آمنه بنت وهب در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخه‌ها

برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۱۰۰: خط ۱۰۰:


او برای آخرین بار با [[آمنه]] خداحافظی کرد. گویی [[جسم]] عبدالله به طرف [[شام]] [[حرکت]] می‌کرد، اما [[روح]] او نزد آمنه مانده بود. عبدالله لحظه به لحظه تصویر آمنه را در جلو چشمش مجسم می‌نمود. آمنه نیز لحظات شیرینش با عبدالله را در خاطرش مرور می‌کرد<ref>آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۶۹، با تصرف.</ref><ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]] ص۳۶.</ref>.
او برای آخرین بار با [[آمنه]] خداحافظی کرد. گویی [[جسم]] عبدالله به طرف [[شام]] [[حرکت]] می‌کرد، اما [[روح]] او نزد آمنه مانده بود. عبدالله لحظه به لحظه تصویر آمنه را در جلو چشمش مجسم می‌نمود. آمنه نیز لحظات شیرینش با عبدالله را در خاطرش مرور می‌کرد<ref>آمنه مادر پیامبر{{صل}}، ص۶۹، با تصرف.</ref><ref>[[حیدر مظفری ورسی|مظفری ورسی، حیدر]]، [[مادران چهارده معصوم (کتاب)|مادران چهارده معصوم]] ص۳۶.</ref>.
==اوّلین [[سفر نبی اکرم]]{{صل}} با عمویش به شام‌==
[[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین با سندی از [[ابن عباس]] از پدرش عباس فرزند [[عبد المطلب]] از [[ابو طالب]] نقل می‌کند که گفت: در سال هشتم از میلاد [[نبی اکرم]]{{صل}} برای [[تجارت]] به سوی [[شام]] آماده شدم و در این هنگام هوا بسیار گرم بود. هنگامی که می‌خواستم [[حرکت]] کنم، بعضی از [[اقوام]] از من سؤال کردند که با محمّد چه می‌کنی؟ و او را نزد چه کسی می‌گذاری؟
گفتم: نمی‌خواهم او را نزد کسی بگذارم، بلکه همراه خود می‌برم. گفته شد: او [[نوجوان]] کم‌سن‌وسالی است و چطور می‌خواهی که او را در این هوای گرم با خود ببری؟
گفتم: به [[خدا]] قسم، او را هرگز از خودم جدا نمی‌کنم و مرکبی برای او تهیه می‌کنم. در ضمن، پارچه‌هایی از کتان برای او در نظر گرفتم. کاروان ما مرکب‌های زیادی داشت و به خدا قسم، شتری که محمد{{صل}} بر آن سوار بود در جلوی من حرکت می‌کرد و آن قدر سریع می‌رفت که از همه جلو می‌زد. هنگامی که گرمای هوا شدید می‌شد، یک تکیه [[ابر]] که همانند برف سفید بود، بر بالای سرش قرار می‌گرفت و همراه او [[سیر]] می‌کرد و از او جدا نمی‌شد<ref>إکمال الدین، ص۱۷۸ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۷۱، حدیث ۱۳۰ و بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۱۴.</ref>.
[[حمیری]] در [[قرب الاسناد]] با سندی از [[امام کاظم]]{{ع}} نقل می‌کند که در مورد [[معجزات]] [[قبل از بعثت]] فرمود: آن حضرت به همراه کاروانی به سوی شام حرکت کرد و هنگامی که به نزدیکی‌های دیر بحیرای ترسا رسیدند، در کنار آن فرود آمدند. [[بحیرا]] به کتاب‌های پیشین [[آگاه]] بود و در [[تورات]] خوانده بود که محمد{{صل}} از کنار دیر او خواهد گذشت و الآن همان [[زمان]] است؛ بنابراین افراد کاروان را به غذا [[دعوت]] کرد و خودش در جست و جوی فردی بود که صفات ذکر شده در تورات را در او ببیند، اما او را نیافت.
پس به آنها گفت: آیا کسی نزد اثاث‌های شما باقی مانده است؟ گفتند: بچه [[یتیمی]] باقی مانده است. [[بحیرا]] بیرون رفت تا از احوالش مطّلع گردد. او دید که محمّد{{صل}} خوابیده و ابری بر بدنش [[سایه]] افکنده است. پس به افراد کاروان گفت: بروید و طفل [[یتیم]] را هم بیاورید. وقتی که او را به سوی دیر می‌آوردند، [[ابر]] هم با او می‌آمد و بر بدنش سایه افکنده بود! بحیرا آنان را از [[شأن]] و [[مقام]] محمّد{{صل}} [[آگاه]] کرد و گفت که او به زودی به [[پیامبری]] [[مبعوث]] خواهد شد و حالت و صفات او را توضیح داد<ref>قرب الاسناد، ص۲۵۱، حدیث ۱۲۳۲.</ref>.
در [[تفسیری]] که به [[امام]] [[حسن عسکری]]{{ع}} منسوب است از قول پدرش [[امام هادی]]{{ع}} آمده است که [[رسول الله]]{{صل}} به عنوان [[شریک]] [[خدیجه دختر خویلد]] برای [[تجارت]] به [[شام]] می‌رفت و فاصله [[مکه]] تا [[بیت المقدس]] به اندازه یک ماه بود. در این مسیر دشت‌هایی وجود داشت که بسیار گرم بود و در آن بادهای شدید می‌وزید و گرد و خاک و شن را به چهره مسافران می‌پاشید. در این میان [[خداوند متعال]] ابری را می‌فرستاد تا بر رسول الله{{صل}}[[ سایه]] اندازد و به همراه او [[حرکت]] کند و او را از سوزش [[آفتاب]] [[حفظ]] نماید. بادهایی که گرد و خاک به همراه داشتند، وقتی به محمد{{صل}} می‌رسید، آرام می‌شد و به صورت نسیمی سرد بر وی می‌وزیدند.
به طوری که افراد قافله‌های [[قریش]] می‌گفتند: در پناه محمّد{{صل}} بودن بهتر از به چادر رفتن است. برای همین به کنارش می‌رفتند و به او پناه می‌بردند و [[نسیم]] به آنها می‌وزید، اگر چه آن تکه [[ابر]] تنها بر او [[سایه]] می‌انداخت<ref>تفسیر امام، ۶۰، چنان که در بحار الانوار، ج۱۷، ص۳۰۸ هم آمده است.</ref>.
در روایتی از [[ابن عباس]] از [[ابو طالب]] آمده است که گفت: هنگامی که به [[بصرای شام]]<ref>بصری همان شهر حوران است که بدون جنگ در پنج روز باقی مانده از ربیع الاول سال سیزدهم هجری فتح شد و این اولین شهر شام بود که فتح گردید و رسول الله دو بار به آنجا رفته بود که این اولین بار بوده است.</ref> نزدیک شدیم، به صومعه‌ای رسیدیم و زیر [[درخت]] بزرگی که نزدیک به [[دیر ترسا]] بود، فرود آمدیم. این درخت کم شاخه و بدون میوه بود و قافله‌ها زیر سایه آن اقامت می‌کردند. هنگامی که بحیرای ترسا<ref>مسعودی او را از قبیله عبد قیس از عرب‌های شام دانسته است و اسم او را به فتح باء و کسر حاء ضبط کرده است، امّا اشتباها به صورت اسم تصغیر مشهور شده است. «مروج الذهب، ج۲، ص۱۰۲».</ref> ما را دید، غذایی تهیه کرد و پیش ما آمد و آن را با هم خوردیم.
سپس گفت: پسرکم! در مورد سه چیز از تو سؤال می‌کنم و تو را به [[لات]] و [[عزّی]] قسم می‌دهم که جوابم را بدهی. [[رسول الله]]{{صل}} ناراحت شد و گفت: مرا به این دو [[بت]] قسم مده، به [[خدا]] قسم که آنها مبغوض‌ترین چیزها نزد من هستند. آنها دو [[بت]]، سنگی می‌باشند و ارزشی ندارند.
[[بحیرا]] گفت: این یک نشانه. سپس گفت: پس تو را به خدا به پرسش‌هایم پاسخ بده.
[[رسول الله]]{{صل}} گفت: هر چه می‌خواهی سؤال کن. به [[درستی]] تو مرا به خدایم قسم دادی که هیچ چیزی شبیه او نیست. بحیرا گفت: مرا از [[خواب]] و [[بیداری]] و کارها و شغل‌هایت [[آگاه]] کن.
رسول الله{{صل}} او را از تمام این مطالب آگاه کرد و تمام آنها موافق با آن چیزهایی بودند که بحیرا در کتاب‌ها یافته بود. پس بحیرا به دست و پای او افتاد و همواره دست‌ها و پاهایش را می‌بوسید و می‌گفت: تو [[دعوت]] ابراهیم و [[بشارت عیسی]] هستی. تو [[مقدس]] و از پلیدی‌های [[جاهلیت]] [[پاک]] هستی.
سپس متوجه من شد و گفت: چه نسبتی با این پسر داری که اصلا از او جدا نمی‌شوی؟
[[ابو طالب]] می‌گوید که گفتم: او پسرم است. بحیرا گفت: او پسرت نیست و نباید که پدر و مادرش در قید [[حیات]] باشند. گفتم: او برادرزاده‌ام است و پدرش در حالی که مادرش به وی حامله بود درگذشت و مادرش در شش سالگی وی [[وفات]] کرد. گفت: حالا راست گفتی و همین طور است. من به تو سفارش می‌کنم که فورا او را به وطنش بازگردانی؛ زیرا [[یهودیان]] بیشتر از این، صفات او را می‌دانند و به وی صدمه می‌زنند! ابو طالب می‌گوید که گفتم: هرگز، [[خداوند]] هیچ‌گاه او را وانمی‌گذارد!
سپس به سوی [[شام]] [[حرکت]] کردیم و وقتی که به شام رسیدیم، [[مردم]] به دورش جمع شدند و به صورت رسول الله نگاه می‌کردند. در این حال یکی از أحبار بزرگ که اسمش «[[نسطور]]» بود، پیش آمد و بدون آنکه سخنی بگوید، تنها به محمد{{صل}} نگاه می‌کرد. او این کار را سه [[روز]] متوالی انجام داد و در روز سوم به دنبال او حرکت می‌کرد و گویی که می‌خواهد چیزی را از او [[سؤال]] کند. جلو رفتم و گفتم: ای مرد گویی چیزی را از او [[طلب]] می‌کنی؟ گفت: بله، من می‌خواهم بدانم که اسمش چیست؟ گفتم: اسمش [[محمد بن عبد الله]] است. رنگ چهره‌اش عوض شد و آن‌گاه گفت: آیا ممکن است به او بگویی که شانه‌اش را به من نشان بدهد.
[[رسول الله]] شانه‌اش را به او نشان داد و هنگامی که مهر [[نبوّت]]<ref>سهیلی در «الروض الانف» خبری را در مورد مهر نبوت ذکر کرده است که از آن استفاده می‌شود که این مهر به صورت یک تخم کبوتر بر غضروف کتف چپش بوده است که خال‌های سیاه دور آن را گرفته و موهایی بر آنها روییده بوده است و ابن هشام می‌گوید که این خال شبیه اثر باقی مانده از حجامت بوده است «سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۹۳».</ref> را دید بر دست و پایش افتاد و دائما [[گریه]] می‌کرد و او را می‌بوسید.
سپس گفت: ای مرد. هر چه زودتر این پسر را به وطنش بازگردان. اگر می‌دانستی که او در [[سرزمین]] ما چقدر [[دشمن]] دارد، هرگز او را به اینجا نمی‌آوردی.
سپس با سندی از [[یعلی]] بن سیابه<ref>در إکمال الدین آمده است که یعلی النسابة و صحیح همان است که در [[مناقب]] [[آل ابی طالب]] آمده است «ج ۱، ص۴۰».</ref> نقل می‌کند: در سالی که [[رسول الله]]{{صل}} به [[شام]] رفت، [[خالد بن أسید]] بن [[ابی العاص]] و طلیق بن [[ابی سفیان]] بن [[امیه]] نیز به همراه قافله بودند. آنها نقل می‌کنند که وقتی به وسط [[بازار]] [[بصری]] رسیدیم، افرادی به ما گفتند که به همراه ما به [[کنیسه]] بزرگ بیایید. ما با آنها رفتیم تا به کنیسه بسیار بزرگی وارد شدیم. بزرگشان در وسط نشسته بود و در حالی که شاگردانش دور او را گرفته بودند و به کتاب بزرگی که در مقابلش باز بود، نگاه می‌کرد. پس از ورود ما سرش را بالا گرفت و گاهی به ما نگاه می‌کرد و گاهی به کتاب می‌نگریست. سپس به اصحابش گفت: کاری نکردید، آن شخصی را که می‌خواستم، نیاورده‌اید؟ مطمئنم که او الان در این [[شهر]] است!
سپس به ما گفت: شما چه کسانی هستید؟ گفتیم: افرادی از [[قریش]]، گفت: از کدام [[طایفه]] قریش؟ گفتیم: از [[بنی عبد شمس]]. گفت: آیا افراد دیگری هم با شما هستند؟
گفتیم: بله، [[جوان]] [[یتیمی]] از [[بنی هاشم]] با ماست که ما او را [[یتیم]] عبد المطلّب می‌نامیم. پس بلند شد و بر یکی از صلیب‌ها تکیه کرد و در [[فکر]] فرو رفت، در حالی که هشتاد نفر از [[دانش‌آموزان]] و [[علمای دینی]] اطرافش را گرفته بودند. پس به ما گفت: باید او را به من نشان دهید. گفتیم: به چشم و او به همراه ما [[حرکت]] کرد.
در [[بازار]] [[بصری]] محمد{{صل}} را دیدیم که ایستاده است. همین که خواستیم به آن کشیش بگوییم که این محمد{{صل}} است، او خودش از ما [[سبقت]] گرفت و گفت: قسم به [[مسیح]] که این همان است. پس به وی نزدیک شد و سرش را بوسید و گفت: تو [[مقدس]] هستی. سپس از وی سؤال‌هایی کرد و [[نبی اکرم]]{{صل}} هم جوابش را می‌داد. ما شنیدیم که کشیش می‌گفت: اگر [[زمان]] تو را [[درک]] کنم،[[ حق]] شمشیرم را ادا می‌کنم! سپس رو به ما کرد و گفت: آیا می‌دانید که چه چیزی همراه اوست؟ [[مرگ]] و [[زندگی]] به همراه اوست. هر کسی که به وی ملحق شود، صاحب زندگانی [[ابدی]] می‌شود و هر کسی که به او پشت کند به [[هلاکت]] و نیستی ابدی دچار می‌شود. این همان کسی است که [[کشتار]] بزرگ همراه اوست! سپس سرش را بوسید و برگشت<ref>إکمال الدین، ص۱۷۸-۱۸۵ با [[تصرف]] و اختصار. و [[ابن شهر آشوب]] در [[مناقب]] [[آل ابی طالب]]، ج۱، ۳۸-۳۹ خبر مربوط به [[بحیرا]] را از [[طبری]] نقل کرده است و ظاهرا او همان [[طبری امامی]]، صاحب دلائل الامامة می‌باشد و الّا خبر با آنچه که در [[تاریخ]] طبری آمده است، مطابقت ندارد. و [[طبرسی]] این مطلب را از [[ابن اسحاق]] نقل کرده است ([[اعلام الوری]]، ج۱، ص۶۵). و همچنین إربلی در [[کشف]] الغمة، ج۱، ص۲۲ همان مطالب ابن اسحاق را نقل کرده است. و این خبر در [[سیره]] [[ابن هشام]]، ج۱، ۱۹۱-۱۹۴ و در طبری، ج۲، ص۲۷۷-۲۷۸ آمده و [[یعقوبی]]، ج۲، ص۱۱ بدان اشاره کرده و [[مسعودی]]، ج۱، ص۸۹ آن را مختصر نموده و گفته است: اسم بحیرا در میان [[نصاری]] سرجیس بوده و در این هنگام [[رسول الله]] دوازده‌ساله بوده است.</ref>.
ابن اسحاق خبر بحیرا را بدون سند نقل کرده و گفته است: در [[بصرای شام]] صومعه‌ای بود که همیشه ترسایی در آن زندگی می‌کرد که از [[علوم]] کتاب‌های [[نصرانیت]] [[آگاه]] بود و آن را به ترساهای بعدی منتقل می‌کرد.
در آن زمان راهبی به نام بحیرا در آن [[صومعه]] زندگی می‌کرد و با وجودی که کاروان‌های زیادی از آنجا می‌گذشتند، به هیچ کدام توجه نمی‌نمود و با آنها صحبت نمی‌کرد. تا این که در آن سال [[ابو طالب]] به همراه یک کاروان تجارتی به سوی [[شام]] [[حرکت]] کرد و دلش نیامد که [[رسول الله]]{{صل}} را تنها بگذارد؛ لذا او را هم به همراه خویش برد. هنگامی که کاروان به نزدیکی [[صومعه]] رسید، او که در صومعه‌اش بود، [[مشاهده]] کرد که رسول الله{{صل}} که ابری بر سرش [[سایه]] افکنده است، در میان آنها می‌باشد. آنها در زیر درختی که نزدیک صومعه بود، فرود آمدند و آن [[ابر]] بر تمام [[درخت]] سایه افکند و شاخه‌های درخت نیز در برابر رسول الله{{صل}} خم شد.
پس از آنکه [[بحیرا]] این منظره را دید از صومعه‌اش پایین آمد و غذای زیادی را آماده کرد و آن‌گاه قاصدی را به سوی [[قریشی‌ها]] فرستاد و گفت: ای قریشی‌ها، من برای شما غذا تهیه کرده‌ام و [[دوست]] دارم که همه شما از کوچک تا بزرگ و از برده تا [[آزاد]] آن را بخورید! شما میهمان من هستید و من دوست داشتم که به شما [[احترام]] بگذارم و برای شما غذایی تهیه کنم تا از آن بخورید.
افراد کاروان به سر سفره رفتند و [[رسول الله]] در زیر [[درخت]] باقی ماند تا از اثاث‌ها [[محافظت]] کند. بحیرا گفت: ای [[قریشیان]]! مبادا هیچ کدام از شما باقی مانده باشد. گفتند: ای بحیرا! تمام کسانی که باید بیایند آمده‌اند و تنها یک [[نوجوان]] کم‌سن‌وسالی پیش اثاث‌ها باقی مانده است.
او گفت: وی را هم بیاورید و او هم باید بر سر این غذا حاضر شود. پس یکی از مردان رفت و محمد را هم با خود آورد.
هنگامی که بحیرا او را دید، به شدت در او [[خیره]] شد و دائما به قد و قامت او نگاه می‌کرد و گویی که صفت‌هایش را در او یافته بود. پس از آنکه افراد کاروان از غذا فارغ شدند و پراکنده گردیدند، بحیرا نزد محمد{{صل}} آمد و گفت: پسرم! تو را به [[حق]] [[لات]] و [[عزّی]] قسم می‌دهم که به پرسش‌هایم پاسخ بده. رسول الله{{صل}} گفت: مرا به لات و عزّی قسم مده. به [[خدا]] قسم که چیزی نزد من مبغوض‌تر از آنها نمی‌باشد!
بحیرا گفت: پس تو را به خدا به پرسش‌هایم پاسخ بده. گفت: هر چه می‌خواهی سؤال کن.
سپس بحیرا شروع به پرسش‌هایی در مورد [[خواب]] و [[بیداری]] و حال و اوضاعش کرد و رسول الله{{صل}} هم به پرسش‌هایش پاسخ داد. تمام نشانه‌هایی که بحیرا می‌دانست در رسول الله{{صل}} وجود داشت و آن‌گاه به شانه‌اش نگاه کرد و [[مهر نبوت]] را بین دو کتفش و در همان جایی که شنیده بود، [[مشاهده]] کرد.
پس از آن نزد عمویش رفت و گفت: این پسر چه نسبتی با تو دارد؟ گفت: پسرم است، [[بحیرا]] گفت: او پسر تو نیست و نباید که پدر این پسر زنده باشد! [[ابو طالب]] گفت: او برادرزاده‌ام است. بحیرا گفت: پدرش چه شده است؟ گفت: هنگامی که مادرش او را حامله بود، درگذشت. بحیرا گفت: درست گفتی. برادرزاده‌ات را به وطنش ببر و او را از جهودان دور نگه دار. به [[خدا]] قسم که اگر او را ببینند و آن گونه که من او را شناخته‌ام، بشناسند، به او صدمه می‌زنند. این برادرزاده‌ات دارای [[شأن]] و [[مقام]] بزرگی خواهد شد و تو باید که هر چه زودتر او را به سرزمینش بازگردانی. پس از آنکه [[ابو طالب]] از [[تجارت]] خویش فارغ شد، او را به [[سرعت]] به [[مکه]] آورد<ref>سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۹۱-۱۹۴. این خبر در سیره بدون سند ذکر شده است. و طبری خبر را از طریق عبد الله بن ابی بکر به وی اسناد داده است و کازرونی هم آن را با سندی طولانی به داوود بن حصین نسبت داده است «بحار الانوار، ج۱۵، ص۴۰۹».</ref>.
[[ابن اسحاق]] خبر را به همین صورت به پایان می‌برد و [[طبری]] نیز خبر را به همین صورت از او در کتاب تاریخش نقل می‌کند. لکن بعد از آن [[روایت]] دیگری را نقل می‌کند که آن را به [[ابی موسی]] [[اشعری]] [[انصاری]] - [[مدنی]] - نسبت می‌دهد و هیچ [[راوی]] دیگری را ذکر نمی‌کند. او در آخر روایت می‌گوید: [[راهب]] آن قدر [[اصرار]] کرد تا محمد{{صل}} را به مکه بازگردانید و مقداری روغن و غذا را ره [[توشه]] او قرار داد و [[ابو بکر]] هم [[بلال]] را به همراه او فرستاد<ref>تاریخ طبری، ج۲، ۲۷۲-۲۷۷ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و سیره دحلان، ج۱، ص۲۸۵ و الثقات تألیف ابن حبّان، ج۱، ص۴۴.</ref>.
این خبر را [[دیار]] بکری در کت[[اب]] [[تاریخ]] الخمیس روایت کرده و سپس از [[حافظ]] دمیاطی نقل کرده است که او بر این خبر، یعنی فرستادن بلال به همراه [[رسول اکرم]]{{صل}} به وسیله ابو بکر، اشکال کرده و گفته است که در آن [[روزگار]]، ابو بکر مالک بلال نبود، بلکه بلال برده [[امیة بن خلف]] بود و ابو بکر بعد از سی سال او را از وی خرید! سپس اضافه کرده است که اصلا ابو بکر در آن [[سفر]] حضور نداشت و برای همین [[ذهبی]] در مورد این خبر می‌گوید: [[گمان]] می‌کنم که این خبر جعلی است و بعضی از آن [[باطل]] است<ref>تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۵۹ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و سیره مغلطای، ص۱۱.</ref> و [[ترمذی]] هم آن را در [[سنن]] خویش نقل کرده و سپس گفته است: این خبر خوب، أما [[غریب]] است!
[[طبری]] از کلبی نقل کرده است که [[ابو طالب]] [[رسول الله]] را با خویش به [[بصری]] برد در حالی که او نه‌ساله بود<ref>تاریخ طبری، ج۲، ص۲۷۸.</ref> و معروف این است که [[ابو بکر]] بیش از دو سال از رسول الله{{صل}} کوچک‌تر بود و در این صورت چگونه این قضیه می‌تواند درست باشد؟!
گروهی از [[مورخان]] - چنان که گذشت - در این [[روایت]][[ شک]] کرده‌اند که از جمله آنها ابو الفداء در [[تاریخ کبیر]] می‌باشد. در آنجا آمده است: یکی از [[راویان حدیث]] [[ابو بکر]] بن [[ابی موسی]] از پدرش [[ابو موسی اشعری]] می‌باشد، در حالی که او در [[سال هفتم هجری]] [[اسلام]] را پذیرفته است و در این صورت این خبر باید از مرسل‌هایی باشد که [[صحابه]] آن را نقل کرده‌اند.
وی با [[شک]] در اصل روایت گفته است: این روایت - چنان که [[راوی]] [[گمان]] کرده است - مشتمل بر این است که [[ابو طالب]]، ابو بکر و [[بلال]] را به همراه [[پیامبر اکرم]]{{صل}} برگردانید و این در حالی است که آنها در آن [[زمان]] از وی کوچک‌تر بوده‌اند و ابو بکر، ده سال کوچک‌تر و بلال هم از این کوچک‌تر بوده است و در این صورت چگونه می‌توان قبول کرد که ابو طالب [[نبی اکرم]]{{صل}} را به همراه این دو طفل کوچک از آن مسیر بسیار طولانی و صحراهای ترسناک برگردانده است؟!<ref>البدایة و النهایة، ج۲، ص۲۸۵.</ref>
پس این روایت - چنان که [[گذشت]] - از ابی موسی [[اشعری]] است که وی [[انصاری]] و [[مدنی]] بوده و معروف است که هشت سال [[قبل از بعثت]] متولد شده است و هفت سال بعد از [[هجرت]] وارد [[مدینه]] شده است و [[سفر]] [[رسول اکرم]]{{صل}} و عمویش به [[شام]] ۳۲ سال قبل از بعثت و ۴۵ سال [[قبل از هجرت]] بوده است و این سفر در بیش از پنجاه سال قبل از پیوستن [[ابو موسی]] به رسول اکرم{{صل}} رخ داده است و در این صورت چگونه این خبر بدون اسناد به فردی از ابو موسی اشعری روایت گردیده است؟!
روایت اوّلی از [[صدوق]] در إکمال الدین است و سندش به [[ابن عباس]] برمی‌گردد و در آخر روایت قول ابو طالب آمده است که گفت: درباره وی [[عجله]] کردم تا او را به [[مکه]] بازگردانیدم<ref>إکمال الدین، ص۱۸۲.</ref>.
آن‌گاه [[دیار]] بکری همین [[روایت]] را از [[ابن عباس]] نقل کرده، اما در آخر آن آورده است: سپس در [[ابو بکر]] [[یقین]] و [[تصدیق]] به [[نبی اکرم]]{{صل}} قبل از اعلام نبوتش ایجاد شد<ref>تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۶۱.</ref> و در این صورت [[ایمان]] ابو بکر حتی قبل از [[نبوّت]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} بوده است، تا چه رسد به ایمان علی{{ع}}! برای همین [[صفوری]] [[شافعی]] گفته است: [[اسلام آوردن]] [[ابو بکر]] قبل از میلاد [[علی بن ابی طالب]] بوده است<ref>نزهة المجالس، ج۲، ص۱۴۷.</ref>. و [[نووی]] [[گمان]] کرده است که سن ابو بکر در این [[سفر]] پانزده سال و بلکه بیست سال بوده و برای همین گفته است: ابو بکر در پانزده سالگی [[ایمان]] آورد<ref>الغدیر، ج۷، ص۲۷۲.</ref>. و همین خبر که آن را از [[ابن عباس]] نقل کردیم، بدون این اضافه بود. معروف این است که ابو بکر بیش از دو سال کوچک‌تر از [[نبی اکرم]]{{صل}} بوده است و در این سفر با آن حضرت نبوده است، چنان که‌ [[مغلطای]]<ref>سیرة مغلطای، ص۱۱.</ref> در [[سیره]] و دمیاطی<ref> تاریخ الخمیس، ج۱، ص۲۵۹.</ref> در کتاب [[تاریخ]] الخمیس این گونه [[روایت]] را نقل کرده‌اند و به نظر من این [[حدیث]] جعلی است، چنان که ذهبی<ref>تاریخ الخمیس، ج۲، ص۲۵۹ و سیره حلبیة، ج۱، ص۱۲۰ و [[حسنی]] در سیره‌اش می‌گوید: و لکن این [[روایات]] با کثرت خود و شهرتی که بین [[مورخان]] و مؤلفان سیره دارند، اگر به اصول [[علم]] [[درایه]] عرضه شوند، چیزی از آنها به [[اثبات]] نمی‌رسد، چنان که به بعضی از [[عیوب]] آنها در کتابمان [[الموضوعات]] فی الآثار و الاخبار و سیرة المصطفی، ص۴۹ اشاره کردیم. و لکن او در ص۵۶ از قول خویش برگشته و گفته است: «اگر چه موضع شدیدی را در کتاب خودم الموضوعات در برابر بعضی از روایاتی که مدائنی آنها را از بعضی از کسانی که ادعا می‌کنند به همراه نبی اکرم{{صل}} بوده‌اند، اتخاذ کردم، اما من در مورد حدیث [[بحیرا]] چنین موضعی را نمی‌گیرم.
با وجودی که مورخان دیگری از قبیل [[مرحوم صدوق]] در إکمال الدین و اتمام النعمة آنها را روایت کرده‌اند، من احتمال می‌دهم که بحیرا نبی اکرم{{صل}} را دیده است و لکن [[رفتار]] وی با [[پیامبر]] چنان نبوده است که با دیدن بعضی از علامت‌هایی که در کتاب‌های[[ تورات]] و [[انجیل]] و غیره آمده است، [[انتظار]] [[نبوّت]] را از او داشته باشد... امّا بقیه حوادث و خوارقی که کتاب‌های [[تاریخی]] و [[حدیثی]] آنها را نقل کرده‌اند و ادعا نموده‌اند که در آن [[سفر]] رخ داده است، اگر صحیح باشد می‌بایست که اثری را در [[مکه]] و مجاور آن و بلکه در شبه جزیره به جای می‌گذاشت و هیچ مطلبی در این باره ذکر نشده است».
آن‌گاه این معنا را مفصلا بیان کرده و می‌گوید: «آن حوادث و کراماتی که [[راویان]] آن را ذکر می‌کنند و به خصوص آنچه که در راه [[شام]] واقع شده است، هیچ اثری را بر مکی‌هایی که در آن کاروان بوده‌اند، نگذاشته است و هنگامی که به شدت محمد{{صل}} را [[انکار]] و طرد می‌کردند، هیچ‌گاه وی به این حوادث و [[کرامات]] [[احتجاج]] نکرد و هیچ یک از [[مورّخان]] نقل نکرده‌اند که این حادثه‌ها را از زبان همسفران [[پیامبر اکرم]]{{صل}} شنیده‌اند و همه اینها [[ضعف]] این [[اخبار]] را ثابت می‌کند».
و می‌گوید: «در کتابی که در مورد اخبار جعلی تألیف کرده‌ام به بسیاری از آنچه که [[محدثان]] و [[مورخان]] در مورد [[سفر نبی اکرم]]{{صل}} به شام نقل کرده‌اند، اشاره نموده‌ام و گفته‌ام که این کاروان تجارتی از ۱۸۰ نفر تشکیل شده بود و می‌بایست که هر حادثه یا [[کار]] خارق‌العاده‌ای که برایشان پیش آمده، بر سر زبان‌ها بیفتد. امّا [[حدیث]] ابری که بر [[پیامبر]][[ سایه]] می‌افکنده و آب‌هایی که از [[دل]] صحرا جوشیده و [[جان]] ده‌ها نفر را [[نجات]] داده و درختان خشکی که به [[سرعت]] سبز و میوه‌دار شده است و امثال آن چنین وصفی نداشته است».
از این‌رو ما تنها حادثه [[سایه]] انداختن [[ابر]] به هنگام شدت حرارت [[خورشید]] و به هنگام فرود آمدنش در زیر [[درخت]] را [[روایت]] کردیم.</ref> نیز بدان اشاره کرده است و این از جعلیات معاویه می‌باشد و [[ابن ابی الحدید]] در [[شرح نهج البلاغه]] به نقل از مدائنی خبر آن را آورده است.<ref>[[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی، محمد هادی]]، [[تاریخ تحقیقی اسلام ج۱ (کتاب)|تاریخ تحقیقی اسلام]]، ج۱، ص٢۴۴-٢۵٢.</ref>


== درگذشت عبدالله ==
== درگذشت عبدالله ==
۱۱۵٬۳۵۵

ویرایش