جز
جایگزینی متن - 'لیکن' به 'لکن'
بدون خلاصۀ ویرایش |
جز (جایگزینی متن - 'لیکن' به 'لکن') |
||
| خط ۱۶: | خط ۱۶: | ||
ضمن داستان جنگهای یوشع بن نون با دشمنان بنیاسرائیل، نام بلعم بن باعور در [[تواریخ]] و پارهای از [[روایات]] ذکر شده و جمعی از [[مفسران]] [[آیات]] [[سوره اعراف]] را نیز به او [[تفسیر]] کردهاند. | ضمن داستان جنگهای یوشع بن نون با دشمنان بنیاسرائیل، نام بلعم بن باعور در [[تواریخ]] و پارهای از [[روایات]] ذکر شده و جمعی از [[مفسران]] [[آیات]] [[سوره اعراف]] را نیز به او [[تفسیر]] کردهاند. | ||
خدای تعالی در آن [[سوره]] در دو [[آیه]] [[پیغمبر]] بزرگوار خود را مخاطب ساخته میفرماید: بخوان «برایش حکایت آن کسی را که آیات خود را بدو یاد دادیم و از آنها بیرون شد و از [[شیطان]] [[پیروی]] کرد و از [[گمراهان]] گردید و اگر میخواستیم او را به وسیله آن آیات بالا میبردیم، ولی او به دنیاگرایید و از [[هوای نفس]] خود پیروی کرد. حکایت او حکایت سگی است که اگر بر او [[حمله]] کنی پارس کند و اگر واگذاریش پارس کند. این است حکایت مردمی که [[آیات]] ما را [[تکذیب]] کنند. این داستان را بر ایشان بخوان شاید [[اندیشه]] کنند»<ref>{{متن قرآن|وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ * وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذَلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ}} «و خبر آن کسی را برای آنان بخوان که (دانش) آیات خویش را بدو ارزانی داشتیم اما او از آنها کناره گرفت و شیطان در پی او افتاد و از گمراهان شد * و اگر میخواستیم به آن آیات او را رفعت مقام میبخشیدیم، | خدای تعالی در آن [[سوره]] در دو [[آیه]] [[پیغمبر]] بزرگوار خود را مخاطب ساخته میفرماید: بخوان «برایش حکایت آن کسی را که آیات خود را بدو یاد دادیم و از آنها بیرون شد و از [[شیطان]] [[پیروی]] کرد و از [[گمراهان]] گردید و اگر میخواستیم او را به وسیله آن آیات بالا میبردیم، ولی او به دنیاگرایید و از [[هوای نفس]] خود پیروی کرد. حکایت او حکایت سگی است که اگر بر او [[حمله]] کنی پارس کند و اگر واگذاریش پارس کند. این است حکایت مردمی که [[آیات]] ما را [[تکذیب]] کنند. این داستان را بر ایشان بخوان شاید [[اندیشه]] کنند»<ref>{{متن قرآن|وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ * وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذَلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ}} «و خبر آن کسی را برای آنان بخوان که (دانش) آیات خویش را بدو ارزانی داشتیم اما او از آنها کناره گرفت و شیطان در پی او افتاد و از گمراهان شد * و اگر میخواستیم به آن آیات او را رفعت مقام میبخشیدیم، لکن او به زمین (تن) فروماند و پیرو هوای نفس گردید، و در این صورت مثل و حکایت حال او به سگی ماند که اگر بر او حمله کنی و یا او را به حال خود واگذاری به عوعو زبان کشد. این است مثل مردمی که آیات ما را بعد از علم به آن تکذیب کردند. پس این حکایت بگو، باشد که به فکر آیند.» سوره اعراف، آیه ۱۷۵-۱۷۶.</ref>. | ||
صاحب کامل التواریخ طبق نظر آنها که گفتهاند [[موسی]]{{ع}} از [[دنیا]] نرفت تا وقتی که [[اریحا]] فتح شد، نقل میکند که موسی{{ع}} از [[تیه]] خارج شد و به سوی [[شهر]] اریحا حرکت کرد و پیشاپیش لشکرش یوشع بن نون و کالب بن یوفنا بودند. هنگامی که به شهر اریحا رسیدند، [[جباران]] شهر به نزد [[بلعم]] بن باعور که از [[اولاد]] [[لوط]] بود رفتند و بدو گفتند: موسی آمده تا با ما بجنگد و ما را از شهر و دیارمان بیرون کند، تو آنها را [[نفرین]] کن. بلعم - که [[اسم اعظم]] [[خدا]] را میدانست - به ایشان گفت: [[پیغمبر]] خدا و [[مردمان]] با [[ایمان]] را نفرین کنم با این که [[فرشتگان الهی]] همراه ایشان هستند؟ آنها [[اصرار]] کردند ولی او [[امتناع]] ورزید تا آنکه نزد همسرش آمدند و هدیهای برای آن [[زن]] آوردند و از او خواستند تا به هر ترتیبی شده شوهرش را با این کار موافق سازد تا به موسی و لشکریانش نفرین کند. زن با اصرار عجیبی او را حاضر کرد. | صاحب کامل التواریخ طبق نظر آنها که گفتهاند [[موسی]]{{ع}} از [[دنیا]] نرفت تا وقتی که [[اریحا]] فتح شد، نقل میکند که موسی{{ع}} از [[تیه]] خارج شد و به سوی [[شهر]] اریحا حرکت کرد و پیشاپیش لشکرش یوشع بن نون و کالب بن یوفنا بودند. هنگامی که به شهر اریحا رسیدند، [[جباران]] شهر به نزد [[بلعم]] بن باعور که از [[اولاد]] [[لوط]] بود رفتند و بدو گفتند: موسی آمده تا با ما بجنگد و ما را از شهر و دیارمان بیرون کند، تو آنها را [[نفرین]] کن. بلعم - که [[اسم اعظم]] [[خدا]] را میدانست - به ایشان گفت: [[پیغمبر]] خدا و [[مردمان]] با [[ایمان]] را نفرین کنم با این که [[فرشتگان الهی]] همراه ایشان هستند؟ آنها [[اصرار]] کردند ولی او [[امتناع]] ورزید تا آنکه نزد همسرش آمدند و هدیهای برای آن [[زن]] آوردند و از او خواستند تا به هر ترتیبی شده شوهرش را با این کار موافق سازد تا به موسی و لشکریانش نفرین کند. زن با اصرار عجیبی او را حاضر کرد. | ||