بلوغ

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Msadeq (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۳۱ مارس ۲۰۲۴، ساعت ۱۱:۵۷ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد

واژه‌شناسی

بلوغ واژه‌‌اى عربى و به معناى رسیدن به مراد، رسیدن یا نزدیک شدن به انتهاى امر یا پایان مقصد زمانى، مکانى یا جز اینها ،[۱] کامل و رسیده شدن میوه، ادراک و رسیدن کودک به سن رشد و بالندگى است .[۲] در کاربرد رایج، مراد از بلوغ آغاز مرحله‌‌اى طبیعى در زندگى کودک است که در آن، با پیدایى و شکوفایى غریزه جنسى و پدید آمدن برخى دگرگونیهاى جسمى و روانى و رشد عقلى * و ادراکى، وى به مرتبه مردان یا زنان نایل مى‌‌شود .[۳] به نظر برخى مراد از بلوغ در کاربرد فقها همان بلوغ طبیعى و جنسى است ؛[۴] ولى هرچند امارات و نشانه‌‌هاى طبیعىِ بلوغ شرعى، همان علامتهاى بلوغ طبیعى است ،[۵] با توجه به اینکه از میان نشانه‌‌هاى بلوغ طبیعى تنها برخى از آنها در فقه پذیرفته شده و سن بلوغ نیز در فقه اسلامى معین گردیده، باید گفت که واژه‌‌هاى بلوغ و بالغ در فقه و حقوق اسلامى به اصطلاحى خاص تبدیل شده و معناى آنها با مفهوم لغوى و عرفى آنها انطباق کامل ندارد .[۶] اهمیت بلوغ در فقه و حقوق از آن روست که این مقطع از زندگى انسان نقطه آغاز شمول تکالیف و بسیارى از احکام شرعى و حقوق نسبت به او به شمار مى‌‌رود و به همین سبب گاه سن بلوغ « سن تکلیف »* نیز نامیده مى‌‌شود.[۷]

بلوغ در قرآن

در قرآن کریم سه تعبیر درباره بلوغ ذکر شده که به معناى اصطلاحى بلوغ مربوط است: بلوغ حُلُم، بلوغ نِکاح و بلوغ اَشُدّ. در برخى احادیث [۸] مراد از این سه تعبیر، احتلام ذکر شده که یکى از نشانه‌‌هاى مهم بلوغ است ( همین مقاله‌‌ <= ‌‌تعابیر قرآنى درباره بلوغ )؛ همچنین قرآن به مرحله پیش از بلوغ در زندگى انسان با واژگانى چون طِفْل ( نور / 24، 31 ـ 59؛ حجّ / 22، 5؛ غافر / 40، 67 )، صَبىّ ( مریم / 19، 12، 29 ) و یتیم ( انعام / 6، 152؛ بقره / 2، 83، 177، 215، 230؛ نساء / 4، 2، 3، 6، 8، 10، 36، 127 و‌‌ ...) اشاره کرده است. به نظر مفسران، مراد از این واژه‌‌ها در همه یا غالب مواردِ کاربرد آنها در قرآن، کسى است که در پیش از بلوغ قرار دارد .[۹] در آیات مربوط به بلوغ در‌‌قرآن کریم، شمارى از مهم‌‌ترین احکام بلوغ مانند نشانه‌‌هاى بلوغ، جایگاه بلوغ در ثبوت تکلیف و نیز پاره‌‌اى از احکام وضعى بیان شده‌‌است.[۱۰]

تعابیر قرآنى درباره بلوغ

بلوغ نکاح

شمارى از مفسران همانند برخى از احادیث[۱۱] مراد از این تعبیر را که یک بار در قرآن به کار رفته :« وابتَلوا الیَتـمى حَتّى اِذا بَلَغوا النِّکاح »( نساء / 4، 6 ) احتلام * ذکر کرده‌‌اند ؛[۱۲] بدین معنا که کودک با فعلیت یافتن احتلام به مرحله بلوغ وارد شود ؛[۱۳] ولى برخى دیگر مراد از آن را رسیدن به سنى دانسته‌‌اند که در آن توانایى نکاح و زناشویى پیدا مى‌‌شود، حتى اگر بالفعل احتلام صورت نگیرد[۱۴] که در برخى منابع فقهى این مفهوم پذیرفته شده است .[۱۵][۱۶]

بلوغ حلم

این تعبیر دو بار در آیات 58 ـ 59 نور / 24 آمده است: « یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لِیَستَـذِنکُم‌‌ ... والَّذینَ لَم یَبلُغُوا الحُلُمَ مِنکُم ... * و اِذا بَلَغَ الاَطفـلُ مِنکُمُ الحُلُمَ فَلیَستَـذِنوا ...». ماده « حِلْم » در لغت به معانى بردبارى، عقل، خواب دیدن و جز اینها به کار رفته است[۱۷] و واژه « حُلُم » به معناى خواب دیدن و آمیزش در خواب است .[۱۸] به نظر مفسران مراد از تعبیر قرآنى « بلوغ حُلُم » رسیدن به اوان بلوغ جنسى با احتلام است .[۱۹] البته برخى فقها مراد از آن را هرگونه بیرون آمدن منى از مرد یا زن دانسته‌‌اند؛ در خواب باشد یا در بیدارى .[۲۰] به نوشته راغب اصفهانى، زمان بلوغ از آن رو بلوغ حُلُم نامیده شده که انسان بالغ توانایى حِلم یعنى نگاهدارى خود را از خشم دارد .[۲۱] فخر رازى با اشاره به مفهوم عقل * براى واژه حلم، همزمانىِ بلوغ جنسى با کمال عقلانى انسان را از جمله حکمتهاى لطیف الهى دانسته است، زیرا در واقع، رشد عقلىِ انسان است که بلوغ شرعى او و ثبوت تکلیف را براى وى موجّه مى‌‌سازد .[۲۲] به تعبیر برخى دیگر، رسیدن فرد بالغ به این درجه از رشد جسمى و توانایىِ عقلى، مناط اصلى وجود تکلیف براى اوست .[۲۳][۲۴]

بلوغ اشد

این تعبیر 8 بار در قرآن کریم آمده و تفاسیر گوناگونى از آن شده است. درباره واژه « اَشُدّ » آراى گوناگونى مطرح شده؛ برخى آن را جمع کلمه شَدّ مصدر شَدَّ ( توانا و غالب شدن، نیرو دادن ) و برخى جمع شِدَّة ( توانایى، استوارى و صلابت ) و شمارى جمع شِدّ ( به معناى شِدّت ) دانسته‌‌اند و برخى دیگر این کلمه را مفرد مى‌‌دانند .[۲۵] بنابر آیات 22 یوسف / 12 و 14 قصص / 28 خداوند پس از بلوغ اشد به حضرت یوسف و حضرت موسى ( علیهما السلام ) نبوت و دانش عطا کرد. در آیه دوم کلمه « اِستَوى » نیز آمده است: « و‌‌لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ واستَوى ءاتَینـهُ حُکمـًا و عِلمـًا ...». از دو آیه 5 حجّ / 22: « ثُمَّ نُخرِجُکُم طِفلاً ثُمَّ لِتَبلُغوا اَشُدَّکُم » و 67 غافر / 40: « ثُمَّ‌‌یُخرِجُکُم طِفلاً ثُمَّ لِتَبلُغوا اَشُدَّکُم ...» مى‌‌توان دریافت که « بلوغ اشد » مرحله‌‌اى از زندگى انسان پس از دوران کودکى است. برخى مفسران مراد از « بلوغ اَشُدّ » را احتلام و بالغ شدن دانسته‌‌اند ،[۲۶] چنان‌‌که در برخى احادیث این مفهوم براى آن ذکر شده است .[۲۷] شمارى دیگر مراد از آن را کامل شدن قواى جسمانى و بدنى یا کمال عقل ذکر کرده‌‌اند .[۲۸] برخى مفسران مراد از این تعبیر را به طور کلى یا در خصوص دو آیه 152 انعام / 6 و 34 اسراء / 17، که از نزدیک شدن به مال یتیم تا زمان بلوغ اشد برحذر داشته‌‌اند: « و لا تَقرَبوا مالَ الیَتیمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ حَتّى یَبلُغَ اَشُدَّه »، رسیدن کودک به سن بلوغ و رشد دانسته‌‌اند .[۲۹] مفسران براى بلوغ اشد سنین خاصى ذکر کرده‌‌اند؛ از جمله 10، 15 ،[۳۰]

18 ، [۳۱] 20، 25، 30، 33 [۳۲] و 40 سالگى. از جمله مستندات قول به 40‌‌سالگى را آیه 15 احقاف / 46 دانسته‌‌اند که در آن رسیدن به این سن تصریح شده است :« حَتّى اِذا بَلَغَ اَشُدَّهُ و بَلَغَ اَربَعینَ سَنَةً »[۳۳]. برخى مفسران، « اشد » را نه یک مقطع سنى خاص بلکه دوره‌‌اى از زندگى انسان شمرده‌‌اند؛ مانند فاصله میان 18 تا 30 سالگى یا فاصله بلوغ تا 40 سالگى .[۳۴][۳۵]

نشانه هاى بلوغ

در فقه اسلامى 5 علامت اصلى براى بلوغ ذکر شده که سه علامت میان دختر و پسر مشترک است: احتلام، اِنبات و سن. دو نشانه دیگر بلوغ یعنى نخستین عادت ماهانه ( حیض ) و باردارى ( حَمل ) ویژه دختران است. البته برخى فقها در مذاهب گوناگون اماره بودن برخى از موارد مذکور را نپذیرفته و آنها را دلیل بر آن دانسته‌‌اند که بلوغ پیش‌‌تر تحقق یافته است.[۳۶]

نشانه‌هاى عام بلوغ

احتلام (انزال)

خارج شدن منى در خواب یا در بیدارى، در حال جماع یا غیر آن، مهم‌‌ترین نشانه بلوغ است. به تصریح فقهاى شیعه [۳۷] و اهل سنت ،[۳۸] این اماره بلوغ به روشنى از آیات قرآن استفاده مى‌‌شود، به ویژه آیات مربوط به بلوغ حُلُم ( نور / 24، 58 ـ 59 ) و حتى آیاتى که تعابیر « بلوغ نکاح » و « بلوغ اشد » را دربردارد .[۳۹] به گفته فقها، به استناد عموم آیات یاد شده، این علامت شامل بلوغ پسر و دختر هر دو مى‌‌شود .[۴۰] به نظر برخى ،[۴۱] این اماره تنها نشانه بلوغ است که به صراحت در قرآن ذکر شده است.[۴۲]

انبات

برآمدن موى خشن بر شرمگاه ( عانه ) به نظر فقهاى شیعه و اهل سنت، جز حنفیان، نشانه بلوغ است .[۴۳] به‌‌نظر برخى فقهاى حنفى ،[۴۴] ظاهر آیه 58 نور / 24 :« والَّذینَ لَم یَبلُغُوا الحُلُمَ مِنکُم » بر این دلالت دارد که اِنبات نشانه بلوغ نیست؛ ولى به نظر شافعى و فقهاى دیگر اهل سنت، با استناد به احادیث باید این علامت بلوغ را پذیرفت ؛[۴۵] همچنین در برخى منابع فقهى امامى [۴۶] با استناد به آیه مذکور و برخى آیات دیگر این دیدگاه تقویت شده که انبات به خودى خود بر بلوغ دلالت ندارد، هرچند نشان مى‌‌دهد که بلوغ پیشتر تحقق یافته است. به نظر محقق اردبیلى [۴۷] آیه 58 نور / 24 بر آن دلالت دارد که بلوغ پیش از انزال تحقق نمى‌‌یابد، مگر آنکه به دلیلى مانند اجماع اماره دیگرى بر آن دلالت کند. با این همه، نظر مشهور فقهاى امامى و بیشتر مذاهب اهل سنت به استناد احادیث آن است که انبات اماره بلوغ به شمار مى‌‌رود .[۴۸] البته شافعى در یکى از دو نظر خود این نشانه را خاص مشرکان دانسته است .[۴۹][۵۰]

سن خاص

نشانه دیگر بلوغ از دیدگاه فقهى، رسیدن کودک به سن معینى است که فقها به استناد احادیث یا ادله دیگر ذکر کرده‌‌اند؛ بدین معنا که اگر تا سن مزبور هیچ‌‌یک از امارات دیگر بلوغ ظاهر نشود، این سن بلوغ وى تلقى خواهد شد .[۵۱] در مذهب شافعى و حنبلى سن بلوغ دختر و پسر اتمام 15 سالگى و در مذهب مالکى پایان 17 یا 18 سالگى است .[۵۲] نظر مشهور در فقه حنفى نیز 15 سالگى است؛ ولى ابوحنیفه سن بلوغ دختران را 17 سالگى و سن بلوغ پسران را 18 یا 19 سالگى دانسته است .[۵۳] به نظر مشهور در فقه امامى، سن بلوغ پسر 15 سالگى و سن بلوغ دختر 9 سالگى است .[۵۴] مستند بیشتر این آراء، احادیث منقول از پیامبر ( صلى الله علیه وآله ) و امامان ( علیهم السلام ) است .[۵۵] البته گفته شده که برخى فقهاى متقدم اصولا سن را نشانه بلوغ نمى‌‌دانسته‌‌اند ،[۵۶] چنان‌‌که این دیدگاه نزد برخى فقهاى متأخر نیز دیده مى‌‌شود .[۵۷] برخى حنفیان [۵۸] به آیه 58 نور / 24 :« والَّذینَ لَم یَبلُغُوا الحُلُمَ مِنکُم » استناد کرده و گفته‌‌اند که این آیه بلوغ در 15 سالگى را رد مى‌‌کند، زیرا صرفاً احتلام را نشانه بلوغ شمرده است. حتى گفته شده که ابوحنیفه براى نظر خود یعنى بلوغ در 18 سالگى به آیه 152 انعام / 6: « حَتّى یَبلُغَ اَشُدَّه » استناد‌‌کرده، زیرا کمترین حد « بلوغ اشد » 18 سالگى است ؛[۵۹] ولى مهم‌‌ترین دلیل غیر حنفیان، احادیث متعددى است که در منابع حدیثى شیعه و اهل سنت نقل شده است. البته اگر معناى « بلوغ نکاح » در آیه 6 نساء / 4 رسیدن کودک به سنى باشد که در آن بالفعل شایستگى نکاح وجود دارد، ممکن است کسى را که به سن شرعى بلوغ رسیده ولى محتلم نشده، دربرگیرد .[۶۰] مراد از سال معین براى بلوغ، سال قمرى است، چنان‌‌که در آیات متعددى مبناى محاسبه اوقات، سال قمرى دانسته شده است ؛[۶۱] از جمله 189 بقره / 2: « یَسـَلونَکَ عَنِ الاَهِلَّةِ قُل هِىَمَوقیتُ لِلنّاسِ والحَجِّ »، 36 توبه / 9 و 5 یونس / 10. [۶۲]

نشانه‌هاى اختصاصى دختران

دو نشانه ویژه بلوغ دختران، نخستین عادت ماهانه ( حیض ) و باردارى * است. البته برخى فقهاى شیعه و پاره‌‌اى از مذاهب اهل سنت بر آن‌‌اند که قاعدگى و باردارى در واقع نشان مى‌‌دهند که بلوغ پیش‌‌تر تحقق یافته است و این دو اماره « سَبْق بلوغ » به شمار مى‌‌روند؛ نه نشانه بلوغ .[۶۳] شمارى از فقهاى شیعه [۶۴] و اهل‌‌سنت [۶۵] گفته‌‌اند: با توجه به اینکه والدین هر دو در تشکیل نطفه فرزند نقش دارند و نطفه از هر دوى آنان نشئت مى‌‌گیرد: « خُلِقَ مِن ماء دافِق * یَخرُجُ مِن بَینِ الصُّلبِ والتَّرائِب »( طارق / 86، 6 ـ 7 ) و مراد از « نُطفَة اَمشاج » را در آیه‌‌2‌‌انسان / 76 همین دانسته‌‌اند، بنابراین باردارى در واقع نشان مى‌‌دهد که پیش‌‌تر انزال یا قاعدگى ( حیض *) صورت گرفته است، پس باردارى خود نشانه بلوغ نیست، بلکه موجب علم ما به بلوغ پیشین مى‌‌شود، چنان‌‌که فقها به همین دلیل نفاس را در شمار امارات بلوغ نیاورده‌‌اند .[۶۶][۶۷]

آثار و احکام بلوغ

با تحقق بلوغ، انسان به پایه‌‌اى از رشد جسمى و عقلانى مى‌‌رسد که مى‌‌تواند مخاطب احکام تکلیفى قرار گیرد و مشمول دستورات شرعى و برخى حقوق اجتماعى شود. بدین ترتیب وى موظف به رعایت کردن مقررات گوناگون عبادى، حقوقى، کیفرى، مالى، اجتماعى و سیاسى مى‌‌گردد. به نظر برخى مفسران، مراد از « واَشهَدَهُم عَلى اَنفُسِهِم » در آیه 172 اعراف / 7، گواه ساختن آدمیان بر خویشتن هنگام بلوغ و کمال عقلى آنهاست، زیرا پیش از بلوغ و زمان تکلیفِ آنان هیچ مسئولیتى متوجه آنان نیست .[۶۸] البته شمارى از احکام تکلیفى، غیر‌‌بالغان را نیز دربرمى‌‌گیرد و بسیارى از احکام وضعى مانند مقررات باب ارث، دیات، ضمان، امانت، شفعه و ولایت بر قصاص به اشخاص بالغ اختصاص ندارد .[۶۹] با این همه، آثار فقهى بلوغ بسیار مهم و چشمگیر است و تقریباً تمامى احکام * تکلیفى و بخش اعظم احکام وضعى را دربرمى‌‌گیرد و البته در ابواب گوناگون فقهى مانند عبادات و معاملات تأثیر آن یکسان نیست[۷۰]:

عبادات

بلوغ شرط وجوب عبادات به شمار مى‌‌رود ،[۷۱] از این‌‌رو با ثبوت بلوغ هر شخص، وى مشمول احکام تکلیفى عبادات مى‌‌شود. شمارى از فقها براى اثبات شرطیت بلوغ در برخى عبادات به آیات مربوط به بلوغ مانند آیه 59 نور / 24 استدلال‌‌کرده‌‌اند ؛[۷۲] همچنین گاه برخى آیات مربوط به عبادات را تنها شامل بالغان شمرده‌‌اند؛ مانند آیه 183 بقره / 2: « یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا کُتِبَ عَلَیکُمُ الصّیامُ کَما کُتِبَ عَلَى الَّذینَ مِن قَبلِکُم ...»[۷۳] یا آیه 185 بقره / 2: « فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ الشَّهرَ فَلیَصُمه »[۷۴] درباره روزه، یا آیه 41 انفال / 8 درباره خمس: « واعلَموا اَنَّما غَنِمتُم مِن شَىء فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَه ...».[۷۵] البته برخى فقهاى اهل سنت بلوغ را شرط وجوب زکات نمى‌‌دانند؛ از جمله شافعى براى وجوب زکات بر غیر بالغان به آیه‌‌60‌‌توبه / 9: « اِنَّمَا الصَّدَقـتُ لِلفُقَراءِ ...» و آیات 24 ـ 25 معارج / 70: « والَّذینَ فى اَمولِهِم حَقٌّ مَعلوم * لِلسّائِلِ والمَحروم » استناد کرده است ؛[۷۶] ولى برخى فقهاى اهل سنت [۷۷] و بیشتر فقهاى شیعه [۷۸] با استناد به ادله گوناگون از جمله آیه 103 توبه / 9: « خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم و تُزَکّیهِم بِها ...» اموال کودکان را مشمول زکات نمى‌‌دانند، زیرا پاک شدن از گناه که در این آیه آمده، در مورد نابالغان معقول نیست .[۷۹] با این همه، برخى موافقان این نظریه، استدلال مزبور را نپذیرفته‌‌اند ؛[۸۰] به نظر بیشتر فقهاى امامى و برخى مذاهب اهل‌‌سنت، بلوغ شرط صحتِ بیشتر عبادات نیست .[۸۱] آنان با استناد به ادله‌‌اى از جمله احادیثى که درباره ترغیب کودکان به انجام دادن برخى عبادات آمده ،[۸۲] عبادات کودک ممیز را صحیح مى‌‌دانند. از جمله ادله قائلان به این نظر، شمول ادله عام مانند « اَقیموا الصَّلوةَ »( بقره / 2، 43، 110 ) و « فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ الشَّهرَ فَلیَصُمه »( بقره / 2، 185 ) بر عبادتهاى کودک است .[۸۳] حتى برخى فقها عبادت کودک ممیز را شرعى و مشمول ثواب دانسته و به ادله‌‌اى مانند آیه 160 انعام / 6: « مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها » استناد جسته‌‌اند .[۸۴] البته برخى دیگر، عبادت * غیر بالغ را تمرینى مى‌‌دانند نه شرعى .[۸۵][۸۶]

معاملات

در عقود و ایقاعات نیز بلوغ شرط تکلیف است و به نظر فقها ادله عام قرآنىِ تکالیف در معاملات مانند « اَوفوا بِالعُقودِ »( مائده / 5، 1 ) و « لا تَأکُلوا اَمولَکُم بَینَکُم بِالبـطِـل ...»( نساء / 4، 29 ) نابالغان را دربرنمى‌‌گیرد .[۸۷] از جهت حکم وضعى نیز بلوغ شرطى اساسى در صحت معاملات به شمار مى‌‌رود و حَجْر نابالغ یعنى محرومیت وى از انجام دادن برخى اعمال حقوقى ( ‌‌ <= ‌‌حجر ) به عنوان یک اصل مهم به ویژه در عقود مالى در فقه اسلامى پذیرفته شده است. با وجود این، در پاره‌‌اى عقود بلوغ شرط صحت نیست و درباره برخى دیگر اختلاف نظر وجود دارد.[۸۸]

بلوغ در عقد نکاح

به نظر مشهور در فقه شیعه و مذاهب فقهى اهل سنت، بلوغ دوطرف عقد نکاح، شرط صحت آن نیست ؛[۸۹] ولى ابن شُبْرُمَه و ابوبکر اَصَم و عثمان بَتّى گفته‌‌اند که طرفین عقد نکاح باید بالغ باشند .[۹۰] از جمله ادله آنان آیه « حَتّى اِذا بَلَغوا النِّکاحَ »( نساء / 4، 6 ) است، با این استدلال که اگر نکاح پیش از بلوغ جایز باشد، فایده‌‌اى بر این آیه مترتب نخواهد بود .[۹۱] سایر فقها براى جواز این کار، به ادله‌‌اى از جمله احادیث و برخى آیات قرآن استناد کرده‌‌اند؛ مانند آیه‌‌4‌‌طلاق / 65 :« والّــى لَم یَحِضن » که در آن از عده دختر نابالغ سخن به میان آمده و عموم آیاتى مانند 32 نور / 24: « واَنکِحوا الاَیـمى مِنکُم »؛[۹۲] همچنین ابوحنیفه با استناد به آیه 3 نساء / 4: « و اِن خِفتُم اَلاَّتُقسِطوا فِى الیَتـمى فَانکِحوا ما طابَ لَکُم مِنَ النِّساء ...» ازدواج دختر یتیم را پیش از بلوغ با ولایت قیّم او جایز شمرده است؛ ولى سایر فقهاى اهل سنت برآن‌‌اند که ازدواج او پیش از بلوغ جایز نیست، زیرا مراد از « یَتامى » در این آیه به قرینه آیه 127 نساء / 4: « و‌‌یَستَفتونَکَ فِى النِّساءِ ...» همان « نساء » است که نابالغان را دربرنمى‌‌گیرد ؛[۹۳] همچنین فقهاى اهل سنت درباره اینکه آیا ازدواج شخص قیّم با یتیم مزبور پیش از بلوغ جایز است یا نه، اختلاف نظر دارند. شافعى با توجه به تعبیر آیه 220 بقره / 2: « و‌‌یَسـَلونَکَ عَنِ الیَتـمى قُل اِصلاحٌ لَهُم خَیرٌ » و از آن رو که چنین ازدواجى را به صلاح یتیم ندانسته، با جواز آن مخالفت کرده است .[۹۴] شمارى از مفسران آیه 27 قصص / 28 درباره ازدواج * حضرت موسى ( علیه السلام ) با دختران شعیب: « اِنّى اُریدُ اَن اُنکِحَکَ اِحدَى ابنَتَىَّ هـتَینِ ...» را دال بر آن دانسته‌‌اند که پدر مى‌‌تواند دختر بالغ خود را به ازدواج فرد مورد نظر خویش درآورد .[۹۵]برخى فقیهان امامى شرطیت بلوغ را براى نکاح محلِّل از آیه 230 بقره / 2: « حَتّى تَنکِحَ زَوجـًا غَیرَه » استنباط کرده‌‌اند ،[۹۶] چنان‌‌که لزوم شرط بلوغ در ظهار * نیز از آیه 2 مجادله / 58 استفاده شده است .[۹۷][۹۸]

بلوغ و حجر

مهم‌‌ترین دلیلى که فقیهان شیعه[۹۹] و اهل سنت ،[۱۰۰] براى حجر * نابالغ بدان استناد کرده‌‌اند، آیه 6 نساء / 4 است که به آزمودن یتیمان تا زمان بلوغ فرمان داده است :« وابتَلوا الیَتـمى حَتّى اِذا بَلَغوا النِّکاحَ فَاِن ءانَستُم مِنهُم رُشدًا فَادفَعوا اِلَیهِم اَمولَهُم ...». مراد از ابتلاء، خبر گرفتن و آزمودنِ نابالغ از نظر توان عقلانى و اقتصادى است .[۱۰۱] به نظر فقها و مفسران، از آیه برمى‌‌آید که دادن اموال به محجور یا به تعبیر دیگر، رفع حجر او منوط به احراز دو شرط اساسى است: بلوغ و رشد .[۱۰۲] مراد از رشد، توانایى عقلى و شایستگى مالى است .[۱۰۳] آزمودن و اختبار کودک تا زمانى که رشد او احراز شود، ادامه مى‌‌یابد؛ اما درباره آغاز زمان ارزیابىِ او دو نظر وجود دارد: برخى فقها آن را پس از بلوغ دانسته‌‌اند ؛[۱۰۴] ولى بیشتر فقها آن را پیش از بلوغ مى‌‌دانند ،[۱۰۵] زیرا هم از تعبیر « یتیم » و هم از کلمه « حتى » ( که انتهاى زمانى آن بلوغ نکاح قرار داده‌‌شده ) مى‌‌توان دریافت که آزمودن باید پیش از بلوغ آغاز شود .[۱۰۶] هرچند در آیه شریفه حکم حجر درباره یتیم ( کودکى که پدر خود را از دست داده )[۱۰۷] ذکر شده، حکم مذکور اختصاص به یتیم ندارد و شامل همه نابالغان مى‌‌شود .[۱۰۸] برخى فقهاى اهل سنت، از جمله مالک، رفع حجر با بلوغ و رشد را مختص به کودک پسر شمرده و رفع محجوریت دختر را به گونه‌‌اى دیگر دانسته‌‌اند .[۱۰۹] فقها براى اثبات محجور بودن کودک تا زمان بلوغ، به آیات دیگرى نیز استناد کرده‌‌اند؛ از جمله آیه 282 بقره / 2: «... ‌‌فَاِن کَانَ الَّذى عَلَیهِ الحَقُّ سَفیهـًا اَو ضَعیفـًا اَو لایَستَطیعُ اَن یُمِلَّ هُوَ فَلیُملِل ولِیُّهُ بِالعَدلِ ...» که برخى مفسران مراد از « ضعیف » یا یکى از مصادیق « ضعیف » و « سفیه » را در این آیه نابالغان دانسته‌‌اند ؛[۱۱۰] همچنین به آیه 5 نساء / 4 که از دادن اموال به سفیهان برحذر داشته: «... و لاتُؤتوا السُّفَهاءَ اَمولَکُم » و برخى مراد از « سفهاء » را نابالغان یا همه محجوران شمرده‌‌اند، استناد شده است .[۱۱۱] برخى فقهاى اهل سنت از جمله ابوحنیفه و احمد حنبل بر آن‌‌اند که تصرفات مالى کودک با اجازه ولى و اجراى عقد به وسیله او صحیح است و مشروط به تحقق بلوغ نیست ،[۱۱۲] زیرا در آیه 6 نساء / 4 اجازه دادن به کودک براى کارهاى تجارى تجویز شده است ؛[۱۱۳] ولى مخالفان این نظر، از جمله شافعى، گفته‌‌اند که مراد این آیه، ارزیابى توانایى محجور و انجام دادن معامله با حضور کودک و مقدمه چینى اوست؛ نه انعقاد معامله به دست وى، به علاوه، این نظر با ظاهر آیه که مطلقاً بر حجر کودک دلالت دارد، ناسازگار است . [۱۱۴] فقها براى شرط بودن بلوغ در صحّت برخى معاملات معین ( مانند وصیت )[۱۱۵] به آیه 6 نساء / 4 و گاه به آیات دیگر استناد کرده‌‌اند؛ ‌‌مانند آیه 33 نور / 24 درباره عقد مکاتبه [۱۱۶] و آیه‌‌282‌‌بقره / 2 درباره معاملاتى که موجب دیون مى‌‌شود . [۱۱۷] در صورتى که رشد کودک * پیش از بلوغ احراز شود، با تحقق بلوغ ( به موجب آیه 6 نساء / 4 و ادله دیگر ) حجر او برطرف مى‌‌شود .[۱۱۸] اگر رشد وى تا هنگام بلوغ احراز نگردد، باید تا زمان حصول رشد درنگ کرد. در طول دوره حجر، ولى یا وصى باید از تصرف در اموال محجور خوددارى و اموال وى را به بهترین شکل اداره کند : « و لا تَقرَبوا مالَ الیَتیمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ حَتّى یَبلُغَ اَشُدَّه »( انعام / 6، 152؛ اسراء / 17، 34 )[۱۱۹] و پس از رفع حجر، اموال او را در اختیارش گذارد : « وءاتوا الیَتـمى اَمولَهُم ولا تَتَبَدَّلوا الخَبیثَ بِالطَّیِّب »( نساء / 4، 2؛ نیز نساء / 4، 6 )؛[۱۲۰] همچنین قرآن توصیه فرموده که هنگام باز گرداندن اموال به او، بر این کار شاهد گرفته شود : « فَاِذا دَفَعتُم اِلَیهِم اَمولَهُمفَاَشهِدوا عَلَیهِم ».( نساء / 4، 6 )[۱۲۱][۱۲۲]

سایر احکام

شمول بسیارى از احکام فقهى در ابواب دیگر نیز مشروط به بلوغ است؛ از جمله قضاوت، دعواى حقوقى، شهادت دادن، اقرار درباره جرایم مشمول حد، حضانت، ولایت بر محجوران و منصب حکومتى ،[۱۲۳] به علاوه، بلوغ شرط اجراى انواع حدود و قصاص است. البته تعزیر بر نابالغان نیز مى‌‌تواند جارى شود .[۱۲۴] براى شرط بودن بلوغ در پاره‌‌اى موارد به آیات قرآن استناد شده است؛ از جمله فقهاى شیعه [۱۲۵] و اهل سنت [۱۲۶] براى لزوم بالغ بودن گواهى دهنده به ظاهر آیه 282 بقره / 2 استناد کرده‌‌اند: «... واستَشهِدوا شَهیدَینِ مِن رِجالِکُم »، زیرا تعبیر « رجال » در آیه شامل نابالغان نمى‌‌شود. حتى به نظر برخى فقها از آیاتى دیگر نیز مى‌‌توان این شرط را استنباط کرد ؛[۱۲۷] از جمله آیه‌‌15‌‌نساء / 4: « والّـتى یَأتینَ الفـحِشَةَ مِن نِسائِکُم فَاستَشهِدوا عَلَیهِنَّ اَربَعَةً مِنکُم ...»، با این استدلال که مراد از ضمیر « مِنکُم » همان ضمیر در « نِسائِکُم » است و تنها بالغان را دربرمى‌‌گیرد و همین‌‌طور آیه 4 نور / 24: « ثُمَّ لَم یَأتوا بِاَربَعَةِ شُهَداء »؛ همچنین فقها [۱۲۸] با الهام از تعبیر « احصان » در آیه 4 نور / 24: « والَّذینَ‌‌یَرمونَ المُحصَنـت ...» از جمله شرایط قذف شونده را براى اجراى حد، بلوغ وى دانسته‌‌اند و برخى حکم آیه قصاص ( بقره / 2، 178 ) را مختص به بالغان شمرده‌‌اند .[۱۲۹] شمارى از مفسران مراد از واژه « غلام » را در آیه 74 کهف / 18: « فَانطَـلَقا حَتّى اِذا لَقیا غُلـمـًا فَقَتَلَهُ قالَ اَقَتَلتَ نَفسـًا زَکِیَّةً بِغَیرِ نَفس ...» جوان بالغ دانسته‌‌اند، زیرا اعتراض موسى ( علیه السلام ) آن بود که چرا وى بدون آنکه کسى را کشته باشد، مستحق قتل بوده است .[۱۳۰] کلمه « غلام » هرچند بیشتر در مورد نابالغ به کار مى‌‌رود؛ ولى به نظر برخى مفسران در شمارى از آیات بر بالغان هم اطلاق شده است .[۱۳۱] البته مفسران دیگر مراد از غلام را در این آیه، نوجوان نابالغ دانسته و سبب اعتراض موسى را آن دانسته‌‌اند که چرا کودکى بى‌‌گناه باید کشته شود .[۱۳۲].[۱۳۳]

آمادگى براى بلوغ

هرچند به موجب فقه اسلامى اصولا شمول احکام تکلیفى الزامى منوط به تحقق شرایطى از جمله بلوغ است، به نظر فقها تکالیف غیر الزامى، که وجوب یا حرمت را دربرندارد، شامل غیر بالغان مى‌‌شود ؛[۱۳۴] همچنین پاره‌‌اى مقررات الزامى در قرآن و احادیث در مورد کودکان ممیّز ( کودکانى که به سن تمییز رسیده‌‌اند و سود و زیان خود را تشخیص مى‌‌دهند )[۱۳۵] و نیز کودکان مراهِق ( کودکانى که بلوغ آنها نزدیک است )[۱۳۶] آمده که اولیاى آنها مأمور شده‌‌اند که کودکان خود را به رعایت کردن آن احکام وادارند یا با آنان به مثابه بالغان رفتار کنند. به نظر برخى دانشمندان، حکمت تشریع بسیارى از این تکالیف آن است که زمینه پیشگیرى از اعتیاد به گناهان بزرگ پس از بلوغ فراهم آید و کودکان آماده ورود به دوره بلوغ شوند .[۱۳۷] شمارى از این احکام از آیات قرآن استنباط شده‌‌اند؛ مانند وجوب اجازه گرفتن ( استیذان ) کودکان براى ورود به اتاق اولیاى خود در سه وقت: پیش از نماز صبح، در نیمروز هنگامى که آنان لباسهاى خود را بیرون مى‌‌آورند و پس از نماز عشاء : « یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا لِیَستَـذِنکُمُ الَّذینَ مَلَکَت اَیمـنُکُم والَّذینَ لَم یَبلُغُوا الحُلُمَ مِنکُم ثَلـثَ مَرّات مِن قَبلِ صَلوةِ الفَجرِ و حینَ تَضَعونَ ثیابَکُم مِنَ الظَّهیرَةِ و مِن بَعدِ صَلوةِ العِشاءِ ثَلـثُ عَورت لَکُم ...»( نور / 24، 58 )[۱۳۸]، لزوم پوشش زنان در برابر پسر ممیز [۱۳۹] به استناد آیه 31 نور / 24: « اَوِ‌‌الطِّفلِ الَّذینَ لَم یَظهَروا عَلى عَورتِ النِّساء » و وجوب پاسخ دادن به سلام کودک ممیز : «... فَحَیّوا بِاَحسَنَ مِنها اَو رُدّوها ».( نساء / 4، 86 )[۱۴۰] برخى دیگر از این گونه احکام مانند ترغیب کودکان ممیز به انجام دادن عباداتى چون نماز و روزه در احادیث مقرر شده است ،[۱۴۱] افزون بر این، به نظر بسیارى از مفسران، آیه 6 تحریم / 66: « یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا قوا اَنفُسَکُم واَهلیکُم نارًا ...» اولیاى کودکان را مأمور ساخته تا با آموزش احکام شرعى و معارف دینى آنان را براى پذیرش مسئولیت مهم خود در هنگام بلوغ آماده کنند و بدین ترتیب آنها را از آتش دوزخ برهانند .[۱۴۲].[۱۴۳]

بلوغ پیامبران و امامان(علیهم السلام)

آغاز رسالت و نبوتِ اکثریت قریب به اتفاق پیامبران پس از سنینى بوده که معمولا بلوغ افراد عادى روى مى‌‌دهد، هرچند آثار هدایت و کمال از کودکى در آنان مشهود بوده است، با این همه، از برخى آیات قرآن برمى‌‌آید که شمارى از پیامبران در سنین کودکى به پیامبرى برانگیخته شده‌‌اند. البته به نظر مفسران [۱۴۴] با وجود معجزات شگفت‌‌انگیز پیامبران، وصول آنان به بلوغ عقلى و علمى در سنین کودکى بعید نیست و مى‌‌توان آن را در شمار امور خارق عادت قرار داد. از جمله این پیامبران، حضرت یحیى ( علیه السلام ) است که آیه 12 مریم / 19 درباره وى فرموده: اى یحیى ! کتاب را با قوت بگیر و ما فرمان نبوت ( یا فهم و عقل ) را در کودکى به وى دادیم :« یـیَحیى خُذِ الکِتـبَ بِقُوَّة و ءاتَینـهُ الحُکمَ صَبیـّا ». مراد از کتاب به نظر مفسران تورات است ؛[۱۴۵] ولى درباره مفهوم کلمه « حُکم » در این آیه آراى گوناگونى مطرح شده است؛ برخى آن را به معناى نبوت دانسته‌‌اند .[۱۴۶] شمارى دیگر، با توجه به موارد کاربرد این واژه در قرآن، مراد از آن را ژرفنگرى در دین و علم به معارف الهى یا فهم کتاب بیان کرده‌‌اند .[۱۴۷] معانى دیگرى نیز در تفاسیر مطرح شده است .[۱۴۸] سن حضرت یحیى ( علیه السلام ) دراین هنگام، دو، سه و 7 سال ذکر شده است .[۱۴۹] بنابر حدیثى، امام جواد ( علیه السلام ) براى رفع استبعاد از امامت خود در سنین کودکى خطاب به یکى از شیعیان خود به این آیه استناد فرمود .[۱۵۰] آیه دیگر درباره حضرت عیسى ( علیه السلام ) است که در گاهواره سخن گفت و فرمود: من بنده خدایم. او به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است: « قالَ اِنّى عَبدُ اللّهِ ءاتـنِىَ الکِتـبَ و جَعَلَنى نَبیـّا ».( مریم / 19، 30 ) مراد از کتاب را در این آیه، انجیل دانسته‌‌اند .[۱۵۱] به نظر برخى مفسران ،[۱۵۲] مرادِ آن حضرت این بوده که در آینده صاحب کتاب و منصب نبوت خواهم شد. شمارى از اینان، تعبیر آیه شریفه را که به صورت فعل ماضى آمده، بر تقدیر الهى و حکم ازلىِ خداوند حمل کرده‌‌اند ؛[۱۵۳] ولى به نظر برخى دیگر، سیاق آیه و تعبیر آن اقتضا دارد که بر امر واقع شده حمل گردد، پس مراد این است که پیش‌‌تر کتاب و نبوت به آن حضرت عطا شده است .[۱۵۴] به نظر مشهور، که با آیات پیشین هماهنگ است، حضرت عیسى این سخن را هنگام تولد گفته است؛ ولى معدودى از مفسران آراى دیگرى ذکر کرده‌‌اند .[۱۵۵] به نظر علامه طباطبایى [۱۵۶] نبوت این پیامبران در کودکى با آیه 109 یوسف / 12 که در مورد فرستادگان پیشین تعبیر « رجال » را به کار برده: « و ما اَرسَلنا مِن قَبلِکَ اِلاّ رِجالاً نوحى اِلَیهِم » ناسازگار نیست، زیرا این آیه بر این مطلب تأکید دارد که پیامبران از‌‌میان افراد عادى برگزیده و با وحى از جانب خداوند به پیامبرى برانگیخته شده‌‌اند و آیه، بلوغ عادى را شرط رسالت ندانسته است.

برخى مفسران مراد آیه 51 انبیاء / 21: « و لَقَد ءاتَینا اِبرهیمَ رُشدَهُ مِن قَبلُ وکُنّا بِهِ عــلِمین » را هدایت و معرفت ابراهیم ( علیه السلام ) در کودکى دانسته و برخى مراد از « رشد » را نبوت ذکر کرده‌‌اند .[۱۵۷] البته در تفسیر آیه اقوال دیگرى نیز مطرح شده است ؛[۱۵۸] همچنین برخى مفسران اهل سنت با پذیرش این نظر که برادران یوسف ( علیه السلام ) پیامبر بوده‌‌اند، گفته‌‌اند که آنان کارهاى ناپسند خود ( از جمله رفتار زشت آنها با حضرت یوسف ( علیه السلام )) را در زمان کودکى و پیش از بلوغ انجام داده بودند ؛[۱۵۹] ولى مفسران دیگر، از تعابیر شمارى از آیات مانند آیه 9 یوسف / 12: «... و تَکونوا مِن بَعدِهِ قَومـًا صــلِحین » و 97‌‌یوسف / 12: « قالوا یـاَبانَا استَغفِر لَنا ذُنوبَنا اِنّا کُنّا خـطِـین » بالغ بودن آنان را در آن هنگام استفاده کرده‌‌اند .[۱۶۰] برخى مفسران شیعه به استناد آیه مباهله: « فَمَن حاجَّکَ فیهِ مِن بَعدِ ما جاءَکَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا واَبناءَکُم و ...»( آل‌‌عمران / 3، 61 ) و با این استدلال که مباهله جز با بالغان جایز نیست، امام حسن و امام حسین ( علیهما السلام ) را در آن زمان با وجود سن کم داراى بلوغ و کمال عقلى دانسته‌‌اند [۱۶۱] و برخى براى امکان امامت کودک به این آیه استناد جسته‌‌اند .[۱۶۲].[۱۶۳]

منابع

پانویس

  1. مفردات، ص 144؛ القاموس المحيط، ص 1042؛ مقاييس اللغه، ج 1، ص 301 ـ 302، «بلغ».
  2. لسان العرب، ج 1، ص 486؛ المصباح، ص 61، «بلغ».
  3. ر. ك: جواهرالكلام، ج 26، ص 4 ـ 5؛ المدخل الفقهى العام، ص 777؛ بلوغ دختران، ص 129 ـ 130.
  4. ر. ك: جواهرالكلام، ج 26، ص 4 ـ 5؛ بلوغ دختران، ص 257؛ الاحوال الشخصية فى فقه اهل البيت(عليهم السلام)، ص 16.
  5. جواهر الكلام، ج 26، ص 4 ـ 5.
  6. العناوين الفقهيه، ج 2، ص 732.
  7. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  8. بحارالانوار، ج 100، ص 161 ـ 165؛ السنن الكبرى، ج 6، ص 57 ، 59.
  9. التبيان، ج 5، ص 124؛ مجمع‌‌البيان، ج 4، ص 835؛ تفسير قرطبى، ج 12، ص 12؛ المنير، ج 4، ص 227 ـ 229.
  10. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  11. مستدرك‌‌الوسائل، ج 14، ص 124 ـ 125؛ السنن الكبرى، ج 6، ص 57، 59.
  12. مجمع البيان، ج 3، ص 16؛ الكشاف، ج 1، ص 473، التفسير الكبير، ج 9، ص 189.
  13. جواهرالكلام، ج 26، ص 21.
  14. التبيان، ج 3، ص 116؛ مجمع البيان، ج 3، ص 16.
  15. ر. ك: كتاب البيع، ج 2، ص 16؛ الاشباه والنظائر، ج 1، ص 224.
  16. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  17. مقاييس اللغه، ج 2، ص 93؛ المصباح، ص 148؛ مفردات، ص 253 ـ 254، «حلم».
  18. مقاييس اللغه، ج 2، ص 93؛ تاج العروس، ج 16، ص 166 ـ 167، «حلم».
  19. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 218؛ روح المعانى، مج 6، ج 10، ص 310؛ مجمع البيان، ج 7، ص 242 ـ 243.
  20. مسالك الافهام، ج 4، ص 143؛ جامع المدارك، ج 3، ص 363؛ البلوغ، ص 10 ـ 11.
  21. مفردات، ص 253، «حلم».
  22. التفسير الكبير، ج 28، ص 257 ـ 258.
  23. المدخل الفقهى العام، ص 777، 780؛ الفقه الاسلامى، ج 4، ص 123.
  24. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  25. التبيان، ج 4، ص 318؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 135 ـ 136؛ مقاييس اللغه، ج 3، ص 179 ـ 180، «شد».
  26. التبيان، ج 4، ص 318؛ التفسير الكبير، ج 24، ص 232؛ مجمع‌‌البيان، ج 7، ص 114.
  27. وسائل الشيعه، ج 18، ص 412؛ جامع احاديث الشيعه، ج 1، ص 421 ـ 422.
  28. التبيان، ج 4، ص 318؛ مجمع البيان، ج 7، ص 114؛ التفسير الكبير، ج 24، ص 232.
  29. التبيان، ج 4، ص 318؛ ج 6، ص 476؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 135؛ الميزان، ج 7، ص 376؛ ج 13، ص 91.
  30. الدرالمنثور، ج 3، ص 384، ج 4، ص 518.
  31. التبيان، ج 4، ص 318، ج 6، ص 476؛ المبسوط، سرخسى، ج 6، ص 54.
  32. الدرالمنثور، ج 4، ص 518؛ التبيان، ج 4، ص 318، ج 6، ص 117؛ التفسير الكبير، ج 18، ص 111.
  33. مجمع البيان، ج 9، ص 130؛ البلوغ، ص 10 ـ 15.
  34. التفسير الكبير، ج 24، ص 234؛ البلوغ، ص 10 ـ 15.
  35. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  36. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  37. المبسوط، طوسى، ج 2، ص 282؛ مسالك الافهام، ج‌‌4، ص 143؛ جواهرالكلام، ج 26، ص 10 ، 21.
  38. المغنى، ج 4، ص 513؛ المجموع، ج 13، ص 359؛ الاشباه والنظائر، ج 1، ص 223 ـ 224.
  39. الاشباه والنظائر، ج 1، ص 223 ـ 224؛ جواهر الكلام، ج 26، ص 10 ، 21؛ جامع‌‌المدارك، ج 3، ص 363 ـ 364.
  40. مجمع الفائده، ج 9، ص 192؛ جامع المدارك، ج 3، ص 364.
  41. اعلام الموقعين، ج 2، ص 309؛ البلوغ، ص 15.
  42. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  43. المغنى، ج 4، ص 514؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج 2، ص 411؛ المبسوط، طوسى، ج 2، ص 282 ـ 283.
  44. احكام القرآن، ج 3، ص 429؛ المنير، ج 18، ص 296.
  45. التفسير الكبير، ج 24، ص 30.
  46. تذكرة الفقهاء، ج 14، ص 184 ـ 185؛ ايضاح‌‌الفوائد، ج 2، ص 50 ـ 51؛ مسالك الافهام، ج 4، ص 141.
  47. زبدة‌‌البيان، ص 550.
  48. جواهرالكلام، ج 26، ص 4 ـ 7؛ الفقه الاسلامى، ج 5، ص 423 ـ 424؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج 2، ص 411 ـ 412.
  49. روح المعانى، مج 6، ج 10، ص 309؛ المغنى، ج 4، ص 513.
  50. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  51. وسائل الشيعه، ج 1، ص 43؛ المدخل الفقهى العام، ص 778.
  52. المغنى، ج 4، ص 514؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج 2، ص 411 ـ 412؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 25.
  53. المغنى، ج 4، ص 514 ـ 515؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج 2، ص 411ـ412؛ المنير، ج 4، ص 256.
  54. شرايع الاسلام، ج 2، ص 85؛ جواهر الكلام، ج 26، ص 16ـ38؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 42ـ46.
  55. المغنى، ج 4، ص 514 ـ 515؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 43؛ البلوغ، ص 23 ـ 29 ـ 43 ـ 56.
  56. الخلاف، ج 3، ص 283؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 35.
  57. بلوغ دختران، ص 91، 197 ـ 198، 259؛ كيهان انديشه، ش 61، ص 41، «بلوغ از ديدگاه فقه اجتهادى».
  58. احكام القرآن، ج 3، ص 428؛ التفسير الكبير، ج 24، ص 29.
  59. المنير، ج 18، ص 296؛ المبسوط، سرخسى، ج 6، ص 54.
  60. كتاب البيع، ج 2، ص 16.
  61. جواهرالكلام، ج 3، ص 143، ج 26، ص 40.
  62. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  63. شرايع الاسلام، ج 2، ص 85؛ المغنى، ج 4، ص 515؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج 2، ص 351.
  64. المبسوط، ج 2، ص 283؛ مسالك الافهام، ج 4، ص 146؛ جواهرالكلام، ج 26، ص 45.
  65. المغنى، ج 4، ص 515؛ كشف القناع، ج 3، ص 518؛ المجموع، ج 13، ص 365.
  66. ر. ك: كشف القناع، ج 1، ص 234.
  67. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  68. التبيان، ج 5، ص 28.
  69. العناوين الفقهيه، ج 2، ص 660؛ المكاسب، ص 114.
  70. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  71. المبسوط، طوسى، ج 1، ص 266.
  72. الام، ج 2، ص 120.
  73. مستند العروه، ج 2، ص 5، «الصوم».
  74. المنير، ج 2، ص 141 ـ 142.
  75. كتاب الخمس، ص 276.
  76. بدائع الصنائع، ج 2، ص 4.
  77. التفسير الكبير، ج 16، ص 179؛ المنير، ج 11، ص 33 ـ 34.
  78. مختلف الشيعه، ج 3، ص 152؛ الحدائق، ج 12، ص‌‌19.
  79. التفسير الكبير، ج 16، ص 179؛ الحدائق، ج 12، ص‌‌19؛ مستند العروه، ج 1، ص 14، «الزكاة».
  80. مستند الشيعه، ج 9، ص 12.
  81. العناوين الفقهيه، ج 2، ص 664 ـ 672؛ الفقه الاسلامى، ج 1، ص 568ـ569، ج 2، ص 612، ج 3، ص 20، 23، ج 4، ص 122.
  82. ر. ك: وسائل الشيعه، ج 4، ص 18 ـ 22، ج 10، ص 233 ـ 237.
  83. القواعد الفقهيه، ج 4، ص 112، 179.
  84. كشف القناع، ج 1، ص 264.
  85. جواهرالكلام، ج 7، ص 262؛ الحدائق، ج 13، ص 53.
  86. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  87. العناوين الفقهيه، ج 2، ص 679.
  88. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  89. الفقه الاسلامى، ج 7، ص 179؛ مبانى العروه، ج 2، ص 248 ـ 249، «النكاح».
  90. الفقه الاسلامى، ج 7، ص 179؛ المبسوط، سرخسى، ج 4، ص 212.
  91. الفقه الاسلامى، ج 7، ص 179؛ المبسوط، سرخسى، ج 4، ص 212.
  92. المبسوط، سرخسى، ج 4، ص 212؛ الفقه الاسلامى، ج 7، ص 179 ـ 180.
  93. التبيان، ج 3، ص 103؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 13؛ المنير، ج 4، ص 237 ـ 238.
  94. تفسير قرطبى، ج 3، ص 64؛ المنير، ج 2، ص 288 ـ 289.
  95. تفسير قرطبى، ج 13، ص 271؛ المنير، ج 20، ص 89.
  96. نهاية المرام، ج 2، ص 66؛ الحدائق، ج 25، ص 328.
  97. جواهرالكلام، ج 33، ص 118.
  98. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  99. التبيان، ج 3، ص 116 ـ 118؛ مجمع الفائده، ج 8، ص 151؛ مستند العروه، ص 27، «الاجاره».
  100. الام، ج 3، ص 220؛ المدونة الكبرى، ج 6، ص 132؛ المغنى، ج 4، ص 511 ـ 512.
  101. التبيان، ج 3، ص 116؛ مجمع البيان، ج 3، ص 16؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 34.
  102. كتاب البيع، ج 2، ص 5 ـ 8؛ جامع المدارك، ج 3، ص 73؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 38.
  103. التبيان، ج 3، ص 117؛ المنير، ج 4، ص 256؛ بداية المجتهد، ج 2، ص 227.
  104. المجموع، ج 13، ص 366؛ فتح العزيز، ج 10، ص 284؛ المنير، ج 4، ص 250.
  105. المبسوط، طوسى، ج 2، ص 284؛ مغنى المحتاج، ج 2، ص 169؛ كشف القناع، ج 3، ص 520.
  106. المغنى، ج 4، ص 523 ـ 524؛ مسالك الافهام، ج 4، ص 166.
  107. التبيان، ج 5، ص 124؛ المنير، ج 4، ص 227 ـ 228.
  108. مصباح الفقاهه، ج 3، ص 246.
  109. بداية المجتهد، ج 2، ص 227؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 38.
  110. مجمع البيان، ج 2، ص 220 ـ 221؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 30؛ المجموع، ج 13، ص 345.
  111. التبيان، ج 3، ص 112 ـ 113؛ المبسوط، سرخسى، ج 24، ص 161؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 28 ـ 29.
  112. التفسير الكبير، ج 9، ص 187؛ المغنى، ج 4، ص 296 ـ 297؛ تذكرة الفقهاء، ج 10، ص 11.
  113. العناوين الفقهيه، ج 2، ص 679؛ كشف القناع، ج 3، ص 173؛ بدائع الصنائع، ج 7، ص 193.
  114. مختلف الشيعه، ج 6، ص 391؛ مجمع الفائده، ج 9، ص 389.
  115. مختلف الشيعه، ج 6، ص 391؛ مجمع الفائده، ج 9، ص 389.
  116. الخلاف، ج 6، ص 380 ـ 381.
  117. احكام القرآن، ج 1، ص 602.
  118. التقرير والتحبير، ج 2، ص 227.
  119. التبيان، ج 6، ص 476؛ المجموع، ج 13، ص 346 ـ 347؛ المنير، ج 4، ص 258، ج 15، ص 72.
  120. التبيان، ج 3، ص 101؛ مجمع البيان، ج 3، ص 7؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 8.
  121. مجمع البيان، ج 3، ص 17؛ التفسير الكبير، ج 9، ص 192 ـ 193.
  122. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  123. شرايع الاسلام، ج 4، ص 67، 100، 106، 125، 151، 159، 161، 151 ـ 165، 176، 216، 218؛ الروضة البهيه، ج 5، ص 458 ـ 463؛ الفقه الاسلامى، ج 6، ص 88، 481، 562، 693، 743، 773، 779؛ ج 7، ص 74، 726، 747، 751.
  124. شرايع‌‌الاسلام، ج 4، ص 137، 159، 183، 195، 200؛ الفقه الاسلامى، ج 6، ص 23 ـ 24، 185، 205، 265.
  125. ايضاح الفوائد، ج 4، ص 417؛ مسالك الافهام، ج 14، ص 154؛ مجمع الفائده، ج 12، ص 293.
  126. كشف القناع، ج 6، ص 527؛ بدائع الصنائع، ج 6، ص 267.
  127. مستند الشيعه، ج 18، ص 13 ـ 14.
  128. مجمع الفائده، ج 13، ص 140 ـ 141؛ التفسير الكبير، ج 23، ص 156؛ تفسير قرطبى، ج 12، ص 172 ـ 173؛ مسالك الافهام، ج 14، ص 438.
  129. الام، ج 6، ص 40.
  130. التفسير الكبير، ج 21، ص 155؛ مجمع البيان، ج 6، ص 748؛ الميزان، ج 13، ص 345.
  131. التفسير الكبير، ج 5، ص 42؛ ج 9، ص 167ـ168، ج 21، ص 155؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 38؛ الميزان، ج 13، ص 345.
  132. التفسير الكبير، ج 21، ص 161؛ المنير، ج 16، ص 11؛ الميزان، ج 13، ص 345.
  133. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  134. مدارك الاحكام، ج 6، ص 42؛ عوائد الايام، ص 791 ـ 792.
  135. المصباح، ص 587، «مِزْتَه».
  136. التبيان، ج 7، ص 74؛ جواهرالعقود، ج 2، ص 459.
  137. مبانى‌‌العروه، ج 1، ص 88 ـ 89، «النكاح»؛ بحارالانوار، ج 85، ص 134.
  138. التفسير الكبير، ج 24، ص 33؛ مبانى العروه، ج 1، ص 86، «النكاح»؛ الميزان، ج 15، ص 163 ـ 164.
  139. المغنى، ج 7، ص 458؛ مبانى العروه، ج 1، ص 86، «النكاح»؛ الفقه الاسلامى، ج 7، ص 19.
  140. آيات الاحكام، ج 1، ص 234.
  141. مستدرك الوسائل، ج 3، ص 19؛ تهذيب، ج 2، ص 380؛ مسند احمد، ج 2، ص 180.
  142. التفسير الكبير، ج 24، ص 32؛ المجموع، ج 1، ص 26؛ المنير، ج 18، ص 295.
  143. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .
  144. التفسير الكبير، ج 21، ص 191ـ192؛ الميزان، ج 7، ص 176.
  145. مجمع البيان، ج 6، ص 781؛ المنير، ج 16، ص 61.
  146. التفسير الكبير، ج 21، ص 191ـ192؛ مجمع البيان، ج 6، ص 781؛ المنير، ج 16، ص 63.
  147. التبيان، ج 7، ص 111؛ الميزان، ج 14، ص 19؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 87.
  148. التفسير الكبير، ج 21، ص 191؛ الميزان، ج 14، ص 19.
  149. مجمع البيان، ج 6، ص 781؛ تفسير قرطبى، ج 11، ص 87؛ المنير، ج 16، ص 61.
  150. الكافى، ج 1، ص 384.
  151. تفسير قرطبى، ج 11، ص 102؛ الميزان، ج 14، ص 47.
  152. التفسير الكبير، ج 21، ص 214؛ التبيان، ج 7، ص 123.
  153. تفسير قرطبى، ج 11، ص 103؛ المنير، ج 16، ص 81، 83.
  154. مجمع البيان، ج 6، ص 791؛ التفسير الكبير، ج 21، ص 214؛ الميزان، ج 14، ص 47.
  155. مجمع‌‌البيان، ج 6، ص 792؛ التفسير الكبير، ج 21، ص 214.
  156. الميزان، ج 12، ص 256 ـ 257.
  157. جامع البيان، مج 10، ج 17، ص 48؛ التبيان، ج 7، ص 255 ـ 256؛ مجمع البيان، ج 7، ص 94.
  158. جامع البيان، مج 10، ج 17، ص 48؛ التبيان، ج 7، ص 255 ـ 256؛ زادالمسير، ج 5، ص 248.
  159. مجمع البيان، ج 5، ص 324؛ التفسير الكبير، ج 18، ص 205.
  160. التبيان، ج 6، ص 101.
  161. التبيان، ج 2، ص 485 ـ 486؛ اطيب البيان، ج 3، ص 229.
  162. التبيان، ج 2، ص 485 ـ 486؛ اطيب البيان، ج 3، ص 229.
  163. هاشمی، سید رضا، مقاله «بلوغ»، دائرة المعارف قرآن کریم، ج۶، ص .