قیام ابن زبیر: تفاوت میان نسخهها
←کشته شدن مصعب بن زبیر
| خط ۱۰۸: | خط ۱۰۸: | ||
[[احنف بن قیس]] به [[عبدالله بن زبیر]] [[نامه]] نوشت که [[حمزه]] صلاحیت [[امارت]] را ندارد. عبدالله بن زبیر فرزند خود را عزل و دوباره [[مصعب]] را به [[بصره]] بازگرداند<ref>کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۸۱.</ref>. | [[احنف بن قیس]] به [[عبدالله بن زبیر]] [[نامه]] نوشت که [[حمزه]] صلاحیت [[امارت]] را ندارد. عبدالله بن زبیر فرزند خود را عزل و دوباره [[مصعب]] را به [[بصره]] بازگرداند<ref>کامل ابن اثیر، ج۴، ص۲۸۱.</ref>. | ||
هنگامی که [[اهل عراق]] از نزد عبدالله بن زبیر بازگشتند در حالی که از او [[بیمهری]] دیده و [[مأیوس]] شده بودند؛ او را [[خلع]] کرده و به [[عبدالملک بن مروان]] نامه نوشتند که به [[عراق]] بیاید. | هنگامی که [[اهل عراق]] از نزد عبدالله بن زبیر بازگشتند در حالی که از او [[بیمهری]] دیده و [[مأیوس]] شده بودند؛ او را [[خلع]] کرده و به [[عبدالملک بن مروان]] نامه نوشتند که به [[عراق]] بیاید. | ||
[[عبدالملک]] پس از کشتن [[عمرو بن سعید]]<ref>عبدالملک با عمرو بن سعید پیمان بسته بود که بعد از او خلیفه باشد، اما غدر و خیانت کرده و او را به قتل رساند.</ref> به همراه [[حجاج]] | [[عبدالملک]] پس از کشتن [[عمرو بن سعید]]<ref>عبدالملک با عمرو بن سعید پیمان بسته بود که بعد از او خلیفه باشد، اما غدر و خیانت کرده و او را به قتل رساند.</ref> به همراه [[حجاج بن یوسف]] به سوی عراق حرکت کرد. | ||
از سوی دیگر [[مصعب بن زبیر]] هم با [[اهل بصره]] و [[کوفه]] برای مقابله با [[سپاه شام]] حرکت کردند. | از سوی دیگر [[مصعب بن زبیر]] هم با [[اهل بصره]] و [[کوفه]] برای مقابله با [[سپاه شام]] حرکت کردند. | ||
دو [[سپاه]] در برابر یکدیگر قرار گرفتند، عبدالملک و مصعب پیش از آن با یکدیگر [[دوست]] بودند، عبدالملک کسی به نزد مصعب فرستاد و از او خواست که با یکدیگر [[ملاقات]] کنند. | دو [[سپاه]] در برابر یکدیگر قرار گرفتند، عبدالملک و مصعب پیش از آن با یکدیگر [[دوست]] بودند، عبدالملک کسی به نزد مصعب فرستاد و از او خواست که با یکدیگر [[ملاقات]] کنند. | ||
| خط ۱۱۶: | خط ۱۱۶: | ||
اما این که گفتی که من برای تو بهتر از برادرت هستم، برادرم را رها کن و از [[عافیت]] [[سود]] ببر؛ و تا او تو را رها کرده تو نیز او را رها کن، و من برای او عاقبتی توأم با [[سلامتی]] از [[خدا]] [[امید]] دارم. | اما این که گفتی که من برای تو بهتر از برادرت هستم، برادرم را رها کن و از [[عافیت]] [[سود]] ببر؛ و تا او تو را رها کرده تو نیز او را رها کن، و من برای او عاقبتی توأم با [[سلامتی]] از [[خدا]] [[امید]] دارم. | ||
[[عبدالملک]] گفت: مرا به برادرت مترسان، به خدا [[سوگند]] من از او میدانم آنچه را که تو میدانی، در او سه [[خصلت]] است که به خاطر آنها هرگز بزرگ و [[رهبر]] نمیشود: [[عجب]] و [[خودبینی]] که وجودش را پر کرده، و [[خودرأیی]] که خود را از نظر دیگران [[بینیاز]] میپندارد، و بخلی که در او میباشد؛ پس به سبب این امور او هرگز بزرگ نشود<ref>الامامة والسیاسه، ج۲، ص۲۲.</ref>. | [[عبدالملک]] گفت: مرا به برادرت مترسان، به خدا [[سوگند]] من از او میدانم آنچه را که تو میدانی، در او سه [[خصلت]] است که به خاطر آنها هرگز بزرگ و [[رهبر]] نمیشود: [[عجب]] و [[خودبینی]] که وجودش را پر کرده، و [[خودرأیی]] که خود را از نظر دیگران [[بینیاز]] میپندارد، و بخلی که در او میباشد؛ پس به سبب این امور او هرگز بزرگ نشود<ref>الامامة والسیاسه، ج۲، ص۲۲.</ref>. | ||
[[عبدالملک بن مروان]] به اشل [[عراق]] [[نامه]] نوشت و به آنها [[وعده]] [[امارت]] داد، آنان نامه [[عبد | [[عبدالملک بن مروان]] به اشل [[عراق]] [[نامه]] نوشت و به آنها [[وعده]] [[امارت]] داد، آنان نامه [[عبد الملک]] را از [[مصعب]] پنهان کردند مگر [[ابراهیم بن مالک]] که آن نامه را نزد مصعب آورد در حالی که مهر شده بود. | ||
مصعب آن را خواند و گفت: میدانی در آن چه نوشته است؟ | مصعب آن را خواند و گفت: میدانی در آن چه نوشته است؟ | ||
| خط ۱۳۰: | خط ۱۳۰: | ||
[[عروه]] گوید: پس از خواندن این [[شعر]] دانستم که او از صحنه جنگ بیرون نمیآید تا کشته شود. | [[عروه]] گوید: پس از خواندن این [[شعر]] دانستم که او از صحنه جنگ بیرون نمیآید تا کشته شود. | ||
[[محمد بن مروان]]، مصعب را ندا داد که: تو را [[امان]] میدهم، او نپذیرفت. پس فرزندش [[عیسی]] | [[محمد بن مروان]]، مصعب را ندا داد که: تو را [[امان]] میدهم، او نپذیرفت. پس فرزندش [[عیسی بن مصعب]] را صدا زد و گفت: تو و پدرت را امان میدهم. | ||
عیسی نزد [[پدر]] رفت و گفت: [[گمان]] میکنم که اینان به [[وعده]] خود [[وفا]] میکنند. | عیسی نزد [[پدر]] رفت و گفت: [[گمان]] میکنم که اینان به [[وعده]] خود [[وفا]] میکنند. | ||
مصعب گفت: تو | مصعب گفت: تو برو نزد عمویت عبدالله و آنچه [[مردم]] [[عراق]] کردهاند به او خبر بده. | ||
عیسی نپذیرفت و به پدرش گفت: به [[بصره]] برو که [[اهل]] آنجا بر [[اطاعت]] تو هستند. | عیسی نپذیرفت و به پدرش گفت: به [[بصره]] برو که [[اهل]] آنجا بر [[اطاعت]] تو هستند. | ||
مصعب گفت: من از جنگ فرار نمیکنم تا [[قریش]] بگویند او فرار کرد. | مصعب گفت: من از جنگ فرار نمیکنم تا [[قریش]] بگویند او فرار کرد. | ||