←مظلومیت پیامبر{{صل}} در خیانت خالد بعد از فتح مکه
(←مقدمه) |
|||
| خط ۳۲: | خط ۳۲: | ||
ماجرا از این قرار بود: در اطراف مکه بتخانه معروفی بود به نام «[[عزی]]» که در [[سرزمین]] «نخله» واقع بود. پیامبر{{صل}} برای ویران کردنش، خالد بن ولید را [[مأمور]] کرد و در ضمن به او دستور داد نزد [[قبیله]] [[بنیجذیمه]] برود و آنها را به اسلام دعوت کند و تأکید نمود که مبادا در این راه خونی ریخته شود. | ماجرا از این قرار بود: در اطراف مکه بتخانه معروفی بود به نام «[[عزی]]» که در [[سرزمین]] «نخله» واقع بود. پیامبر{{صل}} برای ویران کردنش، خالد بن ولید را [[مأمور]] کرد و در ضمن به او دستور داد نزد [[قبیله]] [[بنیجذیمه]] برود و آنها را به اسلام دعوت کند و تأکید نمود که مبادا در این راه خونی ریخته شود. | ||
خالد با ۳۵۰ [[رزمنده]] که ترکیبی از [[مهاجران]] و [[انصار]] و دیگر [[قبایل عرب]] بود و [[عبدالرحمن بن | خالد با ۳۵۰ [[رزمنده]] که ترکیبی از [[مهاجران]] و [[انصار]] و دیگر [[قبایل عرب]] بود و [[عبدالرحمن بن عوف]] و [[عبدالله عمر]] نیز در میان آنها حضور داشتند حرکت کرد تا اینکه در کنار آبی متعلق به [[بنیجذیمه]] به نام «الغمیصاء» رسید. خالد از آنان پرسید: شما که هستید؟ گفتند: مسلمانیم! [[نماز]] میخوانیم و محمد را [[تصدیق]] میکنیم و در قبیله خود مساجدی بنا کردهایم و در آن [[اذان]] میگوییم. خالد گفت: چرا با خود [[سلاح]] حمل میکنید؟ گفتند: میان ما و برخی قبایل [[دشمنی]] وجود دارد، ترسیدیم آنها باشند و سلاح برگرفتیم! خالد گفت: سلاحها را از خود دور کنید. | ||
مردی به نام جحدم در میان مردان قبیله بود که وقتی خالد به آنها نزدیک میشد وی را [[شناخت]] و دانست که او قصد [[جنگ]] دارد لذا به [[قوم]] خود گفت: ای [[فرزندان]] جذیمه این خالد است، به [[خدا]] قسم [[سلاح]] را بر [[زمین]] گذاشتن همان و [[اسارت]] و کشته شدن همان، به خدا قسم سلاح خود را بر زمین نخواهیم گذاشت و اما قوم او [[اعتراض]] کنان گفتند: ای جحدم میخواهی ما را به کشتن بدهی؟ [[مردم]] [[اسلام]] آورده و سلاحها را بر زمین گذاشتهاند و [[صلح]] و [[امنیت]] بر همه جا سایه انداخته است. آنها آنقدر [[اصرار]] ورزیدند تا اینکه سلاح جحدم را گرفتند و خود نیز سلاحهایشان را بر زمین گذاشتند، اما با کمال [[تعجب]] خالد دستور داد آنها را دستگیر کنند و دستهای آنها را ببندند تا صبح تکلیفشان روشن شود. | مردی به نام جحدم در میان مردان قبیله بود که وقتی خالد به آنها نزدیک میشد وی را [[شناخت]] و دانست که او قصد [[جنگ]] دارد لذا به [[قوم]] خود گفت: ای [[فرزندان]] جذیمه این خالد است، به [[خدا]] قسم [[سلاح]] را بر [[زمین]] گذاشتن همان و [[اسارت]] و کشته شدن همان، به خدا قسم سلاح خود را بر زمین نخواهیم گذاشت و اما قوم او [[اعتراض]] کنان گفتند: ای جحدم میخواهی ما را به کشتن بدهی؟ [[مردم]] [[اسلام]] آورده و سلاحها را بر زمین گذاشتهاند و [[صلح]] و [[امنیت]] بر همه جا سایه انداخته است. آنها آنقدر [[اصرار]] ورزیدند تا اینکه سلاح جحدم را گرفتند و خود نیز سلاحهایشان را بر زمین گذاشتند، اما با کمال [[تعجب]] خالد دستور داد آنها را دستگیر کنند و دستهای آنها را ببندند تا صبح تکلیفشان روشن شود. | ||