جز
جایگزینی متن - 'آشکار' به 'آشکار'
جز (جایگزینی متن - 'بزرگی' به 'بزرگی') |
جز (جایگزینی متن - 'آشکار' به 'آشکار') |
||
| خط ۶۰: | خط ۶۰: | ||
*در یکی از روزها [[رسول گرامی اسلام]]{{صل}} به [[اصحاب]] خود فرمود: "بشارت بر شما که در میان امتم، شخصیتی به نام [[اویس قرنی]] است که در [[روز قیامت]] جمعیتی برابر با [[قبایل]] بزرگ [[ربیعه]] و [[مضر]] را [[شفاعت]] میکند". سپس خطاب به [[عمر]] فرمود: "ای [[عمر]]، اگر روزی موفق به [[دیدار]] او شدی، [[سلام]] مرا به او برسان". | *در یکی از روزها [[رسول گرامی اسلام]]{{صل}} به [[اصحاب]] خود فرمود: "بشارت بر شما که در میان امتم، شخصیتی به نام [[اویس قرنی]] است که در [[روز قیامت]] جمعیتی برابر با [[قبایل]] بزرگ [[ربیعه]] و [[مضر]] را [[شفاعت]] میکند". سپس خطاب به [[عمر]] فرمود: "ای [[عمر]]، اگر روزی موفق به [[دیدار]] او شدی، [[سلام]] مرا به او برسان". | ||
*لذا [[عمر]] همواره مترصد بود او را بیابد و [[پیام]] [[رسول خدا]] را به او رساند، تا این که در مراسم حجی از همراهان خود سراغ او را گرفت ولی کسی نتوانست اویس را معرفی کند، بلکه برخی از [[یاران]] به [[عمر]] گفتند: از [[شأن]] شما دور است که دنبال شخصی مثل اویس بگردی؟ پرسید: مگر او چگونه است؟ گفتند: او متهم است به [[نادانی]] با بچهها [[بازی]] میکند. اما [[عمر]] [[دست]] برنداشت گفت: باشد، این برای من [[دوست]] داشتنیتر است. بالاخره [[عمر]] موفق شد اویس را [[ملاقات]] کند، وقتی او را دید و گفت: [[رسول خدا]] [[سلام]] تو را رسانده و فرموده که تو مثل [[قبیله]] [[ربیعه]] و [[مضر]] را [[شفاعت]] میکنی، اویس به محض شنیدن [[پیام]] [[رسول خدا]]{{صل}} از زبان [[عمر]] بر [[زمین]] افتاد و در مقابل [[خداوند]] [[سجده]] کرد، و سجدهاش بسیار طول کشید و در آن هنگام، لحظهای [[اشک]] چشمانش بند نیامد، ناظران از دیدن این صحنه شگفتزده شدند و [[گمان]] کردند که وی مرده است، لذا او را تکان دادند و صدا زدند و گفتند: ای اویس، ای اویس! این [[خلیفه]] "[[عمر بن خطاب]]" است که بالای سرت [[ایستاده]] و نگران حالت است. | *لذا [[عمر]] همواره مترصد بود او را بیابد و [[پیام]] [[رسول خدا]] را به او رساند، تا این که در مراسم حجی از همراهان خود سراغ او را گرفت ولی کسی نتوانست اویس را معرفی کند، بلکه برخی از [[یاران]] به [[عمر]] گفتند: از [[شأن]] شما دور است که دنبال شخصی مثل اویس بگردی؟ پرسید: مگر او چگونه است؟ گفتند: او متهم است به [[نادانی]] با بچهها [[بازی]] میکند. اما [[عمر]] [[دست]] برنداشت گفت: باشد، این برای من [[دوست]] داشتنیتر است. بالاخره [[عمر]] موفق شد اویس را [[ملاقات]] کند، وقتی او را دید و گفت: [[رسول خدا]] [[سلام]] تو را رسانده و فرموده که تو مثل [[قبیله]] [[ربیعه]] و [[مضر]] را [[شفاعت]] میکنی، اویس به محض شنیدن [[پیام]] [[رسول خدا]]{{صل}} از زبان [[عمر]] بر [[زمین]] افتاد و در مقابل [[خداوند]] [[سجده]] کرد، و سجدهاش بسیار طول کشید و در آن هنگام، لحظهای [[اشک]] چشمانش بند نیامد، ناظران از دیدن این صحنه شگفتزده شدند و [[گمان]] کردند که وی مرده است، لذا او را تکان دادند و صدا زدند و گفتند: ای اویس، ای اویس! این [[خلیفه]] "[[عمر بن خطاب]]" است که بالای سرت [[ایستاده]] و نگران حالت است. | ||
*اویس سر از [[سجده]] برداشت و گفت: ای [[خلیفه]]، آیا به [[راستی]] من شفیع چنین جمعیتی از [[امت]] [[رسول خدا]]{{صل}} خواهم بود؟ [[عمر]] گفت: آری، ای اویس، حال من هم از تو میخواهم که مرا نیز [[شفاعت]] کنی؟ تا آن روز کسی به [[شخصیت]] اویس [[آگاهی]] نداشت و او را به هیچ میگرفتند، اما این [[ملاقات]] و [[پیام]] [[رسول خدا]]{{صل}} باعث شد که [[راز]] اویس فاش شود، و [[معنویت]] بیحسابش بر همگان | *اویس سر از [[سجده]] برداشت و گفت: ای [[خلیفه]]، آیا به [[راستی]] من شفیع چنین جمعیتی از [[امت]] [[رسول خدا]]{{صل}} خواهم بود؟ [[عمر]] گفت: آری، ای اویس، حال من هم از تو میخواهم که مرا نیز [[شفاعت]] کنی؟ تا آن روز کسی به [[شخصیت]] اویس [[آگاهی]] نداشت و او را به هیچ میگرفتند، اما این [[ملاقات]] و [[پیام]] [[رسول خدا]]{{صل}} باعث شد که [[راز]] اویس فاش شود، و [[معنویت]] بیحسابش بر همگان آشکار گردد لذا همه [[مردم]] به سراغ او رفتند و به قصد [[تبرک]]، [[بدن]] او را لمس میکردند. اویس از این وضعیت به شدت محزون شد و به [[عمر]] گفت: ای [[امیرالمؤمنین]]، [[راز]] مرا افشا کردی و باعث هلاکتم شدی. | ||
*وی از آن پس بارها [[ملاقات]] خودش را با [[عمر]] [[نقل]] میکرد (و از این که رازش فاش شده بود، ناراحت بود) تا سرانجام بلندای [[معنویت]] او بیشتر به منصه [[ظهور]] رسید آنجا که در میان [[پیادهنظام]] [[امیرالمؤمنین علی]]{{ع}} در [[صفین]] به [[شهادت]] رسید<ref>رجال کشی، ص۹۸، ش۱۵۶؛ ر.ک: سفینة البحار، ج۱، ص۵۳ در سیر أعلام النبلاء، ج۵، ص۷۰؛ همین داستان را با مقداری تفاوت نقل میکند و مینویسد که: عمر بن خطاب وقتی گروهی از اهل یمن به مدینه آمدند، از آنان پرسید: آیا در میان شما اویس بن عامر است؟ گفتند: آری، تا آنکه اویس را دید، پرسید: آیا تو اویس فرزند عامری؟ گفت: آری، آیا از طایفه مراد و قبیله قرنی؟ گفت: آری - تا آخر حدیث.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام علی ج۱ (کتاب)|اصحاب امام علی]]، ج۱، ص۲۱۸-۲۱۹.</ref> | *وی از آن پس بارها [[ملاقات]] خودش را با [[عمر]] [[نقل]] میکرد (و از این که رازش فاش شده بود، ناراحت بود) تا سرانجام بلندای [[معنویت]] او بیشتر به منصه [[ظهور]] رسید آنجا که در میان [[پیادهنظام]] [[امیرالمؤمنین علی]]{{ع}} در [[صفین]] به [[شهادت]] رسید<ref>رجال کشی، ص۹۸، ش۱۵۶؛ ر.ک: سفینة البحار، ج۱، ص۵۳ در سیر أعلام النبلاء، ج۵، ص۷۰؛ همین داستان را با مقداری تفاوت نقل میکند و مینویسد که: عمر بن خطاب وقتی گروهی از اهل یمن به مدینه آمدند، از آنان پرسید: آیا در میان شما اویس بن عامر است؟ گفتند: آری، تا آنکه اویس را دید، پرسید: آیا تو اویس فرزند عامری؟ گفت: آری، آیا از طایفه مراد و قبیله قرنی؟ گفت: آری - تا آخر حدیث.</ref>.<ref>[[سید اصغر ناظمزاده|ناظمزاده، سید اصغر]]، [[اصحاب امام علی ج۱ (کتاب)|اصحاب امام علی]]، ج۱، ص۲۱۸-۲۱۹.</ref> | ||