|
برچسبها: تغییر مسیر جدید پیوندهای ابهامزدایی |
| خط ۱: |
خط ۱: |
| {{مدخل مرتبط
| | #تغییر_مسیر [[تربیت نبوی (ابهامزدایی)]] |
| | موضوع مرتبط = تربیت
| |
| | عنوان مدخل =
| |
| | مداخل مرتبط =
| |
| | پرسش مرتبط =
| |
| }}
| |
| | |
| ==اسطورههای [[عشق]] و [[پایداری]]==
| |
| نیم نگاهی به وضع [[مسلمانان]] در سالهای نخست [[بعثت]] و [[میزان]] [[استقامت]] و پایداریِ آنان در برابر [[جهنم]] سوزانی که سران [[شرک]] و [[کفر]]، از [[عذاب]] و [[شکنجه]] برای ایشان [[تدارک]] کردند، میتواند عمق [[نفوذ]] و تأثیر معنویِ [[شخصیت]] [[رسول خدا]]{{صل}} را در نهاد و ضمیر نخستین ایمانآورندگانِ به آن حضرت بنماید و نشان دهد که چگونه اکسیر [[تربیت نبوی]]، [[دل]] و جانشان را افروخت و عشق و [[محبت]] به وی، چونان شعلهای که بر هیزم خشک افتد، [[روح]] و روانشان را مشتعل ساخت.
| |
| [[پیامبر اکرم]]{{صل}}، این منارهٔ فروزان [[هدایت]] و چشمهٔ جوشان [[عزت]] و [[کرامت]]، به معجزهٔ [[اخلاق]] عظیم و آموزههای انسانساز خویش، از [[عربی]] صحراگرد و عامی، موسوم به جُندَب بن جُناده، چهرهٔ تابناک و پرشکوهی از [[صداقت]] و [[ایمان]] و [[شهامت]] به نام «[[ابوذر غفاری]]» پدید آورد که تجلی و نماد فریاد [[اعتراض]] و عدالتخواهیِ [[ستمدیدگان]] همهٔ [[تاریخ]] است. همانکه به تعبیر [[پیامبر خدا]]: «بر روی [[زمین]] و زیر [[آسمان]]، کسی راستگوتر از [[ابوذر]] پدید نیامده است»<ref>امالی، طوسی، ص۷۲۰، مجلس ۴۲؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۱۹۷.</ref>.
| |
| او زمانی بر آستان [[دعوت پیامبر]] سر فرود آورد که تعداد مسلمانان از شمار انگشتان یک دست افزون نبود<ref>استیعاب، ج۱، ص۷۵ (ذیل لفظ جندب بن جناده).</ref>.
| |
| جرعهٔ زلال ایمان و [[معرفت]] و [[پیام]] دلانگیز صاحب [[رسالت]]، چنان کام [[جان]] این تندیس عزت و [[آزادگی]] را نواخت و درونش را برافروخت که چون آن حضرت او را [[فرمان]] بازگشت به سوی [[قوم]] خویش و [[ابلاغ پیام الهی]] را داد، گفت: «به [[خدا]] [[سوگند]]! تا [[شعار]] [[توحید]] را در [[مسجدالحرام]] فریاد نکنم، بازنمیگردم».
| |
| | |
| چنین بود که [[مشرکان مکه]] و سران کفر، ابوذر را در [[صحن]] [[بیتالله الحرام]] دیدند که با بلندترین صدا فریاد برداشته است که: {{متن حدیث|أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ}}.
| |
| این نخستین بار بود که فضای خانهٔ خدا از شعار توحید و [[پیام اسلام]] آکنده میشد و مردی [[غریب]] و بیکس، گوش مهتران [[مشرک]] [[مکه]] را با [[پیام]] [[آیین جدید]] آشنا میساخت.
| |
| البته، [[ابوذر]] به آنچه میخواست رسید، اما آنچه را هم [[پیشبینی]] میکرد، دید. [[مشرکان]] به چشم زدنی، او را احاطه کردند و چنان مورد ضرب و [[جرح]] قرار دادند که مدهوش بر [[زمین]] افتاد.
| |
| [[روز]] بعد نیز با دیدن دو [[زن]] [[مشرک]] که با بتان کوچک خویش [[طواف]] میگزاردند، بر سر راهشان ایستاد و بتهایشان را [[تحقیر]] کرد. فریاد این دو زن، مردان مشرک را، چون انبوه ملخان، بر سر او گرد آورد و وی را چندان کوفتند که از حال رفت و چون به [[هوش]] آمد، فریادش برخاست که: {{متن حدیث|أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ}}<ref>رجال حول الرسول، ص۴۶.</ref>.
| |
| دیگری [[بلال بن ریاح]] است. [[تقدیر الهی]] چنان بود که این بَردهٔ کنیززادهٔ [[حبشی]] که در تملک [[امیة بن خلف]]، از سران [[بیرحم]] و قساوتپیشهٔ [[مشرکان مکه]]، به تیرگی و [[تباهی]] [[روزگار]] میگذارد، از جملهٔ [[معجزات]] و شگفتیهای [[اسلام]] باشد.
| |
| [[پیام]] روحافزا و عزتآفرینِ [[رسول خدا]]{{صل}} تا اعماق [[روح]] و [[جان]] او نشست و سراسر وجودش از [[عشق]] و [[شور]] و [[نشاط]] لبریز و دلش از [[یقین]] و [[ایمان]]، آکنده شد. لاجرم، این جذبه و [[شیفتگی]] از بردهٔ [[ناتوان]] و سیاهچرده و بینام و نشانی چون او، اسطورهای از [[صبر]] و [[مقاومت]] و [[صفا]] و [[اخلاص]] پدید آورد و بر فراز قلهٔ [[عزت]] و [[کرامت]]، [[آموزگار]] بزرگ آزدگان شد.
| |
| او با [[رفتار]] شگفت خویش، این درس گران را برای همیشه در [[گوش]] [[اولاد آدم]] زمزمه کرد که [[شرف]] و [[آزادگی]]، نه یک امر عارضی و بیرونی، که گوهری ذاتی و درونی است. آن را نه با سیم و زر میتوان خرید، نه با [[اسارت]] و [[شکنجه]] میتوان زدود.
| |
| | |
| به اشارهٔ امیة بن خلف، شماری از [[جوانان]] مزدور، در کوفتن پیکر زار او در [[نزاع]] و [[کشمکش]] شدند و هر یک چنان او را به خود میکشیدند که گویی برآنند تا پیکرش را میان خویش تقسیم کنند، اما [[بلال]] در برابر آن همه [[خشونت]] و ددمنشی، تنها [[پیامبر خدا]] را میستود و خدای او را [[حمد]] و ثنا میگفت.
| |
| [[بلال]] را چنان [[عذاب]] کردند که از آن به تنگ آمدند. با [[آتش]] و آب و آهن و تازیانه به شکنجهٔ او پرداختند. پیکر عریانش را بر ریگهای داغ و تفتیده افکندند و بر آن سنگهای گران نهادند. از او میخواستند که [[بتهای مکه]] را بستاید، اما جز «اَحَد، اَحَد» از او نمیشنیدند. [[امیة بن خلف]] به او میگفت: [[خدایان]] ما را به [[نیکی]] یاد کن تا دست از شکنجهات برداریم، اما پاسخش این بود که: زبانم از من [[فرمان]] نمیبرد و تکرار میکرد: [[احد]]، احد...<ref>الوعد الحق، ص١٠٧.</ref>.
| |
| [[صهیب بن سنان]]، [[قهرمان]] دیگر این میدان است.
| |
| گوش سپردن به چگونگیِ [[پایداری]] این اسطورهٔ [[صبر]] و [[مقاومت]] از زبان [[خالد بن ولید]]، که در آن [[زمان]] از چهرههای برجستهٔ [[کفر]] و از [[دشمنان]] سرسخت [[رسول خدا]]{{صل}} و [[مسلمانان]] بود، خالی از فایده نیست.
| |
| | |
| خالد با [[شگفتی]] تمام، حالت [[صهیب]] را در زیر شکنجهٔ مخالفان چنین بیان میکند:
| |
| آن زمان که با اخگرهای [[آتش]]، او را میگداختند و با سنان نیزه، بدنش را میدریدند و با [[لهیب]] ضربات تازیانه، پیکرش را میخستند، چنان با [[متانت]] و [[آرامش]] با آنان سخن میگفت که گویی آزاری به او نرسیده است. گاه در اوج [[شکنجه]] که عرصه بر او تنگ میشد، لحظاتی از گفتار باز میماند و عرق بر جبینش مینشست، لکن بلافاصله خویشتن را بازمییافت و با شکنجهگران زبان به سخن میگشود و به گونهای با آنان [[گفتوگو]] میکرد که گویی رنجی از ایشان ندیده است.
| |
| آنان همچنان او را با آهن و آتش و تازیانه شکنجه میکردند، او نیز با آرامش و پایداری و [[سخن گفتن]] از امور عادی، ایشان را [[عذاب]] میداد. همین که میرفت تا از شکنجهٔ او به تنگ آیند، عذابش را تشدید میکردند و از حالت عادی خارج میشدند...<ref>الوعد الحق، ص۱۰۴.</ref>.
| |
| در این میان، [[خاندان]] [[یاسر]] را داستانی دیگر است.
| |
| [[سمیّه]]، مادر [[عمار یاسر]]، در زیر ضربات تازیانه و شکنجههای [[کفار]] [[مکه]] از [[درد]] به خود میپیچید و دندان بر هم میفشرد، اما دریغ که [[آه]] و نالهای از او برخیزد و [[گوش]] [[دشمن]] را بنوازد<ref>الوعد الحق، ص۱۰۳.</ref>.
| |
| | |
| یاسر، [[همسر]] [[سمیه]]، این پیرمرد نو [[مسلمان]] نیز که شهد [[ایمان]] کام جانش را نواخته بود، بدنش زیر ضربات جانکاه تازیانهٔ [[ابوجهل]] پاره پاره میشد و با [[آتش]] میگداخت، اما با وجود [[اصرار]] شکنجهگر، نهتنها هرگز از [[پیامبر]] [[بیزاری]] نمیجست، که پیوسته به [[بتهای مکه]] [[ناسزا]] میگفت<ref>الوعد الحق، ص۱۰۳.</ref>.
| |
| [[رسول خدا]]{{صل}} در یکی از کوچههای [[مکه]] نگاهش به [[یاسر]] و همسرش [[سمیه]] و پسرش [[عمار]] افتاد. [[مشرکان]] اعضای سهگانهٔ این [[خانواده]] را بسته و بر [[زمین]] خوابانده و بر سینۀ آنان تختهسنگهای گران نهاده بودند. هر از چندگاه، ایشان را به [[آتش]] میگداختند و یا با خنجر و [[سلاح]] بدنشان را میدریدند، اما با این همه آنان خاموش بودند و کلمهای بر زبان نمیراندند و همین امر، مشرکان را سرشار از [[خشم]] و [[هیجان]] میکرد.
| |
| از نخستین ساعات [[روز]] که شکنجهٔ آنان آغاز شده بود، همواره ساکت و خاموش بودند و مشرکان از شدت [[کینه]] و خشم، هر آن بر شکنجهٔ ایشان میافزودند تا شاید، دستکم، به شنیدن ناله و شکایتی از آنان خوشنود شوند، اما این سه استوانهٔ [[پایداری]]، که [[عشق]] به [[خدا]]، دلهایشان را [[استوار]] ساخته بود، حسرتِ شنیدن حتی یک [[آه]] را هم بر [[دل]] [[دشمنان]] [[مشرک]] و قساوتپیشهٔ خود نشاندند.
| |
| زمانی که [[پیامبر خدا]] بر آنان عبور میکرد، ناگهان شکنجهگران صدای یاسر را برای نخستین بار در آن روز شنیدند، اما نه خطاب به ایشان، بلکه خطاب به [[پیامبر]] میگفت: [[روزگار]] چنین است ای [[رسول خدا]]! و پیامبر فرمود: «[[بشارت]] باد شما را ای [[خاندان]] یاسر، که [[بهشت]] وعدهگاه شماست»<ref>{{متن حدیث|صَبْرًا آلَ يَاسِرٍ، فَإِنَّ مَوْعِدَكُمُ الْجَنَّةُ}} (رجال کشی، ص۳۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۲۰).</ref>.
| |
| | |
| از آن سو نیز دیدند که سمیه با دیدن پیامبر، [[سکوت]] خویش را [[شکست]] و صدایش برخاست که: {{متن حدیث|أَشْهَدُ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ وَ أَشْهَدُ أَنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ}}؛ «[[گواهی]] میدهم که تو [[رسول]] خدایی و وعدهات راست است».
| |
| در این هنگام، عمار هم صدایش برخاست، اما خطاب به مشرکان که:
| |
| ای [[دشمنان خدا]]! هر آنچه خواهید ما را [[عذاب]] کنید که وعدهگاه ما بهشت است و شما هیچ غلطی نتوانید کرد...<ref>الوعد [[الحق]]، ص۱۰۶–۱۰۷.
| |
| گفتنی است که یاسر و همسرش سمیه، در زیر این [[شکنجهها]] [[جان]] باختند و همواره نامشان به عنوان نخستین شهدای [[اسلام]]، بر تارک [[تاریخ]] این [[مکتب]] میدرخشد.</ref>.
| |
| سالهای نخست [[بعثت]]، مشحون از صحنههایی بس شگفت و حماسی است و آنچه ذکر شد، جز اندکی از بسیار و مشتی از خروار نیست.
| |
| ناگفته پیداست که واکنش همهٔ نو [[مسلمانان]] در برابر فضای خفقانآلود و آمیخته به [[رعب]] و وحشتی که سران [[مشرک]] [[مکه]] پدید آورده بودند، یکسان نبود و شماری از ایشان که شکنجههای سخت و سنگین مکّیان را برنمیتافتند، با استفاده از شیوهٔ [[تقیه]]، [[ایمان]] خویش را پنهان میداشتند و حتی اظهار [[ندامت]] و بلکه گاه [[تظاهر]] به [[ارتداد]] نیز میکردند.
| |
| [[ابن عباس]] میگفت:
| |
| شکنجهٔ مسلمانان توسط [[مشرکان]] به آنجا رسید که عذرشان در ترک [[اسلام]] پذیرفته بود. آنان را چندان مضروب میساختند و [[گرسنگی]] و [[تشنگی]] میدادند که حتی [[قدرت]] نشستن نداشتند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۲۰؛ اسدالغابه، ج۳، ص۶۲۸.</ref>.
| |
| بنا به نقل [[ابن جوزی]]، در [[خفقان]] [[جاهلیت]] مکه، عرصه بر مسلمانان چنان تنگ آمد که جز آنان که به [[حبشه]] [[مهاجرت]] کردند، بقیه، ایمان خویش را پوشیده میداشتند<ref>المنتظم، ج۲، ص۳۷۴.</ref>.
| |
| | |
| اما چون نگاه خود را به سالهای واپسین [[بعثت]] معطوف داریم، انبوهی از اختران فروزان ایمان و [[اخلاق]] و [[ادب]] را در مدار [[آفتاب]] [[شخصیت پیامبر اکرم]]{{صل}} [[مشاهده]] میکنیم که در سپهر بلند مدینة الرسول میدرخشند.
| |
| گرچه در این میان، تلألؤ قرص کامل مهتاب [[ولایت]]، [[علی بن ابیطالب]]{{ع}} به عنوان برجستهترین دستپروردهٔ [[مکتب الهی]] اسلام، آیینهٔ تمامنمای [[تعلیم و تربیت]] [[رسول]] خداست، اما رصد [[شخصیت]] عالمتاب این [[بدر]] منیر، خود، داستانی دیگر است و مجالی مستقل از صفحات محدود این نوشتار میطلبد.
| |
| باری، نگاهی سریع و گذرا به [[منش]] و شخصیت سایر دستپروردگان [[پیامبر]] و [[میزان]] [[شیفتگی]] و علاقهمندیِ ایشان به آن حضرت، میتواند دورنمایی از دامنهٔ بلند تأثیرات [[تربیتی]] و معنویِ [[رسول خدا]] را بر [[نسل]] اول جامعهٔ [[اسلامی]] در برابر ما ترسیم نماید.
| |
| [[ابوذر غفاری]]، این چهرهٔ [[پاک]] و یادآور [[تواضع]] [[مسیح]]{{ع}}<ref>پیامبر خدا{{صل}} فرمود: {{متن حدیث|مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى تَوَاضَعِ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ، فَلْيَنْظُرْ إِلَى أَبِي ذَرٍّ}}؛ هر که دوست دارد به تواضع عیسی بن مریم بنگرد، نگاه خویش به ابوذر افکند. (بحارالانوار، ج۲۲، ص۳۴۳ و ۴۲۰؛ الطبقات الکبری، ج۴، ص۱۷۲).</ref>، که پیشتر از وی سخن گفتیم، تنها کسی نیست که [[عشق]] و اخلاصش به [[حقیقت]]، او را در [[شخصیت]] جذاب [[رسول خدا]]{{صل}} ذوب کرده است<ref>آوردهاند که او به سبب ناتوانی مرکبش، از لشکر اسلام بازمانده بود. در دل صحرای سوزان حجاز، شتر خویش رها کرد و بار و بُنه بر دوش گرفت و به شوق دیدار مولایش، با تشنگی و شتاب تمام، بر روی ریگهای تفتیدهٔ بیابان راه میسپرد که ناگاه در سایهٔ صخرهای بلند، آبی سرد و گوارا یافت و با وجود عطش جانسوزی که وجودش را میگداخت، لب بدان نگشود، بلکه مشک خود را از آن انباشت و بر دوش کشید تا مگر پیش از او مولایش، پیامبر خدا{{صل}}، جرعهای از آن بیاشامد... (ر.ک: ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۵۲۴-۵۳۲؛ تاریخ طبری (ترجمه فارسی)، ج۴، ص۱۲۳۷).
| |
| ضمناً، مرحوم استاد شهید مطهری در کتاب داستان راستان (شماره ۷۳)، تقریری مبسوط و ساده از این واقعه را ارائه کرده است.</ref>.
| |
| | |
| مگر [[تاریخ]] از [[خبیب بن عدی انصاری]] یاد نمیکند که [[مشرکان مکه]] او را [[اسیر]] کردند و بر چوبی آویختند و سخت شکنجهاش کردند و از وی پرسیدند آیا [[دوست]] داری که محمد به جای تو باشد؟
| |
| گفت: «به [[خدا]] [[سوگند]] هرگز نخواهم که خاری در پایش خَلَد تا من از این [[رنج]] برَهَم»<ref>المغازی، ج۱، ص۳۶۰؛ امتاع الاسماع، ج۱، ص۱۸۷؛ ج۱۳، ص۲۷۳.</ref>.
| |
| مگر از خاطرهٔ تاریخ میرود که زنی از [[قبیله]] [[بنی نجار]]، پدر، [[همسر]] و [[برادر]] خویش را در [[جنگ اُحد]] از دست داد. همین که خبر این [[مصیبت]] به او رسید، سراسیمه خویشتن را به آوردگاه [[احد]] رساند و نگران و بیتاب، سراغ پیامبر خدا{{صل}} را گرفت. [[مسلمانان]] اطراف حضرت را احاطه کرده بودند، پرسید: رسول خدا زنده است؟
| |
| گفتند: آری.
| |
| پرسید: آیا میتوانم او را ببینم؟
| |
| برایش راه گشودند و خود را به حضرت رساند و چون نگاهش به ایشان افتاد و [[آرامش]] خاطر یافت، گفت: یا [[رسول الله]]! با سالم بودنِ شما هر مصیبتی کوچک است<ref>اعلام الوری ص۹۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۹۹؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۳۳.</ref>.
| |
| دیگری [[ابودجانه]] ([[سماک بن خرشه]]) است که در [[جنگ اُحد]] خویشتن را سپر [[پیامبر]] قرار داد و تیرهای [[دشمن]] بر وی فرود میآمد و از جای نمیجنبید<ref>الاستیعاب، ج۴، ص۱۶۴۴؛ اسد الغابه، ج۵، ص۹۶.</ref>.
| |
| | |
| دانههای [[لطف]] و محبتی که [[پیامبر خدا]]{{صل}} بر دام ارادت مریدان خود نهاد و اخگرهای گداختهٔ [[اخلاص]] و مودتی که در مجمر [[دل]] [[عاشقان]] خویش افروخت، موجب ظهور آن همه صحنههای [[بدیع]] و جذاب از تلألؤ [[عشق]] و [[ایمان]] در [[جنگ احد]]<ref>این جنگ که حاوی درسها و عبرتهای فراوان است، یک سال پس از جنگ بدر و در سال سوم هجری میان مسلمانان و مشرکان مکه واقع شد.</ref> شد.
| |
| پیش از وقوع جنگ احد، [[خیثمه]]، [[ابوسعد]]، به حضور [[پیامبر خدا]] شتافت و عرضه داشت:
| |
| من بسی [[مشتاق]] بودم که در [[جنگ بدر]] شرکت جویم، اما مرا [[توفیق]] حاصل نیامد. من که سخت شیفتهٔ [[شهادت]] بودم، با شنیدنِ خبر شهادت پسرم در آن [[جنگ]] [[آتش]] حسرتم زبانه کشید و مرا گداخت.
| |
| دیشب در [[عالم رؤیا]]، پسرم را در [[زیباترین]] چهره در میان نهرها و [[میوههای بهشتی]] دیدم که میخرامید و به من میگفت: خود را در [[بهشت]] به ما برسان که من آنچه را [[خدا]] [[وعده]] فرموده بود [[حقیقت]] یافتم. سپس افزود: ای پیامبر خدا، به [[خداوند]] [[سوگند]]! که من بسیار مشتاقم تا همراه او در بهشت باشم. اینک پیر و فرتوت شدهام و شیفتهٔ دیدار [[پروردگار]] هستم. از خداوند بخواه تا [[همنشینی]] با سعد را در بهشت نصیب من گرداند. حضرت نیز برایش [[دعا]] کرد و در آن جنگ به [[فوز]] شهادت نایل آمد<ref>المغازی، ج۱، ص۲۱۲-۲۱۳؛ امتاع الاسماع، ج۹، ص۲۵۰.</ref>.
| |
| [[عمرو بن جموح]]، این مرد سالمند و [[علیل]] که پایی لنگ و [[ناتوان]] دارد، اما [[شوق]] [[همراهی با پیامبر]] برای حضور در میدان [[نبرد]] تاب و قرارش را ربوده، خود داستانی دیگر است.
| |
| چهار پسر [[دلاور]] و جنگآور وی که پیشتر، مانع شرکت او در جنگ بدر شده بودند، نتوانستند با این [[حجت]] که خدا و رسولش تو را از این مهم معذور داشتهاند، وی را منصرف سازند؛ لذا مصمّم شدند که در [[روز]] عزیمت، پدر را [[حبس]] کنند. اما عمرو خود را به [[پیامبر]] رساند و گفت: پسرانم میخواهند مرا از [[همراهی]] با شما و [[فیض]] [[جهاد]] و [[شهادت]] [[محروم]] سازند. به [[خدا]] [[سوگند]]! که من بسی مشتاقم تا با این پای لنگ، قدم به [[بهشت]] گذارم.
| |
| | |
| [[رسول خدا]]{{صل}} فرمود: ای عمرو، [[خداوند]] عذرت را پذیرفته و از جهاد معذورت داشته است. از آن سوی، به [[فرزندان]] او نیز فرمود: دست از او بدارید. شاید خداوند [[شهادت]] را برایش مقدر کرده است.
| |
| [[عمرو بن جموح]] و فرزندش عبدالله در همان [[جنگ]] به [[شهادت]] رسیدند و هر دو در یک [[قبر]] جای گرفتند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۹۰؛ المغازی، ج۱، ص۲۶۴؛ الاستیعاب، ج۳، ص۱۱۶۸.</ref>.
| |
| هنگامی که در بحبوحهٔ [[جنگ اُحد]]، بسیاری از [[مسلمانان]] به [[خیال]] آنکه [[پیامبر خدا]] کشته شده است، از ادامهٔ [[نبرد]] با [[دشمن]]، دچار تردید و [[سستی]] شدند، [[انس بن نضر]]<ref>عموی انس بن مالک.</ref>، از سر [[ایمان]] و [[اعتقاد]] بر سرشان فریاد برآورد:
| |
| پس از [[مرگ]] [[رسول خدا]]، شما را با [[زندگی]] چه کار؟! برخیزید و برای آنچه وی جانش را [[تسلیم]] کرد، مرگ را در آغوش گیرید.
| |
| | |
| سپس، چون شیر شَرزه بر دشمن تاخت و چندان کوشید و خروشید تا سرانجام در آغوش شهادت آرام گرفت<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۸۳؛ المغازی، ج۱، ص۲۸۰؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۱۷.</ref>. گفتهاند که بر پیکرش آثار هفتاد ضربت و جراحت دیده میشد و خواهرش جز از انگشتان برازندهاش نتوانست پیکرش را بشناسد.
| |
| در همین جنگ است که عزیمت [[سپاه اسلام]] به سوی [[اُحد]] با [[عقد]] [[ازدواج]] [[حنظلة بن ابی عیاش]]<ref>برخی او را حنظلة بن ابیعامر خواندهاند.</ref> ([[غسیل الملائکه]]) همزمان شد. این [[جوان]] از رسول خدا [[رخصت]] گرفت<ref>آیه {{متن قرآن|... فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ...}} «... پس چون برای کاری از تو اجازه خواستند به هریک از آنان که خواستی اجازه بده.».. (سوره نور، آیه ۶۲)، ناظر بر واقعهٔ رخصت پیامبر اکرم{{صل}} به اوست.</ref> که آن شب را نزد اهلش به سر بَرد و صبح زود خود را در اُحد به آن حضرت رسانَد. بامدادان، به حال جنابت، قدم به [[کارزار]] اُحد نهاد و در [[جنگ با مشرکان]]، به [[فوز]] شهادت نایل آمد<ref>تفسیر علی بن ابراهیم قمی، ج۲، ص۱۱۰؛ المغازی، ج۱، ص۲۷۳؛ الاستیعاب، ج۱، ص۳۸۱.</ref>.
| |
| از دیگر صحنههای زیبای [[جنگ احد]]، [[اشتیاق]] و [[رقابت]] [[نوجوانان]] برای شرکت در کارزار است. رسول خدا{{صل}} [[رافع بن خدیج]] را که تنها پانزده [[بهار]] از عمرش میگذشت، از حضور در میدان معاف داشت، لکن اعلام اینکه او [[تیرانداز]] ماهری است، [[پیامبر]] را قانع ساخت<ref>به موجب برخی از روایات، رافع برای بزرگنمایی خویش، اولاً: کفشی پوشیده بود که او را بلندتر نماید و ثانیاً: بر روی انگشتان پا میایستاد. (ر.ک: المغازی، ج۱، ص۲۱۶؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۰۶).</ref> و [[رخصت]] حضور یافت.
| |
| | |
| از سوی دیگر، [[سمرة بن جندب]]، [[نوجوان]] پانزده سالهٔ دیگری که به امر [[پیامبر]] از شرکت در [[جنگ]] منع شده بود، با شنیدن این خبر، فوراً خود را به پیامبر رساند و مدعی شد که از [[رافع]] نیرومندتر است و در کُشتی او را بر [[زمین]] میزند. آن دو کشتی گرفتند و چنان شد که گفت؛ بدین ترتیب، او نیز [[اجازه]] یافت.
| |
| در این جنگ، بسیاری از [[نوجوانان]] چهارده ساله نیز برای حضور در میدان [[اصرار]] میورزیدند که به [[دستور پیامبر]] همگی بازگردانده شدند. [[ابن هشام]] اسامی نه تن از آنان را آورده است<ref>السیرة النبویه، ج۲، ص۶۶.</ref>.
| |
| پیشتر، در [[جنگ بدر]] نیز نوجوان شانزده سالهای به نام [[عمیر بن ابیوقاص]] که [[شوق]] شرکت در میدان [[جهاد]]، وی را بیتاب کرده بود، از [[بیم]] آنکه مبادا [[رسول خدا]]{{صل}} او را به دلیل صغر سن از شرکت در جنگ بازدارد، خود را از نگاهها پنهان میساخت. سرانجام، حضرت او را دید و به بازگشت وی اشارت داد، اما عمیر که شوق [[شهادت]] وجودش را افروخته بود، [[اشک]] [[حسرت]] در دیدگانش حلقه زد و گریست.
| |
| | |
| پیامبر{{صل}} با دیدنِ این صحنه، بر وی [[رقت]] آورد و او را رخصت فرمود و او در این جنگ به دست [[عمرو بن عبدود]] به شهادت رسید<ref>الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۱۰-۱۱۱.</ref>.
| |
| آنچه ذکر شد، تنها نمونههایی از [[عشق]] و دلباختگی [[مسلمانان]]، از پیر و [[جوان]]، به [[آیین جدید]] و شخص [[پیامبر اکرم]]{{صل}} است، اما گفتنی است که شیفتگیِ مسلمانان به آن حضرت، نه از نوع جوشش یک [[احساس]] ناپایدار و نه از انفعالات و هیجانهای [[روحی]] و عاطفیِ گذرا، که عشقی کاملاً آگاهانه و برخاسته از [[عقلانیت]] و مبتنی بر ژرفترین باورهای [[قلبی]] بود.
| |
| آوردهاند که [[نوجوانی]] به رسول خدا [[سلام]] کرد و همچنانکه با چهرهای [[بشّاش]] و نگاهی عاشقانه به ایشان مینگریست، حضرت پرسید: [[جوان]]، آیا مرا [[دوست]] میداری؟ به [[خدا]] [[سوگند]]! آری، ای [[رسول خدا]]! مثل چشمانت؟ بیشتر. به اندازه خودت؟ به خدا بیشتر، ای رسول خدا! به اندازه خدا؟ نه، نه، نه، هرگز. دوستیِ [[خدا]] حسابش دیگر است و من تو را به خاطر خدا دوست دارم...<ref>دیلمی، ارشاد القلوب، ج۱، ص۱۶۱ (باب ۴۹).</ref>.
| |
| روزی دیگر، مردی از [[انصار]] نزد [[پیامبر]] آمد و گفت: ای [[رسول خدا]]! مرا تاب دوری شما نیست و بسا در [[منزل]] به یاد شما میافتم. ناگاه [[اهل]] منزل را وامینهم و به سوی شما میشتابم تا به دیدارتان آرام گیرم. اما اکنون این دغدغه مرا میآزارد که چون [[قیامت]] برپا گردد و شما در اعلا [[علّیین]] [[بهشت]] جای گیرید، دستم از دامنتان کوتاه شود!
| |
| چون این [[کلام]] پرسوز از عمق [[جان]] وی به [[اخلاص]] برآمد، خطاب [[الهی]] رسید که:
| |
| {{متن قرآن|وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقًا}}<ref>«و آنان که از خداوند و پیامبر فرمان برند با کسانی که خداوند به آنان نعمت داده است از پیامبران و راستکرداران و شهیدان و شایستگان خواهند بود و آنان همراهانی نیکویند» سوره نساء، آیه ۶۹؛ مجمع البیان، ج۳، ص۷۲ (ذیل آیه) و اشاره به آن در: التبیان، ج۳، ص۲۵۰.</ref>.
| |
| | |
| این دلشدگان مهرِ [[حقیقت]] و شیفتگان نگین [[رسالت]]، چنان در پرتو آموزههای انسانپرور [[رسول]] [[دل]] و جان خویش درباختند که [[تعصّبات جاهلی]] و قومی و تعلقات [[عاطفی]] و پدر و [[فرزندی]] را یکسره لگدمال [[ایمان]] و اخلاص ساختند.
| |
| چون [[عبدالله بن ابی]]<ref>اوس و خزرج دو قبیلهٔ بزرگ و رقیب یکدیگر در یثرب بودند که پیوسته در اختلاف و نزاع به سر میبردند. پس از جنگ بعاث، این دو قبیله، به اتفاق، ریاست عبدالله بن اُبی را بر خویشتن پذیرفتند، اما ظهور اسلام در مکه و ورود مردم به دین جدید و مهاجرت پیامبر{{صل}} به مدینه و پذیرش اسلام توسط ساکنان مدینه، بساط ریاست عبدالله بن اُبی را در هم پیچید. بنابراین، وی به ناچار، اظهار مسلمانی کرد، اما در واقع، کینهٔ رسول خدا{{صل}} را در دل گرفت و در مقام رئیس منافقان، منشأ بسیاری از فتنهها و توطئهها شد.</ref>، سرکردهٔ [[منافقان]] [[مدینه]] و کینهتوزترینِ [[دشمنان پیامبر]] [[خدا]]{{صل}}، در جریان [[جنگ]] [[بنی المصطلق]]، در [[غایت]] [[جسارت]] و خیرگی گفت:
| |
| «چون به مدینه بازآییم، عزتمندترین کسان، فرومایهترین افراد را از [[شهر]] بیرون خواهند کرد»<ref>آیه ۸ سوره منافقون با همین مضمون، ناظر به این حادثه است.</ref>.
| |
| این [[اهانت]] و [[هرزگی]] به [[رسول خدا]]، چنان [[خشم]] [[مسلمانان]] را برانگیخت که خواستار [[قتل]] وی شدند. در این میان، عبدالله، پسر این [[منافق]] لجوج و سیهدل که برخلاف پدر، نسبتی با [[نفاق]] نداشت، سراسیمه نزد [[پیامبر]] آمد و عرضه داشت:
| |
| اگر قصد کشتن پدرم را دارید، آن را به من واگذارید تا در دم، سر او را به حضورتان آورم. با آنکه همگان از شدت علاقهٔ من به پدر آگاهند، اما [[بیم]] آن دارم که دیگری دست به این کار گشاید و من تاب دیدار [[قاتل]] پدر را از دست بدهم و [[مسلمانی]] را به تلافیِ قتل کافری از پای درآورم و به [[دوزخ]] درآیم<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۲۹۲-۲۹۳؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۶۰۸.</ref>.
| |
| لکن پیامبر از [[گناه]] پدرش درگذشت.
| |
| | |
| چون نگاه خود را به [[هنر]] [[رفتار]] و [[ادب]] گفتار مسلمانان آن عصر معطوف داریم، افقهای روشن دیگری از جلوههای [[اخلاق]] و [[فرهنگ]] و [[انسانیت]] و ابعاد تازهای از آثار [[تعلیم و تربیت]] [[رسول اکرم]]{{صل}} را در ادب و [[تعاملات اجتماعی]] ایشان [[مشاهده]] میکنیم.
| |
| آوردهاند که شبی مهمانی بر [[پیامبر خدا]] وارد شد و در [[خانه]] غذایی نبود. در این میان، یکی از [[انصار]] رسید و آن مرد را با خود به [[منزل]] برد، اما غذای او نیز به قدر [[کفاف]] نبود. پس به بهانهای شعلهٔ چراغ را فرو نشاند و آن مختصر طعام بر خوان نهاد و خود بدان دست میگشاد، اما چیزی نمیخورد و چنان مینمود که غذا میخورد.
| |
| چون مهمان از خوردن فارغ و آن شب سپری شد، رسول خدا{{صل}} به او فرمود: رفتار دیشب تو [[خداوند]] را به [[شگفتی]] آورد، سپس این [[آیه]] نازل شد<ref>تنبیه الخواطر، ج۱، ص۱۸۰-۱۸۱؛ صحیح بخاری، ص۶۷۲، ح۳۷۹۸ (کتاب مناقب الانصار، باب ۱۰).
| |
| «غزالی در احیاء علوم الدین آورده است: «شبی سی واند تن از نیکمردان در روستایی به نزدیک ری گرد آمدند و چند گرده نان، بیش نداشتند و همه را کفایت نبود: پس نانها، بر خوان نهادند و شعلهٔ چراغ فرو نشاندند و به خوردن نشستند. چون زمانی برآمد و از خوردن فارغ شدند، چراغ افروختند تا سفره برچینند، اما دیدند که کسی نانی نخورده و هر یک به دیگری ایثار کرده است!» (احیاء علوم الدین، ج۳، ص۲۵۸).</ref>: {{متن قرآن|وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ}}<ref>«و (آنان را) بر خویش برمیگزینند هر چند خود نیازمند باشند» سوره حشر، آیه ۹.</ref>.
| |
| | |
| آیا پاسخ سنجیده و آمیخته به [[تکریم]] عباس، [[عموی پیامبر]]، را جز تأثیر آموزههای ادبپرور [[رسول خدا]] میتوان خواند؟
| |
| به او گفتند: تو بزرگتری یا رسول خدا؟
| |
| گفت: رسول خدا از من بزرگتر است، اما م ن پیشتر از او به [[دنیا]] آمدهام<ref>المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۳۶۲، ح۵۳۹۸؛ کنزالعمال، ج۱۳، ص۵۲۱، ح۳۷۳۴۷.
| |
| در ادب گفتار محمد بن حنفیه (فرزند علی بن ابیطالب{{ع}}) نیز آوردهاند که چون به وی گفته شد: چرا پدرت به تو برای ورود به میدان جنگ رخصت میدهد، اما حسنین{{عم}} را بازمیدارد؟ گفت: زیرا آن دو، چشمان او هستند و من دست وی و آدمی با دست خویش از چشمانش حفاظت میکند.
| |
| زمانی دیگر در پاسخ به همین مطلب گفت: «من فرزند اویم و آن دو، فرزند رسول خدا{{صل}}» (ر.ک: کشف الغمه، ج۲، ص۲۵؛ المحجة البیضاء، ج۴، ص۲۲۵).</ref>.
| |
| زمانی هم [[زید بن ثابت]] خواست بر مرکب نشیند، [[عبدالله بن عباس]] برجست و برایش رکاب گرفت. زید گفت: ای پسر عمّ رسول خدا! دست از این کار بدار. عبدالله پاسخ داد: ما [[وظیفه]] داریم که در مورد علمای خویش اینگونه [[رفتار]] کنیم. زید گفت دستت را برآور. چون عبدالله دستش را گشود، زید بر آن بوسه زد و گفت: ما نیز موظفیم که با پسر عمّ [[پیامبر]] خویش چنین کنیم<ref>عیون الاخبار، ج۱، ص۳۰۹؛ الاصابه، ج۴، ص۱۲۶؛ انساب الاشراف، ج۴، ص۴۶.</ref>.
| |
| دربارهٔ [[عبدالله بن مسعود]]، [[صحابی]] معروف، نیز چنین آوردهاند که در [[بازار]]، کنار فروشندهای نشست تا چیزی بخرد و خرید. دست برد تا نقدینهٔ خویش را از کنار دستار برگیرد، اما چون آن بخش از دستار را گشود، متوجه شد پولش به [[سرقت]] رفته است. گفت: زمانی که نشستم، پولم بر جای بود.
| |
| حاضران سارق را [[نفرین]] کردند و گفتند: «خدایا! دست او را قطع کن». اما عبدالله گفت:
| |
| خدایا! اگر بدان نقدینه نیازمند بوده است، آن را برایش [[مبارک]] گردان، اما چنانچه از سر [[گستاخی]]، [[بزهکاری]] کرده است، آن را آخرین گناهش قرار ده<ref>احیاء علوم الدین، ج۳، ص۱۸۴؛ المحجة البیضاء، ج۵، ص۳۲۲.</ref>.
| |
| | |
| [[خوی]] مسیحایی و [[نرمش]] و خیرخواهیِ این [[قوم]]، از آنجا حاصل آمد که در [[سایه]] [[تربیت]] آن پیامبرِ [[رحمت]] پروردهاند. مگر نه آنکه [[پیامبر]]{{صل}} در دشوارترین شرایط، لب به [[نفرین]] نمیگشود و حتی [[گستاخی]] و خیرگیِ [[مشرکان]] را جز با [[دعا]] و دلسوزی پاسخ نمیگفت و میگفت: {{متن حدیث|إِنِّي لَمْ أُبْعَثْ لَعَّانًا وَ إِنَّمَا بُعِثْتُ رَحْمَةً}}<ref>«من مبعوث نشدهام که نفرین کنم، بلکه آمدهام تا موجب رحمت باشم» (المحجة البیضاء، ج۴، ص۱۲۹؛ کنز العمال، ج۳، ص۶۱۵، ح۸۱۷۶).</ref>.
| |
| در [[جنگ اُحد]]، چون کار بر [[مسلمانان]] دشوار شد، بسیاری از ایشان به [[گمان]] آنکه [[پیامبر خدا]] کشته شده است، در ادامه [[نبرد]] تردید و [[سستی]] ورزیدند و حتی شماری از آنان صحنه را ترک کردند، در حالی که پیامبر به [[سختی]] مجروح شده بود و [[دشمن]] با [[قساوت]] تمام به [[کشتار]] خود ادامه میداد. در موقعیتی اینچنین، از آن حضرت خواستند که دشمن را نفرین کند، اما آن [[رسول]] [[عشق]] و رحمت با دلی سرشار از مهر و [[رأفت]]، در حالی که [[خون]] از چهره میزدود، دست به دعا برداشت که: {{متن حدیث|اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ}}<ref>اعلام الوری، ص۹۲؛ فتح الباری، ج۸، ص۵۰۸.</ref>؛ «خداوندا! [[قوم]] مرا [[هدایت]] فرما که ایشان ناآگاهند».
| |
| چنین بود که [[رفتار]] و [[منش]] آن کانِ رحمت و عصارهٔ [[فضیلت]]، در عمق جانِ شیفتگانِ [[حقیقت]] همواره نقش [[عزت]] و [[کرامت]] میزد.
| |
| از چهرههای برجسته و ممتاز [[صدر اسلام]]، [[سلمان فارسی]] است که [[شوق]] یافتن حقیقت، او را از بلاد [[اصفهان]] به [[حجاز]] و جوار [[رسول خدا]] کشاند. پیامبر در [[مکتب]] انسانساز خویش، چنان شعلهای از التهاب ضمیر و اخگری از [[آتش]] درون بر [[جان]] مستعد و شیفتهٔ او زد و وی را برافروخت که سرّ عشقش را کس نتواند گفت و دُرّ وصفش را کس نتواند سُفت.
| |
| [[تاریخ]] از [[زهد]] و [[تواضع]] این [[انسان]] بزرگ حکایتها دارد.
| |
| روزی که [[ابوذر]] مهمان او شد، تکهای نان خشک را در آب خیساند تا بدان [[سدّ]] [[جوع]] کنند. ابوذر گفت: کاش در کنار این نان، نمک بودی. [[سلمان]] برخاست و ظرف خویش به نزد کسی گرو نهاد و نمک ستاند و [[ابوذر]] بر نان خویش نمک میزد و میگفت:
| |
| {{متن حدیث|الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رَزَقَنَا هَذِهِ الْقَنَاعَةَ}}؛ «[[ستایش]] خدای را که به ما این [[قناعت]] عطا فرمود».
| |
| [[سلمان]] گفت: گر قناعت بودی، ظرفم گرو نبودی!<ref>عیون اخبار الرضا{{ع}}، ج۲، ص۵۳.</ref>
| |
| | |
| روزی دیگر، کسی از سر [[خصومت]] به وی گفت: تو که باشی و چیستی؟ پاسخ داد: من و تو آغاز کارمان نطفهای گندیده است و پایان کارمان مرداری متعفّن، اما [[روز]] پسین در پای [[میزان]]، آنکه [[رفتار]] نیکش گران نماید، [[بزرگوار]] است و آنکه سبک آید، [[فرومایه]]<ref>من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۴۰۴.</ref>.
| |
| و چون با حُذَیفه، بنا به [[ضرورت]]، مهمان زنی [[نبطی]] شدند، گفتند: آیا اینجا مکان [[پاکی]] هست که در آن [[نماز]] بگزاریم؟
| |
| [[زن]] گفت: دلت را [[پاک]] دار!
| |
| یکی از ایشان به دیگری گفت: این سخن را به گوش [[جان]] گیر که حکمتی است برآمده از [[دل]] [[کافر]]<ref>العلم والحکمة فی الکتاب و السنه، ص۲۴۸، به نقل از حلیة الاولیاء، ج۱، ص۲۰۶.</ref>.
| |
| جملهٔ اخیر با صبغهٔ [[حکمت]] آمیزش، از آن جهت گوش [[خرد]] را مینوازد که رایحهای دلانگیز از [[کلام پیامبر]] را همراه دارد که میفرمود: «سخن [[حکیمانه]] گمشدهٔ [[مؤمن]] است، هر جا بیابد، برباید»<ref>کافی، ج۱، ص۱۶۷؛ سنن ابن ماجه، ج۲، ص۱۳۹۵، ح۴۱۶۹؛ تاریخ بغداد، ج۸، ص۲۵۱.</ref>.
| |
| [[اخلاص]] و پارساییِ سلمان و [[منزلت]] والای او چندان بود که در [[روز خندق]]، [[رسول خدا]]{{صل}} در پاسخ به [[مهاجران]] و [[انصار]] که هر یک سلمان را از خود میشمردند، وی را مشرّف به خلعت {{متن حدیث|سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ}}<ref>اختصاص، ص۳۴۱؛ رجال کشی، ص۱۴؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۱۸.</ref> فرمود، که به [[حق]]، این تشریف و تاج [[عزت]]، درخور کسی جز او نبود.
| |
| با دستان هنرمندش سبد میبافت و سالی پنج هزار درم حاصل داشت<ref>اسدالغابه، ج۲، ص۲۶۸؛ المعرفة و التاریخ، ج۲، ص۵۵۲ (در این منبع، چهار هزار درم آمده است).</ref>، اما همه را در [[راه خدا]] میداد و درهمی برای خویش نمینهاد، حتی زمانی هم که [[حاکم مدائن]] بود، تنها از این راه [[ارتزاق]] میکرد.
| |
| | |
| مسافری از [[شام]] که بار [[انجیر]] و خرمایش او را خسته و مانده کرده بود، در اطراف [[مدائن]] نگاهش به [[مرد]] [[فروتنی]] افتاد که ظاهراً از فقرای [[مدائن]] محسوب میشد. پس، با قید پرداخت [[اجرت]]، بار خویش بر دوش او نهاد. در راه، به جماعتی رسیدند و باربر به آنان [[سلام]] کرد و ایشان سلامش را پاسخ دادند و با ادای [[احترام]]، وی را [[امیر]] و [[فرماندار]] خواندند. مرد شامی از [[رفتار]] و [[کلام]] آنان متحیر شد، اما [[شگفتی]] و حیرتش زمانی شدت یافت که دید [[مردم]] به سوی او میشتابند و میگویند: ای امیر! حمل این بار را به ما بسپار و او امتناع میکرد. مرد شامی دریافت که این مرد، [[سلمان فارسی]]، امیر [[مدائن]] است، پس در [[مقام]] [[پوزش]] و [[اعتذار]] برآمد و دست گشود تا بار خویش برگیرد، اما [[سلمان]] با نگاهی آمیخته به [[تواضع]] و [[کلامی]] نرم مانع او شد و بار وی را به مقصد رساند<ref>اخلاق محتشمی، ص۴۶۸؛ رجال حول الرسول، ص۴۰-۴۱.</ref>.
| |
| [[پارسایی]] و تواضع، یگانه [[خصلت]] تنی چند از [[یاران]] نامآور آن حضرت نبود، بلکه صرف نظر از معدود [[معوّقین]] و میراثخوارانِ [[نظام جاهلی]]، مدینة الرسول، ام القرای [[عشق]] و [[فضیلت]] در پرتو [[تربیت]] و [[آموزههای الهی]] [[رسول خدا]] و [[شخصیت]] جذاب و تابناک وی، آکنده از انسانهای وارستهای شد که هر یک مشعلی فروزان در دنیای تاریک آن [[روزگار]] بود. گرچه در تلألؤ آفتابِ آن [[پیامبر]] [[نور]]، شعلههای افروخته را جلوت و نمودی نیست که «چراغ، پیش [[آفتاب]] پرتوی ندارد و منارهٔ بلند بر دامن [[کوه]] الوند [[پست]] نماید»<ref>گلستان سعدی، «دیباچه».</ref>.
| |
| هر یک از این منارههای بلند فضیلت و ستارههای فروزان [[هدایت]]، چنانچه در جامعهای جز مدینة الرسول ظهور میکردند، همچون تک درختی [[زیبا]] و جذاب، در صحرای قفرِ بلاد و روزگار خویش، جلوه و ظهوری دیگر مییافتند و نام و یادشان زینتبخشِ [[تاریخ]] [[جهان]] در خاطره [[اقوام]] و [[ملل]] [[گیتی]]، به مثابهٔ قدیسانی بزرگ، برای همیشه میدرخشید.
| |
| حُذَیفه [[عدوی]] گوید:
| |
| در [[جنگ یرموک]]، به جستوجوی [[پسرعم]] خویش، که مجروح در میدان افتاده بود پرداختم تا اگر رمقی در تن دارد، از آب خود به او بچشانم.
| |
| | |
| او را زنده یافتم، همین که آب را به لبانش نزدیک کردم، صدای [[آه]] و نالهٔ مجروح دیگری به گوش رسید. پسرعمویم بیآنکه آبی بنوشد، اشاره کرد که آب را به آن شخص برسان. به سوی او رفتم، دیدم [[هشام بن عاص]] است. چون خواستم آب را به او بچشانم، ناله مجروح دیگری شنیده شد. هشام نیز با اشاره از من خواست که آب را به او برسانم به نزد او بردم، اما وی را مرده یافتم. به نزد هشام بازگشتم، اما او نیز [[جان]] باخته بود. به ناچار نزد [[پسرعم]] خویش بازآمدم، لکن او هم از [[دنیا]] رفته بود<ref>احیاء علوم الدین، ج۳، ص۲۵۸؛ المحجة البیضاء، ج۶، ص۸۱.</ref>.
| |
| این دستِ هنرمند و معجزهگر [[رسول خدا]] بود که از عناصر [[خشن]] و [[خودخواه]] [[جاهلی]]، فرشتگانی چنین سبکبال و متعالی آفرید تا در دشوارترین لحظات [[زندگی]]، با [[ایثار]] حیرتزایِ مایهٔ [[حیات]] خویش، شگفتیِ کرّوبیان عالم [[قدس]] را برانگیزند<ref>گفتنی است که تلألؤ این جلوههای زیبا و جذاب تعاملات انسانی، در روزگاری زینتبخش و آبروی تاریخ بشر میشد که اوضاع اجتماعی و فرهنگی مراکز تمدن آن روزگار، در غایت ابتذال و انحطاط بود، شاید در این مقام تنها اشارتی کوتاه به یکی از عادات رایج در جامعهٔ رومیان بسنده باشد.
| |
| در آن عصر، از جمله تفریحات پرهیجان رومیان، تماشای نبرد گلادیاتورها بود؛ آنان در اوج قساوت و بیرحمی بردگان و اسیران این انسانهای تیرهبخت را در میدان عمومی شهر، به جان یکدیگر میانداختند و به کشتن هم مجبور میساختند و از بازی خونین گلادیاتورها و کشتار تفریحی آنان، غرق در شور و شعف میشدند و شادی و دستافشانی میکردند!</ref>.<ref>[[احمد کریمیان|کریمیان، احمد]]، [[نگاهی به سیره آموزشی رسول خدا (کتاب)|نگاهی به سیره آموزشی رسول خدا]]، ص ۲۷-۴۹.</ref>
| |
| | |
| ==توجه به «تفاوتهای فردی» در [[آموزش]]==
| |
| [[رسول خدا]]{{صل}} در امر آموزش و انتقال مفاهیم [[دینی]] و [[اخلاقی]]، از شیوههای متنوع و متعدد بهره میجست که در فصول این کتاب بدان خواهیم پرداخت. این نکته نیز گفتنی است که اساساً [[آموزهها]] و سفارشهای آن حضرت به لحاظ افراد و بر حسب موقعیت، شرایط و نیاز آنها متفاوت بود.
| |
| صرفنظر از طبقات مختلف [[مردم]]، از [[زن]] و مرد، [[کودک]] و پیر، [[فقیر]] و [[غنی]]، [[عارف]] و عامی... که شاکلهٔ [[شخصیت]] هر یک از دیگری متمایز است، اصولاً هر یک از افراد [[آدمی]]، [[نیازهای روحی]] و اخلاقیِ ویژهای دارد که با دیگران متفاوت است<ref>وجود این تفاوتها، [[مظهر]] [[حکمت]] و [[تدبیر الهی]] است که به موجب آن، [[نظام]] [[زندگی اجتماعی]] [[بشر]] سامان میپذیرد.
| |
| امیرالمؤمنین علی{{ع}} میفرمود: {{متن حدیث|لَا يَزَالُ النَّاسُ بِخَيْرٍ مَا تَفَاوَتُوا فَإِذَا اسْتَوَوْا هَلَكُوا}}؛ مردم تا با یکدیگر تفاوت دارند، بر خیر و صواباند و چون یکسان شوند، به [[هلاکت]] رسند. ([[امالی]] [[صدوق]]، ص۳۶۸، مجلس ۶۸).</ref>. آن حضرت نیز با توجه به این «تفاوتهای فردی»<ref>وجود «تفاوتهای فردی» در فراگیران، واقعیتی است که امروزه علمای تعلیم و تربیت بر آن اتفاق نظر دارند. این نظریه از آنجا ناشی میشود که انسانها از لحاظ «استعداد»، «شخصیت» و «نوع رفتار» با یکدیگر متفاوتاند.
| |
| دانشمند انگلیسی «فرانسیس گالتون» (Frances Galton - ۱۸۲۲ - ۱۹۱۱م) برای نخستین بار به این تفاوتها توجه کرد و منشأ خدماتی در عرصهٔ آموزش و پرورش گردید.
| |
| گالتون بر آن بود که چون میان «توانایی هوشی» و «تمییز حسی» رابطهٔ مستقیم برقرار است و هر چه توان هوشی بالاتر باشد، سطح تمییز حسی نیز بالاتر است، معلم باید در فرایند آموزش، این تفاوتهای فردی را منظور دارد و فراگیران را با توجه به وجود این تفاوتها آموزش دهد.</ref> و نیاز و ظرفیت وجودیِ هر یک از مخاطبان، ایشان را مشمول [[عنایت]] و [[نصایح]] مشفقانهٔ خویش قرار میداد.
| |
| | |
| شاید بتوان گفت آنجا که حضرت میفرماید: «اگر [[ابوذر]] به آنچه [[سلمان]] در [[دل]] دارد [[آگاه]] بود، او را از پای در میآورد»<ref>{{متن حدیث|لَوْ عَلِمَ أَبُو ذَرٍّ مَا فِي قَلْبِ سَلْمَانَ لَقَتَلَهُ}}. (کافی، ج۱، ص۴۰۱).</ref>، با صراحت و بیانِ مصداق، بر این تفاوتها انگشت تأکید نهاده است<ref>در روایتی دیگر عبدالله بن عمرو گفته است: ما در محضر رسول خدا{{صل}} بودیم که جوانی وارد شد و از حضرت پرسید: آیا در حال روزه میتوانم همسرم را ببوسم؟ حضرت او را نهی فرمود. اندکی بعد مرد سالمندی از راه رسید و همان سؤال را پرسید و حضرت به او رخصت داد. ما با شنیدن این دو پاسخ، با شگفتی به یکدیگر نگاه کردیم.
| |
| حضرت در رفع این ابهام فرمود: {{متن حدیث|إِنَّ الشَّيْخَ يَمْلِكُ نَفْسَهُ}}؛ «سالمند بر هوای نفس خویش مسلط است». (مسند احمد بن حنبل، ج۲، ص۱۸۵، ح۶۷۳۹؛ مجمع الزوائد، ج۳، ص۳۸۸، ح۴۹۶۲؛ فیض القدیر، ج۲، ص۳۴۹، ح۲۰۲۰).</ref>.
| |
| | |
| در کتابهای [[سیره]] و [[جوامع روایی]]، [[اخبار]] فراوانی به چشم میخورد که با تعابیر مشابهی آغاز میشود:
| |
| {{متن حدیث|جَاءَ أَعْرَابِيٌّ إِلَى النَّبِيِّ{{صل}} فَقَالَ: عَلِّمْنِي عَمَلًا أَدْخُلُ بِهِ الْجَنَّةَ...}}؛
| |
| {{متن حدیث|أَتَى رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ{{صل}} فَقَالَ: عَلِّمْنِي كَلَاماً يَنْفَعُنِيَ اللَّهُ بِهِ...}}؛
| |
| {{متن حدیث|جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ{{صل}} فَقَالَ: عَلِّمْنِي عَمَلًا يُحِبُّنِي اللَّهُ...}}؛
| |
| {{متن حدیث|أَتَى رَجُلٌ رَسُولَ اللَّهِ{{صل}} فَقَالَ: عَلِّمْنِي يَا رَسُولَ اللَّهِ شَيْئاً...}}؛
| |
| {{متن حدیث|إِنَّ أَعْرَابِيّاً أَتَى النَّبِيَّ{{صل}} فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ عِظْنِي...}}؛
| |
| {{متن حدیث|جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ{{صل}} فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِي...}}؛
| |
| {{متن حدیث|... يَا رَسُولَ اللَّهِ! مُرْنِي بِعَمَلٍ يُدْخِلُنِي الْجَنَّةَ...}}؛
| |
| {{متن حدیث|... يَا رَسُولَ اللَّهِ! مُرْنِي بِعَمَلٍ أَسْتَقِيمُ عَلَيْهِ...}}.
| |
| این تعبیرها نشان میدهد که گاه افرادی به محضر آن حضرت میآمدند و برای خویش موعظت یا [[دانش]] و [[معرفتی]] درخواست میداشتند و [[پیامبر]]{{صل}} نیز به تناسب [[شأن]] و موقعیت و نیاز آنان به هر یک از ایشان، نکتههایی را گوشزد میکرده است.
| |
| | |
| نگاهی گذرا به آهنگ [[کلام]] حضرت در خطاب به [[عوام]] و [[خواص]] [[صحابه]]، [[رعایت]] این تفاوتها را آشکار میسازد.
| |
| به مردی که از ایشان اندرزی خواسته بود، فرمود: «چیزی را [[شریک خداوند]] قرار مده!»<ref>کافی، ج۲، ص۱۵۸؛ المعجم الکبیر، ج۲۴، ص۱۹۰، ح۴۷۹.</ref>.
| |
| به یکی از آنان سه بار تأکید فرمود: «زبان خویش را نگه دار!»<ref>کافی، ج۲، ص۱۱۵ و با اندک تفاوت در المعجم الکبیر، ج۱۷، ص۲۷۱، ح۷۴۳.</ref>.
| |
| دیگری را از [[ناسزاگویی]] به [[مردم]] منع نمود!<ref>کافی، ج۲، ص۳۶۰، ح۳.</ref>
| |
| چهارمی را از [[خشم]] برحذر داشت<ref>کافی، ج۲، ص۳۰۳ و ۳۰۴؛ شرح النهج الحدیدی، ج۱۰، ص۱۵۸؛ ج۱۸، ص۵۱.</ref>.
| |
| «و نیز... [[نماز]] را عمدا ترک مکن»<ref>کافی، ج۳، ص۴۸۸، ح۱۱.</ref>.
| |
| «با روی گشاده، برادرت را دیدار کن»<ref>کافی، ج۲، ص۱۰۳، ح۳؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۱۷۳، ح۲۱۵۵۹.</ref>.
| |
| | |
| «عورت خویش را از [[گناه]] [[حفظ]] کن»<ref>وسائل الشیعه، ج۲۰، ص۳۵۶ (باب وجوب العفه).</ref>.
| |
| «از [[خدا]] چنان [[شرم]] کن که از [[شخصیت]] وارستهٔ [[قوم]] خویش [[حیا]] میداری»<ref>مستدرک الوسائل، ج۸، ص۴۶۶؛ کنز العمال، ج۳، ص۱۱۸، ح۵۷۵۰.</ref>.
| |
| فرمود: «آیا دستت در اختیارت هست؟» گفت: آری.
| |
| فرمود: «زبانت را نیز در [[اختیار]] گیر»<ref>راوندی، دعوات، ص۹۸.</ref>.
| |
| آنچه در بالا ذکر شد، نمونهای از پاسخهایی است که [[رسول خدا]]{{صل}} به افراد عادی و عامی بر حسب نیاز و اقتضای [[مقام]]، فرموده است. بررسیِ سادهای نشان میدهد که [[سیاق]] [[کلام]] و [[پیام]] آن حضرت به [[نخبگان]] [[امت]] و چهرههای شاخص جامعهٔ [[نبوی]]، آهنگی متمایز و متفاوت با دیگران دارد.
| |
| در مورد امیرالمؤمنین علی{{ع}}، صرف نظر از روایاتی چون خبر معروف «الْف باب»<ref>کافی، ج۸، ص۱۴۷؛ خصال، ج۲، ص۵۷۲ و ۶۵۲؛ البدایة والنهایه، ج۷، ص۳۵۹؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۱۱، ص۲۵۴-۲۵۵.</ref> که به موجب آن، [[پیامبر اکرم]]{{صل}} [[هزار باب]] [[معرفت]] بر علی{{ع}} گشود و از هر باب آن، [[هزار باب دانش]] بر او گشاده شد، میان آن دو کانون [[عصمت]] و [[ولایت]]، [[اسرار]] سر به مُهری است که جز [[ذات اقدس]] [[علّام الغیوب]]، کسی را بر آن دست نیست، اما جز اینها، گاه مقام والای [[رسالت]]، وصایایی خطاب به [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} صادر فرموده که در برخی [[منابع روایی]] مضبوط است<ref>از جمله در: من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۳۵۲-۳۷۵؛ مکارم الاخلاق، ج۲، ص۵۰۲-۵۲۱.</ref>.
| |
| گرچه مقصود اصلی این [[وصایا]]، از باب {{عربی|إِيَّاكِ أَعْنِي وَ اسْمَعِي يَا جَارَةِ}}<ref>از امثال رایج در ادبیات عرب که نظیر فارسی آن: «به در بگو تا دیوار بشنود» است.</ref> عموم [[امت اسلام]] است، اما ظاهراً آهنگی متمایز با وصایای قسم نخست دارد.
| |
| | |
| حضرت در سفارشی خطاب به [[سلمان فارسی]] میفرماید:
| |
| ای [[سلمان]]! بر تو باد [[تلاوت قرآن]] که آن کفارهٔ [[گناهان]] و پوششی در برابر [[آتش دوزخ]] است<ref>{{متن حدیث|يَا سَلْمَانُ عَلَيْكَ بِقِرَاءَةِ الْقُرْآنِ فَإِنَّ قِرَاءَتَهُ كَفَّارَةٌ لِلذُّنُوبِ وَ سِتْرٌ مِنَ النَّارِ...}} (مستدرک الوسائل، ۴، ص۲۵۷؛ جامع الاخبار، ص٣٩؛ بحارالانوار، ج۸۹، ص۱۷).</ref>.
| |
| به [[ابوذر]] چنین خطاب میکند:
| |
| ای ابوذر! دو رکعت [[نماز]] با [[حضور قلب]] بهتر از آن است که شبی به نماز سپری شود و [[دل]] از [[یاد خدا]] [[غافل]] باشد<ref>{{متن حدیث|يَا أَبَا ذَرٍّ! رَكْعَتَانِ مُقْتَصِدَتَانِ فِي تَفَكُّرٍ خَيْرٌ مِنْ قِيَامِ لَيْلَةٍ وَ الْقَلْبُ سَاهٍ}} (مستدرک الوسائل، ج۴، ص۷۴؛ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۳۷۸؛ اعلام الدین، ص۱۹۶؛ بحارالانوار، ج۸۱، ص۲۴۹). در منابع اهل سنت، این کلام نبوی، خطاب به ابن عباس آمده است مانند: کنزالعمال، ج۸، ص۲۰۱، ح۲۲۵۴۴؛ احیاء علوم الدین، ج۴، ص۴۲۵؛ ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج۲، ص۱۶۳.</ref>.
| |
| | |
| و به [[عبدالله مسعود]] چنین میفرماید:
| |
| [[ابن مسعود]]! دامن آرزوی خویش کوتاه کن. چون صبح درآید، بگو عمرم تا شب نپاید، و چون [[شام]] در رسد، بگو عمرم تا صبح نرسد...<ref>{{متن حدیث|يَا ابْنَ مَسْعُودٍ! قَصِّرْ أَمَلَكَ فَإِذَا أَصْبَحْتَ فَقُلْ: إِنِّي لَا أُمْسِي، وَ إِذَا أَمْسَيْتَ فَقُلْ: إِنِّي لَا أُصْبِحُ...}} (مکارم الاخلاق، ج۲، ص۵۳۰؛ مستدرک الوسائل، ج۲، ص۱۰۸؛ بحارالانوار، ص۷۴، ص۱۰۳).</ref>.
| |
| اما چون [[عبدالله بن عباس]] از آن حضرت توصیهای میطلبد، میفرماید: «دست از دوستیِ [[علی بن ابیطالب]] برمدار»<ref>{{متن حدیث|قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! أَوْصِنِي. فَقَالَ: عَلَيْكَ بِمَوَدَّةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ}}. (امالی طوسی، ص۱۰۴ (مجلس چهارم)؛ کشف الغمه، ج۱، ص۳۸۰؛ بشارة المصطفی لشیعة المرتضی، ص۴۱).</ref>.
| |
| مُعاذ بن [[جبل]] گوید: در یکی از سفرها همراه [[پیامبر]] بودیم. به آن حضرت عرض کردم: ای [[رسول خدا]]! ما را [[حدیثی]] فرما تا از آن بهره بریم. فرمود:
| |
| اگر خواهان زندگیِ نیکبختان و مرگی چون [[شهیدان]] هستید و [[نجات]] در [[روز]] [[حشر]] و سایبان در صحرای سوزان [[محشر]] و [[هدایت]] در [[روز]] [[سرگشتگی]] را طالبید، [[قرآن]] بیاموزید که این کتاب، [[کلام خداوند]] [[رحمان]] و پناه از [[مکر]] [[شیطان]] و موجب سنگینیِ کفهٔ [[میزان]] است<ref>{{متن حدیث|إِنْ أَرَدْتُمْ عَيْشَ السُّعَدَاءِ وَ مَوْتَ الشُّهَدَاءِ وَ النَّجَاةَ يَوْمَ الْحَشْرِ وَ الظِّلَّ يَوْمَ الْحَرُورِ وَ الْهُدَى يَوْمَ الضَّلَالَةِ فَادْرُسُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ كَلَامُ الرَّحْمَنِ وَ حِرْزٌ مِنَ الشَّيْطَانِ وَ رُجْحَانٌ فِي الْمِيزَانِ}}. مستدرک الوسائل، ج۴، ص۲۳۲؛ کنز العمال، ج۱، ص۴۴۵، ح۲۴۳۹؛ روح البیان، ج۷، ص۳۴۶ (ذیل آیه ۳۱ سوره فاطر).</ref>.
| |
| [[پیامبر خدا]]{{صل}} به [[ابوایوب]] ا[[نصاری]] نیز چنین فرمود:
| |
| آیا تو را کاری ننمایم که خشنودیِ [[خدا]] را موجب شود؟ عرض کرد: آری، ای [[رسول خدا]]!
| |
| فرمود: چون بین [[مردم]] [[فساد]] و [[اختلاف]] خیزد، میانشان [[صلح]] و [[سازش]] افکن و چون کارشان به [[کینه]] و [[عداوت]] کشد، شعلهٔ [[دوستی]] و [[مودّت]] در میانشان افروز<ref>تنبیه الخواطر، ج۱، ص۱۴؛ ارشاد القلوب، ج۱، ص۱۹۵ (باب ۵۲) و با اندک تفاوت در لفظ: الدر المنثور، ج۲، ص۲۲۲ (ذیل آیه ۱۱۴ سوره نساء).</ref>.
| |
| | |
| بدین ترتیب، رسول خدا{{صل}} تفاوتهای فردی را در امر [[آموزش]]، به عنوان یک [[ضرورت]]، ملحوظ میداشت و در [[گفتوگو]] با مردم، سطح [[فهم]] و [[خرد]] ایشان را از نظر دور نمیداشت.
| |
| آن حضرت، خود میفرمود:
| |
| {{متن حدیث|إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ}}<ref>کافی، ج۱، ص۲۳؛ ج۸، ص۲۶۸؛ کنز العمال، ج۱۰، ص۲۴۲، ح۲۹۲۸۲.</ref>؛
| |
| ما گروه [[پیامبران]] مأموریم تا با مردم به اندازهٔ خرد آنان سخن گوییم.
| |
| از سوی دیگر، آن حضرت به هنگام موعظت و آموزش، هرگز [[آمادگی روحی]] و توان [[ذهنی]] مخاطب را از نظر دور نمیداشت و جانب [[اعتدال]] را نگاه میداشت.
| |
| جاحظ<ref>ابوعثمان، عمرو بن بحر، معروف به جاحظ (م ۲۵۵ ه - بصره)، از برجستهترین نویسندگان و ادبای عرب در همهٔ اعصار و از رجال معتزله و صاحب تألیفات فراوان است. از جمله آثار او میتوان به: الحیوان، البیان والتبیین، الرسائل، المحاسن و الاضداد و البخلاء، اشاره کرد.
| |
| وی با وجود چهرهای زشت، از بیان و قلمی زیبا برخوردار بود و در نکتهسنجی و بدیههگویی، دستی چیره و زبانی گشاده داشت.</ref> میگفت: «موعظتی اندک که شنونده را پسند آید، بهتر از [[موعظه]] فراوانی است که گوش را بیازارد و بر ملال [[دل]] بیفزاید»<ref>{{عربی|قَلِيلُ الْمَوْعِظَةِ مَعَ نَشَاطِ الْمَوْعُوظِ خَيْرٌ مِنْ كَثِيرٍ وَافَقَ مِنَ الْأَسْمَاعِ نَبْوَةً وَ مِنَ الْقُلُوبِ مَلَالَةً}}. (ر.ک: تاریخ مدینة دمشق، ج۴۵، ص۴۳۶).</ref>.
| |
| | |
| ازاینرو [[پیامبر خدا]]{{صل}} همه [[روزه]] [[مردم]] را موعظه نمیفرمود، تا مبادا این امر در [[نفوس]] مردم، ملال انگیزد و [[کلام]] را از تأثیر بیندازد<ref>{{متن حدیث|عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: كَانَ النَّبِيُّ{{صل}} يَتَخَوَّلُنَا بِالْمَوْعِظَةِ فِي الْأَيَّامِ، كَرَاهَةَ السَّآمَةِ عَلَيْنَا}}. (صحیح بخاری، ص۴۰، ح۶۸ «کتاب العلم، باب ۱۲»؛ صحیح مسلم، ص۱۱۹۱، ح۸۳ (۲۸۲۱) «کتاب صفات المنافقین، باب ۱۹»).</ref>.
| |
| آنچه از [[منابع روایی]] و کتابهای [[سیره]] و [[تاریخ]] برمیآید، [[رسول خدا]]{{صل}} در امر [[آموزش]] از شیوههای متنوع و متعدد، بهره میجست که هر یک از آنها تابع موقعیت مجلس، اهمیت موضوع و [[شأن]] مخاطب بوده است.
| |
| حضرت با بهرهگیری از سادهترین امکانات محدود آن [[روزگار]]، شیوههای ابتکاری و ممتازی را در امر آموزش [[ابداع]] و به [[اجرا]] درآورد که از منظر فن [[تعلیم]] و تربیتِ دنیای امروز، بسی محل [[تأمل]] و دقت است.
| |
| | |
| کسی که به اوضاع [[اجتماعی]] و فرهنگیِ [[جهان]] در دوران [[بعثت]]، [[خاصه]] در [[سرزمین حجاز]]، توجه کند، بدون تردید از روشهای ویژهٔ آن حضرت در امر آموزش دچار [[شگفتی]] میشود.
| |
| [[پیامبر]] در [[مقام تعلیم]]، از هر وسیله، حتی انگشتان و دستان خود کمک میگرفت و گاه به اقتضای حال، زبان خویش را مینمود و بدان اشاره میکرد.
| |
| زمانی بنا به [[ضرورت]]، تعبیری را سه بار و یا بیشتر تکرار میکرد تا ضمن جلب توجه حاضران، مفهوم مورد نظر، [[نیک]] در ظرف حافظهشان بنشیند. در آموزش و انتقال مفاهیم مجرد و نامحسوس، از ترسیم خطوط و اَشکال و یا از وسایل و اشیای مختلف به خوبی بهره میجست و در اغتنام موقعیت و شکار فرصتهای مناسب برای آموزش دستی چیره داشت.
| |
| بهرهبرداری از تاریخ و اشاره به سرگذشت [[امتهای پیشین]] و [[تجربهاندوزی]] و [[عبرتآموزی]] از [[سرنوشت]] ایشان نیز از دیگر عرصههایی است که [[رسول خدا]]{{صل}} در امر [[آموزش]] بدان [[عنایت]] داشته است.
| |
| تمثیلهای [[زیبا]] و تشبیههای [[بلیغ]] [[نبوی]] در جریان [[تعلیم]]، داستانی دیگر است که مروری بر آن، افقهای روشن و جدیدی از سیرهٔ تعلیمیِ آن حضرت را بازمینماید.
| |
| بسیاری مواقع، آموزش را با تمهید مقدمه و انگیختن التهاب و کنجکاویِ مخاطبان آغاز میکرد. این تمهیدات، معمولاً خالی از نوعی [[ابداع]] و [[ابتکار]] نبود. گاه با طرح یک [[پرسش]]، نظر حاضران را به مقصود خویش جلب میکرد و زمانی با بیان موضوعی شگفت، [[حس]] کنجکاویِ مخاطبان را برای [[فهم]] مطلب برمیانگیخت و هنگامی نیز تعمداً با ذکر ناقص و مبهم چیزی، حاضران را در موضع استفهام و پرسش قرار میداد.
| |
| | |
| صرف نظر از آنچه ذکر شد و ما طی صفحات [[آینده]] به تفصیل از آن سخن خواهیم گفت، [[سیرت]] و [[اخلاق]] رسول خدا{{صل}} تبلور عینیِ [[قرآن کریم]] بود<ref>{{متن حدیث|كَانَ خُلُقُهُ الْقُرْآنَ}} (المحجة البیضاء، ج۴، ص۱۲۰؛ شرح النهج الحدیدی، ج۶، ص۳۴۰؛ مسند احمد بن حنبل، ج۶، ص۱۶۳؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۷۳).</ref> و به موجب [[نص صریح]] [[کلام]] [[حق]] تعالی<ref>{{متن قرآن|لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ...}} «بیگمان فرستاده خداوند برای شما نمونهای نیکوست.».. سوره احزاب، آیه ۲۱.</ref>، [[منش]] و [[رفتار]] ایشان، نمونهای کامل و سرمشقی زیبا از [[آموزههای اخلاقی]] و [[دینی]] برای [[مسلمانان]] محسوب میشد. حضرت نیز [[مردم]] را در یادگیریِ صحیح [[عبادات]] و [[مناسک]] و چگونگی انجام آن، به [[تأسی]] از خویش، [[دعوت]] میکرد. در برابر دیدگان مردم [[نماز]] میگزارد و میفرمود: {{متن حدیث|صَلُّوا كَمَا رَأَيْتُمُونِي أُصَلِّي}}<ref>«چنانکه میبینید نماز میگزارم، نماز کنید». (کشف الغمه، ج۱، ص۳۹۵؛ کنز العمال، ج۷، ص۲۸۱، ح۱۸۸۷۹؛ سبل الهدی، ج۸، ص۱۵۶).</ref> و در [[حجة الوداع]]، ضمن انجام [[مناسک حج]]، فرمود: {{متن حدیث|خُذُوا عَنِّي مَنَاسِكَكُمْ}}<ref>«مناسک حج خویش را از من بیاموزید». (عوالی اللآلی، ج۱، ص۲۱۵؛ ج۴، ص۳۴؛ بیهقی، سنن الکبری، ج۵، ص۱۲۵.</ref>.
| |
| چون با [[مردمان]] سخن میگفت، چیزی از خیر و صلاح ایشان را نمینهفت و برای آنکه اخگر کلماتش دلهای بیشتری را بگدازد و [[نسیم]] حیاتبخشِ آموزههایش، [[روح]] و روان افراد بیشتری را بنوازد، در مواقع حساس و مواضع ویژه، میفرمود که حاضران، [[پیام]] و سفارش وی را به غایبان برسانند. سخنان مهم آن حضرت در [[فتح مکه]]، [[حجة الوداع]] و در واپسین ساعات [[حیات]]، ختم شده به تعبیر {{متن حدیث|لِيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ}}<ref>این تعبیر در بسیاری از منابع روایی فریقین آمده است، از جمله: کافی، ج۱، ص۴۰۳؛ وسائل الشیعة، ج۲۷، ص۸۹؛ مستدرک الوسائل، ج۱۲، ص۸۸؛ صحیح بخاری، ص۴۶، ح۱۰۴ و ۱۰۵ (کتاب العلم - باب ۳۸)؛ نسائی، السنن الکبری، ج۳، ص۴۳۲، ح۵۸۵۰؛ المعجم الکبیر، ج۱۶، ص۲۰، ح۱۷۸۵۶؛ ج۲۲، ص۱۴۷، ح۴۰۱.</ref> است؛ یعنی حاضران به غایبان خبر دهند.
| |
| | |
| [[رسول خدا]]{{صل}} خطبهٔ خویش را در [[مسجد خیف]] چنین آغاز کرد:
| |
| {{متن حدیث|نَضَّرَ اللَّهُ عَبْداً سَمِعَ مَقَالَتِي فَوَعَاهَا وَ بَلَّغَهَا مَنْ لَمْ تَبْلُغْهُ. يَا أَيُّهَا النَّاسُ! لِيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ...}}<ref>کافی، ج۱، ص۴۰۳-۴۰۴؛ مسند الشامیین، ج۲، ص۲۶۰، ح۱۳۰۲؛ تاریخ دمشق، ج۴۶، ص۳۷.</ref>؛
| |
| [[خدا]] شاد و خرّم کند کسی را که سخن مرا بشنود و آن را دریابد و به کسانی که آن را نشنیدهاند، برساند. ای [[مردم]]! حاضران [این [[پیام]] را] به غایبان اعلام کنند....
| |
| زمانی که میدید کسانی از [[آموزهها]] و توصیههای وی دچار انحراف شده و به [[کژراهه]] درافتادهاند، بیدرنگ ضمن [[اصلاح]] خطای آنان، درس لازم را به ایشان میداد.
| |
| روزی سه تن از [[مسلمانان]] با مراجعه به [[منزل]] [[همسران]] آن [[حضرت]]، از چگونگیِ [[عبادت]] [[پیامبر]] پرسیدند و چون از کثرت و چگونگی آن اطلاع یافتند، از [[کاستی]] و نقصان [[عبادات]] خویش شرمسار شدند و گفتند: [[پرستش]] و تعبّد ما را با عبادت پیامبر چه نسبت است؟! و حال آنکه وی از هر [[خطا]] و گناهی مصون است.
| |
| یکی از ایشان گفت: مرا تا حیات باشد، همواره شبها به [[نماز]] پردازم.
| |
| دیگری گفت: از این پس، همواره [[روزه]] باشم.
| |
| | |
| سومی اعلام کرد: از [[زنان]] [[عزلت]] گزینم و هرگز تن به [[ازدواج]] ندهم.
| |
| چون رسول خدا از این ماجرا [[آگاه]] شد، ایشان را فراخواند و فرمود: بدانید که من بیش از شما از خدای [[بیم]] دارم و جانب [[تقوا]] را بیش از شما نگاه میدارم، اما در عین حال، گاه [[روزه]] میدارم و زمانی نه. شبها [[نماز]] میگزارم و هم میخوابم و [[همسر]] نیز [[اختیار]] میکنم. پس، بدانید آنکه از روش من روی برتابد، از من نیست<ref>صحیح بخاری، ص۹۳۴، ح۵۰۶۳ (کتاب النکاح - باب اول)؛ امتاع الاسماع، ج۲، ص۳۳۷؛ مشابه همین روایت در: بحارالانوار، ج۶۲، ص۱۱۲؛ عوالی اللآلی، ج۲، ص۱۴۹.</ref>.
| |
| زمانی دیگر با [[نزول آیه]] {{متن قرآن|وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا * وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ}}<ref>«و هر کس از خداوند پروا کند (خداوند) برای او دری میگشاید * و به او از جایی که گمان نمیبرد روزی میدهد» سوره طلاق، آیه ۲-۳.</ref>، شماری از [[اصحاب]] درِ [[منزل]] به روی خویش بستند و به [[دعا]] و [[عبادت]] نشستند.
| |
| چون این خبر به [[پیامبر]]{{صل}} رسید، به ایشان پیغام داد: این چه کاری است که کردهاید؟
| |
| گفتند: چون [[خداوند]] روزیِ ما را تضمین کرده است، ما به عبادت، روی آوردهایم.
| |
| | |
| آن حضرت فرمود: «آنکه بر این شیوه رَوَد، [[نیایش]] و دعایش پذیرفته نشود، باید که پای در رکاب جستوجو زنید»<ref>کافی، ج۵، ص۸۴؛ من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۱۹۲.</ref>.
| |
| باری، از آنجا که خطبهٔ معروف [[پیامبر خدا]]{{صل}} در [[سرزمین منا]]، دربردارندهٔ [[آموزههای اخلاقی]] و [[دینی]] و متضمن نکتههایی ظریف و هنرمندانه در شیوهٔ [[آموزش]] آن حضرت است، درنگ کوتاهی بر این [[خطبه]]، خالی از [[لطف]] و فایده نیست.
| |
| این خطبه که مورد اتفاق میان [[شیعه]] و [[سنی]] است، در بسیاری از منابع [[فریقین]] به [[روایات]] مختلف آمده است<ref>مثلاً در منابع شیعی، ر.ک: تفسیر علی بن ابراهیم القمی، ج۱، ص۱۷۱ - ۱۷۲؛ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۹۳؛ تحف العقول، ص۳۰ - ۳۴؛ وسائل الشیعه، ج۲۹، ص۱۰؛ مستدرک الوسائل، ج۱۷، ص٨٧؛ ج۱۸، ص۲۰۶؛ بحارالانوار، ج۳۷، ص۱۱۳. این خطبه در منابع اهل سنت، به روایتی نسبتا متفاوت آمده است. ر.ک: صحیح مسلم، ص۵۲۹، ضمن خبر ۱۲۱۸؛ مجمع الزوائد، ج۳، ص۳۶۹؛ البدایة والنهایه، ج۵، ص۱۹۵؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۴۱؛ المغازی، ج۳، ص۱۱۱۱؛ دلائل النبوه، ج۵، ص۴۳۶.</ref> و ما [[ترجمه]] آن را از [[روایت]] مرحوم [[کلینی]] رازی در [[کتاب شریف کافی]] نقل میکنیم:
| |
| «[[رسول خدا]]{{صل}} در [[حجة الوداع]]، پس از انجام [[مناسک حج]]،]در جمع [[مسلمانان]]] فرمود:
| |
| ای [[مردم]]! آنچه را میگویم بشنوید و بدان بیندیشید؛ زیرا نمیدانم، شاید از این پس شما را در اینجا نتوانم دید.
| |
| سپس]به حاضران] فرمود: عزیزترین [[روز]] چه روزی است؟
| |
| | |
| گفتند: امروز.
| |
| فرمود: گرامیترین ماه کدام است؟
| |
| گفتند: این ماه.
| |
| فرمود: [[حرمت]] کدام [[سرزمین]] از همه جا بیشتر است؟
| |
| گفتند: این سرزمین.
| |
| فرمود:]ای [[مردم]]،] [[جان]] و [[اموال]] شما چون حرمت این روز و این ماه و این سرزمین تا روزی که به محضر [[پروردگار]] حاضر شوید و از اعمالتان بپرسد، حرمت دارد.
| |
| هان]ای مردم،] آیا [[[پیام]] را چنان که باید[رساندم؟
| |
| گفتند: آری.
| |
| فرمود: پروردگارا! [[شاهد]] باش.
| |
| [سپس فرمود:] بدانید هر که نزدش امانتی است، باید آن را به صاحبش بازگرداند؛ زیرا [ریختن[[[خون]] هیچ [[مسلمانی]] روا نیست و مالش جز با [[رضایت]] خاطر او [[حلال]] نمیباشد. به خویشتن [[ستم]] روا مدارید و پس از من، به وادیِ [[کفر]] بازنگردید»<ref>کافی، ج۷، ص۲۷۴ – ۲۷۵. این خبر در منابع اهل سنت به روایتی متفاوت آمده است: از جمله ر.ک: سنن ابن ماجه، ج۲، ص۱۰۱۶، ح۳۰۵۷؛ مستدرک حاکم، ج۱، ص۶۴۷؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج۴، ص۴۵۸، ح۴۴۶۸.</ref>.
| |
| | |
| در این [[خطبه]] که در [[حجة الوداع]] و در [[سرزمین منی]] و در زمانی کمتر از سه ماه پیش از [[رحلت]] آن حضرت ایراد شده است، نکاتی به چشم میخورد که از منظر [[فنون]] [[آموزشی]] محل [[تأمل]] است، از جمله:
| |
| #جمله آغازین خطبه: «آنچه را میگویم بشنوید و بدان بیندیشید»، در آمادهسازیِ [[ذهن]] و اندیشهٔ حاضران، برای گوش سپردن به [[پیام]] آن حضرت بس مؤثر بوده است.
| |
| #چنانکه پیداست، [[پیامبر]]{{صل}} در آغاز و پایان این خطبه، به قریبالوقوع بودنِ رحلت خویش اشارهای تلویحی دارد. در ابتدا فرمود: «شاید از این پس شما را در اینجا نتوانم دید» و در جملهٔ پایانی فرمود: «پس از من، به وادیِ کفر بازنگردید» و روشن است که این [[سیاق]] [[کلام]] و لحن بیان، حساسیت و التهاب حاضران را برای [[استماع]] بیانات حضرت برمیانگیزد و در ایشان که ارادت و عشقی وصفناپذیر به پیامبر دارند، تأثیری عمیق بر جای مینهد.
| |
| #پرسشهای هدفمند و [[منظم]] پیامبر و پاسخهای یکصدا و همآهنگ مردم، مبنی بر آنکه حرمت امروز و این ماه و این [[سرزمین]]، از [[حرمت]] همهٔ روزها و ماهها و [[سرزمینها]] افزون است، زمینهساز طرح و [[استنتاج]] نکتههایی قرار گرفت که مورد نظر [[رسول خدا]] بود.
| |
| #با تمهید این مقدمات، حضرت، مقصود خویش را بیان فرمود و [[حرمت]] [[جان]] و [[مال]] [[مسلمانان]] را با حرمت آنچه یاد شد، تا [[روز رستاخیز]] همانند و برابر نهاد و این [[حقیقت]] را به خوبی در عمق [[ذهن]] و [[دل]] مخاطبان نشاند.
| |
| #در تقارن میان «حرمت جان و مال [[مردم]]» و «ورود به محضر [[پروردگار]] و حسابرسی به [[اعمال]]» ظرافتی نهفته است که از نگاه نافذ خواننده پنهان نیست.
| |
| #در اوج [[کلام]] و پس از بیان اصل [[پیام]]، [[پرسش]] [[پیامبر]] از مردم که {{متن حدیث|أَلَا هَلْ بَلَّغْتُ؟}}، آیا]پیام را چنانکه باید[رساندم؟»، انتباه و دقت مجدد ایشان را به اهمیت فوقالعاده مطلب برمیانگیزد و حساسیت خود را بدان، مورد تأکید قرار میدهد.
| |
| #با اعلام [[تأیید]] حاضران که «آری،]پیام را رساندی]» [[رسول خدا]]{{صل}} در برابر دیدهٔ همگان به درگاه [[خداوند]] [[منان]] عرضه میدارد: {{متن حدیث|اللَّهُمَّ اشْهَدْ}}؛ «خداوندا [[گواه]] باش». و بدین ترتیب، مردم سنگینی بار [[مسئولیت]] اجرای این پیام را بر شانههای خویش بیشتر [[احساس]] میکنند.
| |
| #سرانجام، در واپسین کلام، [[انذار]] و [[هشدار]] [[پیامبر خدا]] از خطرِ درافتادن [[امت]] به وادیِ [[کفر]] و [[ضلال]]، حاوی اشارتی کنایی از دغدغه و نگرانیِ آن حضرت از توفان حوادث و جزر و مد وقایعی است که پس از [[رحلت]] ایشان، امت را در معرض [[سقوط]] به [[وادی]] [[انحراف]] و [[گمراهی]] قرار میدهد<ref>گفتنی است که تشویش و نگرانی رسول خدا{{صل}} از حوادث ناگوار پس از رحلت خویش و انذار و هشدار به مسلمانان از انحراف و بازگشت به فرهنگ منحط و شرکآمیز جاهلیت، صرفاً در خطبه سرزمین منی و حجة الوداع، اظهار نشده است، بلکه مردم، پیشتر نیز همین دغدغه و نگرانی را در کلام حضرت بهگونهای صریحتر و مؤکدتر، شاهد بودهاند.
| |
| خبرهای ۶۵۸۲ تا ۶۵۸۷ در صحیح بخاری (صفحه ۱۱۶۸، کتاب الرقاق، باب ۵۳) در این باره قابل توجه است.
| |
| حضرت میفرماید:
| |
| {{متن حدیث|يَرِدُ عَلَيَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ رَهْطٌ مِنْ أَصْحَابِي فَيُحَلَّئُونَ عَنِ الْحَوْضِ فَأَقُولُ: يَا رَبِّ أَصْحَابِي، فَيَقُولُ: إِنَّكَ لَا عِلْمَ لَكَ بِمَا أَحْدَثُوا بَعْدَكَ، إِنَّهُمْ ارْتَدُّوا عَلَى أَدْبارِهِمْ الْقَهْقَرَى}}؛ در روز قیامت شماری از اصحابم بر من وارد شوند، اما ایشان را از حوض کوثر بازخواهند داشت. من خواهم گفت پروردگارا! اینان اصحاب مناند.
| |
| خداوند فرماید: تو نمیدانی که]این قوم] پس از تو چهها کردند. آنان به گذشتههای خویش بازگشتند! (خبر ۶۵۸۵).</ref>.<ref>[[احمد کریمیان|کریمیان، احمد]]، [[نگاهی به سیره آموزشی رسول خدا (کتاب)|نگاهی به سیره آموزشی رسول خدا]]، ص ۶۴.</ref>
| |
| | |
| == منابع ==
| |
| {{منابع}}
| |
| # [[پرونده:B1956.JPG|22px]] [[احمد کریمیان|کریمیان، احمد]]، [[نگاهی به سیره آموزشی رسول خدا (کتاب)|'''نگاهی به سیره آموزشی رسول خدا''']]
| |
| {{پایان منابع}}
| |
| | |
| == پانویس ==
| |
| {{پانویس}}
| |
| | |
| [[رده:تربیت]]
| |