اسم اعظم

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط Wasity (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۷، ساعت ۱۴:۳۵ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

اسم اعظم به معنای: نیرویی الهی است که جایگاهی بلندتر از ملائکه دارد و تسدید کننده انبیا و اولیای الهی است.

در این باره، تعدادی از پرسش‌های عمومی و مصداقی مرتبط، وجود دارند که در مدخل اسم اعظم (پرسش) قابل دسترسی هستند.

اسم اعظم چیست؟

برخورداران از اسم اعظم

در روایات یکی از ویژگیهای پیامبر و آل مطهرش (ع) بهره مندی کامل¬تر از اسم اعظم الهی بیان گردیده شده است. روایات در این نکته مشترکند که اسم اعظم پروردگار شامل هفتاد و سه حرف می‏باشد و در این مطلب مشترکند که نصیب خاتم المرسلین و خاندان ایشان کامل تر از سایر انبیاء و اوصیاء آنهاست یعنی بهره مندی از هفتاد و دو حرف، به ایشان عطا شده است. در احادیث، اعمال و رفتار خارق العادهٔ عیسی بن مریم که قرآن به آن اشاره دارد و همچنین واکنش آصف به درخواست سلیمان برای احضار تحت بلقیس ثمره و نتیجهٔ عطا شدن اسم اعظم به ایشان دانسته شده است. اسم اعظمی که در اختیار هر یک از انبیاء الهی بوده مناسب با مقتضای زمان و نیاز مردم، و وظایف و رسالتشان به ایشان تعلق می‏گرفته و هر اسمی اثر و نتایجی مخصوص به خود داشته که مناسب با شرائط هر پیامبری در اختیار او قرار می‏گرفته است.

جایگاه اسم اعظم

مطابق ادبیات روایاتِ اسم اعظم، دو جایگاه برای اسم اعظم تصویر شده است. اوّل: جایگاه علم الغیب که دست رسی به آن تنها خاص پروردگار است و به جز خداوند عزوجل، کسی دیگر امکان ره یافت به آن را ندارد. دوم: جایگاه علم الکتاب است که منشأ قدرت و علم گستردهٔ ائمه (ع)، امکان دست رسی ایشان به این جایگاه و بلکه إشراف به آن بیان شده است.

علم الکتاب و اسم اعظم

رابطهٔ علم الکتاب با اسم اعظم با توجه به داستان وصی سلیمان و توصیف قرآن دربارهٔ او، به علاوهٔ تبیین روایات از چگونگی امکان حاضر نمودن تخت، روشن می‏گردد.

قرآن کریم در آیهٔ چهلم سورهٔ نمل پس از ذکر داستانِ هدهد و سلیمان و آگاه شدن وی از گروهی از انسانها که به عبادت خورشید می‏پرداختند، به تدابیر سلیمان برای نشان دادن حقایق به آنها و رها نمودنشان از شرک نیز اشاره می‏نماید، از جمله سلیمان درخواست حاضر نمودن تخت سرپرست این قوم را از نزدیکان و خواص خود نمود تا قبل از حضور ملکهٔ بلقیس، با این کار اسباب اندیشه و هدایت وی را ایجاد نماید.

قرآن کریم فردی که اینگونه توصیف نموده، {الذی عنده علم من الکتاب} را تحقق بخش این درخواست سلیمان آن هم در زمانی بسیار کوتاه و به شکلی خیره کننده معرفی می‏نماید. قرآن منشأ چنین کار و قدرتی را آگاهی داشتن او از بخشی از علم کتاب دانسته است. از جانب دیگر روایات با ارتباط دادن دانایی نسبت به علم کتاب و اسم اعظم و تطابق این دو، تصریح دارند که بهرهٔ چنین شخصی از اسم اعظم الهی - آن هم یکی از هفتاد و سه حرف آن - زمینهٔ قدرت تحقق چنین عملی را برای وی فراهم نمود. حضرت امام جعفر صادق (ع) برای بیان عظمت علم الکتاب با استنادِ به آیهٔ {قال الذی عنده علم من الکتاب} به سَدیر می‏فرماید: آیا می‏دانی چه مقدار از علم الکتاب در اختیار وی بود که چنین کاری را توانست انجام بدهد؟ سدیر از حضرت (ع) درخواست پاسخ این مطلب را می‏نماید و ایشان می‏فرماید: به مقدار قطره ای از آب دریا (دریای اخضر)، سپس حضرت برای تذکر به کوچک نشمردن این علم از او سؤال می نماید این قطره آب در برابر علم الکتاب چقدر است؟ سدیر آن را بسیار ناچیز می‏داند امّا حضرت به او توجّه می-دهد که این علم الهی در برابر علوم عادی بسیار پرعظمت است، فقال یا سدیر ما اکثر هذا اِن ینسبه الله عزوجل الی العلم الذی اخبرک به. در این روایت به مقدار و ثمرهٔ علم الکتاب اشاره و تصریح شده است که آصف با توجه به آگاهی از بخش کوچکی از علم الکتاب توانست چه توانایی را از خود نشان دهد. در روایات دیگر این توانایی آصف صراحتاً به بهره مندی او از یک حرف از اسم اعظم نسبت داده شده است. جابر از امام باقر (ع) نقل می‏کند: ایشان پس از اشاره به اسم اعظم و تشکیل آن از هفتاد و سه حرف فرمودند: و انما کان عند آصف منها حرف واحد فتکلم به فخسف بالارض ما بینه و بین سریر بلقیس حتی تناول السدیر بیده ثم عادت الارض کما کانت اسرع من طرفة عین. همانا نزد آصف از اسم اعظم تنها یک حرف بود پس زبان به آن گشود و زمین ما بین خود و تخت بلقیس را شکافت تا با سدیر خود تخت را به چنگ کشید سپس زمین بسته شد و این در کمتر از یک چشم بهم زدن بود. تلفیق و جمع بندی میان آیات و روایات در این زمینه، نشان می‏دهد میان اسم اعظم و علم الکتاب یک رابطهٔ عمیقی وجود دارد و به تعبیری آنچه در قرآن از آن تعبیر شده به {علم من الکتاب} در روایات از آن به بخشی از اسم اعظم الهی تعبیر شده است.

مراد از حروف اسم اعظم

همانگونه که گفته شد در روایات اسم اعظم الهی یک اصل و عنوانی دانسته شده که شامل امور و به تعبیر روایات حروف متعددی است. از برخی روایات بدست می‏آید که هر یک از آن حروف نیز دایره وسیعی از علم و آگاهی را در بر می‏گیرد و دارای مدارج و مراحل صعودی متعددی می‏باشند. علی بن محمد نوفلی از ابوالحسن صاحب العسکر (امام هادی (ع)) نقل می‏کند: اسم الله الاعظم ثلاثة و سبعون حرفاً. در این روایت و روایات مشابه، اسم اعظم که همواره هم به صورت مفرد به کار رفته شامل و دربرگیرندهٔ بیش از هفتاد حرف شمرده شده است، گرچه حقیقت این اسم و حروف آن حقیقتاً بر ما پوشیده است اما از ظاهر سخنان آگاهان به آن حقایق می‏توان استفاده نمود مجموعهٔ این حروف تشکیل دهندهٔ اسم اعظم هستند. لذا نباید تصور نمود مراد از اسم اعظم، صرفاً لفظ و یا یک کلمه ای همانند سایر کلمات رایج میان ما می باشد بلکه مراد حقیقت عظیمی است که حقایق متعددی را در بر می‏گیرد و یا به تعبیری واقعیتهای متعددی تشکیل دهندهٔ اسم اعظم الهی هستند. توصیفات اسم اعظم که غالباً در ادعیه و مناجات ائمه اطهار (ع) بیان شده شهادت بر این امر می‏دهد. به عنوان نمونه اسم اعظم را نه صرفاً محیط بر آسمانها و زمین بلکه محیط بر ملکوت آسمانها و زمین دانسته شده است. و اسئلک … بالاسم الاعظم الاعظم الاعظم الذی هو محیط بملکوت السماوات و الارض. درخواست می کنم خدایا با نام بزرگ تو همان نامی که محیط به ملکوت آسمانها و زمین است. و یا کوچک ترین حرف آن اسم، بزرگ تر از آسمانها و زمینها و کوهها و همهٔ مخلوقات الهی بیان شده است. و اسألک باسمک العظیم الذی اصغر منه اعظم من السماوات و الأرضین و الجبال و کل شیء خلقته. می خوانم تو را با نام بزرگت که کوچک ترین از آن برتر از آسمانها و زمین ها و کوه ها است و هر آنچه تو خلق کرده ای. از ویژگیهای دیگر اسم اعظم حتمیت اجابت خواسته ای است که به همراه آن خوانده شود. و اسألک باسمک الاعظم الاعظم الذی اذا سئلت به کان حقا علیک ان تجیب. زنده نمودن اموات و شفاء دادن اکمه و ابرص توسط عیسی بن مریم (ع) به وسیلهٔ دو حرف از هفتاد و سه حروف اسم اعظم دانسته شده است. به عیسی دو حرف داده بودند که با آن مردگان را زنده می کرد و کور و برصی را شفاء می داد. و طبق روایات، سلیمان با وجود علم و مُلک بزرگ و پرعظمتش تنها یک حرف از اسم اعظم را در اختیار داشت. آنچه به سلیمان داده بودند(از امور عجیب) همانانزد سلیمان یک حرف از اسم اعظم وجود داشت. رابطهٔ اسم اعظم با اسماء حسنی الهی با برتری اسم اعظم بر سایر اسماء حسنای الهی تبیین شده است. و باسمائک الحسنی کلها حتی انتهی الی اسمک العظیم الاعظم الذی فضلته علی جمیع أسمائک، اسئلک به اسألک به ان تصلی علی محمد و آله. وبه تمام نام های زیبا و نیکویت تا منتهی به اسم عظیم بزرگ تر تو می شود مسئلت می کنم همان اسمی که فضیلت دادی به آن بر همهٔ اسم هایت، می خوانم تو را به آن که بر محمد و آلش درود بفرستی. به پیامبر اکرم و ائمه اطهار (ع) هفتاد و دو حرف از اسم اعظم عطا گردیده است. و ایشان برخوردار کامل از علم الکتاب طبق آیهٔ قرآن و روایات بیان شده اند.

اسم اعظم، قرآن، کتاب مبین

با توجه به ویژگیهای برجسته و گسترده ای که برای اسم اعظم در کلمات معصومین (ع) نقل شد و با ملاحظهٔ ارتباط علم الکتاب با اسم اعظم که از تلفیق و ارتباط روایات بدست آمد، این ادعا که کتابی که در آیات قرآن با {علم من الکتاب} ویا {علم الکتاب} معرفی شده است، علم ما کان و ما یکون را در برداشته باشد ادعای گزافی نخواهد بود بلکه پشتوانه ای از آیات قرآن بر عظمت و گستردگی فوق العادهٔ علم الکتاب دلالت می نماید. امام باقر (ع) با توجه به همین حقایق قرآنی، و پیوند علم الکتاب با کتاب مبین که در آیاتی دیگر بیان شده، پاسخ سؤال هشام بن عبدالملک را بیان می‏نماید. وقتی هشام با کنایه به حضرت عرض می‏کند: علی (ع) ادعای علم غیب می‏نمود در حالی که خداوند احدی را بر آن آگاه نشناخته؟ به چه دلیل او چنین ادعائی داشت؟ حضرت با استشهاد به چند آیهٔ قرآن و کنار هم قرار دادن آن وجود چنین آگاهی را برای پیامبر (ص) اثبات و سپس علم امام علی (ع) را مستند به علم پیامبر می‏نماید. واضح است که مراد از فراگیری این علم گسترده، ظاهر قرآن نمی‏باشد لذا در ادامه حدیث حضرت امام باقر (ع) اشاره به بحث تأویل قرآن و بهره مندی کامل و تمام امیرالمؤمنین (ع) از آن می نماید. و همچنان که در بخش قرآن بیان شده است، از روایات وخود آیات قرآن ارتباط قرآن کریم با کتاب مبین دانسته می‏شود و به تعبیری باید کتاب مبین را تأویل وحقیقتِ آسمانی و ملکوتی قرآن کریم دانست که حضرت رسول و امیرالمؤمنین (ع) با توجه به آگاهی از آن، از علم غیب و پنهان مطلع بوده اند، و این خود موجب پیوند میان کتاب مبین و یا تأویل قرآن با علم الکتاب می‏باشد، یعنی مراد از کتاب در آیهٔ {علم الکتاب} با توجه به ویژگیهای عظیم آن و کتاب مبین که خداوند آن را دربرگیرندهٔ کلُّ شیءٍ می‏داند یک امر است و هر دو تعبیر اشاره به یک حقیقت دارند. و پیوند کتاب مبین و اسم اعظم با توجه به کمیت متفاوت بهره مندی انبیاء از اسم اعظم، مورد تایید قرار می گیرد، همچنان که روایات با کنار هم گزاردن توصیفات مطرح شده در قرآن، از تورات وانجیل و آیات قرآن به کامل بودن قرآن اشاره و آنرا از جهت علم و معرفت بسیار برتر از دیگر کتب آسمانی دانسته تا حدی که قرآن را به فراگیری همه چیز توصیف نموده اند، در حالی توصیف خداوند از سایر کتب به بهره داشتن از بخش و برخی از علم می باشد. قال الله لموسی {و کتبنا له فی الالواح من کل شیء} فعلمنا ان لم یکتبه لموسی الشیء کله و قال الله لعیسی {لیبین لهم الذی یختلفون فیه} و قال الله لمحمد (ع) {و جئنا بک شهیداً علی هولاء و نزلناه علیک الکتاب تبیاناً لکل شیء} خداوند دربارهٔ موسی گفت: و در الواح [تورات‏] براى او در هر موردى پندى، و براى هر چیزى تفصیلى نگاشتیم، پس فهمیدیم که برای موسی همه چیز را ننگاشته است، وبرای عیسی گفت: تا [خدا] آنچه را در [مورد] آن اختلاف دارند، براى آنان توضیح دهد، ودربارهٔ محمد فرمود: و تو را گواه بر آنان قرار مى‏دهیم! و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز، و مایه هدایت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است. از جانب دیگر دربارهٔ اسم اعظم و بهرهٔ انبیاء از آن از امام صادق (ع) روایت شده: ان عیسی بن مریم اعطی حرفین کان یعمل بهما و اعطی موسی اربعة احرف و اعطی ابراهیم ثمانیة احرف و اعطی نوح خمسة و عشرین حرفاً و ان الله تعالی جمع ذلک کله لمحمد (ص) و ان اسم الله الاعظم ثلاثة و سبعون حرفا اعطی محمد (ص) اثنین و سبعین حرفا و حجب عنه حرف واحد. همانا عیسی به دو حرف عطا شده بود که با آن دو عمل می کرد، وبه موسی چهار حرف و به ابراهیم هشت حرف و به نوح 25 حرف وهمانا خداوند متعال برای محمد تمام آن حروف را جمع کرد و اسم اعظم 73 حرف است که به محمد (ص) 72 حرفش عطا شده و تنها یک حرف از او پوشانده شده است. میزان هم پوشی آگاهی و معرفت بخشی میان اسم اعظم و کتاب مبین بیان شد، اما در وجه تمایز این دو طبق روایات می توان گفت اسم اعظم آگاهی داشتنِ بر روابط موجودات و حوادث می باشد که به مرحله ای بالاتر از آکاهی از اشیاء به آگاهی از روابط وعلل و اسباب آن نیز اشاره دارد، که علم به آن به معنای تسط بر تغییر و یا ایجاد امر و چیزی می باشد لذاست که در روایات این آگاهی را سبب اجابت حتمی خواستهٔ عارف به آن دانسته اند، اما کتاب مبین آگاهی یافتن از جریانها وحوادث بدون اشاره به امکان تصرف و تحول درآن می باشد، به تعبییر دیگر برخورداری از کتاب مبین صرف آگاهی است بدون اختیار و تسلطی بر دگرگونی و جابجایی آنها، البته این آگاهی بسیار پر عظمت و خاص می باشد. شاید علت جدا بیان شدن این دو نیز همین باشد.

دیدگاه علامه طباطبائی و تحلیل آن

در میان مفسران گرانقدر قرآن علامه تبیینی مفصل از اسم اعظم در ذیل آیات اسماء الحسنی ارائه داده، که با اشاره به آن به تحلیل و استفاده های از کلام علامه پرداخته خواهد شد.

اسم اعظم لفظ نیست!

علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه معتقد است اسم اعظم ازقبیل الفاظ و یا مفاهیمی که الفاظ بر آنها دلالت می کنند نیست. و اعتقاد به اینکه اسم اعظم ترکیبی از حروف لفظی باشد سخن صحیحی نیست. وی معتقد است که تعبیر«حرف» و «حروف» در روایاتی که به تبیین اسم اعظم الهی پرداخته اند، از باب سخن گفتن با زبان مردم است، مردمی که معهود در ذهنشان از اسم، اسم لفظی و مرکب از حروف ملفوظ می باشد. و در صورت پذیرفتن وجود چنین اسمی باید گفت: اگر واقعا چنین اسمی باشد و چنین آثاری در آن باشد (که در هر چیز تصرف دارد) لا بد، حقیقت اسم خارجی است، که مفهوم لفظ به نوعی با آن منطبق می‏شود وی رابطه میان اسم و آن حقیقت را اینگونه بیان می نماید: آن اسم حقیقتی است که اسم لفظی اسم آن اسم است.

اسم و حقیقت آن

وی پس از بیان اینکه الفاظ کاری جز دلالت بر معنا و انکشاف آن را ندارند، معتقد است در مورد رابطهٔ میان اسم و همچنین صفت و حقیقت آن باید گفت: حقیقت صفت و اسم آن چیزی است که لفظ صفت و اسم، آن حقیقت را کشف می‏کند. به عنوان نمونه، حقیقت حیات در خدای تعالی و آن چیزی که لفظ حیات دلالت بر آن دارد، صفتی است الهی که عین ذات او است، و حقیقت ذاتی که حیات عین او است اسم الهی است، و به این نظر حی و حیات هر دو اسم برای اسم و صفت می‏شوند. مرحوم علامه برای تبیین مبانی این دیدگاه و بیان روشن تر از اسم اعظم می نویسد: انتساب ما به خدای تعالی بواسطهٔ اسماء او است، و انتساب ما به اسمای او بواسطهٔ آثاری است که از اسمای او در سراسر عالمِ خود مشاهده می کنیم. و بصورت کلی وسیلهٔ ارتباط جهات خلقت و خصوصیات موجود در اشیاء با ذات متعالی پروردگار همانا صفات کریمهٔ او است. سپس وی به سعه وضیق بودن اسماء اشاره می نماید وآن را در ازای عمومیت و خصوصیت مفاهیم آن اسماء می-داند، مثلا وقتی علم، قدرت، حیات، عفو و مغفرت و امثال آنها را در مجموع ملاحظه کنیم همه در تحت یک اسم اعم که همان رحمت شامله است قرار می‏گیرد. به عبارتی این عام و خاص بودن آثار نیز از ناحیه عام و خاص بودن حقایقی است که آثار مذکور کشف از آن می-کند.

اسماء حسنی و اسم اعظم

پس از این مقدمات که بصورت بسیار فشرده ذکر شد، مرحوم علامه به تبیین اسم اعظم می پردازند و با تشبیه اسماء حسنی الهی از جهتی به هرمی که در پایین آن چند اسمی است که دربالای هر اسمی اسم دیگری است که از آن وسیع تر و عمومی تراست تا اینکه به برترین و بزرگترین اسم های خداوند که که به تنهایی تمامی حقائق اسماء را شامل است، و حقایق مختلف همگی در تحت آن قرار دارد منتهی می شود، می نویسد: این اسم همان اسمی است که آنرا اسم اعظم می نامیم. و در بیان رابطهٔ مقدمات مذکور و اسم اعظم می گوید: معلوم است که اسم هر قدر عمومی‏تر باشد آثارش در عالم وسیع‏تر و برکات نازله از ناحیهٔ آن‏ بزرگتر و تمام است، برای اینکه گفتیم آثار، همه از اسماء است، پس عمومیت و خصوصیتى که در اسماء است بعینه در مقابلش در آثارش می باشد، بنا بر این، اسم اعظم آن اسمی خواهد بود که تمامى آثار منتهى به آن می شود، و هر امری در برابرش خاضع می گردد. با بیانی که مرحوم علامه از اسم اعظم داشتند می توان نتیجه گرفت که:

اشاره به بهره مند ی از هفتاد و دو حرف از هفتاد و سه حرف اسم اعظم در واقع بیانی عمومی و جامع از برخوداری های الهی و معنوی و به تعبیر دیگر میزان ولایت الهی پیامبر و امام می باشد که مجاری این علم و دارای ها، توسط روایات دیگر بیان شده است به عنوان نمونه هدایت الهی که پیامبر دریافت کننده آن بوده و امام حامل معنی هدایت و نشان دهندهٔ لفظ هادی پروردگارسبحان است از مجرای پیامبر و توسط شخص حضرت نه بی واسطه و یا وسائط دیگر در اختیار امام قرار گرفته است، البته اسم هادی معنا و مفهوم عامی دارد که مقصود از هدایت دریافتی از طریق پیامبر همان هدایت تشریعی و قوانین و حلال و حرام خداوندی است؛ وهمچنین درهر یک از حروفِ اسم اعظم همین برنامه، و مصادر و مجاری تحقق آن اسماء در امام وجود دارد.
لذا است که مرحوم علامه در ذیل روایتِ معاویة بن عمار از امام صادق (ع) در ذیل جملهٔ " وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعُوهُ بِها" که امام می فرماید: مائیم به خدا سوگند آن اسماء حسنی که خداوند عمل بندگان را جز با معرفت ما قبول نمی‏کند.

واین روایت دلالت بر رابطهٔ امام با اسم اعظم می نماید، می نویسد: در این روایت،" اسم" به معنای چیزی که دلالت بر چیزی کند گرفته شده، چه اینکه لفظ باشد و چه نباشد، و بنا بر این معنا، انبیاء و اوصیاء (ع) اسماء خدا خواهند بود چون دلالت بر خدا می‏کنند و وسائطی هستند بین او و بین خلقش، و چون آن حضرات در عبودیت به پایه‏ای هستند که جز خدا چیز دیگری ندارند، پس نشان دهنده اسماء خدا و صفات او هم ایشانند.

امام نماینگر اسماء الهی

نشانگر بودن امام از اسماء الله الحسنی که در روایات دیگر به برخورداری از حروف اسم اعظم تعبیر شده بیانی کلی و تبیینی جامع از مقام امام است که برخی از این نشان ها و تحقق اسماء طبق روایات با ابزار و وسائط خاص خود تجلی می یابند. و اینکه ائمه اطهار خود را باب الله می دانند و جریان فیض الهی در جنبه های مختلف آنرا به خود منتسب می-کنند با توجه به این روایات قابل ملاحظه هستند که خداوند، پیامبر و ائمه را تجلی گاه اسماء خود دانسته است، اسمائی که واسطه‏هایی برای ظهور اعیان موجودات و حدوث حوادث بی شمار در آنها هستند. اسماء الهی که تاثیرشان بخاطرحقایق‏شان است، نه به الفاظشان، و معنای این تاثیر آن است که خدای تعالی که پدید آورندهٔ هر چیزی است، هر چیزی را به یکی از صفات کریمه‏اش که مناسب آن چیز است و در قالب اسمی است، ایجاد می کند، نه اینکه لفظ خشک و خالی اسم و یا معنای مفهوم از آن و یا حقیقت دیگری غیر از ذات متعالی خدا چنین تاثیری داشته باشد. پس وقتی پیامبر و امام تجلّی اسم های الهی شدند الفاظ و دعای ایشان برای تحقق امری درعالم، بیانگر جلوهٔ تحقق آن اسماء برای خود یعنی عبودیت و سرسپردگی کامل به خدا می باشد، چرا که اتصال به حقیقت اسم که گفته شد اساس امر می باشد در روح و ضمیر معصوم توسط خود خداوند تجلی یافته است، و این تجلی و انعکاس طبق بیان روایات در پیامبر اکرم و در ائمه اطهار (ع) در نهایت حد و درجه خود بیان شده است. علامه دراین زمینه معتقد است: اینکه در روایت دارد" خداوند اسمی از اسماء خود و یا چیزی از اسم اعظم خود را به پیغمبری از پیغمبران آموخته" معنایش این است که راه انقطاع وی را بسوی خود به وی آموخته، و اینطور یاد داده که اسمی از اسماء خود را در دعا و مسئلت او به زبانش جاری ساخته است.

پس اگر واقعا آن پیغمبر دعا و الفاظی داشته و الفاظش معنایی را می‏رسانده، باز هم تاثیر آن دعا از این باب است که الفاظ و معانی وسائل و اسبابی هستند که حقایق را به نحوی حفظ میکنند.

ذکر این نکته نیز لازم است که از نظر علامه طباطبائی (قدس الله نفسه)، تجلی بودن ائمه از اسماء الهی به آگاهی و علم ایشان وابسته است چرا که ایشان شناخت رابطهٔ میان اسم و آثار آن را ازسویی و معرفت به انقطاع از غیر خدا را ازسوی دیگر سبب عدم مردود شدن خواستهٔ فرد آگاهِ از اسم اعظم می داند. وی در ذیل آیهٔ چهلم سورهٔ نمل که به داستان وصی سلیمان می پردازد و روایات و برخی مفسرین کار فوق العاده آصف را به علت آگاهی از اسم اعظم دانسته¬اند می نویسد: آن شخص علم و ارتباطی با خدا داشته، که هر وقت از پروردگارش چیزی می‏خواسته و حاجتش را به درگاه او می‏برده خدا از اجابتش تخلف نمی کرده است. و به عبارت دیگر، هر وقت چیزی را می‏خواسته خدا هم آن را می‏خواسته است. البته ایشان توضیح می دهند که علم مذکور از سنخ علوم فکری و اکتسابی و تعلم بردار نبوده است. پس از منظر علامه آنچه باعث می شود شخصیتی مثل آصف تخت ملکهٔ بلقیس را در کمتر از چشم بهم زدنی در محضر سلیمان حاضر کند علم اوست، علمی که از نوعِ علوم اکتسابی وتعلیمی وآکادمیک نیست، بلکه شناختی است که از ناحیهٔ علام الغیوب بهرهٔ خواص از انسانها می شود {و علمناه من لدنا علما} از این رو جاری ساختن اسم اعظم از هر زبانی تاثیری همانند عمل آصف را نخواهد داشت چرا که تحقق چنین امری بشرط نوعی از معرفت و شناخت ویژه به خدا است. به فرمایش صاحب المیزان، صرف اسم لفظی از نظر خصوص لفظ آن، چیزی جز مجموعه‏ای از صوت‏های شنیدنی نیست، و شنیدنی‏ها از کیفیات عرضیه‏ای هستند که اگر از جهت معنای متصورش اعتبار شود، صورتی است ذهنی که فی نفسه هیچ اثری در هیچ موجودی ندارند. و اینکه در روایت دارد" خداوند اسمی از اسماء خود و یا چیزی از اسم اعظم خود را به پیغمبری از پیغمبران آموخته" معنایش این است که راه انقطاع وی را بسوی خود به وی آموخته، و اینطور یاد داده که اسمی از اسماء خود را در دعا و مسئلت او به زبانش جاری ساخته است.

پس اگر واقعا آن پیغمبر دعا و الفاظی داشته و الفاظش معنایی را می‏رسانده، باز هم تاثیر آن دعا از این باب است که الفاظ و معانی وسائل و اسبابی هستند که حقایق را به نحوی حفظ می‏کنند.

بی شک علم عالم به "الکتاب" که قرآن او را در عصر پیامبر معرفی می کند و مصداق آنرا روایات نبوی و سایر روایات و کلمات، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب ((ع)) بیان می کنند اقیانوسی از حقایق و توانایی ها است که تعبیر هفتاد و دو حرف از هفتاد و سه حرف عظمت و وسعت آن دانش را و قرب چنین شخصیتی را به پروردگارِ معلّم این دانش، به نمایش می گذارد. به تعبیر دیگر روح وقلب امیرالمؤمنین مملو از دانایی و شناخت نسبت به صفات الهی است صفاتی که هر کدام ایجاد¬گر امور و اشیاء مرتبط با آن اسم و صفت هستند. تعبیر به {أَیدَهُمْ بِروح القدس فَبِهِ عَرَفُوا الْأَشْیاءَ} در رابطه با روح القدس که شناخت بوسیلهٔ آن محقق می شود، نشانگر آن است که این ارتباط ارتباط روحی و شناخت ومعرفت نسبت به اشیاء و ارتباط آن با خداوند است. ملاصالح مازندرانی در ذیل این جمله "لم یکن مع أحد ممن مضی غیر محمد " از روایت روح القدس مینویسد: لان کل من کان معه هذا الخلق کان عالما بجمیع الاشیاء و لم یکن غیر محمد (ص) من الانبیاء السابقین عالما بجمیعها. مرحوم علامه روایت علی بن ابی حمزه از ابراهیم بن عمر در کتاب شریف کافی را دلیل بر دیدگاه خود نسبت به اسم اعظم می داند و در موردِ روایات هفتاد و سه حرف بودن اسم اعظم معتقد است خود این روایات دلالت بر این دارند که مراد از اسم اعظم الفاظ نیست زیرا این روایات اسم را در عین اینکه یکی معرفی کرده می گوید خداوند حروف آن را تجزیه کرده و به هر پیغمبری چند حرف داده است، و اگر از قبیل اسماء لفظیه بود و مجموع حروفش یک معنا را می‏رساند دیگر معنا نداشت که چند حرف آن نافع و مفید به حال پیغمبری باشد. اگر یکی از ما از علم اسماء و علم روابطی که بین آنها و موجودات عالم است و اقتضائاتی که مفردات آن اسما و مؤلفات آنها دارد بهره‏ای داشته باشد سر از نظام خلقت و آنچه جاری شده و می‏شود، در خواهد آورد، و به قوانین کلی‏ای اطلاع پیدا خواهد کرد که بر جزئیاتی که یکی پس از دیگری واقع می شوند منطبق می‏گردد. در دعای سمات که به مسئله اسماء الهی پرداخته در فقرات ابتدائی آن می خوانیم: اللهم إنی أسألک باسمک العظیم الأعظم الأعز الأجل الأکرم الذی إذا دعیت به على مغالق أبواب السماء للفتح بالرحمة انفتحت و إذا دعیت به على مضایق أبواب الأرض للفرج بالرحمة انفرجت و إذا دعیت به على العسر للیسر تیسرت و إذا دعیت به على الأموات للنشور انتشرت و إذا دعیت به على کشف البأساء و الضراء انکشفت. موضوع ارتباط اسم اعظم و تاثیر آن درحوادث عالم، آن هم در سطحی فراتر از امور جزئی دراین روایت به نمایش در آمده است، و با توجه به اینکه تمام این امور به امرالهی است مشخص می شود که مقصود اسامی تجلی¬گر این امورند که همهٔ آنها را با اسم اعظم می خوانیم.

رؤیت ملکوت و اسم اعظم

روایات شریفی که از رؤیت ملکوت آسمانها و زمین توسط امام سخن می گویند را لازم است در مسئلهٔ اسم اعظم مطرح نمود. روایاتِ رویت ملکوت توسط امام، که در ذیلِ آیات داستان ابراهیم ورویت ملکوت توسط او مطرح شده، به تبیین مراد از رویت و تفسیر آن پرداخته است و بیان نموده که مقصود از رویت مشاهدهٔ عاملان و کارگزان الهی در آسمانها و زمین و دیدن حقیقت زمین و آسمان و ساکنان پیدا و پنهان آن می باشد، که بیانی دیگر از فهم و مشاهدهٔ رابطهٔ مخلوقات الهی و علل و اسباب آن و کارفرمایان تجلی حوادث می باشد. هشام از امام صادق (ع) نقل می کند که در ذیل آیهٔ {وکذلِک نُرِی ابراهیم مَلَکوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیکونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ} امام (ع) فرمود: کشِطَ لَهُ عَنِ الْأَرْضِ وَ مَنْ عَلَیهَا وَ عَنِ السَّمَاءِ وَ مَا فِیهَا وَ الْمَلَک الَّذِی یحْمِلُهَا وَ الْعَرْشِ وَ مَنْ عَلَیهِ. مرحوم مجلسی در توضیح لفظ کشط مینویسد: «الکشط رفعک الشی‏ء بعد الشی‏ء قد غشاه و کشط الجل عن الفرس کشفه. تعبیر کشف به جای کشط در برخی روایات هم می تواند به فهم معنای کشط کمک کند.» صاحب مفاتیح الغیب با لحاظ تعبیر «کذلک» در ابتدای آیه، باپیوند معنائی آن به آیهٔ قبل، معتقد است لفظ «کذلک» اشاره به لزوم انقطاع از غیر خدا برای رویت حقایق عالم می باشد مرحوم علامه با توجه به آیهٔ شریفۀ{إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیئاً أَنْ یقُولَ لَهُ کنْ فَیکونُ، فَسُبْحانَ الَّذِی بِیدِهِ مَلَکوتُ کلِّ شَی‏ءٍ} معتقد است که ملکوت هر چیزی، همان کلمه" کن" است که خدای سبحان می گوید، و گفتن او عین فعل و ایجاد او است، و نتیجه گرفته که ملکوت همان وجود اشیاء است، از جهت انتسابی که به خدای سبحان داشته و قیامی که به ذات او دارند، که هدایتگر انسان به توحید است. و در جمله {وَ کذلِک نُرِی ابراهیم مَلَکوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...} منظور از نشان دادن ملکوت آسمان و زمین، به خاطر آن است که خداوند خود را به ابراهیم نشان دهد منتهی از طریق مشاهده اشیاء، و از جهت استنادی که اشیاء به وی دارند. در حدیثی که از پیامبر اعظم ((ع) واله) نقل شده این رویت به هفت آسمان و هفت زمین تعمیم یافته است. و در روایت امام باقر (ع) محدودهٔ رویت با بیان حَتَّی رَأَی الْعَرْشَ وَ مَنْ عَلَیهِ ذکر شده است. کلام امیرالمؤمنین ((ع)) به پیوند این رویت و آگاهی از گذشته و آینده اشاره ای دارد، مفضل از امام صادق (ع) نقل میکند که امیرالمؤمنین (ع) فرمود: لَقَدْ نَظَرْتُ فِی الْمَلَکوتِ بِإِذْنِ رَبِّی فَمَا غَابَ عَنِّی مَا کانَ قَبْلِی وَ لَا مَا یأْتِی بَعْدِی با اذن پروردگارم در ملکوت نگاه افکندم پس هیچ امری از آنچه قبل از من بوده و آنچه بعد از من می آید بر من مخفی نماند. در روایات این رویت و کشف لازمهٔ امامت دانسته شده است، لذا در روایات، ائمه پس از تبیین رویت ملکوت توسط ابراهیم نبی، به مشاهده و کشف ملکوت برای پیامبر و ائمه تاکید نموده اند. این امر با توجه به این نکته که اعطاء مقام امامت به ابراهیم در مرحلهٔ پایانیِ عطایای الهی برای ابراهیم در قرآن تصویر شده، ضرورتی مطابق آیات قرآن برای این جایگاه و مقام دانسته می شود. عباراتی مثل فُعِلَ بِمُحَمَّدٍ (ص) مِثْلُ ذَلِک وَ إِنِّی لَأَرَی صَاحِبَکمْ وَ الْأَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ قَدْ فُعِلَ بِهِمْ مِثْلُ ذَلِک، وَ لَا أَرَی صَاحِبَکمْ إِلَّا وَ قَدْ فُعِلَ بِهِ ذَلِک در روایات بیانگر این مطلبند. اما ثمرهٔ رویت ملکوت در آیهٔ قران یقین تعریف شده است {وَ لِیکونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ} " لام" در کلمۀ" لیکون" برای غایت و گرفتن نتیجه است. " یقین" عبارت است از" علم صد در صدی که به هیچ وجه شک و تردیدی در آن رخنه نداشته باشد. غرض از ارائه ملکوت، این بوده که ابراهیم (ع) به پایه یقین به آیات خداوند برسد به طوری که در جای دیگر فرموده: {وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یوقِنُونَ} همان یقینی که نتیجه‏اش یقین به" اسماء حسنی" و صفات علیای خداوند است. قرآن کریم برای علم یقینی به آیات خداوند، آثاری برشمرده است که یکی از آن آثار این است که: پردهٔ حواس، از روی حقایق عالم کون کنار می رود و از آنچه در پس پرده محسوسات است ـ به مقداری که خدا بخواهد ـ ظاهر می‏شود، که قرآن در این باره فرموده است: {کلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیقِینِ، لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ} و نیز فرموده: {کلَّا إِنَّ کتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیینَ، وَ ما أَدْراک ما عِلِّیونَ، کتابٌ مَرْقُومٌ، یشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ}.

منابع

پانویس

منبع‌شناسی جامع اسم اعظم

جستارهای وابسته