ارتباط صمیمانه: تفاوت میان نسخهها
جز
وظیفهٔ شمارهٔ ۵، قسمت دوم
HeydariBot (بحث | مشارکتها) جز (وظیفهٔ شمارهٔ ۵) |
HeydariBot (بحث | مشارکتها) |
||
| خط ۳: | خط ۳: | ||
== مقدمه == | == مقدمه == | ||
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} با همه [[اصحاب]] و [[یاران]] خود، اعم از کوچک و بزرگ، بسیار [[مهربان]] بود و [[روابط دوستانه]] با آنها داشت. داستانی از [[امام صادق]]{{ع}} نقل شده است که روزی [[زن]] [[بادیهنشینی]] [[خدمت]] پیامبر اسلام مشرف شد، درحالیکه [[حضرت]] بر [[زمین]] نشسته<ref>نشستن پیامبر روی زمین و غذا خوردن حضرت در آنجا نشان از سادهزیستی او دارد.</ref>، مشغول [[غذا خوردن]] بود. زن [[بادیهنشین]] گفت: یا محمد! به [[خدا]] قسم تو مانند [[بنده]] ([[عبد]]) [[غذا]] میخوری و مانند عبد نشستهای. [[پیامبر]] فرمود: وای بر تو! از من بندهتر کیست؟ آن وقت زن بادیهنشین به حضرت رو کرد؛ عرض کرد: لقمهای از طعامت به من بده. آنگاه حضرت لقمهای را آماده کرد و به او داد. آن زن گفت: نه [[قسم به خدا]]! باید همان لقمهای را که در دهان داری به من بدهی. [[رسول خدا]]{{صل}} لقمهاش را از دهانش بیرون کرد و به آن زن داد، او آن لقمه را گرفت و خورد. امام صادق{{ع}} میفرماید: بعد از آن، تا زمانی که آن زن زنده بود، [[بیمار]] نشد<ref>.بحار الانوار، ج۱۶، ص۲۲۶.</ref>. | [[پیامبر اسلام]] {{صل}} با همه [[اصحاب]] و [[یاران]] خود، اعم از کوچک و بزرگ، بسیار [[مهربان]] بود و [[روابط دوستانه]] با آنها داشت. داستانی از [[امام صادق]] {{ع}} نقل شده است که روزی [[زن]] [[بادیهنشینی]] [[خدمت]] پیامبر اسلام مشرف شد، درحالیکه [[حضرت]] بر [[زمین]] نشسته<ref>نشستن پیامبر روی زمین و غذا خوردن حضرت در آنجا نشان از سادهزیستی او دارد.</ref>، مشغول [[غذا خوردن]] بود. زن [[بادیهنشین]] گفت: یا محمد! به [[خدا]] قسم تو مانند [[بنده]] ([[عبد]]) [[غذا]] میخوری و مانند عبد نشستهای. [[پیامبر]] فرمود: وای بر تو! از من بندهتر کیست؟ آن وقت زن بادیهنشین به حضرت رو کرد؛ عرض کرد: لقمهای از طعامت به من بده. آنگاه حضرت لقمهای را آماده کرد و به او داد. آن زن گفت: نه [[قسم به خدا]]! باید همان لقمهای را که در دهان داری به من بدهی. [[رسول خدا]] {{صل}} لقمهاش را از دهانش بیرون کرد و به آن زن داد، او آن لقمه را گرفت و خورد. امام صادق {{ع}} میفرماید: بعد از آن، تا زمانی که آن زن زنده بود، [[بیمار]] نشد<ref>.بحار الانوار، ج۱۶، ص۲۲۶.</ref>. | ||
آن زن بادیهنشین که هیچگونه [[منزلت اجتماعی]] نداشت بدون هیچگونه [[ترس]] و هراسی بسیار خودمانی و با کمال جرئت با [[پیامبر اعظم]]{{صل}} همسخن شد؛ در جامعهای که [[موقعیت اجتماعی]] زن بسیار پایین بود، تا جایی که اگر در [[خانه]] کسی دختر به [[دنیا]] میآمد [[خجالت]] میکشید و چهرهاش سیاه میشد و [[مردم]] به زن اهمیت قایل نبودند، اما در همین [[جامعه]] پیامبر اسلام{{صل}} با [[زنان]] [[روابط]] [[حسنه]] داشت. | آن زن بادیهنشین که هیچگونه [[منزلت اجتماعی]] نداشت بدون هیچگونه [[ترس]] و هراسی بسیار خودمانی و با کمال جرئت با [[پیامبر اعظم]] {{صل}} همسخن شد؛ در جامعهای که [[موقعیت اجتماعی]] زن بسیار پایین بود، تا جایی که اگر در [[خانه]] کسی دختر به [[دنیا]] میآمد [[خجالت]] میکشید و چهرهاش سیاه میشد و [[مردم]] به زن اهمیت قایل نبودند، اما در همین [[جامعه]] پیامبر اسلام {{صل}} با [[زنان]] [[روابط]] [[حسنه]] داشت. | ||
زن بادیهنشین بسیار راحت و بدون تشریفات آنچه در [[دل]] داشت بیان کرد و حضرت را نه با [[کنیه]] و نه با [[لقب]] بلکه با اسم صدا کرد و گفت: ای محمد!، درحالیکه میدانست او پیامبر است؛ لذا بسیار شفاف و روشن از او تقاضا کرد تا لقمه نانی به او بدهد و حضرت وقتی لقمه را به وی داد، دوباره قانع نشد لقمهای راطلبید که [[حضرت]] در دهان داشت، حضرت نیز بدون اینکه ناراحت گردد، به خواسته او جواب مثبت داد. | زن بادیهنشین بسیار راحت و بدون تشریفات آنچه در [[دل]] داشت بیان کرد و حضرت را نه با [[کنیه]] و نه با [[لقب]] بلکه با اسم صدا کرد و گفت: ای محمد!، درحالیکه میدانست او پیامبر است؛ لذا بسیار شفاف و روشن از او تقاضا کرد تا لقمه نانی به او بدهد و حضرت وقتی لقمه را به وی داد، دوباره قانع نشد لقمهای راطلبید که [[حضرت]] در دهان داشت، حضرت نیز بدون اینکه ناراحت گردد، به خواسته او جواب مثبت داد. | ||
[[پیامبر اسلام]]{{صل}} هرگز نمیپسندید که خود را [[شبیه]] [[پادشاهان]] درآورد. در [[سیره پیامبر]]{{صل}} آمده است که حضرت از اینکه خود را شبیه پادشاهان درآورد، [[کراهت]] داشت: {{متن حدیث|وَ كَانَ يَكْرَهُ أَنْ يَتَشَبَّهَ بِالْمُلُوكِ}}<ref>بحار الانوار، ج۱۶، ص۲۲۶.</ref><ref>[[محمد جواد برهانی|برهانی، محمد جواد]]، [[سیره اجتماعی پیامبر اعظم (کتاب)|سیره اجتماعی پیامبر اعظم]] ص ۳۷.</ref> | [[پیامبر اسلام]] {{صل}} هرگز نمیپسندید که خود را [[شبیه]] [[پادشاهان]] درآورد. در [[سیره پیامبر]] {{صل}} آمده است که حضرت از اینکه خود را شبیه پادشاهان درآورد، [[کراهت]] داشت: {{متن حدیث|وَ كَانَ يَكْرَهُ أَنْ يَتَشَبَّهَ بِالْمُلُوكِ}}<ref>بحار الانوار، ج۱۶، ص۲۲۶.</ref><ref>[[محمد جواد برهانی|برهانی، محمد جواد]]، [[سیره اجتماعی پیامبر اعظم (کتاب)|سیره اجتماعی پیامبر اعظم]] ص ۳۷.</ref> | ||
== [[رفتار]] خودمانی [[پیامبر]] با [[کودکان]] == | == [[رفتار]] خودمانی [[پیامبر]] با [[کودکان]] == | ||
[[پیامبر اکرم]]{{صل}} برای [[اقامه نماز]] عازم [[مسجد]] بود. در راه به کودکانی برخورد که مشغول [[بازی]] بودند. آنها همین که پیامبر را دیدند، به سویش دویدند و بر گردش حلقه زدند و هر یک میگفتند: شتر ما باش (تا بر دوشت سوار شویم) کودکان که اینگونه [[رفتار پیامبر]]{{صل}} را با حسن و حسین{{عم}} دیده بودند، [[انتظار]] داشتند که حضرت به آنها پاسخ مثبت دهد و چنین هم شد. [[اصحاب]] که برای اقامه نماز در مسجد [[منتظر]] پیامبر بودند، [[بلال]] را به دنبال ایشان فرستادند، همین که بلال در راه با این جریان مواجه شد، زبان به اعتراف گشود. پیامبر{{صل}} فرمود: برای من تنگ شدن وقت [[نماز]] بهتر از [[دلتنگی]] این کودکان است. به [[منزل]] من برو و برای کودکان چیزی بیاور. بلال به منزل پیامبر{{صل}} رفت و همه جا را جستوجو کرد و هشت دانه گردو (چهار مغز) یافت. آنها را نزد پیامبر آورد. پیامبر گردوها را در دست گرفت و خطاب به کودکان فرمود: آیا شتر خود را به این گردوها میفروشید؟ کودکان به این [[معامله]] [[رضایت]] دادند و با [[خوشحالی]] حضرت را رها کردند. پیامبر نیز عازم مسجد شد و فرمود: [[خدا]] [[رحمت]] کند برادرم [[یوسف]] را که او را به چند [[درهم]] فروختند و مرا نیز به هشت گردو!<ref>تربیت فرزند، ص۱۱۶ (به نقل از: جوامع الحکایات).</ref><ref>[[محمد جواد برهانی|برهانی، محمد جواد]]، [[سیره اجتماعی پیامبر اعظم (کتاب)|سیره اجتماعی پیامبر اعظم]] ص ۳۸.</ref> | [[پیامبر اکرم]] {{صل}} برای [[اقامه نماز]] عازم [[مسجد]] بود. در راه به کودکانی برخورد که مشغول [[بازی]] بودند. آنها همین که پیامبر را دیدند، به سویش دویدند و بر گردش حلقه زدند و هر یک میگفتند: شتر ما باش (تا بر دوشت سوار شویم) کودکان که اینگونه [[رفتار پیامبر]] {{صل}} را با حسن و حسین {{عم}} دیده بودند، [[انتظار]] داشتند که حضرت به آنها پاسخ مثبت دهد و چنین هم شد. [[اصحاب]] که برای اقامه نماز در مسجد [[منتظر]] پیامبر بودند، [[بلال]] را به دنبال ایشان فرستادند، همین که بلال در راه با این جریان مواجه شد، زبان به اعتراف گشود. پیامبر {{صل}} فرمود: برای من تنگ شدن وقت [[نماز]] بهتر از [[دلتنگی]] این کودکان است. به [[منزل]] من برو و برای کودکان چیزی بیاور. بلال به منزل پیامبر {{صل}} رفت و همه جا را جستوجو کرد و هشت دانه گردو (چهار مغز) یافت. آنها را نزد پیامبر آورد. پیامبر گردوها را در دست گرفت و خطاب به کودکان فرمود: آیا شتر خود را به این گردوها میفروشید؟ کودکان به این [[معامله]] [[رضایت]] دادند و با [[خوشحالی]] حضرت را رها کردند. پیامبر نیز عازم مسجد شد و فرمود: [[خدا]] [[رحمت]] کند برادرم [[یوسف]] را که او را به چند [[درهم]] فروختند و مرا نیز به هشت گردو!<ref>تربیت فرزند، ص۱۱۶ (به نقل از: جوامع الحکایات).</ref><ref>[[محمد جواد برهانی|برهانی، محمد جواد]]، [[سیره اجتماعی پیامبر اعظم (کتاب)|سیره اجتماعی پیامبر اعظم]] ص ۳۸.</ref> | ||
== پرسش مستقیم == | == پرسش مستقیم == | ||