عروة بن مسعود ثقفی: تفاوت میان نسخه‌ها

خط ۱۷: خط ۱۷:


==[[اسلام آوردن]] عروة بن مسعود ثقفی==
==[[اسلام آوردن]] عروة بن مسعود ثقفی==
هنگامی که پیامبر{{صل}} برای [[فتح]] [[طائف]] به آنجا [[لشکر کشی]] کردند و مدتی طائف در محاصره بود و بالاخره بدون نتیجه برگشتند، [[عروة بن مسعود]] در طائف نبود. چون مردم طائف شنیده بودند که پیامبر{{صل}} سلاح‌های [[جنگی]] جدیدی، از جمله منجنیق و زره‌پوش<ref>از چوب چیزی را به شکل شیروانی می‌ساختند و با پوست‌های ضخیمی روی آن را می‌پوشانیدند و مردانی برای آنکه از تیراندازی دشمن در امان باشند، زیر آن می‌رفتند تا خود را به دیوار قلعه رسانیده و دیوار را سوراخ کنند. منجنیق نیز وسیله پرتاب سنگ بوده است</ref> دارند و عروه و [[غیلان بن سلمه]] برای [[آموزش]] ساختن [[زره]] پوش و منجنیق به جرش<ref>جرش شهر بزرگی در یمن است. معجم البلدان، یاقوت حموی، ج۲، ص۱۲۶.</ref> رفته بودند تا با ساختن این دو [[سلاح]]، [[لشکر اسلام]] را نابود سازند<ref>سیره ابن اسحاق، ابن اسحاق، ج۴، ص۱۲۱؛ السیرة النبویة، ابن هشام، ج۲، ص۴۷۸؛ تاریخ الطبری، طبری، ج۳، ص۸۱.</ref>. ولی پس از بازگشت [[عروة]] از جرش و تحقیق درباره [[رفتار پیامبر]]{{صل}} [[قلب]] او به [[پذیرش اسلام]] [[گرایش]] یافت و [[نور ایمان]] در دلش تابید و از آنجا به [[مدینه]] رفت. او پسرش، ابو ملیح و پسر خواهرش، [[قارب بن اسود]] را به نزد [[رسول خدا]]{{صل}} فرستاد و آن دو نیز [[اسلام]] آوردند<ref>السیرة النبویه، ابن هشام، ج۲، ص۵۴۲؛ شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی، ج۱، ص۱۲۹.</ref>. او در ماه [[ربیع الاول]] [[سال]] نهم [[هجرت به مدینه]] وارد شد و ابتدا به [[خانه]] [[ابوبکر]] وارد شد، لیکن [[مغیرة بن شعبه]] با [[اصرار]] او را به [[منزل]] خود برد، [[پیامبر]]{{صل}} از آمدن او و [[اسلام]] آوردنش خوشحال شد. او سپس از آن [[حضرت]] اجازه خواست تا به [[طائف]] رفته و [[مردم]] را به اسلام [[دعوت]] کند. پیامبر{{صل}} به او فرمود: "با آن [[غرور]] عجیبی که در ایشان دیدم، تو را می‌کشند". [[عروه]] گفت: "من در نزد ایشان از چشم و [[فرزندان]] شان عزیزترم"<ref>المغازی، واقدی، ج۲، ص۹۶۰-۹۶۲.</ref>.
عروه اول شب به طائف وارد شد و مردم به دیدنش آمدند و به رسم [[جاهلیت]] بر او [[سلام]] کردند. عروه گفت: "سلام و [[درود]] [[بهشتیان]] را به من بگویید و بگویید سلام علیکم". مردم با شنیدن این سخن از او و ماجرای [[مسلمان]] شدنش به او [[ناسزا]] گفتند و از نزدش خارج شده و افراد را علیه او تحریک کردند.
چون صبح شد، عروه روی بلند‍ترین بخش بام خانه‌اش رفت و [[اذان]] گفت. مردم ثقیف از چهار طرف، خانه‌اش را محاصره کردند و مردی از [[قبیله]] [[بنی مالک]] با تیری او را [[هدف]] قرار داد و آن تیر به رگ اکحل او خورد و خونش [[قطع]] نشد تا اینکه او را از پای در آورد. پس بزرگان طائف آماده رزم شدند و گفتند: از پای نمی‌نشینیم تا اینکه ده نفر از بزرگان بنی مالک را بکشیم. عروه به آنها گفت: به خاطر من [[خونریزی]] نکنید؟ این کرامتی است که [[خداوند]] مرا به آن گرامی داشته است و [[شهادت]] می‌دهم که [[محمد]] [[رسول]]{{صل}} خداست. او به من خبر داد که کشته می‌شوم؛ مرا در کنار [[اصحاب پیامبر]]{{صل}} هنگام محاصرۀ طائف کشته شدند [[دفن]] کنید.
چون خبر کشته شدن عروه به پیامبر{{صل}} رسید، فرمود: "مَثَل عروه مثَل [[مؤمن]] [[آل یاسین]] است که اقوامش را به [[خدا]] خواند تا کشته شد"<ref>السیرة النبویة، ابن هشام، ج۲، ص۴۸۳؛ المغازی، واقدی، ج۲، ص۹۶۰-۹۶۲؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۵۲ و ج۵، ص۲۹۹؛ اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۵۲۹.</ref>. درباره اسم [[قاتل]] او [[اختلاف]] است که [[اوس بن عوف]] بوده یا [[وهب بن جابر]]<ref>الاصابه، ابن حجر، ج۴، ص۴۰۶.</ref>.
چند ماهی پس از کشته شدن [[عروه]] [[قبیله ثقیف]] متوجه شدند که نیروی [[جنگ]] با [[اعراب]] هم جوار خود را که [[مسلمان]] شده و با [[رسول خدا]]{{صل}} [[بیعت]] کرده‌اند، ندارند از این رو به [[فکر]] چاره افتادند و پس از [[مشورت]]، بزرگان شان [[تصمیم]] گرفتند که به رسول خدا{{صل}} [[ایمان]] آورده و هیأتی را بدین منظور به نزد آن [[حضرت]] بفرستند. در جلسه مشورتی [[عمرو بن امیه]] به [[عبدیالیل]] گفت: "ای [[عبدیالیل]]، جریانی برای ما پیش آمده که باید اختلاف و جدایی را کنار گذارده، به فکر چاره باشیم. تو خود می‌بینی که کار این [[مرد]] ([[پیامبر]]) بالا گرفته و تمامی [[عرب]] مسلمان شده‌اند و شما هم نیروی جنگ با آنها را ندارید. پس به این ترتیب [[فکری]] باید کرد". پس از مشورت قرار شد که عبدیالیل را که هم سن [[عروة بن مسعود]] بود، به نزد پیامبر{{صل}} بفرستند. عبد یالیل از انجام این کار خودداری کرد و ترسید که هنگام بازگشت، به [[سرنوشت]] عروه دچار شود و به دست افراد ثقیف کشته شود. از این رو گفت: "من این کار را نخواهم کرد مگر اینکه مردان دیگری را با من همراه کنید". آنها پذیرفتند و دو تن از احلاف به نام‌های [[حکم بن عمرو]] و [[شرحبیل بن غیلان]] و سه تن از [[بنی مالک]] به نام [[عثمان بن ابی العاص]]، [[اوس بن عوف]] و [[نمیر بن خرشه]] را به همراه او به [[مدینه]] فرستادند<ref>امتاع الاسماع، مقریزی، ج۲، ص۸۴.</ref>.
آنها در مدینه به نزد پیامبر{{صل}} رفتند. عبدیالیل از رسول خدا{{صل}} خواست تا [[صلح]] نامه‌‌‌ای برای ایشان بنویسد. آن حضرت فرمودند: "اگر [[اسلام]] بیاورید صلح [[نامه]] می‌نویسم و در غیر این صورت هیچ صلح نامه‌ای بین من و شما نوشته نمی‌شود. هرچه می‌خواهید بنویسید و نزد من بیاورید". آنها خواست خود را که [[ربا]] و [[زنا]] برای ما [[حلال]] باشد، نوشتند و نزد [[پیامبر]]{{صل}} بردند. [[پیامبر اسلام]]{{صل}} با خواندن آیه‌های مربوط به ربا و زنا از قبول خواست آنها خودداری کرد و [[نامه]] را کنار گذاشت<ref>المغازی، واقدی، ج۲، ص۹۶۷.</ref> و این نامه را نوشت: "{{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ}}<ref>«به نام خداوند بخشنده بخشاینده» سوره فاتحه، آیه ۱.</ref>؛ این، نامه‌ای است از [[محمد]]، [[پیامبر خدا]] برای [[اهل]] ثقیف. آنها در [[سپاه]] خدایی هستند که هیچ پروردگاری به غیر او نیست و در [[پناه]] [[محمد بن عبدالله]]، فرستادۀ [[خدا]] هستند. تمام دشت‌های آنان مانند عضاهه و صیده در [[اختیار]] ایشان است و [[سرقت]] از آن یا [[ظلم]] در آن، [[حرام]] است. [[ثقیف]] [[شایسته‌ترین]] [[مردم]] برای نگهداری منطقه وج هستند و قلعه‌های آنان [[محل]] رفت و آمد قرار نمی‌گیرد و کسی از [[مسلمانان]] به [[زور]] به آنها وارد نمی‌شود. آنها می‌توانند هر کار عمرانی که بخواهند در قلعه‌ها و دشت‌های خود صورت دهند. آنها در [[غزوه‌ها]] شرکت نمی‌کنند و [[زکات]] نمی‌پردازند<ref>از جابر بن عبدالله انصاری نقل شده، پذیرفتن شرط ثقیف برای جهاد نکردن و صدقه ندادن به این جهت بود که آن حضرت درباره هیچ کس مانند قبیله ثقیف مدارا نکرد، زیرا می‌دانست که آنها پس از مسلمان شدن، صدقه می‌پردازند و در جهاد شرکت می‌کنند. (مکاتیب الرسول، احمدی میانجی، ج۱، ص۲۶۳-۲۷۳).</ref> و درباره [[مال]] و [[جان]] شان تحت فشار قرار نمی‌گیرند. آنها امتی از مسلمانان هستند و به هر جایی از [[سرزمین]] مسلمانان که بخواهند، رفت و آمد می‌کنند. هر اسیری را که در اختیار دارند، مال ایشان است و می‌توانند هرگونه بخواهند درباره آنها [[تصمیم]] بگیرند... و اگر به آنها [[حمله]] و ظلم شد، [[رسول خدا]] به آنان کمک می‌کند و باید امیرشان از خودشان باشد و بر [[بنی مالک]] یک نفر و بر احلاف نیز یک نفر دیگر [[امیر]] باشد”<ref>مکاتیب الرسول، احمدی میانجی، ج۱، ص۲۶۵.</ref>.
پس از [[آماده‌سازی]] [[صلح]] [[نامه]] آنها از [[پیامبر]] خواستند که [[بت]] [[لات]] را برای آنها باقی بگذارد و تا سه سال آن را نابود نکند. پیامبر{{صل}} خواست آنها را نپذیرفت. سپس از پیامبر{{صل}} خواستند تا خودشان از نابود کنندگان بت نباشند. پیامبر{{صل}} این خواست آنها را پذیرفت و [[ابوسفیان بن حرب]] و [[مغیرة بن شعبه]] را برای نابود کردن بت لات فرستاد. آنها همچنین از پیامبر{{صل}} خواستند که پیامبر{{صل}} [[خواندن نماز]] را از آنها نخواهد. پیامبر{{صل}} با این بیان که [[دینی]] که در آن [[نماز]] نباشد، خیری در آن نیست از قبول خواست آنها خودداری فرمودند. پس آنها به ناچار خواندن نماز و گرفتن [[روزه]] را پذیرفتند و سپس سپ [[اسلام]] آورده و با پیامبر{{صل}} [[بیعت]] کردند<ref>سیره ابن اسحاق، ابن اسحاق، ج۴، ص۱۸۴-۱۸۵؛ المغازی، واقدی، ج۲، ص۹۶۸.</ref>. هنگام رفتن به نزد [[قوم]] خود، پیامبر{{صل}} به خواست [[سعد بن ابی وقاص]]، [[عثمان بن ابی العاص]] را [[امیر]] آنها قرار داد، چون او علاقه و [[حرص]] شدیدی به [[یادگیری]] اسلام و [[احکام]] آن داشت<ref>المغازی، واقدی، ج۲، ص۹۶۸.</ref>.
این هیأت به سوی [[طائف]] حرکت کرد. وقتی آنها به نزدیکی آنجا رسیدند، [[عبد]] یالیل به همراهانش گفت: "من از همه شما به [[اخلاق]] و [[رفتار]] [[ثقیف]] [[آگاه]] ترم. پس فعلا [[پذیرش اسلام]] و [[نوشتن]] [[صلح]] نامه را مخفی نگه دارید.... به آنها می‌گوییم که [[محمد]] از ما چیزهایی می‌خواست که بسیار برای ما سخت و سنگین بود و ما از قبول آن خودداری کردیم. او از ما خواست تا از شراب و [[زنا]] و [[ربا]] دست برداریم و بت خود را نابود کنیم. به همین جهت ما شرایط او را نپذیرفتیم". این هیأت پس از اینکه به افرادی از [[قبیله]] خود رسیدند، مانند گذشته بت لات را [[زیارت]] کرده و نزد خانواده‌های خود رفتند و [[مسلمان]] شدن خود را پنهان نگاه داشتند. چند تن از این عده همان سخنانی را گفتند که با هم قرار گذاشته بودند و به [[مردم]] گفتند: ما از نزد مرد خشنی می‌آییم که فقط حرف خودش را قبول دارد و با [[شمشیر]] امورش را پیش می‌برد و تمام [[عرب]] را پیرو خود ساخته و رومی‌ها از [[ترس]] او در قلعه‌های شان می‌لرزند. مردم یا به [[دین]] او رغبت دارند و یا از ترس شمشیرش دینش را قبول کرده‌اند او شرط‌هایی را برای ما گذاشت که بسیار سخت و سنگین بود، از جمله [[حکم]] [[تحریم]] [[ربا]]، [[زنا]] و شراب و نابودی [[بت]] خود ما. پس سلاح‌های خود را برای نبردی سخت آماده کنید. این هیات تا توانستند مردم ثقیف را از [[جنگ]] و [[خونریزی]] ترساندند. مردم نیز پس از مدتی [[فکر]] کردن نزد اعضای هیأت آمدند و گفتند: ما [[قدرت]] مقابله با این مردم را نداریم. برگردید و هر شرطی را که می‌گوید قبول کنید و قبل از [[لشکر کشی]] او به اینجا با او [[صلح]] نامه‌ای [[امضا]] کنید. افراد هیأت که وضع را این گونه دیدند، ماجرای پیش آمده را برای افراد [[قبیله]] بازگو کردند و گفتند: ما او را حکم قرار دادیم و او [[خواسته‌ها]] و شرایط ما را پذیرفت. ما او را [[بهترین]]، [[نیکو]] کار ترین، وفادار‌ترین، راست گوترین، [[باتقواترین]] و [[صله رحم]] کننده ترین مرد یافتیم و هنگامی که نابود کردن خدای خود به دست خود را نپذیرفتیم، فرمود: "اشکالی ندارد، کسانی را می‌فرستم که آن را نابود کنند و [[پیامبر]]{{صل}} به [[مغیره]] و [[ابوسفیان]] [[دستور]] داد تا بت [[لات]] را در [[طائف]] نابود کند. این بت [[موقوفات]] زیادی داشت. ابی ملیح، پسر [[عروه]] و [[قارب]] بن [[اسود]] پسر [[برادر]] عروه نزد [[رسول خدا]]{{صل}} آمدند و از پیامبر{{صل}} خواستند که دویست مثقال طلایی را که عروه و اسود (هر دو به همان [[میزان]] بدهکار بودند از طلاهای بت لات بپردازند. پیامبر{{صل}} پرداخت بدهکاری عروه را پذیرفت و در ابتدا درباره اسود (چون او در حال [[کفر]] از [[دنیا]] رفته بود) نپذیرفت ولی با خواست پسرش [[قارب]] که گفت: [[مردم]]، بدهکاری او را از من می‌خواهند؛ پذیرفت و [[دستور]] پرداخت [[بدهی]] آن دو را به [[ابوسفیان]] و [[مغیره]] که [[مسئول]] نابودی [[بت]] [[لات]] بودند، داد. پس از نابود شدن بت به دست مغیره و برداشتن طلاهای [[وقف]] شده برای آن<ref>المغازی، واقدی، ج۲، ص۹۷۰-۹۷۲.</ref>، ابوسفیان آنها را تحویل گرفت و به [[دستور پیامبر]]{{صل}} بدهکاری [[عروه]] و [[اسود]] را از آنها پرداخت<ref>سیره ابن اسحاق، ابن اسحاق، ج۴، ص۱۸۷.</ref>.<ref>[[مریم قدمی|قدمی، مریم]]، [[عروة بن مسعود ثقفی (مقاله)|مقاله «عروة بن مسعود ثقفی»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۶ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]،  ج۶، ص۲۷۲-۲۷۷.</ref>


==عروة بن مسعود ثقفی و [[نقل روایت]]==
==عروة بن مسعود ثقفی و [[نقل روایت]]==
۱۱۵٬۲۱۳

ویرایش