←جنگ جمل در فرهنگنامه دینی
بدون خلاصۀ ویرایش |
|||
| خط ۳۴: | خط ۳۴: | ||
[[رسول خدا]]{{صل}} وقوع چنین درگیری را [[پیشبینی]] کرده و به [[علی]]{{ع}} گفته بود که پس از من با [[ناکثین]] خواهی جنگید<ref>[[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگنامه دینی (کتاب)|فرهنگنامه دینی]]، ص۷۵.</ref>. | [[رسول خدا]]{{صل}} وقوع چنین درگیری را [[پیشبینی]] کرده و به [[علی]]{{ع}} گفته بود که پس از من با [[ناکثین]] خواهی جنگید<ref>[[جواد محدثی|محدثی، جواد]]، [[فرهنگنامه دینی (کتاب)|فرهنگنامه دینی]]، ص۷۵.</ref>. | ||
==مقدمه== | |||
هنگامی که [[امیرمؤمنان]] با [[سپاه]] خود از ذو قار حرکت کرد، [[صعصعة بن صوحان]] را به سوی [[طلحه]]، [[زبیر]] و [[عایشه]] فرستاد و با او نامهای بود که در آن، از [[فتنهانگیزی]] آنان سخن رفته بود و [[رفتار]] [[کینه]] جویانه و مزورانه آنان را نسبت به [[عثمان بن حنیف]]، گوشزد میکرد و آنها را از [[عاقبت]] رفتارشان برحذر میداشت. صعصعه بازگشت و چنین گزارش داد: گروهی را دیدم که جز [[پیکار]] با تو، چیزی نمیخواهند<ref>[[الجمل (کتاب)|الجمل]]، ص ۳۱۳ و ۳۱۴.</ref>. نیروهای دو طرف، برای پیکارْ آماده شدند، در حالیکه [[امام علی]]{{ع}} یارانش را از شروع [[پیکار]]، منع میکرد و در آغاز، تلاش داشت که فتنهجویان را از [[جنگ]]، باز دارد. گفتگوهای [[امام]]{{ع}} با سران [[لشکر]] [[جمل]] و [[سپاهیان]] آن، قابل توجه است. او تمام [[سعی]] خود را در راه [[حفظ]] [[آرامش]] و جلوگیری از برافروخته شدن [[آتش]] [[جنگ]] بهکار گرفت. از این رو، نامههایی به سران [[لشکر]] نوشت و آنان را بر به وجود نیآمدن درگیری برانگیخت. سپس نمایندگانش را برای [[گفتگو]] نزد آنان فرستاد و چون تلاشهایش بینتیجه ماند، خودش نزد آنان رفت. | |||
[[امام علی]]{{ع}} در این [[نامهها]] و گفتگوها، از [[شخصیت]] خود، پرده برداشت و بزرگی [[منزلت]] خویش را روشن ساخت و از مسائل پیشین- که شعلههای [[جنگ]] از آنها افروخته شده بود- نقاب برکشید و بار دیگر از [[کشته شدن عثمان]] و چگونگی آن، با دقت تمام، [[سخن]] گفت و از ابعاد آن حادثه پرده برداشت و راه چنگ زدن به بهانههای سُست را بر [[فتنهانگیزان]] بست. وقتی هم که این روشنگریها را بینتیجه یافت و هر دو گروه برای [[پیکار]] مهیا شدند، یارانش را به خویشتنداری و [[حفظ]] [[آرامش]]، سفارش نمود و فرمود: "شتاب مکنید تا نزد آنان عذری داشته باشم". سپس به سوی آنان رفت و بر آنان [[احتجاج]] کرد؛ ولی پاسخی دریافت نکرد. پس از این همه، [[ابن عباس]] را برای بارِ دوم، جهت آخرین [[گفتگو]] به سوی آنان فرستاد تا شاید آنان را از [[جنگ]] باز دارد تا [[خون]] [[مسلمانان]] ریخته نشود؛ ولی بر گوشهای آنان [[مُهر]] زده شده بود و به سخن فرستاده [[امام]]{{ع}} گوش ندادند، چنان که پیش از آن نیز چنین کرده بودند<ref>[[الجمل (کتاب)|الجمل]]، ص ۳۳۶- ۳۳۸.</ref>. در این کار، بیشترین نقش را [[عایشه]] و [[عبد الله]] بن [[زبیر]] [[بازی]] کردند<ref>[[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین (کتاب)|گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین]]، ص ۳۶۵-۳۷۰.</ref>. | |||
==حرکت شجاعانه [[امام]]{{ع}} برای [[نجات]] دشمن== | |||
* [[مروج الذهب (کتاب)|مروج الذهب]]: [[علی]]{{ع}} به [[تنهایی]] و بدون [[زره]] و در حالی که بر استر [[پیامبر خدا]] سوار بود، بدون [[سلاح]]، به میدان رفت و ندا داد: "ای [[زبیر]]! نزد من آی". [[زبیر]]، پوشیده در [[سلاح]]، نزد او آمد. این خبر به [[عایشه]] رسید. گفت: ای اسماء، وای بر [[مصیبت]] تو! اما وقتی به [[عایشه]] گفتند: [[علی]] بدون ساز و برگ است، آرام شد. آن دو ([[علی]]{{ع}} و [[زبیر]]) با یکدیگر معانقه کردند. [[علی]]{{ع}} به [[زبیر]] فرمود: "وای بر تو ای [[زبیر]]! چه چیزی تو را به [[قیام]] وا داشت؟". گفت: [[خون]] [[عثمان]]. فرمود: "[[خداوند]]، آن را که در ریختنخون عثمانْ بیشتر دخالت داشت، بکشد! آیا آن روز را به یاد نمیآوری که [[پیامبر خدا]] را سوار بر الاغی در منطقه بنی بیاضه دیدی؟ [[پیامبر خدا]] به من لبخند زد و من هم به او لبخند زدم و تو با [[پیامبر خدا]] بودی و گفتی: ای [[پیامبر خدا]]! [[علی]] تکبرش را کنار نمیگذارد. [[پیامبر]]{{صل}} به تو فرمود:" [[علی]] [[تکبر]] ندارد. آیا او را [[دوست]] داری ای [[زبیر]]؟" و تو گفتی: به [[خدا]] [[سوگند]]، او را دوست دارم. آن گاه به تو فرمود:" به [[راستی]] که تو به زودی با او [[پیکار]] میکنی، درحالی که نسبت به او [[ستمگری]]"؟". [[زبیر]] گفت: استغفر [[الله]]! به [[خدا]] [[سوگند]]، اگر آن را به یاد میآوردم، [[قیام]] نمیکردم. [[علی]]{{ع}} به وی فرمود: "ای [[زبیر]]! بازگرد". [[زبیر]] گفت: چگونه بازگردم؟ اینک که کمربند [جنگْ] بسته شده است؟ بهخدا [[سوگند]]، این، لکه ننگی است که [[پاک]] نمیشود! فرمود: "ای [[زبیر]]! با ننگ برگرد، پیش از آنکه ننگ و [[آتش]] با هم جمع شوند". [[زبیر]] [از نزد [[علی]]{{ع}}] بازگشت و میگفت: ننگ را بر [[آتش]] برافروخته برگزیدم، تا وقتی که آفریدهای از [[خاک]] برای [[آتش]] به پا خیزد. [[علی]] مطلبی را گوشزد کرد که بدان [[جاهل]] نبودم به [[جان]] تو [[سوگند]] که این، ننگی در [[دنیا]] و در [[دین]] است. گفتم: [[ملامت]] [[ابوالحسن]]، تو را بس است و برخی از آنچه که گفتی، مرا [[کفایت]] میکند. [[فرزند]] [[زبیر]] ([[عبد الله]]) گفت: کجا میروی؟ ما را تنها میگذاری؟ گفت: فرزندم! [[ابو الحسن]]، مطلبی را به یادم آورد که آن را از یاد بُرده بودم. [[فرزند]] [[زبیر]] گفت: نه به [[خدا]]! تو از شمشیرهای [[فرزندان عبد المطلب]] فرار کردی؛ شمشیرهایی که تیز و بلندند و تنها جوانمردان دلیر، توان [[تحمل]] آنها را دارند. [[زبیر]] گفت: نه. به [[خدا]] [[سوگند]]، چیزی را به یاد آوردم که روزگار از یادم بُرده بود و من، ننگ را بر [[آتش]] برگزیدم. ای بیپدر! مرا به [[ترس]]، [[سرزنش]] میکنی؟ آن گاه نیزه برکشید و بر سمت راست [[سپاه علی]]{{ع}} حمله کرد. [[علی]]{{ع}} فرمود: "راه را برایش باز کنید. او را تحریک کردهاند". سپس بازگشت و به جانب چپ حمله کرد و سپس بازگشت و بر وسط [[سپاه]] حمله بُرد و آن گاه، نزد فرزندش بازگشت و گفت: آیا [[ترسو]] چنین کاری میکند؟ سپس روی گردانْد و بازگشت<ref>مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۷۱.</ref>.<ref>[[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین (کتاب)|گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین]]، ص ۳۶۵-۳۷۰.</ref> | |||
==پایان کار [[زبیر]]== | |||
* [[الجمل (کتاب)|الجمل]]- به [[نقل]] از [[مروان بن حکم]]-: [[زبیر]] به قصد [[مدینه]] فرار کرد تا به بیابان سِباع رسید. احنف، صدایش را بلند کرد و گفت: با [[زبیر]]، چه کنم؟ او دو گروه از [[مسلمانان]] را به [[جان]] هم انداخت تا این که برخی، برخی دیگر را کشتند و اینک میخواهد به خانوادهاش بپیوندد. ابن جرموز، این سخن را شنید و به دنبال [[زبیر]] افتاد و مردی از [[قبیله]] مُجاشع نیز در پی او رفت تا این که این دو تن به او رسیدند. [[زبیر]]، چون آن دو را دید، آنان را [از کشتن خویش] برحذر داشت. آن دو گفتند: ای [[حواری]] [[پیامبر خدا]]! تو در [[امان]] مایی و کسی به تو دست نمییابد. ابن جرموز، او را [[همراهی]] میکرد. در همین حال که او را [[همراهی]] میکرد و عقب میکشید و [[زبیر]] از او جدا میشد، گفت: ای [[ابو عبد الله]]! زرهت را درآور و آن را روی اسبت بگذار که برایت سنگینی میکند و خستهات میسازد. [[زبیر]]، آن را از تن، بیرون آورد و عمرو بن جرموز برمیگشت و [به عمد] عقب میماند. [[زبیر]] او را صدا میزد که خود را به وی برساند. عمرو، اسبش را میتازانْد سپس، خود را به او نزدیک میکرد، تا آنکه [[زبیر]] از او آسودهخاطر شد و عقب ماندن عمرو بر او [[غریب]] نمینمود. ناگاه عمرو، حمله کرد و از پشت، چنان نیزهای میان شانههای [[زبیر]] زد که پیکان آن از سینه او بیرون آمد و از اسب، فرو افتاد. عمرو، سر [[زبیر]] را برید و نزد احنف آورد و او نیز آن را نزد [[امیر مؤمنان]] فرستاد. [[علی]]{{ع}} چون سر بریده [[زبیر]] و [[شمشیر]] او را دید، فرمود: "آن [[شمشیر]] را به من بدهید". دادند. آن را در دست چرخانْد و فرمود: "این، شمشیری است که با آن مدتهای طولانی در حضور [[پیامبر خدا]] [[جنگ]] کرد اما سرانجام، [[هلاکت]] و مرگی نکوهیده به او رسید". سپسبهسر [[زبیر]] نگریستو فرمود: "تو [[افتخار]] [[همنشینی]] و [[خویشاوندی]] با [[پیامبر خدا]] را داشتی؛ ولی [[شیطان]]، درون دماغت رفت و تو را به چنین روزی افکند"<ref>[[الجمل (کتاب)|الجمل]]، ص ۳۹۰ و، ص ۳۸۷.</ref>.<ref>[[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین (کتاب)|گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین]]، ص ۳۶۵-۳۷۰.</ref> | |||
==گفتگوهای [[امام]]{{ع}} با طلحه== | |||
* [[الإمامة والسیاسة (کتاب)|الإمامة والسیاسة]]- در گزارش گفتگوی [[امام]]{{ع}} با [[طلحه]]-: [[طلحه]] گفت: از این [[حکومت]]، کناره گیر تا آن را در میان [[مسلمانان]]، به [[مشورت]] بگذاریم. اگر به تو [[رضایت]] دادند، من نیز به آنچه [[مردم]] [[رضایت]] دهند، [[رضایت]] میدهم و اگر به دیگری [[رضایت]] دادند، تو هم مانند یکی از مسلمانانْ [تابع باش]. [[علی]]{{ع}} فرمود: "ای [[ابو محمد]]! آیا تو با [[رضایت]] و بدون [[اجبار]] و [[اکراه]] با من [[بیعت]] نکردی؟ من [[بیعت]] خود را رها نمیسازم". [[طلحه]] گفت: [[بیعت]] کردم، در حالی که [[شمشیر]] بر گردنم بود. فرمود: "آیا نمیدانی که من کسی را بر [[بیعت]]، مجبور نساختم؟ و اگر اجباری در کار بود، میبایست سعد و ابن [[عمر]] و [[محمد]] بن مَسلَمه را وادار میکردم، با این که از [[بیعت]]، سر باز زدند و کناره گرفتند و من هم آنان را به حال خودشان وا گذاردم". [[طلحه]] گفت: ما در [[شورا]]، شش نفر بودیم. دو نفر مُردند و ما سه نفریم که با تو موافق نیستیم. [[علی]]{{ع}} فرمود: "شما میتوانستید پیش از [[بیعت]]، [[رضایت]] ندهید؛ اما اینک حقی جز آنچه بدان [[رضایت]] دادهاید، در کار نیست؛ مگر آنکه کار خلافی [انجام دهم] که موجب شود از آنچه بر آن [[بیعت]] شدهام، بیرون روید. اگر از من کاری [[ناپسند]] سر زده، بازگو کنید. شما مادرتان [[عایشه]] را از [[خانه]] بیرون کشیدید و زنهای خود را [در خانه] گذاشتید و این، بزرگترین کار [[زشت]] شماست. آیا [[پیامبر خدا]] از این کار [[راضی]] است که پردهای را که او بر [[عایشه]] افکنده، بدرید و پرده از وی برگیرید؟". [[طلحه]] گفت: او برای [[اصلاح]] آمد. [[علی]]{{ع}} فرمود: "به [[خدا]] [[سوگند]]، آن [[زن]]، به کسی که کارهایش را [[اصلاح]] کند، نیازمندتر است. ای پیرمرد! [[خیرخواهی]] را بپذیر و به [[توبه]] به همراه ننگ، [[رضایت]] ده، پیش از آنکه ننگ با آتشْ همراه شود"<ref>الإمامة والسیاسة، ج ۱، ص ۹۵.</ref>.<ref>[[محمد محمدی ریشهری|محمدی ریشهری، محمد]]، [[گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین (کتاب)|گزیده دانشنامه امیرالمؤمنین]]، ص ۳۶۵-۳۷۰.</ref> | |||
{{جمل}} | {{جمل}} | ||