برچسبها: برگرداندهشده پیوندهای ابهامزدایی |
|
| خط ۸۰: |
خط ۸۰: |
|
| |
|
| در خبری ذکر شده که هارونالرشید قصد کشتن [[امام کاظم]] {{ع}} را داشت و پس از آنکه چندین نفر از چنین کاری ابا نمودند، حضرت را به [[فضل بن یحیی]] [[برمکی]] سپرد و [[فضل]]، نه تنها امام را به [[قتل]] نرساند، بلکه او را به [[بهترین]] صورتی میزبانی کرد. وقتی [[اخبار]] این [[رفتار]] محترمانه به هارونالرشید رسید او را [[تنبیه]] [[سختی]] کرد<ref>الارشاد، ج۲، ص۲۳۸-۲۴۲؛ کتاب الغییة، طوسی، ص۲۸-۳۱.</ref>. یحیی به جهت جایگاه خطیری که در دستگاه [[عباسیان]] داشته، [[تقیه]] میکرده و در فرصتهای مناسب میکوشیده [[خلیفه]] را مجاب به رفتار صلحآمیز با امام کاظم {{ع}} بنماید. [[روایتها]] حکایت از آن دارد که یحیی از هارونالرشید درخواست [[آزادی]] امام و انصراف از قتل وی را داشته است<ref>کتاب الغیبة، طوسی، ص۲۴؛ المناقب، ابنشهرآشوب، ج۴، ص۲۹۰.</ref>. برخی اخبار نشان از آن دارد که امام کاظم {{ع}} پیش از شهادت، نگران یحیی و خاندانش بوده و او را از خطر [[هارون]] زنهار میداده است<ref>کتاب الغیبة، طوسی، ص۲۵؛ المناقب، ابنشهرآشوب، ج۴، ص۲۹۰.</ref>.<ref>[[مهدی کمپانی زارع|کمپانی زارع، مهدی]]، [[امام موسی بن جعفر (مقاله)|مقاله «امام موسی بن جعفر»]]، [[دانشنامه امام رضا ج۲ (کتاب)|دانشنامه امام رضا ج۲]]، ص ۴۸۷-۴۹۷.</ref> | | در خبری ذکر شده که هارونالرشید قصد کشتن [[امام کاظم]] {{ع}} را داشت و پس از آنکه چندین نفر از چنین کاری ابا نمودند، حضرت را به [[فضل بن یحیی]] [[برمکی]] سپرد و [[فضل]]، نه تنها امام را به [[قتل]] نرساند، بلکه او را به [[بهترین]] صورتی میزبانی کرد. وقتی [[اخبار]] این [[رفتار]] محترمانه به هارونالرشید رسید او را [[تنبیه]] [[سختی]] کرد<ref>الارشاد، ج۲، ص۲۳۸-۲۴۲؛ کتاب الغییة، طوسی، ص۲۸-۳۱.</ref>. یحیی به جهت جایگاه خطیری که در دستگاه [[عباسیان]] داشته، [[تقیه]] میکرده و در فرصتهای مناسب میکوشیده [[خلیفه]] را مجاب به رفتار صلحآمیز با امام کاظم {{ع}} بنماید. [[روایتها]] حکایت از آن دارد که یحیی از هارونالرشید درخواست [[آزادی]] امام و انصراف از قتل وی را داشته است<ref>کتاب الغیبة، طوسی، ص۲۴؛ المناقب، ابنشهرآشوب، ج۴، ص۲۹۰.</ref>. برخی اخبار نشان از آن دارد که امام کاظم {{ع}} پیش از شهادت، نگران یحیی و خاندانش بوده و او را از خطر [[هارون]] زنهار میداده است<ref>کتاب الغیبة، طوسی، ص۲۵؛ المناقب، ابنشهرآشوب، ج۴، ص۲۹۰.</ref>.<ref>[[مهدی کمپانی زارع|کمپانی زارع، مهدی]]، [[امام موسی بن جعفر (مقاله)|مقاله «امام موسی بن جعفر»]]، [[دانشنامه امام رضا ج۲ (کتاب)|دانشنامه امام رضا ج۲]]، ص ۴۸۷-۴۹۷.</ref> |
|
| |
| ==[[امام کاظم]]{{ع}} در عصر [[مهدی عباسی]]==
| |
| امام کاظم{{ع}} پس از [[شهادت]] پدرش در سال ۱۴۸(هـ. ق) [[امامت]] را عهدهدار شد، [[منصور عباسی]] در سال ۱۵۸ در [[مکه]] مرد. [[جانشین]] وی تا سال ۱۶۹ فرزندش مهدی عباسی بود.
| |
| مهدی عباسی سیاستی [[مردم]] [[فریب]] و خدعهآمیز داشت. [[مورخین]] به [[اسراف]] کاری و [[شهوترانی]] و [[ولخرجی]] و مجالس [[عیش و نوش]] او اعتراف دارند. [[مهدی]] [[تربیت]] شده [[فرهنگ]] منصور بود، منصور در [[انتقامگیری]] و [[آزار]] [[علویون]] و در رأس آنها امامت [[شیعه]] بسیار [[حریص]] و بیپروا بود.
| |
| [[طبری]] در [[تاریخ]] خود مینویسد: همین منصور یک تالار پر از سرهای بریده را برای فرزندش مهدی به [[ارث]] گذاشت که تمامشان از [[سادات]] و [[فرزندان علی]]{{ع}} بودند. او بر هر یک از سرها ورقهای آویزان کرده بود که مشخصات [[صاحب سر]] در آن نوشته شده بود. در میان آنها، سرهای پیر، [[جوان]] و [[کودک]] از [[اولاد علی]]{{ع}} وجود داشت<ref>عدالت صحابه، ص۲۱۱؛ مناقب شهرآشوب، ج۳، ص۳۵۷.</ref>.
| |
|
| |
| امام کاظم{{ع}} [[شاهد]] تمام [[مصیبتها]] و شدایدی بود که بر سر [[خاندان]] و بستگان او آمد و دلش را اندوهی عمیق فرا گرفته بود و با [[قلبی]] محزون [[خشم]] خود را فرو خورد و [[تحمل]] میکرد. [[امام]] در صحنههای [[سیاسی]] شرکت نکرد و به [[انقلاب]] علویون نپیوست، چون [[یقین]] داشت که [[جنبش]] آنان به سستیگراییده و به نتیجه نخواهد رسید.
| |
| مهدی عباسی [[خوی]] [[ظلم]] و [[ستمگری]] بر علویون و [[اولاد]] امیرالمؤمنین علی{{ع}} را از پدر به ارث برده بود، به دنبال خط پدر [[حرکت]] میکرد. مهدی عباسی در ابتدای خلافتش چهرهای [[وجیه]] را از خود نشان داد، ارث سنگینی را که از منصور برایش مانده بود، ابتدائاً اعلام کرد هر کسی حقی از او پایمال شده به او برمیگردانم و بعضی از [[زندانیان]] سیاسی را هم [[آزاد]] کرد، ولی طولی نکشید که [[تغییر]] [[رفتار]] و رویه داد و به اسراف و [[فساد]] و [[انحراف]] کشیده شد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۱۸.</ref>
| |
|
| |
| ==برخورد مهدی با علویون==
| |
| مهدی عباسی چون پدرش [[معتقد]] بود شرط دوام [[مُلک]] و [[خلافت]]، [[اعدام]] و به دار کشیدن انقلابیونی است که داعیه خلافت دارند. [[علویون]] در نوک [[حمله]] [[آزار]] و [[شکنجه]] خلافت بودند. او [[معتقد]] بود که [[حکومت]] و [[سلطنت]] جز با نابودی [[علویون]] و پیروانشان میسر نیست.
| |
| یکی از علویون که از [[ظلم]] [[عباسیان]] به ستوه آمده بود علی بن عباس بن الحسن بن حسن بن علی بود. ایشان به [[بغداد]] رفت و در خفا [[مردم]] را به سوی خویش [[دعوت]] میکرد و گروهی از [[زیدیه]] دعوتش را پذیرفته و با او [[بیعت]] کردند و چون این خبر به [[گوش]] [[مهدی]] رسید، او را دستگیر ساخت و به [[زندان]] انداخت. وی همچنان در زندان بود تا وقتی که [[حسین بن علی صاحب فخ]] به نزد مهدی رفت و درباره او سخن گفت و از وی درخواست کرد که علی بن عباس را به او ببخشد. مهدی در ظاهر علی بن عباس را بخشیده [[آزاد]] کرد، ولی هنگامی که خواست او را از زندان خارج کند مخفیانه دستور داد شربتی زهرآلود به او بخورانند و پس از اینکه علی بن عباس آن شربت را آشامید «به سوی [[مدینه]] [[حرکت]] کرد» و پیوسته بدنش لاغر میگشت تا وقتی که به مدینه رسید گوشت بدنش ریخت و استخوانهایش آشکار گشت و پس از چند [[روز]] «یا پس از سه روز» از [[دنیا]] رفت<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۳۷۰؛ تاریخ سیاسی اسلام، ص۵۹.</ref>.
| |
| در ایام [[خلافت مهدی]]، [[عیسی بن زید بن علی بن الحسین]] متواریا از [[ترس]] مهدی در [[کوفه]] [[وفات]] کرد و در سال ۱۶۸ (هـ. ق) [[حسن بن زید بن الحسن بن علی]] که باز از ترس مهدی فراری بود در [[یمن]] فوت کرد. [[مهدی عباسی]] از [[یعقوب بن داوود]] [[وزیر]] خود خواسته بود تا یکی از علویون را که دستگیر شده بود تحویل بگیرد و او را از بین ببرد و راحتش کند و او را قسم داد که در این کار کوتاهی روا ندارد. یعقوب روزی آن [[علوی]] را در مجلس خود حاضر کرد و از حالش پرسید، علوی ضمن مذاکرهای به یعقوب گفت: {{متن حدیث|وَيْحَكَ يَا يَعْقُوبُ! تَلْقَى اللَّهَ بِدَمِي وَ أَنَا رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ}} وای بر تو ای [[یعقوب]] تو در حالی [[خدا]] را [[ملاقات]] خواهی کرد که [[خون]] من به گردنت میباشد، من فرزند [[علی بن ابی طالب]]{{ع}} و [[فاطمه]]{{س}} هستم و مرتکب هیچگونه گناهی نشدهام، یعقوب بن داوود گوید: من بر او [[ترحم]] کردم و به او گفتم: نه! به خدا این کار را نخواهم کرد، این [[مال]] را بگیر و خویشتن را [[نجات]] ده.
| |
| یعقوب میگوید: در آن [[وقت]] که من با او [[گفتگو]] میکردم کنیزی که [[خلیفه]] جهت [[جاسوسی]] به او بخشیده بود، سخنان ما را شنیده کسی را نزد [[مهدی]] فرستاد و داستان را برایش نقل کرد. مهدی نیز فوراً مأمورانی گماشته دروازهها را در [[اختیار]] گرفتند و [[مرد]] [[علوی]] را به چنگ آوردند و سپس او را در خانهای نزدیک به مجلس مهدی [[زندانی]] کردند، [[یعقوب]] گوید: بعد مهدی مرا فراخواند و من نزد او رفتم، مهدی گفت: ای یعقوب با مرد علوی چه کردی؟ گفتم: [[خداوند]] [[امیرالمؤمنین]] را از دست او راحت کرد، مهدی گفت: در گذشت؟ گفتم: آری، گفت: بگو به [[خدا]] [[سوگند]]، گفتم: به خدا سوگند، گفت: دستت را روی سر من بگذار و به آن نیز سوگند یاد کن.
| |
|
| |
| یعقوب گوید: من دستم را روی سر مهدی گذاشتم و به آن سوگند یاد کردم، سپس مهدی به یکی از خدمتگزاران گفت: مردی را که در این [[خانه]] است بیرون بیاور، وی نیز مرد علوی را بیرون آورد! چون من آن منظره را دیدم زبانم بسته شد و همچنان متحیر ماندم! مهدی گفت: ای یعقوب الان خونت بر من [[حلال]] شده است، وی را ببرید. یعقوب گوید: سپس مرا در چاهی ظلمانی و تاریک که هرگز [[روشنایی]] در آن راه نداشت با طنابی فرو بردند و هر [[روز]] مقداری ناچیز غذا برایم پایین میفرستادند.
| |
| من نیز مدت زمانی که مقدارش را نمیدانستم در آن سیاهچال به سر بردم و [[بینایی]] [[چشم]] را از دست دادم، تا آنکه روزی طنابی فرو فرستاده شد و کسی صدا زد: بیا بالا که [[فرج]] و [[گشایش]] فرارسیده است، من نیز در حالی که موی بدن و ناخنهایم بلند شده بود بالا آمدم. من به [[فرمان]] [[هارون الرشید]] رها شدم<ref>الفخری، ص۲۵۴؛ طبری، ج۶، ص۳۸۵.</ref>.
| |
| آنها که مثل یعقوب کمترین رحم و انصافی نسبت به [[علویون]] روا میداشتند اینگونه مورد [[شکنجه]] [[حاکمان]] زورگوی [[عباسی]] قرار میگرفتند.
| |
| [[امام کاظم]]{{ع}} به مدت ده سال در عصر [[منصور عباسی]] با [[رنج]] و [[مشقت]] امامتش را سپری کرده بود، در ابتدای [[خلافت مهدی]] گشایشی [[مشاهده]] کرد ولی طولی نکشید که ورق برگشت و مفاسدی فراتر از عصر منصور بر [[حکومت]] سایهگستر شد. [[امام کاظم]]{{ع}} در دوران ده ساله حکومت [[مهدی]] به [[تدریس]] و [[نقل حدیث]] و [[تربیت شاگرد]] و ایجاد ارتباط میان خود و سرشناسان [[شیعه]] در نواحی مختلف میگذراند. [[کارگزاران]] جاسوس [[مهدی]]، [[عطش]] [[مردم]] به [[امام کاظم]]{{ع}} را به [[خلیفه]] گزارش میدادند، وقتی [[شهرت]] [[امام]] همهجا پیچید، مهدی [[خشم]] و [[کینه]] خود را نتوانست پنهان کند؛ لذا برخلافت خود بیمناک شد و به [[استاندار]] خود در [[مدینه]] نوشت امام [[موسی کاظم]]{{ع}} را دستگیر و از مدینه به [[بغداد]] آورند و [[زندانی]] نمایند. وقتی [[نامه]] به دست او رسید نزد امام رفت و مطلب را به عرض امام رساند، امام آماده [[سفر]] شد و [[حرکت]] کرد تا به [[منزل زباله]] رسید.
| |
|
| |
| [[ابوخالد]] زبالی گفت: [[حضرت موسی بن جعفر]]{{ع}} به زباله آمد با گروهی از مأموران مهدی [[خلیفه عباسی]] که آنها را [[مأمور]] کرده بود [[موسی بن جعفر]]{{ع}} را بیاورند. به من دستور داد برایش چیزهایی بخرم، نگاه کرد دید افسرده هستم. امام فرمود: ابوخالد چرا افسرده هستی؟ گفتم: برای همین که میبینم ترا میبرند پیش این [[ستمگر]] و اطمینانی به او نیست. فرمود: ناراحت نباش از او به من آزاری نمیرسد، در فلان [[روز]] [[منتظر]] من باش، در سر راه پیوسته روزشماری میکردم تا آن روز فرا رسید.
| |
| رفتم بر سر راه اما تا [[غروب آفتاب]] کسی را ندیدم به [[شک]] افتادم، ناگاه چشمم به شخصی افتاد که میآید، وقتی نزدیک شد دیدم موسی بن جعفر{{ع}} سوار بر قاطری است. نگاهی به من نموده فرمود: مبادا شک کنی! عرض کردم: آقا مقداری شک برایم پیدا شده، فرمود: یک بار دیگر مرا میبرند دیگر برنمیگردم و از دست آنها خلاصی ندارم، همانطور که گفته بود شد<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۷۱.</ref>.
| |
| در اوج [[خفقان]] [[خلافت مهدی]] [[عباسی]] است که امام از نظر [[فرهنگی]] [[بحرانی]] را [[احساس]] میکند، چون [[مناظره]] و مباحثات [[اصحاب]] با دیگر [[مذاهب]] و مسلکهای رقیب را ممنوع کرده بودند و هیچگونه فضای امنی برای [[بیان حقایق دینی]] وجود نداشت.
| |
|
| |
| هشام به [[یونس]] گفت: حضرت موسی بن جعفر{{ع}} به من پیغام داد که در این ایام از [[مناظره]] خودداری کن! زیرا زیاد سخت گرفتهاند. هشام گفت: من نیز خودداری کردم تا [[مهدی]] از [[دنیا]] رفت و اوضاع [[آرامش]] یافت. این امری بود که [[موسی ابن جعفر]]{{ع}} کرد من نیز از ایشان [[اطاعت]] نمودم<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۹۶.</ref>.
| |
| بازداشت و [[زندانی]] کردن و سپس [[آزاد]] شدن [[امام]] در [[بغداد]] است. [[مهدی عباسی]] که احتمالاً بخششهای امام او را به [[وحشت]] انداخته بود و احتمال میداد که حضرت وجوهی جمعآوری کرده و آن را برای [[سازمان]] دادن و تقویت [[شیعیان]] [[مصرف]] میکند، دستور بازداشت حضرت را به [[فرماندار]] خود در [[مدینه]] صادر نمود. او نیز امام را دستگیر و روانه بغداد کرد، امام که به بغداد رسید [[مهدی]] امام را به [[زندان]] انداخت. شب هنگام [[علی بن ابیطالب]]{{ع}} را در [[خواب]] دید که بسیار متأثر و [[غمگین]] بود به او میفرمود: {{متن قرآن|فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ}}<ref>«آیا جز این امید دارید که چون (از کتاب خداوند) رو بگردانید، در زمین تباهی انگیزید و پیوندتان را با خویشاوندان بگسلید؟» سوره محمد، آیه ۲۲.</ref> مهدی در همان لحظه از خواب [[بیدار]] شد، [[حاجب]] خود را که ربیع نام داشت صدا کرد و دستور داد [[امام کاظم]]{{ع}} را پیش او حاضر کند. وقتی امام آمد، ایشان را در کنار خویش نشاند و گفت: [[امیرالمؤمنین]] را به خواب دیدم که این [[آیه]] را میخواند سپس از امام پرسید: {{عربی|فَتُؤْمِنُنِي أَنْ تَخْرُجَ عَلَيَّ أَوْ عَلَى أَحَدٍ مِنْ وُلْدِي؟}} آیا به من [[اطمینان]] میدهی که علیه من و یا یکی از فرزندانم [[قیام]] نکنی؟ امام فرمود: {{متن حدیث|فَقَالَ وَ اللَّهِ لَا فَعَلْتُ ذَلِكَ وَ لَا هُوَ مِنْ شَأْنِي}} به [[خدا]] قسم من چنین کاری نکردهام و این [[کار]] اصولاً در [[شأن]] من نیست.
| |
| [[خلیفه]] کوشید تا با دادن سه هزار دینار و [[تصدیق]] گفتههای امام به گونهای با او برخورد نماید تا او [[راضی]] به مدینه بازگردد و بیدرنگ آن حضرت را به مدینه بازگرداند<ref>تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۰؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۴۸.</ref>.
| |
|
| |
| در [[مناقب]] آمده: وقتی با مهدی [[خلیفه عباسی]] [[بیعت]] کردند نیمه شب به دنبال حمید ابن قحطبه فرستاد، به او گفت: [[اخلاص]] و هواداری پدر و برادرت درباره ما کاملاً آشکار است، اما تو با ما چگونه هستی؟ [[حمید]] [[جواب]] داد، [[مال]] و [[جان]] خود را در راه شما [[فدا]] میکنم، [[مهدی]] گفت: این کار را سایر [[مردم]] هم میکنند. گفت: مال و [[جان]]، [[زن]] و فرزندم را [[فدا]] میکنم. باز [[مهدی]] نپذیرفت، گفت: [[مال]] و جان، زن و فرزند و دینم را فدا میکنم، مهدی گفت: احسن بارک [[الله]].
| |
| با او به همین شرط [[پیمان]] بست و دستور داد که [[موسی ابن جعفر]]{{ع}} را مخفیانه و ناگهانی بکشد. مهدی آن شب در [[خواب]] [[حضرت علی]]{{ع}} را دید که به او اشاره میکند و این [[آیه]] را میخواند {{متن قرآن|فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ}}<ref>«آیا جز این امید دارید که چون (از کتاب خداوند) رو بگردانید، در زمین تباهی انگیزید و پیوندتان را با خویشاوندان بگسلید؟» سوره محمد، آیه ۲۲.</ref> که با [[وحشت]] و [[ترس]] از خواب [[بیدار]] شد. به [[حمید بن قحطبه]] گفت: از کاری که دستور دادهام در مورد [[موسی بن جعفر]]{{ع}} خودداری کن و نسبت به موسی بن جعفر{{ع}} [[احترام]] کرد و به او جایزه بخشید<ref>تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۳۰؛ وفیات الاعیان، ج۴، ص۴۹۳؛ مناقب، ج۲، ص۲۶۴؛ بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۴۰.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۱۹.</ref>
| |
|
| |
| ==[[امام کاظم]]{{ع}} در برابر [[هجوم فرهنگی]] و [[اعتقادی]] [[عباسیون]]==
| |
| از نگاه [[فرهنگی]] [[عصر امام کاظم]]{{ع}} را باید عصر [[بدعتها]] نامید، وقتی [[امام]] که [[هدایتگر]] [[امت]] است در [[زندان]] و [[تبعید]] و محاصره شدید باشد [[مردم]] چه مسیری را طی میکنند؟ جز اینکه گروه گروه به دام [[عقاید]] پوچ میغلطند؟
| |
| امام کاظم{{ع}} در برابر دو موج [[مسموم]] قرار گرفته بود، از طرفی بدعتها و [[افکار]] [[انحرافی]] که زایده [[تساهل و تسامح]] [[نظام حاکم]] بود، [[جامعه]] را فرا گرفته بود و از طرف دیگر [[حاکمان جور]] [[عباسی]] [[دست امام]] را از هر گونه فعالیت بسته بودند! این جامعه به کجا میرود؟
| |
| در [[مناقب]] شهرآشوب آمده در شرایطی که بدعتها در عصر امام کاظم{{ع}} همه جا را فرا گرفته بود، [[منصور عباسی]] بخشنامهای به [[فرماندار مدینه]] ارسال کرد و دو [[ماده]] در این بخشنامه بود، ۱- [[ترویج]] هرگونه [[فتوا]] و نمونههای [[فکری]] امام [[شیعه]] برای مردم ممنوع است. ۲-[[تبلیغ]] فتوا و نمونههای فکری و [[مذهب]] «مالک» [[آزاد]] است.
| |
| حرکتهای فکری [[الحادی]] در آغاز دوران عباسی پیدا شد و در این عصر عقاید و اصولی در بین مردم منتشر گردید که قبلاً سابقه نداشت. مردم را به بیبندوباری [[دعوت]] میکرد و جمعی از افراد [[سادهلوح]] آن اصول را پذیرفتند و بدون هیچ قید فکری و [[هدایت الهی]] به راه خود ادامه دادند و تساهل و تسامح [[خلفای عباسی]] نتیجهاش [[لغزشهای فکری]] و اعتقادی بود.
| |
| عصر امام کاظم{{ع}} عصر اوجگیری تفکری است که صاحبان افکار انحرافی تجسم [[پروردگار]] را مطرح میساختند و انحرافی را در [[فرهنگ]] اعتقادی جامعه به بار میآوردند و بعد از [[امام صادق]]{{ع}}، امام کاظم{{ع}} تمام [[همت]] خود را مصروف [[مبارزه]] با چنین مشکل عظیمی نمود و به [[تهذیب]] و ترویج [[احادیث صحیح]] از [[پیامبر]] از طریق [[پدران]] و اجداد خویش که مورد [[تأیید]] تمام [[علما]] و [[راویان حدیث]] بودهاند پرداخت.
| |
|
| |
| افکار و عقاید رایج آن [[روز]] شامل:
| |
| # [[احزاب]] ضد [[خداپرستی]].
| |
| #دستهجات داخلی [[مسلمانها]] که عقاید هر دو دسته با [[اساس دین]] و [[مذهب]] تضاد داشتند.
| |
| ظهور [[اهل]] [[خرافه]] و کارپردازان اوهام در [[عصر امام کاظم]]{{ع}} قوت گرفته بود که بعضی از آنها عبارتند از:
| |
| # [[ملحدین]] «قائل به تجسم بودند».
| |
| # [[فطحیه]] «که [[عبدالله افطح]] را [[امام]] میدانستند».
| |
| #سحطی «[[امامت]] یحیی بن ابی محیط را پذیرفته بودند».
| |
| #خطابی «ابوالخطاب محمد را امام میدانستند».
| |
| # [[ناووسی]] [[معتقد]] بودند [[امام صادق]]{{ع}} [[وفات]] نکرده او [[قائم]] است و همان [[مهدی موعود]] میباشد.
| |
| # [[اسماعیلی]] که اسماعیل فرزند امام صادق{{ع}} را امام میدانستند.
| |
| #قرامطی به [[امامت اسماعیل]] معتقد بودند.
| |
| # [[غلات]] [[گمان]] میکردند که [[امامان]] [[خدا]] هستند.
| |
| # [[خلقت]] [[قرآن]]، که میگفتند قرآن [[خلق]] شده است.
| |
| فشار [[سیاسی]] [[عباسیان]] در دورهای آغاز شد که پیش از آن [[امام باقر]]{{ع}} و صادق{{ع}} با [[تربیت شاگردان]] فراوان بنیه [[علمی]] و [[حدیثی]] [[شیعه]] را تقویت کرده بودند و جنبشی عظیم در میان شیعه پدید آورده بودند. [[امام کاظم]]{{ع}} پس از این دوره در مرکز این فشارها قرار گرفت، در عین حال [[رسالت]] ایشان آن بود تا در این [[حرکت]] علمی، [[توازن]] و [[تعادل]] [[فکری]] را میان [[شیعیان]] برقرار کنند. طبعاً عباسیان نمیتوانستند تشکلی به نام شیعه را با [[رهبری امام]] بپذیرند، این مهمترین عاملی بود که آنها را وادار کرد تا امام را تحت فشار بگذارند.
| |
| در میان انبوهی از فشارهای سیاسی [[حاکمان عباسی]] که [[دست امام]] را بسته بود، جنبشهای فکری ویرانگر مانند [[اندیشه]] زنادقه و امثال آن که [[ارکان دین]] و [[هدم]] [[اسلام]] را نشانه رفته بودند در تمام [[سرزمینهای اسلامی]] گسترش یافته بود. تلاش آنها این بود که [[فلسفه اخلاق اسلامی]] را بیفایده و [[عبث]] وانمود کنند و همه [[ادیان]] را [[انکار]] کنند و [[مردم]] را به ارتکاب کارهای خلاف و [[بازی]] با [[آداب و رسوم]] و درهم ریختن [[قوانین اجتماعی]] وادار نمایند و امام صادق{{ع}} و کاظم{{ع}} عهدهدار مقابله با این اصول [[انحرافی]] و انکار آنها به وسیله [[ادله]] علمی بودند.
| |
| امام کاظم{{ع}} در ده سال عصر [[مهدی عباسی]] زیربنای یک [[انقلاب]] فکری را بنا نهاد و با تربیت شاگردان برجسته خود [[پرچم]] [[مبارزه]] در این [[نبرد]] [[عقیدتی]] را به دوش گرفته و به محو اندیشههای مهاجم و [[ردّ شبهات]] [[ملحدان]] و [[نجات]] [[مسلمین]] از چنگ آنها پرداخت.
| |
|
| |
| [[امام کاظم]]{{ع}} در عصر [[هارون]] در دو [[جبهه]] باید [[مبارزه]] کند، هم با [[خباثت]] و [[شرارت]] هارون مبارزه کند و [[مردم]] را از حوزه [[خلافت]] او فاصله دهد و هم با امواج [[فکری]] [[منحرفان]] و مسلکهای [[باطل]] مقابله کند و لذا [[امام]] دست به یک فعالیت عمیق و ریشهدار میزند و آن [[تعلیم و تربیت]] و برقراری روابط [[منظم]] در بین [[پیروان]] خود و ایجاد یک محیط [[همکاری]] و [[همفکری]] بود.
| |
| [[راوی]] از امام سؤال میکند: {{متن حدیث|أَيُّهَا الْعَالِمُ أَخْبِرْنِي أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ؟ قَالَ{{ع}}: مَا لَا يُقْبَلُ عَمَلٌ إِلَّا بِهِ؛ فَقَالَ: وَ مَا ذلِكَ؟ قَالَ: الْإِيمَانُ بِاللَّهِ الَّذِي هُوَ أَعْلَى الْأَعْمَالِ دَرَجَةً}}<ref>اصول کافی، ج۳، ص۳۸.</ref>.
| |
| کدامیک از [[اعمال]] در نزد [[خداوند]] از همه بهتر است؟ فرمود: آن عملی که قبولی و پذیرش سایر اعمال بستگی به آن دارد؟ پرسید: آن چیست؟ امام کاظم{{ع}} فرمود: [[ایمان به خدا]] که از عالیترین اعمال میباشد. امام ایمان به خدا را مطرح میکند تا [[ایمان]] به [[خلیفه]] را در [[دلها]] [[سست]] کند و مردم خود را به سفره [[خلفا]] نفروشند.
| |
| خلفا با [[شناخت]] از جایگاه و [[منزلت امام]] کاظم{{ع}} سعی میکردند علمای خودفروخته را به دربار خود [[مقرب]] کنند تا با میدان دادن به آنها شاید بتوانند چهره امام را کمرنگ جلوه دهند. [[مهدی عباسی]] گروهی از علمای [[دروغگو]] را به دربار خود راه داده بود، این علمای غیرمتعهد [[ستمگران]] را [[تأیید]] میکردند و به آنها لقبها و اوصاف [[نیک]] میدادند، تا به آنها نزدیک شده و دنیای خود را آباد نمایند. عمده [[القاب]] [[خلفای جور]] [[بنیعباس]] مثل الراضی بالله... را همین [[روحانیون]] درباری [[دنیا]] [[طلب]] سربخشی میکردند.
| |
| اینها کسانی مثل [[ابومعشر]] سندی و [[غیاث بن ابراهیم]] بودند که [[عشق]] [[مهدی]] را به کبوتر بیان کرده و از [[ابوهریره]] نقل کرده: «مسابقه جز با [[حیوانات]] سواری و یا [[تیراندازی]] و یا کبوتربازی ممنوع است» و خلیفه با [[علم]] به اینکه آن عالم خودفروخته به [[رسول خدا]] [[دروغ]] بسته است ده هزار درهم به او [[صله]] میدهد، به این ترتیب [[خلیفه]] به [[حرکت]] [[جعل حدیث]] نیرو میدهد، چون برای [[اغفال]] [[مردم]] به این چهرهها نیاز دارد.
| |
|
| |
| یکی دیگر از لبههای تیز [[خلفای عباسی]] علیه [[امامت]] [[شیعه]]، صرف [[اموال]] در راه [[نکوهش]] [[علویون]] بود. [[مهدی عباسی]] اموال زیادی را در راه نکوهش [[اهلبیت]] و کاستن [[مقام]] ایشان صرف کرد. گروهی از شعرای جیرهخوار وقتی که فهمیدند وسیله [[پیشرفت]] آنها نکوهش [[اهلبیت پیامبر]] و [[زیادهروی]] در [[مذمت]] آنهاست، شروع به [[دروغپردازی]] در هجو ایشان کردند و از جمله این خودفروختگان «بشار بن برد» معروف به زندقه و [[الحاد]] است که بر مهدی عباسی وارد شد و قصیدهای را در این باره سرود:
| |
| {{عربی|مَا لِلنِّسَاءِ مَعَ الرِّجَالِ فَرِيضَةٌ *** نَزَلَتْ بِذَلِكَ سُورَةُ الْأَنْعَامِ}}
| |
| در [[سوره انعام]] هیچ چیزی که اشاره به این مطلب باشد «[[ارث]] [[پیامبر]]» وجود ندارد، بلکه راجع به ارث حکمی در آن نیست. [[مهدی]] پس از شنیدن این اشعار به خاطر [[تشویق]] این [[شاعر]] و دیگر خودفروختگان بر نکوهش اهلبیت دستور داد ۷۰ هزار درهم به او دادند. همین که [[امام کاظم]]{{ع}} قصیده بشار را شنید سخت متأثر شد و آن شب را با [[نگرانی]] و [[ناراحتی]] خوابید و شنید که هاتفی [[غیبی]] اشعاری را در برابر اشعار بشار میخواند:
| |
| {{عربی|أَنَّى يَكُونُ وَ لَا يَكُونُ وَ لَمْ يَكُنِ *** لِلْمُشْرِكِينَ دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ}}
| |
| کجا میشود؟ ممکن نیست و نشدنی است که به [[مشرکان]] آثار [[اسلامی]] مترتب شود.
| |
|
| |
| وقتی این روش مهدی در بین مردم شایع شد، [[شعرا]] با هجو گفتن اهلبیت خود را به [[خلفا]] نزدیک کردند. از جمله [[مروان]] بن ابی حفص که در [[حضور مهدی]] این قصیده را سرود که میگوید:
| |
| {{عربی|هَلْ تَطْمِسُونَ مِنَ السَّمَاءِ نُجُومَهَا *** بِأَكُفِّكُمْ أَوْ تَسْتُرُونَ هِلَالَهَا}}
| |
| یعنی آیا شما از [[آسمان]] [[نور]] [[ستارگان]] را با دستهایتان میتوانید خاموش کنید و یا مهتاب آن را میتوانید بپوشانید؟ همین که مهدی این اشعار را شنید از خود بیخود شد و رو به او کرد گفت: این اشعار چند [[بیت]] است؟ گفت: صد بیت! دستور داد صد هزار درهم به او دادند و به او گفت: این نخستین باری است که به [[شاعری]] در [[خلافت عباسی]] اینقدر جایزه میدهم<ref>تاریخ بغداد، ج۳، ص۱۴۴؛ زندگانی امام کاظم{{ع}} از شریف قرشی، ج۱، ص۵۰۱.</ref>.
| |
| [[امام کاظم]]{{ع}} متقابلاً در برابر این موج [[سیاسی]] [[فرهنگی]] [[مسموم]]، پیوندهای سیاسی و [[اجتماعی]] [[حزب]] [[شیعه]] را [[تشکل]] داد. حزب شیعه با [[رهبری امام]] به ایجاد شعبات و کمیتههای مخصوص آغاز شد. [[ریاست]] هر گروه به دست فرد شایستهای سپرده گردید که «الداعی» خوانده میشد<ref>العقیدة و الشریعة فی الاسلام، ج۱، ص۱۷۷.</ref>.
| |
| [[پیروان]] [[امامت]] در آن عصر با تلاش فرهنگی به [[جنگ]] [[هجوم فرهنگی]] میرفتند، در آن [[روزگار]] [[شعر]] و [[شعار]] را بر دیوارها [[مشاهده]] میکنیم.
| |
|
| |
| در کتاب [[منتخب الاثر]] آمده: [[ذوالنون]] [[مصری]] گفت: در یکی از سفرهایم رسیدم به تماشای ساختمانها، سنگی بود چشمم به نوشتهای افتاد که بر روی سنگها کندهاند، خواندم چنین نوشته بود:
| |
| {{عربی|أَنَا اِبْنُ مِنًى وَ الْمَشْعَرَيْنِ وَ زَمْزَمَ *** وَ مَكَّةَ وَ الْبَيْتِ الْعَتِيقِ الْمُعَظِّمِ
| |
| وَ جَدِّيَ النَّبِيُّ الْمُصْطَفَى وَ أَبِي الَّذِي *** وَلاَيَتُهُ فَرْضٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ
| |
| وَ اُمِّيَ الْبَتُولُ الْمُسْتَضَاءُ بِنُورِهَا *** إِذَا مَا عَدَدْنَاهَا عَدِيلَةَ مَرْيَمِ
| |
| وَ سِبْطَا رَسُولِ اللَّهِ عَمِّي وَ وَالِدِي *** وَ أَوْلاَدُهُ الْأَطْهَارُ تِسْعَةُ أَنْجُمٍ
| |
| مَتَى تَعْتَلِقْ مِنْهُمْ بِحَبْلِ وَلاَيَةٍ *** تَفُزْ يَوْمَ يُجْزَ الْفَائِزُونَ وَ تُنْعَمْ
| |
| أَئِمَّةُ هَذَا الْخَلْقِ بَعْدَ نَبِيِّهِمْ *** فَإِنْ كُنْتَ لَمْ تَعْلَمْ بِذَلِكَ فَاعْلَمِ
| |
| أَنَا الْعَلَوِيُّ الْفَاطِمِيُّ الَّذِي اِرْتَمَى *** بِهِ الْخَوْفُ وَ الْأَيَّامُ بِالْمَرْءِ تَرْتَمِي
| |
| فَضَاقَتْ بِيَ الْأَرْضُ الْفَضَاءُ بِرُحْبِهَا *** وَ لَمْ أَسْتَطِعْ نَيْلَ السَّمَاءِ بِسُلَّمٍ
| |
| فَأَلْمَمْتُ بِالدَّارِ الَّتِي أَنَا كَاتِبٌ *** عَلَيْهَا بِشِعْرِي فَاقْرَأْ إِنْ شِئْتَ وَ اُلْمُمْ
| |
| وَ سَلِّمْ لِأَمْرِ اللَّهِ فِي كُلِّ حَالَةٍ *** فَلَيْسَ أَخُو الْإِسْلاَمِ مَنْ لَمْ يُسَلِّمْ}}<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۸۱.</ref>
| |
| ذوالنون گفت: فهمیدم از این اشعار که نویسنده آن یکی از [[اولاد علی]] است که از [[ترس]] [[حکومت]] [[وقت]] [[فرار]] کرده است. این جریان در [[زمان]] [[خلافت هارون الرشید]] بود، بالاخره از ساکنین آن [[خانهها]] که از نژاد قبط اول بودند پرسیدم نویسنده این اشعار را میشناسید؟ گفتند: نه به [[خدا]]! فقط یک [[روز]] او میهمان ما بود بر ما وارد شد از او [[پذیرایی]] کردیم، فردا صبح این اشعار را نوشت و رفت.
| |
| فعالیت [[امام]] و پیروانش در راستای [[برانگیختن]] [[مردم]] علیه [[حکومت عباسی]] و آشکار ساختن جنایات و منویات شوم [[خلیفه]] [[وقت]] بود و در درجه دوم [[افکار عمومی]] را متوجه [[امام عصر]] خود مینمودند و به [[یاری]] حضرتش میخواندند. [[کوشش]] [[پیروان]] [[مکتب]] امام به صورت [[شعر]] و [[شعار]] و انقلابات دنبالهدار در گوشه و کنار [[کشور اسلامی]] به چشم میخورد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۲۹.</ref>
| |
|
| |
| ==[[امام کاظم]]{{ع}} در عصر [[هادی عباسی]]==
| |
| سال ۱۶۹(هـ. ق) [[مهدی عباسی]] به [[هلاکت]] رسید و [[خلافت]] به فرزندش [[هادی]] منتقل شد او در [[زمان]] [[تصدی]] خلافت ۲۵ ساله بود. [[جوانی]] که دوران [[نوجوانی]] و جوانیش را در عصر لذتجوییها و شرابخواری و مظلومستیزی پدرش [[مهدی]] بوده و نحوه [[موضعگیری سیاسی]] پدرش در برابر [[علویون]]، نحوه آلودگیهایش در برابر رقاصهها و به زانو درآمدن پدرش را در برابر [[بت]] شکم و [[شهوت]] [[مشاهده]] نموده، در این فضا [[زندگی]] کرده، در فضای [[انحراف اخلاقی]] نفس کشیده و شخصیتش شکل گرفته است. طبعاً هادی [[ولیعهدی]] است که [[بیتالمال]] در قبضه [[تصرف]] او بوده و خود را نسبت به هر نوع [[لذت]] و [[کامجویی]] [[مبسوط الید]] میدانسته.
| |
| با [[دنیایی]] از امکانات به بلندای خلافت، با [[دیوار]] بلندی به نام منیت بر مرکبی راهوار به نام [[هوس]] با [[سرعت]] میشتابد و در [[حکومت]] او صالحانی از [[دنیا]] بریده، از [[عالم ملکوت]] [[تبعید]] در [[ناسوت]] چون امام کاظم{{ع}} در چنگال [[قدرت]] اهریمنی به نام هادی.
| |
|
| |
| هادی که در عصر پدر با شبنشینی و مجلس قمار و شراب خو گرفته بود وقتی به خلافت رسید عنصری دائمالخمر و [[مغرور]] [[ثروت]] و [[مقام]] بود. [[تربیت]] او آنگونه بود که اگر هم به قدرت نمیرسید از آنها بود که به [[جان]] و [[مال]] و [[ناموس]] [[مردم]] [[تجاوز]] میکرد. چنین جوانی وقتی به قدرت میرسد طبیعی است که امام کاظم{{ع}} از صحنۀ خلافت [[منزوی]] و با محدودیت کامل از فعالیت به سر میبرد.
| |
| ابن دأب میگوید: روزی نزد هادی رفتم چشمانش از اثر شرابخواری سرخ شده بود، از من سخنی در باب مشروب خواست. برایش [[شعر]] گفتم شعرها را یادداشت کرد و چهل هزار درهم به من داد<ref>طبری، ج۱۰، ص۵۹۳.</ref>.
| |
| [[ذهبی]] نقل میکند {{عربی|وَ كَانَ يَتَنَاوَلُ الْمُسْكِرَ وَ يَلْعَبُ}}<ref>تاریخ الخلفا، سیوطی، ص۲۷۹.</ref>
| |
| او شراب میخورد و [[اهل]] [[لهو و لعب]] بود. اسحاق موصلی نوازنده و مطرب ویژه [[خلافت عباسیون]] میگوید: اگر هادی برای ما زنده میماند ما در و [[دیوار]] خانههایمان را از طلا میساختیم<ref>الاغانی، ج۵، ص۶.</ref>.
| |
| [[هادی]] به شدت [[غرق]] در [[شرب خمر]] میشد و همیشه در حال مستی بود و پس از او [[هارون]] از او [[پیروی]] کرد و دیگر خلفای پس از [[هارون]] هم به راه او رفتند.
| |
| [[هادی]] بسیار [[متکبر]] و [[مغرور]] بود و از جمله مظاهر [[غرور]] وی آنکه هر [[وقت]] راه میرفت مأموران با شمشیرهای برهنه و عمودها و تیر و کمانهای آماده در پیشاپیش او [[حرکت]] میکردند تا بدین وسیله [[ابهت]] [[پادشاهی]] و [[سلطنت]] و [[برتری]] خ [[ود]] را به [[مردم]] برساند<ref>حضارة الاسلام فی دار السلام، ص۸۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۳۶.</ref>
| |
|
| |
| ==[[امام کاظم]]{{ع}} در برخورد هادی با [[علویون]]==
| |
| علویون [[جوانان]] [[متدین]] و متعهدی بودند که هم از نظر [[نسب]] به [[امیرالمؤمنین]] میرسیدند و هم از نظر [[فکری]] دنبالهرو خط [[دینمداری]] علی{{ع}} بودند. طبعاً این جوانان وقتی با موج شکننده [[ترویج]] [[انحراف]] و [[گناه]] از طرف خلفای [[عیاش]] [[عباسی]] مواجه میشدند به [[غیرت دینی]] آنها برمیخورد و [[دوست]] داشتند زنده نباشند و این همه [[فسق]] و [[فجور]] را از [[خلفا]] نبینند. علویون خار سر راه [[آرامش]] خلفا برای [[عیش و نوش]] بودند. خلفا دوست داشتند حال که [[دنیا]] به آنها رو کرده بیدغدغه بتازند ولی [[امر به معروف و نهی از منکر]] جوانان [[رشید]] [[علوی]] [[خواب]] ناز را بر آنها پریشان کرده بود.
| |
| هادی طاغوتی [[ستمگر]] بود که هیچ باکی از [[خونریزی]] به ناحق نداشت و در ریختن [[خون]] علویون حد و حصری [[رعایت]] نمیکرد و بدترین [[شکنجهها]] را بر آنان روا میداشت.
| |
| در نابودی و [[سرکوب]] علویون، هادی [[کوشش]] زیادی داشت۰ این بود که در بین آنها [[ترس]] و [[وحشت]] انداخت و تمام مقرری که [[مهدی]] برای آنها تعیین کرده بود همه را قطع کرد و به تمام نواحی نوشت که هرجا علویون را یافتند آنها را به [[بغداد]] بفرستند<ref>تاریخ یعقوبی، ج۳، ص۱۳۶.</ref>.
| |
| علویون در مدت کوتاه این [[حکومت]]، در ترس و وحشت به انواع شکنجهها گرفتار شدند و همینها باعث شد که علویون در میدانهای [[مبارزه]] قدم گذارند و [[نهضت]] بزرگ خود را به منظور [[نجات]] [[امت]] از زیر [[ظلم]] و [[طغیان]] ایشان اعلام دارند.
| |
|
| |
| [[فاجعه]] فخ و [[شهادت حسین بن علی]] و یارانش در عصر [[هادی عباسی]] رخ داد. [[امام جواد]] از [[میزان]] تأثیر این حادثه بر [[اهلبیت]] سخن گفته میفرماید: پس از [[کربلا]] کشتاری هولناکتر از فخ برای ما [[اهلبیت]] نبوده است. در این [[فاجعه]] سرهای [[علویون]] را بر نیزهها کردند و همراه [[اسیران]] میان [[شهرها]] گرداندند و بدنهای [[پاک]] و [[پاکیزه]] [[شهیدان]] را روی [[زمین]] بدون آنکه [[دفن]] کنند به خاطر [[انتقامجویی]] از اهلبیت انداختند و [[حادثه کربلا]] را تقریباً با تمام ابعادش تجدید کردند<ref>زندگانی امام کاظم{{ع}} از شریف قرشی، ج۱، ص۵۱۶.</ref>.
| |
| [[حسین بن علی]] از [[علویان]] [[مدینه]] با [[رضایت]] [[امام کاظم]]{{ع}} [[قیام]] کرد و به همراه ۳۰۰ نفر از مدینه بسوی [[مکه]] به راه افتاد. [[سپاهیان]] [[هادی]] در محلی به نام فخ او را محاصره و همه را [[شهید]] کردند، سرها را بریدند و به مدینه آوردند و در [[مجلسی]] که گروهی از علویون بودند از جمله امام کاظم{{ع}} به تماشا گذاشتند. هیچ کس چیزی نگفت جز امام کاظم{{ع}} فرمود: {{متن حدیث|إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ، مَضَى وَ اللَّهِ مُسْلِمًا صَالِحًا صَوَّامًا قَوَّامًا آمِرًا بِالْمَعْرُوفِ نَاهِيًا عَنِ الْمُنْكَرِ مَا كَانَ فِي أَهْلِ بَيْتِهِ مِثْلُهُ}}<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۵.</ref>
| |
| وقتی حسین بن علی [[شهید فخ]] و یارانش به [[شهادت]] رسیدند، سرهاشان را بریده بر نیزه زدند و برای [[هادی عباسی]] آوردند. او اشعاری بر زبان جاری کرد و در آن علویون را به [[قطع رحم]] متهم کرد. سپس به یاد امام کاظم{{ع}} افتاد و [[نگرانی]] شدید خود را از حضرت اظهار نمود و قسم یاد کرد که او را خواهد کشت و لذا گفت: {{عربی|وَ اللَّهِ مَا خَرَجَ حُسَيْنٌ عَنْ أَمْرِهِ وَ لَا اتَّبَعَ إِلَّا حُجَّتَهُ لِأَنَّهُ صَاحِبُ الْوَصِيَّةِ فِي هَذَا الْبَيْتِ قَتَلَنِي اللَّهُ إِنْ أَبْقَيْتُ عَلَيْهِ}} به [[خدا]] قسم که حسین به دستور او «امام کاظم{{ع}}» قیام کرده و تحت تأثیر او قرار گرفته [[و]] جز [[محبت]] و [[شور]] او را بر سر نداشته است؛ زیرا که او [[صاحب وصیت]] «پر [[نفوذ]]» و دارای [[مقام امامت]] در میان این [[خاندان]] است. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم<ref>زندگانی امام کاظم{{ع}} از شریف قرشی، ج۱، ص۵۲۹.</ref>.
| |
|
| |
| [[هادی]] دریافته بود که [[علویون]] [[صالح]]، [[درد]] [[دین]] را از [[موسی بن جعفر]]{{ع}} گرفتهاند و رشحاتی از [[تعهد]] و [[احساس مسئولیت اجتماعی]] و [[دینی]] [[امام کاظم]]{{ع}} در وجود آنها تجلی یافته که به صورت [[قیام]] و [[نهضت]] علیه [[ظلم]] و [[فساد]] و [[انحراف]] ظهور میکند و قطعاً اگر عمرش [[کفاف]] میکرد، حضرت را به [[شهادت]] میرساند ولی تقدیر این بود که [[جامعه اسلامی]] از [[شر]] او راحت شد.
| |
| [[ابوالفرج اصفهانی]] در کتاب [[مقاتل]] الطالبین از عنیزه قصبانی نقل میکند که گفت: [[حضرت موسی بن جعفر]]{{ع}} را پس از [[نماز مغرب]] دیدم که آمده بود پیش [[حسین بن علی]] [[شهید فخ]]، خود را چنان برای او خم کرده مانند [[رکوع]] کردن! میگفت مایلم مرا آزادگذاری که نمیتوانم در قیام کردن با تو شرکت کنم، مدتی حسین سر به زیر داشت و چیزی نمیگفت، بالاخره سر بلند نموده گفت: شما [[آزادی]]. باز نقل میکند که حسین به [[موسی بن جعفر]]{{ع}} پیشنهاد قیام کرد، [[امام]]{{ع}} فرمود: تو را خواهند کشت! [[جنگی]] جوانمردانه بکن! اینها مردمانی [[فاسق]] هستند که در ظاهر [[اظهار ایمان]] میکنند ولی در [[باطن]] [[منافق]] و مشکوک هستند. {{متن قرآن|إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ}}<ref>«ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.</ref>[[پاداش]] [[مصیبت]] شما فامیلم را از [[خداوند]] میخواهم<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۹.</ref>.
| |
|
| |
| [[دعای جوشن صغیر]] رنجنامه امام کاظم{{ع}} است از شرارتهای [[هادی عباسی]]. امام رو به [[قبله]] ایستاد و شروع به ناله و [[زاری]] در درگاه خداوند نمود و التماس میکرد تا او را از شر این [[طاغوت]] خلاص کند و این [[دعا]] را میخواند: {{متن حدیث|إِلَهِي فَكَمْ مِنْ عَدُوٍّ انْتَضَى عَلَيَّ سَيْفَ عَدَاوَتِهِ وَ شَحَذَ لِي ظُبَةَ مُدْيَتِهِ وَ أَرْهَفَ لِي شَبَا حَدِّهِ وَ دَافَ لِي قَوَاتِلَ سُمُومِهِ وَ سَدَّدَ نَحْوِي صَوَائِبَ سِهَامِهِ وَ لَمْ تَنَمْ عَنِّي عَيْنُ حِرَاسَتِهِ وَ أَضْمَرَ أَنْ يَسُومَنِي الْمَكْرُوهَ وَ يُجَرِّعَنِي زُعَافَ مَرَارَتِهِ فَنَظَرْتَ يَا إِلَهِي إِلَى ضَعْفِي عَنِ احْتِمَالِ الْفَوَادِحِ وَ عَجْزِي عَنِ الِانْتِصَارِ مِمَّنْ قَصَدَنِي بِمُحَارَبَتِهِ وَ وَحْدَتِي فِي كَثِيرِ عَدَدِ مَنْ نَاوَانِي وَ أَرْصَدَ لِيَ الْبَلَاءَ فِيمَا لَمْ أُعْمِلْ فِيهِ...}}.
| |
| خدایا چه بسیار دشمنانی که به روی من [[شمشیر]] [[عداوت]] خود را کشیده و نوک نیزهاش را برایم تیز کرده و دم برنده آن را به سمت من آماده گرفته و زهرهای کشنده خویش را مهیا ساخته و رساترین تیرها را به طرف من هدفگیری کرده است و چشم [[مراقبت]] او از من نخفته و در [[دل]] [[کینه]] مرا [[نهان]] داشته تا مرا به [[بدی]] کشاند و زهر تلخ خودش را بر من بچشاند و به [[ضعف]] و [[ناتوانی]] من نگریسته، مرا به [[نبرد]] خویش خوانده است و در برابر بسیاری از کسان که در [[اندیشه]] من بوده و در کمین من نشسته بودند.
| |
| {{متن حدیث|إِلَهِي وَ كَمْ مِنْ عَبْدٍ أَمْسَى وَ أَصْبَحَ خَائِفاً مَرْعُوباً مُسَهَّداً مُشْفِقاً وَحِيداً وَ جَاهِلًا هَارِباً طَرِيداً أَوْ مُنْحَجِزاً فِي مَضِيقٍ أَوْ مَخْبَأَةٍ مِنَ الْمَخَابِئِ قَدْ ضَاقَتْ عَلَيْهِ الْأَرْضُ بِرُحْبِهَا وَ لَا يَجِدُ حِيلَةً وَ لَا مَنْجَى وَ لَا مَأْوَى وَ لَا مَهْرَباً وَ أَنَا فِي أَمْنٍ وَ أَمَانٍ وَ طُمَأْنِينَةٍ وَ عَافِيَةٍ مِنْ ذَلِكَ كُلِّهِ فَلَكَ الْحَمْدُ يَا رَبِّ مِنْ مُقْتَدِرٍ لَا يُغْلَبُ وَ ذِي أَنَاةٍ لَا يَعْجَلُ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اجْعَلْنِي لِأَنْعُمِكَ مِنَ الشَّاكِرِينَ وَ لِآلَائِكَ مِنَ الذَّاكِرِينَ...}}
| |
| خدایا چقدر از بندگانی که در حال [[ترس]] و [[هراس]] بیمناک و لرزان، تنها و [[ناآگاه]] گریزان و در حال [[فرار]] و خزیده به تنگنا و پنهان شده در دخمهها، [[شام]] و بامداد خود را میگذرانند به طوری که [[زمین]] بر آنان تنگ شده و هیچ راه چاره و خلاصی پیدا نمیکنند و [[مسکن]] و مأوا نمییابند و راه فراری ندارند، در حالی که من در [[امن]] و [[امان]] و [[آسایش]] از همه اینها به سر میبرم. پس [[شکر]] تو را ای [[پروردگار]] [[توانایی]] که مغلوب نگردی و [[بردباری]] که [[شتاب]] نورزی بر [[محمد و آل محمد]] [[درود]] فرست و مرا از شاکران [[نعمتها]] و ذاکرین الطافت قرار ده.
| |
| [[امام]] در فقره بالا جو [[ترور]] و [[وحشت]] خود را در [[زمان]] [[ستمگری]] [[عباسیون]] ترسیم میکند که بسیاری از [[علویون]] به دور از [[خانه]] و کاشانه خود فراری هستند و [[حکومت]] به دنبال آنهاست تا دستگیر و شهیدشان کند.
| |
|
| |
| بعد [[امام]] ادامه میدهد: {{متن حدیث|إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ كَمْ مِنْ عَبْدٍ أَمْسَى... مِنَ الذَّاكِرِينَ}} خدایا چه بسیار بندگانی که صبح و [[شام]] کنند در حالی که به [[غل و زنجیر]] در دست [[دشمنان]] [[بیرحم]] گرفتار و در بند و به دور از [[شهر]] و [[دیار]] و فرزند و عیال و جدای از [[دوستان]] و [[یاران]] به سر میبرند و هر [[ساعت]] منتظرند که چگونه کشته خواهند شد و با بریدن کدام عضو آنها را [[مثله]] خواهند کرد، در صورتی که من از همه اینها به [[سلامت]] هستم! پس تو را [[سپاس]] خداوندی که [[توانایی]] و مغلوب نمیشوی و [[بردباری]] و [[شتاب]] نمیکنی بر [[محمد و آل او]] [[رحمت]] فرست و مرا از جمله سپاسگزاران [[نعمتها]] و یادکنندگان احسانت قرار ده.
| |
| [[امام]] در فقره بالا جو [[زندان]] و [[شکنجه]] [[بندگان صالح خدا]] را ترسیم میکند که در کند و زنجیر در چنگ دژخیمان [[عباسی]] در سختترین و طاقتفرساترین شرایط، شکنجه میشوند و بدنشان کبود و زیر تازیانه به سر میبرند، بدنشان قطعه قطعه میشود و سرشان بر بالای دار میرود<ref>أمالی المفید، ص۲۴۰؛ مهج الدعوات و منهج العبادات، ص۲۱۷.</ref>.
| |
| [[هادی عباسی]] فقط یک سال و چند ماه [[خلافت]] کرد و مُرد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۳۷.</ref>
| |
|
| |
| ==[[امام کاظم]]{{ع}} در [[شهادت]] [[شهدای فخ]]==
| |
| [[کرامت نفس]] و [[آزادمردی]] و [[ظلمستیزی]] از عمق وجود [[مؤمن]] میجوشد. آنها که دنیای خود را با [[دنائت]] و [[پستی]] و [[تحقیر]] گره نزدهاند و در برابر [[زور]] و [[قلدری]] جوانمردانه میایستند و تحقیر را با [[شمشیر]] پاسخ میگویند.
| |
| [[علویون]] در عصر [[امویان]] و [[عباسیان]] با پرونده قطوری از ظلمستیزی همیشه به دلیل [[آمر به معروف]] بودنشان مورد [[بغض]] و [[نفرت]] [[حکام]] خیرهسر و [[عیاش]] بودهاند و هر بار که [[استاندار]] ی برای خودشیرینی نزد [[حاکم]] به علویون فشار مضاعف آورده [[قیام]] خونین ضد [[ستمگری]] آنها را به جلو انداخته است.
| |
| [[اسحاق بن عیسی]] از طرف هادی عباسی [[فرماندار مدینه]] بود و مردی از [[اولاد]] [[عمر بن خطاب]] بنام [[عبدالعزیز]] را [[جانشین]] او گردانید. عبدالعزیز از همان ابتدای کار بنای [[بدرفتاری]] و [[آزار]] علویون را گذاشت از جمله آنکه: ۱- قطع [[حقوق]] ماهانه علویون و در تنگنا و مضیقه قرار دادن آنها. ۲- [[فرمان]] بازداشت [[علویون]]، ۳- [[قتل]] و [[خونریزی]] در [[مدینه]]. او به حوزه حکومتش بخشنامه کرد که [[فرزندان علی]]{{ع}} را هر کجا یافتید بازداشت کنید و به مدینه روانه کنید. مأموران چنان کردند و زندانها پر شد از [[سادات]] بیگناه، [[مدینه]] از [[اولاد علی]]{{ع}} تهی گشت و زندانها برای تازهواردین ظرفیت نداشت.
| |
|
| |
| [[حاکم]] از [[علویون]] مدینه میخواست تا همه [[روزه]] در [[دارالحکومه]] حاضر شوند و آنها نیز هر روزه در [[مقصوره]] میرفتند و خود را معرفی میکردند و هر یک از آنها [[کفالت]] حضور یک یا چند تن از بستگان خود را نیز به عهده داشت.
| |
| و [[حسین بن علی]] و [[یحیی بن عبدالله بن حسن]] از کسانی بودند که حضور [[حسن ابن محمد بن عبدالله]] را به عهده گرفته بودند، این جریان همچنان بود تا ایام [[حج]] شد و گروهی از [[شیعیان]] در حدود هفتاد نفر برای رفتن به حج به مدینه آمدند و در [[بقیع]] در [[خانه]] ابن [[افلح]] [[منزل]] کردند و به دیدن حسین بن علی و دیگران رفتند، این خبر که به گوش آن [[مرد]] عمری «[[فرماندار مدینه]]» رسید ناراحت شد.
| |
| وقتی آن عمری از ورود شیعیان در خانه ابن افلح مطلع شد، کار حضور در مقصوره را بر [[بنیهاشم]] سخت گرفت و شخصی به نام [[ابیبکر بن عیسی]] را [[مأمور]] حضور و غیاب آنها در مقصوره کرد.
| |
| چون [[روز جمعه]] شد و آنها در مقصوره حاضر شدند، او نگذاشت هیچ کدام از آنجا بیرون بروند و سپس نزدیک ظهر که [[مردم]] به [[مسجد]] میرفتند آنها را [[آزاد]] کرد و [[وقت]] آنها همینقدر بود که لقمه نانی بخورند و [[وضو]] گرفته به مسجد بروند و پس از [[نماز جمعه]] نیز دوباره آنها را در مقصوره [[زندانی]] کرد، آنگاه به حضور و غیاب پرداخت و متوجه شد که [[حسن بن محمد]] حضور ندارد. با تندی رو به یحیی و حسین بن علی «[[صاحب فخ]]» کرده گفت: یا باید اکنون او را حاضر کنید و یا شما دو نفر را به [[زندان]] خواهم انداخت زیرا سه [[روز]] است که او حضور نیافته است و معلوم نیست که از [[شهر]] بیرون رفته یا بیجهت [[غیبت]] کرده!
| |
|
| |
| برخی از حاضرین «که پیش از آن ناراحت شده بودند با شنیدن این سخنان لب گشوده و» [[پاس]] خ تندی به او دادند و یحیی نیز او را [[دشنام]] گفته از [[مقصوره]] خارج شد. [[ابوبکر بن عیسی]] که چنان دید برخاسته به نزد [[حاکم]] «یعنی همان [[مرد]] عمری» رفت و جریان را گزارش داد. حاکم، یحیی و [[حسین بن علی]] را پیش خود خوانده و [[سرزنش]] کرد و در پایان سخنان تهدیدآمیزی نیز به آنها گفت.
| |
| حسین به روی او خندیده گفت: ای اباحفص تو اکنون [[خشمناک]] هستی. [[مرد]] عمری گفت: آیا مرا مسخره میکنی و به [[کنیه]] مرا مخاطب قرار میدهی؟ حسین گفت: [[ابوبکر]] و عمر از تو بهتر و بالاتر بودند و [[مردم]] آن دو را به کنیه مخاطب میساختند و آنها ناراحت نمیشدند، ولی تو از اینکه کنیهات را ببرند ناراحت میشوی و دلت میخواهند تو را [[امیر]] خطاب کنند؟
| |
| [[حاکم]] گفت: پایان سخنت بدتر از آغازش بود «و عذر بدتر از [[گناه]] آوردی» گویا آرزوی امارت در سر داری؟ حسین گفت: پناه به [[خدا]]، خدا برای من چنین چیزی نخواسته و من هم [[اهل]] آن نیستم! حاکم گفت: مگر من تو را خواسته بودم که به من [[فخر]] ورزی و مرا آزردهخاطر سازی؟ در این [[وقت]] یحیی [[خشمگین]] شده رو بدان مرد عمری کرده گفت: پس از ما چه میخواهی؟ عمری گفت: میخواهم که [[حسن بن محمد]] را پیش من بیاورید!
| |
| یحیی [[جواب]] داد: نمیتوانیم این کار را انجام دهیم او سر کار خودش هست و تو «همچنان که مجلس حضور و غیاب برای ما ترتیب دادهای» [[خاندان]] [[عمر بن خطاب]] را نیز جمعآوری کن و یکیک آنها را بخوان و اگر دیدی در میان آنها کسی نیست که غیبتش به اندازه حسن بن محمد طول کشیده باشد آن وقت هر چه بگویی [[حق]] داری تو از روی [[انصاف]] با ما [[رفتار]] کردهای؟!
| |
| عمری که چنان دید، رو به [[حسین بن علی]] کرده و به [[طلاق]] [[همسر]] و [[آزادی]] بردگانش قسم خورد که دست از او برندارد و تا اینکه حسن را تا پایان [[روز]] در نزد او حاضر کند و اگر او را حاضر نکرد، خود آن مرد عمری به سوی سویقه برود و آنجا را ویران کرده و بسوزاند و هزار تازیانه نیز به حسین بن علی بزند و نیز [[سوگند]] خورد که اگر چشمش به حسن بن محمد بیفتد همان دم او را به [[قتل]] برساند!
| |
|
| |
| یحیی که این سوگند را از او شنید [[خشمناک]] شد و از جا برخاسته گفت: من هم با [[خدا]] [[عهد]] و پیمانی میبندم که هر بردهای که دارم [[آزاد]] شود و اگر امشب [[خواب]] به چشمم بیاید جز اینکه [[حسن بن محمد]] را نزد تو حاضر کنم و اگر او را نیافتم به در خانهات بیایم و در را بکوبم که بدانی من به نزد تو آمدهام!
| |
| یحیی این سخن را گفت و با [[حسین بن علی]] که او هم [[خشمگین]] شده بود، بیرون آمدند و چون از آنجا خارج گشتند، حسین رو به یحیی کرده گفت: به خدا [[سوگند]] [[بدکاری]] کردی که قسم خوردی حسن را به نزد او ببری! و چگونه تو حسن را پیدا میکنی!
| |
| یحیی گفت: [[سوگند]] به [[خدا]] که من نمیخواستم حسن را نزد او حاضر کنم وگرنه من فرزند [[رسول خدا]]{{صل}} و علی{{ع}} نیستم، بلکه من میخواستم امشب که میشود با [[شمشیر]] به در [[خانه]] او بروم و اگر توانستم او را به [[قتل]] برسانم.
| |
| حسین گفت: تو [[بدکاری]]! میکنی چونکه با این عمل جلوی کار ما یعنی قیامی را که در نظر داریم میگیری، یحیی به او پاسخ داد: چگونه من جلوی کار تو را میگیرم در صورتی که فاصله تو با [[مکه]] «و اقدام به کار [[قیام]] علیه [[خلیفه]]» ده [[روز]] است.
| |
| از آن طرف [[حسین بن علی صاحب فخ]] [[علویون]] را جمع کرد، حدود ۲۶ [[جوان]] [[علوی]] و جمعی از [[مردم]] را با خود همسو کرد، موقع [[اذان]] صبح به [[مسجد]] ریختند و [[مؤذن]] را گفتند در اذان [[حی علی خیر العمل]] را بگوید. [[حاکم مدینه]] که [[حی علی خیرالعمل]] را شنید [[احساس]] خطر کرد و متوجه قیام علویون شد و لذا سراسیمه سوار مرکبش شد و [[فرار]] کرد [[نماز صبح]] را حسین با مردم و با [[یاران]] خود که حدود سیصد تن میشدند خواند، بعد به قصد مکه از [[مدینه]] خارج شدند و دینار [[خزاعی]] را به جای خویش در مدینه [[منصوب]] کرد و چون به نزدیکی مکه در [[وادی]] فخ رسیدند، [[لشکریان]] [[بنیعباس]] به [[جنگ]] ایشان پرداختند و در نخستین برخورد [[عباس بن محمد]] «یکی از سران [[لشکر]] بنیعباس و عموزادگان [[هادی عباسی]]» به [[حسین بن علی]] [[امان]] داد و [[وعده]] [[صله]] و جایزه و [[عفو]] از کارهای گذشتهاش را نیز داد، ولی حسین بن علی به [[سختی]] امان او را رد کرد.
| |
|
| |
| [[سلیمان بن عباد]] گفت: وقتی حسین با [[سپاه]] بنیعباس روبرو گردید مردی را روی شتری نشاند که در دست شمشیری داشت و آن را میچرخانید: حسین یک کلمه یک کلمه به او میگفت، بگو، با صدای بلند فریاد میزد: مردم، ای طرفداران [[بنیعباس]]! این حسین پسر [[پیغمبر]] است و پسرعموی اوست شما را [[دعوت]] میکند به [[پیروی از کتاب خدا]] و [[سنت پیامبر]]{{صل}}<ref>بحارالانوار، ج۸، ص۱۶۹.</ref>.
| |
| [[ابوالفرج]] از [[ارطاه]] نقل میکند: وقتی [[مردم]] با حسین [[شهید فخ]] [[بیعت]] کردند گفت: من با شما بیعت میکنم مشروط به عمل کردن به [[کتاب خدا]] و سنت پیامبر و اینکه [[فرمانبرداری از خدا]] شود و [[معصیت]] انجام نگردد و [[قریش]] را [[دعوت]] میکنم که [[همداستان]] با شخصیتی شوید از [[آل محمد]] که مورد پسند باشد. شرط میکنم در میان شما از روی [[قرآن]] و [[سنت پیامبر]] [[رفتار]] کنم، بین [[مردم]] با عدالت عمل کنم و [[بیتالمال]] را مساوی تقسیم نمایم، مشروط بر اینکه شما [[پایداری]] کنید و با [[دشمنان]] ما به [[جنگ]] پردازید، اگر ما [[وفا]] کردیم شما نیز وفا کنید اگر ما وفا نکردیم [[بیعت]] ما از گردن شما برداشته است<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۶۹.</ref>.
| |
|
| |
| اولین کسی که بر حسین و یارانش [[حمله]] کرد [[موسی بن عیسی]] بود که با حمله [[دفاعی]] آنها مواجه گردید، [[موسی]] برای آنکه آنها را به میان دره بکشاند شروع به [[عقبنشینی]] کرد و آنها نیز همگی سرازیر میان دره شدند. در این [[وقت]] [[محمد بن سلیمان]] از پشت سر به آنها حملهور شد و این حمله چنان سخت بود که بیشتر [[یاران حسین]] در این حمله کشته شدند، در این وقت سران [[لشکر]] [[بنیعباس]] مرتباً فریاد میزدند: ای حسین تو در امانی! و حسین نیز در پاسخ آنان فریاد میزد: من [[امان]] نمیخواهم و همچنان جنگید تا کشته شد<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۱۷.</ref>.
| |
| [[حسن بن محمد]] از ابوالعرجاء شتردار نقل کرده که گفت: موسی [[ابن عیسی]] مراطلبید و گفت: شترانت را حاضر کن. گوید: من رفتم و آنها را که صد شتر بود نزدش حاضر کردم، موسی دستور داد گردنهای شتران را مهر کردند و به من گفت: اگر مویی از آنها کم شود گردنت را میزنم، آنگاه آماده [[حرکت]] برای جنگ با [[حسین بن علی صاحب فخ]] گردید و همچنان با او بودیم تا به باغهای [[بنیعامر]] رسیدیم، در آنجا فرود آمد و به من گفت: برو از وضع [[حسین بن علی]] و لشکریانش اطلاعاتی به دست آور و به من گزارش ده، من رفتم و اطراف [[سپاه حسین]] گردش کردم و هیچگونه تشویش خاطر و [[سستی]] در میان همراهان حسین ندیدم و از هر قسمت که گذشتم مردانی دیدم که مشغول [[نماز]] و یا سرگرم [[راز و نیاز]] و [[زاری]] به درگاه خدای [[بینیاز]] بودند و یا اشخاصی را دیدم که [[قرآن]] را پیش روی خود باز کرده و بدان نظر میکردند و برخی هم [[اسلحه]] خود را [[اصلاح]] و آماده میساختند.
| |
| من که آن منظره را دیدم به نزد [[موسی]] بازگشته و به او گفتم: این مردمی که من دیدم پیروزند! وی با تندی به من گفت: ای زنازاده مگر آنها را چگونه دیدی؟ من آنچه دیده بودم برای او شرح دادم، دیدم دست روی دست زد و گریست به حدی که من [[گمان]] کردم از [[جنگ]] با آنها منصرف خواهد شد، آنگاه رو به من کرده گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] اینها در پیشگاه [[خداوند]] گرامیتر از ما هستند و به آنچه دست ماست «یعنی به [[حکومت]] و [[خلافت]]» از ما سزاوارتر و شایستهترند ولی چه باید کرد که [[سلطنت]] عقیم است، {{عربی|وَ لَوْ أَنَّ صَاحِبَ هَذَا الْقَبْرِ «يَعْنِي النَّبِيَّ{{صل}}» نَازَعَنَا الْمُلْكَ لَضَرَبْنَا خَيْشُومَهُ بِالسَّيْفِ}} بعد گفت: آری اگر صاحب این [[قبر]] یعنی [[پیغمبر]]{{صل}} درباره سلطنت و حکومت با ما به [[نزاع]] و [[مخالفت]] برخیزد بینیش را با [[شمشیر]] خواهیم زد! آنگاه گفت ای [[غلام]] طبل جنگ را بزن<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۲۰.</ref>.
| |
|
| |
| پس از آنکه حسین و یارانش به [[شهادت]] رسیدند، [[لشکریان]] سرهای ایشان را به نزد [[موسی]] و عباس بردند و در آن [[وقت]] گروهی از [[اولاد امام حسن]] و [[امام حسین]]{{ع}} نزد آن دو نشسته بودند و هیچ یک از آنها جز [[موسی بن جعفر]]{{ع}} سخنی نگفت.
| |
| [[علی بن عباس]] از [[ابراهیم بن اسحاق]] [[روایت]] کرده که گوید: من از [[حسین بن علی]] [[شهید فخ]] و [[یحیی بن عبدالله]] شنیدم که میگفتند: ما تا وقتی که با [[خاندان]] خود [[مشورت]] ننمودیم اقدام به خروج و [[قیام]] نکردیم و حتی با موسی بن جعفر{{ع}} مشورت کردیم و او به ما دستور خروج و قیام داد.
| |
| از [[نصر خفاف]] روایت شده که گفت: من در جنگ به همراه حسین بن علی میجنگیدم، ضربتی به من اصابت کرد که گوشت و استخوان را برد و من آن شب را به ناله و [[آه]] به سر بردم و [[ترس]] آن را داشتم که نالهام را بشنوند و بیایند مرا دستگیر سازند تا اینکه مختصر خوابی مرا ربود و پیغمبر{{صل}} را در [[خواب]] دیدم که به نزد من آمد و استخوانی را برداشت و بر شانه یا بازوی من نهاد و چون صبح شد دیدم هیچ اثری از آن [[درد]] در من نیست.
| |
| به همراه آن سرهای [[مقدس]] اسیرانی بودند که به طناب و زنجیر بسته و در دست و پاهایشان [[غل]] و آهن نهاده بودند و آنها را با تمام [[ذلت]] و [[خواری]] وارد کردند. [[هادی عباسی]] دستور داد تا همه آنها را [[شهید]] کردند و بدنشان را در ورودی [[زندان]] به دار آویختند. در بین [[اسرا]] مردی بود که سخت رنجور و [[بیمار]] بود. از [[هادی]] التماس کرد و گفت: من [[غلام]] شمایم یا [[امیرالمؤمنین]]، ولی هادی بر سرش داد کشید و گفت: آیا غلام من بر من خروج میکند؟ همراه هادی چاقویی بود گفت: به [[خدا]] قسم که با این چاقو بند از بندت جدا میکنم! آن مرد لحظهای خاموش شد، چیزی نگذشت که [[بیماری]] و دردش شدت گرفت و افتاد و مُرد، بعد سرهای [[علویون]] را مقابل هادی نهادند<ref>زندگانی امام کاظم{{ع}} از شریف قرشی، ج۱، ص۵۲۸.</ref>.
| |
| نقل شده وقتی [[شهدای فخ]] کشته شدند [[موسی بن عیسی]] به [[مدینه]] رفت و [[مجلسی]] تشکیل داد، [[مردم]] را فراخواند و به آنها دستور داد به [[خاندان]] [[ابوطالب]] [[دشنام]] دهند مردم شروع کردند به آنها دشنام دادن تا جایی که به همه [[ناسزا]] گفتند<ref>ترجمه مقاتل الطالبین، ص۴۲۱.</ref>.
| |
|
| |
| [[سلیمان بن عبدالله بن حسن]] و [[عبدالله بن ابراهیم بن حسن]] نیز با حسین کشته شدند. یک تیر به چشم [[حسن بن محمد]] خورد، تیر را همانطور گذاشت و با کمال [[مردانگی]] به [[جنگ]] پرداخت، بالاخره او را [[امان]] دادند ولی بعد کشتند. [[اسیران]] را پیش هادی [[خلیفه عباسی]] بردند دستور داد آنها را بکشند و در همان [[روز]] خودش از [[دنیا]] رفت.
| |
| [[روایت]] شده از احمد بن عبیدالله از بستگان [[محمد بن سلیمان]] «سرلشکری که در [[حمله]] به حسین [[مأموریت]] داشت و [[حاکم مدینه]] نیز بود» که وقتی هنگام فوت محمد بن سلیمان فرا رسید شروع کردند او را [[تلقین]] به [[شهادت]] [[اسلام]] {{متن حدیث|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ}} دادن ولی او به جای [[گواهی دادن]] این [[شعر]] را میخواند:
| |
| {{عربی|أَلَا لَيْتَ أُمِّي لَمْ تَلِدْنِي وَ لَمْ أَكُن *** لَقِيتُ حُسَيْنًا يَوْمَ فَخٍّ وَ لَا حَسَن}}
| |
| ای کاش مادر مرا نزاییده بود و نیز با [[حسین بن علی]] و حسن بن محمد در فخ جنگ نمیکردم که الان حسین را دیدم ولی [[عاقبت بخیری]] برایم نماند.
| |
| پیوسته این شعر را تکرار کرد تا مرد<ref>مقاتل الطالبین، ص۴۲۴.</ref>.
| |
| موقعیت و [[جایگاه امام کاظم]]{{ع}} نزد [[خلیفه]] روشن بود و لذا بعد از [[شهادت]] [[شهدای فخ]]، [[هادی عباسی]] گفت: به [[خدا]] قسم که حسین خروج نکرد مگر به دستور او «[[امام کاظم]]» و [[متابعت]] ننمود مگر [[محبت]] او را؛ زیرا اوست که در میان [[اهلبیت]] دارای [[مقام وصایت]] «[[امامت]]» میباشد.
| |
|
| |
| ابوالوضاح گفت: پدرم نقل [[کرد]] وقتی [[حسین بن علی]] [[شهید فخ]] کشته شد، [[مردم]] پراکنده شدند، سر او را با [[اسیران]] خانوادهاش پیش [[موسی]] بن [[مهدی]] بردند همین که موسی بن مهدی چشمش به آنها افتاد این [[شعر]] را به عنوان مثل خواند:
| |
| {{عربی|بَنِي عَمِّنَا لَا تَنْطِقُوا الشِّعْرَ بَعْدَ مَا *** دَفَنْتُمْ بِصَحْرَاءِ الْغَمِيمِ الْقَوَافِيَا
| |
| فَلَسْنَا كَمَنْ كُنْتُمْ تُصِيبُونَ نَيْلَهُ *** فَنَقْبَلُ ضَيْماً أَوْ نُحَكِّمُ قَاضِياً
| |
| وَ لَكِنَّ حُكْمَ السَّيْفِ فِينَا مُسَلَّطٌ *** فَنَرْضَى إِذَا مَا أَصْبَحَ السَّيْفُ رَاضِياً
| |
| وَ قَدْ سَاءَنِي مَا جَرَتِ الْحَرْبُ بَيْنَنَا *** بَنِي عَمِّنَا لَوْ كَانَ أَمْراً مُدَانِياً
| |
| فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّا ظَلَمْنَا فَلَمْ نَكُنْ *** ظَلَمْنَا وَ لَكِنْ قَدْ أَسَأْنَا التَّقَاضِيَا}}
| |
| بعد یکی از اسیران را مورد [[سرزنش]] قرار داده او را کشت! همین کار را نسبت به گروهی از [[فرزندان امیرالمؤمنین]] [[علی بن ابیطالب]] کرد و شروع نمود به [[بدگویی]] و نسبتهای ناروا به [[اولاد]] [[ابیطالب]] تا به [[موسی بن جعفر]]{{ع}} رسید: گفت: به [[خدا]] قسم حسین به دستور او [[قیام]] کرد، علاقه به موسی بن جعفر{{ع}} او را بر این کار واداشت زیرا او [[رهبر]] و بزرگتر این [[خانواده]] است خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.
| |
|
| |
| [[ابویوسف یعقوب بن ابراهیم قاضی]] که نسبت به او [[جرأت]] داشت گفت: یا [[امیرالمؤمنین]] حرف بزنم یا ساکت باشم؟ موسی گفت: خدا مرا بکشد اگر موسی بن جعفر{{ع}} را ببخشم! اگر از مهدی نشنیده بودم که منصور برایش گفته بود [[جعفر بن محمد]] از نظر [[فضیلت]] در [[دین]] و [[علم]] [[شخصیت]] برجستهای است و شنیدهام که [[سفاح]] نیز از او خیلی تعریف و [[تمجید]] مینمود، قبرش را نبش میکردم و پیکرش را به [[آتش]] میسوختم. ابویوسف گفت: زنانم [[طلاق]] یافته باشند و هرچه [[بنده]] دارم [[آزاد]] باشند و تمام ثروتم در [[راه خدا]] [[صدقه]] باشد و مواشی و چهارپایانم ضبط شوند و پیاده به [[زیارت]] [[خانه خدا]] بروم اگر موسی بن جعفر{{ع}} [[اهل]] خروج و [[قیام]] باشد! نه او و نه هیچ یک از فرزندانش چنین عقیدهای ندارند از آنها نیز شایسته نیست.
| |
| بعد روش [[زیدیه]] را برایش توضیح داده گفت: از زیدیها فقط همین عده باقیمانده بودند که با حسین [[قیام]] کردند و تو آنها را نابود کردی! پیوسته بر سر او خواند تا [[خشم]] و غضبش فرو نشست.
| |
| [[علی بن یقطین]] برای [[موسی بن جعفر]]{{ع}} جریان را نوشت. آن حضرت نیز [[شیعیان]] و [[خویشاوندان]] خود را جمع کرد، خبری که رسیده بود به آنها رساند. فرمود: چه صلاح میدانید گفتند: ما صلاح میدانیم که خود را از دسترس این [[ستمگر]] دور کنی! زیرا از [[ستم]] و [[بیدادگری]] او نمیتوان [[اطمینان]] داشت. مخصوصاً با این [[تهدیدها]] که ما و شما را نموده است. [[امام]] موسی بن جعفر{{ع}} لبخندی زده این [[شعر]] [[کعب بن مالک]] [[برادر]] [[بنی سلمه]] را به عنوان مثال خواند:
| |
| {{عربی|زَعَمَتْ سَخِينَةُ أَنْ سَتَغْلِبُ رَبَّهَا *** فَلَيُغْلَبَنَّ مُغَالِبُ الْغَلَّابِ}}
| |
| امام{{ع}} روی به جانب حاضرین از [[غلامان]] و خویشاوندان نموده فرمود: ناراحت نباشید و [[ترس]] به خود راه ندهید، اولین نامهای که از [[عراق]] برسد خبر [[مرگ]] [[موسی]] بن [[مهدی]] است که هلاک شده است و قسم یاد کرد به [[حرمت]] [[قبر]] [[پیغمبر]] که همین امروز مُرده است بزودی خواهید فهمید.
| |
|
| |
| [[امام کاظم]]{{ع}} فرمود: بعد از [[نماز]] پس از تمام شدن دعایم نشسته بودم که چشمم به [[خواب]] رفت، ناگهان جدم [[پیامبر]] ا[[کرم]] را در خواب دیدم [[شکایت]] از موسی بن مهدی کردم و عرض کردم چه بر سر [[اهلبیت]] او آورده و گفتم: من از ستم او بیمناکم. فرمود: [[آسوده]] باش [[خداوند]] موسی را بر تو مسلط نمیکند! در همان بین که صحبت میکردم دست مرا گرفت و به من گفت: هماکنون خداوند دشمنت را هلاک کرد! [[شکر خدا]] را بجای آور، در این موقع روی به [[قبله]] نموده و دستهای خود را به سوی [[آسمان]] بلند کرده شروع به [[دعا]] کرد<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۵۲.</ref>.
| |
| امام کاظم{{ع}} که در دستگاه [[خلیفه]] نیروی نفوذی داشت و علی بن یقطین را در [[پست]] حساسی در دستگاه خلیفه [[مأمور]] کرده بود، علی تصمیم [[خلیفه]] مبنی بر [[قتل]] را به اطلاع [[امام]] رساند. این خود نشان میدهد [[امام کاظم]]{{ع}} در [[تشکیلات]] [[شیعی]] چقدر اوضاع را در دست داشته و بر شرایط [[سیاسی]] آن [[روز]] مسلط بوده است.
| |
| در [[حقانیت]] [[عظمت مقام]] [[انقلابیون]] فخ که به [[فیض]] عظمای [[شهادت]] رسیدند، همین بس که [[ائمه معصومین]] قبل از [[قیام]] آنها و بعد از شهادتشان از آن بزرگواران به خوبی و [[فضیلت]] یاد میکنند.
| |
|
| |
| [[ابوصالح فزاری]] از [[محمد بن اسحاق]] از [[حضرت جواد]] نقل میکند که فرمود: [[حضرت رسول]]{{صل}} از [[سرزمین]] فخ میگذشت، از مرکب پیاده شد دو رکعت [[نماز]] خواند در رکعت دوم شروع کرد به [[گریه]] کردن! [[مردم]] که دیدند [[پیغمبر اکرم]] گریه میکند آنها نیز شروع به گریه کردند. از آنجا که گذشت به مردم فرمود برای چه گریه میکردید؟ عرض کردند چون شما را گریان دیدیم گریه کردیم. فرمود: پس از رکعت اول [[جبرئیل]] بر من نازل شد و گفت یا محمد یک نفر از فرزندانت در این سرزمین کشته خواهد شد که [[اجر]] [[شهید]] با او برابر دو شهید است.
| |
| از [[نضر بن قرواش]] نقل شده: گفت شتران سواری خود را به [[حضرت صادق]]{{ع}} از [[مدینه]] کرایه دادم وقتی از دره [[مر]] رد شدیم به من فرمود: نضر وقتی رسیدیم به فخ مرا مطلع کن. عرض کردم مگر آن محل را نمیشناسی؟ فرمود: چرا ولی میترسم خوابم ببرد. به فخ که رسیدیم نزدیک محمل [[امام]] شدم، دیدم [[خواب]] است سرفهای کردم [[بیدار]] نشد. محمل را تکان دادم [[حرکت]] کرده نشست.
| |
| عرض کردم: به فخ رسیدیم. فرمود محمل مرا باز کن. سپس فرمود: قطار را بهم وصل کن، وصل کردم! امام{{ع}} را از جاده به کناری بردم و شترش را خواباندم فرمود آب و آفتابه را بده. [[وضو]] گرفت و نماز خواند بعد سوار شد. عرض کردم فدایت شوم این عملی که انجام دادید جزء [[اعمال]] [[حج]] است؟ فرمود: نه ولی اینجا مردی از خویشاوندانم با گروهی شهید میشود که [[ارواح]] آنها جلوتر از بدنهایشان رهسپار [[بهشت]] میشود<ref>بحارالانوار، ج۴۸، ص۱۷۰؛ ترجمه مقاتل الطالبین، ص۱۴۹.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام کاظم (کتاب)|مظلومیت امام کاظم]]، ص ۴۱.</ref>
| |
|
| |
|
| == منابع == | | == منابع == |