بنی ذهل بن معاویه: تفاوت میان نسخه‌ها

بدون خلاصۀ ویرایش
(صفحه‌ای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = بنی معاویة بن کنده | عنوان مدخل = | مداخل مرتبط = | پرسش مرتبط = }} ==مقدمه== این طایفه در شمار اعراب کهلانی<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۶.</ref> و از شاخه‌های بنی معاویة بن کنده هستند که نسب...» ایجاد کرد)
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
 
بدون خلاصۀ ویرایش
خط ۷: خط ۷:


==مقدمه==
==مقدمه==
این [[طایفه]] در شمار [[اعراب]] کهلانی<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۶.</ref> و از شاخه‌های [[بنی معاویة بن کنده]] هستند که [[نسب]] از ذُهل بن معاویة بن حارث بن معاویة بن ثور بن مرتّع بن معاویة بن کندة بن عفیر می‌‌برند<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۸؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۵۳۶.</ref>. از مادر او بدون ذکر نام، زنی از [[قبیله حمیر]] نام برده شده است<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۸.</ref>. [[هند بنت وهب بن حارث]] - [[همسر]] [[ذهل بن معاویه]] - برای او فرزندانی به اسامی إمرؤ القیس، سیحان، عامر و ناجی به [[دنیا]] آورد<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۶۷.</ref> که [[نسل]] او را در [[زمین]] انتشار دادند. بنی ذهل - چونان دیگر [[طوایف]] کنده - اصالتی [[یمنی]] داشتند و در حضرموت سکونت داشتند<ref>حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۸۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۴۰۶. </ref>. ضمن آنکه [[دومة الجندل]] - در حدود [[شام]] - هم، از دیگر سکونتگاه‌های این [[قوم]] به شمار رفته است<ref>بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۴۴۳.</ref>. در پی انجام [[فتوحات اسلامی]]، جمعی از آنان به [[عراق]] و به‌ویژه [[کوفه]]<ref>ر.ک: هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۸.</ref> کوچ کردند و در این [[شهر]]، [[منزل]] و مأوا گرفتند. آنان در این شهر، مسجدی مختص خود داشتند<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۸.</ref> که حاکی از [[جمعیت]] قابل توجه ایشان در این شهر است. از [[تاریخ]] [[جاهلی]] بنی ذهل اطلاع چندانی در دست نیست اما از [[اخبار]] دوران [[اسلامی]] آنان می‌‌توان به [[مسلمان]] شدن این قوم در [[سال دهم هجری]] و سپس حضور جمعی از ایشان - از جمله حجر بن نعمان بن عمرو بن عرفجه بن عاتک بن امرؤالقیس بن ذهل بن معاویة بن حارث الاکبر<ref>ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۶۳؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۳۴.</ref> و پسرش صلت<ref>ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۳، ص۳۶۰-۳۶۱.</ref> و برادرانش یزید<ref>ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۷۳۵؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۵۳۰.</ref> و علس<ref>ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۵۷۸؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۵۳۰.</ref>-<ref>ابن اثیر و ابن حجر و نیز دیگر منابع، این مطالب را به نقل از ابن کلبی [و کتاب معروف او نسب معد و الیمن الکبیر] ذکر کرده‌اند، اما نسخه در دسترس این کتاب(ج۱، ص۱۶۷)، به نظر دستخوش مخدوش و درگیر برخی تغییرات و به هم ریختگی در نقل مطالب شده و در استناد مطالب به آن، اما و اگرهایی وارد است. از این جهت در ارجاع مطالب به کتب ابن اثیر و ابن حجر بسنده شده، از ارجاع به کتاب ابنی‌کلبی خودداری شده است.</ref> و به [[نقلی]] [[عبس]]<ref>ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۵۳۶؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۸.</ref>– در هیأت اعزامی کنده به [[مدینه]] و دیدار با [[رسول خدا]]{{صل}} یاد کرد. به نظر می‌‌رسد این افراد در شمار شصت<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۹۴.</ref> یا هشتاد<ref>ابن‌هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۸۵.</ref> نفر [[کندی]] باشند که در این سال، اشعث را در [[سفر به مدینه]] [[همراهی]] می‌‌کردند. بر اساس برخی گزارشات، در [[سال دهم هجرت]]، [[اشعث بن قیس]] به همراه جمع زیادی از [[مردم]] کنده از شاخه معاویة الاکرمین - از جمله چهار نفر از بزرگان بنی عمروبن معاویه به نام‌های مِخْوَس، مشرح، جَمد و أَبْضَعه - در حالی که با تبختر و [[غرور]] خاصی خود را آراسته بودند و جبه‌های حریر سیاه حاشیه دار پوشیده و دیباهای زربفت که جقه‌های زرین داشت بر تن کرده بودند، به مدینه رفته، وارد [[مسجد النبی]]{{صل}} شدند. [[رسول خدا]]{{صل}} فرمودند: «مگر شما [[مسلمان]] نشده اید. گفتند: چرا، فرمودند: پس اینها چیست که بر تن کرده اید». در پی [[دستور پیامبر]]{{صل}} به کندن این لباسها از تن، آنان لباس‌های حریر خود را از تن در آوردند و سپس با رسول خدا{{صل}} به [[گفتگو]] پرداختند<ref>ابن‌شبه، تاریخ المدینة المنوره، ج۲، ص۵۴۲؛ ابن‌هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۸۵.</ref>. [[مشارکت جمعی]] از آنان در [[شورش]] [[قبایل عرب]] علیه [[حکومت مدینه]] موسوم به جریان «رده» هم، از دیگر [[اخبار]] مهم دوران [[اسلامی]] این [[قوم]] برشمره شده است. بر این اساس و بنا بر نقل برخی اخبار، [[زیاد بن لبید]] – عامل [[جمع‌آوری زکات]] [[ابوبکر]] در [[یمن]] - پس از مواجهه با شورش [[بنی کنده]] به [[رهبری]] [[اشعث بن قیس]] و رانده شدن از نزد آنها، تصمیم گرفت که در رفتن نزد ابوبکر [[شتاب]] نکند، پس شترهای [[صدقه]] ای همراه خود را به فردی مورد [[اعتماد]] سپرد و آنها را به [[مدینه]] گسیل داشت و به او دستور داد که از اوضاع پیش آمده، چیزی به ابوبکر نگوید. زیاد به یکی از [[طوایف]] کنده به نام بنی ذهل بن معاویه رفت و از اقدام [[خویشاوندان]] آنها در [[سرپیچی]] از [[فرامین]] [[دولت مدینه]] و ممانعت شان از [[پرداخت زکات]] به دولت مدینه گفت و آنان را به [[طاعت]] ابوبکر فرا خواند. پس مردی از بزرگان این قوم به نام [[حارث بن معاویه]] نزد زیاد رفت و گفت: «ای زیاد، تو ما را به [[اطاعت]] فردی می‌‌خوانی که نه ما و نه شما با او [[عهد]] و پیمانی نبسته‌ایم». زیاد بن لبید به او گفت: «راست می‌‌گویی؛ زیرا نه ما و نه شما عهد و پیمانی در این باره نبستیم، و لکن او (ابوبکر) را به [[خلافت]] برگزیدیم». حارث گفت: «به من بگو چرا خلافت را از [[اهل بیت پیامبر]]{{صل}} دریغ کردید در حالی که آنها سزاوارترین [[مردم]] به این امر هستند،؛ چراکه [[خداوند متعال]] می‌‌فرماید: «وَأُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّه»<ref>انفال: آیه۷۵.</ref>-<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۶۷.</ref> زیاد پاسخ داد: «[[مهاجر]] و [[انصار]] در کار خود از تو داناترند». حارث گفت: «نه به [[خدا]] قسم؛ [[حکومت]] را از اهلش نستاندید مگر بواسطه حسادتتان نسبت به ایشان. [[باور]] نمی‌کنم که [[رسول خدا]]{{صل}} از [[دنیا]] رفته باشد و مقتدایی را برای [[مردم]] [[منصوب]] نکرده باشد تا از او [[تبعیت]] کنند. اکنون ای مرد؛ همانا تو مردم را به امری [[ناپسند]] می‌‌خوانی [و سخنان تو را درحق خویش قبول نخواهیم کرد. چه [[یقین]] داریم که سخن تو بر [[باطل]] است.]» سپس اشعاری را در این باب سرود<ref>واقدی، الرده، ص۱۷۶-۱۷۸؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۴۸-۴۹. ابیات زیر بخشی از ابیات نخست این شعر بلند است: {{عربی|كَانَ الرَّسُولُ هُوَ الْمُطَاعُ فَقَدْ مَضَي صَلَّي عَلَيْهِ اللَّهُ لَمْ يَسْتَخْلِفِ *** هَذَا مَقَالُكَ يَا زِيَادُ فَقَدْ أَرَي أَنْ قَدْ أَتَيْتَ بِقَوْلِ سُوءٍ مُخْلِفِ *** وَمَقَالُنَا أَنَّ النَّبِيَّ مُحَمَّدًا صَلَّي عَلَيْهِ اللَّهُ غَيْرُ مُكَلِّفِ *** تَرَكَ الْخِلافَةَ بَعْدَهُ لِوُلاتِهِ وَدَعَا زِيَادٌ لامْرِئٍ لَمْ يَعْرِفِ}} (واقدی، الرده، ص۱۷۷)</ref>. در این لحظه، [[عرفجة بن عبدالله]] [[ذهلی]] برخاست و گفت: «به خدا [[سوگند]]، [[حارث بن معاویه]] راست گفته است، این مرد را از خود برانید، مهتر او، شایسته [[خلافت]] نیست و به هیچ وجه سزاوار آن نیست و [[مهاجران]] و انصار برای این [[امت]]، از پیامبرش{{صل}} سزاوارتر نیستند». سپس اشعار بلندی در این رابطه سرود<ref>واقدی، الرده، ص۱۷۷-۱۷۸؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۴۹. ابیات زیر بخش از این اشعار است: {{عربی|لَعَمْرِي وَمَا عُمْرِي عَلَيَّ بِهَيِّنٍ لَقَدْ قَالَ حَقًّا حَارِثُ بْنُ مُعَاوِيَهْ *** أَيَمْلِكُ عَبْدٌ رَبَّهُ إِنَّ دَهْرَنَا لَيَطْرُقُنَا فِي كُلِّ حِينٍ بِدَاهِيَهْ}} (واقدی، الرده، ص۱۷۷)</ref>.
این [[طایفه]] در شمار [[اعراب]] کهلانی<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۶.</ref> و از شاخه‌های [[بنی معاویة بن کنده]] هستند که [[نسب]] از ذُهل بن معاویة بن حارث بن معاویة بن ثور بن مرتّع بن معاویة بن کندة بن عفیر می‌‌برند<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۸؛ ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۵۳۶.</ref>. از مادر او بدون ذکر نام، زنی از [[قبیله حمیر]] نام برده شده است<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۸.</ref>. [[هند بنت وهب بن حارث]] - [[همسر]] [[ذهل بن معاویه]] - برای او فرزندانی به اسامی إمرؤ القیس، سیحان، عامر و ناجی به [[دنیا]] آورد<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۶۷.</ref> که [[نسل]] او را در [[زمین]] انتشار دادند. بنی ذهل - چونان دیگر [[طوایف]] کنده - اصالتی [[یمنی]] داشتند و در حضرموت سکونت داشتند<ref>حسن بن احمد همدانی، صفه جزیره العرب، ص۸۵؛ عمر رضا کحاله، معجم قبائل العرب، ج۱، ص۴۰۶. </ref>. ضمن آنکه [[دومة الجندل]] - در حدود [[شام]] - هم، از دیگر سکونتگاه‌های این [[قوم]] به شمار رفته است<ref>بامطرف، الجامع(جامع شمل أعلام المهاجرین المنتسبین إلی الیمن و قبائلهم)، ج۲، ص۴۴۳.</ref>. در پی انجام [[فتوحات اسلامی]]، جمعی از آنان به [[عراق]] و به‌ویژه [[کوفه]]<ref>ر.ک: هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۸.</ref> کوچ کردند و در این [[شهر]]، [[منزل]] و مأوا گرفتند. آنان در این شهر، مسجدی مختص خود داشتند<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۳۸.</ref> که حاکی از [[جمعیت]] قابل توجه ایشان در این شهر است. از [[تاریخ]] [[جاهلی]] بنی ذهل اطلاع چندانی در دست نیست اما از [[اخبار]] دوران [[اسلامی]] آنان می‌‌توان به [[مسلمان]] شدن این قوم در [[سال دهم هجری]] و سپس حضور جمعی از ایشان - از جمله حجر بن نعمان بن عمرو بن عرفجه بن عاتک بن امرؤالقیس بن ذهل بن معاویة بن حارث الاکبر<ref>ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۱، ص۴۶۳؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۳۴.</ref> و پسرش صلت<ref>ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۳، ص۳۶۰-۳۶۱.</ref> و برادرانش یزید<ref>ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۴، ص۷۳۵؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۵۳۰.</ref> و علس<ref>ابن اثیر، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، ج۳، ص۵۷۸؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۶، ص۵۳۰.</ref>-<ref>ابن اثیر و ابن حجر و نیز دیگر منابع، این مطالب را به نقل از ابن کلبی [و کتاب معروف او نسب معد و الیمن الکبیر] ذکر کرده‌اند، اما نسخه در دسترس این کتاب(ج۱، ص۱۶۷)، به نظر دستخوش مخدوش و درگیر برخی تغییرات و به هم ریختگی در نقل مطالب شده و در استناد مطالب به آن، اما و اگرهایی وارد است. از این جهت در ارجاع مطالب به کتب ابن اثیر و ابن حجر بسنده شده، از ارجاع به کتاب ابنی‌کلبی خودداری شده است.</ref> و به [[نقلی]] [[عبس]]<ref>ابن اثیر، اللباب فی تهذیب الأنساب، ج۱، ص۵۳۶؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۸.</ref>– در هیأت اعزامی کنده به [[مدینه]] و دیدار با [[رسول خدا]]{{صل}} یاد کرد. به نظر می‌‌رسد این افراد در شمار شصت<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۹۴.</ref> یا هشتاد<ref>ابن‌هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۸۵.</ref> نفر [[کندی]] باشند که در این سال، اشعث را در [[سفر به مدینه]] [[همراهی]] می‌‌کردند. بر اساس برخی گزارشات، در [[سال دهم هجرت]]، [[اشعث بن قیس]] به همراه جمع زیادی از [[مردم]] کنده از شاخه معاویة الاکرمین - از جمله چهار نفر از بزرگان بنی عمروبن معاویه به نام‌های مِخْوَس، مشرح، جَمد و أَبْضَعه - در حالی که با تبختر و [[غرور]] خاصی خود را آراسته بودند و جبه‌های حریر سیاه حاشیه دار پوشیده و دیباهای زربفت که جقه‌های زرین داشت بر تن کرده بودند، به مدینه رفته، وارد [[مسجد النبی]]{{صل}} شدند. [[رسول خدا]]{{صل}} فرمودند: «مگر شما [[مسلمان]] نشده اید. گفتند: چرا، فرمودند: پس اینها چیست که بر تن کرده اید». در پی [[دستور پیامبر]]{{صل}} به کندن این لباسها از تن، آنان لباس‌های حریر خود را از تن در آوردند و سپس با رسول خدا{{صل}} به [[گفتگو]] پرداختند<ref>ابن‌شبه، تاریخ المدینة المنوره، ج۲، ص۵۴۲؛ ابن‌هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۸۵.</ref>. [[مشارکت جمعی]] از آنان در [[شورش]] [[قبایل عرب]] علیه [[حکومت مدینه]] موسوم به جریان «رده» هم، از دیگر [[اخبار]] مهم دوران [[اسلامی]] این [[قوم]] برشمره شده است. بر این اساس و بنا بر نقل برخی اخبار، [[زیاد بن لبید]] – عامل [[جمع‌آوری زکات]] [[ابوبکر]] در [[یمن]] - پس از مواجهه با شورش [[بنی کنده]] به [[رهبری]] [[اشعث بن قیس]] و رانده شدن از نزد آنها، تصمیم گرفت که در رفتن نزد ابوبکر [[شتاب]] نکند، پس شترهای [[صدقه]] ای همراه خود را به فردی مورد [[اعتماد]] سپرد و آنها را به [[مدینه]] گسیل داشت و به او دستور داد که از اوضاع پیش آمده، چیزی به ابوبکر نگوید. زیاد به یکی از [[طوایف]] کنده به نام بنی ذهل بن معاویه رفت و از اقدام [[خویشاوندان]] آنها در [[سرپیچی]] از [[فرامین]] [[دولت مدینه]] و ممانعت شان از [[پرداخت زکات]] به دولت مدینه گفت و آنان را به [[طاعت]] ابوبکر فرا خواند. پس مردی از بزرگان این قوم به نام [[حارث بن معاویه]] نزد زیاد رفت و گفت: «ای زیاد، تو ما را به [[اطاعت]] فردی می‌‌خوانی که نه ما و نه شما با او [[عهد]] و پیمانی نبسته‌ایم». زیاد بن لبید به او گفت: «راست می‌‌گویی؛ زیرا نه ما و نه شما عهد و پیمانی در این باره نبستیم، و لکن او (ابوبکر) را به [[خلافت]] برگزیدیم». حارث گفت: «به من بگو چرا خلافت را از [[اهل بیت پیامبر]]{{صل}} دریغ کردید در حالی که آنها سزاوارترین [[مردم]] به این امر هستند،؛ چراکه [[خداوند متعال]] می‌‌فرماید: «وَأُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّه»<ref>انفال: آیه۷۵.</ref>-<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۶۷.</ref> زیاد پاسخ داد: «[[مهاجر]] و [[انصار]] در کار خود از تو داناترند». حارث گفت: «نه به [[خدا]] قسم؛ [[حکومت]] را از اهلش نستاندید مگر بواسطه حسادتتان نسبت به ایشان. [[باور]] نمی‌کنم که [[رسول خدا]]{{صل}} از [[دنیا]] رفته باشد و مقتدایی را برای [[مردم]] [[منصوب]] نکرده باشد تا از او [[تبعیت]] کنند. اکنون ای مرد؛ همانا تو مردم را به امری [[ناپسند]] می‌‌خوانی [و سخنان تو را درحق خویش قبول نخواهیم کرد. چه [[یقین]] داریم که سخن تو بر [[باطل]] است.]» سپس اشعاری را در این باب سرود<ref>واقدی، الرده، ص۱۷۶-۱۷۸؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۴۸-۴۹. ابیات زیر بخشی از ابیات نخست این شعر بلند است: {{عربی|كَانَ الرَّسُولُ هُوَ الْمُطَاعُ فَقَدْ مَضَي صَلَّي عَلَيْهِ اللَّهُ لَمْ يَسْتَخْلِفِ *** هَذَا مَقَالُكَ يَا زِيَادُ فَقَدْ أَرَي أَنْ قَدْ أَتَيْتَ بِقَوْلِ سُوءٍ مُخْلِفِ *** وَمَقَالُنَا أَنَّ النَّبِيَّ مُحَمَّدًا صَلَّي عَلَيْهِ اللَّهُ غَيْرُ مُكَلِّفِ *** تَرَكَ الْخِلافَةَ بَعْدَهُ لِوُلاتِهِ وَدَعَا زِيَادٌ لامْرِئٍ لَمْ يَعْرِفِ}} (واقدی، الرده، ص۱۷۷)</ref>. در این لحظه، [[عرفجة بن عبدالله ذهلی]] برخاست و گفت: «به خدا [[سوگند]]، [[حارث بن معاویه]] راست گفته است، این مرد را از خود برانید، مهتر او، شایسته [[خلافت]] نیست و به هیچ وجه سزاوار آن نیست و [[مهاجران]] و انصار برای این [[امت]]، از پیامبرش{{صل}} سزاوارتر نیستند». سپس اشعار بلندی در این رابطه سرود<ref>واقدی، الرده، ص۱۷۷-۱۷۸؛ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۱، ص۴۹. ابیات زیر بخش از این اشعار است: {{عربی|لَعَمْرِي وَمَا عُمْرِي عَلَيَّ بِهَيِّنٍ لَقَدْ قَالَ حَقًّا حَارِثُ بْنُ مُعَاوِيَهْ *** أَيَمْلِكُ عَبْدٌ رَبَّهُ إِنَّ دَهْرَنَا لَيَطْرُقُنَا فِي كُلِّ حِينٍ بِدَاهِيَهْ}} (واقدی، الرده، ص۱۷۷)</ref>.


[[کارگزاری]] برخی از مردان بنی ذهل برای [[بنی امیه]] و حضور در نبردهای این [[دولت]] با [[خوارج]] هم از دیگر [[اخبار]] ثبت شده این [[قوم]] در سده نخست دوران [[اسلامی]] است. خالد بن نهیک بن قیس بن عمرو بن معاویة بن عاتک از جمله این افراد است که از او به عنوان [[فرماندار]] حضرموت نام برده شده است<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۶۷.</ref>. وی همچنین در نبردهای [[امویان]] علیه [[خوارج]] و در رأس آنان [[شبیب]] بن یزید بن نعیم [[شیبانی]] خارجی نقشی فعال داشت. در پی [[هجوم]] شبیب به [[عراق]] در [[سال ۷۶ هجری]]، [[حجاج بن یوسف ثقفی]] با برکنار کردن [[عبدالرحمن بن محمد بن اشعث]]، [[فرماندهی سپاه]] را به [[عثمان بن قطن]] سپرد و او را به [[رویارویی]] خوارج فرستاد. عثمان نیروهایش را فراهم آورد و در حالی که [[خالد بن نهیک]] را بر [[میمنه سپاه]] و [[عقیل بن شداد سلولی]] را بر [[میسره سپاه]] [[امیر]] کرده بود، به [[نبرد]] [[سپاه]] بزرگ شبیب بن یزید رفت. نبرد آغاز شد و سپاه خوارج پس از در هم کوبیدن میسره سپاه عراق و کشتن عقیل بن شداد، به میمنه سپاه عراق [[یورش]] آوردند. خالد بن نهیک در برابر هجوم خوارج [[مقاومت]] کرد، اما شبیب از پشت سر بر او [[حمله]] برد و با درهم شکستن مقاومت او، خالد بن نهیک را به [[قتل]] رساند و بدین ترتیب [[شکست]] [[سختی]] را بر سپاه امویان وارد آورد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۶، ص۲۵۳-۲۵۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۴۱۵؛ ابن مسکویه، تجارب الامم، ج۲، ص۲۹۴-۲۹۵.</ref>.
[[کارگزاری]] برخی از مردان بنی ذهل برای [[بنی امیه]] و حضور در نبردهای این [[دولت]] با [[خوارج]] هم از دیگر [[اخبار]] ثبت شده این [[قوم]] در سده نخست دوران [[اسلامی]] است. خالد بن نهیک بن قیس بن عمرو بن معاویة بن عاتک از جمله این افراد است که از او به عنوان [[فرماندار]] حضرموت نام برده شده است<ref>هشام بن محمد کلبی، نسب معد و الیمن الکبیر، ج۱، ص۱۶۷.</ref>. وی همچنین در نبردهای [[امویان]] علیه [[خوارج]] و در رأس آنان [[شبیب]] بن یزید بن نعیم [[شیبانی]] خارجی نقشی فعال داشت. در پی [[هجوم]] شبیب به [[عراق]] در [[سال ۷۶ هجری]]، [[حجاج بن یوسف ثقفی]] با برکنار کردن [[عبدالرحمن بن محمد بن اشعث]]، [[فرماندهی سپاه]] را به [[عثمان بن قطن]] سپرد و او را به [[رویارویی]] خوارج فرستاد. عثمان نیروهایش را فراهم آورد و در حالی که [[خالد بن نهیک]] را بر [[میمنه سپاه]] و [[عقیل بن شداد سلولی]] را بر [[میسره سپاه]] [[امیر]] کرده بود، به [[نبرد]] [[سپاه]] بزرگ شبیب بن یزید رفت. نبرد آغاز شد و سپاه خوارج پس از در هم کوبیدن میسره سپاه عراق و کشتن عقیل بن شداد، به میمنه سپاه عراق [[یورش]] آوردند. خالد بن نهیک در برابر هجوم خوارج [[مقاومت]] کرد، اما شبیب از پشت سر بر او [[حمله]] برد و با درهم شکستن مقاومت او، خالد بن نهیک را به [[قتل]] رساند و بدین ترتیب [[شکست]] [[سختی]] را بر سپاه امویان وارد آورد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۶، ص۲۵۳-۲۵۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۴۱۵؛ ابن مسکویه، تجارب الامم، ج۲، ص۲۹۴-۲۹۵.</ref>.
۲۲۴٬۹۹۹

ویرایش