بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۷: | خط ۷: | ||
== مقدمه == | == مقدمه == | ||
[[عقیل]] فرزند [[ابوطالب]] پسر [[عبدالمطلب بن هاشم]] بن | [[عقیل]] فرزند [[ابوطالب]] پسر [[عبدالمطلب بن هاشم]] بن عبدمناف، کنیهاش ابو یزید و [[برادر]] [[امیرمؤمنان]]{{ع}} است. ابوطالب چهار پسر داشت که نخست طالب که ده سال از عقیل بزرگتر بود و عقیل ده سال از جعفر بزرگتر بود و جعفر ده سال از [[حضرت علی]] بزرگتر{{ع}} بود. حضرت علی{{ع}} از نظر [[سنی]] از همه برادرانش کوچکتر بود ولی از نظر مقام و [[منزلت]] از همگان بلند مرتبهتر و حتی بعد از [[رسول خدا]]{{صل}} از همه عالم [[برتر]] است. عقیل جزو [[اصحاب]] و [[یاران رسول خدا]]{{صل}} و در زمرۀ اعوان و [[انصار]] برادرش [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} به شمار میآید<ref>اسدالغابه، ج۳، ص۴۲۲؛ شرح ابن ابی الحدید، ج۱۱، ص۲۵۰؛ خصال صدوق، باب ثلاثة، ص۴۳۷.</ref>. | ||
او در [[سال ششم هجری]] و قبل از [[صلح حدیبیه]] [[مسلمان]] شد. در برخی از [[جنگها]] از جمله [[غزوه حنین]] و [[موته]] در رکاب [[حضرت رسول]]{{صل}} حضوری فعال داشت. | او در [[سال ششم هجری]] و قبل از [[صلح حدیبیه]] [[مسلمان]] شد. در برخی از [[جنگها]] از جمله [[غزوه حنین]] و [[موته]] در رکاب [[حضرت رسول]]{{صل}} حضوری فعال داشت. | ||
| خط ۱۳: | خط ۱۳: | ||
عقیل مانند عمویش عباس از کسانی بود که با [[زور]] و فشار سرانِ [[قریش]] در [[سال سوم هجری]] به [[جنگ بدر]] آمد و با [[مسلمانان]] جنگید. اما در آن [[جنگ]] [[اسیر]] شد. پس از پایان جنگ قرار شد که از [[اسیران]] فدیه(خونبها) بگیرند تا [[آزاد]] شوند؛ به دستور رسول خدا{{صل}} به علت [[تنگدستی]] عقیل، فدیه او را عباس (که خودش نیز اسیر بود) داد و آنان آزاد شدند. | عقیل مانند عمویش عباس از کسانی بود که با [[زور]] و فشار سرانِ [[قریش]] در [[سال سوم هجری]] به [[جنگ بدر]] آمد و با [[مسلمانان]] جنگید. اما در آن [[جنگ]] [[اسیر]] شد. پس از پایان جنگ قرار شد که از [[اسیران]] فدیه(خونبها) بگیرند تا [[آزاد]] شوند؛ به دستور رسول خدا{{صل}} به علت [[تنگدستی]] عقیل، فدیه او را عباس (که خودش نیز اسیر بود) داد و آنان آزاد شدند. | ||
عقیل پس از [[آزادی]] به [[مکه]] بازگشت و در سال ششم هجری و قبل از صلح حدیبیه مسلمان شد و در همان سال به [[شهر پیامبر]] ([[مدینة النبی]]) [[مهاجرت]] کرد و در جوار [[پیامبر خدا]]{{صل}} و دیگر مسلمانان در این [[شهر]] ساکن شد. همچنین وی در غزوۀ موته شرکت کرد<ref>شرح ابن ابی الحدید، ج۱۱، ص۲۵۰.</ref> به دنبال آن | عقیل پس از [[آزادی]] به [[مکه]] بازگشت و در سال ششم هجری و قبل از صلح حدیبیه مسلمان شد و در همان سال به [[شهر پیامبر]] ([[مدینة النبی]]) [[مهاجرت]] کرد و در جوار [[پیامبر خدا]]{{صل}} و دیگر مسلمانان در این [[شهر]] ساکن شد. همچنین وی در غزوۀ موته شرکت کرد<ref>شرح ابن ابی الحدید، ج۱۱، ص۲۵۰.</ref> به دنبال آن درد شدیدی بر او عارض و زمینگیر شد. از همین رو، از شرکت وی در عملیات [[فتح مکه]]، [[نبرد حنین]] و [[طائف]] سخنی به میان نیامده است. | ||
[[ابن هشام]] نقل میکند: عقیل از جمله مجاهدانی است که در [[نبرد حنین]] حضور یافت و با [[قدرت]] و شدت جنگید. طبق همین نقل وی در حالی که از [[شمشیر]] [[خون]] میچکید، نزد همسرش [[فاطمه]] بنت شبیه بازگشت و همسرش گفت: میدانم که جنگیدهای، اکنون از [[غنایم جنگی]] چیزی برای ما آوردهای؟ [[عقیل]] سوزنی از غنایم جنگی همراه خود داشت و آن را به همسرش داد و گفت: این سوزن [[مال]] تو است که با آن لباست را بدوزی. اما طولی نکشید که منادی [[پیامبر]] خبر داد که [[غنایم]] را به [[بیتالمال]] برگردانند؛ آنگاه عقیل سوزن را از همسرش گرفت و به بیتالمال بازگرداند<ref>سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۳۵.</ref>. | [[ابن هشام]] نقل میکند: عقیل از جمله مجاهدانی است که در [[نبرد حنین]] حضور یافت و با [[قدرت]] و شدت جنگید. طبق همین نقل وی در حالی که از [[شمشیر]] [[خون]] میچکید، نزد همسرش [[فاطمه]] بنت شبیه بازگشت و همسرش گفت: میدانم که جنگیدهای، اکنون از [[غنایم جنگی]] چیزی برای ما آوردهای؟ [[عقیل]] سوزنی از غنایم جنگی همراه خود داشت و آن را به همسرش داد و گفت: این سوزن [[مال]] تو است که با آن لباست را بدوزی. اما طولی نکشید که منادی [[پیامبر]] خبر داد که [[غنایم]] را به [[بیتالمال]] برگردانند؛ آنگاه عقیل سوزن را از همسرش گرفت و به بیتالمال بازگرداند<ref>سیره ابن هشام، ج۴، ص۱۳۵.</ref>. | ||
از این نقل استفاده میشود که عقیل مردی [[مجاهد]] و پایبند به | از این نقل استفاده میشود که عقیل مردی [[مجاهد]] و پایبند به مقررات اسلام و [[مطیع]] و [[فرمانبردار]] از [[رسول خدا]]{{صل}} بوده است. | ||
عقیل علاوه بر [[شجاعت]] و [[دلاوری]] مردی عالم و [[شاعر]] و به | عقیل علاوه بر [[شجاعت]] و [[دلاوری]] مردی عالم و [[شاعر]] و به نسب [[قریش]] و [[روزگار]] آنان عالم و [[آگاه]] بود<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام علی ج۲ (کتاب)|اصحاب امام علی ج۲]]، ص۱۰۰۱ ـ ۱۰۰۳.</ref>. | ||
== عقیل و مهمانی برادرش علی{{ع}} == | == عقیل و مهمانی برادرش علی{{ع}} == | ||
بیتردید عقیل پس از [[رحلت پیامبر اسلام]]{{صل}} [[دل]] در گرو [[ولایت]] برادرش [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} داشت و پس از | بیتردید عقیل پس از [[رحلت پیامبر اسلام]]{{صل}} [[دل]] در گرو [[ولایت]] برادرش [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} داشت و پس از قتل عثمان به صراحت به این [[حقیقت]] [[اقرار]] نمود و با علی{{ع}} [[بیعت]] کرد، اما چون نابینا و زمینگیر بود، نمیتوانست همراه برادرش علی{{ع}} در [[جنگها]] شرکت نماید و در [[مدینه]] باقی ماند، تا آنکه روزگار [[مالی]] و عایله و [[خانواده]] بسیارش او را در تنگنا قرار داد؛ لذا پس از آنکه امیرالمؤمنین{{ع}} بعد از [[جنگ جمل]] در [[کوفه]] استقرار یافت، عقیل به [[امید]] دریافت کمک مالی بیشتر، با لباسی کهنه و مندرس بر آن حضرت وارد شد. او را در حالی که در صحن [[مسجد کوفه]] نشسته بود، یافت و به حضرت [[سلام]] کرد. البته چشم عقیل نابینا بود - علی{{ع}} نیز پاسخ او را داد. بعد حضرت به فرزندش [[امام حسن]]{{ع}} فرمود پیراهن، ردا و کفش نویی برای عمویش بخرد. امام حسن نیز آنان را فراهم کرد. فردای آن [[روز]]، [[عقیل]] با [[جامه]] و لباسی نو خدمت حضرت آمد، [[سلام]] کرد و گفت: ای [[برادر]]، نمیبینم که از [[دنیا]] به بهرهای رسیده باشی و نفس من از [[خلافت]] تو [[راضی]] نیست، اگر چه شما نفس خود را راضی کردهای. (مرادش دریافت [[پول]] و کمک بیشتری بود) اما [[امام]]{{ع}} گفت: ای ابویزید (عقیل)، هنگامی که سهم و [[حقوق]] مرا بپردازند آن را به تو خواهم داد. | ||
[[ابن اثیر]] این قسمت از [[تاریخ]] را چنین نقل میکند: | [[ابن اثیر]] این قسمت از [[تاریخ]] را چنین نقل میکند: شب که فرا رسید، به هنگام خوردن [[شام]]، عقیل متوجه گردید که جز چند قرص نان و قدری نمک و مقداری سبزی بر سفرۀ برادر، طعام شایستهای یافت نمیشود لذا با [[تعجب]] گفت: همهاش همین است؟ [[حضرت علی]]{{ع}} فرمود: آری! عقیل گفت: بسیار خوب، حال که من بدهکارم و چیزی هم ندارم، آیا بدهیام را میپردازی؟ حضرت فرمود: بدهیهایت چقدر است؟ گفت: چهل هزار (درهم یا دینار). امام{{ع}} فرمود: این مبلغ را ندارم؛ اما اگر [[صبر]] کنی، به زودی سهام و عطایای [[بیت المال]] بین [[مسلمانان]] تقسیم میشود و سهم معین من چیزی حدود چهار هزار (دینار یا درهم) خواهد بود و من سهمم را به تو خواهم داد. عقیل به حالت [[اعتراض]] گفت: همه بیت المال به دست توست با این حال میخواهی به [[انتظار]] سهم ناچیزت بنشینم؟ | ||
امام{{ع}} فرمود: آیا میخواهی از | امام{{ع}} فرمود: آیا میخواهی از اموال مسلمانان به تو بدهم و حال آنکه آنان مرا [[امانتدار]] بر [[اموال]] خود قرار دادهاند. عقیل گفت: پس [[اجازه]] بده نزد معاویه بروم تا خواستهام برآورده شودا حضرت فرمود: "در این امر مختاری". عقیل این سخن امام{{ع}} را دلیل بر اجازه گرفت و بعداً نزد معاویه رفت. معاویه وقتی خبردار شد که عقیل میآید، دستور داد از او [[پذیرایی]] کردند و یک صد هزار درهم به او کمک نمود و مشکلش برطرف شد<ref>اسدالغابه، ج۳، ص۴۲۳؛ شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۱۲۴.</ref>. | ||
از این نقل ممکن است استفاده شود که [[عقیل]] در [[زمان]] [[حیات]] برادرش نزد معاویه رفته است، اگر چه این احتمال هم داده میشود که او پس از [[شهادت]] [[برادر]] نزد معاویه رفته باشد که توضیح آن در ادامه خواهد آمد<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام علی ج۲ (کتاب)|اصحاب امام علی ج۲]]، ص۱۰۰۳-۱۰۰۵.</ref>. | |||
از این نقل ممکن است استفاده شود که [[عقیل]] در [[زمان]] [[حیات]] برادرش نزد معاویه رفته است، اگر چه این احتمال هم داده میشود که او پس از [[شهادت]] [[برادر]] نزد معاویه رفته باشد که توضیح آن در ادامه خواهد آمد | |||
== زمانِ [[ملاقات]] عقیل با معاویه == | == زمانِ [[ملاقات]] عقیل با معاویه == | ||
برخی [[عقیده]] دارند که عقیل در حیات و عصر [[خلافت]] برادرش [[حضرت علی]]{{ع}} به [[شام]] نزد معاویه رفته است و دلیل میآورند که: روزی معاویه در حالی که عقیل پیش او نشسته بود، به اطرافیانش گفت: این | برخی [[عقیده]] دارند که عقیل در حیات و عصر [[خلافت]] برادرش [[حضرت علی]]{{ع}} به [[شام]] نزد معاویه رفته است و دلیل میآورند که: روزی معاویه در حالی که عقیل پیش او نشسته بود، به اطرافیانش گفت: این ابو یزید (عقیل) اگر نمیدانست که من بهتر برادرش هستم، پیش من نمیآمد و او را رها نمیکرد و نزد ما اقامت نمیگزید! عقیل بلافاصله در جواب گفت: آری، برادرم برای [[دین]] من بهتر است و تو برای دنیای بهتری، و من [[دنیا]] را بر [[آخرت]] برگزیدهام و نزد تو آمدهام، ولی از [[خدا]] مسئلت دارم که عاقبت مرا ختم به خیر و پسندیده گرداند<ref>ر. ک: شرح ابن ابی الحدید، ج۱۱، ص۲۵۰.</ref>. | ||
قائلان به این قول میگویند: از این سخن معاویه و جواب عقیل پیداست که هنوز [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در قید حیات بوده است، که چنین گفت و گویی انجام شده است. | قائلان به این قول میگویند: از این سخن معاویه و جواب عقیل پیداست که هنوز [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} در قید حیات بوده است، که چنین گفت و گویی انجام شده است. | ||
اما قول دوم که به نظر میرسد درستتر باشد، این است که: عقیل در زمان حیات برادرش حضرت علی{{ع}} نزد معاویه نرفته بلکه پس از شهادت آن حضرت به معاویه پیوسته و مکرر هم با او | اما قول دوم که به نظر میرسد درستتر باشد، این است که: عقیل در زمان حیات برادرش حضرت علی{{ع}} نزد معاویه نرفته بلکه پس از شهادت آن حضرت به معاویه پیوسته و مکرر هم با او مجالست داشته و کمکهای زیادی هم دریافت کرده است. به دلیل آنکه عقیل پس از [[جنگ نهروان]] نامهای برای [[حضرت امیر]]{{ع}} به [[کوفه]] فرستاد، و [[اجازه]] خواست که با تمام [[اهل]] و عیال و بستگان به کوفه بیاید و به [[یاری]] آن حضرت بشتابد و در آن نامه از معاویه سخت مذمت میکند ذیلاً به آن میپردازیم که از مجموع این نامه استفاده میشود، او هرگز به معاویه نپیوسته بوده بلکه با برادرش حضرت علی{{ع}} بوده است <ref>ر. ک: شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۱۱۸.</ref>، و [[ملاقات]] با معاویه هم بعد از [[شهادت امام علی]]{{ع}} بوده است. | ||
و مهمتر این که مگر ممکن است [[امام علی]]{{ع}} با معاویه و در [[صفین]] در | و مهمتر این که مگر ممکن است [[امام علی]]{{ع}} با معاویه و در [[صفین]] در حال [[نبرد]] باشد و [[عقیل]] برادرش که [[معتقد]] به [[ولایت]] حضرت بود به معاویه بپیوندد. مضافاً اینکه اگر عقیل نزد معاویه در [[زمان]] [[حیات]] [[حضرت علی]]{{ع}} میرفت به طور قطع، معاویه این موضوع را به همه اطلاع میداد و جزو حقانیت خود به حساب میآورد، بنابراین با این قرائن و شواهد به قطع میتوان گفت، عقیل در زمان حیات [[امیرالمؤمنین]]{{ع}}، هرگز با معاویه ملاقات نداشته است. | ||
اما داستان فوق بر فرض | اما داستان فوق بر فرض صحت سند آن، نیز با این قول که او بعد از [[شهادت امیرالمؤمنین]]{{ع}} نزد معاویه رفته است، منافاتی ندارد؛ زیرا معاویه در تعبیرش گفته است: "اگر نمیدانست که من بهتر از برادرش هستم، پیش من نمیآمد و..." یعنی حاضر نمیشد نزد من آید و [[دل]] در گرو راه و رسم برادرش علی{{ع}} میگذاشت و به من مراجعه نمیکرد. پس میتوان این تعبیرات را هم با مراجعه او پس از شهادت امیرالمؤمنین{{ع}} تطبیق داد. از مجموع آنچه میتوان از [[تاریخ]] فهمید این است که عقیل پس از شهادت امیرالمؤمنین{{ع}} مکرر با معاویه ملاقات داشته و سخنانی بین او و معاویه و همنشیانش رد و بدل شده که در این اثر به مواردی از آن اشاره میکنیم<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام علی ج۲ (کتاب)|اصحاب امام علی ج۲]]، ص۱۰۰۵-۱۰۰۶.</ref>. | ||
== | == نامه عقیل و پاسخ دردمندانه [[امام]]{{ع}} به او == | ||
پس از پایان [[جنگ]] [[خوارج نهروان]] به عقیل خبر رسید که [[مردم کوفه]] از [[یاری]] حضرت علی{{ع}} خودداری کرده و از مواضع قبلی خود و | پس از پایان [[جنگ]] [[خوارج نهروان]] به عقیل خبر رسید که [[مردم کوفه]] از [[یاری]] حضرت علی{{ع}} خودداری کرده و از مواضع قبلی خود و جدیت در [[جهاد]] و ادامۀ [[پیکار]] علیه معاویه، عقب نشینی میکنند. عقیل در پی دریافت این خبر، نامهای به برادرش حضرت علی{{ع}} نوشت و در آن یادآور شد که برای هر گونه جانبازی در راه [[اطاعت]] از آن حضرت آماده است. | ||
حضرت در پاسخ برادرش [[عقیل]] چنین نوشت: "از [[بنده خدا]] [[علی]] [[امیرمؤمنان]]، به [[عقیل بن ابی طالب]]، [[سلام]] [[خدا]] بر تو باد، همانا نخست با تو خداوندی را میستایم که خدایی جز او نیست و پس [[خداوند]] ما و تو را در کنف | حضرت در پاسخ برادرش [[عقیل]] چنین نوشت: "از [[بنده خدا]] [[علی]] [[امیرمؤمنان]]، به [[عقیل بن ابی طالب]]، [[سلام]] [[خدا]] بر تو باد، همانا نخست با تو خداوندی را میستایم که خدایی جز او نیست و پس [[خداوند]] ما و تو را در کنف حمایت خود بدارد، چون کسی که در [[نهان]] از خداوند میترسد که خدا ستوده و بزرگوار است؛ اما بعد، نامهات که توسط عبدالرحمان بن عبید [[ازدی]] فرستاده بودی، رسید و در آن نوشته بودی که عبدالله ابن ابی سرح را به همراه چهل نفر از [[فرزندان]] [[آزادشدگان]] را که از قُدید<ref>قدید، نام محلی نزدیک مکه است.</ref> میآمدند و آهنگ [[شام]] داشتهاند، دیدهای. بدان که ابن ابی سرح از دیر باز به خدا و [[رسول خدا]] و کتاب مجیدش [[نیرنگ]] زده و از راه [[حق]] بازگشته است و به [[کجی]] و انحرافگراییده است؛ بنابراین پسر ابی سرح و همه [[قریش]] را رها کن و آزادشان بگذار تا در [[ضلالت]] و [[گمراهی]] بتازند و در [[جدال]] و جدایی از حق [[جولان]] دهند، همانا که امروز، تمام [[عرب]] برای [[نبرد]] با برادرت جمع شدهاند و دست به دست هم دادهاند، هم چنان که در گذشته برای نبرد با [[پیامبر خدا]]{{صل}} جمع شده بودند. آنان حق او را گنشناخته و فضلش را منکر شدند و به [[دشمنی]] و [[خصومت]] مبادرت ورزیدند و برای او [[جنگ]] پیش آوردند و بر ضد او تمام کوشش و همۀ [[استعداد]] خود را به کار گرفتند، و سرانجام لشکرهای [[احزاب]] را به سویش گسیل داشتند. | ||
سپس حضرت در این | سپس حضرت در این نامه قریش را مورد [[نفرین]] قرار داده دربارۀ غارتگری و [[ظلم]] ضحاک در [[حق مردم]] [[حیره]] که عقیل هم در نامهاش یاد کرده بود و همچنین سایر مسائل صحبت میکند<ref>شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۱۱۹.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام علی ج۲ (کتاب)|اصحاب امام علی ج۲]]، ص۱۰۰۶-۱۰۰۷.</ref> | ||
== عقیل و | == عقیل و مذمت معاویه و یارانش == | ||
[[ابن ابی الحدید]] مینویسد: [[عقیل]] پس از [[شهادت امیرمؤمنان]]{{ع}} و در [[روزگار]] [[صلح امام حسن]]{{ع}} روزی بر معاویه وارد شد در حالی که گرد او جمعی از همنشینانش مثل [[عمرو عاص]] و [[ضحاک بن قیس]] و... بودند، عقیل را مورد [[احترام]] برادرت و [[تکریم]] قرار داد و گفت: ای ابا یزید، تو هم | [[ابن ابی الحدید]] مینویسد: [[عقیل]] پس از [[شهادت امیرمؤمنان]]{{ع}} و در [[روزگار]] [[صلح امام حسن]]{{ع}} روزی بر معاویه وارد شد در حالی که گرد او جمعی از همنشینانش مثل [[عمرو عاص]] و [[ضحاک بن قیس]] و... بودند، عقیل را مورد [[احترام]] برادرت و [[تکریم]] قرار داد و گفت: ای ابا یزید، تو هم سپاهیان مرا دیدهای و هم سپاهیان برادرت را؛ حال آنچه را از لشکرگاه ما و برادرت دیدهای، برای ما توصیف کن. | ||
عقیل گفت: به [[خدا]] [[سوگند]]! هنگامی که بر لشکرگاه برادرم علی{{ع}} گذشتم، دیدم شبی چون شب [[رسول خدا]] و روزهایی چون [[روز]] آن حضرت را دارند، با این تفاوت که فقط رسول خدا میان آنان نیست، من کسی جز [[نمازگزار]] ندیدم و آوایی جز بانگ [[تلاوت قرآن]] نشنیدم، اما وقتی به لشکرگاه تو گذشتم گروهی از [[منافقان]] و از آنانی که در لیله [[عقبه]] میخواستند شتر [[پیامبر]]{{صل}} را رم دهند و آن حضرت را هلاک سازند، به استقبالم آمدند و من شب و روزِ آنان را عیناً مانند شب و روز تو و پدرت [[ابوسفیان]] یافتم؛ تنها با این تفاوت که جای ابوسفیان را در میان سپاهیانت خالی دیدم. | عقیل گفت: به [[خدا]] [[سوگند]]! هنگامی که بر لشکرگاه برادرم علی{{ع}} گذشتم، دیدم شبی چون شب [[رسول خدا]] و روزهایی چون [[روز]] آن حضرت را دارند، با این تفاوت که فقط رسول خدا میان آنان نیست، من کسی جز [[نمازگزار]] ندیدم و آوایی جز بانگ [[تلاوت قرآن]] نشنیدم، اما وقتی به لشکرگاه تو گذشتم گروهی از [[منافقان]] و از آنانی که در لیله [[عقبه]] میخواستند شتر [[پیامبر]]{{صل}} را رم دهند و آن حضرت را هلاک سازند، به استقبالم آمدند و من شب و روزِ آنان را عیناً مانند شب و روز تو و پدرت [[ابوسفیان]] یافتم؛ تنها با این تفاوت که جای ابوسفیان را در میان سپاهیانت خالی دیدم. | ||
عقیل پس از بیان این مطالب بلافاصله از معاویه پرسید: کسی که در طرف راست تو نشسته کیست؛ زیرا عقیل | عقیل پس از بیان این مطالب بلافاصله از معاویه پرسید: کسی که در طرف راست تو نشسته کیست؛ زیرا عقیل نابینا بود و آنان را نمیدید و فقط زمزمهای از آنها به گوشش میرسید، معاویه گفت: او عمرو عاص است. عقیل گفت: همان کسی است که چون متولد شد، شش نفر مدعی پدری او شدند تا این که قصاب [[قریش]] (عاص بن وائل) بر دیگران [[پیروز]] شد و او را فرزند خود خواند. | ||
سپس پرسید: دیگری کیست؟ معاویه گفت: ضحاک بن قیس است. عقیل گفت: آری به خدا سوگند، پدرش خوب بهای نطفه بزهای نر را میگرفت. باز پرسید: آن دیگری کیست؟ معاویه گفت: [[ابو موسی اشعری]] است. عقیل گفت: این پسر همان [[زن]] دزد نابکار است. - گویا [[عقیل]] درصدد بود به معاویه بفهماند که نه تنها سپاهیانت، بلکه اطرافیان و [[خواص]] دربارت نیز از افراد [[پست]] و بیاصالت و نانجیب زادهاند که اکنون اطراف تو را احاطه کردهاند-. | سپس پرسید: دیگری کیست؟ معاویه گفت: ضحاک بن قیس است. عقیل گفت: آری به خدا سوگند، پدرش خوب بهای نطفه بزهای نر را میگرفت. باز پرسید: آن دیگری کیست؟ معاویه گفت: [[ابو موسی اشعری]] است. عقیل گفت: این پسر همان [[زن]] دزد نابکار است. - گویا [[عقیل]] درصدد بود به معاویه بفهماند که نه تنها سپاهیانت، بلکه اطرافیان و [[خواص]] دربارت نیز از افراد [[پست]] و بیاصالت و نانجیب زادهاند که اکنون اطراف تو را احاطه کردهاند-. | ||
| خط ۶۱: | خط ۵۹: | ||
چون معاویه دید که عقیل همه اطرافیان و [[نزدیکان]] وی را [[خشمگین]] ساخته است لذا بهتر دانست دربارۀ خود او نیز چیزی بگوید تا [[خشم]] بقیه را فرو بنشاند. از اینرو به عقیل گفت: ای ابا یزید، دربارۀ خود من چه میگویی؟ | چون معاویه دید که عقیل همه اطرافیان و [[نزدیکان]] وی را [[خشمگین]] ساخته است لذا بهتر دانست دربارۀ خود او نیز چیزی بگوید تا [[خشم]] بقیه را فرو بنشاند. از اینرو به عقیل گفت: ای ابا یزید، دربارۀ خود من چه میگویی؟ | ||
عقیل گفت: مرا از این کار معاف دار. گفت: باید بگویی. عقیل گفت: آیا حمامه را میشناسی؟ معاویه گفت: ای | عقیل گفت: مرا از این کار معاف دار. گفت: باید بگویی. عقیل گفت: آیا حمامه را میشناسی؟ معاویه گفت: ای ابو یزید، حمامه کیست؟ عقیل گفت: به تو [[حقیقت]] را خبر دادم و چیزی نگفت و از جا برخاست و بیرون رفت. معاویه از این عمل متعجب شد؛ لذا فردی که با نسب و اقوام گذشته آشنایی داشت را فرا خواند و دربارۀ حمامه از او سؤال کرد. [[مرد]] نسبشناس گفت: اگر پاسخ دهم در امانم؟ معاویه گفت: آری، در امانی! نسبشناس گفت: حمامه مادر بزرگ پدری شماست؛ یعنی مادر [[ابوسفیان]] است که از روسپیها و [[پرچمدار]] [[زمان]] [[جاهلیّت]] و از بدنامترین [[زنان]] [[عرب]] بود. معاویه به اطرافیان خود گفت: "همانا من هم در سابقه و رسوایی با شما مساوی و بلکه بدتر شدم، خشمگین نباشید<ref>شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۱۲۴.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام علی ج۲ (کتاب)|اصحاب امام علی ج۲]]، ص۱۰۰۸-۱۰۰۹.</ref> | ||
نسبشناس گفت: حمامه مادر بزرگ پدری شماست؛ یعنی مادر [[ابوسفیان]] است که از روسپیها و [[پرچمدار]] [[زمان]] [[جاهلیّت]] و از بدنامترین [[زنان]] [[عرب]] بود. معاویه به اطرافیان خود گفت: "همانا من هم در سابقه و | |||
== عقیل و صراحت در جواب معاویه == | == عقیل و صراحت در جواب معاویه == | ||
معاویه در ملاقاتی که با عقیل داشت، پیشاپیش به اطرافیان خود گفت: امروز میخواهم عقیل را دست بیندازم! لذا وقتی عقیل وارد شد معاویه با ورود او گفت: ای [[اهل شام]]، این [[آیه]] را شنیدهاید؟ {{متن قرآن|تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ}}<ref>«توش و توان ابو لهب تباه و او نابود باد» سوره مسد، آیه ۱.</ref>. گفتند: آری! معاویه گفت: این [[ابولهب]] از عموهای عقیل است. عقیل هم بیدرنگ گفت: ای [[مردم]]، شما هم به طور حتم این آیه را شنیدهاید؟ {{متن قرآن|وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ}}<ref>«و (نیز) همسرش در حالی که هیزمکش (دوزخ) است» سوره مسد، آیه ۴.</ref>. گفتند: آری! گفت: این [[زن]] همان [[ام جمیل]] عمۀ معاویه است. | معاویه در ملاقاتی که با عقیل داشت، پیشاپیش به اطرافیان خود گفت: امروز میخواهم عقیل را دست بیندازم! لذا وقتی عقیل وارد شد معاویه با ورود او گفت: ای [[اهل شام]]، این [[آیه]] را شنیدهاید؟ {{متن قرآن|تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ}}<ref>«توش و توان ابو لهب تباه و او نابود باد» سوره مسد، آیه ۱.</ref>. گفتند: آری! معاویه گفت: این [[ابولهب]] از عموهای عقیل است. عقیل هم بیدرنگ گفت: ای [[مردم]]، شما هم به طور حتم این آیه را شنیدهاید؟ {{متن قرآن|وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ}}<ref>«و (نیز) همسرش در حالی که هیزمکش (دوزخ) است» سوره مسد، آیه ۴.</ref>. گفتند: آری! گفت: این [[زن]] همان [[ام جمیل]] عمۀ معاویه است. | ||
معاویه گفت: بگو ببینم، اکنون عمویت کجاست؟ [[عقیل]] گفت: وقتی وارد [[جهنم]] شدی وی را جستوجو کن و او را در حالی خواهی یافت که عمهات ام جمیل را در آغوش گرفته است<ref>ر. ک: شرح ابن ابی الحدید، ج۱۱، ص۲۵۲؛ عقد الفرید، ج۴، ص۵.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام علی ج۲ (کتاب)|اصحاب امام علی]]، | معاویه گفت: بگو ببینم، اکنون عمویت کجاست؟ [[عقیل]] گفت: وقتی وارد [[جهنم]] شدی وی را جستوجو کن و او را در حالی خواهی یافت که عمهات ام جمیل را در آغوش گرفته است<ref>ر. ک: شرح ابن ابی الحدید، ج۱۱، ص۲۵۲؛ عقد الفرید، ج۴، ص۵.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام علی ج۲ (کتاب)|اصحاب امام علی ج۲]]، ص۱۰۱۰.</ref> | ||
== تقاضای خرید | == تقاضای خرید کنیز قیمتی از معاویه == | ||
معاویه در یکی از روزهای ملاقاتش با عقیل گفت: اگر حاجتی داری بگو تا برآورده کنم؟ عقیل گفت: میخواهم کنیزی بخرم، اما به کمتر از چهل هزار درهم نمیفروشند. | معاویه در یکی از روزهای ملاقاتش با عقیل گفت: اگر حاجتی داری بگو تا برآورده کنم؟ عقیل گفت: میخواهم کنیزی بخرم، اما به کمتر از چهل هزار درهم نمیفروشند. | ||
معاویه گفت: آخر تو که | معاویه گفت: آخر تو که نابینا شدهای، دیگر تو را چه [[حاجت]] به چنین کنیزی است؟ تو را کنیزی پنجاه درهمی کفایت میکند. عقیل گفت: میخواهم کنیزم قیمتی باشد تا پسری به [[دنیا]] آورد که هرگاه او را [[خشمگین]] کردی، با [[شمشیر]] گردنت را بزند. معاویه پاسخ داد: دلگیر مشو، خواستم با تو مزاحی بکنم؛ آنگاه دستور داد آن کنیز را برایش خریدند<ref>شرح ابن ابی الحدید، ج۱۱، ص۲۵۱.</ref>. | ||
[[مسلم بن عقیل]] از همین کنیز متولد شده است. وی هنگامی که هیجده ساله شد، نزد معاویه رفت و گفت: زمینی در [[مدینه]] دارم که قیمت آن صد هزار درهم است، میخواهم آن را به شما بفروشم. وی سخن مسلم را پذیرفت و [[پول]] آن را پرداخت کرد و به [[والی مدینه]] نوشت که [[زمین]] را تحویل بگیرد. | [[مسلم بن عقیل]] از همین کنیز متولد شده است. وی هنگامی که هیجده ساله شد، نزد معاویه رفت و گفت: زمینی در [[مدینه]] دارم که قیمت آن صد هزار درهم است، میخواهم آن را به شما بفروشم. وی سخن مسلم را پذیرفت و [[پول]] آن را پرداخت کرد و به [[والی مدینه]] نوشت که [[زمین]] را تحویل بگیرد. | ||
وقتی این خبر به [[امام حسین]]{{ع}} رسید، نامهای برای معاویه ارسال کرد و در آن نوشت که: "[[جوانی]] از ما تو را فریفته و زمینی را که [[ملک]] وی نبوده، به تو فروخته است، پس آنچه به وی دادهای، بگیر و زمین را به ما برگردان" معاویه مسلم را خواست و [[ | وقتی این خبر به [[امام حسین]]{{ع}} رسید، نامهای برای معاویه ارسال کرد و در آن نوشت که: "[[جوانی]] از ما تو را فریفته و زمینی را که [[ملک]] وی نبوده، به تو فروخته است، پس آنچه به وی دادهای، بگیر و زمین را به ما برگردان" معاویه مسلم را خواست و نامه [[حضرت حسین]]{{ع}} را برایش خواند و به او گفت: چیزی که مالک نبودی به ما فروختهای باید پولهای ما را بازگردانی!". | ||
مسلم در برابر درخواست معاویه گفت: جز به گردن زدنت با [[شمشیر]] چارهای نیست! پس امکان ندارد پولها را برگردانم. | مسلم در برابر درخواست معاویه گفت: جز به گردن زدنت با [[شمشیر]] چارهای نیست! پس امکان ندارد پولها را برگردانم. | ||
| خط ۸۲: | خط ۷۹: | ||
معاویه وقتی این سخن را از مسلم شنید، خندید و در حالی که پایش را بر [[زمین]] میکوبید، گفت: پسرم، به [[خدا]] [[سوگند]]، این همان سخنی است که پدرت [[عقیل]] وقتی مادر تو را برایش خریداری کردم به من گفت. | معاویه وقتی این سخن را از مسلم شنید، خندید و در حالی که پایش را بر [[زمین]] میکوبید، گفت: پسرم، به [[خدا]] [[سوگند]]، این همان سخنی است که پدرت [[عقیل]] وقتی مادر تو را برایش خریداری کردم به من گفت. | ||
سپس معاویه نامهای به [[امام حسین]]{{ع}} نوشت که: من زمین را به شما برگرداندم، و پولی را که مسلم گرفته بود به خودش بخشیدم<ref>شرح ابن ابی الحدید، ج۱۱، ص۲۵۲.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام علی ج۲ (کتاب)|اصحاب امام علی]]، | سپس معاویه نامهای به [[امام حسین]]{{ع}} نوشت که: من زمین را به شما برگرداندم، و پولی را که مسلم گرفته بود به خودش بخشیدم<ref>شرح ابن ابی الحدید، ج۱۱، ص۲۵۲.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام علی ج۲ (کتاب)|اصحاب امام علی ج۲]]، ص۱۰۱۰-۱۰۱۱.</ref> | ||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||