بدون خلاصۀ ویرایش
(←باذان) |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۱۲: | خط ۱۲: | ||
مؤرخین نوشتهاند: سیف مدت هفت سال در تیسفون ([[مدائن]]) اقامت نمود تا اجازه یافت که با انوشیروان [[ملاقات]] کند. سیف به انوشیروان گفت: مرا در [[جنگ]] با [[حبشیان]] یاری کن و گروهی از [[سربازان]] خود را با من بفرست تا مملکت خود را پس بگیرم<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۳.</ref>. اما [[پادشاه ایران]] (کسری) گفت: [[ملک]] [[یمن]] چه ارزشی دارد، که ما لشکری را دچار مشکل کنیم و به آنجا بفرستیم؟ اما [[نقل]] دیگری است که انوشیروان گفت: در آئین من روا نیست که [[لشکریان]] خود را [[فریب]] دهم و آنها را به کمک افرادی که با من هم [[عقیده]] نیستند، بفرستم<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۳.</ref>. بعد از آن ده هزار [[درهم]] و خلعتی [[نیکو]] به [[سیف]] داد. اما سیف همان جا درهمها را به [[مردم]] داد که این عمل باعث شد تا کسری بار دیگر سیف را احضار نماید و علت این عمل را جویا شود. سیف گفت: این عمل را به این [[دلیل]] انجام دادم که [[کوه]] و صحرای [[ولایت]] من زر و سیم است و سیم و زر به معدن بردن لایق من نباشد بلکه من بهر آن آمدم که [[پادشاه]] به من لشکری دهد تا دور [[حق]] کی ادویات [[مظلوم]] کارت از [[علوم]] [[ظالم]] برای بستانم. بعد کسری [[خواص]] خود را خواند و با آنها [[مشورت]] کرد، که برخی موافق و برخی [[مخالف]] فرستادن لشکری به یمن بودند اما فردی که از همه بزرگتر بود گفت: ای پادشاه! تو [[اسیران]] بسیاری داری و همه را به این دلیل زندانی کردهای که هلاک شوند پس اگر آنها را [[آزاد]] و بدانجا بفرستی تا [[جنگ]] کنند از دو حال خارج نیست؛ یا اینکه [[لشکر]] [[سپاه]] حبشی را [[شکست]] داده که مراد پادشاه حاصل شده و یا اینکه لشکر شکست میخورند که [[قتل]] زندانی توسط کسی دیگر باشد، بهتر است. پادشاه از این سخن خوشش آمد و حدود هشتصد نفر زندانی و به قولی هزار نفر که از جمله آنها وهرز یا بهروز<ref>نام حقیقی او خرزاد بود.</ref> که مردی سالخورده و دارای مرتبه بود (او را کسری بر بقیه [[امیر]] کرد)، همراه [[سیف بن ذی یزن]] با هشت کشتی روانه [[یمن]] کرد اما دو کشتی [[غرق]] شد و شش کشتی به یمن رسیدند. بعد از رسیدن به یمن، [[سیف]] از [[قبایل عرب]] [[لشکر]] جمع کرد و همراه لشکر [[فارس]] به سوی [[سپاه]] مسروق بن ابرهه رفتند که سپاه مسروق یکصد هزار نفر بودند که او به خود و یارانش [[مغرور]] شد و به وهرز گفت: "اگر [[دوست]] داری به سوی [[بلادت]] برگرد و اگر مرگت را دوست داری درباره تو [[تصمیم]] میگیرم. سپس در [[جنگ]] آن دو لشکر، مسروق کشته شد و سپاه [[حبشه]] رو به نابودی رفت و تعداد بسیاری از آنها کشته و [[اسیر]] شدند و بقیه گریختند. بدین ترتیب، به [[حکومت]] هفتاد و دو ساله [[حبشیان]] خاتمه دادند. و هرز و سیف به [[صنعا]] که [[دارالملک]] یمن بود، رفتند و [[ملک]] یمن را به دست گرفتند و این واقعه در سال ۵۷۵ میلادی بود. | مؤرخین نوشتهاند: سیف مدت هفت سال در تیسفون ([[مدائن]]) اقامت نمود تا اجازه یافت که با انوشیروان [[ملاقات]] کند. سیف به انوشیروان گفت: مرا در [[جنگ]] با [[حبشیان]] یاری کن و گروهی از [[سربازان]] خود را با من بفرست تا مملکت خود را پس بگیرم<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۳.</ref>. اما [[پادشاه ایران]] (کسری) گفت: [[ملک]] [[یمن]] چه ارزشی دارد، که ما لشکری را دچار مشکل کنیم و به آنجا بفرستیم؟ اما [[نقل]] دیگری است که انوشیروان گفت: در آئین من روا نیست که [[لشکریان]] خود را [[فریب]] دهم و آنها را به کمک افرادی که با من هم [[عقیده]] نیستند، بفرستم<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۳.</ref>. بعد از آن ده هزار [[درهم]] و خلعتی [[نیکو]] به [[سیف]] داد. اما سیف همان جا درهمها را به [[مردم]] داد که این عمل باعث شد تا کسری بار دیگر سیف را احضار نماید و علت این عمل را جویا شود. سیف گفت: این عمل را به این [[دلیل]] انجام دادم که [[کوه]] و صحرای [[ولایت]] من زر و سیم است و سیم و زر به معدن بردن لایق من نباشد بلکه من بهر آن آمدم که [[پادشاه]] به من لشکری دهد تا دور [[حق]] کی ادویات [[مظلوم]] کارت از [[علوم]] [[ظالم]] برای بستانم. بعد کسری [[خواص]] خود را خواند و با آنها [[مشورت]] کرد، که برخی موافق و برخی [[مخالف]] فرستادن لشکری به یمن بودند اما فردی که از همه بزرگتر بود گفت: ای پادشاه! تو [[اسیران]] بسیاری داری و همه را به این دلیل زندانی کردهای که هلاک شوند پس اگر آنها را [[آزاد]] و بدانجا بفرستی تا [[جنگ]] کنند از دو حال خارج نیست؛ یا اینکه [[لشکر]] [[سپاه]] حبشی را [[شکست]] داده که مراد پادشاه حاصل شده و یا اینکه لشکر شکست میخورند که [[قتل]] زندانی توسط کسی دیگر باشد، بهتر است. پادشاه از این سخن خوشش آمد و حدود هشتصد نفر زندانی و به قولی هزار نفر که از جمله آنها وهرز یا بهروز<ref>نام حقیقی او خرزاد بود.</ref> که مردی سالخورده و دارای مرتبه بود (او را کسری بر بقیه [[امیر]] کرد)، همراه [[سیف بن ذی یزن]] با هشت کشتی روانه [[یمن]] کرد اما دو کشتی [[غرق]] شد و شش کشتی به یمن رسیدند. بعد از رسیدن به یمن، [[سیف]] از [[قبایل عرب]] [[لشکر]] جمع کرد و همراه لشکر [[فارس]] به سوی [[سپاه]] مسروق بن ابرهه رفتند که سپاه مسروق یکصد هزار نفر بودند که او به خود و یارانش [[مغرور]] شد و به وهرز گفت: "اگر [[دوست]] داری به سوی [[بلادت]] برگرد و اگر مرگت را دوست داری درباره تو [[تصمیم]] میگیرم. سپس در [[جنگ]] آن دو لشکر، مسروق کشته شد و سپاه [[حبشه]] رو به نابودی رفت و تعداد بسیاری از آنها کشته و [[اسیر]] شدند و بقیه گریختند. بدین ترتیب، به [[حکومت]] هفتاد و دو ساله [[حبشیان]] خاتمه دادند. و هرز و سیف به [[صنعا]] که [[دارالملک]] یمن بود، رفتند و [[ملک]] یمن را به دست گرفتند و این واقعه در سال ۵۷۵ میلادی بود. | ||
[[مسعودی]] میگوید: پسر سیف به نام معدیکرب در [[پادشاهی]] همراه و هرز بود. بعد از [[پیروزی]] بر حبشیان، گروهی از اشراف [[عرب]] و زعماء آنها به نزد معدیکرب آمدند و برگشت پادشاهی به سوی او را تهنیت گفتند؛ از جمله این افراد [[عبدالمطلب بن هاشم]]، [[امیة بن عبدشمس]]، [[خویلد بن اسد]] بودند. معدیکرب بعد از چهار سال پادشاهی بر یمن توسط فردی حبشی کشته شد. وی آخرین [[پادشاه]] از ۳۷ پادشاه یمن از [[قحطان]] بود و بعد از وی وهرز از جانب [[کسری]] پادشاه آنجا شد تا در صنعا مرد و بعد فردی به نام وین که بسیار مسرف و جبار بود و بعد از وی مرزبان و بعد پسرش تینجان، [که] در برخی منابع او را [[خسرو]] مینامند. لیکن کسری وی را [[عزل]] کرد و [[امیر]] دیگری فرستاد به نام [[باذان]] که باذان پادشاه یمن تا [[بعثت پیامبر]]{{صل}} بود<ref>تاریخ الطبری، طبری (ترجمه: پاینده)، ج۲، ص۹۳-۶۸۹.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)| | [[مسعودی]] میگوید: پسر سیف به نام معدیکرب در [[پادشاهی]] همراه و هرز بود. بعد از [[پیروزی]] بر حبشیان، گروهی از اشراف [[عرب]] و زعماء آنها به نزد معدیکرب آمدند و برگشت پادشاهی به سوی او را تهنیت گفتند؛ از جمله این افراد [[عبدالمطلب بن هاشم]]، [[امیة بن عبدشمس]]، [[خویلد بن اسد]] بودند. معدیکرب بعد از چهار سال پادشاهی بر یمن توسط فردی حبشی کشته شد. وی آخرین [[پادشاه]] از ۳۷ پادشاه یمن از [[قحطان]] بود و بعد از وی وهرز از جانب [[کسری]] پادشاه آنجا شد تا در صنعا مرد و بعد فردی به نام وین که بسیار مسرف و جبار بود و بعد از وی مرزبان و بعد پسرش تینجان، [که] در برخی منابع او را [[خسرو]] مینامند. لیکن کسری وی را [[عزل]] کرد و [[امیر]] دیگری فرستاد به نام [[باذان]] که باذان پادشاه یمن تا [[بعثت پیامبر]]{{صل}} بود<ref>تاریخ الطبری، طبری (ترجمه: پاینده)، ج۲، ص۹۳-۶۸۹.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)|مقاله «باذان»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص .</ref>. | ||
==ابناء احرار== | ==ابناء احرار== | ||
| خط ۱۹: | خط ۱۹: | ||
[[بحرین]] و یمن و جنوب [[عربستان]] که مستقیماً به دست ایرانیان و ابناء اداره میشد از آن پس در تقسیمات [[اداری]] در شمار یکی از چهار استان [[ایران]] در آمد و به نام استان نیمروز یا گستک نیمروز یا [[ملک]] هاماوران خوانده میشد و [[فرمانده]] آن را که سپهبد بود، ماذوسپان یا مرزبان نیمروز میگفتند. | [[بحرین]] و یمن و جنوب [[عربستان]] که مستقیماً به دست ایرانیان و ابناء اداره میشد از آن پس در تقسیمات [[اداری]] در شمار یکی از چهار استان [[ایران]] در آمد و به نام استان نیمروز یا گستک نیمروز یا [[ملک]] هاماوران خوانده میشد و [[فرمانده]] آن را که سپهبد بود، ماذوسپان یا مرزبان نیمروز میگفتند. | ||
[[هدف]] نهایی خسرو انوشیروان از مساعدت نظامی به [[امیر]] زاده [[حمیری]] یمن گسترش [[سلطه]] و استینی [[سپاه]] ساسانی در آن منطقه بود تا هم از نظر [[اقتصادی]] [[خراج]] جنوب عربستان و یمن و بحرین به آسانی فراهم آید و هم [[حکام]] دست نشانده ایرانی یا ابناء یمن، از راههای بازرگانی و کالاهای قیمتی که از [[راه]] دریای [[هند]] به بنادر یمن و جنوب عربستان میآمد و سپس از دو طریق دریایی دریای سرخ و راه خشکی حضرموت و [[منزل]] گاههای نامن صحرای عربستان به [[فلسطین]] حمل میشد، با دقت [[مراقبت]] کنند. سران قبایل و [[مخالفین]] [[یمنی]] و جنوب عربستان، پیشکشها و خراج رعایا را در سه نوبت یا سالانه به حکومت صنعا تحویل میدادند و آنان بنا بر [[وظیفه]] ای که برایشان معین شده بود، خراجها، پیشکشها و گزارشهای ابناء را با پیکها و کاروانهای ویژه به دربار [[مدائن]] میفرستادند<ref>دانشنامه جهان اسلام، جمعی از نویسندگان، ج۱، ص۱۸۹.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)| | [[هدف]] نهایی خسرو انوشیروان از مساعدت نظامی به [[امیر]] زاده [[حمیری]] یمن گسترش [[سلطه]] و استینی [[سپاه]] ساسانی در آن منطقه بود تا هم از نظر [[اقتصادی]] [[خراج]] جنوب عربستان و یمن و بحرین به آسانی فراهم آید و هم [[حکام]] دست نشانده ایرانی یا ابناء یمن، از راههای بازرگانی و کالاهای قیمتی که از [[راه]] دریای [[هند]] به بنادر یمن و جنوب عربستان میآمد و سپس از دو طریق دریایی دریای سرخ و راه خشکی حضرموت و [[منزل]] گاههای نامن صحرای عربستان به [[فلسطین]] حمل میشد، با دقت [[مراقبت]] کنند. سران قبایل و [[مخالفین]] [[یمنی]] و جنوب عربستان، پیشکشها و خراج رعایا را در سه نوبت یا سالانه به حکومت صنعا تحویل میدادند و آنان بنا بر [[وظیفه]] ای که برایشان معین شده بود، خراجها، پیشکشها و گزارشهای ابناء را با پیکها و کاروانهای ویژه به دربار [[مدائن]] میفرستادند<ref>دانشنامه جهان اسلام، جمعی از نویسندگان، ج۱، ص۱۸۹.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)|مقاله «باذان»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص .</ref>. | ||
==[[باذان]]<ref>طبری، اسم وی را بادان نقل کرده که این نام، بر حسب معنا در فارسی قابل قبولتر است. (تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۲۷) با توجه به این نکته، باذان، معرب بادان است و طبق قاعدۀ تعریب، دال به ذال تبدیل شده است. بنابراین هرگاه در متن از باذان یاد میشود، منظور همان بادان است.</ref>== | ==[[باذان]]<ref>طبری، اسم وی را بادان نقل کرده که این نام، بر حسب معنا در فارسی قابل قبولتر است. (تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۲۲۷) با توجه به این نکته، باذان، معرب بادان است و طبق قاعدۀ تعریب، دال به ذال تبدیل شده است. بنابراین هرگاه در متن از باذان یاد میشود، منظور همان بادان است.</ref>== | ||
| خط ۳۸: | خط ۳۸: | ||
در نقل دیگر چنین آمده است: بعد از آنکه باذان به [[پادشاهی]] [[یمن]] رسید، [[پیامبر]]{{صل}}، [[دعوت]] خود را آغاز کرد و بعضی مردم به وی [[ایمان]] آوردند و خبر به کسری رسید که مردی از مکه ظاهر شده است و دعوی [[پیغمبری]] میکند و از کسی [[اطاعت]] نمیکند و مردم را به [[دین]] خود دعوت میکند، [[کسری]] [[خشمگین]] شد و نامهای به باذان نوشت که به ما خبر رسیده که مردی در مکه پیدا شده و از ما اطاعت نمیکند و مردم را به دین خود میخواند و میگوید که من [[پیغمبر]] خدایم. اکنون لشکری بردار و به [[جنگ]] وی برو و اگر به [[طاعت]] ما در میآید و [[توبه]] میکند، از این کار صرف نظر کن و اگر نه، سر وی نزد من بفرست<ref>السیرة النبویه، ابن هشام، ج۱، ص۶۹.</ref>. بعضی از مؤرخین و ترجمه نگاران نوشتهاند که در نامهاش به باذان چنین نوشت: اگر تو خود این مردی را که در سرزمینی که تحت [[نفوذ]] توست پیدا شده و مرا به دین خود میخواند، [[ادب]] نمیکنی، پس دو مرد چابک بفرست تا او را نزد من بیاورند<ref>سبل الهدی و الرشاد، صالحی، ج۱۱، ص۳۳۸؛ دانشنامه جهان اسلام، جمعی از نویسندگان، ج۱، ص ۱۸۹.</ref>. | در نقل دیگر چنین آمده است: بعد از آنکه باذان به [[پادشاهی]] [[یمن]] رسید، [[پیامبر]]{{صل}}، [[دعوت]] خود را آغاز کرد و بعضی مردم به وی [[ایمان]] آوردند و خبر به کسری رسید که مردی از مکه ظاهر شده است و دعوی [[پیغمبری]] میکند و از کسی [[اطاعت]] نمیکند و مردم را به [[دین]] خود دعوت میکند، [[کسری]] [[خشمگین]] شد و نامهای به باذان نوشت که به ما خبر رسیده که مردی در مکه پیدا شده و از ما اطاعت نمیکند و مردم را به دین خود میخواند و میگوید که من [[پیغمبر]] خدایم. اکنون لشکری بردار و به [[جنگ]] وی برو و اگر به [[طاعت]] ما در میآید و [[توبه]] میکند، از این کار صرف نظر کن و اگر نه، سر وی نزد من بفرست<ref>السیرة النبویه، ابن هشام، ج۱، ص۶۹.</ref>. بعضی از مؤرخین و ترجمه نگاران نوشتهاند که در نامهاش به باذان چنین نوشت: اگر تو خود این مردی را که در سرزمینی که تحت [[نفوذ]] توست پیدا شده و مرا به دین خود میخواند، [[ادب]] نمیکنی، پس دو مرد چابک بفرست تا او را نزد من بیاورند<ref>سبل الهدی و الرشاد، صالحی، ج۱۱، ص۳۳۸؛ دانشنامه جهان اسلام، جمعی از نویسندگان، ج۱، ص ۱۸۹.</ref>. | ||
اما درباره این که چگونه خسرو پرویز مطلع شد و [[نامه]] مزبور را چه زمانی به [[باذان]] فرستاد، اکثر مؤرخین برآنند که [[پیامبر]]{{صل}} نامههایی را به سران کشورهای مختلف فرستادند و آنها را به سوی [[اسلام]] [[دعوت]] کردند. نامهای نیز به کسری ارسال شد اما کسری نامه پیامبر{{صل}} را پاره کرد و به عاملش در [[یمن]] نامه گفته شده را نوشت<ref>الاصابه، ابن حجر، ج۱، ص۴۶۵؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۳۸.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)| | اما درباره این که چگونه خسرو پرویز مطلع شد و [[نامه]] مزبور را چه زمانی به [[باذان]] فرستاد، اکثر مؤرخین برآنند که [[پیامبر]]{{صل}} نامههایی را به سران کشورهای مختلف فرستادند و آنها را به سوی [[اسلام]] [[دعوت]] کردند. نامهای نیز به کسری ارسال شد اما کسری نامه پیامبر{{صل}} را پاره کرد و به عاملش در [[یمن]] نامه گفته شده را نوشت<ref>الاصابه، ابن حجر، ج۱، ص۴۶۵؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۳۸.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)|مقاله «باذان»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص .</ref>. | ||
==نامه [[پیامبری]]{{صل}} به [[خسرو پرویز]]== | ==نامه [[پیامبری]]{{صل}} به [[خسرو پرویز]]== | ||
[[واقدی]] میگوید که [[رسول خدا]]{{صل}}، [[عبدالله بن حذافة السهمی]] را به سوی کسری<ref>کسری، معرب کلمه خسرو و در فارسی به معنای بزرگ میباشد که لقب عام برای پادشاهان ساسانی بود و منظور از کسری در نامه پیامبر خسرو پرویز است. (موسوعة التاریخ الاسلامی، یوسفی غروی، ج۳، ص۸۱).</ref> فرستاد و همراه او نامهای بود که در آن چنین آمده بود: به [[نام خداوند]] [[بخشنده]] [[مهربان]]؛ از [[محمد]]، رسول خدا به کسری، بزرگ [[فارس]]؛ [[سلام]] بر کسی که [[هدایت]] را [[پیروی]] نماید و [[ایمان]] آورد به [[خدا]] و رسولش و [[گواهی]] دهد که خدایی جز خدای یگانه نیست؛ یکتاست و شریکی برای او نیست و محمد [[بنده]] و [[رسول]] اوست. دعوت میکنم تو را به سوی خدا، پس به [[درستی]] که من، [[رسول الله]] به سوی [[مردم]] هستم و آمدهام تا کسی را که زنده است [[بیم]] دهد و سخن ما بر [[کافران]] محقق شود<ref>{{متن حدیث| لِيُنْذِرَ مَنْ كٰانَ حَيًّا، وَ يَحِقَّ اَلْقَوْلُ عَلَى اَلْكٰافِرِينَ}}؛</ref>. اسلام بیاور تا [[سلامت]] بمانی، پس اگر ابا کنی [[گناه]] [[مجوس]] ([[زرتشتیان]]) بر توست. عبدالله بن حذافة گفت: همراه نامه به در (کاخ) کسری رسیدم، [[طلب]] [[اذن]] بر کسری را کردم تا نزد او (کسری برسم. نامه رسول خدا{{صل}} را به او دادم، برای او قرائت کردند. سپس آن را گرفت و پاره کرد و گفت: "او که برده من است برای من نامه مینویسد". سپس در نامهای به باذان نوشت که افرادی را بفرست تا این مرد در [[حجاز]] را نزد من بیاورند»<ref>تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه: حسین علی عربی)، ج۴، ص۷۶.</ref>. | [[واقدی]] میگوید که [[رسول خدا]]{{صل}}، [[عبدالله بن حذافة السهمی]] را به سوی کسری<ref>کسری، معرب کلمه خسرو و در فارسی به معنای بزرگ میباشد که لقب عام برای پادشاهان ساسانی بود و منظور از کسری در نامه پیامبر خسرو پرویز است. (موسوعة التاریخ الاسلامی، یوسفی غروی، ج۳، ص۸۱).</ref> فرستاد و همراه او نامهای بود که در آن چنین آمده بود: به [[نام خداوند]] [[بخشنده]] [[مهربان]]؛ از [[محمد]]، رسول خدا به کسری، بزرگ [[فارس]]؛ [[سلام]] بر کسی که [[هدایت]] را [[پیروی]] نماید و [[ایمان]] آورد به [[خدا]] و رسولش و [[گواهی]] دهد که خدایی جز خدای یگانه نیست؛ یکتاست و شریکی برای او نیست و محمد [[بنده]] و [[رسول]] اوست. دعوت میکنم تو را به سوی خدا، پس به [[درستی]] که من، [[رسول الله]] به سوی [[مردم]] هستم و آمدهام تا کسی را که زنده است [[بیم]] دهد و سخن ما بر [[کافران]] محقق شود<ref>{{متن حدیث| لِيُنْذِرَ مَنْ كٰانَ حَيًّا، وَ يَحِقَّ اَلْقَوْلُ عَلَى اَلْكٰافِرِينَ}}؛</ref>. اسلام بیاور تا [[سلامت]] بمانی، پس اگر ابا کنی [[گناه]] [[مجوس]] ([[زرتشتیان]]) بر توست. عبدالله بن حذافة گفت: همراه نامه به در (کاخ) کسری رسیدم، [[طلب]] [[اذن]] بر کسری را کردم تا نزد او (کسری برسم. نامه رسول خدا{{صل}} را به او دادم، برای او قرائت کردند. سپس آن را گرفت و پاره کرد و گفت: "او که برده من است برای من نامه مینویسد". سپس در نامهای به باذان نوشت که افرادی را بفرست تا این مرد در [[حجاز]] را نزد من بیاورند»<ref>تاریخ تحقیقی اسلام، یوسفی غروی (ترجمه: حسین علی عربی)، ج۴، ص۷۶.</ref>. | ||
هنگامی که این خبر به [[رسول خدا]]{{صل}} رسید، فرمود: "ملکش پاره شود" (یعنی پادشاهیاش از هم بپاشد) هم چنین در [[حدیث]] [[ابی هریره]] و غیر او ذکر میکند که کسری تنها در [[خانه]] بود که مردی به سوی او آمد در حالی که در دستش [[عصا]] بود، پس گفت: "ای کسری به [[درستی]] که [[خدا]] رسولی [[مبعوث]] کرده و بر او کتابی فرو فرستاده، پس [[اسلام]] بیاور تا [[سلامت]] بمانی و [[پیروی]] کن او را تا [[ملک]] و پادشاهیات برایت بماند". کسری گفت: "تأثیر آن چه [[دعوت]] کردی تأخیر بینداز". سپس کسری بعد از رفتن آن مرد به اطرافیان در بیرون خانه گفت: "این کسی که داخل بر من شد چه کسی بود؟" گفتند: به خدا [[سوگند]] که کسی بر تو وارد نشد و ما اجازه ندادیم کسی از در بر تو وارد شود. کسری مکث کرد تا سال بعد بار دوم همان مرد به سوی او آمد و همان سخنان گذشته را تکرار کرد و گفت اگر اسلام نیاوری عصا را میشکنم؛ یعنی او را [[تهدید]] کرد. کسری گفت: "این کار را انجام نده و اثر آنچه گفتی را به تأخیر بینداز. پس برای بار سوم سال بعد آمد و عصا را بر سر کسری [[شکست]] و از نزد او بیرون رفت. و گفته شده: پسرش در همان [[شب]] او را کشت. این را خدا میداند. اما رسول خدا{{صل}} درباره [[مرگ]] کسری به فرستادههای [[باذان]] گفته بود و جواب [[نامه]] آنها را به تأخیر انداخت و بعد خبر مرگ کسری را به آنها داد <ref>عیون الاثر، ابن سید الناس، ج۲، ص۳۲۸.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)| | هنگامی که این خبر به [[رسول خدا]]{{صل}} رسید، فرمود: "ملکش پاره شود" (یعنی پادشاهیاش از هم بپاشد) هم چنین در [[حدیث]] [[ابی هریره]] و غیر او ذکر میکند که کسری تنها در [[خانه]] بود که مردی به سوی او آمد در حالی که در دستش [[عصا]] بود، پس گفت: "ای کسری به [[درستی]] که [[خدا]] رسولی [[مبعوث]] کرده و بر او کتابی فرو فرستاده، پس [[اسلام]] بیاور تا [[سلامت]] بمانی و [[پیروی]] کن او را تا [[ملک]] و پادشاهیات برایت بماند". کسری گفت: "تأثیر آن چه [[دعوت]] کردی تأخیر بینداز". سپس کسری بعد از رفتن آن مرد به اطرافیان در بیرون خانه گفت: "این کسی که داخل بر من شد چه کسی بود؟" گفتند: به خدا [[سوگند]] که کسی بر تو وارد نشد و ما اجازه ندادیم کسی از در بر تو وارد شود. کسری مکث کرد تا سال بعد بار دوم همان مرد به سوی او آمد و همان سخنان گذشته را تکرار کرد و گفت اگر اسلام نیاوری عصا را میشکنم؛ یعنی او را [[تهدید]] کرد. کسری گفت: "این کار را انجام نده و اثر آنچه گفتی را به تأخیر بینداز. پس برای بار سوم سال بعد آمد و عصا را بر سر کسری [[شکست]] و از نزد او بیرون رفت. و گفته شده: پسرش در همان [[شب]] او را کشت. این را خدا میداند. اما رسول خدا{{صل}} درباره [[مرگ]] کسری به فرستادههای [[باذان]] گفته بود و جواب [[نامه]] آنها را به تأخیر انداخت و بعد خبر مرگ کسری را به آنها داد <ref>عیون الاثر، ابن سید الناس، ج۲، ص۳۲۸.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)|مقاله «باذان»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص .</ref>. | ||
==باذان و فرستادگانش== | ==باذان و فرستادگانش== | ||
| خط ۵۴: | خط ۵۴: | ||
[[پیامبر]]{{صل}} فرمود: "بنویسید و به او بگویید که اگر [[اسلام]] بیاوری [[سلطنت]] را برای تو باقی میگذارم، والا تو هم به [[سرنوشت]] [[سلطان]] [[ایران]] دچار خواهی شد". سپس کمربندی که به طلا و نقره آراسته بود به خور [[خسرو]] [[مرحمت]] فرمود، از این رو [[مردم]] به وی ذوالمحجزه [[لقب]] دادند. فرستادگان به [[یمن]] بازگشته و [[گفتار پیامبر]]{{صل}} را به باذان [[ابلاغ]] کردند. باذان گفت: "این [[کلام]]، گفته [[پیامبران]] است نه از سخن [[پادشاهان]]"<ref>الاصابه، ابن حجر، ج۱، ص۱۷۳؛ السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۲۷۸.</ref>. | [[پیامبر]]{{صل}} فرمود: "بنویسید و به او بگویید که اگر [[اسلام]] بیاوری [[سلطنت]] را برای تو باقی میگذارم، والا تو هم به [[سرنوشت]] [[سلطان]] [[ایران]] دچار خواهی شد". سپس کمربندی که به طلا و نقره آراسته بود به خور [[خسرو]] [[مرحمت]] فرمود، از این رو [[مردم]] به وی ذوالمحجزه [[لقب]] دادند. فرستادگان به [[یمن]] بازگشته و [[گفتار پیامبر]]{{صل}} را به باذان [[ابلاغ]] کردند. باذان گفت: "این [[کلام]]، گفته [[پیامبران]] است نه از سخن [[پادشاهان]]"<ref>الاصابه، ابن حجر، ج۱، ص۱۷۳؛ السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۲۷۸.</ref>. | ||
اما [[نقل]] دیگر این که باذان گفت: "چند روزی درنگ میکنیم، اگر این مطلب درست از کار در آمد معلوم است که وی [[پیغمبر]] است و از طرف [[خداوند]] [[سخن]] میگوید، آنگاه [[تصمیم]] خود را خواهیم گرفت. چند [[روز]] بعد پیکی از تیسفون آمد و [[نامه]] از طرف [[شیرویه]] برای باذان آورد و باذان به طور رسمی از کشتن [[خسرو پرویز]] [[آگاه]] شد. در این هنگام باذان و [[ایرانیان]] [[مسلمان]] شدند"<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۴.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)| | اما [[نقل]] دیگر این که باذان گفت: "چند روزی درنگ میکنیم، اگر این مطلب درست از کار در آمد معلوم است که وی [[پیغمبر]] است و از طرف [[خداوند]] [[سخن]] میگوید، آنگاه [[تصمیم]] خود را خواهیم گرفت. چند [[روز]] بعد پیکی از تیسفون آمد و [[نامه]] از طرف [[شیرویه]] برای باذان آورد و باذان به طور رسمی از کشتن [[خسرو پرویز]] [[آگاه]] شد. در این هنگام باذان و [[ایرانیان]] [[مسلمان]] شدند"<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۴.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)|مقاله «باذان»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص .</ref>. | ||
==نظر باذان درباره پیامبر{{صل}}== | ==نظر باذان درباره پیامبر{{صل}}== | ||
| خط ۶۰: | خط ۶۰: | ||
باذان گفت: "ای بابویه! این [[رفتار]] و روشی را که از وی بیان کردی هرگز رفتار شهریاران نیست و زندگیاش با زندگی [[سلاطین]] متفاوت است؛ من او را پیامبر میدانم و ناگزیرم که در کار او [[صبر]] کنم. اگر آنچه را از [[قتل]] خسرو پرویز خبر داد، درست باشد قطعة او پیامبر مرسل است و اگر واقع نشد آنگاه دربارهاش تصمیمی خواهم گرفت"<ref>الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۱۴۱.</ref>. | باذان گفت: "ای بابویه! این [[رفتار]] و روشی را که از وی بیان کردی هرگز رفتار شهریاران نیست و زندگیاش با زندگی [[سلاطین]] متفاوت است؛ من او را پیامبر میدانم و ناگزیرم که در کار او [[صبر]] کنم. اگر آنچه را از [[قتل]] خسرو پرویز خبر داد، درست باشد قطعة او پیامبر مرسل است و اگر واقع نشد آنگاه دربارهاش تصمیمی خواهم گرفت"<ref>الکامل، ابن اثیر، ج۲، ص۱۴۱.</ref>. | ||
گفت: "من آنگاه [[لشکر]] کنم و به [[خصم]] وی شوم"<ref>سیرت رسول الله، قاضی ابر قوه، ج۱، ص۹۲.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)| | گفت: "من آنگاه [[لشکر]] کنم و به [[خصم]] وی شوم"<ref>سیرت رسول الله، قاضی ابر قوه، ج۱، ص۹۲.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)|مقاله «باذان»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص .</ref>. | ||
==[[باذان]] و [[نامه]] [[شیرویه]]== | ==[[باذان]] و [[نامه]] [[شیرویه]]== | ||
| خط ۶۷: | خط ۶۷: | ||
با رسیدن نامه شیرویه و اطلاع از کشته شدن [[خسرو پرویز]]، بر [[یقین]] باذان افزوده شد و [[ایمان]] آورد و [[مسلمان]] شد و کسانی که با او بودند و او میتوانست عقیدهاش را برای ایشان اظهار کند مسلمان شدند از جمله [[بابویه]] و خورخسرو و نیز [[اسلام]] آوردند. سپس اسلام آوردنش را، به [[پیامبر]]{{صل}} گزارش؛ داد و به [[فرمان پیامبر]] اکرم{{صل}} در [[حکومت]] [[یمن]] باقی ماند<ref>السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۲۷۸؛ شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی، ج۲، ص۷۴؛ دانشنامه جهان اسلام، جعمی از نویسندگان، ج۱، ص۱۸۹.</ref>. | با رسیدن نامه شیرویه و اطلاع از کشته شدن [[خسرو پرویز]]، بر [[یقین]] باذان افزوده شد و [[ایمان]] آورد و [[مسلمان]] شد و کسانی که با او بودند و او میتوانست عقیدهاش را برای ایشان اظهار کند مسلمان شدند از جمله [[بابویه]] و خورخسرو و نیز [[اسلام]] آوردند. سپس اسلام آوردنش را، به [[پیامبر]]{{صل}} گزارش؛ داد و به [[فرمان پیامبر]] اکرم{{صل}} در [[حکومت]] [[یمن]] باقی ماند<ref>السیرة الحلبیه، حلبی، ج۳، ص۲۷۸؛ شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی، ج۲، ص۷۴؛ دانشنامه جهان اسلام، جعمی از نویسندگان، ج۱، ص۱۸۹.</ref>. | ||
برخی مؤرخین [[نقل]] میکنند که هنگام دریافت خبر [[مرگ]] کسری، باذان مریض بوده که دور او جمع شدند شد و از او درباره این که چه کسی بر آنها [[امیر]] باشد، پرسیدند. باذان گفت: از این [[مرد]] (پیامبر{{صل}}) [[پیروی]] کنید و در دینش [[اخلاص]] بورزید و اسلام بیاورید. باذان در [[زمان]] [[حیات رسول خدا]]{{صل}} اسلام آورد و هنگامی که مرد، پیامبر{{صل}} پسرش، شهرویه را امیر [[صنعا]] و توابع آن قرار داد<ref>الاصنام، ابن کلبی، ج۱۳، ص۱۲؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۶۲.</ref>ز<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)| | برخی مؤرخین [[نقل]] میکنند که هنگام دریافت خبر [[مرگ]] کسری، باذان مریض بوده که دور او جمع شدند شد و از او درباره این که چه کسی بر آنها [[امیر]] باشد، پرسیدند. باذان گفت: از این [[مرد]] (پیامبر{{صل}}) [[پیروی]] کنید و در دینش [[اخلاص]] بورزید و اسلام بیاورید. باذان در [[زمان]] [[حیات رسول خدا]]{{صل}} اسلام آورد و هنگامی که مرد، پیامبر{{صل}} پسرش، شهرویه را امیر [[صنعا]] و توابع آن قرار داد<ref>الاصنام، ابن کلبی، ج۱۳، ص۱۲؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی شامی، ج۱۱، ص۳۶۲.</ref>ز<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)|مقاله «باذان»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص .</ref>. | ||
==[[جایگاه]] [[باذان]] و یارانش نزد [[پیامبر]]{{صل}}== | ==[[جایگاه]] [[باذان]] و یارانش نزد [[پیامبر]]{{صل}}== | ||
| خط ۷۶: | خط ۷۶: | ||
[[نقل]] شده از [[محمد بن اسحاق]] که در یمن سنگی پیدا شد به [[زبان سریانی]]، که [[ملک]] یمن از آنکه خواهد بود. در جواب ابتدا حمیراخیار رات کا دور از او سرگ، [[حبشه]] [[اشرار]]، فارس احرار و [[قریش]] تجار نوشته بود <ref>سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه، ج۱، ص۹۴.</ref>. | [[نقل]] شده از [[محمد بن اسحاق]] که در یمن سنگی پیدا شد به [[زبان سریانی]]، که [[ملک]] یمن از آنکه خواهد بود. در جواب ابتدا حمیراخیار رات کا دور از او سرگ، [[حبشه]] [[اشرار]]، فارس احرار و [[قریش]] تجار نوشته بود <ref>سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه، ج۱، ص۹۴.</ref>. | ||
بنابراین لشکر فارس در یمن مسلمان شدند و این اولین گروه [[ایرانی]] بود که به پیامبر{{صل}} [[ایمان]] آوردند. برای [[تعلیم]] آنها و [[آموختن]] [[تعالیم اسلامی]]، پیامبر{{صل}} [[معاذ بن جبل]] را به یمن فرستاد تا آنها را تعلیم داد و بعد از آن ملک یمن به دست [[ملوک]] و امرای اسلام افتاد<ref>طبقات ناصری، منهاج سراج، ج۱، ص۱۸۹.</ref>. لکن پس از [[مرگ]] باذان در [[عصر پیامبر]]، پسرش، [[شهر بن باذان]]، [[حاکم]] یمن شد و برای دفع [[اسود عنسی]] که [[مرتد]] شده بود، طی [[جنگی]] کشته شد. وی را اولین [[فرد]] [[ایرانی]] که در [[راه]] [[اسلام]] به [[شهادت]] رسید، معرفی میکنند<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۴.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)| | بنابراین لشکر فارس در یمن مسلمان شدند و این اولین گروه [[ایرانی]] بود که به پیامبر{{صل}} [[ایمان]] آوردند. برای [[تعلیم]] آنها و [[آموختن]] [[تعالیم اسلامی]]، پیامبر{{صل}} [[معاذ بن جبل]] را به یمن فرستاد تا آنها را تعلیم داد و بعد از آن ملک یمن به دست [[ملوک]] و امرای اسلام افتاد<ref>طبقات ناصری، منهاج سراج، ج۱، ص۱۸۹.</ref>. لکن پس از [[مرگ]] باذان در [[عصر پیامبر]]، پسرش، [[شهر بن باذان]]، [[حاکم]] یمن شد و برای دفع [[اسود عنسی]] که [[مرتد]] شده بود، طی [[جنگی]] کشته شد. وی را اولین [[فرد]] [[ایرانی]] که در [[راه]] [[اسلام]] به [[شهادت]] رسید، معرفی میکنند<ref>خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری (ضمیمه: عطاردی)، ص۶۴.</ref>.<ref>[[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)|مقاله «باذان»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۴، ص .</ref>. | ||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||
==منابع== | ==منابع== | ||
* [[پرونده:1100353.jpg|22px]] [[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)| | * [[پرونده:1100353.jpg|22px]] [[پروین حبیبی|حبیبی، پروین]]، [[باذان (مقاله)|مقاله «باذان»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۴ (کتاب)|'''دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم''']] | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||