نر به همراه غلامانی که آنها را رسیدگی کنند و تیمار نمایند. [[معاویه]] گفت: برای چه کاری این همه شتر میخواهی؟ دارمیه گفت: میخواهم از شیر آنها [[کودکان]] را [[تغذیه]] نمایم و با درآمد آن بزرگان را نگه دارم و بدین وسیله کسب [[مکارم اخلاق]] نمایم و بین عشایر [[صلح]] و [[دوستی]] برقرار کنم. [[معاویه]] گفت: اگر این تعداد شترها را به تو بدهم، آیا در نظر تو [[منزلت]] من چون [[علی بن ابیطالب]] خواهد بود؟ دارمیه گفت: {{عربی|«سبحان الله أو دونه»}}<ref>استفهام انکاری است یعنی: {{عربی|أولی ان تطلب دون محله لا أن تطلب مثله محله}}.</ref>؛ «[[پاک]] و منزه است [[خدا]] که اگر [[مقام]] و منزلتی کمتر از [[علی]] هم بخواهی، باز هم نزد من نخواهی دید». | ||
سپس [[معاویه]] [[حاجت]] او را برآورده کرد، و شتران مورد درخاست او را داد. | سپس [[معاویه]] [[حاجت]] او را برآورده کرد، و شتران مورد درخاست او را داد. | ||