جزیره خضرا: تفاوت میان نسخهها
جز
جایگزینی متن - 'هیأت' به 'هیئت'
بدون خلاصۀ ویرایش |
جز (جایگزینی متن - 'هیأت' به 'هیئت') |
||
| خط ۱۹: | خط ۱۹: | ||
*بسم اللّه الرحمن الرحیم؛ نوشتهای یافتم به خط [[شیخ]] [[فاضل]] عالم عامل "[[فضل بن یحیی بن علی طیبی کوفی]]" که متن آن چنین است: من در سال ۶۹۹ ق در [[کربلا]] از دو نفر، داستانی شنیدم. آنها داستان را، از "[[زین الدین علی بن فاضل مازندرانی"]]، [[نقل]] میکردند. | *بسم اللّه الرحمن الرحیم؛ نوشتهای یافتم به خط [[شیخ]] [[فاضل]] عالم عامل "[[فضل بن یحیی بن علی طیبی کوفی]]" که متن آن چنین است: من در سال ۶۹۹ ق در [[کربلا]] از دو نفر، داستانی شنیدم. آنها داستان را، از "[[زین الدین علی بن فاضل مازندرانی"]]، [[نقل]] میکردند. | ||
*داستان مربوط به "جزیره خضرا" در دریای سفید بود. مشتاق شدم داستان را از خود [[علی بن فاضل]] بشنوم؛ به همین [[دلیل]] به شهر حلّه رفتم و در خانه [[سید فخر الدین]]، با [[علی بن فاضل]] [[ملاقات]] کردم و اصل داستان را پرسیدم. | *داستان مربوط به "جزیره خضرا" در دریای سفید بود. مشتاق شدم داستان را از خود [[علی بن فاضل]] بشنوم؛ به همین [[دلیل]] به شهر حلّه رفتم و در خانه [[سید فخر الدین]]، با [[علی بن فاضل]] [[ملاقات]] کردم و اصل داستان را پرسیدم. | ||
* او، داستان را در حضور عدهای از [[دانشمندان]] حله و نواحی آن چنین بازگو کرد: سالها در [[دمشق]] نزد [[شیخ]] [[عبد الرحیم حنفی]] و [[شیخ]] [[زین الدین علی مغربی اندلسی]] [[دانش]] آموختم. روزی [[شیخ]] [[مغربی]] عزم سفر به [[مصر]] کرد. من و عدهای از شاگردان با او همراه شدیم. به قاهره رسیدیم. استاد مدتی در الازهر به [[تدریس]] پرداخت، تا این که نامهای از اندلس آمد که خبر از بیماری پدر استاد میداد. استاد عزم اندلس کرد. من و برخی از شاگردان با او همراه شدیم. به نخستین روستای اندلس که رسیدیم، من [[بیمار]] شدم. به ناچار، استاد مرا به خطیب آن قریه سپرد و خود به سفر ادامه داد. سه روز [[بیمار]] بودم، پس از آن، روزی در اطراف ده قدم میزدم که کاروانی از طرف کوههای ساحل دریای غربی وارد شدند. پرسیدم: از کجا میآیند؟ گفتند: از دهی از سرزمین بربرها میآیند که نزدیک جزایر رافضیان است. هنگامی که نام جزیره رافضیان را شنیدم، مشتاق [[زیارت]] آنان شدم. تا محل آنان، بیست و پنج روز راه بود که دو روز بیآب و آبادی و بقیه آباد بودند. حرکت کردم و به سرزمین آباد رسیدم. به جزیرهای رسیدم با دیوارهای بلند و برجهای مستحکم که بر ساحل دریا قرار داشت. [[مردم]] آن جزیره، [[شیعه]] بودند و [[اذان]] و [[نماز]] آنها بر | * او، داستان را در حضور عدهای از [[دانشمندان]] حله و نواحی آن چنین بازگو کرد: سالها در [[دمشق]] نزد [[شیخ]] [[عبد الرحیم حنفی]] و [[شیخ]] [[زین الدین علی مغربی اندلسی]] [[دانش]] آموختم. روزی [[شیخ]] [[مغربی]] عزم سفر به [[مصر]] کرد. من و عدهای از شاگردان با او همراه شدیم. به قاهره رسیدیم. استاد مدتی در الازهر به [[تدریس]] پرداخت، تا این که نامهای از اندلس آمد که خبر از بیماری پدر استاد میداد. استاد عزم اندلس کرد. من و برخی از شاگردان با او همراه شدیم. به نخستین روستای اندلس که رسیدیم، من [[بیمار]] شدم. به ناچار، استاد مرا به خطیب آن قریه سپرد و خود به سفر ادامه داد. سه روز [[بیمار]] بودم، پس از آن، روزی در اطراف ده قدم میزدم که کاروانی از طرف کوههای ساحل دریای غربی وارد شدند. پرسیدم: از کجا میآیند؟ گفتند: از دهی از سرزمین بربرها میآیند که نزدیک جزایر رافضیان است. هنگامی که نام جزیره رافضیان را شنیدم، مشتاق [[زیارت]] آنان شدم. تا محل آنان، بیست و پنج روز راه بود که دو روز بیآب و آبادی و بقیه آباد بودند. حرکت کردم و به سرزمین آباد رسیدم. به جزیرهای رسیدم با دیوارهای بلند و برجهای مستحکم که بر ساحل دریا قرار داشت. [[مردم]] آن جزیره، [[شیعه]] بودند و [[اذان]] و [[نماز]] آنها بر هیئت [[شیعیان]] بود. آنان از من پذیرایی کردند. پرسیدم: غذای شما از کجا تأمین میشود؟ گفتند: از "جزیره خضرا" در دریای سفید که جزایر [[فرزندان]] [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} است که سالی دو مرتبه، برای ما غذا میآورند. [[چهل]] روز [[منتظر]] ماندم تا کاروان کشتیها از "جزیره خضرا" رسید. [[فرمانده]] آن، پیرمردی بود که مرا میشناخت و اسم من و پدرم را نیز میدانست. او مرا با خود به "جزیره خضرا" برد. شانزده روز که گذشت، [[آب]] سفیدی در اطراف کشتی دیدم و علت آن را پرسیدم. [[شیخ]] گفت: این دریای سفید است و آن "جزیره خضرا". این آبهای سفید، اطراف جزیره را گرفته است و هرگاه کشتی [[دشمنان]] ما وارد آن شود، غرق میگردد. وارد جزیره شدیم. شهر دارای قلعهها و برجهای زیاد و هفت حصار بود. خانههای آن از سنگ مرمر شفاف بود .... در [[مسجد]] جزیره، [[سید شمس الدین محمد]] را که عالم آن جزیره بود، [[ملاقات]] کردم. او مرا در [[مسجد]] جای داد. آنان [[نماز]] [[جمعه]] میخواندند. از [[سید شمس الدین]] پرسیدم: آیا [[امام]] حاضر است؟ گفت: نه؛ ولی من [[نایب خاص]] او هستم. به او گفتم: [[امام]] را دیدهای؟ گفت: نه؛ ولی پدرم، صدای او را شنیده و جدم، او را دیده است. [[سید]] مرا به اطراف برد. آن جا کوهی مرتفع بود که قبّهای در آن وجود داشت و دو خادم آن جا بودند. [[سید]] گفت: من هر صبح [[جمعه]] آنجا میروم و [[امام مهدی|امام زمان]] را [[زیارت]] میکنم و آنجا ورقهای مییابم که مسایل مورد نیاز در آن نوشته شده است. من نیز به آن کوه رفتم و خادمان قبه از من پذیرایی کردند ... درباره دیدن [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} از آنان پرسیدم، گفتند: غیرممکن است. درباره [[سید شمس الدین]] از [[شیخ]] [[محمد]] "که با او به خضرا آمدم" پرسیدم. گفت: او از [[فرزندان]] فرزندان [[امام]] است و بین او و [[امام]]، پنج واسطه است. با [[سید شمس الدین]]، گفتوگوی بسیار کردم و [[قرآن]] را نزد او خواندم. از او درباره ارتباط [[آیات]] و اینکه برخی [[آیات]]، با پیش بیارتباط هستند، پرسیدم. | ||
* پاسخ داد: [[مسلمانان]] پس از [[رسول خدا]] و به [[دستور]] [[خلفا]]، [[قرآن]] را جمعآوری کردند؛ از همینرو، آیاتی که در قدح و مذمت [[خلفا]] بود، از آن ساقط کردند؛ لذا [[آیات]] را نامربوط میبینی؛ ولی [[قرآن]] [[امام علی|علی]]{{ع}} که نزد [[امام مهدی|صاحب الامر]]{{ع}} است، از هر نقصی مبرّا است و همه چیز در آن آمده است. در [[جمعه]] دومی که آنجا بودم، پس از [[نماز]]، سروصدای فراوانی از بیرون [[مسجد]] شنیده شد. پرسیدم: این صداها چیست؟ [[سید]] پاسخ داد: [[فرماندهان]] ارتش ما هردو [[جمعه]] میانی ماه سوار میشوند و [[منتظر فرج]] هستند. پس از اینکه آنان را در بیرون [[مسجد]] دیدم، [[سید]] گفت: آیا آنان را شمارش کردی؟ گفتم: نه. گفت: آنان، سیصد نفرند و سیزده نفر باقی ماندهاند. از [[سید]] پرسیدم: [[عالمان]] ما احادیثی [[نقل]] میکنند که هرکس پس از [[غیبت]] ادعا کند مرا دیده است، [[دروغ]] میگوید. حال چگونه است که برخی از شما او را میبینید؟ [[سید]] گفت: درست میگویی؛ ولی این [[حدیث]] به زمانی مربوط است که [[دشمنان]] آن حضرت و فرعونهای [[بنی العباس]] فراوان بودند؛ امّا اکنون که اینچنین نیست و سرزمین ما از آنان دور است، [[دیدار]] آن حضرت ممکن است. [[سید شمس الدین]] ادعا کرد: تو نیز [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} را دو مرتبه دیدهای، ولی نشناختهای. همچنین گفت: آن حضرت، [[خمس]] را بر [[شیعیان]] خود [[مباح]] کرده است. سپس جناب [[سید شمس الدین]] به من [[دستور]] داد در بازگشت درنگ نکنم و در سرزمینهای [[مغرب]] توقف نکنم. پس از آن با همان کشتی که آمده بودم بازگشتم. | * پاسخ داد: [[مسلمانان]] پس از [[رسول خدا]] و به [[دستور]] [[خلفا]]، [[قرآن]] را جمعآوری کردند؛ از همینرو، آیاتی که در قدح و مذمت [[خلفا]] بود، از آن ساقط کردند؛ لذا [[آیات]] را نامربوط میبینی؛ ولی [[قرآن]] [[امام علی|علی]]{{ع}} که نزد [[امام مهدی|صاحب الامر]]{{ع}} است، از هر نقصی مبرّا است و همه چیز در آن آمده است. در [[جمعه]] دومی که آنجا بودم، پس از [[نماز]]، سروصدای فراوانی از بیرون [[مسجد]] شنیده شد. پرسیدم: این صداها چیست؟ [[سید]] پاسخ داد: [[فرماندهان]] ارتش ما هردو [[جمعه]] میانی ماه سوار میشوند و [[منتظر فرج]] هستند. پس از اینکه آنان را در بیرون [[مسجد]] دیدم، [[سید]] گفت: آیا آنان را شمارش کردی؟ گفتم: نه. گفت: آنان، سیصد نفرند و سیزده نفر باقی ماندهاند. از [[سید]] پرسیدم: [[عالمان]] ما احادیثی [[نقل]] میکنند که هرکس پس از [[غیبت]] ادعا کند مرا دیده است، [[دروغ]] میگوید. حال چگونه است که برخی از شما او را میبینید؟ [[سید]] گفت: درست میگویی؛ ولی این [[حدیث]] به زمانی مربوط است که [[دشمنان]] آن حضرت و فرعونهای [[بنی العباس]] فراوان بودند؛ امّا اکنون که اینچنین نیست و سرزمین ما از آنان دور است، [[دیدار]] آن حضرت ممکن است. [[سید شمس الدین]] ادعا کرد: تو نیز [[امام مهدی|امام زمان]] {{ع}} را دو مرتبه دیدهای، ولی نشناختهای. همچنین گفت: آن حضرت، [[خمس]] را بر [[شیعیان]] خود [[مباح]] کرده است. سپس جناب [[سید شمس الدین]] به من [[دستور]] داد در بازگشت درنگ نکنم و در سرزمینهای [[مغرب]] توقف نکنم. پس از آن با همان کشتی که آمده بودم بازگشتم. | ||
واپسین مطلبی که که از [[علی بن فاضل]] شنیدم این بود که: در "جزیره خضرا" فقط نام [[پنج تن]] از [[دانشمندان]] [[شیعه]] مطرح بود: [[سید مرتضی]]، [[شیخ طوسی]]، [[شیخ کلینی]]، [[شیخ صدوق]]، [[شیخ]] [[ابو القاسم جعفر بن اسماعیل حلی]]"<ref>[[خدامراد سلیمیان|سلیمیان، خدامراد]]، [[درسنامه مهدویت ج۲ (کتاب)|درسنامه مهدویت ج۲]]، ص۱۵۳-۱۶۴.</ref>. | واپسین مطلبی که که از [[علی بن فاضل]] شنیدم این بود که: در "جزیره خضرا" فقط نام [[پنج تن]] از [[دانشمندان]] [[شیعه]] مطرح بود: [[سید مرتضی]]، [[شیخ طوسی]]، [[شیخ کلینی]]، [[شیخ صدوق]]، [[شیخ]] [[ابو القاسم جعفر بن اسماعیل حلی]]"<ref>[[خدامراد سلیمیان|سلیمیان، خدامراد]]، [[درسنامه مهدویت ج۲ (کتاب)|درسنامه مهدویت ج۲]]، ص۱۵۳-۱۶۴.</ref>. | ||