←هرزگی و بیبندوباری
برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
|||
| خط ۷۰: | خط ۷۰: | ||
====هرزگی و بیبندوباری==== | ====هرزگی و بیبندوباری==== | ||
[[یزید بن معاویه]] شیفته شکار بود و خویش را بدان سرگرم میساخت. او دستبندهایی از طلا بر دست سگهای شکاری میکرد و جامههایی زربفت بر آنان میپوشاند و برای هر سگ بندهای را میگماشت تا به او رسیدگی کند»<ref>اسد حیدر، مع الحسین فی نهضته، ص۴۶، به نقل از: دمیری، کمال الدین، حیاة الحیوان، ماده (فهد)، ج۲، ص۱۵۷.</ref>. | =====شکار و لهو و لعب===== | ||
[[یزید بن معاویه]] شیفته شکار بود و خویش را بدان سرگرم میساخت. او دستبندهایی از طلا بر دست سگهای شکاری میکرد و جامههایی زربفت بر آنان میپوشاند و برای هر سگ بندهای را میگماشت تا به او رسیدگی کند»<ref>اسد حیدر، مع الحسین فی نهضته، ص۴۶، به نقل از: دمیری، کمال الدین، حیاة الحیوان، ماده (فهد)، ج۲، ص۱۵۷.</ref>. | |||
=====بوزینهبازی===== | |||
یزید شیفته [[تربیت]] میمونها و [[بازی]] با آنها بود و سخت بدین کار [[دلبستگی]] داشت. شیفتگی و [[دلدادگی]] او نسبت به میمونها معروف است. [[مسعودی]] میگوید: «یزید میمونی داشت که او را ابوقبیس [[کنیه]] کرده بود و او را در بزم شراب خویش مینشاند و بالشی برایش مینهاد. ابوقبیس میمونی زرنگ بود. او را بر خری [[وحشی]] که [[تعلیم]] یافته بود و زین و لگام داشت، مینشانیدند و [[روز]] مسابقه با اسبان مسابقه میداد. یک روز مسابقه را برد و [[نی]] مخصوص را در ربود و پیش از اسبان وارد محوطه شد. او قبایی از حریر سرخ و زرد بر تن و کلاهی از دیبای الوان بر سر داشت. خر [[وحشی]] نیز زینی از حریر سرخ منقش و الوان داشت. یکی از [[شاعران]] [[شام]] در آن [[روز]] شعری سروده است. | |||
روزی [[یزید]] ابوقبیس را به میدان مسابقه فرستاد. باد او را بر [[زمین]] انداخت و مرد. یزید بر ابوقبیس سخت [[اندوهگین]] شد و [[فرمان]] داد تا او را [[کفن]] کنند و به [[خاک]] بسپارند و فرمان داد تا [[شامیان]] او را از بهر [[مصیبت]] آن [[میمون]] [[تسلیت]] بگویند. او در رثای ابوقبیس شعری نیز سرود. ابوقبیس میمونی زرنگ بود و نزد [[یزید بن معاویه]] [[محبوبیت]] داشت به طوری که تقریباً او را از خود جدا نمیکرد و در برابر خویشش مینشاند و میگفت: «این بزرگی از [[بنی اسرائیل]] است که خطایی از او سرزد و [[مسخ]] شد، و به او شراب مینوشاند و از کارهایی که میکرد میخندید»<ref>عسکری، مرتضی، مقدمه مرآة العقول، ج۲، ص۱۵۱؛ به نقل از: بلاذری، احمد، انساب الاشراف، ج۴، ص۲ - ۱۱.</ref>.<ref>[[محمد مهدی آصفی|آصفی، محمد مهدی]]، [[بر آستان عاشورا ج۱ (کتاب)|بر آستان عاشورا]]، ج۱، ص ۷۲.</ref> | روزی [[یزید]] ابوقبیس را به میدان مسابقه فرستاد. باد او را بر [[زمین]] انداخت و مرد. یزید بر ابوقبیس سخت [[اندوهگین]] شد و [[فرمان]] داد تا او را [[کفن]] کنند و به [[خاک]] بسپارند و فرمان داد تا [[شامیان]] او را از بهر [[مصیبت]] آن [[میمون]] [[تسلیت]] بگویند. او در رثای ابوقبیس شعری نیز سرود. ابوقبیس میمونی زرنگ بود و نزد [[یزید بن معاویه]] [[محبوبیت]] داشت به طوری که تقریباً او را از خود جدا نمیکرد و در برابر خویشش مینشاند و میگفت: «این بزرگی از [[بنی اسرائیل]] است که خطایی از او سرزد و [[مسخ]] شد، و به او شراب مینوشاند و از کارهایی که میکرد میخندید»<ref>عسکری، مرتضی، مقدمه مرآة العقول، ج۲، ص۱۵۱؛ به نقل از: بلاذری، احمد، انساب الاشراف، ج۴، ص۲ - ۱۱.</ref>.<ref>[[محمد مهدی آصفی|آصفی، محمد مهدی]]، [[بر آستان عاشورا ج۱ (کتاب)|بر آستان عاشورا]]، ج۱، ص ۷۲.</ref> | ||
تاریخنگاران اتفاقنظر دارند که یزید، عاشق و شیفته [[میمون]] بوده و خود دارای بوزینهای ویژه بود که آن را در کنار خویش نگاه میداشت و [[ابو قیس]] کنیهاش داده بود، باقیمانده ظرف شراب خود را بدان مینوشاند و میگفت: این بوزینه، پیرمردی از [[بنی اسرائیل]] بوده که در اثر [[گناه]] به این [[روز]] افتاده است. | |||
وی بوزینه را بر مادهگورخری سوار میکرد و در میدان اسبدوانی به مسابقه میفرستاد. روزی همین عمل را انجام داد و بوزینه از دیگر اسبان جلو افتاد و یزید بسیار شادمان گشت و این اشعار را سرود: | |||
ای ابو قیس! اضافه لگام را محکم بگیر که اگر بر [[زمین]] افتی، مرکب ضمانتی ندارد. تو با مرکب [[امیر المؤمنین]] از اسبان همه، گوی [[سبقت]] ربودی<ref>{{عربی|تمسك أبا قيس بفضل زمامها... فليس عليها إن سقطت ضمان *** فقد سبقت خيل الجماعة كلها... و خيل أمير المؤمنين أتان}}</ref>. | |||
روزی آن را به مسابقه اسبدوانی فرستاد، باد او را بر زمین افکند و مرد، یزید در [[مرگ]] او فوقالعاده [[اندوهگین]] شد، [[دستور]] داد او را [[کفن]] کنند و به [[خاک]] بسپارند و به [[مردم]] [[شام]] [[فرمان]] داد برای عرض [[تسلیت]] به مناسبت [[مرگ]] دردناک بوزینهاش نزد او بشتابند و خود در عزای میمونش این اشعار را خواند<ref>حیاة الامام الحسین، ج۲، ص۱۸۲ به نقل از جواهر المکاسب، ص۱۴۳.</ref>: | |||
چه بسیار انسانهای شرافتمند و صاحب قدرتی که برای عرض تسلیت در مرگ [[ابو قیس]] نزد ما شتافتند. ابو قیس بزرگ [[قبیله]] بوزینگان و از همه تندروتر و زیباتر و در سر و گردن و [[ریاست]]، سرآمد امثال خود بود. ای ابو قیس! [[خداوند]] قبری را که تو در آن اقامت داری و [[زیبایی]] و ریشه بزغاله در آن وجود دارد، از رحمتش دور نگرداند<ref>{{عربی|كم من كرام و قوم ذو و محافظة... جاء لنا ليعزّوا في أبي قيس * شيخ العشيرة امضاها و اجملها... على الرؤوس و في الّا عناق و الريس * لا يبعد اللّه قبرا أنت ساكنه... فيه جمال و فيه لحية التيس}}</ref>. | |||
[[یزید]] شیفتگی و [[اشتیاق]] شدید خود را نسبت به بوزینگان میان مردم منتشر ساخت به گونهای که وی را بدان [[لقب]] دادند و مردی از قبیله تنوخ در [[تمسخر]] یزید سروده است: یزید [[دوست]] بوزینگان است و از [[همسایگی]] ما [[آدمیان]] ملول شده است و به [[زندگی]] در [[سرزمین]] بوزینگان [[تمایل]] دارد، مرگ بر کسی که به [[خلیفگی]] ما درآید و [[یاران]] نزدیکش بوزینگان باشند<ref>انساب الأشراف، ج۲، ص۲. {{عربی|يزيد صديق القرد مل جوارنا... فحن إلى أرض القرود يزيد * فتباً لمن أمسى علينا خليفة... صحابته الأدنون منه قرود}}</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۵ (کتاب)|پیشوایان هدایت ج۵]] ص۱۳۸.</ref> | |||
===یزید در بیان معصومین {{عم}}=== | ===یزید در بیان معصومین {{عم}}=== | ||