←مقدمه
(←مقدمه) |
(←مقدمه) |
||
| خط ۸: | خط ۸: | ||
== مقدمه == | == مقدمه == | ||
[[وفود]] به معنای به رسولی آمدن نزد کسی، [[رسالت]] و [[پیامآوری]] است. وفود جمع [[وفد]] به معنای [[آینده]] و به رسولی آینده است. | [[وفود]] به معنای به رسولی آمدن نزد کسی، [[رسالت]] و [[پیامآوری]] است. وفود جمع [[وفد]] به معنای [[آینده]] و به رسولی آینده است. | ||
در آغاز [[سال دهم هجری]] موج [[گسترش اسلام]]، [[جزیرهالعرب]] را دربر گرفت و طوایفی که تا این سال هنوز در [[مخالفت]] با [[اسلام]] میکوشیدند، رام شدند و سعی در نزدیک شدن به محمد داشتند. پس هر [[روز]] گروهی از سران قبائل به حضور محمد{{صل}} شرفیاب میشدند و اسلام میآوردند. هیاتهای قبائل یکی پس از دیگری وارد [[مدینه]] میشدند و با [[پیامبر]] [[بیعت]] میکردند. پس این سال را سال وفود (: [[عامالوفود]]) نام نهادند. «وفدها» یعنی: هیأتهای [[نمایندگی]] [[قبایل]] مختلف [[عرب]] برای [[اظهار اسلام]] و [[انقیاد]] قبایل خویش، بیشتر در [[سال نهم هجرت]] و احیاناً پیش یا پس از آن، به حضور [[رسول اکرم]]{{صل}} شرفیاب میشدند و اسلام و انقیاد قبایل خود را به عرض میرساندند و مورد [[لطف]] و [[محبت]] و [[عنایت]] شخصی [[رسول خدا]] واقع میشدند و در اینجا به هر یک از این وفدها اشاره میشود: | در آغاز [[سال دهم هجری]] موج [[گسترش اسلام]]، [[جزیرهالعرب]] را دربر گرفت و طوایفی که تا این سال هنوز در [[مخالفت]] با [[اسلام]] میکوشیدند، رام شدند و سعی در نزدیک شدن به محمد داشتند. پس هر [[روز]] گروهی از سران قبائل به حضور محمد{{صل}} شرفیاب میشدند و اسلام میآوردند. هیاتهای قبائل یکی پس از دیگری وارد [[مدینه]] میشدند و با [[پیامبر]] [[بیعت]] میکردند. پس این سال را سال وفود (: [[عامالوفود]]) نام نهادند. | ||
«وفدها» یعنی: هیأتهای [[نمایندگی]] [[قبایل]] مختلف [[عرب]] برای [[اظهار اسلام]] و [[انقیاد]] قبایل خویش، بیشتر در [[سال نهم هجرت]] و احیاناً پیش یا پس از آن، به حضور [[رسول اکرم]]{{صل}} شرفیاب میشدند و اسلام و انقیاد قبایل خود را به عرض میرساندند و مورد [[لطف]] و [[محبت]] و [[عنایت]] شخصی [[رسول خدا]] واقع میشدند و در اینجا به هر یک از این وفدها اشاره میشود: | |||
#وفد [[مزینه]]: نخستین وفدی که در [[رجب]] سال پنجم بر رسول خدا{{صل}} وارد شد، چهارصد مرد مضری از [[قبیله]] «مزینه» بودند و چون رسول خدا به آنان فرمود: «شما هرجا باشید مهاجرید، پس به محل خویش بازگردید»، به محل خویش بازگشتند<ref>طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۹۱.</ref>؛ | #وفد [[مزینه]]: نخستین وفدی که در [[رجب]] سال پنجم بر رسول خدا{{صل}} وارد شد، چهارصد مرد مضری از [[قبیله]] «مزینه» بودند و چون رسول خدا به آنان فرمود: «شما هرجا باشید مهاجرید، پس به محل خویش بازگردید»، به محل خویش بازگشتند<ref>طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۹۱.</ref>؛ | ||
#وفد [[اسد]]: ده مرد از «[[بنی اسد بن خزیمه]]» در اول [[سال نهم هجری]] نزد رسول خدا آمدند و اسلام آوردند، از جمله: «[[ضرار بن ازور]]» و «[[طلیحة بن خویلد]]» و «[[حضرمی بن عامر]]» که سخنی منتآمیز گفت و درباره آنان، [[آیه]] ۱۷ [[سوره حجرات]] [[نزول]] یافت؛ | #وفد [[اسد]]: ده مرد از «[[بنی اسد بن خزیمه]]» در اول [[سال نهم هجری]] نزد رسول خدا آمدند و اسلام آوردند، از جمله: «[[ضرار بن ازور]]» و «[[طلیحة بن خویلد]]» و «[[حضرمی بن عامر]]» که سخنی منتآمیز گفت و درباره آنان، [[آیه]] ۱۷ [[سوره حجرات]] [[نزول]] یافت؛ | ||
| خط ۳۰: | خط ۳۲: | ||
#[[وفد]] [[سلیم]]: «[[قیس بن نشبه سلمی]]» که با [[کتابهای آسمانی]] آشنا بود از سوی «[[بنیسلیم]]» نزد رسول خدا{{صل}} آمد و گفت: من فرستاده و [[نماینده]] [[قبیله]] خویشم و آنان [[فرمانبردار]] منند وی پرسشهایی پیرامون [[وحی الهی]] از رسول خدا کرد و رسول خدا به تمام آنها پاسخ داد و شرایع اسلام و [[واجبات]] و [[محرمات]] را برای وی بیان کرد «قیس» گفت: جز به [[نیکی]] امر نمیکنی، [[گواهی]] میدهم که تو [[پیامبر]] خدایی و رسول خدا او را «[[حبر بنیسلیم]]» نامید «قیس» نزد [[قوم]] خویش بازگشت و به آنان گفت: درباره محمد، حرف مرا بشنوید و اسلام آورید. در سال هشتم و پیش از فتح، نهصد یا هزار مرد از قبیله «بنیسلیم» از پی رسول خدا رهسپار شدند و در «قدید» به او پیوستند و اسلام آوردند و گفتند: ما را در مقدمه [[سپاه]] خود قرار ده، رسول خدا چنان کرد و در [[فتح مکه]] و [[جنگ حنین و طائف]] همراه رسول خدا بودند؛ | #[[وفد]] [[سلیم]]: «[[قیس بن نشبه سلمی]]» که با [[کتابهای آسمانی]] آشنا بود از سوی «[[بنیسلیم]]» نزد رسول خدا{{صل}} آمد و گفت: من فرستاده و [[نماینده]] [[قبیله]] خویشم و آنان [[فرمانبردار]] منند وی پرسشهایی پیرامون [[وحی الهی]] از رسول خدا کرد و رسول خدا به تمام آنها پاسخ داد و شرایع اسلام و [[واجبات]] و [[محرمات]] را برای وی بیان کرد «قیس» گفت: جز به [[نیکی]] امر نمیکنی، [[گواهی]] میدهم که تو [[پیامبر]] خدایی و رسول خدا او را «[[حبر بنیسلیم]]» نامید «قیس» نزد [[قوم]] خویش بازگشت و به آنان گفت: درباره محمد، حرف مرا بشنوید و اسلام آورید. در سال هشتم و پیش از فتح، نهصد یا هزار مرد از قبیله «بنیسلیم» از پی رسول خدا رهسپار شدند و در «قدید» به او پیوستند و اسلام آوردند و گفتند: ما را در مقدمه [[سپاه]] خود قرار ده، رسول خدا چنان کرد و در [[فتح مکه]] و [[جنگ حنین و طائف]] همراه رسول خدا بودند؛ | ||
#وفد [[هلال بن عامر]]: چند نفر از [[طایفه]] «[[بنی هلال]]» از جمله «[[عبدعوف بن اصرم]]» که رسول خدا او را «عبدالله» نامید، نزد آن حضرت رسیدند و «[[زیاد بن عبدالله بن مالک]]» که در [[خانه]] خاله خود «[[میمونه]]» فرود آمد، جزو آنان بود و رسول خدا او را با خود به [[مسجد]] برد و پس از [[نماز]] او را پیش طلبید و دست بر سر وی کشید و تا زنده بود اثر [[نورانیت]] آن در روی وی هویدا بود؛ | #وفد [[هلال بن عامر]]: چند نفر از [[طایفه]] «[[بنی هلال]]» از جمله «[[عبدعوف بن اصرم]]» که رسول خدا او را «عبدالله» نامید، نزد آن حضرت رسیدند و «[[زیاد بن عبدالله بن مالک]]» که در [[خانه]] خاله خود «[[میمونه]]» فرود آمد، جزو آنان بود و رسول خدا او را با خود به [[مسجد]] برد و پس از [[نماز]] او را پیش طلبید و دست بر سر وی کشید و تا زنده بود اثر [[نورانیت]] آن در روی وی هویدا بود؛ | ||
#وفد [[بنی عامر بن صعصعه]]: مردان «[[بنی عامر]]» از جمله «[[عامر بن طفیل]]» و «[[اربد بن قیس]]» و «[[جبار بن سلمی]]» نزد رسول خدا رسیدند و عامر در نظر داشت رسول خدا را غافلگیر کند و بکشد به «اربد» گفت: هنگامی که نزد این مرد رسیدیم، من او را به [[گفتوگو]] مشغول میکنم و در همان حال شمشیری بر وی فرود آور و او را بکش. | #وفد [[بنی عامر بن صعصعه]]: مردان «[[بنی عامر]]» از جمله «[[عامر بن طفیل]]» و «[[اربد بن قیس]]» و «[[جبار بن سلمی]]» نزد رسول خدا رسیدند و عامر در نظر داشت رسول خدا را غافلگیر کند و بکشد به «اربد» گفت: هنگامی که نزد این مرد رسیدیم، من او را به [[گفتوگو]] مشغول میکنم و در همان حال شمشیری بر وی فرود آور و او را بکش. چون نزد [[رسول خدا]] رسیدند، عامر گفت: ای محمد با من [[خلوت]] کن و رسول خدا گفت: مگر به [[خدای یگانه]] [[ایمان]] آوری بار دیگر سخن خود را تکرار کرد و [[منتظر]] بود که «اربد» کار خود را انجام دهد، اما «اربد» چنان شده بود که نمیتوانست سخنی گوید و کاری انجام دهد. «عامر» پس از گفتوگوی طولانی با رسول خدا، آخرین سخنی که به آن حضرت گفت، این بود که: [[مدینه]] را از پیاده و سوارهای که بر سرت میآورم پر خواهم کرد این سخن را گفت و از محضر رسول خدا رفت. رسول خدا [[دعا]] کرد و گفت: «خدایا! [[شر]] «[[عامر بن طفیل]]» - یا شر این دو یعنی: عامر و اربد - را از سر من دور گردان، خدایا! [[بنی عامر]] را به [[اسلام]] [[هدایت]] فرما و اسلام را از عامر [[بینیاز]] گردان». نوشتهاند که «عامر بن طفیل» نرسیده به [[قبیله]] خویش گرفتار [[بیماری]] [[سختی]] شد و در [[خانه]] زنی از سلول مُرد و «اربد» چند [[روز]] پس از ورود، با شتر خود به [[صاعقه]] آسمانی هلاک شد. [[ابن هشام]] [[روایت]] میکند که [[آیات]] {{متن قرآن| اللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَحْمِلُ كُلُّ أُنثَى وَمَا تَغِيضُ الأَرْحَامُ وَمَا تَزْدَادُ وَكُلُّ شَيْءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعَالِ سَوَاء مِّنكُم مَّنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَمَن جَهَرَ بِهِ وَمَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّيْلِ وَسَارِبٌ بِالنَّهَارِ لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِّن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلاَ مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا وَيُنْشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ وَيُرْسِلُ الصَّوَاعِقَ فَيُصِيبُ بِهَا مَن يَشَاء وَهُمْ يُجَادِلُونَ فِي اللَّهِ وَهُوَ شَدِيدُ الْمِحَالِ}}<ref>«و خداوند میداند که هر مادینه چه در شکم دارد و بچّهدانها چه میکاهند و چه میافزایند و هر چیز نزد او اندازهای دارد. (خداوند) دانای نهان و آشکار، بزرگ والاست. آن کس از شما که سخن پوشیده دارد و آن کس که آن را فاش گوید و نیز آن کس که خود را در شب نهان سازد و آنکه در روز آشکارا روان باشد (برای وی) یکسان است. او را از پیش رو و پشت سر فرشتگانی پیگیرند که به فرمان خداوند، نگهبان ویاند.بیگمان خداوند آنچه را که گروهی دارند دگرگون نمیکند (و از آنان نمیستاند) مگر آنها آنچه را که در خویش دارند دگرگون سازند و چون خداوند برای گروهی بلایی بخواهد بازگشتی ندارد و آنان را در برابر وی سروری نیست. اوست که برق را که هم بیمآور و هم امیدبخش است به شما مینمایاند و ابرهای بارور را پدید میآورد. و تندر به سپاس او، او را پاک میخواند و فرشتگان نیز از بیم وی (او را پاک میخوانند) و آذرخشها را میفرستد که آنها را به هر که میخواهد میرساند و آنان درباره خداوند چالش میورزند و او سخت کیفر است» سوره رعد، آیه ۸-۱۳.</ref> درباره «عامر» و «اربد» [[نزول]] یافته است<ref>سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۱۵.</ref>. | ||
چون نزد [[رسول خدا]] رسیدند، عامر گفت: ای محمد با من [[خلوت]] کن و رسول خدا گفت: مگر به [[خدای یگانه]] [[ایمان]] آوری بار دیگر سخن خود را تکرار کرد و [[منتظر]] بود که «اربد» کار خود را انجام دهد، اما «اربد» چنان شده بود که نمیتوانست سخنی گوید و کاری انجام دهد. «عامر» پس از گفتوگوی طولانی با رسول خدا، آخرین سخنی که به آن حضرت گفت، این بود که: [[مدینه]] را از پیاده و سوارهای که بر سرت میآورم پر خواهم کرد این سخن را گفت و از محضر رسول خدا رفت. رسول خدا [[دعا]] کرد و گفت: «خدایا! [[شر]] «[[عامر بن طفیل]]» - یا شر این دو یعنی: عامر و اربد - را از سر من دور گردان، خدایا! [[بنی عامر]] را به [[اسلام]] [[هدایت]] فرما و اسلام را از عامر [[بینیاز]] گردان». نوشتهاند که «عامر بن طفیل» نرسیده به [[قبیله]] خویش گرفتار [[بیماری]] [[سختی]] شد و در [[خانه]] زنی از سلول مُرد و «اربد» چند [[روز]] پس از ورود، با شتر خود به [[صاعقه]] آسمانی هلاک شد. [[ابن هشام]] [[روایت]] میکند که [[آیات]] {{متن قرآن| اللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَحْمِلُ كُلُّ أُنثَى وَمَا تَغِيضُ الأَرْحَامُ وَمَا تَزْدَادُ وَكُلُّ شَيْءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعَالِ سَوَاء مِّنكُم مَّنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَمَن جَهَرَ بِهِ وَمَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّيْلِ وَسَارِبٌ بِالنَّهَارِ لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِّن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلاَ مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا وَيُنْشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ وَيُرْسِلُ الصَّوَاعِقَ فَيُصِيبُ بِهَا مَن يَشَاء وَهُمْ يُجَادِلُونَ فِي اللَّهِ وَهُوَ شَدِيدُ الْمِحَالِ}}<ref>«و خداوند میداند که هر مادینه چه در شکم دارد و بچّهدانها چه میکاهند و چه میافزایند و هر چیز نزد او اندازهای دارد. (خداوند) دانای نهان و آشکار، بزرگ والاست. آن کس از شما که سخن پوشیده دارد و آن کس که آن را فاش گوید و نیز آن کس که خود را در شب نهان سازد و آنکه در روز آشکارا روان باشد (برای وی) یکسان است. او را از پیش رو و پشت سر فرشتگانی پیگیرند که به فرمان خداوند، نگهبان ویاند.بیگمان خداوند آنچه را که گروهی دارند دگرگون نمیکند (و از آنان نمیستاند) مگر آنها آنچه را که در خویش دارند دگرگون سازند و چون خداوند برای گروهی بلایی بخواهد بازگشتی ندارد و آنان را در برابر وی سروری نیست. اوست که برق را که هم بیمآور و هم امیدبخش است به شما مینمایاند و ابرهای بارور را پدید میآورد. و تندر به سپاس او، او را پاک میخواند و فرشتگان نیز از بیم وی (او را پاک میخوانند) و آذرخشها را میفرستد که آنها را به هر که میخواهد میرساند و آنان درباره خداوند چالش میورزند و او سخت کیفر است» سوره رعد، آیه ۸-۱۳.</ref> درباره «عامر» و «اربد» [[نزول]] یافته است<ref>سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۱۵.</ref>. | |||
#[[وفد]] ثقیف: رسول خدا{{صل}} در سال هشتم از [[طائف]] به [[مکه]] بازگشت و از آنجا رهسپار مدینه شد، «[[عروة بن مسعود ثقفی]]» در پی حضرت رهسپار و پیش از رسیدن رسول خدا به مدینه شرفیاب شد و اسلام آورد و [[اجازه]] خواست که نزد قبیله خویش بازگردد، ولی رسول خدا به او گفت: «تو را میکشند» [[عروه]] گفت: آنان مرا [[دوست]] دارند و رهسپار طائف شد و در [[مقام]] [[دعوت]] قبیله خود به اسلام برآمد، ولی آنان «عروه» را تیرباران کردند و به [[شهادت]] سرافراز شد رسول خدا گفت: «مثل عروه در میان قبیلهاش، مثل صاحب [[یاسین]] است در میان قومش». چند ماه پس از [[شهادت]] عروه، [[قبیله]] [[بنی ثقیف]] در مقابل [[پیشرفت]] [[اسلام]] خود را عاجز یافتند و [[تصمیم]] گرفتند نمایندگانی به [[مدینه]] برای [[مذاکره]] با [[رسول خدا]] گسیل دارند. آنها شش نفر بودند: | #[[وفد]] ثقیف: رسول خدا{{صل}} در سال هشتم از [[طائف]] به [[مکه]] بازگشت و از آنجا رهسپار مدینه شد، «[[عروة بن مسعود ثقفی]]» در پی حضرت رهسپار و پیش از رسیدن رسول خدا به مدینه شرفیاب شد و اسلام آورد و [[اجازه]] خواست که نزد قبیله خویش بازگردد، ولی رسول خدا به او گفت: «تو را میکشند» [[عروه]] گفت: آنان مرا [[دوست]] دارند و رهسپار طائف شد و در [[مقام]] [[دعوت]] قبیله خود به اسلام برآمد، ولی آنان «عروه» را تیرباران کردند و به [[شهادت]] سرافراز شد رسول خدا گفت: «مثل عروه در میان قبیلهاش، مثل صاحب [[یاسین]] است در میان قومش». چند ماه پس از [[شهادت]] عروه، [[قبیله]] [[بنی ثقیف]] در مقابل [[پیشرفت]] [[اسلام]] خود را عاجز یافتند و [[تصمیم]] گرفتند نمایندگانی به [[مدینه]] برای [[مذاکره]] با [[رسول خدا]] گسیل دارند. آنها شش نفر بودند: | ||
##[[عبدیالیل بن عمرو]]؛ | ##[[عبدیالیل بن عمرو]]؛ | ||